رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,295 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,917 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,479 تاپیک
      14,266 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 22 تاپیک
      273 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,378 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 115 تاپیک
      172 ارسال
    2. 2,998 تاپیک
      3,762 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,258 تاپیک
      1,394 ارسال
    2. 168 تاپیک
      326 ارسال
    3. 254 تاپیک
      336 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 366 تاپیک
      826 ارسال
    2. 532 تاپیک
      802 ارسال
    3. 473 تاپیک
      649 ارسال
    4. 954 تاپیک
      42,342 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 692 تاپیک
      1,746 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 140 تاپیک
      193 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 234 تاپیک
      820 ارسال
    2. 2,301 تاپیک
      7,480 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,509 تاپیک
      9,085 ارسال
    3. 915 تاپیک
      126,832 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت50
      دستم روگذاشتم روزنگ وهم زمان بامشت می کوبیدم به در،دیدم فایده ای نداره بالگدزدم و قفل دروشکستم وواردخونه شدم ،دادزدم
      _سایههههههه
      دیدم احسان بادوازاتاق سایه اومدبیرون واومدسمتم،این اینجاچی کارمی کرد.
      _چته خونه روگذاشتی روسرت
      _سایه کجاست حالش خوبه ؟؟
      _آروم باش بابا هیچی نشدنترس حالش خوبه به موقع رسیدم .
      حالا چته چراانقدرنگرانی. 
      بدون محل دادن به حرف هاش رفتم سمت اتاق سایه  این طوری دلم آروم نمی شدبایدمی دیدمش، داشتم می رفتم سمت دراتاقش که دست احسان روشونم نشست
      _کجا؟خوابیده انقدرترسیده بودوگریه کرده بود که خوابش برد مزاحمش نشو 
      _خیلی ترسیده بود ؟؟
      _آره ، خداروشکرکه به موقع رسیدم اگه یه ذره دیرترمی رسیدم معلوم نبودچه اتفاقی می افتاد،شاید...
      پریدم وسط حرفش ودستم روآوردم بالا
      _کافیه دیگه ،من می رم اتاقم بیدارشدبهم خبربده.
      وراه افتادم سمت اتاقم وارد شدم ولباس هام رودرآوردم ورفتم حموم واقعاالان به یه دوش آب گرم احتیاج دارم.
      بعدازحموم کردن روتخت درازکشیدم وچشم هام روبستم تابه تونم یکم بخوام ولی هرچی تلاش کردم نمی تونستم بخوام دلم آروم وقرارنداشت،ازروتخت بلند شدم این طوری نمی شد بایدمی دیدمش حتی شده توخواب .راه افتادم سمت اتاقش وقتی به پله هارسیدم دیدم احسان سره پله ها نشسته رفتم پیشش بهش گفتم
      _چرااینجا نشستی؟؟ 
      انگارکه متوجه من نشده بود دست گذاشتم سره شونش 
      باتعجب برگشت و نگاهم کرد 
      _اااا؟داداش توکی اومدی 
      _همین الان ،جواب سوالم روندادی؟!
      _چی گفتی مگه ؟
      یه پوف عصبی کشیدم وحرفم رودوباره تکرار کردم 
      _گفتم چراینجا نشستی ؟؟
      _اها ،خوب گفتم شایدسایه چیزی بخواداینجانشستم که به اتاقش نزدیک باشم شایدچیزی خواست چون توی این یک ساعت چندبارازخواب پرید وجیغ می زد وهزیون می گفت معلومه خیلی ترسید ؟
      _بایدم به ترسه مگه چندبارتوزندیگش واسش ازاین اتفاق هاافتاده ازشانس بدش گیر یه ادمی مثل امیر افتاده .
      یه سری تکون داد 
      _اره درست می گی عادت نداره 
      بایدیه جوری احسان رودکش می کردم که بره وگرنه اگه می خواستم برم تواتاق سایه حتما حس وکیل بودن بهش دست می داد وسوال پیچم می کردکه منم اصلا حوصلش رونداشتم ؛بهش گفتم
      _خسته شدی بهتره بری یکم استراحت کنی من اینجام 
      _نه نمی رم شایدسایه چیزی لازم داشته باشه ـ
      دیگه داشت می رفت رواعصابم الان هاست که عصبی بشم اصلا واسه چی انقدربه سایه اهمیت میده. انقدرهواش روداره ،حالا وقت فکرکردن به این حرف هانبود اونم به وقتش فعلاباید ازدست احسان خلاص می شدم .
      باحرص گفتم:
      _داداشی بهتره بری بخوابی من اینجا هستم اگه چیزی خواست خودم بهش میدم حواصم هست. 
      ازبازوش گرفتم وبه زوربلندش کردم 
      _پاشو ،پاشو معلومه خسته شدی 
      _نه اصلا خسته نیستم
      دندونام روروهم فشاردادم
      _بهتره بری یکم استراحت کنی گفتم که من اینجام.
      دستش روازتودستم درآوردوگفت:
      _چراانقدراسرارمی کنی که من برم ها می خوای چی کارکنی مگه ،ها مشکوک می زنی؟
      یه نفس عصبی کشیدم وشصتم روگوشه ی لبم کشیدم .  
       
    • رایکا:
      موهای خیسم را به بالا جمع می کنم و در حوله ی سفید می پیچم. نفس عمیقی می کشم و در آینه به برآمدگی سینه ام در تیشرت چسب مشکی خیره می شوم. دیشب به طرز احمقانه ای برایم غیرواقعی به نظر می رسید. دستور رئیس و تهمت برایان و آن طور جدا شدن از آیدل. اما وقتی امروز صبح پلک هایم را باز کردم و نگاهی به فضای ناآشنای اطرافم دوختم فهمیدم که بدبختانه ثانیه به ثانیه ی دیروز کاملا واقعی بود.
      لبه ی تخت یک نفره جا می گیرم و برای اولین بار از لحظه ورودم به اتاق، اطراف را از نظر می گذرانم. دو تخت تک نفره ای که یکی از آن ها متعلق به من بود دو گوشه ی اتاق قرار داشتند و در فضای خالی میانشان قالیچه ای رنگ و رو رفته پهن شده بود. کمد دو دری رو به روی تخت ها قرار گرفته داشت که یک دسته اش کنده شده بود و شرط می بستم هر بار برای بازکردنش باید دردسر می کشیدم. تنها چیزی که می تواست باعث جلوه ی اتاق بی روح و دیوار های سفید ترک خورده اش باشد، گلدانی بود که روی میز دراور کوچک قدیمی قرار داشت. می توانستم رایحه ی پخش شده ی گل های یاس درونش را در هوای اتاق احساس کنم. 
       ساکم را از کنار تخت بالا می کشم و لباس های در همم را بیرون می ریزم. صدای برخورد جسمی سخت به کف پارکت شده ی اتاق، نگاهم را به اسلحه ی افتاده روی زمین خیره می کند. هم زمان با دراز کردن دستم برای برداشتن اسلحه، فکم منقبض می شود. 
      تمام حواسم به قدری جمعش می شوند که دیگر چیزی نمی شنوم و جز آن نمی بینم. حس عجیبی درونم به حرکت در می آید. بدنه ی سردش که میان انگشتانم فشرده می شود، بی اراده پلک هایم را می بندم. در تک تک سلول های بدنم کشش غریبی از تمایلاتی نا آشنا احساس می کنم. چیزی در گوشه و کنار مغزم مرا به فشردن بدنه ی اسلحه ترغیب می کند. بغضی غیر منتظره به گلویم چنگ می اندازد. دلم برای احساس اسلحه در کمر شلوارم تنگ شده بود. برای از دست رفتن هدفی که لزوم وجود اسلحه را از بین می برد. من دوست نداشتم قرار گرفتن در جمع این دخترانی را که برای رسیدن به هدفشان از سلاحی جز سلاحی که من داشتم استفاده می کردند و غیرقابل تحمل تر موقعیت من در اینجا بود که برخلاف همیشه مرا از  همراهی دوست صمیمی ام بی نیاز می کرد. دوست صمیمی که با وجود محبوس بودن خاطراتم، احساستم فریاد می زدند تمام زندگی ام را در کنارش گذرانده ام. بند انگشتانم از شدت فشار سفید می شوند. بدنه ی اسلحه را رها می کنم و می گذارم دوباره روی زمین بیفتد. با دو دست سرم را می پوشانم. تنها باید تحمل می کردم. مهم نبود که چقدر طول بکشد در نهایت دوباره باز می گشتم. به همان وظیفه ی قبلی ام و در کنار رئیسی که قسم به محافظتش را خورده بودم. قبل از آن تنها کاری که باید می کردم ثابت کردن خودم به او بود. او باید می فهمید که می تواند به من اعتماد کند.
      دوست صمیمی ام را دوباره به درون ساک بر می گردانم با این تفاوت که این بار در تهش، زیر انبوهی از لباس هایی که کمتر استفاده می کردم، جا سازی می شود.
      صدای تقه هایی بر در اتاق، به دستانم برای بستن زیپ ساک و پرت کردنش در کنار تخت سرعت می بخشد.
      با باز شدن در، شخص پشت آن بدون آنکه از من انتظاری برای دعوت داشته باشد، نیمه بدنش از بین چارچوب پدیدار می شود.
      شورت لی زغال سنگی و تاپ سفیدش با هوای نسبتا سردی که خبر از نزدیک بودن کریسمس می داد هماهنگی نداشت. موهای لخت طلایی رنگش را با کشی از پشت بسته بود و پوست سفیدش بدون هیچ آرایشی صاف و بی نقص به نظر می رسید.
      - لارا؟
      لحن مرددش را با تکان سر پاسخ می دهم.
      دستش را بالا می آورد تا با انگشت شصت به پشت سرش اشاره کند و دسبتند چرمش در اثر حرکت سریع تکان می خورد.
      - استفانی طبقه ی پایین منتظرته.
      بدنش را عقب می کشد و بدون آنکه فرصتی برای جواب دادن بدهد در دوباره بسته می شود.
      حوله را از سرم می کشم و موهای نم دارم اطراف گردنم را می پوشانند. می دانم که فرصتی برای خشک کردنشان ندارم. با برداشتی که در اولین برخورد با استفانی داشتم حدس می زدم که از من خوشش نیاید. مخصوصا به خاطر آیدلی که طرف من را گرفته بود و او را تهدید کرده بود. پس نباید در مدت اقامتم در اینجا بهانه ای به دستش می دادم.
      می بینمش که پشت کانتر ایستاده بود و دفتری مقابلش قرار داشت. موهای فرفری سیاهش را با گیره ای نارنجی هم رنگ تاپ نایلونی به بالا بسته بود.
      با دیدنم، نگاه بی تفاوتی حواله ام می کند و طعنه می زند:« منتظر کارت دعوتی؟»
      آب دهانم را قورت می دهم و با قدم های محکم به سمتش می روم.
      نگاهش با دقت بیشتری در چهره ام دوخته می شود. دفتر جلد مشکی اش را به سمتم سر می دهد و به سرعت مشغول توضیح می شود:« ساعت کاریمون از شیش با تاریک شدن هوا شروع میشه و گاهی تا سه صبح ادامه پیدا می کنه. به دخترا بر اساس مهارت و چهره اشون وظایف مختلفی از سرو مشروب تا رقص روی استیج داده میشه. عده ای هم بیرون از اینجا مشغول به کار میشن.»
      با گیجی نگاهش می کنم:« بیرون؟»
      گوشه ی لبش کش می آید. می توانم نگاه تمسخر آمیزش را پشت چشمان تیره اش ببینم.
      - تو خیابون کار میکنن.
      نگاهش را می گیرد و با رضایت می گوید:« البته این بیشتر به عنوان مجازات براشون به حساب میاد و همچنین برای اون دسته از زنای بالای سی ساله که دیگه کسی حاضر نیست پول زیادی براشون اینجا خرج کنه.»
      لبانم را می گزم و سعی می کنم حرف نامربوطی از دهانم خارج نشود. او جوری درباره ی آن ها حرف می زد که انگار کالای معیوبی بودند که دیگر استفاده ای برایش نداشتند. غیرقابل تحمل تر قبول این واقعیت بود که این حرف ها از دهان کسی بیرون می آید که خودش هم از جنس آن ها بود. یک زن.
      - وظیفه ی تو به عنوان دستیار من، پیروی کامل از دستورات منه.
      لحن سنگین و خشکش را با مکثی طولانی می آمیزد تا مطمئن شود جایگاهش را به من ثابت کرده باشد. نگاه خیره و تیزش به دنبال تایید من می گردد.
      تجربه ی من ثابت کرده بود جنگ رو در رو در چنین شرایطی که حریفت در جایگاه بالاتری قرار دارد و به مراتب تسلط بیشتری بر همه چیز دارد نتیجه ای نخواهد داشت پس باید صبر می کردم تا در موقعیتی مناسب تر کنترل اوضاع را در دست بگیرم. امروز تنها کاری که  از من بر می آمد تایید او پیروی از دستوراتش بود همان طور که خودش می گفت ولی من می دانستم که این جنگ به همین جا ختم نمی شد. ابدا ختم نمی شد.
      - متوجه شدم.
      رنگ تهدیدآمیز نگاهش از خود راضی می شود و من می توانم رگه های خوشنودی را به وضوح ببینم.
      - خوبه. امشب پشت این میز کار می کنی. باید خودتو خیلی زود با شرایط وفق بدی.
      اولین تیرهای پرتاپ شده به سمتم را می بینم. حداقلش این است که از من نخواسته بود در وسط آن سکوی نیم دایره شکل با چسبیدن به میله ی فلزی وسطش، نمایش اجرا کنم.
      پلک هایم را روی هم می فشارم. همه چیز درست می شد. فقط باید صبر می داشتم. وقتی همه چیز به حالت اول برگشت اولین کسی که پشیمان می شد استفانی بود. و من باید مطمئن می شدم کسی که پشیمانش می کرد خود من باشم.  
    • سلام به نویسنده خلاق رمان به طرز عجیبی چاق عزیزم بی صبرانه منتظر ادامه داستان خوب و جذابت هستم... 
    • #پارت 49
      _رفته توحموم شبیه موش قایم شده نمی خواد نگرانش باشی کاریش نکردم، البته فعلا این دفعه ام قصردررفت ولی سریع بدی درکارنیست .
      احسان دادزد :
      _گمشوازاین اتاق بیرون تاپلیس خبرنکردم ـ
      _همتون خاطرخواهش شدین‌، این دخترچشم هاتون روکورکرده ولی ازالان بگم این دختراول اخرماله منه ،من
      بااین حرفش احسان جوش اورد ویه مشت زدتوصورتش، آب دهنش روتوف کرد وگفت
      _تقاص این کارت روپس میدی بدم پس میدی احسان خاننننن 
      وطوری که انگاربامنه گفت
      _بازم برمی گردم هیچی هنوزتموم نشدهـ
      این روگفت ورفت .
      احسان اومد سمت دروزدبه در
      _سایه عزیزم ،این دروبازکن لطفا 
      ازترس دست وپام می لرزیدن هنوز به خودم نیومده بودم ونمی تونستم دروباز کنم 
      _سایه حالت خوبه 
      وقتی دید صدایی ازم درنمی یاد صداش کمی بالا رفت 
      _این دروباز کن وگرنه درومی شکنم،تاسه می شمارم یک...
      باهرسختی بوددروباز کردم وخودم رو کشیدم کنارتادرباز بشه واحسان به تونه بیاد تو ،وقتی اومد تومن روبغل کرد وسرم رونوازش کرد،توبغلش هق هق می کردم جدیدا خیلی حساس شده بودم شایدبه خاطر این بود پسراخیلی هوام روداشتن ـ
      _نترس قربونت بشم قربون چشم های قشنگت گریه نکن تموم شد دیده نمی یاد. 
      دیگه به این کلمه عادت کرده بودم، دیگه نمی یاد ،هه همیشه میگن ولی دوباره می یادومن رواذیت می کنه 
      _احسان 
      _بله
      _دوست دارم بمیرم دیگه خسته شدم من دیگه تحمل  ندارم خسته شدم پس کی می خواد این بدبختی های من تموم بشه کی،کی.
      من روازخودش جداکرد چونم روگرفت تودستش وزل زد توچشمام منم زل زدم به چشم های طوسیش تاحالا انقدربه صورتش دقت نکرده بودم، که انقدر جذابه .
      _دیگه نشنوم ازاین حرفابزنی هاخوشم نمی یاد ،دیگه نمی خوادنگران باشی لازم باشه برات بادیگارد می زارم 
      تامراقبت باشه.
      _احسان من ...لیاقت این همه خوبی رودارم؟
      _معلومه که داری تولیاقتت بیشترازاین حرف هاست
      سرم روگذاشتم روسینش انقدرکه گریه کرده بودم خوابم گرفته بود ،چشم هام روبستم وهمین طورکه سرم روسینش بود خوابیدم.
      آرمان:
      باجیغی که سایه کشیدلرزه به تنم انداخت ،نکنه بلایی سرش بیاد دادزدم.
      _سایه
      پدال گازدوفشار دادم که بادیدن انبوهی ازماشین ها روبه روم سریع ترمز گرفتم دلم هوری ریخت ،حالاچه خاکی توسرم بریزم دیگه هیچ صدایی ازپشت گوشی نمی یومد، تلفن روقطع کردم 
      دستم رودوبارروفرمون کوببدم 
      _اه لعنتی اخه الان وقت ترافیک بود 
      دستم روگذاشتم روبوق وفشاردادم ونگاه داشتم وهیچ اعتنایی به حرف هایی که بهم می زدن نمی کردم 
      می ترسیدم ،می ترسیدم ازاتفاقی شایدتاچنددقیقیه دیگه رخ بده فقط امیدوارم بودم معجزه ای بشه وسایه جون سالم به دربه بره.
      بعدازنیم ساعت راه هابازشد، پام روروپدال گازفشازدادم که ماشین باصدای جیغی ازجاش کنده شد .
      وقتی رسیدم جلودرماشین روپارک کردم ورفتم سمت درخونه
    • + اوکی نگاهم کرد و گفت : قطعش کن تلفن رو قطع کردم گذاشتم تو داشبرد + لعنتی ینی شانس از این بدترم میشه لا مذهب مردشور ریخت نحس همتون رو ببره انشالله سرعتش سرسام آور شده بود ، به طور ناگهانی دو تا تویوتا رفتند جلومون دوتای دیگه هم کنارمون بودن چند تا دیگه هم پشتمون ، همینکه به جاده فرعی رسیدیم پیچید ماشین های دیگه هم دنبالمون اومدن داشت سرعت ماشین رو زیاد می کرد که خاکی پرشد از ماشین جلو پر عقب هم همینطور  یهو پاش رو گذاشت رو ترمز  و ماشین خاموش شد نگاهم کرد و گفت : نیاز خودت بهتر می دونی که اوضاع قمر در عقرب ، من باید برنده این بازی باشم پس اگر نمی تونی نگاه کنی چشمات رو ببند جیغ هم نزن باشه؟ سر تکون دادم و آب دهنم رو با استرس قورت دادم : باشه فقط چشمام رو نمی بندم با بسم الله استارت زد ، کمربندم رو محکم تر کردم زیر لب از استرس  و ترس این ذکر رو تکرار می کردم :الا بذکر الله تطمین القلوب . اول دنده عقب گرفت و محکم زد همه ی ماشین پشتی ها رو داغون کرد بعدم به من گفت :محکم بشین سفت دستگیره ماشین رو چسبیدم ، سرعتش رو برد بالا و همه ی ماشین های جلو رو زد کنار به عقربه ی سرعت نگاه کردم 140 رو نشون می داد باخودم گفتم بنز به این قشنگی چه راحت داغون میشه به خودم که اومدم دیدم ماشین متوقف شده وکیسه ی هوایی بیرون اومده
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Roya_m  »  Yasi.

      به به...عشق منم ک اینجاست:)
      @Yasi.
      · 0 ارسال
    • Wahid  »  reyhan.B

      سلاااام
      · 0 ارسال
    • mahya619

      خواهر یعنی یه تکیه گاه همیشگی
      خواهر یعنی کسی که همیشه پشتته؛حتی اگه اشتباه کرده باشی
      خواهر یعنی اشکاتو غریبه پاک نمی کنه
      خواهر یعنی‌...
      اصلا چرا این همه توضیح میدم؟!
      از نظر من خواهر یعنی یـه کلـمه:
      نفس
      هر وقت تونستی بدون نفــس کشیــدن زنده بمونی؛
      میــتونـی بــدون خواهـــرم زندگــی کنی.
      MF
      · 0 ارسال
    • fazel-19

      اوف... آدم میاد انجمن غمباد می گیره
      · 2 ارسال
    • mahya619

      اگه احساس کردی به جایی تعلق نداری؛ باید خیلی زود اونجارو ترک کنی.
      مهم نیست اونجا، دنیای واقعی باشه یا دنیای مجازی یا حتی قلب یه نفر...
      فقط برو بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی چون تو،باید بری از مکانی ک دیگه جایی برای تو نداره 
       
      پ.ن: گاهی وقتا، رفتن بهتر از موندن و ذره ذره آب شدنه 
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    madhkhlfzadh7
    madhkhlfzadh7
    2,188 پست
    Aylin.exo
    Aylin.exo
    1,181 پست
    Yasi.
    Yasi.
    836 پست
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    818 پست
    Gisoo
    Gisoo
    387 پست
    Lunatic
    Lunatic
    348 پست
    Reyhanh
    Reyhanh
    289 پست
    Sevda13
    Sevda13
    264 پست
    AzadehSadini
    AzadehSadini
    257 پست
    Change
    Change
    231 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    225 پست
    heliya-L
    heliya-L
    224 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    Aylin.exo
    Aylin.exo
    272 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    168 تاپیک
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    166 تاپیک
    YeGaNeH
    YeGaNeH
    74 تاپیک
    mahya619
    mahya619
    12 تاپیک
    Reyhanh
    Reyhanh
    12 تاپیک
    mohsennv
    mohsennv
    10 تاپیک
    afsa
    afsa
    9 تاپیک
    Mohadeseh.f
    Mohadeseh.f
    8 تاپیک
    nafas70
    nafas70
    6 تاپیک
    Amir
    Amir
    6 تاپیک
    sedighemr
    sedighemr
    5 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,327
    • مجموع پست ها
      236,817
    • کل کاربران
      11,526
    • بیشترین آنلاین
      330
      04/06/97 05:46

    جدیدترین کاربر
    Samira_dashti
    تاریخ عضویت 24/05/98 23:28

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×