رفتن به مطلب
Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,296 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,922 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,485 تاپیک
      14,338 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 22 تاپیک
      273 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,378 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 115 تاپیک
      172 ارسال
    2. 2,999 تاپیک
      3,763 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,258 تاپیک
      1,394 ارسال
    2. 177 تاپیک
      340 ارسال
    3. 258 تاپیک
      340 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 367 تاپیک
      828 ارسال
    2. 533 تاپیک
      803 ارسال
    3. 473 تاپیک
      649 ارسال
    4. 959 تاپیک
      42,500 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 693 تاپیک
      1,748 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 234 تاپیک
      820 ارسال
    2. 2,305 تاپیک
      7,490 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,514 تاپیک
      9,092 ارسال
    3. 926 تاپیک
      126,879 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت57
      همه باهم راه افتادیم سمت پارگینک ،علی گفت
      :-خب باماشین کی بریم ؟
      احسان راه افتاد سمت ماشینش وگفت
      :-خب معلومه باماشین من می ریم ،بپرید بالا تابریم پاساژمنتظرمونه .
      آرمان یه پوز خندی زد وراه افتادسمت ماشین خودش وگفت:-من ترجیح می دم باماشین خودم برم ،هرکسم می خواد بیادسواربشه .
      وسوارماشینش شد. احسان که به درماشین تکیه دادگفت
      :-بهتر که نمی یادحوصلش رونداشتم 
      وخطاب به ماگفت :-سوارشید دیگه 
      من وعلی هم رو نگاه کردیم نمی دونستیم چی کارکنیم سوارماشین احسان بشیم یاآرمان 
      علی گفت :-مرسی داداش ولی منم باماشین خودم میام اونجوری هیچ کس ناراحت نمیشه .
      وروبه من گفت :-سوارشو 
      داشتم می رفتم سمت ماشین علی که احسان گفت:-سایه بامن بیا می خوام باهات حرف بزنم .
      بااین حرفش آرمان ازماشین پیاده شد ودست من روگرفت ،دربغل راننده روباز کرد ومن روپرت کرد توماشین ودرم بست وروبه بچه ها گفت:-سایه باخودم میاد حرفم نباشه هرکس سوار ماشین خودش بشه بره خریدش روازهرجایی که دوست داره بکنه .
      علی واحسان باتعجب به رفتار های آرمان نگاه می کردن ،《100درصدواسه اوناام سوال بود که این رفتارش چه معنی میده امروز بااحسان مثل کاردوپنیرشده بودن چشون شده بود خدامی دونه 》
      آرمان بدون هیچ حرفی سوارماشین شد،ماشین روروشن کرد ،دروباریموت باز کرد وپاش روروپدال گاز فشار داد وراه افتاد به سمت پاساژ ،تاخود مقصد هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد وقتی رسیدیم ماشین روپارک کرد وروبه من گفت 
      :-پیاده شو 
      ازماشین پیاده شدیم ،وارد پاساژ شدیم خدایی عجب پاساژ بزرگیم بود یه پاساژ 5طبقه که پربودازمغازه های رنگ وبارنگ ،باصدای آرمان به خودم اومدم 
      :-بیادیگه ابروم روبردی شبیح این ندید بدید ها دوروبرت رونگاه می کنی .
      بااخم زل زدم بهش ،جلوتراز من راه افتاد وسوار پله برقی شد .پسره ی عوضی همیشه عادت داره خوشی های من روکوفتم کنه. همون طورکه اخم کرده بودم دست به سینه سوار پله برقی شدم وبه طبقه ی دوم رفتیم ،یه جوری رفتارمی کردانگاراصل باهم نبودیم کاش الان جای این علی بود الان کلی سربه سرم می ذاشت ومی خندیدیم پسره ی یوبس وزدحال، باصدایی پشت سرم به خودم اومدم.
      _خانومی 
      برگشتم سمت صدا ،که بایه پسره هیکلی وخوش قیافه مواجه جدم روبهش گفتم 
      :-برفرمایید کاری داشتین
      _ببخشید مزاحمتون شدم یه سوالی داشتم 
      ازلحنش مشخص بود ادم بدی نیست ،مشتاق زل زدم بهش تاببینم چی کارم داره، که دست یکی دور کمرم حلقه شد مطمئنا آرمان بود،بااین کارش نفس توسینم هپس شد .  
    • جلوی در آرش به دوستش زنگ زد و اونم درو باز کرده بود. تو لحظه اول شناختمش. مهران طاهری... من آخرتر از همه ایستاده بودم.  مهران - سلامممم آرش بی معرفت از این طرفا  صدای موزیک کر کننده بود و حرف مهران رو صدای جیغ مستانه ای برید. توی باغ یه حالت ساختمون با نمای چوبی بود که از رقص نوری که از پنجره های طبقه پایینش معلوم بود انگار اونجا مهمونی بود. ارش باهاش دست داد و خوش و بش کرد. الیا هم همینطور و گفت: مهران اینجا که نمیخوای ببریمون؟ و به طبقه ای پایین ساختمونه اشاره کرد.  مهران- نه بابا میبرمتون بالا کسی نیس... و ادامه داد: به سلام باران خانوم خوبی شما؟ ساکتی باران- سلام تو خوبی؟ مهلت نمیدید آدم حرف بزنه مهران خندید و گفت: واسه جبران معرفی کن باران لبخندی زد و به آوا اشاره کرد: معرف حضور هست مهران لبخندی زد و گفت: بهه چه جورم خوبی خانوم؟ آوا خجالت زده گفت: ممنون شما خوبین؟ - قربانت باران به آبتین و بهار اشاره کرد و گفت: خواهرم بهاره و شوهرش آبتین جون  مهران با اونا هم دست داد و سلام احوالپرسی کرد. باران منو از پشت الیا کشید بیرون و تا خواست چیزی بگه خودم باهاش دست دادم و گفتم: سلام آقای طاهری خوبین؟ مادرتون خوبن؟  لبخندی زد و گفت: شکر شما کجا اینجا کجا؟ همه با تعجب پرسیدن: همو میشناسید؟؟؟ با لبخند گفتم: بله آقای طاهری از بچه های شلوغ دانشگاه بودن مهران خندید و گفت: مهراننننن - شمال چه کار میکنید مگه تهران نبودین؟ مهران - هی دیگه گفتم اینجا بهتره  - عسل جان خوبه؟ پوفی کرد و گفت: بهم زدیم  - چییییی؟ واقعا تعجب کردم. عشقشون توی دانشگاه زبون زد بود. - عسل اونی که فکر میکردم نبود‌. شاید درست نباشه بگم ولی ... ولی اون یه هرز*ه ی به تمام معنا بود. شوک زده گفتم: واااات؟ لبخند محزونی زد و گفت: بفرمایید بریم بالا بفرمایید و ما رو فرستاد بالا. انقدر پایین شلوغ بود و دختر و پسر تو هم میلولیدن حال آدم به هم میخورد. بیس موزیکشون انقدر تند بود کر شدم. رفتیم بالا و هر کی یه طرف رفت. انگار خودش اینجا زندگی میکرد چون آشپزخونه و اتاق و پذیرایی و همه‌چی تکمیل بود. کف خونه اش پارکت و خیلی نقلی و دنج بود. رو میز غذاخوری گرد کنار آشپزخونه کوچیکش نشستم که توجهم جلب شد به پیکای مشروب کنار دستم تو قفسه چوبی کانتر ... از مشروب پر بودن‌. دچار تردید شدم. خیلی وقت بود دلم میخواست مست کنم. تا حالا مست نکرده بودم و میترسیدم. قبلا مشروب خورده بودم ولی کم، در حدی که حالم خراب نشه. قبل از اینکه بچه ها جمع شن دور هم چند تا شات انداختم بالا. کنار مشروب ها سیگار و فندکم بود. برداشتم و یکی روشن کردم. همینطور لم داده بودم و داشتم سیگار میکشیدم... بدنم هر لحظه داشت داغتر میشد و انگار گرمم بود‌. شالم و باز کردم و گذاشتم همینطور آویزون رو شونه ام باشه. مهران رفته بود پایین برای بچه ها خوراکی و آبمیوه و این چیزا بیاره. آرش صدام کرده بود. - جانم؟ انقدر کشدار گفتم جانم خودمم تعجب کردم. بچه ها انقدر تند چرخیدن سمتم اون وسطه صدای شکستن قولنج چندتاشون اومد. خنده ی دلبرانه ای کردم و گفتم: اوووو آرومتر باباااا بهار با تردید گفت: کیا خوبی؟ سیگارتو بزار کنار بیا اینجا الیا نگاهی کرد به آرش و زیر لب گفت: مسته آرش انگار که خودشم فهمیده بود جست زد طرفم و سیگار و از دستم کشید و داد زد: چی خوردییییی؟ - ویسکی - خیلی غلط کردی بیا اینجا ببینم شونه هامو گرفت و منو برد نشوند کنار خودشون. بدنم گر گرفته بود و یه جا بند نبودم. آرش بغلم کرد.  - هیسسسس نمیدونستی مشروبه؟ - چرا میدونستم  - پس چرا خوردی؟ - چون میخواستم مست کنم - مگه نگفتم هر دفعه خواستی به خودم بگو - چند روز پیش بهت گفتم - و وقتی من گفتم نهههه یعنی نباید نه اینکه خودت بری بخوری  - حرف نزن  سرمو چسبوندم به سینه اش‌. چند لحظه گذشت... هیشکی حرفی نمیزد. نمیدونم این بغض از کجا پیداش شد‌. یهو زدم زیر گریه و هق هق کردم ولی طبق معمول نتونستم اشکی بریزم. هیچ وقت نتونسام گریه کنم... آرش محکم بغلم کرد و زیر گوشم حرف میزد. مهران اومد بالا... مهران - بچه ها ببینید چی آوردم بخورید مشتر... حرفشو قطع کرد و گفت: کیارا‌ چشه؟ آرش با صدای گرفته گفت: از اون کوفتیات خورده - نههههه یهو از تو بغل آرش کشیده شدم بیرون. الیا بود که با چشمای برزخیش داشت نگاهم میکرد.  آرش- ولش کن چکارش داری؟ الیا بی توجه به بقیه دستمو گرفت و کشوندم طرف در. منم همه اش تلو تلو میخوردم. رفتیم داخل باغ ... تو باغ یه حوض آب بود که وسطش یه فواره کوچیک داشت ... الیا کنار حوض نگه ام داشت و یه دفعه سرمو کرد زیر آب... انقدر آب یخ بود که لرزیدم.
    • آروم سرشو چسبوند به سینه امو یه چند لحظه همونطور موند.  آقاجون- خب خداروشکر آشتی هم کردید من میگم چرا بچه ام آوا انقدر تو همه بیا بابا جان بیا بغل خودم  سریع دویدم بین آقاجون و مادرجون نشستم و گفتم: اینجا جای خودمه حالا هر کی هر جا میخواد بشینه  همه هر هر خندیدن و آوا نشست اون طرف آقاجون. آقاجون هم جفتمون رو بغل کرد. آبتین زد به پیشونیش و گفت: بهاری اگه گفتی الان وقتشه که از آرش چی بگیریم؟ بهار خندید و گفت: آی گفتیییی دلم میخواد برم تا تنور داغه بچسبونم و خودمو خفه کنم یعنی مفت باشه کوفت باشه  انگار رمزی حرف میزدن چون ما کاملا گیج شده بودیم. - عه خب قشنگ حرف بزنید آدم بفهمه آبتین- جونم براتون بگه که آرش خان باید بهمون شیرینی آشتی کنون بدی   همه افتادیم رو حرف آبتین و گفتیم بریم بیرون مهمون آرش. آرش- آخ ای خدا من خسته ام خب یه روز من خسته بودما ببینید چه بلایی سر آدم میارید اصلا هرچی میکشم از دست آبتینه اون از ظهر این از الان ای کوفته تبریزی بگیری آبتین هر دفعه خواستی بری دشوری دمپایی خیس باشه هر دفعه خواستی بری حموم شامپو تموم شده باشه هر دفعه شامپو زدی به سرت کف کرد آب سرد شه جلو جنس مخالف کله پاشی .... همین طور میگفت و ما میخندیدیم... همینطور که پاشد راه افتاد ادامه داد: پاشید گشنه ها پاشید ببرمتون کوفته بخورید بلکم سیر شید  دیگه ترکیده بودیم از خنده.همه امون دویدیم سمت ویلا و لباس پوشیده حاضر شدیم رفتیم تو ماشین. آرش تلفنی با کسی صحبت کرده بود و از دوستاش انگار یکی اینجا کافه داشت. منتها تو کافه اش چون مشروب و چمیدونم هزارتا کوفت داشت هر کسی رو راه نمیدادن‌ و باید از قبل هماهنگ میشد‌. ساعت یک نصفه شب بود. جلوی یه باغ بزرگ نگه داشتن و آرش گفت که اینجاست. ماشینا رو بغل پارک کردیم تو نبردیم.
    • - کیا یکم دهنتو بجنبون شاهزاده بشنوه  - شاهزاده خودش بخونه پرنسس بشنوه  - شاهزاده میترسه بخونه بیان ترورش کنن  - آخ حواسم نبود نمیخواد بخونی انقدر زشت میخونی میری رو مخ میان میکشنت خلاص میشن حالا تو میخوای اسمشو بزار ترور من میخونم یکم روحشون لطیف شه کاری به کارت نداشته باشن با حالت با مزه ای گفت:‌ مرزهای اعتماد به سقف جا به جا شد  و جفتی خندیدم و دیگه فرصت نشد بخونیم چون دیگه رسیده بودیم به بچه ها. انگاری اونا هم آروم آروم اومده بودن بالاتر. باصدای الیا به خودم اومدم: اینا چرا مثل لشکر شکست خورده ان؟ یعنی تو روح عمه ام با این دقتممم. اصلا متوجه حالتاشون نشده بودم. بهاره نشسته بود زمین و آرش و آبتین کنار پاش نشسته بودن و آوا و باران هم غم زده یه گوشه وایساده بودن.  - نمیدونم والا انگار اتفاقی واسه بهاره افتاده ناراحته نه؟ - اره بریم ببینیم چی شده رفتیم پیششون ایستادیم و پرسیدیم چی شده  آرش جواب داد: هیچی بهاره از روی اسب افتاد  بهاره با قهر گفت: من نیفتادم همه اش تقصیر آبتین بود منو انداخت  آبتین کلافه گفت: آخه دختر خوب من برای چی باید تو رو بندازم تو سفت نچسبیده بودی خببب  و رفت سمت بهار و بغلش کرد. بهارم که انگار منتظر این حرکت بود سرشو توی بغل آبتین پنهون کرد و گریه کرد.  آبتین- عه عه گریه چرا عزیزم؟ درد داری؟ جاییت درد میکنه؟ اره خانومم بزار ببینم  و بهار و از توی بغلش کشید بیرون. بهار گریون گفت: نه هیچ جام درد نمیکنه اون دخترا بهم خندیدن  آبتین با غیظ گفت: خیلی خیلی غلط کردن  آرش با اخم گفت: همونا که واسه آبتین عشوه میومدن؟ بهاره با دلخوری و حرص گفت: اره نکبتای نفهم بیشعور ... همین طور داشت ادامه میداد که آبتین دوباره بغلش کرد: فداتشم حرص نخور ادا عوق زدن در آوردم و گفتم: بسه بسه جمع کنید آی آبتین زن ذلیل  ابتین- ای بابا من‌چکار کنم خب؟ منت نکشم ( به بهار اشاره کرد) خانوم ناراحته ... منت بکشم ( به من اشاره کرد) خواهر خانوم ناراحته...  همه به حالتش خندیدیم و راه افتادیم بریم اسب هارو تحویل بدیم.اونجا یه مرده داشت اسب سواری می کرد و بقیه هم نگاهش می کردن. رشته درساژ بود کارش خیلی دوست داشتم منم. بی خیال اسب و اینا با بچه ها رفتیم تا بریم پلاژ توسکا. ماشینا رو تو پارکینگ پارک کردیم و رفتیم داخل. ترجیح دادیم اول قایق سواری کنیم تا هوا تاریک نشده‌. هفت نفر بودیم که با خود اون مرده که قایق و میروند میشدیم هشت نفر‌. تا سوار شدیم آوا دوباره پیاده شد و گفت: بچه ها من نمیام خودتون برید - عه چرا آوا بیا دیگه بیا بغل خودم عزیزم  - نه کیا حالم به هم میخوره زهرم میشه برید خوش بگذره من منتظرتون میمونم بعد از موافقت بچه ها با آوا قایق راه افتاد. قایق هی کج میشد و انگار آدم میخواست شوت شه تو دریا واسه همین باران و بهار جیغ میزدن و آرش و آبتین سفت چسبیده بودنشون تا یه وقت نیفتن. من که غرورم اجازه نمیداد جیغ جیغ کنم ولی سفت چسبیده بودم قایقو. اون مرده که قایق و میبرد با لهجه ی قشنگی گفت: نترسید دستاتون رو شل تر بگیرید و به یه قسمت از قایق و دریا نگاه کنید تمرکز کنید تعادلتون حفظ میشه  همین کارو کردم و خیلی راحت شدم. ای خدا هر چی میخوای بهت بده. ولی بازم میترسیدم شوت شم تو دریا. با اینکه شنا بلد بودیم و کلی شنا کردیم تو دریا منتها الان با قایق کلی از ساحل دور بودیم و ترسناک بود شوت شدن تو دریا. دست کسی دور شونه ام محکم شد و بعدش صدای الیا: دختر یکم محکمتر بگیر میفتی ها  لبخندی بهش زدم و گفتم: نه حواسم هست  گوشیمو از تو جیبم در آوردم و لایو گرفتم.  باران با صدای بلند که به خاطر این بود که صداش برسه گفت: فالورای گل کیا سریع آنفالوش کنید منو فالو کنید تا چشاتون در نیاوردم  همه خندیدیم. این وسطه اخمای الیا رو هضم نمیکردم. آخرشم گوشیمو گرفت و لایو و قطع کرد و گفت: میفتی تو دریا بزار تو جیبت گوشیتو منم مثل بچه های حرف گوش کن گذاشتم تو جیبم گوشیمو. برگشتیم سمت ساحل و کنار ساحل کمی قدم زدیم و چرت و پرت گفتیم. همه ی حواسم پی آوا بود که خیلی گرفته بود. باید براش یه کاری می کردم‌.  اونجا فروشگاه هم داشت و رفتیم فروشگاه ها رو با موزه حیوانات تاکسیدرمیش رو دیدن کردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم. آبتین دوید یه عالمه خوراکی خرید و نشستیم لب دریا و همه اشو خوردیم.  آبتین- خب ببین برای خانومم چی خریدم  و لواشکو از پشتش آورد بیرون. من و آوا و باران جیغ خفیفی زدیم و بهار پرید لپ آبتین و بوسید و لواشک و قاپید. - ماله خودمه ها به هیشکی نمیدمااا عشگم بلام خلیده چشمامو مظلوم کردم و گفتم: آرش گلی پاشو تا با آب دهنم سیل نبردتون  آرش- آی آی کمرم آی پام وای من حال ندارم پاشم برم خودت برو آی آی  باران- که نمیتونی بری و کمرتم درد میکنه باشهه‍هه میبینمت  آرش- غلط کردم درد کجا بود میرم چشمم کور دنده ام نرم میرم  و زیر لب غر زد: ای خاک بر سرت آبتین که هر چی میکشم از دست توعه زن ذلیله ای خدا بگم چکارت کنه ...و با غرغراش دور میشد... ما هم هر هر به رفتاراش میخندیدیم. با یه عالمه پاستیل و لواشک برگشت. آرش- دخترا پاستیل به بهار ندین آبتین مجبور شه بره بخره تا من دلم خنک شه باز همه خندیدیم و با هم لواشکا و پاستیلا رو خوردیم. ساعت هشت بود. قرار گذاشتیم با بچه ها اول بریم شهربازی بعدش هم بریم خونه برای شام. چون دیشب رستوران بودیم و آوا گفت معده درد میگیره باز بخوایم بیرون غذا بخوریم. راست هم میگفت غذای خونه یه چیز دیگه اس.هر چی وسیله تو شهربازی بود و سوار شدیم کیف کردیم فقط وسطش چندتاییشو باران و آوا سوار نشدن ولی منو بهاره ته همه اشون رو در آوردیم. پسراهم که نگم بهتره بعضیاشو چند بار چندبار سوار میشدن. دیگه ساعت نه و خورده ای نزدیکه ده بود که برگشتیم خونه و شام و باهم خوردیم. بعد از شام آقاجون گفت: بچه ها پاشید بریم لب دریا آتیش روشن کنیم  آرش نالید: ای خدا خب ما که تا الان پلاژ بودیم و لب دریا دیگه از دریا دارم حالت تهوع میگیرم خسته اممم من خسته ام من مثل مرغ بال و پر شکسته ام منننن خسته ام من مثل این دیوونه ها میخوند و بشکن میزد. آقاجون سری از روی تاسف براش تکون داد و گفت: حلال زاده به داییش میره  صدای داد زن عمو سپیده و خنده همه بلند شد. آوا هنوز قهر بود و تو حال خودش بود.  - باران بیا کارت دارم  - جانم بله؟ - آوا هنوز قهره  - خب چکار کنم که قهره  - بی تربیت میگم از قهر درش بیاریم گناه داره مگه ما چند روز اومدیم مسافرت خوش باشیم که این همه اش دپرس باشه؟ - هوف نمیدونم خودت از قهر درش بیار  - وایسا ببینم کجا میری؟ - آرش و صدا کنم وایسا  بعد با آرش جفتی اومدن: جانم کیا؟ باران توضیح داد که چه مرگمونه و آرش هم لب و لوچه اشو جمع کرد و گفت: پاشید بریم لب دریا خودم باهاش حرف میزنم بیاید بریم  همگی رفتیم لب دریا. بچه ها آتیش درست کرده بودن و دورش نشسته بودیم. آقاجون و مادرجون سمت چپ و کنارشون من و آرش و باران و بهار و آبتین و الیا و بعدش هم مامان و زن عمو و آفاق جون و بعد از یه فاصله زیاد آوا که خیره به دریا بود. پوفففی کشیدم و گیتارمو از روی زمین برداشتم. داشتم فکر می کردم کدوم آهنگ و بزنم که یهو یه جرقه ای تو ذهنم زده شد. دم گوش آرش گفتم: آرش آهنگ آشتی محمد لطفی رو بلدی؟ آرش برگشت سمتم و فهمید میخوام چی بگم و چشمکی حواله ام کرد و گفت: حله  دستام روی سیمای گیتار کشیدم که باعث شد بقیه حواسشون جمع شه به من. منم سرمو انداختم پایین و شروع کردم به خوندن‌. یه وجب جا ته قلبت واسه من بسه  این دل وابسته بد به چشات وصله  دو تا چشمات عسلن دل میبرن آنن اصلا حرف میزنن با من یه حالی چشات دارن  آرش ادامه داد و کم کم بچه ها همراهیش کردن . منم فقط گیتار میزدم وپایین نگاه میکردم. همه میدونستن باید برای آوا بخونن: تو صورتت قشنگه ولی دلت باهام میجنگه  دو روز ازم دور شی خودت میبینی دله کی تنگه  بغل بغل ستاره چیدم دیگه آشتی آشتی  نگو بام قهری از این حرفا باهم نداشتیم خودم تکی ادامه دادم. دستمو از روی سیمای گیتار برداشتم و رو هوا تکون میدادم و رو به آوا که تازه نگاهش کرده بودم و بهت و اشک تو چشاش معلوم بود بدون صدای گیتارم براش تکی خوندم: با تو انقدر خودی ام بد شدی ام خوبتو میخوام مگه دلبر کمه از این همه تنها به تو میام بیا بهترنشو منو پیش تو انگار نمیبینن  بیا معمولی باش اینجوری راحتترم اصلا  راحتترم اصلا  و همه بچه ها باهم براش خوندیم و من گیتار میزدم و بقیه بشکن: تو صورتت قشنگه ولی دلت باهام میجنگه  دو روز ازم دور شی خودت میبینی دل کی تنگه  بغل بغل ستاره چیدم دیگه آشتی آشتی  نگو بام قهری از این حرفا باهم نداشتیم یهو آوا پاشد و اومد جلوی من ایستاد. گیتارمو انداختم اون طرف و پاشدم بغلش کردم. تو بغلم گهواره وار تکونش میدادم و براش بلند بلند میخوندم: یه وجب جا ته قلبت واسه من بسه  این دل وابسته بد به چشات وصله  و پیشونیشو بوسیدم.
    • سه سوته لباس پوشیدم و حاضر شدم ولی بازم نتونستم تو پنج دقیقه حاضر شم و کار به پنج دقیقه وقت اضافه کشید. رفتم پایین ولی جز آرش و آبتین و الیا کسی نبود‌. - پس بقیه اتون کجان بروبچ؟ آبتین- دارن حاضر میشن چپ چپ نگاه الیا کردم و گفتم: که همه حاضرن و فقط من موندم و فقط هم پنج مین وقت دارم حاضر شم دیگه ارهههه؟؟؟ الیا لبخند کج و کوله ای زد و گفت: عه پس خاطرت هست گفتم پنج دقیقه و دیر تر اومدی؟ - بچه پررو بالاخره دخترا رضایت دادن اومدن و رفتیم. نصف نصف شدیم تو ماشین الیا و آرش. باران و آوا تو ماشین آرش و منو بهار و آبتین تو ماشین الیا. الیا آهنگ آرومی پلی کرد که صدای بهاره در اومد. - عه الیاااا شاد بزارررر الیا- گوشی خودتو وصل کن من ندارم شاد  اخی بچه ام افسرده اس شاد نداره. بهار- خب منم ندارم کیا تو بزار عهه بچه ام بهاره ام افسرده اس‌. - منم ندارم  اخی خودمم افسرده اممم. آبتین - خودم میزارم بابا زحمت نکشید  و آهنگ تکون بده اپیکورو پلی کرد. من آهنگه رو حفظ بودم ولی یه مقدار ممیزی داشت. بهاره هم همه اش قر می داد و مسخره بازی در میاورد. منم بی خیالی به ممیزیه آهنگه گفتم و شروع کردم بلند خوندنش و بشکن زدن. تکون بده همینجوری راه که میری تکون بده  تکون بده لایک بگیری تکون بده آخه مگه خوابت میاد تکون بده کامنت بیاد  صدای برگا انگا بهشته کنار دریا نگاه به لنج  میگی ولش کن خونه رو زشته بیا با هم بریم یه جای دنج هه پوله پیک و بریز بعدشم میزنیم یه رول ریز  میشینیم تو ماشین ریلکس میریم شمال به جا چک و ونیز  تو شهر میبینیم هی باراباس ولی باز پیکا بالاس  آره دیگه دوره زمونه عوض شده همه عشقا لا پ*اس  کل شهر اینجا میگردن پی قاتل بروسلی بقیه ام تو قر و فر الان تکون بدی رو بورسی  خانومی که میگه پلنگه کل روز و پی جفنگه  بالاسرم علامت سواله چرا فکر میکنه قشنگه  میگه شبا خونه دوستاشه ولی نمیتونه صبحا زود پاشه  اول برج تو بغل و آخر ماه پی کورتاژه  تکون بدهه و ... رفتیم پلاژ لیدو. دخترا جدا و پسرا جدا رفتیم برای شنا. خیلی خوب بود و کیف کردیم. بعدش با دخترا رفتیم دوش گرفتیم و لباسامون و عوض کردیم رفتیم سراغ پسرا. البته اونا زودتر اومده بودن دنبال ما.  آرش- خب دخترا آرایشاتون پاک شده آدم میترسه به نظرم برید آرایشاتون و تمدید کنید - هرهررررر نمکدونننن انقدر خوش مزه شدی ندزدنت  آرش- مگه تستم کردی؟ - نه باران تستت کرده میگه شوری  همه زدن زیر خنده. الیا نگاه کرد به ساعتشو گفت: بچه ها ساعت یه ربع به شیشه بریم اسب سواری بعدش بریم پلاژ توسکا نزدیکه به اینجا  بهار- اره اونجا امکاناتش بیشتره نمیدونم این اسکل ( به آرش اشاره کرد) چرا آوردمون اینجا آرش- آبتین یه چیز به زنت بگو ها بد کردم آوردمت بری شنا کنی  بهاره براش زبون درآورد و تا خواست جواب بده آبتین گفت: استپپپ بیاید بریم اسب سواری دیگهعه رفتیم سراغ اسب ها‌.آوا و من و باران چون با آرش زیاد رفته بودیم اسب سواری بلد بودیم و تنها کسی که تو جمعمون بلد نبود بهاره بود. آبتین و آرش به بهاره یاد میدادند چجوری اعتماد اسب و جلب کنه و در مقابل بهش اعتماد کنه و این داستانا. دستی به سر اسب سیاهی که انتخاب کرده بودم کشیدم. از تمام اسب هایی که بچه ها انتخاب کرده بودند بزرگتر بود. دستی به یالش کشیدم آخ که چقدر ناز و خوشگل بود. سوارش شدم و بی توجه به بقیه شروع کردم اسب سواری... اولش آروم می رفتم ولی بعدش شروع کردم تند رفتن. جلوتر نگه داشتم و به اسب خوشگلم آب دادم. صدای اسب دیگه ای میومد... بعدش هم صدای هی هی گفتن کسی که من حدس زدم الیا باشه. - اینجایی؟ - نه روح ننه بزرگ عمه شاهه کنارم ایستاد و گفت: ننه بزرگ جون پاشو بریم پایین ترن بچه ها همچین تند اومدی مجبور شدم بچه ها رو رها کنم دنبال تو بیام  - نترس تو این مورد کار درستم  خندید و گفت: خب ننه بزرگا همیشه باتجربه و کار درستن  پر حرص نگاهش کردم و گفتم: خودت پیرییییی چشمکی زد و گفت: فعلا که پیر نیستی فقط یکم روحیاتت پیره اگه یه کم دیگه حرص بخوری موهات مثل دندونات سفید میشه و دیگه جدی جدی پیر میشی . -‌ آدم روحیه اش پیر باشه ولی کودک درونش انقدر فعال نباشه  و به افق خیره شدم. - سنیوریتا بیبی فیس بیا سوار اسبت شو که شاهزاده سوار بر اسب سفید منتظرته  و به خودش اشاره کرد که سوار اسب سفید بود. خنده ام‌گرفتتتت. خندیدم و گفتم: آخ که من جون میدم واسه این شاهزاده ها  - شرمی حیایی خجالتی یعنی گفتم الان بگم تو رو باید از تو زمین بکشم بیرون با خودم ببرم انقدر که بچه خجالتی ای هستی اصلا شاخ هام از شصت جهت جهید بیرون  سوار اسبم شدم و آروم آروم باهم سمت بچه ها حر کت کردیم.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Alef_ariafar  »  Amir

      تو رو خدا اینجا رو سر پا کنید
      زورم می گیره وقتی می بینم یه دزد داره از اسم نودهشتیا استفاده می کنه
      کمکی خواستید منم هستم
      · 1 ارسال
    • mahya619

      الان دارم از شدت خوشحالی، گریه میکنم
      هیچ وقت فکر نمیکردم منی که هرروز اینجا بودم، یه روز بیاد تنها ارزوم این باشه که یه بار دیگه با حاله خوب،بیام اینجا...الان، بعد از  دست و پنجه نرم کردن با کرونا و مشکلات بعدش...واقعا، از ته دلم احساس ارامش میکنم...اینکه هنوز نفس میکشم...هنوزم میتونم به نودهشتیای عزیزم سر بزنم
      @Amir
      آقا امیر، دیگه برام مهم نیست اینجا مثل قبلش بشه همین که باشه،کافیه...لطفا...اینجارو همینطوری نگهش دارین
      · 0 ارسال
    • El_DoraDo

      دلتنگی
      رودی نیست که به دریا بریزد!
      دلتنگی
      ماهی کوچکی ست
      که برکه اش را
      از چهار طرف
      سنگچین کرده باشند
      · 0 ارسال
    • Harly_Q  »  m15

      سلام شما تنها کسی بودین که ساعت انلاینیتون بیشتر از بقیه بود نمیدونین چطور میتونم با ادمین ارتباط بگیرم؟ 
      · 3 ارسال
    • El_DoraDo  »  mahya619

      محیای من لطفا زودتر خوب شو
      بخاطر یاسمین کوچولو که خیلی دوستش داشتی،زودتر خوب شو
      لعنت به کرونا
      · 2 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    Narges.Esfand
    Narges.Esfand
    67 پست
    mahya619
    mahya619
    36 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    29 پست
    maralmahni
    maralmahni
    25 پست
    Z_khofteh
    Z_khofteh
    18 پست
    El_DoraDo
    El_DoraDo
    17 پست
    Faribw_sd
    Faribw_sd
    15 پست
    m15
    m15
    11 پست
    Amir
    Amir
    8 پست
    minahasani
    minahasani
    8 پست
    Gisoo
    Gisoo
    7 پست
    amohamad
    amohamad
    7 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    minahasani
    minahasani
    7 تاپیک
    charming
    charming
    4 تاپیک
    mahya619
    mahya619
    4 تاپیک
    faaariiimah
    faaariiimah
    3 تاپیک
    nazdar1249
    nazdar1249
    3 تاپیک
    GrantLix
    GrantLix
    2 تاپیک
    MahsaM
    MahsaM
    2 تاپیک
    soheilaaaa
    soheilaaaa
    2 تاپیک
    dnyall
    dnyall
    2 تاپیک
    ali0777
    ali0777
    2 تاپیک
    parisaa98
    parisaa98
    1 تاپیک
    firooze
    firooze
    1 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,113
    • مجموع پست ها
      236,795
    • کل کاربران
      11,646
    • بیشترین آنلاین
      1,330
      24/08/98 14:43

    جدیدترین کاربر
    alefa
    تاریخ عضویت 02/07/99 06:59

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×