رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,291 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,913 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,472 تاپیک
      14,245 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 21 تاپیک
      272 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,374 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      25 تاپیک
      644 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 113 تاپیک
      170 ارسال
    2. 2,995 تاپیک
      3,759 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,257 تاپیک
      1,393 ارسال
    2. 166 تاپیک
      322 ارسال
    3. 254 تاپیک
      336 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 365 تاپیک
      825 ارسال
    2. 538 تاپیک
      809 ارسال
    3. 472 تاپیک
      648 ارسال
    4. 953 تاپیک
      42,224 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 692 تاپیک
      1,746 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
    4. 246 تاپیک
      330 ارسال
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 140 تاپیک
      193 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 233 تاپیک
      819 ارسال
    2. 2,300 تاپیک
      7,479 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,507 تاپیک
      9,051 ارسال
    3. 913 تاپیک
      126,805 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت 45
      ارمان:
      وقتی خوابیدهنوز دستم روگرفته بود؛ترسیدم اگه دستم روازتودستش بکشم بیداربشه ،خیلی ترسیده بود فقط برام عجیب بود ببینم ساشاازچی حرف می زد صبح بایدازش بپرسم ، زل زدم به صورتش ،چقدر ناز خوابیده بود نگاهم از صورتش به سمته لباش رفت به  لب های برجستش نگاه کردم همین طور که زل زدم به لبش اصلا نفهمیدم کی انقدربه صورتش نزدیک شدم  بی اراده صورتم رونزدیک صورتش بردم یه لحظه یاد چنددقیقه ی پیش افتادم که ازترس من روبغل کرد اون به من اعتماد کرده این روازچشماش خوندم ،نه نمی تونستم ازاعتمادش سواستفاده کنم پس لب هام روبه پیشونیش چسبوندم وعمیق بوسیدم این اولین باربود که یه دخترو می بوسیدم ،آرامشی که بهم داد برام یه چیزجدیدبود.
      خیلی خوابم می یومد بالاتواتاق  خودم هرکاری کردم خوابم نبرد ولی الان این جا خوابم گرفته بود سرم روگذاشتم روبالشت وهمین که چشمام روبستم خوابم برد؛ صبح بااحساس چیزی روی صورتم ازخواب بیدار شدم چشم هام روباز کردم که بادوتاچشم سبزروبه روشدم  بادیدنش  که انقدربهم نزدیک بود 
      سریع ازجام بلندشدم صاف وایسادم،سایه سریع دستش روعقب کشید
      _ببخشیدنمی خواستم بیدارت کنم ولی بدخوابیده بودی.
      _نه ......نه اشکال نداره 
      _بابت دیشب ممنون ، حتماخیلی اذیت شدی؟حالم خوب نبودخیلی ترسیده بودم رفتارم دست خودم نبودامیدوارم دیشب روفراموش کنی.
      حالا می مردی این حرف هارو نمی گفتی، اه 
      اخم کردم 
      _اشکال نداره مهم نیست 
      داشتم می رفتم سمت درکه حرف های دیشب ساشایادم افتاد برگشتم سمتش
      _ساشاازچی حرف می زد؟
      سایه باتعجب:
      _ها،!!درباره ی چی حرف می زنی ؟
      _سایههههه 
      _بلهههههه
      _خودت رونزن به اون راه خودت خوب می دونی ؛همین الان بهم توضیح بده 
      هیچی نگفت سرش روانداخت پایین 
      _نمی گی نه 
      بازم هیچی نگفت 
      سرم روتکون دادم
      _باشه خودت خواستی 
      رفتم سمت کمدهاش درکمدروباز کردم شروع کردم به گشتن  کمد، این همه لباس ازکجا اورده همه روازتوکمد دراوردم پرت کردم توصورتش
      _ اینا ازکجا اومده ها اینا روکی برات خریده 
      به گشتن ادامه دادم که یه جعبه پیدا کردم ،درش روباز کردم توش .....توش لباس زیربود  کدومشون ایناروبراش خریدن .
      _لباس زیر؟؟
      برگشتم سمت سایه باداد
      _ایناروکی خریده برات ها ؟
      _باتوام سایه جواب بده 
      خیلی ازدستش عصبی بودم دیشب تصمیم گرفته بودم اذیتش نکنم ولی خودش نمی زاره که 
      _دیشب تصمیم گرفتم باهات نرم ترباشم سایه خودت نمی زاری ،نمی زاری لعنتی.
      هیچ حرفی نمی زد وسرش پایین بود 
      رفتم سمتش بازوش روگرفتم وبلندش کردم 
      _سایه سکوت نکن بگو  ایناروکی برات خریده کدوم بی شرفی ایناروبرات گرفته ها کدومشون،بگو تا استخون هاش رو خورد کنم.
    • #پارت44
      چند بارزد به در 
      _این دروباز کن دختر ....،کاری باهات ندارم فقط ....
      شروع کرد به خندیدن 
      باخنده 
      _سایه جونممم ...این  ..دروباز کن اذیتم نکن دیگه 
      دیگه کم موند بود اشکم دربیاد بابغض 
      _تورو خداازاین جا برید 
      _نوچ ....عمرا ازاین جا برم باهات کاردارم.... از این جا تکون نمی خورم...،می خوام لباسایی که برات خریدم روتوتنت ببینم...
      وااای خدایااین چی می گفت ،دوباره زد به در 
      رفتم سمت تلفن دستام می لرزید نمی تونستم تلفن روتودستام نگه دارم ،تنهاشماره ای که حفظ بودم شماره ی ارمان بود پس چاره ای نداشتم ،شماره روگرفتم 
      بعداز دوتابوق جواب داد 
      _بله 
      صداش اصلا خواب آلود نبود انگار نخوابیده بود 
      _الو 
      نتونستم جلوی بغضم روبگیرم ،زدم زیر گریه مثل چی ترسیده بودن 
      صدای نگرانش توگوشی پیچید
      _سایه تویی چی شده ؟؟
      _ارمان .....ساشا 
      نذاشت حرفم روتموم کنم که گفت 
      _قطع کن اومدم 
      به ثانیه نکشید که صداش اومد
      _اینجا چه غلطی می کنی ها این چه سروضعیه داری مگه بهت نگفتم وقتی مستی نیا خونه ی من ها،پاشو گمشو بیرون بار آخرتم باشه می یای اینجا
      _اهههه داداش سخت نگیر من سرخود که نیومدم اینجا که 
      واه این چی می گفت :
      _خودش به من گفت ....که بیام اینجا خودش خبر داشت 
      ودوباره زد به در
      _بازکن درواومدن عزیزم ..مگه ..خودت نگفتی بیا لباسایی که برات خریدم رو توتنت ببینم
      باشنیدن این حرف شدت گریم بیشتر شد 
      خدایااین چی می گفت ؟بدبخت شدم الان آرمان پیش خودش چه فکری می کنه؟نکنه حرفاش روباورکنه لعنت به من لعنت ویکی محکم زدم توسر خودم ونشستم روزمین، بایدهمون موقع  می رفتم لباس هارومی کوبوندم توصورتش،  لعنتی باصدای دربه خودم اومدم 
      _سایه این دروباز کن منم ... دیگه نترس رفتش 
       پاشدم دروباز کردم بادیدنش ازترس پریدم بغلش و گریم شدت گرفت 
      _گریه نکن دختر خوب بهت گفته بودم تا من هستم هیچ مشکلی پیش نمی یاد 
      ازعصبانیت سرشبش خبری نبود .ازترس نمی تونستم روپاهام وایسم فکراین که دوباره بیادسراغم لرز به تنم می انداخت این دفعه نتونست، درقفل بود اگه سریع  بعدی یه جای دیگه  .. ،انگارکه ذهنم روخوند 
      _نترس دیگه نمی یاد اینجا اروم باش 
      دستش رومی کشید توموهام، دستش روانداخت زیرزانوهام وبغلم کرد سرم روگذاشتم روسینش این ارامش زیاد طول نکشید که من روگذاشت روتخت وکنارم نشست 
      _بگیربخواب ازهیچی ام نترس من میرم راحت بخواب 
      ازجاش بلندشدکه بره دستش روگرفتم وگفتم
      _نرو می ترسم 
      _نترس دیگه نمی یاد
      اومد بره که دودستی دستش روگرفتم دوباره بغض کردم الان غروم مهم نبود الان تنها چیزی که مهم بود احساس امنیتی بود که کنارش داشتم 
      _ارمان لطفا نرو همین جا بمون 
      زل زدبه چشمام ،یه پوف کلافه ای کشید وگفت :
      _باشه بخواب من همین جام 
      کنارم نشست ولی من همچنان دستش روگرفته بودم وول نمی کردم 
      زل زدم بهش اونم زل زدبه من نمی دونم چرا انقدر رنگ چشم هاش رودوست داشتم مشکی چشم هاش فرق می کرد خاص بود مثل خودش ،کاش هیچ وقت نگاهش روازنگاهم برنداره ومن زل بزنم توچشم های رنگ شبش  ،
      "من ازتمام دنیافقط آن دایره مشکی چشمان تورامی خواهم وقتی که درشفافیتش بازتاب عکس خودرا می بینم ." 
      _بخواب سایه 
      _نمی خوام 
      _برای چی 
      _چون تومیری 
      _نمیرم قول میدم حالا بخواب 
      ودستش روکشید روموهام انقدرروی موهام دست کشید که خوابم برد هروقت یکی روموهام دست می کشید خوابم می گرفت ،توخواب وبیداری بودم که احساس کردم پیشونیم داغ شد ولی بی تفاوت بهش خوابیدم .
    • صدای جیک جیک پرنده ها مهتا را از خواب بیدار کرد . مو هایش مثل چوب خشک شده بود . با اینکه دلش می خواست همچنان توی تختش بماند اما تحمل آن وضع را هم نداشت از جایش بلند شد و خودش را به حمام رساند .بعد از دوش کوتاهی احساس کرد تن و سرش صد کیلو سبک شده است حوله را دور سرش بست و پایین رفت .از سکوت خانه معلوم بود اهل خانه هنوز در خواب هستن . مهتا به اتاق مادرش رفت آسوده خوابیده بود . پتویش را مرتب کرد و به آشپزخانه رفت .از دیدن سیامک که مشغول آتش زدن سماور بود جا نخورد . می دانست که سیامک سحر خیز است . -سلام صبح بخیر سیامک به سمت مهتا برگشت .با آن پیراهن سفید که کمی از ساق های بلورش را نمایش می داد توی درگاه ایستاده بود  - سلام خورشید خانم چه زود طلوع کردی  مهتا لبخند شیرینی زد :تقصیر موهام بود مثل اینکه هزار تا میخ توش کار گذاشته بودن به هر طرف سرمو می چرخوندم یه میخ به سرم فرو می رفت . سیامک صندلی رو عقب کشید و نشست .بیا بشین  مهتا نشست و به سیامک که با آن نگاه سورمه ای خیره نگاهش می کرد نگاه کرد . سیامک به تک تک اجزا صورتش نگاه  کرد .ابروهایش که حالا باریک تر شده بود و چشمهای رنگیش را بزرگتر نشان می داد به صورت صاف و یکدستش که دیگر خبری از آن کرکهایی که در نور خورشید می درخشید نبود .شبیه زنی بالغ شده بود .دل سیامک محکم می کوبید .آنقدر محکم که رگ کنار گردنش هم نبض گرفته بود از دیشب تا حالا حس عجیبی به مهتا پیدا کرده بود حس تملک حس سر خوشی همراه با آسودگی .این حس ها با حس عشق و خواستن سیامک را بیچاره کرده بود  -چیه ؟  سیامک سری تکان داد و گفت : هیچی .یعنی همه چی ؟ -یعنی چی ؟ سعی کرد حواسش را به چیز دیگری بدهد  -دیشب علیرضا با پدرم صحبت کرده بود امروز دوتا خواستگاری داریم .علیرضا هم از ستاره خواستگاری می کنه . مهتا دستش را بهم زد :وای چه عالی .خیلی خوشحالم  اما ناگهان چیزی به ذهنش آمد :یعنی خاله ناهیدم میاد  سیامک سری تکان داد :اره بهش گفتن تو راهه تا ظهر میرسه  مهتا منقلب شد :لبش را به دندان گرفت از خوشحالی چند لحظه پیش خبری نبود .با نگرانی پرسید :حالا چی میشه ؟ اگر بفهمه ؟  سیامک تکیه داد : نمی فهمه نگران نباش  قلب مهتا اما توی سینه اش بشدت می کوبید .بی اراده پایش را تاب می داد و صدای تق تق صندلی رابلند می کرد سیامک از زیر میز یای مهتا را توی پاهایش قفل کرد .مهتا مثل برق گرفته ها خشک شد به سیامک نگاه کرد . -اینطوری نکن بهت گفتم نمی فهمه .خیالت راحت باشه . مهتا شرم زده سعی کرد پایش را آزاد کند اما هر چه بیشتر سعی می کرد فشار پای سیامک بیشتر می شد . تقه ای به  در آشپزخانه خورد سیامک پای مهتا را رها کرد .صورت مهتا گل انداخته بود از خجالت برنمی گشت که ببیند کی وارد شد صدای مادرش به گوشش خورد : صبح‌ بخیر جونا  -سلام خاله جان صبح بخیر  مهتا از جایش بلند شد و روی مادرش را بوسید صندلی را عقب کشید و گفت : بشین مامان .من چایی دم می کنم . اکرم گفت اول میرم دست و رویی می شورم الان میام .مهتا خودش را با دم کردن چایی مشغول کرد .سیامک رو به اوگفت برو موهاتو خشک کن لباستم عوض کن الان مهمونا میان  . لباسم ؟   سیامک از جایش بلند شد درست رو بروی مهتا ایستاد .دست برد حوله را از سرش کشید موهای خیس مهتا مثل آبشار دورش ریخت . لطفا وقتی کسی بجز من اینجا هست اینجوری لباس نپوش . مهتا به خودش نگاه کرد .فکر نکنم لباسم مشکلی داشته باشه .بعدشم فکر نمی کنم اونا از اون آدماش باشن . سیامک چشمهایش را ریز کرد : فکر می کنی اگر از اون آدماش بودن اجازه می دادم پاشونو تو این خونه بزارن  مهتا سرش رو پایین انداخت .سیامک نفس بلندی کشید و گفت :برو دختر خوب یه لباس دیگه بپوش فقط این چند روز که مهمون داریم بعدش هرچی دلت خواست بپوش . مهتا سرش رو به نشانه تایید تکان داد و بی حرف دیگری به اتاقش رفت . توی آینه به خودش نگاه کرد .بنظرش لباسش پوشیده بود .کمی سینهاش باز بود و کمی مچ پایش پیدا بود .  از حرف سیامک ناراحت نبود موهایش را کمی خشک کرد به یک  طرف بافت و لباسش را با تنیک بلند و شلواری عوض کرد وقتی پایین رفت همه دور سفره ای که توی حال پهن کرده بودند نشسته بود .و مشغول تعارف و گفتگو بودن .مهتا سلام بلندی کرد .سرها به طرفش برگشت تقریباهمه جواب دادن به سمت مادرش رفت و کنار مادرش نشست . به سیامک نگاه کرد با رضایت نگاهش می کرد و  لبخند می زد . صبحانه بین تعارف و خنده صرف شد مهتا با هما با کمک مردها سفره را جمع کردن .مهتا توی آشپزخانه دو خانم غریبه را دید با تعجب به سیامک نگاه کرد .سیامک با خانمها اشاره کرد  :این دو خانم برای کمک اومدن .این چند روز که مهمون داریم زحمت کارها رو می کشن  جمله اش را که تمام کرد از آشپزخانه بیرون رفت  زنها که یکی جوان و دیگری میانسال بنظر می رسید سلام کردن  مهتا لبخند زد .سلام خوش اومدین  زن مسن وسایل دست مهتا را گرفت و گفت خانم دیگه لازم نیست شما زحمت بکشیدما کارها رو می کنیم . -نه چه زحمتی من کمکتون می کنم . -نه خانم جان آقای دکتر خیلی تاکید کردن که شما نباید هیچ کاری بکنین  -آخه کارا زیادن شما هم خسته می شین . هما بیرون رفت .زن میانسال گفت نه خانم : ما اینجور راحتیم بخدا  -باشه هر جور راحتین  مهتا پیش مهمانها برگشت هما کنار مادرش نشسته بود و صحبت می کرد مهتا هم کنارشان رفت . یخ هما آب شده بود .داشت در مورد روستا و مشکلات شاگرد هایش برای اکرم تعریف می کرد . مهتا اما زیاد گوش نمی کردحواسش پیش ناهید بود .استرس داشت و پاهایش بی اختیار دوباره به حرکت در آمده بودن .سیامک دورترکنار محمد نشسته بود .و به پاهای مهتا نگاه می کرد .محمد گفت : فکر کنم مهتا امشب از استرس بند رو آب بده  -می بینیش چه حالی داره .خیلی از مامانم می ترسه  -ببخشید ها مامان شما ترس هم داره . سیامک سری تکان داد و گفت .به هر حال کار از کار گذشته دیگه نمی تونه کاری کنه . -چی بگم والله .من که مثل تو فکر نمی کنم  سیامک لبخند زد . 
    • با کلافگی جواب داد: مشکوکه  بدجورم مشکوکه هوفی کردم ، دیگه داشت حوصلم می پکید ، اومدم حرف بزنم که ماشین ها راه افتادند . استارت زد و راه افتاد ، همین که رفتیم جلوتر نگاه کردم هیچ موردی برای ترافیک اونم یک ساعت و ربع وجود نداشت + لعنتی مشکوکه یعنی که چی برای چی اینقدر معطل شدیم نمی فهمم گیج شدم اومد بزنه کنار که تلفنش زنگ خورد نگاهم کرد دادش دستم گفت : بزن رو بلندگو اتصال رو برقرار کردم + چیه دانیال چیشده دانیال: آراد نزنی بغل ،سرعت بگیر + میشه بگی چیشده کشتی منو دانیال: تو برو من بگم،ببین وقتی تو ترافیک بودیم متوجه نزدیک شدن چند تا تویوتا به ماشینت شدم ، فکر کنم آدمای محمود باشن + لعنتیا تو همین زمان سرعت ماشین خیلی زیاد شد ، من یکی که نزدیک بود سکته کنم دانیال: آراد خوب گوش کن ببین چی میگم شما دارین از محدوده دید ما خارج میشین از تو آینه ی جلو نگاهی به پشت انداخت + مدلشون چی هست دانیال: 4wd،ببین دیگه ماشینتون رو نمی بینم فقط اینطور که من توی جی پی اس چک کردم تعدادشون بیشتر از اون چیزیه که فکرشو کنی دوازده تا  شایدم چهارده تا ماشین باشن فقط اگر  دیدی از پسشون بر نمیای  دو کیلو متر دیگه یه جاده قدیم هست بپیچ تو خاکی، راستی ما ماشنمون پنچر شده قبل از اینکه با تو حرف بزنم به بچه های شیراز گفتم اسکورتتون کنن که اونا هم گفتن تهرانن نمی تونن
    • #پارت 43
      _من کاریش نکردم بهش گفتم بره خودش پیله کرد بهم، نرفت.
      علی باداد:
      _عادت داری همه روازخودت برنجونی نه؟، حیف این دختر که دلش برای توسوخته
       دادزدم 
      _من دل سوزیه کسی رونمی خوام برید ،برید گمشید 
      دسته سایه روازروزمین گرفت وبلندش کرد سایه برگشت سمتم وباصورتی اشکی زل زد بهم منم زل زدم تو چشماش،احسان ازراه رسیدوگفت:
      _اینجا چه خبره انگاربمب افتاده؟
      ازبغل احسان ردشدم ویه تنه بهش زدم ازرستوران خارج شدم ویه تاکسی گرفتم واسه خونه وقتی رسیدم درروباکلید باز کردم ورفتم تواتاقم ،لباس هام روعوض کردم ودراز کشیدم روتخت وچشمام روبستم 
      احساس می کردم خیلی زیاد روی کردم نباید اون طوری باسایه رفتارمی کردم اون که گناهی نداشت یاددستاش افتادم،وقتی دستام روگرفت انگارکه یه ارام بخش بهم زده باشن.نگاه اخرش...چشمای اشکیش
      "امشب ازخواب خوش گریزانم که خیال توخوش ترازخواب است."
      نمی دونم چقدرگذشته بود که صدای درخونه اومد که نشون دهنده ی این بود که اومدن ازجام بلند شدم رفتم توراه پله وازبالانگاهشون کردم صدای حرف زدنشون می یومد 
      _دیگه گریه نکن بسه 
      _من ....فقط ..می خواستم ..کمکش کنم
      _اون همین جوریه کم کم به اخلاقش عادت می کنی 
      حالا بروبخواب 
      _ می خوای بیام پیشت،
      _نه نمی خواد، بابت امشب ممنون شب بخیر.
      سایه رفت توراه روی پایین، علی واحسانم اومدن بالا 
      سریع رفتم تواتاقم تامن رونبینن چون اگه می دیدن دوباره یه دعوا شروع می شد .دراز کشیدم روتخت وچشم هام روبستم تاشاید بتونم بخوابم صبح باید به سامان خبربدم و ماجرای امروز روبهش توضیح بدم 
      سایه:
      از علی واحسان جداشدم ورفتم تواتاقم یه نگاه توآیینه به خودم کردم لباس های که ارمان برام خرید بود تنم بود مانتو روبا عصبانیت ازتنم دراوردم وپرت کردم گوشه ی اتاق
      _خدالعنتت کنه پسره ی بی لیاقت اه. 
      بعداز عوض کردن لباسم درروقفل کردم و دراز کشیدم 
      یاد همین چند ساعت پیش افتادم یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اون جوری دستاش می لرزید معلوم بود حالش اصلا خوب نبود یعنی الان حالش چطور،
      اه این چرت توپرت هاچیه ،به من چه که چطور تقصیرخود بی عارمه ،که به خودش اجازه میده هررفتاری که دلش می خوادباهام بکنه. سرم رومحکم کوبیدم به بالشت وسعی کردم بخوابم وبعد از 2ساعت کلنجاررفتن با خودم موفقم شدم. 
      با صدای در،ازخواب بلند شدم چشمام روباز کردم هواهنوز روشن نشد بود.چراغ خواب روروشن کردم به ساعت نگاه کردم ساعت 3صبح بود؛خدالعنتت کنه اه تازه خوابم برده بود،رفتم سمت دربدون این که دروباز کنم ازپشت درپرسیدم 
      _کیه ؟
      صداش خیلی اروم می یومد
      _سایه ....سایه دروباز کن 
      نمی دونم کدومشون بود چون اروم حرف می زد 
      _ شما ؟؟
      _سایه منم ساشا دروباز کن 
      باشنیدن اسمش قلبم شروع کردبه تندتند زدن ازترس نمی تونستم ازجام تکون بخورم،باصدایی که ازته چاه درمی یومد گفتم 
      _ چی می خواین به چیزی احتیاج دارید؟
      _اره... به تو احتیاج دارم دروباز کن.
      ودست گیره ی درو بالا پایین کرد خداروشکر درقفل بود تازه فرصت کردم به طرز حرف زدنش دقت کنم همه ی حرفاش رو کشیده می گفت.
       
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • madhkhlfzadh7  »  Serenity

      "زندگی ، خلاصه ای از حسرت هاست ؛از آدم هایی که یک دل سیر از بودن کنارشان لذت نبردیم ."
      سلام علی آقا،خوبید؟سلامتید؟
      سال نوتون مبارک عزیز.ایشالا که سال خوبی رو پیش رو داشته باشید.
      خیلی زیبا این نوشته ی شما،وصف حال منه!یعنی اگه می دونستم این سایت قراره دوماه دیگه این طوری فیلتر شه،بخدا یه دقیقه هم از گوشیم فاصله نمی گرفتم.بگذریم..
      چه خبر از شما؟دانشگاه چطوره؟آیا مدرک گرفتین یا نه؟ درساتون سبک شدن یا سنگین؟ بگید ببینم اونجرزو دیدین یا نه؟به نظرتون من شرطو می برم یا شما؟(معلومه دیگه خودم می برم) 
      راستش منم وارد دانشگاه شدم.
      چقدر عشق مهندسی داشتم ولی قبول نشدم.به جاش رفتم مدیریت بازرگانی. رشته ی خوبیه بد نیست.ولی استاداش از اینان که میخوان پدرتو در بیارن! 
      خب آقای استاد(اشکال نداره که استاد بگم به شما؟)ما این رمان شما رو تموم کردیم،ولی بقیه رمانو هرچی تو گوگل سرچ کردم،برام چیزی نیومد!!
      اتفاقا رمانتون رو هم برای مادرم تعریف کردم.مشتاق بودن ببینن داستانتون راجب چیه؟!که مادرم خوشش اومد.بیش تر از من مشتاق ادامه ی رمان شماست.
      آقا علی!آفرین یه چیزی می گم تو رو خدا رومو زمین نندازین!راستش، داشتم فکر می کردم شما که پسر هستینو این طور قشنگ رمان نوشتین،وای به حال اینکه یه رمان امروزی و عاشقانه بنویسین!آفرین یه رمان عاشقانه بنویسین،باشه دیگه می نویسین؟!نگید نه که
      آره!می دونم وقت میبره،زمان می خواد،ایده می خواد.اما شما می تونی انجامش بدی.
      راستی می دونین هالیوود یه فیلم ساخته به اسم serenity! وقتی این اسمو دیدم یاد شما افتادمو دلتنگ شدم.امیدوارم بهترین ها نصیبتون بشه دوست عزیز.
      با آرزوی سلامتی و موفقیت
      · 0 ارسال
    • mahya619  »  samira7781

      عیدت مبارک عزیزترین
      امیدوارم سالی داشته باشی، سرشار از عشق و محبت.
      و رنگین کمون آرزو ها همیشه تو آسمون دلت بدرخشه
       
      · 0 ارسال
    • mahya619

      #دل نوشت
      شاید ایجایی که هستم...آخرشه
      شایدم باید صبر کنم تا صبح...
      تو این تاریکی...
      هر راهی هم ک جلو روم باشه،
      مشخص نیست به کجا میره.
      درسته...باید صبر کنم
      به هر حال این نیز بگذرد...
      و چون میگذرد....غمی نیست :)
       
      #ترجمان_حال
      هرچه آید به سرم، باز بگویم گذرد
      وای از این عمر که با میگذرد، میگذرد
       
      · 4 ارسال
    • Reyhanh

      دلم برات تنگ شده انجمن عزیز...دوسال با هم بودیم ولی برای من خیلی کمه خیلی...
      · 0 ارسال
    • parniann

      http://s9.picofile.com/file/8354972184/4E518E24_AB96_47C0_B257_56C0A0D7AEA2.jpeg
       
      من عاشق این تصویر و تمام طیف های رنگ و معنی طوسی رنگشم! کاشکی برای سال نو... جلو تمام چیزی که از توش دیدیم رو بگیریم!
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    madhkhlfzadh7
    madhkhlfzadh7
    2,186 پست
    Aylin.exo
    Aylin.exo
    1,217 پست
    Yasi.
    Yasi.
    976 پست
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    818 پست
    Gisoo
    Gisoo
    773 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    702 پست
    marjoosh
    marjoosh
    691 پست
    heliya-L
    heliya-L
    650 پست
    Lunatic
    Lunatic
    505 پست
    Nafas-80
    Nafas-80
    402 پست
    maralmahni
    maralmahni
    395 پست
    Reyhanh
    Reyhanh
    347 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    Aylin.exo
    Aylin.exo
    277 تاپیک
    YeGaNeH
    YeGaNeH
    259 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    255 تاپیک
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    167 تاپیک
    heliya-L
    heliya-L
    151 تاپیک
    Mohadeseh.f
    Mohadeseh.f
    57 تاپیک
    fateheidary
    fateheidary
    46 تاپیک
    KIMIA
    KIMIA
    44 تاپیک
    zahra.sh
    zahra.sh
    40 تاپیک
    Nafas-80
    Nafas-80
    31 تاپیک
    Wahid
    Wahid
    21 تاپیک
    F.Rad
    F.Rad
    19 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,292
    • مجموع پست ها
      236,568
    • کل کاربران
      11,472
    • بیشترین آنلاین
      330
      04/06/97 05:46

    جدیدترین کاربر
    dokhtare.sard
    تاریخ عضویت 02/01/98 23:49

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×