رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,249 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      8 تاپیک
      97 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,438 تاپیک
      14,085 ارسال
    2. 29 تاپیک
      1,344 ارسال
    3. 22 تاپیک
      201 ارسال
    4. 151 تاپیک
      1,457 ارسال
    5. 62 تاپیک
      2,448 ارسال
    6. 505 تاپیک
      2,671 ارسال
    7. 105 تاپیک
      158 ارسال
    8. 57 تاپیک
      375 ارسال
    9. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      21 تاپیک
      742 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 6 تاپیک
      121 ارسال
    2. 3 تاپیک
      24 ارسال
    3. 11 تاپیک
      24 ارسال
    4. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      11 ارسال
  4. درسی و دانشجویی

    1. 113 تاپیک
      170 ارسال
    2. 2,875 تاپیک
      3,549 ارسال
    3. 17 تاپیک
      182 ارسال
  5. آموزش

    1. 1,214 تاپیک
      1,348 ارسال
    2. 220 تاپیک
      371 ارسال
    3. 253 تاپیک
      335 ارسال
    4. 19 تاپیک
      118 ارسال
  6. فرهنگ و هنر

    1. 318 تاپیک
      755 ارسال
    2. 486 تاپیک
      750 ارسال
    3. 396 تاپیک
      565 ارسال
    4. 771 تاپیک
      37,888 ارسال
  7. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      191 ارسال
    2. 687 تاپیک
      1,737 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
    4. 163 تاپیک
      228 ارسال
    5. 80 تاپیک
      100 ارسال
  8. نرم افزار و سخت افزار

    1. 303 تاپیک
      321 ارسال
    2. 1 تاپیک
      4 ارسال
    3. 41 تاپیک
      42 ارسال
  9. مذهبی

    1. 295 تاپیک
      416 ارسال
    2. 170 تاپیک
      477 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 11 تاپیک
      12 ارسال
  10. عکس

    1. 233 تاپیک
      819 ارسال
    2. 2,255 تاپیک
      7,386 ارسال
  11. موبایل

    1. 567 تاپیک
      720 ارسال
    2. 344 تاپیک
      346 ارسال
    3. 25 تاپیک
      26 ارسال
    4. 15 تاپیک
      15 ارسال
  12. اخبار

    1. 644 تاپیک
      1,303 ارسال
  13. عمومی

    1. 1,193 تاپیک
      1,704 ارسال
    2. 1,480 تاپیک
      7,138 ارسال
    3. 869 تاپیک
      123,855 ارسال
  14. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  15. نودهشتیا

    1. 24 تاپیک
      1,758 ارسال
  16. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      1,572 تاپیک
      13,403 ارسال
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • پارت دوازدهم با سردرد بدی چشم باز می کند اما نمی تواند مردمک هایش را تکان دهد. با هر تکان سردردش شدید تر می شود. کلافه بلند می شود و به آشپزخانه می رود. با لیوان آبی بر می گردد. یکی از آن مسکن های قوی اش را برمی دارد و در دهان می گذارد. موبایلش را روشن می کند تا ببیند ساعت چند است. 7:35 دقیقه.
      کلافه دوباره دراز می کشد و در همین حال شماره ی علی را می گیرد و به او می گوید امروز نمی تواند برود.
      چیزی نمی گذرد که خواب به چشمانش می آید.
      صدای جیغ می آید. یکی دست می زند یکی جیغ می کشد و دیگری قهقهه میزند. کورمال کورمال می رود تا ببیند این صدا ها از کجا می آید. همه جا تاریک است. نگار را صدا می زند و نگران است ؛ حس می کند بلایی سر او آمده. جلو تر می رود و صدای جیغ هم واضح تر می شود. اما ناگهان صدا قطع می شود و تنها صدای نفس ها و تپش تند قلبش است که به گوش می رسد. نگران، نگار را می خواند. به در آهنی زنگ زده ای می رسد با چند تقه در را باز می کند. با چیزی که می بیند دو زانو روی زمین می افتد. نگار غرق در خون است در حالی که چشمان منتظرش را به او دوخته ...
      با وحشت از خواب می پرد. بغض امانش را بریده ، دارد گلویش را می دَرد. کاش می شد بمیرد. کاش همین امروز و همین ساعت می مرد و این عذاب را پایان می داد.
      دست به چشمان مرطوبش می کشد و از جا بر می خیزد . او هنوز خانواده دارد که گویی خطر آن ها را تهدید می کند.
      سرش آرام شده و دیگر درد نمیکند اما گردنش گرفته. به آشپزخانه می رود و کتری را روی گاز می گذارد.دستی به گردنش می کشد.
      آب که به جوش می آید لیوان مخصوصش را مملو از آب می کند و یک چای کیسه ای درون آن می اندازد.
      در حالی که یک دستش به گردنش نشسته و با دست دیگرش لیوان را نگه داشته به اتاق می رود و مقابل پنجره می ایستد.
      نگاهش به همان خانه می افتد. بالاخره می فهمید آن پسر کیست و برای چه به آن جا آمده. به حسش مطمئن بود. می دانست اشتباه نمی کند و این پسر، سر تا پا از چند متری بوی خطر می داد.
      همان طور که به آن خانه نگاه می کند، تاکسی پژوی زرد رنگی مقابل آن توقف می کند و آن پسر پیاده می شود. درب عقب را باز می کند. شگفت زده می شود.
      پیرزنی قد کوتاه و تپل پیاده می شود. پسر دست دور پیرزن انداخته و او را کمک می کند. لحظه ای چشمش به نگاه امیر می افتد و دوباره مشغول می شود.
      وقتی از مقابل نگاهش ناپدید می شوند لحظه ای با خود می گوید شاید اشتباه کرده باشد ، اما یاد نگاه دیشب پسر می افتد. نگاهش پر از حرف بود یا اون این گونه فکر میکرد؟
      دست از فکر کردن بر می دارد. به زودی خواهد فهمید که اطرافش چه می گذرد.
      راهی حمام می شود تا دوش آب سرد حال دل آتش گرفته اش را جا بیاورد.
      حوله ای دور کمرش می پیچد و از حمام خارج می شود. نگاهی به ساعت می کند. سریع لباس می پوشد. مثل همیشه تیره پوشید. یک کت اسپرت مشکی هم تنش کرد.
      کمی خود را در آیینه نگاه کرد. چقدر شکسته شده بود. درست مثل یک مرد چهل ساله.
      دستی به موهای نقره ای شقیقه اش می کشد. لبخندی تلخ روی لبانش می نشیند.
      از خانه خارج می شود و سوار اتومیبل می شود. بیست دقیقه بعد ماشینش را در پارکینگ پارک می کند و خودش وارد پارک میشود. نگاهی گذرا به تابلوی ورودی می اندازد . " بوستان شهریور"
      روی نیمکتی که تنها یک درخت خشکیده و برهنه کنارش است ، می نشیند.
      کمی اطراف را با دقت از نظر می گذراند و دست هایش روی صورتش می گذارد در حالی که آرنجش را به ران پایش تکیه داده. شاید اگر پیشنهاد علیرضا نمی پذیرفت الان نگار زنده بود ....
      «...
      علیرضا که رفت او ماند و تصمیمی که باید می گرفت. اگر با آن ها همکاری نمی کرد روز بعد دستگیر می شد و آن وقت مجبور بود هرچه می داند بگوید. اگر هم همکاری می کرد ممکن بود جانش به خطر بیفتد و نه تنها خودش بلکه خانواده اش .
      اگر هم به کارش ادامه می داد نه حالا شاید سال ها بعد سرش به باد می رفت. این کار که فردایش معلوم نبود .
      دستی به گردنش کشید.
      روزی که خودش را درگیر این کار کرد می دانست ممکن است جانش به خطر بیفتد اما آن روز داغ بود و فقط به پول فکر می کرد. به بید های مجنون ...
      صبح زودتر از هرموقع دیگر بیدار می شود و با علیرضا تماس می گیرد که با او همکاری می کند. علیرضا از او خواسته بود به اداره بیاید اما نپذیرفت چرا که سلطان همه جا مراقب او بود. بنابراین علیرضا دوباره خودش آمد.
      وقتی رسید یکراست سراغ موضوع رفت:
      -خب از اولش بگو. همون روزی که با وحید رفتین تو اون عمارت.
      امیر شروع می کند و تمام چیز هایی که در این چندماه دیده بود را بازگو میکند .
      حرف هایش که تمام می شود علیرضا می گوید:
      -اینجوری که تو میگی انگار سلطان همه کارست. ولی اگه سرکرده ی باند خودش باشه چرا خودشو بهت نشون داده؟ وحید می گفت سلطان رو ندیده ، فقط اسمشو شنیده . مطمئنی اون شخص خودِ خودِ سلطانه؟
      -آره مطمئنم
      -فعلا فرض می کنیم اون سلطانه تا ثابت شه . واقعا این شخص سرکرده ی بانده یا یکی دیگه. توهم وظیفت همینه. باید به سرشاخه اصلی برسی یا حداقل بتونی بفهمی کیه ، چون من بعید می دونم این آدم سرکرده ی اصلی باشه. به هرحال جوری رفتار نکن بهت شک کنن. مثل سابق باش انگار نه انگار که من میدونم تو چکار می کنی . اون مأموریتم انجام بده. سعی کن با موفقیت تمومش کنی که اعتمادش بهت بیشتر شه.
      -یعنی برم زاهدان و اون تیمو رهبری کنم؟ پس عتیقه ها چی میشه؟ مهم نیستن؟
      -چرا خیلی مهمن. بالاخره سرمایه ملی محسوب میشن ولی فعلا چاره نداریم. باید انجام شه تا بهت شک نکنه . یه قانونی هست که میگه برای بدست آوردن یه چیز مهم باید چیز دیگه ای فدا شه. فعلا رسیدن به سرشاخه برامون مهم تره. باید بفهمیم این باند دقیقا چکار می کنه و فعالیتش چیه!
      امیر سری تکان می دهد و علیرضا ادامه می دهد:
      -برای این که مشکلی پیش نیاد دو نفر رو بعنوان نفوذی فرستادیم. اونا سعی میکنن مراقبت باشن .
      -چرا از همونا استفاده نمی کنید؟
      -چون زمان نداریم. برای اینکه بتونن معتمد بشن خیلی زمان لازم داریم و ترس اینم هست که لو برن.
      امیر آهانی میگوید . چیزی ذهن علیرضا را مشغول کرده:
      -یه چیزو نمی فهمم امیر
      -چی؟
      -چرا سلطان انقد بهت اعتماد داره؟
      -گفتم که...
      -این دلایل واقعا قانعت کرد؟ چرا تو بشی مشاور پسرش؟ چرا تو؟
      امیر سکوت می کند جوابی ندارد که بدهد.
      -این یارو یا خیلی احمقه یا ...
      -یاچی؟
      کمی خیره خیره امیر را می نگرد:
      -هیچی ... بالاخره معلوم میشه. تو خودتو برای ماموریت آماده کن.
      -چیزی از این باند میدونی؟
      -نه
      متعجب می پرسد:
      -پس چرا گفتی پرونده ...
      -دروغ گفتم تا مجبور به همکاری شی
      امیر تند نگاهش می کند
      -باور کن لازم بود. به امید خدا به دست تو این پرونده و این قائله ،ختم به خیر میشه.
      ...»
      چه خوب هم ختم به خیر شد!
      ساعت پنج بعد از ظهر را نشان می دهد. با دیدن مردی که از دور می آید لبخندی بر لبش نشست از جا برخاست. مرد شلوار شش جیبه ی ارتشی و کاپشن بادی پوشیده بود.
      با دیدن امیر لبخند دندان نمایی زد و او را مردانه به آغوش کشید.
      -درچه حالی مرد؟ چقدر عوض شدی!
      -روزگاره دیگه. آوردیش؟
      -بله مگه میشه امر رئیس یادم بره همون دیشب به بچه ها سپردم .
      - خوبه بیا بریم تو ماشین.
      ***
    • نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید: قوانین ارسال رمان اطلاعیه های بخش کتاب     نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید: نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن    نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )  به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )   تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد ! بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید   **بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**     شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن    ** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید ** و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!   توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود   از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید موفق باشید تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا   .::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.  
    • "به نام خدایی که مرا بسست،  توکل میکنم به او که هیچ قدرتی،بالاتر از او نیست، پروردگارا قلبم را استوار و بر زبانم، حق،جاری گردان..... امین یا رب العالمین نام کتاب: خاطرات شبرنگ من نویسنده: zahra.izadpanh | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه داستان: این اولین رمان منه و در مورد افکار دخترانه هست ،که هر دختری در هر سنی همین جوری  میشه.{ مخصوص اقا پسرها هم میشه} من زهرا هستم .دختری مغرور،بداخلاق،وبه شدت احساسی. طرف مقابلم ارش یه پسر غد ولجباز،خوشگل،ومغرور. من توی رمانم اتفاق های خوبی دارم ،که مربوط به گذشته ایی نچندان دور ... کاش هیچوقت ارش به اون شهر نمی رفت. کاش... کاش...  
    • سرم رو گزاشتم روی اسفالت سرد ؛ یهو صدای ساییده شدن چیزی و بعد بوق ممتد ماشین به طرز وحشتناکی اومد.
      سرم رو بلند  که کردم دیدم یه تیکه از بدنه ی موتور رفته بود زیر یکی از چرخای کامیون و باعث توقفش شده بود .
      چرخ و بدجور هم پنچر کرده بود.
      از جام پا شدم ، طول جاده رو طی کردم و رفتم سمت کامیون .
      شیشه ی جلوی کامیون خونی شده بود و هنوز صدای بلند بوق می اومد. 
      انگار به خاطر این توقف ناگهانی راننده پرت شده بود به سمت جلو رو شیشه و بعد افتاده بود روی فرمون . 
      رفتم پشت کامیون . شاسی رو کشیدم و در پشت رو باز کردم . 
      همه جا تاریک بود و پر از جعبه های موز و میوه. 
      دست چپم تیر می کشید ؛ تازه دردش رو حس کرده بودم ، دستم رو با دست راستم گرفتم و رفتم جلوتر .
      همه جا رو نگاه کردم اما فقط جعبه بود . از حرص با پام لگد محکمی به جعبه ها زدم . 
      خسته به بدنه ی فلزی کانتینر تکیه دادم ؛ گند زدی پسر ! دو دقیقه می مردی زود تر میومدی ! نباید تنهاش می زاشتم !
      از دیوار سر خوردم و نشستم کف کانتینر . زانوهام رو جمع کردم و سرم رو گزاشتم روش . 
      دیگه عقلم به جایی قد نمی داد . الان از کجا پیدات کنم کولوچ؟ _ شما برین جلو رو بررسی کنید ! یه بیسیم بزنید آمبولانس بیاد . از کانتینر اومدم بیرون . سروان یه گوشه وایستاده بود و داشت با بقیه حرف می زد ؛ همین که منو دید توجهش بهم حلب شد و اومد پیشم.
      نگاهش خیره ی دستم بود که محکم گرفته بودمش. _ حالتون خوبه ؟؟ کارتوو خیلی خطرناک بود ممکن بود .. _ اشتباه کردم انگار ! هرچی گشتم نبود ! + جناب سروان یه لحظه تشریف بیارین.اینجا یه مشکلی هست. زود تر از اون سروان رفتم سمت جایی که سرباز بهش اشاره کرده بود .
      کنار کامیون بین چرخ ها نشسته بود زمین و زیر کانتینر رو بررسی می کرد.  چشمام گرد شد.
      چرا به فکر خودم نرسید ؟؟ زدمش کنار و خودم جاش نشستم ؛ محفظه ی فلزی زیر چفت شده بود با قفل ، با همون دست سالمم هر چقد تقلا می کردم بازش کنم فایده نداشت . 
      از  روی کیف پول ام پیکس کوچیکی که به عنوان تزیینی روش بود رو جدا کردم ؛ قفل رو گرفتم دستم و به سختی با دست دیگه ام با سوزن پیکسل مشغول ور رفتن با قفل شدم ‌ . دستم بد جور درد می کرد .
      یک ..دو ...سه ..و یه چرخش کوچیک دیگه..قفل باز شد ! 
      سریع قفل رو کشیدم بیرون و در محفظه رو باز کردم . 
      به محض باز کردن محفظه یه چیز سیاه رنگ کج شد به سمت بیرون .
      با دیدن موهای باز و پریشون نفس و چشمای بسته اش یه چیزی تو دلم بد جور فروریخت .
      شونه هام بی اختیار لرزید . دستم رو بردم سمتش و آروم کشیدمش بیرون . 
      شالش رو دور دهنش بسته بودن.
      شالش رو باز کردم که راحت تر نفس بکشه و محکم کشیدمش بین بازوهام ‌.
      دست درد ناکم تیر کشید ولی اهمیتی ندادم و همون طور که نفس تو بغلم بود به سختی از جام بلند شدم . 
      چراغای قرمز رنگ آمبولانس تو چشمم می زد .
      رفتم سمت آمبولانس . درد امونم رو بریده بود ، از فرط درد به نفس نفس افتاده بودم اما سمج تر نفس رو تو آغوشم نگه داشته بودم . 
      دو تا مرد با روپوش سفید و یه تخت اومدن سمتم . 
      آروم و با احتیاط نفس رو مثل یه شی گران بها گزاشتم روی تخت . 
      دیدم داشت تار می شد ، انگار که یه هاله ی محو که کم کم پر رنگ می شد داشت چشمام رو می پوشوند  
      و بعد..
      تاریکی محض !!!
      ***
    • با حس نوازش دستی چشمان خواب آلودش را باز کرد ؛ با دیدن آیسان از جایش بلند شد و روی تخت نشست :
      آیسان- صبح بخیر خوشگل
      آیناز خمیازه ای کشید و با صدای خش داری گفت:
      صبح بخیر .. خبریه ؟
      آیسان لبخندی به روی خواهرش پاشید :
      -مگه قراره خبری باشه؟
      آیناز- آخه تو بالا سر من ..
      مکثی کرد که خواهرش گفت: دلم نمی خواست تنهایی صبحونه بخورم
      آیناز که کمی هشیار شده بود گفت:
      مامان و بابا کجان؟
      آیسان از روی تخت بلند شد و شانه ای بالا انداخت :
      شمال
      آیناز متعجب تکرار کرد : شمال؟!
      آیسان سری تکان داد و گفت: اوهوم .. صبح زود رفتن ! ما رو بیدار نکردن
      آیناز پتوی بنفش رنگش را کنار زد و به آرامی گفت:
      ما رو؟
      آیسان در دل آهی کشید، طاقت ناراحتی تنها خواهرش را نداشت اما خب کاری از دوستش ساخته نبود. برای عوض کردن حال و هوایشان ، با لحن شادی گفت: برو دست و روتو بشور که امروز روز عشق و حاله !
      آیناز نگاهی به آیسان کرد و با ابرویی بالا رفته گفت:
      منظورت از عشق و حال چی می تونه باشه؟
      آیسان لبخند شیطانی زد و گفت:
      اول خونه رو می ترکونیم .. دوم خوشگل می کنیم .. سوم با ماشین جنابعالی میریم دور دور ..چهارم ..
      آیسان همان طور برای خود برنامه هایش را می شمرد و آیناز در فکر ماشین نابود شده اش بود و خسارتی که نمی دانست از کجا باید جور کند !
      آیسان- خواهرم حواست با منه؟
      آیناز نگاهی به آیسان کرد و گفت:
      فکر نمی کنی زیادی قراره بهت خوش بگذره؟
      آیسان دست به سینه ایستاد و گفت:
      خب زندگی واسه خوش گذروندن دیگه عزیزم .. نمیشه همش بشینم خونه افسردگی بگیرم که
      آیناز- احیانا شما چند ماه دیگه کنکور نداری؟
      آیسان دستی تکان داد و گفت:
      اووو حالا تا چند ماه دیگه خدا بزرگه !
      آیناز سری تکان داد و همان طور که به سمت حمام می رفت گفت:
      تا من یه دوش می گیرم ، میزو بچین
      آیسان با لحن شادی گفت: ای به چشم بانو!
      پس از خوردن صبحانه ؛ آیسان بی صبرانه منتظر حرکتی از جانب خواهرش بود. آیناز که بی قراری خواهرش را دید پرسید :
      چی شده ؟ چرا انقد وول می خوری تو؟
      آیسان لب هایش غنچه کرد و گفت:
      پاشو بریم دیگه
      آیناز از حالت خواهر کوچکش، لبخندی زد و گفت:
      کجا ؟
      آیسان- قرار بود بریم دور..
      آیناز میان حرف خواهرش پرید و گفت:
      یه چیزی بهت میگم ولی قول بده بابا نفهمه باشه؟
      آیسان متعجب پرسید:
      چی ؟
      آیناز نفس عمیقی کشید و گفت : تصادف کردم ، ماشینم خورد خاکشیر شده !
      آیسان جیغ بلندی کشید و گفت:
      چـــــی؟ تصــــادف؟ کی؟ چرا زودتر نگفتی؟
      آیناز- آروم باش ! چه خبرته
      آیسان کمی خود را جمع و جور کرد و گفت:
      کی تصادف کردی؟
      آیناز همان طور که کانال های تلویزیون را عوض می کرد گفت:
      یه هفته پیش!
      آیسان دوباره جیغی کشید و گفت:
      بعد از یه هفته تازه داری به من میگی؟
      آیناز که کلافه شده بود گفت:
      آیسان! صدات اذیتم می کنه
      آیسان- ام..ببخشید خب جو گیر شدم خب حالا تعریف کن
      آیناز چشمانش را به تلویزیون دوخت و گفت:
      چیو تعریف کنم ؟ تصادف کردم مقصرم من بودم حالا هم باید خسارت بدم
      آیسان- خب به بابا بگـ..
      آیناز سریع گفت:
      گفتم بهت بابا نفهمه!
      آیسان – خب چه جوری می خوای پول جور کنی پس دختر خوب؟
      آیناز شانه ای بالا انداخت و گفت: یه خورده پس انداز دارم..باقیشم که خدا بزرگه!
      آیسان فکری کرد و گفت: منم شندرغاز پول واسم مونده کلا .. رو منم حساب کن
      آیناز- نمی خواد تو دست تو جیبت کنی.. خودم حلش می کنم
      آیسان چشم غره ای به خواهرش رفت و گفت: نشنوم از این حرفا ! پس من اینجا هویجم ؟ خواهر تو این موقع ها به درد آدم می خوره دیگه..
      آیناز نگاه قدر شناسانه ای به خواهر مهربانش کرد و او را به آغوش کشید:
      کوچولوی مهربون !
      آیسان از فرصت استفاده کرد و با لحن مظلومانه ای گفت: این کوچولوی مهربونو واسه جبران می بری بیرون ؟
      آیناز- سو استفاده گر !
      آیسان خود را از آغوش خواهرش جدا کرد و گفت: نمی بری یعنی؟
      آیناز پوفی کشید و گفت: برو آماده شو
      آیسان ماچ آبداری روی گونه خواهرش نشاند و به سرعت سمت اتاقش رفت.
      آیناز تلفن همراهش را برداشت و با صدای بلندی گفت:
      آیسان .. به کوروشم زنگ میزنم بیاد
      صدای آیسان از اتاق آمد: مشکلی ندارم ، اتفاقا با اون بیشتر خوش میگذره!
      آیناز شماره کوروش را گرفت. پس از سه بوق صدای همیشه شادش در گوشی پیچید: ای بابا به همین زودی دلت واسم تنگ شد؟
      آیناز- دیوانه.. میای بریم بیرون؟
      کوروش سریع پرسید: سارا هم هست؟
      آیناز-نخیر ، آیسان هست
      کوروش- خب آیسانم دوس دارم !
      آیناز که به پر رویی او عادت داشت گفت:
      خجالت بکش !
      کوروش-چی هست؟
      آیناز که حوصله ی کش دادن مکالمه را نداشت گفت: نیم ساعت دیگه فرحزاد باش!
      سپس تماس را قطع کرد.
      تلفن را روی مبل پرت کرد و به سمت اتاقش رفت.

  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Gisoo  »  parand2237

      دلتنگتم اما دیگه نیومدی هم نیومدی!
      بیشتر خودتو دوست داشته باش..همین.
      خدافظ‌
      · 0 ارسال
    • Gisoo  »  reyhan.B

      من بخاطر تو برگشتم ...
      اما تو نموندی! 
      خیالی نیست عشق همیشه پیروز میدونه.
      دلیل موندنم رفت و دیگه منم دلیلی ندارم واسه اینجا بودن..
      عاشقتم، خیلی زیاد مواظب خودت باش 
      · 0 ارسال
    • ZHILA  »  Amir

      سلام خوبین گفته بودین برای رمان رقص تنهایی یاد اوری کنم
      · 0 ارسال
    • mohadeseh.f  »  YeGaNeH

      به به سلام یگانه خانم
      ما خیلی بد شدیم یا شما خیلی ناز داری؟
      · 1 ارسال
    • mansoor-h

      گذر زمان شخصیت واقعی دو نوع انسان را به خوبی اشکار میسازد :اولی ،کوچک بودن انسانی که بر اساس توهمات خود را بزرگ میداند.دومی بزرگ بودن انسانی که بر اساس کور فکری اطرافیان کوچک مانده.
      اولی را در مان خداست و واقعیت ادمی را دیدن در برابر ذات او.
      دومی را درمان خداست و واقعیت ادمی را دیدن بر اساس حکمت خلق اوست.
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    YeGaNeH
    YeGaNeH
    3,163 پست
    _Tiianara_
    _Tiianara_
    2,269 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    1,995 پست
    marjoosh
    marjoosh
    1,874 پست
    mahya619
    mahya619
    1,817 پست
    n-a-f-a-s
    n-a-f-a-s
    1,814 پست
    Gisoo
    Gisoo
    1,590 پست
    heliya-L
    heliya-L
    1,453 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    1,344 پست
    Lunatic
    Lunatic
    1,263 پست
    namebaroon
    namebaroon
    988 پست
    Ravi
    Ravi
    973 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    YeGaNeH
    YeGaNeH
    2,067 تاپیک
    Nazii_z
    Nazii_z
    332 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    247 تاپیک
    paria80
    paria80
    229 تاپیک
    Mahdiyeh0412
    Mahdiyeh0412
    201 تاپیک
    heliya-L
    heliya-L
    156 تاپیک
    Ghazal
    Ghazal
    147 تاپیک
    Wahid
    Wahid
    132 تاپیک
    KIMIA
    KIMIA
    130 تاپیک
    amin555
    amin555
    116 تاپیک
    planetoiid
    planetoiid
    111 تاپیک
    Zeino
    Zeino
    100 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      21,131
    • مجموع پست ها
      240,344
    • کل کاربران
      11,049
    • بیشترین آنلاین
      182
      12/11/96 21:26

    جدیدترین کاربر
    paeizib
    تاریخ عضویت 28/05/97 12:42
  • متولدین این ماه

    • nawsim

      nawsim 0

      تازه وارد
      تاریخ عضویت :
      آخرین فعالیت :
    • Abin

      Abin 0

      تازه وارد
      تاریخ عضویت :
      آخرین فعالیت :

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×