رفتن به مطلب
Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,296 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,925 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,485 تاپیک
      14,341 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 23 تاپیک
      275 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,378 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 115 تاپیک
      172 ارسال
    2. 2,999 تاپیک
      3,763 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,258 تاپیک
      1,395 ارسال
    2. 177 تاپیک
      341 ارسال
    3. 258 تاپیک
      340 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 367 تاپیک
      828 ارسال
    2. 533 تاپیک
      803 ارسال
    3. 473 تاپیک
      649 ارسال
    4. 959 تاپیک
      42,508 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 693 تاپیک
      1,748 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 234 تاپیک
      820 ارسال
    2. 2,306 تاپیک
      7,492 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,514 تاپیک
      9,098 ارسال
    3. 926 تاپیک
      126,891 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت_101 "کریستین" گوشم به حرفای سرزنشگرانه ی مایک بود که میخواست هرچه سریع تر برگردم به وریتاس اما دلمم نمیخواست سرمو بلند کنم تا نگاش کنمو خودمو سرگرم نشون میدادم و دوست داشتم هرچی سریع تر این ویدیو کال قطع بشه. مایک_ آلفا میخواد برگردی کریستین اون معتقده تو داری خودتو به کشتن میدی! پوزخندی زدمو همون طور که جلوی آینه دست به موهام میکشیدم جواب دادم: _ چطور شده داره وانمود میکنه براش اهمیت داره این موضوع؟ مایک+ همه میدونن آلفا تورو... پریدم وسط حرفشو نیم نگاهی به چهره ی درهمش توی گوشی که روی میز بود انداختمو گفتم: _ دست راست خودش توی قتل عام میدونه! مایک+ چت شده کریستین؟رفتی نیویورک انگار تغییر کردی . _ فقط باور کردم چه من بیام وریتاس چه نه قراره بمیرم! مایک+مشکل تورو میشه حل کرد. _ نه الان که به چشم یه خائن توی وریتاس دیده شدم. من به یه گرگینه فرصت زنده بودن دادم! مایک+آلفا میدونه جنیفر باهات چیکار کرده و اینجا تمام کسایی که باهاش دست به یکی کرده بودن اعدام شدن! میدونن مجبور بودی بخاطر خودت...الان فقط کافیه خودت و اون دختر رو بیاری اینجا تا پیوند رو از بین ببریم. خنده ی تمسخر آمیزی سردادم و گفتم: _ مایکی فکر میکنی من احمقم؟ آلفا بهت گفته منو بکشونی اونجا که بخاطر مرگ اسکار محاکمه بشم؟من خوب قوانین رو میدونم بیخیال شو پسر مایک+تو نباید تقاص پس بدی ؛ اون گرگینه تقاص پس میده. _ اون چیزی راجب این قوانین مسخره نمیدونه ؛ درواقع هنوز توی خیال خام قهرمان بودنه! اسکار اولین کسی بود که کشته... مایک+ تو که دلت براش نمیسوزه؟یه جور رفتار میکنی انگار برات مهمه چی به سرش میاد. گوشی رو از روی میز برداشتمو در حالی که از اتاق بیرون میرفتم گفتم: _مهم نیست... مایک+ پس نذار وقت تلف بشه! نفس عمیقی کشیدمو سرمو تکون دادمو جواب دادم: _به حرفات میشه فکر کرد؛ به آلفا بگو اون فانوس قرار نیست از خون من خاموش بشه! نه فعلا... مایک+مطمئنا خوشحال میشه از این وعده ای که دادی! _پس بیشتر از این توی رسوندن پیغام تعلل نکن مایک؛ تا بعد. و بدون معطلی تماس رو قطع کردمو گوشی رو انداختم روی کاناپه و خودم رفتم سر میز نوشیدنیم و مشغول شدم... ...            
    • #پارت_100 "آیریس" محکم بود و این تمام چیزیه که میتونم در وصفش بگم...نمیتونم ادعایی بکنم در مورد اینکه این واکنش کریستین قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل باور باشه!در واقع من بازم جا خوردم از اینکه کریستین داشت با تمام وجودش مقاومت میکرد که خم به ابرو نیاره اما من بازم میتونستم بفهمم چه حسی درمورد مرگ هم نوع و دوستش داره ... ضمن اینکه شاید خودشم میدونست که اون دختر یه عاشق تمام عیار براشه... نمیدونم باید برم نزدیکش و ازش بخوام منو ببخشه یا نه اما گوشه ای از ذهنم مدام فریاد میزد که این اتفاق تقصیر من نبودش...بعد اون روز که توی حالت شوک و سردرگمی همراه رولند رفتم خونشون مدام در تلاشم که یادم بره چه اتفاقی افتاد اما حالا اومده بودم اینجا توی جنگلی که به خونه کریستین ختم میشد و از بین درختا شاهد این بودم که کریستین داره جسد اون دختر رو توی آتیش میسوزونه و به تماشای شعله های آتیش ایستاده... به شکل احمقانه ای فکر میکردم منم باید اونجا باشم اما چطور؟ میتونستم باور کنم کریستین نخواد خودمو هم توی اون آتیش بسوزونه؟با این حال پاهام دست خودم نبودن و داشتن نزدیک و نزدیک تر میشدن...یعنی اینقدر برام مهم بود دلداری بدمش یا بیشتر عذاب وجدان کشتن یه نفرو داشتم؟باورم نمیشه حالا یه قاتل باشم اونم قاتل یه خون آشام که عاشق کریستین بوده...البته که عاشق اون بودن آسون ترین کاریه که از کسی که میشناستش برمیاد! آروم آروم درحالی که تلاش میکردم کمترین صدارو ایجاد کنم از نرده های دروازه خونه رد شدمو قدم به قدم به اون حجم عظیم آتیش نزدیک تر شدم ؛ تا جایی که توی چهار پنج قدمی کریستین پشت سرش وایسادم. شک نداشتم که از وقتی لابه لای درختا بودم متوجه حضورم شده اما نه اون واکنشی نشون میداد نه زبون من به حرف میچرخید. تنها صدایی که به گوش میرسید سوختن چوب تابوت توی آتیش و قار قار کردن کلاغ هایی بود که هرازگاهی از بالای سرمون پرواز میکردن و توی سکوت جنگل گم میشدن...نگاهم به دست های مشت شده ی کریستین خیره بود؛چقدر دلم میخواست چشمامو باز کنمو بفهمم از خواب پریدم...من آدمی نبودم که با کشتن کسی راحت کنار بیام هرچند که برای دفاع از خودم و صدالبته هم راستای ماهیت اصلیم بود؛ یه گرگینه ی نیمه انسان... _ حالت خوبه؟ این صدای گرفته و آروم کریستین بود؛اونقدر آروم که حتی شک داشتم شنیده باشم و از اون تعجب انگیز تر این بود که اون حال منو پرسیده بود!واقعا براش اهمیت داشت که حال من چطور باشه؟ اونم وقتی جنازه دوستش داشت جلو چشمش میسوخت و من دلیل اصلیش بودم؟ _اینقدر جواب این سوال فکر کردن داشت؟ با شنیدن دوباره صداش از حالت متعجبم در اومدمو خودمو جمع و جور کردمو گفتم: + نه ! یعنی آره حالم خوبه... با اینکه پشت سرش بودم اما متوجه شدم که در جواب من سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت. حس میکردم حالا وقتشه که حرفی بزنم ؛نمیدونستم چه حرفی اما حداقلش این بود یه چیزی میگفتم. نزدیک تر رفتمو دقیقا کنارش وایسادم.دلم میخواست نگاش کنم اما ترجیح دادم مثل خودش خیره به شعله های داغ آتیش باشم.نفس عمیقی کشیدمو با لحن نامطمئنی صداش کردم: + کریستین؟ _ هوم؟ + من خب راستش...میدونی واقعا متاسفم کــ... پرید وسط حرفمو گفت: _ متاسف برای چی؟ سرمو چرخوندمو نگاهش کردم؛درست با چشمای گرد شده از تعجبم!یعنی اون واقعا میخواست وانمود بکنه که مرگ دوستش به من هیچ ربطی نداره؟حقیقتا انتظار اینو داشتم که بخواد منو محاکمه کنه! آروم لب زدم: + نمیخواستم اینکارو بکنم با لحن محکم و به خود مطمئنی در ادامه حرفم گفت: _ و منم میدونم نمیخواستی. روشو برگردوند به سمت منو مغرور تر از همیشه از بالا نگاهی بهم انداخت و بالحنی که عجیب به دل مینشست ادامه داد: _ اومدی اینجا با اینکه میدونستی ممکنه من تورو مقصر مرگ اسکار بدونم... دستشو توی جیب شلوار جین مشکیش فرو برد و با حالت غم انگیزی به شعله های آتیش که هر لحظه کمتر و کمتر میشدن نگاهی انداخت و گفت: _ اون قبل از اینم یکبار برای حماقت های خودش مرده بود... دوباره نگاهشو به من دوخت و لب زد: _تورو مقصر نمیدونم با اینکه حالا اون دیگه از پیش ما رفته و من دیگه نمیتونم برگردم به وریتاس... اخمامو توی هم کردمو بی معطلی پرسیدم: + چرا نتونی برگردی؟ کریستین _ فکر میکنی وقتی برگردم ازم چی بپرسن؟ همین الانشم اونا میدونن اسکار رو تو کشتی و من دلیل اصلیشم. با لحن سردرگمی انگار که میخواستم صورت مسئله رو پاک کنم گفتم: + اما تو اونجا نبودی خب..خب..اون خودش اومده بود سراغ من تو که نمیدونستی میخواد چیکار بکنه میدونستی؟ تک ابرویی بالا انداخت و جواب داد: _ من اونجا نبودم ولی من قانون رو شکستمو با یه دشمن راه اومدم. خوشم نیومد که منو دشمن خطاب کرده بود بخاطر همین ناخودآگاه اخمام توی هم رفت و یجورایی بهم برخورد.سرد و خشک جواب دادم: + اونا راجب طلسم پیوند هم حتما باید فهمیده باشن ؛ لزومی نمیبینم خودمو مقصر بدونم که تورو از خونه اصلیت طرد کردن کریستین _ خونه اصلی من جاییه که به دنیا اومدم؛با اینکه مردم اینجا منو از خونه ی خودم فراری دادن اما من فراموش نمیکنم متعلق به کجام... + تو یه خون آشامی و وقتی عضو وریتاس شدی یعنی متعلق به اونجایی؛بهتره هرچی زودتر برگردی به جایی که این همه سال بودی و نذاری دیگه از این اتفاقات پیش بیاد. و به خاکستر تابوت سوخته ای که کنارمون بود اشاره کردم.یه قدم نزدیکم شد و پوزخند زنان  رسید: _ و اون وقت باید با پیوندی که بینمونه راحت کنار بیام نه؟ شونه هامو بالا انداختمو یه قدم عقب تر رفتمو گفتم: + من به رولند گــ... پرید بین حرفمو با نفرت گفت: _ وقتی اسم اونی میاری حالمو به هم میزنی! از اولشم نباید به اون چیزی میگفتی که اون روز توی کلیسا بخوام تورو ببینم . با حالت عصبی گفتم: + قرار نبود اونجا اون اتفاق بیفته! جوری چشماشو درشت و کرد و چهره شو توی هم برد که انگار حرف غیرقابل باوری شنیده باشه؛بدون هیچ مکثی جواب داد: _ فقط یه اتفاق بوده فکر نمیکنم باید برداشت دیگه ای بکنی! پوزخندی زدمو با لحن مسخره ای گفتم: + دیگه اینو باید همه بدونیم که کریستین پرووا هردختری که سر راهشه رو میبوسه و میگه اتفاقه! چشماشو ریز کرد و مرموزانه پرسید: _ فکر میکنی فرقی با دخترایی که نتونستن مقاومت کنن جلوم داشتی؟ نع! تو خودتم ناراضی نبودی! از این همه پررویی و وقاحتش حیرت زده بودم.اون داشت منو هم متهم و شریک جرم خودش میکرد.تمام عزممو جذب کردم که بنشونمش سرجاش اما اون پیش دستی کرد و تحقیرآمیز گفت: _ بس کن آیریس شک دارم با اون پسره سر همچین موضوعی بحثی داشته باشی؛ برای تو که اونقدراهم بد نیست یه لحظه بهتر از رولند گیرت اومد که ببوسیش! دستامو مشت کردمو با حرص گفتم: + من و اون فقط دوستیم ! رولند مثل تو عوضی نیست کریستین _ ا جدی؟ اون روز اول که عین یه دوست پسر عاشق پیشه دور و برت میچرخید! عصبی گفتم: + به تو هیچ ربطی نداره اینبار با چشمای برزخیش سرشو خم کرد و روبه روم قرارگرفت و با صدای عصبیش گفت: _ به من هیچ ربطی نداره چجوری به اون پسره احمق سرویس میدی اما مربوطه که چجوری ازت خلاص بشم! هلش دادم عقب و گفتم: + چشاتو باز کن من اون دختره نیستم که هرجور دلت میخواد حرف میزنی. پوزخندی زد و جواب داد: _ پس اینجا چه غلطی میکنی؟  +من..من فقط اومدم چون فکر میکردم برای مرگ دوستت متاسف باشی و بخوای حرف بزنی با کسی فکر نمیکردم اصلا واست اهمیتی نداشته باشه هیچی! تو فقط خودت برای خودت مهمی هیچوقت اهمیت نمیدی دور و برت داره چه اتفاقی میفته... دندون قروچه ای کرد و با نفرت گفت: _من برای هیچ کس توی دنیا به جز خودم متاسف نبودم و قرار هم نیست بعد اینم باشم! میدونی چرا؟ دستشو بلند کرد و به خاکسترهای تلنبار شده اشاره کرد و با فریاد ادامه داد: _ وقتی من نفس آخرمو کشیدم کسی برای من متاسف نشد هیــــچکس! صداش اونقدر بلند بود که توی سکوت جنگل اکو شد و بعد از اون صدای بال زدن پرنده هایی که توی جنگل بودن و بخاطر صدا به آسمون پرواز کردن به گوشم رسید. با صدای تحلیل رفته ای اسمشو زمزمه کردم که سرشو به طرفین تکون داد و با صدای آروم تری که بازم توش رگه های نفرت حس میشد گفت: _ هربار که ادای آدمای خوبیو که فکر مردمن درمیاری بیشتر برام سوال میشه که تا کی میخوای به این نقش احمقانه ات ادامه بدی؟ تا کی میخوای خودتو بزنی به خواب که نفهمی تو با اون آدما فرق داری تو یه آدم معمولی نیستی نمیتونی خوب باشی؟ تو ذاتا یه قاتلی و حالا که اولین نفرو توی زندگیت کشتی دیگه نمیتونی از ماهیتت فرار کنی نمیتونی خوب باشی چون از این به بعد تو دیگه اصلا انسان نیستی فقط چهره ی آدمارو داری همین! ناباورانه پرسیدم: +چی داری میگی... پوزخندی زد و گفت: _ منم دلم میخواست خوب باشم منم حق خودم میدونستم که لایق یه زندگی آروم باشم...درست از زمانی که به دنیا اومدم تا زمانی که تبدیل به این چیزی که هستم بشم مثل تو یه احمق بودم فکر میکردم هنوز راه خوب بودن برای من بازه؛ توی این حماقت اونقدر پیشرفت داشتم که خودمو بازیچه دست یه عجوزه لعنتی کنمو زندگیمو بفروشم اما حالا تو داری چی میبینی از من؟ سال های ساله که از اون روز اولی که دستم به خون آغشته شد میگذره ؛ همون روزی که من به خودم اومدمو دیدم نمیتونم خوب باشم ! شمرده شمرده ادامه داد: _ به عنوان یه نفرین شده ، طرد شده ،قاتل و مهم تر از همه یه خون آشام نمیتونم خوب باشم ؛ نمیتونم قهرمان این مردم باشم و تو...به عنوان یه گرگینه هم راهت مثل منه...ما شکارچی هستیم نه شکار! سرمو تکون دادمو درحالی که میخواستم بهش بفهمونم که باهاش مخالفم جواب دادم: + آدمای بی گناه نباید تقاص اینو پس بدن... با تمسخر چشم به نقطه ی نامعلومی از آسمون دوخت و پوزخندی زد و سرشو تکون داد و بعد از اون دوباره بهم نگاه کرد و گفت: _ هیچ آدمی بی گناه نیست! + چرا؟ چون کینه به دل داری همه رو گناهکار میبینی؟ حق با توعه تو نمیتونی خوب باشی اما نه به عنوان یه نفرین شده ، طرد شده یا یه خون آشام...به عنوان صاحب یه قلب سیاه پر کینه و نفرت نمیتونی خوب باشی همین. مکثی کردمو با حالت مبهمی ادامه دادم: + فقط نمیفهمم چرا با این همه نفرت و کینه اون بچه ی انسان رو آوردی پیش خودت کریستین! لب باز کرد که چیزی بگه اما نمیدونم چی باعث شد که منصرف شد و سکوت کرد.درحالی که خم میشد و از روی زمین بیلی که لابه لای برفا مدفون شده بود برمیداشت گفت: _ بیشتر حواست رو به خودت جمع کن ؛ دیگه نیمه گرگینه نیستی. و بدون اینکه منتظر جوابی از سمت من باشه شروع کرد به کندن زمین . روی پام نشستمو بهش خیره شدم؛دلیل اینکه اونجارو ترک نکردم نمیدونم اما میدونستم تمام فکرم معطوف حرفایی بود که زد.اونم میخواسته خوب باشه؟ پس چرا هیچ اثری از این خواستن رو نمیبینم؟ شایدم باید عمیق تر بهش نگاه میکردم تا ببینم اون اونقدراهم که خودشو بی رحم و ترسناک نشون میده نیست... ...                
    • #پارت 58
      همون طورکه دستش دورکمرم بود من روبه خودش چسبوند وکمرم روفشار داد ،روبه پسره گفت
      :-واسه لاس زدن گزینه ی خوبی روانتخاب نکردی؟ 
      پسره یه نگاه به دست های حلقه شده آرمان دورکمرم کردوگفت :
      -متاسفم قست مزاحمت نداشتم 
      آرمان یه پوزخند زدوگفت:
      -اره کاملا معلوم بود ؛حالا گمشو بروچشم بهت نیوفته.
      پسره بدون هیچ حرفی ازاونجا دور شد ،دستاش رواز دور کمرم جدا کرد ودستم روتودستش گرفت وفشار دادودنبال خودش کشوند انقدردستم رومحکم فشار می داد که ناخداگاه صدای آخم بلندشد
      _اخخ دستم 
      -زهره مار برای چی بااون پسره حرف زدی ؟مگه می شناختیش ؟
      -نه  ولی پسره محترمی به نظر می اومد.
      دستم روول کردوگفت
      -محترم ..تواصلا توعمرت پسر محترم دیدی که می گی  من اینجور ادم هارو می شناسم اولش محترم به نظر می یان .
      محترمش روبا لحن مسخره ای می گفت
      -ولی بعدش توزرد ازآب درمی یان من جنس این جور عوضی هاروخوب می دونم.
      سرم روانداختم پایین وزیر لبی گفتم
      -معلومه که می دونی اخه توام لنگه ی همون عوضی هایی .
      تویه حرکت چونم روگرفت ودندوناش روروهم فشار داد وگفت
      -توالان چه زری زدی؟
      اوه اوه شنید ؛جسارتم روجمع کردم وگفتم
      -من حرفم رویه بار بیشتر تکرار نمی کنم.
      یه لبخندی زد وچونم رومحکم ترفشار داد.
      -که من لنگه ی همون عوضی هام اره ؟می خوای الان عوضی بودن رونشونت بدم ،توبه من می گی عوضی مثل این که آدم عوضی به تورت نخورده ولی اگه به خوای نشون دادنش مجانیه، می خوای؟
      -خوب بابا برای چی جوش می یاری ؟حالا انگار چی گفتم.
      -چی گفتی؟دیگه چی می خواستی بگی تواصلا ادم نمی شی نه ،هرچی دلت می خواد به من می گیی.
      یهو جوش اورد وگفت:
      -اصلامی دونی چیه اشتباه کردم، لعنت به من که تورو از اون خونه بیرون اوردم ونجاتت دادم که این جوری توروم وایسی؛ فقط برای خودم دردسر درست کردم شدی سربارم بااوردنت توخونم فقط جون خودم واطرافیانم روبه خطر انداختم بعد توزحمت های من رواین جوری به هدر می دی به یه سنگ انقدری که به تو محبت کردم سگ شرف داشت به نمک نشناس.
      باچشم های اشک آلود زل زدم بهش
      -خیلی بی انصافی کم برات زحمت کشیدم چی کم گذاشتم برات، بشکنه این دست که نمک نداره نمک نشناسم خودتی، که ازهر ازار واذیتی برای من کم نذاشتی فکر کردی در حقم خوبی کردی تو بزرگ ترین بدی رو به من کردی توچی میدونی به من چی میگذره اخه .
      دیگه موندن جایز نبود چون هم این بغض لعنتی اذیتم می کرد وهم این که صورت ارمان از عصبانیت به قرمزی می زد.
      -همین جا راهمون ازهم جدا بشه هرکس بره پی کارش 
      وراهم رو سمت پله ها کج کردم . 
       
       
    • #پارت57
      همه باهم راه افتادیم سمت پارگینک ،علی گفت
      :-خب باماشین کی بریم ؟
      احسان راه افتاد سمت ماشینش وگفت
      :-خب معلومه باماشین من می ریم ،بپرید بالا تابریم پاساژمنتظرمونه .
      آرمان یه پوز خندی زد وراه افتادسمت ماشین خودش وگفت:-من ترجیح می دم باماشین خودم برم ،هرکسم می خواد بیادسواربشه .
      وسوارماشینش شد. احسان که به درماشین تکیه دادگفت
      :-بهتر که نمی یادحوصلش رونداشتم 
      وخطاب به ماگفت :-سوارشید دیگه 
      من وعلی هم رو نگاه کردیم نمی دونستیم چی کارکنیم سوارماشین احسان بشیم یاآرمان 
      علی گفت :-مرسی داداش ولی منم باماشین خودم میام اونجوری هیچ کس ناراحت نمیشه .
      وروبه من گفت :-سوارشو 
      داشتم می رفتم سمت ماشین علی که احسان گفت:-سایه بامن بیا می خوام باهات حرف بزنم .
      بااین حرفش آرمان ازماشین پیاده شد ودست من روگرفت ،دربغل راننده روباز کرد ومن روپرت کرد توماشین ودرم بست وروبه بچه ها گفت:-سایه باخودم میاد حرفم نباشه هرکس سوار ماشین خودش بشه بره خریدش روازهرجایی که دوست داره بکنه .
      علی واحسان باتعجب به رفتار های آرمان نگاه می کردن ،《100درصدواسه اوناام سوال بود که این رفتارش چه معنی میده امروز بااحسان مثل کاردوپنیرشده بودن چشون شده بود خدامی دونه 》
      آرمان بدون هیچ حرفی سوارماشین شد،ماشین روروشن کرد ،دروباریموت باز کرد وپاش روروپدال گاز فشار داد وراه افتاد به سمت پاساژ ،تاخود مقصد هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد وقتی رسیدیم ماشین روپارک کرد وروبه من گفت 
      :-پیاده شو 
      ازماشین پیاده شدیم ،وارد پاساژ شدیم خدایی عجب پاساژ بزرگیم بود یه پاساژ 5طبقه که پربودازمغازه های رنگ وبارنگ ،باصدای آرمان به خودم اومدم 
      :-بیادیگه ابروم روبردی شبیح این ندید بدید ها دوروبرت رونگاه می کنی .
      بااخم زل زدم بهش ،جلوتراز من راه افتاد وسوار پله برقی شد .پسره ی عوضی همیشه عادت داره خوشی های من روکوفتم کنه. همون طورکه اخم کرده بودم دست به سینه سوار پله برقی شدم وبه طبقه ی دوم رفتیم ،یه جوری رفتارمی کردانگاراصل باهم نبودیم کاش الان جای این علی بود الان کلی سربه سرم می ذاشت ومی خندیدیم پسره ی یوبس وزدحال، باصدایی پشت سرم به خودم اومدم.
      _خانومی 
      برگشتم سمت صدا ،که بایه پسره هیکلی وخوش قیافه مواجه جدم روبهش گفتم 
      :-برفرمایید کاری داشتین
      _ببخشید مزاحمتون شدم یه سوالی داشتم 
      ازلحنش مشخص بود ادم بدی نیست ،مشتاق زل زدم بهش تاببینم چی کارم داره، که دست یکی دور کمرم حلقه شد مطمئنا آرمان بود،بااین کارش نفس توسینم هپس شد .  
    • جلوی در آرش به دوستش زنگ زد و اونم درو باز کرده بود. تو لحظه اول شناختمش. مهران طاهری... من آخرتر از همه ایستاده بودم.  مهران - سلامممم آرش بی معرفت از این طرفا  صدای موزیک کر کننده بود و حرف مهران رو صدای جیغ مستانه ای برید. توی باغ یه حالت ساختمون با نمای چوبی بود که از رقص نوری که از پنجره های طبقه پایینش معلوم بود انگار اونجا مهمونی بود. ارش باهاش دست داد و خوش و بش کرد. الیا هم همینطور و گفت: مهران اینجا که نمیخوای ببریمون؟ و به طبقه ای پایین ساختمونه اشاره کرد.  مهران- نه بابا میبرمتون بالا کسی نیس... و ادامه داد: به سلام باران خانوم خوبی شما؟ ساکتی باران- سلام تو خوبی؟ مهلت نمیدید آدم حرف بزنه مهران خندید و گفت: واسه جبران معرفی کن باران لبخندی زد و به آوا اشاره کرد: معرف حضور هست مهران لبخندی زد و گفت: بهه چه جورم خوبی خانوم؟ آوا خجالت زده گفت: ممنون شما خوبین؟ - قربانت باران به آبتین و بهار اشاره کرد و گفت: خواهرم بهاره و شوهرش آبتین جون  مهران با اونا هم دست داد و سلام احوالپرسی کرد. باران منو از پشت الیا کشید بیرون و تا خواست چیزی بگه خودم باهاش دست دادم و گفتم: سلام آقای طاهری خوبین؟ مادرتون خوبن؟  لبخندی زد و گفت: شکر شما کجا اینجا کجا؟ همه با تعجب پرسیدن: همو میشناسید؟؟؟ با لبخند گفتم: بله آقای طاهری از بچه های شلوغ دانشگاه بودن مهران خندید و گفت: مهراننننن - شمال چه کار میکنید مگه تهران نبودین؟ مهران - هی دیگه گفتم اینجا بهتره  - عسل جان خوبه؟ پوفی کرد و گفت: بهم زدیم  - چییییی؟ واقعا تعجب کردم. عشقشون توی دانشگاه زبون زد بود. - عسل اونی که فکر میکردم نبود‌. شاید درست نباشه بگم ولی ... ولی اون یه هرز*ه ی به تمام معنا بود. شوک زده گفتم: واااات؟ لبخند محزونی زد و گفت: بفرمایید بریم بالا بفرمایید و ما رو فرستاد بالا. انقدر پایین شلوغ بود و دختر و پسر تو هم میلولیدن حال آدم به هم میخورد. بیس موزیکشون انقدر تند بود کر شدم. رفتیم بالا و هر کی یه طرف رفت. انگار خودش اینجا زندگی میکرد چون آشپزخونه و اتاق و پذیرایی و همه‌چی تکمیل بود. کف خونه اش پارکت و خیلی نقلی و دنج بود. رو میز غذاخوری گرد کنار آشپزخونه کوچیکش نشستم که توجهم جلب شد به پیکای مشروب کنار دستم تو قفسه چوبی کانتر ... از مشروب پر بودن‌. دچار تردید شدم. خیلی وقت بود دلم میخواست مست کنم. تا حالا مست نکرده بودم و میترسیدم. قبلا مشروب خورده بودم ولی کم، در حدی که حالم خراب نشه. قبل از اینکه بچه ها جمع شن دور هم چند تا شات انداختم بالا. کنار مشروب ها سیگار و فندکم بود. برداشتم و یکی روشن کردم. همینطور لم داده بودم و داشتم سیگار میکشیدم... بدنم هر لحظه داشت داغتر میشد و انگار گرمم بود‌. شالم و باز کردم و گذاشتم همینطور آویزون رو شونه ام باشه. مهران رفته بود پایین برای بچه ها خوراکی و آبمیوه و این چیزا بیاره. آرش صدام کرده بود. - جانم؟ انقدر کشدار گفتم جانم خودمم تعجب کردم. بچه ها انقدر تند چرخیدن سمتم اون وسطه صدای شکستن قولنج چندتاشون اومد. خنده ی دلبرانه ای کردم و گفتم: اوووو آرومتر باباااا بهار با تردید گفت: کیا خوبی؟ سیگارتو بزار کنار بیا اینجا الیا نگاهی کرد به آرش و زیر لب گفت: مسته آرش انگار که خودشم فهمیده بود جست زد طرفم و سیگار و از دستم کشید و داد زد: چی خوردییییی؟ - ویسکی - خیلی غلط کردی بیا اینجا ببینم شونه هامو گرفت و منو برد نشوند کنار خودشون. بدنم گر گرفته بود و یه جا بند نبودم. آرش بغلم کرد.  - هیسسسس نمیدونستی مشروبه؟ - چرا میدونستم  - پس چرا خوردی؟ - چون میخواستم مست کنم - مگه نگفتم هر دفعه خواستی به خودم بگو - چند روز پیش بهت گفتم - و وقتی من گفتم نهههه یعنی نباید نه اینکه خودت بری بخوری  - حرف نزن  سرمو چسبوندم به سینه اش‌. چند لحظه گذشت... هیشکی حرفی نمیزد. نمیدونم این بغض از کجا پیداش شد‌. یهو زدم زیر گریه و هق هق کردم ولی طبق معمول نتونستم اشکی بریزم. هیچ وقت نتونسام گریه کنم... آرش محکم بغلم کرد و زیر گوشم حرف میزد. مهران اومد بالا... مهران - بچه ها ببینید چی آوردم بخورید مشتر... حرفشو قطع کرد و گفت: کیارا‌ چشه؟ آرش با صدای گرفته گفت: از اون کوفتیات خورده - نههههه یهو از تو بغل آرش کشیده شدم بیرون. الیا بود که با چشمای برزخیش داشت نگاهم میکرد.  آرش- ولش کن چکارش داری؟ الیا بی توجه به بقیه دستمو گرفت و کشوندم طرف در. منم همه اش تلو تلو میخوردم. رفتیم داخل باغ ... تو باغ یه حوض آب بود که وسطش یه فواره کوچیک داشت ... الیا کنار حوض نگه ام داشت و یه دفعه سرمو کرد زیر آب... انقدر آب یخ بود که لرزیدم.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Serenity  »  Reyhaneh.kh

      سلام
      خانم خسروی لطفا یه پیام به ایمیل من بدید
      کار واجب دارم...
      [email protected]
      · 0 ارسال
    • Reyhaneh.kh

      عجیبه که اینجا تقریبا همه چیش متروکه شده ولی بازم بوی خونه می ده برای من
      نمی تونم امضام رو عوض کنم... نمی تونم پیامام رو چک کنم...
      ارسال پست و چتروم خرابه...
      بازم دوسش دارم اینجا رو!
      چه خاطراتی دارم اینجا...:)
      · 0 ارسال
    • Reyhaneh.kh  »  hhhmmm

      اون رمانی که داشتی می نوشتی اش...
      حالا می دونم ایده اش از کجا اومده
      می دونم مترجم اون رمان اصلی کی بوده...
      کلی باهاش از شاهکارت حرف می زنم...
      و خیلی غمگینه که خودت نیستی... خیلی!: )
      · 0 ارسال
    • Hadiseh  »  Amir

      سلام آقا امیر خوب هستید؟
      من همکار بخش فرهنگ و هنرم میدونم دیگه انجمن روال قبلیشو نداره ضمن اینکه ازتون میخوایم یه تحولی توی انجمن ایجاد بکنید میخواستم بپرسم چرا من وقتی وارد بخش خودم میشم هیچ اختیاری برای حذف و اضافه یا مرتب کردن بخش ندارم؟ هیچ فرقی با کاربر عادی انجمن ندارم!!!
      · 0 ارسال
    • Hadiseh  »  mahya619

      سلام عزیزم چطوری؟ امیدوارم روزگار به کامت باشه همکارجونی 
      نگاه کردم از بچه های گروه فرهنگ و هنر تو آخرین بازدیدت نزدیک تره به امروز 
      یه خواهشی دارم گلم من رفتم تو بخش فرهنگ و هنر دیدم نمیتونم هیچ مطلبی رو توی لیست نه ویرایش کنم نه علامت دار کنم انگار اصلا مدیر اونجا نیستم !
      میخواستم ببینی توام شرایط منو داری یا فقط مشکل منه 
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    Narges.Esfand
    Narges.Esfand
    71 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    39 پست
    mahya619
    mahya619
    36 پست
    maralmahni
    maralmahni
    25 پست
    Z_khofteh
    Z_khofteh
    18 پست
    El_DoraDo
    El_DoraDo
    17 پست
    Faribw_sd
    Faribw_sd
    15 پست
    m15
    m15
    11 پست
    minahasani
    minahasani
    8 پست
    amohamad
    amohamad
    7 پست
    Mahdiyh
    Mahdiyh
    6 پست
    Reyhaneh.kh
    Reyhaneh.kh
    5 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    minahasani
    minahasani
    7 تاپیک
    mahya619
    mahya619
    4 تاپیک
    faaariiimah
    faaariiimah
    3 تاپیک
    nazdar1249
    nazdar1249
    3 تاپیک
    ali0777
    ali0777
    2 تاپیک
    MahsaM
    MahsaM
    2 تاپیک
    GrantLix
    GrantLix
    2 تاپیک
    MAHSHIDRABIEE
    MAHSHIDRABIEE
    2 تاپیک
    soheilaaaa
    soheilaaaa
    2 تاپیک
    nazanin.a
    nazanin.a
    1 تاپیک
    Faribw_sd
    Faribw_sd
    1 تاپیک
    Stone
    Stone
    1 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,110
    • مجموع پست ها
      236,816
    • کل کاربران
      11,668
    • بیشترین آنلاین
      1,330
      24/08/98 14:43

    جدیدترین کاربر
    Darlin
    تاریخ عضویت 02/09/99 10:29

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×