رفتن به مطلب
Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,296 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,922 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,481 تاپیک
      14,314 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 22 تاپیک
      273 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,378 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 115 تاپیک
      172 ارسال
    2. 2,998 تاپیک
      3,762 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,258 تاپیک
      1,394 ارسال
    2. 176 تاپیک
      339 ارسال
    3. 257 تاپیک
      339 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 367 تاپیک
      827 ارسال
    2. 533 تاپیک
      803 ارسال
    3. 473 تاپیک
      649 ارسال
    4. 958 تاپیک
      42,476 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 693 تاپیک
      1,748 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 234 تاپیک
      820 ارسال
    2. 2,303 تاپیک
      7,488 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,513 تاپیک
      9,089 ارسال
    3. 925 تاپیک
      126,868 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت56
      _یه کارکردم کارستون، اون پروژه بود به خاطرش رفتم مسافرت 
      _خبب
      علی گفت:-اهههههه داداش اذیت نکن دیگه ،خب معلومه دیگه پروژم قبول شد.  
      _افرین بابامبارکه،خب?
      _اه کم بگوخب،هیچی دیگه یه مهمونی به خاطرم گرفتن شماهاام دعوتید.
      بااین حرف علی آرمان یکم فکرکرد،گفتم الان ست که بگه نه کاردارم ونمی ذاره منم برم ،که باحرفی که زدشوکه شدم.
      _خیلی هم عالی حتما می یایم حالاکی هست .
      نیش علی بازشدوگفت:-فرداشب 
      آرمان سرش روتکون دادوگفت:-عالیه فقط قبلش باید برم خرید .
      احسان پریدبین حرفش وگفت
      :-منم می یام بدون من که خردید معنا نداره .
      بااین حرفش علی وآرمان برگشتن سمتش ونگاهش کردن که علی گفت:اوه اوه کارمون در اومد خرید کردن احسان ازخرید کردن یه دخترم بیشتر طول میکشه خداخودش بخیر کنه.
      _خوب دادش توام انقدر شلوغش نکن.
      تودلمگفتم :خوشبحالشون برای خودشون میرن خرید من حتی یادم نمی یاد اخرین بار کی رفتم خرید تاجایی که یادم می اومده همش مهری همش خودش می رفت برام خرید وهرچی لباس زشت توبازار بود رو برای من می خرید اخرین باری که خرید کردم روز خاستگاریم بود. باصدای احسان به خودم اومدم: -سایه ام حتما باید بیاد اخه اونم لباس نداره
      یه شونه ای بالاانداختم وهیچی نگفتم ،علی گفت:
      _خب دیگه بلندشید اماده شید بریم خرید  سریع بلندشید.
       ازجاشون بلند شدن وهرکدوم  رفتن تواتاقشون ومن تنها شدم ،نمی دونم چرا یه حسی بدی داشتم تازه گیا از تنها شدن می ترسیدم اونم به خاطر وجود ادمی مثل ساشا بود می ترسیدم هر ان برسه و بلا ملایی سرم بیاره دست خودم نبود خیلی می ترسیدم ،هنوزم توشکه اون اتفاق بودم ولی از جام بلند شدم الان نباید به این چیز ها فکر میکردم مثلا قرار بود برم خرید کنم برم مهمونی الان وقت قصه خوردن نبود ولی بازم خیلی حال حوصله نداشتم فقط به خودم دلداری میدادم.با بی حوصلهگی رفتم  سمت کمدولباس هایی که علی برام خریده بود روپوشیدم واز اتاق زدم بیرون ،به سمت دررفتم که  علی جلودردیدم رفتم کنار وایسادم که گفت
      :-اااا آماده شدی? 
      _معلوم نیست?
      _لباس هایی که من برات خریدم روپوشیدی؟
      بی حوصله گفتم 
      :-خودت که داری می بینی دیگه واسه چی می پرسی.
      علی یه نگاه بهم کردوسرش روانداخت پایین ،مطمعنم ناراحت شده بود تصمیم گرفتم  ازدلش دربیارم ،صداش کردم 
      _علی باصدای احسان نتونستم جمله ام رو کاملکنم ؛همون طورکه ازپله ها پایین می اومدگفت
      _حاضرید ،بریم ؟
      _نه آرمان نیومده 
      _ای بابا ولش کنید بیان خودمون بریم 
      بااین حرفش آرمان که پشتش بود دستش روگذاشت روشونه ی احسان وگفت
      :-ناراحتی می تونی خودت تنها بری 
      احسان برگشت سمتش وگفت 
      _توکی اومدی ؟؟
      _همون موقع که ازاتاقت اومدی بیرون منم پشت سرت ازاتاقم خارج شدم .
      بدون توجه به احسان گفت:_خب دیگه راه بیفتین .    
       
    • صبا استرس گرفته بود که نکنه اتفاقی برای نیاز افتاده جواب داد:بله شهاب صداش رو صاف کرد:خانم صبا شاکری؟ صبا ابروهاش پرید بالا به لکنت افتاد آب دهانش رو به زور قورت داد:بله خودم هستم شما؟ شهاب با همون جدیت گفت:خانم یه چند لحظه تشریف بیارید پایین از اداره آگاهی اومدم صبا که حالا استرسش بیشتر شده بود فورا لباسش رو عوض کرد و از در اومد بیرون ولی از هولش وقتی داشت پله هارو میومد پایین نزدیک بود بخوره زمین، در رو باز کرد ،شهاب نگاهی به دختر رو به روش کرد و محکم گفت:سلام خانم روزتون بخیر(کارت شناساییش رو از جیبش بیرون آورد)بنده سروان شهاب دلیر هستم از اداره آگاهی شما باید همراه من بیاید البتهبهتره با خودتون وسایلتون رو هم بیارید برای چند ماه دیگه واقعا صبا به مرز سکته رسیده بود:چند ماه چه خبره از کجا معلوم اصلا من نمیام شهاب که دیگه حوصلش سر رفته بود گفت:خانم به اصطلاح محترم بهتره خودتون مثل بچه آدم با من بیاید (اسلحه کمریش رو در آورد)چون اصلا از زور خوشم نمیاد صبا که دیگه دست و پاش رو گم کرده بود و چاره ای نداشت گفت :خب حالا چیکار کنم شهاب صبور حالا دیگه از دست این دختر خنگ کلافه شده بود :تشریف میبردی وسایلتون رو جمع می کنید میاید صبا فورا سری تکون داد و رفت داخل و چمدون و همه وسایلش رو جمع کرد و آورد پایین وبالاخره پس از کلی ترس آمیخته به تعجب سوار ماشین شهاب شد،هنوز چند لحظه ای از راه افتادنشون نگذشته بود که صبا پرحرفی و کنجکاویش شروع شد:میشه به من بگید کجا داریم میرم. شهاب طبق معمولسری تکون داد و گفت:نمیشه بگم صبا تعجب کرد:مگه میشه من حقمه که بدونم دارم کجا میرم شهاب که دیگه به ستوح اموده بود گفت:مافوقم نیستی پس دلیلی نمی بینم که بخوام بهت جواب پس بدم صبا هم از کوره در رفت و با حالت جیغ گفت:ینی چی بزن کنار می خوام پیاده شم
    • به آراد نگاه کردم:یه سوال صبا به چه درد سهیل میخوره وقتی اصلا یک ماه من رو ندیده و از هیچی خبر نداره کلافه نگاهم کرد:وقتی میگم عقل کلی بهت بر میخوره اصلا شماها رو مخصوصا تو نیاز اینتر پل برات کمه باید جاسوس موصاد میشدی حقت رو خوردن،به چه دردش میخوره بگو به چه دردش نمیخوره این دختری که ازش حرف میزنی قطعا نقطه ضعف تو پس با گروگان گرفتنش سهیل می تونه تو رو به سمت خودشون بکشونه می فهمی که چی میگم هرچی فکر کردم دیدم راست میگه ولی از تیکه انداختنش خوشم نیومد بدم نمیومد که سر کل انداختن باهاش رو باز کنم:حالا هرچی مثلا شما آقایون پلیس خیلی باهوشین اگه باهوش بودین که تا حالا باید صدتا مثل محمود رو میذاشتین جیب بغلتون چیشد مثل موش قایم شدین،من اگه بلد نیستم نه ادعا می کنم نه علاقه ای به اینطور کارها دارم.ولی شما ها که به قول خودتون روی پوآرو رو کم می کنید دیگه چرا برگشت سمتم یه نگاه بدی بهم کرد:حیف فقط حیف که یه تلفن مهم دارم و گرنه بهت می گفتم یه من ماست چقدر کره میده بعدش هم به فرد دیگه ای که فکر کنم سامان نامی بود تماس گرفت و مثل اینکه کار های شهاب رو درست کرد شهاب هم تند تند صبحانش رو خورد و داشت بلند میشد از جاش که خاله فرشته گفت:کجا تو که هیچی نخوردی امان از دست این آراد شهاب لباسش رو مرتب کرد و گفت:نه عمه خوردم دستت دردنکنه عالی بود باید برم به هر حال(به آراد اشاره کرد)شاید این بی اعصاب پسر عمم باشه ولی تو محیط کار به هر حال مافوقم و کاری هم نمیشه کرد من برم لباس فرمم رو بپوشم رسمی برم بهتره. با تعجب به خاله فرشته نکگاه کردم و گفتم:این دو تا هم با هم نسبت فامیلی دارن خندید: آره زیاد خودت رو درگیر این مسائل نکن ،چون اونوقت گیج میشی دانای کل شهاب ساعت نه و بیست دقیقه راهی تهران شد هم تو بوشهر و هم در تهران نیرو های پلیس اسکورتش کردن و یه ماشین دادن بهش و رفت سراغ صبا.از ماشین پیاده شد با دیدن خونه صبا سوتی زد و زمزمه وار گفت :خدا شانس بده یه پولی هم به ما بده از این خونه ها بخریم.زنگ در رو زد،صبا که ظبق معمول در گیر دوربینش بود با تعجب به سمت در رفت و با خودش فکر کرد که اینوقت روز کی می تونه باشه البته به ذهنش رسید که ممکنه نیاز بعد یک ماه اومده سراغش اما از دیدن تصویر یه افسر پلیس تو آیفون تعجب کرد
    • آراد نگاه خونسردی بهم کرد:نگران نباش خوبه زود گفتی به شهاب نگاه کرد:شهاب میره تهران شهاب چاییش پرید تو گلوش:چیو من میرم تهران این همه آدم خب بقیه برن برای چی من ،در ضمن تازه اومدم کجا برم؟ آراد چشم غره ای بهش رفت:اول اینکه تنبلی نکن سهیل هر آن ممکنه برسه اونجا پس باید زود تر بری دوم این همه آدم که میگی منظورت کیه مامان مثلا یا عمه شایدم نیاز با این جراحت باید بره شهاب:نخیر منظورم آدمای خونه بغلی آراد کلافه دستش رو گذاشت رو صورتش :وای خدا شهاب وقتی تو این باشی وای به حال گروه با این همه مغز متفکری که دور خودم جمع کردم اصلا گرفتن محمود که هیچ باید برم اینتر پل پرونده بگیرم،آخه برادر من مثلا دانیال رو بفرستم که جزو بچه های سایبری ،واقعا باید سرم رو از دست شماها بکوبم تو دیوار اون لحظه انقدر قیافه آراد جالب شده بود که زدم زیر خنده،نگاهی به من کرد سری تکون داد:بیا حالا مضحکه یه الف بچه هم شدیم رفت خاله فرشته نچ نچی کرد:خجالت نمیکشی آراد یه الف بچه که فعلا جنابعالی تشریف داری ،در ضمن نه که خودت فیلسوفی شرلوک هلمزی چیزی هستی که از بقیه انتظار داری آراد از عصبانیت هوفی کرد:بله دیگه مامان شما هم که استعداد بی نظیری در ضایع کردن پسرت تو جمع داری ینی من اگر دوستی مثل شما داشته باشم دیگه دشمن نمی خوام بعد هم تلفنش رو برداشت و به کسی زنگ زد:الو دانیال یه بلیط برای ساعت 10 می خوام به مقصد تهران به اسم شهاب رزرو کن،چی نخیر میگ همه اینجا دانشمند هستن باور نمی کنی نخیر برالی ده صبح ینی یک ساعت و نیم دیگه بله ،یه بلیط می خوای بگیری ها فیل که نمیخوای هوا کنی،همین که گفت حالا گوشی رو بده به کاوه.الو کاوه سلام خوبی ببین میخوام شهاب رو تا سوار شدن به هواپیما پوشش بدی نه تهران رو هم زنگ می زنم به سامان باهاش هماهنگ می کنم ،نه مسئله ای نیست آره باش پس ساعت نه و بیست دقیقه اینجا باشین خیلی خب خدا حافظ.قطع کرد واقعا نگران صبا بودم اما یه چیزی به ذهنم رسید خب سهیل چطور میخواد از صبا حرف بکشه اون که اصلا تو باغ نیست
    • خاله فرشته:چیکار کردی بهت گفتم نیاز نباید تو بازی مسخره شماها بیاد یا نه؟ جواب بده ،گفته بودم بهت گفتی نه خودم هستم مراقبشم چیشد کو مراقبت حتما جوابتم می خواد این باشه به من اگر من نبودم مرده بود البته دور از جونش،این بود رسم امانتداری هان؟ +مامان تند نرو خواهشا ،دستم تنگ بود کاری ازم برنمیومد خاله فرشته :پدر خدابیامرزتم همین بود ،کلا نظامیا خوب بلدن همه چیز رو ماست مالی کنن آراد دیگه حرصش در اومده بود: اِ مامان خاله فرشته :یامان این از این(به پای من اشاره کرد) اینم از دیشب که داشتم می خوابیدم شهاب اومده میگه بیام بوشهر میگه بهم زنگ زدی میشه بگی اینجا چه خبره؟ +وای من نمیدونم کی رو جمع کنم قیافه گرفتن این سرکار خانم رو (به من اشاره کرد)یا شما رو خب یادم رفت دیگه خاله سری تکون داد:نمیدونم برای چی این پرونده رو دادن به تو با این حافظه و استعدادت +حالا اینا رو ول کن راستی شهاب کجاست ؟ خاله فرشته: کجا می خواد باشه همه که مثل تو نیستن یادشون بره بعد هم بگیرن تخت بخوابن انگار نه انگار بچم رفته صبحونه بگیره بیاد +والا تا اونجا که من یادم میاد همه بچه شما هستن الا من خاله فرشته : بلبل زبون جای این حرف ها برو چایی دم کن +باش من رفتم تقریبا ده دقیقه بعد شهاب با نون سنگک تازه و حلیم وارد شد ،بعد از این همه جدال همچین صحونه ای با خانواده می چسبید داشتیم می خوردیم که آراد گفت:نیاز تو داخل تلفن همراهت چیز خاصی داری شماره ای چیزی؟ مشکوک شدم :آره چطور ؟ +گوشیت دست محمود،البته خودش الان رفته قطر ولی سهیل تهران اگر کسی رو داری که می تونه گروگان بگیرش و ازش حرف بکشه بگو که حلش کنیم. یه نگاه به خاله کردم:وای نه صبا شمارش اول مخاطبینم
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • برترین ارسال کنندگان

    Narges.Esfand
    Narges.Esfand
    66 پست
    mahya619
    mahya619
    51 پست
    maralmahni
    maralmahni
    27 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    27 پست
    Danin72
    Danin72
    20 پست
    ZHILA
    ZHILA
    18 پست
    Z_khofteh
    Z_khofteh
    16 پست
    El_DoraDo
    El_DoraDo
    13 پست
    Mahdiyh
    Mahdiyh
    8 پست
    amohamad
    amohamad
    7 پست
    minahasani
    minahasani
    7 پست
    Gisoo
    Gisoo
    7 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    minahasani
    minahasani
    6 تاپیک
    mahya619
    mahya619
    5 تاپیک
    charming
    charming
    4 تاپیک
    faaariiimah
    faaariiimah
    3 تاپیک
    nazdar1249
    nazdar1249
    3 تاپیک
    GrantLix
    GrantLix
    2 تاپیک
    nrgarGhvm
    nrgarGhvm
    2 تاپیک
    AmirDinarvand
    AmirDinarvand
    2 تاپیک
    soheilaaaa
    soheilaaaa
    2 تاپیک
    dnyall
    dnyall
    2 تاپیک
    merilazare
    merilazare
    1 تاپیک
    Habib
    Habib
    1 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,099
    • مجموع پست ها
      236,723
    • کل کاربران
      11,618
    • بیشترین آنلاین
      1,330
      24/08/98 14:43

    جدیدترین کاربر
    Arysan
    تاریخ عضویت 21/04/99 08:16

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×