رفتن به مطلب
Added by Amir

تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,221 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      8 تاپیک
      97 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,395 تاپیک
      13,912 ارسال
    2. 21 تاپیک
      741 ارسال
    3. 19 تاپیک
      172 ارسال
    4. 145 تاپیک
      1,347 ارسال
    5. 61 تاپیک
      2,535 ارسال
    6. 494 تاپیک
      2,339 ارسال
    7. 104 تاپیک
      136 ارسال
    8. 56 تاپیک
      372 ارسال
    9. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      21 تاپیک
      722 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 7 تاپیک
      124 ارسال
    2. 2 تاپیک
      19 ارسال
    3. 11 تاپیک
      22 ارسال
    4. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      11 ارسال
  4. درسی و دانشجویی

    1. 112 تاپیک
      169 ارسال
    2. 2,865 تاپیک
      3,536 ارسال
    3. 17 تاپیک
      182 ارسال
  5. آموزش

    1. 1,215 تاپیک
      1,350 ارسال
    2. 219 تاپیک
      370 ارسال
    3. 240 تاپیک
      322 ارسال
    4. 19 تاپیک
      118 ارسال
  6. فرهنگ و هنر

    1. 306 تاپیک
      718 ارسال
    2. 477 تاپیک
      730 ارسال
    3. 392 تاپیک
      553 ارسال
    4. 771 تاپیک
      36,014 ارسال
  7. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      190 ارسال
    2. 678 تاپیک
      1,694 ارسال
    3. 191 تاپیک
      482 ارسال
    4. 160 تاپیک
      225 ارسال
    5. 80 تاپیک
      100 ارسال
  8. نرم افزار و سخت افزار

    1. 290 تاپیک
      308 ارسال
    2. 2 تاپیک
      6 ارسال
    3. 38 تاپیک
      39 ارسال
  9. مذهبی

    1. 292 تاپیک
      413 ارسال
    2. 165 تاپیک
      468 ارسال
    3. 157 تاپیک
      226 ارسال
    4. 137 تاپیک
      190 ارسال
    5. 11 تاپیک
      12 ارسال
  10. عکس

    1. 233 تاپیک
      818 ارسال
    2. 2,242 تاپیک
      7,351 ارسال
  11. موبایل

    1. 567 تاپیک
      720 ارسال
    2. 345 تاپیک
      347 ارسال
    3. 25 تاپیک
      26 ارسال
    4. 15 تاپیک
      15 ارسال
  12. اخبار

    1. 633 تاپیک
      1,287 ارسال
  13. عمومی

    1. 1,189 تاپیک
      1,686 ارسال
    2. 1,456 تاپیک
      6,340 ارسال
    3. 842 تاپیک
      123,454 ارسال
  14. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  15. نودهشتیا

    1. 24 تاپیک
      1,722 ارسال
  16. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      1,572 تاپیک
      13,403 ارسال
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    •   پروانه جوابی نداد و فقط با کلافگی به شروین نگاه کرد. شروین سرشو تکون داد و گفت: _ میدونی به هر حال اگه درست حدس بزنم خیلی اینجا کسیو نمیشناسی. منظورم اینه که نگاه کن دورتو چندتا دختر همسن خودت  میبینی؟! اینجا جای خطر ناکی واسه دخترای کوچولوء! و خیلی ام شلوغه پس... پروانه سرشو کج کرد و با لبخند حرصی ای و گفت: _ میدونی چیه! اگه یه نفر باشه که من از بین این جمعیت کنارش حس نا امنی کنم اون تویی و درضمن یک بار گفتم خوشحال میشم  بری کنار و بزاری هوا جریان پیدا کنه. ولی از اونجایی که تو اهل کنار رفتن نیستی... من میرم.  پروانه بلند شد و رفت سمت حیاط. به امید اینکه شروین دیگه دنبالش نیاد. واقعا دیگه نمیتونست نفس بکشه، به هوای آزاد نیاز داشت.
      هنوز به پله ی دوم نرسیده بود که صدای شروین و شنید که به دستاش بخار نفسشو میداد و اونارو بهم میکشید. که البته همه ی حرکاتش نمایشی بود.  _ هوا چقدر سرد شده واقعا. پروانه با بی حوصلگی بهش نگاه کرد. حالا که هردو ایستاده بودن چقدر قد شروین بلند تر بود. حتی با وجود کفش پاشنه دار پروانه. + دیگه رسما داری اذیتم میکنی! شروین صورتش و جمع کرد و گفت:
    • با لیوان شربتی که نهال به سمتم می گیرد تشکر زیر لبی می کنم و آن را از دست اش می گیرم . جرعه ای از محتویات خنک داغ لیوان را می نوشم و از همان جایی که نشسته ام گلشید را که مشغول چمدان بستن است را تماشا می کنم . نمیدانم چه قدر طول می کشد که گلشید چمدان به دست از اتاق خارج می شود و می گوید : من وسایلم جفت و جور شد . اگه می خوای بریم که توام به کارات برسی. سری تکان می دهم و از جایم بر می خیزم که نهال معترض می گوید : کجا دارید میرید ؟ ناهار بمونید دیگه . گلشید گونه ی نهال را می بوسد و می گوید : مرسی نهالی . فردا تو بیا اونجا کل روزو پیشم بمون . نهال برایش چشمکی می زند و باشه ی پر ذوقی می گوید . چمدان گلشید را از دستش می گیرم و بعد از تشکر از نهال از خانه بیرون می زنم . به یک دقیقه نکشیده گلشید نیز از خانه بیرون می زند و کنار دستم می نشیند . کمی نیم رخ مغموم اش را بر انداز می کنم و سپس بی هیچ حرفی ماشین را روشن می کنم و  به سمت مقصدی که هنوز نمیدانم کجاست به راه می افتم . طاقتم حرف نزدن هایش را تاب نمی آورد  و خودش را به طاق می کوبد و زبانم را باز می کند . - نمی خوای حرف بزنی ؟ پنجره را پایین می دهد . طره ی بازیگوش موهایش که ارادت خاصی به آن دارم در هوا برای خودش تاب می خورد . سرش را به زیر می اندازد و می گوید : تو به جای منم حرف زدی دیگه . چشم بر هم می فشارم . از لحن سردش متنفرم . برای گلشیدی که در حالت معمول از سر و کول من بالا می رود این رفتارها زیادی سنگین است . آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : شوخی کردم باهات . با افسوس نگاهم می کند و لب می زند : ولی اصلا شبیه شوخی نبود . لب هایش را بر هم می فشارد و ادامه می دهد : تو جدی گفتی .  با انگشتان دستم بر روی فرمان ضرب می گیرم و می گویم : تو دعوا حلوا خیرات نمی کنن . یه چیزی گفتم همین طوری . نگاهش را به روبه رویش میدوزد و کفری لب می زند : دعوا ؟ من داشتم باهات حرف می زدم . دعوایی در کار نبود . مکث می کند و با عجز می نالد : خوشت میاد هر روز اشکمو در میاری ؟ حداقل واسه یه چیز درست و حسابی باهم این طوری رفتار کن نه هر چیز مسخره ای که دستت میاد . نگاهم را به صورت ملتهب اش میدوزم. صورت اش داد می زند که هر آن احتمال بارش را در خودش دارد . ابرو در هم می کشم و می گویم : پس به نظرت قضیه ی اس ام اس دادن اون مرتیکه ی کثافت یه چیز مسخره است ؛آره ؟ اینکه زنم از الان داره قید میکنه یه شبایی رو حاضر نیست توی خونه ی من بمونه برات خنده داره؛ آره گلشید ؟ با دهانی باز نگاهم می کند و آهسته لب می زند : قضیه ی شایانو دیشب حل کردیم . با فریاد می گویم : اسم اون مرتیکه رو تو دهنت نیار . اون آدم هیچ وقت واسه من حل نمیشه . می بینم که با فریادم چگونه به در می چسبد . در دلم لعنتی بر خودم که این گونه افسار صدایم از دستم در رفت می فرستم . فکر می کردم ادامه می دهد و برای راضی کردنم به هر چیزی متوصل می شود ولی تنها عکس العملی که نشان می دهد سکوت است . انگار هر چه برای ناراحت نکردن اش بیشتر تلاش می کنم کمتر موفق می شوم . ماشین را گوشه ی خیابان پارک می کنم و کمربندم را باز می کنم و به سمتش می چرخم . می بینم که در بیشتر فاصله از من نشسته است . حس می کنم تمام اعضای در ماشین در وجودش فرو رفته است . آهسته لب می زنم : گلشید . انگار منتظر یک تلنگر بود چون بلافاصله قطره ی درشت اشکی روی گونه اش سر می خورد . دستش را می گیرم . از سرمای دستانش می ترسم . مگر من تا چه حد بلند فریاد زده بودم ؟ با دیدن حال و روزش از خودم بدم می آید . دستش را می فشارم و دم می زنم : گلم منو نگاه کن . می بینم که بغضش می شکند . با گریه در آغوشم می خزد و دستش را دور گردنم حلقه می کند . مثل کودکی که اسباب بازی اش را از او گرفته اند در آغوشم زار می زند . موهای نمایان شده اش را می بوسم و آهسته زیر گوشش لب می زنم : ترسوندمت کوچولو ؟ سرش را روی شانه ام می گذارد و با هق هق می گوید : تو گفتی به من اعتماد داری . موهایش را نوازش می کنم و می گویم : دروغ نگفتم . سرش را از شانه ام جدا می کند و با گریه لب می زند : دروغ گفتی . هنوزم داری میگی . چرا با زنی که بهش اعتماد نداری ازدواج کردی ؟ صورت خیس اش را با دست قاب می گیرم و می گویم : من بهت اعتماد دارم فقط نمی خوام اون مرتیکه توی هیچ جای زندگیت باشه . دست هایم را از صورتش کنار می زند و می نالد : نیست ....می فهمی نیست ؟ چشم هایم را بر هم می فشارم و آرام لب می زنم : باشه قبول ؛ نیست . تمومه . دیگه بحثشو پیش نمی کشم . با اشک چشم از من می گیرد و به رو به رویش خیره می شود . از داشبورد ماشین جعبه ی دستمال کاغذی را بیرون می کشم و به سمتش می گیرم و می گویم : بسه دیگه گریه نکن . با بی میلی یک عدد دستمال کاغذ بر میدارد و بر صورتش می کشد . نیم رخ گریان و ملتهب اش در دلم بلوا به پا می کند . با انگشت گونه اش را نوازش می کنم و با لحن ملایمی می گویم : قهری ؟ بینی اش را بالا می کشد و می گید : میشه بریم خونه ؟ بی توجه به حرفش دوباره لب می زنم : قهری کوچولو ؟ آهسته لب می زند : نیستم . کلافه نگاهم را به خیابان میدوزم و می گویم : هستی دیگه . زیر چشمی می بینم که چانه اش می لرزد . دستم را از شدت عصبانیتی که تنها منشاش خودم هستم مشت می کنم . صدای بغض دارش در گوش هایم زنگ می زند . - میشه دیگه سرم داد نزنی ؟ نگاهم را به چشمانش میدوزم . حتی انقدر جرات ندارم که در حضورش ابراز پشیمانی کنم . حتی نمی توانم این پشیمانی را به چشمانم انتقال دهم . ادامه می دهد : اگه ازم ناراحتی ...اگه تصمیمی گرفتم که ازش خوشت نمیاد یه لطفی بهم بکن و فقط باهام حرف بزن . وقتی داد میزنی من نمی تونم حرفاتو بفهمم . سری تکان می دهم و می گویم : قبوله . سرش را در گریبانش فرو می کند .استارت ماشین را می زنم و پر می شوم از احساسی که جز ندامت بویی نمی دهد . گلشید با لبخند به نهالی که دارد با نگاهش ریز به ریز اتاق را آنالیز می کند ؛ می نگرم . صندل های پاشنه بلندم را از پای در می آورم و رو تخت می نشینم . نهال با شوخی ابرویی بالا می اندازد و می گوید : قبول کن رنگه نارنجیه اتاق ما خیلی قشنگ تر بود .
    •  داشتیم می‌رفتیم سمت بقیه که یک‌هو از پشت درخت روبه‌رو هستی پرید بیرون من که داشتم پس می‌افتادم محسن که سفید شده بود خدا بگم چی کارت کنه دختر که این‌جوری بقیه رو نترسانی. - هستی این چه کاریه؟ باز با بعضی‌ها گشتی این‌جوری بی‌فرهنگ شدی؛ نمی‌گی الآن سکته کنم بیفتم بی‌برادر بشی بعدش برای مامان و بابا یک خرج درست حسابی راه بندازی؛ چهل روز ناراحتی گریه بعدشم که هر سری از این جاده رد شین یاد من بیافتین مسافرت نرفته برگردید... با متوجه شدن مینا که اون طرف داشت با موبایلش دور از بقیه داره صحبت می‌کرد به محسن به صورتی که کسی متوجه موضوع نشه گفتم: - ببخشید، خواهر من یکم بهش خوش گذشته و خوشحال شده شما به بزرگی خودت ببخشش و دعوایش نکن باشه  یه بوسم از صورتش کردم نوشابه‌ها رو دادم بهش گفتم بره الآن میام؛ همین‌جوری آروم داشتم سمت مینا می‌رفتم که صدایش رو شنیدم نمی‌دانستم اون طرف خط کیه اما هرکسی بود خیلی با مینا صمیمی بود که مینا هی عشقم، عشقم می‌کرد. نزدیکش بودم مینا تا منو دید هول کرد و گفت: -جمشید راست می گی داری میای ایران؟ جان جمشید؛ جمشید کدوم خریِ مینا برگشت که ببینه کسی نیست که با صورت اخمی شدید گره‌خورده من رودررو شد - جمشید دیگه کیه مینا؟ مینا که ترسیده بود سریع به اون سمت خط بود (بعداً بهت زنگ می‌زنم سایز رو ازت می‌گیرم آقای عباسی)) بعد قطع کرد - جمشید دوست‌پسر یکی از دوستامه که قراره دوباره برگرده ایران الآن تو کانادا هستش دوستم شمارش رو داد گفت بهش زنگ بزنم سایز شلوارش با پیراهنش رو بگیرم تا برای تولدش که همین روزاست کادو بگیریم - مینا من خر خوب؟ -منظورت چیه؟ -آقای جمشید عباسی درسته؟ -آره، برای چی؟  -جمشید عباسی، هم‌کلاسی من تو دانشگاه الانم مشهده بعد به تو زودباور گفته الآن کاناداست درسته البته این روشش برای گول زدن همه دوست‌دخترانش بهشان می گه دارم میرم کانادا با این تفاوت که کانادا در کار نیست بلکه همان موقع داره به یکی دیگشان می گه من دارم برمی‌گردم ایران. - نه داری دروغ می گی؟ همین‌جوری که داشتم تو گوشیم رو می‌گشتم دنبال شماره عباسی کثافت بهش گفتم: - تو که گفتی دوست‌پسر دوستته پس چرا تو ناراحت شدی البته همان اولم بهت گفتم من خر؛ یک دقیقه صبر کن الان بهت ثابت می‌کنم البته دو تا شرطم دارم که بهت میگم؛ اتفاقاً همین آقا تو شرکت من قراره کار کنه که اون هم باید در خواب ببینه. -چه شرطی داری همین الان بگو؟ - باشه، یک همین الان باهاش بهم بزنی و دوم هم اینکه برای کارورزی میری شرکتی که من آدرسش رو بهت می‌دم -یعنی چی، مگه تو شرکتی به رشته من ربط داشته باشه و کارورز قبول کنه می‌شناسی؟ - اره تازگی ثبت‌شده حالا محسن برات می گه آها بیا پیداش کردم الان بهت میگم. بهش زنگ زدم که جمشید خان دو ثانیه بعد برداشت رو به مینا گفتم ساکت و تلفن رو اسپیکر گذاشتم: - سلام آقا جمشید عباسی هم‌دانشگاهی عزیز که قراره به‌زودی همکار ما تو شرکت هم بشه حال و احوال با دوست‌دخترها گرامی چیکار می‌کنی یک‌باره آدرس شرکت رو ندی بهشون فردا بیان اونجا همگی اونجا جمع شن بلند بگن یا جمشید رو بده یا اینجا رو خراب کنیم. صدای خندش از توگوشی پخش شد که مینا رو دیدم که نزدیک بود دو تا شاخ از رو کلش در بیاد -سلام آقای غلامی عزیز نه خیالت راحت من آدرس شرکت رو به هیچ‌کسی نمی‌دم اتفاقاً تازه با یکشون صحبت کردم آدرس هم بهش نگفتم. - این دوست شما اسمش چی بود؟ می تونی بگی؟ -این آخرین که صحبت کردم باهاش مینا. چطور؟ -اتفاقاً منم یک دخترعمو دارم به این اسم‌فامیل این دوستت چیه؟ -نمی‌دانم ازش سؤال نکردم اما فکر نمی‌کنم دختر‌عموی شما باشه چون شما خیلی زرنگی ولی اون فکر نکنم. مینا که هنوز تو شک بود برگشت رو به تلفن گفت ((خیلی آشغالی آقای عباسی خیلی)) منم که عصبانی بودم یکهو تلفن رو از روی اسپیکر بداشتم بهش گفتم: - روزی که برگشتم استعفایت رو میز اتاق پدرم باشه وگرنه آبروت رو پیش استاد می‌برم فهمیدی؟ آشغال، فقط دلم می خواد برگردم ببینم هنوز تو شرکت می‌چرخی فهمیدی؟ -آقای غلامی... من که عصبانی بودم حس می‌کردم صورتم از عصبانیت قرمز شده و نمی‌فهمیدم پریدم وسط حرفش: - نگاه احترامت رو نگه‌دار اگه فقط یک‌بار دیگه دور بر دخترعمو من که عشق منه بگردی به خدا قسم نگاه، میگم به خدا قسم با خاک یکیت می‌کنم، تو هم می دونی که اگه قسم بخورم انجام می دم فهمیدی؟ تلفن قطع کردم به مینا نگاه کردم که بد، بد نگام می‌کرد و رو به من گفت به شوخی بهش گفتی دیگه - نه من سر سه چیز شوخی نمی‌کنم هیچ‌وقت اولش خانواده دوم شرکتم سوم (یکم مکث کردم و به چشمش نگاه کردم غرورم رو زیر پام گذاشتم و گفتم) شخصی به نام مینا غلامی که جایش همیشه اینجاست (دستم رو گذاشتم رو قلبم) فکرش همیشه اینجاست (دستم رو شقیقه هام گذاشتم) مینا که داشت نگام می‌کرد برگشت که بره گفت: -دیگه از ین شوخی‌ها نکن که اصلاً باور نمی‌کنم شرط اولت رو اجرا کردم شرط دومت هم باید بهش فکر کنم نظر بابا رو بدونم.  من که خیلی بد خورد توپرم آروم به سمت بقیه پشت سر مینا راه افتادم رفتیم پیش بقیه سر سفره نشتم و ناهار رو خوردیم راه افتادیم دیگه تا خود شب جوری رفتن که تا ساعت یک و نیم دو بود رسیدیم ویلا همه رفتن داخل خوابیدن منم که بدجور حالم گرفته بود رفتم کنار دریا نشستم به دریا نگاه کردم و به این فکر کردم چی گفتم که مینا حرفم رو جدی نگرفت منم این‌قدر فکر کردم که همان‌جا تو ساحل خوابم برد. ------ صبح بااحساس سرما سرصبح بیدار شدم رفتم داخل لباسم رو عوض کردم یک صبحانه خیلی شاهانه آماده کردم که یکهو مامان اومد. - چه پسر سحرخیزی دارم من صبحت بخیر پسرم. - سلام صبح شما هم بخیر من میرم یک حمام که بدنم فکر کنم بوگرفته با اجازه مامانم که می دونست من با بدنی که بو می‌داد سر سفره نمی شینم به من هیچ‌چیزی نگفت منم آهسته رفتم سمت اتاقم لباس و حوله رو برداشتم یک‌هو دیدم محسن با یک‌شکل باحال رو تخت خوابیده که هرلحظه احتمال افتادن داره منم برای اینکه این صحنه رو از دست ندم گوشیم رو جایی گذاشتم که هم دیده نشه و هم به‌کل اتاق دید داشته باشه زدم فیلم بگیره رفتم حمام یک بیست دقیقه بعد یک‌هو صدایی اومد که فکر کنم محسن بود که بالاخره از روی تخت افتاده بود و که بلافاصله صدای آخ محسن اومد منم که نمی تونستم بیشتر از این تحمل ندیدن فیلم افتادنش ندارم سریع یک دوش گرفتم رفتم بیرون. رفتم تو اتاق که ندیدمش گوشیم رو برداشتم فیلم رو پلی کردم که دیدم بیست دقیقه هی می‌ره اون سمت تخت و هی میاد این سمت آخرش یک غلت جدی می زنه بمب افتاد زمین آخ چقدر خندیدم که هستی با مبینا میان تو اتاق رو به من می‌کنند هستی می گه: -خل شدی کله صبحی داداشی؟ - نه دارم به محسن می‌خندم. مبینا گفت: - چرا داری به داداش من می‌خندی خوبه منم به خواهرت بخندم؟ اصلاً محسن که پایینه به چی داداشم می‌خندی؟ هستی یکی با بازو می زنه تو شکم مبینا -بیا ببین گوشی رو می گرم به رو به اون دوتا اونام نگاه می کنن شروع می کنن به خندیدن منم از فرصت استفاده می‌کنم با نرم‌افزارهای تو لب تاپم صورت محسن رو شطرنجی می‌کنم یک آی‌دی جدید تو اینستاگرام ساختم بعدم با اون آی‌دی فرستادمش تو اینستاگرام تو لحظه اول دیدم ده تا لائیک خورده که منم خندم گرفت لب تاپ رو خاموش کردم رفتم پایین‌رو به جمعی که الان همه بیدار بودن نگاه کردم همین‌جوری سلام می‌دادم رفتم کنار بقیه گفتم: - الان یک کلیپ رو تو اینستاگرام دیدم گفتم شما هم نگاه کنین  به همه نشون دادم که همه خندیدن مبینا و هستی که می دونستن او شخص کیه زده بودن زیر خنده رفتم سمت مینا و محسن که کنار هم نشسته بودن گفتم بیاین شما هم ببینید من برم چایی برای خودم بریزم همین‌جوری که سمت سماور می‌رفتم چشمم سمت اون دوتا بود که هرلحظه چشم جفتشان گشادتر می‌شد که بعد از افتادن محسن از روی تخت مینا رو به محسن - محسن چقدر لباس این پسره دست پا چلفتی شبیه مال امروز صبح تویه محسن آروم جوری که بسختی من شنیدم به مینا گفت: -چون اون واقعاً منم (بلند رو به من) معین مگر من گیرت نیارم تو کی این فیلم روگرفتی تو که حمام بودی چه جوری اینو گرفتی. محسن همین‌جوری همراه با حرف زدن بلند می‌شد با تموم شدن حرفش دوید سمتم که منم اوضاع رو بد دیدم شروع کردم به دویدن بقیه هم با تعجب به حرکت محسن نگاه کردن؛ به سمت بیرون همین‌جوری رو ماسه‌ها داشتیم می‌دویدیم که دیدم محسن نشسته داره تند، تند نفس می کشه رفتم کنارش نشستم گفتم چی شد نتوانستی منو بگیری. - معین ..... بالا ....... نمیاد ....... بزار....... بالا ......بیاد ......بهت میگم. -منم اداشو در اوردم: منم ..... بازم ....... شروع ......می‌کنم ...... به دویدن. شروع کردیم به خندیدن ظهرش رو ناهار رو تو ساحل خوردیم شب هم رفتیم رستوران.
    • پرده ی پنجره ی رو به حیاط را با استرس کنار می زنم ونیم نگاهی به مادر می اندازم. گونه اش را چنگ زده و سعی در پایین آوردن صدای پدربزرگ دارد. با عجله به سمت ویالون می روم و آن را درون کمد مخفی می کنم. چقدر سخت بود؛ پنهان کردن و نادیده گرفتن علایق، آن هم به واسطه ی پدربزرگی که فرزندان خودش به هیچ یک از اعتقاداتش پایبند نبودند. مادر را کنار می زند و با صدایی بلند، نامم را بر زبان می آورد. بدون سر کردن روسری یا چادری، با پاهایی برهنه و دلی پر از ترس، به سمت حیاط می دوم. برای لحظه ای رنگ نگاهش از خشم به شگفتی تغییر می کند و روی موهای بافته شده ام، ثابت می ماند. سرش را پایین می اندازد و سیبک گلویش به سختی بالا پایین می شود. پدربزرگ هم، گاهی بغض می کرد!  با صدای گرفته ای می گوید: - برو چارقدتو سرت کن بعد بیا. خوب نیست اینجوری اومدی تو حیاط؛ دو تا آپارتمان نو ساز کنارتون به حیاط اشراف دارن می بیننت. لبخندی از این همه حساسیت روی لبم می نشیند. روسری بلند مادر را از روی چوب لباسی کنار در بر می دارم و موهایم را مخفی می کنم. با همان لبخند به سمت پدربزرگ می روم و آرام سلام می دهم. لبه ی حوض می نشیند و بی توجه به آتش شعله ور میان چشم های مادر، نگاهم می کند. - خوش اومدید. چیزی شده؟ تمام توانم را به کار می گیرم تا رسمی حرف بزنم. پدربزرگ دوست داشتنی من، از محبت بیزار بود و من، چقدر دلم محبت کردن به سبک خودش را می خواست. گویی باز هم به یاد چیزی می افتد و آتش فرو نشسته در چشمانش، دوباره شعله گرفته و مرا نشانه می روند. سگرمه هایش را در هم می کشد و وحشت را در دلم سرازیر می کند.  - دکتر مکارچی رو می شناسی؟ سری تکان می دهم. مگر می توانستم آن مرد خوش پوش و اهل فرهنگ و هنر را که دوست گرمابه گلستان پدربزرگ بود را، از یاد ببرم؟ ذوق درون صدایم را مخفی می کنم و با متانت لب می زنم: - بله؛ چطور؟ -می خواد بری به پسرش ویالون یاد بدی. سرم را با وحشت بالا می آورم و چرا این برق چند هزار ولتی که از بدنم رد شد؛ مرگ را به روحم نشان نمی دهد؟ پدربزرگ از آن ویالون خبر داشت که این حرف را می زد دیگر! با شماطت نگاهم می کند و صدایش کمی بالا می رود. - تو چند ساله ویالون می زنی اونوقت من باید از دوستم این و بشنوم؟ تو جلوی اون ویالون زدی و من باید به پیشنهاد شرمانه ی اون فکر کنم؟ اصلا می دونی پسر اون چند سالشه که ازت خواسته براش تدریس کنی؟ چشم هایم را می بندم و گاهی نمی شود لبخند روی لب را حفظ کرد.
    • سراب رد پای تو فصل پانزدهم/قسمت۸۶ با آنکه یک جمله ساده بیشتر روی کاغذ نوشته نشده , چند بار آن را خوانده ام و در دستم زیر و رویش کرده ام . تا شاید نشانی از فرستنده اش بیابم. مستاصل و در مانده از یافتن جواب سوالم به سوی کامپیوتر حمید می روم, که هنوز بعد از این همه سال همان طور کاور کشیده و مرتب سرجایش است.با عجله رمز ایمیلم را میزنم و پیامی را که از یک غریبه است دریافت می کنم. (لیلا من مدارک مهمی برای پس گرفتن بچه ها از حمیدرضا دارم. لطفا هر شب ایمیلتو چک کن!) پیام را دوباره می خوانم و گیج و هاج و واج به صفحه مانیتور خیره می شوم. این غریبه چه کسی می تواند باشد که اینقدر دقیق از حال و روزم خبر دارد؟! با انگشت شست و میانی چند بار پیشانی ام را می مالم و به فکر فرو میروم . در این آشفته بازار زندگی ام , چه کسی ممکن است ناجی بدبختی هایم شود؟!اصلا چه مدرکی می تواند بچه های مرا از چنگ آن افعی نجات دهد؟ صدای خنده زری و امیر که تازه وارد خانه شده اند مرا از حال و هوای سر در گمی ام بیرون می کشد. فورا کامپیوتر را خاموش میکنم و بالای سرم را نگاه میکنم . _خدایا! یعنی تو هنوز هوای منو داری؟! نزدیک در اتاق می ایستم و مشغول تماشای دلبری های زری برای امیر می شوم . زریبا خنده و عشوه گری روی کاناپه می نشیند و بلافاصله کلیپس پشت موهایش را باز می کند و به موهای رنگ و مش شده اش تکانی میدهد و با چشمانی خمار به امیر که کنارش نشسته, نگاه می کند.  دلبری هایش خیلی زود , جواب میدهد و باعث می شود تا امیر او را در آغوش بکشد و بوسه ای روی گونه اش بنشاند. _چقدر موهات ناز شده, تپل خوشگل من! زری با همان عشوه ای که هنوز در صدایش هویداست, مشت آرامی به سینه او میزند و می گوید  _به آرایشگره گفتم همون رنگی که دوست داشتی برام زد امیر خودش را برای بوسه دوم آماده کرده است که تصمیم می گیرم تا کار به جاهای باریک تر نکشیده است آنها را متوجه حضور خود کنم.  تک سرفه ای می کنم و وارد پذیرایی می شوم .  _سلام در تمام این مدت , برای بار اول است که امیر را می بینم. مردی بلند قد و نسبتا لاغر , با موهایی که بر شقیقه هایش چند تار سفید , شبیحخون زده اند و ته ریشی آنکارد شده و مرتب , رو به رویم ایستاده و از شرم گونه هایش گل انداخته است. سرش را به زیر می اندازد و زیر چشمی نگاهم می کند. _سلام . ببخشید من نمی دونستم شما خونه تشریف دارید.  زری آرام گونه اش را چنگ می زند . _لیلا مگه تو همراه بقیه نرفتی مسجد؟ پوزخندی میزنم و روی اولین مبل نزدیک به خودم می نشینم. _اگر مزاحمتون شدم , میخوای برم؟ زری روی لب پایینش دندان می فشارد و با حرکت چشم و ابرو مرا به سکوت وا می دارد. موهای پریشانش را دوباره با همان کلیپسی که از سرش باز کرده بود , بالای سرش جمع می کند و همزمان با امیر روی کاناپه می نشیند و لبخندی مصنوعی بر لبش می نشاند. _ای وای امیر جان , پاک یادم رفت شماها رو بهم معرفی کنم. اینم از لیلا خانم گل ما که واست تعریف خانومیشو می کردم .  امیر که انگار از خجالت زدگی چند دقیقه قبلش خبری نبود , سری تکان داد و با نگاهی کاوشگر به سر و صورتم نگاه کرد و با حالتی خاص جواب داد _بله , گفته بودی…رسیدن به خیر لیلا خانم   از طرز نگاهش اصلا خوشم نیامد. نمی دانستم لحن کنایه آلودش مربوط به صورت مصنوعی که برای خود ساخته بودم , یا اعتیادی که دیگر , سیمایم آن را فریاد میزد. اما هرچه بود , با شرایطی که داشتم دیگر هیچ چیز , برایم اهمیتی نداشت و هنوز هوش و حواسم در پی آن ایمیل مشکوک بود . دستهایم را لبه دو طرف مبل گذاشتم و با یک "ببخشید"از جا بلند شدم. و به این اندیشیدم که"ناجی من امشب چه پیام مهمی خواهد داشت!"       
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • OLIA

      هیچ کس متوجه نمی شود که بعضی از افراد چه عذابی را تحمل می کنند
      تا آرام و خونسرد به نظر بیایند!
      (آلدوس هاکسلی)
      · 0 ارسال
    • OLIA

      هیچ وقت
      یکی را با همه ی ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺵ
      ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ . . .

       
                    
      · 0 ارسال
    • Amir-Masuod

      از این جا که من هستم ،
      تا جایي كه چشم کار میکند ،
      < تنهاییست > .. ..
      · 0 ارسال
    • HaStI-  »  KIMIA

      سلام خوشگل خانوم من خوبی ؟ ببخش برا تولدت نرسیدم ولی به هر حال مبارک ♡
      · 0 ارسال
    • parniann  »  Bita_Icyheart

      سلام بیتا جون، خوبی؟
      چیزی شده؟ چرا پست نمیذاری؟
      · 1 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    n-a-f-a-s
    n-a-f-a-s
    4,110 پست
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    3,794 پست
    YeGaNeH
    YeGaNeH
    3,495 پست
    _Tiianara_
    _Tiianara_
    3,063 پست
    Gisoo
    Gisoo
    2,927 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    2,831 پست
    marjoosh
    marjoosh
    2,698 پست
    mahya619
    mahya619
    2,303 پست
    Lunatic
    Lunatic
    1,988 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    1,515 پست
    namebaroon
    namebaroon
    1,403 پست
    heliya-L
    heliya-L
    1,352 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    YeGaNeH
    YeGaNeH
    2,128 تاپیک
    paria80
    paria80
    489 تاپیک
    Nazii_z
    Nazii_z
    332 تاپیک
    Hanibal
    Hanibal
    307 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    277 تاپیک
    afagh7fth
    afagh7fth
    268 تاپیک
    youka
    youka
    253 تاپیک
    Mahdiyeh0412
    Mahdiyeh0412
    253 تاپیک
    Ava.dehghan23
    Ava.dehghan23
    240 تاپیک
    Ghazal
    Ghazal
    200 تاپیک
    Zeino
    Zeino
    174 تاپیک
    KIMIA
    KIMIA
    153 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      20,853
    • مجموع پست ها
      235,799
    • کل کاربران
      10,870
    • بیشترین آنلاین
      182
      12/11/96 21:26

    جدیدترین کاربر
    Farzaneh.h.137
    تاریخ عضویت 17/02/97 13:25
  • متولدین این ماه

    کاربری برای نمایش وجود ندارد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×