رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,258 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      8 تاپیک
      97 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,450 تاپیک
      14,351 ارسال
    2. 29 تاپیک
      1,344 ارسال
    3. 23 تاپیک
      229 ارسال
    4. 151 تاپیک
      1,392 ارسال
    5. 61 تاپیک
      2,447 ارسال
    6. 506 تاپیک
      2,677 ارسال
    7. 105 تاپیک
      158 ارسال
    8. 57 تاپیک
      375 ارسال
    9. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      27 تاپیک
      796 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 6 تاپیک
      130 ارسال
    2. 3 تاپیک
      24 ارسال
    3. 11 تاپیک
      25 ارسال
    4. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      11 ارسال
  4. درسی و دانشجویی

    1. 113 تاپیک
      170 ارسال
    2. 2,896 تاپیک
      3,570 ارسال
    3. 17 تاپیک
      182 ارسال
  5. آموزش

    1. 1,214 تاپیک
      1,348 ارسال
    2. 220 تاپیک
      371 ارسال
    3. 253 تاپیک
      335 ارسال
    4. 19 تاپیک
      118 ارسال
  6. فرهنگ و هنر

    1. 319 تاپیک
      759 ارسال
    2. 486 تاپیک
      751 ارسال
    3. 396 تاپیک
      565 ارسال
    4. 771 تاپیک
      38,233 ارسال
  7. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      191 ارسال
    2. 687 تاپیک
      1,740 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
    4. 165 تاپیک
      230 ارسال
    5. 80 تاپیک
      100 ارسال
  8. نرم افزار و سخت افزار

    1. 303 تاپیک
      321 ارسال
    2. 1 تاپیک
      5 ارسال
    3. 41 تاپیک
      42 ارسال
  9. مذهبی

    1. 296 تاپیک
      419 ارسال
    2. 170 تاپیک
      477 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      15 ارسال
  10. عکس

    1. 233 تاپیک
      819 ارسال
    2. 2,256 تاپیک
      7,390 ارسال
  11. موبایل

    1. 567 تاپیک
      720 ارسال
    2. 344 تاپیک
      346 ارسال
    3. 25 تاپیک
      26 ارسال
    4. 15 تاپیک
      15 ارسال
  12. اخبار

    1. 651 تاپیک
      1,310 ارسال
  13. عمومی

    1. 1,194 تاپیک
      1,705 ارسال
    2. 1,484 تاپیک
      7,599 ارسال
    3. 882 تاپیک
      124,262 ارسال
  14. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  15. نودهشتیا

    1. 26 تاپیک
      1,778 ارسال
  16. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      1,572 تاپیک
      13,403 ارسال
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    •   امین: هوی دختر کجایی؟ من: هوم؟ امین: ظرفا تموم شد! شستیمشون. زل زدی به سینک ظرفشویی. من: آهان. خیلی خستم. همین. امین: هوف...منم خرم لابد! پاشو برو مسواکتو بزن بگیر بخواب بچه ی خوب. من: نمیشه نخوابیم؟ میشه تا صبح حرف بزنیم؟ امین: از کابوس می ترسی؟ سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. واقعا هم می ترسیدم. ولی دلیل اصلیم این نبود. اگه دراز می کشیدم هم از فکر و خیال خوابم نمی برد. اون موقع از فکر کردن خسته می شدم. بایدم فکر کنم! نمی دونم باید چه گلی به سرم بگیرم. امین: عیب نداره. اونقدر حرف می زنیم تا به کابوس هات فکر نکنی. از خوابیدن نترس. تو قوی ای دلارامم. از پسش برمیای دختر. رزمی کار و ترس؟ خندیدم و مشتی آروم به بازوی سنگی و محکمش زدم. رفتم مسواکم رو زدم و بعد رختخوابا رو پهن کردم. امین به قولش عمل نکرد. یکم که اومدیم خیر سرمون حرف بزنیم خرناسم رفت به آسمون هشتم و من موندم و افکار و غصه هام. آروم آروم تو تاریکی رفتم سراغ کیفم و کتاب داخلش. شروع کردم به ورق زدن. چند تا چند تا و پشت سر هم ورق می زدم. لعنتی! لعنتی! لعنتیی!!! کتاب رو تموم کردم و محکم بستمش! محکم پرتش کردم سمت پنجره! شیشه رو شکست و خدامیدونه به کجا رفت! مشتم رو از خشم روانه آینه ی اتاق کردم و از شدت درد گریه کردم. خودم رو روی زمین مچاله کردم و از شدت سردردی که بهم حمله کرد، از حال رفتم. *** محلول سِرُم آروم آروم توی پوست دستم نفوذ می کرد. دستم بانداژ شده بود و به خاطر خون دماغی که شده بودم پلاستیک یخ روی صورتم گذاشته بودن. امین نگران نگاهم می کرد. با بغض عجیبی نگاه نگرانش رو پاسخ می دادم. دستش رو گرفته بودم و همه تلاشم این بود که اینجا بغضم رو نشکنم. حداقل تا وقتی مرد نامحرم توی اتاق هست. میگن دکتر محرمه ولی از نظر امین فقط خودش و پدرم محرمم بودن. میدونستم حساسه. میدونستم. من همه چیز اون رو می دونستم. اسمش رو حتی قبل از اینکه با زینب آشنا بشم شنیده بودم. زندگیش برام رو شده بود. الانم حتی غذاهای مورد علاقشو میدونم. میدونم چقدر دوست داره که موهام همین رنگی بمونه. میدونم با اینکه به عشق اعتقاد نداره ولی حاضره تمام عشقش رو صرف خانواده اش کنه. میدونم و اون نمی دونست. هیچی درباره ی من نمی دونست. نمی دونست چه قدر من افسرده بودم. چه قدر سختی کشیدم. تحت فشار بودم. امین منو می بخشی؟ مرد من منو می بخشی که یه زمانی معشوقه آراد بودم؟ از شدت کمبود محبت به جایی رفته بودم تاریک تر از سیاهی. منو می بخشی؟ یعنی میشه یه روز منو ببخشی و من بدون عذاب وجدان از کنارت بودن احساس امنیت کنم؟ دکتر بالاخره با اون صدای جدی و محکمش گفت: مرخصه. میتونید ببریدش. امین: بله. ممنون دکتر. دکتره با اخم بهم گفت: دیگه ازین خریت ها نکن. یا قبل از اینکه بیارنت پیش من برو پیش روانپزشک! فهمیدی؟ حالی برای واکنش نشون دادن نداشتم. پرستار سرمم رو از دستم کند و کمکم کرد بلند شم. امین از دستم ناراحت بود و دلخوری هنوز توی چشم هاش دیده می شد. از کار و زندگی انداخته بودمش. هه. کار و زندگی. اون شاید کار داشت و ولی زندگی نداشت! فقط تظاهر می کرد که زندگی می کنه. مثل این فیلم ها نیومد کمکم کنه. فقط اشاره کرد دنبالش برم. به ماشین که رسیدیم، بدون تعارف رفتم سوار شدم. ناگهان در با شدت عجیبی باز شد و من خودمو آماده کردم که یه روی دیگه ی امین رو ببینم که جیغ زینب گوشم رو کر کرد: هوووی دلارام گااااااو!!!!! به زحمت خندیدم: سلام زینب! امین ولی نخندید. کلافه دستی لای موهاش کشید و روبه زینب گفت: من میرم داروهاشو بگیرم. زینب با همون لحن وحشی و عصبیش گفت: برو گمشو الاغه کره شتررر! هرچی بوده مطمئنم نصفش زیر سر توئه گاووهه! نیگا نیگا بِست فرندم رو دادم بهش چه به روزش آورده! امین همچنان بدون اینکه بخنده یکم مات نگاهم کرد و رفت. زینب با پررویی تمام خودش رو انداخت روی من و با هزار بدبختی رفت پشت رول راننده نشست! سرووضعش رو مرتب کرد و برگشت سمتم و با اخم گفت: زکی تو شوهر داری هم بلد نیستی؟ میای منو احمد رو نصیحت می کنی؟ فقط تونستم یه تلخند بزنم: چیزی بینمون نیست. باز کابوس دیدم. توی خواب زدم خودمو داغون کردم. منتهی ناراحتی امین به خاطر اینه که بعدش هم هنوز دیوونه بودمو نمیدونستم چه کار می کنم. می خواست منو بیاره بیمارستان که... زینب هین کشید: زدیش؟؟ با سرخوردگی گفتم: نه ولی حرفای خوبی بهش نزدم! زینب: الهی بمیرم برای داداشم! گیر چه روانی ای انداختمش! لحنش اونقدر بامزه بود که ناراحت نشدم هیچ، خندیدم. ولی همه جام بوی بغض می داد و می دونستم چشم هام پره اشکه. وای زینب ای کاش خنده هام واقعی بودن! زینب: کوفت! نخند! گاو. سکوت کردم. امین بعد از گرفتن داروهام برگشت سمتمون. در راننده رو باز کرد و گفت: زینب؟ زینب: ها؟ چیه؟ امین: بیا برو عقب بشین اعصاب منو خورد نکن. زینب با پررویی گفت: تو برو بشین عقب من میرونم! امین کلافه غر زد: زینب سادات! زینب: سید ممد! چیه اینقدر رانندگی زن هارو کوبوندین؟ انگار گاویم ماها! بیا برو عقب بشین همچین برات رانندگی کنم مثل مااااه! دلی میدونه مگه نه دلی؟ نیم نگاهی به سمتشون انداختم. امین غمگین نگاهم می کرد. و زینب دلخور. بغضم رو قبل از بزرگتر شدن قورت دادم و چیزی نگفتم. امین کوتاه اومد و رفت عقب نشست. زینب هم به سمت عقب برگشت و با خشونت سوئیچ رو از جیب کت امین برداشت و ماشین رو روشن کرد. ای کاش من هم مثل این بشر پررو و بی تعارف بودم! استارت زد و ماشین رو از جا کند. همه سکوت کرده بودیم منتهی زینب نپرسید کجا بریم. خودش داشت می روند به همون سمتی که می خواست. این یکم نگرانم می کرد ولی گویا امین اصلا نگران نبود. غم و بغض بدجوری تو دلم ریشه دوونده بود. دستم ناخودآگاه رفت سمت ضبط و روشنش کرد. یه موزیک پیانوی کلاسیک. عوضش نکردم و به بیرون خیره شدم. تعجب کردم زینب هم عوضش نکرد. امین سکوت رو مثل یک بت عوضی جلوی چشمم شکست: آهنگای دیگه هم دارما. زینب: آهنگات به درد نمیخوره اینم خفه اش نکردم به خاطر دلیه. به سختی جلوی نیشخندم رو گرفتم. چه سخاوتمنده این خواهر شوهر! امین: پس نمی خواد خفه اش نکنی. من مگه چیکار کرده بودم باهاش؟ وای خدا چقدر بغض تو صداشه. برای یه حمله سادیسمی اینطوری ناراحته اگه بفهمه که من چه موجودیم.... یاد نامه ی رئیس افتادم. نمی فهمم. واقعا نمی فهمم. اون سازمان با اون تجهیزات...اون مافیای زیرزمینی قوی، تمام این ها، منتظر اینن که من چه کار کنم. خیلی مسخره و سرنوشت سازه. اون ها از من خواستن که با گروگان گرفتن امین و خانواده اش، با سازمان دینا مذاکره کنم! یا بهتر بگم، زمینه رو آماده کنم تا جکسون و آراد بتونن در امنیت کامل، رودررو با سرداران سازمان حرف بزنن. از من نخواستن کسی رو بکشم. یا این که جاسوسی کنم. صراحتا خواستن که برگردم توی دودمان! براشون خیلی سنگینه این برگشتن من. این درمان شدن من و اینکه دیگه به اون مافیای عجیب وابستگی ندارم. جالبه. همیشه این خونسردی رئیس برام عجیب بود. شاید هرکس دیگه ای بود ازش انتظار داشتم که منو بکشه. ولی از همون اول...رفتار هاش سنجیده شده بود. چقدر من از این آدم می ترسم! امین باز صداش دراومد: زینب مارو داری کدوم گورستونی می بری؟ زینب: خونه. امین: خونه؟ میدونی اگه دلارامو تو این وضع ببینن چی میشه؟ زینب: می خواید ببرمتون پارک با این دسته گلی که به آب دادین؟ امین: برو خونه ی بابای دلارام. اونجا صبحونه می خوریم تا بعد ببینیم چی میشه. خونه ی بابام. یه زمانی چقدر از اون خونه متنفر شدم. حالا کم کم دارن می فرستنم خونه ی بخت. درحالی که هیچ کدومشون خونه ی من نیستن. یا خونه ی پدرن، یا شوهر! اون پایین، خونه ی من شده بود. هرچند کثیف و تاریک. خونه ای بود که بهش تعلق داشتم. ولی از وقتی از اونجا بیرون زدم، دیگه به هیچ جا تعلق ندارم. هیچ جا. چقدر نم بارون قشنگه. وقتی به شیشه ماشین می خوره. موسیقی پیانو تموم شد و رفت بعدی. نوایی از سه تار. چشم هام رو بستم و یکم شیشه ماشین رو پایین دادم. ماشین ایستاد. ترافیک شده بود باز. بوی خاک و بارون رو توی ریه هام کشیدم. همین طور بوی دود رو. بدنم سرد شده بود. خیلی سرد. چشم هام ولی داشت گرم می شد تا بی خوابی دیشبم رو جبران کنه. سرم افتاد روی شیشه. خسته شدم. زیادی آواره بودم. خسته شدم. از این دربه در گشتن ها دنبال نور توی تاریکی. خدایا...تو خیلی مراقبم بودی. ازت ممنونم. ولی... حس می کنم باید از این شهر فرار کنم!
    • **** و بلاخره رسيديم و درب عمارت بي هيچ سؤال و جوابي به رويمان باز شد! از اين همه سكوت آنجا لحظه اي خوف بر دلم افتاد. هيچ وقت محوطه ي بيروني و حتي قسمتهاي پاركينگ ، اينقدر خلوت نبود و الان نمي فهميدم دقيقا چه خبر است و چه اتفاقي قرارست بيفتد! مقابل درب بزرگ ساختمان اصلي ايستاديم و من زودتر از او از ماشين پياده شدم. ميخواستم بفهمم قضيه چيست و آن همه نگهبان كجا هستند!؟ وارد راهرو كه شدم يكي از خدمه به استقبالم آمد و مرا به سالن پذيرايي هدايت كرد. با هول و نگراني به آن سو دويدم و بي هيچ مكثي به داخل به داخل هجوم بردم. و لحظه اي در همان جا خشک شدم! اينها ديگر چه كساني بودند!؟ چرا سالار خان مثل ببري رام شده بر روي مبل نشسته بود!؟ و چرا عمه اينقدر عصبي و مضطرب به نظر ميرسيد! مثل كساني كه اسلحه اي از زيرِ زمين بر آنها نشانه رفته و از ترس نميگذارد تكان بخورند! قدمي به جلو برداشتم تا اوضاع را از نزديكتر بررسي كنم ولي انگار تصميم خوبي نبود چون يكي از افراد لميده بر مبل از جايش بلند شد و مقابلم ايستاد. مثل ديواري كه نميگذاشت نه ديده شوم و نه ببينم! صداي پاي پشت سرم خبر از رسيدنِ امير مي داد و با عبور از كنارم ديوار روبروي مرا نيز با خود برد و بي هيچ حرف و عملي  روي مبلي مقابل پدرم نشست. سالارخان با دیدنش نگاهش رنگ عصيان گرفت و با خشمي كه از چشمانش زبانه ميكشيد، به او زل زد. درست مثل كسي كه ميخواد با نگاه، آتشي عظيم به جان مخاطبش بياندازد. امير اما انگار زياد هم از اين شعله ها ابايي نداشت كه با پوزخندي آرام و خونسرد، اينچنين فقط زهر به صورت او ميپاشيد! كمي جلوتر رفتم و رو به پدر گفتم: -بابا! اينجا چه خبره!؟ نگاه شرربارش را از شخص مقابلش كَند و به من دوخت. نمي فهميدم دليل اين خشم چه بود ولي لحظه اي ترسيدم و به خود شك كردم! انگار كار اشتباهي مرتكب شده بودم و خودم خبر نداشتم! سكوتش غيرعادي بود و به نظرم بيش از حد طولاني شد! شايد فهميدنِ ارتباط اين اتفاقات با من زياد كار سختي نبود ولي حداقل همه اين را ميدانستند كه هيچكدام به خواست و اراده ي خود من نبوده! آنقدر سكوت آزاردهنده بود كه وقتي امير با خنده اي عجيب به پشتي مبلش تكيه زد، من هم ناخواسته لبخندي بر لبم نشست! ولي نگذاشت اين لبخند زياد دوامي داشته باشد چون دستش را به جانب من دراز كرد! منظورش هر چه بود به نظر مسخره مي آمد. پس بي حركت بر جايم ماندم. من كه گربه ي دست آموزش نبودم كه اينطور با يك اشاره به سويش بروم! دستي كه در هوا بود با پوزخند تمسخرآميزي در همانجا باقي ماند ولي نگاهش از چشمان پرسوال من به جايي در پشت سرم رفت و با اشاره اي بيصدا، كسي از ته اتاق آمد و پوشه اي در دستش گذاشت و به عقب برگشت! واقعاً از اينكه دستش را براي من پيش نياورده بود، مثل دختراني كه از ژست و افاده اي بي دليل ، شرمزده ميشوند ، خجالت كشيدم. پوشه اي كه برايش آوردند را جلوي پدر روي ميز انداخت و با قدرت تمام نگاهش كرد. -جناب سالار خان من قبلا بهت هشدار داده بودم و مثل شما، يكباره و از روي حرص و غضب تصميم نگرفتم! اينها مداركي هست كه ميتونه شما رو براي ابد بندازه گوشه ي زندان! اشتباه بزرگي كردين با وجود اون همه جرم و جنايت، باز هم من رو ناديده گرفتين! پدر با عصبانيت از جايش بلند شد و پرونده را چنان پرتاب كرد كه تمام برگه هاي آن، وسط اتاق پخش شد. -تو با دو تا برگه پاره هيچ غلطي نميتوني بكني، فهميدي!؟ اگه ميتونستي ، به جاي اينكه هي راه به راه بياي و تهديد كني ميرفتي و عمليشون ميكردي! اين چيزا براي من خيلي پيش پا افتاده و بچه گانه ست. امير از همانجايي كه نشسته بود با خونسردي ابرويي بالا انداخت و نيم نگاهي به من كرد كه معنايش را نفهميدم. شايد حرف نگاهش همیشه سخت بود ولي هیچوقت زبانش زياد مرا كنجكاو باقي نمي گذاشت. -فكر نميكنم اينجوري بشه در هر زمينه اي حرف زد. به نظرم بهتره "تنها" در اين مورد صحبت كنيم. آهان ، پس قصدش دك كردن حاضرين بود، و با آن نگاه نامفهومش قصد داشت اول مرا به اتاقم بفرستد! عمه زودتر از بقيه اتاق را ترك كرد! و با اشاره ي امير بقيه هم رفتند. ولي من از جايم تكان نخوردم. پدر وقتی از رفتنِ من نااميد شد، نفسي پر از عصبانيت كشيد و رو به امير گفت: -زودتر اين مسخره بازياتو تموم كن وگرنه... -وگرنه چي! الان فرض ميكنيم كه هنوز شما سالارخان هستي و قراره باز هم براي بقيه خط و نشون بكشي، خب، بفرماييد وگرنه چي! مشت گره كرده اي كه هر لحظه فشرده تر ميشد لحظه اي مرا ترساند و با همان نگرانی گفتم: -امير.. ميشه دو دقيقه من با بابام تنها صحبت كنم! به نگاه عصبي و مرددش خيره شدم و با لبخند نيم بندي ، دست پدر را گرفته و به دنبال خود كشاندم. ميدانستم كارم حماقت محض است ولي او هر چه كه بود پدرم بود و من نميتوانستم اين درد عذاب وجدان را تا ابد بر دوشم تحمل كنم و فقط بگويم : «خب بلاخره عدالت در جاي خود نشست و حق به حقدار رسيد!» پس بيست و اندي سال پدرانگيش را چه ميكردم! آن كه ديگر به قانون ربطي نداشت، بايد با احساس تصميم ميگرفتم ، كه گرفتم. با عجله او را به درون راهروي مخفي زيرزمين هل دادم و فقط گفتم فرار كن، و خودم با قدمهايي نامتعادل به سمت سالن اصلي برگشتم. بايد چند دقيقه اي زمان ميخريدم كه بتواند از ساختمان خارج شود، وگرنه امير با شناختي كه از همه ي سوراخ سنبه هاي عمارت داشت سريعا پيدايش ميكرد! نزديك به پنج دقيقه همانجا با ارتعاشي كه بر جانم افتاده بود ايستادم و شايد نفسهايم را هم يكي در ميان كشيدم تا شايد زمان كش بيايد. وقتي دقيقه ها داشت به شش می رسید، درب سالن باز شد و امير با حالتي برافروخته از آن بیرون آمد تا احتمالاً ببیند کجا رفته ایم.! مرا كه دست به بغل و تنها ديد لحظه اي مكث كرد و يا شايد مغزش از هجوم آنيِ يك فكر غيرقابل باور هنگ كرد. اخمِ از روی تعجبش  که رنگ خشم گرفت  با چشماني كه درشت شده و سياهي اش مثل حفره اي تاريك  به طرفم می آمد مرا قدمي به عقب راند. واقعا و با تمام وجود ترسيده بودم و با هر قدم او ، گامي به عقب برميداشتم. دستش كه بالا رفت بيهوا سرم را به راست چرخاندم و بازويم را سپر آن كردم كه از سيلي يا ضربه اش به صورتم جلوگيري كنم. با آنكه مطمئن بودم بخاطر خيانتی که کرده بودم واكنشي وحشتناك خواهد داشت ولي نميدانم چرا نزد و در عوض همانطور هاج و واج مرا نگريست! سرم را از حفاظ بازويم خارج كردم و انگشت اشاره اش را خشك شده مقابل چشمانم ديدم! نگاهش رنگ شوك و ناباوري داشت! و من همانطور خيره و نامفهوم به او زل زده و نمي فهيدم دليل تعللش چه ميتواند باشد! دستش پايين افتاد و با حيرت گفت: -تو واقعا فکر کردی میخوام بزنمت؟! نگاهش دلخور و عصباني بود و خودش بي حركت. نميدانم چرا ترسيده بودم و اصلا به منطق و دليلش فكر نميكردم. او ميتوانست هر كاري با من بكند و من در اين شرايط هيچ راه فرار و پناهگاه امني نداشتم. هنوز با همان دلهره نگاهم در چشمانش دودو ميزد و او با پوزخند تلخی كه نميدانم از كي بر لبش نشسته بود، زيرلب گفت: -واقعا که.! و نگاهش را زير انداخت. رنجيدنش را تاب نياوردم و از درِ توجيه درامدم. -نميتونستم بذارم بابام بره زندان يا بميره. دوباره انگار خشم را به چهره اش برگرداندم و باز هم در خود جمع شدم. فريادش ديوارهاي عمارت را لرزاند چه برسد پاهاي نحيف مرا! -اينقدر حرفاي احمقانه نزن. اون كارهايي كرده كه مجازاتش فقط مرگه. فهميدي!؟ حرف زدن مقابل عصياني كه رگهاي گردنش را اینچنین برامده كرده جرأت زيادي ميخواست ولي من جسارتم را جمع كردم و قدمي جلوتر رفتم. -ببين تبعيدش ميكنیم. همين ميتونه براي كسي مثل سالار خان حكم مرگ داشته باشه. الان نه منو داره و نه اون همه جاه و جلال رو. از فرط خشم رنگ چهره اش سرخ شده بود و چشمانش سرخ تر. با تمام حرص پوزخندي زد و سرش را نزديكتر آورد. -یعنی با حكم تبعيد جنابعالي ايشون تنبيه ميشن و در جزيره اي دورافتاده ميشينن استغفار ميكنن! آره!؟ آنقدر نزديكم بود كه نفسهاي داغ و پر از غيضش بر صورتم پخش مي شد و مرا هم عصبي مي كرد. -تو قاضي نيستي كه بخواي مجازاتش كني! -تو هم نيستي! و ادامه ي فريادش در صداي انفجاري مهيب گم شد و او چنان بي گدار مرا به سمت خود كشيد که هر دو بر زمين افتاديم.! آنقدر شدت سقوطمان زياد بود كه براي لحظه اي نفسم قطع شد، حال آنكه من بر روي او افتاده بودم و مسلماً او چند برابر بيشتر از من آسيب ديده بود! قبل از آنكه به درد پا و كمر خودم اهميت بدهم با حالي پريشان سرش را بالا آوردم و به صورت رنگ پريده و بي حسش خيره شدم. چهره اش آنقدر بي روح بود كه از ترس جيغي كشيدم و با كف دستم چند ضربه ي محكم به صورتش کوبیدم. چند نفر با صداي فرياد من به درون سالن دويده و با بهت و حيرت به ما خيره شده بودند! اين كه با چه خشمي بر سرشان فرياد زدم و طلب كمك كردم براي خودم هم عجيب بود! اصلا كنترل رفتارم دست خودم نبود و مثل ديوانه ها فقط داد و بيداد ميكردم كه آمبولانس خبر كنند و به وضع ثابت او دست نزنند تا دكتر برسد. همين كه نبضش ميزد و سينه اش بالا و پايين ميرفت يعني زنده بود و احتمالا فقط از شدت درد بيهوش شده بود ولي باز هم ترس آسيب ديدنش برايم سنگين به نظر ميرسيد. اصلاً انفجار و دليل آن رخداد وحشتناك را به كل از ياد برده بودم و به هيچ چيزي غير از آن جسم بي حال مقابلم نمي انديشيدم. آخرين كسي كه وارد اتاق شد عمه سلطان بود كه با وحشت و بدون توجه به بقيه آمد و با چشمان درشت شده اش كه معمولا اوج هراسش را نشان ميداد رو به من گفت: -بابات كجاست!؟ -چه ميدونم... فرستادمش رفت. تو هم بهتره بري تا پليسا نيومدن! انگار دست و پايش را گم كرد چون با لحن بريده و نامتعادلي گفت: -پليس ها بيان ! چيكار به ما دارن! -آره مخصوصا با شما كه اصلا كار ندارن! چشمانش كه بر من افتاد انگار حال خرابم را بهتر فهميد چون بي آنكه حرف ديگري بزند آمد و كنارم بر روي جسم بيحال امير خم شد! صداي ماشينهاي پليس و آمبولانس در هم ادغام شده و موسيقي دردآوري را مينواختند. معلوم بود نزديك عمارت رسيده اند و با اين همه سر و صدا قصد ترساندن افراد حاضر در آنجا را داشتند. با شتاب از جايم برخاسته و به طرف درب خروج دويدم تا زودتر راهنماييشان كنم كه با ديدن پدرم لحظه اي مات زده و شوكه شده ايستادم! نميدانستم چكار بايد بكنم!؟ بر سر او جيغ بزنم كه چرا نرفته و هنوز آنجاست يا داد بزنم و از پليسها طلب كمك كنم! انگار وضعيتم را فهميد چون جلوتر آمد و مرا در آغوش گرفت! مثل كسي كه از همه ي دارايي اش گذشته و الان مي خواهد تكليف عزيزانش را روشن كند! كمي خود را عقب كشيدم و پليسهاي پشت سرش را ديدم كه داشتند با عجله هر كدام به اين سو مي دويدند و پشت سرشان امدادگران اورژانس هم با برانكاري در دست به طرف ما می آمدند. من که همانطور مثل انسانهاي گنگ و منگ آنها را نگاه مي كردم و نگران پدر بودم که با دستگيري اش تا آخر عمر بايد در حبس بماند. شايد در آن لحظه اصلاً به فكر بقيه حتي امير نیفتادم. صداهاي اطراف مثل شيپور در سرم بوق ميكشيد. يكباره وسط آن همه سر و صدا شنيدم كسي از درون سالن داد زد "بياين اينجا."  و با آن صدا ، همه به سمت سالن دويدند و من انگار به خود آمدم! امير حالش بد بود و من مثل مترسك ايستاده و به چه چيزهايي فكر ميكردم! براي لحظه اي خواستم برگردم، كه بازويم با دست پدر كشيده شد و صدايش نزديك گوشم گفت: -امير از سالها پيش براي من مُرده و از امروز ميخوام كه براي تو هم همينطور باشه، فهميدي! با شوكي كه هنوز بر عضلاتم نشسته و همه ي بدنم را سفت كرده بود سري به نشانه "نه" تكان دادم و از او حتي نپرسيدم كه چرا اينقدر عصبي شده است! خواستم راهم را بروم كه، مرا دوباره به حالت اول برگرداند. -تو حق نداري روي حرف من ، "نه" بياري! الان هم  بي حرف و بحث با من و عمه ت مياي ميريم، راه بيفت. و بازويم را چنان كشيد و به جلو پرتم كرد كه چند قدم تلو تلو خوران به سمت خروجي رفتم! انگار اصلا اختيار و كنترل هيچ كدام از اعمالم دست خودم نبود، آنقدر گيج و پريشان بودم كه حتي يه رفتارهاي پدر نميتوانستم واكنشي نشان دهم. با او و عمه كه پشت سرم مثل باديگارد مي آمدند از درب عمارت خارج شديم و حتي يك نفر نپرسيد كجا ميرويد! صداي ماشينهاي آتش نشاني كه داشتند براي خاموش كردن ساختمان داروسازي آنطرفِ حصارها تلاش مي كردند، در گوشِ ومغزم جيغ مي كشيد. و من بي فکر قدمهاي نااستوارم را بر زمين مي كوبيدم و به سوي اتومبيل پدر پيش ميرفتم. چراغ ماشين که روشن شد بي حرف دستگيره را گرفتم كه باز كنم و سوار شوم كه صداي كسي از پشت سر متوقفمان كرد. خدايا رادين تا الان كجا بوده كه يكباره در اين وضعيت ظاهر شد! -دايي جان شماها بريد جايي كه بهتون گفتم منم با پليسا ميرم تكليف كارا رو مشخص كنم! با تعجب داشتم نگاهش مي كردم كه با دستِ پدر باز هم كشيده شدم. نمي فهميدم چه خبر است و رادين قرار است تكليف كدام كار را با پليسها روشن كند! انفجار آزمايشگاه كه معلوم بود كار خود پدر بوده و احتمالاً  با نابود كردن آن همه موادي كه میتوانست بزرگترين جرمها را به آنها نسبت دهد، سالار خان ميتوانست به راحتي خود را تبرئه كند! اينطور كه به نظر ميرسيد اين نقشه ي شماره ي دو بوده كه در صورت به هم خوردن برنامه ها، تمام مدارك جرم را از بين ببرند حتي اگر آن آزمايشگاه و تمام زندگيشان باشد. پدر مرا به درون ماشين هل داد و خودش و عمه هم بر صندليهاي جلو نشستند. يعني قرار بود رادين به تنهايي جوابگوي پليس باشد!؟ دستم را به پشتي صندلي پدر گرفتم و كمي خود را جلو كشيدم. -بابا! رادين ميتونه!؟ -اميدواريم كه بتونه. يعني چه كه اميدواريم! يعني اگر نتوانست بايد به جاي همه ي ما مجازات شود! -بابا ، منم ميخوام برم پيش رادين! اون الان به يكي احتياج داره. نميشه كه همه مون تنهاش بذاريم و فرار كنيم! عمه سلطان كه تا الان لحظه ساكت نشسته بود اخمهاي غليظش را به صورتم پاشيد و تشر زد: -اگه قراره كسي نگران رادين باشه اون منم. پس زياد احساس فداكاري بهت دست نده مهتا خانوم. از دستش حرصم گرفت ولي سعي كردم به تندي جوابش را ندهم. -رادين براي من بيشتر از پسرعمه ، يه دوسته و اين كارو نه به خاطر روابط خوني و فاميلي بلكه بعنوان يك دوست ميخوام بكنم. -مهتا ساكت شو و سر جات بشين. فكر كردي از بين بردن تمام هست و نيستم كار راحتي بوده كه من بخاطر شماها مجبور به انجامش شدم؟! پس آروم بگير تا بفهمم بايد چيكار كنم. با غيض به پشتي صندلي تكيه زدم و دست به بغل بستم. -انگار حالا واقعا به خاطر ما انجام داده! هر كی هم خبر نداشته باشه واقعا باور ميكنه! -مهتا.. گفتم ساكت شو صداي فرياد گوش خراشي كه در فضاي كوچك ماشين كشيد، رعشه به تمام اندامم ريخت و زبانم را قفل كرد. نميدانم چقدر گذشت و در آن تاريكي چقدر رانديم تا به جايي كه مقصدمان بود رسيده و پياده شديم! سرم از آن همه اتفاق عجيب و غريب در حال انفجار بود و بي صدا نشستن در آن ماشين براي ساعتهايي که با هزار ترس و دلهره گذاشت، مغزم را هم مثل قلبم به ضربان انداخته بود! خانه به نظر ويلايي و كوچك ميرسيد و از بوي درختان اطراف ميشد تشخيص داد نزديك جنگل هستيم! نمي فهميدم با از بين بردن آن همه چيز، ديگر چه نيازي به فرار و پنهان شدن بود! **** همگي وارد ويلا شده و هر كدام مثل جنازه اي در گوشه اي از مبلها رها شديم. من كه با آنهمه خستگي اصلا نفهميدم چطور و چگونه خوابم برد و كي صبح شد! ولي وقتي چشمم را باز كردم و تيغه هاي آفتاب مستقيم درون مردمكم فرو رفت  دوباره پلكهايم  مثل سپر، خود را پیش کشیدند.  صدايي از كسي يا چيزي شنيده نميشد و اين يعني هيچكس جز خودم در سالن نيست!  پتويي كه رويم بود را كناري زدم و با همان چشمان بسته برخاستم. نكند مرا ول كرده اند و خودشان رفته باشند! شايد چون دست و پاگير بودم مرا نبرده اند!  در همين ذهنيت مسموم بودم كه صداي قفل در، چشمم را گشود! رو برگرداندم و عمه را در آستانه ي درب اتاقِ پشت سرم ديدم كه همانطور خونسردانه مشغول مرتب كردن موهايش بود و به طرف آشپزخانه ي اوپن گوشه ي هال ميرفت.  -سلام! از رادين خبري نشد!؟  -چرا ، امروز قراره بره براي بازجويي و اين حرفا!  -ما نميريم!؟  -نه .. چندتا وكيل كاربلد دارن اونجا كارشونو انجام ميدن، جاي نگراني نيست.  -ميشه باهاش تماس بگيریم!؟  -نه خير.. تو بيا زودتر صبحونه تو بخور برو توي اتاقت استراحت كن. به اين زودي بيدار شدي كه چي بشه!  از راهروي باريك مياني گذشتم تا به تراس پشت اتاقها بروم كه صداي پدر كه در اتاقش داشت پشت به من و فرو رفته در مبلي بزرگ با يك گوشي قديمي و كوچك صحبت مي كرد ، به اين ماجرا مشكوكم نمود. انگار لحظه اي اسم همان پيرمردي كه مرا دزديده بود از زبانش شنيدم . طبق حرفهايي كه ميزد به نظر ميرسيد دارند با او كارهايي مي كنند كه من متوجهش نمي شدم! اصلا چرا همچين آدمي بايد براي ما كاري انجام ميداد!؟ كسي كه مرا به آن وضع و حال انداخته بود چه معامله اي مي توانست با پدرم بكند!؟ درست گوش دادم تا شايد از لابلاي حرفهايش جواب سوالهايم را بشنوم .  -ببين من كاري باهاش ندارم ، فقط خواسته در قبال راهی  كه برامون باز ميكنه تمام آزمايشگاه رو ازمون بگيره كه به نظر ارزششو داره.  لحظه اي صاف ايستادم. صبر كن ببينم مگر اينها آزمايشگاه را منفجر نكرده بودند!؟ يعني چه كه ميخواست آن رامعامله كند! بعد هم  قرار بود چه چیزی بدست بياورد كه ارزشش را داشت! آن هم با همچين حيواني! هنوز نفهميده بودم آن پيرمرد كه مي دانستم نامش كمال پاشا ست، با امير و پدر چه نقطه ي مشتركي ميتواند داشته باشد! از پدر چه زهرچشمي گرفته بود كه اينطور وادارش ميكرد با وجود بلاهايي كه بر سر من آورده  باز پاي ميز مذاكره بنشيند!  دوباره صدايش را كه تقريبا به پچ پچي آهسته شبيه بود را شنيدم.  -اينا هر كاري ممکنه بکنن. مگه بلايي كه سر امير آوردن يادت نيست! من حتي به مهتا هم اميد زنده برگشتن نداشتم. مطمئن بودم اگه به خواسته شون نرسن تيكه تيكه شو برام ميفرستن. همون اول با امير خوب تونستن ازمون زهرچشم بگيرن. الان هم اگه امير به خواسته شون عمل نكرده بود به اين راحتيا نميشد مهتا رو نجات داد، حتي با وجود پليس! وقتي ريخته بودن اونجا فقط دو سه نفرشون رو تونستن بگيرن. معلوم نيست چطور فرار كردن! الان هم با گندي كه امير به كار ما زد راه براي قدرت طلبي اونا هموار شد. خدا لعنتش كنه كه اينطور ما رو باز با اينا در انداخت.  -....  -هدفش هر چي كه هست فعلا تنها راه نجاتمون همينه. فقط اميدوارم امير از اونا هم اينقدر آتو داشته باشه كه نذاره به قدرت برسن. وگرنه حساب همه با خداست!  -...  تا قبل از اينكه عمه سر برسد و مچم را بگيرد، دست از فال گوش ايستادن برداشتم و به طرف تراس پيش رفتم. صدايي از درونم جيغ و فرياد ميزد كه اگر آن پيرمرد، همان گروگان گير كذايي ست، ممكن است امير دوباره به دستش افتاده  باشد و اين يعني چيزي كه ميخواسته. ***** تازه فهميدم كه امير را هم چند سال پيش همين ها گروگان گرفته بودند و مي خواستند از پدر باج بگيرند كه متأسفانه انگار كسي زياد جديشان نگرفته بود و آنها هم تصمیم گرفتند با قساوت تمام پاهايش را براي ايرج خان بفرستند تا قاطعانه تر شروطشان را بگویند و حكمشان را صادر كنند. هرچند باز این طرف به جاي پيدا كردن راه حلي براي نجات آن بيچاره، خائن را پيدا كرده و به سزاي عملش رساندند تا هم قدرت خود را به رخ حريفان بكشند و هم نشان دهند آن طعمه زياد هم براي كسي مثل سالارخان، مهم و باارزش نيست كه بابتش زير بار باج برود. چقدر همه ي شان پست و بي وجدان بودند كه جواني به رعنايي و صلابت او را به اين وضع اسفبار كشاندند. هنوز نمي دانستم الان امير در چه وضعي ست و رادين چه كار مي خواهد بكند و حتی مهمتر از آن، پدر با آن شغال بي رحم چه معامله اي كرده كه اينچنین احساس خشنودي ميكند! دستي به چشمان باد كرده ام كشيدم تا بلكه ضرباني كه از فشار استرس گرفته بود را آرام كنم، كه صداي عمه از بيرون دوباره تشديدش كرد. _نــه. اصلا. داداش ترو خدا حرفشم نزن. با اين جيغهايي كه عمه مي كشيد معلوم بود خواسته ي نامعقولي از پدر شنيده. با عجله خودم را به هال رساندم. هنوز هم اخمهايش در هم بود و تقريبا قيافه ي انسانهاي ملتمس را به خود گرفته بود ولي دقيقا نمي شد تشخيص داد عصباني است يا ناراحت. و پدر که مشخص بود قصد به کرسی نشاندن حرف خود را دارد سعی می کرد با آرامش او را قانع کند. _ ببين خواهرِ من، اينها فقط چيزي كه ميخوان رو ميگيرن و ميرن دنبال كارشون. اصلاً با ما كاري ندارن. هر چه فكر مي كردم نمي فهميدم در مورد چه چيزي دارند چانه مي زنند. پس جلوتر رفته و گفتم: بابا، چي شده!؟ انگار هر دو تازه متوجه حضور من شدند چون با نگراني و يا اضطراب به طرفم برگشتند و به من زل زدند. _ بابا! چرا اينطوري منو نگاه ميكنين. ميگم چي شده؟! بازاین  كمال پاشا قراره چيكار كنه!؟ انگار به هدف زدم. چون پدر كامل به طرفم چرخيد و با حالت عصبي گفت: -تو اسم اون عوضي رو از كجا شنيدي!؟  قدمي جلوتر رفتم و درست مقابلش ايستادم. _من ديگه نه بچه م،  نه بيخبر از همه چيز! پس براي من سعي نكنين پرده پوشي كنيد. چی شده؟ اتفاقي براي رادين افتاده؟! دوباره تيرم خوب به سمت هدف نشانه رفت. چون اينبار عمه را به حرف آورد. _من روي رادين ريسك نمي كنم. اونا انسان نيستن. تو هنوز نميشناسيشون!؟ پدر نيم نگاهي دوباره به من انداخت و در حالیکه هنوز رگه هایی از شک و بدبینی در نگاهش بود رو به جانب عمه کرد. _ ببين من هم نميخوام رادين اتفاقي براش بيفته ولي الان مجبوريم بهشون اعتماد كنيم. ما فقط كافيه يه جلسه ي مدبرانه باهاشون داشته باشيم. ميدوني كه منم فعلا نميتونم برم بيرون از اينجا. بايد اين برگه ها رو يک نفر از طرف ما ببره توي اون جلسه و مدارك ما رو هم ازشون تحويل بگيره. الان اونا نميتونن تهديدي براي ما باشن، چون ميدونن ديگه چيزي براي از دست دادن نداريم. آهان! پس پدر قرار بود رادين را بعنوان نماينده ي خود به نزد آنها بفرستد و همين موضوع عمه را ترسانده بود. ولی ماجراي امير اين وسط چه بود!؟ بدون آنكه به چيزي فكر كنم سؤال ذهنم را از پدر پرسيدم. و انگار باز هم عصبانيشان كردم. كه حتي عمه سلطان هم با همان اخمهاي غليظش چپ چپ نگاهم كرد. احتمالا ميخواست بگويد "حالا اين وسط تو چيكار به امير داري؟!" _ديگه نشنوم پيگير كاراي اون احمق باشي، فهميدي. با كمال پررويي و شايد از نگاه آنها بي حيايي، پرسيدم:چرا!؟ باز گير اون كثافتها افتاده و اينبار هم ميخواين با بي اهميت جلوه دادنش دستاشو ازش بگيرين. انگار حرفم خيلي بد و وقيحانه بود كه پدر را آنطور از كوره به در برد. _ساكت شو دختره ي کودن. توي كارهايي كه بهت ارتباطي نداره دخالت نكن وگرنه... _ وگرنه بازم ميندازينم گوشه ي اتاقم و اجازه ي خروج بهم نميدين!؟ باشه. ولي اينبار نميذارم بلايي سر كسي بيارين. برگشتم كه به طرف اتاقم بروم كه بازويم در دست پدر گير افتاد. _وايسا ببینم... با همان وضعيت برگشتم و به چشمانش زل زدم. نميدانم چقدر ميشد در نگاه خشمگين سالار خان خيره ماند ولي احتمالا من ركورد زدم. چون بازويم را با حرص رها كرد و رفت كنار پنجره ايستاد. _هر دوتون خوب گوش كنين. اينجا منم كه تصميم ميگيرم و بايد هر چي من گفتم انجام بشه. امير يا رادين هر كسي رو من تشخيص بدم جلو ميفرستم و اونا بعنوان نماينده هاي من فقط به وظيفه شون عمل ميكنن. پس از كسي ديني به گردن من نيست و نخواهد بود. عمه اينبار واقعا با حالت ملتمسي پشت سرش رفت و مچ دستش را چسبيد. _داداش ترو خدا. اينا اگه چيزي بر خلاف نظرشون پيش بره به نماينده ات رحم نميكنن. مگه با امير همين كارو نكردن؟! مگه اون پسر بيچاره هم به همين عنوان نرفت پيششون؟! ديدي آخرش چي تحويلت دادن. با اين كارت همه ي زندگيشو ازش گرفتي. حداقل ديگه با خواهرزاده ت اينكارو نكن. هه! انگار سالار خان اين حرفها به گوشش فرو ميرفت يا برايش خواهرزاده با پسرايرج خان فرقي ميكرد. او فقط به فكر نجات خود و احتمالا من بود و بس. بقيه در اولويت بندي او رده هاي خيلي پاييني داشتند. و طبق انتظارم بلاخره از كوره در رفت و دستش را پس كشيد. _گفتم بهت اونا هيچكاري با رادين ندارن. مطمئن باش به همه ي جوانب فكر كردم و دارم ميفرستمش. تو هم بس كن ديگه. برام اداي مادراي جان نثار و عاشق فرزند، رو درنيار. با چنین طعنه ی ناجوانمردانه ای، من به جاي عمه شكستم و جگرم سوخت. اينقدر بي انصافي ديگر خيلي نابجا بود. او هر قدر كه مادر فداكاري نباشد ، باز هم یک مادر ست و نميتواند فرزندش را به دست كساني بسپارد كه از هيچكاري فرو گذار نیستند. لحظه اي ترديد كردم كه به سمت عمه بروم يا نه،  كه پاهايش سست شد و دو زانو روي زمين نشست.  نتوانستم تحمل كنم و به طرفش دويدم. _عمه! و پدر با خشم به من توپید: _همش تقصير توئه. هي بهت گفتم توي كارهايي كه به تو مربوط نميشه، دخالت نكن. اينقدر رفتي اين لجن زار رو به هم زدي كه اينطور همه مون رو توي باتلاق انداختي. عمه را همانجا رها كردم و مقابل پدرم با عصبانیت ايستادم. _من اگه اين كارا رو نمي كردم هيچوقت شما رو نميشناختم. هميشه فكر مي كردم هر كسي پدر خوبي باشه، حتما آدم معركه اي هم هست ولي با همين لجني كه به قول شما به هم زدم، تازه چيزايي اومد بالا كه فقط به زندگي بعضيامون، بوي تعفن داد. خيلي هم خوب كردم. آخه چرا شما هيچ رحمي به دلتون راه نداره؟ چرا دلتون براي هيچكس نميسوزه؟!  فكر ميكردم شمایی که اينقدر دم از خانواده ميزنين لااقل به هم خون خودتون اهميت میدین و باهاش همچين معامله اي نمیکنین. بدون اينكه حتي نيم نگاهي به اين همه طغيان من بيندازد يا اصلا حرفهايم را بشنود، مرا به كناري زد و راهش را كشيد و رفت. انگار نه انگار كه داشتم نطق ميكردم. عمه را از روي زمين بلند كردم و روي مبل گوشه ي هال نشاندم. چشمانش هنوز ميلرزيد و شانه اش خميده بود. هيچوقت حتي تصور نميكردم سلطان بانو را روزي در چنين وضعي ببينم. _عمه ناراحت نباشيد. همه چي درست ميشه. نميدانم خودم حقدر به اين حرف كليشه اي ايمان داشتم ولي براي رفع نگراني اش جمله ي ديگري به ذهنم نرسيد. او هم احتمالا نخواست دلم را بشكند يا شايد ديگر حوصله ي حرف زدن نداشت كه به آرامي سر جنباند و دستم را فشرد. بي حرف ديگري، رفتم و در بالكن اتاق آخر، بر روي صندلي حصيري رنگ و رو رفته اي كه همان گوشه بود، نشستم. بايد فكر ميكردم كه ميشود با همچين خانواده اي ماند و تا آخر عمر ساكت ماند يا بايد كار ديگري كرد. ******* نميدانم چقدر از ظهر گذشته بود ولي هنوز صبحانه و ناهار هم نخورده بوديم. صداي پدر كه مرا صدا كرد و خواست به هال بروم، از هپروت بيرونم كشيد. با عمه روي مبل هاي هال نشسته بودند و چند دست غذا جلويشان روي ميز دايره اي وسط چيده شده و منتظر من بودند. با استشمام بوي خوب غذاها تازه فهميدم چقدر گرسنه بوده ام. سريع نزديك عمه نشستم و بر خلاف آداب و قوانين هميشگي، اولين لقمه را من بر دهان گذاشتم. پدر هم احتمالا اين بي ادبي را به حساب گرسنگي ام گذاشت و بي آنكه حرفي بزند به عمه اشاره كرد كه شروع كند. آنقدر غذايم را تند خوردم كه خيلي زود سير شدم. ولي براي اينكه اينبار شأن خود را حفظ كرده باشم از جايم بلند نشدم تا بقيه هم غذايشان تمام شود. عمه دست از غذا كشيد و به محض عقب رفتنِ صندلي پدر كه به نشانه ي اتمامِ خوردن بود با صداي آرام و نجوا گونه اي به من گفت:همينجا باش كارت دارم. با چشماني باريك شده از شَك و تعجب، سري به نشانه ي موافقت جنباندم. پدر موبايلش را برداشت و به داخل اتاقش رفت و عمه كه خود را سرگرم جمع آوري ته مانده هاي غذا كرده بود، به محض شنيدن صداي بسته شدن درب اتاق، به طرف من چرخيد و گفت: تو شماره ي امير رو داري!؟ اينبار تعجبم باعث شد چشمانم گشاد شود و ابرويم تا وسط پيشاني بالا برود. شماره ي امير به چه كارش مي آمد!؟ وقتي ديد هاج و واج نگاهش ميكنم خودش جواب سوال نپرسيده ام را داد. _يه موبايل كوچيك با سيم كارت بي اسم و رسم دارم كه گذاشته بودم براي مواقع اضطراري. ميخوام اگه بشه امير رو پيدا كنيم ازش كمك بگيريم. يعني واقعا ذره ای تا مرحله ي شاخ دراوردن فاصله داشتم! آیا اين سلطان بانوي سمندر بود كه ميخواست براي نجات پسرش، عاجزانه از كسي مثل امير كمك بگيرد.؟ انگار از حالتهاي صورتم جوابش را گرفت چون اينبار هم بدون آنكه منتظر پاسخي از من بماند از جيب لباسش موبايل عتيقه اي را بيرون كشيد و به آرامي كف دستم گذاشت و خودش هم با ظروف خالي غذا به طرف آشپزخانه راه افتاد. مثل كسي كه جنس قاچاقي را به خريداری ميدهد و خيلي بي خيال و ماهرانه از صحنه فرار ميكند. كمي موبايل را در دستم چپ و راست كردم و سپس با نگراني نگاهي به درب اتاق پدر انداختم. اگر بیرون مي آمد، اولين چيزي كه ميديد من با موبايلي در دست بود كه واقعا هيچ جواب قانع كننده اي براي داشتنش در ذهنم نداشتم.  بيهوا از جا پريدم و موبايل را در كف دستم مخفي كرده و با سرعت به طرف اتاقِ ته راهرو كه بالكنش جان ميداد براي كارهاي يواشكي، راه افتادم. سالار خان اعظم هنوز در اتاقش مشغول بود و سكوتي عجيب و غريب همه جا را گرفته بود. اصلا نمي فهميدم چرا بايد براي كمك به عمه، اينقدر ريسك مي كردم. اينطور ، هم جان امير در خطر ميفتاد هم جان رادين و هم شايد زندگي همه ي ما. چون اگر لو ميرفتيم كارمان ساخته بود. شماره را چند بار در ذهنم مرور كردم و حتي دو بار گرفته و قبل از اتصال قطع كردم. نميتوانستم درك كنم. اصلا اگر عاقلانه فكر ميكردم، ميگفتم چرا امير بايد به ما كمك كند!؟ مخصوصا كه همه ي ما وصل بوديم به پدر و او هم داشت با بدترين شخص ممکن همكاري ميكرد و اين يعني دوستانِ دشمنت، مي شوند دشمنان تو. مگر كسي به دشمنش هم كمك ميكند!؟ موبايل را روي ميز گذاشتم و كف دستان عرق كرده ام را با لباسم خشك كردم. به ياد رادين افتادم و جانش كه ممكن بود با كارهاي خودخواهانه ي پدر به خطر بيفتد. حتي به خودِ او فكر كردم. به اينكه شايد زندگي امير هم در گروي چيزي باشد و بشود نجاتش داد. اينبار موبايل را برداشتم و خيلي سريع شماره گرفتم و قبل از اينكه پشيمان شوم زود دكمه ي اتصال را زدم. بوق سوم نخورده صدايش در گوشم پيچيد كه به زبان تركي بله گفت. و وقتی  صدايي از اين طرف خط نشنيد دوباره با همان زبان پرسيد: شما كي هستيد!؟ _سلام. منم مکثی که کرد احتمالا بخاطر شوكه شدنش بود. پرسیدم:حالت خوبه!؟ بهتر شدي!؟ _كجاييد!؟ _ یه جاي امن هستيم. حالمون هم خوبه. فقط ازت كمك ميخوام. _:گفتم كجاييد!؟ پدرت تحت تعقيب پليسه. هيچ جا نميتونيد بريد. _ميتوني كمكمون كني!؟ انگار عصبي شد. چون با تشر گفت: همين الان آدرس بده بيام. _ خب اگه پدرمو بگيرن پاي منم گيره. _نيست. رادين داره كاراي تو رو حل ميكنه. فقط فعلا نميتوني جايي بري. حرفهايش عجيب بود! رادين چه ربطي به من داشت. او كه قرار بود كارهاي پدر را حل كند. وقتي سكوتم طولاني ش، فكر كرد تماس را قطع كرده ام، چون با نگراني چند بار الو الو گفت. _ امير ما به كمكت احتياج داريم. عمه م ميخواد اگه ميتوني رادين رو از دست كمال پاشا نجات بدي. اين تأخير در جواب دادنش نشان ميداد كه از همه چيز خبر دارد. _رادين خودش عاقل و بالغه. اگه تصميم گرفته كه اينكارو بكنه، يعني با علم به همه ي مسائل داره ميره اونجا. با ناراحتی گفتم: -شايد هم ناچاره….درست مثل تو. _من توي اين شرايط هيچ كاري نميتونم براش بكنم. هر كسي با طناب سالار خان بره توي چاه، عاقبت خوبي انتظارشو نميكشه ، درست مثل من. _تو با اين پاشا چه سر و سري داري!؟ ميخوايد با هم بابامو نابود كنيد!؟ قبول دارم كه حرفم را بد زدم ولي واقعا هيچ نتيجه ي ديگري نميشد از اين ارتباط بي معني گرفت. كمي سكوت كرد و سپس با ناراحتي گفت: تو هميشه در مورد من خيلي بي انصاف هستی. اگه قصد همكاري با همچين آدمي رو داشتم الان اين وضعم نبود. _ با اين كاراتون جون همه مون به خطر ميفته. نفسي كش دار در گوشم كشيد و به آرامي گفت: -جون هيچكس به من ربطي نداره. من دارم كاري ميكنم هر كسي به جايي كه لايقشه برسه. _خب لياقت من كجاست.؟ کمی درنگ کرد و با آهی که دور از گوشی کشید، زيرلب زمزمه كرد: شاید كنار من بود! همين دو كلمه ي ساده از طرف او، قانع كننده ترين جمله ي دنيا بود و من در عميق ترين نقطه ي روح و ذهنم، به كنكاش آن پرداختم. لابد نمیخواست كه بشنوم و یا شاید هم ميخواست به خودش یاد اوری کند، ولي من با تمام آهستگي اش، نه تنها شنيدم بلکه به عمق جان سپردم تا لبخندي بر لبهاي خشكم بنشيند. _فردا ساعت چهار كنار ساحل منتظرتم. همين را گفتم و قطع كردم. بي شك او ديگر بعد از آن جمله هيچ حرف ديگري نميزد. حتي اگر پاي جان کسی در ميان بود. تا فردا بشود و بتوانم ببينمش هزار بار لحظه ها را در ذهنم مرور كردم. بايد مي رفتم و مي فهميدم چكار مي خواهد بكند! از اين كه نمي دانستم كجاي آن همه ماجرا هستم، روحم در خروش بود. خانواده ام كه معلوم بود مي روند تا بقیه ی عمرشان را در آن سوي دنيا زندگي كنند و من باز هم مثل آن سالها بايد همچون جوجه اي به دنبالشان سراريز بشوم. سرم را زير پتو بردم و شعري براي خود زمزمه كردم تا خوابم ببرد. *** صبح با صداي ضربه هايي كه به در ميخورد از جا پريدم و سرم را با وحشت به نشانه ي ندانستن موقعيت زماني و مكاني  به هر طرف چرخاندم! نميدانم بقيه كجا بودند ولي من انگار دیشب در اين اتاق، تنهاي تنها خوابيده بودم و الان  با این صداهای ناهنجار مثل بيد به خود ميلرزيدم. مگر ميشود كسي نباشد جواب اين در زدنهاي پیاپی را بدهد!؟ مگر امكان دارد مرا تنها گذاشته باشند! با صداي بلند و جيغ مانندي ابتدا عمه را صدا زدم و بعد پدر را! ولي از هيچكدام جوابي نيامد! بي معطلي به طرف درب اتاق دويدم و با تلاش سعي كردم آن را باز كنم. ولي نميدانم چرا اين در باز شدنش اينقدر سخت و ناممكن شده بود!؟ يعني گشودن يك در اينقدر سخت است كه با اين همه زور و فشار نشود آن را باز كرد!؟  شايد از استرس و ترس بود ولي نشدو من بي حال و بي جان همانجا نشستم. صداي ضربات درب بيرونی ویلا  همچنان بي وقفه مي آمد و كسي اهميتي نميداد! تا بلاخره در ميان آن همه اصوات ناخوشاهنگ ، صداي عمه را از پشت دراتاق شنيدم كه به آرامي گفت: -مهتا، بابات فهميد كه از تلفن من با امير تماس گرفتي! فكر كرد سرخود اينكارو كردي بخاطر همينم كلي عصباني شد و درو به روت قفل كرد و صبح زود از خونه زد بيرون! الانم سه ساعته نميدونم كجا رفته و يكي داره پاشنه ي در رو از جا ميكنه! تو ميگي چيكار كنم!؟ به هيچ چيزي هم دسترسي ندارم! نفس بلند و كشيده اي از بُهت تمام حرفهايش به بيرون فوت كردم و آرامتر شدم. حالا بايد هر چه زودتر فكرم را به كار مي انداختم. اينطور نميشد مقابله كرد. بايد مثل خودش روحيه ام قوي ميبود تا حداقل مبارزه منصفانه باشد. بي درنگ گفتم: -عمه برو در رو باز كن. هر كي هست يا با ما کار داره دیگه.  يا اومده ما رو بُکشه ، یا نجات بده. دو حالت كه بيشتر نداره. -آخه ميترسم پليس باشه. آخ از دست اين خانواده ي ديوانه ي من. -عمه بانو.. عزيز من... پليس توي اين شرايط از كجا مي خواد ما رو پيدا كنه! شما هم  كلا زدي به خط بدبينيا! صدايي از آن سوي در جوابم را نداد ولي انگار درب بيرون باز شد يا شايد خودشان در را از پاشنه دراوردند و وارد شدند، چون صداي درگيري عده اي به گوش می رسید. يك لحظه ترسيدم كه نكند افراد كمال پاشاي رواني باشند و در غياب سالار خان به اينجا آمده اند. اما با صداي كوبيده شدن چيزي به درب اتاق و چهارتاق شدنش ، قامت رادين مقابلم نمايان شد. آنقدر نگرانش بودم كه احساس كردم سالها نديدمش، و چنان در آغوشش پريدم كه قدمي به عقب پرت شد ولي با خنده اي مرا از جا كند و به خود فشرد. همانطور در حال و هواي خوب خودم بودم كه صداي سرفه ي مردانه اي چشمانم را كه از خوشي بسته بودم، يكباره از هم گشود و چهره ي پرابهت امير به رويم اخم كرد.! از ترس نگاهش چنان خود را عقب كشيدم كه تعادل رادين را نیز بر هم زدم و با هم بر زمين سقوط کردیم. حالا رادين از خنده ريسه رفته بود و من با حسي عجيب به او نگاه ميكردم كه همانطور دست در جيب کرده و با بدبيني و چشماني پر از سوال به من خيره مانده بود! دلم ميخواست اين سكوت پرحرفش را بشكند و حداقل بيايد كمكم كند از جا برخیزم ولي او آنقدر همانجا بي حركت ايستاد تا بلاخره سر و كله ي عمه پيدا شد و با نگراني به جانبمان آمد كه لااقل پسرش را از زمین بلند کند! بی حرف به طرف رادين رفت و دستي مهربان و مادرانه به سرش كشيد و از جا بلندش كرد. بعد هم زير دست مرا گرفت. و من در حالیکه هيپنوتيزم شده ي چشمان سياهي بودم که همانطور بی حرکت ایستاده بود، برخاستم. عمه بي آنكه به ما اهميتي بدهد رو به رادين پرسيد: -تو اينجا چيكار ميكني!؟ مگه قرار نبود با داييت باشي!؟ رادين نگاهي به من و امير انداخت و با نيشخند بي ادبانه اي گفت: -بله، ولي مثل هميشه جناب سوپرمن تشريف آوردن و ما رو نجات دادن. امير قدمي به عقب برداشت و بدون اينكه حتي اهميتي به حرفهاي رادين بدهد راه خروج را در پيش گرفت. نه، اصلا نبايد ميرفت آنهم با آن وضع و سوء تفاهم پيش آمده! -امير ايستاد ولي برنگشت، اما در عوض رادين و عمه به دهانم چشم دوختند! -ميشه صحبت كنيم!؟ از مكث طولاني اش استفاده كردم و رفتم مقابلش ايستادم. با اينكه سرش را بالا گرفته بود و به من نگاه نمي كرد، اما به حرف آمد: -ديگه موضوعي براي صحبت نمونده، فكر كنم ازم خواسته بودين كمكتون كنم رادين صحيح و سلامت برگرده كه انجامش دادم، بقيه ش به خودتون مربوطه. نگاهم در آن چهره ي بي اعتنايش ميچرخيد و او حتي چشمانش را يك لحظه هم به پايين نلغزاند. مثل كسي كه قهر كرده و بايد منّتش را كشيد. تا آمدم حرف بزنم، رادين خود را وسط انداخت و با لودگي گفت: -دستت درد نكنه داداش... درسته از دست كمال نجاتمون دادي و انداختيمون تو دست سالار خان! ولي بازم ممنونتيم. چشم غره اي به اين بيموقع حرف زدنش رفتم و دستم را دراز كردم تا بازويش را بكشم كه نگاهم به چشمان باريك شده ي امير افتاد. مثل كساني كه با شك و بدبيني آدم ها را زير ذره بين ميگيرند تا سر از اسرار درونيشان دربياورند نگاهمان ميكرد. ولي من باز دستم را عقب نكشيدم و گرفتمش. -رادين اجازه بده، بايد تا امير نرفته تكليفمونو روشن كنيم. اينبار عمه به حرف آمد: -امير ديگه كارش تموم شده، به نظرم بقيه ش مسائل خانوادگيه. -عمه جان الان هيچ موضوعي وجود نداره كه امير خبر نداشته باشه. پس يا اصلا مسئله خانوادگي نيست يا ايشون هم جزء خانواده است. نگاه همه به سوي من برگشت! از حرف صريح و بي پرده اي كه زدم يك لحظه خجالت كشيدم، آنهم جلوي عمه سلطان و رادين كه الان داشتند با ابروهاي تابه تا مرا برانداز مي كردند! امير پيش دستي كرد و قبل از ضايع شدنم گفت: -خانوم درست ميگن. البته من نفهميدم كدام خانوم را گفت و منظورش چه كسي بود! ولي باز انگار عمه سلطان آن را به خود گرفت و با همان ابهت گفت: -از كارايي كه براي رادين كردي متشكريم ولي اگه قبل از اومدن سالار خان اينجا نباشي بهتره. وقتي ديدم حق با اوست ، گفتم: -پس قرارمون سر جاشه نگاهش را پايين انداخت و كمي مكث كرد كه يعني دارد فكر مي كند و بعد سري به علامت مثبت تكان داد و بي هيچ حرف ديگري رفت. من هم بدون آنكه به چشمان خيره مانده ي عمه و رادين توجه كنم سرم را زير انداخته و به طرف اتاقم راه افتادم. اصلا برايم مهم نبود كه رادين چطور خلاص شده يا پدر قرار است چه مجازاتي برايش در نظر بگيرد، الان ديگر فقط برايم غريبه اي اهميت داشت كه به خاطرمان خود را به هر آتشي مينداخت. پشت سرم رادين وارد اتاق شد و در را محكم به هم كوبيد. -اين چي بود الان!؟ با غيض برگشتم و به طرف بالكن راه افتادم. -هر چي كه بود همه ش بخاطر تو سرمون اومد. تازه ميدوني كه حالا اولشه، الان بايد جواب خان دايي جانت هم بدي. هنوز درب كشويي بالكن را كامل باز نكرده بودم كه بازويم از پشت با خشم و شدت غافلگيركننده اي كشيده شد و من از درد فقط "آخ" بلندي گفتم. -وايسا ببينم كجا داري ميري!؟ اول جواب منو بده. سعي كردم او را به عقب هل بدهم كه مثل هميشه فايده اي نداشت و با حرص گفتم: -چي ميگي تو!؟ برو خدا رو شكر كن نجاتت داديم وگرنه الان به جاي خودت تیکه هات رو اينجا مياوردن. -شماها براي چي توي مسائلي كه بهتون ربطي نداره دخالت ميكنين!؟ كي گفت امير رو قاطي اين مسئله بكنيد!؟ آنقدر اعصابم به هم ريخته بود كه نميدانستم چه بايد بگويم يا به قول بعضيها، «حرفم نمي آمد»... اين بچه براي خودش فكر ميكرد امير از سرِ بيكاري رفته و خدا ميداند با چه ترفندي از چنگ يك گله گرگ نجاتش داده! -رادين برو بيرون دوباره بازوي تازه رها شده ام را گرفت و با حرص گفت: -تو از امير چي ميخواي!؟ ابرويم حالت متحیریگرفت و لبخند تمسخري بر لبم نشست. اينها واقعا خيلي پر رو بودند و من دهانم باز مانده بود. -من از امير چي ميخوام!؟ شماهايين كه دست از سرش برنميدارين. حتما بايد جنازه شو بذارين تو قبر كه خيالتون راحت بشه!؟ ديگه چيكار بايد براتون بكنه!؟ -آهــا چقدر هم كه بخاطر ما بوده! -پس بخاطر كي بوده! يه عمر براي بابا پادويي كرد آخرش هم حقش شد اين همه مصيبت! ابرويش اينبار بدجور درهم گره خورد. -اون خودش گند زد به همه چی. ملت داشتن زندگيشونو ميكردن ولي همين جناب «پادو» يهو هوس بلند شدن و اوج گرفتن كرد. چرا!؟ چون براي چيزي كه دنبالش بود بايد تا نوك آسمون ميرفت. راهي رفت كه تهش فقط يه سقوط آزاد بود و با مغز زمين خوردن. الان هم زندگي بهش يه ذره روي خوش نشون داده، فكر كرده ميتونه تلافي كنه ولي كور خونده، هيچكس نميخواد كه اون به جايي برسه. -چرا!؟ -چون همه ميدونن هدفش چيه! -هدفش هر چي كه هست، دیگه حق ندارين بهش دست بزنين. -ما كاريش نداريم ، با اين راهي كه پيش گرفته خودش حتما سر خودشو به باد ميده. از حرفهايش معلوم بود دستشان بد آتويي داده و بايد نجاتش داد ولي فايده اش چه بود! من اگر هم كاري ميتوانستم بكنم وقتي خودش دنبال دردسر بود فايده اي نداشت. -به هر حال از طرف ما نبايد هيچ آسيب ديگه اي ببينه فهميدي!؟ دوباره رويم را برگرداندم و درب بالكن را تا انتها باز كردم و بیرون رفتم.  صداي پر از غمش از همانجا پنجه به روحم کشید. -تو نميتوني اينكارو با من بكني. ميفهميدم چه ميگويد و خيلي خوب ميدانستم به عمق احساسم پي برده. براي همين اينطور دست و پا ميزد تا هم مرا و هم خودش را نجات دهد، ولي به گمانم ديگر كمي دير بود. اصلا برنگشتم و چشمانش را نديدم . مطمئنم داشت با خودش ميجنگيد تا نشان ندهد كه چقدر حالش خراب است .از همين جا هم حس كردنش، براي مني كه اينقدر خوب ميشناختمش، كار سختي نبود. _مهتا، بعضي خطاها، تاوانش رو فقط خود آدم نميده. خواهش ميكنم از هر جايي كه هستي برگرد. سرم را تكان كوچكي دادم كه يعني دير شده. ولي او دست بردار نبود. تا نزديك نرده هايي كه تكيه زده بودم، پيش آمد و با لحن دلخوري گفت: -يعني من اينقدر بدبخت و بي لياقتم كه حتي از يه آدم اينطوري هم كمترم!؟ بدون آنکه به جانبش برگردم گفتم: _آدم چطوري!؟ -……. سکوتش نشان از این داشت که خودش هم از حرفش پشیمان شده. سرم را به سویش چرخاندم و به چشمانش خیره شدم. نگاهش آنقدر غم داشت كه جایی برای ادامه ي بحث نمی گذاشت. ولي بايد مي فهميد و به احساس من هم اهميت مي داد. _ رادين من حس تو رو درك ميكنم ولي... _دوسش داري..نه؟ سرم را به زير انداختم. دلم نمي خواست ناراحتش كنم. نفس عميقي از اعماق قلبش كشيد و زير لب زمزمه كرد:خوش بحالش و رفت... دلم گرفت و يا شايد سوخت. براي اين مظلوميتش و حتي حالم بد شد از اين بي رحمي خودم.   *****
    • جای مادرم زندان نیست/پارت ۳۶ برخورد دو سنگ ریزه با شیشه پنجره اتاقم ,فقط یک معنا داشت و آن هم اینکه یاشار بیرون از خانه منتظرم است! دمپایی های لای انگشتیو ابری ام را که پایین تخت جفت کرده ام , می پوشم. کتابی را که در دستم بود می بندم و سمت پنجره پا تند می کنم. همین که پرده ضخیم و آبی را کنار میزنم , یاشار را می بینم که به دیوارخانه شیخ صفی تکیه داده و یک پایش را تا زانو خم کرده و کفش را به دیوار تکیه داده. سرش پایین بود اما از گوهایی رنگی که برای آرامش گرفتن در دستش می چرخاند, کاملا معلوم بود که عجله دارد. پنجره را باز می کنم و آهسته صدایش می زنم. _یاشار…هی یاشار؟  سرش را که بالا می گیرد با اشاره دست می پرسم:"چه خبره؟"سرش را به چپ و راست می گرداند و وقتی مطمئن می شود کسی در کوچه نیست,آهسته جوابم را می دهد. _روژان میایی باهم یه سری بریم ده بالا؟ منظورش را خوب می فهمم. باز هوای شیلان به سرش زده و برای دیدارهای دزدکی اش دنبال شریک جرم می گردد!لبهایم را روی هم فشار می دهم و ابرو بالا می اندازم. _مگه صبح ده بالا نبودیم؟ باز چه خبره شال و کلاه کردی؟ بی کاریم هی بریم و بیاییم؟ سالار خان بفهمه هردومونو یه گوشمالی حسابی میده! دو قدم به جلو بر می دارد و انگشتش را روی بینی کشیده و باریکش فشار می دهد. _داد نزن دیگه. می خوای همه اهل ده رو خبر کنی؟ سالار خان نیست خیالت راحت. خودم دیدم با دایی رفتن خونه زامیار… فکر کنم می خوان قرار و مدار کوچ رو بذارن. وقتی خیالم را از بابت نبودن پدر و پدر بزرگم راحت می کند. دلم به حال آن نگاه پر خواهشش می سوزد و مثل همیشه تسلیم خواسته اش می شوم.  _مامانم پیش مامانته؟ کلافه ,از سوال های پی در پی ام ,پوف بلندی می کشد.  _آره بابا. روژان اگر می یایی تورو خدا بجنب. _حالا چی شده که انقدر عجله داری؟ _تو بیا, توی راه واست تعریف می کنم. به دو سمت حیاط می روم . کفش می پوشم و روسری گلدار سیاهم را بر سر می اندازم و موهای دم اسبی کرده ام را زیر آن پنهان می سازم و با یاشار راهی ده بالا می شوم. هنوز هیچ کس به جز من , از خاطر خواهی اش خبر ندارد و من می ترسم این دیدارهای دزدکی اش عاقبت کار دستمان بدهد. از بچگی هم بازی هم بودیم و به قول عمه , از همه جیک و پوک هم خبر داشتیم. پدربزرگمان خان بزرگ ایل بود و عزت و احترامش را در میان ایل , نسل به نسل از اجدادش به ارث برده بود و با آنکه سالهاست که خان و خانسالاری از رسوم ایرانیان ور افتاده اما این قسمت از دنیا  گویی قطعه ای جدا افتاده از تمام جهان بود که همچنان رسوم خودش را داشت. مردانش همیشه برای دفاع از خودشان و هم کیشانشان , مسلح بودند و مردمش به جز حرف بزرگانشان پیرو هیچ قانون و رسم دیگری نبودند. اینجا هنوز هم کوچ رکن اصلی زندگی ما محسوب می شد و فقط زمستان ها را در ده ساکن می شدیم و من و یاشار هم با وجود مدرسه ای که در ده بود, برای درس خواندن به شهر می رفتیم . چراکه آن مدرسه فقط تا دوره ابتدایی شاگرد داشت و هرکس می خواست بیشتر از آن تحصیل کند , چاره جز رفتن به شهر نداشت.  یاشار مچ دستم را میگیرد و آرام از جوی آب پهن میان دو ده , رد می شویم. _هنوز نگفتی ده بالا چه خبره؟ دولا , دولا از میان علفهای هرز و بلندی که تا دیوار خانه اتابک خان , گسترده شده اند , راه می رود و تا به پرچین ریخته شده آخر باغ خان بزرگ می رسد , هردویمان پشت دیوار سنگر می گیریم و آهسته لب می زند. _یادته گفتم شیلان یه برادر داره که پیش اونا نیست؟ گردنم را در شانه هایم فرو می کنم و از پشت سر او به داخل باغ گردن می کشم. _خب به ما چه؟ یاشار تا آنجا که می تواند سرش را از بالای پرچین ,به سوی باغ عمارت اتابک خان جلو می برد و محو تماشای , شیلان می شود که سوار بر اسب یورتمه می رود و می خندد, می شود. کمی خودش را کنار می کشد و لبهایش را بدون آنکه صدایی از آن ها خارج شود تکان می دهد و به من می فهماند که کنارش با ایستم و داخل باغ را ببینم.  مردی قد بلند و چهار شانه , پشت به ما ایستاده و افسار اسب سفید شیلان را به دست گرفته و در سواری , یاری اش می کند. نسیمی ملایم به جان موهای بلند, شیلان افتاده است و وقتی صورت گل انداخته یاشار را نگاه می کنم  در می یابم ,موج گیسوانش ,در دل یاشار طوفانی به پا کرده اند.   
    • بعد از رسیدن به پارک و جا به جا کردن وسایل گوشیم زنگ خورد.عکس بابام رو صفحه گوشی افتاد.ار جام بلند شدم و شروع ب قدم زدن کردم.دکمه سبز و لمس کردم و جواب دادم:-سلام بابا جونم-سلام دختر قشنگم،خوبی عزیزم؟راحت رسیدی؟-مرسی باباجون.شما خوبی؟-خوبم فدات بشم-راستی باباجون حال خانوم جون خوبه؟-آره هستی جان حالش خوبه یه کم فشارش رفته بود بالا؛الآن بهتره.اتفاقا آورم خونه خومون-چ خوب.راستی مگه قرار نبود امشب بره خونه ی عمو فرامرز-عموت یه پرواز فوری داشت باید میرفت آلمان.-آهان باشه بابا جونی-دخترم خانوم جون میخواد باهات حرف بزنه.بعد چند ثانیه صدایی پر از آرامش تو گوشم پیچید:-سلام عزیز خانوم جون-سلام همه کسم خوبی مهربونم؟-خوبم مادر تو خوبی؟-مرسی خانوم جون؛شنیدم حالتون بد شده؟-خوبم دخترم فشاره دیگه همش بالا و پایین میشه،برو دخترم مزاحمت نشم-مراحمی خانوم جون.-خدا حافظ دخترم-خدا حافظ.بعد از خدا حافظ کردن با بابام گوشی و قطع کردم و سمت بچه ها رفتم.بعد از خوردن شام و چای و میوه بت پگاه و ویدا تو پارک قدم زدیم و نیما هم مثل جاسوس ها پشت مون میومد.پگاه:-ویدابه این داداش نره غولت بگو گورش و گم کنه-اگه میتونی خودت بگو.رو به پگاه گفتم :بسه دیگه پگاه حوصله بحث کردنتونو ندارم.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • afsa

      خستم...با یه عالمه راه نرفته و یه عالمه کار نکرده و زمان های از دست رفته. 
      چه فرقی دارم با کسی که زندگیش نباتیه؟
      · 1 ارسال
    • Serenity

      مارتین، با دیدنش تعجب کرد.
       -  پطرس را هم می خواهی بیاوری؟ جنگ جای این آدم ها نیست هلنا. دست و پایمان را می بندد.
      نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته پاسخ دادم:
      « دلش هوای رفتن کرده؛ از محیط و ظلمش خسته شده. آدم ها خسته که بشوند، دلشان می گیرد؛ دلشان بگیرد هوای رفتن می کنند؛ هوای رفتن که کنند، من و تو که باشیم که جلویشان را  بگیریم؟ »
      - به این حرف ها نیست هلنا. این جنگ شوخی بر نمی دارد. قوی تر ها باید بیایند. این پیرمرد با کندی اش، سرعتمان را می گیرد.
      -  این پیرمرد چیزی برای از دست دادن ندارد؛ به این دنیا هم تعلقی ندارد. او اکنون هم رفته است. قوی تر ها این هایند؛ کسانی که برای رفتن می جنگند.
       
      « هلنا - فصل دوم »
       
       
      · 0 ارسال
    • Mhds142

      خواهری من...
      بگو هستی... بگو...
      بگو هنوزم میتونم باهات حرف بزنم... بگو...
      بگو نفس من هنوزم هست... بگو... 
      نمیدونی چقد همرو قسم دادم اجی که برت گردونن...
      نمیدونی چقد هنوز امید دارم...
      دلم تنگه برات نفس اجی... برا حرف زدنات... رفتارات... اجی گفتنات... 
      برگرد... توروخدا برگرد... 
      · 0 ارسال
    • parya  »  marjoosh

      سلام عزیزم. چطوری؟
      کجایین شما؟
      · 3 ارسال
    • Aylin.exo

      یکبار ویتنگشتاین 3صبح و در نهایت ناراحتی از چند نکته ظریف منطقی سرزده وارد اتاق من شد. به او هشدار دادم که مواظب باشد؛ مسیری که او می رفت می توانست به دیوانگی منتهی شود. اما او گفت:
      خدایا! مرا از سلامت عقل حفظ کن
      _حتما خواهد کرد!
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    Yeganeh
    Yeganeh
    3,087 پست
    marjoosh
    marjoosh
    1,889 پست
    _Tiianara_
    _Tiianara_
    1,787 پست
    heliya-L
    heliya-L
    1,496 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    1,455 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    1,440 پست
    mahya619
    mahya619
    1,404 پست
    Gisoo
    Gisoo
    1,339 پست
    Lunatic
    Lunatic
    1,223 پست
    Ravi
    Ravi
    987 پست
    n-a-f-a-s
    n-a-f-a-s
    752 پست
    selin
    selin
    750 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    Yeganeh
    Yeganeh
    2,074 تاپیک
    Nazii_z
    Nazii_z
    328 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    246 تاپیک
    heliya-L
    heliya-L
    157 تاپیک
    paria80
    paria80
    155 تاپیک
    Wahid
    Wahid
    132 تاپیک
    KIMIA
    KIMIA
    130 تاپیک
    Ghazal
    Ghazal
    117 تاپیک
    amin555
    amin555
    116 تاپیک
    iranembberlin
    iranembberlin
    97 تاپیک
    mohadeseh.f
    mohadeseh.f
    95 تاپیک
    _Tiianara_
    _Tiianara_
    93 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      21,195
    • مجموع پست ها
      242,074
    • کل کاربران
      11,154
    • بیشترین آنلاین
      330
      04/06/97 05:46

    جدیدترین کاربر
    Niloo.v98
    تاریخ عضویت 27/06/97 12:35
  • متولدین این ماه

    کاربری برای نمایش وجود ندارد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×