رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,263 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      8 تاپیک
      97 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,455 تاپیک
      14,265 ارسال
    2. 31 تاپیک
      1,379 ارسال
    3. 25 تاپیک
      250 ارسال
    4. 154 تاپیک
      1,423 ارسال
    5. 61 تاپیک
      2,447 ارسال
    6. 508 تاپیک
      2,688 ارسال
    7. 106 تاپیک
      161 ارسال
    8. 57 تاپیک
      375 ارسال
    9. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      622 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 6 تاپیک
      130 ارسال
    2. 3 تاپیک
      24 ارسال
    3. 11 تاپیک
      25 ارسال
    4. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      11 ارسال
  4. درسی و دانشجویی

    1. 113 تاپیک
      170 ارسال
    2. 2,897 تاپیک
      3,571 ارسال
    3. 18 تاپیک
      183 ارسال
  5. آموزش

    1. 1,214 تاپیک
      1,348 ارسال
    2. 221 تاپیک
      372 ارسال
    3. 253 تاپیک
      335 ارسال
    4. 20 تاپیک
      120 ارسال
  6. فرهنگ و هنر

    1. 322 تاپیک
      763 ارسال
    2. 489 تاپیک
      758 ارسال
    3. 396 تاپیک
      565 ارسال
    4. 773 تاپیک
      38,542 ارسال
  7. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 688 تاپیک
      1,741 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
    4. 165 تاپیک
      230 ارسال
    5. 80 تاپیک
      100 ارسال
  8. مذهبی

    1. 296 تاپیک
      419 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  9. عکس

    1. 233 تاپیک
      819 ارسال
    2. 2,260 تاپیک
      7,416 ارسال
  10. عمومی

    1. 1,194 تاپیک
      1,705 ارسال
    2. 1,487 تاپیک
      7,697 ارسال
    3. 886 تاپیک
      124,363 ارسال
  11. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  12. نودهشتیا

    1. 24 تاپیک
      1,793 ارسال
  13. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • صبح از خواب بیدار شدم رفتم نون گرفتم اومدم یک دوش گرفتم صبحانه خوردم؛ را افتادم سمت شرکت که دیدم دم در شرکت ماشین بابا هم هست رفتم داخل در کوچیک رو باز کردم که یکهو هستی پرید بغلم - سلام داداشی خیلی دلم برات تنگ شده بود بی معرفت حداقل میومدی یک سر به من میزدی یا مثل بابا زودتر خبر می‌دادی چه جوری دلت اومد؟ ها؟ هستی رو که از گردنم آویزون شده بود پایین آوردم سرم رو بالا اوردم که با خانم توکلی رو در رو شدم که با تعجب به من و هستی نگاه می کرد برای اینکه سو تفاهم پیش نیاد رو به هستی کردم: - آبجی گلم و مقداری خودت رو کنترل کن، مردم ببینن فکر های بَد بَد میکنن اون وقت من چیکار کنم، برای مثال همین خانم توکلی که از همون موقعی که اومده داره با دهنی باز که البته دیروز اخطار بهشون دادم که اگه دهنشون رو به این شکل باز نگه دارن امکان داره زنبور بره زبونشون رو نیش بزنه مثل اون کوچیکی شما یادت هست یک بار داشتی گل بو می کردم هم دهنت رو باز کردی بگی چه گل خوش بویی که یه زنبور که آخرش معلوم نشد از کجا پیداش شد اومد صاف زبون شما رو نیش زد درست میگم یا نه؟ هستی که داشت منو نگاه میکرد رو کرد به خانم توکلی سلامی عرض کرد خانم توکلی هم سرش رو انداخت پایین یک سلام کرد رفت داخل محمدم پشت بندش اومد داخل که با هستی رو در رو شد. - به سلام بر ستاره سهیل خوب هستین شما؟ سالمین؟ چه خبر شده که یادی از ما کردین افتخار دادین و از این کلبه درویشی دیدن فرمودین ؟ - نخیر شما و داداش نامرد من ستاره سهیل شدین قبلا بیشتر میومدین سمت ما ولی الان سال به سال هم شما رو زیارت نمی‌کنیم؟ - فکر نمیکنین جلوی در نباید از این حرفا بزنین راستی بابا کو هستی؟ الان ماشینش دم در بود کجا رفت؟ - اومد منو رسوند بعدشم گفت ساعت دو میاد دنبالم که بریم ناهار خودشم رفت شرکتش آخه دیشب برای دیدن شما از پدر مهربانم کمک خواستم صبح هم به بهانه اینکه من خیلی وقته که شرکت نیومدم، اومدیم بیرون. همه باهم رفتیم بالا به هستی داستان مهمونی روز پنجشنبه رو گفتم که اون گفت نمیتونه قول پنجشنبه رو قبلا به یکی دیگه از دوستاش داده، رسیدیم بالا که دیدم خانم توکلی داره تابلو قوانین نگاه میکنه لبخند میزنه. - داداش نگاه حتی این خانم هم از قوانین شما خندش گرفته حاظرم شرط ببندم تو دلش به شما که این قوانین بیمزه رو گفتی میخنده، بعد من میگم که قوانینت به درد فقط خودت میخوره ناراحت میشی!! - ببخشید پایین سلام نکردم، نه اتفاقا من به نویسنده این قوانین آفرین میگم و تشکر میکنم که اینقدر به فکر راحتی ما خانم ها تو محل کار بودن؛ قبل از این مادرم می‌گفت که اگه جای که می خوای کار کنی بفهمم که جای هستش که آدمای بی فرهنگ و چشم پاک هستن نمی زارم بری کار کنی ولی زمانی که عکس از این تابلو قوانین بردم بهش نشون دادم خیالش راحت شد و اجازه داد که مشغول شم وگرنه من الان اینجا نبودم اینو بهتون اطمینان میدم. - چه عجب یک نفر از داداش ما حمایت کرد البته به غیر از منو بابام یعنی شما اولین نفری هستین که علنی از داداشم حمایت کردین چون داداشم همیشه حرفی میزنه بر عکس حرف دیگران بوده برای مثال دانشگاهش همه میگفتن که همین مشهد یا اطراف مشهد ولی اون کجا رفت؛ رفت بندرعباس نمیدونم چه جوری تو اون گرما درس خوند اما کسی نتونست اونو منصرف کنه رفت حالا هم بعد چند سال اومده میگه میخواد اینجا بمونه اونم بدون اطلاع به فامیل حتی مادرش. - هستی، عزیزم، تمام دنیام، باز موتور شما روشن شد بابا بزارین با هم آشنا شین بعد الان خانم توکلی فکر میکنه با چه آدمای پر حرفی همکار شده، وقتی خواهرش اینقدر پر حرف باشه خودش دیگه داداشش چقدر میتونه پر حرف باشه. - داداش داشتیم!!! خوب داشتم ازت دفاع میکردم؟ - محمد: آقا به فکر منم باشین جلوی راه وایستادین دارین خاطره تعریف میکنین حداقل برین کنار من رد شم الان کارمندا میان بعد معین همین جا سخرانی میکنه اون موقع دیگه همشون استعفا میدن در میرن. ما راه افتادیم رفتیم داخل؛ با محمد و هستی رفتیم تو اتاق من شروع کردیم به حرف زدن به آقای قالیپور هم گفته بودم که همه رو تو اتاق کنفرانس جمع کنه و وقتی همه اومدن صدامون کنه نیم ساعت بعدش آقای قالیپور اومد گفت که همه اومدن بعدش به همراه محمد و هستی رفتیم تو اتاق کنفرانس من پشت میز نشسته بودم محمد یک طرفم هستی هم طرف دیگه بقیه هم جلوی ما یا نشسته بودن یا وایستاده بودن وقتی که همه به من توجه کردن صدام رو صاف کردم شروع کردم: - با سلام به همگی و عرض خوش آمد گویی به همه کارکنان تازه وارد عزیز به خانواده پردیس بام یا همون ستاره قدیم، شما باید از قبل با شرکت ما آشنا باشین و بدونین شرکت ما، شرکتی با ده سال سابقه کار با توجه با نظر مشتریامون میشه گفت قویترین شرکت در تولید نرم افزار و وبسایت در مشهد یا شاید در کشور، همچنین اینو باید بدونین که ما از کسانی که مهارت نداشته باشن و همش به فکر در رفتن از زیر کار هستن دعوت نمیکنیم که تو این شرکت کار کنن و تمام کارکنان قدیم این شرکت دستچین شده هستن و حالا برای اینکه ما بتونیم بفهمیم آیا شما توان این رو دارین که تو توقعاتی که ما از شما در مسیر کار در این شرکت داریم میتونین برآورده کنین یا نه و شما برای اثبات این باید ما رو در انتخاب شما به طور صد در صد قانع کنین که به این صورته که هر کدام از شما در یک گروه انتخاب شدین و به هر گروه یک کار میدیم که زیر نظر کارکنان قدیم شرکت که تشکیل شده از آقای قالیپو، خانم توسلی، خانم خانی پور و خانم اکرمی هستن؛ گروه هرکس به یک نام مشخص شده پس دقت کنین اولین کار شما هستش و یک امتحانه که با اون شما باید مارو مجاب کنین بهترین انتخاب هستین در صورتی که کسی در این امتحان از خودش ضعفی نشون بده بلافاصله اخراج خواهد شد و یک نفر دیگه جایگزین خواهیم کرد؛ هر گروه یک نام داره و اسامی همگی بروی تخته پشت سر من زده شده اسامی که تو تابلو نخرده جزو گروه خود من هستن؛ همچنین باید به همه بگم بین تمامی گروها یک مسابقه در جریان هست که به گروه برنده یا بهتره بگم به هرکدوم از اعضاش جایزه داده میشه که در هر ماه جایزه متفاوت خواهد بود، همچنین گروه های برتر میتونن مجوز کارهای گرفته شده در بیرون شرکت و یا کارهای بزرگ و حیاطی شرکت هم دریافت میکنن؛ خوب از همین امروز هم شروع میشه، کارهای اولیه انجام شده و توضیحات به سر گروه ها داده شده پس مشکلی نیست؛ موضوع بعدی قوانین شرکت هست که یکی از مهمترین قوانین اینجا که هر کس بخواد از اون تردی کنه بی برو برگرد مساوی میشه به اخراج اینه که همه باید به هم دیگه احترام بزارین یا بهتره بگم همدیگه رو به جز چشم خواهر و برادری نگاه نکنین چونکه اینجا از اول یک چیز خیلی مورد توجه من یکی بوده اونم اینکه در این شرکت چیزی به اسم رئیس و کارمند وجود نداره و همه باهم مثل خواهر برادر هستیم که میتونین برای اثبات این موضوع هم کسایی که اینجا رو ترک کردن بپرسین هم از کسایی که هنوز دارن با ما همکاری میکنن ولی اگر متوجه بشیم که کسی بخواد از این قوانین پیروی نمی‌کنه اخراج میشه اگر هم می‌خوایین همچین در روابط بین همکاریتون بیشتر جلو برین باید با اطلاع خانواده دو طرف باشه یعنی من دوست ندارم فردا کسی بیاد پیش من و بگه که آقا یا خانم فلانی همچین کاری رو کرده و از بنده سوء استفاده رو کرده و از فرداش خانواده دو طرف اینجا جمع بشن کار به شکایت و شکایت کشی بکشه باقی قوانین هم روی تابلو قوانین واقع در تمامی طبقات هستش که میتونی بخونین و موضوع سوم جشن تولد ده سالگی و افتتاح شرکت با اسم جدیدش که روز پنجشنبه قراره برگزار بشه همه شما دعوتین و اجازه دارین همراه داشته باشین جشن روز پنجشنبه برگزار میشه و این جشن خانوادگی هستش و به هیچ وجه قرار نیست تبدیل به پارتی بشه این رو میگم که نگین چرا نگفتین و چون تو اون جشن غیر از خودمون بیشتر رغیب های کاریمون هستن باید تا فردا تعداد کسایی که میخوایین با خودتون بیارین به همراه اسم و فامیلشون اطلاع بدین تا اتیکت اسم زده بشه و در صورتی که شخصی که همراتون باشه اتیکت اسم نداشته باشه اجازه ورود به مهمونی رو نداره و میرسیم به موضوع آخر که مربوط به کار و مسابقه گروه ها هستش، که باید بدونین این مسابقه بین تمامی گروه ها هستش و در تمام طول مدت مسابقه حتی اگر گروهی به عنوان ماموریت در بیرون از شرکت به سر ببره، و برنده این مسابقات رو مشتریهای هر گروه مشخص میکنه گروهی که در کارهاش رضایت بیشتری بدست بیاره تو هر ماه جایزه ای به اون گروه داده میشه حالا جایزه میتونه نقدی باشه میتونه یک شی با ارزش باشه که قبل هم گفتم یکسره در هر ماه تغیر میکنه ولی تنها در اسفند ماه هر سال یک جایزه مشخص هستش که به گروهی که بیشترین جایزه رو در طی سال گرفته جایزه بزرگتری که میشه اسمش رو گذاشت مسافرت تفریحی به حساب بنده میدهم؛ حالا میرسیم به لباسی که در شرکت مجاز به استفادش هستین که میتونین اسمش رو فرم بزارین، لباس فرم آقایونی که برای نگهبانی تشریف آوردن، لباس فرمشون بر عهده آقای جانغلی هستش بعد از جلسه میتونن برن پیششون و سایزشون رو بدن تا فردا براشون تهیه کنن منشی ها هم باید یک مانتو مشکی با شلوار مشکی حجابتون به شکلی باشه که اماکن به گیر نده ولی یک مقنعه بیارین تا براتون نماد شرکت رو روش نخدوزی کنیم تا در صورتی که یک جلسه مهم یا قرار بر این شد که در یک همایش شکرت کنیم باید اون رو سرتون کنین، تو زمستون هم دقت کنین لباس گرمتر همراتون باشه ولی رنگ لباس فرم رو تغیر ندین؛ کارکنان بخش برنامه نویسی هم دقت کنن آقایون لطف میکنن یک پیراهن آبی مثل آقای جانغلی با شلوار مشکی پارچه ای، پیراهنشون رو لطفا تا فردا تهیه کنن بیارن که براشون بدیم آرم شرکت رو روی جیبش نخ دوزی بشه دقت کنین از شنبه باید این لباس فرم رو داشته باشین وگرنه نگهبانی شما رو مانند مشتری خطاب کرده و اجازه نمیتون بدن که بخش سیستم ها برین مگر با هماهنگی قبلی که اونم باید دلیلش قانع کننده باشه، خانم ها لطف کنن ست آبی مشکی مانتو آبی شلوار مشکی داستان حجابتون هم مثل منشی ها و شماهم یک مقنعه بیارین تا آرم نخ دوزی بشه و قانون نپوشیدنش هم مثل آقایون؛ دقت کنین برای آقایون پیراهنشون و برای خانم ها مقنعه ای که آرم شرکت روش نخ دوزی شده مثل شناسنامه شماست که تایید میکنه که شما در این شرکت کار میکنین و تمامی این قوانین از شنبه اجرایی میشه، فهمیدین؟ (همگی یک بله گفتن که من ادامه دادم) منشی ها بخش پذیرش برای گرفتن سفارش دقت کنین بر روی سیستم های که پایین هست نرم افزاری تهیه شده که توی اون نرم افزار برنامه کاری هر گروه رو داره یعنی مشخص کرده تاریخ و زمان اتمام پروژه کی هستش، که اگه گروهی کار دستش بود متوجه بشین اولویت سفارش با گروهی هستش که یا کاری زیر دست ندارن یا آخرای کارن در صورت نبودن همچین گروهی سفارش رو مستقیم میرسونین دست من تا من برسی کنم به کدوم گروه بدم و همگی دقت کنین تمامی سیستم ها توسط سیستم من کنترل میشه پس راه درو نداریم یا اگه بخوایین پارتی بازی در بیارین اونموقع سرکارتون با منه مخصوصا شما منشی های بخش سفارش رای گیری هم در بخش شما انجام میشه و تنها کسانی رو میتونین اجازه بدین به بخش کد نویسی وارد بشه که یا جزو کارکنان شرکت هستش یا از طرف من یا آقای جانغلی و یا سرپرست گروهی که میخواد بره اجازه گرفته باشین؛ خوب کسی سوالی چیزی نداره، اگر ندارین سر گروه ها گروهشون رو بردارن به طبقه خودشون ببرن و کار رو از همین الان استارت بزنن زمان تحویل این پروژه پنجشنبه صبح ساعت نه در صورتی که کار آماده نباشه به معنی انصراف از مسابقه تلقی میشه ولی باید کار رو قبل از مهمانی تحویل بدن راه در رو نیست و جهت اطلاع باید بگم گروه منم تو این مسابقه هست خوب بسم الله. همه بلند شدن گروه خودش رو پیدا کردن و رفتن ولی خدا وکیلی یک صحنه احساس کردم که تو مدرسه نشستم و الان صف اول مهر بود تا کلاساشون رو مشخص کنم که الان تموم شده و بچه هارو دارم میفرستم سر کلاسشون؛ هستی داشت به جمعی که از در بیرون میرفت نگاه می‌کرد جوری که انگار دنبال کسی میگرده بعد به تابلو اسامی بعدش بلافاصله بلند شد و رفت سمت خانم توکلی که داشت دنبال اسم خودش می گشت و زمانیکه خواست بره که هستی رفت در گوشش چیزی گفت رفت بیرون خانم توکلی هم با لبی خندون همراهش رفت بیرون. - معین اینم از خواهرت، از فردا هروز میاد اینجا، نگاه چه جوری داره دوست پیدا میکنه، اگه نمی‌شناختمش و این رفتارش رو میدیم می‌گفتم با خانم توکلی نسبت داره، انگار نه انگار که برای دیدن داداشش اومده تو رو اصلا فراموش کرد رفت.  خندم گرفت از حرف محمد در جوابش: - دیگه خیالش راحت شده که داداش مشهد هست و هر زمان که بخواد میتونه بیاد دیدنش.  رفتیم بیرون که دیدم خانمی پشت میز منشی نشسته به سمتش رفتم: - سلام خوش آمدین قبلا منشی بودین؟ - بله  - خیلی خوب بازم برای اینکه اشتباهی پیش نیاد دوباره براتون میگم فقط همین یک سری هم بیشتر توضیح نمیدم پس دقت کنین برای ارتباط با دفتر من گوشی رو بر میدارین کد صد و پنج رو میگیرین و زمانی که میخواین با دفتر آقای جانغلی تماس بگیرین کد صد و شیش رو میگیرن اگر هم کسی تماس گرفت فامیلشون رو میپرسین بعد کد اتاق من رو میگیرن در صورت تایید من دکمه ستاره رو میزنین و خداحافظی میکنین تلفن رو قطع میکنین در صورتی که من تایید ندادم که دکمه مربع رو میزنین و از مخاطب خودتون عضر خواهی کرده و شماره تماسشون رو میگیرین میگین در اسرع وقت باهشون تماس میگیرم و تلفن رو قطع میکنین برای آقای جانغلی هم همین طور و در صورتی که پیش بقیه تو اتاق کار بودم بدونین هیچ تلفنی جواب نمیدم مگر ضرروی بود فهمیدین؟ - چشم، متوجه شدم. - خانمی که کنار من تو جلسه نشسته بود رو ندیدین کجا رفت؟ - با یه خانمی که همراشون بود رفتن تو دفترتون خواستم جلوشون رو بگیرم ولی فرمودن که خواهر شما هستن و مشکلی نیست. - باشه ممنونم؛ (رو کردم به محمد) آقای جانغلی شما برین داخل اتاق کار مشغول بشین منم بعد از رفتن هستی میام باشه؟ - باشه پسر برو. رفتم تو اتاقم که دیدم خانم توکلی با هستی دارن دل میدن قلوه میگیرن منم با لبخند جوری که بحثشون بهم نخوره متوجه من نشن از پشت سرشون رفتم نشستم پشت میز وقتی نشستم صندلیم یک غریژ خیلی ریزی کرد ولی متوجه شدم اصلا حواسشون به من نیست هنوز دارن صحبت می‌کردن هستی داشت خاطرات بچگی مون رو به خانم توکلی می‌گفت منم با دهن باز داشتم به هستی نگاه می کردم واقعا تو کار این هستی موندم هم هر کسی رو می‌بینه شروع می‌کنه به حرف زدن دیگه نگاه نمی‌کنه باید این حرف رو بزنه یا نه اصلا شخصی که باهاش حرف می زنه از خودمونه یا غریبه هستش؛ مشغول کار شدم ولی فکرم جای این دوتا بود که یکهو دیدم داره خاطره دعوای بین من و عباسی بود برای خانم توکلی تعریف می‌کرد که سرفه ای مسلحتی کردم که تازه خانم توکلی متوجه من شد هستی که متوجه نگاه خشک شده خانم توکلی شده بود برگشت به من نگاه کرد. - عه سلام داداشی تو کی اومدی اینجا که ما متوجه نشدیم هنوزم مثل قدیم مثل جن اینور اونور میری. - شما خجالت نکش ادامه بده بابا بزار برسی از راه کله خانم توکلی رو خوردی دختر الان که بری خانم توکلی استفاء میده در میره؛ حاظرم شرط ببندم که الان خانم توکلی تو دلش داره هزار بار خدا رو شکر میکنه که من اومدم البته من یک ده دقیقه هست اومدم دارم کارام رو برسی میکنم ولی شما اینقدر غرق تعریف کردن بودین که متوجه من نشدین خانم توکلی از پر چونگی خواهر من ببخشید ولی چون نزدیک ده سال حرف نزده اینجوری داره پر چونگی می‌کنه وگرنه اگه کسی بهش رو نده خیلی کم حرف متین و خوش صحبت میشه اینو از من داداشش بشنوین ولی... ولی اگر کسی رو پیدا کنه که خیلی خوب بلد باشه گوش کنه، دیگه طرف باید تا سه ماه یک جا بشینه و به حرف این وروجک گوش کنه. - داداش چرا اینجوری میگی مگه واقعا من اینجوریم یعنی از تو توقع نداشتم این حرف رو بزنی اونم در مورد من که اینقدر طرفداریت رو می‌کردم!!. - هستی جان ساعت رو نگاه بعد حرف بزن من جلسه رو ساعت نه تموم کردم ولی الان چنده یک ربع به ده، بابا این گوش های خانم توکلی نیاز به استراحت داره بعدشم شما اومدی داداشت رو ببینی یا رغیب برای من بسازی سه ساعت دیگه می خوای بری من هنوز یک ساعت هم شما رو ندیدم خانم توکلی که همیشه اینجاست تازه پنجشنبه میتونی بیایی مهمونی ایشون رو ببینی هم گل مهمونی من باشی آخه مهمونی بدون تو مزه نمیده، ولی حیف که من از شنبه دانشگاه دارم وگرنه مهمونی رو مینداختم برای هفته دیگه که تو هم حضور داشته باشی. - مینداختی بازم فایده نداشت چون منم از شنبه دانشگام شروع میشه منم که مثل خودت خر خون تازشم رشته من از تو سخت تره تو تولید صفحات وب من مامایی بابا درسته من هنوز اول راهم هنوز تازه میخوام وارد دانشگاه بشم ولی خیلی استراب دارم - هستی چی گفتی چی قبول شدی؟ واقعا؟ کجا قبول شدی؟ شیرینیش کو؟ من که اینجوری قبول ندارم یک دقیقه صبر کن. شماره منشی رو گرفتم گفتم به محمد بیاد دفترم که محمد در زد اومد تو خانم توکلی هم داشت به ما نگاه میکرد. - محمد هستی تو دانشگاه رشته مامائی قبول شده اگه بخودش باشه شیرینی نمیده پس بپر برو شیرینی فروش مخصوص خودمون سه کیلو نارنجک و... و... و... و...؛ خانم توکلی شما چی میگین نارنجک با چی بگیریم که هستی تو خرج بیفته؟ نمیدونم برای چی از خانم توکلی پرسیدم ولی آب ریخته شده رو نمیشه جمع کرد حالا که حرفی زدم نمیشه پسش بگیرم. - من بگم؟ من چیکاره هستم که بگم چی بگیرین؟ تا اونجایی که من یادم میاد رئیس باید بگه کی باید چیکار کنه و کی چیکار نکنه - اولا از امروز شما جزو خانواده پردیس بام هستین و تو خانوده ما کسی رئیس نیست همه خواهر و برادر هم هستیم دوما دوست هستی که شدین و هم اینکه میدونم از این دو تا بادی در نمیاد هستی که میدونم هر چی ارزون باشه می‌خریده وقتی میخواد خرج کنه محمدم که دیوانست یک سری بهش سپردم بهش آبروم رو برد میخواستم برم دیدن مریض بیمارستان عجله داشتم بهش گقتم بره برام یک کیلو شیرینی بخره برام بیاره رفته بود شیرینی میکادو از اون مدلهایی که میبرن سر مزار خریده بود آورده بود منم که نگاه نکردم ببینم چی خریده ولی وقتی اونجا درش رو باز کردن از خجالت آب شدم برای همین تنها کسی که اینجا مونده شمایین -  خوب پس بهتره شیرینی خشک بخرین که در صورتی که یک نفر شیرینی تر دوست نداشت حداقل یک شیرینی خشک بخوره بی نسیب نمونه. راست میگه ها منکه هنوز سلیقه هیچ کدوم رو از کارمندای جدید رو نمیدونستم پس بهترین گزینه همین بود رو به محمد: - بجنب فقط سری برو بیا که میخوایم بعد از شیرینی قبولی دانشگاه هستی خانم مشغول شیم هستی هم باید امروز کمک کنه چون به سلیقه هستی اطمینان دارم اگه دیر کنی هستی میپره و احتمالا جایزه هم میپره فقط بجنب من هم تا اون موقع یک سرکشی به بچه ها میکنم. محمد رفت منم رفتم بیرون که دیدم سه نفر از آشپزخونه بیرون میومدن بهشون گفتم برین تو اتاق کار که منم الان میام تا کار رو شروع کنیم اونا رفتن منم با هستی و خانم توکلی رفتیم داخل محمد هم ده دقیقه بعد اومد دیدم دستش یک جعبه کوچیک بود. - این الان سه کیلویه؟ - نه این نیم کیلو؛ نیم کیلو، نیم کیلو تقسیم کردم کردم بردم دادم به هر طبقه که هی نخواییم بریم تعارف کاری کنیم البته خانم توسلی گفت به هستی خانم تبریک مخصوص برسونیم بابت قبولیش. - نه بابا ما یک بار دیدیم غیر از زمانی که سر کار نیستی فکرت کار کنه - حالا همچین میگی انگار الان صد ساله پیشمی ها خوبه کلا دو ماه برگشتی پیش خودمی البته باقی فکر بد نکنن منظورم اینجا تو شرکته بخدا این شبا میره خونه خودش منم میرم خونه خودم باور ندارین زنگ بزنین از مامان من بپرسین اینم شمارش. همه به حرف های محمد خندیدیم: - آها یکی دیگه از قوانینی که البته مکتوب نشده اینه که همیشه بخندیدن با خنده تمام کار ها با کیفیت و همیشه از قدیم هم گفتن خنده بر هر درد بی درمانی دواست خوب حالا شیرینیتون رو بخورین بریم سراغ کار که باقی طبقات کارشون رو شروع کردن ما نباید عقب بمونین اونم به دو دلیل اول اینکه گروه ما گروه سرپرست هست و دوما ما گروه عقب مونده ها که نیستیم گروه M&H هستیم اوکی. شیرینی رو برداشتیم و کار های دیروز رو باز کردیم و رو سیستم ها فرستادیم نقشه خودمون رو برای همه گفتیم همه توجه کردن بعضی ها هم پیشنهاداتی دادن که اعمال کردیم شروع کردیم تا ساعت پنچ همینجوری مشغول بودیم البته بقیه یکی در میون رفتن ناهار ولی من، محمد، هستی و خانم توکلی یکسره کار کردیم داشتم با محمد مشورت میکردم که برای ورودی چی بزنیم که صدای در اتاق همه رو به خودشون اورد با بفرمایید من در باز شد و بابا وارد اتاق شد که من به احترامش بلند شدم هستی همیطور ولی با این تفاوت که پرید بغل بابا من که جلوی همه خجالت نا محسوسی کشیدم و رو به همه. - آقایون و خانم ها ایشون پدر من و شخص اول این شرکت هستن که باعث بانی ثبت شرکت هستن و هر موقع ایشون اومدن من به احترام ایشون از سِمَت خود کناره گیری و سِمَت خودم رو به ایشون میدهم مثلا من پادشاه کل این سرزمینم. همه با تیکه آخر حرفم خندیدن البته یه چیز هم به پس کله من خورد که فهمیدم بابام بوده - خوب پس میبینم که با این گروه هم شوخی میکنی فقط حواست باشه باز مثل اون پسر جمشید تو گروهت نباشه که من حوصله آروم کردن تو یکی رو ندارم آقایون و خانم ها بهتون پیشنهاد میکنم اصلا رو مخ پسر من راه نرین از قوانین سر پیچی نکین چون آخرین نفر که اینکار رو کرد اگه من نرسیده بودم زنده نبود چون من میدونم این شازده پسر خودم رو حرفش خیلی تعصب داره و اگر کسی رو حرفش حرف بزنه یا برعکس حرفش رو عمل کنه اون موقعست که کارش به بیمارستان میفته چون من نیستم البته شاید بتونه محمد آرومش کنه البته جسارت نباشه آقا محمد شاید هم نتونی نمیدونم و یک چیز به خانوم  های عزیز لطفا، تکرار میکنم لطفا در زمان اعصبانی بودن پسر من دور بر ایشون نگردین وگرنه نفرین یک پدر و خواهر پشت سرتونه سری پیش خیلی خوب داشتیم کار میکردیم ولی یک خانم که نفهمیدم کی بود رو اعصاب ایشون راه رفت ما از دیدن ایشون چند سال محروم شدیم فرار کرد رفت بندرعباس خوب نمیخوام سرتون رو بدرد بیارم و از کار بندازمتون برای همین هستی بابا پاشو بریم که مامانت مارو کشت از بس زنگ زد گفت هستی هنوز نیومده مگر وقتی بهت زنگ زدم نگفتم من نمیتونم بیام بریم خونه و قرار بر این شد که جنابعالی ساعت دو بری خونه الان ساعت پنج شده شما هنوز اینجایی؟  با رفتن هستی منم دیگه متوجه خستگی بسیار زیادمم شدم که حتی وقت ناهار هم متوجه نشدم بلند شدم رفتم سراغ محمد گفتم - من دیگه میرم امروز خیلی خسته شدم تو بیبین اگه بچه ها خستن بفرست برن به طبقه های دیگه هم برو و گزارش کار رو بگیر بگو برای امروز کافیه من میرم وگرنه معلوم نیست سالم برسم خونه فعلا خداسعدی. - باشه برو ولی مواظب خودت باش خدا شیرازی. خندیدم رو به همه خداحافظی کردم رفتم پایین ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم که همنون لحظه خانم توکلی اومد بیرون دیدم پیاده داره میره رفتم نزدیک بوق زدم که متوجه من شد پیاده شدم: - سلامی دوباره بفرمایید ماشین ندارین؟ اگه ندارین برسونمتون؟ - نه ممنونم خودم میرم ماشین رو گذاشتم تعمیر گاه که سپرش رو عوض کنه. - اولا خواهش نکردم که دستور دادم دوما من دوست ندارم کارکنان من زمانی ماشینشون به دست من خراب شده سوار تاکسی یا اتوبوس بشن، بعد از اون چه فرقی میکننه من میخوام برم خونه از الان هم زوده پس بهتره یکم وقت تلف کنم حالا چه فرقی برای من میکنه که شما رو برسونم تا یکم عذاب وجدانم بخوابه یا برم تو شهر دور دور کنم. خانم توکلی یک نگاه کرد به سر و ته کوچه کرد اومد سوار شد منم نشستم راه افتادم رفتم به آدرسی که داخل پروندش نوشته بود، نشسته بود تو فکر بود که حرف رو من شروع کردم: - خانم توکلی ببخشید فضولی میکنم چرا فکر میکنم شما هم مثل من یک غم نشسته آیا واقعا اینجوریه یا من خیالاتی شدم؟ - درست حس کردین من یک غم تو دلم نشسته اونم اینه که من تو سال گذشته مادربزرگم که خیلی دوسش داشتم رو از دست دادم غم خیلی بزرگی برای من بود جوری که یک هفته تو خونه تو اتاقم خودم رو زندونی کردم؛ خیلی با خودم فکر کردم، خیلی با خودم کلنجار رفتم، حتی یک بار تا مرز خود کوشی رفتم ولی یاد خدا مانع این کارم شد، یاد اینکه ممکنه الان مادربزرگم الان اینجا باشه داره با ناراحتی نگام میکنه پشیمون شدم؛ روز آخر وقتی خوابیدم تو خواب دیدمش خیلی خوشکل شده بود قشنگ یادمه کنار بابابزرگم وایستاده بود رفتم پیشش اول ناراحت بود فهمیدم برای چی ازش عزر خواهی کردم و قول دادم دیگه به این چیزا فکر نکنم اونم خندون شد بعدش به من گفت که بس کنم به روزگار اولم برگردم منم قول دادم روز بعد وقتی اومدم بیرون مامانم خیلی خوشحال شده بود که من از اتاقم بیرون اومدم بعد از چهلم مادربزرگم رو به مامانم گفتم میخوام برم سر کار اول باهام مخالفت کرد ولی وقتی بابا صحبت کردم بابا مامان رو راضی کرد و بعد از یک هفته تو یک اداره به عنوان طراح صفحات وب کار کردم که پسر صاحب شرکت خیلی بد نظر بود حتی یک سری اومده بود جلوی همه کارمندا کارتی که روش شماره شخصیش رو نوشته بود رو داد به من گفت هر وقت سرم خلوت شد بهش زنگ بزنم بعد از اونم هر وقت بهم نگاه میکرد من چندشم میشد حتی همین الان هم که بهش فکر میکنم تنم میلرزه بعد از دور روز که به همون منوال گذشت من حتی بهش یک بار هم زنگ نزدم یک روز اومد جلو گفت که یا باهاش دوست میشم یا اینکه کاری میکنه که به طرزی خیلی بی آبرو از اونجا بیرونم کنند که حتی تو شرکتی که بدرد لا جرز دیوار بخوره هم بهت کار ندن ولی من بهش جواب رد دادم که فرداش دیدم هر کسی یک جوری داره منو نگاه میکنن بعد رفتم برم داخل اتاقم که منشی شرکت گفت که مدیر عامل کارم داره وقتی رفتم داخل اتاق مدیر عامل شرکت بهم گفت از همین الان شما اخراجین هر چی گفتم برای چی گفت برو بیرون وقتی از اتاق بیرون اومدم از پچ پچ های بقیه فهمیدم رفته پسره بیشور پیش باباش گفته که من دارم دزدی میکنم و به من تهمت دزدی زد رفتم پیش استاد داستان رو برای اون تعریف کردم که با کمک اون جای شما رو پیدا کردم الانم که در خدمت شمایم نمیدونم برای چی به شما اعتماد کردم و همه چی رو گفتم فقط میدونم یک حسی بهم میگه میتونم بهتون اعتماد کنم ولی ازتون خواهش میکنم که به کسی این موضوع رو نگین و پیش خودمون بمونه. - باشه پیش من میمونه، حالا هم برای سر به سر شدنمون منم یک داستانی رو میخوام بگم، یادتونه روز اول در مورد من گفتین که برای تحصیل رفتم شهرستان امروزم فهمیدی که رفتم بندرعباس دلیلش این بود که من تو سن هیجده سالگی عاشق شدم عاشق دختر عموم شدم یادته صبح بابام گفت مواظب باش که مثل آدمای جمشید شکل تو شرکتت راه پیدا نکنن به خاطر این بود یا زمانیکه هستی میخواست یک داستان دیگه تعریف کنه من سرفه کردم داستان جمشیدی بود؛ که اون اوایل که شرکت رو میخواستیم افتتاح کنیم بابا برای این خبر رو به خانواده بده خانواده مارو با عموم راهی شمال کرد تو راه بودیم که فهمیدم این عباسی که من می‌شناسم دوست پسر عشقم شده منم چون اونو می‌شناختم و میدونستم پسر درستی نیست تا اون موقع سر خیلی از دخترا رو شیره مالیده جلوی اون باهاش تماس گرفتم و به دختر عموم فهموندم که چه جور آدمیه و تو همون زمان که تو مسافرت بودیم اخراجش کردم به صورت خیلی واضح عشقم رو بهش گفتم ولی اون به شوخی گرفت تو اون مسافرت کُلش رو فکر میکردم چرا دختر عموم حرفم رو به شوخی گرفت تا اینکه برگشتیم به پدرم گفتم جلوی عموم بهش بگه هم برای آموزش هم برای کارورزی بیاد شرکت ما اونم از اجبار و از روی اینکه روی پدرم رو زمین نزنه اومد قشنگ استفادشو از من کرد آخرشم یک روز به من گفت داره میره....؛ داره میره پاریس اون روز  من حالم خیلی بد شده بود جوری که نفهمیدم کی از شهر بیرون زدم کی رسیدم سبزوار فقط زمانی به خودم اومدم که افسر جلوم رو گرفت گفت نزدیک دویست تا سرعت داشتین یک مبلغی جریمه کرد بعدشم که فهمیدم فشار مادربزرگم بالا بوده و دروغی که به افسر گفتم خود به خود به واقعیت تبدیل شده اخه برای اینکه ماشین رو نخوابونه فقط به فکرم رسید بگم یکی از آشنایامون تو بیمارستان باید خیلی سریع خودم رو بهش برسونم؛ خیلی خوشحال شدم البته از اینکه مادربزرگم تو بیمارستان بود باز نگران شدم رفتم بیمارستان که فهمیدم چیز خواصی نبوده روز بعد مرخص میشه همون شب مینا بهم زنگ زد و گفت که داره میره ازم خداحافظی کرد گفت که فراموشش کنم بعد از دو سال هم بهم خبر دادن که اونجا ازدواج کرده منم که میدونستم به زن شوهر دار فکر کردن درست نیست تمام سعیم رو کردم که بهش فکر نکنم این شد که کار رو جدی گرفتم و با درس حواسم رو درس پرت کردم ولی جو مشهد خیلی برام سنگین شده بود هر جاش میرفتم یاد و خاطرات اون برام تدلی میشد دنبال بهانه ای گشتم که از مشهد برم که اون موقع بود که محمد به کمک من اومد؛ بعد از تعریف کردن داستانم براش اونم یک نقشه برام کشید که به بهانه اینکه با یکی از خانم های شرکت دعوام شده و جلوی بابا دعوا با محمد راه بندازیم یا باید اون رو اخراج کنیم یا من از اینجا میرم که محمد هم گفت اون اگه بره شرکت خیلی از مشتریاش رو از دست میده الان اخراجش نمیکنیم چند وقت دیگه که شرکت جا گرفت بعد؛ که من به این بهانهپ حرکت بلند شدم از مشهد رفتم با اینکه بعدا بابا فهمید اینا همش نقشه بوده ولی داستان واقعی که برای چی من قسط داشتم از مشهد برم نفهمید تا الانم فقط از این موضوع دو نفر خبر داشت یکیش محمد هستش و دیگریش هم خودم یکی دیگه هم امروز خبر دار شد اونم کسی نیست و از همون موقع از کلمه خداحافظ بدم اومده اگه دقت کرده باشی همیشه با کسیای که خودمونی هستم میگم خداسعدی و حالا منم مثل شما ازتون خواهش میکنم که این داستان رو نزد خودتون نگه دارین به کسی نگین حتی به هستی اصلا مخصوصا هستی که هرچی به اون بگین انگار به کل ایران گفتین به غیر از کسایی که بهشون دسترسی نداره والا تو خانواده ما یک راه به غیر از اخبار سراسری هست که از اخبار اطلاع پیدا کنیم اونم خبر گزاری هستی غلامی شماره تماس فلان حالا بزارین چهار تا خبر از شما بگیره وقتی کل ایران خبر داشت تنها کسی که خبر نداشت خودتون بودین متوجه حرفم میشین بفرمایین این خونتون ببخشید اینقدر حرف زدم هرچی باشم منم مثل هستی هستم وقتی یکی رو برای درد دل پیدا کنم برای کم کردن وزن این دل سنگین لحضه ای درنگ نمیکنم. برگشتم دیدم خانم توکلی داره به من نگاه میکنه با دهنی باز که یک لبخند زدم رو بهش گفتم: - خانم توکلی ببندین زنبور میاد نیش میزنه ها از من گفتن بود، بعدشم کجای حرف من تعجب انگیز بود که با تعجب به من نگاه میکنین؟ - هیچی فقط باورم نمیشد داستانی که ته دلتونه که باعث میشه تو قهقه هاتونم با صدایی مثل گریه کردن باشه همچین چیزی باشه داستان زندگی من در مقابل داستان من چیزی نیست. - کجاشو دیدیدن من تازه دارم سعی میکنم بشم شبیه اون معینی که ده سال پیش بود اگه تا پارسال من رو میدیدین با جنازه هیچ فرقی نداشتم وقتی اسم مینا رو میشنیدم یادش می افتادم گریه میکردم حالا بیخیال نگاه اینا رو نگفتم که برای من ترحم کنی بلکه بهت گفتم تا بدونی کسایی هستن که حال روزشون از شما بدتره، من فقط یک مدلش هستم وای به حال اون بدبخت بیچاره های که نه پول دارن که بخوان عذا بگیرن؛ خودتو بزار جای اونا اونموقع میفهمی غم چیه حالا برو خونتون لیست اسامی که میخوایی برای پس فردا دعوت کنی بنویس اما تنها نمیتونی بیای چون مهمونی های من همیشه بیرون از شهره تو ویلای اون آخرای طرقبه هستش، آها من باید برم برای جای این جشن جا رزو کنم که باز خراب نشه. اجازه میدین؟ - ممنونم از اینکه منو رسوندین و ممنونم که به فکر من هستین به قول هستی خدا عطار. - اولا وظیفه من بود که برسونمتون دوما من به فکر تمام خانوادم هستم حتی حاظرم جونم هم بهشون بدم البته قسمت جون رو فقط به وی آی پی هاشون و قسمت آخر خدا سعدی. راه افتادم نمیدونم چرا وقتی خانم توکلی لبخند میزنه یا میخنده برای منم لحظه شادی آوری هست منم میخوام بخندم رفتم ویلا رو رزو کردم رفتم خونه گرفتم خونه خوابیدم.
    • رفتم سمت سارا و غزل که حسابی خشکل شده بودن،اوناهم همون لباسارو گرفتن و رفتیم واسه انتخاب کفش.رفتم سمت کفشها و داشتم نگاه میکردم که چشمم خورد به یه جفت کفش پاشنه بلند طلایی،آره خودشه این به لباسم میاد. همونو برداشتم و خواستم برم که دستم کشیده شد سمت لباسای مردونه.سرمو بلندکردم دیدم پارسا. با حرص از بین دندوناش غرید:من اینجــــام توهم هرجا میری باغزل یا سارا برو دارن دنبالت میگردن.برو پیش اونا بجای این که وایسادی اینجا و پسرا دارن با نگاهشون قورتت میدن. از یه جایی ناراحت شدم از طرز حرف زدنش از یه جایی هم خوشحال شدم واسه غیرتی شدنش.آخ چه حالی میداد پارسا غیرتی بشه،واسه همین یه لبخندزدم و رفتم سمت بچها.با غزل و ساراهم رفتیم واسشون کفش انتخاب کردیم.بعدش رفتیم حساب کردیمو سوار ماشین شدیم و پارسا بردمون سمت خونه. پارسا توراه اصلا حرفی نزد فقط اخماش توهم بود.رسیدیم در ساختمون سارا و غزل زودتر پیاده شدن و وسایل و بردن قراربود بیان خونه ی ما و آماده بشن. به پارسا نگاه کردم و دهن باز کردم و گفتم:پارســــ.... بین حرفم پرید و گفت:هیــــــــــس!ســـــاکت!فقط ساکت،هیچی نگو،پیاده شـــــــو!! بغضم گرفت،دره ماشینو باز کردمو پیاده شدم خواستم درو ببندم که صداشو شنیدم:آماده شدی زنگ بزن. بعدشم گازو گرفت و رفت. بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن.غزل و سارا که روی پله ها منتظر من بودن با دیدنم اومدن سمتم. غزل:قربونت برم چرا گریه میکنی آخه؟ –دیدین چجوری باهام رفتار کرد اصلا انگار یه آدم دیگه بود،تحمل این همه سرد بودنشو ندارم. سارا:خب مانیا بهش حق بده،اونم مرده غیرت داره بذار یکم بگذره حالش بهتر میشه. –باشه. دیگه چیزی نگفتیم و رفتیم تو خونه و اتاق من.تصمیم گرفتم بذارمش به حال خودش تا اروم تر بشه.بعد چندقه در اتاق باز شدو تانیا هم اومد داخل میدونستم الان باهم قهره.رفت سمت غزل و سارا سلام کرد و نشست پیششون. یه نگاهی بهش کردم و گفتم:منم که اینجا برگ چغندرم دیگه؟؟ تانیا نگام کردو گفت:حرف نزن بخدا میکشمت چرا نیومدی دنبالم؟؟ رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم:قربونت نمیدونی چیشد که،بخدا پارسا باهم از صبح تاحالا قهره. تانیا که میدونستم فضولیش الان گل میکنه پرسید:چرا آخه؟؟ همه رو براش توضیح دادم از عصر تا الان. –خب دیگه بلندشین تا آماده بشیم. تانیا براخودش یه لباس صورتی چرک کوتاه گرفته بود. بعد چندمین همه آماده بودیم و منتظر پارسا بودیم تا بیاد.حسابی خشکل شده بودیم.من موهامو جمع کردم بالا و چندتاری از کنار گوشم گذاشتم پایین وچندتاری هم توی صورتم،یه خط چشم خشکل بالای چشمم کشیدم،یه رژ قرمزم زدم که لبامو برجسته تر نشون میداد.فک کنم پارسا باز اخماش بره توهم،آخه از رژ قرمز بدش میومد. بچهاهم حسابی خشکل شده بودن.پارسا اس داد که پایین منتظره. –بچها بریم پارسا اومده. غزل:مانیا،مانی هم میاد ببین آماده شده یا نه. سارا:یه چیزی بگم؟؟ منو غزل و تانیا باهم:بگــــــو؟! سارا:آرمینم میاد. –همینو کم داشتیم. سارا:به من چه اصلا اون خودش از قبل دعوت شده بود. غزل:اهان. تانیا:منم یچیزی بگم؟ –دیگه چی؟؟ تانیا:به حسامم گفتم واسه ۱۰دقیقه میاد و میره. –نــــــــــــــــــــــــــــه!!!؟ تانیا:آره. –خاک تو مخ همتون،حالا اشکال نداره بیایین بریم. هممون یه مانتوی بلند پوشیدیم رو لباسامون و از اتاق زدیم بیرون.مامان و بابا داشتن تی وی میدیدن.رفتم سمتشون و صورت هردوشون و بوسیدم و گفتم:عشقای من چطورن؟؟ مامان:قربون دخترم برم که سالی یه بار میبینمشون. بابا:دخترای بابا چرا اینقدر خشکل کردن؟؟ –میخواییم با بچها و مانی بریم جشن یکی از دوستای پارسا. تانیا:دختر از سنت خجالت بکش چقدر لوسی تو اخه؟؟ –هرچی باشه از تو کوچیک ترم.خخخخ همه زدن زیر خنده. بابا:دخترمو اذییت نکنین وگرنه با من طرفین. نگاه کردم به تانیا و زبون براش دراوردم. –مامان پس مانی کجاست؟ مامان:تو اتاقشه داره اماده میشه. –میرم ببینم اماده شده یانه. تا خواستم دراتاقشو بازکنم خودش اومد بیرون.وااااای چقد خشکل شده بود داداشیم،یه دست کت و شلوار طوسی پررنگ بایه پیرهن سفید و کروات طوسی هم رنپ لباسش. یه سوتی کشیدم و گفتم:اوه داداشو باش چه خشتیپ کرده،غزل باید حواست بهش باشه ها!! غزل سرشو انداخت پایین فک کنم خجالت کشید.
    • اونم حسابی غر زد که چرا نرفتم دنبالش. اصلا این پارسا چشه؟اصلا به من چه که اون پسره حرف زد؟ تو ماشین هیچ حرفی نزد ولی حسابی اخماش تو هم بود و یه دستشو میکشید تو موهاش.اصلا جرعت نداشتم حتی یه کلمه حرف بزنم. رسیدیم به فروشگاه و پیاده شدیم.سارا و غزل زودتر پیاده شدن و رفتن داخل،پارسا داشت میرفت که پا تند کردم و دستشو گرفتم و گفتم:پارسا....وایسا،چرا اینجوری میکنی اخه؟تقصیرمن چیه؟؟ پارسا برگشت و تو چشام نگاه کردو گفت:هیـــــــــــــــس.!!هیچـــی نگو مانـــیا وگرنه همـــــــه ی داغ و دلمو سر تو خالی میکنم،فقط ساکـــــــــــت!!! پارسا رفت داخل،اشک تو چشام جمع شد،یه قطره اشک از چشمم سر خورد و افتاد پایین.با دست اشکامو پاک کردم و رفتم داخل. غزل و سارا صدام کردن و رفتم پیششون. غزل:مانیا ببین این لباسه چطوره؟؟ به لباس نگاه کردم یه پیرهن مشکی بلندبود که دکلته بود و روی بالاتنش خیلی کارشده بود و پایینشم حریر بود. –خیــــــلی خشکله،برو پروش کن. غزل رفت و چشمم خورد به پیرهن سبز روشن خشکل،این حتما به سارا میومد چون چشماش سبز بود. صداش کردم:سارا اینو ببین فک کنم خیلی بهت بیاد. سارا:وااای از کجا پیداش کردی،خیلی خشکله. لباسو بهش دادم تا پرو کنه.حالا داشتم دنبال لباس برا خودم میگشتم،یه لباس دیدم که سفید بود و یه کمربند طلایی سرش بود،بالاتنش تاپ گردنی بود.خیــــلی خشکل بود،تا بالای زانوم بود خداکنه پارسا قبول کنه.بهش اشاره کردم تا بیاد،اومدسمتم و چشم دوخت بهم تا حرف بزنم. –اوم....چیزه...پارسا این چطوره؟؟ یه نگاه به لباس کردو یه نگاه به من،اخماشو کشید توهم و گفت:مثلا اینو میخوای کجـــا بپوشی؟؟؟ اروم گفتم:واسه مهمونی امشب. پارسا:مگه من بهت نگفتم مهمونی مختلطه هــــــا؟بنظــر خودت این واسه مهمونی امشب مناسبه؟؟! –دوسش دارم خب! پارسا:یه بار گفتم نـــه اعصابمو خورد نکن دیگه،یه لباس دیگه بردار. خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت و یه لباس گرفت سمتم،تقریبا شبیه همون بود ولی بلند بود تا پایین پام،بالا تنش دوبنده بود چه عجب به اینا گیر نداد.؟ رو کرد سمتم و گفت:همینو برمیداری،یه شالم مینـــــدازی رو شونه هات فهمیدی؟؟ منم مثل همی بچه حرف گوش کنا گفتم:چشم!  
    • پارت24/ به ظاهر مشغول درست کردن چای شدم اما تمام حواسم به اونها بود. بعد از اینکه هردو نشستند پرهام لبخند زد و گفت- شیما گفت شما ازهمکارای شقایق هستین درسته؟ آرمان- بله...من و شقایق خیلی ساله که همدیگرو میشناسیم و دوستهای خیلی نزدیکی هستیم. پرهام- که اینطور و بعد همونطور که سرش رو تکون میداد نگاهی به من انداخت که از نظرم دور نموند....نگاهی که پراز نفرت و خشم بود. دقایقی بعد به همراه سینی چای از آشپزخونه خارج شدم و به سمتشون رفتم، بعد از اینکه به هردو چای تعارف کردم درکنار پرهام نشستم. آرمان نگاهم کرد و با چهره ایی که غم به خوبی توش موج می زد، گفت- ببخشید که مزاحمتون شدم. میخواستم حرفی بزنم که پرهام به سرعت گفت- نه خواهش میکنم شما مراحمین. دوباره بمن نگاه کردو درحالیکه مردد بود گفت- راستش...من در مورد شقایق از آزیتا شنیدم... حتما به شما گفته که ما چقدر بهم نزدیک بودیم....میخواستم بدونم دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟چطور اینجوری شد؟ با چهره ی درهم بهش خیره شدم خیلی دلم میخواست همون لحظه میتونستم بهش بگم که من خود شقایق هستم ولی افسوس که نمیتونستم. بعد از اینکه حرفش تموم شد پرهام یه تای ابروشو بالابردو نگاه خیره ایی بهم انداخت منم لحظه ایی نگاهش کردمو  دوباره رو به آرمان گفتم- گفتنش برای منم خیلی سخته...یعنی اصلا نمیدونم چطور این موضوع رو توضیح بدم چون واقعا خجالت میکشم.... ناگهان پرهام حرفمو قعط کردو گفت- خجالت کشیدن نداره عزیزم بالاخره این اتفاقیه که افتاده! و بعد رو به آرمان خونسردانه گفت- بله آقای سرافراز این حقیقت داره که شقایق با پسرعمه اش درست روز عروسی ما از خونه اشون فرار کردند...ظاهراً خیلی وقت بود که باهم ارتباط داشتند و بهم علاقه مند بودند...شما که دوست صمیمی اش بودین چطور اینو نمیدونستین؟ با اخمهای درهم کشیده به پرهام خیره شدم...دندوناموروی هم فشردم...چرا راجب من اینطوری حرف میزد؟ اونکه در مورد من همچی رو میدونست! خیلی عصبی شدم. آرمان با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و گفت- نه...اینو نمی دونستم. سکوت سنگینی برقرار شد اون لحظه فقط از پرهام عصبی بودم دلم میخواست سرش رو از تنش جدا کنم...با خشم نگاهش میکردم اون هم خونسردانه چاییشو برداشت و همونطور که میخواست بخوره رو به آرمان گفت- چاییتونو بخورین...ما همه از این اتفاق شکه شدیم اما چیکار میشه کرد؟ اونا همدیگرو دوست داشتند و عشقشون از هرچیزی براشون مهم تر بود. اون سری تکون دادو به سختی چاییشو برداشت احساس میکردم بغض کرده و میخواست گریه کنه با دیدن این حالش دلم گرفت و بیشتر از قبل پریشون شدم. به سرعت چاییشو خورد و نگاهم کرد- ازش خبری دارین؟ بهتون زنگ زده؟ اون لحظه بسختی داشتم مقاومت میکردم که اشکهام جاری نشه...نفس عمیقی کشیدم تا بخودم مسلط باشم و بعد گفتم- بله بهم زنگ زد...حالش خوبه! با ناراحتی سری تکون دادو همونطور که بلند میشد گفت- بیشتر از این مزاحمتون نمیشم... بااجازتون رفع زحمت میکنم. من و پرهام هردو بلند شدیم و بعد پرهام همونطور که همراهش به سمت درخروجی میرفت گفت- خیلی خوش اومدین آقای سرافراز...بازهم تشریف بیارین. آرمان- ممنونم مزاحمتون میشم خدانگهدار پرهام- خداحافظ. و بعد درو بست و بسمتم برگشت...خیره خیره نگاهم میکرد منم بی اختیار بهش خیره شدم اما با اخمهای درهم کشیده و نفرتی که بخاطر حرفهاش توی صورتم نشسته بود. لحظاتی بهم خیره بودیم تا اینکه گفت- چیه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ با خشم گفتم- دارم به این فکرمیکنم که چطور روزهای اول با خودم خیال کردم تو مرد ایده آلی هستی و شیما اشتباه کرد که تورو انتخاب نکرد اما حالا میفهمم که واقعا ارزشش رو نداشتی! اینو که شنید با خشم به سمتم اومد راستش اون لحظه ترسیدم اما تکون نخوردم، درست روبروم ایستادو انگشت اشاره اش رو بلند کردو گفت- مراقب حرف زدنت باش...اونی که ارزش هیچی رو نداره تو و خواهرخیانت کارتی...با این بیچاره هم بازی کردی آره؟ معلوم بود بهت علاقه داره اما اون احمق نمیدونست که تو ارزش این علاقه رو نداری....منو با خودتو اون خواهرت مقایسه نکن. اینو گفتو ازم دور شد...حس کردم از شدت عصبانیت دود از سرم بلند میشه...اون که همچین آدمی نبود چطور به این هیولا تبدیل شد؟...نه... شایدحق داره، کاری که شیما باهاش کرد قابل بخشش نیست اما آخه چرا من؟ چرا من باید تقاصش رو پس بدم؟...اون شب خیال میکردم دارم فداکاری بزرگی رو در حق خواهرم میکنم اما اگه میدونستم قراره اینجوری شه هیچوقت دست به اون کار نمیزدم...ای کاش زمان به عقب برمیگشت.
    • سراب رد پای تو فصل نوزده/قسمت ۱۲۲
      مانده ام چرا تمام تلاش هایم برای زندگی کردن جواب معکوس می دهد و هربار دست خالی و شکسته تر به اجبار , زندگی را زندگی می کنم.پدرم روی زمین خوابیده است و هنوز دستش را از روی قلبش برنداشته.زری و امیر مشغول جر و بحث هستند و مادرم دامن, دامن اشک می ریزد و با مشت به سینه اش می کوبد و نفرینم می کند. کنار پدرم می نشینم و سرش را روی زانویم می گذارم. برای بار اول است که رویش را از من بر می گرداند.قطره اشکش پایم را خیس می کند 
      _تو چی کار کردی لیلا؟ اعتیاد؟ اینا چی میگن؟
      پیشانی اش را می بوسم. آنقدر غم در دلم جمع شده است که نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم.
      _به خدا من پاک شدم بابا.مزخرف می گن.
      علی به  روی عسلی کنار دستش, مشت محکمی می کوبد و با پوزخند به مادرم می گوید:
      _بفرما تحویول بگیر. سرکار خانم پاک شدن . ازش بپرس ببین جایزه چی دوست داره واسش بخریم؟
      مادرم چنگی به صورتش می زند و صدای ناله اش بلند می شود.
      _آخ, خدا, آخ خدا! منو بکش راحتم کن.به خدا شیرمو حرومت کردم لیلا.الهی خدا از روی زمین ورت داره که با آبرومون بازی کردی. 
      تا به خودم بیایم به سمتم حمله می کند و یقه تیشرتم را چنگ می زند و فریاد می کشد.
      _آخه بی حیای بی همه چیز تو مگه شوهر نداشتی که رفتی صیغه یکی دیگه شدی؟ 
      هجوم این همه درد و این نگاه های سنگین بر قلبم, اشکم را روان کرده. دیگر جایی برای راز پوشیدن باقی نمانده. مانی آخرین ضربه را به ریشه دلم زده است. لبهایم می لرزد و به زحمت ل**ب می زنم.
      _یک سال و نیمه طلاق گرفتم!
      . حرف که از دهانم بیرون می آید , خون به چشمان علی دویده می شود . به سمتم که حمله می کند, حمید جلوی او را می گیرد, مادرم را از روی زمین بلند می کند و پدرم رابه اتاق می برد .من اما همان جا چهار زانو به زمین میخ شده ام این بار امیر سمت علی می رود و شروع به گلایه می کند. 
      _علی آقا من روی شما یه جور دیگه حساب می کردم. زندگیم سر هیچ و پوچ داره تباه میشه. خودتون که دیدید زری با مادرم چطوری رفتار کرد. هرچی از دهنش در میاد بار من می کنه. این وسط گناه من چیه که شدم چوب دو سر طلا؟
      علی آنقدر عصبانی ست که پوف بلندی می کشد و سینه به سینه امیر می ایستد. با پشت دست آرام به سینه او می کوبد و با کنایه جواب امیر را می دهد.
      _منم چون یه جور دیگه روم حساب می کردی , دهنمو گل گرفتم که ننت بشین ه اینجا و لیچار بار کس و کارم کنه! 
      امیر دستش را مشت می کند و دندانهایش را بر هم می ساید. 
      _بفرما لیلا خانم. این بود جواب محبت های من؟ دنبال شوهر بودی چرا دوپایی پریدی وسط زندگی من؟ 
      دیگر تحمل سکوت را ندارم. من اینجا یک تنه, تنها محکوم این محکمه هستم. 
      _چی از جون می خواید که همتون مثل طلب کارها افتادید به جونم؟ خیلی ادعای مردونگیت میشه چرا نمیری یقه اون برادر از خدا بی خبرتو بگیری بگی چرا این بلا رو به روز من آورد؟
      امیر خنده عصبی سر می دهد و به سوی زری که سمیرا را در بغل گرفته و مشغول شیر دادن به اوست می رود. بازویش را چنگ می زند و فریاد می کشد. 
      _پاشو جمع کن بریم خونه!
      زری اشک هایش را پاک می کند, اما از جایش تکان نمی خورد.امیر دوباره فریاد می کشد. 
      _کری؟ گفتم پاشو بچه ها رو وردار بریم!
      زری هوار می کشد.
      _نمیام. نمیام. من دیگه پا توی اون خراب شده نمی ذارم.خودمو بچه ها اینجا می مونیم تا تکلیفمو روشن کنی.
      امیر سمت اتاق پا تند می کند . بچه ها هنوز جرات نکرده اند از آنجا بیرون بیایند. امیر دست سامی را می کشد و به سمت نشیمن هلش می دهد. سامی بغض دارد اما از ترسش آن را فرو می دهد و نگاه پر التماسش را به زری می دوزد. زری تند از جا بلند می شود و دست به کمر جلو امیر می ایستد.
      _چته؟چرا اینجوری می کنی؟
      امیر دست سامی را می کشد و همراه خودش به سمت در خروجی می برد.
      _ما می ریم خونه, خواستی بیا, نخواستی همین جا بمون تا توهم بشی یکی لنگه خواهرت!
      با رفتن امیر و شروع گریه های بلند زری و مامان , علی از کوره در می رود و در مقابل چشم بچه ها که با رفتن سامی ,پریشان از اتاق بیرون زده اند, به جانم می افتد و تن خسته ام را زیر بار مشت و لگد می گیرد.
      خودم را رها می کنم تا خودش را با ضرباتی که بر تنم می زند, آرام کند. دیگر نه مثل آن سالها امیدی برای زندگی دارم و نه حسی برای جنگیدن با تقدیر! شوری اشک و تلخی خون لبهایم را مزه, مزه می کنم و درد را به جان می خرم. اما در این میان صدایی کودکانه و حسی مردانه مرا از میان آن همه اندوه بیرون می کشد. چشمانم را کمی باز می کنم و کیاوش را می بینم که با لگد به پاهای علی میزند و بر سرش فریاد می کشد .
      _به چه حقی مامانمو می زنی؟
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • hipasos

      زندگی یه عینک خوش فرم میزنه رو چشمات؛ تا ببینی همه چیز اونقدر ساده که فکرشو میکنی نیست!
      ثنا بانو... حق گرفتنیه:)))
      کسی نمیاد حقتو تقدیمت کنه!
      این گذشت... ولی تو نگذر:)

      · 0 ارسال
    • nafas70  »  YeGaNeH

      سلام 
      می خواستم بپرسم خیلی طول میکشه رمان به تالار ویرایش منتقل شه؟ چند روزی هست رمانم تموم شده اما منتقل نشده! ممکنه مشکلی داشته باشه؟ ممنون میشم جواب بدید
      · 2 ارسال
    • parand2237  »  Z_khofteh

      سلام خوبی عزیزترینم؟
      نمیخوای به دلم رحمی بکنی و جواب بدی؟
      داره قلبم تیکه تیکه میشه.خب بیا بگو پرند احمق حالم خوبه.
      اشکم درومده.
      بابا نگرانتم.
      دارم دق میکنم
      · 0 ارسال
    • Yasi.

      ڱــــفت:ٺـــــــو ڪــہ بهــــش نمیــــــــرسی ݘــــرا تݪاش میڪنے؟؟؟
      ڱفــــتم:تـــــوهـــــــم آخرش میــــمیری پـــــــس ݘـــــرا زندڱـــــــے میڪنــــــــی؟¿؟!!
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    YeGaNeH
    YeGaNeH
    2,882 پست
    marjoosh
    marjoosh
    1,748 پست
    heliya-L
    heliya-L
    1,497 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    1,456 پست
    _Tiianara_
    _Tiianara_
    1,281 پست
    Gisoo
    Gisoo
    1,265 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    1,172 پست
    Lunatic
    Lunatic
    1,087 پست
    Ravi
    Ravi
    1,025 پست
    mahya619
    mahya619
    813 پست
    selin
    selin
    748 پست
    F.Ghorbaniniya
    F.Ghorbaniniya
    734 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    YeGaNeH
    YeGaNeH
    2,032 تاپیک
    Nazii_z
    Nazii_z
    328 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    181 تاپیک
    heliya-L
    heliya-L
    154 تاپیک
    paria80
    paria80
    152 تاپیک
    Wahid
    Wahid
    132 تاپیک
    amin555
    amin555
    111 تاپیک
    KIMIA
    KIMIA
    100 تاپیک
    _Tiianara_
    _Tiianara_
    93 تاپیک
    iranembberlin
    iranembberlin
    91 تاپیک
    zahra.sh
    zahra.sh
    81 تاپیک
    F.Ghorbaniniya
    F.Ghorbaniniya
    80 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      20,275
    • مجموع پست ها
      241,294
    • کل کاربران
      11,173
    • بیشترین آنلاین
      330
      04/06/97 05:46

    جدیدترین کاربر
    naemeh44
    تاریخ عضویت 16/07/97 12:20
  • متولدین این ماه

    کاربری برای نمایش وجود ندارد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×