رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,295 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,913 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,476 تاپیک
      14,264 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 21 تاپیک
      272 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,374 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 113 تاپیک
      170 ارسال
    2. 2,996 تاپیک
      3,760 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,257 تاپیک
      1,393 ارسال
    2. 166 تاپیک
      322 ارسال
    3. 254 تاپیک
      336 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 365 تاپیک
      825 ارسال
    2. 538 تاپیک
      809 ارسال
    3. 472 تاپیک
      648 ارسال
    4. 954 تاپیک
      42,243 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 692 تاپیک
      1,746 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
    4. 246 تاپیک
      330 ارسال
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 140 تاپیک
      193 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 233 تاپیک
      819 ارسال
    2. 2,300 تاپیک
      7,479 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,507 تاپیک
      9,057 ارسال
    3. 913 تاپیک
      126,811 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت 47
      سایه 
      دلیل این رفتارهاش رونمی فهمیدم ولی این که رومن غیرتی می شه خیلی به دلم می شینه  ،وقتی که بهش گفتم لباس هاروعلی واحسان خریدن می خواست دوباره دادوبیداد کنه که پشیمون شد ودق ودلیش رو سردرخالی کرد دروهمچین محکم بست که گوشام داشتن زنگ می زدن،وقتی لباس هایی که ساشا خریده بود رودیدخیلی بدشد داشتم ازخجالت اب می شدم  کاش بهش می گفتم ،  یادحرف چنددقیقه پیشش افتادم که گفت ؛می خواستم باهات نرم تررفتارکنم ولی خودت نمی زاری.یعنی چی شده بودکه انقدرمتحولش کرده بود؟!
        به ساعت نگاه کردم 9صبح بود، پاشدم رفتم براش صبحونه درست کردم اومدتوآشپزخونه اماحرفی نزد منم چیزی نگفتم سریع میزوچیدم و برگشتم اتاقم هنوز ازش خجالت می کشیدم وروم نمی شدباهاش چشم توچشم بشم.
      نمی دونم چقدرگذشت که صدای دراومد که یعنی رفته، پاشدم رفتم ظرف های صبحونه روشستم ومشغول ناهاردرست کردن شدم که صدای دروپشت بندش صدای خنده ی یه دختر
      _ساشا جونم اون لباس صورتی که خوشم اومده بود روبرام می خری؟
      _اره قربونت بشم.،الان بیابریم اتاق من 
      _کسی نیست؟؟
      _نه نیست 
      ودختره روبغل وانداخت روشونش دخترهی دادوبی دادمی کرد
      _ساشا....نکن من روبزارزمین 
      ساشاباحالت لوس
      _نمی خوام می خوام تااتاق همین طوری ببرمت .
      نمی دونم چراوقتی این ساشا رومی دیدم ویاحتی اسمش رومی شنیدم دست وپام می لرزید وتپش قلب می گرفتم ، رفتم پشت دیوارقایم شدم تامن رونبینن ،بایدیه جوری به ارمان خبرمی دادم که ساشا اینجاست. 
      بایدوقتی می رفتن تواتاق می رفتم ازتلفن تونشیمن زنگ می زدم  به ارمان  ،بعدازاین که مطمئن شدم رفتن تواتاق ااومدم بیرون ورفتم به سمت تلفن 
      گوشی روبراشتم وشماره ی ارمان روگرفتم عدد اخربودم که یکی تلفن رواز دستم کشید برگشتم  سمت شخص که بادیدن ساشا روبه روم اب دهنم روقورت دادم وزل زدم بهش انگار لمس شده بودم ،هیچ کاری نمی تونستم بکنم
      لعنتی فقط یه عددمونده بود
      _نه نه نه نه ....می خواستی چیکاربکنی ها 
      هارواومد توصورتم گفت 
      _می خواستی به ارمان خبربدی ،دیشب نشد باهم خوش بگذرونیم ولی الان که می تونیم
      اومد سمتم وبازوم روگرفت وکشید سریعبه خودم اومدم ویکی زدم بین پاهاش دستم روول کرد وافتاد زمین  ازدرد به خودش می پیچید.من همین طور داشتم نگاهش می کردم کسی نبود بهم بگه فرار کن احمق واسه چی وایسادی 
      _دختره ....کثافت تقاص این کارت روپس میدی. 
      بااین حرفش ازترس دویدم تواتاقم ودروقفل کردم رفتم سمت تلفن وشماره ی ارمان روگرفتم دوباره دستام می لرزید وروپاهام نمی تونستم وایسم دوباره این بغض لعنتی اومده بود؛ سراغم صدای ارمان توگوشی پیچید
       
    • پارت اول یک نفر باید باشد 
      خیالت را از بودن روزهای بد راحت کند
      آنقدر که
      وقتی نگاهت می‌کند و می‌گوید:
      "بیخیال، همه چیز درست می‌شود"
      لبخند بزنی و مطمئن باشی 
      وقتی او می‌گوید "می‌شود" 
      حتما می‌شود
      حتما! 
      با بی حوصلگی به سوال آخر دفترچه کنکور نگاه کردم، خدارو شکر اینم بلد نبودمو الکی رو هوا گزینه ی سه رو با مداد سیاه کردم، تمام حرصمو روش خالی کردم به حدی که نوک مداد شکست، همین که خواستم بلند شمو برگه هامو بدم به مراقب بهم اشاره کرد که فعلا بشینم سره جام، نشستمو چشمم افتاد به ساعت که هشتو نیم نشون میداد، خب به این نتیجه رسیدم که حق داشت برگه هارو ازم نگیره چون کنکور ساعت هشت شروع شده و من همش نیم ساعت به خودم زحمت دادم رو سوالا تمرکز کنمو یه جورایی تو پاسخگویی به صدو بیستا سوال تو نیم ساعت رکورد زدم، امسال دومین سالیه که دارم کنکورتجربی میدم و باید بگم که تا حالا یه خط درس به خاطرش نخوندم چون از اولم هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و به اصرار بابام انتخابش کردم، همین که دیپلممو گرفتمو گفتم میخوام کنکور هنر بدم باهام یه دعوای حسابی راه انداختو گفتن :  + یا پزشکی قبول میشیو مثل من دکتر میشی یا دیپلمه باقی میمونی و این شد که هم سره لج باهاش هم اینکه علاقه ای به پزشکی ندارم سوالای کنکورو با ده بیس سی چهل جواب میدم که درنیام، تاروزی برسه که بیخیالم بشه و بزاره برم دنبال عزیزه دلم هنر، با این وجود ازش هیچ کینه ای ندارمو اولینو آخریم عشقم تو دنیا خودشه.
      حالا تا وقتی برگه هارو ازم بگیرن یکم از خودم بگم : به نام خدا گلرو بیاتی هستم 20 ساله از تهران، تک فرزند آقای آراز بیاتی و خانوم گلرخ پیرنیا ، بابام متخصص مغزو اعصاب و مامانم هم صاحب یکی از مزون های لباس عروس لوکس تهرانه، منم راه بابامو هنوز ادامه ندادم و تو کار مدلینگ تشریف دارم، هفده سالم بود که یه روز سرزده رفتم مزون خاله گلنارم که مثل مادرم مزون داره اونم از نوع مجلسیش، که دیدم شوی لباس دارنو از شانس یکی از مدلاش روبه موت بودو من تو رودربایسی لباساشو کردم تنمو رفتم جلوی ملت راه رفتمو عشوه اومدم که مساوی شد با یه روزه معروف شدنم اونم توی اون سن کم، یه جورایی از بچگی کرم مدل شدنو تو وجودم داشتم عاشق این بودم روزی سی دست لباس عوض کنم یا یه عده مدام ازم عکس بگیرن.
      با وجود مخالفت های شدید بابام که همیشگیه به شرط اینکه این کار به درسم لطمه نزنه و بلاخره یه روز دکتر بشم رفتم تو این کار و واسه خودم در سطح دنیای مجازی و دنیای واقعی حسابی معروف شدم، تقریبا یه سالی میشه که منو دختر خالم شقایق با استفاده از مدرک کارشناسی طراحی و دوخت لباس که داره و الهی کوفتش بشه و به کمک خاله گلنار و مامانم یه مزون لباس مجلسی با برند آراگل زدیمو حسابی داریم پول پارو میکنیم.حالا چرا آراگل، چون بابام دلش میخواست اسمه منو بزاره آراگل، ترکیبی از اسم خودشو مامانم، ولی مامانم روزی که میخواستن اسم منو تو شناسنامم بزنن طبق معمول با بابام لج کردو گفت : -یا گلرو یا میرم خونه بابام  تو تمام این سال ها بابام وقتایی که باهم تنهاییم منو آراگل صدا میزنه و به خاطر همین این اسمو رو مزون گذاشتم، بماند که چقدر ذوق زده شدو اون روز کمتر بهم گیر داد که چرا درس نمیخونی.از نظرظاهری با بابام مو نمیزنم، چشمو ابروی مشکی، موهای مشکی، پوست سفید، قد بلند... -وقت تمومه پاسخ نامه و دفترچه سوالو تحویل بدین وا کی وقت تموم شد؟
      برگه هامو تحویل دادمو از حوزه امتحانی خارج شدم، با چشم دنبال بابام میگشتم که یهو یکی بغل گوشم گفت : - آراگل خانوم یه عکس باهام میگیری؟ با تعجب برگشتمو دیدم کسی نیست جز بابام که تو تغییر صدا استاده، با خنده گفتم : - عکس چیه؟ماچتم میکنم تا خواستم ماچش کنم اخم کردو دستمو گرفتو گفت : + یه همه طرفدارات ماچ میدی؟خجالت نمیکشی؟ لبمو گاز گرفتمو همونجوری که منو میبرد سمت ماشین گفتم : - به همشون که نه، اگه یه آقای خوشتیپ جذاب باشه، دکتر باشه از نوع مغزیش،، اصلیتش ترک باشه و اسمشم آراز باشه حالا یه ماچیشم میکنم خندیدو گفت : + بسه، من با این حرفا خر نمیشم سوار شو تو راه بگو ببینم کنکورتو چیکار کردی تا اینو گفت قلبم ریختو با استرس سوار ماشین شدم، همین که سوار شدو راه افتاد گفتم : - کنکورو قهوه ای کردم امسالم درنمیاد یهو زد رو ترمزو با داد گفت : + چی؟ با نهایت مظلومیت و مثل گربه ای یتیم نگاهش کردمو گفتم : - بابا جونم یا با مامان گلرخ یه طرحی بریزیدو یه بچه دیگه بیارید اون دکتر بشه به آرزوت برسی و بیخیال من بشی یا من همین جا کف خیابون میخوابم با ماشین از روم رد شو کلافه باز راه افتادو گفت :
    • #پارت46
      نمی دونم چرا انقدرعصبی شده بودم، تکونش دادم
      _بگو 
      سرش پایین بود بادستم چونش روگرفتم وسرش رواوردم بالا ،داشت گریه می کرد 
      _واسه چی گریه می کنی ؟
      بااین حرفم گریش شدت گرفت؛ وقتی گریه می کرداعصابم خورد می شودکلا رو گریه کردن زن ها حساس بودم چون یاد گریه های مامانم می افتادم؛بهش گفتم:
      _گریه نکن
      دادزدم
      _ دِبه جای گریه کردن جواب منوبده
      بادادی که من زدم گریش بنداومد
      _انقدرسخته بگی ها؟؟ساشا خریده نه؟
      بعدخودم جواب خودم دادم
      _معلومه که اون خریده بجزاون بیشرف کی همچین غلطی می کنه؟الان توچرااینجوری گریه می کنی
      _ ....ترسیدم خوب ،یهو داد زدی
      بااین حرفش اروم ترشدم
      _برای چی بهم نگفتی 
      _خجالت کشدم خوب
      خجالت کشیده ؟؟،به زورجلوی خندم روگرفته بودم .
      طبق عادتم شستم روکشیدم گوشه ی لبم وسرم روتکون دادم
      _ازاین به بعدهرچی لازم داشتی به خودم بگو ازهیچ ام خجالت نکش.
      همین طورکه سرش پایین بود گفت
      _باشه
      قرمزشده بود
      دیگه بهتربودبودبرم دستی به گردنم کشیدم خشک شده بودلامصب ..
      اومدم برم که یاده لباس هایی که توکمد بود افتادم برگشتم طرفش
      _بقیه لباساچی؟اوناروکی برات خریده بود
      _علی واحسان خریدن 
      اومدم دوباره دادوبیدادکنم که یاداین افتادم که گفت وقتی دادزدم ترسیده ،ازدررفتم بیرون ودق ودلیم روسره در،دراوردم 
      ومحکم کوبیدمش به هم ،رفتم تواتاقم  به ساعت مچیم نگاه کردم 9صبح رونشون می دادحتما بچه ها رفته بودن ،لباس هام روعوض کردم رفتم پایین دیدم سایه صبحونه درست کرده متوجه اومدنم شداماسرش روبالانیاورد، بافکراین که ازمن خجالت می کشه یه لبخندزدم . صبحونه خوردم وپاشدم زنگ زدم قفل ساز که ساعت2نیم که خودم هستم بیاد که قفل هاروعوض کنه تادیگه ساشانتونه بیاد خونه. سوارماشین شدم وضبط روروشن کردم امروز حالم خوب بود پس یه اهنگ شادروپلی کردم.  
    • #پارت_۹۲ " کریستین " با حرص گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم و گفتم : - لعنت بهت آیریس ! در همین حین نگاهم از توی آینه افتاد به کاتسیا که روی صندلی پشت نشونده بودمش و با اون چشمای خوشرنگ و متعجبش نگام میکرد و انگشت شستشو میمکید... ناخودآگاه خندم گرفت و عصبانیتم از بین رفت...لبخندی زدمو گفتم : - چیه چرا این طوری نگام میکنی؟ دستشو از توی دهنش دراورد و شروع کرد به دست زدن های ناهماهنگ و خندیدن...فکر میکرد دارم باهاش بازی میکنم ! برگشتم به پشت و دستمو دراز کردمو بعد از اینکه کمربندمو باز کردم برداشتمو روی پام نشوندمش‌...بلافاصله توجهش به فرمون ماشین جمع شد و دو دستی گرفتش...نگاهم روی حرکات بامزه و بچگانه و صداهای نامفهومی بود که درمیاورد ولی وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد ، هم اون و هم من نگاهمون رفت به طرف گوشیم که روی صندلی کمک راننده میلرزید... با دیدن اسم آیریس اخمامو کشیدم توی هم و گوشی رو برداشتمو تماس رو وصل کردم... - کدوم قبرستونی بودی آیریس؟ صداش بعد از کمی خش خش به گوشم رسید : + حرفتو بزن... پوزخندی زدمو گفتم : - این یعنی اعلام دشمنی؟ آیریس+ مگه ما باهم دوست بودیم؟ - معلومه که نه ولی انگار یادت رفته از بدشانسی زیاد جلوم سبز شدی ! آیریس+ باشه - یعنی چی که باشه؟ کجایی ؟ باید باهم حرف بزنیم آیریس+ درمورد چی اونوقت ؟ - درمورد رفتنمون به ... + همون اول گفتم که نمیام - آهان اونوقت من چی جوابتو دادم؟ آیریس+ رولند راه حلشو پیدا کرده ... باصدای بلندی داد زدم : + تو به اون پسره ی احمق همه چی رو گفتی؟ از صدای بلندم ، کاتسیا ترسید و شروع کرد به گریه کردن...تازه یادم افتاد که بچه ی بیچاره تو بغلمه و نباید یهو قاطی میکردم... آیریس بدون توجه به چیزی که گفته بودم از پشت خط گفت : + چیکارش کردی بچه رو ؟ با حرص کاتسیارو تکون میدادم تا آروم باشه و در همین حال جواب دادم : - کارای بیخود تو این بچه رو هم میترسونه ! آیریس+ کارای بیخود من یا فریاد کشیدنای جنابعالی؟ - چرا همچین موضوعی رو به اون احمق گفتی؟ آیریس+ درست حرف بزن آقای پرووا ! رولند دوست منه درضمن میتونه مشکل رو زودتر از اینکه به فرانسه بریم حل کنه - من هیج اعتمادی به اون روانی دروغگو ندارم آیریس+ مجبوری اعتماد کنی کریستین - هیچ اجباری وجود نداره آیریس آیریس+ پوووف...کلیسای قدیمی خارج از شهر میبینمت! لازمه که بحث کنیم... بدون این که جوابی بدم تماس رو قطع کردمو کاتسیارو که هنوز گریه میکرد روی صندلی کنارم نشوندمو کمربندشو بستمو همون طور که استارت ماشینو میزدم گفتم : - اول باید از شر تو خلاص بشم کوچولو ! چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیکای ماشین سکوت جنگل کاج نیویورک رو شکوند...
    • #پارت_۹۱ "اسکارلت" با وجود اینکه ته دلم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم اما با اطمینان ساختگی در جواب کریستین گفتم : - آره ... انتظار نداشتم که براش مهم باشه اما بلافاصله پرسید: + با هواپیما میری یا...چمیدونم کشتی؟ ابروهامو بالا انداختمو در حالی که از کنارش رد میشدم تا بتونم زودتر از اون زندان قصر نما فرار کنم ، جواب دادم: - با پای پیاده همش ۳ ماه راهه ! کریستین + البته اگه شنا کردن بلد باشی! برگشتمو با حرص نگاهش کردم...لبخند شیطنت آمیزی که روی لباش نقش بسته بود جذابیت صورت رنگ پریده ش رو دوچندان کرده بود...خوب میدونستم منظورش از شنا بلد بودن یادآوری ترس از آب منه... نمیخواستم متوجه بشه که چقدر دلخورم یا این که چه نقشه ای توی ذهنم دارم بخاطر همین لبخند کمرنگی مهمون لبام کردمو جواب دادم: - دارم روش کار میکنم چشمکی زد و گفت: + عالیه! سرمو تکون دادمو بدون این که چیزی بگم در ورودی سالن رو باز کردم تا بیرون برم...به محض باز کردن در سرمای لذت بخشی به صورتم خورد که باعث شد لبخند بزنم... از طرفی این لذت با وجود گرمای حضور کریستین که درست پشت سرم بود ، بیشترم میشد...هرچند که این گرما و سرمای بیرون باهم در تضاد بودن... نفس عمیقی کشیدم تا حداقل برای آخرین بار عطر تلخی رو که همیشه باعث تند شدن ضربان قلبمه ، با تمام وجود حسش کنم... وقت خداحافظی بود...هرچند اگر بخت یار من باشه میتونه آخرین خداحافظیم از عشق مغرور زندگیم نباشه... برگشتم به سمتش...مثل همیشه بی تفاوت به نظر میرسید اما نگاه من پر بود از حس خواستن... با این حال سعی میکردم عادی باشمو نذارم کریستین باز هم بویی از احساسی که بهش دارم ببره بخاطر همین با لبخندی که از نظر خودم خیلی تلخ بود به سمتش دست دراز کردمو گفتم : - خوشحال شدم که دیدمت کریستین دست لاغر و یخ زده م رو توی دست سردش گرفت و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم منو به سمت خودش کشید و من با خوشبختی کامل توی بغلش حبس شدم...اما این خوشبختی کوتاه تر از چیزی بود که آرزوشو داشتم... چون خیلی زود دستشو دور کمرم حلقه و منو از خودش دور کرد و گفت : + حواست باشه خوراک هیولاها نشی دخترجون ! دستامو دور گردنش حلقه کردمو زل زدم به چشمای براقش و گفتم: -این یعنی مواظب خودم باشم؟ لبخند شیرینی زد و همون طور که نگاه هوس آلودش بین چشمام و لبام در گردش بود جواب داد : - فقط نمیخوام به این زودیا فانوست توی وریتاس خاموش بشه ! و قبل از اینکه بذاره جوابی بهش بدم فاصله رو پر کرد...
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • afsa

      همچنان درگیر درس :/
      · 1 ارسال
    • Serenity  »  F.Ghorbaniniya

      سلام فاطمه خانم. خوبید؟
      · 3 ارسال
    • Gisoo  »  asal.p

      هزار تلخ بگویی، هنوز شیرینی...
      · 0 ارسال
    • parniann

      پوست دنبه يافت شخصي مستهان هر صباحي چرب کردي سبلتان در ميان منعمان رفتي که من لوت چربي خورده ام در انجمن دست بر سبلت نهادي در نويد رمز يعني سوي سبلت بنگريد کين گواه صدق گفتار منست وين نشان چرب و شيرين خوردنست اشکمش گفتي جواب بي طنين که اباد الله کيد الکاذبين لاف تو ما را بر آتش بر نهاد کان سبال چرب تو بر کنده باد گر نبودي لاف زشتت اي گدا يک کريمي رحم افکندي به ما ور نمودي عيب و کژ کم باختي يک طبيبي داروي او ساختي گفت حق که کژ مجنبان گوش و دم ينفعن الصادقين صدقهم گفت اندر کژ مخسپ اي محتلم آنچ داري وا نما و فاستقم ور نگويي عيب خود باري خمش از نمايش وز دغل خود را مکش گر تو نقدي يافتي مگشا دهان هست در ره سنگهاي امتحان سنگهاي امتحان را نيز پيش امتحانها هست در احوال خويش گفت يزدان از ولادت تا بحين يفتنون کل عام مرتين امتحان در امتحانست اي پدر هين به کمتر امتحان خود را مخر   مولوی، مثنوی معنوی
      · 0 ارسال
    • Gisoo  »  parand2237

      تو را دوست میدارم بی آنکه دلیلش را بدانم!
      محبتی که علت داشته باشد یا احترام  است یا ریا...
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    madhkhlfzadh7
    madhkhlfzadh7
    2,187 پست
    Aylin.exo
    Aylin.exo
    1,207 پست
    Yasi.
    Yasi.
    980 پست
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    818 پست
    Gisoo
    Gisoo
    669 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    587 پست
    marjoosh
    marjoosh
    514 پست
    heliya-L
    heliya-L
    437 پست
    Nafas-80
    Nafas-80
    402 پست
    Lunatic
    Lunatic
    357 پست
    Reyhanh
    Reyhanh
    343 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    342 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    Aylin.exo
    Aylin.exo
    277 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    169 تاپیک
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    167 تاپیک
    YeGaNeH
    YeGaNeH
    122 تاپیک
    heliya-L
    heliya-L
    58 تاپیک
    Mohadeseh.f
    Mohadeseh.f
    50 تاپیک
    Nafas-80
    Nafas-80
    31 تاپیک
    Reyhanh
    Reyhanh
    18 تاپیک
    Wahid
    Wahid
    18 تاپیک
    .mahdiyeh.
    .mahdiyeh.
    14 تاپیک
    Hanibal
    Hanibal
    13 تاپیک
    afsa
    afsa
    11 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,298
    • مجموع پست ها
      236,621
    • کل کاربران
      11,465
    • بیشترین آنلاین
      330
      04/06/97 05:46

    جدیدترین کاربر
    Samawnep
    تاریخ عضویت 04/02/98 22:32

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×