رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,283 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      99 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,887 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,465 تاپیک
      14,227 ارسال
    3. 29 تاپیک
      1,553 ارسال
    4. 20 تاپیک
      261 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,374 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 471 تاپیک
      1,898 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      25 تاپیک
      643 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      26 ارسال
    2. 10 تاپیک
      139 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 7 تاپیک
      155 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 113 تاپیک
      170 ارسال
    2. 2,976 تاپیک
      3,695 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,219 تاپیک
      1,354 ارسال
    2. 155 تاپیک
      307 ارسال
    3. 254 تاپیک
      336 ارسال
    4. 19 تاپیک
      121 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 324 تاپیک
      781 ارسال
    2. 540 تاپیک
      813 ارسال
    3. 469 تاپیک
      645 ارسال
    4. 1,080 تاپیک
      41,463 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 692 تاپیک
      1,746 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
    4. 246 تاپیک
      330 ارسال
  9. مذهبی

    1. 296 تاپیک
      419 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 233 تاپیک
      819 ارسال
    2. 2,290 تاپیک
      7,465 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,195 تاپیک
      1,756 ارسال
    2. 1,497 تاپیک
      8,439 ارسال
    3. 907 تاپیک
      125,590 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • جای مادرم زندان نیست/ پارت ۶۹ روژان
      وقت حرف زدن که می شود، نفس در سینه بند می آید. وقت حرف زدن که می شود، آنقدر در سیاهی چشمانت خودم را گم می کنم که تمام حرف هایم یادم می رود. وقت حرف زدن، لال می شوم و سراپا گوش! که تو بگویی و من به جان اجابت کنم! مانده ام که چه طور باید از این خانه و دلبستگی هایش دل بکنم و باز آنچه که تو می خواهی بخواهم. از تمام تعلقاتم که بگذرم از این گوشه دنج حیاط، از این خلوتگاه عاشقانه مان نمیتوانم دل بکنم. امشب حتی شمع های روشن روی این سنگ سفید هم انگار با چشمانت هم دست شده اند تا در این خانه پاگیرم کنند. دلم می خواهد پا بگذارم روی تمام قانون های دنیا و بگویم: نه! نمی روم… بی تو هیچ جا نمی روم.
      حتی دوست دارم پا را از این هم فراتر بگذارم و بگویم:طاقت این را ندارم که تماشاچی این نمایش تلخ باشم. چشمانم کور شود بهتر از آن است که تو را دست در دست سیلویا ببینم .من حتی نمی خواهم دروغکی هم مال کس دیگری باشی!
      صدای گرم و مردانه آراز که زیر گوشم زمزمه وار نامم را تکرار می کند، مرا از دنیایی که در آن سلطان قدرت شده ام، بیرون می کشد
      _روژان…روژان؛ حواست به من هست؟ چی می خواستی بگی؟ زودتر حرفت رو بزن و برو. می خوام تنها باشم.
      هوای خلوت کردن به سرش زده است و من دلم می خواهد تمام مدت باقی مانده تا رفتنم را هر لحظه حضورش را حس کنم و چه تضاد خنده داری را پیش رویم می بینم!قلبم را در مشت می گیرم و یک جمله می گویم:
      _چرا با عروست نرفتی پس؟
      نفرت دارم از بردن نام عروس! اما نمی دانم چرا امشب با تکرار آن خودم را شکنجه می دهم. آراز دستش را از روی زانویش آویزان می کند و نفس آه مانندش را با صدا بیرون می دهد.
      _دنبال من راه افتادی که این چرت و پرت ها رو ردیف کنی؟
      نگاهش نمی کنم تا جرات از دست رفته ام را بیابم.
      _نمی خوام برم.من از اینجا تکون نمی خورم. اصلا چرا باید اولین نفر من باشم؟ می خوام آخرین نفر باشم! تا آخرش همین جا کنار تو باشم!
      نچی می گوید و سری تکان می دهد
      _خواهشا دوباره شروع نکن روژان، من حرفم رو زدم دیگه هم تکرارش نمی کنم. پس فردا سرت رو میندازی پایین و مثل یه دختر خوب میری ترکیه. همون جا می مونی با کسی هم ارتباط برقرار نمی کنی تا بیام دنبالت. روشن شد؟
      روبه رویش می ایستم و پا می کوبم.
      _تو رو قسم به همین خاک خواهرت نذار من برم. نمی تونم برم. به خدا نمی تونم
      مثل فنر از جا بلند می شود. چانه ام را محکم در دستش می گیرد و از لابه لای دندانهایش که از خشم به روی هم می ساید ، فریاد می زند
      _تو اصلا می دونی خواهر من کیه که منو به خاکش قسم می دی؟چی پیش خودت فکر می کنی؟ تو مالک من نیستی روژان. بهت گفتم نباید بهم وابسته بشی ، چرا توی کله ات فرو نمیره؟ چیزی که بین ما گذشته، هزار و یک دلیل داشته ولی حتی یکی
    • جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۸ آراز
      برق اشک را که در چشمان سیاه روژان می بینم، این بازی شروع نشده برایم به پایان می رسد. برد یا باخت چه فرقی می کند؟ من بازیکن اجباری این بازی هستم. نه راه پس برایم مانده و نه راهی در پیش دارم. این بازی گرچه برایم دو سر باخت است ،اما ناگزیرم و این ناچاری ام را انگار هیچ کس نمی فهمد. قصد راهی کردن روژان را دارم و به او سپرده ام که با هیچ کدام از شبکه های اجتماعی با هیچ کدام از بچه های گروه علی الخصوص من ، ارتباط برقرار نکند. امشب شب آخری ست که می توانم برای شب بخیر شبانه به اتاقش بروم اما چند ساعت قبل از ساعت خاموشی به اتاقش رفته و در را به رویخودش قفل کرده است.در که می زنم ، از زیر در اتاق ، کاغذی تا شده را به بیرون سر می دهد و با صدای بلند می گوید:
      _لطفا برو آراز. می خوام تنها باشم. 
      کاغذ را از زیر در بر می دارم و بی حرف ، به سوی اتاقم رهسپار می شوم. تای کاغذ را باز می کنم.دستخطش را می بینم و با خواندن آن ،اولین چیزی که ذهنم را درگیر خودش می کند، تاثیر کلماتی ست که بر کاغذ سفید نقش بسته است.
      "امشب همه چیز رو به راه است .همه چیز آرام آرام است .باورت می شود؟ دارم با خودم تمرین می کنم تا یاد بگیرم شبها بی انتظار آمدن تو بخوابم اما "با یاد تو "نگرانم نشو!همه چیز را یاد می گیرم ! حتی راه رفتن در این دنیا را ، آن هم بدون تو ،یاد می گیرم که چطور بی صدا گریه کنم ، تا برایت دردسر نشود ،یاد می گیرم که هق هق گریه هایم را چطور با بالشم خفه کنم، نگرانم نشو ، قول می دهم همه چیز را زود یاد بگیرم دارم تمرین می کنم تا قبل از رفتن یاد بگیرم چطور با تو باشم بی آنکه تو باشی!
      یاد می گیرم ،نفس بکشم بدون تو…… و به یاد تو!
      یاد می گیرم ،چگونه نبودنت را با رویایت و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم . نگرانم نشو،همه چیز را خوب تمرین کرده ام ! یاد می گیرم، که بی تو بخندم یاد می گیرم بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت بغضم را خالی کنم.و قسم می خورم که دیگر عاشق نشوم و دل نبندم به کسی که دوستم ندارد! همه چیز را یاد می گیرم به جز فراموش کردنت! که هرگز توان آن را نخواهم نداشت. مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم…
      ***
      روی زمین می نشینم کمرم را به دیوار سرد اتاق تکیه می دهم. دستم را روی پیشانی ام می گذارم و با پشت دست دیگرم اشک هایم را از صورتم پاک می کنم. تک تک کلماتتکان دهنده ، نامه اش مانند ضربات پتک آهنران در مغزم می کوبد. نگاهم به سوی ساعت شنی روی میزم که آخرین دانه هایش در حال ریزش است، کشیده می شود. انگار هیچ کس دردم را نمی فهد. انگار هیچ گوشی طاقت شنیدن غصه هایم را ندارد. من با خودم و دل این دختر چه کرده ام ؟عجب شبی ست امشب.کوبش های قلبم آنقدر محکم شده است که انگار ضربان این تکه گوشت خونین را در حلقومم احساس می کنم .انگار راه نفسم بندآمده ،انگار اشک هایم به سرخی چشم های تو در آمده اند. از جا بلند می شوم . ساعت شنی ام :را وارونه می کنم. و پشت کاغذش می نویسم 
      خم ابروانت ای مه"
      دل خسته ام شکسته
      برحاسدان چه باشد
      "خم قامتی شکسته
      کاغذ را از زیر در اتاقش به داخل سر می دهم و همان جا ، پشت همان در بسته ، به انتظارش می ایستم. اخلاقش را می دانم ، مثل همیشه ، کم طاقت است و کم صبر! چند لحظه بعد،با عصبانیت در را می گشاید. با وجود تاریکی اتاق و راهرو ، می توانم چشمان پف کرده اش را خوب ببینم. 
      _چی از جونم می خوای؟ مگه نگفتی برو؟ دارم میرم دیگه… دیگه باید چی کار کنم؟ حتما باید بمیرم تا تو خیالت راحت بشه؟ 
      صبر می کنم تا حرف های نگفته اش را بزند. صبر می کنم تا قلبش را سبک کند با گفتن حرف هایی که قلبم را با آن ها نشانه می رود.
      _اصلا مگه امشب عروسیت نبود؟ تو اینجا چی کار می کنی آقای داماد؟ عشق و ازدواج واسه ما گناهه ، برای تو که نیست، تو آرازی ، تو همه کاره مایی ، پس برو.راحت دنبال زندگیت . دست از سرمون بردار تا ما هم زندگی کنیم. 
      صدای فریادهایش، همه را بی خواب می کند. گرچه بعید می دانم اصلا کسی به خواب رفته باشد. در تمام اتاق ها باز می شود و تا به خود بجنبم ، در میان همه اعضای گروهم احاطه می شوم. به چشم های سرخ آنا نگاه می کنم، انگار او هم امشب با اشک هایش مهمانی گرفته است دستم را کلافه در هوا تکان می دهم.
      _بچه ها شما چتونه؟ ما باهم حرف زدیم ،قول و قرار گذاشتیم. همگی با نقشه من موافقت کردید. حالا این چه مسخره بازییه که راه انداختید؟ چرا هیچ کدوم نمی فهمید این ازدواج سوریه؟ 
      همه سر به زیر انداخته اند به جز شاهرخ که چند قدم به سویم می آید و نگاهش را به نگاهم می دوزد.
      _ازدواج، ازدواجه، سوری و غیر سوری هم نداره آراز جان! قانون هم قانونه، چه برای ما، چه برای تو، قرار ما این نبود …، چرا قسمت های خوبش سهم توست ، اما فرار و بدبختی و فلاکتش سهم ما؟
      کامران با خشم دست او را از پشت می کشد .
      _دری، وری نگو شاهرخ، انگار امشب زیادی کشیدی مغزت پوک شده که چرت و پرت سر هم می کنی!
      مشت محکمی به دیوار می کوبم . انگشت اشاره ام را رو به آن ها می گیرم و فریاد می زنم.
      _اگر مخالف بودید، چرا موافقت کردید؟ من تا لجن توی این کثافت فرو رفتم اونوقت شما حرف از خوشی و تفریح می زنید؟ من دارم با جونم بازی می کنم تا شماها آسیب نبینید، کجای این بازی قشنگه؟ هر کدومتون که هودشو مرد این میدون می دونه، با کمال میل حاضرم جامو باهاش عوض کنم.
      سکوت مرگ میانمان می نشیند . دیگر نمی توانم در این فضای مسموم نفس بکشم بیش از آن طاقت نگاههای پر درد روژان را هم ندارم. دلم هوای ته باغ را کرده است.از پله ها با عجله پایین می روم و پشت سرم.روژان روانه می شود. به سویش بر می گردم.
      _کجا دنبال من راه افتادی؟
      ل**ب پایینش را زیر دندان می گیرد و سرش را پایین می اندازد
      _باهات کار دارم
      _چه کاری؟ تمام این آتیش ها از گور تو بلند میشه. فعلا حوصله هیچ کدومتون رو ندارم. برگرد توی اتاقت.
    • «دلــــــــارام» امروز پنجشنبه ست.قراره برم خونه ی آتنا؛دل تو دلم نیست.حسابی خوش تیپ کردم.یه مانتو جلو باز به رنگ زرشکی که بلندیش یه وجب بالای زانوم بود.یه شال همرنگ مانتو پوشیدم،با شلوار لی مشکی.آرایش زیاد نکردم،فقط یه رژ بازم همرنگ مانتو،شالم زدم.کلا من پیرو الگوی ائمه بودم!شاید از خودتون بپرسید چطوری پدرم راضی شد برم!همه ی آدما یه سری نقاط ضعف و نقاط قوت دارن!منتها من برای پدرم از راه نقطه ضعف عمل کردم!متاسفانه پدرم سیگار می کشه!من فقط به پدرم یادآوری کردم که اگه مامان بفهمه شما باز زدی زیر قولت برای نکشیدن سیگار مجبور می شم به مامان متذکر بشم که بابا دوباره رفته سمت همدم بیست سال پیشش!البته پدر من که بچه نیست یا بیدی نیست که با این بادا بلرزه،به حساب شوخی گذاشت!ولی من جدی گفتم!!نگران سلامتیش بودم نه فقط من بلکه کل خانواده!جریان سیگاری شدن پدرمم بر می گرده به هجده سالگیش؛دوستاش این بلا رو سرش اوردن!چیزی که از زبون خیلیا شنیدیم!!"دوستاش به این روز انداختنش" +خانم علیخانی پلاک چند بود؟ با صدای راننده به خودم اومدم،به ورقه ی کوچیک دستم،که آدرس خونه آتنا رو نوشته بودم نگاه کردم. -پنج. بعد از حدود پنج دقیقه به خونه ی آتنا رسیدم.از ماشین پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم.به سمت آیفون رفتم،بهم گفته بود زنگ سه رو بزنم.همه ی دکمه های آیفون تو یه راستا بودن.زنگ سه رو زدم +کیه؟ -منم دلارام صدا،صدای مادر آتنا بود.با صدای تیک،در باز شد.وارد ساختمون شدم.یه نگاه به اطراف ساختمون کردم.نمای خیلی قشنگی داشت.یه باغچه ی خیلی خوشگل هم وسط پارکینگ بود.بوی گلا دماغمو قلقلک داد.خیلی از گلا دور نبودم.یه نفس عمیق کشیدم که رایحه ی خوش این گلای محمدی رو به ریه هام بفرستم!مجبور به دل کندن از منظره ی روبروم بودم!دیر شد،زشته!آسانسور مقابل پارکینگ بود.از پارکینگ عبور کردم و،وارد آسانسور شدم.دکمه ی طبقه پنج رو زدم.برگشتم و به صورتم به آینه ی آسانسور نگاه کردم.چشم،ابرو مشکی با دماغ کشیده باریک و لبای نسبتا بزرگ.و یه عینک تقریبا بزرگ مشکی رنگ که به استایل صورتم می خورد.آسانسور با اعلام طبقه ایستاد.برگشتم ولی بدون اینکه درب آسانسور رو باز کنم،باز شد و قدوقامت مبارک آتنا روبروم ظاهر شد.از آسانسور خارج شدم وبا لبخند تو آغوشش رفتم.بعد از کلی احوال پرسی با آتنا و مادرش تعارف کردن که بشینم. خونه ی بزرگی داشتن.طراحی مدرنی داشت.هال بزرگ که مشمول یه دست مبل سلطنتی به رنگ فیروزه ای که ال مانند چیده شده بود.یه عسلی بزرگ وسط،دوتاقالی نه متری به رنگ قهوه ای روشن،و لوسترای مربعی شکلی که جای هر لامپ نصب شده بود،پذیرایی رو در برگرفته بودن.سمت چپم،آشپزخونه بود که چیدمان قشنگی داشت. +عزیزم میوه بخور! مادر آتنا بود!یه "تشکر"زیر لبی کردم و یه سیب برداشتمو مشغول پوست گرفتنش شدم. +خب،چه خبر چیکارا می کنی؟ -سلامتی،تصمیم دارم برای کنکور بخونم. +چه تصمیم سختی گرفتی!ایشالا موفق شی! -همچنین عزیزم،می دونی که اگه بخوای دکتر بشی باید رتبه خوب بیاری! +برنامه چیدم برا اون قسمت! با"سلام"صدای مردونه ای سرمو نود درجه چرخوندم.با دیدنش ضربان قلبم اوج گرفت!ترسیدم صدای بلند تپشای قلبم اینقدری بلند باشه که آبرومو ببره!صدام در نمی اومد!محو نگاهش شدم!محو نگاهی شدم که چند سال پیش با همین نگاه عسلی رنگش منو مجذوب خودش کرد! از مبل بلند شدم و "سلام"آرومی کردم.سرمو زیر انداختم.با"بفرمایید"فرهاد دوباره روی مبل نشستم.قلبم محکم به سینم می زدم.با نشستنش اونم روبه روی من سرمو بالا کردم.وفقط چند ثانیه به چشماش خیره شدم و دوباره سرمو زیر انداختم.آتنا فهمید با وجود برادرش معذبم! +خب،دلی پاشو بریم اتاقم منم از خدا خواسته بلند شدم "با اجازه"ای گفتم و  با "راحت باش عزیزم " محبوبه خانم(مادر آتنا و فرهاد)همراه آتنا شونه به شونش به سمت اتاقش رفتیم.وارد راهرو شدیم که دوتا اتاق جفت هم بودن یکی به رنگ مشکی و یکی به رنگ قهوه ای تیره.در سمت چپ که قهوه ای تیره بود اتاق فرهاد بود.تا حالا تو اتاقش نرفته بودم.چون همیشه در اتاق بسته بود!آتنا بهم تعارف کرد که اول من برم داخل.تشکر کردم و وارد شدم.اتاق قشنگی داشت.یه تخت با روتختی قرمز و مشکی،و یه عسلی کنار تختش بود که یه چراغ مطالعه و یه قاب عکس روش بود.سمت راست اتاق هم کمد دیواری بود.و روبروی تخت هم یه میز کامپیوتر بود.روی تخت نشستم.آتنا با یه"ببخشید"رفت بیرون.بعد از پنج دقیقه با سینی شربت و شیرینی وارد شد.نشست کنارم و سینی رو ما بینمون گذاشت. +بفرما اینم شیرینی! دوتایی خندیدیم!خنده ی من هم از حرف آتنا بود و،هم.....دیدن دوباره ی فرهاد!! **** «فرهــــــــاد» تو پذیرایی نشسته بودم و مامانم که تو آشپزخونه مشغول تست کردن مزه ی غذا بود.کانالای تلویزیون رو بالا پایین می کردم ولی فکرم جای دیگه ای بود.نه جای دوری نبود فکرم!فکرم پیش دختری بود که تو خونه ی ما و فاصله ی کمی از من داشت.بزرگتر شده بود.تغییر کرده بود!هم از لحاظ صورت وهم رفتارش.خیلی خجالتی رفتار می کرد. +فرهاد! با صدای مادرم به سمتش برگشتم.با سر اشاره کردم "بله"؟ +موبایلت داره زنگ می خوره! از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.در اتاق آتنا بسته بود.یه"روانی"نثار آتنا کردم که در اتاقو بسته!به سمت تختم رفتم که موبایل روش بود.همین که موبایل رو از تخت برداشتم،صدای زنگ موبایل قطع شد!تماسا رو چک کردم.دو میس کال از ارشیا!روی تخت نشستم.منتظر شدم که دوباره زنگ بزنه!مطمئن باشید خسیس نیستم!چون اون شخص زنگ زده وبا من کار داره،پس باید خودش زنگ بزنه!بعد از دو دقیقه زنگ زد؛جواب دادم. -چطوری رفیق؟! ارشیا:اول سلام،بعد کلام!چه خبر؟تحویل نمی گیری؟ -سفارشت نداده بودم که بخوام تحویلت بگیرم! صدای خنده ش بلند شد! +خوشمزه شدی!تو دبه ترشی می خوابی؟! -نه نمی خوابم ولی می خورم! +آهان،پس همینه!امشب باید ببینمت! -بعد از شام می یام،اشکالی نداره که؟ +نه فقط خونه نیا!بیا پارک لاله. -چرا اونجا؟! +یه امر خیره! باتعجب گفتم:امر خیر!! +آره،بیا می فهمی! -باشه،کاری نداری؟ +نه،فعلا! -خداحافظ! موبایل رو از گوشم جدا کردم.ارشیا!!تو دانشگاه با این پسر آشنا شدم.پسر سر به زیری نیست!خوب نیست اما بد هم نیست!قیافه ی معمولی داشت.اما جذاب بود!چشم،ابرو مشکی با لبای قلوه ای و دماغ کوچیک و خوش فرمش که منو یاد دیوید بکهام مینداخت!و لاغر اندام بود.قیافش غلط اندازه ولی از اوناش بود!شاید به خودتون بگید تو کجا این کجا؟!من کاری به رفتارش ندارم.ارشیا مثل یه گرگ بی آزار می مونه! نمی دونم مثالم درست بود یا نه؟!به هرحال من چند بار تو جلد نصیحت رفتم،اما می گفت بدم می یاد یکی تو زندگیم دخالت کنه!راست می گفت!!به من مربوط نمی شه زندگی شخصیش!چیزی که فکرمو درگیر کرده اینه"امرخیر"!!نکنه می خواد براش آستین بالا بزنم؟!نه بابا اون خودش بیست چهار ساعته آستین و شلوارش بالاست!!این دله چشم هم اهل زندگی متاهلی نیست! +فرهاد با صدای آتنا به خودم اومدم!به چارچوب در تکیه داده بود. +بیا شام -بابا اومده؟ +تازه اومد. -تو برو من الآن می یام. آتنا تکیه شو،از چارچوب گرفت و رفت."خب فرهاد باباتم اومد؛قراره شام رو در کنار دلی خانم بخوری!"صدای درونم بود!پس کارم در اومد........  
    • #پارت 38
      به سمت آیفون رفتم وبرش داشتم.
      _بفرمایید
      _ سلام شما سایه خانوم هستید
      _خودم هستم بفرمایید
      _میشه چندلحظه تشریف بیاریدجلودر
      _برای چی؟
      _چندتابسته براتون آوردم
      سریع رفتم جلودرو در روبازکردم.یه پسره جوون بودوچندتاباکس تو دستش بود،باکس هارو سمت من گرفت وگفت:
      _اینابرای شمان
      باکس هاروازش گرفتم ونگاهی بهشون انداختم
      _ایناچیه؟
      _من اطلاعی ندارم فقط اینجا روامضا کنید 
      ویه برگه گرفت سمتم برگه رو امضاکردم ودادم دستش بعدازگرفتن برگه رفت ،دروبستم وباکس هاروبردوم داخل و رواپن گذاشتمشون، یکیشون روبازکردم داخلش یه مانتوی کرمی رنگ ساده وقشنگ بود در بقیه روهم باز کردم شال وکفش ولباس راحتی؟یعنی کارکی بود؟آرمان؟؟فک نکنم اونکه گفت  خودش میگیره ته یکی ازباکس هایه کاغذبود کاغذوبرداشتم وبازش کردم توش نوشته بود
      _تومرا یادکنی یانکنی ،باورت گر بشود یانشود ،حرفی نیست .......اما!نفسم می گیرد درهوایی که  نفس های تونیست .امیدوارم ازلباس هاخوشت اومده باشه شب اماده باش قراره بابچه هاشام بریم بیرون (علی)
      پس علی خریده بود ولی من که بهش گفتم برام نخره لباس هاروریختم توباکس وبردم گذاشتم توکمد توراه روکه بودم دره خونه باز شد واحسان اومد تودسته اونم یه سری باکس وجعبه بود تامن رودید اومد سمتم 
      _سلام
      _سلام اینا چین دستت 
      _بیابگیربرایه توگرفتم امیدوارم خوشت بیاد
      باتعجب
      _برای من چی هست ؟؟
      _چیزخاصی نیس یکم برات خریدکردم امیدوارم خوشت بیاد
      _مگه نگفتم شما زحمت نکشین؟خودم می خریدم
      _چه زحمتی؟اینارومن خریدم خودتم بخرخب
      _دست دردنکنه ، اخه چه جوری من  جبران کنم
      _نگران نباش فکراونجاشم کردم 
      باتعجب نگاهش کردم این احسان عجب ادم پرووفرصت طلبی بود
      _درعوض این که برات  
      به باکس هااشاره کرد
      _زحمت کشیدم وایناروخریدم بایدعوضش برام یه کیک شکلاتی درست کنی 
      _می خواستی نخری مگه من بهت گفتم ،عجب هااا
      _بیا بیاایناروبگیرکم حرف بزن دیگه برات خریدم کاریش نمیشه کرد 
      وباکس هاروبه زورداد دستم 
      _برواینا روبزار اتاقت وبیاناهاروبکش مردیم ازگشنگی بابا 
      بدون این که منتظر جواب من باشه رفت. رفتم وایناروهم گذاشتم پیش بقیه باکس هاوبرگشتم توآشپزخونه احسان سره میزنشسته بود وقاشق چنگالش روگرفته بود دستش ومیزد رومیز ومی گفت
      _من ناهارمیخوام یالا اعصاب ندارم حالا من ناهارمی خوام ،ناهار،ناهار هی هی،ناهار،ناهار 
      _اهههه بسه سرم رفت چه خبره الان غذارومیارم مگه ازقحطی برگشتی 
      _ زود باش دیگه ،چراهیچکس نیومده 
      _یه ارمانه که خسته بود گرفت خوابید 
      _یعنی غذانمی خوره ؟
      _مثلما نه 
      _باشه بهتر انقدرگشنمه همش روخودم می خورم توام مراقب باش 
      باتعجب به خودم اشاره کردم
      _من، برای چی
      _که یه وقت نخورمت 
      _اها نگران نباش من گوشت تلخم خوشت نمیاد.
      _حالا ایناروبخیال خیلی گشنمه زودباش
      غذاروکشیدم وگذاشتم جلوش تاصداش بیفته.
       
    • پارت ۴
      لباس مناسبی پوشیدم و به تینا زنگ زدم تا دنبالم بیاد. خیلی ذوق زده بودم چون یک قدم به هدفم نزدیکتر شده بودم.
      تینا جلوی در آپارتمان شیکی  ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده بشیم.
      سه تایی وارد آسانسور شدیم و حنانه دکمه شماره پنج رو فشرد و چند ثانیه بعد آسانسور در طبقه پنجم ایستاد. همزمان باهم از آسانسور خارج شدیم و همون لحظه دختر با نمکی به استقبالمون اومد و فهمیدم که فریباست. با احترام ما را به داخل خانه راهنمایی کرد. درکل خانه ی خوبی بود. کمی بعد پسر قد بلندی که شباهت زیادی به فریبا داشت به جمعمون پیوست و باهم آشنا شدیم. 
      با فرید و فریبا زود جور شدم انگار که سال هاست همو می شناسیم.
      فرید: ملیسا از قضیه که با خبری؟
      _آره تا حدودی.
      فرید پای راستشو روی پای چپش انداخت و متفکر به من نگاه کرد.
      بعد از چند دقیقه رو به هممون گفت: ببینید دخترا... من یه برنامه ای ترتیب دادم و از فردا باید طبق اون برنامه پیش بریم.
      حنانه:خب چه برنامه ای؟ ما باید چیکار کنیم؟
      فرید پشت چشمی نازک کرد و گفت:اگه اجازه بدی داشتم می گفتم.
      همه زل زدن به فرید تا توضیح بده.
      فرید: اول از همه ، هفته ای سه روز باید به باشگاه یکی از دوستام بریم و اونجا تمرین دفاع شخصی کنیم چون لازمه. و دوم اینکه؛ برای اینکه چهرمون دیده نشه من یک لباس طراحی کردم و چند روز دیگه به دستمون می رسه و هر دفعه که قراره نقشه ای رو اجرا کنیم  و وارد عملیات بشیمباید اونارو بپوشیم. و سوم اینکه باید ارتباطاتتون رو با دیگران محدود کنید چون ممکنه کسی بویی ببره. و آخر اینکه؛ هر کدوممون یک وظیفه ای داریم و باید مطابق اون عمل کنیم.
      مثلا حنانه مسئول حک کردن سیستم هاست چون در این زمینه مهارت داره...
      و تینا نقش راننده رو داره چون دست فرمونش عالیه...
      و فریبا هم مسئول آموزش کار یا اسلحه است و منم که رهبر گروهم و اما...
      نگاهی به من کرد و گفت: کشیدن نقشه هم با تو.
      لبخند مطمئنی زدم و گفتم: رو من می تونید حساب کنید...
      و قرار شد که فردا صبح ساعت هفت برای تمرین به باشگاه برویم.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

  • برترین ارسال کنندگان

    YeGaNeH
    YeGaNeH
    2,354 پست
    madhkhlfzadh7
    madhkhlfzadh7
    1,588 پست
    marjoosh
    marjoosh
    1,545 پست
    Gisoo
    Gisoo
    1,397 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    1,384 پست
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    1,357 پست
    Aylin.exo
    Aylin.exo
    1,297 پست
    Ravi
    Ravi
    1,040 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    998 پست
    heliya-L
    heliya-L
    789 پست
    F.Ghorbaniniya
    F.Ghorbaniniya
    744 پست
    Lunatic
    Lunatic
    663 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    YeGaNeH
    YeGaNeH
    1,900 تاپیک
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    296 تاپیک
    Aylin.exo
    Aylin.exo
    283 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    272 تاپیک
    Nazii_z
    Nazii_z
    150 تاپیک
    heliya-L
    heliya-L
    150 تاپیک
    Wahid
    Wahid
    131 تاپیک
    KIMIA
    KIMIA
    97 تاپیک
    _Tiianara_
    _Tiianara_
    93 تاپیک
    zahra.sh
    zahra.sh
    80 تاپیک
    F.Ghorbaniniya
    F.Ghorbaniniya
    80 تاپیک
    Hadiseh
    Hadiseh
    79 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,397
    • مجموع پست ها
      233,786
    • کل کاربران
      11,270
    • بیشترین آنلاین
      330
      04/06/97 05:46

    جدیدترین کاربر
    vsnoaifn
    تاریخ عضویت 23/09/97 08:45

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×