رفتن به مطلب

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      1.3k
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      93
      ارسال
    3. 12
      ارسال
    4. 1.9k
      ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1
      ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      13.5k
      ارسال
    3. 1.6k
      ارسال
    4. 256
      ارسال
    5. 1.4k
      ارسال
    6. 2.4k
      ارسال
    7. 1.9k
      ارسال
    8. 162
      ارسال
    9. 375
      ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      645
      ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 27
      ارسال
    2. 141
      ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      10
      ارسال
    4. 9
      ارسال
  4. گرافیک

    1. 11
      ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 170
      ارسال
    2. 3.8k
      ارسال
    3. 195
      ارسال
  6. آموزش

    1. 1.4k
      ارسال
    2. 331
      ارسال
    3. 336
      ارسال
    4. 125
      ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 853
      ارسال
    2. 802
      ارسال
    3. 648
      ارسال
    4. 42.5k
      ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 192
      ارسال
    2. 1.7k
      ارسال
    3. 491
      ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. عمومی

    1. 1.8k
      ارسال
    2. 9.1k
      ارسال
    3. 128.3k
      ارسال
  10. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  • هنوز عضو خانواده بزرگ نودهشتیا نیستید ؟

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • Pa͜͝r͜͝t͜͝ ⑷   جیغ می‌زدم و کمک می‌خواستم. کل کلبه آتیش گرفته بود و بین اون همه آتیش قرار بود بسوزم! دامنم رو تو مشتم فشردم و به کل یادم شد برای چی اومدم تو خونه! به سمت پنجره‌ی سمت چپم رفتم و همینکه خواستم بازش کنم، دستگیره‌ی فلزیش دستم رو سوزوند و از درد و سوزش، ناخواسته جیغی کشیدم به عقب رفتم که دامنم زیرِ پام اومد و افتادم!‌  کم- کم داشت سقف کنده می‌شد و می‌افتاد! راه فراری نداشتم. پنجره ها همه خراب شده بودن و حتی راه وجود هوا هم نبود! اینقدر دود زیاد بود که مجبور به سرفه شدم. اینقدر سرفه کردم که آخرش نفس کم آوردم و همونجا چشم هام کم- کم بسته شد و بعد سیاهی مطلق! صدای هق هق دختری رو ذهنم خط می‌کشید و من نمی‌تونستم تکون بخورم. پای چپم به شدت می‌سوخت و نمی‌تونستم تکونش بدم! چشم هام رو آروم باز کردم که صورت سیاه و کثیف سوفیا رو دیدم. چشم چرخوندم و تعدادی از روستایی ها بالای سرم ایستاده بودن و با نگاه ‌های متفاوتی نگاهم می‌کردن؛ بعضی ها با ترس، بعضی ها با تعجب و بعضی‌ها هم... به سختی خودم رو تکون دادم که سوفیا با دیدن چشم های بازم، با خوشحالی و گریه گفت: - حالت خوبه نارسیس؟ آهسته لب زدم: - کمکم کن بلند بشم. سوفیا سریع رو به اهالی کرد و گفت: - دستتون درد نکنه حالش خوبه! و بعد مردم کم- کم پراکنده شدن. همین که کمکم کرد بشینم، چشمم به جنگلی افتاده که توی تاریکی متوجه‌ نبودم توش هستم.  به لباس هام خیره شدم؛ دامنم یک تیکه‌اش آتیش گرفته بود و به طور کل نابود شده بود! دست راستم روی بازوم یک سوختگی خفیف بود و ولی از همه بدتر، پای چپم بود که به شدت می سوخت و خونی بود! دقیقا روی ساق پام اندازه یک کف دست سوخته بود و خون روش خشک شده بود! بعد از تجزیه‌ی موقعیتم رو به سوفیا کردم و گفتم: - سوفیا چی‌شده؟ چرا کلبه آتیش گرفته بود؟! سوفیا صاف سرجاش نشست و با هِق- هِق گفت: _ فدای سرت الان حالت خوبه؟ ببین چی به روزت اومده! عصبی ازموقعیت پیش اومده؛ ناخواسته فریاد زدم: _ بهت میگم کلبه چی‌شده بود؟! ترسیده نگاهم کرد و جواب داد: - من تو کلبه داشتم کم کم حاضر می‌شدم که شمع‌ هارو خاموش کنم و بخوابم که صدای عصبانی شوالیه ‌های اشرافی اومد. از پنجره نگاه کردم که دیدم با اسب به سرعت به طرف ما میان.‌ یکیشون وقتی رسید به شدت در کلبه رو میزد و فریاد میزد : - کسی اینجا هست؟ جوابم رو بدین در ویلا رو می‌شکنم!  با ترس در رو باز کردم، شوالیه به من گفت: - اینجا منزل نارسیس سومه؟  و وقتی که گفتم آره، به بقیه اشاره کرد وارد بشن. من خیلی تلاش کردم جلوشون رو بگیرم ولی نتونستم. اونها کل کلبه رو بهم ریختن و همه جا رو دنبال تو می‌گشتن! حتی زیرزمین و لونه مرغ‌ ها! یکی از شوالیه ها بهم گفت: - دوشیزه مانا رو کجا قایم کردین؟ و من هرچی گفتم به مسیح قسم نمی‌دونم در مورد چی حرف می‌زنین، باور نکردن! آخرش کل کلبه رو به آتیش کشیدن و گفتن که اگه دوشیزه مانا و تو پیش خانواده لرد میلر نرین؛ اینبار ماها رو زنده آتیش می‌زنن! حرف هاش که تموم شد با بغض و ترس گفت: - نارسیس تو مانا رو دزدیدی؟ 
    • پارت یک با صدای زنگ مدرسه و سر صدا ی بچه ها سرم را از روی نیمکت بلند کردم و چشمان خواب آلودم را با دست هایم مالش دادم و درحال خمیازه کشیدن با دهنی باز به دوستم که کنارم نشسته بود گفتم: -مدرسه تموم شد؟زنگ آخر بود دیگه؟ علی که با همچین صحنه ای مواجه شد و صورت خواب آلود مرا دید با خنده گفت: -بله تنبل خان زنگ آخر هم تموم شد می تونی تشریف ببری خونه و ادامه خوابت رو ببینی با دیدن خنده های علی و لحن صحبت کردنش خواب از سرم پرید و دستی به صورت و موهایم کشیدم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم: -خواب من با بیدار تو هیچ فرقی نداره حداقل با اینکه خواب هستم ولی داخل امتحان ها  نمره ی قابل قبولی  میگیرم و معدل خوبی هم دارم اما تو چی با اینکه سر کلاس بیداری اما به زور بتونی نمره قبولی بگیری  خوش خنده. با حرف هایم خنده ی علی از روی صورتش محو شد و گفت : بی جنبه ای دیگه خداروشکر هفته آخر مدرسه ها هست و بعد امتحانات از دستت خلاص می شم  و کیف مدرسه اش را برداشت و از کلاس بیرون رفت من هم وسایلم را جمع کرده و درون کیفم گذاشته و طبق معمول آخرین نفر از کلاس خارج شدم پس از خارج شدن از مدرسه تا ایستگاه اتوبوس که  فاصله ای نه چندان تا مدرسه داشت را پیدا طی کردم  وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدم  به گوشه ای رفته و منتظر ایستادم تا خط واحد برسد وقتی اتوبوس رسید سوار شدم نگاهی به اطراف انداختم و صندلی خالی پیدا کردم و روی آن نشستم در طی مسیر در حال تماشای منظره ی بیرون بودم و گاهی هم دانش آموزان دیگری که با رفتار عجیب سعی در جلب توجه دیگران داشتند با فریاد هایشان حواسم را از فکر و خیال بیرون آوره و به خود جلب می کردند  هیچ وقت درک درستی از این ماجرا نداشتم و همیشه در ذهنم سوال بود چرا  باید حرکاتی را در طی مسیر انجام دهند که گاها شخصیت خود را کوچک کرده که شاید.شاید نگاهی کسی را به خود جلب کنند؟ و بعد از چندین دقیقه و پایان مسیر همه ی این اتفاقات به دست فراموشی سپرده شده و تنها چیزی که باقی می ماند احساس غرور آن اشخاص به کارهای اشتباهی که انجام داده اند است پس از اتمام مسیر  و در ایستگاه آخر از اتوبوس پیاده شدم و مسیر چند دقیقه ای تا خانه را پیاده طی کردم کاری که هر روز و هر روز  به جز روز های تعطیل در حال انجام آن هستم پس از رسیدن به خانه جلوی در ایستاده و قبل از ورود به داخل چشمانم را بسته و نفس عمیقی  می کشم وارد که شدم با صدایی بلند که توجه مادر و خواهرم را به خود جلب کند  سلام کردم  اما از هیچ کدام پاسخ و جواب سلامی نشنیدم  هنوز هم بخاطر انتخاب رشته و اولویت های دانشگاه از دستم ناراحت بودند و مدام می گفتند چه بدی در حق تو کرده ایم که به حرف ما گوش نداده ای و رشته ای که ما آن را دوست نداریم انتخاب کردی و اولویت اول و مهم ترین را هم آن سر کشور انتخاب کردی؟ من هم همیشه با لبخند تلخی در جواب می گفتم عزیزانم زندگی خودم است دوست دارم تجربه های جدیدی کسب کنم و می خواهم زمان دانشگاه را دور از شماها سپری کنم اما هیچ گاه این سخنان و بحث و جدل ها پایان خوشی نداشت و با دعوا به اتمام می رسید به اتاقم رفته و با چهره ای درهم و نا امیدانه لباس های مدرسه را عوض کرده و پس از زدن آبی به صورت پیش مادر در آشپزخانه رفتم و با لحنی آرام و با ملایمت گفتم: -سلام.مادر جانم ناهار چی داریم مادرم وقتی صدای من رو شنید درحالی که بر روی میز ناهار خوری نشسته و بود و درحال پاک کردن سبزی بود نگاهی به ساعت روی دیوار آشپز خانه انداخت  و گفت : -هنوز یک ساعتی مونده ناهار آماده بشه و پدرت هم از سرکار بیاد تا  غذا رو بدم خدمت شما کوفت کنی  بعد از روی صندلی بلند شد و به سمت سینک ظرفشویی رفت تا سبزی ها را با آب بشوید و زیر لب با صدایی آرام گفت: -گرچه یک مدت دیگه میری دانشگاه و از  دست پخت من هم راحت میشی پس از شنیدن این جمله لبخند تلخی زدم و سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم    به اتاقم رفتم و در را به آرامی بستم و روی تخت دراز کشیدم در ذهنم مشغول فکر کردن  با خود بودم  تا شاید بتوانم جوابی برای این سوال ها پیدا کنم  چرا خانواده به انتخاب من احترام نمی گذارند و فکر می کنند که همیشه آن ها بیشتر از من می دانند و اگر بخواهم حداقل چندسالی به صورت مستقل   زندگی کنم مانع این کار می شوند؟.در این افکار بودم که کم کم چشم های گرم و پلک هایم سنگین شد و به خواب فرو رفتم
    • p͜͝a͜͝r͜͝t͜͝ ⑶   به مانا با اون لباس سفیدش و تاجِ گلی که روی سرش بود خیره شدم. با سری افتاده؛ به دسته‌گلِ رزش خیره شده بود و هیچ حرفی نمی‌زد... همه جا صدای سکوت بود. عروسِ جوان جواب نمی‌داد و... البته حق هم داشت! ناگهان با صدایی که می‌لرزید گفت: - بله سوگند یاد می‌کنم که به لُرد میلِر وفادار بمونم و در سختی ها کنارش باشم. پدر رو به لرد کرد و گفت: - آیا شما هم این سوگند را یاد می‌کنید؟ لرد خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: معلومه که سوگند یاد می‌کنم گاهی بهش خیانت کنم و تو مهمونی‌های شبانه، دست از پا خطا نکنم! و بعد صدای خنده‌ی جمعیت بود که بلند شد! یک لحظه دلم برای پاکی و معصومیت مانا سوخت ولی چه حیف! کشیش خندید و یکی از مرد های جوون گفت: - هی میلر! قبل سوگند یاد کردنت بیا و آخرین لحظه ‌های تنهاییت، هدیه‌ای از ما بگیر! میلر مشتاق به سمت مردها رفت و بعد کمی پچ پچ، صدای قهقه‌شون بود که سر به فلک می‌کشید! میلر چرخید و خواست برگرده که ناگهان مردی سیاه پوش با نقابی روی صورتش، به سرعت از کنار میلر رد شد و بعد، سَرِ لرد میلر به زمین افتاد! همه‌ی جمعیت با جیغ و فریاد پراکنده شدن و هر کدوم به سمتی می‌رفت. چند لحظه اول نفهمیدم چیشد اما با زنِ چاقی که محکم بهم خورد؛ به خودم اومدم و به عقب پرت شدم! از ترس به مانا نگاه کردم که دیدم نیست. بی معطلی به سمت در سالن رفتم که دیدم مملو از زن و مردهایی بود که فریاد زنان هم رو هُل میدن و می‌خوان خارج بشن! با وحشتی که نکنه اون قاتل بین این جمعیت باشه برگشتم که چشم تو چشم اون مرد نقاب‌دار شدم! قالب تهی کردم و سریع سَر چرخوندم که من نبینه! با وجود هَمهَمه‌ی زیاد، شمع ها خاموش شده بودن و فقط مشعل ها روشن بود؛ بخاطر همین نور کمی داخل سالن بود و از همین رو مرد سیاه پوش رو نتونستم کامل ببینم.  با چشمم دنبال راه فرار می‌گشتم که چشمم به پنجره پشتی سالن خورد. با ترس و لرز از اینکه نکنه مرد نقاب‌دار دنبالم بیاد، دامنم رو به دستم گرفتم و سمت پنجره دویدم، بی هیچ فکری خودم رو به سمتش پرت کردم و با صدای شکستن بَدی؛ به بیرون از سالن پرت شدم و روی چمن ها افتادم! با درد نیم خیز شدم که صدای دویدن سُم اسب‌ها و فریادهای سوار هاشون، راحت به گوش می‌رسید.  حیروون بلند شدم و  به سمت جنگل رفتم. تو شب ترسناک‌تر از جنگل چیزی نبود و خب من مجبور بودم! از راه جنگل پیش رفتم و با تمامِ قدرتم دویدم و بالاخره به دهکده رسیدم. از دور دود آتیش رو دیدم ولی مهم نیست! الان فقط باید به خونه برم و پناه بگیرم! نزدیک کلبه‌ی خودم که شدم، از چیزی که می‌دیدم با حیرت ایستادم! کلبه آتیش گرفته بود! با ترس و لرز به سمت کلبه دویدم. این امکان نداشت! با جیغ دنبال سوفیا می‌گشتم و نبود! وارد کلبه که شدم، که دیدم حتی سقف هم کامل در آتیشه ولی ناگهان یک تیکه چوب از سقف کنده شد و پشتم دقیقا جلوی دَر افتاد! راه برگشتم بسته شد!
    • با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی , از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .   تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :   راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ اطلاعیه های بخش کتاب مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن   خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ : نویسنده گرامی : - هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید  - برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید - در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد - در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود .  - در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید . - در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .   و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 
    • نام کتاب : سیمگون نویسنده : haseme موضوع : تراژدی خلاصه: گاهی برای رسیدن به مقصد باید از تمام زندگی گذشت تا شاید به مقصد رسید و در این  مسیر  اینکه چگونه به هدف های خود خواهی رسید و چه چیز هایی پشت سر می گذاری و آن ها را رها می کنی یا چه زندگی هایی برای بلند پروازیی های تو نابود خواهند شد و از بین می روند  اصلا مهم به نظر نمی آید و زمانی که به مقصد رسیده ای خوش حال و با غرور سرت را بالا گرفته و با خود می گویی: بالاخره تحت هر شرایطی که بود رسیدم.اما در آن لحظه وقتی به گذشته  و پشت سر نگاه کنی و ببینی برای تبدیل شدن به چیزی که  اکنون هستی  چگونه همه پل های پشت سر خود  را ویران کرده ای و از همه چیز گذشته ای آن زمان فقط یک سوال در ذهنت نمایان می شود... آیا ارزشش را داشت؟؟ مقدمه: با نام و یاد کسی آغاز می کنم که به وجود آورنده ی تمام و کمال هستی جهان می باشد کسی که قنچه را از دل خاک بیرون آورده و در فصل داغ تابستان گرمی دل ها را تازه کرده و با شروع پاییز چشم انداز ها و زیبایی های طبیعت خود را  به رخ دیدگان می کشد و در پایان  با سفید پوش کردن زمین  یادآور آتش عشق و مهر خود در قلب همگان می شود شخصی که مالک تمام زیبایی ها و حتی تاریکی های دنیاست... تاریکی ها و زمان های خاموشی که می تواند از دل روشن ترین روز ها سر بیرون آورده و ما را به اعماق چاه بکشاند اما این تصمیم با خودمان است که نگاه خود  را  به کدام سمت کرده  و چه  مسیری را ماجرا جویی های زندگی  انتخاب کنیم .رفتن به سمت زیبایی ها یا به سوی خاموشی و اصرار پنهان؟ البته همیشه در تاریکی گام نهادن نمی تواند بد و مورد سرزنش باشد  گاهی برای دیدن اندک نور و روشنایی باید در دل تاریک ترین روزهای زندگی رفت تا بتوان مسیر و راه درست خود را انتخاب کرده و در آن قدم بگذاریم . 
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Harly_Q  »  Amir

      سلام خسته نباشید
      کی درست میشه انجمن؟ تاریخ مشخصی نداره؟ 
      · 0 ارسال
    • Reyhaneh.kh

      چقدر جای خوشحالی داره ک اینجا دیگ فیلتر نیس
       و چقدر ناراحت کننده س ک هنوزم یه جاهاییش می لنگه و کابراش خیلی دور شدن ازش...
      دلم تنگ شده برای اینجا مث خونه می مونه... هر جایی هم بری حتی اگ بهتر هم باشه، اینجا نمی شه
      · 0 ارسال
    • ..Hunter  »  Alef_ariafar

      اسمت چقدر اشناست...:) فکر کنم یه ذره بشناسمت.. عجب
      · 1 ارسال
    • Aliena

      سلام. ساعت سه صبح هست. سه و نه دقیقه. شنبه 30 اسفند. سال نوتون پیشاپیش مبارک
      خواستم بعد از مدت ها که سایت نبود الان بیام عرض اندامی کنم 
      خلاصه که من زنده ام. بقیه در چه حالن؟
      · 0 ارسال
    • Gisoo  »  Baharbanoo

      سلام عزیزم
      مرسی از دنبال کردنت...نمیدونم من چرا واسه دنبال کردنت به مشکل برخوردم
      · 4 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

  • آمارهای تالار گفتگو

    • مجموع موضوعات
      18,380
    • مجموع پست ها
      229,697
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      11,720
    • بیشترین افراد آنلاین
      106,518

    جدیدترین کاربر
    maryam1950
    تاریخ عضویت
  • برترین ارسال کنندگان

  • چه کسانی آنلاین هستند ؟

    هیچ کاربری آنلاین نیست .

×
×
  • اضافه کردن...