رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,295 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,917 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,481 تاپیک
      14,285 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 22 تاپیک
      273 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,378 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 115 تاپیک
      172 ارسال
    2. 2,998 تاپیک
      3,762 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,258 تاپیک
      1,394 ارسال
    2. 173 تاپیک
      336 ارسال
    3. 255 تاپیک
      337 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 367 تاپیک
      827 ارسال
    2. 533 تاپیک
      803 ارسال
    3. 473 تاپیک
      649 ارسال
    4. 958 تاپیک
      42,373 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 692 تاپیک
      1,747 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 234 تاپیک
      820 ارسال
    2. 2,302 تاپیک
      7,487 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,512 تاپیک
      9,088 ارسال
    3. 920 تاپیک
      126,839 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • رمان
        #پارت54
      دراولین اتاق روباز کردم، یه دختر روتخت بود و ملافه ی سفید پوشونده بود دورش  گریه می کرد  یه نگاه به دور و ورکردم خبری ازساشانبودبه دختره گفتم 
      _ساشا گو
      هیچی نمی گفت وگریه می کرد؛رفتم طرفش وبازوش روگرفتم وفشار دادم ،اسلحه روگذاشتم روی شقیقش که گریش شدت گرفت.دندونام روروهم فشاردادم وگفتم:
      _اون اشغال کجاست؟بگووو
      _اگه نگی می کشمت ، الان توحالی نیستم که دلم برات بسوزه ،بهتره بگی کدوم کوری رفته می دونم اینجاست.
      بازم هیچی نگفت ماشه ی اسلحه روکشیدم .گفتم 
      _تا3می شمارم .......2....1
      اومدم 3روبگم که گفت
      _باشه ....می گم ...می گم فقط این لعنتی روازمن دور کن .
      اسلحه رواوردم پایین وگفتم 
      _بگو 
      بادستش به کمد اشاره کرد .
      یه ابروم روبالا انداختم ؛رفتم سمت کمد ودرش روباز کردم که دیدم ساشا خودش روبین لباس هاپنهون کرده  دستش روگرفتم وکشیدمش بیرون ،اسلحم روگذاشتم پشت کمرم
      _بیابیرون ه*ر*و*م*زاده 
      دستش روگرفتم واز اتاق خارج شدم ؛ مشت اول رو که چنتا پله ی اول رو غلت خورد بعد سریع خودش رو جمع کرد و از پله ها با کمک نرده ها پایین رفت ،سه تا پله ی اخر رو باپا زدم تو کمرش که نقش برزمین شد؛ اروم ازپله هارفتم پایین ورفتم بالای سرش وبالذت بهش نگاه  کردم ،اشغال هربلایی سرت بیاد حقته  ،صدای نالش بلند شد 
      _ای.....ای ...واسه چی این کارومی کنی؟
      یه قهقهیه عصبی کردم 
      _واسه چی ....خدایا می گه واسه چی هنوز دلیلش رونمی دونی؟. اشکال نداره بهت یاد اوری می کنم 
      داد زدم 
      _ بدون اجازه وارد خونه ی من شدی و خدمتکار خونم رو اذیت کردی.
      یه پوس خند زد وگفت
      :همه ی دردت همینه? حالا مگه چی کار کردم .
      بایاد کارهایی که تو گذشته باهام کرده بود  واون کارهایی که باهام کرده بود خون جلوی چشمام روگرفت انگار کاری که با سایه کرده بودفقط تلنگری کوچکی بود که به خودم بیام وانتقام این سال هارو ازش بگیرم.
      از لباسش گرفتم کشیدمش روزمین بردمش توحال 
      پشت گردنش روگرفتم بلندش کردم 
      -بیا کثافت ...بیا
      چشم چشم کردم تا چیز بدرد بخوری پیدا کنم ،که چشمم به میز وسط افتاد ،کشون کشون بردمش وسرش روکوبوندم تومیز شیشه ای که وسط خونه بود، شیشه میز به هزار تیکه تفسیم شد  ،ولش که کردم  افتاد روزمین تمام صورتش پره خون شده بود .توخودش جمع شده بودوناله می کرد،رفتم بالای سرش که شروع کردبه بلندبلندخندیدن ،یه ابروم روبالا انداختم
      چندتاسرفه کردوگفت:
      _ این رفتارت کلا دوحالت داره یا داری انتقام این چند سال رو میگیری؟یا....یااون دخترودوست داری ؟؟
      _به توهیچ ربطی نداره ؛توی عوضی عادت کردی اموال من رومال خودت کنی. 
      وانگشت اشارم روگرفتم سمتش 
      _ازسایه دورباش اگه یک باردیگه، فقط یک باردیگه دوروبرزندگیم بپیچی همچین می پیچم بهت که گره گوربخوری.
      اسلحم روازپشت کمرم دراوردم وگرفتم سمتش
      _اگه دست ازپاخطا کنی می کشمت. 
      _خودتم داری می گی دیگه ،....هرچی ماله توباشه رومال ...خودم می کنم .اخه می دونی چیزهای خوب روواسه خود...ت برمی داری .خدایی سایه ام.....بدچیزیه اون دختر ماله خودمه...، شده آب بشه بره زیرزمین پیداش می کنم خودتم می دونی.... چه عادت بدی دارم که کارهای نیمه کارم روناتموم نمی زارم ....شده به قصدجونمم ...باشه کارروتموم می کنم. اون دختر مال من ...م
      بالگدی که زدم توشکمش نه تونست ادامه ی حرفش روبزنه؛دادزدم 
      _خفه شوآشغال ....اگه دست به سایه بخوره به جون مامانم که عزیزترین کسمه می کشمت ساشا دست ازسراون دختربردار .
      شروع کرد به سرفه کردن وخون بالا اوردن ،اصلالبخندازرولبش نمی رفت وهمین جری ترم می کرد؛خودم میدونستم بااین کار فقط اون رو حساس می کردم ولی چیکار کنم که نمی تونم جلوی خشمم رو بگیرم.
      _اگه مامانم پیش اون مردت عوضی نبود تاالان صددفعه هم توروهم بابامممم  رو داده بودم دست پلیس زنده بودن الانتون رو به مامانم مدیونید.
    • #پارت_۹۹ " کریستین "  پنجمین جایی بود که میرفتیم اما هیچ خبری از آیریس و اسکارلت نبود؛با وجود اینکه امیدوار بودم هنوز جایی از بدنم زخمی نشده و ممکن بود که فعلا اتفاقی نیفتاده باشه اما حس خوبی نداشتم و نگران بودم؛ نگران خودم ! تحمل کردن این پسره ی عاشق پیشه برام مشکل بود؛ زیادی تو فکر آیریس غرق شده بود و تابلو بود که یه چیزایی درمورد آیریس داره نگرانش میکنه؛ با حرفی که راجب بودن آیریس تو خونه من بهش زدم بدجوری رفت توی فکر و عصبی شد؛ تمام حرکاتش بوی حرص و کینه رو میده...خب این برام سرگرم کننده ست که از این طریق ذهنشو خراب کنم؛ جوری وانمود کنم که انگار دارم آیریسو ازش میدزدم! فکرشم خنده داره! این جماعت در موردم چه فکری میکنن؟ اینکه بیشتر از این جلوی دشمن کوتاه بیام؟احمقانه ترین جوک سال! اما نباید منکرش شد که بدجوری بوسیدنش کیف میداد! فقط بخاطر ساکت کردنش بود! دست از فکر کردن به اینجور چیزا برداشتم چون کم کم داشت روی لبم یه لبخند شرور نقش میبست اما برای این شرایط لبخند زدن مفید نبود؛ الان باید خودمو از خطرات احتمالی دور میکردم... روی صندلی ماشین خودمو جابه جا کردمو نیم نگاهی به رولند که با اخم به جاده روبه روش خیره شده بود انداختمو گفتم : - اینجایی که داریم میریم هم مثل بقیه جاهایی که حدس زدی فقط وقتمونو تلف میکنه؟  پوزخندی زد و گفت : + اینقدر از جونت میترسی؟ دنده ی ماشین رو عوض کردم و در جوابش با بیخیالی گفتم: - تو نگران دوستت نیستی؟  چیزی نگفت اما نگاهم افتاد به دستای مشت شده ی روی پاش...ناخودآگاه حس قدرت بیشتری بهم دست داد و لبخند کمرنگی زدم...چشمامو به جاده  تاریک روبه روم دوختم و با لحن آرومی گفتم: - تو مثل جادوگرای توی وریتاس نیستی! اونا خیلی راحت تر پیدا میکنن گمشده هامون رو... رولند+ ازشون به عنوان برده استفاده میکنید؟ که گمشده هاتونو پیدا کنن و براتون طلسم حفاظت از نور خورشید بسازن؟! و نگاهی به انگشتر توی دستم که روی فرمون ماشین بود انداخت... انگشتی که توش انگشتر داشتم رو تکون دادمو در جوابش گفتم: - فوق العاده ست مگه نه؟ دیگه توی وریتاس نور خورشید ترسناک به نظر نمیاد... رولند + پس تکلیف بقیه تون چی میشه؟ اونایی که توی وریتاس نیستن... شونه هامو بالا انداختمو گفتم: - اونا جزو ما نیستن؛ اگر دیدی توی روز یه خون آشام گلوتو پاره کرد بدون که بی شک از وریتاس بوده و احتمالا هم خودم بودم! نفس عمیقی کشید و هنوز چند ثانیه از حرفم نگذشته بود که درد نه چندان خفیفی رو توی سرم احساس کردمو بی اراده پامو گذاشتم روی ترمز و دو دستی سرمو گرفتم...با ناراحتی نالیدم: - لعنتی! بسه آخ... بعد از چندثانیه دیگه اثری از درد نبود اما به جاش تمام وجودم از عصبانیت داغ شده بود...رولند نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: + من مثل جنیفر و بقیه ی آدمای توی وریتاس نیستم که به پات سجده کنن ؛ امیدوارم بفهمیش از این به بعد... دستمو مشت کردم که باعث شد دوباره لب باز کنه و به حرف بیاد: + تو که نمیخوای وقت تلف کنی؟ با نفرت نگاهش کردمو غریدم: - منتظر جوابش باش! و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم پامو گذاشتم رو گاز و ماشین از جاش کنده شد...دیگه با سرعت نجومی تو دل جاده ی تاریک حرکت میکردم؛ دلم نمیخواست اصلا فکری کنم فقط میدونستم بدجوری جواب قدرتنماییشو میدم! با شنیدن صداش که میگفت " وایسا " زدم روی ترمز که باعث شد صدای جیغ لاستیکا بلند بشه...از شیشه ی پنجره نگاه کردمو دیدم جلوی یه ساختمون داغون لب جاده وایسادیم... رولند + این یه گاراژه ؟ - اینجور به نظر میاد عقل کل! نفسشو با فوت به بیرون فرستاد و پیاده شد؛ پشت سرش از ماشین پیاده شدمو رفتم کنارش وایسادم... - اینجارو میشناسی؟ رولند+ نه فقط یه لحظه حس کردم بهتره یه نگاهی بهش بندازیم! با تمسخر نگاهش کردمو گفتم: - حس کردی؟ مگه اینجا صحنه فیلم عاشقانه ست که احساساتت یهویی فوران میکنن آقای احساسی؟! چشم غره ای بهم رفت و به سمت در قدیمی و زتگ زده بزرگ گاراژ که روی بعضی قسمت هاش رنگ زرد داشت ، قدم برداشت... خواستم دنبالش برم که خیلی غیر منتظره حس کردم یه چیزی دور گلوم پیچیده شده و از فشار زیادی که به گردنم وارد میشد هرآن ممکنه بود سرم جدا بشه! به تقلا افتادمو خیلی زود روی زمین نشستمو دستمو به گلوم گرفتم...رولند برگشت و با دیدنم وحشت زده به سمتم اومد و گفت : + چیشده؟  نگاهش به گلوم افتاد و ناباورانه ادامه داد : + خدای من آیریس!  حس کردم به پهلوم ضربه محکمی وارد شد و حالا مزه خون رو توی دهنم حس میکردم...طعم شوری خون باعث شد چشمام تغییر رنگ بده و سوزش دندونای نیشم روی لبم رو حس کنم... در همون وضعیت صدایی به گوشم خورد که عجیب آشنا بود؛ صدایی که میگفت " نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی!" نگاهم روی در گاراژ ثابت موند...خوبیش اینه حداقلش پیداش کردم...از جام بلند شدم‌و بی توجه به رولند رفتم به سمت در بزرگشو با یه لگد محکم عین یه کاغذ باطله مچاله و پرتش کردم یه طرف و رفتم داخل گاراژ که به یه دیوار و در کوچیک تر برخوردم ؛ فرصتو از دست ندادمو سریع درو باز کردم... صحنه ای که روبه روم چشمام رنگ گرفت اون چیزی نبود که توی فکرم تصورش کرده بودم...اسکارلتی رو دیدم که افتاده بود روی زمین و آیریس یه گوشه دیگه کنار آتیش نشسته بود و صورت و دستاش خونی بود... با تنه ای که رولند بهم زد و از کنارم رد شد تا به آیریس برسه از شوک دراومدمو سایه وار خودمو رسوندم به اسکارلت...زانو زدم کنارش و سرشو توی بغلم گرفتم... پوست بدنش درست مثل تنه ی درخت چروکیده و خشک شده بود و چشماش باز مونده بود و رد نگاهش به سقف بود...گوشه ی لبش خونی و سرمای بدنش از همیشه بیشتر بود؛ نگاهم چرخید روی تیکه چوب سوخته ای که روی قلبش جا خوش کرده بود... حتی باورشم برام غیر ممکن بود...نمیتونستم درکش کنم...ناباورانه سرمو تکون دادمو مچ دستمو بردم سمت لبم و بریدمش و بعد از فواره زدن خون از زخم دستم جلوی لبای خشکیده اسکارلت گرفتمش و با زحمت خون رو میریختم توی دهنش... با حالت التماس ناله کردم : - اسکار...اسکار پاشو این چه ریختیه ساختی واسه خودت؟ منو نگاه کن لعنتی! بیدار شو اسکار‌... اما هیچ فایده ای نداشت...اون رفته بود...واقعا رفته بود...دیگه حتی خون هم براش کاری نمیکرد...و این درد بود، یه درد سنگین که انگار باعثش من بودم...من باعثش شدم... محکم توی بغلم گرفتمش و خم شدمو پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش...سنگینی نگاه آیریس و رولند رو حس میکردم اما فقط ناراحت بودم که اسکار دیگه نیست...دیگه هیچ فانوسی رو توی وریتاس نداره... نوازش وار دستمو لای موهایی که هنوزم نرم بودن میکشیدمو آروم کنار گوشش زمزمه کردم : + متاسفم...متاسفم اسکار...نمیخواستم...نمیخواستم با خودت اینکارو کنی...نمیخواستم ‌... نمیدونستم حتی چی باید بگم فقط میدونستم که دیگه اسکارلتی وجود نداره که عشقی برای من داشته باشه...سرمو بلند کردمو به چشماش نگاهی انداختم...دستمو آروم کشیدم روی چشماش که واسه همیشه بسته شدن و نفس عمیقی کشیدمو با دست دیگه م چوب توی قلبشو با یه حرکت در اوردم...دستمو زدم زیر زانو و دور شونه ش حلقه کردمو جنازه آشنای قدیمی چندصد ساله مو بلند کردم... ...      
    • #پارت_۹۸ "آیریس" داشتم خفه میشدم و تنها چیزی که میدیدم چشمای پرخون و نفرت اون دختر بود...دستاشو روی گلوم گذاشته بود و من صدای خورد شدن استخونامو میشنیدم؛ انگار قدم به قدم به مرگ نزدیک میشدم؛ از روی رد چنگی که به گلوم زده بود خون پاشید رو صورتش و این باعث شد بوی خون وحشی ترش کنه... مچ دستاشو گرفتمو با تموم قدرتی که داشتم پرتش کردم اونور...من نمیخواستم بجنگم ولی انگار چاره ای نبود؛ اون عوضی قصد جونمو کرده بود و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که هلش بدم تا بتونم خودمو نجات بدم... در مقابل اون که یه خون آشام بود قدرت آنچنانی نداشتم مخصوصا اینکه با ماه کامل خیلی فاصله داشتم اما نمیخواستم فکر کنه که ازش میترسم... به سرعت از جام بلند شدمو نفس نفس زنان ازش فاصله گرفتم.درست مثل کریستین چشماش به سیاهی مطلق میزد و جفت دندونای نیشش از لبش بیرون زده بود؛ صدای خرخر مانندی از گلوش بیرون میومد و انگار داشت بهم اعلان جنگ میداد... در کسری از ثانیه بدون اینکه با چشم بشه دیدش از جلوی چشمم محو شد و قبل از اینکه بتونم برگردم ضربه محکمی از پشت خوردمو روی زمین افتادم...شوری خون رو توی دهنم حس کردم؛ زیر چشمی نگاهش میکردم که  اره ی بزرگی رو برداشت و لبخند دندون نمایی زد و به سمتم اومد... لگدی به پهلوم زد که باعث شد پرت شم روی زمین و کنار آتیش بیفتم... با صدای خشدار و کلفتی که خاص هیولایی مثل اون بود گفت: + نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی! و به طرفم حمله ورشد...نگاهم روی چوب آتیش متمرکز شد و بدون هیچ فکر و تصوری از داغ بودنش تیکه از چوبارو برداشتم و قبل از که بیفته روم، فرو رفتن چوب رو توی سینش حس کردم؛ صدای سوختن و بوی گوشت سوخته خبر از نجات پیدا کردنم میداد اما من فقط نگاهم به چشمای دختری بود که مات و مبهوت بهم نگاه میکرد و اره ای که توی دستش بود روی زمین افتاد... ...
    • #پارت_۹۸  "کریستین" مشتمو محکم کوبیدم روی در و فریاد زدم : - این لعنتی رو یکی باز کنه ! بعد از چند ثانیه در باز شد و دنیل و جان با چهره هایی وحشت زده روبه روم قرار گرفتن ؛ کم کم رنگ نگاهشون به نفرت تغییر کرد و دنیل از چهارچوب در بیرون اومد و یقه لباسمو توی دستاش گرفت و گفت : + اینجا چه غلطی میکنی کثافت؟! بس نبود خواهرمو جادو کردی کشوندی طرف خودت؟؟ دستاشو پس زدمو غرغر کنان قدمی به عقب برداشتمو گفتم : - نیومدم اینجا دعوا کنم باهات لعنتی ! آیریس کجاست؟؟ اینبار جان اومد بیرون و دنیل رو کمی عقب کشید و با لحن تلخی گفت : + از ما میپرسی؟ تو اونو طلسم کرده بودی... پریدم وسط حرفشو با کلافگی گفتم : - حتی الانم حرف خودتو میزنی پیرمرد؟ چرا نمیفهمی منو بکشی اونم میمیره؟؟؟ فرصت نداشتم به چهره مات و مبهوت اون دوتا خیره بشمو منتظر بمونم که واکنشی نشون بدن بخاطر همین در ادامه حرفم خیلی کوتاه و مختصر گفتم : - جنیفر قبل مرگش با یه نفرین اینکارو کرد اما الان وقت این حرفا نیست ؛ اون توی دردسر افتاده... دنیل غرید : + از چی حرف میزنی عوضی؟ نفس عمیقی کشیدمو با لحن آروم  و شمرده شمرده جواب دادم : - من حدس میزنم که اون الان با یه خون آشام تنها باشه اما مشکل اینجاست که اون خون آشام حتما اونو میکشه ! برام مهم نیست بمیره اما الان نمیخوام این اتفاق بیفته ؛ شما حتما میتونید بگید کدوم گوریه نه؟! با تموم شدن حرفم دنیل به سمتم حمله ور شد و که جان جلوشو گرفت و رو به من گفت : + تو دوستای لعنتیتو هم کشوندی به نیویورک و حالا اومدی گندی که زدی رو جمع کنی؟؟؟ دستی به موهام کشیدمو گفتم : - نمیخواین جون آیریسو نجات بدین؟ دنیل + از کجا اینقدر مطمئنی اون خون آشام احمق میتونه آسیبی بزنه به آیریس؟ شماها خیلی خودتونو دست بالا گرفتید... قدمی به سمتش برداشتمو محکم کوبیدم تخت سینش و با عصبانیت گفتم : - بهتره دهنتو قبل از اینکه گلوتو پاره پاره کنم ببندی عوضی ! اینجا جای زوزه کشیدن نیست! رو کردم به جان که با اخمای تو هم رفته درحالی که بازوی دنیل رو نگه داشته بود نگام میکرد...دستمو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادمو از لای دندونای نیش تیز و بلندم که حالا از لبم بیرون زده بودگفتم : + به نوه ت یاد بده یه خون آشام نیازی به ماه کامل نداره تا خرخره شو بجوه!  و بدون اینکه منتظر جوابی باشم به سرعت مثل سایه از جلوی چشمای پر از خشم اون دوتا احمق دور شدم ... از همون اولم باید میدونستم صلح کردن با اینا اشتباهه! واقعا آیریس یکی از بدبخت ترین های این دنیاست با وجود این خانواده ! فکر کردم شاید دست از کینه بردارن وقتی پای جون آیریس وسط باشه اما انگار زدم به کاهدون! آخرین هدفم رولند بود ! اون پسره ی روانی ! مطمئنم اونقدر آیریس براش اهمیت داره که حداقلش یه کاری کنه بفهمم اسکارلت و آیریس کجای این شهرن... خیلی زود رسیدم جلوی خونه ی رولند ؛ تردید داشتم اما همه این چیزا برای نجات جون خودم بود؛ همه وریتاس میدونه نفرین آخر یه جادوگر چقدر میتونه کشنده باشه ، اونم زمانی که پیوند صلح رو بشکنه! میدونستم که برای تعطیلات از شهر رفته اما با شنیدن صداشون از توی خونه امیدوار شدم که میتونم پیداش کنم... ازچندتا پله ی سنگی جلوی در ورودی بالا رفتم و روبه روی در چوبی و بزرگ خونه وایسادمو بعد از مکث کوتاهی که بخاطر تردید ته دلم بود، در زدم... بلافاصله در باز شد و مرد میانسالی با موهای جوگندمی فوق العاده مرتبش و چشمای مشکی براقش درحالی که ژاکت قرمزی رو پوشیده بود و یه فنجون قهوه با بخار های داغی که ازش بلند میشد توی دستش جا خوش کرده بود ، روبه روم قرار گرفت... حدس زدم که پدر رولند باشه؛ هرچی باشه اون یه بچه دبیرستانیه دیگه ! لبخند کمرنگی زدمو در حالی که سعی میکردم خودمو درست مثل یه بچه دبیرستانی نشون بدم ، با لحن آروم و محترمانه ای گفتم : - سلام آقا ، میتونم رولند رو ببینم ؟ با کنجکاوی به سرتاپام نگاهی انداخت و پرسید : + تاحالا این اطراف ندیده بودمت ؛ تو از دوستای رولندی؟ چیزی نگفتمو فقط با لبخند پلک زدم ؛ حتی نمیخواستم به زبون بیارم که من و اون باهم دوستیم ! وقتی جوابی از سمتم نشنید تک خنده ی کوتاهی کرد و گفت : + اوه ببخشید چرت گفتم! رولند زیاد از دوستاش حرف نمیزنه طبیعیه ندیده باشمت... از جلوی در کنار رفت و خواست چیزی بگه که سر و کله رولند پیدا شد که میگفت : - چیشده بابا ؟ مشکلی... اما تا نگاهش به من افتاد حرفشو ادامه نداد و به جاش با شک گفت : + تو؟ پدرش اخماشو توی هم کشید و با شک به من و رولند که خیره بودیم به هم نگاهی انداخت و گفت : + تو مشکلی داری رولند؟ رولند انگار که به خودش اومده باشه چندتا پلک زد و چند قدم به سمتم برداشت و در کمال ناباوری بغلم کرد و گفت : - خدای من کریستین! نمیتونستم حتی فکرشم بکنم بعد این همه سال تورو ببینم ... نگاهم افتاد به پدرش که مشکوکانه نگاهم میکرد؛ لبخند مصنوعی ای زدمو برخلاف میلم بغلش کردم و کنار گوشش گفتم : + دلم برات تنگ شده بود پسر ! رولند کنار گوشم آروم گفت : - اینجا چه غلطی میکنی؟ مثل خودش به آرومی جوری که پدرش نشنوه گفتم : + حالم از این وضعیت به هم میخوره اما آیریس مجبورم کرده! رولند از بغلم در اومد و بلند گفت: + خیلی خوشحالم از دیدنت ؛ چطوره یکم گپ بزنیم؟ - دقیقا همون چیزیه که میخوام! با این حرفم انگار پدرش خیالش راحت شد و لبخند کمرنگی زد و بعد از گفتن " من میرم به مادرت کمک کنم رولند! خوش بگذره پسرا " ازمون فاصله گرفت. بعد از رفتنش رولند اومد بیرون و درو پشت سرش بست و با حرص گفت: + آیریس چرا باید بخواد تو بیای اینجا؟ هوس دعوا کردی ؟ کلافه از حرفای مزخرفی که میشنیدم آهی کشیدمو گفتم: - آیریس بهت راجب طلسم گفته؟ اخماشو توی هم کرد و گفت : + کدوم طلسم؟ چشمامو ریز کردمو با لحن مشکوکانه ای پرسیدم: - یعنی میخوای بگی بهت چیزی نگفته؟ کم کم لحنش بوی نگرانی گرفت و اون نفرت و کینه ی توی چشماش کمرنگ تر شد... رولند + من خیلی وقته ندیدمش ؛ تازه یک ساعته که رسیدم اینجا ؛ از چی حرف میزنی ؟؟؟ عصبی شدمو اولین کاری که تونستم برای تخلیه حرص و عصبانیتی که حاصل دروغی که آیریس راجب صحبت کردنش با رولند و بهونه نیومدنش به وریتاس بهم گفت ، بود ، لگدی به ستون سنگی کنارم زدم که باعث شد ترک عمیقی برداره و رولند با عصبانیت فریاد بزنه: + چیشده لعنتی چته؟؟؟ نگاهم برگشت به سمتش و با کلافگی گفتم: - میدونی حالم ازت به هم میخوره آره؟ پس حتما میفهمی اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم اما مجبورم...من و آیریس به هم وصل شدیم ! یعنی اگه اون زخمی بشه یا اتفاقی براش بیفته منم آسیب میبینم... ناباورانه و با چشمای گرد شده به چشمام خیره شد و گفت : + چی...چجوری این اتفاق افتاد؟ - اینش اونقدر مهم نیست؛ مشکل اینه که یکی از خون آشام های وریتاس اومده اینجا و مطمئنم میخواد آیریسو بکشه! فقط میخوام بگی آیریس کجاها میتونه رفته باشه... رولند+ یه خون آشام دیگه؟ اینجا چه غلطی داری میکنی؟ لعنت بهت! پوزخندی زدمو گفتم: - فکر میکنی الان وقت این حرفاست سوپرقهرمان شهر؟! با نفرت زل زد توی چشمام و گفت : + تمام وجودت دردسره ! یه چند جایی رو میشناسم... و قبل از اینکه بذاره جوابشو بدم از کنارم رد و تنه ای بهم زد و در همون حال بازم گفت : - بهتره بلایی سرش نیاد واگرنه... در حالی که دنبالش میرفتم پریدم وسط حرفشو گفتم: + اون چیزیش بشه منم از بین میرم؛ یادت رفت؟ سرجاش وایساد و بدون اینکه برگرده سمتم گفت: - فقط دهنتو ببند کریستین! با شرارت لبخندی زدمو ازش سبقت گرفتمو با لحنی که خونشو به جوش میاورد گفتم: - حیف شد! آخه خیلی چیزا بود که باید بهت میگفتم؛ مثل موندن آیریس تو خونه ی من وقتی که نبودی! و بعد خندیدمو پر از انرژی مثبتی که دریافت کرده بودم رفتم به سمت ماشینی که کنار خیابون پارک شده بود و توی تاریکی شب میدرخشید... ...        
    • #پارت_۹۷ " آیریس" بوی خاک بارون خورده و صدای چکه کردن قطره های آب از سقف نه چندان محکم گاراژی که در غبار آلود ترین وضع خودش بود ، خوب میتونست توجه خون آشامای این دور و بر رو جلب بکنه و انگار موفق هم بود !  گاراژ متروکه و به هم ریخته ای بود ؛ حدود ۷ یا ۸ مایل از شهر دور شده بودیم تا به اینجا برسیم و حالا وسط گاراژ وایساده بودیم...نور ملایمی از ماه راه خودشو از لابه لای پرده های کاغذی و پاره پاره ی گاراژ به داخل باز کرده بود و بخاطر همینم خیلی راحت میشد خرت و پرتایی مثل آچار و کابل های بلند سیم رو که کف زمین پخش و پلا شده بودن ، دید و لگدشون نکرد!  وقتی متوجه اون دختر شدم که داشت چندتا چوب رو روی هم میذاشت و با فندکی که از جیبش دراورد ، بعد از ده دقیقه سکوت یه آتیش کوچولو وسط گاراژ راه انداخت ... نور آتیش همه جارو روشن کرده بود و خوبیش این بود که توی سرمای زمستونی هوا ، گرمای لذت بخشی داشت... خون آشامی که تقریبا در سه چهار متری من کنار آتیش وایساده بود و نگاهش میکرد ، کاملا برام غریبه و عجیب بود؛ اون هیچکدوم از رفتارای کریستین رو نداشت ؛ حداقلش مطمئنم کریستین یه خون آشامه و از آتیش متنفره !  علاوه بر صدای سوختن چوب و جغدایی که احتمالا توی جنگلای اطراف گاراژ مشغول شکار شب بودن، هیچ صدای دیگه ای شنیده نمیشد...دوست نداشتم اونجا باشم و از طرفی احساس خوبی هم نسبت به یه خون آشام غریبه نداشتم بنابراین صدامو صاف کردمو برای شروع حرف گفتم: + فکر میکردم خون آشاما از آتیش فراری باشن... نگاه سرد و خالی از هر احساسشو از شراره های آتیش گرفت و بهم نگاه کرد؛ بعد از چند ثانیه در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت: - گرگنما ها چی؟ ازش متنفر نیستن؟ اخمام رفت توی هم...خب چرا باید فکر کنم که اون نمیتونست بفهمه من چیم ؟ به هرحال یه خون آشام حواسش به دشمنای دور و برش هست ! + فکر نمیکنم مثل شما خون آشاما متنفر باشن! حرفمو با بیخیالی و بدون تعصب زدم؛ انگار نه انگار دارم با دشمنم حرف میزنم و امیدوار بودم که این کار اشتباه نباشه... تیکه ای از موهای قهوه ای رنگش رو که روی چشمش ریخت بود کنار زد و در همون حالت نشست کنار آتیش و در حالی که بهم اشاره میکرد که روبه روش بشینم گفت : - یه گرگینه از خون آشاما چی میدونه؟ به نظر میاد یکی از جوون تریناشون باشی! با قدمای آهسته رفتم و روبه روش جلوش آتیش نشستمو در جوابش‌گفتم : + احتمالا توی جایی که ازش اومدی بزرگتر از توام وجود داشته باشه مگه نه ؟! پوزخند تلخی زد و گفت : - حتی از کریستین بزرگترم اونجا هست! + پس از وریتاس اومدی... - کی بهت راجب وریتاس حرف زده؟  با شک بهش نگاه کردمو گفتم: + کریستین؛ فک کنم گفتی میخوای درموردش یه چیزی بهم بگی که ... پرید وسط حرفمو در حالی که میله ی فلزی نقره ای رنگ توی دستش رو با ریتم آرومی توی آتیش میذاشت و سریع درمیاورد ، گفت: - اونقدر برات مهم بودش که پاشدی اومدی اینجا و اصلا فکرشم نکردی شاید بکشمت؟ به هرحال من و تو دشمنیم!  سعی کردم به تهدیدش توجهی نکنم و با پوزخند بی خیالی جواب دادم: + واقعا فکر میکنی میتونی اینکارو بکنی؟ وریتاس چه خون آشامای احمقی داره! میله رو انداخت توی آتیش و با صدای پر از نفرتی گفت : - تو از برتری ما نسبت به خودتون چی میدونی بچه؟ خورد کردن جمجمه ت برای من مثل خوردن یه پیک بوربورن توی کازینوهای نیویورکه! ابرومو بالا انداختم و گفتم: + برتری؟ منظورتون ترس از آفتاب و حبس شدن توی تاریکی مطلقه ؟  - تبدیل شدن به یه موجود پشمالو توی ماه کامل اینقدر افتخار داره براتون؟! + بستگی داره افتخار رو توی چه چیزی ببینی. نفس عمیقی کشید و بعد از چند ثانیه سکوت با شک ازم پرسید : - تو و کریستین چجوری کنار همید ؟ دستامو توی هم قلاب کردمو با چشمای ریز شده درحالی که زل زده بودم توی چشماش گفتم: + چرا باید راجبش با تو حرف بزنم؟ لبشو محکم روی هم فشار داد و آروم گفت: - از رابطه یه خون آشام اصیل و یه گرگینه تازه کار چی از آب در میاد؟! از حرفش جا خوردم ؛ با سردرگمی و لحنی پر از سوال پرسیدم: + رابطه؟ از چی حرف میزنی؟ کریستین اونقدر افتضاح هست که نشه کنارش راه رفت ! پوزخندی زد و گفت : - نمیشه کنارش راه رفت اما میشه بوسیدش هان؟ چشمامو چرخوندمو با غیض گفتم: + خیلی با تعصب حرف میزنی؛ باید بگم این کریستینی که ازش حرف میزنی یه عوضیه! - سعی نکن جوری تظاهر کنی که هیچی بینتون نیست...تو با کریستین چیکار کردی؟ اون همه چیزو زیر پاش گذاشته و اینجا مونده بخاطر تو؟؟؟  انتهای حرفش با داد بلندی همراه شد؛ حس کردم تمام وجودش پر از نفرت و کینه ست و اینو از تک تک حرفاش میفهمیدم‌.با خودم فکر کردم که چرا اینقدر داره سنگ کریستین رو به سینه میزنه؟ مگه کریستین واسه کسی تو این دنیا مهمه؟ آره! انگار این دختره هر کی هست و از هرجایی که اومده بخاطر اون اینقدر عصبیه! چرا؟ چون دوسش داره؟ واقعا؟ با حیرت ، زمزمه وار پرسیدم: + تو دوسش داری...مگه نه؟ هنوز حرفم کامل از دهنم خارج نشده بود که مثل سایه بدون اینکه به چشم بیاد به سمتم حمله ور شد و تا به خودم اومدم روی زمین افتاده بودمو دستش روی گلوم جا خوش کرده بود... ...          
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • mahya619

      هیچ آدمی یهویی همه چیز رو ول نمیکنه بره
      اول شور و اشتیاقش میره
      بعد امیدش
      بعد باورش
      آخرش،وقتی دیگه هیچ راهی باقی نموند؛خودش...
      پ.ن(همینجوری) : به همه لبخند بزن. اجازه بده که بفهمن تو امروز قوی‌تر از اون چیزی هستی که دیروز بودی!
       
      · 1 ارسال
    • reyhan.B

      سلام به همه خوبین ؟ سال نوتون مبارک. 
      خیلی دلتنگتون هستم. کاش دوباره انجمن باز بشه. 
      · 0 ارسال
    • Wahid  »  Amir

      آقا امیر
      خواهش میکنم دوباره بلند شو
      و اینجا رو زنده کن
      کلی از بچه و دوستانمون هستن که سرگردونن
      کلی ادم منتظرن. درسته مدت زیادی گذشته ولی مهم  ماهاییم که عوض نشدیم
      هنوزم خیلی هامون بهت امید داریم
      شاید اگه دوباره تلاش کنی، چرخ اینجا شروع کنه به چرخش
      کافیه تو بلندشی...
      ماها پشتت هستیم✋
      · 0 ارسال
    • Z_khofteh

      عیدتون مبارک
      جمله ایه که هیچ وقت کهنه نمیشه❤
      · 4 ارسال
    • mahya619

      عشق چیز عجیبیه جدا...
      اولش میترسی که به دامش بیوفتی...
      وقتیم گرفتارش شدی...میترسی که آزادت کنه..
      ترسناکه...اینکه همش باید ترسه از دست دادنشو داشته باشی...
      ترسناکه.....وقتی آزادت میکنه...حسرت روزایی رو میخوری که دیگه غیرممکنه برگردن...
      ترسناکه....این شیرینیی که پر از ترس و حسرت و درد و غمه...
      درسته که عشق مقدسه...درسته...ولی اینم قانون طبیعته....از دست دادن هر چیز ارزشمندی، بهای سنگینی داره...
      تاوان از دست دادن عشق....هاله های سیاهیه که روحت رو تیره میکنه...
      توی چاه سیاه زندگی پرتت میکنه و تو راه نجاتی نداری...

      اصلا چرا عاشق میشیم که این همه زجر بکشیم؟
      بهتر نیست فقط همو دوست داشته باشم؟
      دوست داشتن همیشگیه از بین نمیره...فقط بعضی وقتا ممکنه ماهیتش عوض شه و به تنفر تبدیل شه.تنفری که صددرصدی نیست...
      ولی عشق....بالاخره یه روز به آخرش میرسه...

      نکته اخلاقی: سعی کن عاشق نشی...اگرم شدی...زود خودتو از این منجلاب بکش بیرون.تمام سعیتو بکن.
      پ.ن: اینجا بارونیه...برای یه بارم که شده، وقتی میری بیرون با خودت چتر نبر...لذت ببر از رحمت خدا.چشماتو ببند، سرتو بگیر بالا...آرامشی داره که هیچ جا گیرت نمیاد
      پ.ن2: حرف دلو باید جایی زد که دل میخواد. اینجا، همون جاست!
      #محیا_نوشت
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    mahya619
    mahya619
    101 پست
    Danin72
    Danin72
    23 پست
    Gisoo
    Gisoo
    21 پست
    ZHILA
    ZHILA
    18 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    13 پست
    Amir
    Amir
    9 پست
    Mahdiyh
    Mahdiyh
    9 پست
    Yasi.
    Yasi.
    7 پست
    Aliena
    Aliena
    5 پست
    ___
    ___
    5 پست
    darb98
    darb98
    4 پست
    charming
    charming
    4 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    mahya619
    mahya619
    10 تاپیک
    charming
    charming
    4 تاپیک
    tanhamojtaba1
    tanhamojtaba1
    3 تاپیک
    arak47
    arak47
    2 تاپیک
    dnyall
    dnyall
    2 تاپیک
    ronaksherafati
    ronaksherafati
    2 تاپیک
    istadoor
    istadoor
    2 تاپیک
    GrantLix
    GrantLix
    2 تاپیک
    minahasani
    minahasani
    2 تاپیک
    nrgarGhvm
    nrgarGhvm
    2 تاپیک
    AmirDinarvand
    AmirDinarvand
    2 تاپیک
    Nasimebrahimi
    Nasimebrahimi
    1 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,086
    • مجموع پست ها
      236,548
    • کل کاربران
      11,581
    • بیشترین آنلاین
      1,330
      24/08/98 14:43

    جدیدترین کاربر
    zabara7899
    تاریخ عضویت 12/01/99 22:10

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×