رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,295 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,913 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,476 تاپیک
      14,271 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 21 تاپیک
      272 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,374 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 115 تاپیک
      172 ارسال
    2. 2,997 تاپیک
      3,761 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,258 تاپیک
      1,394 ارسال
    2. 167 تاپیک
      324 ارسال
    3. 254 تاپیک
      336 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 366 تاپیک
      826 ارسال
    2. 531 تاپیک
      801 ارسال
    3. 472 تاپیک
      648 ارسال
    4. 954 تاپیک
      42,264 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 692 تاپیک
      1,746 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
    4. 246 تاپیک
      330 ارسال
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 140 تاپیک
      193 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 234 تاپیک
      820 ارسال
    2. 2,300 تاپیک
      7,479 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,509 تاپیک
      9,062 ارسال
    3. 914 تاپیک
      126,821 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • + اوکی نگاهم کرد و گفت : قطعش کن تلفن رو قطع کردم گذاشتم تو داشبرد + لعنتی ینی شانس از این بدترم میشه لا مذهب مردشور ریخت نحس همتون رو ببره انشالله سرعتش سرسام آور شده بود ، به طور ناگهانی دو تا تویوتا رفتند جلومون دوتای دیگه هم کنارمون بودن چند تا دیگه هم پشتمون ، همینکه به جاده فرعی رسیدیم پیچید ماشین های دیگه هم دنبالمون اومدن داشت سرعت ماشین رو زیاد می کرد که خاکی پرشد از ماشین جلو پر عقب هم همینطور  یهو پاش رو گذاشت رو ترمز  و ماشین خاموش شد نگاهم کرد و گفت : نیاز خودت بهتر می دونی که اوضاع قمر در عقرب ، من باید برنده این بازی باشم پس اگر نمی تونی نگاه کنی چشمات رو ببند جیغ هم نزن باشه؟ سر تکون دادم و آب دهنم رو با استرس قورت دادم : باشه فقط چشمام رو نمی بندم با بسم الله استارت زد ، کمربندم رو محکم تر کردم زیر لب از استرس  و ترس این ذکر رو تکرار می کردم :الا بذکر الله تطمین القلوب . اول دنده عقب گرفت و محکم زد همه ی ماشین پشتی ها رو داغون کرد بعدم به من گفت :محکم بشین سفت دستگیره ماشین رو چسبیدم ، سرعتش رو برد بالا و همه ی ماشین های جلو رو زد کنار به عقربه ی سرعت نگاه کردم 140 رو نشون می داد باخودم گفتم بنز به این قشنگی چه راحت داغون میشه به خودم که اومدم دیدم ماشین متوقف شده وکیسه ی هوایی بیرون اومده
    • با کلافگی جواب داد: مشکوکه  بدجورم مشکوکه هوفی کردم ، دیگه داشت حوصلم می پکید ، اومدم حرف بزنم که ماشین ها راه افتادند . استارت زد و راه افتاد ، همین که رفتیم جلوتر نگاه کردم هیچ موردی برای ترافیک اونم یک ساعت و ربع وجود نداشت + لعنتی مشکوکه یعنی که چی برای چی اینقدر معطل شدیم نمی فهمم گیج شدم اومد بزنه کنار که تلفنش زنگ خورد نگاهم کرد دادش دستم گفت : بزن رو بلندگو اتصال رو برقرار کردم + چیه دانیال چیشده دانیال: آراد نزنی بغل ،سرعت بگیر + میشه بگی چیشده کشتی منو دانیال: تو برو من بگم،ببین وقتی تو ترافیک بودیم متوجه نزدیک شدن چند تا تویوتا به ماشینت شدم ، فکر کنم آدمای محمود باشن + لعنتیا تو همین زمان سرعت ماشین خیلی زیاد شد ، من یکی که نزدیک بود سکته کنم دانیال: آراد خوب گوش کن ببین چی میگم شما دارین از محدوده دید ما خارج میشین از تو آینه ی جلو نگاهی به پشت انداخت + مدلشون چی هست دانیال: 4wd،ببین دیگه ماشینتون رو نمی بینم فقط اینطور که من توی جی پی اس چک کردم تعدادشون بیشتر از اون چیزیه که فکرشو کنی دوازده تا  شایدم چهارده تا ماشین باشن فقط اگر  دیدی از پسشون بر نمیای  دو کیلو متر دیگه یه جاده قدیم هست بپیچ تو خاکی، راستی ما ماشنمون پنچر شده قبل از اینکه با تو حرف بزنم به بچه های شیراز گفتم اسکورتتون کنن که اونا هم گفتن تهرانن نمی تونن
    • آخیش بالاخره تموم شد.مردم از بس این آرایشگره موهام رو کشید.بعد از حساب کردن اومدم بیرون سوار ماشین شدم و به طرف باغ حرکت کردم.در این مورد زور بابای ستاره چربیده بود و عروسی رو مختلط گرفته بود.وارد باغ که شدم یکی از پیشخدمتا اومد و لباسامو از دستم گرفت.به سمت مامان وبابای ستاره رفتم و بهشون تبریک گفتم.عروسی شده بود دو قسمت،یه طرف خانماییی که با لباس باز نشسته بودن و داشتن با مردا صحبت میکردن و طرف دیگه خانمایی که با حجاب کنار خانوادشون نشسته بودن و هر از گاهی به دخترای بی حجاب نگاه میکردن.به خاطر خانواده ی یاسین مشروب سرو نمیشد.رفتم و رو یکی از صندلیها نشستم که یهو دیدم بچه های اکیپ خوش خنده ها هم اومدن.براشون دست تکون دادم که اونا هم منو دیدن و اومدن به طرفمون.با بچه ها سلام و احوال پرسی کردم.داشتیم باهم حرف میزدیم که زهرا و زانیار اومدن.رایان باشیطنت گفت:((خواهرا حجاب بگیرید میخوام مستر استغفارو بیارم پیش خودمون)) _:((خب چرا میخوای همچین غلطی بکنی که مهمونی رو به هممون زهر کنی؟)) بدون توجه به حرفم بلند شد و رفت به طرف اونا از همینجا معلوم بود که رایان داره با زور زانیار و میاره این طرف.زهرا هم داشت ریز ریز بهشون مبخندید.نزدیکتر که شدن صداشون واضح به گوشم رسید. رایان:((بفرمایید استاد بفرمایید پیش ما بشینید مگه من میزارم استادمون تنها بره یه طرف دیگه بشینه)) زانیار:((رایان جان مزاحم نمیشم.تنها نیستم خواهرم هم همراهمه)) معلوم بود همه ی اینا رو داره با حرص میگه به خاطر همین گفتم:((رایان اصرار نکن شاید از کنار ما نشستن اذیت میشن)) زانیار یه لحظه سرشو آورد بالا که چشم تو چشم شدیم و بعد بدون هیچ حرفی نشست پیشمون.هیوا لبخند پرشینطنتی زد و با چشماش زانیار و نشون داد که من دستی به معنای برو بابا براش تکون دادم.زهرا رو به من گفت:((ببخشید اتاق پرو‌ کجاست؟)) لبخندی زدم و گفتم:((دنبالم بیا عزیزم)) اتاق رو بهش نشون دادم و بیرون اتاق منتظرش موندم.بیرون که اومد به تیپش نگاه کردم یه کت بلند فیروزه ای که تا روی باسنش میومد همراه باشلوار ستش و یه روسری ساتن مشکی با طرحای فیروزه ای آرایششم یه رژ کمرنگ صورتی بود.یه گردنبند فیروزه ی خوشگلم گردنش بود.در کل خوشتیپ بود.لبخندی بهش زدم وبا هم به طرف بچه ها رفتیم.زانیار زهرا رو که دید بهش لبخند زد اما همینکه چشمش به من افتاد دوباره اخم صورتش رو پرکرد.همگی داشتیم با هم حرف میزدیم حتی زهرا هم خیلی زود باهامون جور شد اما این مجسمه ی ابولهول همچنان با اخم به زمین نگاه میکرد.یکهو یه صدایی گفت:((به به ستاره ی سهیل .خیلی خوش اومدین.بالاخره چشم ما  به دیدن روی زیبای شما مفتخر شد.قدم سر چشم ما گذاشتید بانو)) _:((کوفت،نه که تو خیلی از من خبر میگیری که حالا دو قورت و نیمتم باقیه)) خندید که من رو به بچه ها  گفتم:((بر و بچ این آقا پسر خل سپهره برادر ستاره)) بعد بچه ها رو به سپهر معرفی کردم .اونم به اون ها خوش آمد گفت و دوباره به من  گفت:((حالا این لیدی زیبا افتخار یه دور رقص رو به بنده ی حقیر میدن؟)) _:((خب بزار فکر کنم)) سپهر:((غلط کردی بابا تن لشتو بردار بریم وسط بینم)) همه این هارو به شوخی میگفت.خندیدم و گفتم:((پرو عوض التماس کردنته.بی تربیت)) سپهر:((تو بی جنبه ای باید همین طوری باهات حرف بزنم)) _((بی جنبه عمته پسرهی...)) با کشیدن بازوم به سمت جایگاه رقص حرفم رو قطع کرد.سپهر رو خیلی وقت بود که میشناختم تقریبا از وقتی که با ستاره دوست شدم.پسر باحال و خوبیه این سالها دوست بودن باعث شده که رقصامون کاملا هماهنگ و حرفه ای بشه.سپهر اشاره ای به ارکستر کرد که اونم آهنگ رقص همیشگیمون رو پلی کرد.یکی از دستام رو گذاشتم رو شونش و دست دیگم رو به دستش دادم اون هم با دست دیگش کمرمو گرفت. ‌‌‌  
    • #پارت 48
      _بله بفرمایید 
      باصدای بغض آلود
      _ارمان 
      _الو صدانمی یاد 
      _الو ارمان صدام رومی شنوی
      _الو سایه تویی 
      گریم گرفته بود .انقدرترسیده بودم که کلماتوگم کرده بودم.
      صدای ساشا ازپشت دراومد 
      _این دروباز کن این دفعه نمی تونی دربری  
      _سایه صدای کیه ،اون جا چه خبره ؟
      _ارمان،ساشا
      اومدم حرف بزنم که صداش اومد
      _اون بی شرف اونجاچی کارمی کنه ،تایه ربع دیگه اونجام توقایم شو سایه هرکاری می کنی فقط نزاردستش بهت برسه. 
      _ارمان می ترسم 
      _گریه نکن توراهم 
      بااولین ضربه ای که به درزد یه جیغ زدم صدای ارمان اومد
      _چی شد سایه 
      _داره دررومی شکنه آرمان توروخدا زود تربیا 
      بادومین ضربه یه جیغ بلندترکشیدم 
      _سایه توراهم یه ربع دیگه اونجام 
      _توروخدازودبیا
      _سایه نترس هیچی نمی شه 
      _چطورهیچی نمی شه ارمان داره درومی شکنه .
      _سایه برویه جایی قایم شو گوشی روام باخودت ببر.
      ازجام بلند شدم رفتم توحموم ودرو قفل کردم ونشستم پست در،
      _سایه اونجایی صدام رومی شنوی 
      انقدرگریه کرده بودم که به هق هق افتاده بودم.
      تادروبستم صدای شکستن دراتاق اومد 
      جیغ زدم 
      _ارمان 
      _سایه 
      _ارمان کجایی پس 
      هیچ صدایی از ارمان درنمی یومد صددرصد یه چیزی شده بودگوشی رو تودستم فشار دادم ،صدای ساشا اومد که می گفت:
      _دخترکارت تمومه هیچ کس نیست نجاتت بده .
      اومد به درضربه بزنه که صدای همون دختره که اورده بودش خونه اومد 
      _ساشااینجاچه خبره 
      دادزد
      _ به توربطی نداره،گمشوازخونه بیرون 
      _ساشاچی داری می گی 
      _همین که گفتم، فوراازجلوچشمام گمشوسریع.
      دختره باگریه ازاتاق زد بیرون 
      ساشااومد پشت دروگفت
      _بهتره خودت دروبازکنی ومن روبه زحمت نندازی.
      _واسه چی این کارومی کنی توازمن بهتردور وبرته چی ازجون من می خوای اخه
      _معلومه که ازتوبهتر دوربرم هست ولی توخاصی تاحالا هیچ دختری مثل توندیدم همیشه عادت داشتم دختراآویزون باشن ولی توازهمون اولش ازمن دوری می کردی واین برام جالب بوددرضمن حتمایه چیزی داری که همه ی بچه ها دنبالتن  ،حالا این چیزهاروبی خیال شو واین درروبازکن اگه خودم بازش کنم برات بدمی شه .توگوشی دادزدم 
      _آرمان پس کجاموندی چرانمی یای
      صدایی ازش نمی یومد ،هیچی دیگه کارم تموم بود دیگه ازاومدن آرمان نااومدشده بودم که یهوصدای احسان اومد انگار دنیاروبهم دادن .
      _ساشاداری چه غلطی می کنی ،هاااا
      _به توربطی نداره بروگمشو توکار من دخالت نکن. 
      احسان یه خنده ی عصبی کرد
      _چیییی به من ربطی نداره 
      یهوجدی شد
      _ازاتاق سایه گمشو بیرون عوضی 
      انگارکه تازه یادمن افتاد که اسمم روصدازد
      _سایه ....سایه کجایی حالت خوبه 
      انقدرترسیده بودم که صدایی ازم درنمی یومد.
      دادزد
      _چی کارش کردی عوضی ....اگه یه موازسرش کم بسه می کشمت.
    • امروز تقریبا یک ماه از ماجرای بحث من و مستر زانیار گذشته .تو این مدت اتفاق خاصی نیافتاد من و زانیار شده بودیم مثل جن و بسم الله وقتی یکیمون میومد اون یکیمون میرفت. بهتر والا نه که خیلی خوشم میاد چشمم به اون قیافه ی ضایعش بیافته وجدان:((خدایی قیافش خوبه دیگه چرت و پرت نگو)) چشم غره ای به وجدانم رفتم که حساب کار دستش اومد.اماده شدم تا برم برای عروسی ستاره لباس بگیرم.بنده خدا ها حولن البته حقم دارن بعد از چند سال رابطه ی عشقولانه بالاخره میخوان به هم برسن.اخر هفته عروسیشونه.حدودا سه ساعت بود که تو پاساژ میگشتم و چیزی پیدا نمیکردم.تا این که چشمم افتاد به یه پیراهن قرمز ساده که قدش تا زیر باسن بود و جنسش کرپ بود و جذب بدن یقشم حالت دلبری داشت واقعا خوشم اومد ازش رفتم و پروش کردم.دقیقا فیت تنم بود و اندامم رو به خوبی نشون میداد.همون لباس رو به همراه یه کفش پاشنه ده سانتی قرمز خریدم.یه مانتو جلوباز و شلوار قد نود مشکی هم خریدم تا از روش‌بپوشم.تو این چند وقت ستاره هم به واسطه ی من با اکیپ خوش خنده ها آشنا شده بود و اونارو هم دعوت کرده بود.حوصلم سر رفته بود و داشتم برای خودم تو خیابونا میچرخیدم که یاد حامین افتادم تو این یک ماه انقدر مشغول دانشگاه بودم یا اینکه داشتم با ستاره جهیزیه میگرفتم که کلا غافل شدم ازش.کارتش رو از تو داشبورد برداشتم و بهش زنگ زدم. _:((سلام)) +:((سلام بفرمایید)) _:((من آروشا رضاییم. تو رستوران با هم آشنا شدیم.)) +:((بله بله خیلی وقته منتظر تماستون هستم.)) _:((معذرت میخوام این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود)) +:((خواهش میکنم.چطوره امروز همدیگرو ببینیم؟)) _:((فکر خوبیه)) +:((خب پس یک ساعت دیگه کافی شاپ مهر‌و ماه)) _:((پس میبینمت)) +:((میبینمت)) و بعد گوشی رو قطع کردم.نمیدونم چرا بهش زنگ زدم شاید برای اینکه زیادی شبیه ساعد بود.آخ ساعد چقدر نامردی که انقدر زود رفتی که من دنبال رد پات حتی تو آدمای دیگه باشم.دور زدم و به سمت کافی شاپی که میگفت رفتم .کافه ی معروف و شیکی بود.ده دقیقه ای بود داخل کافه نشسته بودم که حامین هم اومد.براش دست تکون دادم تا پیدام کنه که اونم منو دید و به طرفم اومد از جام بلند شدم و باهاش دست دادم. حامین:((خیلی خوشحالم کردی با زنگ زدنت به هر حال من هنوزم شرمنده ی اون روزم.من آدم تیکه انداختن و مزاحم شدن نیستم اما امان از دست این دوستام)) _:((بیخیال بابا تو هنوزم داری به اون روز فکر میکنی یه چیزی گفتی که منم چهار برابرشو بهت گفتم البته با عرض معذرت)) حامین خندید و  گفت:((خوشم میاد خیلی بی پرده و رو راست حرف میزنی)) _:((اصولا از این که خجالت بکشم حرفم رو بزنم بدم میاد و معمولا هم این اتفاق برام نمیافته به قول دوستام یه خورده زیاده رکم)) حامین:((چه جالب اتفاقا منم آدم رکی هستم)) _:((بیشتر از خودت بگو)) حامین:((خب همونطور که خودت میدونی وکیلم. بیست و نه سالمه و برای درس خوندن رفته بودم لندن تا دوسال پیشم همونجا بودم اما مادرم که فوت شد اومدم ایران تا بمونم پیش پدرم تا تنها نباشه.بابام سرهنگ بازنشستس. منم الان یه دفتر وکالت دارم .فکر کنم همه چیز و گفتم حالا تو از خودت بگو)) منم خودم رو معرفی کردم و بعد از یکم حرف زدن در مورد مسائل مختلف از هم جدا شدیم .به نظر پسر مودب و موجهی میومد ازش خوشم اومد.به سمت خونه  روندم.مامان و بابا رفته بودن ترکیه عشق و حال و تا یه ماه دیگه هم نمیومدن.غذایی که زهره خانم مستخدم خونه درست کرده بود خوردم و بعد از یکم چرخیدن تو اینستا ‌و چت کردن با مادر جون که ازم آدرس دکتر خوب رو میخواستو من میپیچوندمش گرفتم و خوابیدم.امروز با اکیپ خوش خنده ها کلاس داشتم خداییش تنها کلاسیه که به هیچ وجه من الوجوه توش خسته نمیشم.مانتوی آبی کاربنی رو که تا روی زانوم میاد رو به همراه شلوار لی و مقنعه مشکی پوشیدم و رژ صورتی و ریملم به صورتم زدم.از ادکلنمم رو خودم خالی کردم و بابرداشتن کتونیای آل استار سرمه ایم از خونه بیرون زدم.با لبخندوارد کلاس شدم.  _:((سلام)) بچه ها هم جوابم رو دادن  _:((مثل اینکه امروز امتحان داشتیم مگه نه؟)) رایان:((نه استاد کی گفته؟)) پریا لبخند موزی ای زد و  گفت:((بله استاد گفته بودید از مبحث اخر کوئیز میگیرید)) رایان چشم غره ای بهش رفت که من به شخصه خودم رو خیس کردم اما پریا براش ابرو بالا و پایین انداخت. _:((که اینطور آقای محبی شما میخواستید استاد رو بپیچونید؟دونمره همین الان ازتون کم شد)) رایان:((استادبیخیال بابا من غلط بکنم بخوام شما رو بپیچونم )) بعد رو کرد به پریا و با صدایی که سعی در کنترلش داشت  گفت:((من که حال تو رو میگیرم پریا خانم حالا واستا و نگاه کن)) با بدبختی سعی داشتم از کش اومدن لبهام جلو گیری کنم اما پریا باخیال راحت لبخندی به پهنای صورتش زد و دوباره ابرو بالا انداخت.معلوم بود دوباره رایان اذیتش کرده که پریا هم داره اینطوری تلافیش رو سرش میاره.خلاصه امتحان رو گرفتم و پایان کلاس رو اعلام کردم .از کلاس زدم بیرون .سرم پایین بود و داشتم پایین رو نگاه میکردم که یهو به یه نفر خوردم سرمو که بالا آوردم زانیار رو دیدم یه لحظه محو صورتش شدم خداییش واقعا خوش قیافه و جذابه.اونم داشت به من نگاه میکرد.یهو یاد حرفای اون روزش افتادم .اخم کردم و با یه ببخشید از کنارش رد شدم اما سنگینی نگاهش رو حتی از پشت سر احساس میکردم.بالاخره روز عروسی رسید و الان من زیر دست آرایشگرم و دارم پشه میپرونم.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • madhkhlfzadh7  »  Serenity

      ﺧﺪﺍﯾﺎ !
      ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﻘﺎﺭﻥ ﺑﺎ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ...
      ﺍﻟﻬﯽ ﻧﺼﯿﺮﻣﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺑﺼﯿﺮ ﮔﺮﺩﯾﻢ، ﺑﺼﯿﺮﻣﺎﻥ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﯾﻢ.
      ﺍﻟﻬﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺩﺍﯼ، ﺯﺑﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﺗﻬﻤﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ
      ﺍﮔﺮ ﻧﻌﻤﺘﻤﺎﻥ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﺷﺎﮐﺮﻣﺎﻥ ﮐﻦ، ﺍﮔﺮ ﺑﻼ ﺍﻓﮑﻨﺪﯼ ﺻﺎﺑﺮﻣﺎﻥ ﮐﻦ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﺯﻣﻮﺩﯼ ﭘﯿﺮﻭﺯﻣﺎﻥ ﮐﻦ .
      "ﺁﻣﯿﻦ یارب العالمین"
       عید سعید فطر مبـارک باد
      طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق تعالی.
      سلام . خوبید شما دوست عزیز ؟
      چه خبر عزیز ؟ درس و دانشگاه خوب پیش می ره ؟ امیدوارم که همین طور باشه . 
      منم که دو هفته دیگه ، امتحاناتم شروع می شه . دل تو دلم نیست که ترم اول تموم شه برم برا ترم دوم !
      از بس که مبحث مدیریت شیرین ِِِِِِِِِِِِِِِِِِ !
      استادا که دیگر بماند !!
      راستش یه استاد داریم که ریاضی پایه و پیش دانشگاهی درس می ده . عجیب منو یاد شخصیت توی ِِ داستانتون " ویلیام" می ندازه . شاید باورتون نشه ! ولی ناخودآگاه یادش افتادم .
      بگید ببینم ! اونجرزو دیدین ؟ 
      راستش ، من دوست دارم اول شما ببینید فیلمو . بعد بیاید برا من تعریف کنید . 
      آها یه چیز دیگه هم باید بگید !
      تونستین یه ایده برای رمان نوشتن پیدا کنین ؟؟
      با آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز
       
      · 5 ارسال
    • sarvenazz

      به کدام مذهب هستین؟
      به کدام ملت هستین؟
      که کشند عاشقی را
      که تو عاشقم چرایی!
      · 1 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    madhkhlfzadh7
    madhkhlfzadh7
    2,187 پست
    Aylin.exo
    Aylin.exo
    1,186 پست
    Yasi.
    Yasi.
    957 پست
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    818 پست
    Gisoo
    Gisoo
    555 پست
    BeNNeT
    BeNNeT
    547 پست
    Lunatic
    Lunatic
    352 پست
    Nafas-80
    Nafas-80
    337 پست
    Sevda13
    Sevda13
    333 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    315 پست
    Reyhanh
    Reyhanh
    300 پست
    marjoosh
    marjoosh
    296 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    Aylin.exo
    Aylin.exo
    277 تاپیک
    Lunatic
    Lunatic
    168 تاپیک
    hedeyh2002
    hedeyh2002
    166 تاپیک
    YeGaNeH
    YeGaNeH
    74 تاپیک
    Nafas-80
    Nafas-80
    15 تاپیک
    Reyhanh
    Reyhanh
    13 تاپیک
    afsa
    afsa
    11 تاپیک
    mohsennv
    mohsennv
    10 تاپیک
    Mohadeseh.f
    Mohadeseh.f
    10 تاپیک
    ZHILA
    ZHILA
    9 تاپیک
    betii
    betii
    9 تاپیک
    mahya619
    mahya619
    8 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,306
    • مجموع پست ها
      236,668
    • کل کاربران
      11,458
    • بیشترین آنلاین
      330
      04/06/97 05:46

    جدیدترین کاربر
    dadsun_2019
    تاریخ عضویت 25/03/98 06:00

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×