رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تالارهای گفتگو

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      4 تاپیک
      1,295 ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      10 تاپیک
      94 ارسال
    3. 4 تاپیک
      12 ارسال
    4. 24 تاپیک
      1,917 ارسال
  2. کتاب

    1. ارسال کتاب

      این قسمت مخصوص ارسال کتاب های تکمیل شده است

      1 تاپیک
      1 ارسال
    2. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      1,481 تاپیک
      14,284 ارسال
    3. 30 تاپیک
      1,571 ارسال
    4. 21 تاپیک
      272 ارسال
    5. 153 تاپیک
      1,378 ارسال
    6. 60 تاپیک
      2,445 ارسال
    7. 475 تاپیک
      1,902 ارسال
    8. 107 تاپیک
      162 ارسال
    9. 57 تاپیک
      375 ارسال
    10. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      26 تاپیک
      645 ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 10 تاپیک
      27 ارسال
    2. 10 تاپیک
      141 ارسال
    3. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      4 تاپیک
      10 ارسال
    4. 3 تاپیک
      9 ارسال
  4. گرافیک

    1. 3 تاپیک
      11 ارسال
  5. درسی و دانشجویی

    1. 115 تاپیک
      172 ارسال
    2. 2,998 تاپیک
      3,762 ارسال
    3. 20 تاپیک
      195 ارسال
  6. آموزش

    1. 1,258 تاپیک
      1,394 ارسال
    2. 170 تاپیک
      330 ارسال
    3. 254 تاپیک
      336 ارسال
    4. 19 تاپیک
      125 ارسال
  7. فرهنگ و هنر

    1. 367 تاپیک
      827 ارسال
    2. 532 تاپیک
      802 ارسال
    3. 473 تاپیک
      649 ارسال
    4. 957 تاپیک
      42,367 ارسال
  8. سینما و تئاتر

    1. 159 تاپیک
      192 ارسال
    2. 692 تاپیک
      1,746 ارسال
    3. 193 تاپیک
      491 ارسال
      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  9. مذهبی

    1. 303 تاپیک
      426 ارسال
    2. 170 تاپیک
      478 ارسال
    3. 159 تاپیک
      243 ارسال
    4. 138 تاپیک
      191 ارسال
    5. 14 تاپیک
      16 ارسال
  10. عکس

    1. 234 تاپیک
      820 ارسال
    2. 2,302 تاپیک
      7,484 ارسال
  11. عمومی

    1. 1,196 تاپیک
      1,757 ارسال
    2. 1,512 تاپیک
      9,088 ارسال
    3. 919 تاپیک
      126,837 ارسال
  12. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      2 تاپیک
      59 ارسال
  • سلام مهمان گرامی به انجمن نودهشتیا بپیونید

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • #پارت_۹۹ " کریستین "  پنجمین جایی بود که میرفتیم اما هیچ خبری از آیریس و اسکارلت نبود؛با وجود اینکه امیدوار بودم هنوز جایی از بدنم زخمی نشده و ممکن بود که فعلا اتفاقی نیفتاده باشه اما حس خوبی نداشتم و نگران بودم؛ نگران خودم ! تحمل کردن این پسره ی عاشق پیشه برام مشکل بود؛ زیادی تو فکر آیریس غرق شده بود و تابلو بود که یه چیزایی درمورد آیریس داره نگرانش میکنه؛ با حرفی که راجب بودن آیریس تو خونه من بهش زدم بدجوری رفت توی فکر و عصبی شد؛ تمام حرکاتش بوی حرص و کینه رو میده...خب این برام سرگرم کننده ست که از این طریق ذهنشو خراب کنم؛ جوری وانمود کنم که انگار دارم آیریسو ازش میدزدم! فکرشم خنده داره! این جماعت در موردم چه فکری میکنن؟ اینکه بیشتر از این جلوی دشمن کوتاه بیام؟احمقانه ترین جوک سال! اما نباید منکرش شد که بدجوری بوسیدنش کیف میداد! فقط بخاطر ساکت کردنش بود! دست از فکر کردن به اینجور چیزا برداشتم چون کم کم داشت روی لبم یه لبخند شرور نقش میبست اما برای این شرایط لبخند زدن مفید نبود؛ الان باید خودمو از خطرات احتمالی دور میکردم... روی صندلی ماشین خودمو جابه جا کردمو نیم نگاهی به رولند که با اخم به جاده روبه روش خیره شده بود انداختمو گفتم : - اینجایی که داریم میریم هم مثل بقیه جاهایی که حدس زدی فقط وقتمونو تلف میکنه؟  پوزخندی زد و گفت : + اینقدر از جونت میترسی؟ دنده ی ماشین رو عوض کردم و در جوابش با بیخیالی گفتم: - تو نگران دوستت نیستی؟  چیزی نگفت اما نگاهم افتاد به دستای مشت شده ی روی پاش...ناخودآگاه حس قدرت بیشتری بهم دست داد و لبخند کمرنگی زدم...چشمامو به جاده  تاریک روبه روم دوختم و با لحن آرومی گفتم: - تو مثل جادوگرای توی وریتاس نیستی! اونا خیلی راحت تر پیدا میکنن گمشده هامون رو... رولند+ ازشون به عنوان برده استفاده میکنید؟ که گمشده هاتونو پیدا کنن و براتون طلسم حفاظت از نور خورشید بسازن؟! و نگاهی به انگشتر توی دستم که روی فرمون ماشین بود انداخت... انگشتی که توش انگشتر داشتم رو تکون دادمو در جوابش گفتم: - فوق العاده ست مگه نه؟ دیگه توی وریتاس نور خورشید ترسناک به نظر نمیاد... رولند + پس تکلیف بقیه تون چی میشه؟ اونایی که توی وریتاس نیستن... شونه هامو بالا انداختمو گفتم: - اونا جزو ما نیستن؛ اگر دیدی توی روز یه خون آشام گلوتو پاره کرد بدون که بی شک از وریتاس بوده و احتمالا هم خودم بودم! نفس عمیقی کشید و هنوز چند ثانیه از حرفم نگذشته بود که درد نه چندان خفیفی رو توی سرم احساس کردمو بی اراده پامو گذاشتم روی ترمز و دو دستی سرمو گرفتم...با ناراحتی نالیدم: - لعنتی! بسه آخ... بعد از چندثانیه دیگه اثری از درد نبود اما به جاش تمام وجودم از عصبانیت داغ شده بود...رولند نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: + من مثل جنیفر و بقیه ی آدمای توی وریتاس نیستم که به پات سجده کنن ؛ امیدوارم بفهمیش از این به بعد... دستمو مشت کردم که باعث شد دوباره لب باز کنه و به حرف بیاد: + تو که نمیخوای وقت تلف کنی؟ با نفرت نگاهش کردمو غریدم: - منتظر جوابش باش! و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم پامو گذاشتم رو گاز و ماشین از جاش کنده شد...دیگه با سرعت نجومی تو دل جاده ی تاریک حرکت میکردم؛ دلم نمیخواست اصلا فکری کنم فقط میدونستم بدجوری جواب قدرتنماییشو میدم! با شنیدن صداش که میگفت " وایسا " زدم روی ترمز که باعث شد صدای جیغ لاستیکا بلند بشه...از شیشه ی پنجره نگاه کردمو دیدم جلوی یه ساختمون داغون لب جاده وایسادیم... رولند + این یه گاراژه ؟ - اینجور به نظر میاد عقل کل! نفسشو با فوت به بیرون فرستاد و پیاده شد؛ پشت سرش از ماشین پیاده شدمو رفتم کنارش وایسادم... - اینجارو میشناسی؟ رولند+ نه فقط یه لحظه حس کردم بهتره یه نگاهی بهش بندازیم! با تمسخر نگاهش کردمو گفتم: - حس کردی؟ مگه اینجا صحنه فیلم عاشقانه ست که احساساتت یهویی فوران میکنن آقای احساسی؟! چشم غره ای بهم رفت و به سمت در قدیمی و زتگ زده بزرگ گاراژ که روی بعضی قسمت هاش رنگ زرد داشت ، قدم برداشت... خواستم دنبالش برم که خیلی غیر منتظره حس کردم یه چیزی دور گلوم پیچیده شده و از فشار زیادی که به گردنم وارد میشد هرآن ممکنه بود سرم جدا بشه! به تقلا افتادمو خیلی زود روی زمین نشستمو دستمو به گلوم گرفتم...رولند برگشت و با دیدنم وحشت زده به سمتم اومد و گفت : + چیشده؟  نگاهش به گلوم افتاد و ناباورانه ادامه داد : + خدای من آیریس!  حس کردم به پهلوم ضربه محکمی وارد شد و حالا مزه خون رو توی دهنم حس میکردم...طعم شوری خون باعث شد چشمام تغییر رنگ بده و سوزش دندونای نیشم روی لبم رو حس کنم... در همون وضعیت صدایی به گوشم خورد که عجیب آشنا بود؛ صدایی که میگفت " نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی!" نگاهم روی در گاراژ ثابت موند...خوبیش اینه حداقلش پیداش کردم...از جام بلند شدم‌و بی توجه به رولند رفتم به سمت در بزرگشو با یه لگد محکم عین یه کاغذ باطله مچاله و پرتش کردم یه طرف و رفتم داخل گاراژ که به یه دیوار و در کوچیک تر برخوردم ؛ فرصتو از دست ندادمو سریع درو باز کردم... صحنه ای که روبه روم چشمام رنگ گرفت اون چیزی نبود که توی فکرم تصورش کرده بودم...اسکارلتی رو دیدم که افتاده بود روی زمین و آیریس یه گوشه دیگه کنار آتیش نشسته بود و صورت و دستاش خونی بود... با تنه ای که رولند بهم زد و از کنارم رد شد تا به آیریس برسه از شوک دراومدمو سایه وار خودمو رسوندم به اسکارلت...زانو زدم کنارش و سرشو توی بغلم گرفتم... پوست بدنش درست مثل تنه ی درخت چروکیده و خشک شده بود و چشماش باز مونده بود و رد نگاهش به سقف بود...گوشه ی لبش خونی و سرمای بدنش از همیشه بیشتر بود؛ نگاهم چرخید روی تیکه چوب سوخته ای که روی قلبش جا خوش کرده بود... حتی باورشم برام غیر ممکن بود...نمیتونستم درکش کنم...ناباورانه سرمو تکون دادمو مچ دستمو بردم سمت لبم و بریدمش و بعد از فواره زدن خون از زخم دستم جلوی لبای خشکیده اسکارلت گرفتمش و با زحمت خون رو میریختم توی دهنش... با حالت التماس ناله کردم : - اسکار...اسکار پاشو این چه ریختیه ساختی واسه خودت؟ منو نگاه کن لعنتی! بیدار شو اسکار‌... اما هیچ فایده ای نداشت...اون رفته بود...واقعا رفته بود...دیگه حتی خون هم براش کاری نمیکرد...و این درد بود، یه درد سنگین که انگار باعثش من بودم...من باعثش شدم... محکم توی بغلم گرفتمش و خم شدمو پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش...سنگینی نگاه آیریس و رولند رو حس میکردم اما فقط ناراحت بودم که اسکار دیگه نیست...دیگه هیچ فانوسی رو توی وریتاس نداره... نوازش وار دستمو لای موهایی که هنوزم نرم بودن میکشیدمو آروم کنار گوشش زمزمه کردم : + متاسفم...متاسفم اسکار...نمیخواستم...نمیخواستم با خودت اینکارو کنی...نمیخواستم ‌... نمیدونستم حتی چی باید بگم فقط میدونستم که دیگه اسکارلتی وجود نداره که عشقی برای من داشته باشه...سرمو بلند کردمو به چشماش نگاهی انداختم...دستمو آروم کشیدم روی چشماش که واسه همیشه بسته شدن و نفس عمیقی کشیدمو با دست دیگه م چوب توی قلبشو با یه حرکت در اوردم...دستمو زدم زیر زانو و دور شونه ش حلقه کردمو جنازه آشنای قدیمی چندصد ساله مو بلند کردم... ...      
    • #پارت_۹۸ "آیریس" داشتم خفه میشدم و تنها چیزی که میدیدم چشمای پرخون و نفرت اون دختر بود...دستاشو روی گلوم گذاشته بود و من صدای خورد شدن استخونامو میشنیدم؛ انگار قدم به قدم به مرگ نزدیک میشدم؛ از روی رد چنگی که به گلوم زده بود خون پاشید رو صورتش و این باعث شد بوی خون وحشی ترش کنه... مچ دستاشو گرفتمو با تموم قدرتی که داشتم پرتش کردم اونور...من نمیخواستم بجنگم ولی انگار چاره ای نبود؛ اون عوضی قصد جونمو کرده بود و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که هلش بدم تا بتونم خودمو نجات بدم... در مقابل اون که یه خون آشام بود قدرت آنچنانی نداشتم مخصوصا اینکه با ماه کامل خیلی فاصله داشتم اما نمیخواستم فکر کنه که ازش میترسم... به سرعت از جام بلند شدمو نفس نفس زنان ازش فاصله گرفتم.درست مثل کریستین چشماش به سیاهی مطلق میزد و جفت دندونای نیشش از لبش بیرون زده بود؛ صدای خرخر مانندی از گلوش بیرون میومد و انگار داشت بهم اعلان جنگ میداد... در کسری از ثانیه بدون اینکه با چشم بشه دیدش از جلوی چشمم محو شد و قبل از اینکه بتونم برگردم ضربه محکمی از پشت خوردمو روی زمین افتادم...شوری خون رو توی دهنم حس کردم؛ زیر چشمی نگاهش میکردم که  اره ی بزرگی رو برداشت و لبخند دندون نمایی زد و به سمتم اومد... لگدی به پهلوم زد که باعث شد پرت شم روی زمین و کنار آتیش بیفتم... با صدای خشدار و کلفتی که خاص هیولایی مثل اون بود گفت: + نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی! و به طرفم حمله ورشد...نگاهم روی چوب آتیش متمرکز شد و بدون هیچ فکر و تصوری از داغ بودنش تیکه از چوبارو برداشتم و قبل از که بیفته روم، فرو رفتن چوب رو توی سینش حس کردم؛ صدای سوختن و بوی گوشت سوخته خبر از نجات پیدا کردنم میداد اما من فقط نگاهم به چشمای دختری بود که مات و مبهوت بهم نگاه میکرد و اره ای که توی دستش بود روی زمین افتاد... ...
    • #پارت_۹۸  "کریستین" مشتمو محکم کوبیدم روی در و فریاد زدم : - این لعنتی رو یکی باز کنه ! بعد از چند ثانیه در باز شد و دنیل و جان با چهره هایی وحشت زده روبه روم قرار گرفتن ؛ کم کم رنگ نگاهشون به نفرت تغییر کرد و دنیل از چهارچوب در بیرون اومد و یقه لباسمو توی دستاش گرفت و گفت : + اینجا چه غلطی میکنی کثافت؟! بس نبود خواهرمو جادو کردی کشوندی طرف خودت؟؟ دستاشو پس زدمو غرغر کنان قدمی به عقب برداشتمو گفتم : - نیومدم اینجا دعوا کنم باهات لعنتی ! آیریس کجاست؟؟ اینبار جان اومد بیرون و دنیل رو کمی عقب کشید و با لحن تلخی گفت : + از ما میپرسی؟ تو اونو طلسم کرده بودی... پریدم وسط حرفشو با کلافگی گفتم : - حتی الانم حرف خودتو میزنی پیرمرد؟ چرا نمیفهمی منو بکشی اونم میمیره؟؟؟ فرصت نداشتم به چهره مات و مبهوت اون دوتا خیره بشمو منتظر بمونم که واکنشی نشون بدن بخاطر همین در ادامه حرفم خیلی کوتاه و مختصر گفتم : - جنیفر قبل مرگش با یه نفرین اینکارو کرد اما الان وقت این حرفا نیست ؛ اون توی دردسر افتاده... دنیل غرید : + از چی حرف میزنی عوضی؟ نفس عمیقی کشیدمو با لحن آروم  و شمرده شمرده جواب دادم : - من حدس میزنم که اون الان با یه خون آشام تنها باشه اما مشکل اینجاست که اون خون آشام حتما اونو میکشه ! برام مهم نیست بمیره اما الان نمیخوام این اتفاق بیفته ؛ شما حتما میتونید بگید کدوم گوریه نه؟! با تموم شدن حرفم دنیل به سمتم حمله ور شد و که جان جلوشو گرفت و رو به من گفت : + تو دوستای لعنتیتو هم کشوندی به نیویورک و حالا اومدی گندی که زدی رو جمع کنی؟؟؟ دستی به موهام کشیدمو گفتم : - نمیخواین جون آیریسو نجات بدین؟ دنیل + از کجا اینقدر مطمئنی اون خون آشام احمق میتونه آسیبی بزنه به آیریس؟ شماها خیلی خودتونو دست بالا گرفتید... قدمی به سمتش برداشتمو محکم کوبیدم تخت سینش و با عصبانیت گفتم : - بهتره دهنتو قبل از اینکه گلوتو پاره پاره کنم ببندی عوضی ! اینجا جای زوزه کشیدن نیست! رو کردم به جان که با اخمای تو هم رفته درحالی که بازوی دنیل رو نگه داشته بود نگام میکرد...دستمو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادمو از لای دندونای نیش تیز و بلندم که حالا از لبم بیرون زده بودگفتم : + به نوه ت یاد بده یه خون آشام نیازی به ماه کامل نداره تا خرخره شو بجوه!  و بدون اینکه منتظر جوابی باشم به سرعت مثل سایه از جلوی چشمای پر از خشم اون دوتا احمق دور شدم ... از همون اولم باید میدونستم صلح کردن با اینا اشتباهه! واقعا آیریس یکی از بدبخت ترین های این دنیاست با وجود این خانواده ! فکر کردم شاید دست از کینه بردارن وقتی پای جون آیریس وسط باشه اما انگار زدم به کاهدون! آخرین هدفم رولند بود ! اون پسره ی روانی ! مطمئنم اونقدر آیریس براش اهمیت داره که حداقلش یه کاری کنه بفهمم اسکارلت و آیریس کجای این شهرن... خیلی زود رسیدم جلوی خونه ی رولند ؛ تردید داشتم اما همه این چیزا برای نجات جون خودم بود؛ همه وریتاس میدونه نفرین آخر یه جادوگر چقدر میتونه کشنده باشه ، اونم زمانی که پیوند صلح رو بشکنه! میدونستم که برای تعطیلات از شهر رفته اما با شنیدن صداشون از توی خونه امیدوار شدم که میتونم پیداش کنم... ازچندتا پله ی سنگی جلوی در ورودی بالا رفتم و روبه روی در چوبی و بزرگ خونه وایسادمو بعد از مکث کوتاهی که بخاطر تردید ته دلم بود، در زدم... بلافاصله در باز شد و مرد میانسالی با موهای جوگندمی فوق العاده مرتبش و چشمای مشکی براقش درحالی که ژاکت قرمزی رو پوشیده بود و یه فنجون قهوه با بخار های داغی که ازش بلند میشد توی دستش جا خوش کرده بود ، روبه روم قرار گرفت... حدس زدم که پدر رولند باشه؛ هرچی باشه اون یه بچه دبیرستانیه دیگه ! لبخند کمرنگی زدمو در حالی که سعی میکردم خودمو درست مثل یه بچه دبیرستانی نشون بدم ، با لحن آروم و محترمانه ای گفتم : - سلام آقا ، میتونم رولند رو ببینم ؟ با کنجکاوی به سرتاپام نگاهی انداخت و پرسید : + تاحالا این اطراف ندیده بودمت ؛ تو از دوستای رولندی؟ چیزی نگفتمو فقط با لبخند پلک زدم ؛ حتی نمیخواستم به زبون بیارم که من و اون باهم دوستیم ! وقتی جوابی از سمتم نشنید تک خنده ی کوتاهی کرد و گفت : + اوه ببخشید چرت گفتم! رولند زیاد از دوستاش حرف نمیزنه طبیعیه ندیده باشمت... از جلوی در کنار رفت و خواست چیزی بگه که سر و کله رولند پیدا شد که میگفت : - چیشده بابا ؟ مشکلی... اما تا نگاهش به من افتاد حرفشو ادامه نداد و به جاش با شک گفت : + تو؟ پدرش اخماشو توی هم کشید و با شک به من و رولند که خیره بودیم به هم نگاهی انداخت و گفت : + تو مشکلی داری رولند؟ رولند انگار که به خودش اومده باشه چندتا پلک زد و چند قدم به سمتم برداشت و در کمال ناباوری بغلم کرد و گفت : - خدای من کریستین! نمیتونستم حتی فکرشم بکنم بعد این همه سال تورو ببینم ... نگاهم افتاد به پدرش که مشکوکانه نگاهم میکرد؛ لبخند مصنوعی ای زدمو برخلاف میلم بغلش کردم و کنار گوشش گفتم : + دلم برات تنگ شده بود پسر ! رولند کنار گوشم آروم گفت : - اینجا چه غلطی میکنی؟ مثل خودش به آرومی جوری که پدرش نشنوه گفتم : + حالم از این وضعیت به هم میخوره اما آیریس مجبورم کرده! رولند از بغلم در اومد و بلند گفت: + خیلی خوشحالم از دیدنت ؛ چطوره یکم گپ بزنیم؟ - دقیقا همون چیزیه که میخوام! با این حرفم انگار پدرش خیالش راحت شد و لبخند کمرنگی زد و بعد از گفتن " من میرم به مادرت کمک کنم رولند! خوش بگذره پسرا " ازمون فاصله گرفت. بعد از رفتنش رولند اومد بیرون و درو پشت سرش بست و با حرص گفت: + آیریس چرا باید بخواد تو بیای اینجا؟ هوس دعوا کردی ؟ کلافه از حرفای مزخرفی که میشنیدم آهی کشیدمو گفتم: - آیریس بهت راجب طلسم گفته؟ اخماشو توی هم کرد و گفت : + کدوم طلسم؟ چشمامو ریز کردمو با لحن مشکوکانه ای پرسیدم: - یعنی میخوای بگی بهت چیزی نگفته؟ کم کم لحنش بوی نگرانی گرفت و اون نفرت و کینه ی توی چشماش کمرنگ تر شد... رولند + من خیلی وقته ندیدمش ؛ تازه یک ساعته که رسیدم اینجا ؛ از چی حرف میزنی ؟؟؟ عصبی شدمو اولین کاری که تونستم برای تخلیه حرص و عصبانیتی که حاصل دروغی که آیریس راجب صحبت کردنش با رولند و بهونه نیومدنش به وریتاس بهم گفت ، بود ، لگدی به ستون سنگی کنارم زدم که باعث شد ترک عمیقی برداره و رولند با عصبانیت فریاد بزنه: + چیشده لعنتی چته؟؟؟ نگاهم برگشت به سمتش و با کلافگی گفتم: - میدونی حالم ازت به هم میخوره آره؟ پس حتما میفهمی اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم اما مجبورم...من و آیریس به هم وصل شدیم ! یعنی اگه اون زخمی بشه یا اتفاقی براش بیفته منم آسیب میبینم... ناباورانه و با چشمای گرد شده به چشمام خیره شد و گفت : + چی...چجوری این اتفاق افتاد؟ - اینش اونقدر مهم نیست؛ مشکل اینه که یکی از خون آشام های وریتاس اومده اینجا و مطمئنم میخواد آیریسو بکشه! فقط میخوام بگی آیریس کجاها میتونه رفته باشه... رولند+ یه خون آشام دیگه؟ اینجا چه غلطی داری میکنی؟ لعنت بهت! پوزخندی زدمو گفتم: - فکر میکنی الان وقت این حرفاست سوپرقهرمان شهر؟! با نفرت زل زد توی چشمام و گفت : + تمام وجودت دردسره ! یه چند جایی رو میشناسم... و قبل از اینکه بذاره جوابشو بدم از کنارم رد و تنه ای بهم زد و در همون حال بازم گفت : - بهتره بلایی سرش نیاد واگرنه... در حالی که دنبالش میرفتم پریدم وسط حرفشو گفتم: + اون چیزیش بشه منم از بین میرم؛ یادت رفت؟ سرجاش وایساد و بدون اینکه برگرده سمتم گفت: - فقط دهنتو ببند کریستین! با شرارت لبخندی زدمو ازش سبقت گرفتمو با لحنی که خونشو به جوش میاورد گفتم: - حیف شد! آخه خیلی چیزا بود که باید بهت میگفتم؛ مثل موندن آیریس تو خونه ی من وقتی که نبودی! و بعد خندیدمو پر از انرژی مثبتی که دریافت کرده بودم رفتم به سمت ماشینی که کنار خیابون پارک شده بود و توی تاریکی شب میدرخشید... ...        
    • #پارت_۹۷ " آیریس" بوی خاک بارون خورده و صدای چکه کردن قطره های آب از سقف نه چندان محکم گاراژی که در غبار آلود ترین وضع خودش بود ، خوب میتونست توجه خون آشامای این دور و بر رو جلب بکنه و انگار موفق هم بود !  گاراژ متروکه و به هم ریخته ای بود ؛ حدود ۷ یا ۸ مایل از شهر دور شده بودیم تا به اینجا برسیم و حالا وسط گاراژ وایساده بودیم...نور ملایمی از ماه راه خودشو از لابه لای پرده های کاغذی و پاره پاره ی گاراژ به داخل باز کرده بود و بخاطر همینم خیلی راحت میشد خرت و پرتایی مثل آچار و کابل های بلند سیم رو که کف زمین پخش و پلا شده بودن ، دید و لگدشون نکرد!  وقتی متوجه اون دختر شدم که داشت چندتا چوب رو روی هم میذاشت و با فندکی که از جیبش دراورد ، بعد از ده دقیقه سکوت یه آتیش کوچولو وسط گاراژ راه انداخت ... نور آتیش همه جارو روشن کرده بود و خوبیش این بود که توی سرمای زمستونی هوا ، گرمای لذت بخشی داشت... خون آشامی که تقریبا در سه چهار متری من کنار آتیش وایساده بود و نگاهش میکرد ، کاملا برام غریبه و عجیب بود؛ اون هیچکدوم از رفتارای کریستین رو نداشت ؛ حداقلش مطمئنم کریستین یه خون آشامه و از آتیش متنفره !  علاوه بر صدای سوختن چوب و جغدایی که احتمالا توی جنگلای اطراف گاراژ مشغول شکار شب بودن، هیچ صدای دیگه ای شنیده نمیشد...دوست نداشتم اونجا باشم و از طرفی احساس خوبی هم نسبت به یه خون آشام غریبه نداشتم بنابراین صدامو صاف کردمو برای شروع حرف گفتم: + فکر میکردم خون آشاما از آتیش فراری باشن... نگاه سرد و خالی از هر احساسشو از شراره های آتیش گرفت و بهم نگاه کرد؛ بعد از چند ثانیه در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت: - گرگنما ها چی؟ ازش متنفر نیستن؟ اخمام رفت توی هم...خب چرا باید فکر کنم که اون نمیتونست بفهمه من چیم ؟ به هرحال یه خون آشام حواسش به دشمنای دور و برش هست ! + فکر نمیکنم مثل شما خون آشاما متنفر باشن! حرفمو با بیخیالی و بدون تعصب زدم؛ انگار نه انگار دارم با دشمنم حرف میزنم و امیدوار بودم که این کار اشتباه نباشه... تیکه ای از موهای قهوه ای رنگش رو که روی چشمش ریخت بود کنار زد و در همون حالت نشست کنار آتیش و در حالی که بهم اشاره میکرد که روبه روش بشینم گفت : - یه گرگینه از خون آشاما چی میدونه؟ به نظر میاد یکی از جوون تریناشون باشی! با قدمای آهسته رفتم و روبه روش جلوش آتیش نشستمو در جوابش‌گفتم : + احتمالا توی جایی که ازش اومدی بزرگتر از توام وجود داشته باشه مگه نه ؟! پوزخند تلخی زد و گفت : - حتی از کریستین بزرگترم اونجا هست! + پس از وریتاس اومدی... - کی بهت راجب وریتاس حرف زده؟  با شک بهش نگاه کردمو گفتم: + کریستین؛ فک کنم گفتی میخوای درموردش یه چیزی بهم بگی که ... پرید وسط حرفمو در حالی که میله ی فلزی نقره ای رنگ توی دستش رو با ریتم آرومی توی آتیش میذاشت و سریع درمیاورد ، گفت: - اونقدر برات مهم بودش که پاشدی اومدی اینجا و اصلا فکرشم نکردی شاید بکشمت؟ به هرحال من و تو دشمنیم!  سعی کردم به تهدیدش توجهی نکنم و با پوزخند بی خیالی جواب دادم: + واقعا فکر میکنی میتونی اینکارو بکنی؟ وریتاس چه خون آشامای احمقی داره! میله رو انداخت توی آتیش و با صدای پر از نفرتی گفت : - تو از برتری ما نسبت به خودتون چی میدونی بچه؟ خورد کردن جمجمه ت برای من مثل خوردن یه پیک بوربورن توی کازینوهای نیویورکه! ابرومو بالا انداختم و گفتم: + برتری؟ منظورتون ترس از آفتاب و حبس شدن توی تاریکی مطلقه ؟  - تبدیل شدن به یه موجود پشمالو توی ماه کامل اینقدر افتخار داره براتون؟! + بستگی داره افتخار رو توی چه چیزی ببینی. نفس عمیقی کشید و بعد از چند ثانیه سکوت با شک ازم پرسید : - تو و کریستین چجوری کنار همید ؟ دستامو توی هم قلاب کردمو با چشمای ریز شده درحالی که زل زده بودم توی چشماش گفتم: + چرا باید راجبش با تو حرف بزنم؟ لبشو محکم روی هم فشار داد و آروم گفت: - از رابطه یه خون آشام اصیل و یه گرگینه تازه کار چی از آب در میاد؟! از حرفش جا خوردم ؛ با سردرگمی و لحنی پر از سوال پرسیدم: + رابطه؟ از چی حرف میزنی؟ کریستین اونقدر افتضاح هست که نشه کنارش راه رفت ! پوزخندی زد و گفت : - نمیشه کنارش راه رفت اما میشه بوسیدش هان؟ چشمامو چرخوندمو با غیض گفتم: + خیلی با تعصب حرف میزنی؛ باید بگم این کریستینی که ازش حرف میزنی یه عوضیه! - سعی نکن جوری تظاهر کنی که هیچی بینتون نیست...تو با کریستین چیکار کردی؟ اون همه چیزو زیر پاش گذاشته و اینجا مونده بخاطر تو؟؟؟  انتهای حرفش با داد بلندی همراه شد؛ حس کردم تمام وجودش پر از نفرت و کینه ست و اینو از تک تک حرفاش میفهمیدم‌.با خودم فکر کردم که چرا اینقدر داره سنگ کریستین رو به سینه میزنه؟ مگه کریستین واسه کسی تو این دنیا مهمه؟ آره! انگار این دختره هر کی هست و از هرجایی که اومده بخاطر اون اینقدر عصبیه! چرا؟ چون دوسش داره؟ واقعا؟ با حیرت ، زمزمه وار پرسیدم: + تو دوسش داری...مگه نه؟ هنوز حرفم کامل از دهنم خارج نشده بود که مثل سایه بدون اینکه به چشم بیاد به سمتم حمله ور شد و تا به خودم اومدم روی زمین افتاده بودمو دستش روی گلوم جا خوش کرده بود... ...          
    • #پارت_۹۶ لیوان نوشیدنیمو کنار گذاشتمو کاتسیارو گرفتم توی بغلمو در حالی که صدای موزیک راک بلندی رو که از ضبط پخش میشد کم میکردم هاله سبز اتصال تماس گوشیمو لمس کردمو جواب دادم: - سلام؟! اول صدای خش خش نامفهومی به گوشم رسید اما بعد از چند ثانیه صدای پشت گوشی صاف شد و متوجه شدم که پشت خط کسی نیست جز مایکل! + کریستین ؟ خودتی عوضی نفرین شده؟! تک ابرویی بالا انداختم و جواب دادم : - اوه یا صاحب جهنم ! تویی مایکی لعنتی؟! این خیلی باعث بدشانسیه که صداتو میشنوم ! + دلم نمیخواست اینو بگم ولی دلم برات تنگ شده پسر... خندیدمو در حالی که کاتسیارو روی اپن آشپزخونه میذاشتمو عروسک خفاشش رو به دستش میدادم رو به مایک گفتم : - شبیه آدما حرف میزنی + فعلا که تو و اسکارلت بین یه عالمه آدم دارید خوش میگذرونید! - اسکارلت؟ صبح برگشت پاریس مایکی... + صبح ؟ تو مطمئنی؟ خبری ازش نیست اینجا... نگاهی به ساعتم کردمو با اخمای درهم رفته گفتم : - خورشید غروب کرده ؛ تا حالا باید حتما یه پرواز گیر میاوردش و اگر هم نمیتونست برمیگشت همین دور و برا... مایک + خیلی خب به آلفا میگم رد خون رو نگاه بکنه. - بهم خبر بده ... گوشی رو قطع کردمو نفسمو به بیرون فوت کردم... مایکل یکی از خون آشامای نسبتا قدیمی وریتاس بود و میشد بهش اعتماد کرد ؛ این یعنی اگر اسکارلت هنوز نرسیده باشه به وریتاس یعنی واقعا این اتفاق نیفتاده و مایکی کسی نیستش که گیج بزنه ! رد خون تنها چیزی بود که میتونست مشخص کنه هرکدوم از اعضای وریتاس دقیقا کجای دنیا قرار گرفتن و با وجود اینکه دوست نداشتم یه قسمتی از خون خودمو اونجا جا بذارم اما حالا که فکر میکنم انگاری به درد میخورد و آلفا کارشو بلد بود! آلفا قدیمی ترین خون آشام بین همه ماست و رئیس وریتاسه ؛ طبیعتا تجربه بیشتری نسبت به هر خون آشام دیگه ای داره اما به نظرم زیادی محتاطه...البته ۱۰۰۰ سال روی زمین زندگی کردن این احتیاط و مراقبت رو به همراهش میاره ! به کاتسیا نگاه کردم که داشت سعی میکرد بدون اینکه به دست من تکیه کنه روی اپن چهار دست و پا راه بره...برام جالب بود که شروع کرده به بازیگوشی و یادگرفتن ...هربار که تلاش میکرد بی فایده بود و بازم با سقوط رو به پایینش مواجه میشد و سر میخورد پایین اما بازم دستای کوچیکشو تکیه گاهش میکرد و میخواست که راه بره... توی همین موقعیت بود که دنیس پرید روی اپن و دقیقا رو به روی کتی نشست و شروع کرد به لیس زدن دست و پاش...اینکارش توجه کاتسیارو جلب کرد و باعث شد که بیخیال تلاش کردن بشه و با شکم روی اپن لم بده و به دنیس نگاه بکنه... دست کوچیکشو به سمت دنیس دراز کرد و انتظار داشت که بتونه گربه رو بگیره ! غرق حرکات جالبش بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد...بلافاصله جواب دادم که صدای مبهم مایکی توی گوشم پیچید : - کریستین ! اون هنوز توی نیویورکه چطور فکر کردی که اومده به وریتاس؟  اخمامو توی هم کشیدمو گفتم : + خودش صبح ازم خدافظی کرد مایک...خب شاید یه کاری داشته و... پرید وسط حرفمو گفت : - اوضاعش به هم ریخته بود؟ + نه ؛ چرا باید به هم ریخته باشه؟ نفسشو عصبی بیرون فرستاد که باعث شد خطش دچار خش خش بشه و بعد از چند ثانیه جواب داد: - حتی اینکه فقط یه شبو اونجا مونده عجیبه کریستین چطور متوجهش نشدی؟ + چرا باید عجیب باشه برام مایک ؟ مگه من باید مواظب کاراش باشم؟ اون ۱۳۰ سالشه پسر!  مایک - تمام وریتاس میدونن که اون چقدر تورو دوست داره اما تو هیچ وقت بهش فرصت نمیدی کریستین! تک خنده ای کردمو با تمسخر گفتم: + منو دوست داره؟ بیخیال مایک مگه بچه بازیه آخه؟! مایک - من نمیدونم کریستین ؛ آلفا حس خوبی نداشت از چهره ش تابلو بود ! حتی گفتش که کریستین داره قوانینو میشکنه ؛ چیکار داری میکنی پسر هان؟ + تنها چیزی که میدونم اینه ، هرکاری واسه زنده موندن انجام میدم! مایک - پیداش کن کریستین! تا خواستم چیزی بگم با صدای بوق ممتد گوشی رو به رو شدم و فهمیدم که دیگه مایکی پشت خط نیستش... گوشی رو پرت کردم روی کاناپه و نفس عمیقی کشیدم...حالا من باید کجارو بگردم اون دختره ی دیوونه رو پیدا کنم؟ حتما باید دلیل دروغ گفتنش رو ازش بپرسم! کاتسیارو از روی اپن برداشتمو درحالی که گوشیمو دوباره برمیداشتم و شماره کایلی ، پرستار کاتسیا که تو ذهنش رفته بودمو مجبورش کرده بودم که از کاتسیا مواظب بکنه رو گرفتم...اینجوری بهتر بود ؛ هم برای من هم برای کتی... خیلی سریع باهاش هماهنگ کردم که بیاد خونه و بعدش نشستم روی کاناپه و به اسکارلتی فکر کردم که خیلی احمقانه منو دوست داشت! حتی توی ذهنم نمیگنجه کسی رو عاشق خودم فرض کنم یا خودم کسی رو دوست داشته باشمو اونو عشقم خطاب کنم! شاید حق با مایکی بود...همه ی وریتاس میدونستن اسکارلت چه احساسی داره اما خودم با وجود اینکه میدونستمو یه چیزایی میشنیدم ، بازم دوست نداشتم راجبش فکری کنمو مدام خودمو میزدم به بی تفاوتی و واقعنم نسبت بهش بی تفاوت بودم ! فقط برام یک لحظه عجیب شد که واقعا چرا اینقدر زود اومد و اونقدر یهویی خواست بره؟ برام اونقدری بی اهمیت بود که حتی اون لحظه فکر نکردم قضیه یکم عجیبه؛ تصمیم ناگهانیش اونم درست بعد از اومدن آیریس...اوه خدای من ! آیریس ! به سرعت تمام افکار منفی راجب اسکارلت و آیریس تو ذهنم شکل گرفتن و هرچی بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر مطمئن میشدم که چه افتضاحی پیش اومده...لعنتی ! ...
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • mahya619

      چیزی از عشق بلا خیز نمی‌دانستم
      هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم
      در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
      چه کنم؟ شیوه ی پرهیز نمی‌دانستم
      گفتم ای دوست،تو هم گاه به یادم بودی؟
      گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم
      بغض را خنده ی مصنوعی من پنهان کرد
      گریه را مصلحت‌آمیز نمی‌دانستم
      عشق اگر پنجره‌ای باز نمی کرد به دوست
      مرگ را این همه ناچیز نمی‌دانستم
       
      "سجاد سامانی"
      · 0 ارسال
    • maei_  »  Rising

      میس یو :)))
      · 0 ارسال
    • Sdf_mkh  »  admin

      سلام خسته نباشید من در حال نوشتن یک رمان هستم که پارت هاش رو توی پیج اینستام به صورت انلاین قرار میدم میخواستم بدونم قرار دادنش توی سایت نودوهشتیا به چه صورته
      · 0 ارسال
    • Wahid  »  Amir

      سلام امیرجان
      حالت خوبه؟ خوشی؟
      مزاحم شدم تا بگم یه فکری به حال نوشته های بچه ها بکن
      چون بی صاحب مونده و امکان داره از نوشته هاشون سواستفاده بشه
      یا راه شون بنداز یا مخفی کن، تا موقعی که خودشون بخوان قابل مشاهده باشه.
      · 0 ارسال
    • elina

      جمله ای که خیلی بهش باور دارم 
      تلاش کن و هیچ وقت نا امید نشو چرا که تو از توانایی هایی که در عمق وجودته بی خبری
      · 0 ارسال
  • برترین ارسال کنندگان

    mahya619
    mahya619
    105 پست
    Danin72
    Danin72
    23 پست
    Gisoo
    Gisoo
    18 پست
    ZHILA
    ZHILA
    18 پست
    Hadiseh
    Hadiseh
    16 پست
    Amir
    Amir
    13 پست
    Mahdiyh
    Mahdiyh
    12 پست
    Yasi.
    Yasi.
    9 پست
    Narges.Esfand
    Narges.Esfand
    6 پست
    Dermogetsabil
    Dermogetsabil
    5 پست
    ___
    ___
    5 پست
    Aliena
    Aliena
    5 پست
  • برترین ایجاد کنندگان ( تاپیک )

    mahya619
    mahya619
    10 تاپیک
    charming
    charming
    4 تاپیک
    tanhamojtaba1
    tanhamojtaba1
    3 تاپیک
    ronaksherafati
    ronaksherafati
    2 تاپیک
    samahashemipo
    samahashemipo
    2 تاپیک
    istadoor
    istadoor
    2 تاپیک
    nrgarGhvm
    nrgarGhvm
    2 تاپیک
    AmirDinarvand
    AmirDinarvand
    2 تاپیک
    arak47
    arak47
    2 تاپیک
    dnyall
    dnyall
    2 تاپیک
    lesson
    lesson
    1 تاپیک
    doman
    doman
    1 تاپیک
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      19,079
    • مجموع پست ها
      236,528
    • کل کاربران
      11,572
    • بیشترین آنلاین
      1,330
      24/08/98 14:43

    جدیدترین کاربر
    bn558
    تاریخ عضویت 02/12/98 07:40

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×