رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. امروز
  2. elina

    راز گردنبند | elina

    الکسا: -با آنکه خانواده های شاهنشاهی روژ مان و میدیا در آستانه ی ستیز و جنگ هستند؛ولی گارد نیز به میان خواهد آمد؛من پیشنهادی دارم... -رهایم کنید!...مگر من چه کرده ام؟ باز هم آوای این دختران نادان،که نگاره ی گل سرخ لیندا بر پاها و دست های خود می کشند؛ویانا را در بر می گیرد.این دختر ها چگونه از تبار جوانان ویانا هستند؟ با خونگری(خنجری)که از آیلار می گیرد،گیسوان بلند و زرین دخترک را با این همه پیرایه می زند؛باشد که از این همه هیاهوی دست بردارد. سپس بازویش را با با فشار بیشتری می گیرد و از پله های انجمن بازرسی او را بالا می برد. آیلار که بازوی دیگر دخترک را گرفته است؛غر غر کنان می گوید: -نادان هایی چون تو،همان بهتر که آهن گداخته به خود ببینند. دخترک گریه کنان می گوید: -من...من...نمی دانستم... الین با بی مِهری بی کران سیلی بر چهره اش می زند؛سخنش را می درد و او را وادار می کند که روی زمین،در آستانه ی درب انجمن بازرسی بیفتد. الین: -بس است دیگر!!! تو ناآگاهی؛چرا خود را بی گناه می پنداری؟... آوای گام های کسی دستاویز آن می شود که باز گردد و با لورنی رویاروی گردد؛که چیزی را در دست خود پنهان کرده است. با خوشرویی می گوید: -لورن!کجا بودی؟ بازرس کلاری...
  3. هفته گذشته
  4. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    پارت_۹۴ * اسکارلت * چیزی که جلوی چشمام میدیدم فراتر از انتظارم بود...نه فقط برای منی که عاشق کریستینی بودم که از عشق چیزی نمیفهمید ؛ حتی برای تمام وریتاس هم غیرقابل قبول بود که کریستین، خون آشام محبوب وریتاس ، بخواد با یه گرگینه هم کلام بشه و بلعکس اونو ببوسه... برای من دقیقا مثل خنجری بود که توی قلبم فرو رفته بود و شراره های آتیش داخل قلبمو حس میکردم... با وجود اینکه از دور نگاهم به کریستین و اون دختره بود و دیدم که چه اتفاقی افتاد اما نمیتونستم حتی از کریستین دلخور باشم... تمام وجودم پرشده بود از نفرتی که به اون دختر داشتم و حس میکردم علاوه بر عشق من ، وفاداری کریستین به وریتاس و همنوعاش رو از بین برده بود..‌. حتی متوجه نشدم چه وقتی چشمام پر از اشک شد و خون حاصل از مشت شدن دستام و بریده شدن دستم توسط ناخونای تیزم کی به زمین ریخته... وقتی به خودم اومدم که کریستینی دیگه اونجا نبود و اون دختر لعنتی مات و مبهوت وایساده بود سرجاش‌... بایدم مات و مبهوت باشه...باید... حس میکردم باید یه کاری بکنم واگرنه تا آخر این جاودانگی که بدون کریستین معنایی نداشت چطور میتونستم احساس آرامش بکنم؟ اونم وقتی که عشق عزیز من به گذشته دردناکم خیانت کرده و با وجود دشمنی هممون نسبت به این گرگ های لعنتی باهاشون همسو شده و ازش میخواد به وریتاس هم بیاد ! هه... اگر بقیه بفهمن چی؟ چقدر برای کریستین بد میشه...دیگه هرگز نمیتونه پاشو توی وریتاس بذاره...اونوقت دیگه هرگز نمیتونستم ببینمش...این یه فاجعه بود... نه نه من نباید بذارم این اتفاق بیفته...باید هرچه سریع تر شر این دختره رو کم بکنم و عشقمو نجات بدم...عشقی که فکر میکردم از طرف قلب خودم میتونم به قلب سنگی کریستین هم هدیه ش بدم...اما نه...اون با تموم وجودش از این چیزا فراری بود... ولی چرا با اون دختره...پوووف خدای من ! سر در نمیارم از کاراش...نکنه واقعا اونو دوست داره...نه...نه...این غیرممکنه...نمیذارم...هرگز نمیذارم... ... * آیریس * دستمو فرو کردم توی آب پر از کف وان و بعدش محکم روی لبام کشیدمو با لجبازی پاکش میکردم... احساس میکردم که دارم میسوزم و نمیدونستم باید خجالت بکشم یا اینکه از کار کریستین عصبانی باشم؟ شایدم باید از تصور سردی لباش که این داغی و سوزش مسخره رو برام به وجود آورده گر بگیرمو احساس سرخوشی کنم! حتی نفهمیدم خودمو چجوری از کلیسا رسوندم به خونه رولند...شانس آوردم که خونه نبودن و برای تعطیلات از شهر رفته بودن و میدونستم کلید یدک خونشون رو کجا قایم میکنن ! فکرشو بکن با این شرایط آواره خیابونا میشدم! حداقلش حدس میزدم سارا، مادر رولند ، ناراحت نشه وقتی بهش بگم یه شبو تو خونشون موندم! بعدا باید براش یه بهونه ای جور میکردم ولی الان...نه الان فقط فکرم درگیر کریستین بود... کریستین...اون موجود غیرقابل پیش بینی! سر در نمیارم ازش...بدتر از همه اون خیالی بود که دیدمش...پسربچه اسیر زنجیرای سرد و سنگین...اون کی بود دیگه؟ حتی نمیتونستم فکرمو متمرکز کنم... اونقدر بچه نیستم که از یه کار مزخرف مثل این از سمت کریستین هول کنم اما نمیدونم چم شده بود...تموم تنم گر گرفته و احساس میکنم هرآن ممکنه که آب بشم! دلیلش برام مجهوله...نمیدونم...حس میکنم یه جورایی خوشم اومد از کارش...اوه نه! باید خیلی احمق باشم که تشویقش کنم...اون با این کارش بهم فهموند هرکاری بخواد میکنه و حد و حدود ادما براش مهم نیست...شایدم فکر میکنه میتونه منو مثل دخترای دیگه ای که دورشن خام کنه و به خواسته هاش برسه ؟ محاله ممکنه بذارم از این فکرا بکنه! با حرص دستمو گرفتم به لبه های وان و از جام بلند شدم و درحالی که حوله رو دور خودم میپیچیدم از توی حموم بیرون اومدم... خونه ی رولند و خانوادش از کلبه جنگلی ما خیلی مدرن تر و نزدیک تر به شهر بود ؛ هربار که میومدم اینجا واقعا از ترکیب رنگ های طوسی و سفید دکوراسیون خونشون لذت میبردم ؛ یه دست کاناپه راحتی طوسی وسط سالن پذیرایی بود که هنوزم مهمون لباسای من بودن از وقتی که اومدم داخل و با عجله پرتشون کردم همونجا و رفتم حموم... لباس تمیزی همراهم نبود و در واقع نمیدونستم باید به وسایل رولند دست بزنم یا نه ولی درآخر بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم توی اتاقش...اتاق رولند برعکس مال من خیلی مرتب بود؛ انگار نه انگار پسره ! یه پنجره کوچیک رو به نمای شهر داشت که با پرده های حریر سفید پوشونده شده بود و تخت خوابشم زیر پنجره جا گرفته بود...دیوارها و وسایل اتاقش از ست رنگ های نقره ای طوسی مات پیروی میکردن که اونقدراهم بد نبود و بلعکس از نظر من رولند سلیقه ی جالبی داشت! نگاهم افتاد به تابلویی که روی دیوار روبه روی تختش جا خوش کرده بود؛ یه منظره بی نظیر از جنگل بلوط توی تابستون بود که برگای درختاش حسابی سبز و سرحال بودن...اینو قبلا اینجا ندیده بودمش؛ از کی تاحالا رولند به جنگلای بلوط علاقه مند شده؟ شونه هامو بالا انداختم و رفتم سر کمدش و درحالی که لبامو میجویدم بازش کردم...لباساش خیلی مرتب توی کمد جا گرفته بودن و انگاری کارم برای انتخاب اینکه کدومو بپوشم راحت تر شده بود... دست آخر یه پلیور سبز رنگ برداشتمو سریع پوشیدمش ...اونقدر بلند بود برام که تا یک وجبی بالای زانوهام رو پوشوند...لبخندی از سر رضایت زدمو از اتاقش بیرون رفتم تا یه فکری برای لباسای خودم بکنم ؛ باید میشستمشون تا بتونم زودتر لباس رولند رو بهش پس بدم! ... ... ‌ ...
  5. Hadiseh

    قهوۀ پاییزی| Hadiseh

    * پرهام * همگی توی سالن پذیرایی خونه علی نشسته بودیم و منتظرش بودیم...بعد از حدود دو سه دقیقه علی با قیافه ی گرفته و ناراحتی که بعد ازمرگ عموش تنها چیزی بود که ازش دیده بودیم از پله ها اومد پایین... اولین نفر عرشیا بود که با دیدنش از جا بلند شد و با لحن شاد و پرانرژی همیشگیش درحالی که به سمت علی میرفت و بغلشو باز کرده بود گفت : + به به به ! ببین کی اینجاست ؟ فندق گوگولی عمو عرشیااا ! و سریع علی رو گرفت توی بغلش و یدونه زد پس سرش و اینبار با لحن جدی ای گفت : + خوب مارو از یاد بردیا نامرد ؛ رفیقم رفیقای قدیم! بهنام از جاش بلند شد و با حالت گریه ی الکی رفت سمت اون دوتا و گفت : _ د آخه لامروت ! به فکر ما نیستی به فکر این پری بیچاره بااااش! نمیگی از غصه نبودن تو دق میکنه یه وقت کوچولوی عمو قربونش برم میفته؟! با چشمای گرد شده و حیرت گفتم : + چی داری میگی تو نسناس؟ علی که از مسخره بازیای بهنام و دیدن زبون درازیای که به من میکرد لبخند روی لبش نشسته بود اومد و کنارمون نشست و گفت : _ خیلی خوشحالم که میبینمتون دارودسته خل و چلا! ارسلان + بفرما حالا شدیم دار و دسته خل و چلا ! آرمین درحالی که لم داده بود با لحن بیخیالی گفت: _حالا اونقدراهم بد نیست داداش به هرحال ما اومدیم دنبال رئیس خل و چلا دیگه! بهنام که کنار علی نشسته بود مشتی به بازوش زد و گفت : + هی پسر ببین پری جون و آری اسکله برات چی خریدن کف میکنی!!! بعد رو کرد به من گفت : + بریز بیرون بند و بساطو پرهام! سرمو تکون دادمو از توی پاکت بزرگی که کنار دستم بود پیراهنی که برای علی خریده بودیم تا به جای پیرهن مشکیش بپوشه و از عزا دربیاد رو دراوردم... علی با دیدن پیراهن توی دستام اخمی کرد و گفت : _ نه بچه ها...میدونم که قصدتون خوشحال کردن منه ولی من نمیتونم...آ... پریدم وسط حرفشو گفتم : + نه نیار دیگه داداش ؛ فکر میکنی با خونه نشستن و غصه خوردن عموت برمیگرده؟ هممون میدونیم چقدر دوسش داشتی ولی وقتشه که از این حالت دربیای ... عرشیا_ حق با پرهامه ؛ با این کارات روح اون مرحومم اذیت میشه علی... بهنام پیراهنو از دست من گرفت و داد به علی و در همون حال گفت : _ زودباش خودتو جمع و جور کن ؛ ما اومدیم دنبال رفیقمون ؛ نمیخوایم دست خالی برگردیم... علی سرشو تکون داد و گفت : + امکانش نیست بچه ها...من نمیتونم واقعا... نفسمو با حرص بیرون فرستادمو با وجود اینکه از شوخیای بهنام و عرشیا خوشم نمیومد اما بازم با مسخره بازی گفتم : _ چی چی رو امکانش نیست؟؟؟ خودتو راحت کردیااا انگار نه انگار یه زنی هست یه بچه ای ! الهی جز جیگر بگیری منو با یه بچه تو شیکمم آواره خونه همسایه ها کردییی د آخه به توام میگن مرررد ؟! اونقدر رولمو با احساس و غیرقابل تصور بازی کرده بودم که دهن علی و بقیه بچه ها باز مونده بود...خب حقم داشتن از من خیلی بعید بود ! به حالت گریه با عشوه دستی به چشمام کشیدمو ادامه دادم: _ پس چیشد قول و قرارات علی؟ مگه قرار نبود هرروز صبح با گل رز بیدارم کنی و لباسامو بذاری جلو در حموم و صبحونه رو آماده کنی؟! با این حرفم علی برخلاف تصورم پقی زد زیر خنده و پشت بند اون بقیه هم شروع کردن به خندیدن..‌.هرچند دوست نداشتم اداهای مسخره دربیارم اما همینکه باعث شد بهترین دوستم بخنده کلی ارزشش رو داشت... از جام بلند شدمو در همون حال با لحن جدی گفتم: _ خیلی خب پاشو بپوشش تا بیشتر از این عفتمو لکه دار نکردی! عرشیا با خنده گفت: + جون من یه بار دیگه پرهام واااای عجب چیزی بودی! چشم غره ای بهش رفتم که از چشم ارسلان که بغل دستم نشسته بود دور نموند و باعث شد که دستشو به گوشه لباسم بگیره و با خنده و مسخره بازی بگه : _ حالا تو بشین پرپری جون یه وقت بچت نیفته علی پدرمارو دربیاره هااا! + کوفت ! هیچی دیگه شدیم دلقک بخاطر شما آقا علی میبینی؟! علی درحالی که شونه هاش از خنده تکون میخورد گفت : _ اون جز جیگر بگیری گفتنت منو کشته آخه ! رفتم به سمتش و پیرهنو از دستش کشیدمو زدم توسرش و گفتم : + پاشو اینو بپوش بابا نشستی اینجا هرهر به ریش من میخندی...پاشو! علی پیراهنو گرفت با خنده بلند شد و درحالی که میرفت سمت پله ها گفت : _ خیلی خب حرص نخور واسه پوستت بده پرپرکم! بعد از رفتن علی ، نفس عمیقی کشیدمو نشستم سرجای قبلی علی...بهنام با لحن قدردانی درحالی که دستشو روی شونم گذاشته بود گفت : + دمت گرم داداش! خندوندیش حسابی چشمکی زدمو با شیطنت گفتم : _ ازاولم نقشه همین بود دیگه عرشیا_ خوب راه افتادیا آقای زند ! چشمکووو، ادا اطوار زنونه و عشوه های خرکییی! و بعد زد زیر خنده...پشت بند اون آرمین گفت : _ باید میرفتی بازیگر میشدی تو داداش! ارسلان + آره مخصوصا در نقش این زنای عجوزه ! و دوباره زدن زیر خنده...لبخندی روی لبم نشست و از اینکه میدیدم بازم اکیپمون شاده لذت میبردم...حالا دیگه وقتش بود دوباره برگردیم به کار و زندگیمون... ...
  6. Hadiseh

    قهوۀ پاییزی| Hadiseh

    *رها* اسناد رو از دفتر آقای صدر گرفته بودم و حالا همراه روهام اومده بودیم دفترخونه برای ثبت معامله ای که قرار بود باهم انجام بدیم... با وجود اینکه از خوشحالی روهام برای گرفتن یه آپارتمان سردرنمیاوردم ولی برامم اصلا مهم نبود و فقط میخواستم از دستش خلاص بشم! انگار اونم همینو میخواست... ساعت ۱ ظهر بود که جلوی در دفترخونه وایساده بودیم و حالا شرکت کاملا برای من و آپارتمان برای روهام شده بود... با صدای مردونه و پر از شادی روهام سرمو بلند کردمو نگاهمو بهش دوختم... روهام_ بریم یه چیزی بخوریم ؟ خیلی گرسنمه ! بدون هیچ تردید و شکی جواب دادم : + فکر نمیکنم وقتشو داشته باشم باید خودمو به جلسه ساعت ۲ برسونم روهام... پوزخندی زد و درحالی که به سمت ماشینش میرفت گفت : _ هرجور خودت دوست داری خانوم رئیس! خدافظ. و بی معطلی سوار ماشینش شد و بعد از چند دقیقه کوتاه از جلوی در دفترخونه دور شد...بعد از رفتن روهام ، رفتم سمت تاکسی هایی که کمی جلوتر منتظر مسافر بودم و رو به یکی از راننده ها گفتم : + میدون آرژانتین ، دربست آقا ! راننده تاکسی اشاره کرد به ماشینش و درحالی که خودش سوار میشد گفت " بفرمایید خانوم " سوار تاکسی شدمو به این فکر میکردم روهام اونقدر بی ملاحظه هست که حتی یه تعارف نکرد منو برسونه و رفت...خب خودمم بیشتر از هرکسی میدونستم که تعارف ناهارشم فقط برای این بوده که وقتی پیدا کنه تا با طعنه هاش آزارم بده واگرنه اون عمرا قید کاراشو بزنه و بخواد بیاد با من ناهار بخوره ! حوالی ساعت ۲ بودش که جلوی شرکت پیاده شدمو بعد از پرداخت کرایه تاکسی به داخل شرکت رفتم...به محض پیاده شدنم از آسانسور ، خانوم لطفی منشی شرکت از جاش بلند شد و گفت : + خانوم عسگری مهموناتون توی اتاق جلسه منتظر شما هستن... سرمو تکون دادمو پرسیدم : _ آقای مرادی هم اومدن؟ + بله خانم گفتن گزارشایی که خواسته بودید رو آماده کردن... به گفتن باشه ی کوتاهی بسنده کردم و بعد از رفتن به اتاق خودم و برداشتن چندتا پرونده راهی سالن جلسه شدم...
  7. جدیدا
  8. جمله ای که خیلی بهش باور دارم 

    تلاش کن و هیچ وقت نا امید نشو چرا که تو از توانایی هایی که در عمق وجودته بی خبری

  9. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    پارت_۹۳ " آیریس " حدود نیم ساعتی میشد که منتظر نشسته بودم اما خبری ازش نبود...برای کسی مثل من اونقدراهم خوشایند نبود که بخوام ببینمش اما باید اینکارو میکردم...لااقل برای خودم و زندگیم باید دربرابرش بجنگم... نمیدونم چرا بهش دروغ گفتم که رولند یه راهی پیدا کرده ؛ فقط میدونستم که اصلا دلم نمیخواد باهاش برم به وریتاس..‌. اصلا کجا هست این وریتاس ؟ من که به کریستین اونقدری اعتماد ندارم که باهاش تنها برم اونجا...هرچند میدونم بهم آسیبی نمیزنه بخاطر خودش اما اگه بتونن طلسمو بشکنن و بعدش دخلمو بیاره چی؟ خوب میدونم که به خونم تشنه ست ولی‌‌‌.‌‌..من چی؟ منم به خونش تشنه هستم؟ فکر نمیکنم...دیگه اصلا راجبش هیچ فکری ندارم... چشمامو باز و بسته کردم تا افکار مزاحم از سرم بپره...به ساعتم نگاه کردم ؛ ۴۰ دقیقه ای میشه که اینجا معطل شدم...پوووف انگار نه انگار که من منتظرشم... نفسمو با حرص بیرون فرستادمو از روی نیمکت چوبی و فرسوده ی محوطه ی کلیسا بلند شدم...صدای له شدن برفای زیر پام یجورایی آرامش بخش بود ؛ امسال زمستون سردی بودش ؛ یعنی ممکنه بخاطر وجود کریستین باشه؟ نکنه واقعا نفرین شده ست؟ اوه بیخیال آیریس تو که خرافاتی نبودی... نگاهی به ساختمون بلند و قدیمی کلیسا انداختم...خیلی خلوت تر از همیشه بود و پرنده هم پر نمیزد! اصلا نمیدونم چرا بهش گفتم بیاد کلیسا.‌‌..موجوداتی مثل من و اون جایی توی کلیساها نداریم...یه گرگینه ی نیمه انسان و یه خون آشام خونخوار! واقعا مسخره ست! برگشتمو به راه ورودی محوطه کلیسا که با برف سنگفرش شده بود نگاهی انداختم...قامت بلند و سیاهپوش کریستین رو از دور دیدم...دستاشو توی جیب کت چرمش کرده بود و آروم و آهسته میومد به سمتم..‌. حتی از این فاصله هم میتونستم اخمای درهمش رو ببینم...طولی نکشید که روبه روم وایساد و با اون چشمای سرد و بی روحش به چشمام زل زده بود... سعی کردم جدی باشم و خودمو از تک و تا نندازم...با لحن محکم و سرسنگینی گفتم : + خیلی معطلم کردی کریستین ؛ اینقدر وقت ندارم که بخوام مدام منتظرت بمونم... برخلاف تصورم که فکر میکردم جوابمو با تنش و دعوا بده ، با صدای آرومی گفت : - نمیخواستم کتی رو بیارم مجبور شدم که ببرمش خونه و یه پرستارم براش بگیرم برای چند ساعت بخاطر همین طول کشید تا خودمو برسونم اینجا ؛ متاسفم آیرا ... تعجب کردم از توضیح دادن و عذرخواهی کردنش؛با این وجود سرمو تکون دادمو گفتم : + کی میخوای برگردی ؟ بدون هیچ مکثی ، به طور غیرمنتظره ای پرسید : - اگه برگردم دلت برام تنگ نمیشه؟! خیره شدم توی چشماش و زمزمه وار گفتم: + نه...هرگز تنگ نمیشه... تک ابرویی بالا انداخت و در جوابم گفت : - شاید بخاطر اینه که قراره توام باهام بیای آیرا... قاطعانه و محکم گفتم: + نه! نه کریستین من به وریتاس نمیام... دستشو بلند کرد و گذاشت روی گونه م...خواستم خودمو عقب بکشم ولی انگار سرجام میخ شده بودم..‌‌.انگار خدا تموم توانایی هامو ازم گرفته بود و من مجبور بودم خیره بمونم به چشمای جذاب و گیرای کریستین... در همون حالت با لحن آرومی که هرگز ازش نشنیده بودم گفت : - فکر میکنی بهت آسیب میزنم؟ مثل ‌کسایی که مسخ شده بودن و اختیاری از خودشون نداشتن، سرمو به علامت نه تکون دادم ولی چیزی نگفتم... متقابلا نوازشگرانه دستشو رو گونه م حرکت داد و گفت : - نگران نباش ؛ اینکارو انجام نمیدم‌ ؛ قول میدم... تا این حرفو زد دستشو پس زدمو ازش فاصله گرفتمو گفتم : + به قول دادنات اعتمادی ندارم کریستین؛ تو اون دخترو کشتی با وجود اینکه بی گناه بودش...اونم بخاطر لجبازی ! اخماشو توی هم کشید و گفت : - چرا فکر میکنی اینقدر مهمی که بخاطر تو بزنم زیر حرفم؟ پوزخندی زد و در ادامه حرفش گفت: - اینو تو مغزت فرو کن گرگ کوچولو ، من هروقت ، هرجا ، هرکسی که بخوامو میکشم و هیچ ترسیم از تو یا بقیه ندارم ! با عصبانیت یقه کتشو گرفتم توی دستمو بی پروا زل زدم تو چشماشو تقریبا داد کشیدم : + توام اینو خوب به خاطرت بسپر کریستین پرووا ؛ من نمیذارم هیچ آدم بی گناهی تو دستای تو بمیره ؛ حتی اگه لازم باشه جونمم بخاطر نجات دنیا از دست تو ، از دست بدم... محکم هلم داد عقب و با نفرت غرید : - از دست من یا پاتریشیا؟ تو یه احمقی یه احمق بزرگ ! + اگر احمق نبودم که نمیذاشتم تا الان اینجا بمونی عوضی ؛ برگرد به همون قبرستونی که بودی! جمله آخرمو با فریاد گفتم که باعث شد صدام توی محوطه خالی و سوت و کور کلیسا بپیچه و حس کردم یه چندباریم اکو شد... خودمم باورم نمیشد که سرش داد زده باشم...انگار اونم مثل خودم باورش نشده بود..‌.فقط صدای نفسای تند و عصبی من و خودش بود که سکوت بینمون رو میشکست..‌.انگار قصد جواب دادن نداشت.‌‌.. قدمی به عقب برداشتمو درحالی که سرمو انداخته بودم پایین با صدای آرومی که شنیدنش برای خودمم مشکل بود گفتم: + متاسفم... و سریع برگشتم و میخواستم ازش دور بشم که با کشیده شدن دستم از پشت بی اختیار چرخی زدمو افتادم تو بغلش... صورتم دقیقا روبه روی صورتش بود و نفسامون به هم میخورد...تاحالا اینقدر نزدیک کسی نبودم...حتی نمیتونستم از نگاه کردن به چشماش دست بردارم چه برسه به اینکه به خودم بجنبمو برم عقب... اونم زل زده بود به چشمای من و انگار قصد عقب رفتن نداشت...ناخوداگاه چشماشو بستمو دستامو که روی سینش گذاشته بودم هل دادمو خواستم برم عقب که اون پیش دستی کرد و در کمال تعجب و ناباورانه حس کردم که لب های سردشو گذاشت روی لبام...انگار بهم برق وصل کرده بودن و از طرفی غرق در تاریکی شدم... دیگه هیچ چیزی رو جز اون سردی شیرین حس نمیکردم...انگار نفس کشیدن یادم رفته بود...با عمق وجودم حس میکردم که وارد یه دنیای دیگه شدم... ... سرد بود و تاریک...حس میکردم که داره توی تاریکی برف میباره...از اعماق اون سیاهی و تاریکی نور ضعیف و کدری رو میدیدم...به طرف نور قدم برداشتم...دیدمش...پسر بچه ی کوچیکی رو که روی برف ها نشسته بود و روی موهای سیاه و به هم ریختش دونه های سفید برف نشسته بود...از سرما توی خودش مچاله شده بود و لرزشش رو به چشم میدیدم... آروم نشستم روبه روش و دستمو به سمتش دراز کردم اما اون خودشو عقب کشید... با این وجود دستامو روی موهاش گذاشتمو از صورتش کنار زدمشون...اون چشمای قشنگ و آبی برام کاملا آشنا بودن...همون حالت خمار و همون سردی همیشگیش رو داشت... با لذت به تک تک اجزای صورت پسر بچه خیره شدم ... سفید بود و رنگ پریده اما هنوزم جذابیت صورتش چشمگیر بود... متوجه دست و پاهای کوچیکش شدم که به زنجیر کشیده شده بودن و روی زنجیر ها یخ بسته بود...از قسمتی که زنجیر ها با پوست سفید اون کوچولو در تماس بودن خون چکه میکرد و حسابی زخم شده بود... با ملایمت دستای یخ زده ش رو توی دستام گرفتمو گفتم: + نگران نباش‌...پیشتم... پسر بچه با غرور خاصی که توی چشمای خوش حالتش موج میزد در جوابم با صدای بچگونه اما پراز تحکمش گفت : - نمیتونی اینکارو بکنی... + چرا نتونم؟ من همین الانشم پیشتم عزیزم... سرشو به علامت منفی تکون داد و جواب داد : - اون نمیذاره...هیچ وقت نمیذاره..‌. + کی اینکارو باهات کرده ؟ دستاشو از دستم بیرون کشید و با ناامیدی گفت: - اون ترسناکه‌.‌..هیچ وقت نمیذاره..‌. حس کردم تاریکی مطلقی که اطرافمون بود کم کم داره محو میشه...مطمئن بودم که فرصت کمی دارم تا کنار اون پسر بچه باشم...برفای روی زمین روی هوا معلق شده بودن و کم کم داشتم بدون اینکه حرکتی کنم از پسر بچه دور میشدم... در آخرین لحظه هایی که به چشمای سرخ و اشک آلودش نگاه میکردم گفتم : - کمکت میکنم...نترس...کمکت میکنم... صدام گنگ و نامفهوم به گوشم خورد..‌کم کم صداهای اطرافم از حالت گنگی دراومدن...انگار که از یه دنیای دیگه به دنیای جدیدی پرتاب شده باشم ... چشمامو باز کردم و همزمان با من دیدم که چشمای کریستین هم باز شد و فقط چند میلی متر ازم فاصله گرفت... گیج شده بودم...نمیدونستم باید غرق لذت میشدم یا عصبانی؟ انگار که مات و مبهوت کارش مونده بودم...چرا باید همچین کاری میکرد؟ سر در نمیاوردم... قبل از اینکه بتونم با خودم کنار بیام ازم جدا شد و با گفتن " لازم نیست متاسف باشی" دور شد‌...مات و مبهوت به رفتنش خیره مونده بودمو نمیتونستم چشم ازش بردارم‌.‌..من چم شده بود؟ واقعا نمیدونم...
  10. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    رمان #پارت 53 پشتم رو کردم بهش و به سمت در رفتم دستم که به دست گیره رسید صداش اومد : _دوسش داری نه ،وگرنه برای چی باید یه موضوع به این کوچکی کی رو انقدر بزرگ کنی . _توفکر کن همین طوره ؛امیدوارم حرف های من روخوب شنیده باشی .پس دیگه حرفی نمی مونه. ازاتاق خارج شدم، توپله ها بودم که صدای دادش اومد _بااین حرف هاوکارات نمی تونی من رواز سایه دور کنی فهمیدی. یه پوز خندبه این حرفش زدم _ حالا امتحان کن ببین می تونم یا نه به راهم ادامه دادم ورفتم سمت پارکینگ،سوار ماشین شدم درپارکینگ روباریموت باز کردم وبه طرف باشگاه حرکت کردم ویه اهنگ خارجی ملایم گذاشتم. گوشیم رواز روداشبرد برداشتم وشماره ی حسام روگرفتم بعداز سه تابوق جواب داد _جانم _سلام چطوری _خوبم ممنون چیزی شده یادی ازماکردی؟ باپرویی تمام گفتم _اره یه کاری برات دارم . _ بگو ببینم چی می خوای _می خوام جاومکان یکی روبرام پیدا کنی می تونی ؟ _یه درصدفکرکن نتونم ،حالاکی هست؟ _ساشا _ساشا؟باشه مشکلی نیستـ _ چقدرطول می کشه ؟ _معلوم نیست شاید یه ربع تا نیم ساعت _باشه بهم خبربده . وبدون خداحافظی قطع کردم. خودم می کشمت عوضی حاضرم همه چی روبه جون بخرم که فقط حالش روبگیرم که بفهمه پروبازی دراوردن برای من چه عواقبی داره شاید ادم درستی نباشم ولی نمی ذارم کسی که به من پناه اورده وبه من اعتماد کرده ازم ناامید بشه. وقتی رسیدم دم در،ماشین روپارک کردم ووارد باشگاه شدم ازپله ها پایین رفتم، راه افتادم سمت رخت کن ولباس هام روبایه شلوارک مشکی ویه تیشرت هم رنگش عوض کردم کلاه تیشرت روگذاشتم سرم دستکش های بکسم روپوشیدم و وارد سالن شدم وبه طرف کیسه بکس راه افتادم الان تنهاچیزی که ارومم می کرد همین بود . بعداز نیم ساعت ضربه زدن به کیسه بکس خسته وتشنه روی مبل کنارم ولوشدم وشروع کردم به نفس نفس زدن ،هیراد رئیس باشگاه اومد سمتم وبعداز سلام واحوال پرسی بطری آب معدنی روگرفت طرفم وگفت: _بیایکم آب بخور. دستش هام روبادندون بازکردم وبطری روازش گرفتم وتانصف آب داخل بطری روخوردم ،کلاهم رواز سرم دراوردم وبقیش روروی سرم خالی کردم که از سردی آب یه لرزه به تنم افتاد .هیراد یه هینی کشیدوگفت _احمق این چه کاری سرما می خوری! ،من دارم میرم اگه کارداشتی صدام کن. _منم دارم می رم کاردارم _ااااا بودی حالا _بعدایشالاه وازجام بلند شدم وبعداز خداحافظی ازهیراد به سمت رخت کن رفتم و لباس هام روعوض کردم ،گوشیم رواز جیب ساکم دراوردم وصفحه اش روروشن کردم که دوتا تماس از حسام داشتم .بهش زنگ زدم بعدازدوتا بوق جواب داد _جانم _پیداکردی ؟ _اره ادرس روبرات می فرستم _ممنون منتظر جواب نشدم وگوشی روقطع کردم . ازباشگاه خارج شدم ورفتم سمت ماشین تا درماشین روباز کردم صدای گوشیم بلند شد حتما حسام ادرس روفرستاده بود ،نشستم توماشین وساکم روگذاشتم روصندلی کمک راننده ویه نگاه به گوشیم کردم، ادرسش زیاد دور نبود.ماشین روروشن کردم وبه طرف ادرس حرکت کردم ماشین روجلودرخونه پارک کردم واسلحم رواز درمخفی کوچیک زیرداشبورددراوردم. یه نگاه به درآهنی جلوروم کردم تنهاراه این بود که ازدربالا بکشم ،ازدربالاکشیدم وپریدم داخل حیاط وبه طرف دراصلی راه افتادم، دروبالگد باز کردم واردخونه شدم دادزدم: _بیشرف ...کدوم کوری هستی؟ ویه تیر هوایی زدم که صدای جیغ یه دخترازطبقه بالا اومد،ازپله هابالارفتم .
  11. دل ناله کند از من
    من ناله کنم از دل 
     یارب تو قضاوت کن
    دیوانه منم یا دل؟:hanghead:

  12. mahya619

    مشاعره

    ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است
  13. lesson

    راهنمایی برای خرید سه تار مناسب

    راهنمایی برای خرید سه تار مناسب این تصور که برای شروع یادگیری سه تار از سازهای بی کیفیت یا اصطلاحا ساز های مشقی استفاده کنید اشتباه است زیرا این ساز ها کیفیت صدادهی مطلوب را ندارند و صدای اصلی سه تار را نمیدهند بنابرین باعث دل زدگی شما در یادگیری سه تار در ابتدای کار می شوند . پس بهتر است از همان ابتدا سه تاری خریداری کنید که استاندارد باشد و کیفیت صدای خوبی داشته باشد. سه تار های ساخت اساتیدی مانند استاد هاشمی، استاد فرمان مرادی، استاد کمالیان، حسن زاد خیل، ناظمی، حمید سکوتی، گوردزی و… که با مهر به نام خود استاد به فروش می رسند سه تار های استاندارد و مورد تایید اساتید است. نکته های یر جهت راهنمایی خرید سه تار مناسب به شما کمک می کند. پیشنهاد می شود تا حد امکان سازهای ساخت اساتید شناخته شده را خریداری کنید. اما اگر هزینه خرید این ساز ها برای شما زیاد است سازی خریداری کنید که حداقل استاندارد و کیفیت صدادهی را داشته باشد و قبل از خرید ساز مخصوصا ساز های با مهر معروف از اصل بودن آن مطمئن شوید. تا حد امکان ساز را مستقیما از سازنده آن خریداری کنید و اگر دسترسی به سازنده ساز ندارید ساز را پیش اساتید و سازندگان حرفه ایی ببرید و مطمئن شوید که ساز اصل می باشد و کیفیت مطلوب را دارد. نکته های زیر می تواند به شما در خرید سه تار استاندارد و مناسب کمک کند. بیشتر از اینکه به رنگ و زیبایی ساز توجه کنید به کیفیت صدای ساز توجه کنیدحسایت ساز نسبت به مضراب زدن بالا باشد ینی با مضراب زدن با فشار کم صدای کامل ساز بیاید و نیازی به محکم مضراب زدن نباشد. صدای ساز باید طنین داشته باشد به صورتی که بعد از زدن یک مضراب تا چند ثانیه بعد از آن طنین صدا ادمه پیدا کند. صدای ساز واضح و شفاف باشد و صدای زنگ دار و صداهای اضافه در آن نباشد انگشت گذاری با دست چپ را حت باشد و انگشتان به راحتی روی ساز حرکت کند ساز بالانس باشد ینی اجرای نت ها در اکتاو های مختلف و در بالا دسته و پایین دسته با هم همانگ باشند. الگوی کاسه بر اساس الگوهای استاندارد و معروف ساخته شده باشد حجم صدای ساز کم نباشد و به اندازه کافی باشد نحوه اتصال دسته ساز به کاسه باید طوری باشد که روی همه پرده ها و سیم ها صدا واضح و یکنواخت باشد همه پرده ها را امتحان کنید که صدای گز دادن و زنگ اضافه نداشته باشد فاصله سیم ها تا دسته سه تار که به آن اکشن ساز می گویند استاندارد باشد زیاد بودن اکشن ساز در نوازندگی مشکل ایجاد می کند. کیفیت صدا و واضح بودن آن در سیم دوم سه تار و نرم بودن صدا روی سیم بم ضخامت و عرض دسته ساز متعادل باشد و زیاد پهن یا باریک نباشد گوشی های ساز نرم و روان باشند تا کوک کردن ساز راحت تر باشد. منبع: آموزشگاه آنلاین موسیقی کالج موزیک https://collegemusic.co
  14. عه قدیما رو یادتونه؟ :smile:

    1. mahya619

      mahya619

      مگه میشه فراموشش کرد؟:hanghead:

    2. sarvenazz

      sarvenazz

      اره گاهی :padded:

    3. mahya619
  15. سلام آقا علی عزیز، چطوری شما؟؟

    چه خبرا؟؟

  16. حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد

    عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد

    گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی

    یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد

     

     

     

    اخرم دیگه از دیدن پدربزرگم محروم شدم 

    1. monemisgc

      monemisgc

      ان گنج نهان خاندان، پدربزرگم بود
      هم تاج سرم بود، هم بال و پرم بود

       

      هر جا که ز من نام و نشانی طلبیدند
      آوازه نامش سند معتبرم بود

    2. madhkhlfzadh7

      madhkhlfzadh7

      روحشون شاد، غم آخرتون باشه

  17. وقتی يكی رو خيلی دوست داری، زياد مزاحمش نشو!
    آدما بعد از اينكه ببينن هميشه براشون وقت داری؛

    ناديده ميگيرنت.

  18. El_DoraDo

    مشاعره

    اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت وگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت
  19. Danin72

    مشاعره

    تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر شبیه آنکه در انبار کاهی سوزن خود را
  20. mahya619

    مشاعره

    هـــر ســر مـــوي تـــو را با زنــدگي پيــــوندهاست با چنين دلبستگي از خود بريدن مشکل است
  21. رفتم دلت تنگ بشه؛
    سنگ شد
    خواستم دلم سنگ بشه؛
    تنگ شد :)

     

  22. mahya619

    گلستان-حکایت شماره9

    دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن. روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر بلطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند
  23. mahya619

    گلستان-حکایت شماره7

    یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند خالی نباشد به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد.
  24. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 76 تو بدین چشم شوخ و روی چو ماه ببری دل ز دست سنگ سیاه زیر دستت چه آسمـٰان چه زمین پایمالت چه آفتاب و چه ماه روز مستی نمیبریم بسر این زمان آمدیم بر سر راه چون ننالیم که از تماشایش باز گردد بسوی دیده نگاه آنچه آن جلوه کرد با جانم برق هرگز نمیکند به گیاه ای که بی باک بر سر راهش میروی و نمیروی از راه باش یک لحظه تا برون آید آفتابم ز زیر ابر سیاه نفست از چه مرده زنده کند گر نه روح اللهی، بلا اشباه سنگ سوزم اگر ببـٰارم اشک چرخ ریزم اگر بر آرم آه گاه و بی‌گاه منع ما نکنی چشمت ار بر رخش فتد ناگاه گفتمش میرود رضی گفتا هر کجا میرود خدا همراه
  25. Danin72

    مشاعره

    ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل، شیخان گمراه حافظ
  26. mahya619

    مشاعره

    ای گلبن جوان بر دولت بخور که من در سایه تو بلبل باغ جهان شدم اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
  27.  

    دردی که انسان را به سکوت وا می‌دارد
    بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را
    به
    فریاد وا می‎دارد
    و انسان ها...فقط به فریادِ هم می‌رسند
    نه به سکوت هم

    :hanghead:

    سکوت کن؛
    بگذار انسان ها
    تا انتهای قضاوت اشتباهشان
    نسبت به آنچه هستی برود!
    بگذار نیت های تو را اشتباه بگیرند...
    خیره نگاهشان کن...
    مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در ذهن دیگران،
    چه فرقی میکند تو را فرشته خطاب کنند یا شیطان؛
    وقتی آن ها از درونت بی خبرند!
    اگر این دنیا غریب است
    تو آشنا بمان،
    تو پای خوبی هایت بمان!

     

     

  28. Hadiseh

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    صبر و عجز و فقر ما دانسته ای درد ماراهم دوا دانسته ای ژ
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×