رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. دیروز
  2. #دل نوشت

    شاید ایجایی که هستم...آخرشه
    شایدم باید صبر کنم تا صبح...

    تو این تاریکی...

    هر راهی هم ک جلو روم باشه،

    مشخص نیست به کجا میره.

    درسته...باید صبر کنم
    به هر حال این نیز بگذرد...
    و چون میگذرد....
    غمی نیست :)

     

    #ترجمان_حال

    هرچه آید به سرم، باز بگویم گذرد

    وای از این عمر که با میگذرد، میگذرد

     

  3. دلم برات تنگ شده انجمن عزیز...:heartbreaking:دوسال با هم بودیم ولی برای من خیلی کمه خیلی...

  4. هفته گذشته
  5. fereshtehghamb

    زیبایی دکوراسیون خود را به فرش بسپارید

    فرش 700 شانه برای خونه های پر رفت و آمد بهترین گزینست چون کلفت تره و در برابر شست وشو مقاوم تره
  6. mench

    تب سیاه | مریم جعفری

    @Amir درخواست حذف این تاپیک رو دارم ممنون
  7. shabnamghgh

    کاغذ دیواری پذیرایی

    به نظر من یکی از نکات مهم تو انتخاب کاغذ دیواری ست بودنه اون بافرش خونست مثلا اگر فرش کلاسیک داریم باید کاغذ دیواری کلاسیک انتخاب کنیم و اگر فرش مدرن یا دکوراسیون مدرن داریم از کاغذ دیواری با طرح مدرن استفاده کنیم
  8. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت44 چند بارزد به در _این دروباز کن دختر ....،کاری باهات ندارم فقط .... شروع کرد به خندیدن باخنده _سایه جونممم ...این ..دروباز کن اذیتم نکن دیگه دیگه کم موند بود اشکم دربیاد بابغض _تورو خداازاین جا برید _نوچ ....عمرا ازاین جا برم باهات کاردارم.... از این جا تکون نمی خورم...،می خوام لباسایی که برات خریدم روتوتنت ببینم... وااای خدایااین چی می گفت ،دوباره زد به در رفتم سمت تلفن دستام می لرزید نمی تونستم تلفن روتودستام نگه دارم ،تنهاشماره ای که حفظ بودم شماره ی ارمان بود پس چاره ای نداشتم ،شماره روگرفتم بعداز دوتابوق جواب داد _بله صداش اصلا خواب آلود نبود انگار نخوابیده بود _الو نتونستم جلوی بغضم روبگیرم ،زدم زیر گریه مثل چی ترسیده بودن صدای نگرانش توگوشی پیچید _سایه تویی چی شده ؟؟ _ارمان .....ساشا نذاشت حرفم روتموم کنم که گفت _قطع کن اومدم به ثانیه نکشید که صداش اومد _اینجا چه غلطی می کنی ها این چه سروضعیه داری مگه بهت نگفتم وقتی مستی نیا خونه ی من ها،پاشو گمشو بیرون بار آخرتم باشه می یای اینجا _اهههه داداش سخت نگیر من سرخود که نیومدم اینجا که واه این چی می گفت : _خودش به من گفت ....که بیام اینجا خودش خبر داشت ودوباره زد به در _بازکن درواومدن عزیزم ..مگه ..خودت نگفتی بیا لباسایی که برات خریدم رو توتنت ببینم باشنیدن این حرف شدت گریم بیشتر شد خدایااین چی می گفت ؟بدبخت شدم الان آرمان پیش خودش چه فکری می کنه؟نکنه حرفاش روباورکنه لعنت به من لعنت ویکی محکم زدم توسر خودم ونشستم روزمین، بایدهمون موقع می رفتم لباس هارومی کوبوندم توصورتش، لعنتی باصدای دربه خودم اومدم _سایه این دروباز کن منم ... دیگه نترس رفتش پاشدم دروباز کردم بادیدنش ازترس پریدم بغلش و گریم شدت گرفت _گریه نکن دختر خوب بهت گفته بودم تا من هستم هیچ مشکلی پیش نمی یاد ازعصبانیت سرشبش خبری نبود .ازترس نمی تونستم روپاهام وایسم فکراین که دوباره بیادسراغم لرز به تنم می انداخت این دفعه نتونست، درقفل بود اگه سریع بعدی یه جای دیگه .. ،انگارکه ذهنم روخوند _نترس دیگه نمی یاد اینجا اروم باش دستش رومی کشید توموهام، دستش روانداخت زیرزانوهام وبغلم کرد سرم روگذاشتم روسینش این ارامش زیاد طول نکشید که من روگذاشت روتخت وکنارم نشست _بگیربخواب ازهیچی ام نترس من میرم راحت بخواب ازجاش بلندشدکه بره دستش روگرفتم وگفتم _نرو می ترسم _نترس دیگه نمی یاد اومد بره که دودستی دستش روگرفتم دوباره بغض کردم الان غروم مهم نبود الان تنها چیزی که مهم بود احساس امنیتی بود که کنارش داشتم _ارمان لطفا نرو همین جا بمون زل زدبه چشمام ،یه پوف کلافه ای کشید وگفت : _باشه بخواب من همین جام کنارم نشست ولی من همچنان دستش روگرفته بودم وول نمی کردم زل زدم بهش اونم زل زدبه من نمی دونم چرا انقدر رنگ چشم هاش رودوست داشتم مشکی چشم هاش فرق می کرد خاص بود مثل خودش ،کاش هیچ وقت نگاهش روازنگاهم برنداره ومن زل بزنم توچشم های رنگ شبش ، "من ازتمام دنیافقط آن دایره مشکی چشمان تورامی خواهم وقتی که درشفافیتش بازتاب عکس خودرا می بینم ." _بخواب سایه _نمی خوام _برای چی _چون تومیری _نمیرم قول میدم حالا بخواب ودستش روکشید روموهام انقدرروی موهام دست کشید که خوابم برد هروقت یکی روموهام دست می کشید خوابم می گرفت ،توخواب وبیداری بودم که احساس کردم پیشونیم داغ شد ولی بی تفاوت بهش خوابیدم .
  9. جدیدا
  10. MAbrisham

    ماه و آینه|MAbrisham

    صدای جیک جیک پرنده ها مهتا را از خواب بیدار کرد . مو هایش مثل چوب خشک شده بود . با اینکه دلش می خواست همچنان توی تختش بماند اما تحمل آن وضع را هم نداشت از جایش بلند شد و خودش را به حمام رساند .بعد از دوش کوتاهی احساس کرد تن و سرش صد کیلو سبک شده است حوله را دور سرش بست و پایین رفت .از سکوت خانه معلوم بود اهل خانه هنوز در خواب هستن . مهتا به اتاق مادرش رفت آسوده خوابیده بود . پتویش را مرتب کرد و به آشپزخانه رفت .از دیدن سیامک که مشغول آتش زدن سماور بود جا نخورد . می دانست که سیامک سحر خیز است . -سلام صبح بخیر سیامک به سمت مهتا برگشت .با آن پیراهن سفید که کمی از ساق های بلورش را نمایش می داد توی درگاه ایستاده بود - سلام خورشید خانم چه زود طلوع کردی مهتا لبخند شیرینی زد :تقصیر موهام بود مثل اینکه هزار تا میخ توش کار گذاشته بودن به هر طرف سرمو می چرخوندم یه میخ به سرم فرو می رفت . سیامک صندلی رو عقب کشید و نشست .بیا بشین مهتا نشست و به سیامک که با آن نگاه سورمه ای خیره نگاهش می کرد نگاه کرد . سیامک به تک تک اجزا صورتش نگاه کرد .ابروهایش که حالا باریک تر شده بود و چشمهای رنگیش را بزرگتر نشان می داد به صورت صاف و یکدستش که دیگر خبری از آن کرکهایی که در نور خورشید می درخشید نبود .شبیه زنی بالغ شده بود .دل سیامک محکم می کوبید .آنقدر محکم که رگ کنار گردنش هم نبض گرفته بود از دیشب تا حالا حس عجیبی به مهتا پیدا کرده بود حس تملک حس سر خوشی همراه با آسودگی .این حس ها با حس عشق و خواستن سیامک را بیچاره کرده بود -چیه ؟ سیامک سری تکان داد و گفت : هیچی .یعنی همه چی ؟ -یعنی چی ؟ سعی کرد حواسش را به چیز دیگری بدهد -دیشب علیرضا با پدرم صحبت کرده بود امروز دوتا خواستگاری داریم .علیرضا هم از ستاره خواستگاری می کنه . مهتا دستش را بهم زد :وای چه عالی .خیلی خوشحالم اما ناگهان چیزی به ذهنش آمد :یعنی خاله ناهیدم میاد سیامک سری تکان داد :اره بهش گفتن تو راهه تا ظهر میرسه مهتا منقلب شد :لبش را به دندان گرفت از خوشحالی چند لحظه پیش خبری نبود .با نگرانی پرسید :حالا چی میشه ؟ اگر بفهمه ؟ سیامک تکیه داد : نمی فهمه نگران نباش قلب مهتا اما توی سینه اش بشدت می کوبید .بی اراده پایش را تاب می داد و صدای تق تق صندلی رابلند می کرد سیامک از زیر میز یای مهتا را توی پاهایش قفل کرد .مهتا مثل برق گرفته ها خشک شد به سیامک نگاه کرد . -اینطوری نکن بهت گفتم نمی فهمه .خیالت راحت باشه . مهتا شرم زده سعی کرد پایش را آزاد کند اما هر چه بیشتر سعی می کرد فشار پای سیامک بیشتر می شد . تقه ای به در آشپزخانه خورد سیامک پای مهتا را رها کرد .صورت مهتا گل انداخته بود از خجالت برنمی گشت که ببیند کی وارد شد صدای مادرش به گوشش خورد : صبح‌ بخیر جونا -سلام خاله جان صبح بخیر مهتا از جایش بلند شد و روی مادرش را بوسید صندلی را عقب کشید و گفت : بشین مامان .من چایی دم می کنم . اکرم گفت اول میرم دست و رویی می شورم الان میام .مهتا خودش را با دم کردن چایی مشغول کرد .سیامک رو به اوگفت برو موهاتو خشک کن لباستم عوض کن الان مهمونا میان . لباسم ؟ سیامک از جایش بلند شد درست رو بروی مهتا ایستاد .دست برد حوله را از سرش کشید موهای خیس مهتا مثل آبشار دورش ریخت . لطفا وقتی کسی بجز من اینجا هست اینجوری لباس نپوش . مهتا به خودش نگاه کرد .فکر نکنم لباسم مشکلی داشته باشه .بعدشم فکر نمی کنم اونا از اون آدماش باشن . سیامک چشمهایش را ریز کرد : فکر می کنی اگر از اون آدماش بودن اجازه می دادم پاشونو تو این خونه بزارن مهتا سرش رو پایین انداخت .سیامک نفس بلندی کشید و گفت :برو دختر خوب یه لباس دیگه بپوش فقط این چند روز که مهمون داریم بعدش هرچی دلت خواست بپوش . مهتا سرش رو به نشانه تایید تکان داد و بی حرف دیگری به اتاقش رفت . توی آینه به خودش نگاه کرد .بنظرش لباسش پوشیده بود .کمی سینهاش باز بود و کمی مچ پایش پیدا بود . از حرف سیامک ناراحت نبود موهایش را کمی خشک کرد به یک طرف بافت و لباسش را با تنیک بلند و شلواری عوض کرد وقتی پایین رفت همه دور سفره ای که توی حال پهن کرده بودند نشسته بود .و مشغول تعارف و گفتگو بودن .مهتا سلام بلندی کرد .سرها به طرفش برگشت تقریباهمه جواب دادن به سمت مادرش رفت و کنار مادرش نشست . به سیامک نگاه کرد با رضایت نگاهش می کرد و لبخند می زد . صبحانه بین تعارف و خنده صرف شد مهتا با هما با کمک مردها سفره را جمع کردن .مهتا توی آشپزخانه دو خانم غریبه را دید با تعجب به سیامک نگاه کرد .سیامک با خانمها اشاره کرد :این دو خانم برای کمک اومدن .این چند روز که مهمون داریم زحمت کارها رو می کشن جمله اش را که تمام کرد از آشپزخانه بیرون رفت زنها که یکی جوان و دیگری میانسال بنظر می رسید سلام کردن مهتا لبخند زد .سلام خوش اومدین زن مسن وسایل دست مهتا را گرفت و گفت خانم دیگه لازم نیست شما زحمت بکشیدما کارها رو می کنیم . -نه چه زحمتی من کمکتون می کنم . -نه خانم جان آقای دکتر خیلی تاکید کردن که شما نباید هیچ کاری بکنین -آخه کارا زیادن شما هم خسته می شین . هما بیرون رفت .زن میانسال گفت نه خانم : ما اینجور راحتیم بخدا -باشه هر جور راحتین مهتا پیش مهمانها برگشت هما کنار مادرش نشسته بود و صحبت می کرد مهتا هم کنارشان رفت . یخ هما آب شده بود .داشت در مورد روستا و مشکلات شاگرد هایش برای اکرم تعریف می کرد . مهتا اما زیاد گوش نمی کردحواسش پیش ناهید بود .استرس داشت و پاهایش بی اختیار دوباره به حرکت در آمده بودن .سیامک دورترکنار محمد نشسته بود .و به پاهای مهتا نگاه می کرد .محمد گفت : فکر کنم مهتا امشب از استرس بند رو آب بده -می بینیش چه حالی داره .خیلی از مامانم می ترسه -ببخشید ها مامان شما ترس هم داره . سیامک سری تکان داد و گفت .به هر حال کار از کار گذشته دیگه نمی تونه کاری کنه . -چی بگم والله .من که مثل تو فکر نمی کنم سیامک لبخند زد .
  11. هنوز هم صدایت در گوشم هست... هنوزم یادم هست صورت ماهت را... کنارم بمان که بی تو پوچم... نباشی دگر نیستم...
  12. http://s9.picofile.com/file/8354972184/4E518E24_AB96_47C0_B257_56C0A0D7AEA2.jpeg

     

    من عاشق این تصویر و تمام طیف های رنگ و معنی طوسی رنگشم! کاشکی برای سال نو... جلو تمام چیزی که از توش دیدیم رو بگیریم!

  13. آغاز شدم! میشود حال که من آغاز شده‌ام‌ نروی؟ تا نرفته‌ای بنالم ای قهرمانم؟ می‌شود نروی؟ نروی؟ نروی؟ کی شود برگردی؟ برگردی؟ برگردی؟ برگردی دوستت دارم! برگردی... برگردی همه دنیایم! برگردی... برگردی بی تو نمی‌توانم! برگردی... می‌شود برگردی قهرمانم؟ پدرم... برگردی برگردی برگردی... تا نرفته‌ای برگردی؟ بی تو ای قهرمان زندگی‌ام... توانی ندارم...
  14. Mhds._.142

    ♡♥تولدت مبارک باران جونیییی♥♡

    قربونت برم من ک ♥♥♥♥
  15. Narges.Esfand

    عشق به سبک جدال | Narges.Esfand

    با کلافگی جواب داد: مشکوکه بدجورم مشکوکه هوفی کردم ، دیگه داشت حوصلم می پکید ، اومدم حرف بزنم که ماشین ها راه افتادند . استارت زد و راه افتاد ، همین که رفتیم جلوتر نگاه کردم هیچ موردی برای ترافیک اونم یک ساعت و ربع وجود نداشت + لعنتی مشکوکه یعنی که چی برای چی اینقدر معطل شدیم نمی فهمم گیج شدم اومد بزنه کنار که تلفنش زنگ خورد نگاهم کرد دادش دستم گفت : بزن رو بلندگو اتصال رو برقرار کردم + چیه دانیال چیشده دانیال: آراد نزنی بغل ،سرعت بگیر + میشه بگی چیشده کشتی منو دانیال: تو برو من بگم،ببین وقتی تو ترافیک بودیم متوجه نزدیک شدن چند تا تویوتا به ماشینت شدم ، فکر کنم آدمای محمود باشن + لعنتیا تو همین زمان سرعت ماشین خیلی زیاد شد ، من یکی که نزدیک بود سکته کنم دانیال: آراد خوب گوش کن ببین چی میگم شما دارین از محدوده دید ما خارج میشین از تو آینه ی جلو نگاهی به پشت انداخت + مدلشون چی هست دانیال: 4wd،ببین دیگه ماشینتون رو نمی بینم فقط اینطور که من توی جی پی اس چک کردم تعدادشون بیشتر از اون چیزیه که فکرشو کنی دوازده تا شایدم چهارده تا ماشین باشن فقط اگر دیدی از پسشون بر نمیای دو کیلو متر دیگه یه جاده قدیم هست بپیچ تو خاکی، راستی ما ماشنمون پنچر شده قبل از اینکه با تو حرف بزنم به بچه های شیراز گفتم اسکورتتون کنن که اونا هم گفتن تهرانن نمی تونن
  16. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت 43 _من کاریش نکردم بهش گفتم بره خودش پیله کرد بهم، نرفت. علی باداد: _عادت داری همه روازخودت برنجونی نه؟، حیف این دختر که دلش برای توسوخته دادزدم _من دل سوزیه کسی رونمی خوام برید ،برید گمشید دسته سایه روازروزمین گرفت وبلندش کرد سایه برگشت سمتم وباصورتی اشکی زل زد بهم منم زل زدم تو چشماش،احسان ازراه رسیدوگفت: _اینجا چه خبره انگاربمب افتاده؟ ازبغل احسان ردشدم ویه تنه بهش زدم ازرستوران خارج شدم ویه تاکسی گرفتم واسه خونه وقتی رسیدم درروباکلید باز کردم ورفتم تواتاقم ،لباس هام روعوض کردم ودراز کشیدم روتخت وچشمام روبستم احساس می کردم خیلی زیاد روی کردم نباید اون طوری باسایه رفتارمی کردم اون که گناهی نداشت یاددستاش افتادم،وقتی دستام روگرفت انگارکه یه ارام بخش بهم زده باشن.نگاه اخرش...چشمای اشکیش "امشب ازخواب خوش گریزانم که خیال توخوش ترازخواب است." نمی دونم چقدرگذشته بود که صدای درخونه اومد که نشون دهنده ی این بود که اومدن ازجام بلند شدم رفتم توراه پله وازبالانگاهشون کردم صدای حرف زدنشون می یومد _دیگه گریه نکن بسه _من ....فقط ..می خواستم ..کمکش کنم _اون همین جوریه کم کم به اخلاقش عادت می کنی حالا بروبخواب _ می خوای بیام پیشت، _نه نمی خواد، بابت امشب ممنون شب بخیر. سایه رفت توراه روی پایین، علی واحسانم اومدن بالا سریع رفتم تواتاقم تامن رونبینن چون اگه می دیدن دوباره یه دعوا شروع می شد .دراز کشیدم روتخت وچشم هام روبستم تاشاید بتونم بخوابم صبح باید به سامان خبربدم و ماجرای امروز روبهش توضیح بدم سایه: از علی واحسان جداشدم ورفتم تواتاقم یه نگاه توآیینه به خودم کردم لباس های که ارمان برام خرید بود تنم بود مانتو روبا عصبانیت ازتنم دراوردم وپرت کردم گوشه ی اتاق _خدالعنتت کنه پسره ی بی لیاقت اه. بعداز عوض کردن لباسم درروقفل کردم و دراز کشیدم یاد همین چند ساعت پیش افتادم یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اون جوری دستاش می لرزید معلوم بود حالش اصلا خوب نبود یعنی الان حالش چطور، اه این چرت توپرت هاچیه ،به من چه که چطور تقصیرخود بی عارمه ،که به خودش اجازه میده هررفتاری که دلش می خوادباهام بکنه. سرم رومحکم کوبیدم به بالشت وسعی کردم بخوابم وبعد از 2ساعت کلنجاررفتن با خودم موفقم شدم. با صدای در،ازخواب بلند شدم چشمام روباز کردم هواهنوز روشن نشد بود.چراغ خواب روروشن کردم به ساعت نگاه کردم ساعت 3صبح بود؛خدالعنتت کنه اه تازه خوابم برده بود،رفتم سمت دربدون این که دروباز کنم ازپشت درپرسیدم _کیه ؟ صداش خیلی اروم می یومد _سایه ....سایه دروباز کن نمی دونم کدومشون بود چون اروم حرف می زد _ شما ؟؟ _سایه منم ساشا دروباز کن باشنیدن اسمش قلبم شروع کردبه تندتند زدن ازترس نمی تونستم ازجام تکون بخورم،باصدایی که ازته چاه درمی یومد گفتم _ چی می خواین به چیزی احتیاج دارید؟ _اره... به تو احتیاج دارم دروباز کن. ودست گیره ی درو بالا پایین کرد خداروشکر درقفل بود تازه فرصت کردم به طرز حرف زدنش دقت کنم همه ی حرفاش رو کشیده می گفت.
  17. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

    #پارت42 وسط های غذابودیم که گوشیه ارمان زنگ خورد بادیدن صفحه ی گوشیش یه لبخندزدو ازجاش بلند شدورفت ته باغ ارمان: داشتم غذامی خوردم که گوشیم زنگ خورد گوشی روازتوجیبم دراوردم بادیدن اسم باباروگوشی لبخندی زدم ببینم بازچی شده که بهم زنگ زد، ازجام بلندشدم ورفتم اون طرف که صدام رونشنون _بله _سلام پسرم خوبی _ خوبم کارت روبگو _ااا پسرجان خب نیست ادم باپدرش این طوری حرف بزنه _پدر .....بیخیال کارت روبگو _راستش محموله هامون افتاددست پلیس وحسنم گرفتن _خب من چی کار کنم _خب نداره دیگه می خوام وظیفه جابه جایی محموله جدیدوتوبه عهده بگیری .بالاخره من پدرتم بایددینت روبه من ادا کنی یا نه؟ یه تک خنده کردم _چه دینی ها ....مگه تودرحق من پدری کردی که الان ازم توقع داری ،تابحث کثافت کاری پیش میاد پسرت می شم ها تابحث چیزهای خوبه ساشاپسرته، اگرم به خاطراین که به اون مهمونی مسخره اومدم فکرکردی که بخشیدمت اشتباه فکرکردی. فقط چون بهم گفتی اگه بیام می زاری مامانم روببینم اومدم نه چیز دیگه نمی خوام بحث گذشته هاروپیش بکشم که خودت خب می دونی دیگه هیچ وقت هم به من به خاطراین چیزهای مسخره زنگ نزن این کارم بده عزیزدوردونت حل کنه. گوشی روقطع کردم وتکیه ام رودادم به درخت ونشستم روزمین بادستام صورتم روپوشوندم دستام ازعصبانیت می لرزید مردک عوضی واقعاچی فکرکرده به من زنگ زده ،احساس کردم یکی بالاسرم وایساده سرم رواوردم بالا دیدم سایه بالاسرمه وداره نگاهم می کنه بهش گفتم: _ازاین جابرو _چی .....چی شده ارمان اتفاقی افتاده؟ _به توربطی نداره برو پی کارت _ارمان دادزدم _مگه نمی گم برو .....بروگمشوازجلوچشمام بدون محل دادن به حرف من نشست روبه روم ودست هام روازروصورتم برداشت وگرفت تودستش _ارمان چی شده حالت خوبه؟ _پاشو بروپیش پسرا _نمیرم خودش می دونست ازاین که یکی به حرفم گوش نده عصبی می شم حالاعصبی بودم اینم عصبی ترم می کرد. دستام روتو دستش گرفت منم دستاش روگرفتم ومحکم فشار دادم که اخش دراومد _اخ دستم ارمان دستم روول کن بهش گفتم: _نمیری نه دندونام روروهم فشاردادم _روحرف من حرف می زنی ؟؟ ازجام بلند شدم هنوزدستاش تودستام بود وبا خودم گشوندم وپرتش کردم زمین _برو باچشم های اشکی زل زد بهم چشم های سبزش توتاریکی می درخشیدودل هر سنگی رو اب می کرد،بهم گفت: _من فقط می خواستم کمکت کنم. _هه کمک اونم تو،توخودت اگه من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرت می یومد توخودت محتاج کمکی بعد می خوای به من کمک کنی ،جالبه . شستم روگوشه ی لبم کشیدم اومدم حرف بزنم که صدای علی اومد _سایه .....ارمان کجایید؟ بادیدن ما اومد سمتمون وقتی سایه روروزمین دید دوید سمتش _سایه حالت خوبه؟ وروبه من _چی کارش کردی که داره گریه می کنه ؟
  18. tanhamojtaba1

    بی احساس | Asal_Deshvin

    http://forum.ketabsaz.info/
  19. miss.shabnam

    زیبایی دکوراسیون خود را به فرش بسپارید

    فرش ترک از زیباترین فرش های لوکسه
  20. madhkhlfzadh7

    فکر می کنید نفر قبلی چه چور شخصیتی داره؟

    جدی و روراست
  21. Yasi.

    ... دارین تو فامیلتون؟ ...

    نداریم شقایق
  22. esmalsolgi

    جذب مشتری از طریق ساخت سایت فروشگاهی

    حالا که تزئین مورد علاقه‌تان را پیدا کردید، دست به کار شوید و پیش از مراسم، خودتان با سفارش گلهای رنگارنگ، چیدمان‌های مختلف را امتحان کنید و نتیجه را به دوستان و اعضای خانواده نشان دهید و نظرشان را جویا شوید. برای صرفه‌جویی در زمان و هزینه می‌توانید سفارش آنلاین گل را هم امتحان کنید. به دنبال گل‌هایی بگردید که هرگز نامشان را هم نشنیده‌اید. سری به چند گل‌فروشی‌ آنلاین بزنید و گل‌های متنوعشان را یک به یک روی میز پذیرایی تصور کنید. شاید گل رویایی شما یکی از همین‌ها باشد. شجاع باشید و ترکیب رنگ‌های متفاوت را امتحان کنید چون هیچ نسخه از پیش ‌تعیین شده‌ای برای آنچه شما دوست خواهید داشت وجود ندارد. برای سفارش گل برنامه‌ریزی داشته باشید و گل‌فروشی مورد اعتمادتان را زودتر پیدا کنید. برای تکمیل تزئین بی‌نظیرتان، می‌توانید نگاهی هم به گل‌های رز موجود در فروشگاه روبان طلایی بیاندازید.
  23. وقتی شما برای فروش محصولاتتان تصمیم به ساخت فروشگاه اینترنتی می گیرد؛ باید توجه داشته باشید که فروشگاه اینترنتی شما معرف برندتان به حساب می آید. در نتیجه بهترین کار این است که نهایت دقت را برای طراحی سایت فروشگاهی خود داشته باشید. طبق تحقیقاتی که انجام شده است بازدید کنندگان تنها ۹ ثانیه وقت صرف شناختن برندتان می کنند. از این ۹ ثانیه هم ۸ ثانیه فقط برای بازدید از سایت و جلوه های بصری آن صرف می شود. همچنین این مطالعات مشخص کرده اند که ۷۵% از بازدیدکننگان، برندتان را بر اساس وب سایت شما قضاوت می کنند. یکی از بهترین راه هایی که می توانید این آمار را به سود خودتان برگردانید؛ توجه به سلیقه ی مخاطبانتان است. طراحی سایت ارزان قیمت با کمترین هزینه پکیجی کامل از جمله: دامنه + هاست + سایت + درج محتوا و ... را یکجا داشته باشید. با چند کلیک ساده، در کمتر از یک ساعت سایت خود را تحویل بگیرید.
  24. Narges.Esfand

    عشق به سبک جدال | Narges.Esfand

    بعد از چند دقیقه با تلفن حرف زدن سوار شد، میخواست پنهان کنه ولی عصبانیت از حرکاتش می بارید. حدود نیم ساعت تو ترافیک شهر گیر کرده بودیم هم من کلافه بودم هم اون ، شبیه دو قطب همنام آهن ربا شده بودیم دلمون نمی خواست ثانیه ای همدیگرو ببینیم،دلم برای صبا تنگ شده بود ،برای سوتی هاش خنده هاش اذیت کردناش برای همه چیش . دلم برای مامان مهربونم که هر موقع دلم می گرفت بغلم می کرد و دلداریم می داد و می گفت :این نیز بگذرد. یا پدر قویم که هر زمان در کنارش بودم احساس امنیت می کردم ، حس می کردم لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه تنها تر میشم.قلبم فشرده شده بود با اینکه کولر می زد حس نفس تنگی بهم دست داده بود،شیشه رو پایین کشیدم بلکه بتونم نفس بکشم اما نشد که نشد ،بقض مثل توموری گلوی من رو احاطه کرده بود قصد رفتن هم نداشت هر چه تلاش کردم پسش بزنم نشد به قولی خود درگیری پیدا کرده بودم ترافیک به نسبت روون ترشده بود و خدارو شکر کلاژ و ترمزهای ماشین ها از کار نیافتاده بود اما بوی لنتا به طور وحشتناکی در اومده بود. تو فکر بودم که زمزمه پر حرصش روشنیدم:مگه میشه آدم یک ساعت تو ترافیک بمونه اونم هیچ جا نه کرما مطمئناً یه کاسه ای زیر نیم کاسه است همین موقع صدای آژیر پلیس اومد و بعد صدای کر کننده ای که به مردم می گفت جلوی راه رو خلوت کنن تا زود تر خودشون رو به محل حادثه برسونن، مثل اینکه طاقت آراد هم تموم شده بود چون به ثانیه ای نرسید که دستی رو کشید و پیاده شد، چند دقیقه ای کلافه به اطراف نگاه کرد و بعد سوار شد. با اینکه دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم ولی کنجکاوی تمام وجودم رو گرفته بود تو یه تصمیم آنی گفتم:چرا اینقدر ترافیک شده یک ساعت ربع تکون نخوردیم تو تهرانم اینقدر سابقه نداره
  25. mohsennv

    نصب تلویزیون روی دیوار

    نصب تلویزیون روی دیوار در بسیاری از مواقع به دلیل تغییر مکان زندگی نیاز به نصب تلویزیون روی دیوار خواهیم داشت که اگر این جابه جایی ها زیاد باشد نمیتوان هر بار هزینه ای را برای این کار در نظر گرفت. این اتفاق برای کسانی که مستاجر هستند بیشتر اتفاق می افتد چرا که این افراد بیشتر نیاز به جابه جایی مکان زندگی خود خواهند داشت. بنابراین برای حل این مشکل تصمیم گرفتیم که درباره نصب تلویزیون روی دیوار آموزشی را برای شما قرار دهیم تا شما به راحتی بتوانید این کار را انجام دهید. در این آموزش که برای شما تهیه کرده ایم تلاش داشته ایم که به صورت بسیار آسان و در مدت زمان کم شما بتوانید خود کار نصب تلویزیون روی دیوار را انجام دهید. اولین کاری که شما باید برای نصب تلویزیون روی دیوار انجام دهید تهیه نگهدارنده تلویزیون روی دیوار است که به آن پایه نگهدارنده تلویزیون و یا پایه دیواری گفته می شود. در هنگام تهیه پایه دیواری تلویزیون حتما به این موضوع توجه داشته باشید که این پایه برای تلویزیون شما مناسب باشد و توانایی تحمل وزن تلویزیون شما را داشته باشد. همینطور در نظر داشته باشید که پایه دیواری تلویزیونی که خریداری می کنید دارای زاویه مناسب برای شما باشد و قابلیت تغییر زاویه را دارا باشد. این تغییر زاویه هم باید به صورت افقی باشد و هم اینکه باید به صورت عمودی قابلیت جابه جایی را داشته باشد. وسایلی که شما برای نصب تلویزیون روی دیوار نیاز خواهید داشت به صورت زیر می باشد. متر مداد دریل پیچ گوشتی لینک پیشنهادی نوین خانه :‌ آموزش ویدئویی نصب تلویزیون به دیوار ادامه مطلب در : نصب تلویزیون روی دیوار
  26. Sabaaskari

    آوازه غرور ∣ Sabaaskari

    بعد از چند دقیقه شهریار از دور پیداش شد.دیگه داشتم هم از ترس و هم از سرما میلرزیدم.شهریار سوار ماشین شد و محکم درو کوبید.اسلحه ای که دستش بود و پرت کرد تو داشبورد و ماشینو روشن کرد.هم از این حالتش وحشت داشتم و هم اینکه از کاراش کفری بودم. چند دقیقه ی اول راه تو سکوت سپری شد تا اینکه خودش شروع کرد و منم منتظر فرصت بودم تا منفجر بشم... شهریار_از کی تا حالا اینقدر ول و سر خود شدی که با پسر غریبه نصف شب میری بیرون؟ آرا_بازم میگم،به تو ربطی نداره. شهریار_بهت میگم به کی ربط داره. آرا_اینقدر واسه من بزرگتری نکن... شهریار_ساکت شو آرا آرا_تا الان ساکت موندم اینه وضع نکبت بارم؛عوض اینکه داداش خوش غیرتم بیاد دنبالم آقای شهریار جهانیار شده مراقب من. جلوی در یه خونه نگهداشت و از ماشین پیاده شد.به سمتم اومد و درو باز کرد. شهریار_پیاده شو کُپ کرده فقط نگاهش میکردم.ای که لال از دنیا بری آرا.این روانی چیزیش بشه دیگه آرا و غیر آرا نمیشناسه! شهریار_نمیشنوی مگه؟ کر شدی امشب؟ چسبیدم به صندلی و باز خیره خیره نگاهش کردم که با عصبانیت به بازوم چنگ زد و منو کشید بیرون.همونطوری که بازوم تو دستش بود کلید انداخت و در اون خونه رو باز کرد و وارد یه حیاط شدیم. آرا_منو کجا آوردی؟ حرفی نزد تا وارد محوطه خونه شدیم.لوستر بزرگی که وسط خونه خود نمایی میکرد و روشن کرد و بعد از اینکه درو پشت سرش بست منو هول داد وسط خونه.سویچ تو دستشو پرت کرد رو مبل و گفت:حالا حرف بزن.زبون باز کن دیگه،چرا ساکتی؟ آرا_تو چی فکر کردی راجب من؟ فکر کردی اگر منو بیاری تو این خراب شده ای که نمیدونم کجاست و تنها گیرم بیاری میگرخم و خفه خون میگیرم؟ تو سکوت بهم زل زد،لحن و نگاهش آروم گرفت و بهم گفت:از کی تا حالا اینقدر وقیح شدی؟ که شبونه میای تو اتاق من؟ که نیمه شب با کسی که هنوز نسبتی باهاش نداری میری بیرون؟ این عوضی چرا اینجوری فکر میکرد درباره من!؟من چجوری باید بهش بفهمونم که داره اشتباه میکنه؟ ای خدا... بازم بغض اومد سراغم اما دیگه گول دل ساده و احمقمو نخوردم.راست راست تو چشماش خیره شدم و با صدایی که میلرزید شروع کردم به گفتن هر چیزی که این مدت تو گلوم گیر کرده بود. آرا_دیگه نمیزارم بازیم بدی.دیگه نمیزارم هر چی از دهنت در میاد بهم بگی.البته تقصیر خودمه ولی دیگه بسه.آوازه غرور تو همیشه باید سر بلند بپیچه تو همه جا و آوازه غرور من سر شکسته... حالا که دهن باز کردم بزار بگم بدونی،تا قبل اینکه بیام تو اتاقت انتخاب جاوید از سر لجبازی بود ولی اون لحظه ای که فقط با یه زنگ زدن تو این ساعت از شب پاشد به هوای حال بد من اومد،یا وقتی که خواست بغلم کنه دیگه هیچ ترسی نداشتم یا... کلافه به صورتش دست کشید و زیر لب گفت:ساکت شو آرا. با اینکه اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن و گلوم از بغض درد میکرد،بازم ادامه دادم:ساکت نمیشم.حداقل یه امشبو دیگه ساکت نمی مونم.خسته شدم از خواستنت،از دوست داشتنت،از چشمات که کورن و جز خودت کسی رو نمیبینن،از اینکه فکر کنی فقط خودت غرور داری... شهریار_تموم کن آروم گرفتم اما بازم ادامه دادم:خیلی دلمو شکستی اما میخوام از این ببعد مال اون کسی باشم که منو میبینه،منو دوستم داره. شهریار_تو اون عوضی رو نمیشناسی. آرا_عوضی تویی نه اون.البته تو نگاهِ کثیف تو همه عوضین. یک دفعه داد زد:خفه شو... ته دلم خالی شد.انگار هیچ چیز روی این آدم اثر نداشت.به سمت در دویدم که دیدم در قفله.برگشتم سمتش و مثل خودش با صدای بلند گفتم:چرا درو قفل کردی؟ با توام...اصلا این خراب شده کجاست که منو آوردی؟! شهریار_این خراب شده خونه ی منه. چی؟ خونه ش؟ راست میگفت؟ نکنه باز دیوونه شدم یا اینکه توهم زدم؟ یا نکنه امشب یه خواب بود؟ خسته و بی حال برگشتم سمت درو پیشونیمو بهش تکیه دادم. آرا_درو باز کن،میخوام برم. شهریار_تو هیچ جایی نمیری تا من نخوام... برگشتم سمتش که مشغول روشن کردن شومینه بود. آرا_آره،همه عروسک دست توان.مخصوصا من که خودم خواستم عروسکت باشم.هوا تا یکی دو ساعت دیگه روشن میشه،بزار برم.اگر کیان و مامان بفهمن خونه نیستم... شهریار_اگر بفهمن با جاوید بودی یا اگر بفهمن با من بودی؟ از جاش بلند شد و به سمتم اومد.با نفرت نگاهش کردم که گفت:هوم؟ کدوم بدتر و سنگین تر برات تموم میشه؟ آرا_تو یه آشغالی که فکر میکنی همه مثل دوست دخترای خودتن.آره اصلا با جاوید بودن بهتر از با تو بودنه.اصلا من یه هر... با پشت دست کشید تو صورتم که خفه خون گرفتم.بهم نزدیک شد و انگشت اشاره شو جلوی صورتم تکون داد و برای خودش خط و نشون کشید:به چشمات قسم اگر یک باره دیگه اسم اون کفتارو بیاری بیچارت میکنم آرا. دیگه هیچی نگفتم.یعنی هیچی نداشتم که بخوام بگم.فقط با دستام صورتمو پوشوندم و به حال خودم گریه کردم.
  27. mohsennv

    خط کشی پارکینگ

    آموزش خط کشی پارکینگ بدون شک خط کشی پارکینک یکی از کارهایی است که می تواند برای شما آرامش زیادی را به وجود بیاورد در این قسمت قصد داریم تا توضیحاتی در مورد خط کشی پارکینگ برای شما قرار دهیم که اگر نیاز شد خود بتوانید این کار را انجام دهید. با این کار شما می توانید هم از پارک بد همسایه ها جلوگیری کنید و هم به زیباتر شدن پارکینگ خود کمک کنید. مرحله اول : پاکسازی محل خط کشی پارکینگ قبل از هر کاری شما باید محل های خط کشی را مشخص کنید استاندارد اصلی برای این کار به این صورت است که برای هر ماشین باید 3 متر عرض و 5 متر طول در نظر بگیرید اما چون تمامی خانه های ساخته شده در ایران و مخصوصا تهران از این فضا برای هر ماشین بهره مند نیستند باید فضای کمتری را برای ماشین ها در نظر بگیرید. به عنوان مثال می توانید کل پارکینگ را با متر اندازه گیری کنید و این اندازه را به تعداد ماشین هایی که قرار است در پارکینگ پارک کنند تقسیم کنید. اگر اندازه بدست آمده برای هر ماشین کمتر از 2.5 متر شد برای باز کردن درب ماشین به مشکل می خورید و به سختی باید از ماشین پیاده شوید. یک روش برای حل این مشکل این است که با صاحب ماشین کناری هماهنگ کنید که هر دو ماشین به یک سمت پارک نشوند یعنی یکی به صورت دنده عقب پارک کند و دیگری از جلو. بعد از مشخص شدن مکان هایی که قرار است آن مکان را رنگ کنید باید به صورت کامل آن مکان های مشخص شده را تمیز کنید یک جارو بردارید و کامل مکان های مشخص را تمیز کنید. بعد از این کار با استفاده از یک فرچه دسشویی و آب و محلول تمیز کننده مکان هایی که قرار است رنگ آمیزی کنید را کاملا تمیز کنید چراکه اگر این کار را نکنید بعد از مدتی رنگ پوسیده می شود. مرحله دوم : پرکردن محل خط کشی پارکینگ مکان هایی که قرار است خط کشی پارکینگ کنید با دقت و حوصله زیاد بررسی کنید و اگر شکاف یا سوراخی بر روی بتن می بینید را باید پرکنید. یک ماله بنایی را با سیمان پر کنید ابتدا سیمان را با آب مخلوط کنید و ماله را با سیمان پر کنید و در مکان هایی که شکاف و یا سوراخ وجود دارد سیمان را بریزید و با ماله کاملا آن را صاف و یکدست کنید. اطلاعات بیشتر در : خط کشی پارکینگ
  28. mohsennv

    تعمیر شیرآلات

    آموزش تعمیر شیرآلات اهرمی,تعویض مغزی شیر اهرمی با توجه به اینکه تقریبا همه ما در مواقعی با شیرآلات اهرمی و یا هر نوع شیرآلاتی که داریم به مشکل خورده ایم و ساعتها زمان برای تعمیر شیرآلات از دست داده ایم. بر آن شدیم که در این قسمت از سایت برای شما آموزش تعمیر شیرآلات اهرمی را قرار دادیم. به دلیل تماس های زیادی که برای تعمیر شیرآلات اهرمی و چگونگی تعویض مغزی شیر اهرمی از طرف کاربران سایت با ما صورت می گیرد در اینجا آموزش مربوط به این مشکل را آماده کردیم. به دلیل اینکه شیرآلات اهرمی نسبت به شیرآلات معمولی پیچیدگی نسبتا بیشتری دارند به شما توصیه می کنیم که این آموزش را با دقت مطالعه کنید. و اگر حوصله خواندن مطلب را ندارید ویدئو آموزشی تعمیر شیر اهرمی را برای شما که دقیقا مطابق با این صفحه می باشد را نیز قرار داده ایم. اگر شیرآلات اهرمی شما در اطراف اهرم نشتی آب دارند این آموزش که در این قسمت برای شما آماده کرده ایم می تواند به شما بسیار کمک کند. البته این نکته را در نظر داشته باشید که این آموزش برای تعمیر شیرآلات اهرمی با یک اهرم کنترل می باشند و ممکن است انواع دیگر شیرآلات متفاوت باشند. با مطالعه دقیق این آموزش و یادگیری کامل آن شما می توانید کار تعمیر شیرآلات اهرمی ( تعویض مغزی ) خانه خود را در کمتر از 1۰ دقیقه کامل انجام دهید. برای تعمیر شیرآلات اهرمی ( تعویض مغزی ) شما به وسایل زیر نیاز خواهید داشت و قبل از شروع وسایل را تهیه کنید. آچار فرانسه پیچ گوشتی تیغه ای صاف دم باریک پیچ گوشتی شش سو مغزی شیر اهرمی جدید بعد از اینکه به صورت کامل وسایل مورد نیاز تعمیر شیرآلات اهرمی را آماده و تهیه کردید اولین کاری که باید انجام دهید قطع کردن آب و یا بستن شیر فلکه آب می باشد. توجه داشته باشید که هم شیر فلکه آب سرد و هم شیر فلکه آب گرم را به صورت کامل ببندید تا وقتی که شیر را باز می کنید آب بسته باشد. شیر فلکه برای قطع کردن آب در بسیاری از خانه ها زیر سینک طرفشویی می باشد. لینک پیشنهادی نوین خانه : آموزش نصب سینک ظرفشویی روکار توکار اگر اهرم شیرآلات اهرمی را مشاهده کرده باشید در قسمت پشت اهرم یک دکمه وجود دارد که بر روی پیچ پشت اهرم قرار داده اند. اطلاعات بیشتر و ادامه مطلب در : تعمیر شیرآلات اهرمی
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×