رفتن به مطلب
Added by Amir

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. دیروز
  3. هفته گذشته
  4. forward98

    آشنایی با درب های ضد سرقت

    خرید سیلندر قفل فروش دستگیره درب فروش انواع قفل
  5. forward98

    خرید قفل و دستگیره درب

    دستگیره دربسعی ما در این است که تنوع دستگیره درب ( دستگیره در) را روز به روز افزایش داده و پک های کامل را به صورت تکی و عمده در رنگ های مختلف (زیتونی ، طلایی ، دودی ) در اختیار شما دوستان قرار دهیم . موارد استفاده دستگیره ها برای سرویس های بهداشتی ، اتاق کودک ، دستگیره درب اتاق ، درب های چوبی ، درب های آپارتمان می باشد. هر کدام از دستگیره های درب محصولات جانبی دارد که شما با انتخاب و خرید هر دستگیره میتوانید سیلندر درب و مغزی و رویه داخلی را همراه با دستگیره سفارش دهید. در یک ساختمان درب ها از جنس چوب، MDF یا هر متریال دیگری که داشته باشند جهت کاربردی شدن نیاز به دستگیره درب دارند. عوامل بسیاری از جمله: قیمت، طراحی، جنس و سهولت نظافت مواردی هستند که در هنگام خرید دستگیره درب در انتخاب ما تأثیر گذار خواهند بود. با توجه به کاربرد و جنس درب می توان از گروه های موجود که شامل دستگیره های سنتی، لوکس، روزرت، دیجیتال و درب آهنین می شوند یکی را انتخاب کرد. این دستگیره ها محصول شرکت های مختلفی از جمله کلون، فوروارد و ریوارد هستند. انواع دستگیره درب دستگیره درب ها در طرح ها و کاربردها مختلف طراحی و تولید میشوند. با توجه به نوع کاربرد دستگیره درب به چند گروه تقسیم میشود.شامل: دستگیره درب اتاقی دستگیره درب حیاط دستگیره درب ورودی آپارتمان دستگیره درب سرویس بهداشتی قفل درب حیاط برای هر فردی حفظ امنیت ساختمان چه مسکونی و چه اداری بسیار مهم و حیاتی است.مهم ترین اقدام مورد نیاز برای ایجاد و حفظ این امنیت از اولین درب ورودی هر ساختمانی شروع میشود.از آنجا که در گذشته به درب های ورودی هر ساختمانی درب حیاطی گفته میشد قفل های مخصوص آن ها نیز قفل درب حیاط نام گرفت.تا حدود 2 دهه پیش قفل هایی که برای این درب ها استفاده میشد قفل های معمولی بود توسط زنجیر به آیفون وصل میشد و معایب بسیار داشتند همچون عدم امنیت کافی.با پیشرفت فوق العاده علم در دهه اخیر قفل هایی طراحی و ساخته شدند که امکانات بسیار کاربردی در اختیار انسان قرار دادند.این قفل درب حیاط جدید به قفل برقی معروف شدند چرا که اساس کار آن ها برق 12 ولت است.مهم ترین ویژگی قفل های برقی امنیت بسیار بالای آن ها بود که با ضربه،فشار یا حتی شیوه هایی مثل استفاده از کارت ویزیت قابل باز شدن نیستند.با این وجود قفل های معمولی محبوبیت و کاربرد خود را حفظ کردند و به همین دلیل نوعی دیگر از آن ها ساخته شد که دارای کلیدهای کامپیوتری اند و از امنیت بیشتری برخوردارند.قفل های برقی نیز دارای مدل های متفاوتی بوده که داشتن یا نداشتن بعضی ویژگی ها علت تفاوت بین آنهاست.مثلا قفل درب حیاط برقی کلید ساده،قفل برقی کلید کامپیوتری،قفل برقی هوشمند که خود دارای ریموت و تگ و مدیرکارت بوده و کارآیی بالایی دارند.این قفل ها برای اتصال به آیفون نیازی به زنجیر ندارند،دارای کلید و سیلندرهایی از آلیاژ برنج بوده و از لحاظ کیفیت،امنیت و کارآیی خیال هر فردی را از بابت امنیت ساختمان خود راحت میکند. برای خرید قفل آپارتمانی بصورت عمده و تکی با قیمت مناسب تنها کافی است با ما تماس بگیرید. انواع قفل آپارتمانی قفل های مکانیکی قفل هوشمند و و دیجیتال https://yaraghabzar.com/
  6. forward98

    درب ضد سرقت و دکوراسیون شیک

    قفل هوشمند استخری خرید دستگیره درب قفل هوشمند استخری خرید دستگیره درب قفل هوشمند استخری خرید دستگیره درب
  7. Reyhaneh.kh

    الان دلت برای کی تنگ شده ؟

    برای سبد سبزیجات مهسا... گیلاس... سروناز... برای کیمیا... و خیلیای دیگه... اسم یادم نیست[email protected]@ دوست داشتنی بودین همه تون!^^
  8. Reyhaneh.kh

    اعتراف نامه

    اعتراف می کنم پیامای سالای قبلم رو که اینجا می خونم از این همه بچگی اون سال هام خنده ام می گیره: ) اعتراف می کنم اگر می تونستم، تموم پیامام و پاک می کردم... و در نهایت اعتراف می کنم اینجا دوست داشتنی ترین مخروبه ایه که تا به حال دیدم اعتراف می کنم پیامای سالای قبلم رو که اینجا می خونم از این همه بچگی اون سال هام خنده ام می گیره: ) اعتراف می کنم اگر می تونستم، تموم پیامام و پاک می کردم... و در نهایت اعتراف می کنم اینجا دوست داشتنی ترین مخروبه ایه که تا به حال دیدم
  9. سلام

    خانم خسروی لطفا یه پیام به ایمیل من بدید

    کار واجب دارم...

    [email protected]

  10. عجیبه که اینجا تقریبا همه چیش متروکه شده ولی بازم بوی خونه می ده برای من :)

    نمی تونم امضام رو عوض کنم... نمی تونم پیامام رو چک کنم...

    ارسال پست و چتروم خرابه...

    بازم دوسش دارم اینجا رو!

    چه خاطراتی دارم اینجا...:)

  11. Reyhaneh.kh

    نودهشتیای پارسال

    یعنی جدی 4 سال از اومدنم گذشته؟!! نه باباا؟؟:))))) یعنی جدی 4 سال از اومدنم گذشته؟!! نه باباا؟؟:)))))
  12. Reyhaneh.kh

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    آرزو هاش براش خاطره شن آرزو هاش براش خاطره شن آرزو هاش براش خاطره شن
  13. اون رمانی که داشتی می نوشتی اش...

    حالا می دونم ایده اش از کجا اومده :)

    می دونم مترجم اون رمان اصلی کی بوده...

    کلی باهاش از شاهکارت حرف می زنم...

    و خیلی غمگینه که خودت نیستی... خیلی!: )

  14. Hadiseh

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    بهترین زمستون عمرش توراه باشه
  15. madhkhlfzadh7

    الان دلت برای کی تنگ شده ؟

    فقط و فقط مدیر اینجا! به شدت به ایشون علاقه دارم چراکه مدیر باشخصیت و مودبی هستن!
  16. madhkhlfzadh7

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    به آرزوهاش برسه!
  17. AGH

    نودهشتیای پارسال

    اوایل تابستون سال 1395
  18. جدیدا
  19. سلام آقا امیر خوب هستید؟

    من همکار بخش فرهنگ و هنرم میدونم دیگه انجمن روال قبلیشو نداره ضمن اینکه ازتون میخوایم یه تحولی توی انجمن ایجاد بکنید میخواستم بپرسم چرا من وقتی وارد بخش خودم میشم هیچ اختیاری برای حذف و اضافه یا مرتب کردن بخش ندارم؟ هیچ فرقی با کاربر عادی انجمن ندارم!!!:shakinghead:

  20. drpakdel

    همین الان دای چیکار میکنی؟

    دنبال کتاب یا مقاله تو حوزه زیبایی هستم که مثلا در مورد تزریق ژل لب و تزریق بوتاکس و کاشت مو و کاشت ابرو طبیعی و کاشت ریش و لیزر موهای زائد و میکرونیدلینگ و مزوتراپی و رژیم لاغری و کلا از این قبیل مقاله ها میگردم اگر کسی میشناسه معرفی کنه . مرسی
  21. drpakdel

    آنسوی در|Aylin.exo

    عالی بود مرسی
  22. Hadiseh

    نودهشتیای پارسال

    از خرداد 96 اینجام اون زمان جای سوزن انداختن نبود ولی الان...
  23. Hadiseh

    مشاعره با اسم رمان

    یلدای امسال
  24. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_101 "کریستین" گوشم به حرفای سرزنشگرانه ی مایک بود که میخواست هرچه سریع تر برگردم به وریتاس اما دلمم نمیخواست سرمو بلند کنم تا نگاش کنمو خودمو سرگرم نشون میدادم و دوست داشتم هرچی سریع تر این ویدیو کال قطع بشه. مایک_ آلفا میخواد برگردی کریستین اون معتقده تو داری خودتو به کشتن میدی! پوزخندی زدمو همون طور که جلوی آینه دست به موهام میکشیدم جواب دادم: _ چطور شده داره وانمود میکنه براش اهمیت داره این موضوع؟ مایک+ همه میدونن آلفا تورو... پریدم وسط حرفشو نیم نگاهی به چهره ی درهمش توی گوشی که روی میز بود انداختمو گفتم: _ دست راست خودش توی قتل عام میدونه! مایک+ چت شده کریستین؟رفتی نیویورک انگار تغییر کردی . _ فقط باور کردم چه من بیام وریتاس چه نه قراره بمیرم! مایک+مشکل تورو میشه حل کرد. _ نه الان که به چشم یه خائن توی وریتاس دیده شدم. من به یه گرگینه فرصت زنده بودن دادم! مایک+آلفا میدونه جنیفر باهات چیکار کرده و اینجا تمام کسایی که باهاش دست به یکی کرده بودن اعدام شدن! میدونن مجبور بودی بخاطر خودت...الان فقط کافیه خودت و اون دختر رو بیاری اینجا تا پیوند رو از بین ببریم. خنده ی تمسخر آمیزی سردادم و گفتم: _ مایکی فکر میکنی من احمقم؟ آلفا بهت گفته منو بکشونی اونجا که بخاطر مرگ اسکار محاکمه بشم؟من خوب قوانین رو میدونم بیخیال شو پسر مایک+تو نباید تقاص پس بدی ؛ اون گرگینه تقاص پس میده. _ اون چیزی راجب این قوانین مسخره نمیدونه ؛ درواقع هنوز توی خیال خام قهرمان بودنه! اسکار اولین کسی بود که کشته... مایک+ تو که دلت براش نمیسوزه؟یه جور رفتار میکنی انگار برات مهمه چی به سرش میاد. گوشی رو از روی میز برداشتمو در حالی که از اتاق بیرون میرفتم گفتم: _مهم نیست... مایک+ پس نذار وقت تلف بشه! نفس عمیقی کشیدمو سرمو تکون دادمو جواب دادم: _به حرفات میشه فکر کرد؛ به آلفا بگو اون فانوس قرار نیست از خون من خاموش بشه! نه فعلا... مایک+مطمئنا خوشحال میشه از این وعده ای که دادی! _پس بیشتر از این توی رسوندن پیغام تعلل نکن مایک؛ تا بعد. و بدون معطلی تماس رو قطع کردمو گوشی رو انداختم روی کاناپه و خودم رفتم سر میز نوشیدنیم و مشغول شدم... ...
  25. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_100 "آیریس" محکم بود و این تمام چیزیه که میتونم در وصفش بگم...نمیتونم ادعایی بکنم در مورد اینکه این واکنش کریستین قابل پیش بینی یا حتی غیرقابل باور باشه!در واقع من بازم جا خوردم از اینکه کریستین داشت با تمام وجودش مقاومت میکرد که خم به ابرو نیاره اما من بازم میتونستم بفهمم چه حسی درمورد مرگ هم نوع و دوستش داره ... ضمن اینکه شاید خودشم میدونست که اون دختر یه عاشق تمام عیار براشه... نمیدونم باید برم نزدیکش و ازش بخوام منو ببخشه یا نه اما گوشه ای از ذهنم مدام فریاد میزد که این اتفاق تقصیر من نبودش...بعد اون روز که توی حالت شوک و سردرگمی همراه رولند رفتم خونشون مدام در تلاشم که یادم بره چه اتفاقی افتاد اما حالا اومده بودم اینجا توی جنگلی که به خونه کریستین ختم میشد و از بین درختا شاهد این بودم که کریستین داره جسد اون دختر رو توی آتیش میسوزونه و به تماشای شعله های آتیش ایستاده... به شکل احمقانه ای فکر میکردم منم باید اونجا باشم اما چطور؟ میتونستم باور کنم کریستین نخواد خودمو هم توی اون آتیش بسوزونه؟با این حال پاهام دست خودم نبودن و داشتن نزدیک و نزدیک تر میشدن...یعنی اینقدر برام مهم بود دلداری بدمش یا بیشتر عذاب وجدان کشتن یه نفرو داشتم؟باورم نمیشه حالا یه قاتل باشم اونم قاتل یه خون آشام که عاشق کریستین بوده...البته که عاشق اون بودن آسون ترین کاریه که از کسی که میشناستش برمیاد! آروم آروم درحالی که تلاش میکردم کمترین صدارو ایجاد کنم از نرده های دروازه خونه رد شدمو قدم به قدم به اون حجم عظیم آتیش نزدیک تر شدم ؛ تا جایی که توی چهار پنج قدمی کریستین پشت سرش وایسادم. شک نداشتم که از وقتی لابه لای درختا بودم متوجه حضورم شده اما نه اون واکنشی نشون میداد نه زبون من به حرف میچرخید. تنها صدایی که به گوش میرسید سوختن چوب تابوت توی آتیش و قار قار کردن کلاغ هایی بود که هرازگاهی از بالای سرمون پرواز میکردن و توی سکوت جنگل گم میشدن...نگاهم به دست های مشت شده ی کریستین خیره بود؛چقدر دلم میخواست چشمامو باز کنمو بفهمم از خواب پریدم...من آدمی نبودم که با کشتن کسی راحت کنار بیام هرچند که برای دفاع از خودم و صدالبته هم راستای ماهیت اصلیم بود؛ یه گرگینه ی نیمه انسان... _ حالت خوبه؟ این صدای گرفته و آروم کریستین بود؛اونقدر آروم که حتی شک داشتم شنیده باشم و از اون تعجب انگیز تر این بود که اون حال منو پرسیده بود!واقعا براش اهمیت داشت که حال من چطور باشه؟ اونم وقتی جنازه دوستش داشت جلو چشمش میسوخت و من دلیل اصلیش بودم؟ _اینقدر جواب این سوال فکر کردن داشت؟ با شنیدن دوباره صداش از حالت متعجبم در اومدمو خودمو جمع و جور کردمو گفتم: + نه ! یعنی آره حالم خوبه... با اینکه پشت سرش بودم اما متوجه شدم که در جواب من سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت. حس میکردم حالا وقتشه که حرفی بزنم ؛نمیدونستم چه حرفی اما حداقلش این بود یه چیزی میگفتم. نزدیک تر رفتمو دقیقا کنارش وایسادم.دلم میخواست نگاش کنم اما ترجیح دادم مثل خودش خیره به شعله های داغ آتیش باشم.نفس عمیقی کشیدمو با لحن نامطمئنی صداش کردم: + کریستین؟ _ هوم؟ + من خب راستش...میدونی واقعا متاسفم کــ... پرید وسط حرفمو گفت: _ متاسف برای چی؟ سرمو چرخوندمو نگاهش کردم؛درست با چشمای گرد شده از تعجبم!یعنی اون واقعا میخواست وانمود بکنه که مرگ دوستش به من هیچ ربطی نداره؟حقیقتا انتظار اینو داشتم که بخواد منو محاکمه کنه! آروم لب زدم: + نمیخواستم اینکارو بکنم با لحن محکم و به خود مطمئنی در ادامه حرفم گفت: _ و منم میدونم نمیخواستی. روشو برگردوند به سمت منو مغرور تر از همیشه از بالا نگاهی بهم انداخت و بالحنی که عجیب به دل مینشست ادامه داد: _ اومدی اینجا با اینکه میدونستی ممکنه من تورو مقصر مرگ اسکار بدونم... دستشو توی جیب شلوار جین مشکیش فرو برد و با حالت غم انگیزی به شعله های آتیش که هر لحظه کمتر و کمتر میشدن نگاهی انداخت و گفت: _ اون قبل از اینم یکبار برای حماقت های خودش مرده بود... دوباره نگاهشو به من دوخت و لب زد: _تورو مقصر نمیدونم با اینکه حالا اون دیگه از پیش ما رفته و من دیگه نمیتونم برگردم به وریتاس... اخمامو توی هم کردمو بی معطلی پرسیدم: + چرا نتونی برگردی؟ کریستین _ فکر میکنی وقتی برگردم ازم چی بپرسن؟ همین الانشم اونا میدونن اسکار رو تو کشتی و من دلیل اصلیشم. با لحن سردرگمی انگار که میخواستم صورت مسئله رو پاک کنم گفتم: + اما تو اونجا نبودی خب..خب..اون خودش اومده بود سراغ من تو که نمیدونستی میخواد چیکار بکنه میدونستی؟ تک ابرویی بالا انداخت و جواب داد: _ من اونجا نبودم ولی من قانون رو شکستمو با یه دشمن راه اومدم. خوشم نیومد که منو دشمن خطاب کرده بود بخاطر همین ناخودآگاه اخمام توی هم رفت و یجورایی بهم برخورد.سرد و خشک جواب دادم: + اونا راجب طلسم پیوند هم حتما باید فهمیده باشن ؛ لزومی نمیبینم خودمو مقصر بدونم که تورو از خونه اصلیت طرد کردن کریستین _ خونه اصلی من جاییه که به دنیا اومدم؛با اینکه مردم اینجا منو از خونه ی خودم فراری دادن اما من فراموش نمیکنم متعلق به کجام... + تو یه خون آشامی و وقتی عضو وریتاس شدی یعنی متعلق به اونجایی؛بهتره هرچی زودتر برگردی به جایی که این همه سال بودی و نذاری دیگه از این اتفاقات پیش بیاد. و به خاکستر تابوت سوخته ای که کنارمون بود اشاره کردم.یه قدم نزدیکم شد و پوزخند زنان رسید: _ و اون وقت باید با پیوندی که بینمونه راحت کنار بیام نه؟ شونه هامو بالا انداختمو یه قدم عقب تر رفتمو گفتم: + من به رولند گــ... پرید بین حرفمو با نفرت گفت: _ وقتی اسم اونی میاری حالمو به هم میزنی! از اولشم نباید به اون چیزی میگفتی که اون روز توی کلیسا بخوام تورو ببینم . با حالت عصبی گفتم: + قرار نبود اونجا اون اتفاق بیفته! جوری چشماشو درشت و کرد و چهره شو توی هم برد که انگار حرف غیرقابل باوری شنیده باشه؛بدون هیچ مکثی جواب داد: _ فقط یه اتفاق بوده فکر نمیکنم باید برداشت دیگه ای بکنی! پوزخندی زدمو با لحن مسخره ای گفتم: + دیگه اینو باید همه بدونیم که کریستین پرووا هردختری که سر راهشه رو میبوسه و میگه اتفاقه! چشماشو ریز کرد و مرموزانه پرسید: _ فکر میکنی فرقی با دخترایی که نتونستن مقاومت کنن جلوم داشتی؟ نع! تو خودتم ناراضی نبودی! از این همه پررویی و وقاحتش حیرت زده بودم.اون داشت منو هم متهم و شریک جرم خودش میکرد.تمام عزممو جذب کردم که بنشونمش سرجاش اما اون پیش دستی کرد و تحقیرآمیز گفت: _ بس کن آیریس شک دارم با اون پسره سر همچین موضوعی بحثی داشته باشی؛ برای تو که اونقدراهم بد نیست یه لحظه بهتر از رولند گیرت اومد که ببوسیش! دستامو مشت کردمو با حرص گفتم: + من و اون فقط دوستیم ! رولند مثل تو عوضی نیست کریستین _ ا جدی؟ اون روز اول که عین یه دوست پسر عاشق پیشه دور و برت میچرخید! عصبی گفتم: + به تو هیچ ربطی نداره اینبار با چشمای برزخیش سرشو خم کرد و روبه روم قرارگرفت و با صدای عصبیش گفت: _ به من هیچ ربطی نداره چجوری به اون پسره احمق سرویس میدی اما مربوطه که چجوری ازت خلاص بشم! هلش دادم عقب و گفتم: + چشاتو باز کن من اون دختره نیستم که هرجور دلت میخواد حرف میزنی. پوزخندی زد و جواب داد: _ پس اینجا چه غلطی میکنی؟ +من..من فقط اومدم چون فکر میکردم برای مرگ دوستت متاسف باشی و بخوای حرف بزنی با کسی فکر نمیکردم اصلا واست اهمیتی نداشته باشه هیچی! تو فقط خودت برای خودت مهمی هیچوقت اهمیت نمیدی دور و برت داره چه اتفاقی میفته... دندون قروچه ای کرد و با نفرت گفت: _من برای هیچ کس توی دنیا به جز خودم متاسف نبودم و قرار هم نیست بعد اینم باشم! میدونی چرا؟ دستشو بلند کرد و به خاکسترهای تلنبار شده اشاره کرد و با فریاد ادامه داد: _ وقتی من نفس آخرمو کشیدم کسی برای من متاسف نشد هیــــچکس! صداش اونقدر بلند بود که توی سکوت جنگل اکو شد و بعد از اون صدای بال زدن پرنده هایی که توی جنگل بودن و بخاطر صدا به آسمون پرواز کردن به گوشم رسید. با صدای تحلیل رفته ای اسمشو زمزمه کردم که سرشو به طرفین تکون داد و با صدای آروم تری که بازم توش رگه های نفرت حس میشد گفت: _ هربار که ادای آدمای خوبیو که فکر مردمن درمیاری بیشتر برام سوال میشه که تا کی میخوای به این نقش احمقانه ات ادامه بدی؟ تا کی میخوای خودتو بزنی به خواب که نفهمی تو با اون آدما فرق داری تو یه آدم معمولی نیستی نمیتونی خوب باشی؟ تو ذاتا یه قاتلی و حالا که اولین نفرو توی زندگیت کشتی دیگه نمیتونی از ماهیتت فرار کنی نمیتونی خوب باشی چون از این به بعد تو دیگه اصلا انسان نیستی فقط چهره ی آدمارو داری همین! ناباورانه پرسیدم: +چی داری میگی... پوزخندی زد و گفت: _ منم دلم میخواست خوب باشم منم حق خودم میدونستم که لایق یه زندگی آروم باشم...درست از زمانی که به دنیا اومدم تا زمانی که تبدیل به این چیزی که هستم بشم مثل تو یه احمق بودم فکر میکردم هنوز راه خوب بودن برای من بازه؛ توی این حماقت اونقدر پیشرفت داشتم که خودمو بازیچه دست یه عجوزه لعنتی کنمو زندگیمو بفروشم اما حالا تو داری چی میبینی از من؟ سال های ساله که از اون روز اولی که دستم به خون آغشته شد میگذره ؛ همون روزی که من به خودم اومدمو دیدم نمیتونم خوب باشم ! شمرده شمرده ادامه داد: _ به عنوان یه نفرین شده ، طرد شده ،قاتل و مهم تر از همه یه خون آشام نمیتونم خوب باشم ؛ نمیتونم قهرمان این مردم باشم و تو...به عنوان یه گرگینه هم راهت مثل منه...ما شکارچی هستیم نه شکار! سرمو تکون دادمو درحالی که میخواستم بهش بفهمونم که باهاش مخالفم جواب دادم: + آدمای بی گناه نباید تقاص اینو پس بدن... با تمسخر چشم به نقطه ی نامعلومی از آسمون دوخت و پوزخندی زد و سرشو تکون داد و بعد از اون دوباره بهم نگاه کرد و گفت: _ هیچ آدمی بی گناه نیست! + چرا؟ چون کینه به دل داری همه رو گناهکار میبینی؟ حق با توعه تو نمیتونی خوب باشی اما نه به عنوان یه نفرین شده ، طرد شده یا یه خون آشام...به عنوان صاحب یه قلب سیاه پر کینه و نفرت نمیتونی خوب باشی همین. مکثی کردمو با حالت مبهمی ادامه دادم: + فقط نمیفهمم چرا با این همه نفرت و کینه اون بچه ی انسان رو آوردی پیش خودت کریستین! لب باز کرد که چیزی بگه اما نمیدونم چی باعث شد که منصرف شد و سکوت کرد.درحالی که خم میشد و از روی زمین بیلی که لابه لای برفا مدفون شده بود برمیداشت گفت: _ بیشتر حواست رو به خودت جمع کن ؛ دیگه نیمه گرگینه نیستی. و بدون اینکه منتظر جوابی از سمت من باشه شروع کرد به کندن زمین . روی پام نشستمو بهش خیره شدم؛دلیل اینکه اونجارو ترک نکردم نمیدونم اما میدونستم تمام فکرم معطوف حرفایی بود که زد.اونم میخواسته خوب باشه؟ پس چرا هیچ اثری از این خواستن رو نمیبینم؟ شایدم باید عمیق تر بهش نگاه میکردم تا ببینم اون اونقدراهم که خودشو بی رحم و ترسناک نشون میده نیست... ...
  26. سلام عزیزم چطوری؟ امیدوارم روزگار به کامت باشه همکارجونی :winking:

    نگاه کردم از بچه های گروه فرهنگ و هنر تو آخرین بازدیدت نزدیک تره به امروز :heartshape2:

    یه خواهشی دارم گلم من رفتم تو بخش فرهنگ و هنر دیدم نمیتونم هیچ مطلبی رو توی لیست نه ویرایش کنم نه علامت دار کنم انگار اصلا مدیر اونجا نیستم ! :heartbreaking:

    میخواستم ببینی توام شرایط منو داری یا فقط مشکل منه :hanghead:

  27. Hadiseh

    " فالنامه نود هشتیــــــا "

    فال حافظ ( غزل شماره 70 ) سه شنبه 20 آبان 1399
  28. Hadiseh

    همین الان دای چیکار میکنی؟

    دارم از قرنطینه منحوس کرونایی نهایت تنفر ( نمیشه گفت لذت ) رو میبرم
  29. Hadiseh

    خنده دارترین اتفاقی که تاحالا براتون افتاده؟

    یه بار وضو گرفتم نماز بخونم داشتم اذان میگفتم که گوشیم زنگ خورد خالم بودش اومدم جواب بدم گفتم الله اکبر هیچی دیگه از ضایع شدن زیاد هول شدم گوشی رو قطع کردم تا مدت ها سوژه خالم اینا بودم
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×