رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. امروز
  2. Mahdiyh

    سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh

    #پارت 27 گذاشتمش روتخت.خیلی طول نکشید که پرستار بادکتربیاد. دکتر_مشکلش چیه؟ دکتر _سرش شکسته؟ دکتر _کی این اتفاق افتاده _2روزپیش باتعجب _دوروزه این اتفاق افتاده بعدشماالان اوردینش؟فک نمی کنین یکم زودبوده؟ -دکترسرش رودیده وبخیه شم زده،فقط فک کنم الان ضعف کرده باشه چون ازحال رفت. دکترسری تکون دادباندروی ازروی سرش برداشت ونگاهی به زخمش کرد _خیلی خوب ولی به هرحال باید یه اسکن ازسرش بگیریم.فشارشم گرفت _درسته فشارش خیلی پایینه.روبه پرستارکرد یه سرم براش تزریق کنیدبعدشم ببرازسرش اسکن بگیرجوابش که اماده شدسریع خبرم کن وازاتاق خارج شد . منم ازاتاق بیرون اومدم ورفتم توحیاط بیمارستان ورویه صندلی نشستم. گوشیم توجیبم لرزید،ازتوجیبم درش اوردم برام اس ام اس اومده بود ازطرف مسعود بود جاسوسم تودم ودستگاه بابام؛ فرستاده بود_قرارشون فرداساعت 4صبح توکارخونه ی متروکه ساوه .خیلی خوبه ازباباشنیده بودم که این کاربراش خیلی سودداره ولی به جای سودقراره ازطرف من ضررببینه اگه این کارخراب بشه خیلی براش بدمیشه البته هربلایی که سرش بیادحقشه بایدتقاص کارهایی که بامن ومامانم کرده رودونه دونه پس بده این تازه شروع کارمنه جمشید خان . باصدای زنگ گوشیم به خودم اومدم احسان بود جواب دادم _چته؟ _الو...آرمان تو کجایی؟ _بیرونم...چطور؟ _چیزه...سایه تواتاقش نیس؟نکنه فرارکرده؟حرفامون روشنیده بود وطفلکی ازحرفای ساشا حسابی ترسیده بود اره،حتمافرارکرده.!به جای اینکه جواب نگرانیش رو بدم عصبانی شدم ازاینکه اون موقع شب تواتاق سایه چه غلطی می کرده _تونصفه شبی تواتاق سایه چه غلطی می کردی _اخه الان وقت این حرفاس؟علی زنگ زد بیدارم کردگفت یه سربهش بزنم ببینم حالش بدنشده باشه. این دختره چقدمهم شده بود که علی بایدوسط کارش زنگ میزدوازحال اون باخبرمیشد _سایه بامنه. _چی باتو؟؟!کجایی؟ _بیمارستان _اونجاچیکارمی کنی؟مثل آدم بگو دیگه بایدباانبرازدهنت حرف بکشم _سایه حالش بدشد منم آوردمش بیمارستان _باز چه بلایی سردختره آوردی؟ -چی میگی تو؟من کاری باش نکردم خودش غش کرد _اوکی کدوم بیمارستانید؟رفتی بیمارستان علی؟ _نه بیمارستان...._باشه باشه اومدم _کجااا...نمی خواد حالش خوبه یه سرم براش زدن تموم شه میارمش خونه _باشه پس حسابی حواست بهش باشه _منتظر بودم توبگی بهم کاری نداری؟ _نه خدافظ _خدافظ ازجام بلندشدم رفتم داخل دکترداشت ازاتاق سایه می یومدبیرون به طرفش رفتم بادیدن من سرجاش ایستاد _آقای دکترحالش چطوره _خوبه الحمدا.. توعکسایی که ازسرشم گرفتن چیزه نگران کننده ای نیست.همونطور که گفتین یه افت فشاربوده یکم استراحت کنه می تونیدببریدش فقط یکم ضعیفه که بایدتقویت بشه .سری تکون دادم _باشه حتما دکترخدافظی کردو رفت منم رفتم صندوق وکارای ترخیصش رو انجام دادم وبرگشتم اتاق سایه.
  3. دیروز
  4. BeNNeT

    دختر خون آشام | BeNNeT

    من و مادرم خیلی شبیه هم نیستیم؛ او خشن است؛ موهای قرمز فرفری، کک و مک و چشمان میشی. مادرم می گوید من شبیه پدرم هستم؛ چند عکسی که از او دیده ام ثابت می کند که حق با اوست. موهای سیاه، پوست رنگ پریده، چهره ای جن زده و چشمان سبز تقریبا شبیه من هستند. ممکن است نگاهم را از پدرم ارث برده باشم اما عزم و پافشاری را از مادرم گرفته ام. لنگان لنگان به طرف آشپزخانه می رود تا صبحانه را سرو کند. در برابر خواسته های من برای کمک مقاومت می کند؛ اصرار می کنم تا بنشیند؛ می دانم درد دارد؛ در حال خوردن می بینم که حالت رنگ پریده و خسته چشمانش دور می شوند. در طول سال ها بدتر و تأثیر قرص ها کمتر و کمتر شده اند؛ با این وجود او اجازه کمک نخواهد داد؛ مادر من چیزی جز یک موجود مغرور و شدیدا مستقل نیست. پشت میز پلاستیکی دونفره آشپزخانه مان که دیوارهایش با دیواره ای زرد رنگ پوشیده شده و با نقاشی های ارزان قیمت از میوه و گل تزیین شده است می نشینم؛ با اینکه آشپزخانه مان کوچک و قدیمی است اما آن را خیلی دوست دارم؛ فضای شادی دارد و همیشه بوی دارچین و عسل می دهد. وقتی مادرم سرش را بالا می آورد نیشش باز می شود:« چه ساعتی کلاس داری؟» از دروغ گفتن به او متنفرم؛ اما امروز روز گفتن حقیقت نیست و می گویم:« امروز جمعه است؛ هیچ کلاسی، فقط کار.» چشمانش برق می زند:« اوه! ممکن است امروز بتوانی مرخصی بگیری؟ ما می توانیم پیاده روی کنیم یا شاید به موزه بریم؟ می خواهم بگویم بله، واقعا، اما نمی توانم پول امروز را از دست بدهم؛ نه زمانی که می دانم اجاره عقب افتاده است و ما اخطار های تخلیه را دریافت می کنیم. اما نمی توانم این را بگویم؛ او سخت کار می کند تا ما را تأمین کند و اگر فکر کند من نگران هستم، قلبش می شکند. در عوض شانه ام را بالا می اندازم و سعی می کنم عادی رفتار کنم:« این اواخر نتوانستم کسی را پیدا کنم که این کار را برایم انجام دهد؛ اما چطور است بعد از شیفتم غذا بخوریم؟ درمان من! می توانم نا امیدی را در چهره اش ببینم. اما با لبخند مخفی اش می کند:« باید جالب باشه؛ اما من دارم هزینه می کنم؛ حرف نباشه؛ تو فقط یکبار هجده ساله می شوی. -معامله! بشقاب را به سینک ظرفشویی بردم و آن را شستم. سپس گونه اش را بوسیدم و به طبقه بالا رفتم:« صبح می بینمت.» می گوید:« دوست ندارم در این شیفت دیر کار کنی؛ آری! افراد عجیب آنجا رفت و آمد دارند؛ امن نیست.» مکث می کنم و از بالای شانه ام نگاهش می کنم:« شری همراه منه؛ نگران نباش؛ خوبم.» اما کلمات او ستون فقراتم را می لرزاند. اگر می دانستم آن روز چگونه پیشرفت خواهد کرد، می ماندم
  5. BeNNeT

    دختر خون آشام | BeNNeT

    هشدار! این اثر تخیلیست؛ اسامی، شخصیت ها، مکان ها و حوادث محصول تخیل نویسنده هستند. برای هر کس که داشتن خونریزی دارد؛ شاهزادگان جهنمی برای شما می آیند. آماده اید؟ فصل اول: روکسی! ما واحه در صحرا، بندرگاه امن برای طوفان هستیم؛ جایی که هرکس مورد استقبال قرار می گیرد؛ تا زمانی که به سمت سرورها حرکت نکند. ــــ آریانا اسپرو باران مانند آبشار در بیرون پنجره طبقه دوم می بارد؛ زانوهایم را در آغوش می گیرم و و سرم را بر شیشه خنک فشار می دهم. مادرم در طبقه پایین در حال پختن چیزی است که بوی خوبی می دهد. فکر می کنم کلوچه یا بیکن باشد. ]خوراکی[ مورد علاقه من! برای صبحانه؟ نهار و یا حتی شام؟ من در گورستان کار می کنم؛ برنامه هایم را تنظیم می کنم؛ ساعت را چک می کنم. تقریبا سه بعد از ظهر است. نام یا دهار؟ به شوخی احمقانه خودم می خندم. اکنون پانزده ساعت است که بالغ شده ام؛ نیمه شب، در ماه کامل در طوفان متولد شدم. برای همین مادر به من می گوید: مردم روز و شب هستند. من یک شب هستم، یک جغد، یک خون آشام تاریکی، یک الهه ماه. صدای مادرم را که در اطراف آشپزخانه می چرخید و آهنگ بی نام و نشانی را می خواند شنیدم. احساس غریبی دارم اما نمی دانم چرا. امروز تولدم است؛ باید خوشحال باشم. چرا نیستم؟ همانطور که در حال لرزیدن هستم، آن پیراهن بزرگی که در آن می خوابم را می کشم؛ بخاری دوباره روشن می شود؛ درست زمانی که زمستان سرد است. + آری، صبحانه. صدایش تیز است؛ فریبندگی اجباری! او نمی داند من از دانشگاه خارج شده ام و تمام وقت کار می کنم؛ او نمی داند من قبلا قبض برق را پرداخت کرده ام تا قطع نشود؛ زمانی که متوجه شود عصبانی خواهد شد؛ ولی حداقل ما هنوز برق داریم. دانشگاه می تواند صبر کند؛ این به آن معنی نیست که من آن را پشت سر گذاشته ام، یک سال زودتر فارغ التحصیل شده ام و سه ترم کلاس های دانشجویی را تمام کرده ام اما اگر بخواهم به آرزویم برای تبدیل شدن به یک وکیل را برآورده کنم راه طولانی و گران بها پیش رو دارم و هنوز پول و وقت کافی برای آن آرزو ندارم. روزی خواهد فهمید؛ امیدوارم. - اومدم مامان. پاهایم را از روی صندلی پایین می آورم و یک شلوار جین می پوشم. چند ثانیه طول می کشد تا موهایم را بکشم و آن ها را دم اسبی ببندم. چند تار یکی از دسته های سرکش بیرون می ریزند؛ آن ها را پشت گوشم قرار می دهم و از پله ها پایین می روم. مادرم وقتی من را می بیند لبخند می زند اما چشم هایش نگران هستند؛ یک بشقاب کیک و بیکن در دست دارد با هجده شمع روشن که از کیک بیرون زده اند:« تولدت مبارک آریانا!» به سمتش می روم و شمع را بیرون می کشم:« متشکرم مامان.» یکی از آن هایی را که در هوا خاموش می شود از دست می دهم؛ آرزویی نکردم؛ پس واقعا مهم نیست. می پرسد:« چرا این کار را کردی؟» لبخند می زنم؛ امیدوارم چشم هایم اضطراب عجیبش را فاش نکند. - درست نیست به شما بگویم. سر تکان می دهد و می گوید:« البته!»
  6. Ravi

    حمله تروریستی در اهواز

    در پی حمله تروریستی4 فرد مسلح به حاضران مراسم رژه نیروهای مسلح در اهواز، سخنگوی سپاه پاسداران به خبرنگار ایسنا گفت: افرادی که در جریان رژه نیروهای مسلح اقدام به تیراندازی به مردم و نیروهای مسلح کردند وابسته به جریان "الاحوازیه" هستند. وی با اشاره به اینکه این جریان از عربستان سعودی تغذیه می‌کند، اظهار کرد: اقدام آنها برای تحت الشعاع قرار دادن عظمت رژه نیروهای مسلح است. وی همچنین گفت: در این مراسم از مردم هم دعوت شده بود و این عناصر مسلح هم به سمت مردم تیراندازی کردند و هم به سمت نیروهای مسلح حاضر در رژه. سردار شریف گفت: چنین اقداماتی پیش از این هم مسبوق به سابقه است و این جریان به سمت کاروان‌های راهیان نور در سال‌های گذشته تیراندازی کرده است. طبق مشاهده خبرنگار ایسنا، این حمله هنگام برگزاری رژه نیروهای مسلح به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس در منطقه لشکر ۹۲ زرهی اهواز صورت گرفت. گزارش اولیه خبرنگار ایسنا حاضر در محل حادثه حاکی از این بود که تیراندازی از پشت جایگاه مخصوص مسئولان انجام شده و حاضران برای احتیاط روی زمین خوابیدند. معاون استاندار خوزستان بعد از ظهر شنبه اعلام کرد: بر طبق آخرین گزارشهای رسیده تاکنون 25 نفر در پی حمله تروریستی به رژه نیروهای مسلح در اهواز شهید و 60 نفر مجروح شده‌اند. حسین زاده به ایسنا گفت: این شهدای حمله تروریستی شامل مردم عادی، نیروی نظامی و اهل رسانه بوده‌اند. همگی 4 تروریست کشته شده‌اند که 2 نفر با اقدام به موقع نیروهای مسلح در جا کشته و 2 نفر دیگر مجروح و در بیمارستان کشته شده‌اند. وی افزود: جلسه شورای تامین استان برای بررسی این حادثه تروریستی برگزار شد و این حمله تروریستی به بحث گذاشته شد. در پی حمله تروریستی صبح شنبه (31 شهریورماه) اهواز، حال یکی از تکنیسین‌های واحد سیار صدا وسیما وخیم اعلام شده است. اصحاب رسانه در حال پوشش خبری رژه نیروهای مسلح در اهواز بودند که حمله تروریستی به این رژه از سوی گروهک الاحواز انجام شد. در حوزه اصحاب رسانه تاکنون دو تن از تکنیسین‌های واحد سیار صدا و سیمای مرکز خوزستان در این حمله تروریستی مجروح شده‌اند. "علی رشاد" و "اسفندیاری" مصدومان واحد سیار صدا وسیما این حمله تروریستی هستند که حال علی رشاد وخیم اعلام شده و در اتاق عمل، تحت جراحی است. معاون هماهنگ‌کننده سپاه ولی عصر (عج) خوزستان گفت: تا این ساعتی که در خدمت شما هستم،(دوشنبه) تعداد شهدای حادثه تروریستی اهواز 24 نفر و این عدد قطعی است. به گزارش ایسنا، سرهنگ پاسدار عبدالرضا حاجتی امروز، یکم مهرماه در حاشیه جلسه هماهنگی برگزاری مراسم تشییع شهدای حمله تروریستی اهواز در جمع خبرنگاران، اظهار کرد: از شهدای حادثه حمله تروریستی روز گذشته اهواز، تعداد 9 نفر از شهرستان‌های رامهرمز، باغملک، دزفول، بهبهان و گتوند است و باقی شهدا نیز از شهرستان اهواز هستند. یکی از شهدای روز گذشته روحانی‌ای بود که باید به مشهد منتقل شود. معاون هماهنگ‌کننده سپاه ولی عصر(عج) خوزستان تصریح کرد: پنج نفر از شهدای حادثه روز گذشته مردمی، دو تن عضو ارتش، یک سرباز از اعضای نیروی انتظامی و باقی شهدا نیز از نیروهای سپاه هستند. حمله تروریستی اهواز از زبان سربازان مجروح صف‌های اول رژه حمله تروریستی اهواز در رژه نیروهای مسلح که به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس در حال برگزاری بود، اتفاق افتاد. چهار فرد مسلح به جمعیت زدند و به روی نیروهای نظامی و مردم عادی که برای تماشای رژه آمده بود، رگبار گرفتند. به گزارش ایسنا، بیشتر قربانیان این حمله، سربازان جوانی هستند که رژه را انجام داده و به پشت جایگاه تشریفات رسیده بودند، جایی که افراد مسلح از پارک پشت محل رژه بیرون آمده و ناگهان شروع به تیراندازی کردند. مجروحان حمله یک روز پس از حادثه اکنون در بیمارستان‌های اهواز مراحل درمان را می‌گذرانند و تعدادی از این مجروحان جوان نیز به گفته پرستارانشان بدحال هستند. ظری، سرباز جوان باغملکی که در سپاه ولیعصر(عج) در اهواز خدمت می‌کند، دو تیر خورده و اکنون در بخش جراحی بیمارستان رازی بستری است. نظری درباره دیروز می‌گوید: "صبح با اتوبوس ما را از پادگان به محل رژه در خیابان لشکر منتقل کردند. آنجا آماده شدیم و بعد از آن به صف شدیم تا رژه را انجام دهیم. ما تقریبا در صف‌های اول بودیم. گروهان ما هم در گروه‌های اول رژه بود. چون ارتش میزبان رژه بود، باید بعد از ما می‌آمد. ما رژه رفتیم و از جلوی جایگاه رد شدیم و رفتیم پشت جایگاه. آنجا تروریست‌ها روبروی ما در آمدند. من سه نفر از آنها را دیدم. خیلی به من نزدیک بودند. دو نفر از آنها لباس شخصی پوشیده بودند و یکی هم لباس بسیجی پوشیده بود و صورت‌هایشان را هم نپوشانده بودند. خیلی عادی آمدند و به سمت سربازها و مردم عادی رگبار گرفتند. آنها از پشت جایگاه در آمدند و روبروی ما بودند و تیراندازی می‌کردند. یکی از آنها خیلی به من نزدیک بود که وقتی رگبار گرفت، دو تیر به من خورد. دوستانم هم در آن نزدیکی بودند، دیدم که خودشان را روی زمین انداختند ولی تروریست‌ها بالای سرشان آمدند و به سر و صورت آنها رگبار گرفتند. نفر اول تروریست‌ها که شروع به تیراندازی کرد، صد متری از من فاصله داشت ولی دومی در چهار پنج متری من بود. نفر اول خیلی‌ها را کشت. چون رفت توی تجمع سربازها و رگبار گرفت. آنجا به جز گروهان ما، مردم عادی هم بودند که تروریست‌ها به سمت آنها هم شلیک کردند. تیراندازی حدود یک ربع طول کشید. من وقتی تیر خوردم، دویدم و فرار کردم. کلاهخود و کوله‌پشتی و یک جلیقه و یک تفنگ کلاش با من بود که خیلی سنگین بودند ولی آنها را هم با خودم بردم و یک کیلومتر جلوتر رفتم به پادگان ارتش. تا وقتی من توی پادگان هم رفتم، هنوز صدای تیراندازی آنها می‌آمد. گروهان ما حدود 120 نفر در رژه بودیم ولی از همه نیروهای مسلح خوزستان در رژه حضور داشتند. یکی از دوستانم هم در همین بیمارستان با من بستری است. تیر نزدیک قلبش خورده است. یکی از هم تختی‌هایم هم شهید شده است. علی سلمان‌وند. خیلی صحنه بدی بود. آنها حتی بچه‌های کوچک را هم کشتند. اگر در آن شرایط ما مجهز بودیم، حتما دفاع می‌کردیم و اجازه نمی‌دادیم کسی آسیب ببیند. ولی اسلحه‌های ما خالی بود و چیزی همراه نداشتیم." فرید عالی دیگر سرباز مجروح حمله دیروز است که در بخشICU بیمارستان رازی بستری است. او حال چندان خوبی ندارد و به زحمت حرف می‌زند. فرید هم درباره زمان وقوع حمله می‌گوید: "ما رژه را انجام داده بودیم و به پشت جایگاه رسیده بودیم. می‌خواستیم سوار شویم که به پادگان برگردیم که ناگهان صدای تیراندازی آمد. همه فرار کردند. من یکی از تروریست‌ها را دیدم. لباس سبز پوشیده بود. من خیلی سریع گلوله خوردم و زمین‌گیر شدم و بعد از آن دومین تیر را هم خوردم. آنها به زخمی‌هایی که روی زمین افتاده بودند هم دوباره شلیک می‌کردند تا آنها را بکشند." سامان فرضی یکی دیگر از سربازانی است که در حمله دیروز زخمی شد و اکنون در بخش ICU جراحی بیمارستان امام(ره) اهواز بستری است. او 24 ساله است و به سختی روی تخت نشسته است. سامان درباره لحظه شروع حمله می‌گوید: "ما به پشت جایگاه رسیده بودیم که صدای شلیک آمد. خیلی از دوستان ما زخمی یا شهید شدند. من و رفیقم یک دکه دیدیم. شانس آوردیم. رفتیم پشت دکه و پوشش گرفتیم. ولی چهار تیر به من خورد. من اول فقط یکی از تروریست‌ها را دیدم، آن هم از فاصله دور. لباس بسیجی پوشیده بود. قدش هم بلند بود و ریش نیمه‌کوتاهی داشت. می‌گفت الله اکبر و شلیک می‌کرد. می‌دانستم که زخمی هستم اما می‌دویدم. بعد خون بالا آوردم و سرم گیج رفت. ما به خیابان اصلی لشکر رسیده بودیم و دوستم من را می‌کشید. بعد آمبولانس آمد و ما را بردند. اصلا باورمان نمی‌شد که یک حمله تروریستی است. دوستانم شهید شدند. امید حسینی، میلاد جهانگیری و ... ما فقط می‌دویدیم و اصلا چیزی حس نمی‌کردیم. آنها حتی به مردم عادی هم شلیک می‌کردند. آنها اول در پارک بودند. بعد من یکی دیگر از تروریست‌ها را هم دیدم. پیراهن آبی پوشیده بود. خدا می‌داند آنها چطور توانسته بودند در یک رژه نفوذ کنند." عکس العمل های خارجی به این رویداد به گزارش بین المللی باشگاه خبرنگاران جوان گروهک احوازیه که در ابتدای این رویداد علنا اعلام کرده بود که مسئولیت این حادثه را بر عهده میگیرد، این مسئولیت را رد کرد. داعش همچنان مسئولیت این عملیات را بر عهده گرفته است. روحانی از وزارت اطلاعات خواست همه امکانات را برای شناسایی عوامل حمله تروریستی در اهواز بسیج کند. رضا پهلوی و دولت‌های روسیه، سوریه، ترکیه، عراق، پاکستان و جمهوری آذربایجان حمله تروریستی اهواز را محکوم کردند. دولت سوریه حمله تروریستی در اهواز را محکوم کرد و در بیانیه‌ای نوشت: «کسانی که از تروریسم در منطقه حمایت می‌کنند با چنین جرایم رقت‌باری به اهداف خود دست نمی‌یابند.» بشار اسد پیام تسلیتی برای حسن روحانی فرستاد. ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه پیام تسلیتی به حسن روحانی فرستاد. رویترز به نقل از محافل کرملین نوشت پوتین به مقامات جمهوری اسلامی گفته که مسکو آماده همکاری برای مقابله با تروریسم است. رضا پهلوی نیز در توئیتر کشته شدن تعدادی از "سربازان میهن" و تماشاگران رژه نیروهای مسلح به دست گروهی تروریست را محکوم کرد و به خانواده‌های جان‌ باختگان تسلیت گفت.
  7. Ravi

    آتُربان | Ravi

    فصل ششم (راهنما) ______________________ بخش هشتم پله ها از خود نور سبز رنگ ملایمی را میتاباندند و آنها به راحتی میتوانستند پایین بروند تا اینکه پله ها کم کم از شکل و شمایل یک دست و صاف خارج شد و چون تکه های بزرگ و کوچک صخره ای گشت. وقتی هر سه پاهایشان را بر سطح محکم زمین قرار دادند متوجه شدند که داخل غار هستند و در ورودی آن با چندین متر فاصله نور سرخ رنگی را به داخل میفرستاد. هر سه مضطرب و نا مطمئن به دروازه ی غار رسیدند و از آنجا به چشم انداز روبه رو خیره شدند. کوهستانی وسیع و خشن، آسمانی سرخ رنگ با تکه ابرهای بزرگ کبود و آن پایین که در مه فرو رفته بود. کلودیا گفت: -" خب، از اون چیزی که فکرشو میکردم بدتره." کریست نالید: -" ما توی یه کوهستان گیر افتادیم." کلودیا بازوهای را در بغل گرفت و با نارضایتی گفت: -” کوهستان؟ هه! اینجا خود جهنمه.“ جولی گفت: -” میشه اینقدر غر نزنی؟ اوضاع میتونست بدتر از اینم باشه.“ کلودیا بدخلق تر از قبل گفت: -” جداً خانم همه چیزدان... یا چه میدونم رابط ارواح سرگردان؟ میشه بگی الان باید به کدوم جهنم دره ای بریم؟“ جولی چشم غره ای به کلودیا رفت و از کنارش گذشت. ببالای صخره ای ایستاد و به مه غلیظ زیر پایشان نگاهی انداخت. حق با کلودیا بود. آنجا دست کمی از جهنم نداشت. موضوع وحشتناک تر آن بود که جولی هیچ ایده ای در این باره نداشت. او در واقع نمیدانست کجا هستند و باید به کجا بروند. این را هم به خوبی میدانست که اعتراف به این حقیقت کلودیا را عصبی تر خواهد کرد. او رد پای خرده نانی که آنها را از آن مهلکه نجات میداد گم کرده بود. در دنیایی ناشناخته رها شده بودند. لب هایش لرزید. دست گرمی مچ دستش را لمس کرد. کریست بود که با نگاهی مطمئن به دور دست زل زده بود. او زمزمه کرد: -” جولی... این راه سختیه. من میدونم که باید کجا بریم. ولی مطمئن نیستم که بخوام ادامه بدم.“ جولی در حالی که هنوز به چهره ی جدی کریست خیره شده بود گفت: -” ما باید ادامه بدیم کریست. مجبوریم. پدر من و مادر بزرگ سیلوا و همینطور خانم لیزا، توی اون گوی خاطرات گیر افتادن... به غیر از اون ها... ما درگیر یه جنگ شدیم.“ کریست چشمانش را به نگاه مضطرب جولی دوخت. جولی لایه ای از غمی بزرگ و مبهم را در چشمان او دید. لحظه ای حس غریبی به او دست داد. گویی کریست شاد و ماجراجو از هم شکافته شده بود و از میان آن ناگهان کریست بالغ بیرون زده بود. چیزی در وجود کریست از بین رفته بود که مایه ی تاسف جولی شد. کریست نجوا کرد: -” من آخر این مسیر رو دیدم. وقتی کنار اون سکوی سیاه ایستاده بودم. چیزی که تو این دنیا منتظرمونه ممکنه بدتر از اونی باشه که ما تو دنیای خودمون درگیرش شدیم.“ جولی لحظه ای نفسش را در سینه حبس کرد. او حرف های کریست را درک میکرد. میدانست آنچه ممکن است در این دنیا دچارش شوند، حتی از مرگ هم وحشتناک تر خواهد بود. جولی دستان کریست را در دست فشرد و گفت: -” ما اسیر کسانی هستیم که دوستشون داریم. گاهی برای نجات اونها حاظریم درگیر چیزی بدتر از مرگ بشیم. فقط کافیه به این فکر کنیم که اونها دوست دارند که کمکشون کنیم.“ کریست سرش را به علامت تصدیق تکان داد و دوباره به افقی که در مه گم شده بود خیره ماند و بعد از لحظه ای گفت: -” اگه اینطوره پس باید راه بیوفتیم. به نظر مطمئن میرسی‌ پس ادامه میدیم. من مسیر رو میدونم. فقط... فقط... آه‌... بهتره زیاد درباره اش حرف نزنیم. کافیه فقط انجامش بدیم.“ او از کنار جولی دور شد. به کناره ی غربی دهانه ی غار رفت. قرچ قروچ سنگ های زیر پایش نشان میداد از جولی خیلی فاصله گرفته است. قدم هایش سنگین و آهسته بود. گویی باری سنگین تر بر دوش های کودکانه اش قرار داشت. او گفت: -” اینجا یه گذر راهه. راه بیوفتید.“ جولی لحن تلخ و غمگین را در میان کلمات کریست حس میکرد. گویی ماری در معده اش حرکت کرد و آن را نیش زد. حرارت و سوزشی در معده اش پیچید و بالاتر آمد. شش هایش را سنگین کرد و در نهایت او دردمندانه آهی کشید‌. کریست پایان این راه را چگونه دیده بود.لاجولی از کنار کلودیا که هنوز هم عصبی به نظر می آمد گذشت. به او حق میداد. به عنوان فرد بزرگتر در شرایط دشواری قرار داشت و حتما نگرانی های بیشتری هم در دل او را می آزارد. کلودیا تکانی خورد و پشت سر جولی حرکت کرد. گذر گاه بسیار باریک و لغزنده بود. هر از چندگاهی سنگی از زیر پای یکی از آنها سر میخورد و غلطان در دل مه محو میشد. گاهی نیز صداهای وهم آلود زمزمه مانندی را میشندیدن و از ترس بیشتر به هم نزدیک میشدند. هر چه پایین تر میرفتند مه غلیظ تر و تاریک تر و هوای اطرافشان سنگین تر میشد. گویی صدها چشم در آن میان آنها را می پاییدن. هر کدام از آنها چنان درگیر افکار و ترس های خود بودند که لب از لب باز نمیکردند و تنها با‌چهره های دمغ و نگاهی هراسان مسیر را می پیمودند. کم کم مسیر باز تر و شیب آن ملایم تر شد. آنها به دامنه ی کوه رسیده بودند. اما از غلظت مه چیزی کم نشده بود.
  8. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    #41 جای مادرم زندان نیست/پارت ۳۹ مثل دو بره جدا افتاده از گله, پشت سر شوان روان هستیم. خودم را به یاشار نزدیک می کنم و تنه ای زه او می زنم. _حالا جواب ارسلان خان رو کی میده؟ تا برسیم , شوان معطلش نمی کنه. یه راست میره پیش خوان و همه چیزو بهش میگه!اگر پرسید پشت دیوار باغ اتابک هان چی کار میکردید؟ چی باید بگیم؟اصلا ما واقعا اونجا چه غلطی می کردیم؟ مثل اینکه مگس مزاحمی را از خود براند, دستش را به سمتم تکان می دهد و طوری اخم می کند که صورتش شبیه مردان محافظ قبیله , می شود. _سرمو خوردی روژان, از بس که غر زدی. تو حرف خوب بلد نیستی؟ ل**ب ورمی چینم و بار دیگر اصالت و جایگاهش را برایش یاد آوری می کنم. _پسر دایی عزیز . مثل اینکه یادت رفته نوه ارشد ارسلان خانی؟ بعد از اجدادت تو بزرگ این قبیله ای. سنگ ریزه جلوی پایش را با نوک کفش پرتاب می کند و بی حوصله جوابم را می دهد. _اه, روژان روژان. ول کن تورو خدا. همش قبیله, ایل, طایفه. خسته شدم دیگه به خدا. توی قرن اتم ما هنوز دنبال ایل و کوچ و کوفت و زهرماریم. من این مقام و طایفه رو نخوام کیو باید ببینم؟ پدر بزرگ در نظرم حاکم مطلق است و آنقدر به ایل و طایفه ام علاقه دارم که حاضر نیستم دنیای به قول یاشار عصر اتمش را با اصطبل های ایلم عوض کنم!. خشمم را در نگاهم می ریزم و رو به رویش می ایستم . _مگه دست خودته؟ خل شدی یاشار؟ چند قدم جلو می آید و من مجبور می شوم همان طور عقب, عقب, جلو بروم!در نگاهش چیزی ست که مرا می ترساند. _امشب با ارسلان خان و پدرم حرف می زنم. باید شیلان رو برام از اتابک خان خواستگاری کنن .دستشو میگیرمو از این خراب شده می برمش. من می خوام برم شهر . دیگه هم برنمی گردم. شیلان به درد زندگی توی چادر و این خراب شده نمی خوره. چشم هام گرد می شود. دندان بهم می سایم و سیلی محکمی به صورتش می زنم . اما هنوز آن قدر حرص دارم که آب دهانم را بر زمین می اندازم و فریاد می زنم. _تف به غیرتت یاشار. شیلان خودش ایلیاتیه . خان زاده ست و اصیل. خیال کردی اونم مثل تو همه کس و کارشو ول می کنه دنبال تو راه میوفته میاد شهر؟ یاشار دست روی صورتش می گذارد و با خشم نگاهم می کند. منتظرش نمی مانم و به سوی شوان که با فاصله زیادی از ما جلو افتاده, پا تند می کند. یاشار دست بالا می آورد و خیلی بلند, طوری که حس میکنم صدایش را شوان نیز شنیده باسد, فریاد می زند. _از چیزی که نمی دونی حرف نزن. شیلان سال ها خارج از کشور بوده. اونجا بزرگ شده. ایل به چه دردش می خورده؟ کمی به سمت عقب گردن کج می کنم و دستم را از پشت سر به سویش پرتاب می کنم. _پس بره همون جا شوهر کنه. یکی, دو هفته دیگه وقت کوچه .اونوقت می خوای چی کارکنی؟اینجا می مونی ؟ شوان صدایش را بالا می برد و اخمی نثارمان می کند. _شما دوتا یه ساعته چی وز, وز می کنید در گوش هم؟ دستش را می کشم و کنارش می ایستم. _شوان تورو خدا پیش ارسلان خان حرفی از من نزن. انگشت زیر سبیلش می کشد و سر تکان می دهد. _سبک سری کردی دنبال یاشار راه افتادی. خان هم اگر چیزی بهت نگه , جواب سرمه بانو رو چی میدی؟ ام مادرم را که می برد داغ دلم تازه می شود. عجب حماقتی کردم که باز خام حرف های یاشار شدم و دنبالش راه افتادم تا بار دیگر به دیدار شیلان برود
  9. parniann

    پیکاسو | parniann

    **** خسته و ناراحت، در ماشین جک را باز کرده و نشستم؛ جک خندان گفت: -باور کنم خستگی بهونه اومدن تو ماشین من نبود؟ عصبی نگاهش کردم و با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشتم، گفتم: -مگه تو کی هستی؟ ماشینت چیه؟ اگه واقعا ناراحتی که تو مسیرت توقفی برای پیاده شدن من داری، باید بگم همین الان با یه تاکسی زرد برمی‌گردم خونه. جک، در حالی که دستانش را برای آرام شدنم تکان می‌داد، گفت: -خیلی خوب، خیلی خوب. شوخی کردم. نفسی عمیق کشیدم و پس از مدتی سکوت با ندامت گفتم: -شرمنده جک؛ باور کن این روزا اعصاب درست و حسابی ندارم. ابر‌ویی بالا می‌اندازد و می‌گوید: -چرا اونوقت؟ به بیرون پنجره نگاه می‌کنم... پسفردا جمعه است! روزی که من باید به نزد ادوارد بروم. اگر تایید نشوم، مطمئنا جک مدام سر به سرم خواهد گذاشت و من واقعا در چنین موقعیتی نبودم. سرم را رو به پایین کج کردم و با یک «بیخیال» به بحث خاطمه دادم. با توقف ماشین، دستی با جک داده و به سمت آپارتمان راهی می‌شوم؛ همه جا تاریک‌ است اما با هر قدم من لامپ های سنسوردار مسیرم ‌را روشن کردند. آنقدر خواب‌آلود هستم که خانم شیک پوشی که به دنبالم آمد را نادیده گرفته؛ به دیوار تکیه داده و منتظر آسانسور هستم. زن شیک پوش، خیره به من نگاه می‌کند اما من چشمانم را بستم و به عمق فاجعه فردا که آقای مک بل به شرکت می‌آید، می‌اندیشم. با باز شدن آسانسور گیج واردش می‌شوم. خانم رو‌به‌رویم سلام می‌دهد! با گیجی تمام سرم را برایش تکان داده و سلام را لبخوانی می‌کنم. او همچنان به من نگاه می‌کند و این اعصابم را متشنج کرده؛ سر بلند می‌کنم تا واکنشی نشان دهم که او باز می‌گوید «سلام» ! و من زمزمه کردم: -دیوونه‌ست! اما او این بار با چهره‌ای خندان و متعجب گفت: -ببخشید؟ دقت به خرج می‌دهم؛ پلک اول... «مبهوتم!» پلک دوم... «خیر؛ امکان ندارد!» پلک سوم... «او اینجا چه کار می‌کند؟» پلک چهارم... و من متوجه گندی که بالا آورده‌ام می‌شوم. این صورت استخوانی و مو های بلند شرابی، این لب هایی که هر کدام نمایانگر خطی زرشکی‌اند. همه و همه من را به خود می‌آورند. سرم را کاملا رو به بالا می‌گیرم. چگونه نشناختمش؟ آن هم وقتی که به زبان فارسی سخن می‌گفت؟ لب می‌زند: -حالت خوبه؟ سرم را پایین می‌اندازم و با چشمانی ریز شده با صدای گرفته‌ام دم می‌زنم: -تو؟! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
  10. faatima.r

    عشقی که تبخیر شد | faatima.r

    ***** نمیدانم دقیقا چند روز بعد بود كه بلاخره پیغامی از امیر به دستم رسید. آن هم نه از طریق موبایل یا چت و پیامك. بلكه به روش آن دوران های دور و دراز كه هیچ تكنولوژی در دسترس بشر نبود، یعنی "نامه"! آنقدر برایم عجیب بود كه پاكت را با شوك و خنده ی ناباورانه ای باز كردم! حالا خدا كند ساده نوشته باشد چون خواندن جمله های فارسی آنهم با خط پیچیده و معانی سخت را هنوز كامل نمی فهمیدم! آه، باورم نمی شد! به زبان تركی نوشته بود! سلام احوالپرسی نمی كنم چون می دانم حال و روزت خوب ست (در كنار عزیزان!) فقط خواستم برای درخواستی كه داده بودی چند خطی صحبت كنم. با تصور اینكه دلت نمی خواهد همكلام شوی، از این طریق حرفم را می زنم. می دانم این موضوع برای تو آنقدر بی ارزش بوده كه نه به شكل مستقیم بلكه با واسطه پیغام فرستاده ای ولی برای من اینقدر مهم است كه حتی جوابش را هم برایم سخت می كند. نمی دانم قصدت چیست و با این جدایی قرار است دقیقا به چه هدفی برسی ولی بخاطر خودت هم كه شده بهتر است اینكار را نكنی. رادین با حكم وثیقه و هزار نوع تعهد فعلا آزاد است. اگر نیتی در رابطه با این موضوع دارید و گمان کرده اید با هم ازدواج می كنید و به راحتی از تركیه خارج می شوید، سخت در اشتباهید و مطمئن باشید چیزی جز حبس برای هر جفتتان در پی ندارد. نمی دانم باور می كنی یا نه ولی الان هیچ نیت بدی از این حرف ندارم و صرفاً برای احترامی كه به چندین سال همراهی و شاید اندكی دوستیمان قائلم اینها را می گویم. شاید آن اوایل مقاصد شومی داشتم و از سر خیرخواهی تو را وارد این ماجرا نكردم، ولی كم كم همه چیز تغییر كرد و فهمیدم نمی توانم به دختری كه روزی داغ حسرتش را برای همیشه بر دلم گذاشتند ، آسیبی برسانم. تو برای من در همان سالها باقی مانده ای، مثل برگ سبزی كه پسر بچه ای با هزار شوق در دفترش می چسباند و با گذشت سالها فقط شاهد خشك شدنش می شود. غمی كه تنها می توان برایش آه كشید و تمام شد. «با احترام ..... امیر» نمی دانم چند بار از اول خواندم و آخرِ نامه را با اشك تمام كردم! برای اولین بار از احساسی كه هنوز نمی دانستم چیست حرف زده بود. اسمی كه من بر حس و حالش می گذاشتم همان عشق بود. شوقی كه با تپیدنِ دل شروع می شود و با آه حسرتی ، تمام. چرا نمی توانستم به این آدم بفهمانم كه "عاشقی" پایان ندارد! دل كه ظرف نیست ، پُر و خالی شود! عشق مثل رود می ماند ، جاری می شود در تمام تنت. سرم را روی میز گذاشتم و با نفسی عمیق ، بغضی كه هنوز در گلویم بود، قورت دادم. مگر می شد به كسی مثل او گفت، عاشقت هستم و او به پای دلسوزی و ترحم نگذارد! آنهم اگر از طرف من باشد! مطمئنم كه جواب عكس می دهد! نامه كه از دستم كشیده شد بی اختیار از جا جهیدم. انگار كسی به یكباره خودِ امیر را از آغـ*ـوشم بیرون كشید كه آنقدر واكنشم عصبی بود! رادین کمی خود را عقب کشید و متعجب از وحشیگری من، گفت: -چته! آروم باش! اینروزا خیلی نامتعادل شدیا! با همان جدیت و ناراحتی نامه را از دستش بیرون كشیدم و درون پاكت جا دادم. -بهت گفتم توی كارای خصوصی من دخالت نكن. -كارهای خصوصی! الان دیگه ما با هم مسائل خصوصی و عمومی داریم! با حرص نگاهش كردم و گفتم: -بله داریم. تو هم میتونی برای خودت حریم شخصی داشته باشی. مطمئن باش سعی نمی كنم ازش سردر بیارم. ابروهایش بالا رفته بود و چشمانش از تعجب، به اندازه نعلبكی بزرگ شده بود! -واقعا كه! مهتا دیگه راستی راستی دارم نگرانت میشم. تو چت شده!؟ مطمئنی نیاز به دكتر نداری!؟ -دكتر!؟ چه دكتری!؟ با حالت مسخره ای گفت: -دكتر زنان و زایمان! آنقدر تحت تأثیر نامه و بلاتكلیفی خودم بودم كه متوجه شوخی اش نشدم و با ترس و تعجب گفتم: -دكتر زنان!؟ چرا!؟ ولی او که انگار از این یکی به دو کردن خوشش آمده بود ، بدون اهمیت به ترس من ادامه داد. -چه می دونم! شاید حامله ای چیزی هستی كه اینطوری هورمونات قاطی كردن! هان!؟ با شوكی كه هنوز در مغزم بود، كمی فكر كردم كهبه یاد بیاورم آخرین زمان قاعدگی ام كی بود! و صدای خنده ی بلندی كه كرد ، ناگهان ذهنم را به سمت خود كشید! "اصلا مگر ما با هم رابطه ای داشتیم"! -چی میگی تو! چرا حرفهای الكی می زنی!؟ -تخودت رو بگو! تازه پر رو پر رو داری در موردش فكر هم می كنی!؟ نكنه واقعا خبری بوده و ما بی خبریم! مشتی را به طرف بازویش پرت كردم و با غیض به یكسو هلش دادم. -برو كنار ببینم بچه! منو مسخره میكنی!؟ اما او انگار با این رفتارهای عجیبِ من تازه به شَك افتاده بود! چون خنده از لب هایش كاملا پاك شد و با چشمان ریز شده به قیافه ی دستپاچه ی من زل زد! نمی دانستم چطور می توانم از دستش فرار كنم. سعی كردم خود را به بیخیالی بزنم و با لودگی قضیه ای كه اصلا امكان نداشت را به نحوی از ذهنش پاک کنم. -این حرفها برای تو خوب نیست پسر جون. تازه الان دیگه كارت به جایی رسیده كه به مسائل زنونه ی منم كار داری تو! توقع نداری كه بشینم با تو در مورد همچین چیزایی صحبت كنم! و با لبخند تصنعی و بی مزه ای، راهم را از مقابلش كج كردم و خود را به بیرون از اتاق كشاندم! با اینكه بیشتر از این موضوع را كش نداد و سدّ راهم نشد ولی مشخص بود همچنان بر شكی كه داشت مصمم مانده بود! *** این كه چقدر طول كشید تا بلاخره تصمیم گرفتم جواب نامه ی عجیبش را بدهم نمی دانم ، فقط این را مطمئنم كه تمام ذهن و روحم بد جور به هم ریخته بود! اینبار هم مثل همیشه توانسته بود به هدف بزند. دقیقا به جایی در اعماق قلبم! موبایلم را برداشته و به سمت آلاچیق تنهایی ایم رفتم. شماره اش را آورده بودم ولی هر چه می كردم دستم روی دایری آبی رنگ "كال" نمی نشست! نه .. اصلا اینطور نمی شد ، باید چشم در چشمش میدوختم و حرفم را می زدم. مگر می شد در مورد جدایی، تلفنی، حرف زد! بی تأمل آن بخش را بستم و واتساپم را باز كردم. عكس پروفایلش مثل همیشه یك آدمك سیاه و تاریك بود در فضایی سفید و نورانی! اصلا مفهوم كارهایش را متوجه نمی شدم! ای كاش حداقل تصویری از خودش می گذاشت كه ارتباط برای مخاطب اینقدر سخت و ثقیل نشود! لحظه ای چشمانم را بستم و مغزم را از همه چیز خالی كردم. فقط با اینكار می شد ، دل را پر از شجاعت كرد و کاری در این حد سخت را انجام داد! آنقدر زنگ ها كشدار و طولانی زده می شدند كه انگار سال هاست پشت خط، منتظر نشسته ای. با هر بوق، کسی در گوشم میگفت: بسه! شاید وقت نداره! شاید دلش نمیخواد جواب بده! شاید... -بله! دستم روی قسمت قرمز رنگ ثابت ماند و خودم با یك دنیا دلتنگی به صفحه ی هفت اینچی مقابلم خیره شدم. كاش با دستگاه بزرگتری تماس می گرفتم. چقدر تصویرش در آن تاریكی و صفحه ی كوچك موبایل ، بد دیده می شد! اصلا انگار از عمد جای بی نوری را برای نشستن انتخاب كرده بود كه درست دیده نشود! مثل همان جایی كه در اتاق كارش، میز را گذاشته بود كه مراجعه كنندگانش را آزار دهد! -الو! خوبی!؟ آنقدر زل زده بودم به صفحه و بی صدا ، ناراحتی ام را در خود تخلیه كرده بودم كه به گمانِ سكته كردنم ، داشت حالم را می پرسید! با صدای آرام و لرزانی گفتم: -بله، همینجام. -مطمئنی!؟ اصلا حالت صورتش را نمی دیدم پس نفهمیدم سوالش در مورد چه بود! -از چی!؟ اینبار صدای تك خنده اش را قبل از پاسخ شنیدم. -از اینكه اونجایی! الان داشت سر به سرم می گذاشت!؟ آن هم در این شرایط!؟ واقعا كه این بشر ، آزار داشت. -امیر لطفا برو یه جای روشن. نمیتونم ببینمت دارم عصبی میشم. -برای كسی كه درخواست طلاق داده، این حرف یكم خنده دار به نظر میاد! حرصم را با شدت در هوا فوت كردم و لبم را از داخل محكم گاز گرفتم تا حرف نابجایی نزنم. -…… -چرا تماس تصویری گرفتی!؟ مگه نمی خواستی غیابی جدا بشی! پس اینكارات چه معنایی میده!؟ -اول پاشو برو یه جای درست بشین تا مفصّل حرف بزنیم. میدونم آدم منطقی هستی و میشه با صحبت، مسائل رو باهات حل كرد. صدای پوزخندش را شنیدم ولی چون در همان لحظه از جایش بلند شد، چیزی نگفتم. احتمالا رفت كه چراغها را روشن كند چون بدون آنكه موبایلش را ببرد ، تصویرِ مات و سایه وارش از اسكرین موبایلم محو شد. فقط صدای كفشهایش را می شندیم و همانطور صبورانه به تصویر صندلی خالی ش خیره مانده بودم. تا بلاخره چراغها روشن شد و به یكباره طوری همه جا را نور پاشید كه چشمانم خود به خود بسته شدند و بسته ماندند تا قدرت بینایی ام به حالت عادی برگردد. نمی دانم چقدر در همان حال باقی ماندم که صدای طعنه آمیزش، ناخواسته چشمانم را گشود. -چیه!؟ تنبیه شون کردی!؟ با گیجی چشم نیمه بازم را به چهره ی متبسمش دوختم: -چیو!؟ -چشمات. در فراق یار اشك نریختن كه بستیشون!؟ -چی!؟ -یه شاعر ایرانی گفته: یك چشم من اندر غم دلدار گریست چشم دگرم بخیل بود و نَگریست در روز وصال ، من آن را بستم ...... گفتم نَگِریستی، نباید نِگـَریست خنده ام گرفت. واقعا اعجوبه ای بود برای خودش كه توانست با این حال خراب، مرا بخنداند! -آره تنبیهشون كردم! چقدر این ریشهای بلند به صورتش می آمد مخصوصا لبخندی كه گوشه لبهایش نشست دل مستحكمی می خواست كه با دیدنش نلرزد و از دست نرود! بی اختیار با دیدن لبخندش، خنده ام عمیقتر شد و مطمئنم كه حس دلتنگی در عمق چشمانم جان گرفت. ولی او را چه به این دردهای مگوی دل! باز مثل همیشه به روی خود نیاورد و چشمانش را دزدید تا بتواند به جدیت همیشگی اش برگردد. -خب، بفرمایید خانم. برید سر اصل مطلب! من منتظرم نمیدانم چرا دیگر از رفتارهای عجیب و غریبش حتی تعجب هم نمی كردم! مطمئن بودم بعضی مواقع خودش هم شگفت زده می شد از این همه تناقض رفتاری! نفس بلندی كشیدم و صاف زل زدم درون عمق سیاهی چشمانش! و عجیب آنکه اینبار نه گریخت و نه عقب كشید! او هم مستقیم به نگاه غمزده و دلتنگم، خیره ماند! -به نظرِ تو ما واقعا ازدواج كردیم كه الان بخوایم طلاق بگیریم!؟ همونطور كه ازدواجمون یكطرفه بود ، جداییمون هم میتونه یك طرفه باشه. نمیتونه!؟ برای اولین بار ، نگاهش داشت حرفهای معناداری می زد كه می فهمیدمشان! انگار تازه شبیه خودم شده بود! می شنیدم كه پرسید؛ "واقعا یكطرفه بود!؟" و من بی اختیار جواب سوال ناگفته اش را دادم: -آره.. توی شرایطی منو مجبور كردی باهات ازدواج كنم كه هیچ چاره ای نداشتم. فقط می خواستی تحقیر كردنم را به سالار خان نشون بدی كه دادی. پس دلیلی نداره دیگه بیشتر از این خودت رو شكنجه كنی و ادامه بدی! -من گفتم از بودنِت دارم اذیت میشم!؟ -……. نگفته بود!؟ نفس عمیقی كشید. انگار حرف های زیادی داشت و می خواست هوا كم نیاورد. -اوایل به این امید شروع كردم بلكه با شكنجه كردنت ، روح و جونِ خسته م آروم بگیره، ولی ببین چطور اوضاع به هم ریخت كه برعكس شد! و من فقط نگاهش كردم.. یعنی واقعا داشتم عذابش میدادم!؟ یادم آمد این را بارها در شكل های مختلفی بیان كرده بود. ولی هیچوقت نپرسید چرا و هیچگاه نپرسیدم چگونه!؟ -قصد من سالار خان بود. و میدونستم تو رو بیشتر از جونش دوست داره. سرش را پایین انداخت. انگار خجالت كشید! نمیدانم از من یا از وجدانش! به یاد مجرمانی افتادم كه اعتراف می كنند و سر به زیر می اندازند! -…… -اصلا نفهمیدم چی شد كه شرایط اینجوری تغییر كرد! هیچ وقت هیچی بر وفق مرادم نچرخیده. آهی کشید و من دلم از این نامرادیِ دنیایش گرفت و بی لحظه ای تآمل گفتم: -میشه این هفته بیای اینجا! چشمانش به روی لنز دوربین نشست. به نظر می رسید از درخواست یكباره ام تعجب كرده است! -چرا!؟ -میخوام اگه طلاقی هم اتفاق میفته حضوری باشه. اینطوری فقط جسممون از هم جدا میشه نه روح و قلبمون. بگذار من حرف بزنم، اگر به او باشد كه غرورش حتی اجازه ی ابراز همین دو كلام حرف ساده را هم نمی دهد. -نمیتونم بیام. اجازه ندارم. فعلا درگیر یه سری مسائل كاری هستم. -پس من میام. -….. چقدر امروز زبان نگاهش معنادار بود و چطور تا الان نفهمیده بودمشان! آرام گفتم: -به عنوان همسرت كه میتونم بیام ببینمت. مگه نه!؟ و او لبخندش غمگین شد و شاید پر از حسرت! -نمیدونم ... باید بپرسم. -از كی بپرسی!؟ -چه میدونم ، از كسایی كه مسئول اینكارن. فقط اینو میدونم اگه اومدی اینجا و طلاق گرفتی دیگه نمیشه به این راحتیا برگردی! بی درنگ و حتی بی ثانیه ای تأمل گفتم: -خب نشه. بهتر. همونجا می مونم. باز هم فقط چشمانش به من زل زد. انگار امروز داشتم دریچه ی زبانم را بیش از حد باز می كردم. احتمال وقوع طوفان می رفت و این پنجره ی بی پرده نمی توانست جلوی چنین حادثه ای را بگیرد. -كجا می مونی! لبخندم حالت بدجنسانه ای گرفت. -پیش بابای رادین اخم هایش در هم فرو رفت. -بابای رادین چه نسبتی با تو داره كه بری پیشش بمونی!؟ -فعلا كه نسبتی نداره ولی خدا رو چه دیدی شاید بعدنا نسبت پیدا كنه! عصبی شده بود و این را آشكار و واضح با حركات صورت و دستانش نشان می داد. -لازم نكرده جایی بری. تا وقتی طلاق نگرفتی اجازه ی هیچ كاری نداری. خودم اینجا هتل میگیرم برات. می دانستم عصبی شده ولی باز با همان لحن خبیث ادامه دادم: -خیلی هم خوبه. اما بعدش كه میتونم هر كاری خواستم بكنم، مگه نه!؟ كمی با همان نگاه پر از غیض خیره شد به چهره ام! و انگار از قیافه ام فهمید قصد اذیت و آزارش را دارم. ولی باز چشم چرخاند و با حالت رنجیده ای گفت: -هر كاری میخوای بكن. همین الان هم آزادی ، نمیخواد عذاب وجدان بگیری! -واقعا فكر میكنی امكان داره من خیانت كنم!؟ اونم به تو!؟ پوزخندش واقعا توهین آمیز بود! -من از دختر سالار خان انتظار هر كاری رو دارم. چه شكنجه گر قهاری بود! انگار داشت تلافی می كرد. چرا نمی گذاشت دو دقیقه حال خوشی كه داشتم را زیر زبانم مزه مزه كنم! چطور می توانست اینقدر زود ورق را به نفع خود برگرداند و بازی باخته را ببَرد! -از من چی!؟ نگاهش دوباره بر چهره ام نشست. سیاهی چشمانش باز هم داشت مثل سیاه چاله ای مرا به درون می كشید. زیرلب گفت: -من مثل یه قایق شكسته م. هیچكس دلش نمیخواد با همچین قایقی به دل دریا بزنه. مخصوصا اگه كشتی های تفریحی و سیاحتی شیك و جذاب، اون اطراف زیاد باشن! اولین بار بود كه خودش را در مقابل رادین و بقیه ، كوچك و حقیر نشان می داد. هیچوقت دلم نمی خواست مرا در اینچنین شرایط رنج آوری قرار دهد كه ندانم چه بگویم! -…… -پس اگه بذاری بری هم زیاد تعجب نمی كنم. -اگه یه نفر ،بازم قایق شكسته را انتخاب كنه، به نظرت دیوونه ست!؟ لبخندش را خورد. مثل كسی كه خنده اش گرفته و نمیخواهد آنرا نشان بدهد! -آره دیوونه ست. نگاهش کردم. آنقدر که سرش را زیر انداخت. انگار او به جای من از این بی پروایی ام خجالت می کشید. نمیخواستم بیشتر از این حرف بزنم. نمیخواستم اعتراف كنم كه دلم برایش پر می زند. ای كاش آنقدر سخت نبود! چرا در مقابلش انسان كم می آورد! سر تكان دادم و دیگر هیچ نگفتم. مطمئنم خودش خوب میفهمید دردم چیست. -گفتی زودتر بیای كه سریعتر طلاق بگیری و راحت بشی، نه!؟ اینبار من پوزخند زدم. می دانستم حرف هایش برای اذیت كردن من است. مگر می شد كسی نفهمد طرف مقابلش چه در دل دارد!؟ آن هم من كه اینطور واضح و آشكار همه چیز در نگاه و چهره ام پیدا بود! -كارامو درست كن ، میخوام بیام ، دلم تنگ شده. -برای كی!؟ شوهر عمه ی سابقت!؟ خندیدم.. بی مزه ی نامرد! تیكه پراندن هم به خصوصیات عجیب غریبش اضافه شده بود. -میگن عروسا پدر شوهرشون رو خیلی دوست دارن. تك خنده اش بیشتر شبیه نیشخند بود. -بله ، پدرشوهر آینده ت خیلی آدم خوبیه، برعكس پسرش. -پسرش هم خوبه. منتها باید با چشم دل نگاهش كنی. اینجوری دیده نمیشه! چه قدر اذیت كردنش مزه ی خوبی داشت. تازه داشتم با لذت هایی كه او از این كار می برد آشنا می شدم. لبخند مرموزانه ام در خنده ی صدادارش كه به گمانم بیشتر از سرِ حرص بود گم شد! چه زیبا می خندید! یك عالمه حال خوش به اندازه ی دلتنگیهایم در نگاهم آمد و بی محابا خیره شدم به او كه اینگونه می خندید هر چند با حرص. شاید واقعا نمی دانست كه حرفهایم معنایی مخالف با مفهوم ظاهریش دارند، چون اگر می فهمید مسلماً اینقدر عجیب واكنش نشان نمی داد! -عجب آدم دورویی هستی تو! حداقل اعترافاتت رو نگه دار به خودش بگو! می خواستم بگویم "خب منم به خودش دارم میگم"! ولی به لبخندی اكتفا كرده و منتظر شدم عكس العمل بعدی اش را ببینم. -الان كجاست!؟ یه مدته خبری ازش نیست! با آنكه می دانستم چه كسی را می گوید ولی باز پرسیدم. -كی!؟ -رادین دیگه! مگه در مورد اون حرف نمی زدیم الان! -نه. ابرویش بالا رفت و تعجب در نگاهش نشست. -نــه!؟ باز هم لبخند زدم. از همانهایی كه می گفت به كسی نزن. چشمهایش که در حال گردش روی صورتم بود یكباره آمد و روی لبهایم متوقف شد. -نكن. -چیكار نكنم!؟ نفسش را محكم فوت كرد و چشمانش را بست. -كلافه م ... اذیتم نكن. همچنان لبخندم را حفظ كردم و نگاهم را بی آنكه از چهره ی ناآرامش بردارم به آرامی گفتم: -اذیت كردنت رو دوست دارم. حالمو خوب میكنه. چشمانش را گشود. ولی هنوز به من نگاه نمی كرد. انگار می فهمید چهره ام در همان حالت قبل است. -با من لج نكن. به نفعت نیست. -نفع!؟ مطمئنی كه میدونی چه به نفعمه! چشمانش آرام بالا آمد. مثل خورشیدی كه به آرامی از زیر آبهای دریا طلوع می كند و زیباترین حس دنیا را به جانت می ریزد. -تو از من چی می خوای!؟ میخواستم بگویم "خودت را" ! ولی باز لبم را به دندان گرفتم كه حرفی از لای آن بیرون نزند! دوباره به لبهای قفل شده ام چشم دوخت ولی اینبار سریع نگاهش را به جای اولش که عمق چشمانم بود برگرداند و گفت: -اگه یه چیزیو مطمئن بشم ، دیگه نمی تونی بری. -نمیتونم یا نمیذاری!؟ با لبخند گفت: -چرا نپرسیدی "چیو"!؟ می دانستم حرفش چیست ولی سؤال من چیز دیگری بود. -چون میدونم چیه. طرز نگاهش نشان میداد هنوز مطمئن نیست. نه به احساس من و نه به قدرت خودش. و بهتر بود در همان تردید باقی بماند. پس سعی كردم مكالمه را به آخر برسانم. -هفته ی دیگه منتظر مجوز ورود و خروج هستم. حتما هر اتفاقی افتاد، بهم خبر بده. -باشه... چشم. خنده ام را قورت دادم و بی آنكه چیزی بگویم دستم را برایش بلند كردم. او نیز سری تكان داد و تماس را قطع كرد. ***** نمیدانم آن روزها كش می آمد یا واقعا همیشه یك هفته اینقدر طولانی بود! رادین كه فقط سعی داشت سر از كارهای مرموزانه ی من درآورد تا بفهمد چه برنامه ای باید بریزد؟ درباره ی این موضوع ، فقط همان روز خیلی مختصر گفته بودم: "قرار است طلاق بگیرم و شاید برای اینكار مجبور شوم به ایران مسافرت كنم." همان اوایل خیلی سؤال میپرسید كه "چرا ، چطور، مگر می شود،" و پرسش های كنجكاوانه ای از این دست، ولی آنقدر با جوابهای بی مفهوم و مبهم جوابش را دادم كه به گمانم ترجیح داد دیگر چیزی نپرسد. دقیقا روز هشتم بود كه پیامی نوشتاری دریافت كردم به این مضمون "سلام.. برات بلیط گرفتم، روز دوشنبه ساعت ٩:٢٥ صبح. تصویر بلیط رو برات ایمیل میكنم. توی ایران می بینمت." همین...و همین. یعنی دقیقا سه خط ! انگار تلگراف بود و برای هر كلمه یا حرفش می بایست هزینه پرداخت می کرد! چرا درك این انسان عجیب و غریب اینقدر سخت بود، نمیدانم! **** تا روز دوشنبه سه روز باقی بود و من باید تقریبا تمام وسایلم را جمع می كردم. هیچ معلوم نبود دیگر اجازه ی خروج از ایران داشته باشم! هر چند مطمئن بودم او تا همه ی مسائل را حل و فصل نكرده باشد بلیط نمی گیرد، آن هم بلیط رفت و برگشت! دقیقا برای یك ماه! انگار به همین راحتیها می شد دادگاه را تمام كرد! چقدر بیخیال است و خونسرد! دستم روی چمدان سوم خشك شد و به رادین كه با حال غریبی مقابلم ایستاده بود خیره شدم. به گمانم مست بود یا شاید نمونه ای از داروهای مخدر ساخت خودشان را مصرف كرده بود، به هر حال نمی شد در او نشانه هایی از حالت یك انسان عادی را پیدا كرد! با همان وضع جلو آمد و مقابلم روی تخت نشست! واقعا اینبار ترسیدم و كمی عقب رفتم. اصلا نگاهش مثل همیشه نبود! انگار حال بدی داشت! -اگه چیكار كنم ، نمیری!؟ و من مثل مجسمه ای بی جان فقط نگاهش كردم! -…… -اگه چیكار كنم امیر دست از سرمون برمیداره!؟ -………… همانطور جلوتر می آمد و حرفهای بی معناتری می زد. نمی فهمیدم چه می گوید فقط حس می كردم اتفاق بدی قرار است بیفتد! -زندگی اونو كه نتونستن بگیرن ولی زندگی منو ازم گرفتن. -………… -فكر كنم از اولش هم ، اونو بیشتر از من دوس داشتن. چانه اش می لرزید ولی گریه نمی كرد! به گمانم بیشتر از سر خشم بود یا حتی نفرت! -تو هم مثل اونایی. - ...... -چقدر بهت گفتم دوستت دارم! -.... -میدونی اگه چیكار كنم ، امیر ولت میكنه و میره! ؟ -..… -میدونی اگه چیكار كنم، دست از سرمون برمیداره!؟ -…. نگاهم رنگ ترس داشت و سرم به نشانه ی "نه" ، كاری كه در ذهنش می چرخید را پس می زد. -بهت گفتم امیر فقط میخواد انتقام بگیره. عشق نمیدونه چیه. سرش را آنقدر نزدیك آورده بود كه نفسهایش روی صورتم پخش میشد. بوی الكل كه نمی داد ، پس حتما چیز دیگری استفاده كرده بود! چشمانش را نبست ولي بینی اش را روي پوست صورتم كشيد و با نفسی عمیق انگار لـ*ـذتي وصف ناشدني را به درون فرو برد. صداي هـ*ـوس آلودش هم مثل نفسهایش می لرزید. قشنگ مي فهميدم چه می خواهد بشود، ولي باز بي حركت ماندم. هر چند جسمم از درون منقبض شده بود و دلم برای رهایی داد و فرياد مي كرد. سعي مي كردم حتی نفس نكشم تا گرماي كمتري از من بگيرد ولي باز او داشت هر لحظه بدتر مي شد! نبايد مي گذاشتم ادامه پیدا کند، از اين بيشتر را ديگر نمي توانستم تاب بیاورم، همين كه حس كردم دارد وضعيتش به حد خطرناكي مي رسد دستم را سپر كردم و با تمام زوری که داشتم به عقب راندمش. به گمانم آنقدر در عالم خودش بود كه همین حركت من باعث از بین رفتن تعادلش شد و كنارم روی تخت ولو شد. حالش به حدی خراب بود كه حتی نمی توانست دوباره از جایش برخیزد! ولی با همان ضعفی كه داشت شروع كرد به خندیدن..فکر کنم واقعا دیوانه شده بود! به سرعت از جایم برخاستم. باید از اتاق بیرون م یرفتم چون می دانستم ماندن و بحث و جدال كردن در این اوضاع اصلا پیامد خوبی ندارد. قدمی به عقب برداشتم كه صدای آرامش را شنیدم. -فكر می كنی دیوونه شدم ، نه!؟ -…… -ولی نه، نشدم.. فقط عصبانی ام. كلافه م. خسته م. از دست تو.. از دست اون .. از دست خانواده م.. پدرم ، مادرم... خودم! نگاهش كردم. حالش چندان بد نبود ولی نمی شد به این آرامش اعتماد كرد! پس راهم را عوض نكردم و به طرف درب خروج رفتم. -میدونی كه اگه می خواستم ، می تونستم هر كاری باهات بكنم! یعنی اینقدرا دیگه حالم خراب نیست كه زورم نرسه بهت. نیم تنه به طرفش چرخیدم و به آرامی گفتم. -تو هم میدونی كه من یه زن متاهلم؟ پوزخندی زد و با لودگی گفت: -یعنی اگه "متأهل" نبودی ، راضی میشدی!؟ دیگر حرف زدن با همچین بی عقل و هوشی توهین به شعور خودم بود. پس در همان وضع رهایش كردم و به طرف آلاچیق تنهایی ام راه افتادم. او را هنوز نمی شناختم.. یا شاید او نمی توانست مرا درك كند! عشقی كه یكطرفه باشد به جنون می رسد. مثل من كه داشتم خودم را، غرورم را و حتی زندگی ام را برای كسی فدا می كردم كه هیچ بویی از احساس نبرده بود! همیشه همینطور می شود. به قول نویسنده ای؛ "هر نفر ، كسی را دوست دارد و او دیگری را و آن یكی هم كسی دیگر را، و اینگونه است كه همه تنهایند" دستم را جلو بردم و موبایلم را برداشتم. دوست داشتنِ او كه اینقدر سخت نبود فقط كمی شجاعت می خواست. شماره اش را گرفتم و منتظر جواب ماندم. بعد از چندین بوق كشدار بلاخره ارتباط وصل شد و صدای زنانه ای از آنسوی خط گفت: -بله... بفرمایید! لحظه ای مكث كردم و بعد با تردید پرسیدم: -آقای امیر اونجا هستن!؟ -امیر! ما اینجا امیر نداریم ، این خط رامی هست و الان هم تو حمام هستن. كاری باهاشون دارید!؟ حمام!! چه فكرهایی با شنیدن این كلمه به ذهن یك زن خطور می كند! الان باید به این فكر كنم كه آن دختر كیست و در خانه ی او چه می كند و بدتر از همه، امیر چرا در حمام ست!؟ انگار سكوتم طولانی شد چون دوباره خودش به حرف آمد: -شما كی هستین!؟ با كمی خشونت گفتم: -روی اون موبایلی كه برداشتی و جواب دادی، چه اسمی سِیو شده.. من همونم. خنده ی كوتاهی كرد و گفت: -خانم... فقط نوشته خانم! اسمت خانم ـه!؟ از یك طرف خنده ام گرفت و از طرفی حرصم. -بهش بگو با من تماس بگیره. فوری. و بی خداحافظی قطع كردم. اصلا مگر سلام كرده بودم!؟ چشمانم را بستم و نفسم را فوت كردم به موبایل درون دستم. از بخار آهم ، شیشه اش تار شد. احتمالا چند دقیقه ای در ذهنم به تصورات نابودگرم بال و پر دادم تا بلاخره صفحه ی مات شده، روشن شد و تصویر امیر به نمایش درامد! با اسم خودش و با همان ژستی كه روزی یواشكی از او گرفته بودم در موبایلم ذخیره شده بود. نه خانم یا آق! قسمت سبز رنگ را به راست كشیدم و بی سلام و علیك پرسیدم: -كجایی!؟ لحظه ای مكث كرد و با لحن عجیبی گفت: -به شما ربطی داره!؟ مگه من ازت بازخواست می كنم كه كجایی و چیكار می كنی!؟ یعنی مثلا داشت شوخی می كرد!؟ یا واقعا جدی بود!؟ با لحن كنایه داری گفتم: -تو هم اگه زنگ زدی و یه آقا موبایلمو جواب داد گفت "مهتا توی حمومه" میتونی ازم بازجویی كنی. پوزخند صداداری زد و گفت: -من كه تو رو با عاشق سینه چاكت تنها گذاشتم و رفتم. اگه حقی هست این منم كه باید بپرسم امروز تو اون عمارت چه خبر بوده! از این جواب ناگهانی اش چنان شوكه شدم كه آب دهانم پرید توی حلقم و به سرفه افتادم. قشنگ دست خود را رو كردم و قافیه را با همین یك جمله باختم! از كجا فهمیده بود؟ چقدر احمقم من! خب معلوم است جاسوس هایش در كل عمارت چشم و گوش اویند! -چیه !؟ داری دنبال جواب می گردی!؟ -من هیچكاری نكردم كه بخوام بابتش جواب پس بدم. -پس من كاری كردم!؟ -تقصیر من نبود. میتونی از همون كسی كه راپورت منو بهت داده ، بپرسی! -مگه من گفتم تقصیر كی بود!؟ دارم میگم اونجا چه خبره!؟ -ببین امیر! حرص منو درنیار. اعصابم خرابه بدترش نكن. من با هیچكس توی این دنیا رابطه ای نداشته و ندارم. پوزخندی پرمعنا زد. -مطمئنی!؟ -تو مطمئن نیستی!؟ -نه واقعا گفت نه!؟ چرا !؟ مگر از من چه دیده بود كه اینقدر بدبینانه درباره ام حرف می زد!؟ -بهت گفته بودم از رادین فاصله بگیر. پس حتما خودت خواستی كه اینطور بشه! خنده ی مسخره ای کردم و زیر لب گفتم: -از تو هم باید فاصله می گرفتم... -چی!؟ بلندتر صحبت كن نمی شنوم! تقریبا داد زدم: -من كلا فاصله گرفتن بلد نیستم اگه بودم كه این اوضاعم نبود. مكثی كرد و نفس بلندی كشید. -ای كاش یكی بهمون می گفت توی این دنیا به هیچكس جز خودت اعتماد نكن. -گفتند ولی گوش نكردیم. و او بی آنكه حرف دیگری بزند قطع كرد. اصلا یادم رفت قرار بود چه بگویم یا كلا چه می خواستم! روزها گذشتند و اصلاً من متوجه اطرافیانم نبودم حتی رادین که نمیدانم در چه وضعیتی و حال و هوایی قرار داشت! بلاخره روز موعود فرا رسیده بود من و آماده و مجهز راهی فرودگاه شدم. بی آنكه كسی همراهی ام كند و یا حتی برای بدرقه ام دستی تكان دهد! رادین هم که از همان روز كذایی پیدایش نبود. معلوم نشد كجا رفت و خود را پنهان كرد. احتمالا از رودر رو شدن با من شرم داشت! شاید هم از داشتنم ناامید شد و سر به بیایان گذاشت! چمدانهایم را تحویل دادم و اضافه باری كه داشتم را نیز پرداخت كردم. واقعا رفتنم مثل اسباب كشی می مانست! همیشه زمانِ رفتن به سوی گیت آخر كه می رسید، آنقدر حالم به هم می ریخت كه مجبور می شدم مدام نفسهای عمیق بكِشم! اصلا پرواز را دوست نداشتم! حتی با بهترین و مطلوبترین هواپیماها با بالاترین خدمات! نمی دانم شاید كمی فوبیای ارتفاع داشتم و یا احتمالا حضور در آن اوج ها مرا می ترساند! بر روی صندلی مخصوص خودم كه نشستم ، فقط گوشی هندزفری را درون گوشم چپاندم و چشمانم را با فشار بستم. كسی بر شانه ام زد. چشم باز كردم و خانمی را دیدم که پاکت درون دستش را به طرفم گرفته بود و تعارف می کرد که چیزی بردارم.انگار شكلات بود. اصلا میلش را نداشتم پس با احترام و لبخند رد كردم. دوباره چشمانم را بستم و محكم دسته ی صندلی را فشار دادم تا برای برخاستن هواپیما از استرسم كاسته شود. صدای خواننده ای كه در گوشم فریاد می كشید داشت حالم را بدتر می كرد! هیچوقت در آن همه پرواز به این حد از ناآرامی نمی رسیدم! نمی دانم چرا آنروز وضعیتم خراب بود! دوباره خانم كنار دستم شانه ام را فشرد که احتمالا اینبار قصدش آرام كردنم بود! زیر لب گفتم : ممنون خانم حالم خوبه. نشنیدم چه گفت ولی انگار حرفی زد! بی اهمیت به او بطری آبم را برداشتم و یكنفس تا آخر سر كشیدم! به گمانم هواپیما در آسمان به وضعیت ثابت رسیده بود و حركتش صاف و آرام شده بود. نفس بلندی كشیدم و گوشی هندزفری را از گوشم بیرون کشیدم. -حالت بهتره.! دوباره سعی كردم لبخند نیمه جانی بزنم. -كسی همراهت نیست!؟ سری به نشانه "خیر" تكان دادم. -ایرانی هستی!؟ -بله به قیافه اش نمی خورد از آن زنهای فضول باشد ولی احتمالا می خواست حواس مرا پرت كند. -منم پسرم ، تركیه زندگی می كنه. سالی چند بار میام بهش سر می زنم. نمی دانم چرا مادران ،اینگونه، فرزندانشان را در كشوری بیگانه و غریب ترك می كنند و به راه خودشان می روند! نگاهش كردم و با مكث تقریبا زیادی گفتم: -چرا نمیری پیشش بمونی!؟ لبخندش مادرانه بود و مهربان. -اگه اون بخواد كه من از خدامه. جوان های الان دیگه زیاد تحمل مادر و پدرشون رو ندارن. میخوان راحت باشن و مستقل. سری تكان دادم و گفتم حق با شماست. دلم می خواست بخوابم و تاتوقف كامل هواپیما بیدار نشوم. پس چشمانم را بستم و به این فكر كردم كه "حالا چه خواهد شد؟ كسی برای بردنم می آید به فرودگاه یا مثل بدرقه ام كه در غربت و بی كسی بود ، پیشوازکننده ای هم نخواهم داشت!؟ به این فكر كردم كه امیر چه كار خواهد كرد!؟ نكند با همان دختر كذایی بیاید! همان كه شاهد حمام رفتنش هم بود! اصلا او چطور دوش می گرفت!؟ من كه تا به حال ندیده بودم! دقیقا آدمها در همچین شرایطی چه می كردند!؟ به این مسئله حتی فكر هم نكرده بودم! واقعا از او هیچ نمی دانستم و ادعای همسری هم داشتم. انگار غرق در خوابی خوش و آرام بودم كه متوجه اطرافم نشدم، تا باز هم حس دستان گرمی كه بر دستانم نشست به همان جای واقعی ام برگرداند. -رسیدیم عزیزم . كسی رو داری كه بیاد استقبالت!؟ میخوای ما برسونیمت!؟ چشمانم هنوز گیج و منگ خواب بود، خمیازه ای كشیدم و گفتم: آره شوهرم میاد دنبالم. انگار حرف عجیبی زده بودم چون چشمانش با تعجب مرا نگاه می كرد و بی حرف فقط خیره شده بود به چشمان نیمه بازم. -تو شوهر داری!؟ مگه چند سالته!؟ -٢٩ سال اینبار واقعا جا خورد چون همراه با چشمان درشت شده اش ، دهانش هم باز شد! خنده ام گرفت. -بهِم نمیاد!؟ به قول پسر عمه م ، خوب موندم. و خودم به حرف بی مزه ی رادین كه همیشه با حركت جالبی زیر گوشم می گفت، خندیدم. شاید پدر هم گول همین قیافه ی بچه گانه ام را می خورد که همیشه فكر می كرد همه چیز برایم زود است! بلند شدم و ایستادم. همه در حال رفتن بودند و آن خانم احتمالا قصد داشت بگذارد همه پیاده شوند بعد خودش اقدامی برای برداشتن وسایلش انجام دهد! -خانم ، میشه من برم!؟ وسیله ای برای برداشتن از آن بالا نداشتم، پس می توانستم هر چه زودتر ، از آن دخمه ی رعب آور، خود را بیرون بكشم. او هم انگار درك كرد و فهمید عجله ام برای چیست پس از جایش برخاست و با خوشرویی گفت بفرمایید عزیزم. از آشناییت خوشحال شدم. لبخندی به مهربانی اش زدم و تشكر كردم. نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم و با چه ذوقی هوای بیرون را نفس كشیدم. انگار از جهنمی هولناك رها شده و به بهشتی آرام رسیده بودم. اولین بار بود اینقدر حالم بد می شد و احساس خفگی می كردم. احتمالا برای اینكه همیشه در قسمت مخصوص هواپیما و فرست كلاس مینشستم و همه چیز در اختیارم بود ولی الان با بقیه روی صندلی های فشرده و جمع و جور نشستم! به نظر میرسید باید به این وضع زندگی هم كم كم عادت كنم. وسایلم را به كمك كارگری كه همانجا بود روی چرخ دستی چیدم و به سمت سالن بیرونی راه افتادم. هر لحظه بدون آنكه زیاد معلوم نشود اطراف را نگاه می كردم و به دنبال آشناترین غریبه ی زندگی ام می گشتم! ولی باز هم نبود كه نبود! احتمالا باید با تاكسی می رفتم! هرچند خانه اش را هم بلد نبودم! هتلی هم كه رزرو نكرده بودم! پس كجا باید می رفتم!؟ نگران و ناراحت سرم را زیر انداختم و داشتم به سمت درب خروج می رفتم كه آقایی دوان دوان به طرفم آمد و در حالیكه صورتش از حرارت زیاد عرق كرده و قرمز شده بود گفت: -ببخشید خانم. به خدا نمی خواستم دیر كنم ولی باور كنید پنچر كردم! همانطور كه تند تند عذرخواهی می كرد و برای قصورش طلب بخشش می نمود ، مبلغی پول كف دست كارگر پیش رویم گذاشت و خودش هدایت چرخ دستی را به عهده گرفت. اصلا انگار كار روتین و همیشگی اش بود كه اینقدر خوب كارها را یكی پس از دیگری تند و بی سؤال و جواب انجام داد! -آقا فرموده بودن از یك ساعت قبل اینجا باشم ولی متأسفانه در آخرین لحظه وضع اضطراری پیش اومد مجبور شدم دیرتر حركت كنم و بعدش هم كه پنچر كردم. بازم ببخشید! ای بابا! چقدر معذرت خواهی می كرد این بشر! -راننده ش هستی تو!؟ همانطور كه جلوتر از من می رفت خنده ای كرد و گفت: -راننده!؟ ای تقریبا! كسی تا حالا بهم اینقدر واضح نگفته بود چیكاره م! انگار خودش هم نمی دانست دقیقا چه كاره است!؟ یا شاید در ایران رسم نبود روی كار آدمها اسم خاصی بگذارند! كمی سرعتم را بیشتر كردم و گفتم: -كجا میریم الان!؟ برای اولین بار نگاهش را به چهره ام دوخت. مرد تقریبا جوانی بود كه سادگی از قیافه و رفتارش می بارید. -خونه دیگه! مطمئنا چشمانم حالت تعجب و سوالی گرفت: -خونه ی كی!؟ من قرار بود برم هتل ابرو بالا انداخت و دهان کج کرد مثل کسی که با خود میگوید: "دیگه چی"! -هتل!؟ مگه مردی كه خودش خونه به اون بزرگی داره ، زنشو میذاره هتل!؟ فكر نمی كنم همچین مردایی توی ایران داشته باشیم ما! شاید توی مملكت شما از این رسم و رسومات هست! ولی اینجا نیست. خنده ام گرفت از این غیرتی شدنش و دفاع جانانه ای كه از مردان ایرانی كرد! -چه میدونم ، فكر كردم ایرانی هام مثل اونطرفی ها ، زیاد براشون مهم نیست! كنار یك ماشین مرسدس شیك سیاه رنگ و كاملا منطبق با خلق و خوی امیر ایستاد و در را با احترام برایم گشود. هر چند نمی دانم آن زمانی که من اینجا بودم چرا اینقدر ساده و معمولی می گشت! لابد همانطور که فکر می کردم بخاطر شغلش بوده و الان که از آن کار خارج شده، می تواند برای خودش زندگی مورد دلخواهش را داشته باشد! لبخندی به ژست مؤدبانه اش زدم و سوار شدم. ابتدا روی صندلی اش نشست و ماشین و خنك كننده و كولر را روشن كرد تا از گرمای داخل ماشین اذیت نشوم، و بعد پیاده شد تا وسایلم را درون صندوق عقب قرار دهد. آنقدر وسایلم زیاد بود كه بنده خدا نمی دانست آنهمه چمدان را كجا بگذارد!؟ انگار مستأصل مانده بود كه چه كار كند! پس شیشه را پایین فرستادم و گفتم: آقا، می تونید بذاریدشون جلو یا همین بغل دست خودم، اشكالی نداره. چهره اش شاد شد و با خنده ی خوشحالی گفت: -خدا خیرتون بده خانوم، واقعا گفتم اگه مثل دیگران باشید می فرمایید برو یه ماشین كه صندوق بزرگ داشته باشه گیر بیار تا بارهامو بیاره. الان می خواستم خودم جلوجلو برم همین كارو بكنم! اخمی مصنوعی كردم و گفتم: -نه خیر من مثل دیگران نیستم، هیچ وقت هم تو عمرم راننده هامو اذیت نكردم. از همان خنده های صادقانه اش به رویم زد و سه چمدان باقی مانده را در جلو قرار داد! یعنی دو تا را كنار دست خودش روی صندلی گذاشت و كمربند هم برایشان بست! و یكی را بغل پای من نهاد و جایش را محكم كرد كه تكان نخورد و احیانا پایم را اذیت نكند. از این همه دقت و وسواسش خنده ام گرفته بود! باید درباره اش چیزهای زیادی می پرسیدم تا بتوانم با آدم های اطرافم آشنایی بیشتری پیدا كنم. با آرامش و اعتماد بنفس پشت فرمان نشست و ماشین را به سمت خارج از پاركینگ هدایت كرد. می دانستم تا تهران راه نسبتا زیادی ست و می توانم كمی استراحت كنم! ولی بهتر دیدم بیدار بمانم و از آقای راننده ای كه هنوز اسمش را هم نمی دانستم سؤالاتی بپرسم. -چند وقته پیشش كار میكنی!؟ قبلا ندیدمت. -یه پنج سالی میشه... البته قبلش پیش باباشون بودم. -چقدر میشناسیشون!؟ از آینه ی ماشین نگاهی به چهره ام انداخت تا احتمالا دلیل سؤالم را بفهمد! -به اندازه ای كه بدونم بهترین آدمای روی زمین هستن. احتمالا صدای پوزخندم را شنید ولی به روی خودش نیاورد و ادامه داد: -شاید همه ی آدما كسانی رو كه زندگیشونو نجات داده باشن ، بهترینهای زمین بدونن. به نظر من كه همینطوره. پیشانیش عرق كرده بود، شاید خاطرات بدی را به ذهنش آوردم ولی باز هم به من ربطی نداشت پس بی اهمیت به بحثی كه می خواست باز كند و اصلا وقتش نبود ، سری جنباندم و گفتم: -به نظرم علاقه ت بهشون طبیعیه ولی باز هم داری زیادی غلو می كنی. -شاید! -در ضمن لطفا منو ببر هتل. باشه!؟ نمیخوام خونه ی كسی بمونم! دوباره نگاهم كرد و زیر لب گفت: -چشم ، ببینیم "آقا چی میگن." چقدر این جمله آشنا بود برایم! و چقدر از زبان همه شنیده بودمش! "ببینیم آقا چی میگن!" شاید از نظر همه ی ما "آقا" فقط می توانست سالار خان باشد و بس. انگار این لقب به كسان دیگری نمی چسبید! و یا شاید من اینطور عادت كرده بودم! چشمانم را روی هم گذاشتم و آنقدر در همین فكرهای جورواجور غرق شدم كه نفهمیدم كی رسیدیم و چگونه از آن همه خیابان پرترافیك رد شدیم كه من حتی صدای بوق یك ماشین را هم نشنیدم! -رسیدیم خانم، بفرمایید پیاده شید تا من وسایلاتون رو ببرم داخل. به گمانم این مرد واقعا مشكل داشت! یعنی حقیقتا نشنیده بود یا به روی خودش نمی آورد! درب ماشین برایم باز شد و شخص میانسالی با ریشهای تقریبا سفید و موهایی مرتب و شانه زده كنار در ، منتظر پیاده شدنم ایستاد! به نظر نمیرسید پیشخدمت یا چیز دیگری باشد ، با آن لبخند مهربان و دستی كه برای كمك به سویم دراز کرده بود. احتمالا پدر امیر بود! واو... چه جنتلمن و با كلاس! فكر نمی كردم در این حد، امروزی و با پرستیژ باشد! سعی كردم نگاهم را از آن چشمان سیاه رنگش كه عجیب انسان را مسخ می كرد بگیرم و دستم را درون دستان تقریبا چروك خورده اش بگذارم. -خوش اومدی دخترم. لبخندی با همین مضمون به رویش پاشیدم و كمی جلو رفتم تا به جای دستش ، صورتش را ببوسم. تركها رسم دست بوسی بزرگترها را داشتند ولی خب نمی خواستم آنقدر ها هم احساس پیری كند. او نیز متقابلاً صورتم را بوسید و به آرامی گفت: -واقعا فكر نمی كردم در این حد باشی! من هم خواستم كمی شوخی كرده باشم مثلا! -در كدوم حد!؟ -در حدی كه رامی تعریف كرده بود! ابرویی بالا انداختم و با تعجب گفتم: -امیر!؟ از من تعریف كرده!؟ به چه عنوانی!؟ لبخندش چقدر آشنا بود! -بعنوان معشوقش. و راه افتاد به سمت ویلا! من هم كه مشتاق بقیه ی جملاتش بودم همانطور به دنبالش حركت كردم. صدایش آرام بود، طوری كه انگار دارد برای خودش حرف می زند! - فكر می كردم چون عاشقه ، غلوّ میكنه. چه حرف های خوبی میزد این پدر! برعكس آن پدرهایی كه تا الان شناخته بودم! از عشق می گفت. از احساسات فرزندش! در دلم چه نسیمی وزیدن گرفته بود!حرفهایش چه حالم را خوب می كرد این مرد آشنا! -تو كه اینقدر دوستش داری چرا میخوای ازش جدا شی!؟ و چه غیرمنتظره رفت بر سر اصل مطلب! زبانم قفل شده بود و جوابی برای حرفی كه زد نداشتم! از كجا فهمید دوستش دارم!؟ من كه اصلا حرفی نزدم! همانطور بی حركت ایستادم و چند قدم فاصله افتاد بینمان. -لابد فكر كردی میتونی با این كار، آزارش بدی! متوجه شد تعقیبش نمیکنم. همانجا روی پله ها ایستاد و به طرفم برگشت. -اشتباه می كنی، بیشتر از اون، خودت اذیت میشی! چرا همه ی حرفهایش را داشت همین اول كار می زد!؟ مگر قرار بود دیگر ، هم را نبینیم!؟ سرم را زیر انداختم و با تأمل گفتم: -نمیدونم چی باید بگم. فعلا نمیخوام در این مورد حرفی بزنم. دوباره لبخند زد و به نشانه تفهمیم سری تكان داد. دوباره راه افتادم و گفتم : -امیر كجاست!؟ خونه نیست!؟ -نه ، رفته دنبال كارهای طلاق. احتمالا همین زودی ها برمیگرده. پوزخندم واقعا از روی حرص بود. -چقدر هم عجله داره شازده. و لبخند او باز هم با مهربانی به حرفهای عصبی ام زده شد. مؤدبانه كنار ایستادم تا او بعنوان میزبان، اول وارد شود. ولی ایشان خیلی متواضعانه گفتند: -بفرمایید داخل خانم ، اینجا هم شما میزبانید. البته تا وقتی عروس خانواده اید! چرا اینقدر شبیه امیر بود این آدم!؟ انگار همیشه فقط با همین پدر بزرگ شده بود. بی اهمیت به كنایه اش ، با لبخند جواب دادم. -من به این داشتن و از دست دادن همه چیز در عرض دو روز عادت دارم پدرجان. وارد شدم و منتظر نماندم كه او پیشقدم شود و راه را نشانم بدهد. با آنكه آنقدری خانه های بزرگ و تجملاتی دیده بودم كه اینجا زیاد برایم مبهوت كننده نباشد با اینحال چون احساس مالكیت می كردم انگار حس خوبی برایم داشت و همین حس، باعث شد غریبگی نكنم و بی تعارف روی كاناپه های راحتی لم بدهم. باز هم صدای پر خنده اش را شنیدم و به یاد امیر افتادم. -انگار زیاد هم نگران نیستی! دختر جان الان باید بیقرار و ناآروم باشی! مثلا شوهرت رفته درخواست طلاقت رو برات بیاره. با لبخندی كه به لبهایم نشسته بود چشمانم را به او دوختم و در ذهنم شروع كردم به شمردن تفاوتهای او و ایرج خان! شاید اصلا قابل شمارش نبود! این دو واقعا هیچ نقطه ی مشتركی نداشتند و انگار از دو سیاره ی مختلف آمده بودند! -چیه !؟ داری با رامی مقایسه م میكنی!؟ لبخندم پررنگ تر شد و نگاهم رنگ مهر گرفت. -شما با هیچ كس قابل مقایسه نیستین. ابروهایش مثل امیر تا به تا شد و با همان حالت عجیب نگاهم كرد. -واقعا!؟ سرم را تكان دادم و گفتم: "اوهوم" -اینو یادم باشه حتما به رامی بگم . مطمئنا حسودیش میشه. پوزخندم تلخ بود. نمی دانم چرا، ولی حس كردم به شخصیتم برخورده است كه اینجا مثل یك زن مطلقه در مقابل پدرشوهرم نشسته ام و او به جای اینكه خودش را به آن راه بزند و قضیه را مسكوت نگه دارد ، اینقدر بی پروا با هر جمله ای آن را به صورتم میكوبد! -میشه دیگه در موردش صحبت نكنیم!؟ -در مورد چی!؟؟ طلاق!؟ سرم را به زیر انداختم و سكوت كردم. انگار متوجه شد حرف و دردم چیست! خیلی آرام آمد و كنارم روی مبل نشست. -به نظرت اگه در موردش حرف نزنیم ، از بین میره!؟ سر جنبادم و تكذیب كردم. -ببین دخترم، در مورد همچین شرایط مهمی اگه حرف نزنی تبدیل میشه به درد توی دلت. بهتره اونقدر در موردش بگی كه بعدا اذیتت نكنه. -امیر میخواد جدا بشه دلم آنقدر پر بود كه صدایم را خش انداخت. -ولی اون گفت تو خواستی! انگشتانم بی اختیار در هم می تابید و حال درونم را آشكار می كرد. -من نخواستم. رادین بدون هماهنگی من باهاش حرف زده بود و اونم از خدا خواسته رفته برگه ی درخواست طلاق گرفته. دستش را بین پیچش انگشتانم قرار داد و سعی كرد آرامم كند. -یعنی تو نمیخوای جدا بشی!؟ شنیدم ازدواجتون هم اجباری بوده! پوزخندی كه زدم به او نبود ، به آن "اجباری" بود كه همه ی زندگیم را شامل می شد! سکوتم را که دید ، ادامه داد: -رامی اولش اصلا برنامه ی ازدواج نداشت ، نمیدونم چرا یهو اینكارو كرد! شاید تو رو كه دیده نقشه ش رو عوض كرده. نگاهم را به چشمان سیاه عمیقش دوختم. منظورش چه بود! چرا یكی به نعل میزد یكی به میخ! -یعنی چی!؟ سرش را تكان داد و انگار پشیمان شد از ادامه ی حرف. -هیچی ولش كن.. بذار خودش حرفهاشو بزنه صدای چرخش كلید در قفل آمد و حضورش به یكباره موجی از دلهره و اضطراب به جانم ریخت! انگار كسی مُچم را در حین ارتكاب جرم گرفته باشد! با همان ترس عجیب از جایم برخاسته و ایستادم! و نمیدانم چرا او برخلاف من، اینقدر خونسرد بود! انگار نه انگار بعد از چند ماه همسرش را می بیند! دست به جیب مقابلم ایستاد و گفت: -سلام.. خوش اومدی. دلم چقدر چیزهای خوب می خواست و نمی شد هیچكدامش را از كسی مثل امیر گرفت! سرم را بالا گرفته و به چهره ی خسته و بی رنگش نگاه كردم! انگار حس دل تنگی ام به چشمانم منتقل شده بود كه آنطور با ولعی عجیب به تك تك اعضای صورتش نگاه می كردم! لبهایش به سمتی كشیده شد و زیر لب چیزی گفت كه نفهمیدم. -چی!؟ كمی خود را به سمت جلو كشید و با همان لبخند عجیب و غریب، مقابل صورتم گفت: -میگم چرا پسرعمه جانت نیومد! آنقدر حرفش بد بود كه دهانم تلخ شد و تمام نگرانی ام تبدیل شد به خشم! -گفت صبر می كنم وقتی از قید و بند آزاد شدی میام پیشت. آخیش دلم خنك شد از این جواب دندان شكنی كه دادم. هر چند بیشتر از حرص ، در چهره اش پوزخندی بود كه مرا و این خودزنی بی امانم را ریشخند می كرد. -خوبه. بگو بشینه تا آزاد بشی. این را گفت و با آرامش چرخید و به سمت اتاقی در همان حوالی رفت! حرفش چقدر ابهام داشت! یعنی می توانست هم خیلی خوب باشد هم خیلی بد ، که بدبختانه هیچوقت از لحنش نمی شد تشخیص داد چه منظوری دارد! **** از اینكه دنیا و كائنات و همه ی جهان هستی دست به دست هم داده اند كه مرا امتحان كنند هیچ شكی ندارم. ولی این یك موضوع را نمی توانستم هضم كنم، ازدواج با اجبار و طلاق با اجبارتر! مگر من او را دوست نداشتم!؟ مگر عاشقانه نمی خواستمش!؟ پس این لجبازیهای احمقانه چه بود! پس آن غرور مسخره ، وسط ماجرا چكار می كرد!؟ نمی شد یكبار بگویم دوستت دارم و او هم مثل فیلمها، باعشق نگاهم كند و جواب دهد: من هم عاشقتم! كجای این داستان سخت بود!؟ به كجای دنیا برمی خورد!؟ نمی دانم! شاید واقعا طالع ما با هم جفت نشده نبود!
  11. Lunatic

    رادیو چهرازی

    خب... به اینجا رسیدیم که درس شد برای ما تقریبا همه چیز... بعد از این ماجراها درس و نمره میشه یه فاکتور استرس زا برای ما، بدون اینکه هدفی داشته باشیم، بدونیم برای چی داریم درسمیخونیم، فقط کاری رو تکرار میکنیم که همه می کنند. روزها و سال ها میگذره، میرسیم اول دبیرستان... کاملا تحت شرایط جو، تصور میکنیم که فقط رشته های "ریاضی- فیزیک و تجربی" خوبن و بقیه رشته ها برای کسایی که درسشون ضعیفه!! و اینگونه تحت این شرایط مسیر زندگیمون رو به طور تقریبی انتخاب می کنیم. دوران کنکور بالاخره فرا میرسه و فشارها، استرس ها و... شروع میشه. همه ازت توقع دارن یک دانشگاه خوب قبول شی حتی خودت... انقد برای ما بزرگه این کنکور که انگار تمام راه های آینده از این دروازه ی کنکور میگذره ( انقد فکر ما بسته شده...!)، تو خانواده‌ها هم کنکوری‌ها مرکز کهکشان میشن و همه توجه و فشار روی سرشون فرود میاد. (کلا خانواده ها هم سال کنکور دچار فوبیای کنکور میشن.) ما هم دیگه کاملا متقاعد شدیم امسال مهم ترین سال زندگی ماست، شب و روزمون میشه کنکور چه درس بخونیم چه درس نخونیم... حالا به هر زحمتی شده سال کنکور با داستان‌های خاص خودش (برنامه‌های آموزشی، کلاس‌های خصوصی، رازهای موفقیت در کنکور، هزار و یک کتاب رنگارنگ و...) میگذره. و بالاخره... روز کنکور...!!! پایان قسمت دوم ساعت 7 صبح
  12. Lunatic

    رادیو چهرازی

    قبل دانشگاه تنها چیزی که به صورت مداوم میشنوی اینه : "درس بخون تا به یک جایی برسی" و شاید : "درس بخون تا پولدار بشی" !! یک جورایی قشنگ تو ذهنت حک ( راستش شک داشتم حک چجوری نوشته میشه!! ) میشه که آینده ای که در پیش رو داری کاملا وابسته به اینه که حتما باید دانشگاه خوبی قبول بشی، باید خوب درستو بخونی ... البته داستان درس خوندن طولانی تر از این حرف هاست، اگر بخوایم داستان درس خوندن رو از اونجایی تعریف کنیم که حداقل خودمون توش حضور پررنگ داریم، داستان از تولد ما شروع میشه، از خیال بافی های پدر و مادرها در مورد ما... توی این خیال بافی ها که خیلی هم رایجه، از همون اول ما رو دکتر، مهندس و ... فرض میکنند، اینجوری میشه که ضمیر ناخودآگاه بنده خدای ما کم کم اینجوری برنامه ریزی میشه که درس = همه چیز ... کم کم درس میشه معیار هوش، توانایی، خوب و بد بودن و کلی برچسب دیگه... من و شمایی که عادت میکنیم : 1) تلاش کنیم که از بعضی این برچسب ها فرار کنیم... 2) یا شاید مدام دنبال حس خوبی که بعضی دیگه از این برچسب ها بهمون میدن بدویم... پایان قست اول پ.ن: طولانی نوشتن خسته کننده است ساعت 7 صبح...!
  13. او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند 
     

  14. Lunatic

    پستچی | چیستایثربی

    سر کوچه اقاقیا ایستاده بودم. همینجا بود. پلاک سه. یک آپارتمان قدیمی. آنقدر ساکت که انگار عکس یک کتاب کودک بود. از آن خانه کسی بیرون نمی آمد! قلبم انگار در زد و در باز شد. اول پشتش به من بود. داخل رفت، مادرش را روی ویلچر بیرون آورد. از آن زن قد بلند مو طلایی، موجودی دردمند و مچاله مانده بود. چادر سفیدی بر سر، به جای گیسوان بور، فرق سرش می درخشید. ابرو و گیسوانش ریخته بود و معلوم بود که درد می کشد. دلم آتش گرقت. خواستم بروم استخوانهای دردمندش را ببوسم. علی روی مادرش را با پتو پوشاند، همان پیک الهی بود. فرقی نکرده بود. شاید کمی آفتاب سوخته و چهار شانه تر. بوی گندمزار موهایش کوچه را پر کرد. اما رنج عظیمی که می کشید، کلاغها را به فریاد واداشت. پشت خانه ای پناه گرفتم. مطمین نبودم که وقت مناسبی برای دیدار باشد. خدایا کاش مرا نمی دید و رد می شد اما دید! یک لحظه ایستاد. می خواست نفسش را آزاد کند. حالش از من بهتر نبود. دیگر برای گریز دیر شده بود. سلام دادم. اول به مادرش و بعد به او. مادرش با دیدن من ناله کرد. حتی جان نداشت فریاد بزند. بیقرار شد. پتو از روی پایش افتاد. علی خم شد. آهسته به مادرش گفت: فقط یه دقیقه! مادرش را در پتو پوشاند و به سمت من آمد. ضد نور ایستاده بود. نگاتیو تمام قهرمانان جهان، مقابلم بود. چند لحظه به سنگینی یک قرن گذشت. هیچکدام نمی دانستیم چه بگوییم. ناگهان یاد روز محرمیت در پادگان افتادم، گفتم:دست بدیم؟ دستش را جلو آورد. روی دستش جای سوختگی بود. دستم را گرفت. گرم و پر محبت. اما سریع رها کرد. گفت: خیلی دیر فهمیدم بت دروغ گفتن! با حاجی دعوام شد. گفت اگه نمی گفتیم دختره ول کن نبود، میومد بوسنی. واسه اینکه کنارت باشه، خودشو به کشتن می داد! حاجی از سرسختیت می ترسید. دروغ مصلحتی گفت که جونتو نجات بده. گفتم: اون تو رو می خواست. نه منو کنار تو! گفت: فکر می کردم بام قهری. وسط عملیات بودم. نمی تونستم برگردم. هر شب برات نامه می دادم. ولی.. گفتم: گذشته رو ول کن علی جان. یه عمر وقت داریم راجع بش حرف بزنیم. الان دیگه هیچی و هیچکس تو دنیا نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. خودم کنیزی مادرتو می کنم. مثل مادر خودم دوسش دارم. اکبر که نشونیتو بم داد گفتم: ای علی گریز پا، بهترین جنگجو هم که باشی، این بار من از تو بهترم! به دیوار تکیه داد، ناله های مادرش به گریه رسیده بود. گفت: می بینی. همه چی عوض شده! دارم از دستش میدم! تقصیر منه. جوونیشو برام گذاشت. عروسی نکرد، تنهاش گذاشتم... چشمهایش پر از اشک بود، به من نگاه نمی کرد. دستم را روی شانه اش گذاشتم. لرزید. گفت: باید حرف بزنیم عزیزم. عصری دم قبر محسن. گفتم: خیر باشه. گفت: ماه پیشونی تنوری. چقدر دلم برات تنگه. چقدر... اگه می دونستی!...
  15. Lunatic

    radio_caption

    ‏کاشکی رو پیشونی ادما یه مانیتور بود که حس اون موقعشونو مینوشت ‏دیگه این همه داستان نداشتیم...
  16. Lunatic

    radio_caption

    ‏حس میکنم تو یه جهان سراسر کرختی غوطه ور شدم، و هیچ چیزی نمیتونه عوض کننده این حس و حال پوچی مطلقم بشه
  17. Lunatic

    عاشقانه های مصطفی مستور

    می‌ بویم گیسوانت را تا فرشته‌ها حسودی کنند شانه می‌زنم موهایت را تا حوری‌ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا شعر می‌گویم برای تو تا کلمات کیف کنند مست شوند بمیرند ...
  18. Lunatic

    عاشقانه های لیلاکردبچه

    پشت پرده رازهایی ست و چشم های من آنقدر سیاهند که سال ها می توانی مخفیانه در آن ها زندگی کنی...
  19. Lunatic

    عاشقانه های علی قاضی نظام

    معمولاً ساعت از دوازده شب كه ميگذرد، پيغامى دريافت ميكنيد با اين تيتر؛ بيدارى...؟ اين يعنى يك نفر روى شما حساب كرده! خوب فكرهايتان را بكنيد... باز كردن اين پيغام عواقب دارد! بايد سنگِ صبور باشيد بايد حوصله داشته باشيد بايد خودتان را بگذاريد جاى ارسال كننده ى پيغام! يك نفر آنطرفِ خط دارد جان ميكَند!
  20. Sevda13

    این شب به پایان نمی رسد|Sevda13

    بعد ازتمام شدن کار ها وارد خانه شدیم.خاتون کتری وقوری راازروی بخاری نفتی برداشت وبازهم برایمان چایی ریخت.مثل این که خستگی برای این زن معنانداشت ازوقتی که آمده بودیم مدام سرپابودو کار میکرد.لبخندروی لبش به هیچ عنوان پاک نمیشدوباعشق وعلاقه از ماپزیرایی میکرد. با عشق وصف ناپذیری خیره ی صورت باگرو میشد ولبخند میزد.به عکس روی طاقچه نگاه کردم.عکس قدیمی زیبایی ازپسرازدست رفته شان بود که بایک بار نگاه کردن میشدفهمید چقدربرازنده بوده.سخت است ازدادن تک پسری که ثمره یک عمرزندگی بی حاشیه است.تک پسربرازنده خوش قدوبالاییکه اتفاقاناخلف ازآب درنیامده وادامه دهنده راهت شده.پسری باچشم های به رنگ دریاوآسمان ،به رنگ چشم های خاتون.پسری که مثل پدرش به درس وبحث وحکمت رسیدگی میکرده وپی تن کردن لباس روحانیت بوده.سخت است.وای بردل بیقرار این پدرومادر.برای بار آخربه عکس پسرشان نگاه میکنم و رومیگیرم.نگاهم به خاتون افتاد که متوجه مسیرنگاهم شده بود. _میبینی مادرچشمای آبیشومیبینی؟...داشتم براش زن میگرفتم، دخترخالشو. دستم راروی پایش گذاشتم وفشارکوچکی به آن وارد کردم.آهی کشیدو ادامه داد:سالهابود که نشون شده هم بودند.اصلاازوقتی ثریا دنیااومد اسمشون ونشون هم دیگه کردیم.قبل عروسی فرهادمگفت که باید بره.تازه درسش تموم شده بود خوشحال بودم که میادو عروسیشونو میگیریم.اما اون گفت باید برم جنگ..گفت زنو بچه مردم توخطرن ناموس ایرانی توخطره باید برم.باباش رضایت داد.من بیچاره هم تایه چیزی میگفتم میشدم مادری که سعادتمندی بچشونمی خواد.رفت! صرت خیس ازاشکش راپاک کردو ادامه داد:رفت واومد گفتم عروسی بگیر ثریا بلا تکلیفه... به اینجا که رسید کربلایی دخالت کردو گفت:مرجان خاتون اوقات رهاخانم وتلخ نکن. به حرف آمدم گفتم:نه نه من خیلی ..خیلی نمی دانستم چه بگویم.بگویم خیلی لذت میبرم ازشنیدن قصه پرغصه شهید شدن فرزندتان؟باگرو به حرف آمدوگفت:مادوست داریم بشنویم.خاتون تعریف کن. _هی من گفتم من شنفتم .امااون میگفت من معلوم نیست زنده بمونم یانه. دختر مردم آزاده آزاده نه تعهدی به من داره نه محرمیتی بینمونه همین حرفارو به خواهرمم زد، مادر ثریا.دفعه بعد که اومد خبر نامزدی ثریا روهم آواردن.خواهرم بایه سینی شیرینی اومدو گفت شیرینی نامزدیه ثریاست.دیدم..فرهادمو دیدم که شکست.اخماشودیدم،چشمای برق افتاده ازنم اشکشودیدم.دیدم که شیرینیه عروسیه ثریابلافاصله ازدستش افتاد زمین دیدم که شکست دیدم.پسرم رفت..زودتر ازهمیشه رفت!رفت ودیگه برنگشت.رفت وبه جای خودش خبر شهید شدنش اومد خبر مفقودالاثرشدنش خبر تیکه تیکه شدنش. های های گریه کردو ادامه داد:دل منم گرفت.دل من ازخودم گرفت که شکستن بچمو دیدم ودم نزدم از رضا،ازاونخونه ازخواهرم که حداقل صبر نکرد ببینه فرهاد شهید میشه یانه بعد دخترشو شوهر بده.ازثریا که باشوهرکردنش امید برگشتنو ازبچم گرفت ازاین روستا از آدماش. اومدیم اینجا.اینجا آرومه.آروم وراحت بایاد فرهاد زندگی میکنیم.چشم ندارم مردم روستا وفک وفامیلامونوببینم.چشم ندارم ثریا وشوهرو بچه هاشوببینم.خداسلامتی بده بهشون ولی من نمیتونم،نمیتونم. نمی دانستم چه بگویم همه سکوت کرده بودند.کربلایی ناراحت وغم زده نگاه به گل های قالی دوخته بود.باگرو باسری پایین افتاده به دیوار تکیه زده بود.یکی از پاهایش به صورت چهار زانو ودیگری حالت عمود داشت.سرکه بلند کردونگاهم رادید لبخند نیم بندی زد.روبه خاتون کردوگفت:خاتون همه چیز تموم شده‌. سری تکان دادو گفت:من میرم یه هوایی بخورم. سویشرتش رااز روی زمین برداشتو بلند شد.بلافاصله بلند شدم وگفتم:میشه منم بیام؟ سرش رابه نشانه تائید تکان داد وراه افتاد.ازدر خانه که خارج شدیم راهش رابه سمت چپ کج کردوروی یکی از الوار های بزرگ نشست وچند ضربه روی آن درست کنار پای خودش به عنوان دعوت برای نشستن وارد کرد.راه افتادم باکمی فاصله کنارشنشستم.از جیب سویشرتش جعبه سیگاروفندکش راخارج کرد.سیگاری ازجعبه اش درآوردوآتش زد.پکی به سیگارش زدو ته مانده دودش راازبینی‌اش خارج کرد.باگوشه چشم نگاهی به من کردوسویشرتش راروی شانه هایم انداخت. _سردت میشه. سویشرتش بوی دود سیگارش رامیداد.فقط و فقط بوی سیگار.خبری ازبوی قهوه نبود،ومن چه بیتابانه میبوئیدم این بوی تلخ را. _ممنونم. _اومدی دنبالم که حرف بزنیم؟ نگاهش کردم. نگاهم میکرد.. بی محابا!جز جز صورتم راازنظر می گذراند.پیشانی ام،چشم هایم،لب هایم.نگاهم رابا خجالت ازنگاهش جداکردم.دستش زیر چانه ام آمدو چانه ام راگرفت.باانگشت اشاره چانه ام رابلند کردو گفت:مگه من قبلا بهت نگفتم که جای پدرتم؟چرا خجالت؟ خنده ام گرفته بود نمی دانم چرا اصرار داشت جای پدرم رابگیرد؟باخنده شروع به حرف زدن کردم:فکر نمیکنین اینجوری درحقتون اجحاف میشه؟توسن چهارده پونزده سالگی پدرشدید؟ ابروی سمت چپش رابالا دادو بالبخند کجی گفت:کی گفته من چهارده پونزده سال ازتو بزرگ ترم؟
  21. Lunatic

    ♧♧مسابقه داستان نویسی ویژه ماه محرم^^♧♧

    مهلت ارسال داستان های شما عزیزان تا ۱۶ مهرماه تمدید شد^^
  22. Lunatic

    twitt#

    یه جوری میگین پاییز اومده پاییز اومده انگار سه ماه تابستونو تو جزایر هاوایی استراحت بودیم سه ماه پاییزم میریم هلند برا فستیوال رنگ ها #tala
  23. Lunatic

    {...,mincamma○}

    Being alone has a power that very few can handle تنها بودن قدرتیه که هر کسی نمیتونه اونو داشته باشه
  24. روزنامه کیهان نوشت: هتاکی خواننده‌ای به نام تتلو به محرم اباعبدالله ‌الحسین(ع) موجب زبان درازی فتنه‌گران و حرمت‌شکنان عاشورای 88 علیه جریان انقلابی شد. محافل رسانه‌ای فتنه‌گران و افراطیون آلوده به ضد انقلاب، با اشاره به ماجرای ملاقات تتلو با حجت‌الاسلام و المسلمین رئیسی به طعنه می‌گویند برای چه نامبرده را پذیرفتید؟! گفتنی است تتلو مدتی است از کشور خارج شده و در فضایی نه چندان شفاف، درگیر اجرای پروژه‌هایی است که اتفاقاً به کار رسانه‌ای جریان فتنه‌گر و ضد انقلاب می‌آید؛ نظیر ماجرای کشف حجاب دختری به نام مائده هژبری و سپس توهین اخیر به مقدسات. او پس از سفر به ترکیه و کنسرت ناکام، از شبکه بی‌بی‌سی سردرآورد. به عبارت دیگر، به نظر می‌رسد او در جریان سفر به ترکیه، توسط سرویس‌های امنیتی بیگانه مدیریت می‌شود، و البته اثبات چنین موضوعی، چیزی از مسئولیت وی در بی‌حرمتی و هتاکی به مقدسات (و تحمل مجازات قانونی و شرعی آن) کم نمی‌کند. سزاوار یادآوری است تتلو در سال 88 چندین کلیپ و ترانه برای میرحسین موسوی و ستاد انتخاباتی اصلاح‌طلبان تهیه کرده است. او چند سال پیش، نسبت به گذشته تاریک خود اعلام پشیمانی کرده و گفته بود که توبه کرده و می‌خواهد در خدمت وطن و ارزشهای اسلامی بخواند و جبران کند. او در برخی آهنگ‌هایش نیز سعی کرد این پشیمانی و جبران را نشان بدهد. منطق اسلامی در قبال این اظهار ندامت، پذیرفتن پشیمانی فرد خطاکار است و حجت‌الاسلام والمسلمین رئیسی و خبرگزاری فارس نیز از همین زاویه، تتلو را پذیرفتند تا بدین ترتیب او بتواند گذشته خود را جبران کند. اما رویکرد نیروهای انقلابی به وی یا برخی هنرمندان که مواضع مشابهی اتخاذ کرده‌اند، با آشفتگی و عقده‌گشایی افراطیون مدعی اصلاح‌طلبی مواجه شد. سایت‌ها و روزنامه‌ها و کانال‌های تلگرامی این طیف چه در هنگام ملاقات تتلو با رئیسی و چه حضور وی در جشن فارس پلاس، ضمن هیاهوی شدید سعی کردند این اتفاق را به عبور از اصول یا موضوع انتخابات و رأی جمع‌کنی به هر قیمت (کاری که خود در آن استاد تمام و بی‌چهارچوب هستند) ربط دهند. همان زمان روزنامه کیهان با بیان اینکه میزان، حال فعلی افراد است و نمی‌توان اظهار توبه به تتلو را نپذیرفت، نوشت: اگر او یا بزرگتر از او (مانند برخی انقلابیون بدفرجام) پا کج گذاشتند، نیروهای انقلابی معترضشان می‌شوند. به راستی آیا پذیرفتن انسانی که می‌گوید پشیمانم و توبه کرده‌ام عار است، یا پسرفت و ندامت برخی چپ‌نماهای رویگردان از انقلاب که با مفسدان سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هم پیاله شدند، در آمریکا، انگلیس و فرانسه پناهندگی گرفتند، نان خور رژیم آل‌سعود شدند و کمک مالی گرفتند (از خاتمی تا مهاجرانی)، با زنان نامحرم ایتالیایی دست دادند، کشف حجاب کردند، با جام شراب به تمسخر پرچم عزای امام حسین(ع) پرداختند، با گوگوش و فعالان بهایی شبکه بی‌بی‌سی و من‌وتو، رفیق گرمابه و گلستان شدند و از گوگوش تا سروش (اکبر پونز و روحانی نماهای باند مهدی هاشمی و ملی مذهبی‌ها و سلطنت‌طلب‌ها و ساواکی‌ها) را یک جا دور هم جمع کردند؟! فساد و خیانت واقعی مربوط به کسانی است که مزدوری آمریکا و انگلیس و اسرائیل را کردند و دست‌کم دوبار آشوب راه انداختند و علناً در نشریات خود- آن هنگام که داغ بودند- گفتند «علیه خدا هم می‌شود تظاهرات کرد، باید ختم انقلاب را گرفت، اسلام ارتجاعی است» و کف خیابان علیه امام حسین(ع) هتاکی کردند و درباره علت جنبش سبز کذایی گفتند که ما می‌خواهیم شراب بنوشیم و با مینی‌ژوپ به خیابان بیاییم و اسلام نمی‌گذارد.» به عبارت دیگر، می‌توان گفت تتلو امروز ته صف و اردوگاهی ایستاده که فتنه‌گران طعنه زن، پیشگام و خط شکن آن- به نیابت از جبهه استکبار - بوده‌اند. در واقع جریان حزب‌اللهی می‌خواست او را نجات دهد و جریان آلوده به ضد انقلاب سعی کرد او را به منجلابی که خود در آن قرار گرفته‌اند، بازگردانند. بازگرداندن تتلو به بخشی از معارضه با دین توسط ضد انقلاب، چیزی از بزرگواری نیروهای انقلابی در زمینه دادن فرصت توبه کم نمی‌کند؛ اما نشان می‌دهد که فتنه‌گران آلوده به نفوذ به رسم همه منافقین، ارتجاع و انحطاط و سقوط افراد را بر دادن فرصت جبران به آنها ترجیح می‌دهند. این نکته نیز بدیهی است که برخی افراد موفق به توبه می‌شوند و برخی دیگر، مانند معتادان فاقد اراده و استقلال، دوباره به جاهلیت و انحطاط قبلی باز می‌گردند. به یقین منطق دین این نیست که به خاطر ریزش‌ها و عقبگردهای مجدد و محتمل، فرصت توبه از افراد سلب شود منبع
  25. Lunatic

    ❉ツ❉ چالش فــــ✿ــــلانی چطوریه ؟ ❉ツ❉

    سوژه ی امروز ما کسی نیست جز: @BeNNeT ببینم چطور تصوراتتون رو ازش می گید سوالات : 1-رنگ پوست ؟ 2-رنگ چشم؟ 3-رنگ مو؟ 4-اندازه مو؟ 5حالت صورت ؟(برای مثال بیضی ، دایره...) 6- قد؟ 7-وزن؟(میشه جای عدد از واژه های چاق و لاغر و... هم استفاده کرد ) 8-تیپ؟ 9- اخلاق ثابتش ؟ 10-نوع لباس پوشیدنش ؟ 11-در چه حالتی تصورش می کنید؟ 12- مدل مو؟ 13- ژستش موقع ورود به انجمن: 14-نکات اضافی ؟(اگر چیزی غیر سوالات تو ذهنتونه از سوژه می تونید بگید) 15-یه عکس که فکر می کنی سوژه هستش ؟(عکسی که شبیه سوژه تصورش می کنی) 16-تیکه کلامش: 17-دوستت رو تگ کن و دعوتش کن
  26. این" به دیدار "اون" رفت. این جمله نباید آنقدر هم مهم باشد که سه روزِ تمام، رسانه‌های دنیا کار و بارشان را تعطیل کنند و لحظه لحظه این سفر را به تصویر بکشند. اما اگر "این" از یک "کُره" به "کُره" دیگر رفته باشد، ماجرا کمی فرق می‌کند و اگر "این" همان "مون جائه این" رئیس جمهور کره‌جنوبی باشد که در یک سفر بی‌سابقه به دیدار "کیم جونگ اون" رهبر کره شمالی رفته، دیگر ماجرا به کلی فرق می‌کند و خبر آنقدر مهم می‌شود که ابعاد مختلف آن زیر ذره بین قرار گیرد. رئیس جمهور کره جنوبی در راس یک هیات صد نفره در سفری سه روزه که بی‌سابقه خوانده شده است، از کره شمالی بازدید کرد. درباره بی‌سابقه بودن این سفر همین بس که در خلال آن یکی از آرزو‌های دست نیافتنی رئیس جمهور کره جنوبی برآورده شد و آن هم بازدید از "کوه افسانه‌ای پکتو" در مرز کره شمالی و چین بود. کوه پکتو با ارتفاعی ۲۷۵۰ متر بالاتر از سطح دریا، برای مردم کره یک کوه اسطوره‌ای است که هم در سرود ملی کرۀ جنوبی و هم در بسیاری از برنامه‌های تبلیغاتی کره شمالی از آن یاد شده است. رهبران کره‌شمالی تبار خود را از جنگویان کوه پکتو می‌دانند و در تبلیغات شهری نیز پدر و پدر بزرگ کیم‌جونگ اون در بلندای کوه پکتو ایستاده‌اند و خلق را نظاره می‌کنند. با این حال این کوه مقدس نیم قرن به روی اهالی کره جنوبی بسته شده است و آنها تنها می‌توانند کوه مقدس پکتو را در تصاویری که از بازدید‌های کیم‌جونگ‌اون از این کوه مقدس منتشر می‌شود، ببینند. مون جائه این با یک پرواز بیست دقیقه‌ای از سال ۲۰۱۸ به ۱۰۷ رسید (کره شمالی به جای تقویم میلادی از تقویم موسوم به «جوچه» (Juche) استفاده می‌شود. این تقویم که در سال ۱۹۹۷ معرفی شد هر سال با روز تولد کیم ایل سونگ در ۱۵ آوریل آغاز می‌شود. بدین ترتیب اگر چه امسال سال ۲۰۱۸ است، اما تاریخ در کره شمالی سال ۱۰۷ را نشان می‌دهد)، جایی که رهبر جوان شمال با جشنواره‌ای خیابانی انتظارش را می‌کشید. در این سفر همچنین توافقی نظامی میان دو کشور امضا شد و رهبر کره شمالی وعده داد که به زودی به سئول سفر کند. دو طرف تصمیم گرفتند از ابتدای نوامبر پیش رو رزمایش نظامی در نزدیکی خط مرز نظامی دو کشور را متوقف کنند. در سندی که در پیونگ یانگ امضا شده است دو کشور بر توقف رزمایش‌های توپخانه‌ای گسترده و پرواز‌های نظامی در نزدیکی مناطق خلع سلاح شده توافق کردند. برخلاف دیدار کیم جونگ اون و ترامپ که با یک روز تاخیر در کره شمالی بازتاب یافت. تصاویر این دیدار بی‌سابقه از تلویزیون‌های بزرگ در مرکز پیونگ یانگ پخش می‌شد. تصاویر منتشر شده، مردم عادی را نشان می‌داد که به تلویزیون‌های بزرگ زل زده‌اند و دست دادن رهبر کشورشان با "نوکر امپریالیسم *" را مشاهده می‌کنند. نقش کودکان در مراسم استقبال از رئیس جمهور کره جنوبی پررنگ بود. کودکانی از طبقه مرفه کره شمالی که با لباس‌های سنتی به رهبر جنوب خوش آمد می‌گفتند. در تصاویر منتشر شده از این سفر، کودکان به رییس‌جمهور کره جنوبی گل می‌دهند، برایش آواز می‌خوانند و برای بازدید از مکان‌های مختلف او و همسرش را همراهی می‌کنند. اما مردم کره شمالی از جنوبی‌ها چه می‌داند؟ در مدارس کره‌شمالی فارغ از تحرف گسترده تاریخ جهان و شبه جزیره کره، همسایه جنوبی، نوکر امپریالیسم معرفی می‌شود. دستگاه تبلیغات کره شمالی بیش از هر چیز، نسبت به تخریب چهره همسایه جنوبی می‌کوشد. به آن‌ها می‌آموزند که اهالی سئول مردمی فقیر و پابرهنه هستند، آن‌ها از خودشان چیزی ندارند و هر چه دارند از راه نوکری برای آمریکا به دست آمده است. تمام زنان کره جنوبی فاحشه هستند. مفهموم مادری در این کشور، معنا ندارد. پدر تمام کودکان کره جنوبی، سربازان آمریکایی هستند. هر هفته، دولت کرۀ شمالی کلاس‌هایی برگزار می‌کند که به تخریب جنوب می‌پردازند. برخی از شهروندان کرۀ شمالی ممکن است این پروپاگاندا را عمیقاً باور کنند، اما تازه‌گی‌ها اوضاع کاملا فرق کرده، حالا برخی از شهروندان کره شمالی جرات می‌کنند آن را از گوشی می‌گیرند و از گوش دیگر بیرون می‌کنند. در حالی که کرۀ جنوبی در این کلاس‌ها شرور و فقیر تصویر می‌شود، برخی از شهروندان کرۀ شمالی خلاف آن را در غذاها، کود‌ها و دارو‌هایی که از جنوب می‌آیند مشاهده می‌کنند. از این رو بسیاری از شمالی‌ها می‌دانند که کرۀ جنوبی ثروتمند است و احساس حسادت می‌کنند. تبلیغات ضد امپریالیستی در دانشگاهی در پیونگ یانگ در تبلیغاتی که از تنها شبکه تلویزیونی این کشور پخش می‌شود، کودکانی گرسنه که از شدت ضعف پوست صورتشان مثل چرم به استخوان‌هایشان چسبیده شده را نشان می‌دهند؛ "اینجا سئول است، پایتخت گرسنگی و نتیجه اعتماد به آمریکا!" حکومت کره شمالی در تبلیغات وسیعی که گا‌ها در معابر نصب می‌کنند، علاوه بر تحریک روحیه مبارزه طلبی مردمانش، آمریکا و کره جنوبی را نیز تخریب می‌کند. در یکی از این تصاویر که بعدها توسط یک فراری از کره شمالی یادآوری می‌شود درباره یکی از معتبرترین دانشگاه‌های کره‌جنوبی و جهان چنین آمده است: "دانشگاه زنانه اهوا (Ehwa)** دست کمی از فاحشه خانه ندارد، دانشجویان این دانشگاه تنها برای همبستر شدن با سربازان آمریکایی تربیت می‌شوند." (دانشگاه اوها، بزرگترین و معتبر ترین دانشگاه آسیا) خاطرات پناهندگان کره شمالی به کره جنوبی در بسیاری از خاطرات پناهندگان کره شمالی به کره جنوبی از بدرفتاری اهالی سئول با آن‌ها روایت شده است. آن‌ها تنها ملتی هستند که به یک زبان صحبت می‌کنند، اما حرف یکدیگر را نمی‌فهمند. بسیاری از پناهنده پس از طی کردن مسافتی زیاد و گذراندن سختی‌های فراروان، وقتی به سئول می‌رسند، تازه می‌فهمند به این سادگی‌ها در این طرف مرز پذیرفته نخواهند شد. کانگ چول هوان دوسال پس آزادی از اردوگاه‌های کار اجباری تصمیم گرفت از کره شمالی فرار کند، زیرا به اتهام گوش دادن به رادیو‌های غیرمجاز و شنیدن اخبار کره جنوبی، در آستانه دستگیری و اعزام دوباره به اردوگاه کار اجباری بود. او طی یک سفر جانکاه از طریق چین به کره جنوبی گریخت. او وقتی برای اولین بار سئول را دید از رفتار عادی مردم در یک کشور آزاد متعجب شد: " هرکس آزاد بود که هر طور دلش میخواهد زندگی کند، هیچ سیستمی فعالیت‌ها و رفت و آمد‌های مردم را سازماندهی نمی‌کرد، باید اذعان کنم، وقتی برای اولین بار چنین جامعه‌ای را دیدم، احساس نگرانی کردم، به خودم گفتم این سیستم نمی‌تواند دوام پیدا کند؛ و در صورتی که با یک بحران روبه رو شود، بلافاصله مت**** خواهد شد." یک فراری از کره‌شمالی، پس از رسیدن به سئول، در اتاق آپارتمانی که در اختیار او گذاشته اند، خیابان را می‌بیند: "سئول پر از اتومبیل است، من تا آن زمان این قدر اتومبیل یک جا ندیده بودم. وقتی فهمیدم این اتومبیل‌ها در کره جنوبی تولید می‌شوند، خیلی تعجب کردم. در شمال هیچ صحبتی در این باره نمی‌شد و ما فکر می‌کردیم همه چیزِ جنوب از کشور‌های امپریالیستی می‌آید. "جائه یونگ" یک فراری دیگر از کره شمالی به نقل از دوستان خود در شمال دربارۀ طرز فکر شهروندان کرۀ شمالی نسبت به همسایگان جنوبی‌شان می‌گوید که این موضوع به محل زندگی فرد بستگی دارد. کسانی که در نزدیکی مرز چین زندگی می‌کنند، اطلاعات زیادی در رابطه با کرۀ جنوبی دارند. در کنار محصولات چینی، ویدیو و رادیو هم به کرۀ شمالی قاچاق می‌شود و اخبار زیادی از کرۀ جنوبی به مرزنشینان می‌رسد. بسیاری از برنامه‌های تلویزیونی کرۀ جنوبی نیز به کرۀ شمالی قاچاق می‌شود که محتوایشان موجب شگفتی شهروندان شمالی است. با این حال، ساکنین اغلب مناطقی که از مرز‌ها دورند، اطلاعات چندانی راجع به کرۀ جنوبی ندارند. مثلاً یکی از فراریان از کرۀ شمالی به جائه یونگ گفته است که تنها پس از ورود به چین، راجع به کرۀ جنوبی چیز‌هایی فهمیده است. اکثر مردم در نواحی مرکزی کرۀ شمالی دسترسی چندانی به وسایل ارتباطی و نقلیه‌ ندارند و تنها اخبار را از طریق تلویزیون دولتی دریافت می‌کنند و در نتیجه اخبار کرۀ جنوبی اصلاً به گوششان نمی‌رسد. شرایط کم کم متفاوت می‌شود! "جائه یونگ" می‌گوید اولین بار هنگامی که در دبیرستان درس می‌خوانده در معرض اخبار کرۀ جنوبی قرار گرفته است. زمانی که به منزل عمویش رفته و به تماشای یک سریال ساخت کرۀ جنوبی به نام "پلکانی به بهشت" نشسته است. او می‌گوید که با دیدن سریال از اینکه مردم کرۀ جنوبی وضعیت زندگی بسیار بهتری نسبت خودشان داشته‌اند شگفت زده شده است. مرز بین دو کره، تنها یک مرز نیست که کشوری را از کشور دیگر جدا می‌کند، این مرز فاصله پنجاه و شاید صد ساله‌ای میان یک ملت است که دوپاره شده‌اند. زندگی در دو دنیای متفاوت، فاصله‌ای میان آن‌ها انداخته است که با خنده‌های رئیس کیم و همتای جنوبی‌اش پر نخواهد شد. منبع
  27. Mahdiyeh70

    قصه گوی شهر اُز | Mahdiyeh70

    کانال تلگرام ما: Mahdiyeh70 https://t.me/mahdiyeh7O
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

اطلاعیه ها

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×