رفتن به مطلب
Added by Amir

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. صدای زنگ گوشیم از طبقه بالا به گوش می رسید ... حوصله نداشتم بلند بشم و برم جواب بدم ... شیشه رو برداشتم و خون و ریختم داخل یه لیوان شروع کردم به خوردن ... باید یه کاری می کردم ... نمی شد اینقدر خون مصرف کرد ... چی کار ؟ من دیگه چی کار می تونستم بکنم ؟ کلافه بلند شدم و به سمت اتاق خوابمون رفتم عصبی در کمدو باز کردم و مانتوی آبی آسمونیم و پرت کردم روی تخت و یه شلوار لی همرنگ خودشم درآوردم و یه شال مشکی ! همه رو تنم کردم و بعد از زدن یه ریمل و رژ کیفم و برداشتم و از خونه زدم بیرون ماشین هیرا توپارکینگ بود مثل اینکه پیاده رفته ... در خونه رو باز کردم و تق کوبیدمش به هم ! امیر و دیدم که با آریزونا در حالی که بار دستشونه میان و می خندن ! رفتم سمتشون و با لبخند گفتم : من _ علیک سلام ... به به ... به به بهتر . امیر زیر لب گفت : امیر _خفه من _ امیری ؟ آریزونا که سرخ شده بود از خنده بارهارو از امیر گرفت و گفت : آریزونا _ من میرم تو ... خداحافظ میشا جونم لبخندم عمق گرفت و گفت : من _ خداحافظ عزیزم و درو بست ... امیر عصبی نگاهم کرد ... شونم و انداختم بالا و گفتم : من _ راه بیفت که کارت دارم و راه افتادم ... باشک دنبالم اومد و گفت : امیر _ چیزی شده ؟ هم قدمم شدو بهم نگاه کرد من _ ماجرای طلسم و فهمیدم ... بچه ها درچه حالین ؟ نفسش و فرستاد بیرون و گفت : امیر _ من که می دونم می خواستی چیزدیگه ای بگی چرا می پیچونی ؟ هیچی دیشب تبدیل شدن ... طلسم قوی جانی شکسته شده اما عجیب اینه که همشون بعد از تبدیل درد بدی توی بدناشونه ! راست می گفت ... منم بدنم خیلی درد می کرد انگار کوفته بود بدنم رسیدیم به خیابون و رفتم توپیاده روی خلوت ... سر ظهر بود و کسی آن چنان توخیابون نبود . من _ امیر می خوام راجب یه موضوع باهات حرف بزنم که فوق العاده هم به کمکت نیاز دارم . دوباره نگاهم کرد و گفت : امیر _خیلی داری نگرانم می کنی بیشور وارد کافه کوچیکی که نزدیکمون بود شدم و رفتم سریکی از میز ها نشستم امیر هم کولش و گذاشت رومیز و نشست ... امیر _ بنال زودتر دستم و برای کافه چی بلند کردم و سفارش دوتا قهوه و شکلات دادم یکمی تردید داشتم برای گفتن این موضوع به امیر ... از یه طرف هم خجالت می کشیدم ... بالاخره امیر هم یکی از بهترین دوستام بود و جای برادرم کافه چی بعد از آوردن قهوه رفت و درحالی که به بخار قهوه خیره شده بودم گفتم : من _ امیر ... من ... من باردارم ! با دادی که زد افرادی که توی کافه بودن بد نگاهمون کردن امیر _ چــــی ؟ لبخندی رو به جمع زدم و معذرت خواهی کردم ... صداش و آروم کرد و گفت : امیر _ معلوم هست چی میگی ؟ با حرص گفتم : من _ صدات و بنداز امیر ... درسته خیلی اتفاق عجیبیه ولی اتفاقه دیگه افتاده دستش و کرد لای موهاش و گفت : امیر _ میشا می فهمی خودت ؟ به جز اون بچه می دونی چه صدماتی به خودت می زنه ... می دونی بیشتر از قبل تشنه خون میشی ؟ سرم و تکون دادم و کلافه گفتم : من _ من همه اینا رو می دونم امیر ... برای همین اومدم تا باهات مشورت کنم و کمک بگیرم . نگاهی به بیرون از شیشه انداخت و گفت : امیر _ هیرا هم می دونه ؟ من _ آره ، می دونه سکوت کرد و بعد باصدایی که نگرانی کاملا توش مشهود بود گفت : امیر _ تونباید نگهش داری کلافه گفتم : من _ نمی تونم لعنتی ... اصلا ... اصلا دست خودم نیست ... از شنیدن اسم انداختن بچه هم می لرزم ... من الان احساسی دارم که بالاترین احساس خوشبختی دنیاست ! امیر ... امیر من یه موجود زنده توشکمم دارم برام هم فرقی نداره خوناشام باشه یا گرگ مهم اینه که این موجود بچه منه ... درک کن خواهشا . با دستش روی میز ضرب گرفت و گفت : امیر _ نمی تونم درک کنم ... من به عنوان یه ساحره نمی تونم بهت اجازه بدم چون عواقبش و می دونم . باالتماس گفتم : من _ امیر من سه ماهمه ... بی انصافیه ... تورو خدا کمکم کن دوتا دستاش و کرد لای موهاش و سرش و گذاشت روی میز ... قهوم و برداشتم و سر کشیدم ... به امیر زل زدم ... بادستش داشت سرش و می خاروند ! وقتی کلافه می شد همچین کاری می کرد ، یهو سرش و بلند کرد و گفت : امیر _ ببینم تا الان تشنگیت درچه حدی بوده ؟ باتعجب گفتم : من _ برای چی ؟ سریع گفت : امیر _ بگو لبم و تر کردم و گفتم : من _ خیلی بیشتر از قبل حتی از دوران اوایل خوناشامیم هم بیشتر ! لبش و گاز گرفت و گفت : امیر _ باید ببینم می تونم وردی چیزی بخونم ... باید یه سر به این کتابام بزنم فقط ، میشا خودت و تو بد هَچَلی انداختی . سرم و تکون دادم و گفتم : من _ می دونم ، می دونم . قهوش و که حالا سرد شده بود سر کشید و بلند شد امیر _ فعلا بلند شو بریم پیش بچه ها سرم و تکون دادم و بلند شدم ... شونه به شونش حرکت می کردم یکمی شرمم می شد که توی چشماش نگاه کنم !
  3. به طرف میگم اصل بده




    میگه اولا عسل و اینجوری مینویسن بیسواد دوما منظورت از عسل بده چی بود؟؟ مگه من زنبورم؟:t(28):
    الان فقط اینو گذاشتم بدونید واسه چی خودکشی کردم بعدا نگید عاشق بود.
    روحم شاد!:t(1):

    1. Hild_a

      Hild_a

      یا خوده  ابرفرض...

      یارو چه شوت بوده:t(1):

    2. mohadeseh.f
  4. مشاعره

    نه از هوس که ز جور زمانه لب به شراب اگر زدیم برای دل خراب زدیم
  5. لانا دل ری | ترجمه‌ آهنگ

    و ترجمه آهنگ Lust For Life لانا و The Weeknd [Verse 1: Lana Del Rey] Climb up the H Of the Hollywood sign, yeah از حرف H هالیوود بالا میرم (دیگه همتون میدونین که منظورش از علامت هالیوود چیه) In these stolen moments تو این لحظه‌های دزدیده شده The world is mine (do it, do it) دنیا مال منه (بالا برو، بالا برو) (از روی حرفای هالیوود همه جای شهر معلوم میشه و لانا این احساس رو داره که انگار همه دنیا مال اونه. حالا دیگه دوست پسرشم کنارشه چه شود! ) There's nobody here هیچکس اینجا نیست Just us together (shut up, shut up) فقط ما با همیم (خفه شو، خفه شو) (اون خفه شو در واقع منظورش اینه که حرف نزنه و ساکت باشه. دعوا نداره) Keepin' me hot Like July forever (اون) منو مثل ماه جولای گرم نگه میداره [Refrain: Lana Del Rey] 'Cause we're the masters of our own fate چون ما استادای سرنوشت خودمونیم We're the captains of our own souls ما کاپیتانای روح و وجود خودمونیم There's no way for us to come away و به‌همین خاطر هیچ راهی برامون وجود نداره که از هم جدا شیم (چون اختیار رابطه و سرنوشتشون دست خودشونه پس از هم نمی‌خوان جدا شن) 'Cause boy we're gold, boy we're gold چون پسر ما طلا ایم، پسر ما طلا ایم (همدیگه رو با ارزش می‌دونن) And I was like... و من اینجوری بودم [Pre-Chorus: Lana Del Rey & The Weeknd] Take off, take off Take off all your clothes همه لباساتو دربیار Take off, take off Take off all your clothes همه لباساتو دربیار Take off, take off Take off all of your clothes همه لباساتو دربیار They say only the good die young اونا میگن جوون مردن خوبه That just ain't right که این درست نیست 'Cause we're having too much fun چون ما داریم بیش از حد خوش می‌گذرونیم Too much fun tonight, yeah آره بیش از حد خوش می‌گذرونیم [Chorus: Lana Del Rey & The Weeknd] And a lust for life, and a lust for life و شهوت ما برای زندگی And a lust for life, and a lust for life Keeps us alive, keeps us alive و شهوت ما برای زندگی ما رو زنده نگه می‌داره (منظور اشتیاق زیاد به زنده موندنه، نه شهوت واقعی) Keeps us alive, keeps us alive ما رو‌ زنده نگه‌ می‌داره And a lust for life, and a lust for life و شهوت ما برای زندگی And a lust for life, and a lust for life و شهوت ما برای زندگی Keeps us alive, keeps us alive ما رو زنده نگه میداره Keeps us alive, keeps us alive ما رو زنده نگه می‌داره [Verse 2: Lana Del Rey, Lana Del Rey & The Weeknd] Then, we dance on the H Of the Hollywood sign, yeah بعد ما روی حرف H علامت هالیوود می‌رقصیم 'Til we run out of breath اونقدر که از نفس بیوفتیم Gotta dance 'til we die (duwop, duwop) اونقدر می‌رقصیم تا بمیریم ( کلا الکی خوشن دیگه :| ) My boyfriend's back And he's cooler than ever‌ (shuwop, shuwop) دوست پسرم برگشته و اون الان باحال‌تر از همیشه‌ست There's no more night دیگه هیچ شبی وجود نداره Blue skies forever فقط آسمون آبی که برای همیشه وجود داره [Refain: The Weeknd] 'Cause we're the masters of our own fate چون ما استادای سرنوشت خودمونیم (منظورش اینه که سرنوشتشونو خودشون رقم می‌زنن) We're the captains of our own souls ما کاپیتانای روح و وجود خودمونیم (می‌تونن خودشونو و روحشونو مثل یه کاپیتان کنترل کنن) So there's no need for us to hesitate پس نیازی نیست ما درنگ کنیم We're all alone, let's take control ما تنهای تنها هستیم، بیا کنترل اوضاع رو تو دست بگیریم And I was like... و من اینجوری بودم [Pre-Chorus: The Weeknd & Lana Del Rey] Take off, take off Take off all your clothes لباساتو دربیار Take off, take off Take off all your clothes لباساتو دربیار Take off, take off Take off all of your clothes لباساتو دربیار They say only the good die young اونا میگن جوون مُردن خوبه ( لانا خودش هم به همین اصل معتقده و توی خیلی از شعراش مثل Ride به شنونده میگه که جوون بمیر و سریع زندگی کن. بیشتر یعنی اونقدر خوش بگذرون که حتی اگه پیر هم شدی هم انگار تو جوونی مردی. اما می‌تونه این معنی رو هم بده که واقعا تو جوونی مردن بهتره. فکر کنم به خاطر همین، میگه برداشت دوم اشتباهه چون فعلا دارن خوش می‌گذرونن) That just ain't right که این درست نیست 'Cause we're having too much fun چون امشب ما بیش از حد داریم خوش می‌گذرونیم Too much fun tonight, yeah آره بیش از حد خوش می‌گذرونیم [Chorus: Lana Del Rey & The Weeknd] And a lust for life, and a lust for life و شهوت ما برای زندگی And a lust for life, and a lust for life Keeps us alive, keeps us alive و شهوت ما برای زندگی ما رو زنده نگه می‌داره Keeps us alive, keeps us alive ما رو زنده نگه می‌داره And a lust for life, and a lust for life و شهوت ما برای زندگی And a lust for life, and a lust for life Keeps us alive, keeps us alive شهوت ما برای زندگی ما رو زنده نگه می‌داره Keeps us alive, keeps us alive ما رو زنده نگه می‌داره [Bridge: Lana Del Rey & The Weeknd] My boyfriend's back And he's cooler than ever دوست پسرم برگشته و اون الان باحال‌تر از همیشه‌ست There's no more night دیگه هیچ شبی وجود نداره Blue skies forever آسمون آبی همیشه (وجود داره) (با برگشت دوست پسرش دیگه هیچی براش تاریک یا ناامید کننده نیست. حتی شب هم به نظرش روشنه) I told you twice In our love letter دوبار تو نامه عاشقانه‌مون بهت گفتم There's no stopping now هیچ توقفی وجود نداره Green lights forever چراغای سبز برای همیشه (وجود خواهد داشت) (منظورش اینه که نیازی به توقف نیست. می‌تونه معنی خوب پیش رفتن روابط هم باشه) And I was like... و من اینجوری بودم [Pre-Chorus: Lana Del Rey] Take off, take off Take off all your clothes همه لباساتو دربیار Take off, take off Take off all your clothes همه لباساتو دربیار Take off, take off Take off all of your clothes همه لباساتو دربیار [Chorus: Lana Del Rey & The Weeknd] And a lust for life, and a lust for life و شهوت ما برای زندگی And a lust for life, and a lust for life Keeps us alive, keeps us alive و شهوت ما برای زندگی ما رو زنده نگه می‌داره Keeps us alive, keeps us alive ما رو زنده نگه می‌داره And a lust for life, and a lust for life و شهوت ما برای زندگی And a lust for life, and a lust for life Keeps us alive, keeps us alive و شهوت ما برای زندگی ما رو زنده نگه می‌داره Keeps us alive, keeps us alive ما رو زنده نگه می‌داره
  6. امروز
  7. مشاعره

    دردیست غیرِ مردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم‌این درد را دوا کن؟
  8. قاشق و گذاشتم توی بشقاب و دستم و گذاشتم روی لبم و گفتم : من _ ساحره ماهر ؟ اون از کجا یه ساحره پیدا کرده ؟ لیوان حاوی نوشابه رو گذاشت روی لبش و قبل از اینکه بخوردش گفت : هیرا _ چیزی که زیاده برای نوکری جانی ، ساحره ماهر ! چشام و مالوندم و با کلافگی قاشق و برداشتم و دوباره مشغول شدم ... باید کار این جانی رو هم بسازم ... این طوری نمیشه ادامه داد . بعد از خوردن غذا ظرفا رو شستم و بعد به طرف هیرا که روی مبل نشسته بود و تلویزیون و بالا پایین می کرد رفتم و خودم و پرت کردم کنارش و تو بغلش بودم دستش و دور شونم حلقه کرد ، تمام بدنم به خاطر دیشب درد می کرد برای همین یه پام و دراز کردم و اون یکی رو انداختم رو اون یکی ... برخورد سرم و گذاشتم روی پای هیرا و به تلویزیون که هیرا با کنترل بالا و پایینش می کرد خیره شدم ... لامصب به هر کدوم 3 ثانیه فرصت دفاع می داد ! بالاخره گذاشت شبکه نمایش که داشت فیلم خفنی نشون می داد ... کلا آنتن تلویزیون ما یا رو نسیمه یا نمایش گاهی هم شبکه نهال ... کودک درونم فعال می شد خوب ! ناخودآگاه چشمام و بستم و ذهنم و خالی کردم ... صدای دور و اطرافم و خاموش کردم و حتی حرکت دست هیرا لای موهام و هم سعی کردم حسش نکنم ! حسم پوچه پوچ شده بود ... مشغول اسکن بود ... من می تونستم جانی رو پیدا کنم بازم مثل همیشه اون کلبه نظرم و جلب کرد ... اون کلبه چوبی تودل جنگل ... باصدای تیر تفنگ چشام و باز کردم ... صداش تو ذهنم پیچید ... دستای هیرا هنوز لای موهام حرکت می کرد هیرا _ به چی فکر می کردی ؟ خیره شدم به سقف و گفتم : من _ به هیچی ، ذهنم و خالی می کردم هیرا _ میشه فکرت و درگیر جانی نکنی ؟!؟ نفسم و فرستادم بیرون و گفتم : من _ واقعا نمیشه نفسش و متقابلا فرستاد بیرون و گفت : هیرا _ چرا میشه . سعی کردم باهاش کل نندازم برای همین چشمام و دوباره بستم و خواستم نفس عمیق بکشم که هجوم خون از معدم و بعد به دهنم و حس کردم و برای همین با سرعت نور در دستشویی رو باز کردم و بستم و خون از دهنم ریخت بیرون ! در باز شد و هیرا... باتعجب به روشویی که پر از خون بود خیره شد و بعد با تردید به من هیرا _ ا ... الان چیشد ؟ با آب درحال تمیز کردن شدم و اهمیت ندادم ... بازوم کشیده شد و مجبور شدم نگاهش کنم . هیرا _ این الان چی بود؟ زل زدم تو چشماش و گفتم : من _ خون داد زد : هیرا _ کور نبودم ... میــگم برای چی خون بالا آوردی لعنتی ؟ دستش و از دورم باز کردم و آبی به صورتم زدم و گفتم : من _ برای اینکه انسان ها موقع بارداری غذا و هرکوفتی رو بالا میارن من خون بالا میارم ... چیزی نیست ! صدای قرچ قوروچ استخونای دستش و می شنیدم ! خدایا خواهش خواهش لبم و گاز گرفتم و از دستشویی زدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم ... در یخچال و باز کردم و شیشه خون رو بیرون آوردم ... تـــــق ... چشمام و روی هم فشردم و شیشه رو کلافه گذاشتم روی میز ... خودم هم نشستم روی صندلی و دستام و بردم توی موهام ... هیرا از خونه زده بود بیرون .
  9. مشاعره

    مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
  10. با نوازش موهام چشام و آروم باز کردم ... دستام و کشیدم و به هیرا که با لبخند بالا سرم نشسته بود خیره شدم ... به دور و برم نگاه کردم ؛ منکه دیشب پایین تخت خوابم برد ، حتما کار هیرا بوده ... باصدای قشنگش نگاهش کردم هیرا _ امروز پیش بچه های گرگینه بودم ... دیشب اونا هم تبدیل شدن ... امیر می گفت طلسم جانی شکسته شده و الان بیشتر از قبل قوی شده نفسم و فرستادم بیرون و گفتم : من _ از اون لعنتی هرکاری برمیاد ... ببینم امیر نگفت که مرگی توایران اتفاق افتاده یا نه ؟ موهام و فرستاد پشت گوشم و گفت : هیرا _ نه ... هیچ موردی پیدا نشده ... اون الان فقط دنبال ماست با کمک هیرا نشستم روی تخت ... بدنم چقدر درد می کرد ... دستم و کشیدم روی شکمم تا مطمئن بشم بچم حالش خوبه ... با تکونی که خورد با ذوق لبخند زدم و گفتم : من _ هیرا داره تکون می خوره اونم لبخند زد و پیشونیم و بوسید ... انگار هنوز کنار نیومده بود با این موضوع باید بهش فرصت می دادم تو همین فکرا بودم که یاد فکر دیشب خودم و حرف هیرا افتادم من _ وایسا ببینم ؟ طلســم ؟ کدوم طلسم ؟ باتعجب گفت : هیرا _ فکر می کردم درجریان باشی ملافه رو کشیدم بالا و گفتم : من _ من از هیچی خبر ندارم ! نفسش و فرستاد بیرون و به ساعت روی دیوار نگاه کرد و گفت : هیرا _ ساعت 1ظهره بهتره بلند شیم و ناهار بخوریم ... باچشای گشاد زل زدم به ســـاعت ... نـــــه من امروز کلاس داشتم وای خدا ! من _ هیرا امروز کلاس ، وای امروز سه شنبست ! خندید و بلند شد و گفت : هیرا _ بیخیالش شو دیگه ... فدای سرت باقیافه نالون از روی تخت پایین اومدم و بعد از برداشتن لباس هیرا وپوشیدنش دکمه هاش و بستم و به سمت پایین رفتم ... کلا میونه ی خوبی با لباسای هیرا دارم رفتم تو آشپزخونه که متوجه قابلمه های رنگاوارنگ روی گاز شدم ... باتعجب گفتم : من _ هیــرا ؟!؟ برگشت و نگاهم کرد ... داشت ظرف حاضر می کرد من _ کی ... کی اینا رو درست کرده ؟ خندید و گفت : هیرا _ فکر کردی خودم هنرمند بودم ؟ نخیر به آریزونا گفتم بیاد اونم باسر قبول کرد ... منکه تازه به هوای شما 3 ساعته که از سرکار اومدم و تا نیمساعت پیش هم پیش بروبچ بودم ... فقط صبح زنگ زدم آریزونا بیاد اینجا ... چون فقط اون مخش توی غذای ایرانی عالیه پوفی کشیدم و گفتم : من _ استراحت بده ! با لبخند گفت : هیرا _ چیو ؟ پوکر نگاهش کردم و گفتم : من _ دهنتو ! خندید و اومد سمتم و لپم وکشید و گفت : هیرا _ پدر پیرهنای من و در آوردی باتخسی شونم و انداختم بالا و گفتم : من _ چی کار کنم ؟ ابروش و انداخت بالا و گفت : هیرا _ دوباره تخس شدیا بچه ؟! لوچم و آویزون کردم و بادستم روی میز ضرب گرفتم من _ ببین دلم ضعف داله میله ها ... نمیالی غذا بخولم ؟ پـــوکر خیره شد بهم و گفت : هیرا _ بهت نمیاد توروخدا اینجوری حرف نزن خندیدم که مثل یه کت بانو بلند شدو برام غذا کشید ... وای خدا زرشک پلو بامرغ و سوپ و وای که چه ضعفی کردم . با ولع افتادم به جون غذا ... هیرا باچشای گشاد بهم نگاه می کرد ... بی اهمیت بهش درحالی که سبزی از توی سبدتزئینی برمی داشتم گفتم : من _ راستی نگفتی ماجرای طلسم چیه ؟ غذاش و جویید و گفت : هیرا _ واقعیتش جانی بعد از این که فرار کرد خنجرش رو هم باخودش برد اون خنجر بهش یه یاقوت قرمز وصل بود ! ولی بعد یه مدت اون یاقوت غیب میشه و مدت ها دنبالش می گشته ... مثل اینکه توسط یه ساحره حرفه ای تونسته اون رو پیدا کنه و طلسمش رو بشکنه !

  11. خط به خط خود را به طرف مقابلتان یاد بدهید
    بیشتر دلخوری ها و ناراحتی ها از همین بلد نبودن هاست
    مثلا بنشینی کنار دل یار و بگویی
    من آدم بغلی ای هستم
    هر وقت احوالم را درهم دیدی
    بغلم کنی، اوضاع آرام میشود
    یا بگویی فلانی تو هزار هم دوستت دارم نثارم کنی
    اما گل سرخ برایم یک جور دیگر ارزش دارد
    یا اصلا برعکسش، هرچقدرم در رفتارش علاقه را ببینی
    باید هر روز جهت یادآوری بگوید که دوستت دارد
    یا بگویی ساعت خوابم جابجا شود، بدقلق میشوم
    آن طور وقت ها زیاد مرا جدی نگیر
    به چه روشی نمیدانم
    اما میدانم درستش این است که
    حوصله خرج کنید و اجازه دهید شما را یاد بگیرد
    آنوقت میبینید چقدر میزان سوتفاهمات کم میشود .
    .

    #سیما_امیرخانی

  12. مشاعره

    در این فکرم که در یک لحظه غفلت.. از این زندانِ خامش پر بگیرم..
  13. مشاعره

    وقتی نسیم من از شیشه ها گذشت بی تابی مزارع گندم شروع شد
  14. به سختی بلند شدم ... رفتم توی آشپزخونه ... حس شام درست کردن و نداشتم برای همین مانتوم و در آوردم و شوتش کردم روی مبل و بعد نشستم روی صندلی میز ناهار خوری ! دستم و گذاشتم روی پیشونیم و اشک ریختم ... سعی کردم صدای هق هقم بلند نشه ... درد پیچید توی دلم ... بچم داشت تکون می خورد ... میون گریه هام لبخند زدم و گفتم : من _ عزیز دل مادر ، بابات فقط یکمی عصبیه ... چیزی نیست . حرکاتش بیشتر شد ... بلند شدم و در یخچال وباز کردم ... دیشب هیرا دوباره خون آورده بود ! الان میل به خون نداشتم چشمم به غرغوروت افتاد ... دهنم جمع شد و سریع برش داشتم ... نشستم سرمیز و افتادم به جونش ... بدجوری ویار کرده بودم ... بعد از اینکه حسابی از خجالت شکمم در اومدم بلند شدم و به سمت مبل رفتم و لباسا و کیفم و برداشتم و آروم در اتاق و باز کردم ... تصمیم داشتم هیرا رو نرم کنم ... خدایا خواهش می کنم اگه صلاحه کمکم کن ! از من حرکت از خودت برکت ! ( نمی دونم ربط داشت یانه خخ ) دراز کشیده بود روتخت و دستش و گذاشته بود روی پیشونیش و چشماش و بسته بود ... یکمی تکون خورد و منم در کمد و باز کردم ... وسایلم و گذاشتم توی کمد و درش و بستم ... خم شدم و کشومون رو کشیدم بیرون و لباس برداشتم رفتم سمت حموم ... نگاه سنگینش و حس می کردم بی توجه بهش وارد حموم شدم ... تصمیم گرفتم دوش بگیرم و سریع بیام بیرون ... شیر آب و باز کردم و زیرش وایسادم ... دستم وکشیدم روی شکمم . یکمی بر اومده بود ... لبخندی از روی ذوق زدم ... بازم تکون خورد و باعث شد یکمی بشینم ! بعد از اینکه کلی با بچم حرف زدم و خودم و شستم ، حوله رو تنم کردم و از حموم اومدم بیرون ... هیرا هنوزم دراز کشیده بود ولی حالتش فرق کرده بود موهام و با کلاه حوله خشک می کردم و راه می رفتم ... بالاخره رفتم روی تخت و آروم دراز کشیدم ! امشب هیچ کدوم قصد نداشتیم شام بخوریم نفسم و آه مانند فرستادم بیرون ... دلم برای آغوش هیرا لک زده ! دستم ناخداگاه به سمتش داشت کشیده می شد ولی وسط راه مشتش کردم و برش گردوندم ... چند لحظه بعد هیرا نشست روی تخت و بعد از چند ثانیه بلند شد و از اتاق زد بیرون ... دوباره اشکام جاری شد ! من در برابر این مرد ضعیف بودم . چشام و بستم و اشکام و پاک کردم ... سعی کردم نفس عمیق بکشم و فکرم و درگیر نکنم . بعد چند دقیقه در باز شد و صدای قدم های هیرا روشنیدم ... تخت تکون خورد و صدای آروم و دل انگیزش بلند شد : هیرا _ میشا ؟ سریع چشام و باز کردم و نگاهش کردم ... اخماش توهم بود ولی لحنش آروم هیرا _ بلند شو باید شام بخوری ... سفارش دادم از بیرون بی حوصله گفتم : من _ میل ندارم ! نگاهم کرد و گفت : هیرا _ بلند شو . انقدر لحنش جدی بود که نشستم روی تخت و هیرا بشقابی که حاوی کباب بود و گرفت سمتم ... بوش که به بینیم خورد مست شدم و با اشتها شروع کردم به خوردن ... خود هیرا هم مشغول شد ولی متوجه نگاه خیلی سنگینش شدم . سرم و آروم بلند کردم و بهش نگاه کردم هیرا _ گفتی چندماهته ؟ با ذوق گفتم : من _ سه ماه فقط نگاهم کرد ... بشقاب غذاش و که تموم کرده بود برداشت و گذاشت روی میز عسلی ... بشقاب منم برداشت و با یه جهش اومد سمتم ... بهش نگاه کردم زل زده بود توی چشمام ... بالحن آرومی گفت : هیرا _ چرا متوجه نشده بودم که حامله ای ؟ به یقه پیرهنش چشم دوختم و گفتم : من _ نمی دونم ! ولی هیرا ... بیا تجربش کنیم ! کم کم نگاهم و کشیدم بالا ... نگاهش توی چشمام قفل شده بود ... کم کم دستش دور کمرم حلقه شد . هیرا _ به یه شرط ! با تعجب و بهت بهش خیره شدم هیرا _ که قول بدی بلایی سر خودت نیاد ... من بی تو دیوونه میشم . لبخند زدم و اشک شوقی از چشمام جاری شد من _ باشه آقای بابا و بعد دوتایی خندیدم ... آروم گفتم : من _ دوست دارم بدون هیچ دلهره ونگرانی این بچه رو به دنیا بیارم و تا ابد درکنار هم زندگی کنیم ... موهام و نوازش کرد و گفت : هیرا _ مطمئن باش اون بالایی هوامون و داره ... ولی میشا خیلی نگرانتـ..... دستم و گذاشتم روی لبش و گفتم : من _هیــس ... به قول خودت اون بالایی هوامون و داره ! لبخند زد و منم لبخند زدم ... درد بدی توی پاهام پیچید ... با این درد آشنا بودم ولی الان ترس داشتم ... سریع نشستم و گفتم : من _ هیرا برو بیرون و افتادم روی زمین ... به خودم می پیچیدم و درد می کشیدم ... هیرا متعجب نگاهم می کرد . هیرا _ میشــا ؟ میـشا ؟ از درد داد زدم : من _ آخــــخ ..... عربده زدم : من _ برو بیـــرون سریع لباساش و برداشت ولی همچنین به من خیره بود ... اشک روی گونش چکید و گفت : هیرا _ امشب که ماه کامل نیست لعنتی راست می گفت ... امشب که ماه کامل نبود ! باصدای زوزه گرگ فهمیدم فقط خودم نیستم ! بچم توشکمم داشت تکون می خورد ... خدایا به امید خودت جیــــــغ زدم و بانگاهم که حالا طلایی و قرمز شده بود از هیرا خواستم بره بیرون برای همین سریع از در رفت بیرون و کم کم من تبدیل به گرگ شدم خورناسی کشیدم و به سمت بالکن رفتم ... زوزه بلـــندی کشیدم که همراه من صدای زوزه بقیه هم دراومد ... مردم شهر الان به تکاپو افتادن ... توی ذهنم پیچید الان جانی بزرگترین گرگینه تاریخ تبدیل به گرگ شده ... پس امشب یه طلسمی انجام شده که نمی دونم اون طلسم لعنتی چیه !؟! *******
  15. مشاعره

    تو طاعتِ حق کنی به امیدِ بهشت؟ نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو..
  16. مشاعره

    نهال بودم و در حسرت بهار ولی درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
  17. جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/قسمت ۱۳ روژان صدای شیهه اسبهایی که چها نعل می تازند در سرم پیچیده است و از زیر سم هایشان آنقدر گرد و غبار به هوا بلند می شود که هیچ چیز را نمی توانم ببینم. از چادرهای سیاهی که خیلی از تیرس نگاهم دور هستند , در میان آن همه هیاهو, صدای آراز گوش هایم را می نوازد. _نمیشه, من اجازه نمیدم روژان جایی بره, باید وقتی جنازه یاشارو میارن اینجا باشه و ببینه عاقبت فرار از مجازات یوسف خان چی میتونه باشه؟! کمی آن سو تر کالسکه ای با طرح های عجیب و غریب را می بینم که به سوی چادرها رهسپار است . جلوتر می روم , تا نزدیک چادری که برفراز تپه ای برپاست و آراز با چکم های چرمی و بلند , درحالیکه شلاقی از جنس کفش هایش را در دست گرفته و آهسته بر ساق های رانش ضربه میزند, از آن خارج می شود و جلو جعبه ای تابوت مانند که ازکالسکه بیرون آورده اند می ایستد.نگاهش که به من می افتد با سر اشاره می کند نزدیک بروم. زبانم قفل شده و فقط نگاه می کنم. دستش را جلو می آورد _بیا جلو روژان. زود باش. چرا ماتت برده. در میان نگاههای بهت آلودم و چشمان از تعجب , گرد شده ام در صندوق را باز می کند . از دیدن جسد تکه, تکه شده یاشار بی اختیار دست سمت دهانم میبرم و عقب , عقب می روم و فریاد می کشم. اما هرچه فریاد میزنم صدایم بیشتر در گلو خفه می شود. آراز هنوز بر فراز تپه ایستاده , و بلند , بلند قهقهه میزند. به سوی چادرها می دوم و ناگهان پایم به تخت سنگ بزذگی گیر می کند و از بالای آن تپه بلند , سقوط می کنم. آرنجم محکم به لبه تخت می خورد و از صدای فریادی که می زنم سراسیمه از خواب می پرم. هنوز در حالتی میان خواب و بیداری سردرگم هستم که در زیر نور کم سوی چراغ خواب می بینم ,دستگیره در اتاقم پایین می آید و شبحی سیاه پوش در آستانه در ظاهر می شود. با هرچه توان دارم جیغ می کشم. آراز بلافاصله برق اتاقم را روشن می کند و به سوی من می دود. _چیه؟ چته؟ نصف شبی جیغ و داد راه انداختی؟ بچه ها خواب اند. از شدت ترس روی پیشانی ام عرق نشسته و زبانم سنگین شده . نفس عمیقی می کشم و دست روی چشمانم می گذارم. _وای خدای من! این چه خوابی بود که من دیدم… آراز نگاه خاصی به صورتم می اندازد _خواب بد دیدی؟ از لای انگشتانم نگاهش می کنم _از تو ترسیدم. ابروهایش بالا می پرد و با دلخوری می پرسد: _از من؟ تو از من ترسیدی؟ مگه من لولوام که ازم ترسیدی؟ با سر به لباسهایش اشاره می کنم _توی تاریکی با این لباس های سیاه ی هو پریدی وسط اتاق من بعد میگی از چی ترسیدی؟ ببخشید من منتظر زورو نبودم که از دیدنت تعجب نکنم! ابروهایش را در هم می کشد _چی؟ به من میگی زورو؟ تو خیال کردی اینجا کجاست؟ نکنه منو با جهانگیر عوضی گرفتی که از این مزخرفات از دهنت در میاد؟ از خشونتی که بر سیمایش نشسته است خوشم نمی آید . زانوهایم را به شکم می کشم و سر روی آن می گذارم. _ترسیدم. از دیدن یه شبح سیاه پوش ترسیدم. من از لباس سیاه و هرکسی که این لباس تنش باشه می ترسم چون منو یاد بدترین خاطره عمرم میندازه! پوفی می کشد و از جا بلند می شود. بی آنکه نگاهم کند ,به سوی در خروجی میرود و همان طور که پشتش به من است حرفش را می زند و می رود. _سعی کن با این فوبیای رنگ مشکی , کنار بیای , چون من هرگز به جز مشکی رنگ دیگه ای نمی پوشم. رنگ زندگی من همیشه همینه… ازش نترس, بهش عادت کن, درست عین من!
  18. هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم...

  19. جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/قسمت ۱۳
  20. آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

    نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
    سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
    دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

    وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

    شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
    ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
    اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
    در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

    در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
    خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
    این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

     

    # مرحوم شهریار عزیزم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. selin

      selin

      با شوما دیگه

      با کی میخواستی باشم!!!

    3. OLIA

      OLIA

      به به شعر میزارین افرین افرین خییییلی قشنگه:mistlsmile:

    4. selin

      selin

      عشقم شهریاره، خیلی رنج دیده

      خدا بیامرزتش

  21. جفت هفت | Reyhaneh.kh

    قدم هایم را با احتیاط بر می دارم و بند کیف چرمی ویولن را روی شانه ام جابه‌جا می کنم. چیزی درون مغزم چرخ می خورد و با خودم فکر می کنم که این پسربچه چند ساله است. علامت سوال های زیادی درون مغزم ایجاد می شود و تمرکزم را بهم می ریزد. با صدای پر ابهت مردانه‌ای از جا می پرم و کیف چرمی ویولن، بر زمین می افتد. فردی که صدای کلفتش، نشان دهنده مذکر بودنش است؛ با کفش های مشکی رنگش، قبل از این که بتوانم کیف دستی ام را درون دستم جابه‌جا کنم و خم شوم؛ کیف ویولن را به دستم می دهد. - عذر می خوام؛ نمی خواستم بترسونم‌تون. گویا متوجه کلام بنده هم نشدید. حرفش را تمام می کند و به چشم‌های متعجب من خیره می شود. مردی با استیل زیبای دکتر مکارچی که لباس های شیک و اسپورتی به تن کرده و بر خلاف محمود خان، نه دستمال گردن به گردنش بسته، نه پیپ در گوشه لب هایش جا خوش کرده است. گوشه چشم‌های تیره اش چین می خورد و می خندد. دستپاچگی من، خنده هم داشت! کمی خودم را جمع و جور می کنم و سرم را پایین می اندازم. خون می دود زیر گونه‌هایم و لعنت به من که دست خجالتی ترین آدم ها را هم، از پشت بسته بودم! درست مانند دخترانی رفتار می کردم که چشم‌های مردانه‌ای به این زیبایی ندیده بودند؛ واقعا هم ندیده بودم! مرد، تک خنده دیگری سر می دهد و با لحنی صمیمی می گوید: - خیلی سنگینه! بهتر نیست دختر خانمی به سن و سال شما از کیف های برزنتی استفاده کنه؟ - مشکلی با این قضیه ندارم. امکان داره من و راهنمایی کنید؟ گویی تازه به خود آمده باشد؛ دستش را پشت سرش می کشد و تند تند و پشت سر هم، کلماتی را ادا می کند. ناسزایی روانه خود می کنم و به خدا که قصد من خجالت‌زده کردنش نبود! به سمت در ورودی ویلا حرکت می کند و مرا وادار به دنبال کردنش می کند. ویلایی بزرگ، با جوی دلنشین که دل را به پرواز درمی‌آورد. دلی که، اگر صاحبخانه‌اش را نمی شناختم؛ آن را به روز می خواندم! اما هیچوقت ظاهر و عقاید آن مرد با آن کت های چرمش، یکسان نبود! پدربزرگ هم این را، خوب، می دانست. می دانستم که اینجا بودنم و دلیل اصلی درخواست محمود خان، تنها تدریس ویولن نیست و من، خودم را برای هر اتفاق غیر منتظره ای آماده کرده بودم. محمود خان، محمود خان باشد و از مدرسی به بچه‌سالی من و ناشی‌گری های من دعوت به تدریس ویولن کند؟ لابد آن هم برای پسر ته تغاری اش که تنها نازپرورده بودنش را می دانستم و دریغ از دانستن نام و سن‌ و‌ سالی... کفش هایم را با آرامش در کنار در جفت می کنم و وارد می شوم. مرد، نام پسرانه‌ای را بر زبان می آورد و دری، با شدت بسته می شود!
  22. دیوونهِ من | fatii

    #پارت_دهم #دیوونه_من بعد از رفتن به کافه وصحبت با رهام حالم بهتر شد، شاید چون واقعیتو شنوفتم.البته اولش حرفاش مثل یه اب یخ بودن که به راحتی روم خالیش کرد.اما بعدش فکر کردم ودیدم راست میگه من مجبور بودم باهاش صحبت کنم چون استادمه .ولی یه صحبت ساده در حد استاد ودانش آموز عیب نداره. هر هفته پنج شنبه ها تو کتاب خونه کلاس برگزار میکرد. خدا رو شکر تو کلاس تنها نبودم یه نفر دیگم بود به نام آیدا . خیلی دختر خوبی بود ودر مورد نجوم خیلی چیزا میدونست . با این که هم سن وسال خودم بود ولی منظومه ها ،ستاره ها،و... میشناخت وبه جرعت میتونستم بگم در اینده یه منجم خیلی خوب میشه. |دو ماه بعد| جلسه هفتمه و اشتیاقم برای رفتن کلاس بیشتر شده . طرز لباس پوشیدنم تغییر کرده . شاید بهتره بگم بیشتر شبیه دخترا شدم.یه مانتوی صورتی کثیف با یه لی برفی ویه شال صورتی سرمه ای پوشیدم.به یه سفید کننده ویه رژ صورتی کم حال اکتفا کردم.خودم رو با عطر نانسی کمی خوشبو کردم وکفش های پاشنه دار صورتیمو پوشیدم. امروز حالم بهتر بود برای همین به تاکسی تلفنی زنگ نزدم.میخواستم تا خود کتابخونه پیاده برم. و رفتم. وقتی رسیدم دیگه پاهام نمیکشید.درو باز کردم .دیدم تنها نشسته با گوشیش ور میره.آیدا نیومده بود. نزدیکش شدم و سلام کردم.سرشو از گوشی در نیاورد وهمونجوری سلام کرد.روبه روش نشستم وگفتم: _چرا ایدا نیومده؟ اونم جواب داد:+گفته دیر تر میاد _اها یدفعه سرشو بالا گرفت. تا میخواست حرفی بزنه سر جاش میخکوب شد . دهنش وا موند وچشاش گرد.میدونستم چرا. به خاطری که تا حالا این تیپمو ندیده بود. بالاخره دهنشو بست وگفت:چه خوشتیپ شدین. من میخواستم حرصشو در بیارم شاید تیپم وبعضی اخلاقام عوض شده بود ولی هنوزم لجباز و رو کم کن بودم البته بگم خصلت تمام خردادیا همینه. یه پوزخند زدم و گفتم : مرسی به پریسا پیام دادم زنگ بزن کار دارم. همون موقع سین کرد وزنگ زد.تا صدای گوشیم در اومد سرشو بالا گرفت . به صفحه گوشی نگاه کردم یه لبخند زدم و انگشتمو به طرف راست کشیدم و با یه کشیدگی خاص تو لهجم گفتم : سلام پریسا هنگ کرد.نمدونست ولی حرفی نزد خدا رو شکر ای کیو بالایی داشت تو این مسائل. گفتم:_اوه مگه میشه امروز نیام کافه. پریسا گفت : + سرکاریه خندیدمو گفتم:_اره عزیزم +اها فهمیدم. وهردومون زدیم زیر خنده _ عزیزم چی میخوای هدیه بدی بهم +باشع من هدیه بدم _بگو عزیزم اذیت نکن + میخوام برات کپک هدیه بدم _ نگو اشکال نداره میفهمم +خاب بیچاره اونی که سرکاره _ خندیدمو گفتم باشه زندگیم + اوهوک زندگیم تو به هیچ خری نمیگی زندگی من شاد باشم الان؟ _مانتو صورتی پوشیدم که خوشت میاد +باشع فعلا برو که حالم بهم خورد الان بالا میارم از دست تو _پس بای میبینمت صورت رهام بدجور گر گرفته بود.نمیخواستم اذیت شه ولی هنوزم کینه اش تو دلم مونده بود. به پریسا پیام دادم گفتم یه چیزی کادو کن بیا کافه گپ کارت دارم . پریسا سین کرد ونوشت . چشم بانو. از این لحنش خوشم میومد. دختر به خوبی پریسا ندیده بودم.دختری که هم تو غمات باشه هم تو شادیا و مثل یه کوه پشتت باشه. پریسا تازه طرفدار حامد همایون شده بود اهنگاشو دوس داشتم ولی دروغ نگم خودش شبیه هلو بود خوشم نمیومد . ایدا هم اومدوکلاس شروع شد . میتونم به راحتی بگم این جلسه اصن حواسش نبود چی میگه فقط میخواست وقت بگذره . کلاس تموم شد ازش خدافظی کردم وراه افتادم سمته کافه . فهمیدم یه ماشین دنبالمه و اون ماشین رهام بود خودمو زدم به نفهمی.وقتی رسیدم کافه پشت یه میز نشستم ومنتظر پریسا شدم. رهامم وارد کافه شد و ومیز کنار من نشست البته فاصله ی خوبی بود ومن نفهمیدم کی نشست.از روی بوی عطر حدس زدم خودشه. پریسا اومد و من رفتم استقبالش باید مواظب بودم، یه وقتی سوتی ندیم. بغلش کردمو گفتم: پریسا اروم باش اونم تو کافه ی مثلا من نمیدونم . پریسا با چشمک جوابمو داد وباهم سر میز نشستیم بعد گپ وگفتی پریسا گفت :خوب اون هدیه ای که میگفتی چیه چیه اینه . ویه کادو جلوم گرف منم بازش کردم.دیوونه واقعا برام عطر گرفته بود خیلی خوشحالم کرد.اون موقع رهام پا شد ورفت.خیلی خوب بود . عذاب دادنش برام شیرینه . با اینکه دیگه علاقه ای بهش نداشتم وشاید به قول خودش یه عشق لحظه ای بود.حرص دادنش برام جذاب بود. #fatio
  23.  دروغات همه با من

    منه دیوونه دیوونم واقن 

    که پای تو نامرد

    میشینم و میبارم

    بعد تو دیگه شاید 

    کسی نتونه جاتو بگیره

    ولی اونموقع که باید نبودی کنارم

    مهم نی بعدش اصلا , نباشی بازم هستم

    ولی منه دیوونه,هنو واسه تو دلواپسم

    یه دونه خدا دارم

    یه دل که موندم کوش؟

    یه دونه تو که این موقع ها حساب نمیکنم روش

    یه دونه دل تنها, یه سایه که ندارم

    خودم درستش میکنم ,میرم پی کارم

    میرم پی کارم

    میرم پی اون حسی که تو تو گیر نیاوردم

    تا تو بهم برسی ندیدم اونروزو مردم

    دردم اینه که از خودی خوردم

    از خودی خوردم

    از من بهتر زیاده,تو که نمیدیشون از دست

    اونکه هواتو داره ,مراقب منم هس

    اونکه درای دل تو رو رو به من بست,مراقب منم هس 

    مراقب منم هس

    یه دونه خدا دارم,یه دل که موندم کوش؟

    یه دونه تو که این موقه ها حساب نمیکنم روش

     

    *علیرضا طلیزچی-میرم پی کارم*

    1. Sanaznorouzi77

      Sanaznorouzi77

      چقدر خوبه اهنگش.حال منومیگه انگار

    2. nima.slmny00

      nima.slmny00

      چه بد.

      دوست نداشتم این حالت باشه.

  24. پرنیان جانم یه سر به خصوصی بزن ؛) 

  25. مشاعره

    یار شو ای مونس غمخوارگان چاره کن ای چاره ی بیچارپان قافله شد بی کسی ما ببین ای کس ما بی کسب ما ببین
  26. مشاعره

    دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی : )
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×