رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. mahya619

    mahya619

    همکار انجمن


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      2,464


  2. Gisoo

    Gisoo

    کاربر فعال


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      2,265


  3. m15

    m15

    گوینده


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      220


  4. madhkhlfzadh7

    madhkhlfzadh7

    کاربر فعال


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      1,193



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 3 اردیبهشت 1398 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    گاهی اوقات یه جمله‌ی حرفتون که توی ' یه ثانیه ' به ذهنتون رسید و گفتین تا ' آخر عمرمون ' ممکنه تو ذهنمون موندگار باشه... پس بیشتر دقت کنید رو حرفایی که میزنید مبادا یه جمله حرفتون باعث شه؛ ذهنیت دیگران تا آخر عمرشون زمین تا آسمون نسبت بهتون عوض بشه.
  2. 3 امتیاز
    آشکارا نهان کنم تا چند؟ دوست دارمت به بانگ بلند..
  3. 3 امتیاز
    به خودت و تمام آنچه که هستی ایمان داشته باشه و بدون که چیزی در درون تو هست که از هر مانعی بزرگتره
  4. 2 امتیاز
    تا کی میخوای بخاطر دیگران زندگی کنی؟ لازم نیست به ظاهرت دست بزنی! دیگران از تو خوششون اومد،که اومد نیومد، به جهنم!
  5. 2 امتیاز
  6. 1 امتیاز
    دلتنگ کسی بودن زیباست ؛ ولی اینکه دلتنگ کسی باشی که از او دلگیری ، زیباتر است . این دلتنگی نه از عادت است و نه از وابستگی ؛ این دلتنگی نداییست از جانب دل که همواره به سوی محبوب می خواند . . . . . . . . . . . .. تولدتون مبارک دوست خوبم! دوستای خوب مثل فرشته ها هستن ، اونا تو رو راهنمایی می کنن ، وقتی که نیاز داری کنارت هستن ، و توی لحظات سخت تو رو رها نمی کنن ! خوبید شما ؟ سلامتید ؟ طاعات و عباداتتون قبول باشه عزیز . چه خبر آقا علی ؟ منکه حسابی سرم گرم درس و دانشگاه شد . خدا رو شکر سیل بندا رو جمع کردن . راها هم باز شدن . یعنی عزرائیلو به چشممون دیدیم ! اینکه نگران باشی هر لحظه آب بیاد تو خونه ! به قول مادرم که به داداشم گفت : اگه دیدی جات خیسه ، نترس ! خودتو خیس نکردی ، بدون خونمونو آب برده . به این جمله ی مادرم خندیدم ولی بعدش خیلی ترسیدم . خدا رو شکر که به خیر گذشت اما روستاهای اطراف فدا شدن ! انشالا دیگه شاهد همچین بلایایی نباشیم . گه گاهی هم دلتنگ شما می شم . فراموش کردن خیلی سخته . مخصوصا اون روزای خوبی رو که با دوستای خوبی گذروندیم . اما همین که به یاد هم باشیم ، خودش دنیایی ِِِِِِ علی آقا شنیدم اونجرز غمگینه . حتی یه زنی هم به خاطر دیدن فیلمش پاش به بیمارستان کشید ! این دیگه فرا طرفدار اونجرز بوده . فک کنم با شما هم رقیب باشه ! دیگه شما حواستون به خودتون باشه ! راستی آقا علی ! شما معمولا چندتا واحد بر می دارین ؟ چند تا کتاب ؟ من خودم الان هشت تا کتاب دارم ولی برای ترم بعد می خوام فقط شیش تا کتاب بردارم . می دونید ، رشته ی خیلی سختیه ! این به کنار ، رشته ی مورد علاقمم نیست . البته رشته ی دیگه ای هم نبود که باب میلم باشه . ولی مجبورم . باید کنار بیام با این انتخاب ! شما چی رشتتون سخته یا آسون ؟؟ ممنون که پای درد و دلام نشستین . بازم تولدتون مبارک . انشالا که عمر با عزتی داشته باشین . با آرزوی موفقیت
  7. 1 امتیاز
    سلام دوست عزیز . رمانای درحال تایپ ، تو قسمت تایپ رمان گذاشته می شن . اونجا رو ببینید.
  8. 1 امتیاز
    شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست! #سعدی
  9. 1 امتیاز
  10. 1 امتیاز
    من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه! دلخون‌ شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه با هرکه توانسته کنار آمده دنیا با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه! بدخلقم و بدعهد و زبانبازم و مغرور پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟ یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد یک بار دگر، بار دگر، بار دگر … نه! فاضل نظری
  11. 1 امتیاز
  12. 1 امتیاز
    یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم (لذت)
  13. 1 امتیاز
    پارت اول یک نفر باید باشد خیالت را از بودن روزهای بد راحت کند آنقدر که وقتی نگاهت می‌کند و می‌گوید: "بیخیال، همه چیز درست می‌شود" لبخند بزنی و مطمئن باشی وقتی او می‌گوید "می‌شود" حتما می‌شود حتما! با بی حوصلگی به سوال آخر دفترچه کنکور نگاه کردم، خدارو شکر اینم بلد نبودمو الکی رو هوا گزینه ی سه رو با مداد سیاه کردم، تمام حرصمو روش خالی کردم به حدی که نوک مداد شکست، همین که خواستم بلند شمو برگه هامو بدم به مراقب بهم اشاره کرد که فعلا بشینم سره جام، نشستمو چشمم افتاد به ساعت که هشتو نیم نشون میداد، خب به این نتیجه رسیدم که حق داشت برگه هارو ازم نگیره چون کنکور ساعت هشت شروع شده و من همش نیم ساعت به خودم زحمت دادم رو سوالا تمرکز کنمو یه جورایی تو پاسخگویی به صدو بیستا سوال تو نیم ساعت رکورد زدم، امسال دومین سالیه که دارم کنکورتجربی میدم و باید بگم که تا حالا یه خط درس به خاطرش نخوندم چون از اولم هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و به اصرار بابام انتخابش کردم، همین که دیپلممو گرفتمو گفتم میخوام کنکور هنر بدم باهام یه دعوای حسابی راه انداختو گفتن : + یا پزشکی قبول میشیو مثل من دکتر میشی یا دیپلمه باقی میمونی و این شد که هم سره لج باهاش هم اینکه علاقه ای به پزشکی ندارم سوالای کنکورو با ده بیس سی چهل جواب میدم که درنیام، تاروزی برسه که بیخیالم بشه و بزاره برم دنبال عزیزه دلم هنر، با این وجود ازش هیچ کینه ای ندارمو اولینو آخریم عشقم تو دنیا خودشه. حالا تا وقتی برگه هارو ازم بگیرن یکم از خودم بگم : به نام خدا گلرو بیاتی هستم 20 ساله از تهران، تک فرزند آقای آراز بیاتی و خانوم گلرخ پیرنیا ، بابام متخصص مغزو اعصاب و مامانم هم صاحب یکی از مزون های لباس عروس لوکس تهرانه، منم راه بابامو هنوز ادامه ندادم و تو کار مدلینگ تشریف دارم، هفده سالم بود که یه روز سرزده رفتم مزون خاله گلنارم که مثل مادرم مزون داره اونم از نوع مجلسیش، که دیدم شوی لباس دارنو از شانس یکی از مدلاش روبه موت بودو من تو رودربایسی لباساشو کردم تنمو رفتم جلوی ملت راه رفتمو عشوه اومدم که مساوی شد با یه روزه معروف شدنم اونم توی اون سن کم، یه جورایی از بچگی کرم مدل شدنو تو وجودم داشتم عاشق این بودم روزی سی دست لباس عوض کنم یا یه عده مدام ازم عکس بگیرن. با وجود مخالفت های شدید بابام که همیشگیه به شرط اینکه این کار به درسم لطمه نزنه و بلاخره یه روز دکتر بشم رفتم تو این کار و واسه خودم در سطح دنیای مجازی و دنیای واقعی حسابی معروف شدم، تقریبا یه سالی میشه که منو دختر خالم شقایق با استفاده از مدرک کارشناسی طراحی و دوخت لباس که داره و الهی کوفتش بشه و به کمک خاله گلنار و مامانم یه مزون لباس مجلسی با برند آراگل زدیمو حسابی داریم پول پارو میکنیم.حالا چرا آراگل، چون بابام دلش میخواست اسمه منو بزاره آراگل، ترکیبی از اسم خودشو مامانم، ولی مامانم روزی که میخواستن اسم منو تو شناسنامم بزنن طبق معمول با بابام لج کردو گفت : -یا گلرو یا میرم خونه بابام تو تمام این سال ها بابام وقتایی که باهم تنهاییم منو آراگل صدا میزنه و به خاطر همین این اسمو رو مزون گذاشتم، بماند که چقدر ذوق زده شدو اون روز کمتر بهم گیر داد که چرا درس نمیخونی.از نظرظاهری با بابام مو نمیزنم، چشمو ابروی مشکی، موهای مشکی، پوست سفید، قد بلند... -وقت تمومه پاسخ نامه و دفترچه سوالو تحویل بدین وا کی وقت تموم شد؟ برگه هامو تحویل دادمو از حوزه امتحانی خارج شدم، با چشم دنبال بابام میگشتم که یهو یکی بغل گوشم گفت : - آراگل خانوم یه عکس باهام میگیری؟ با تعجب برگشتمو دیدم کسی نیست جز بابام که تو تغییر صدا استاده، با خنده گفتم : - عکس چیه؟ماچتم میکنم تا خواستم ماچش کنم اخم کردو دستمو گرفتو گفت : + یه همه طرفدارات ماچ میدی؟خجالت نمیکشی؟ لبمو گاز گرفتمو همونجوری که منو میبرد سمت ماشین گفتم : - به همشون که نه، اگه یه آقای خوشتیپ جذاب باشه، دکتر باشه از نوع مغزیش،، اصلیتش ترک باشه و اسمشم آراز باشه حالا یه ماچیشم میکنم خندیدو گفت : + بسه، من با این حرفا خر نمیشم سوار شو تو راه بگو ببینم کنکورتو چیکار کردی تا اینو گفت قلبم ریختو با استرس سوار ماشین شدم، همین که سوار شدو راه افتاد گفتم : - کنکورو قهوه ای کردم امسالم درنمیاد یهو زد رو ترمزو با داد گفت : + چی؟ با نهایت مظلومیت و مثل گربه ای یتیم نگاهش کردمو گفتم : - بابا جونم یا با مامان گلرخ یه طرحی بریزیدو یه بچه دیگه بیارید اون دکتر بشه به آرزوت برسی و بیخیال من بشی یا من همین جا کف خیابون میخوابم با ماشین از روم رد شو کلافه باز راه افتادو گفت :
  14. 1 امتیاز
    نام کتاب : آراگل نویسنده : Bita_Icyheart کاربر انجمن نود هشتیا موضوع : عاشقانه ، انتقامی، پلیسی، طنزو... خلاصه : گلرو بیاتی مدلینگ معروفی که به جز بدست اوردن شهرتو پول و رسیدن به رویاهاش به هیچی فکر نمیکنه تو اوج موفقیتش با مشکلات زیادی مواجه میشه و ... گفتار نویسنده : در برهه ای از زمان ناگهان به خودم آمدم دست از جنگیدن و جان کندن برداشتم تمام گذشته ام را با تمام جزییات از نظر گذراندم در نهایت با پرسشی بی جواب رو به رو شدم که گناهم چه بود؟ این میزان از دردو رنج تاوان کدام گناهم در زندگی بود؟ گویا همزمان با متولد شدنم دردو رنج هم با من متولد شد باید دید میتوانم سرنوشتم را به دست خودم عوض کنم یا باید به این حقیقت ایمان بیاورم که سرنوشت به دست انسان ها قابل تغییرنیست و از پیش رقم خورده...
  15. 1 امتیاز
    حس خونه های متروکه حس آدم های رفته و گمشده حس اینکه باید تو این جای متروکه که کسی نیست دنبال اون آدما بگردم ... حس اینکه یه امیدواری ته دلم هست که یه روزی دوباره پیدات میکنم
  16. 1 امتیاز
    #پارت_۹۲ " کریستین " با حرص گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم و گفتم : - لعنت بهت آیریس ! در همین حین نگاهم از توی آینه افتاد به کاتسیا که روی صندلی پشت نشونده بودمش و با اون چشمای خوشرنگ و متعجبش نگام میکرد و انگشت شستشو میمکید... ناخودآگاه خندم گرفت و عصبانیتم از بین رفت...لبخندی زدمو گفتم : - چیه چرا این طوری نگام میکنی؟ دستشو از توی دهنش دراورد و شروع کرد به دست زدن های ناهماهنگ و خندیدن...فکر میکرد دارم باهاش بازی میکنم ! برگشتم به پشت و دستمو دراز کردمو بعد از اینکه کمربندمو باز کردم برداشتمو روی پام نشوندمش‌...بلافاصله توجهش به فرمون ماشین جمع شد و دو دستی گرفتش...نگاهم روی حرکات بامزه و بچگانه و صداهای نامفهومی بود که درمیاورد ولی وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد ، هم اون و هم من نگاهمون رفت به طرف گوشیم که روی صندلی کمک راننده میلرزید... با دیدن اسم آیریس اخمامو کشیدم توی هم و گوشی رو برداشتمو تماس رو وصل کردم... - کدوم قبرستونی بودی آیریس؟ صداش بعد از کمی خش خش به گوشم رسید : + حرفتو بزن... پوزخندی زدمو گفتم : - این یعنی اعلام دشمنی؟ آیریس+ مگه ما باهم دوست بودیم؟ - معلومه که نه ولی انگار یادت رفته از بدشانسی زیاد جلوم سبز شدی ! آیریس+ باشه - یعنی چی که باشه؟ کجایی ؟ باید باهم حرف بزنیم آیریس+ درمورد چی اونوقت ؟ - درمورد رفتنمون به ... + همون اول گفتم که نمیام - آهان اونوقت من چی جوابتو دادم؟ آیریس+ رولند راه حلشو پیدا کرده ... باصدای بلندی داد زدم : + تو به اون پسره ی احمق همه چی رو گفتی؟ از صدای بلندم ، کاتسیا ترسید و شروع کرد به گریه کردن...تازه یادم افتاد که بچه ی بیچاره تو بغلمه و نباید یهو قاطی میکردم... آیریس بدون توجه به چیزی که گفته بودم از پشت خط گفت : + چیکارش کردی بچه رو ؟ با حرص کاتسیارو تکون میدادم تا آروم باشه و در همین حال جواب دادم : - کارای بیخود تو این بچه رو هم میترسونه ! آیریس+ کارای بیخود من یا فریاد کشیدنای جنابعالی؟ - چرا همچین موضوعی رو به اون احمق گفتی؟ آیریس+ درست حرف بزن آقای پرووا ! رولند دوست منه درضمن میتونه مشکل رو زودتر از اینکه به فرانسه بریم حل کنه - من هیج اعتمادی به اون روانی دروغگو ندارم آیریس+ مجبوری اعتماد کنی کریستین - هیچ اجباری وجود نداره آیریس آیریس+ پوووف...کلیسای قدیمی خارج از شهر میبینمت! لازمه که بحث کنیم... بدون این که جوابی بدم تماس رو قطع کردمو کاتسیارو که هنوز گریه میکرد روی صندلی کنارم نشوندمو کمربندشو بستمو همون طور که استارت ماشینو میزدم گفتم : - اول باید از شر تو خلاص بشم کوچولو ! چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیکای ماشین سکوت جنگل کاج نیویورک رو شکوند...
  17. 1 امتیاز
    #پارت_۹۱ "اسکارلت" با وجود اینکه ته دلم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم اما با اطمینان ساختگی در جواب کریستین گفتم : - آره ... انتظار نداشتم که براش مهم باشه اما بلافاصله پرسید: + با هواپیما میری یا...چمیدونم کشتی؟ ابروهامو بالا انداختمو در حالی که از کنارش رد میشدم تا بتونم زودتر از اون زندان قصر نما فرار کنم ، جواب دادم: - با پای پیاده همش ۳ ماه راهه ! کریستین + البته اگه شنا کردن بلد باشی! برگشتمو با حرص نگاهش کردم...لبخند شیطنت آمیزی که روی لباش نقش بسته بود جذابیت صورت رنگ پریده ش رو دوچندان کرده بود...خوب میدونستم منظورش از شنا بلد بودن یادآوری ترس از آب منه... نمیخواستم متوجه بشه که چقدر دلخورم یا این که چه نقشه ای توی ذهنم دارم بخاطر همین لبخند کمرنگی مهمون لبام کردمو جواب دادم: - دارم روش کار میکنم چشمکی زد و گفت: + عالیه! سرمو تکون دادمو بدون این که چیزی بگم در ورودی سالن رو باز کردم تا بیرون برم...به محض باز کردن در سرمای لذت بخشی به صورتم خورد که باعث شد لبخند بزنم... از طرفی این لذت با وجود گرمای حضور کریستین که درست پشت سرم بود ، بیشترم میشد...هرچند که این گرما و سرمای بیرون باهم در تضاد بودن... نفس عمیقی کشیدم تا حداقل برای آخرین بار عطر تلخی رو که همیشه باعث تند شدن ضربان قلبمه ، با تمام وجود حسش کنم... وقت خداحافظی بود...هرچند اگر بخت یار من باشه میتونه آخرین خداحافظیم از عشق مغرور زندگیم نباشه... برگشتم به سمتش...مثل همیشه بی تفاوت به نظر میرسید اما نگاه من پر بود از حس خواستن... با این حال سعی میکردم عادی باشمو نذارم کریستین باز هم بویی از احساسی که بهش دارم ببره بخاطر همین با لبخندی که از نظر خودم خیلی تلخ بود به سمتش دست دراز کردمو گفتم : - خوشحال شدم که دیدمت کریستین دست لاغر و یخ زده م رو توی دست سردش گرفت و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم منو به سمت خودش کشید و من با خوشبختی کامل توی بغلش حبس شدم...اما این خوشبختی کوتاه تر از چیزی بود که آرزوشو داشتم... چون خیلی زود دستشو دور کمرم حلقه و منو از خودش دور کرد و گفت : + حواست باشه خوراک هیولاها نشی دخترجون ! دستامو دور گردنش حلقه کردمو زل زدم به چشمای براقش و گفتم: -این یعنی مواظب خودم باشم؟ لبخند شیرینی زد و همون طور که نگاه هوس آلودش بین چشمام و لبام در گردش بود جواب داد : - فقط نمیخوام به این زودیا فانوست توی وریتاس خاموش بشه ! و قبل از اینکه بذاره جوابی بهش بدم فاصله رو پر کرد...
  18. 1 امتیاز
  19. 1 امتیاز
    من ادم راستگو و دلسوزی هستم!
  20. 1 امتیاز
    با اینکه از ادل متننننفرررم اما الان دارم آهنگ someone like u رو ازش گوش میدم. لعنتی خیییلیییی قشنگهه
  21. 1 امتیاز
    با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی , از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید . تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید : راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ اطلاعیه های بخش کتاب مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ : نویسنده گرامی : - هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید - برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید - در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد - در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . - در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید . - در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید . و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود !
  22. 1 امتیاز
    خســــــــــــــــــتم،خیلییییییی خستـــــــــــــــه.... دلم میخواد برم بالای یه کوه و از ته دلم داد بزنم و بگم:خدایا این چه زندگیه که واسم رقم زدی.... دلم میخواد برم جایی که هیچکس نباشه... جایی که هیچ کس منو نشناسه.... وقتی آدمای دورم درکم نمیکنن پس موندن پیششون چه فایده ای داره....
  23. 1 امتیاز
    ادشهی بود رعیَّت شِکَن وَز سر حُجَّت شده حَجاج فن هر چه به تاریک شب از صبح زاد بر درِ او دَرج شدی #بامداد رفت یکی پیش مَلِک صبحگاه راز گشاینده تر از صبح و ماه از قمر اندوخته شب بازی وَز سَحَر آموخته غَمّازی گفت فلان پیر تو را در نَهُفت خیره کُش و ظالم و #خونریز گفت شد مَلِک از گفتن او خشمناک گفت : هم اکنون کُنَم او را هلاک نَطع بِگُسترد و بر او #ریگ ریخت دیو ز دیوانگی اش می گریخت شد به بر پیر ، جوانی چو باد گفت : مَلک بر تو جِنایت نهاد پیش تر از خواندنِ آن #دیو رای خیز و بشو تاش بیاری بجای پیر وضو کرد و کَفَن بر گرفت پیش مَلِک رفت و سخن در گرفت دست به هم سود شَهِ تیز رای وز سر کین سوی پشت پای گفت : شنیدم که سخن رانده ای کینه کُش و خیره کُشم خوانده ای ؟ آکهی از مُلکِ سلیمانی ام ؟ دیوِ ستمکاره چرا خوانی ام ؟ پیر بدو گفت نه من خفته ام زآنچه تو گفتی ، بَتَرَت گفته ام پیر و جان بر خطر از کار تو شهر و دِه آزرده ز #پیکارِ تو من که چنین عیب شمارِ توام در بد و نیک آینه دارِ تو ام آینه چون نقش تو بنمود راست خود شِکَن! آینه_شکستن_خطاست راستی ام بین و به من دار هُش! گرنَه چنین است، به دارَم بکُش پیر چو بر راستی اِقرار کرد راستی اش در دل شَه کار کرد چون مَلِک از راستی اش پیش دید راستی او، کَژیِ خویش دید گفت : حَنوط و کَفَنَش بر کشید غالیه و خِلعتِ ما در کشید از سرِ بیدادگری گشت باز دادگری گَشت رعیّت نواز راستی خویش، نهان کس نکرد در سخنِ راست زیان کس نکرد راستی اور که شوی رستگار راستی از تو ظَفَر از کِردگار گر سخن راست بود جمله دُر تلخ بود تلخ که الحق مُر چون به سخن راستی اری بجای ناصرِ گفتارِ تو باشد خدای طبع نظامی و دلش راستند کارَش از این راستی آراستند #مخزن_الاسرار #حکیم_نظامی_گنجوی
  24. 1 امتیاز
    اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح چشم
  25. 1 امتیاز
    You get older,plainer,saner Will you remember all the danger we came from
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×