رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. Hadiseh

    Hadiseh

    همکار انجمن


    • امتیاز

      19

    • تعداد ارسال ها

      1,264


  2. marjanB

    marjanB

    تازه وارد


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      23


  3. madhkhlfzadh7

    madhkhlfzadh7

    کاربر فعال


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      1,193


  4. hunter.

    hunter.

    تازه وارد


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      0



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 2 آبان 1399 در همه بخش ها

  1. 2 امتیاز
    عجیبه که اینجا تقریبا همه چیش متروکه شده ولی بازم بوی خونه می ده برای من نمی تونم امضام رو عوض کنم... نمی تونم پیامام رو چک کنم... ارسال پست و چتروم خرابه... بازم دوسش دارم اینجا رو! چه خاطراتی دارم اینجا...:)
  2. 2 امتیاز
    تو رو خدا اینجا رو سر پا کنید زورم می گیره وقتی می بینم یه دزد داره از اسم نودهشتیا استفاده می کنه کمکی خواستید منم هستم
  3. 1 امتیاز
  4. 1 امتیاز
    سلام عزیزم چطوری؟ امیدوارم روزگار به کامت باشه همکارجونی نگاه کردم از بچه های گروه فرهنگ و هنر تو آخرین بازدیدت نزدیک تره به امروز یه خواهشی دارم گلم من رفتم تو بخش فرهنگ و هنر دیدم نمیتونم هیچ مطلبی رو توی لیست نه ویرایش کنم نه علامت دار کنم انگار اصلا مدیر اونجا نیستم ! میخواستم ببینی توام شرایط منو داری یا فقط مشکل منه
  5. 1 امتیاز
  6. 1 امتیاز
    آیدا، تپش‌های قلبم! به خلق خدا جواب بده. جواب‌شان را بده. به من می‌گویند چه شده است که دیگر شعر نمی‌نویسم، چه است که دیگر برای‌شان شعر نمی‌خوانم، چه شده است که دیگر صدا، مرا نمی‌شنوند؟ جواب‌شان را بده. به‌شان بگو که احمد تو بیش از همیشه به «شعر» می‌اندیشد، بیش از همیشه «شعر» می‌نویسد و بیش از همیشه «شاعرانه» زندگی می‌کند منتها _ این را هم به‌شان بگو_ این «شعر»ها یک موضوع بیشتر ندارد: «دوست داشتن آیدا!» این را به‌شان بگو. بگو که تو هر تپش قلب من هستی. بگو که دوست داشتن تو همه‌ی کار و زندگی من شده است. بگو که جز تو به هیچ چیز فکر نمی‌کنم... آیدا جان! این‌ها همه را به‌شان بگو. احمد شاملو
  7. 1 امتیاز
    آدم های تو خالی | @_HaStI_
  8. 1 امتیاز
    تحویل شما نویسندگان عزیز @Ndnazi @Reyhanh @maryamalikhani @Bita_Icyheart @ZHILA @afsa @faatima.r @Hadiseh
  9. 1 امتیاز
  10. 1 امتیاز
    یک معما | @AMIRHOSSEIN411
  11. 1 امتیاز
  12. 1 امتیاز
    "دینا" چادرم رو که جلوی دست و پام رو گرفته بود و از سرعتم کم میکرد بالا گرفتم و با عجله طول راهروی دانشگاه رو دویدم.. امروز با استاد محبی داشتیم و میدونستم اگه دیر برسم دیگه واااویلاااس!.. ازون بد پیله هاس که آدم و میشوره اتو میزنه میزاره کنار.. همینطور که میدویدم پسری رو دیدم که پشت به من دو زانو روی زمین نشسته و ورقه های پرت و پلا جلوی پاش رو جمع میکنه .. از سرعتم کم کردم و ‌کنارش ایستادم..درست حدس زدم خودش کوروش جهان آرا ! لبخندی بی اونکه بخوام به پهنای صورتم نشست و لب هام رو کش دار کرد.. واقعا این چه قسمتیه که هربار اتفاق می افته؟! تو دیدار اولمون که من ورقه هاش رو ریختم.. بار دوم جزوه هاش رو انداختم تو آب گلا و اینبارم که هرچند من نقشی تو این اتفاق نداشتم اما بازم زمانی رسیدم که برگه هاش دست به دامن زمین شدن! در همون حالی که سعی داشتم تا به خندم اجازه ندم پهن تر چیزی که هست بشه ،اروم بهش نزدیک میشم و با فاصله کنارش میشینم .. انگار وجودم رو حس میکنه که برمیگرده طرفم و با چشم هایی درشت شده نگاهم میکنه.. _جهان آرا : خانم قیومی ؟ سری تکان دادم .. _کمکتون میکنم سریع تر جمعشون کنید سرم رو زیر می اندازم و بی توجه به سنگینی نگاهش تند تند کاغذای مقابلم رو جمع و دسته دسته میکنم .. __شما برید خانم .. من خودم جمع میکنم .. اگه استاد محبی بره سر کلاس .. (مکث کرد) خودتون که میدونید دیگه ؟ بی توجه به صحبتاش کمی خم شدم و کاغذای اونطرف تر رو هم جمع کردم .. این دیگه چیزی نبود که نیازی باشه بهم یادآوری کنه! من خودم استاد محبی رو میشناسم و میدونم چه قانونی سر کلاسش حاکمه! اما این عند بیشعوری نیست که از کنار کسی که همیشه بهت کمک میکنه یا حتی اگرم نکنه تعارف میکنه .. بی تفاوت بگذری؟!.. اونم تو اینطور موقعیتی؟؟؟ هنوزم که یادم میاد رهام با اون برخورد زشتش چه ابروریزی کرد میخوام از خجالت ذوب شم و برم زیر زمین!.. یا حتی اگه شرایط مهیا بود و میتونستم خودم رو زیر و رو همین وسط آویزون کنم حتما میکردم! __ خانم قیومی من اینطوری عذاب وجدان میگیرم.. بهتره شما برید زود تر دست از جمع و جور کردن برداشتم و با حرص چشمام رو بستم.. نه بابا این بچه ول کن نیییس گویا!!.. اخه چقد پیله ای پسرم؟؟؟د بزار کارمونو بکنیم دیگه! هی فیوض میپرونه! والا! یه لبخند تصنعی رو زورکی مالوندم رو لبام و برگشتم‌سمتش و بهش خیره شدم.. _آقای جهان آرا مگه شما خودتون نمیگین استاد محبی خیلی چیزن؟! سرش رو به نشانه ی تایید مثل پسر بچه ها تکون داد.. _ خب اگه ما الان به جای بحث کردن بشینیم و اینارو جمع کنیم هردو به کلاسش می‌رسیم اما اگه شما بخواین هی هیچ کاری نکنین و فقط به من غر بزنین جفتمون دیر می رسیم کلاس .. درست نمیگم؟ کمی قانعانه نگاهم کرد و بعد سری تکان داد و سریع مشغول جمع کردن شد.. __ بازم شرمنده خانم قیومی خندم رو کنترل کردم .. نه! این بچه دست بردار نیست! دیگه چیزی نمونده بود .. آخرین بازمانده های پخش شده روی زمین رو زود دسته کردم و از جام بلند شدم.. چادرم و چندبار تکوندم تا خاکش بره.. جهان آرا هم کاغذاش رو برداشت و از رو زمین پاشد .. __خیلی ممنون خانم قیومی واقعا ممنون _خواهش میکنم .. کاری نکردم که ابروهاش رو بالا انداخت و پرسشگر نگاهم کرد .. دیگه وقتی نمونده بود که بخوام با حرف زدن تلف کنم .. الان استاد با میرسد یا رسیده بود.. _با اجازه ما دیگه رفتیم و با عجله و قدم هایی تند به سمت کلاس قدم برداشتم.. ****
  13. 1 امتیاز
    نرمی رقص قاصدک توی فصل بهار .. لغزید و روی صورتم نشست .. نگاهش همرنگ تعجب شد .. __داری گریه میکنی؟!! دماغمو بالا کشیدم و خجول سرم رو زیر انداختم ... چشماش رو برای لحظه ای بست و نفس عمیقی کشید .. انگار سعی داشت خاطرات رو در ذهنش مرور کنه .. __برای رها شاید من فقط یه برادر باشم اما .. رها برای من فقط خواهرم نیست! ممکنه احمقانه بنظر بیاد اما اون برام مثل دخترمه! دختری که باید ازش مراقبت کنم و در برابرش یه عالمه مسئولیت بر عهدمه.. اگه بیشتر از حد خودش و نیاز کار کردم .. اگه برای پول و خرید ملک و سهام حریص شدم و بیشتر روز های ماه رو خارج از کشور گذروندم تا کارم رو توسعه بدم نه به خاطر خودم که بخاطر رها بوده! نمیگم واسه خودم هیچی نمیخوام نه ! ولی واسه اون همه چی رو چند برابر خودم میخوام! میخواستم با پولی که در میارم و چیزایی که واسش میخرم و زمینایی که به اسمش میزنم نبود پدر و مادرم رو جبران کنم.. میخواستم فکرش مشغول این نشه که چقد تنهاست و چرا مثل هم کلاسی هاش پدر و مادری نداره که تو انجمنای مدرسش شرکت کنن .. میخواستم همه چی تموم باشه و چیزی نباشه که دلش بخواد و از داشتنش محروم شه ! رها برای من حکم فقط خواهر نیست ! اون تموم زندگی من! اون دلیل زنده بودن و نفس کشیدن من!اون خواهر کوچولوی من! (مکث کرد .. لبخندی محو اما شیرین روی لب هاش رو پر کرد )اما خب راشا هم با اینکه پسر خالم ولی برام عزیز تر از برادر ! تمام این ۲۸ سال زندگیم کنارم بوده.. تو غما تو شادیا.. تو مشکلات و دردسرای کاری .. خیلی وقتا الکی الکی دعوا با باباش رو بهونه میکرد تا بیاد و شب رو خونه ی ما بخواب.. تا من و رها دلمون نگیره و تنها نباشیم..(خندید) هرچند همیشه از وجودش و بودنش توی خونمون لذت میبرم اما هرگز بهش نگفتم و با اینحال خودش خوب میدونه چقدر دوستش دارم و ازش ممنونم .. این ممکن نبود که راشا خونه ی ما باشه و لبخند رو لبامون نیاد! برق چشمای رها وقتی از بودنش ذوق میکرد و از حرفاش میخندید واسم از تموم دنیا با ارزش تر بود ..! اما حالا ..(تلخ، آهی کشید)من باید از دوستم توی شرکت بشنوم که رها ، خواهر من دوست پسر داره ! که از ساعت ۱۱ تا ۷ شب معلوم نیست با اون مرتیکه کدوم گوری بوده و چه غلطی میکردن .. که اون عوضی دیگه چجور آشغالی که حتی راجع بش به من که داداششم هیچی نگفته!هیچی .. وقتی این حرف رو از زبون سپند شنیدم باورم نشد اما ..(پوزخندی زد و لب هاش باز یه وری شد) وقتی راشا رو دیدم که با ناراحتی سرش رو زیر انداخت و نگاهشو ازم قایم کرد.. فهمیدم نه!واقعا یه خبراییه!.. خبراییه و تنها کسایی که ازش بی خبرن منم و حافظ شیرازی.. سخت ! سخت کسی که انقدر با خون دل بزرگش کردی رو بدی دست یه مرتیکه که معلوم نیست ننه باباش کین و از کدوم جهنم دره ای سر و کلش پیدا شده و ادعای عاشقی میکنه.. درسته.. درسته من برای رها همه کار نکردم و نتونستم همه ی کمبود هاش رو جبران کنم .. درسته گاهی اشکش رو درآوردم و سرش داد کشیدم .. درست بخاطر سفرای کاری روز ای زیادی تو خونه تنها گذاشتم و پیشش نبودم .. همه ی اینا درست اما .. هر کار در حد توان خودم و شخصیتم بوده براش انجام دادم .. دست نوازشی روی سر من نبوده که محبت کردن رو بلد باشم اما با اینحال سعی کردم در این مورد واسه رها کم نزارم .. کسی نبوده که دردای من بشنوه با اینحال سعی کردم درداش رو بشنوم .. کسی نبود بغلم کنه دل داریم بده بگه "مهم نیست میگذره .. من هستم " نه!هرگز هیچ کس نبوده!.. (قلبم داشت کم کم از جاش در میومد .. یه بغض سخت و سفت تو گلوم گیر کرده بود که هرکار میکردم نمی تونستم پایینش ببرم ! لرزش صدای رهام برام اونقدر تلخ بود که حتی شیرینی یه لبخند قشنگ روی لب هاش هم نمیتونست از بینش ببره !) .. درست من تو ۱۸ سالگی بی پدر و مادر شدم اما فقط ۵ سال اول زندگیم طعم داشتنشون رو حس کردم .. نه !حتی اون ۵ سال اولم اون طور که خیلی خوب و رویایی باشه نبود .. هیچوقت هیچ چیز خوب و رویایی نبود ! (نفسش رو تو سینش حبس کرد و چشماش رو بست .. گوشه ی لبش که بین دندوناش بود یه حرکت خیلی آشنا بود برام .. حرکتی که هر روز خودم انجامش میدم .. حرکتی که وقتی بغض میکنی انجام میدی تا اشکات یه وقتی سرازیر نشن .. تا کسی نبیه گریه ها تو.. تا..) خیلی توقعم شده دینا .. خیلی !از رها انتظار نداشتم همچین کاری کنه..شاید زیادی آزادش گذاشتم .. (سرش رو به نشانه ی تایید چند بار تکان داد)آره همینه !زیادی آزاد گذاشتمش ! دیگه نمیتونم !تحمل دیدن رهام با چشمایی براق که کاملا آمادست تا هر لحظه بغضش بشکنه برام صد بار سخت تر از بغضی که گلوی خودم رو خش میده ! دیدن خاکستری چشماش که چقدر خاکستر نشین شده زیر غباری از غم واقعا رنج آور! اشکی که پشت پلک هام جمع شده بود فقط منتظر یه تلنگر بود برای باریدن و اون آه آخر رهام زامنش رو کشید ..بغض قطره قطره از میون چشمای نیمه بازم سر خورد و روی گونم غلتید.. لبای لرزونم رو بین دندونام گرفتم و محکم فشردمشون تا نزارم آسمون ابری چشمام بارونی تر از این چیزی که هست بشه!.. نگاهش به...
  14. 1 امتیاز
    که چی میگم ؟ سرم رو بالا نیاوردم و جوابی هم ندادم .. نیازی به جواب نبود .. من ازاون مرخصی خواستم با این معنی که تو مدت زمانی که نیستم کاری هم قرار نیست از جانب من انجام بگیره ... فک میکنه خودم نمیدونم ساعت 4 و نیم حمامش باید اماده باشه ؟ مثل اینکه این کار هر روزمه .. یا بین ساعت 5 تا6 بیش از ده بار صدا میزنه « دیــــــــــــــــــنا دیـــــــــــنا ».. نمیخواد بهم مرخصی بده و فقط داره الکی وقتم رو میگیره .. صدای نفسش رو که حرص دار بیرون داد میشنوم ... _ وقتی .. باهات حرف میزنم نگاهم کن .. هنوز نفهمیدی چقد بدم میاد از این حرکتت ؟! از دستش حرصی بودم .. بیشتر از هرچیزی میخواستم برم سرخاک خانوم جون اما اون داشت بچه بازی درمیاورد و اذیتم میکرد .. نکنه هنوزم ازم متنفره و ازم کینه به دل داره ؟ با لجبازی سرم رو پایین نگه داشتم ونگاهش نکردم .. هنوزم بخاطر شام دیشب کمی دلخور بودم .. دروغ چرا انتظاراتم از رهام خیلی بالا رفته .. فکر میکردم درخواستم رو قبول میکنه اما برخلاف انتظاراتم با بهانه های بچگانه و مسخرش داره درخواستم رو رد میکنه .. چقد من احمقم که فک کردم این تغیراتش به منزله ی اینه که دوستم داره .. صداش رو دوباره شنیدم .. رگه های خشم به وضوح درش مشهود بود : _ دینا .. دارم بهت میگم سرتو بیار بالا .. کری ؟؟ کمی ترسیدم .. اخم هام رو درهم کشیدم و سرم رو بالا و بردم که نگاه خاکستریش با چشام تلاقی کرد .. دوباره یطوری شدم .. لعنت به تو دینا ! لعــنت ! با دیدن قیافه ی اخموی من اون هم متقابلا اخم هاش رو در هم کشید .. صندلیش رو کمی به عقب هل داد و ایستاد .. با این کارش فاصله ای که بینمون بود به شدت کاهش پیدا کرد ... بخاطر تفاوت قدیمون ناچارا کمی سرم رو بالا بردم و تو چشماش خیره شدم .. با اخم درست مثل خودش .. نمیخوام دوباره هم از خودم ضعف نشون بدم .. بترسم یا سرم رو زیر بندازم ... الانم دیگه بهم نامحرم نیست که بخوام بخاطرش عذاب وجدان داشت باشم .. اما ... با قدمی که ناگهانی به سمتم برداشت بدنش کاملا به بدنم چسبید .. یکه ای خوردم ابرو هام بالا پرید وچشمام گرد شد ... ضربان قلبم دوباره داشت بالا میرفت .. سریع یک قدم به عقب برداشتم و دوباره بینمون فاصله انداختم ... پوزخندی روی لب هاش نشست و روشو ازم بگردوند ... همونطور که کتش رو از روی مبل برمیداشت گفت : _ هنوزم مثل قبلنایی کتش رو به سمتم دراز کرد ... هنوزم مثل قبلنام ؟؟ منظورش چیه ؟ کت رو ازش گرفتم .. پشتش رو بهم کرد دستاش رو طوری گرفت که بتونم راحت تر تنش کنم ... سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود به ارومی به زبون اوردم ؟ _ منظورتون چیه ؟ هنوزم مثل قبلنام ؟ دستش رو توی استین کت فر برد ... _ یعنی همه ادا دراوردنه هیچی بارت نیس .. مکث کرد .. به سمتم برگشت و نگاهم کرد .. فقط قپی میای با حرص دندون هام رو وری هم فشردم .. پس منظورت این بود .. مرتیکه خر غول تشن .. همش ادا میام ؟ قپــی ؟؟ پس خودت چی ؟؟؟؟ زشـــــــــت ! بیریخت .. ایکبیری ! تو هم هیچ فرقی نکردی مثل قبل بیشعوری ! ایششششش ! خــــــر! همونطور که با پوزخند به قیافه ی من نگاه میکرد و از حرص خوردنم حال کرده بود به کیفش که روی زمین بود اشاره کرد ... کلافه نفسم رو بیرون دادم .. خم شدم کیف رو از روی زمین برداشتم و به سمتش دراز کردم .. _ بفرمایید همونطور که بهم خیره نگاه میکرد کیف رو گرفت .. _ میخوای کجا بری ؟ _ بهشت زهرا سری به نشانه ی تایید تکان داد .. _ _ بهت اجازه میدم مرخصی ساعتی بگیری .. همونطور که خودت خواستی هم از ساعت 3 تا 6 .. با شنیدن این حرف چشمام برقی زد و گل لبخد روی لب هام شکوفه کرد .. با خرذوقی نگاهش کردم ... ا دامه داد : _ _ من امروز ساعت 4 میام خونه یعنی ناهار نمیام .. اما تو گفتی ساعت 6 میای .. مکث کرد و چشماش کمی ریز شد .. انگشت اشارش رو بالا اورد و مقابل صورتم گرفت .. اگه این ساعت 6 بشه 6 و 2 دقیقه هم دیگه خودت باید منتظر عواقبش باشی .. گرفتی که چی میگم ؟ از اون قسمت اخر حرفاش کمی ترسیدم اما بازم خیلی خوشحال بودم .. نیازی به نگرانی نیست مطمئنا انشالله تا قبل از ساعت 6 خونه ام .. با نیش باز نگاهش کردم و با قدردانی گفتم : _ چشم اقا .. خیییلی ممنوونم ! حس کردم برای یه لحظه یه لبخند خیلی محو روی لب هاش نشست که عمرچندانی نداشت و خیلی زود هم ناپدید شد .. سری تکان داد و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه و یا خداحافظی منو جواب بده از خونه بیرون رفت .. ***
  15. 1 امتیاز
    سلام دوستای گلم خوبید ؟ یه تصمیم جدید گرفتم و قراره روند کارمو تغییر بدم . سه تا از رمانای درحال تایپو انتخاب کردم و به زودی شروع می کنم به خوندنشون به احتمال خیلی زیاد چند وقت یه بارم برای نویسنده های گلشون نقد می کنم و به اجزای رمان امتیاز میدم ! ترانه ی انتقام | bita_icyheart میشا دختر خوناشام | mohadeseh.f شب زده | hadiseh نویسنده های گرام : @Bita_Icyheart @mohadeseh.f @Hadiseh موفق باشید و شاد ♡
  16. 1 امتیاز
    نام کتاب: خدمتکار پردردسر نویسنده: marjanB کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه-کمدی خلاصه رمان: مهتاب دختری هستش که توی یه تصادف وحشتناک پدرومادرشو از دست میده و با خواهر کوچکترش زندگی رو ادامه میده.برای امرار معاش تصمیم میگیره که کار پیدا کنه و به صورتی اتفاقی کار پیدا میکنه.خدمتکار یه خانوم میشه.خانومی به اسم گلاره. گلاره تنها زندگی میکنه.بعد از چند وقت خانواده ی گلاره از خارج از کشور برمیگردن و همین باعث شروع شدن اتفاقات میشه.
  17. 1 امتیاز
    _نه مرسی.خودم میارم. مینا:نخیر.تو خسته شدی.حالا مگه من ببرم چی میشه؟؟ _چیزی نمیشه.ولی من میبرم. بدون توجه به من پلاستیکارو برداشتو برد تو آشپزخونه.منم بعد از کمی نشستن رفتم تو آشپزخونه. با لحن لوتی گفتم:آخه خانومی افت داره واس ما که شوما اینا رو ببری.شیر فهم شد؟؟ مینا خندید و گفت:وااای آقا.ببخش مارا.غلط کردم. _آفرین ضعیفه.حالا برو پی کارت. مینا:چشم.چشم.رفتم. بعد از رفتن مینا وسایل رو جا به جا کردم و هر کدوم رو گذاشتم سرجاش.باید کارای شام رو میکردم.ناهارو که به خوبی و خوشی بعد فیلم خوردیم.البته با نیش و کنایه های مرتضی خان ایکبیری.آها.قورمه سبزی خوبه.شروع کردم به درست کردن.بعد از بار گذاشتن قورمه سبزی رفتم تو اتاقم که برم حموم.مهشاد داشت با اسباب بازیاش بازی میکرد.آخیش.چقدر خوش گذشت.سبک شدم.به غذام سر زدم.ساعت ده بود.میز رو چیدم و بقیه رو صدا زدم.همه سر میز نشستن و منم غذا رو کشیدم و نشستم. مرتضی:نمک یادت رفته. بلند شدم و نمک آوردم.برای خودم غذا کشیدم و قاشق رو بردم بالا تا بخورم که مرتضی گفت:آب. _چشم آقا.الان میارم. دوباره بلند شدم و آوردم.خداروشکر دیگه همه چیز کامل بود.حالا خوبه اینا زود میخوان برن وگرنه دووم نمیاوردم. _گلاره جون.من روز قبل عید نوروز میخوام برم حرم ،بعدشم میخوام برم خواجه ربیع جای مامان و بابام.اجازه میدی؟؟ گلاره:آره عزیزم برو.اصلا ما هم میایم.همه با هم میریم.خودمم قصدشو داشتم.شوهرم حرم دفنه. _خوشا به سعادتشون.چه جای خوبی دفنن. شنیدم قبرای جای حرم خیلی گروونه.ببین.اگه پولدار باشی میتونی جای امام رضا دفن بشی.هــی. بعد از خوردن شام و جمع کردن وسایلای شام رفتم و جای بقیه که جلوی تلویزیون نشسته بودن.میخواستیم فیلم ترسناک ببینیم.برقا رو هم خاموش کردیم.یوهاهاها.ایول.مهشاد رو هم که بروبچ زحمت کشیده بودن و خوابونده بودن.فیلم شروع شد.زیرنویس بود.از همین اول فیلم میترسیدم.یه فیلم باحال بود که تیکه های ترسناک زیاد داشت.یه صحنه بود که توی بدن مامان خانواده روح رفته بود و میخواستن با یه مراسم بیارنش بیرون.خیلی باحال بود.اسم فیلم به فارسی احضار بود.بعد از تموم شدن فیلم مصطفی یهویی منو ترسوند که مردم از ترس.جیغ زدم.دستم رو گذاشتم رو قلبم.داشت می خندید. _ای کوفت بگیری.مینا جون.از طرف من بزن تو سر داداشت. مینا با خنده زد تو سرش. مصطفی:اِ اِ اِ. _ایول داداش.خوب زدیش.دلم خنک شد. مینا:قابل نداشت.صد تومن وَشِد. _برو عمو.ما خودمون یه پا زورگیریم. مینا:من نفهمیدم کیَم که یه بار میگی داداش و یه بار میگی عمو؟؟!!؟؟ _تو حرفامو جدی نگیر. گلاره:پاشین بریم بخوابیم دیگه. بلند شدم و با گفتن شب بخیر داشتم میرفتم تو اتاقم.توی فیلم از نشونه های این که جن اومد تو بدن زنه این بود که بدنش کبود میشد.منم وقتی داشتم میرفتم نگاهم افتاد به دستم.داد زدم: _واااای.الان منم جنی میشم.نگاه گلاره جون.دستم کبوده. گلاره:آخه دختر جون.وقتی جنبه نداری نشین پای این فیلما. _دستت درد نکنه.خوب ضایعم کردی.دوباره شب بخیر. گلاره:قابل نداشت.شب بخیر. رفتم تو اتاقم.با کلی ترس و لرز خوابم برد. گلاره:مهتاب.بیدارشو دیگه.کارت دارم.پاشو. _نمیبینی خوابم؟؟بگو کارتو.
  18. 1 امتیاز
    _سلام گلاره جون.چي شده؟چرا ناراحني؟(ناراحتي) گلاره:هيچي.مجيد نيومده.روز عيد مياد. _آخي.ناراحن (ناراحت)نباش.بالاخره مياد ديگه.چه الان چه عيد. گلاره رفت و روي مبل نشست.وايستادم تا خوش آمد بگم.يه خانوم خيلي خوشگل و شيك و مجلس اومد تو. _سلام.خيلي خوش آمديد.مينا خانوميد؟؟ با روي باز جوابمو داد.سلام.بله.مينا هستم مهتاب جون.خيلي تعريفتو از مامان شنيدم.خوشبختم. _منم همين طور.بفرماييد تو دم در بده. با خنده اومد تو.بعد يه پسر با قد متوسط و هيكلي نه چندان چاق و خوشتيپ اومد تو و با مهربوني گفت:سلام مهتاب خانوم.مصطفي هستم.پسر وسطي.خوبي؟ چه پررو.چه سريع پسر خاله ميشه. _سلام.ممنون.خوش آمديد.بفرما تو. فكر كنم اينا همه منو ميشناسن.معلوم ني گلاره چي گفته!!؟؟!!خدا كنه سوتيامو نگفته باشه.يه پسر ديگه اومد تو.اي بابا.اينا تمومي ندارن؟؟با اخم وارد شد.همون اول فهميدم كه آدم مغروريه.چون از بالا بهم نگاه ميكرد.البته حقم داره.بايدم اينجوري نگاه كنه.اينا كجا و ما كجا؟؟ولي من از اين نگاها بدم مياد.يه پسر نسبتا قد بلند و هيكلي كه از مصطفي بهتر به نظر ميومد.در كل هر دوتاشون قيافه ي خيـــــلي جذابي نداشتن.در حد معمولي بودن.حالا اين يارو كي بود؟مرتضي يا اميرعلي شوهر مينا؟ _سلام.خوش آمديد.شما حتما يا آقا مرتضي هستين يا آقا اميرعلي؟؟ بعد از اينكه يه نگاه تحقير آميز بهم انداخت كتشو در آورد وگرفت جلوم و بعد گفت:فكر نكنم خيلي مهم باشه كه من كيم.بعدشم اسمم به كارت نمياد.همون آقا صدام كني كافيه. _چشم آقــا. كثافت بيشعور.كتشو ازش گرفتم و رفتم انداختم روي جا لباسي.كس ديگه اي نبود؟؟خب مرتضي نيومده يا امير علي؟؟اين عصا قورت داده كي بود؟؟ مصطفي:كسي نيست ديگه.درو ببند وبيا. مينا:اي خدا شوهرم رو هرچه زودتر برسون. گلاره:نگران نباش.گربه نميخورش.با مجيد مياد ديگه. پس اون پسره مرتضي بود.اَه اَه.از خود راضي.خود پسند.رفتم توي آشپزخونه.هميشه صبحانه رو تو آشپزخونه ميخورديم.ميز رو چيدم. _خانوما و آقايون.بفرمايين صبحانه. همه رفتن تو آشپزخونه. مصطفي:به به.چه كرده مهتاب!!مامان از اين خدمتكارا جور كن كه ببريم اونور. گلاره:گير نمياد.همين يه دونه رو به زور پيدا كردم. مرتضي:چيزي كه زياده خدمتكار.ريخته فراوون. مينا:همه كه مثل مهتاب نيستن. ايول مينا جون.بزن تو دهن داداشت. مصطفي رفت تا بشينه پشت ميز كه يه دفعه پاش ليز خورد و افتاد.آخ خدا.چه صحنه ي باحالي.همه تركيديم از خنده.آخ آخ.منكه روغنا رو تميز كردم.به خاطر روغنا ليز خورد.البته سراميك همين جوريش سُره.چه برسه كه يك كــــــــم ها نه خيلي زياد روغنم روش باشه. مصطفي:آيـــــي خدا.ما تحتم.فكر كنم شكست. هواسم نبود،گفتم:مصطفي.صداي استكان ،نلبكي در بيار ضايع نشي. همه خنديدن. _واي.ببخشيد آقا مصطفي.هواسم نبود. مرتضي با خنده رفت دست مصطفي رو گرفت و گفت:پاشو داداش كه خرج دوا و درمون زياده.تو هم كه درست شدني نيستي كه. مصطفي يكي زد تو سرش و گفت:گمشو.كمكت به درد لاي جرز ديوار ميخوره. دوتايي خنديدن و بلند شدن و رفتن و جاي ميز نشستن.خداروشكر مصطفي چربي رو احساس نكرد.خداروشكر نفهميدن به خاطر دست گل منه. گلاره:مهتاب.بيا بشين صبحانتو بخور. مرتضي:خدمتكار با ما غذا بخوره؟؟خجالت آوره.اصلا حرفشو نزنين. گلاره:مرتضي؟؟اين چه طرز حرف زدنه.خدمتكار نيست.خيلي بيشتر از يه خدمتكار برام عزيزه. چه بيشور.جذام كه ندارم.به نظرم تمام خانوادشون آدماي خوب و با شخصيت و با فرهنگن ولي اين نه.شايد از تو جوب پيداش كردن كه باهاشون فرق داره. _ممنون گلاره جون.من صبحانه خوردم. مرتضي:گلاره جون نه.خانوم. گلاره:مرتضي بسه.من هرجور دوست داشته باشم صدام ميكنه.مهتاب جون.حالا كه خودت خوردي برو مهشاد رو بيار. آخ.كلا از مهشاد يادم رفته بود. _باشه گلاره جـــــون. از قصد يكم بلندتر گفتم تا مرتضي حاليش بشه كه خيت شده.
  19. 1 امتیاز
    صدا:باز کنید خانوم رفیع. _کی هستی خب؟چیکار داری؟ صدا:خانوم.نصرتم.اومدم ببرمتون خونه ی خانوم امینی. یهو چشمام باز شد.آخ آخ.یادم رفته بود. _باشه.بی زحمت چند لحظه وایستین الان میام.مهشــــــــــاد.پاشو. بدو بدو حاضر شدم و مهشاد رو هم حاضر كردم.وسايل رو برداشتم و درو باز كردم و رفتم بيرون. اوفــــــــف.اين چه ماشينيه؟تو خواب يه دونه قرمزشو ديدم. _سلام آقا نصرت.ببخشيد.خواب مونديم. نصرت:عليك سلام.عيبي نداره دخترم. بارو بنديل رو گذاشتيم و نشستيم تو ماشين.وقتي رسيديم آقا نصرت گفت كه وسايل رو مياره.منم با كلي خجالت گفتم نه مگه من مردم كه شما بياريد؟با چمدونا رفتيم تو.تا خود اينجا من و مهشاد كلي ماشين رو ديد زديم.يعني گلاره تو اين ماشين ميشينه؟؟آره ديگه احمق.پس كي ميخواد بشينه؟سميه؟ مهشاد:آجي اينجا شبيه قصل (قصر) بالبيه (باربيه) كه تو فيلم خونه ي پليناز(پريناز) اينا ديده بودم. _اوه.پس برو به پريناز پُز بده. رفتيم توي خونه.هر لحظه قيافه ي مهشاد خنده دارترميشد.ديگه آخرا گفتم الان چشاي بچم از حدقه ميزنه بيرون.نكنه منم دفعه ي اول همين جوري بودم؟؟وااي.آبروم رفت. گلاره جون:واي.سلام مهتاب جونم.سلام مهشاد جون. _سلام گلاره جون. مهشاد:سنام گلاله جون. گلاره:واااي.موش بخوره تورو.چقدر با نمكي كوشولوي من. _گلاره جون.خيلي ذوق زده شديا!!! با كلي قربون و صدقه رفتن گلاره جون.اتاق ما دوتا رو نشون داد.تازه گفت يه اتاق مال من و يه اتاق جدا براي مهشاد.قبول نكردم.ديگه خيلي پررويي ميشد اگه قبول ميكردم.توي يه اتاق خيلي با كلاس وخوشگل ساكن شديم و منم بلافاصله رفتم سراغ كارام.ميخواستم ناهارو درست كنم.سميه رو هم فرستادم پيش بچش.تازه فهميدم كه يه دختر ديگه هم داره كه مزدوج شده.اسمش هم زهراست. ميخواستم پلو مرغ درست كنم.با اين وسايل چقدر آشپزي راحته.خيلي چيزارو نميدونستم چيه.حواسم به آشپزخونه بود كه ديدم غذا داره ميسوزه.واااي.بدو مهتاب.يه دستگيره پيدا كن وقابلمه رو از روي گاز بردار.خداروشكر گلاره جون سرش با مهشاد گرمه.يه دستمال برداشتم و قابلمه اي كه داغ داغ بود رو برداشتم و گذاشتم كنار.اومدم گازو خاموش كنم كه ديدم دستمال توي دستم آتيش گرفته.آخه خنــــــــگ.به جاي برداشتن قابلمه از رو گاز زيرشو خاموش ميكردي.زود دستمال رو انداختم توي سينك و روش آب ريختم.آخيـــــش.خدارو شكر كه آتيش سوزي راه نيوفتاد.اوف.چه بويي.اين دستمال سوخته يه بويي راه انداخت كه حالت تهوع گرفتم.آشپزخونه كلا بو گرفته بود.تا گلاره نيومده يه عطري چيزي پيدا كنم كه بوش رو خفه كنم.پنجره ها رو هم باز كردم. گلاره:اوه اوه.اين چه بوئيه؟ خدايا.بايد مارو ضايع ميكردي؟ _هيچي.يه دستگيره سوخت. گلاره:فداي سرت.الان برات اسپري خوشبو كننده هوا ميارم. _اوه ماي گاد.چه چيزا! گلاره جون رفت و با يه اسپري اومد و چند تا پيس زد و آشپزخونه رو گلباران كرد. گلاره جون:راستي.يه چيزي تا يادم نرفته بگم.بچه هام همه قبل عيد نوروز ميان اينجا.حواست باشه خونمو آتيش نزني كه بي خانمان بشن. _باشه چشم.پس بگو چرا اينقدر خوشحالي!؟!بروبچ دارن ميان آره؟ گلاره:وايـــــي.آره. _كي ميان؟ گلاره:اوايل هفته ي ديگه.از تو هم براشون اينقدر تعريف كردم. _چرت و پرت كه نگفتي؟؟ببخشيد.يعني حرف الكي كه نزدي؟ گلاره:برو بچه. _آره من برم كه كار زياد دارم. گلاره:اگه نميتوني يه خدمتكار ديگه بگيرم براي كمكت؟ _نه بابا.مگه خودم چُِلاقم؟؟منو چرا استخدام كردين؟خودم ميتونم.ممنون. گلاره:دستت درد نكنه. _خواهش.وظيفه ست.
  20. 1 امتیاز
    _نه گلاره جون.مرسی.خداحافظ. منتظر جواب نشدم و رفتم.آخه اون بنده خدارو هم به خاطر خودم باید بدخواب میکردم.چون وقتی منو از خواب نازم بیدار کنن خیلی عصبانی میشم،یعنی در واقع سگ میشم،برای همین درکش میکنم. اومدم بیرون جلوی در.خب.حالا خنگ خدا.میخوای چه جوری بری؟با چی بری؟پیاده؟اون جوری که صبح میرسی.الان وقت تعارف کردن بود؟واقعا گاگولی.نکبت.خدایا چیکار کنم؟تا به حال این اتفاق واسم نیوفتاده بود.آهان.خب تاکسی میگیرم دیگه.با کدوم پول؟؟تو خونه پول دارم.پس پیش به سوی تاکسی.این دور وبر تاکسی مطمئن از کجا گیر بیارم؟یکم پیاده رفتم.توی این دو باری که اومدم توی راه آژانس دیده بودم.پیداش کردم. _سلام آقا.یه تاکسی میخواستم. آقا:سلام دخترم.باشه.الان هماهنگ میکنم. _ممنون. آدرسو دادم و بعد یه مردی که یه سیبیل باحال داشت و پیراهن زرد و شلوار راه راه سیاه وسفید یا همون گورخری داشت وموهاشم چتری داده بود تو صورتش ،اومد.توی این منطقه هم اینجور آدما پیدا میشن؟اینجا که منطقه ی مُرفهان بی درده. آقاهه:سوارشو آبجی. یا خدا.الان که دقت کردم دیدم قیافش خیلی وحشتناکه.سوار شدم.خدایا عاقبتمونو به خیر کن. آخیش.به خوبی و خوشی رسیدم خونمون و کرایشو هم از خونه آوردم و دادم.رفتم خونه ی ساراشون و گفتم که فردا میریم خونه ی گلاره.سارا وشیرین جون خیلی گریه کردن.منم خیلی یهویی گریم گرفت وشروع کردم با اونا آبغوره گرفتن.خدایی از وقتی که ما اومده بودیم اینجا خیلی بهمون کمک کردن.هم مالی،هم جانی.اگه نبودن ما باید آواره ی خیابونا میشدیم یا شاید هم کارتن خواب میشدیم. البته خودشون هم وضع مالیشون خوب نی،ولی خیلی در حق ما خوبی کردن.اینجور آدما کم پیدا میشن. _جمع کن خودتو دیگه چلغوز.نگاه کن.کاری کردی که منم آبغوره بگیرم.اَه اَه.لوس. سارا:چلغوز خودتی.خب دلم برات تنگ میشه. بغلش کردم و گفتم:احمق.چلغوز میدونی چنده؟؟؟شصت هزار تومن!!!خیلی گرونه.هرکی بهت گفت چلغوز باید خوشحال بشی نه ناراحت منگول.بعدم نمیرم قبرستون بمیرم که!میام بهتون سر میزنم. شیرین جون:با اون خونه و خانوم امینی که تو تعریف کردی دیگه فکر نکنم بیای این ورا. _من شکر بخورم.حتما میام.حالا بگین مهشاد کو؟بیاد بریم که کلی کار دارم. سارا:توی اتاق،خوابه. _بدو بیدارش کن که بریم.البته اون خونه ای که ما داریم هیچ چیزش رو نمیتونیم ببریم.فقط باید لباسامون رو ببریم. سارا:باشه.الان میارمش. _شیرین جون.یه زحمتی برات دارم. شیرین جون:بگو. _وسایل خونه رو اونایی که قابل استفاده ست رو بده به کسایی که لازم دارن،اونایی هم که قابل فروشه بفروش وپولشو بده بهشون. شیرین:وای دختر خوب.خب پولشو میدم به خودت دیگه.تو که بیشتر لازم داری. _نه.دیگه دارم کار میکنم.از ما نیازمند تر هم هست. شیرین جون:باشه گلم.خدا خیرت بده. مهشاد:سنام آجی جون.بلیم (بریم)خونه؟ _آره.بدو بدو بریم گوگولی.خداحفظ شیرین جون.بوی بوی سارا خله. سارا:مرگ.دلم برای همین کل کل کردنات تنگ میشه. _منم همین طور.ولی حالا تو فعلا برو درستو بخون که یکی به خاطر درستم که شده بیاد بگیرتت. اینقدرم این شیرینی ما رو اذیت نکن. سارا:برو تا نکشتمت.مامان.ببین چی میگه؟!؟! با کلی فهش و دمپایی و کفش و جارو بدرقم کردن.با مهشاد رفتیم خونه.چهارتا لباسی رو که داشتیم جمع کردم و یه چند تا یادگاری هم از مامان جونم و بابا جونم مونده بود رو برداشتم.آخ آخ.از کی نرفتم خواجه ربیع؟جایی که آروم آروم خوابیدن.یادم هست که توی اولین فرصت بیام.مهشاد که راحت خوابیده بود.یه زندگی خیلی خوب داشتیم.از نظر مالی هم در حد متوسط بودیم.ولی الان؟وللش.خدارو شکر که این گلاره جون پیداش شد.اگه نبود باید چیکار میکردم؟حتما باید تا چند سال که فقط دنبال کار میگشتم.واقعا خدا خیرش بده.از سمیه شنیدم که میگفت توی چند جا که دقیقا نمیدونه،مثل یتیم خونه و خونه ی سالمندان و اینا میره و کمک میکنه و یه عضو فعاله.واقعا که زن مهربون و شادیه. من اگه جای اون بودم که هم شوهرش رو از دست داده و هم از بچه هاش دوره،دق میکردم.خوبه حداقل مهشاد کنارم هست وگرنه منم با مامان و بابام میمردم. نفهمیدم کی خوابم برد.صبح با صدای زنگ در از جا پریدم.کدوم احمقیه که منو از خواب بی خواب کرده.اگه کارش بی مورد باشه همون جا خفش میکنم.با چشمای بسته گفتم:کیه؟
  21. 1 امتیاز
    کارم که تموم شد رفتم تا یکم خستگی در کنم و بعد دوباره شروع کنم به انجام کارای دیگه.گلاره جونم رفته بود تا به کاراش برسه.فهمیدم که نقاشه.اونم یه نقاش معروف.یه جایی رو هم مخصوص خودش داره که نقاشیاش رو اونجا میذاره و میفروشه.با خودم گفتم چرا این همه نقاشی تو خونشون داره.نگو خانوم هنرمنده !!! صدای باز شدن در اومد و اول سمیه و بعد هم یه دختر خوشگل اومد تو. _سلام سمیه جون.این خانوم خوشگله هم سوسن جونه.نه؟ سمیه:سلام عزیزم.آره. سوسن:سلام مهتاب خانوم. _به به.سلام گلم. یه چادر گل گلی پوشیده بود.اینقدر ناز بود.میخوام دو لپی بخورمش.رفتم که به ادامه ی کارام برسم. دوباره وسایل رو برداشتم و رفتم طبقه ی بالا.ماشاالله.خدا زیاد کنه.ما که بخیل نیستیم.اینا این همه اتاق میخوان چیکار؟حتما هرشب توی یکیش میخوابن که تنوع بشه.تنوعشون تو لوزالمعدم.گلاره از اتاقش اومد بیرون. _گلاره جون.از کدوم اتاق شروع کنم؟ گلاره:از اتاق آخری.برو ته راهرو. _باشه گوگولی.مرسی. خندید:یعنی من هلاک حرف زدنتم. _تازه من هنوز خیلی روم باز نشده.وقتی باز بشه دیگه شده.کاریشم نمیشه کرد. رفتم توی اتاق آخری تا شروع کنم به گردگیری و تمیز کاری. آه خـــدایــــا.خسته شدم.مردم.هشت تا اتاق داشت.تازه چهارتاشو تموم کردم.مامان! بابا! ببینین بعد از رفتنتون کار ما به کجا کشیده؟دلم خیلی واستون تنگیده.بازم خدایا شکرت.خدا رو شکر که داریم سالم زندگی میکنیم.وقتی کارم تموم شد،سریع رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم.یه آرامشی به دلم سرازیر شد که حد نداشت.بعد از نمازم میزو چیدم تا گلاره جون شامش رو بخوره.دیر وقت بود.باید میرفتم. _گلاره جون بیا شام. گلاره اومد و نشست سر میز. _خب دیگه گلاره جون خداحافظ تا فردا. گلاره:اِ .کجا؟بیا شام بخور بعد با آقا نصرت میفرستمت. -نه نه.باید برم.بوی بوی گوگولی. گلاره:پس حداقل وایستا با آقا نصرت برو.این وقت شب تنهایی چه جوری میخوای بری؟ توی رو دروایسی گیر کردم.آخه این ساعت اتوبوس نیست.
  22. 1 امتیاز
    گلاره:بعدازظهر که اومدی کارا رو میکنی.بشین. _خب حداقل بذارین غذا رو درست کنم.گشنه میمونین ها!! گلاره:لازم نکرده.سمیه درست کرده.وقتی من یه حرفی میزنم رو حرفم حرف نزن.بعدشم از افعال جمع استفاده نکن.خوشم نمیاد.راحت با من صحبت کن مثل دوستات.هر شوخی هم که دوست داری بکن.من جنبشو دارم. _باشه گلاره جون.هرچی تو بگی.خوبه؟ گلاره:عالیه. تا خود ساعت دو با هم صحبت کردیم.از شیطونیای جوونیش و ازدواج با شوهرش تعریف کرد. خصوصیاتش مثل منه.خیلی شیطونه.فکر کنم منو برای کار استخدام نکرده.یه دختر جوون میخواسته که هم یه هم صحبت باشه هم زندگیش رو تغییر بده.ساعت دو با کلی اصرار که بابا من خواهر کوچیک دارم بذار برم و اینا ولم کرد.خیـــلی آدم خوش مشربیه. گلاره:بعداز ظهر زود بیا مهتاب.تاخیر بی تاخیر. _چشم.باشه.حواسم هست. گلاره:اصلا نرو. _گلاره جون.ما با هم صحبت کردیم.نمیتونم بمونم. گلاره:آهــــــا.اون کاری که قبلا گفته بودم و انجام میدیم.با خواهرت بیاین اینجا زندگی کنین که هم خواهرت تنها نباشه هم من.منم مثل مامانتون.کرایه خونه هم نمیخوام.تو هم کارای خونه رو با خیال راحت انجام میدی.قبوله؟؟ جـــــان؟؟!!چی از این بهتر که توی یه قصر زندگی کنیم.ولی نمیشه. _نه گلاره جون.این چه حرفیه؟نمیشه. گلاره:چرا؟؟؟ _نمیشه دیگه.شما چه جوری اینقدر سریع به من اعتماد میکنی؟آدمی که هنوز یه روزه که میشناسی. گلاره:ببین دختر جون.من آدم شناس عالی هستم.بعدشم،گفتم که کلی دربارت تحقیق و پرس و جو کردم.اگه بهت اعتماد نداشتم،پاتو اینجا نمیذاشتی. این کارای گلاره یکم خیلی ناگهانی عوض شده بود.بهش شک کردم.چرا یهو اینقدر خودمونی شد؟نه بابا.مهتاب اینقدر فکر بد نکن.شیرین جون خوب میشناسش.اگه نمیشناختش تورو بهش معرفی نمیکرد. آدم محافظه کاریه. _گلاره جون.حالا بذار با مهشاد صحبت کنم.دست شما درد نکنه که به فکر ما هستی. گلاره:اوف.باش.فعلا بای. _بوی بوی. رفتم خونمون.مهشاد خونه نبود.رفتم خونه ی سارا شون.زنگ زدم. سارا:کیه؟ _نمکیه.نون خشک داری بیار. سارا:نه نداریم. _بمیری. باز کن دیگه. در باز شد. سارا:اِ.مهتاب خُله تویی؟فکر کردم نمکیه. _گمشو کنار. رفتم تو.یهو تا مهشاد منو دید ،پرید بغلم و گریه کرد. مهشاد:آجی جون.چلا (چرا)اینگد (اینقدر)دیل (دیر) اومدی؟دلم بلات (برات) تنگ شد.دیگه از پیشم نلو (نرو). محکم بغلش کردم وگفتم:عزیـــزم.دل منم برات تنگ شده بود. شیرین جون:سلام مهتاب جون.نبودی .چقدر این دختر خوشگل ما غر زد!! _سلام.ببخشید اگه اذیتتون کرد. شیرین جون:نه بابا.بشین برات چایی بریزم.تو هم تعریف کن. _میشینم ولی چایی نمیخوام.اگه خودتون میخورین سارا بیاره. سارا:چــــی؟از خودت مایه بذار. _واقعا که.کدو تنبل. _بسه بابا.تعریف کن. _وااای.خیلی روز خوبی بود.خانوم امینی خیلی خانوم خوب و مهربون وخودمونی و خوش مشربیه. خیلی جوونه.اصلا بهش نمیاد که پنجاه سالش باشه. شیرین جون:معلومه.اگه بد بود که نمیفرستادمت. کل جریانو واسشون تعریف کردم.
  23. 1 امتیاز
    _ اِ اِ اِ .وحشيا.من نبودم افتادين به جون هم؟ مهشاد:آجي.بيا اين سالا لو (سارا رو ) بزن. _چرا؟ چي شده؟ مهشاد:ميخواد علوسكمو بگيله.(عروسكمو بگيره) _سارا؟چيكار داري با بچه؟ سارا:دروغ ميگه.ميخواستم باهاش بازي كنم. _اَه.اصلا ولش كن.دوتاييتون از هم جداشين و به بازيتون ادامه بدين. يهو سارا همراه با جيغ گفت:وايــــي.مهتاب كار چي شد؟ _چي ميخواستي بشه؟مهتاب هرجا بره اونجا رو آباد ميكنه.داشِت استخدام شد.واااي سارا يَك خونه اي داشت.خونه نبود كه عمارت بود. ناهارو آماده كرديم و خورديم و در همون حال منم جرياناتو واسش گفتم.بعد از جمع كردن سفره پهن شديم رو زمين و دراز كشيديم. سارا:مهتاب؟ _ها؟ سارا:كي توي اون خونه زندگي ميكنه؟ _كجا؟ سارا:اَه .خنگ.خونه ي خانوم اميني ديگه. _آها.نيدونم.خب احتمالا خانوم اميني و سميه خانوم ديگه. سارا:به غير از اونا. _گفتم كه نيدونم .خب هيچ كس ديگه. سارا:شانس نداري ديگه.اگه پسر مجرد ميداشت ميچسبيدي بهش و تورش ميكردي و پولدار ميشدي. _واي.تو توي رويا زندگي ميكني ها!!ميدوني كه من با اين شرايطم ازدواج نميكنم.بعدشم مگه چيم كه بچسبم به يه پسر؟ سارا:كَنه. _اون تويي كه چسبيدي به زندگي ما. سارا:خفه. _جــان؟حقيقت تلخه ديگه.خوردي؟حالا هستشو تف كن. سارا:من برم ديگه.خيلي موندم.فردا هم مدرسه دارم. _برو كه بد كم آوردي.برو گمشو كارت ندارم.برام دعا كن فردا برم به خوبي و خوشي كار كنم و سوتي ندم.بوي بوي. سارا:اونو كه مطمئنم سوتي ميدي.ولي خب باشه عزيزم.موفق باشي.خداحافظ. بعد از رفتن سارا با مهشاد تا شب كلي بازي كرديم و تلويزيون ديديم.صبح با صداي تلويزيون كه كوكش كرده بودم بيدار شدم.يه مانتو شلوار و مقنعه ي مشكي پوشيدم و به سرعت رفتم كليد خونه رو به شيرين جون دادم وبه سمت خونه ي خانوم اميني رفتم.توي راه هم يه چيزي كوفت يا همون ميل كردم.خدايا!!هوا خيلي سرده.رسيدم و زنگ زدم و بعد از طي كردن مسير حياط ديدم كه در خونه بازه و سميه به استقبالم اومده. _سلام سميه خانوم.
  24. 1 امتیاز
    _ببخشيد سميه خانوم.وقتي شما هستين چرا من؟ سميه:دختر جون.تو جووني.من ديگه توان كار كردن ندارم.يه نيروي جوون ميخوان. _آهان.ببخشيد كه فضولي كردم. با راهنمايي سميه خانوم به سمت طبقه ي بالاي خونه ، نه ويلا ،نه عمارت اَه اصلا هرچي.به سمت يه جايي رفتم ديگه.بعد به سمت يه اتاق رفتيم.سميه خانوم در زد وگفت:خانوم ، خانوم رفيع اومدن. اميني:بگو بياد تو. درو باز كرد و اشاره كرد تا برم تو.چه غلطا!!حتما بايد در بزنه بگه؟خب من مي رفتم ديگه. چقدر اينا با كلاسن.بلا نسبت بقيه من عين گاو سرمو ميندازمو ميرم تو خونه ي شيرين جون.رفتم تو. وارد كه شدم اولين چيزي كه چشمم رو گرفت پنچره ي بزرگ ودكوراسيون خوشگل اونجا بود. _سلام عرض شد خانوم اميني. از توي كتاب تو دستش سرشو آورد بالا. اميني:عليك سلام. خوش آمديد.بنشين. اين كه هم سن منه.چقدر جوونه.همين طور كه داشتم به قيافش دقت ميكردم روي مبلي كه اشاره كرده بود نشستم.خيلي شيك و مجلسي بود.فكر كردم الان با يه پيرزني كه بايد تو گوشش داد بزني روبه برو ميشم. اميني:تا يه حدود نسبتا زيادي ازتون اطلاعات دارم.مطمئن باشيد اگر بهتون اعتماد نميداشتم اصلا پاتون رو اينجا نميذاشتيد.شما چند سالتونه خانوم جوان؟ اوهو. چه لفظ قلم.عمرا بتونم اينجوري حرف بزنم.عمرا بتونم به همين دليل اينجا دووم بيارم.البته اگه قبولم كنه. _هيجده. اميني:شرايط كار اينطوريه كه شما از صبح ساعت هشت تا دو ظهر اينجا تشريف دارين و بعداز ظهر هم از ساعت شش تا ده شب.ميتونين براي استراحت ظهر وشب هم اينجا اقامت داشته باشين. و اما كار. وظايف شما غذا درست كردن ، تميز كاري و گردگيري و شستن ظرف ها و كارهايي توي همين زمينه هاست.زماني هم كه ميهمان مياد شما بايد خيلي تو كاراتون دقت كنيد.سميه هم تو كارا كمك و راهنماييتون ميكنه.حقوقتون هم ماهي پونصد هزار تومنه.خب فكر كنم همه چيز رو گفته باشم. شما با اين كار موافقيد يا نه؟ اوووه.ماهي پونصد تومن.ايول.پولداري ميشم براي خودم.ولي خب زندگي خرج داره.البته بذار يكمي چونه بزنيم.اينا كه پولدارن. حقوق من كه به جاييشون بر نميخوره.ميخواستم بگم با اجازه ي بزرگترا بله ولي نشد ديگه. _بله.موافقم خانوم اميني.اما حقوق ... اميني:با توجه به كار شما اضافه ميشه.نگران نباشيد. _ممنون.يه مورد ديگه.ببخشيد من يه خواهر كوچيك دارم.امكانش هست كه ساعتا رو كم كنيد؟چون خودم تنها بايد ازش مراقبت كنم. اميني:ميدونم.ولي اگه نميتونين توي اين ساعات اينجا باشين من دنبال يه خدمتكار ديگه بگردم. عجب بيشعوريه.نامرد.خدايا من به اين كار نياز دارم.ولي مهشاد رو چيكار كنم؟ اميني:ميدونم كه فقط براي خواهرتون داريد فكر ميكنيد.نگران نباشيد.اگه شما خوب بريد جلو ميتونيم براي اون هم يه كاري بكنيم. _چه كاري؟ اميني:بعدا خدمتتون عرض ميكنم.نظرتون؟ _باشه.قبول. اميني:خب.شما ساعت هشت صبح اينجا باشين.ميتونين برين. بلند شدم. _خدانگه دار. اميني:خداحافظ. به سمت خونه رفتم.ايول داداش.كار خوبي گير آوردي.ولي عجب خر پول بود.مايه دار بود در حد تيم ملي.چقدر رسمي حرف ميزنه. اَه اَه .فكر كن چند بار بهش بگم گوگولي.هه هه.قيافش چقدر ديدني ميشه.انگار عصا قورت داده.رسيدم خونه.رفتم تو.ديدم سارا و مهشاد در حال دعوا كردنن.
  25. 1 امتیاز
    _عزيزم؟چرا وحشي ميشي يهو؟ خودشو تو بغلم جا كرد و خوابيد.هوا خيلي سرد بود.پتو رو كشيدم رو هردومون و خوابيديم. باصداي زنگ در بيدار شدم.اَه اَه.خوابم كوفتم شد. _كيه؟ سارا:منم منم مادرتون. _برو گمشو بابا.حتما ميخواي بگي كه غذاي آوردي برامون؟ سارا:نخير.باز كن. در رو باز كردم. سارا:كيه خونتون؟ _من و حبه ي انگور.خب ميخواستي كي باشه؟چند تا پسر جيگر؟ سارا:واي.خاك عالم برسرتو.چه كارا؟!؟منحرف. _چرا برسر من؟بر سر بي مغز خودت.حالا بگو چيكار داري نفله كه منو از خواب نازم بيدار كردي؟ سارا:نميگفتي هم از چشماي پف كرده ي گاويت معلوم بود. _زرتو بزن ضعيفه. سارا:واي.خاك عالم.سرورم ببخشيد.ميخواستم بگم اگر جناب عالي تمايل دارين كه مستخدم خونه ي خانوم خرپوله بشين بايد فردا زنگ بزنين تا قرار بذارين و برين اونجا. _اوه.فردا؟ سارا:آره. _واااي.نـــه. سارا:آخ گوشم.چته؟ _سارا جونم ، عزيزم ، حالا بيا تو چرا دم در؟ سارا:كارتو بگو اينقدر از كلمات سارا خركني استفاده نكن. با يه حالت معصومانه گفتم:من لباس مناسب ندارم.تو داري بدي؟ آخي.همچين مظلومانه گفتم كه خودمم دلم كباب شد. سارا:برم نگاه كنم.اگه داشتم خبرت ميكنم.اگرم نداشتم نميام ديگه. _خب تا ساعت چند خبرشو ميدي؟كه اگه نداشتي من بتونم برم بيرون تا لباس بخرم. سارا:پنج ونيم. _باشه.برو كه وقتمو خيلي گرفتي. سارا:مرگ.لياقت نداري.باي. _بوي بوي. واي خدا.فردا؟!؟!حتما خيلي به خدمتكار نياز دارن.حتما از خونشون كثافت ميباره.واي واي.ساعت شيش شد ولي خبري از سارا نشد.اي بابا.يعني بايد برم خريد؟پ ن پ.وايستا.لباسا بيان خدمت شما.هه.خل شدم.حالا با كدوم پول؟آها.با باقيمونده ي پولاي گردنبندم.رفتم مهشاد رو بيدار كردم كه بريم بيرون واسه ي خريد.بعد از كلي صدا زدن بيدار نشد. _پاشو مهشاد.بدو حاضرشو كه بريم برات عروسك بخريم.بدو تا به شب نخوريم. با سرعت ميگ ميگ بلند شد و حاضر شد.از كاراش خندم گرفت.عين جن زده ها شده بود.كلا دوتاييمون داغون بوديم.مامان خدا بيامرزم تا وقتي بود خواست آدمم كنه.ولي نشد كه نشد.حيف. هي ميگفت عين خانوماي با شخصيت رفتار كن ولي من اصلا نميتونستم.هي.وللش.آدم بشو نيستم ديگه!! با مهشاد تو بازار چرخيديم.واسش دو تا عروسك خريدم.بچم اينقدر خوشحال شد كه منم مثل اون خرذوق شدم.واسه ي خودمم تا جايي كه تونستم يه مانتو وشلوار ارزون خريدم.لامصب عروسكا چقدر گرونه.واسش چندتا لباس تو خونه اي و بيروني هم خريدم.لباس بچگونه ها از بزرگونه ها قيمتش زياد تره.واسه فسقل لباس!!!مواد غذايي هم خريدم.ول خرجي كردم.رفتيم خونه و شروع كردم به غذا درست كردن.مهشاد هم با عروسكاش مشغول بود.صداي زنگ در بلند شد.چقدر امروز زنگ خورمون زياد شده بود. _كيه؟ سارا:باز كن. درو باز كردم.
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×