رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. YeGaNeH

    YeGaNeH

    مدیر کل انجمن


    • امتیاز

      27

    • تعداد ارسال ها

      3,010


  2. mahya619

    mahya619

    همکار انجمن


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      2,538


  3. sarvenazz

    sarvenazz

    کاربر عادی


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      247


  4. monemisgc

    monemisgc

    تازه وارد


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      39



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان شنبه, 7 دی 1398 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    عه قدیما رو یادتونه؟
  2. 2 امتیاز
    جمله ای که خیلی بهش باور دارم تلاش کن و هیچ وقت نا امید نشو چرا که تو از توانایی هایی که در عمق وجودته بی خبری
  3. 2 امتیاز
    دل ناله کند از من من ناله کنم از دل یارب تو قضاوت کن دیوانه منم یا دل؟
  4. 2 امتیاز
    حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد اخرم دیگه از دیدن پدربزرگم محروم شدم
  5. 2 امتیاز
    ‏وقتی يكی رو خيلی دوست داری، زياد مزاحمش نشو! آدما بعد از اينكه ببينن هميشه براشون وقت داری؛ ناديده ميگيرنت.
  6. 1 امتیاز
    به نام خدا نام رمان: عشق با معادله جبری نویسنده: afsa موضوع: عاشقانه خلاصه داستان: هروقت توانستم دشمنم را بشناسم، آنگاه دوستش خواهم داشت. " اندرو اندر ویگن" معادله ی جبری، یک معادله ی ریاضیه. اولین بار که به معادله برخورد کردم ازش متنفر بودم. حالم ازش به هم خورد. ولی وقتی یاد گرفتم چطوری حلش کنم، دیدم که دوستش دارم. بحث اینکه دبیر های ریاضی میگن ریاضی شیرینه رو شنیدین؟ همه هم به این مسئله پوزخند می زنن! ولی حقیقت اینه که هروقت بتونی چیزی رو خوب بشناسی متوجه میشی دربارش اشتباه فکر می کردی. این داستان درباره یک دانشجوی ترم چهار پزشکیه. دانشجویی که با یک رقیب مواجه می شه که اون رو دشمن خودش تلقی می کنه. ولی خب... رقم برمی گرده! این داستان قصد داره شیوه متفاوتی از تبدیل نفرت به عشق رو به تحریر بکشونه. پ. ن: دختر رو چطوری به شما نشون دادن؟ اون تصوری که شما از دخترهای جذاب دارید چیه؟ خیلی ها درباره ی دخترهای چادری سوال دارن. به چی فکر می کنن؟ چطوری زندگی می کنن؟ اصلا چرا چادری ان؟ بعضی ها میگن معلوم نیست اونا زیر چادرشون چی دارن. فقط مدعی دین و ایمونن. و یا شاید چرا های زیادی به فکرتون بیاد. قصد دارم یک شخصیت جذاب رو بنویسم نه یک ظاهر جذاب رو. و برای همین ازتون می خوام رمان رو کامل بخونید. شاید جواب سوالات شما هم اینجا باشه. کاراکتری که من پیش روی شما گذاشتم، حتی برای خودم هم یک اسطوره است و خودم به هیچ وجه اون قدر صاف و بی نقص ( مثل یک معادله) نیستم. ولی خوشحالم که یک رمان رو بر اساس منطق می نویسم. این داستان جنبه طنز داره و مطمئن باشید خسته تون نمی کنم. پیپاپیش تشکر می کنم از تمام کسانی که برای خواندن این رمان وقت ارزشمندشون رو قرار می دن. لینک رمان
  7. 1 امتیاز
    تابحال این کتاب رو نخونده بودمش ... بازش کردم و از صفحه ی اول با صدایی زیر و مرتعش شروع به خوندن کردم ... از شدت استرس تمام بدنم عرق کرده بود و سر انگشتام یخ یخ بود ... به چهره ی رهام نگاه کردم ... سینش تند تند بالا و پایین میشه و باد تو بینیش انداخته .. چشه ؟؟!! من دارم شکنجه میشم اون چرا ملتهب و داغونه ؟؟ نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم تمام حواسم رو روی کتاب خوندن بزارم .. عقربه بزرگه ی ساعتی که روی دیوار اتاق رهام نصب شده بود چندین دور چرخید و بلاخره من 10صفحه رو کامل خوندم ... گلوم خشک شده بود و تشنه بودم .. به رهام نگاه کردم .. بنظر میرسید خواب باشه .. رها هم خونه نبود .. به ساعت نگاه میکنم .. 8 و نیمه .. شام چی ؟؟ نمیخواد شامش رو بخوره ؟؟ لبخندی روی لب هام نشست .. چه بهتر! خیلی بهتره که دیگه باهاش رو در رو نشم .. الان واقعا از اینکه در کنارم دراز کشیده دارم عذاب میکشم .. به قانون جدیدی که گذاشته فکر میکنم .. واسش کتاب بخونم تا خوابش ببره ! ایییییییییییییییی!! چه قانون چندش اوری ! لبام رو با زبون تر کردم و کتاب رو بستم و روی عسلی کنار تخت گذاشتم .. به ارومی و با دقت از روی صندلیم بلند شدم و روی پنجه ی پا چرخیدم .. هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که مچ دستم اسیر دست رهام شد .. با حالت دینای سکته کرده سرجام ایستادم و بی حرکت با چشمایی بیرون زده به روبه رو خیره شدم .. یا خود خود خدا ! اب دهانم رو به سختی قورت میدم ... صدای خش دارش سکوت اتاق رو درهم میشکنه .. _ کجا ؟؟؟ سعی میکنم لرزش خفیفی که به بدنم افتاده رو کنترل کنم .. همونطور که تقلا میکنم دستم رو از حصار دستش ازاد کنم با لبخندی الکی به سمتش برمیگردم ... _ اِاِاِاِ شما هنوز بیدارید ؟؟ هاها فک کردم خوابیدید ... دستم رو که اسیر دستش بود عقب کشیدم اما حصار انگشتاش تنگ تر شد .. نگاه خاکستریش رو مستقیما تو چشمام دوخت و با همون نگاه خاص که از دم ماشین تا الان حفظش کرده بود نگام کرد .. دست چپم رو جلو بردم و روی دستش گذاشتم .. _ ببخشید ! اما دردم میاد فشار شدیدی به دستم وارد کرد و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم در یک حرکت و بطور کاملا ناگهانی من رو به سمت خودش کشید .. سکندری خوردم و تو بغلش پرت شدم .. صورتم روی سینش قرار گرفته بود .. دقیقا همون قسمت بازی یقش .. داغی پوست بدنش رو احساس کردم .. بالا رفتن تبی تند رو از میان بدنم حس میکنم .. ضربان قلبم دوباره بالا میگیره .. اب دهانم رو بسختی فرو میدم و سعی میکنم از روی بدنش بلند بشم که دستش رو روی سرم میزاره و وادارم میکنه صورتم رو روی سینش بزارم .. صدای قلبش رو میشنوم .. شایدهم من اشتباه میکنم و این صدای قلب خودمه که تو سرم میپیچه ! .. یکی از دستاش روی سرمِ و دست دیگش که دستم رو گرفته بلاخره دستم رو رهامیکنه و پیچک وار درو کمرم میپیچه ... من رو بخودش فشار میده .. صدای خش دارش رو که کنار گوشم به ارومی بلند میشه لرزه ای خفیف به اندامم میندازه .. _ تو .. مال منی .. چه بخوای چه نخوای مال منی .. فقط من .. اگه چشم دیگه ای جز چشمایمن نگاهت کنه اون جفت چشو کور میکنم .. اگه دستی جز دست من ، لمست کنه یا نوازشت کنه اون دست رو میشکنم .. اگه لبایی جز لبای من لب هات رو لمس کنه اونوقت .. فشار دستاش دور کمرم بیشتر میشه و اونقدر محکم فشارم میده که حس میکنم هران ممکنه استخون هام ترک برداره .. دستش رو از روی سرم برمیداره و انگشت هاش روی چونم میلغزه و سرم رو بالا میاره و توی چشمام خیره میشه .. حس میکنم فشارم زیر صفره و هران ممکن دار فانی رو وداع بگم .. با اخمی غلیظ و نگاهی ترسناک ادامه میده: هم اون کثافتو میکشم هم .. تــــــو رو! اینبار بدنم بطور محسوس لرزید .. بدنم خیس از عرق بود و دستام یخ یخ .. جملاتی که تویگوشم گفت به ترتیب توی ذهنم هجو کردم .. جمله به جمله ، کلمه به کلمه .. اللخصوص جمله ی اولو اخرش رو .. ( تو مال منی ) .. دست هام مشت شد و اخم هام درهم فرو رفت .. ( اگه لبایی جز لبای من لب هات رو لمس کنه اونوقت هم اون کثافتو میکشم هم .. تــــــو رو! ) با انزجار نگاهم رو توی چشمای خاکستریش دوختم .. من مال اونم ؟؟ مگه من چیم ؟؟؟ حیوون خونگیش ؟؟ یا شایدم من و با کیف و کفشش اشتباه گرفته ؟؟ مرد دیگه ای منرو ببوسه؟؟ مگه درمورد من چی فک کرده که همچین چیزی میگه ؟؟ مگه من خیابونیم ؟؟ اصلا به چه حقی فک کرده خودش حق داره اینکارو بکنه ؟؟؟ هـــــــــــــان ؟؟؟؟؟ به چه حقــــــی ؟؟ اون یارو رو میکشدش ؟؟ هـــه !! پس اون زمانیکه اون مرتیکه اون بلا رو سر من اورد کدوم گوری بودی هـــــــــــــان ؟؟؟ اگه خبر داشتی اون شب چه بر سر من گذشت هیچوقت الان اینطوری قپی نمیومدی .. اون شب داشت به من تجاوز میشد .. اون شب اون مرد من رو بوسید .. دستش رو روی بدن برهنم کشید .. انگشتای کثیفش رو لابه لای موهام فرو کرد .. گردنم رو بوسید .. تنها کاریکه نکرداین بود که بکارتم رو ازم نگرفت .. اینم توی لحظات اخر خدا به دادم رسید و عقل به سرم برگشت و فهمیدم یطوری باید ازون مخمصه راحت بشم .. واقعا فرار اون شبم یه معجره بود و همش رو مدیون خدام ! اما اون شب تبدیل شد به یک شب سیاه و یک خاطره و رعب اور که فکرش بعد از گذشت چندیدن سال مثل ساعقه رعشه بر اندامم میندازه .. اونوقت رهام با چه جرعتی با چه جرعـــتی ، به مـــــــــــن ؟؟ به منی که این همه سال پاک زندگی کردم .. این همه سال نزاشتم ننگ بی عفتی رو سرم سایه بندازه .. اونم من یه دختر تنها و جوون که هیچکس و غیر خدا نداره اینطوری میگه ؟؟ میگه اگه مرد دیگه ای من رو ببوسه میکشتم ؟؟؟ مگه من اشغالم که اون بخواد اینطوری جمعم کنه و با این تهدیداش بترسوندم ؟؟؟؟! تیز نگاهش کردم .. دستم رو جلو بردم ومچ همون دستی که چونم رو گرفته بود بین انگشتام گرفتم .. چشمام رو درشت و همونطور که دستش رو از چونم جدا میکردم با غضب نگاهش کردم .. صدای بغضی و خش دارم بلند شد .. _من .. من مال هیییچکس نیستم .. من سگ نیستم که صاحاب داشته باشم یا آشغال که جارو بخواد جمم کنه .. من آدمم ، آدم آقا رهام میفهمین؟ همون قدر که شما حق زندگی دارین ، حق آزادی دارین حق شادی دارین من هم دارم .. اینکه من توی خونه ی شما خدمتکارم دلیل نمیشه شما هر رفتاری که خواستین با من داشته باشین که .. بله من خدمتکار شما و رها هستم و هیچوقت اینقدر آدم بی وجدانی نیستم که حقوقی که میگرم و مفتکی بگیرم .. من لحظه لحظه ای که تو این خونم قسم میخورم حتی اگه یه لیوان نشسته هم وجود داشته باشه ممکن نیست بخوابم نا اونو نشورم .. حتی اگه از شدت مریضیم رو به موت باشم ممکن نیست شما و رها صدام بزنین و من همون موقع خدمت نرسم.. هر دستوری بدین تا وقتی ارزش هایی که برام مهمن رو زیر پا نزاره و منطفی باشه بی چون و چرا اطاعت میکنم .. چون درستشم همینه .. این وظیفه ی من .. کاری که بخاطرش پول میگیریم .. اما آقا رهام خواهش میکنم مسائل کاریه من رو با مسائل شخصی قاطی نکنید .. این که من بیرون از این خونه یا زمانی که مرخصی گرفتم و یا جزو زمان کاریم نیست ، چیکار میکنم به کسی مربوط نمیشه .. خواهش میکنم اینارو درک کنید و از موقعیتتون برای زورگویی به من سواستفاده نکنین .. با تمام وجود ازتون خواهش میکنم آقا رهام خواااهش .. حتی اگر یه ذره حتی اگر یه ذره هم به حرفاتون فک کنین می فهمین که من پرم بی راه نمیگم .. (کمی نگاش کردم .. آروم بنظر میرسید .. با صدایی آرام تر ادامه دادم : من اصلا درک نمیکنم شما به چه حقی امشب چنین رفتاری با من داشتین .. به من دست زدین و از حدی که نباید گذشتین و حرفایی زدین که برای من خیلی سنگین بود .. (نفسم رو با غم بیرون دادم) با تموم شدن حرفام نگاهم رو مستقیما تو چشماش دوختم تا تاثیرش رو تو نگاهش ببینم .. اما خب چیز خاصی از طرز نگاهش دستم نیومد .. نفسم رو به آرومی بیرون دادم و مچ دستش که تو دستم بود و رها کردم .. از روی تخت بلند شدم و انگشت هام رو جلوی بدنم در هم قفل کردم .. _اگه اجازه میدین من دیگه میرم جوابی نداد .. باز هم نگاهش میکنم.. بی حرکت و بدون اینکه چیزی بگه فقط با چشمای باز روی تخت دراز کشیده .. گوشه ی مامانم رو توی مشتم فشار میدم و چشمام رو برای لحظه ای می بندم.. _ ببخشین من با اجازتون میرم .. اگه کاری داشتین صدام بزنین باز هم جوابی نداد و من هم منتظر نموندم .. هرچند تابحال چندین بار گفته تا خودش نگفته نرم اما خب الان اوضاع فرق میکنه و منم حال خیلی خوشی ندارم .. بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم از اتاق خارج شدم و درو پشت سرم بستم.. نفس عمیقی کشیدم و تکیه زدم به در .. ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود و صدای نفس هام نامنظم به گوش می رسید.. بغضی که توی گلوم بود لب هام رو لرزوند ، شبنم شد و چشمام و بارونی کرد .. چشم هام و برای لحظه ای بستم و اجازه دادم بغضم بباره .. رهام رو نمی فهمیدم.. کارهاش رو درک نمی کردم و حرف هاش رو هیچ جوری نمی تونستم هضم کنم .. چراااا؟ واقعا چرا این کارو کرد ؟ چرا اون حرفا رو زد؟ چرا انقدر رو این موضوع حساسیت نشون داد؟! یعنی انقدر این اتفاق مهم و عجیب بود؟!اگه اینطوره پس چرا من حس میکنم اینقدر این موضوع پیش پا افتادست که حتی اسمش رو نمیشه اتفاق گذاشت؟!.. عاجز از نداشتن پاسخی درست و قطعی برای این هم سوال با احساسی ادغام شده با یاس و غم تکیم رو از در گرفتم و وارد اتاقم شدم .. بدون اینکه لباس هام رو عوض کنم فقط درو قفل کردم و خودم رو به آغوش دشک کشیدم ....
  8. 1 امتیاز
    فصل ششم همونجا جلوی کمد بی حرکت بدون اونکه به سمتش برگردم ایستادم .. دستام یخ زده بودن و حالم خیلی خوب نبود .. بخاطر دعوامون تو ماشین هنوز هیجان داشتم و اینکه رهام تا الان داد و بیداد نکرده و اینقد عجیب بنظر میرسه بیشترش حال دگرگونم رو داغون میکرد ... _ چیکار میکنی ؟ زود باش دلم با شنیئن صداش لرزید و این لرزش به دست هام هم سرایت کرد .. نمیدونم چرا صداش اینجوریه ..! یجوری که دلم رو میلرزونه .. صداش محزون و گرفتس .. درست مثل چشماش! .. به سمتش چرخیدم و بدن اونکه سرم رو بالا ببرم به سمتش قدم برداشتم .. از شلوارش که روی زمین افتاده بود مشخص بود که الان فقط لباس زیرش رو داره .. از این فکر صورتم داغ شد و گونه هام گلگون .. بدون اونکه سرم رو بالا ببرم ، ربدو شامش رو به سمتش گرفتم .. نمیدونم متوجه لرزش خفیف دستم شد یا نه اما با همون صدای گرفتشگفت : _ مثل اینکه وظایفت رو فراموش کردی ! خودت تنم کن با شنیدن این حرفش انگار که فنر توی گردنم کار گذاشته باشن ، سرم بالا پرید و بهت زده به چشم های خاکستریش خیره شدم ... یک تای ابروش رو بالا برد و سوالی نگاهم کرد .. برای یک لحظه دلم خواست دستام و دور گردنش قفل کنم و خفش کنم .. حالا میفهمم .. اینبار قرار نیست داد و بیداد کنه .. میخواد اینطوری ازارم بده ! .. باید اعتراف کنم بله رهام خان واقعا شیوه ی عالی ای رو برای ازار دادنم انتخاب کردی .. مرحبا ! مخالفت کردن جایز نبود .. هرچی بشتر از خودم بی میلی نشون میدادم دل اون خنک تر میشد و بیشتر برای ازار دادنم ترغیب میشد .. لب پایینیم رو بطور کامل داخل دهانم میکشم.. ضربان قلبم عادی نبود .. بدون انکه صورتم رو بالا بیارم پشت سرش ایستادم .. کم کم فضا داشت برام خفقان اورد میشد .. حس میکردم هوا برای نفس کشیدنم کافی نیست .. به دست های لختش نگاه کردم .. برخلاف صبح هیچ انگیزه ای از خودش نشون نمیداد تا راحت تر بتونم کارم رو انجام بدم .. فقط صاف ایستاده بود ... لب پایینیم زیردندان های بالاییم کشیده شد و از دهانم بیرون اومد .. با بی میلی کامل دستم رو جلو بردم و با دو انگشت و شصت و اشاره مچ دست راستش رو گرفتم و طرف راست بدنش ایستادم و دستش و داخل استین روبدوشامبر سراندم .. از برخورد فیزیکی دستم با دستش تبی خاص وجودم رو پر کرد .. روبدوشامبرش رو تنش کردم و نفسی از روی راحتی کشیدم .. خوشبختانه کمی از شعور نداشتش استفاده کرد و خودش کمر بندش رو بست .. به سمت من که سمت راستش ایستاده بودم برگشت .. نیم نگاهی بهم انداخت .. صندلی ای رو که جلوی میزش بود رو با یک حرکت از روی زمین کند و کنار تختش رو ی زمین گذاشت .. از روی میزش کتابی رو برداشت و تخت سینم چسبوند ... متعجب و گنگ نگاهش میکنم .. کارهاش رو در ک نمیکردم .. همونطور که روی تختش دراز میکشید به صندلی اشاره کرد .. بیا بشین اینجا .. گوشه ی لبم رو به دندان گرفتم و در سکوت ازش اطاعت کردم .. به نرمی روی صندلی با حالتی معذب نشستم .. بطوریکه سمت چپ رهام قرار داشتم .. روی دنده ی سمت چپش چرخید و همونطور که دستش رو تکیه گاه سرش میکرد بهم خیره شد ... _ از امروز یه وظیفه ی جدید به وظایفت اضافه میشه .. من بعد هروقت که من صدات زدم .. چه ساعت 8 شب چه ساعت 3 نیمه شب بی چون و چرا باید باید بیای به اتاقم و تا زمانی که خوابم ببره واسم کتاب بخونی .. تو چشمام خیره شد .. خر فهم شد ؟ یه مدت میشد از این تیکه کلامش ( خرفهم شد ) استفاده نکرده بود .. کمی روی صندلی جابجا شدم و سرم رو به نشانه ی مثبت تکان دادم .. _ بله اقا بازم رگ پیشونیش بیرون زده بود .. با فکی منسجم و چشمایی غضب الود نگاهم کرد و سرش رو تکان داد .. مثل همون تکان هایی که توی ماشین بعد از حرف های خودش میداد .. نگاهش رو ازم گرفت و چشم هاش رو بست .. _ خوبه .. شروع کن از اولش بخون اب دهانم رو به سختی قورت دادم و سرم رو به نشانه مثبت تکان دادم .. فکر نمیکنم توی تمام عمرم هیچ موقع به اندازه ی الان معذب بوده باشم .. کتاب رو جلوی چشمام گرفتم و به تیتر روش خیره شدم ... ( رمان سرگذشت یک ندیمه )
  9. 1 امتیاز
    حالا بیشتر از ترس وجودش را بغض و خشم پر کرده بود .. هنوز هم میترسید اما .. حس ترس مغلوب خشم شده بود .. دلش میخواست ضعیف بنظر نرسد .. میخواست طوری حرف بزند که تنها کسی که از شدت بغض و غضب میلرزد او نباشد .. چادرمشکی اش را در چنگ گرفت حس میکرد اینطور به جرئتش افزوده میشود ... تمام سعیش را بکار برد تا لرزش صدایش را مخفی کند و به ترس نگاهش اجازه ی عرض اندام ندهد ... نگاهش را مستقیما به نگاه خاکستری رهام دوخت و بدون انکه از خودش سستی ای نشان دهد به حرف امد ... _ سر و سر ؟؟ دلیل اینکه اینهمه اصرار بر این دارید که رابطه ی من با اون بیشتر از دوتا همکلاسیه رو نمیفهمم .. اما بیشتر از اون چیزی که نمیتونم بفهمم اینه که اصلا به شما چه ربطی داره رابطه ی ما باهم چیه ؟ مگه شما چکاره ی منید ؟؟؟!!.. مکثی کرد و بی معطلی بازهم ادامه داد .. ازم میپرسید چرا ازش دفاع میکنم ؟؟ خب مشخصه .. نگاهش را مستقیما در چشمانش دوخت .. چون خیلی دوستش دارم و برام ادم محترمیه .. با شنیدن این حرف از زبان دینا چشمانش گشاد شد و بدنش نامحسوس لرزید .. همونطور که که گفتم ما فقط همکلاسی هستیم و رابطه ای از این بیشتر بینمون نیست اما .. گیریم که بین ما رابطه ای هم باشه ... خب به شما چه ؟؟ شما فقط رئیس منید و من فکر نمیکنم هیچ جای دنیا یه مافوق حق این رو داشته باشه که تو کارای شخصی زیر دستش دخالت کنه .. ابروهایش را کمی بالا انداخت و سرش را کج کرد .. درست نمیگم ؟؟.. اگرم ترستون از اونه که یکی از اشناهاتون اون رو با من ببینه نیازی به نگرانی نیست .. فک نمیکنم اونا هم مثل شما غیر منطقی باشن .. فک میکنم اگه به اون ها بگم همکلاسیمه باورشون بشه .. بعدم اونا از خانواده های بازی هستن و این اصلا چیزی نیست که توجهشون رو به خودش جلب کنه .. بازهم کمی ابرو هایش را بالا انداخت .. درست نمیگم ؟؟ در اخر دستش را بالا برد و به ساعت مچیش اشاره کرد .. در ضمن ساعت هنوز 6 نشده و من توی مرخصیم .. پس هیچ دلیلی برای اینکه شما توی کارم دخالت کنید وجود نداره با اتمام حرف هایش مشت عرق کرده اش پارچه ی چادر را رها کرد و به پایش چنگ کشید .. از شدت ترس و اینکه واکنش رهام چه میتواند باشد داشت قالب تهی میکرد .. قیافه ی رهام هم کم وحشتناک نبود .. چشمان سرخ .. رگ پیشانی و گردنش متورم شده بود و فکش منسجم .. صدای دندان قورچه اش هم شنیده میشد .. نفس هایش کش دار بود و نا منظم .. بدنش بطور نامحسوس میلرزید و ضربان قلبش اوج گرفته بود و سینه اش تند تند بالا و پایین میشد .. مدتی را بدون انکه چیزی بگوید فقط با چشمانی سرخ و غضب الود به دینا خیره شد .. طوری نگاهش میکرد گویا دارد به او فرصتی برای عذر خواهی میدهد و اینکه حرف هایش را پس بگیرد ... اما دینا بی هیچ احساس ندامتی فقط نگاهش میکرد .. هرچند ممکن بود بعدا بخاطر اینکارش پشیمان شود ولی حالا به این حرف هایش افتخار میکرد .. بلاخره صدای رهام شنیده شد .. صدایی ارام اما خش دار و مرتعش .. _ _ که دوستش داری .. ها ؟ سرش را چندین بار تکان داد و ماشین را روشن کرد .. _ که برات محترمه _ پس اگه اشناهام بیرون دیدنتون مجابشون میکنی .. سرش را چندین بار به نشانه ی تایید تکان داد .. برخلاف قبل به ارامی رانندگی میکرد .. _ که باهم رابطه دارین و به من ربطی نداره وارد خیابان اصلی شد چندین بار دیگر هم سرش را تکان داد .. هرچند ارام بود اما دینا حتی از قبل هم بیشتر میترسید .. این دقیقا همان ارامش قبل از طوفان بود .. صدایش هرچند ارام بود اما خش داشت و نگاهش سرخ بود و خصماگین و نفس هایش نا منظم و لب هایش مرتعش .. دیگر تا خانه حرفی میانشان رد و بدل نشد .. رهام ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد .. به خاطر ترافیک دیر رسیدند و ساعت 7 و ربع شده بود .. فقط 1ساعت وقت داشت تا شام را اماده کند .. تصمیم داشت شام دیشب را گرم کند .. به رهام که بی حرکت در جایش نشسته و فرمان را سفت چسبیده بود نگاهی انداخت .. به ارامی و با صدایی لرزان گفت : _ میرم درتون رو باز کنم جوابی نداد و تنها بی حرکت در جایش نشست .. از ماشین پیاده شد و در را برای رهام باز کرد و یک قدم عقب رفت تا او پیاده شود .. اما رهام بازهم بی حرکت نشسته بود .. اب دهانش را فرو داد ... _ اقا ؟ پیاده نمیشید ؟ بی انکه جواب بدهد پای چپش را از ماشین بیرون گذاشت و در کمال وقار و ارامش از ماشین خارج شد .. اما بازهم همانجا کناردر بی حرکت در مقابل دینا ایستاده بود .. بی هیچ حرفی با نگاهی خاص به دینا خیره شد .. نگاهی همرنگ خشم ، غضب و.. دلخوری ! دخترک معذب نگاهش را تا روی گردن رهام پایین کشید .. از بالا و پایین شدن سیبک گلویش میشد فهمید اب دهانش را قورت داده است ... بلاخره از جلوی در کنار رفت و به سمت پله ها به راه افتاد .. خدمتکارجوان بغضش را فروخورد واشکی که سعی داشت روی گونه اش بنشیند را با سرانگشت زدود .. سریع برگشت و به رهام که به در ورودی نزدیک شده بود چشم دوخت .. با سرعت از پله ها بالا رفت تا در را برایش باز کند اما رهام برخلافه دفعات قبل بی انکه منتظر بماند در را باز کرد و وارد شد .. با شرمندگی پشت سرش وارد شد و در را بست .. به رهام که پشت به او ایستاده بود نگاه کرد.. دستانش را پیش برد و خواست کتش را ازتنش دراورد که او منتظر نماند و به سمت اتاقش در طبقه ی بالا حرکت کرد .. روی پله ها متوقف شد و بدون انکه به سمت دینا که پایین پله ها مغموم ایستاده بود بازگردد با صدایی گرفته خطاب به او گفت : _ دنبالم بیا با این حرف سرش را بالا برد و بدنش لرزید .. قدم های سست و بی جانش بی انکه خودش بخواهد از روی ناچاری پله هارا به دنبال رهام بالا رفتند .. رهام بازهم منتظر نماند دینا در را برایش باز کند و خودش زودتر وارد شد .. دخترک پس از کمی مکث پشت سرش وارد شد و مطیعانه پشت سرش ایستاد ... _ دروببند صدایش هنوز هم خش دار بود .. بی چون و چرا از دستور اطاعت کرد و در را بست .. رهام بسمتش برگشت و درست به چشمان قهوه ایش خیره شد .. به کناره ی چادرش چنگ زد و سعی کرد ارامش خودش را حفظ کند .. سرش را زیر انداخت و نگاهش را دزدید .. _ سرت و بیار بالا و به من نگاه کن .. پوزخندی روی لب هایش نشست .. با تمسخر ادامه داد .. الان دیگه ساعت از 6 گذشته .. بهتره دختر حرف گوش کنی باشی .. لبانش را با زبان ترکرد .. قلبش محکم میکوبید و بدنش نا محسوس میلرزید .. عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود و دهانش خشک شده بود .. سرش را به ارمی بالا اورد و به رهام خیره شد .. مرد جوان اب دهانش را به ارامی فروداد و کمی سرش را بالا گرفت .. همانطور که خیره به خدمتکارش نگاه میکرد کتش را از تن دراورد و محکم به سمت صورت دخترک پرتاب کرد ... از این حرکت ناگهانی کمی هول شد و برای نگه داشتن کت با دستپاچگی استین کت را گرفت و ان را روی دست انداخت تا چروک نشود .. ارباب جوان سرش را باز هم کمی بالا تر برد و پره های بینی اش را برای لحظه ای باد انداخت و دوباره خالی کرد .. دخترک از نگاه خیره اش معذب سرش را زیر انداخت که دوباره صدای گرفته اش بلند شد .. _ به من نگا کن با بی میلی سرش را بلند کرد و به رهام خیره شد .. مردجوان همانطور که دکمه هایش را یکی پس از دیگری باز میکرد لب هایش را با زبان تر کرد .. پیراهنش را به ارامی و با متانت از تن دراورد و بی ادبانه به سمت دینا پرت کرد .. لباس را بین دستانش گرفت و روی کت گذاشت .. دست رهام به سمت کمربند شلوارش رفت که صدای هراسان دینا بلند شد... _ چیکار میکنی ؟؟؟؟!!!! در کمال خونسردی جوابش را داد .. _ برو روبدو شامبرم رو بیار .. میخوام بخوابم .. با چشمانی درشت شده در حالی که سعی داشت چشمش به بدن نیمه عریانش نیفتد ، به چهره ی جذابش نگاه کرد ... _ الان ؟؟ اما ساعت هنوز 8 هم نشده _ دخالت نکن و فقط کاری که بهت گفتم و انجام بده « دینا » بی هیچ حرفی کمی بهش خیره شدم .. حق با اونه به من ربطی نداره کی قراره بخوابه.. فقط باید به وظیفم عمل کنم .. بی هیچ حرفی کت و پیرهنش رو روی میز گذاشتم و از داخل کمدش ربدوشام زرشکی رنگش رو بیرون کشیدم ..
  10. 1 امتیاز
    لای یکی از چشمانش را به سختی گوشود و به پیش رویش خیره شد .. سرعت ماشین سرسام اور بود .. دیگر تاب نیاورد و صدای معترضش بلند شد .. _ چیــــکار میکنی ؟؟میخوای جفتمون رو به کشتن بدی ؟ با بلند شدن فریاد ناگهانی رهام چاهار ستون بدنش لرزید و هراسان نگاهش کرد .. _ دهنـــــــــــــــت رو ببند دیــــــــنــــــــــــا ! فقط خفه شو میفهمی ؟؟؟ خفـــــــــــــــــــفه ! وحشت زده به در ماشین چسبید و نفسش در سینه حبس شد .. دست رهام بالا رفت و محکم روی فرمان کوبیده شد .. بلاخره ماشین از حرکت ایستاد و در گوشه ای خلوت متوقف شد .. دینا وحشت زده نگاهش میکرد .. هران امکان میداد قلبش سینه اش را بشکافد و بیرون بیاید .. همانطور که فرمان را میان مشتش گرفته بود و رگ های دستش برجسته شده بودند و چشماننش بسته بود با صدایی ارام اما مرتعش گفت : _ دینا ؟ جواب دادن سخت بود و جواب ندادن هم در این زمان حماقت محض .. باصدایی لرزان جوابش را داد .. _ بـ له ؟ چشمانش را باز کرد و به سمت دینا بازگشت .. نگاهش را مستقیما به چشمان قهوه ایش دوخت .. بدنش نامحسوس لرزید .. به چادر سیاهش چنگ زد .. _ _ اون مرتیکه .. کی بود ؟ _ کـ کدوم مرتیکه ؟؟؟ خندید .. خنده ای هیستیریک و عصبی .. دینا اما فقط مظطرب نگاهش میکرد.. خنده اش قطع شد و دوباره خیره به چشمان دینا نگاه کرد .. صدایش دوباره بالا رفت و قلب دینا را از ترس به لرزه انداخت _ همون مرتیکه پدرسگی که میخواستی سوار ماشینش بشی رو میگم کثـــافت ! با چشمانی درشت شده نگاهش کرد .. دستش مشت شد .. میترسید اما .. کوروش گناهی نداشت .. او لایق این فوحش نبود و دینا هم لایق کثافت بودن .. اخم هایش را در هم کشید و سعی کرد ترسش را مخفی کند .. جرئتش را جمع کرد و با صدایی لرزان اما بلند جوابش را داد .. _ حرف دهنت رو بفهم .. به چه حقی بهش توهین میکنی ؟؟ مگه میشناسیش ؟؟ بعدشم فک میکنم بهت گفتم که اون هم دانشگاهیمه .. همونجا تو بهشت زهرا .. الزایمر که ندارید دارید ؟؟؟؟ با شنیدن حرف های دینا چشمانش گرد شد و متعجب نگاهش کرد .. درست میشنید ؟ دینا داشت از ان پسر دفاع میکرد ؟؟ ان هم درست در مقابل رهام ؟؟ دندان هایش روی هم چفت شد و فکش منسجم .. رگ پیشنایش حالا متورم شده بود و چشمانش حتی سرخ تر از قبل بود .. از میان دندان های بهم چفت شده اش غرید : _ الان چه غلطی کردی ؟! داری ازش دفاع میکنی ؟ تو ی لعنتی.. _ ازش دفاع نکردم .. فقط اجازه ندادم بهش توهین بشه .. اون جز خوبی کاری نکرده که بخواد لایق این حرفا باشه قربان دیگر تاب نیاورد .. دست مشت شده اش را بالا مرد محکم روی فرمان ماشین کوبید .. بدن دینا همانند پرنده ای بی پناه در سرما ، میلرزید و فریاد رهام همچون طوفانی شدید بود .. _ خفــــــــــــــه شو اشغـــــــــــــاااااال ! چطور جرئت میکنی بازم ازش دفاع کنی کثافت سر و سرت با این مرتیکه چیه که اینطوری سنگشو به سینه میزنی هـــــــــــــــــــان ؟؟؟؟؟ دست های لرزانش را زیر چادرش مخفی کرده بود .. بغض بی رحمانه به گلویش چنگ میکشید و اشک هایش بی تاب بودند برای باریدن .. قلبش شکست .. حتی بیشتر از زمانی که 2 بار پشت سرهم سیلی خورد .. حتی بیشتر از زمانی که به رهام التماس کرد .. حتی بیشتر از زمانی که پای صیقه نامه را امضا کرد، قلبش شکست .. رهام راجع به او چه فکری میکرد ؟ اورا چگونه دختری میدید ؟ یعنی دینارا اینگونه شناخته بود ؟.. احساس نفرت در وجودش شعله کشید .. درست مثل همان زمانی که رهام در اولین دیدارشان اورا هـ*رزه خطاب کرد .. چشمانش را برای لحظه ای بست و نفس عمیقی کشید ..
  11. 1 امتیاز
    با اینحال گفت : _ نه ممنون ... مزاحمتون نمیشم کوروش اخمی تصنعی بر پیشانی نشاند ... _ _ چه مزاحمتی ... سوار شید میرسونمتون ... اصلا اگه راحت نیستید ایستگاه اتبوس پیادتون میکنم ... خوبه اینطوری؟ این پیشنهاد بسی وسوسه اور بود و توان رد کردنش در اختیار دینا نبود .. کوروش هم با راننده ی تاکسی فرقی نداشت .. چرا باید در این موقعیت حساس این درخواست را رد میکرد ؟ .. او باید به رهام هم فکر میکرد و اینکه جوابش را چه باید بدهد ... اللخصوص که رهام تهدیدش هم کرده بود ... با شرمندگی به یقه ی لباس کوروش نگاه کرد ... _ ببخشید بخدا ... امروز همش دارم شما رو دردسر میدم ... _ _ دوباره که گفتید ... ایستگاه اتبوس تو راه خونه ی منه نیازی به این همه شرمندگی نیست نگاهش را کمی بالا کشید و با قدر دانی به کوروش نگاه کرد ... _ واقعا ممنون اقای جهان ارا ... واقعا نمیدونم چطور باید تشکر کنم ازتون _ خواهش میکنم این چه حرفیه ؟ به سمت ماشینش رفت و در را برای دینا باز کرد و با لبخند همانطور که به او نگاه میکرد گفت : _ بفرمایید در جلویی را باز کرده بود ... نمیدانست باید چه بگوید ... چند قدم جلو رفت و کنار ماشین متوقف شد ... ممکن بود او هم اگر دینا عقب مینشست ناراحت میشد و اینکار را توهین تلقی میکرد ... انگار کوروش از نگاه معذبش فهمید که گفت : _ جلو راحت نیستید ؟ چشمانش برقی زد و با قدردانی نگاهش کرد ... خواست جوابش را بدهد که صدای بوق اتوموبیلی که بلند شد مانع از این کار شد ... نمیدانست چرا اما دلهره ای عجیب وجودش را پر کرده بود ... دوباره صدای بوق بلند شد ... ضربان قلبش بالا گرفت ... به عقب بازگشت .. اظطراب وجودش را در برگرفته بود ... به لامبرگینی مشکی رنگ خیره شد ... در طرف راننده باز شد و مردی بلند قد از اتوموبیل پیاده شد ... حالا دلیل این همه اظطراب را میفهمید ... دست های یخ زده اش را زیر چادر پنهان کرد .. به چهره ی خشمگین رهام خیره شد .. گرهی که بین ابروانش افتاده بود کور تر از ان بود که بشود با دست بازش کرد ... اب دهانش را به سختی فرو داد ... نیم نگاهی به کوروش که منتظر نگاهش میکرد انداخت ... _ کوروش : چیزی شده ؟ چرا سوار نمیشید ؟ دوباره به سمت رهام برگشت ... حالا رهام کاملا مقابلش بود و به اندازه ی یک قدم باهم فاصله داشتند ... مرد جوان بی هیچ حرفی نگاه غضبناکش را به دینا دوخت ... انگار بلاخره کوروش یک چیزهایی فهمیده بود که بازهم به حرف امد ... _ شما ایشون رو میشناسید ؟ دخترک همانطور که اب دهانش را به سختی فرو میداد جوابش را داد ... _ بـ بله میشناسم سپس لبخندی زورکی بر لب نشاند و به رهام نگاه کرد ... _ اقا رهام ایشون اقای جهان ارا یکی از همکلاسی های من هستن رهام بدون اینکه اخم را از روی صورتش پاک کند نگاه خیره اش را از دینا گرفت و به کوروش دوخت ... کوروش لبخندی زد و دستش را جلو برد ... _ از اشناییتون خوشبختم رهام سری تکان داد و بی انکه دستش را بگیرد خطاب به دینا گفت : _ برو تو ماشین ... خیلی خستم دخترک با شرمندگی به دست دراز شده ی کوروش که دوباره کنار بدنش بازگشت نگاه کرد ... لبخندی تصنعی بر لب اورد و نگاهش را تا صورت وی بالا کشید و بی توجه به نگاه خصومت امیز رهام گفت : _ ممنون اقای جهان ارا ... خیلی زحمتتون دادم ... من نمیدونستم قراره ایشون بیان دنبالم شرمنده ... بازم ممنون خداحافظ کوروش با لبخندی جوابش را داد : _ خواهش میکنم ... من کاری نکردم ... خدافظ نگاهش را با شرمندگی از پسرک گرفت و بی انکه به مرد جوانی که کنارش ایستاده نیم نگاهی بیندازد ... به سمت لامبورگینی مشکی رنگ به راه افتاد و روی صندلی جلویی جای گرفت ... رهام هم از دری دیگر وارد شد کنارش نشست ... بی انکه به دینا نگاهی کند و یا حرفی بزند ماشین را روشن کرد و به راه افتاد ... صدای نفس های کشدارش تنها چیزی بود که سکوت ماشین را میشکست ... سرعت ماشین به قدری زیاد بود که دینا از شدت ترس در صندلی مچاله شده بود و جرئت نداشت حتی چشم هایش را باز کند ... رهام بی توجه درخیابان ها لایی میکشید و لحظه به لحظه به سرعتش میافزود ...
  12. 1 امتیاز
    فصل پنجم هوا نسبتا سرد بود و باد خنکی میوزید و چادر سیاه دینا را به نرمی تکان میداد ... هرچند 5 شنبه نبود اما بازهم تعدادی به زیارت اهل قبور امده بودند ... دخترک سرش را بر روی سنگ سرد قبر مادرش گذاشته بود و به ارامی میگریست ... از باغ خانه با اجازه ی رها 3 گل سرخ چیده و بر سر مزار هر عزیزی یکی گذاشته بود ... تا دقایقی پیش با پدر و خانوم جونش دردو دل کرده بود و حالا نوبت مادری بود که حتی صدایش را هم به سختی میتوانست به یاد اورد ... دست سفید و ظریفش را به ارامی روی سنگ قبر مادرش کشید ... گویا مادرش را نوازش میکرد .. دماغش را بالا کشید و اشک هایش را پاک کرد ... باچادر روی صوتش را پوشانده بود و کسی قادر نبود چهره اش را ببیند ... صدای ارامش بلند شد ... خیلی ارام بطوریکه فقط خودش میششنید و مادرو خدا ... _ مامان ؟ مامانی؟! میشنوی صدامو ؟ منم دینا ... دختر گلت ... زهر خندی روی لب هایش نشست ... ادامه داد ... همونیکی تو اوج بچگی تنهاش گذاشتی رفتی .. منم مامان دینا .. دلم برات تنگ شده ... میفهمی صدامو ؟ گریه اش شدت گرفت و شانه هایش لرزید ... مامان بعضی وقتا دلم بدجور هوای اغوشت رو میکنه .. هرچند طعمش رو فراموش کردم اما با اینحال بازم گاهی میخوام بغلت کنم ... تو موهامو نوازش کنی و من پیشت درد و دل کنم .. از احساساتم بگم ... بگم عاشق شدم ... ازت بخوام بگی باید با این حس و حال چیکار کنم اما ... به هق هق افتاد و حرف هایش نا تمام ماند .. از روی سنگ قبر بلند شد و با پشت دست اشک هایش را زدود ... نفس هایش تا حدی بریده بریده بود .. برای پدر و خانوم جونش هم یک عالمه گریسته بود ... دستمالی تا خورده از جیبش بیرون اورد و دماغش را گرفت ... چادرش را از روی صورتش کنار زد و به اطراف نگاه کرد .. هوا کمی به تاریکی میخورد ... ابروهایش بالا پرید و نگاهش نگران ... به قدری در حرف زدن با خانواده اش غرق شده بود که هم زمان و هم رهام را کاملا فرامش کرده بود ... به جعبه ی شیرینی ای که برای خیرات خانوم جون و پدر و مادرش خریده بود نگاه کرد .. دستش را بالا برد و به ساعت مچیش چشم دوخت ... _ واای 5 و 20 دقیقه از بهشت زهرا تا خانه ی رهام فاصله ی نسبتا زیادی را باید طی میکرد ... ممکن نبود تا ساعت 6 به خانه برسد ... موبایلش هم خاموش بود و نمیدانست چه باید بکند ... سریع از جعبه ی شرینی را برداشت و از جایش بلند شد ... در شیرینی را با عجله باز کرد و به سمت افرادی که در نزدیکیش بودند رفت ... به چندین نفر که تعارف کرد چهره ی اشنایی را درمییانشان دید .. پسری زیبا با چشمانی اب ... کورش جهان ارا بود ... همان پسری که دینا جزوه هایش را خراب کرد ... با دیدنش خوشحال شد و بی اراده لبخندی روی لب هایش نشست ... کوروش هم اورا دیده بود ... از لبخندش مشخص بود دینارا دیده ... دخترک جلو رفت و به ارامی سلام داد ... _ سلام خوبین ؟.. جعبه ی شیرین را مقابلش گرفت ... بفرمایید لبخند پسرک پررنگ ترشد ... _ سلام ... خیلی ممنون یکی از شیرینی هارا از جعبه بیرون اورد _ خدا بیامرزه _ دینا : خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه از انجایی که عجله داشت سریع به مکالمه شان خاتمه داد ... _ با اجازتون من دیگه برم ... یکم عجله دارم کوروش با شنیدن این حرف دستش را دراز کرد و جعبه را گرفت ... _ بدید من بقیش رو به نیت شما تعارف میکنم مردد نگاهش کرد .. از طرفی نمیخواست اورا در زحمت بیندازد و خجالت هم میکشید و از طرفی هم به شدت عجله داشت ... _ نه ممنون _ خواهش میکنم تعارف نکینید ... من هم کلاسیتونم نیاز به این همه خجالت نیستش که دینا کمی مردد نگاهش کرد .. اما در اخر تسلیم شد و جعبه را به دست کوروش داد ... _ ببخشید ... خیلی ممنون ... کاش بتونم یه وقتی جبران کنم _ خواهش میکنم این چه حرفیه ... فقط یه چیزی _ بله ؟ _ به نیت کی باید باشه ؟ کمی به چهره ی کوروش نگاه کرد ... سرش را زیرانداخت با ناراحتی گفت : _ پدررو مادرم و مادربزرگم با شنیدن این حرف چشمانش درشت و کمی بعد غم در نگاهش خانه کرد .. با ناراحتی به دخترک جوان پیش رویش نگاه کرد ... ارام گفت : _ شرمنده ... واقعا متاسفم دینا سرش را بالا برد به چهره ی شرمنده و ناراحت کوروش نگاه کرد .. لبخندی روی لب هایش نشست ... واقعا کوروش را دوست داشت ... بنظرش او یکی از مهربانترین مرد ها بود ... در این سال هایی که با او همکلاسی بود به خوبی متوجه این موضوع شده بود ... او به همه خوبی میکرد و تا جایی که در توانش بود به دیگران کمک میکرد .. دلش نمیخواست چهره این مرد را ناراحت ببیند ... _ دینا : چرا شما شرمنده اید ؟ مگه شما باعث مرگ اونایید ؟ نیازی به ناراحتی نیست این مال خیلی وقت پیشه .. به جعبه ی شیرینی نگاه کرد ... بازم ممنون ... خیلی خیلی ممنون ... با اجازه من دیگه برم _ خواهش میکنم ... خدافظ _ خداحافظ و سریع از کوروش دور شد و به سمت خروجی به راه افتاد ... کنار خیابان متوقف شد و سردرگم به پیش رویش خیره نگاه کرد ... ( حالا باید چیکارکنم ؟؟ ) او نیمی از راه را با اتبوس امده بود و نیمی دیگر را با تاکسی ... حالا باید چه میکرد ... با رهام چه میکرد ؟ تا ایستگاه اتبوس را پیاده میرفت ؟؟ یا منتظر می ایستاد به امید رد شدن یک ماشین زرد رنگ ( تاکسی ) ؟... کلافه سرجایش ایستاد .. پریشانی در چهره اش موج میزد ... به شدت نگران بود ... نگران رهام ...نگران بدقول شدن خودش .. نگران اینکه رابطه ی نسبتا خوبی که به تازگی بین انها به وجود امده امروز با یک دعوای درست و حسابی خاتمه یابد ... نگاه هراسانش اینطرف و انطرف را میکاوید ... مدتی را همانطور بی حرکت ایستاده بود و در دل « چکنم چکنم » میگفت ... با ناامیدی به اسمان نگاه کرد ... هوا حتی از قبل هم تاریکتر شده بود ... با شنیدن صدایی اشنا به عقب بازگشت ... _ کوروش : خانوم قیومی ؟ شما نرفتید هنوز ؟ با شرمندگی نگاهش کرد ... _ نه _ کسی قراره بیاد دنبالتون ؟ _ نه کوروش کمی نگاهش کرد ... از نگاه نگرانش و این پا و اون پا کردنش هنگامی که شیرینی تعارف میکرد معلوم بود باید حسابی عجله داشته باشد ... سوییچش را از جیبش دراورد و با فشار دادن دکمه ای قفل در را باز کرد .. به بنز مشکی رنگش که کمی جلوتر از جایگاه دینا پارک شده بود اشاره کرد .. _ اگه بخواید من میتونم برسونمتون ... بیکارم الان کمی به کوروش نگاه کرد ... برخلاف دفعات قبلی اینبار با صراحت و بی معطلی این درخواست را رد نکرد ... درواقع رد کردن این پیشنهاد درحال فعلی برای او یکی از سخت ترین کار ها بحساب میامد و این فقط از روی حجب و حیایش بود که این درخواست را نمیپذیرفت وگرنه به کوروش اعتماد کامل داشت ...
  13. 1 امتیاز
    که چی میگم ؟ سرم رو بالا نیاوردم و جوابی هم ندادم .. نیازی به جواب نبود .. من ازاون مرخصی خواستم با این معنی که تو مدت زمانی که نیستم کاری هم قرار نیست از جانب من انجام بگیره ... فک میکنه خودم نمیدونم ساعت 4 و نیم حمامش باید اماده باشه ؟ مثل اینکه این کار هر روزمه .. یا بین ساعت 5 تا6 بیش از ده بار صدا میزنه « دیــــــــــــــــــنا دیـــــــــــنا ».. نمیخواد بهم مرخصی بده و فقط داره الکی وقتم رو میگیره .. صدای نفسش رو که حرص دار بیرون داد میشنوم ... _ وقتی .. باهات حرف میزنم نگاهم کن .. هنوز نفهمیدی چقد بدم میاد از این حرکتت ؟! از دستش حرصی بودم .. بیشتر از هرچیزی میخواستم برم سرخاک خانوم جون اما اون داشت بچه بازی درمیاورد و اذیتم میکرد .. نکنه هنوزم ازم متنفره و ازم کینه به دل داره ؟ با لجبازی سرم رو پایین نگه داشتم ونگاهش نکردم .. هنوزم بخاطر شام دیشب کمی دلخور بودم .. دروغ چرا انتظاراتم از رهام خیلی بالا رفته .. فکر میکردم درخواستم رو قبول میکنه اما برخلاف انتظاراتم با بهانه های بچگانه و مسخرش داره درخواستم رو رد میکنه .. چقد من احمقم که فک کردم این تغیراتش به منزله ی اینه که دوستم داره .. صداش رو دوباره شنیدم .. رگه های خشم به وضوح درش مشهود بود : _ دینا .. دارم بهت میگم سرتو بیار بالا .. کری ؟؟ کمی ترسیدم .. اخم هام رو درهم کشیدم و سرم رو بالا و بردم که نگاه خاکستریش با چشام تلاقی کرد .. دوباره یطوری شدم .. لعنت به تو دینا ! لعــنت ! با دیدن قیافه ی اخموی من اون هم متقابلا اخم هاش رو در هم کشید .. صندلیش رو کمی به عقب هل داد و ایستاد .. با این کارش فاصله ای که بینمون بود به شدت کاهش پیدا کرد ... بخاطر تفاوت قدیمون ناچارا کمی سرم رو بالا بردم و تو چشماش خیره شدم .. با اخم درست مثل خودش .. نمیخوام دوباره هم از خودم ضعف نشون بدم .. بترسم یا سرم رو زیر بندازم ... الانم دیگه بهم نامحرم نیست که بخوام بخاطرش عذاب وجدان داشت باشم .. اما ... با قدمی که ناگهانی به سمتم برداشت بدنش کاملا به بدنم چسبید .. یکه ای خوردم ابرو هام بالا پرید وچشمام گرد شد ... ضربان قلبم دوباره داشت بالا میرفت .. سریع یک قدم به عقب برداشتم و دوباره بینمون فاصله انداختم ... پوزخندی روی لب هاش نشست و روشو ازم بگردوند ... همونطور که کتش رو از روی مبل برمیداشت گفت : _ هنوزم مثل قبلنایی کتش رو به سمتم دراز کرد ... هنوزم مثل قبلنام ؟؟ منظورش چیه ؟ کت رو ازش گرفتم .. پشتش رو بهم کرد دستاش رو طوری گرفت که بتونم راحت تر تنش کنم ... سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود به ارومی به زبون اوردم ؟ _ منظورتون چیه ؟ هنوزم مثل قبلنام ؟ دستش رو توی استین کت فر برد ... _ یعنی همه ادا دراوردنه هیچی بارت نیس .. مکث کرد .. به سمتم برگشت و نگاهم کرد .. فقط قپی میای با حرص دندون هام رو وری هم فشردم .. پس منظورت این بود .. مرتیکه خر غول تشن .. همش ادا میام ؟ قپــی ؟؟ پس خودت چی ؟؟؟؟ زشـــــــــت ! بیریخت .. ایکبیری ! تو هم هیچ فرقی نکردی مثل قبل بیشعوری ! ایششششش ! خــــــر! همونطور که با پوزخند به قیافه ی من نگاه میکرد و از حرص خوردنم حال کرده بود به کیفش که روی زمین بود اشاره کرد ... کلافه نفسم رو بیرون دادم .. خم شدم کیف رو از روی زمین برداشتم و به سمتش دراز کردم .. _ بفرمایید همونطور که بهم خیره نگاه میکرد کیف رو گرفت .. _ میخوای کجا بری ؟ _ بهشت زهرا سری به نشانه ی تایید تکان داد .. _ _ بهت اجازه میدم مرخصی ساعتی بگیری .. همونطور که خودت خواستی هم از ساعت 3 تا 6 .. با شنیدن این حرف چشمام برقی زد و گل لبخد روی لب هام شکوفه کرد .. با خرذوقی نگاهش کردم ... ا دامه داد : _ _ من امروز ساعت 4 میام خونه یعنی ناهار نمیام .. اما تو گفتی ساعت 6 میای .. مکث کرد و چشماش کمی ریز شد .. انگشت اشارش رو بالا اورد و مقابل صورتم گرفت .. اگه این ساعت 6 بشه 6 و 2 دقیقه هم دیگه خودت باید منتظر عواقبش باشی .. گرفتی که چی میگم ؟ از اون قسمت اخر حرفاش کمی ترسیدم اما بازم خیلی خوشحال بودم .. نیازی به نگرانی نیست مطمئنا انشالله تا قبل از ساعت 6 خونه ام .. با نیش باز نگاهش کردم و با قدردانی گفتم : _ چشم اقا .. خیییلی ممنوونم ! حس کردم برای یه لحظه یه لبخند خیلی محو روی لب هاش نشست که عمرچندانی نداشت و خیلی زود هم ناپدید شد .. سری تکان داد و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه و یا خداحافظی منو جواب بده از خونه بیرون رفت .. ***
  14. 1 امتیاز
    فصل چهارم دوباره دهانم باز میشه .. به ارومی لب میزنم .. _ جمش کن ؟ بغضم رو پس میزنم .. خودمم نمیدونم دقیقا چم شده .. چرا اینطوری میکنم .. از رهام دلخور نیستم .. از خودم بدم میاد .. خیلی پروام ! من .. من .. یکی از مبل هارو عقب میکشم و میشینم .. سرم رو بین دست هام میگیرم و چشمام و میبندم .. از اونروز توی شمال همه چیز عوض شده .. دیگه واااااقعا واقعا عاشقش شدم ..! رهام اونروز بهم گفت تو فقط یه سیندرلا هستی که تا ساعت 12 بازم میشی همون دینا .. بفضم رو پس زدم .. اما من انقدر غرق نگاه پسرپادشاه شدم که نمیتونم از سیندرلا بودنم دل بکنم .. انقدر غرق دستای گرمش شدم که نمیتونم اون لحظات رو به فراموشی بسپرم .. نمیــــــتونم ... از لحظه ای که رفت تا الان منتظر این بودم که بیاد و باهم شام بخوریم اما الان ... اه مانند نفسم رو بیرون داد و از جام بلند شدم ... فکر و خیالای سیندرلایی بسه فعلا باید همون دینای خدمتکار باشم که قراره سفره رو جمع کنه!... *** کنار میز صبحانه ایستادم .. رها دقایقی پیشتر از خونه خارج شد و الان من و رهام تنهاییم ... دیشب خیلی گریه کردم .. البته نه بخاطر رهام ! دلم واسه خانوم جون تنگ شده .. واسه مامان واسه بابا ... حتی یادم نمیاد اخرین باری که بهشون سر زدم کی بود ..! خیلی دختر بی معرفتیم ! خودمم خوب میدونم ... دیشب خیلی با خودم کلنجار رفتم تا از رهام درخواست مرخصی ساعتی داشته باشم یانه .. از اوندفعه که این درخواست رو ازش کردم به هیچ عنوان خاطره ی خوشی ندارم .. اصــــــلا خاطره ی خوشی ندارما! بلاخره همون دیشب به این نتیجه رسیدم که درخواستم رو مطرح کنم .. یا ضایعم میکنه یا قبول میکنه .. غیراین دو حالت که دیگه چیزی نی .. هس ؟ به رهام که دهانش پر بود و مشغول خوردن صبحانه نگاه میکنم .. خدایا دستم به دامنت .. امیدم به توئه .. اب دهانم رو قورت میرم و نفس عمیقی میکشم .. البته نه جوری که رهام متوجهش بشه .. بعداز یه عالمه این پا و اون پا کردن بلاخره صدام درمیاد .. _ اومممم .. ببخشید اقا .. اوممم .. میتونم یه لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ دست از غزا خوردن کشید و همونطور که لقمش رو قورت میداد سوالی نگاهم کرد .. نمیدونم چرا اما الکی الکی خندم گرفته بود .. لبخندی که سعی داشت خودش رو به زور روی لب هام پهن کنه رو به سختی پس میزنم .. _ میخواستم اگه میشه .. اوممم ... خب اگه میشه واسه امروز مرخصی ساعتی بگیرم ابروهاش بالا پرید و خیره نگاهم کرد .. حس میکنم دارم زیر نگاش ذوووووووووووووووب میشـــــــــــــــم !! اب دهانم رو برای هزارمین بار به سختی فرو میدم .. _ مرخصی ساعتی ؟ حالا چند ساعت میخوای ؟؟ این سوال رو درحالی ازم پرسید که نگاش رو ازم گرفت و دوباره مشغول خوردن شد .. سریع و اینبار بدون خجالت گفتم : _ 3 ساعت باشنیدن این حرفم ، مجددا دست از خوردن کشید .. به سمتم برگشت و همونطور که باقیمانده ی لقمه ی درون دهانش رو میجوید با چشم های گشاد شده نگاهم کرد .. _ 3 ســـاعت ؟؟؟! مگه میخوای چیکار کنی ؟ پس کارات چی میشن تو این مدت ؟؟ از کی تا کی میخوای بری ؟ دست های عرق کردم رو پشت کمرم پنهان میکنم تا لرزشش به چشم نیاد .. _ از ساعت 3 تا 6 کاردی که توی دستش بود رو روی میز گذاشت و با یه پرستیژ خاص مکش مرگ ما نگام کرد .. _ از 3 تا 6 هوم ؟ چندبار به ارومی سرش و بالا و پایین کرد و دستش رو با حالتی متفکر به ریشای نداشتش کشید ... _ _ اونوقت تو این مدت که هم من و هم رها هردومون خونه ایم که میخواد کارارو انجام بده از نظرت ؟ _ من تا شما ناهارتون رو خوردید میز رو جمع میکنم و ظرفارو میشورم .. خونه رو هم از قبل اومدنتون تمیز میکنم .. رها هم که احتمالا تا ساعت 6 خوابه .. شماهـــم .. امممممم .. خب .. به قیافه ی منتظرش نگاه کردم .. خودمم نمیدونم چی میخوام بگم با اینحال با صدایی اروم و همراه با کمی ناز که ناخواه وجودم رو گرفته بود و سری که بی اونکه بخوام کمی کج شده بود گفتم : _ میشه بخوابین ؟ این چی بود الان ؟ این حرکت این حرف دقیقا چی بود ؟ الان اومدم ناز بیام ؟ .. دویدن داغی حاصل از خجالت رو زیر پوست صورتم حس کردم .. سرم پایین افتاد و نگاهم رو ازش دزدیدم .. الان واقعا ناز اومدم یعنی ؟؟؟؟؟؟؟؟ مـــــــــــــــــــن ؟ دیـــنا قیومی ناز اومدم ؟؟؟!!!!!!!! اونم برای کی ؟ واسه رهــــــــــــام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه مگه داریم ؟ مگه میشه ؟ باخجالت به پاهاش که روی هم افتاده بود و دست های کشیدش که درهم گره کرده بود نگاه کردم .. باسنش رو کمی روی مبل جابجا کرد و بلاخره صداش رو شنیدم : _ با توجه به خواهشت من تا ساعت 4 و ربع میخوابم .. اما .. مکثی کرد .. سنگینی نگاهش رو میتونستم به وضوح حس کنم .. ادامه داد .. کی ساعت 4 و نیم قراره حمام من رو اماده کنه ؟ همینطور لباسامو ؟ اصلا بین ساعت 5 تا 6 شاید من باهات کار داشته باشم .. میفهمی که چی میگم ؟
  15. 1 امتیاز
    دستش شل شد و دیواره ی فنجان را رها کرد .. قلبش عجیب میکوبید ..! نگاهش خیره به رها بود که برای ان مرد هم به زیبایی میخندید .. قلبش به درد امد و نگاهش گرفته شد ... دلش میخواست نگاه نکند اما ... نمیتوانست ... دست های پسرک پیش رفتند و دستان لطیف و سفید رها را صاحب شدند .. دستانش مشت شد .. عرقی که از کناره موهایش شره کرده بود را پاک کرد .. چیزهایی میگفت که متاسفانه یا خوشبختانه گوش های راشا قادر به شنیدنش نبودند ... دست های رها را دید که از زیر دست مرد بیرون کشیده شد و نگاه معذبش را که دزدید... در میان انهمه غم و ناراحتی و خشم ، لبخندی روی لب هایش نشست اما ... طولی نکشید که این لبخند رنگ باخت و جای ان را حسی عجیب در وجودش پر کرد ..! نفس هایش به شماره افتاد .. مشتش بیشتر گره شد و اخمش غلیظ تر ! اینبار رها دست پیش برد و دست های مردانه ی ان نامرد را در دست گرفت ..! قلبش تیر کشید و وجودش ازرده شد ... لبخند روی لب های رها به اتش میکشید قلب بی قرار مردی را که از خیلی وقت پیش قلبش را خانه ی عشق به رها ساخته بود ..! اشک در چشمانش جوشید و دیدش را تار کرد و قلبش را تیره ... صدای قهقه ی مرد که برایش ناخوشایند ترین بنظر میرسید ، اخرین ضربه به حساب می امد ... دیگر تاب نمیاورد ماندن جایز نیست از روی صندلی بلند میشود و به سمت صندوق میرود ... پس از پرداخت هزینه بدون انکه نگاهی به جهنمی که همانجا کنارش برپاست بیندازد با قدم هایی بی رمق که سعی در حفظ ثباتشان دارد از کافی شاپ خارج میشود ... سوار ماشینش میشود بی انکه بداند به کجا میرو بی محابا مسیر روبرویش را طی میکند اشکی که در چشمانش حلقه زده دیدش را تار ساخته است ... بغض گلویش را پس میزند .. دست راستش به فرمان است و دست چپش درحالی که مشت شده جلوی دهانش قرار گرفته ... پس از پیمودن مسیری نسبتا طولانی بلاخره ماشین از حرکت بازمیایستد ... سینه اش تندتند بالا و پایین میشود .. بلاخره اشکی که چشمانش را پرکرده جاری میشود ... بی هیچ حرکتی فقط به روبه رو خیره شده .. ذهنش پراست از افکار مختلف که همه رنگ و بویی از رها دارند ... بلاخره چیزی که مدت ها ترسش بود و از ان واهمه داشته به حقیقت پیوست ... رها در کنار مردی دیگر ... سرش را به سمت دیگری برگرداند و با انگشت شصت اشک هایش را پاک کرد ... خودش هم نمیدانست دقیقا از کی و چرا و به چه دلیل ، قلبش شروع به دوست داشتن رها کرد دوست داشتنی که با دوست داشتن های معمولی فرق میکرد ... نمیدانست از کی نگاهش به رها شروع شد .. نگاهی که با دیگر نگاه ها فرق میکرد ... از کی قلبش شروع به تپیدن کرد .. ضربانی که ریتم طبیعی ندارد ... اما این را میدانست که بیشتر از 3 سال از وقتی نسبت به عشقش به رها مطمئن شد میگذرد ... نفس عمیقی کشید و از ماشینش پیاد شده ... در را بست و به بدنه ی اتوموبیل تکیه زد ... شاید اشتباه از او بود .. شاید نباید هرگز به ان رستوران میرفت .. نباید هرگز زیر تخت رها پنهان میشد .. نباید اجازه میداد نگاهش به رها عوض شود ...! شایدهم باید خیلی قبلتر از عشقش پیش رها اعتراف میکرد ... شاید رها احساساتش را میپذیرفت و دراینصورت هرگز امشب راشا چنین حالی نداشت ... لبه ی کتش را کنار زد و دست هایش را در جیب شلوارش سراند ... چشمانش را بست .. سیبک گلویش به نرمی بالا و پایین شد ... باد ارام وزید و میان موهایش پیچید ... قطره ای اشک روی گونه اش لغزید و قلبش بی امان شروع به کوبیدن کرد ... *** « دینا » به ساعت نگاه کردم 8 و نیم بود ... کلافه نگاهم رو به طرف میز سوق میدم ... چرا رهام نمیاد ؟؟ خودم رو روی کاناپه میندازم و چشام و میبندم ... اوففففف چقد خوابم میاد ... دهانم باز میشه و خمیازه ی عمیقی میکشم .. دروغ چرا دلم واسه رهام تنگ شده !! لحظه شماری میکنم برگرده تا بتونم دوباره ببینمش ... چرا تا الان نیومده ؟؟ ایشششششش پسره ی بی ادب ! خب اگه قرار بود دیر بیای میگفتی .. مسخره ! با بلند شدن صدای زنگ چشام با سرعت باز شد و مث فنر از جام پریدم .. با سرعت به سمت اف اف رفتم و درو باز کردم .. از لای در نیمه باز تو حیاط سرک کشیدم ... رهام درحالی که سرش رو پایین انداخته و کتش روی دوشش به سمت پله ها میاد ... خستگی از قیافش میباره .. اینو میتونم حتی از طرز راه رفتن و قدم های بی رمقش هم بفهمم ... یعنی تا الان سر کار بوده ؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون میدم .. مطمئنا سرکار بوده ... به در که میرسه زحمت کامل باز کردن در رو به خودم میدم ... _ سلام همونطور که از سر شونه بهم خیره شد سری تکان میده و اروم جوابم رو میده ... حتی از همین جواب ارام هم دلم مالامال از شوق میشه ... کتش رو میگیره سمتم ... همونطور که کیف و کتش رو میگیرم میگم : _ شام امادس با خستگی نگاهم میکنه .. بی حوصلگی توی چشماش موج میزنه ... دستش رو به نشانه ی « نخواستن » تو هوا تکان میده و به سمت راه پله ها میره ... _ من میرم بخوابم سعی کن سر و صدا نکنی شوک زده سرجام میایستم .. میره بخوابه ؟ پس شام چی میشه ؟ فکرم رو به به زبانم جاری کردم ... _ پس شام چی ؟؟؟؟ لحظه ای ایستاد .. سرش رو برگردوند و بازم از روی شونه نگاهم کرد ... _ جمش کن دلم یجوری شد .. اب دهانم رو به ارومی قورت دادم .. هنوز هم بهم خیرست ... نمیدونم چرا اما بغضم گرفته .. یه کم دیگه نگاهم میکنه و بلاخره نگاهش ازم گرفته میشه و پشت من پله هارو بالا میره ... چشامو میبندم .. لب هام رو بازبان ترمیکنم و کنار دهانم رو به دندون میکشم ... _ جمش کن ؟ فقط همین ؟! صدای ارومم مرتعشه ... نگاهم رو از راه پله میگرم و به پشت میگردم .. هال رو طی میکنم و وارد مهمانخانه میشم.. به سفره ای که با علاقه و سلیقه چیدم نگاه میکنم ..
  16. 1 امتیاز
    فصل سوم رها با شرمندگی نگاهش کرد : _ اونی که باید معذرت بخواد منم نه تو مردجوان جوابی نداد .. احساس خوبی ازاینکه بهرام را رنجانده بود نداشت .. بهرام را دوست داشت و از بودن با او لذت میبرد اما ... اخم هایش را درهم کشید .. ( لعنتی !!) نیمی از هدفش برای دوستی با بهرام فراموشی راشا بود و بس .. نمیخواست علاقه اش به راشا را در وجودش حفظ کند و بخاطر او شادی ای که امروز میتوانست با این مرد داشته باشد را تباه سازد .. نفسش را ارام بیرون داد و دستانش به نرمی از زیر میز بیرون امدند ... چشمانش را برای لحظه ای بست و سپس باز کرد ... لبخندی بر لب نشاند و دستانش را پیش برد و دستان بهرام را گرفت ... _ بهرام ؟ دستان بهرام نامحسوس لرزید و سرش را به ارامی بالا اورد و نگاهش را در چشمان سبز رها دوخت .. _ بهرام : رها! لبخندش باز تر شد که سبب نمایان شدن درخشندگی دندان های سفیدش شد .. _ جانم ؟ چند لحظه بی حرکت به دخترک خیره شد و سپس لبخندی به پهنای صورتش نشست .. دستانش را از زیر دستان دختر بیرون کشید و دستان سفید وی را در دست گرفته و بوسه ای بر ان نشاند .. _ بهرام : بهرام عاشقته رهابانوی من ! محجوبانه لبخند زد و خجول سرش را زیر انداخت .. صدای خنده ی بهرام بلند شد .. _ یعنی من عاشق خجالت کشیدنتم .. میدونی 180 درجه با وقتی تو عروسیه داداشم دیدمت فرق داری ؟ اونجا خیلی شر و شیطون بودی اما اینجا .. لبخندش پرجانتر شد .. بیشتر محجوب و ارومی رها خندید و سرش را بالا اورد .. نگاه شیطانش را در نگاه بهرام دوخت .. _ من شیطنتام رو به همه نشون نمیدم صدای قهقه ی بهرام فضا را پر کرد .. خواست حرفی بزند که صدای گارسون مانعش شد .. _ سلام خیلی خوش اومدید .. انتخاب کردید چی میل دارید ؟ نگاه بهرام روی رها لغزید .. _ چی میخوری عزیزم ؟! _ اوممم .. کاپوچینو بــا .. کیک شکلاتی بهرام روبه گارسون کرد .. _ منم همون که خانوم گفتن گارسون سری به نشانه ی تایید تکان و داد و انها را تنها گذاشت .. *** 1:30 قبــل راشا کلاه لبه دارش را از جلوی اینه بداشت و روی سرش کشید .. دستانش را در جیب اورکت مشکیش سراند و اخرین نگاهش را در اینه انداخت .. خودش خوب اظطراب و نگرانی نگاهش را میفهمید .. ماسک سفیدرنگ را از روی میز برداشت و از خانه بیرون زد .. سوار ماشینش شد و با سرعت به سمت محلی که رها پشت تلفت تعیین کرده بود به راه افتاد... قلبش تند میزد و حالش اشفته بود .. خودرو پشت چراغ قرمز متوقف شد .. کلافه با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت .. عصبی نگاهش ر به اطراف میگرداند .. با سبز شدن چراغ سریع ماشین را به حرکت دراورد و باهمان سرعت به راهش ادامه داد .. خوشبختانه زیاد درگیر ترافیک نشد و زود به مقصد رسید ... ماشین را کمی عقب تر از در کافی شاپ پارک کرد و ماسک را به صورتش زد و با عینک دودی چشمانش را پوشاند ... با ورودش به کافه هوای گرمی که محیط را پر کرده بود پوستش را نوازش داد ... نگاهی به اطراف انداخت .. خبری از رها نبود ... به سمت یکی از میز ها رفت و روی صندلی نشست ... طبق عادت گوشی موبایلش را دراورد و روی میز گذاشت ... نگاهش را به در دوخته بود و منتظر ظهور دختری بود که در دل دعا دعا میکرد ظاهر نشود .. قلبش ناارام بود و رفتارش حالتی عصبی داشت ... با امدن گارسون قهوه اسپرسویی سفاش داد و باز هم چشم به در دوخت ... مدتی گذشت و پسری جوان با قد و بالایی به نسبت بلند و چهره ای بشاش وارد شد ... چشمانش ریز شد و کمی روی صندلی جابه جا شد .. نگاهش پسرک را تا نشستن روی صندلی تعقیب کرد و بلاخره با نشستن او نگاه راشا هم ثبات پیدا کرد ... دست هایش ناخوداگاه مشت شدند و حالی عجیب در دلش احساس کرد ... با امدن گارسون و تحویل دادن قهوه برای لحظه ای نگاهش از روی پسرک برداشته شد... فنجانش را بالا برد و کمی از قهوه ی داغ درون لیوان را سرکشید .. چهره اش در هم فرو رفت .. بطور کلی رابطه ی جالبی با قهوه نداشت چه برسد اسپرسو! اما امروز فرق داشت ... دلش بدجور هوس تلخی کرده بود ... با بلند شدن مرد جوان و پر شدن لب هایش به خنده ، دلش خالی شد ... نمیخواست نگاهش را به سمت در بکشاند اما ... تا بخودش امد ، چشمانش رها را برانداز میکردند ...
  17. 1 امتیاز
    دستاش رو پشت کمرش قفل کرده بود و با ترحم ساختگی نگاهم میکرد .. نفس رو توی سینم حبس کردم و کلافه نگاهم رو توی حدقه ی چشم چرخوندم و گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم .. یعنی دینا ! با تموووم وجودم میگم برووووو بمیـــر ! نه که رهام همینطوریش خیلی مهربونه و تیکه نمیندازه! دیگه اتوی جدیدم دستش دادی ! دست مشت شدم رو جلوی دهنم گرفتم و همونطور که رهام رو زیر چشمی میپائیدم اهن اوهونی کردم تا هم گلوم رو صاف کرده باشم و هم به رهام تذکر بدم دهان مبارکش رو ببنده! _ صبحانه میل میکنید قربان ؟ ابرویی بالا انداخت و همونطور که به سمت مبل میرفت گفت : _ _ قربان ؟؟! مبل رو واسش عقب کشیدم ... بدون اونکه از سنگینی نگاهش کم کنه روی مبل نشست و پا روی پا انداخت و دست هاش رو جلوی بدنش درهم گره کرد .. _ _ اولین باره اینطور صدام میزنی لبم رو با زبون تر کردم و سرم رو زیر انداختم ... _ واقعا ؟؟ خودمم حواسم نبود اصلا .. اگه رهامم اینقد الکی الکی شورش نمیکرد اصلا نمیفهمیدمم قربان صداش زدم ... سری تکان داد ... _ مهم نیست به ساعتش نگاه کرد ... _ زود باش واسم بکش باید ساعت 8 شرکت باشم چشمی گفتم و دستور رو اجرا کردم .. واسه صبحونه عدسی پختم که هم خوشمزست و هم به قول خانوم جون قوت داره ... بعد ازاینکه صبحانش رو خورد ازجاش بلند شد و نیم نگاهی به ساعتش و بعد به من انداخت... _ رهام : من امروز ناهارنمیام ( مکث کرد ) نمیخواد منتظرم بمونید یطوری شدم .. انگار توخودم وا رفتم .. چرا نمیاد ؟؟ اضافه کاری میمخواد بمونه ؟ شایدم بیرون میخواد ناهارش رو بخوره ؟؟ نگاهم یطور خاصی شد .. پلکی زدم و سعی کردم ناراحتی چشمام رو پنهون کنم .. _ به رها میگم منتظر نمونه نگاهم رو بالا کشیدم و برای لحظه ای تو چشماش خیره شدم .. اب دهانم رو قورت دادم .. _ من : خداحافظ سری تکان داد و همونطور که به دسته ی کیفش چنگ میزد به ارومی جوابم رو داد .. ته دلم از جواب دادنش قیلی ویلی رفت و بازتابش یه لبخند ملایم بود که روی لب هام نقش بست... با رفتن رهام و بسته شدن در منم رفتم اتاقم تا کمی تو این مدت درس هام رو بخونم .. *** رها در تاریکی شب جلوی در خانه منتظرامدن اقای امینی ایستاده بود .. ساعت 6 و 50 دقیقه بود و راننده تا الان حدود 10 دقیقه تاخیر داشت .. گاهی دست هایش را در جیب مانتوی مشکی رنگش فرو میکرد و گاهی قدمی به جلو و باز به عقب برمیداشت .. گاهی به ساعت مارکدار و گرانقیمتش نگاهی مینداخت و زیرلب غر میزد .. _ پس کجاس این اقای امینی ؟ کلافه و با بی حوصلگی ایشی کشید و پای راستش را بر زمین کوبید .. با ورود اتومبیل سیاه رنگ به کوچه .. اخم هایش را درهم کشید و دست به سینه صاف ایستاد و حق به جانب سرش را بالا گرفت .. ماشین با صدا جلو پاهایش متوقف شد و ثانیه ای بعد اقای امینی سراسیمه پیاده شد .. جلوی رها ایستاد و مانند همیشه سری خم کرد .. _ اقای امینی : سلام خانوم .. معذرت میخوام تو ترافیک گیر کردم نگاهی به چهره ی پریشان مرد میانسال انداخت .. هرچند کمی عصبی شده بود اما چگونه میتوانست این مرد خوب و مهربان را سرزنش و مواخذه کند ؟.. لبخند محوی بر لب نشانید : _ مشکلی نیست .. خیلی منتظر نموندم اقای امینی کیفش را گرفت و در را باز کرد .. _ بازم شرمنده ام خانوم جوابی نداد و روی صندلی چرمی ماشین خزید .. *** وارد کافی شاپ شد و نگاهش را به دنبال بهرام گردانید .. مردی با ظاهری عجیب که پشت یکی از میز هانشسته بود نظرش را جلب کرد .. شخصی که کلاه لبه دار به همراه ماسک و عینک دودی پوشیده بود .. بی اهمیت نگاهش را از مرد گرفت .. با دیدن بهرام لب هایش به لبخند باز شد و دندان های سفیدش نمایان گشت .. با چند قدم خودش را پسر رساند .. مرد جوان از روی صندلی بلند شد و مقابل رها ایستاد و با خنده و چشمانی که برق میزد نگاهش کرد .. _ رهااااا دلم واست تنگ شده بود خانومی .. اخه نمیگی ما دلمون تنگ میشه بی معرفت ؟ دست هایش را باز کرد و رها را در میان بازوانش غرق در اغوش کرد و رها بی انکه بداند مرد دیگری به تماشای انها نشسته و حرکاتشان را زیرنظر دارد ، پذیرای اغوشش شد .. بهرام صندلی را برایش بیرون کشید ، به ارامی و با متانت روی صندلی نشست و زیرلب تشکری کرد .. پسرک با حالتی مشتاق دست هایش را روی میز گذاشته وانگشتانش را در هم گره کرد و تکیه گاه چانه اش قرار داد ... _ بهرام : خب خانومی تو این مدت چیکارا کردی ؟؟ خندید : _ رها : کارخاصی نکردم .. باورت میشه ؟؟ حتی دریا هم نرفتم ! ابروهای پهنش را بالا انداخت .. _ جدی ؟؟ دریا نرفتی ؟؟ چرا ؟ لب هایش را همچون کودکان برچید و نگاهش را به نقطه ای دیگر دوخت .. بهرام باخنده گفت : _ کسی نبرددت هان ؟؟ خب خودت تنها میرفتی نگاه سبزش را مستقیما به چشمان بهرام دوخت : _ وااا تنهـــــــا !!!!!!؟؟؟؟ صدسال سیاه ! چه لذتی داره اصلا؟؟! خنده ی روی لب های بهرام کم کم به لبخندی ملیح تبدیل شد .. روی صندلی کمی جابه جا شد وخیره به چشمان رها نگاه کرد .. دستانش به ارامی روی دست های سفید و کشیده ی رها لغزید و فاصله ی میان انگشتانشان پر شد .. نگاه رها روی دست های به هم چفت شده شان لغزید و اب دهانش را به ارامی فرو داد .. صدای ارام بهرام گوش هایش را نوازش کرد : _ دفعه بعدی خودم میبرمت دریا .. باهم ساعت ها کنارساحل مشینیم .. جت اسکی سوار میشیم .. میریم جنگل و اوووه هرجا تو بخوای .. لبخندش عمیق تر شد و صدایش ارام تر .. فقط خودمون دوتایی .. من و .. تو نگاه رها برای لحظاتی خیره در چشمان بهرام ماند .. ضربان قلبش بالا گرفت اما .. ناگاه وجودش از درون لرزید .. چشمان راشا ناخوداگاه در مقابل چشمانش کشیده شد و قلبش را ازرده کرد..لبانش را با زبان تر کرد و نگاهش را دزدید و سرش را زیر انداخت .. دستانش را به ارامی از میان دستان بهرام بیرون کشید و زیر میز مخفی کرد و روی صندلیش کمی جابه جا شد ... برق چشمان بهرام خاموش و نگاهش دلخور شد .. دست هایش را عقب کشید و سرش را زیر انداخت .. صدای زیرش شنیده شد : _ معذرت میخوام .. نمیخواستم اذیت بشی
  18. 1 امتیاز
    فصل دوم خمیازه ای کشیدم و با قدمایی شل و ول پله هارو بالا رفتم .. این چند رزوی که شمال بودیم بد عادتم کرده ! سختمه صبحا زود بیدار شم .. ازون جایی که شنبه بود من و رها کلاس نداشتیم و خوشبختانه نباید رها رو بیدار میکردم ( اشاره به سنگین بودن خواب رها ) جلوی در اتاق رهام متوقف شدم و فقط به یک بار در زدن بسنده کردم و پشت بندش بی معطلی سریع وارد شدم ... کنار تختش ایستادم و به چهره ی زیباش که توی خواب معصوم و اروم بنظر میرسید خیره شدم .. وااااقعا جذاااابه لــــامصبـــــــ !!!!!!!!! ماشالا اشالا هـــزار مشالا .. با لبخند نگاهش کردم و بی ارداه روش خم شدم .. خودم هم معنی حرکاتم رو خوب درک نمیکردم ! انگار قلبم ، بدنم رو تصرف کرده بود و اختیاری از خودم نداشتم .. فاصله ی صورتامون تقریبا به حدود 10 سانت رسیده بود که بطور ناگهانی چشمای رهام باز شد و یه جفت تیله ی خاکستری مقابل چشمام قرار گرفت .. چند لحظه شوک زده نگاهش کردم و سپس انگار که به خودم اومده باشم هینی کشیدم و صاف سر جام ایستادم و سرم رو پایین انداختم .. الان دقیقا چیشد ؟ من داشتم بالای سر رهام چه غلطی میکردم ؟ یا بهتر بگم چه غلطی میخواستم بکنم ؟؟ با شرمندگیلبم رو به دندون میگرم .. مخم داغ شده و پوست گونه هام به گزگز افتاده ... صدای رهام که با کمی شیطنت همراه بود بلند شد ... _ دقیقا داشتی چیکار میکردی الان ؟؟ اب دهانم رو به سختی و فرو دادم و با هول و دست پاچگی نگاهش کردم ... _ هیچکاری به جون خودم یک تا زا ابروی های پهن و خوش فرمش رو بالا انداخت ... _ واقعا ؟ هیچکاری نمیکردی یعنی ؟ اوووووووووهــــــوهوهو !!!!! حالا چه کنم ؟؟ واقعا داشتم چیکار میکردم ؟.. سرم رو بالا بردم و دستام رو تو هوا تکانی دادم .. _ داشتم بیدارتون میکردم گوشه ی لبش به سمت بالا کشیده شد .. _ _ رهام : واقعا ؟؟ لباش رو با حالت بامزه ای جمع کرد و شانه ای بالا انداخت .. _ _ روش بیدار کردنت نسبت به قبلنا عوض شده نگاهش رو توی چشم هام دوخت .. _ _ قبلنا هنوز وارد اتاقم نمیشدی صدای جیغ جیغتو مینداختی رو سرت و بعد با حالت و لوس صدای مثلــا دخترونه ای گفت :« اقـــــــــــــــــــا اقآآآآآآآرهـــــــــــــــام اقـــــــااااااااااا !!!» و خودش ازین حرکت فوق بی مزش زد زیر خنده .. با حرص و قیافه ای داغون نگاش کردم و بی اراده اما به ارومی ایشی کشیدم .. خندش رو فروخورد و ادامه حرفش رو گرفت .. _ _ اما امروز اومده بودی تو حلق من و ... سریع حرفش رو قطع کردم ... _ میشه برم پایین ؟؟؟؟؟؟ اخم طریفی روی پیشونیش نشست ... _ _ نه نمیشه پاهاش رو ازتخت اویزون کرد و دست به سینه روی تخت نشست و توبیخگرانه نگاهم کرد... _ قبلا نگفته بودم بدم میاد کسی حرفم رو قطع کنه ؟؟ دستام پشت کمرم گره شد و مثل بچه هایی که توی مدرسه مشقاشون رو نمینویسن و معلم توبیخشون میکنه ، مظلومانه ایستادم .. دستش رو توی هوا تکانی داد و بدون نگاه کردن بهم: _ میتونی بری نیم نگاهی به قیافه ی اخمالوش انداختم .. وااا!! چشه ؟؟ ایــــــــــشششش !! بازم اون رگ دیوونگیو خود درگیریش اود کرد .. به هر صورت به من مربوط نیست چشه .. شانه ای بالا انداختم و از اتاق خارج شدم .. با استرس به ساعت مچیم نگاه کردم .. اگر همینطور بخواد لفتش بده دیرم میشه .. نوچی کردم و کلافه دستی به سرم کشیدم .. اووووففففف ! امروز با کدوم استاد کلاس دارم راستی ؟؟ چشمام رو ریز کردم و سعی کردم به مخم فشار بیارم .. ناگهان ابرو هام بالا پرید و چشمام درشت شد .. یعنـــــــــــی خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاک عـــــــــــــــــالم تو سرت دیـــــنــــا!!! ضربه ی محکمی تو پیشونیم کوبوندم .. _ خرررررررره امروز کلاس نداری اصلا خل و چل عقب افتاده !! و پشت بندش از این همه باهوشیم زدم زیر خنده که صدای رهام سبب شد بطور کل اون خنده هه از رولبم بماسه .. _ واقعا ترسناکی ! ادم وحشت میکنه میبیندت
  19. 1 امتیاز
    _میشه نرید ؟؟ خواهش میکنم دلیل این هم پافشاری و اصرار سیاوش را نمیفهمید .. اما کمی ، احساس خطر میکرد .. اخمی کرد و نگاهش را مستقیما به چهره ی سیاوش دوخت .. _ میشه بدونم دلیل اصرارتون چیه ؟ من که گفتم به خاطر شما نیست که دارم میرم .. این کارتون من رو معذب میکنه لبخندی روی لب های سیاوش نشست .. حقیقت این بود که تمام دلیلی که رهام را به شمال دعوت کرده بودند 2 چیز بود .. اول انکه از دروغ یا حقیقت بودن این رابطه باخبر شوند و دوم از طریق سیاوش ابروی دینا را پیش رهام بریزند .. کاری کنند که سیاوش با جذابیت مردانه ای که دارد دینا را از راه به در کند یا اگر موفق نشد جوری صحنه سازی کنند که چنین چیزی نزد رهام بنظر برسد .. سیاوش صدایی صاف کرد و با جدیت گفت : _ باهاتون کار دارم .. مطمئنم گوش دادنش به ضررتون نخواهد بود متعجب نگاهش کرد .. از حرف هایش سردرنمی اورد ! به تاب اشاره کرد .. _ سیاوش : لطفا بشین دینا مردد نگاهش کرد .. بین رفتن و نرفتن ، نمیدانست کدام را باید انتخاب کند .. _ دینا : نه ممنون همینطوری راحت ترم سری تکان داد و اصراری نکرد _ سیاوش : هرطور مایلید نفس عمیقی کشید و دهان بازکرد و شروع به گفتن گفتن کرد ...... *** « دینا » توی ماشین رهام نشسته بودیم و داشتیم به سمت تهران حرکت میکردیم .. قضایای شمال واقعا برام تبدیل به خاطراتی شدند که فکر نمیکنم هرگز فراموششون کنم .. اللخصوص اتفاقی که لب دریا برام افتاد ! اما موضوع مهم تر از اون شب ، حرفاییه که سیاوش روز بعدش بهم زد .. الانم که به حرفاش فکر میکنم مو به تنم راست میشه .. نه بخاطر ترس از سیاوش بلکه بیشتر بخاطر ایدا .. به رهام که بی حرف به جاده ی روبه روش خیره بود نیم نگاهی انداختم .. حقیقتا از رهامم یکم میترسم .. اصلا حتی نمیتونم فکرش رو بکنم که حرفای سیاوش رو براش بازگو کنم .. اخم غلیظی روی پیشونیم نشست .. واقعا الان جاشه که بگم خدا لعنتت کنه سیاوش ! مرتیکه ی نفهم الدنگ فوضول ! به تو چه که تو زندگیه مردم بو میکشی ؟؟؟!!!!! نه ! اخه یکی نیست که بیاد بگه به تو چــــــــــــه ؟؟؟؟ هاااااااااان ؟؟؟؟؟؟؟!!!!! بینیم رو باد انداختم و نفسم رو عصبی از ریه هام خارج کردم .. _ چته ؟ با شنیدن صدای رهام سریع به سمتش برگشتم .. گره ای بین دو ابروش نشانده بود .. اب دهانم رو با استرس فرو دادم .. _ چیزی نیست برای لحظه ای نگاهش رو به جای جاده روی من انداخت و یک تای ابروش رو بالا داد .. _ رهام : واقعا ؟ سرم رو چند بار به علامت تایید تکان دادم .. _ بله اقا ! نگاهش رو دوباره به جاده دوخت و سری تکان داد .. _ رهام : که اینطور نفس راحتی کشیدم و رومو کردم سمت پنجره .. از بس چادرم رو تو مشتم فشرده بودم اون قسمتش چروک شده بود .. ایندفعه که ختم به خیر شد ! ***
  20. 1 امتیاز
    مقدمه: « اگر رنجی در کار نبود، بشر نه می‌توانست محدوده‌های خود را بشناسد و نه خود را » « تولستوی » فصل اول دینا روی کاناپه پشت به رهام دراز کشیده و پتو را تا روی سرش بالا برده بود .. قلبش تند تند میکوبید وصورتش همچون کوره ی نان پزی داغ داغ شده بود .. به هیچ وجه نمیتوانست به خواب رود .. دائما اتفاقی که ساعاتی پیش کنار دریا برایشان افتاده بود در ذهنش تداعی میشد .. دستش را بالا برد و با انگشت سبابه لبانش را لمس کرد .. چشمانش را محکم بست و لبش را به دندان گرفت .. از طرفی خجالت زده بود و از طرفی ذوق زده و از یکطرف هم عذاب وجدان داشت ! خودش هم دقیق نمیدانست چه احساسی دارد .. وقتی به این فکر میکرد که رهام دقیقا پشت سرش با فاصله ی 7 هشت متری خوابیده است تمام بدنش گر میگرفت و نفس در سینه اش حبس میشد .. نفس عمیقی کشید و کف دستش که خیس از عرق بود را با پتو پاک کرد .. رهام هم وضعش انچنان تعریفی نبود .. اولین بار بود که یک بوسه اینچنین اورا نا ارام میکرد .. علاوه بران ،لذتی عجیب را ازبا دینا بودن تجربه کرد که حتی بوسیدن لب های ایدا هم اورا چنین دگرگون نکرده بود .. غلتی زد و به دنده ی راست شد و به دینا که همچون لاک پشتی که در لاکش فرو میرود در پتویش پنهان شده بود چشم دوخت .. ( یعنی خوابه واقعا ؟؟!! ) دستش را روی قلبش که تند میکوبید گذاشت .. این موضوع که دینا در ارامش ارمیده و او چنین بی قرار است به مزاقش زیاد خوش نیامد .. اخمی بر چهره نشاند و همچون کودکان چهره از دینا گرفت و اینبار به دنده ی چپ شد .. خبر نداشت دینایی که از نظرش ارام است در دل چه شوری دارد و قلبش چگونه بنای ناسازگاری گذاشته .. خبر نداشت قلب دینا چندین برابر محکم و تند تر از قلب او میکوبد و خون را چطور با فشار پمپاژ میکند ..! پس از اینکه مرد جوان چندین باری را در دشک غلت زد بلاخره با حالتی کلافه روی تخت نشست و دستی بین موهای پریشانش کشید ، باری دیگر نیم نگاهی به دینا انداخت .. نفسش را با غیظ بیرون داد و از روی تخت بلند شد .. ژاکتش را که به چوب لباسی اویزان بود برداشت وبه هوای هوایی تازه کردن از اتاق خارج شد .. شاید اگر بادی به سرش میخورد فکر ان بوسه ی شیرین هم از ذهنش کمی دور میشد .. با شنیدن صدای در پتو را محتاطانه از روی سرش کنار زد و از گوشه ی چشم به تخت نگاه کرد .. رهام واقعا رفته بود .. نفس راحتی کشید و چشمانش را بست .. حالا که دیگر رهام نبود دلیلی نداشت انقدر معذب باشد .. نیم ساعتی گذشت که کم کم چشمانش گرم و به خواب رفت ... *** با بلند شدن صدای عطسه ی رهام رها به سمتش برگشت و به چهره ی برادرش نگاه کرد .. _ سرما خوردی ؟؟ پشت چشمی نازک کرد و رو برگرداند : _ اگه منم تا ساعت 1 و 2 شب بیرون میموندم و بعدم با لباس خیس میومدم خونه سرما میخوردم ایدا با غیظ نگاه پرنفرتش را به سمت دینا که ارام و سربه زیر کنار رهام نشسته بود نشانه رفت... دوباره صدای رها بلند شد .. _ حالا کجاها رفتید ؟ چرا خیس بودید جفتتون ؟ رفتید دریــــا ؟؟؟ اوی داداش با توام رهام کلافه نفسش را بیرون داد و نگاه بی حوصله اش را روی رها انداخت .. _ خیلی حرف میزنی رها ها داری عصبیم میکنی رها با ناراحتی ایشی کشید و از جایش برخاست و به سمت اتاق موقتیش رفت .. با رفتنش سکوت میان جمع حاکم شد و همه بی سروصدا به خوردن صبحانه مشغول شدند .. *** دینا جرعه ی اخر از شیرش را نوشید و با دستمال اطراف دهانش را پاک کرد ... دیگر قصد به قول رهام ابروریزی نداشت ... صندلیش را کمی عقب کشید و بلند شد ... _ ممنون بابت صبحانه نگاهی به رهام انداخت .. اب دهانش را قورت داد و لبانش را با زبان تر کرد .. _ رُ __ رهام من میرم بیرون هوا بخورم _ باشه عزیزم برو با وجود اینکه میدانست این عزیزم ظاهری است اما بازهم صورتش سرخ شد .. سرش را زیر انداخت و با گفتن « با اجازه ای » جمع را ترک کرد .. *** روی تاب نشسته بود و ذهنش به شدت درگیر رهام و اتفاق دیشب بود .. هرچه میکرد نمیتوانست به ان ماجرا فکر نکند .. حق هم داشت چیزی نبود که بشود به راحتی فراموش کرد .. لبخندی روی لبش نشست و با نک انگشت لبش را لمس کرد .. با شنیدن صدای قدم هایی که به او نزدیک میشد قلبش دوباره بی تاب شد .. ( رهامه .. حتما خودشه ) اب دهانش را قورت داد و دستی به روسریش کشید و کمی از موهایش را از درون روسری بیرون اورد تا نزد رهام زیباتر به چشم اید .. حتی خودش هم ازاین کارش متعجب شد اما دیگر برای تغیر عقیده دیر شده بود .. مردجوان حالا درست مقابلش ایستاده بود .. به دمپایی های انگشتیش نگاه کرد .. پشت پاهای رهام مو نداشت .. این مرد ... نگاهش را بالا کشید و به مردی که بالای سرش بود نگاه کرد .. این مرد رهام نبود بلکه ، سیاوش دوست ایدا بود .. با دیدن سیاوش به جای رهام ، متعجب نگاهش کرد و با یاد اوری اینکه موهایش را بیرون گذاشته سریع روسریش را جلو کشید و با خجالت از جایش بلند شد ... _ بـ...ببخشید و با سرعت از کنارش رد شد که سیاوش با چند قدم کوتاه اما سریع خودش را به او رساند و راهش را سد کرد ... _ کجا میرید ؟ به خاطر من میخواید برید ؟ متعجب نگاهش کرد ، دلیلی برای اینکارش پیدا نمیکرد ... _ نه میخواستم برگردم داخل ...ببخشید و دوباره خواست برود که بازهم سیاوش مانعش شد ...
  21. 1 امتیاز
    درود و خدا قوت به همه ی شم عزیزان . از امروز در تاریخ نهم اذر به مدت یک هفته رو صندلی داغ نقدانه ی ما دوست عزیزمون Hadiseh عزیز مینشینند و شما میتونین هر گونه نقدی که دارید از رفتار و اخلاق شخصیت Hadiseh جان گرفته تا نوع فعالیتشون توی انجمن این جا بیان کنین البته قابل به ذکرهست که یک سری قوانین باید رعایت بشه : 1-بدون هیچ بی احترامی و استفاده از الفاظ نا مناسبنقد کنین. 2-یک پست بیشتر در این تاپیک هر فرد نمیتونه ارسال کنه . Hadiseh جان تا انتهای یک هفته حق اظهار نظر و ارسال پست در این تاپیکرو ندارن . انتهای هفته Hadiseh عزیزبا نقل قولمیتونن دربرابر تک تک نقد ها از خودشون دفاع کنن و نظر خودشون رو محترمانه بیان کنن .
  22. 1 امتیاز
    درودوخسته نباشیدخدمت نویسنده عزیز باتوجه به نقدی که صورت گرفته شماموطف به اعمال تغییرات هستید. تازمانی که پست هاویرایش نشه پست های شماحکم اسپم داره. موفق باشید♡
  23. 1 امتیاز
    از نقد شما خیلی خیلی ممنونم و مرسی که منو متوجه اشتباهم کردین برای ویرایش رمانم باید بگم که فعلا گزینه ی ویرایش رو ندارم اما اگه گزینه ی ویرایش برام بیاد اشکالاتم رو برطرف میکنم برای تعویض شخصیت رفتن به پاراگراف بعدی کافیه؟ نیازی به نوشتن اسم شخصیت نیست؟
  24. 1 امتیاز
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید: قوانین ارسال رمان اطلاعیه های بخش کتاب نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید: نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! ) به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,, ارسال پست هایی مثل : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و اول یا آخر پست با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط ) تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و... یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد ! بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید **بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید** شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن ** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید ** و در تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید! توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید موفق باشید تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا .:: هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و... طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21 و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  25. 1 امتیاز
    صفحه اول از کارجدیدم
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×