رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. madhkhlfzadh7

    madhkhlfzadh7

    کاربر عادی


    • امتیاز

      351

    • تعداد ارسال ها

      251


  2. Aylin.exo

    Aylin.exo

    کاربر فعال


    • امتیاز

      261

    • تعداد ارسال ها

      984


  3. Yasi.

    Yasi.

    کاربر عادی


    • امتیاز

      248

    • تعداد ارسال ها

      223


  4. Gisoo

    Gisoo

    VIP


    • امتیاز

      186

    • تعداد ارسال ها

      2,186



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان پنجشنبه, 26 مهر 1397 در همه بخش ها

  1. 10 امتیاز
    مجموعه دلنوشته های ذهن بیمار|محدثه فارسی
  2. 9 امتیاز
    اگه آدماي اطرافمون به اون ميزان از درک مي رسيدن که به جاي اينکه تو شرایط سختت، خودشونو بدبخت تر از تو نشون بدن، فقط ميگفتن " هرچي که بشه من پشتتم" معجزه عشق و محبت دنیا رو درخشان می کرد! هر وقت یه نفر بهم میگه، "نگران نباش اينم ميگذره" ياد اين شعر ميوفتم : هرچه آيد به سرم باز بگويم گذرد واي از اين عمر که با ميگذرد،"ميگذرد" پ.ن1: خاطرات تلخو ميشه فراموش کرد،ولي سخته، خيلي سخت جوری که بعضیا میگن غیر ممکنه! اما....غيرممکن هميشه "غيرممکن" نيست! پ.ن2: نصف شبی دلم هوس نوشتن کرد،(منم چه حرف گوش کنمااااا!) پ.ن3: قد شاهنامه بود...اینی که اینجاست.... ورژنِ مختصر مفیدشه #محیا_نوشت
  3. 8 امتیاز
    یه زمانی ... همه چیز خوب بود و فکر می کردیم نیست و آرزو داشتیم بعدش رو ببینیم یعنی آینده ی اون زمان رو؛ بعد رو که دیدیم فهمیدیم اون زمان خیلی بهتر بود و حسرت خوردیم که چرا اون زمان فک می کردیم بعدش بهتره. ته همه اینا، حسرت به دل مرحله ی قبلی هر کدوم از مراحل زندگی موندیم؛ نه به یاد آوردنش شادمون می کرد نه هم میشد به یادش نیاورد. ولی یه چیزیو فهمیدیم؛ اینکه دلیل شاد نبودنمون دقیقا چیه ...! انتظار اینجوری شدنشو نداشتیم ولی دقیقا اینجوری شد! # دل_نوشته #علی_حیدری
  4. 7 امتیاز
    آیت الله بهجت (ره) : بهترین و بالاترین چیز در دنیا این است که انسان تشخیص دهد چه باید بکند و بالاتر آن که به آن عمل نماید . #رسائل عرفانی_ص_۱۷۵
  5. 6 امتیاز
    مجموعه دلنوشته های ذهن بیمار|محدثه فارسی
  6. 6 امتیاز
    سلام من برگشتم رفقا
  7. 6 امتیاز
    از قدیمیا کیا هنوز هستن؟ ^__^
  8. 5 امتیاز
    چرا انقدر بعضیا خودشون رو می گیرن؟
  9. 5 امتیاز
    غرض از هجر،گرت شاديِ دشمن بودست دشمنم شاد شد و سخت بیاسود،بیا. -مولانا
  10. 5 امتیاز
    اینا حرفای یه نفره که مطمئنم مخاطبش من بودم: "کاش بعضیا لال میشدن، لااااال کی بگه کمتر حرف بزنی ولله جذاب تری من ضمانت میکنم گیر یه وراج حرف مفت زن افتادم."
  11. 5 امتیاز
    خیلی ناراحت کننده ست که همیشه دقیقا زمانی کم میاریم، که تو آخرین مرحله ی رسیدنیم؛ قراره نتیجش رو بگیریم و یه پروسه ی خیلی طولانی رو به سرانجام برسونیم. ولی به همون اندازه که برای بالا رفتن از کل این پله ها انگیزه داشتیم، برای آخری بی انگیزه ایم؛ شاید چون نمی دونیم قراره برسیم؛ نمی دونیم این دیگه آخریه. شایدم می دونیم، ولی یادمون رفته چقدر برای اینجا بودن تلاش کردیم ...
  12. 5 امتیاز
    بزرگ که شدیم کمتر خندیدم کمتر اشک هایمان را دیدند دوستان کودکی غیبشان زد و فقط ما ماندیمو بالشت زیر سرما برای دردهایمان
  13. 5 امتیاز
    آخر این داستان غم انگیز چه خواهد شد...؟
  14. 5 امتیاز
    گاهی بهترین کاری که میشه کرد -نه فکره -نه خیال -نه تعجب -نه ناله و نه زاری فقط باید یه نفس عمیق کشید و ایمان داشت که بالاخره همه چیز اونجوری که باید ، درست میشه..
  15. 5 امتیاز
    اگر بزرگ تر می خواهید باید انسان بزرگ تری شوید. موفقیت چیزی نیست که تعقیبش کنید. چیزی که تعقیبش می کنید از شما فرار می کند ؛ مانند تعقیب پروانه ها . موفقیت چیزی است که آن را جذب می کنید ؛ آن هم با شخصی که به آن تبدیل می شوید. اثر مرکب _ ‌دارن هاردی
  16. 5 امتیاز
    خب اینجا می‌خوایم بگیم حالمون امروز چطور بوده. فکر کن. حالت خوب بود یا بد؟ ناراضی بودی از خودت یا راضی؟ چرا نه؟ چرا آره؟ شاید امروز یکم عصبانی بودی. مهم نیست. هر چی که بود... هر احساسی که داشتی رو اینجا بنویس. یکی دو خط هم خواستی توضیح بده. اگه خوب بود، نگهش دار و اینجا حس خوبتو پخش کن. اگه نبود، فکر کن چرا امروزت اینجوری شد؟ اگه کم‌کاری از تو بود خودتو ببخش و دیگه تکرارش نکن. اگه تقصیر تو نبود، حس بدت رو همینجا بنویس و رهاش کن. به قول آنه شرلی: فردا یه روز جدیده که هنوز توش هیچ اشتباهی نیست. امیدوارم از این تاپیک خوب استقبال شه. امروز من هنوز شروع نشده که راجبش بنویسم ولی در کل حس خوبی دارم. هوا هم آفتابی بهم انرژی میده. کلی هم کار دارم. امیدوارم آخر شب همشونو انجام داده باشم
  17. 5 امتیاز
    نام رمان :آتش به اختیار نویسنده :parand2237 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع :اجتماعی-عاشقانه خلاصه : دختری از لطاف پر قو ، دختری از آسمان ، دختری که توانست بر جدال دنیای بیرحم پیروز شود. اما او زخم خورده است .. زخم خورده ای این دنیا..... آری ! دنیا و آدم هایش ، دنیا و آدم هایش که باسنگدلی از او پذیرایی کردند و او را به خانه اش فرستادن با زخم عمیق ، کهنه و ماندگار اما صاحب زخم کیست ؟ .... من هم نمیدانم ، تو هم نمیدانی ، او هم نمیداند پس چه باید کرد ؟ آری ! باید خواند داستان زندگیش را ، تا توانست فهمید زخم خورده ای که از دنیا زخمی عمیق دارد کیست مقدمه : می خواهد زندگیش را بنویسد تا خالی شود ... تا بتواند درد هایش را با من ، با تو ، با او ، و با این دفتر به اشتراک بگذارد تا کمی از غم هایش کم شود ، کمی از غم هایش را دفتر به دوش بگیرد و کمرش کمی صاف تر شود . او نویسنده ای داستانی است که خالی از کمی محبت و پر از کسانی است که به آن زخم میزنند و میروند .. کسی این رمان را بخواند نه ، نفرین شده میشود .. نه ، بدبخت .... فقط کمی از دردهای این دخترک را به دوش میگیرد تا او سبک تر شود ... و واقعا باید گریست به حال این نویسنده ... نویسنده ای ما حرفی ندارد بزند جزء لحظه ، لحظه های زندگیش پس هم شنونده ای خوبی باش و هم خواننده ای خوبی . قلمش بار اولیست که می نویسد پس برایش مرحمی شوید بر درد هایش و بخوانید زندگیش را
  18. 5 امتیاز
    تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است
  19. 4 امتیاز
    گل بخندید که از راست نرنجیم، ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت! *شاید بخاطر همینه که با تک اخم ریزی هم از جانب آدم عزیز زندگی مون، ناراحت می شیم...! =)) " -الان داشتم به این فکر می کردم که چقدر از اون وقتای انجمن گذشته! دوستای قدیمی مون دانشگاهی شدن و حالا دیگه ما لقب" کنکوری" رو گرفتیم! یه زمانی تازه اول راهنمایی بودیم و معادله های ریاضی و با کمک بچه ها حل می کردیم! الانا هم دیگه فقط به تمام خاطرات مون - حتی دعوا ها...! - لقب "دوست داشتنی ترین لحظات ممکن" رو می دیم و با جون و دل می پرستیم شون! آخی! =)) چقدر گذشته...! =))
  20. 4 امتیاز
    تو مثلِ حاصلِ کارِ کمال الملکِ نقّاشی ولی من خط خطی هایِ کجِ یک آدمِ ناشیㄟ(ツ)ㄏ
  21. 4 امتیاز
    برایشان سخت بود که باور کنند جنگ، روی نامردش را به رخشان کشیده. سخت بود باور کنند که باید بی دست و پا، بی گوش و حتی بی چشم، به زندگی ادامه دهند. جراحت های بعضیشان آنقدر سهمگین بود که دلم به حالشان می سوخت که چرا زنده مانده اند و مرگ، در حقشان لطفی نکرده. آری، جنگ مهربان نیست؛ او حتی خشن هم نیست؛ بی رحمی جنگ، چیزی ورای خشونت است. « هلنا- فصل دوم »
  22. 4 امتیاز
    سلام بچه هااااا چطو پطورید؟ خب میدونید که رمان ساحره ها را دوباره من شروع کردم به نوشتن از شما دوستان عزیزم دعوت میکنم حتما بخونیدش
  23. 4 امتیاز
    دیه اینجا مثل قبل نی
  24. 4 امتیاز
    حواست به کسایی که وقتی برنده میشی تشویقت نمیکنن باشه!
  25. 4 امتیاز
    فصل دوم: بیمارستان! بعضی اوقات گرگ ها به لباس گوسفند در می آیند. ــــ فنیس وین پزشکان زمانی که رسیدند، نبض پیدا کردند و ما به سرعت به بیمارستان در آمبولانس رسیدیم. حالا می‌نشینم و منتظر می‌مانم. آن ها او را به اتاق خصوصی بردند و به دستگاه متصل کردند؛ سوزن را در بدنش فرو کردند تا خونش را بگیرند؛ از من خواستند در لابی منتظر باشم تا خبرم کنند. آن ها کلماتی مانند سکته مغزی، حمله قلبی و آنوریسم* مغزی را به زبان می آورند؛ اما به نظر کسی چیزی نمی داند. کلمات آن ها مانند حباب در هوا پخش می شود؛ بدون جسم، فقط تصور. من از دستوراتشان پیروی کردم؛ خسته تر از آن بودم که بحث کنم؛ از جدال با هرکسی خیلی دلشکسته بودم. یک ساعت گذشت؛ من هنوزم منتظرم؛ خسته شده بودم؛ ترسیده بودم. ترس در خونم چون تب می‌سوزد و هر قسمتی از وجودم را وحشتی عمیق از آنچه در پیش است گرفته. تلفنم صدا می کند؛ نگاهش می کنم. فراموش کردم که هنوز آن را در دست دارم؛ پیامکی برایم فرستاده:« من می شناسمت؛ می خوام به یک جشن بیای.» انگشت من بر روی حرف می چرخد و سعی می کند به جواب دادن فکر کند و تصمیم به حقیقت می گیرد:« خیلی بد شد؛ مامانم توی بیمارستانه؛ نمی تونم بیام.» پاسخ او سریع است:« پیت و من اونجاییم.» من واقعا دوست ندارم؛ اما می‌دانم که برای این کار تنها نخواهم بود. در سالن بیمارستان پرسه می زنم و به دنبال دستگاه قهوه ساز می گردم. زمانی که پیدایش می کنم متوجه می شوم پولی به همراه ندارم؛ خانه را بدون هیچ پولی ترک کردم. سرم را به دستگاه تکیه دادم؛ احساس یأس و نا امیدی وجودم را فرا گرفت. این آخرین چیزی است که آرامشم را درهم می شکند. نفسم بند آمد؛ اشک چشمانم را تهدید می کند؛ اما اگر در حال حاضر گریه کنم ممکن است نتوانم متوقفش کنم. سعی می کنم کنترلش کنم؛ اما مانند مشت به دل به زور بیرون می آید. انگشتان دستم را به دستگاه سرد قهوه ساز فشار می دهم تا احساساتم را کنترل کنم. از پشت سرم صدای بم، خشن و بریتانیایی مردی می آید:« قهوه اینجا واقعا خوب نیست؛ می تونید کار بهتری بکنید.» و من نیز از اینکه در معرض دید مردم قرار گرفتم ناراحتم؛ با آستین پیراهنم به چشمانم ضربه می زنم و از شدت درد سعی می کنم آن را از این غریبه پنهان کنم. مرد قد بلند است؛ با ماهیچه های لاغر که از شلوار جین و پیراهن نخی مشکی زیر کتش بیرون زده. موهایش کمی بلند و ژولیده است؛ قهوه ای رنگ با هایلایت مسی که چشمان آبی را بهتر نشان می دهد. چهره اش عبوس است و حتی موقع لبخند زدن به سختی لبخند می زند که باعث می شود یک قدم به عقب بروم. او می تواند یک خدای یونانی باشد و با نوعی انرژی زمینی مانند حیوانات وحشی پالس می کند. او در محیط بیمارستان بی فایده به نظر می رسد؛ مانند گرگ که در میان گوسفندان پرسه می زند. یک قدم عقب می رود و می گوید: معذرت می خوام؛ نمی خواستم بترسونمت. سعی می کنم لبخند بزنم؛ اما بیشتر به یک شکلک شبیه است:« شما این کارو نکردید؛ مامانم اینجاست و خیلی وقته نخوابیدم و فکر می کنم بیشتر از اون چیزی که تو ذهنمه به قهوه نیاز دارم.» دارم حرف می زنم و زبانم را گاز می گیرم تا ساکت شوم. وقتی فکر می کنم که او احتمالا منتظر رسیدن فنجان است از دستگاه دور می شوم. _____________ به بزرگ شدن و برآمدگی دیواره شریان‌ها در ناحیه مغز گفته می‌شود.
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×