رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. YeGaNeH

    YeGaNeH

    مدیر کل انجمن


    • امتیاز

      83

    • تعداد ارسال ها

      3,081


  2. niya99_HANA

    niya99_HANA

    کاربر فعال


    • امتیاز

      43

    • تعداد ارسال ها

      514


  3. mohammad13

    mohammad13

    نویسنده


    • امتیاز

      35

    • تعداد ارسال ها

      376


  4. n-a-f-a-s

    • امتیاز

      35

    • تعداد ارسال ها

      2,943



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در جمعه, 8 دی 1396 در همه بخش ها

  1. 10 امتیاز
    مَن اِنعِكاسِ تو بودم..! رفتارام دقيقاً عينِ تو شده بود..! هَمونقدر لجباز.. هَمونقدر ديوونه.. واقعاً عَوض شده بودم..! هَمه، مَنو، از رو تو ميشناختن..! مثلِ تو حرف ميزدم.. با هَمه غريبى ميكردم.. عينِ تو لج ميكردم.. وَلى، مثلِ تو عاشق نبودم..! مَن بيشتر عاشِقِت بودم..! بيشتر دوسِت داشتم..! اَصلاً عشقِت، خيلى ميچسبيد..! ديدى تو فصلِ سرما و زمستون، چقدر خوردنِ يه بَستنى يا يَخ در بِهِشت، چقد ميچسبه!؟ چقدر حال ميده؟ عشقِ تو هم همينطور بود..! هَمون بستنيه هستش كه خيلى ميچسبه، تو برام همون بستنيه بودى..! ولى تو مورد هاى ديگه، مثل تو بودما..! اِنگار يه سيب رو دو نيم كنى..! هَمونقدر دور و عاشق..! هَمونقدر نزديك و لجباز..!
  2. 9 امتیاز
    نذر ڪردم تا بیایے هر چه دارم مال تو چشم هاے خسته ے پر انتـــظارم مــال تویک دل دیوانہ دارمبا هزاران آرزو آرزویم هیچ، قلــــــــــب بیقرارم مال تو #اللهم_عجڸ_لولیڪ_الفرج
  3. 7 امتیاز
    منتظرتون هستم
  4. 7 امتیاز
  5. 7 امتیاز
    . . . . مَـن دچـآر بیمــآری ، تو مبتلـآ به درمــآنی ...
  6. 6 امتیاز
    از امروز دیگه فعالتی به غیر از ارسال نقدو معرفی فیلم و پست های رمانم در سایت نخواهم داشت مثلا دیگه تو تاپیک ها و چت روم فعالیت نمیکنم.. وضعیتی هم ارسال نخواهم کرد مگر در موارد خاص مثلا مربوط به رمانم موفق و سربلند باشید
  7. 5 امتیاز
    نام کتاب : مارتیا ( Martya ) نام نویسنده : Hadiseh کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : مجموعه کتاب های راز آلود و معمایی خلاصه : مجموعه دنباله دار مارتیا در هر بخش به دنبال برملا کردن یک راز از یک اتفاق مرموز ، در قالب خاطرات یک کاراگاه جوان به نام جولی آدامز هستش که وقایع جالبی رو بازگو میکنه ... گفتار نویسنده : همون طور که مشخصه قراره مدت زیادی رو در کنار هم به بهونه ی " مارتیا " بگذرونیم ؛ از من نوشتن و از شما دوستای خوبم خوندن و نقد کردن ! خوشحال میشم در تمام این مدت من رو از نظرات خوب و سازنده تون محروم نکنید و اگر ایرادی هست ، بذارید پای بی تجربگی من ... دوستتون دارم و امیدوارم لذت ببرید
  8. 5 امتیاز
    نیـــــــــــــــــست مرا جــــــــــــــــــــــز تو دوا اے طُ دواے دل مـــــــــــــــــــــــــ♥ــــــــــــن ★مولانا★
  9. 5 امتیاز
    از امتحان فیزیک متنفرم . کی امتحانا تموم میشه ؟
  10. 5 امتیاز
    و اين بار عشق است اميرم!
  11. 4 امتیاز
    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:معمایی، تخیلی خلاصه:در جنوبی ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی لیتل چارت، دهکده ای وجود دارد به نام پِلاک لی. عجیب ترین عمارت های دهکده هم شامل دو عمارتی میشود که در دو سوی یک جاده قرار دارد. خانه ی آنطرف جاده یک عمارت بزرگِ ویکتوریایی است، جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی وارد آنجا شده اند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بارون (baron) بوده که به طرز عجیبی به قتل رسید، اما این تنها اتفاق عجیب آن خانه نیست، در آن عمارت، دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواریست.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشود که عمه ی جولی وارد عمارت شده و با یک پیشنهاد مسبب آشنایی جولی با همسایه ی عجیبشان، خانواده ی میلر(miler)میشود. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه) شی عجیبی پیدا میکنند که باعث میشود به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشود که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکد و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی دارد گفتار نویسنده: آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید و هم باعث دلگرمی بشوید.با تشکر.
  12. 4 امتیاز
    لذتی بالاتر از این نیست که کسی را بیابی،که جهان را مثل تو ببینداینگونه می فهمیم که دیوانه نبوده ایم !
  13. 4 امتیاز
    ﻫﻤﯿﻦ ﻋﻘﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺳﺎزد زﻣﺎﻧﯽ از ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻫﺎی ﻣﺎ اﻓﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺳﺎزد ﺳﺮ ﻣﻐﺮور ﻣﻦ! ﺑﺎ ﻣﯿﻞ دل ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎر آﻣﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﻗﻞ آن ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ دﯾﻮاﻧﻪ ﻣﯽ ﺳﺎزد...
  14. 4 امتیاز
    _________________بخش پنجم (دعوت) عمه ماری روی تخت بزرگ و طاق دار نشست.اگر میز تحریر و کتابهای ریخته شده و پارچه های گردگیری روی میز آرایش را نادیده می گرفت؛ روی هم رفته اتاق مجلل و دنجی بود. جولی به سمت عمه ماری رفت و گفت _: "این اتاق خیلی بهتون میاد." عمه ماری پوزخندی زد و گفت: _:"منظورت اینه هردومون پیر و از کارافتاده ایم؟" جولی با حواس پرتی گفت _: "نه، فقط اتاق قشنگیه." عمه ماری خندید و گفت: _:"ای وای جولی، بعضی وقتها چه حرفایی میزنی! کدوم پیرزنی تو س پنجاه سالگی قشنگه؟" جولی شانه بالا انداخت و گفت: "فکرشو کردید چطور این همه پله رو روزی چند بار بالا و پایین برید؟" عمه ماری کمی خود را جابه جا کرد تا راحت تر پاهای دردمندش را دراز کند و گفت _: "اوّل به نظرم رسید اتاق ناهار خوری رو انتخاب کنم؛ ولی بعدش دیدم اتاقِ بهم نمیاد." چشمک شیطنک آمیزی زد و ادامه داد: _: "زیادی بزرگ و نور خور بود و یک عالمه پنجره داشت." در حالیکه از جا بلند میشد گفت _:"میرم چند تا جعبه بیارم،باید کتابها رو جمع کنیم." از اتاق خارج شد و جولی متوجه شد گام های سنگین عمه ماری ناله کف پوشها را در آورده.جولی نگاه دقیق تری به اطراف انداخت، پرده های ضخیم در یک طرف پنجره جمع شده بودند. اتاق به نسبت اتاق خودش بزرگتر و روی دیوارهایش پر از جای خالی قاب عکس بود.روی طاقچه ی شومینه یک ساعت شنی با ماسه های آبی و نقره ای و یک جعبه موزیکال قرار داشت که وقتی جولی آنرا باز کرد خالی بود. از پشت پنجره به آن سوی پرچین نگاه کرد. یک دسته پرنده مثل چند دکمه سیاه در آسمان پرواز میکردند.با آنکه نسیمی نمی وزرید؛ شاخ و برگ های درختان تکان خفیفی می خوردند. گویی که جنگل آهسته نفس میکشید. از پنجره تنها به جنگل و کوه های دوری که انگار همیشه بین مه غلیظی فرو رفته بود دید داشت. جولی دوست داشت پنجره ی اتاقش به سمت خیابان باز باشد تا در اوقات بیکاری به رفت و آمد ماشین ها و رهگذران نگاه کند.او در خانه ی قبلیشان در شهر لندن، همیشه برای رهگذرانی که از پنجره ی طبقه ی سوم دید میزد، قصه هایی سر هم میکرد. به طور مثال برای بچه ای که در یک روز بارانی کنار مغازه لباس زنانه گم شده بود یا زنان و مردانی که با عجله در رفت و آمد بودند.گویی برای زندگی وقت اندکی در اختیار داشتند. اما در حومهٔ جنوب شرقی لندن، خبری از خیابان و رفت و آمد نبود. آنجا دور افتاده ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی دهکده ی پلاکلی واقع در منطقه ی لیتل چارت بود و جولی به خوبی می دانست که یکی از دلایل مهم عزیمتشان، علاقه پدرش به تنهایی و سکوت بود.
  15. 4 امتیاز
    __________بخش چهارم (دعوت) جولی آهی کشید و در آن هنگام پشت یکی از پنجره های طبقه ی بالا حجم توده مانند توسی رنگی را دید که به او نگاه میکند، گربه بود.همان مهمان ناخوانده. جولی گرچه با گربه ها میانه خوبی نداشت و دلش نمیخواست روی گربه اسم بگذارد، گاه و بی گاه او را مزاحم صدا میزد. شاید گرسنه بود اما برای جولی اهمیتی نداشت زیرا در طول یک هفته ای که از اقامتشان می گذشت با اینکه غذایی برای گربه کنار نمیگذاشت، او همیشه غذایش را پیدا میکرد. جولی به سمت خانه رفت و سالی عوعویی از سر نارضایتی کرد.سکوتی سنگین روی خانه سایه انداخته بود و وقتی وارد شد ستونی از گرد و غباری که در میان باریکه های نوری که از بین پرده های ضخیم به داخل خزیده بود را دید.ناگهان از طبقه ی بالا صدای تالاپ و تولوپ و غلتیدن چیزی سنگین و بعد کشیده شدن جسمی روی سطح زمین را شنید. جولی به طبقه بالا رفت. حالا صدای زمزمه هایی را نیز شنید.در یکی از اتاق های انتهای راه رو که تابحال به آنجا نرفته بود، باز بود و جولی زمانی که در آستانه ی در متوقف شد، آنها را دید که کنار کتاب های انبوهی که از داخل کمد دیواری به بیرون ریخته و یک میز تحریر که تا کنار در کشیده شده، ایستاده اند.در قیافه ی سرگردان عمه ماری رگه هایی از شیطنت دیده میشد و پدر مستأصل و درمانده به نظر میرسید. عمه ماری نگاهی به جولی انداخت و گفت _:"خوب پیتر، بهتره کمی استراحت کنی، من و جولی ترتیب اینجا رو میدیم." پدر که عرق از پیشانی اش پاک میکرد با لحن آسوده خاطری گفت: _:"خوبه، من یه سر میرم پایین.باید یه فکری برای نهار کنم" بازوی جولی را لمس کرد و از اتاق خارج شد.
  16. 4 امتیاز
    ___________بخش سوم (دعوت) در این حین پدر یک بشقاب پنکیک جلویش گذاشت و گفت: _:"منکه خیلی به تو و برادر زادت حسودیم شد. جولی تقریبا اصلا منو نمیبینه و حتم دارم الٔان فکر میکنه این پنکیک از تو هوا اومده." و با دهانش صدای ویژی درآورد.جولی با اخم گفت: _: "اوه بابا. منکه همیشه شما رو میبینم. در واقع توی این خونه کسی غیر از شما نیست که بخوام ببینمش." عمه ماری و پدر نگاه معناداری رد و بدل کردند و جولی خودش را با بشقابش سرگرم کرد. عمه ماری با لحن بیخالی گفت: _:"خوب، فکر کنم منم برای همین اینجام." تمام طول صبح، جولی به بازی با سگ سفید عمه ماری که سالی نام داشت گذشت. عمه وپدرش نیز در این فاصله سروسامانی به خانه دادند. جولی کنار فواره آب قدیمی و زیبایی نشست و سالی با رضایت کنار پایش خوابید. آسمان آبی و بدون کوچکترین ابر بالای سرش می چرخید. پنجره های خانه قدیمی آنها از میان درختان پیر و فرسوده بر اثر نور آفتاب می درخشیدند. پلاک آهنی زنگ زده ای نشان میداد که صاحب قبلی آن شخصی به نام بارون بورِلی بود. جولی دقیقا نمیدانست این عمارت از چه وقت و چگونه به آنها رسیده است اما از سرو وضع آشفته ی آن معلوم بود مدتهاست به حال خود رها شده و وجود علف های هرز و چمنهای بلند گواهی براین ادعا بودند. گرچه خانه به سبک ویکتوریایی بود؛ امّا آنقدرها هم بزرگ نبود . همکف تشکیل میشد و از یک آشپزخانه و یک اتاق نشیمن که درِ اتاق ناهار خوری در گوشه سمت چپ آن بود که البته احتیاجی به آن نداشتند. زیرا آشپزخانه به اندازه کافی جا داشت.درِ زیر زمین، زیر پله هایی که به سمت طبقه بالا میرفت قرار داشت و در آنجا یک سرداب که محل نگهداری مواد غذایی و رخت شور خانه بود؛ وجود داشت که گویی در قدیم محل استراحت برده ها یا خدمتکاران بوده. آنجا هوایش سرد و بوی نم میداد. جولی از آنجا خوشش نمی آمد؛ زیرا سنگ های سیاهِ دیوار، آنجا را شبیه یک غار کرده بود. طبقه بالا با دو ردیف پله و یک پاگرد به همکف وصل میشد و روی دیوار کنار پله ها پر بود از جای خالی قاب عکسهای بزرگ و کوچک.اتاق جولی کنار پله ها قرار داشت و به نسبت بقیه اتاق ها کوچکتر بود.یک ردیف کمد دیواری، یک تخت پرنسسی کهنه و قدیمی، یک میز تحریر، یک مبل و البته یک قفسه کتاب خالی، لوازم آن اتاق را تشکیل میدادند. جولی به محض ورود به اتاق فهمید که سابقا متعلق به یک دختر بی سلیقه بوده که اصلًا به وسایلش اهمیتی نمیداد.اتاق پدر روبه روی اتاق جولی قرار داشت. یک اتاق کار دلبازی که بعدها یک تخت و چند کمد به آن اضافه شدند بعلاوهٔ یک ردیف پنجره ی بزرگ که بر دیوار روبه رو قرار داشت و به سمت باغچه گل خشک شده ای باز میشد.با این حساب که تا کنون به چهار اتاق انتهای راه رو نرفته بود نمای بیرون خانه به نظرش بزرگتر از داخل میرسید.آنجا حتی اتاق زیر شیروانی هم داشت و شاید، اگر جولی خواهر یا برادری داشت تمام روزهای کسل کننده اش را به اکتشاف خانه میپرداخت.
  17. 4 امتیاز
    ___________بخش دوم (دعوت) عمه ماری به وضوح پشت میز رنگ و رورفته چاق تر از همیشه به نظر میرسید و پدر جولی با پنکیک های داغ از او پذیرایی میکرد. عمه ماری تا چشمش به جثه کوچک جولی افتاد لبخندی به پهنای صورتش زد. گونه های برجسته و براقش با آن لبخند، درخشنده تر و بزرگتر شدند. _:"اوه، جولی عزیزم.اعتراف میکنم اصلاًبزرگ نشدی." بعد لبخندش عریض تر شد و بازوانش را که هر کدام به اندازه ی بالشت های روتختی بود را از هم باز کرد و جولی از روی ادب، خود را به آن بازوها سپرد و احساس کرد بین دو دیوار نرم و سنگین در حال قالبگیری است. رایحه عطری عجیب ولی رؤیا گونه و ملایم مشامش را پر کرد. عمه ماری تنها فامیل او محسوب میشد زیرا بعد از اینکه مادرش در یک تصادف وحشتناک فوت کرد؛ دایی و خاله اش با ادعای اینکه پدر جولی مقصر مرگ خواهرشان است با آنها قطع رابطه کردند. اما جولی هرگز باور نمیکرد پدر مهربان و ساده اش عامل مرگ مادرش باشد. عمه ماری به ناگاه خود را عقب کشید تا چهره گلگون شده ی او را برانداز کند و با این کار سر جولی به دوران افتاد و لبخند احمقانه ای زد. همیشه از عمه ماری کارهای ناگهانی و عجیب سر میزد که البته جولی هم چندان بدش نمی آمد. عمه ماری بینی کوچک جولی را فشار داد و گفت _:"میدونی دختر جون، من یه دختر کوچولوی دیگه ای رو میشناسم که خیلی شبیه توست." جولی خندید و گفت _: "خوب اون خودمم دیگه" عمه ماری ابرویی بالا انداخت و گفت _:"هنوز اونقدری پیر نشدم که نتونم دو تا دختر بچه رو از هم تشخیص بدم. چشمای تو خیلی شبیه اونه. البته امیدوارم به اندازه اون خل و چل نباشی." جولی باز هم خندید.او از آدمهای خیالی عمه ماری که همیشه شباهت های عجیبی به دیگران داشت؛ خوشش می آمد. امّا به نظرش این یکی خیالی نبود زیرا می دانست چشم های خاکستریش خیلی شبیه چشمهای دوران نوجوانی عمه ماری است. با گذر زمان این شباهت ها به عمه ماری کمتر شده بود. او اکنون پیرزنی با پوست سفید گل انداخته و موهای کوتاه فرفری بود. اضافه وزن زیادی داشت و خودش اصلا به آن اهمیتی نمیداد و راه رفتنش بی شباهت به راه رفتن اردک نبود. با این وجود جولی او را بسیار دوست داشت.
  18. 4 امتیاز
    فصل اول (دعوت) _________بخش اول جولی وقتی احساس کرد چیز کوچک و مرطوب و درعین حال سرد، به کف پایش کشیده شد؛ از خواب پرید.با نگرانی پاهایش را جمع کرد.آن وقت جانور توسی رنگ و پشمالویی را دیدکه با دو چشم سبز براق به او خیره شده است.جولی باکلافگی نفس عمیقی کشید و گربه ای را که از حین ورودشان به منزل جدید، برای اولین بار در کمد اتاق پیدا کرده بود را با پا از تخت به زیر انداخت. صبح شنبه بود و جولی قصد داشت اولین روز تعطیلات تابستانی را با یک خواب طولانی جشن بگیرد؛ اما این ضیافت شروع نشده ساعت هفت و نیم صبح به پایان رسید. گربه با نارضایتی خرخری کرد و با دلخوری از این برخورد بی نزاکتانه روی مبل تک و کهنه ی کنار شومینه لمید و دم پشمالویش را تکان داد.جولی بلاخره چشم از گربه برداشت و از جا برخاست.دمپایی های پشمالوی خرگوشی اش را پوشید و از اتاق خارج شد.از طبقه ی پایین که آشپزخانه و اتاق نشیمن در آنجا قرار داشت صدای گفت و گویی شاد و پرهیاهویی می آمد.جولی با خودش گفت _:"انگار نه انگار که ساعت هفت و نیم صبحه." وقتی آخرین پله را نیز پشت سر گذاشت سگ پا کوتاه و سفید عمه ماری را دید که پرهیاهو تر از صاحبش به دور قوزک پایش میچرخید.جولی سگ را بغل کرد و با هیجانی که جای کرختی اول صبح را میگرفت وارد آشپزخانه شد.بله! این خود چمدان عمه ماری بود که کنار در ورودی قرار داشت.
  19. 3 امتیاز
    سلام. به نظرم جای این تاپیک خیلی خالیه. یه توضیح مختصر می دم و بعد شروع می کنم. شاید رمانی از سایت، مورد علاقمون بوده. شاید این رمان یکی نبوده؛ بیش از یکی بوده. برای همین امکان این هست که بیش از یه بار شرکت کنیم. اما اینکه تاپیک چیه رو با خوندن پرسش ها متوجه خواهید شد. این تاپیک از چند جهت مفیده. مهم ترین جهتش، آگهی نویسنده ی رمان، نسبت به اوضاع رمانشه. این پرسشنامه کوتاه رو آماده کردم تا هم تعریفی از نویسنده کنیم و هم اگه نقدی داشتیم، خیلی مختصر و کوتاه بگیم. پس فقط به این دید بهش نگاه کنید. خودم به زودی یه نمونه پر می کنم. شروع می کنیم. هر کاربر برای شرکت داخل این تاپیک، پرسش نامه ی بیست سوالی زیر رو پاسخ بده. فقط صادقانه باشه و به دور از غرض و یا تعارف. هربار می تونید پاسخ ها رو به یه رمان اختصاص بدید. امید که کمکی باشه برای نویسنده: 1 - چه رمانی رو داخل سایت خوندید؟ نام نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. 2 - چرا این رمان رو شروع کردید؟ خلاصش جذبتون کرد؟ جلدش؟ تعاریف دیگران و یا اسمش؟ 3 - بعد از شروع این رمان، انتظارات رو برآورده کرد؟ تا چه حد؟ آیا با علاقه مایل به خوندن ادامش هستید؟ 4 - به نظرتون مهم ترین نقطه قوت این رمان که شاید لایقش کنه و بیشتر از همه به چشم بیاد، چیه؟ 5 - مهم ترین نقطه ضعف یا شاید چیزی که دوست داشتید بیشتر روش کار بشه؟ 6 - کدوم ژانر رمان، براتون جذاب تره و دلیل اصلی علاقتونه؟ 7 - پایان خوش رو براش می پسندید یا پایان تلخ؟ 8 - به نظرتون هدف نویسنده ی این رمان از نوشتن اون چی بوده؟ چه پیام اجتماعی و اخلاقی داشته؟ 9 - موقع خوندن رمان، گریه کردید؟ یا اینکه از ته دل خندیدید؟ دقیقا چه حسی با خوندن اون بهتون دست میده؟ 10 - سه تا از جملات و نوشته های رمان رو که به دلتون نشست بگید. بیشتر هم میتونه باشه. 11 - با خوندن این رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ اگه تونستید، شخصیت نویسندش رو چطور توصیف می کنید؟ 12 - آیا حرفی با نویسنده دارید که فرصتش پیش نیومد بگید یا یادتون رفت؟ الان وقتشه. 13 - دوست داشتید این رمان گروهی می بود و شما هم یکی از نویسنده های اون می بودید؟ 14 - کدوم شخصیت رمان به دلتون نشست و کدوم یک در وجود شما تنفر و حس غریب ایجاد کرد؟ علت رو هم ذکر کنید. 15 - کدوم اتفاق رمان خارق العاده تر و غیرقابل پیش بینی تر بود؟ 16 - اگه این رمان چاپ بشه، اون رو می خرید؟ 17 - تا حالا شده پارت های رمان، معتادتون کنن؟ یعنی وقت نداشته باشید ولی باز بشینید بخونید؟ 18 - اگه بخواید این رمان رو تو یه جمله یا شاید کلمه توصیف کنید، چی میگید؟ 19 - چه دلیل می تونه باعث بشه خوندن این رمان رو ترک کنید؟ 20 - به رمان از 1 تا 10 نمره بدید. ........
  20. 3 امتیاز
    از من جدا مشو كه توأم نور ديده اي _حافظ
  21. 3 امتیاز
    نگاه کن تو می‌دمی و آفتاب می‌شود #فروغ_فرخزاد "فروغ بی‌غروب شعرهای ماندگار زادروزت گرامی"
  22. 3 امتیاز
    ________بخش ششم(دعوت) رشته افکار جولی با صدای هن هن عمه ماری که چند جعبه را کنار کتابها میگذاشت از هم پاره شد. جولی بالای کتابهای درهم روی زمین ایستاد و با سخاوت گفت _:"جمعشون میکنم." سپس کنار کپه ی کتابها چمباتمه زد. در حالی که سعی می کرد لحن دلخوری نداشته باشد ادامه داد: _:"این خونه زیادی ساکته...هیچ خوشم نمیاد.اینجا هیچ بچه ای نیست که باهاش بازی کنم." صدای قژ قژ تخت بلند شد و جولی فهمید عمه ماری در حال استراحت است. عمه ماری گفت _:"ببینم، تا حالا رفتی ببینی که این اطراف بچه ای هم باشه؟" _: "نه، هیچ بچه ای مطمعناً از اینجا خوشش نمیاد." +: "این خونه و اطرافش اونقدر بزرگه که گشتن تو سوراخ سنبه هاش مدتها سرگرمت میکنه. خیلی حوصله ات سر رفته؟" این سؤال از نظر جولی نیازی به پاسخ نداشت. دختری به هم سن و سال او که در خانه ای قدیمی و نمور، آدمی به جز پدرساکت و آرامش را نمیدید؛ چطور ممکن است حوصله اش سر نرود؟جولی که دیگر سعی در پنهان کردن دلخوریش نداشت گفت _: "تنهایی؟" واژه ی تنهایی مدام در ذهن جولی تکرار شد و نیرویش را به تحلیل برد و کتاب به دست کنار جعبه های کارتونی در خود فرو رفت. عمه ماری که متوجه ی تغییر حالتش شده بود از جابرخاست؛ دستش را روی شانه اش گذاشت و با مهربانی گفت _:"یه خواهر و برادر توی عمارت رو به رویی زندگی میکنن. چرا اونها رو برای صِرف چای دعوت نمیکنی؟" جولی به جلدِ کتاب در دستانش نگاه کرد و گفت: -:"یه خواهر و برادر؟یعنی برم و زنگ خونشون رو بزنم و بگم برای صرف چای بیان؟" عمه ماری لبخندی زد. کتاب را از او گرفت و گفت: _: "تا تو همین کار و بکنی خودم کتابها رو جمع میکنم." جولی با دودلی از جا برخاست. از نظر او مسخره بود که این طور یک آشنایی را آغاز کند و بیشتر شبیه یک دورهمی پیرزنانه بود.ولی آنقدر از روزهای کسل کننده خسته بود که تن به این کار داد و از اتاق خارج شد.جولی با خودش گفت _:"سلام، من جولی پارکرم.میخاستم خواهر و برادری که اینجا زندگی میکنن رو برای صِرف چای دعوت کنم به خونمون..." کنار دوچرخه اش ایستاد: _: "این روش احمقانه ایه." چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت: _: " بلاخره باید از یه جایی شروع کرد." قبل از آنکه سوار دوچرخه اش شود چیزی به قوزک پایش کشیده شد.گربه مزاحم بود.جولی با پا او را پس زد و گفت _: "گربه ها نحس اند، نباید امروزمو خراب کنی، برو کنار." گربه دمش را سیخ بالا نگه داشت و مستقیم به چشم های جولی خیره شد و با صدای ضعیفی خرخر کرد.جولی فرمان دوچرخه اش را به سمت خود کشید و گفت: _:"آره، ببخشید.یادم نبود که نباید گربه ها رو زد، وگرنه نحسیشون دامن گیر میشه. گربه از جایش تکان نخورد.جولی با نگرانی به گربه گفت: _:"من که نزدمت!" سپس خم شد و گفت: _:"فکر میکردم با وجود سالی دیگه جرأت نکنی توی این خونه آفتابی بشی. چرا نمیری تو بیشه ی اونطرف پرچین و گم و گور بشی؛ ها؟" فکری به ذهنش رسید.شاید بتواند گربه را جایی سربه نیست کند.گربه ها برخلاف سگها خبیث و مرموزند و جولی اصلًا دوست نداشت گربه ای تمام وقت در اتاقش بپلکد.گربه را با احتیاط بلند کرد.گربه واکنشی نشان نداد و اجازه داد تا داخل سبد دوچرخه قرار گیرد. در حالیکه جولی روی زین می نشست گفت _:"اول باید از شر تو راحت بشم."
  23. 3 امتیاز
    دلم هوای کوی تو دارد ای خدا
  24. 3 امتیاز
    به من گفتی که دل دریا کن ای دوست/همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت/مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
  25. 3 امتیاز
    من روزگار غربتم را دوست دارم اين حس و حال و حالتم را دوست دارم بر عكس آدم هاى دل بسته به دنيا هر تيك و تاكِ ساعتم را دوست دارم امشب دوباره خاطرت مهمان من بود مهمانى بى دعوتم را دوست دارم
  26. 3 امتیاز
    تنها ترین آدم ها همیشه در شلوغ ترین مکان ها به سر میبرند.کمی اطرافمان را نگاه کنیم پیدایشان خواهیم کرد
  27. 3 امتیاز
    دل به دستت داده ام دیگر پشیمانم نکن من مـــسلمانم مرا بی دین و ایمانم نکن کافر بـــــــــی دین بحال مـن ترحم میکند شیطـــــنت بس کن ،مرا باکفر درمانم نکن
  28. 3 امتیاز
    دست ما کوتاه و دستان شما در دست دوست خـاطراتـی کـه شما داریـد... ما را آرزوست دشمنان از رو برو خنجر زدند و دوسـتان کاش بر میگشتم و می ایستادم رو به دوست آنچه از تو برده ایم این زخم های کهنه است آنچه از ما برده ای ای عشق ، عمری آبروست... حاصل یـک عمر پیش چشممان بر باد رفتچون کسی که رکعت آخر بفهمد بی وضوست ...!
  29. 3 امتیاز
    * رها * آقای صدر وکیل بابا بود که حالا همه منتظر بودیم تا وصیت نامه ی بابا رو برای همه بخونه... بعد از سال ها همه ی خانواده دور هم بودیم ؛ البته به جز بابا ... آه پر سوزی کشیدمو به آقای صدر چشم دوختم... عینکش رو به چشمش زد و از توی کیفش برگه ی سفید رنگ نسبتا بزرگی رو بیرون آورد...وصیت نامه ی بابا بود ! بازش کرد و گرفتش سمت مامان و گفت : : امضای خود مرحومه؟ مامان نگاهی به برگه انداخت و در حالی که گریه میکرد سرشو به نشونه ی آره تکون داد... آقای صدر برگه رو به روهام هم نشون داد و بعد از اون به من و رویا ... وقتی همه تایید کردیم که امضای پای وصیت نامه برای باباست ، آقای صدر بسم اللهی گفت و شروع کرد به خوندنش... " بسم الله الرحمن الرحیم ... این جانب علی عسگری فرزند حسین بدین ترتیب با صحت عقل و سلامت کامل وصیت نامه ای را تنظیم کردم و به آقای حسین صدر وکیل شخصی خودم واگذار کردم. بنا به رضای خداوند تبارک و تعالی ، بنده بعد از مرگ وصیت میکنم ، یک سوم از دارایی های بنده وقف ساختن مدرسه ای برای کودکان در منطقه ای محروم بشود. باقی مانده ی اموال و دارایی ها به ترتیب زیر بین همسر عزیزم و فرزندانم تقسیم بشود ؛ امید است ایشان بعد از من زندگی مرفه ای داشته باشند و بدانند تا آخرین لحظات دوستار آنان بوده ام...سند و بخشی از سهامی شرکت را به نام پسر بزرگم روهام واگذار و برایش آرزوی موفقیت میکنم. برای دختر بزرگم رویا چند قطعه زمین در غرب شهر به ارزش 2 میلیارد تومان سند زدم که از این پس اختیار تمامی آن ها با دخترم است و حق فروش یا ساخت و سازش را دارد. شش دانگ خانه به طور کامل و مطلق در اختیار همسر عزیزم که سال ها در کنار او خوشی ها و ناخوشی های روزگار را کشیده ام میگذارم و مبالغ حساب های بانکی ام را به او واگذار میکنم و برای دختر عزیزم ، رها بخش دیگر از سهامی شرکت و یک آپارتمان در شمال شهر باقی میماند که همگی در سندی تنظیم و ثبت شده است. در پایان از خداوند تقاضای عفو و از شما طلب حلالیت میکنم ؛ باشد که قرین رحمت پروردگار شوم ! " با قطع شدن صدای آقای صدر ، همگی سرمون رو بلند کردیمو به همدیگه نگاه کردیم... چشمای رویا و روهام برق میزد ؛ واقعا از خیسی اشک بود یا خوشحالی بیش از حد؟ نیم نگاهی به مامان انداختم...به نقطه ی کوری روی زمین خیره شده بود... سکوت مزخرفی کل سالن رو در بر گرفته بود ؛ شاید باید زودتر میفهمیدم از اون سکوت به بعد ، زندگی روی دیگه ای بهم نشون میداد... ...
  30. 3 امتیاز
    با این که هیچکس نیومد پیش من شب زده ها چشمای درویش من تنها نبودم حتی یک دقیقه با تنهایی که بهترین رفیقه
  31. 3 امتیاز
  32. 3 امتیاز
    سلام کتاب خونای عزیز . شبتون به خیر وخوشی. همه چی رو به راهه؟حالتون خوبه؟ عذر منو بابت این تاخیرپذیرا باشیدواقعا وقت برای معرفی کتاب جدید نداشتم. موافقید که باهم بریم سروقت یه کتاب جدید؟ رمان این دفعه رمانی نیست جز... موج اف ام به قلم نیای عزیز @niya99_HANA از اونجایی که معرفی رمانمون با زمان امتحانات یکی شده ما مهلت خوندن ونظردادن شما رو دوهفته تعیین کردیم. امیدوارم بعد ازاین غیب طولانی با موج نظرات شما عزیزان روبه روبشم *********** وحالا زمان میرسه به تشکر وخسته نباشید به @SabaZzعزیز بابت نوشتن رمان به این جذابی. امیدوارم که با شور بیشتری به نوشتن ادامه بده
  33. 3 امتیاز
    اونا به جای این که خشم و خشونت بیشتری به خرج بدن، فعلا داشتن به این اشک و زاری من می خندیدن. با نفرت بهشون نگاه می کردم. فکر نکنید همه چیز همینجوری باقی می مونه! شماها عرضه ندارید دماغتونو بالابکشید! تحقیر شدن جلوی شما برام سخته...ولی برای خودتون گرون تموم میشه! لعنتیا وضع همینجوری باقی نمی مونه عربای کثیف! اخم و نفرتم رو که دیدن شلاق هاشون رو کشیدن. بچه رو طوری توی بغلم گرفتم که فقط خودم شلاق بخورم. هر ضربه شلاق نفرتم رو بیشتر می کرد ولی از خشمم کاسته نمی شد. عذاب روحی ای که می کشیدم چند برابر ضعف های جسمانیم بود. لعنتی من " مرد" بودم! می فهمید غرور چیه؟ خصوصا غرور ایرانی ها؟ نشنیدید که ایرانی جماعت سرش بره غرورش نمیره؟ صدای داد و بیداد زنی رو می شنیدم که به عربی شیون می کرد. فاصله دور بود ولی صدای زن...انگار که مادر این بچه بود. فکر می کرد دارن بچه رو می زنن. پسر جوونی به انگلیسی فریاد زد: ما مسیحی ایم! به خدا ما مسیحی ایم! ما... صدای شلیک گلوله اون فریاد رو به سکوت دعوت کرد. امشب شب مستی شون بود؟ مرخصی گرفته بودن؟ چشون شده بود امشب؟ با صدای مسلسل، شیون و ناله ی زن هم قطع شد. مترجم سرم داد زد: بالاخره می کشی بچه رو یا به کتک خوردنت ادامه میدی طبیب؟ نمی تونم! چی چی میگی مردک؟ برای اولین بار توی عمرم حتی اگه خودم هم بمیرم این کار رو نمی کنم! خدایا یه جوری نجاتم بده. یه جوری این بچه رو... یکیشون با غضب بهم نزدیک شد و به شکمم گلوله ای شلیک کرد. فریاد کشیدم: یا ابالفضل! سعی کردم جاخالی بدم ولی..بچه فدای من شده بود. تو بغل من بود. من باید می مردم! پای بچه از ران زخم شده بود.چنان زجه ای زد که همه ی گوشت های بدنم آب شدن. خدایا این قدر؟ این قدر وقاحت؟ این قدر جنایت؟ تروریست ها می خندیدند. بوی گند الکل رو از اینجا هم حس می کردم. مترجم گفت: تو چیزی گفتی طبیب؟ من چی گفتم؟ من دارم زیر لب فقط زمزمه می کنم یا عباس... زمزمه م رو که بلند تر کردم تنش لرزید. من رو بلند کرد و بچه به بغل انداخت توی همون دخمه. سجاد و عبدالحسین با تعجب به بچه نگاه می کردن که از درد بیهوش شده بود. چون تیر از کنار پاش رد شده بود، فقط خراش برداشته بود. زخمش رو بستم. باید نجاتش می دادم ولی امون از یه قطره آب که بچکونم تو دهنش! لب های خودم هم از سرما و تشنگی خشک شده بود. خداروشکر خونریزی شدید نداشت. عبدالحسین گفت: سجاد میگه از همون شماره پیام فرستادن. گفتن خط شکن ها خیلی از اینجا دورن ولی چندتا نیروی کمکی می فرستن نجاتمون بدن. من: کاری از دستشون برنمیاد! بین این همه آدم کش گیر افتادیم! عبدالحسین: معین امیدتو از دست نده! اینا احمقن! فقط می کشن! نیروها خیلی زود میان نجاتمون میدن. نگران نباش. دلمو خوش کردم به حرفاش. دیگه چیکار می تونستم بکنم؟ دروغ هام به ادوارد بیشتر از این نمی تونه دووم بیاره. بچه توی بغلم بود. هی داشت خون از دست میداد. شلوار گرون قیمت من هم اینقدر که ازش کنده بودم برای پانسمان، تا زانوم رسیده بود. از کتک ها نایی برام نمونده بود. هی سعی می کردم بچه رو بیدار کنم. باز خداروشکر پوشک داشت و یکم اثر گلوله کم شده بود وگرنه ممکن بود گلوله به سمت نخاعش حرکت کنه و... بچه ی خوشگلی بود. پوست گندمگون، موهایی بلند و فرفری، حدود 7 – 8 ماهه بود. بوسه ای روی لپش نشوندم. فکر کنم اگه زنده بمونم تا یک سال با هیچ کی حرف نزنم! از بس که این چند وقت بهم فشار اومده بود. از بی حالی خوابم برد روی زمین سرد. و ای کاش اون خواب، ابدی بود. کله ی سحر هممون رو بردن بیرون. انداختن روی خاک ها و رئیسشون شروع کرد به عربی فحش دادن و... اون قدر بی حال بودم که هیچ رمقی برای مقاومت نداشتم. مرده ی عمودی بودم.همین که چک می کردم اون بچه زنده است یا نه برام خیلی زیاد بود. بعد از چند دقیقه فحش دادن و کتک زدن، علی رو آوردن جلوی ما. با وضعیت خیلی بدی انداختنش زمین. ماجد و فواد رو هم آوردن و بدون لحظه ای درنگ، سر هردو رو بریدن. یه عده هم با گوشی با کمال خونسردی فیلم گرفتن. سجاد فقط می تونست آروم گریه کنه. عبدالحسین هم همین طور. بعد هم ادوارد سوار یه ماشین خیلی شیک رسید. پیاده شد و با خشم رو به ما به انگلیسی گفت: پشت سر من نقشه می کشید؟ ها؟ سیم کارت می دزدید؟ معین این بود جواب خوبیام؟! نخیر! دیگه از شما بخاری بلند نمیشه! بکشیدشون! همشونو! فریاد می زد و صورتش هی سرخ تر می شد. ترس توی جونم هی شدید تر می شد. علی به حالت درازکش روی زمین بود. ادوارد رفت به سمتش و با یک چاقو از پایین پا شروع کرد به زنده زنده پوستشو کندن. درست مثل سلاخی یک گوسفند! چند نفر هم دست هاشو گرفته بودن و رو شکمش می نشستن تکون نخوره. علی داد می زد و می گفت: یا حسین! با هر یا حسین، یکی دیگه از اون آشغالا کفششو می کوبید تو دهنش. ادوارد با حرص و ولع تا زانوی علی رو پوست کند. من فقط چشم هام رو سفت می گرفتم و چشم های بچه رو هم بسته بودم! میومدن به زور چشم هامونو باز نگه میداشتن! علی دیگه داد نمی زد. از درد بی هوش شده بود. یک کاسه آب جوش ریختن روی صورتش و بعد اون یکی دستش رو قطع کردن. ادوارد بالاخره راضی شد ساطور رو برداره و با یک ضربه... سر علی قل خورد و به کناری رفت. با لذت رفتن سراغش و آوردنش جلوی من و بچه. بچه جیغ می کشید و می ترسید. نمی دونم از درد خودش یا ترس. ای کاش هنوز بی هوش بودی ! هنوز باورم نمی شد علی رفته. علی ای که قرار بود پدر بشه. علی ای که من رو دوست داشت. چطور میشه هنوز به این خدا اعتقاد داشت و بهش اعتماد کرد؟ من الان دیگه مرگ رو به چشمم می بینم! چیزهایی فراتر از مرگ رو! سر علی جلوم تکون می خورد. فیلم هایی که گرفته می شد رو می دونستم توی یوتیوب میزارن. برای همین به انگلیسی با صدای بلند گفتم: مردم دنیا! چرا ساکت نشستید؟ مقابل این جنایات... ادوارد سیلی ای به گوشم زد. به سمت سجاد رفت و بدون هیچ تاخیر و درنگی سرش رو با چاقوی تیزش جدا کرد. سجاد حتی ناله نکرد. حتی گریه نمی کرد. چرا؟ چرا یهو اینجوری رفتی سجاد؟ می خواست بره سراغ عبدالحسین که خودم رو سپرش کردم و نزاشتم نزدیکش بشه. یکی دیگشون چاقویی رو فرو کرد توی شکمم. ادوارد با قنداقه ی تفنگ اون عوضی، کوبید توی سرم. افتادم روی زمین. دیگه دم دمای رفتنم بود. چشم هام داشت سیاهی می رفت. دیگه داشتم مرگ رو می دیدم واقعا. که یهو صدای چند تفنگ و مسلسل رو شنیدم. از فاصله ی نزدیک. صدای فریاد ها و همهمه ها بلند شد. پسربچه توی بغلم گریه می کرد. دیگه تموم شد. دیگه تموم شد. خداحافظ معین.
  34. 3 امتیاز
    دوستان سلام ^-^ شهادت حضرت معصومه رو تسلیت عرض می کنم. همین دو ساعت پیش حرم بودم و نائب الزیاره همتون. البته خودمم کم سعادتم کم پیش میاد برم حرم ولی خب دیگه امشب قسمت شد بریم. با این که کم میام توی انجمن ولی خیلی اینجارو دوست دارم. ایشالا که همتون عاقبت ب خیر شین (نیگا نیگا عین ننه بزرگا دعا می کنم :/) خلاصه این که نودهشتیا سوکی! (سوکی یعنی دوستت دارم به ژاپنی :/)
  35. 3 امتیاز
    ساعتی از خوابیدن اون دوتا گذشته بود. قطره ی آبی روی خاک افتاد. دماغم رو بالا کشیدم. من هم از دیروز سرما خورده بودم. تب هم داشتم. اینکه چجوری زنده بودم خودش معجزه بود. من هروقت مریض می شدم تا شیش هفت تا سرم نمی زدم خوب نمی شدم. (چاخان می کنه!) دست هام رو روی خاک زدم. به پیشونی و دست هام کشیدم. بلند شدم و قامت بستم. هعی...خدا... نمیدونم از دستت ناراحت باشم یا به پات بیوفتم که نجات پیدا کنم. حتی نمی دونم اگه بمیرم چه به روزم میاد. ولی... زندگی علی برام مهمه. حداقل به خاطر حلیمه همسرش. به خاطر پسرش. حتی این که برگردم هم برام مهمه! من باید برگردم! باید برگردم وگرنه مامان دووم نمیاره. برگردم و از ملیکا عذر خواهی کنم. من... زیادی بد بودم. من باید از دنیا حلالیت بخوام. من باید ملیکا رو دوباره ببینم! باید مطمئن بشم که... تنهام. تنها تر از هروقت دیگه. دیگه یه گوشی پر از دوست دختر های مجازی که بهشون وعده های الکی میدادم و بعد زیر آبشون رو می زدم نیست. دیگه امیر و مهدی ای نیستن که سر به سرم بزارن. دیگه هیچ کس نیست! همه و همه من رو فراموش می کنن. و معلوم نیست سرنوشت من چی می شه! جدا چرا باید همچین وقتایی یادم بیوفته که خدایی هم هست؟ چون فقط اینجور وقتا به فکرش میوفتم! این خدا هی نیست و همش وقتی من اوج خوشی ام میاد و گند می زنه به زندگیم و حالا باید اینجوری التماسش کنم! باشه! التماسش می کنم! رکعت اول نماز با حرص و خشم بسیار از خدایی که مقابلش ایستاده بودم تموم شد. حالا رکعت دوم. " ...ما غرّکَ بربّک الکریم... " ( [ ای انسان ] چه چیزی تورا این گونه به پروردگار کریمت مغرور کرده ؟ ) دست بردم به قنوت. یه جا شنیده بودم توی قنوت به فارسی میشه دعا کرد و حاجت خواست. با لحنی که سعی می کردم خیر سرم پر بغض و نفرت نباشه گفتم: خدایا، مارو از این مهلکه نجات بده، علی رو نجات بده، من رو نجات بده، سالم و صحیح برمون گردون.و لطفا اگه برات زحمتی نیست یه کاری کن بدون استرس فردا این کار رو انجام بدم و گند نزنم به نقشه. بیشتر از این چیزی نمی خواستم. رفتم رکوع. و الی آخر. یه حسی مثل سبک شدن بهم دست داده بود. من با این خداخان اتمام حجت کردم. تمام! یا مارو سالم و صحیح برمی گردونی یا... سر روی خاک گذاشتم و با غم به آینده ای نامعلوم فکر کردم. کم کم خوابم برد. چشم بند رو از روی چشمم برداشتن. هلم دادن توی اتاق. علی روی تخت خوابیده بود. به سمتش رفتم و کنارش نشستم. بدجور داغونش کرده بودن. هر بلایی که بگی سرش آورده بودن. رفتم کنارش. اوه اوه پاهاش کاملا سوخته! و حالا مهمات چی دراختیارم گذاشته بودن؟ یکم باند و گاز و دارو و سرم! دیدم چاره ای نیست یه سری زخماش رو ضد عفونی و پانسمان کردم. وقتی به هوش اومد، خیلی آروم قضیه رو براش تعریف کردم طوری که خودم هم نمی شنیدم فقط لب می زدم. علی یه شماره ای رو گفت و من حفظش کردم. صدبار تکرار کردم تا یادم نره. علی می خواست کاری کنم که بمیره. معلوم بود خیلی درد می کشه. ولی...کی دلش میاد؟ مگه سوسکه که با دمپایی بزنی بکشیش راحت شه؟ من: راستی علی...اینا الان ازم اطلاعات می خوان! چه کارشون کنم؟ علی: بهشون بگو علی گفته که سپاه قراره موشک بزنه توی مهم ترین مقرشون. مقرشون رو تغییر بدن. من: اون وقت... این راسته یا دروغ؟ علی: مهم نیست! چون در هر صورت، فقط اونا مقرشون رو تغییر میدن و این جابه جایی باعث میشه راحت تر ردیابی شن. با تردید قبول کردم این رو با یه سری آب و تاب های دیگه ای که خودش بهم گفت به اون داعشیا بگم. بعد از این که از پیش علی برگردوندنم توی اون دخمه ی تنگ، شماره رو به سجاد دادم و... به دنبال آنتن دهی شروع کردیم به بدبختی کشیدن. یکم خیالم راحت شده بود. انصافن از اونی که فکر می کردم کمتر استرس گرفتم. سجاد تونست به شماره ای که علی بهم گفته بود یه پیامک بده. از اونجایی که مکان دقیق اینجا رو نمی دونستیم، فقط گفتیم که توی جاده ی کربلا – نجف ماشینمون دزدیده شد و... چند مامور اطلاعاتی مهم هم اینجا هستن. بعد از ارسال اون پیام، افکار تنهام نمی زاشتن. هر لحظه امکان داشت طبیب طبیب گفتنشون شروع بشه... تا میومدم یکم خوش بین باشم، صدای داد و بیداد و شکنجه ای رو از بیرون می شنیدم. نزدیک غروب بود که اومدن تو و منه طبیب رو بردن بیرون. انداختنم توی یه خرابه ای بدون سقف. یکی از اونا به عربی چیزی گفت و بقیه بهم خندیدن. ای رو آب بخندید عوضیا! جرئت دارین فارسی حرف بزنین تا دمار از روزگارتون دربیارم! دوره ام کرده بودن. یهو دیدم صدای بچه میاد. نوزاد. بعد یک غول سیاهپوش داعشی با یک بچه ی کوچیک به بغل اومد. بچه رو دادن توی بغل من. همراه با یک چاقو. یک مترجم آوردن. مترجمه بهم گفت: اینا می خوان که براشون روده های این بچه رو دربیاری. زنده زنده. با شنیدن این حرف ته دلم خالی شد. توی دانشکده گاهی وقت ها این کار رو با موش ها یا موجودات دیگه انجام می دادیم ولی روی انسان....!!!!!! این کار جنون محضه! سرمو تکون دادم: من این کارو نمی کنم! یک داعشی چاقویی به سمتم انداخت و گفت: یالاه! یالاه! اِسرع اِسرع! مترجم: میگه زود باش. تا این بلا رو سر خودت نیاوردن! بعد هم همشون خندیدن. به بچه نگاه کردم. مثل چی چی داشت گریه می کرد و اشک می ریخت! صورتش سرخ شده بود! لباس خیلی نازکی تنش بود. دلم براش کباب شد! قطره اشکی از روی گونه ام چکید. ته دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید! بچه رو توی بغلم محکم گرفتم و گفتم: من این کار رو نمی کنم! نمیزارم هیچ کس دیگه ای هم بکنه!
  36. 3 امتیاز
    من: به درد می خوره؟ عبدالحسین: سجاد میگه کار می کنه ولی اینجا آنتن نمیده. من: خوب بدیدش به من! قدم بلنده و می گیرمش بالا. شاید آنتن داد. عبدالحسین: از اون نورگیره نمی بینن؟ من: نه بابا! غول هاشون هم که نمیشه همش سرشون بالا باشه! عبدالحسین: آره.. فقط...نمی دونم باید به کجا زنگ بزنیم؟ من: ارتشی؟ سازمانی؟ چیزی؟ عبدالحسین: ما هیچ شماره ای نداریم! همه رو فقط علی بلده! سجاد چیزهایی گفت که من نفهمیدم. عبدالحسین هم باهاش حرف زد. بعد رو به من گفت: تو گفتی اون یارو امریکائیه چی بهت گفت؟ گفت می تونی بری پیش علی؟ من: آره ولی به شرطی که قبول کنم باهاش همکاری کنم. ( صدامو میارم پایین ) یعنی از علی حرف بکشم و بهشون بدم. عبدالحسین: خوب قبول کن! من: خره! اگه چرت و پرت تحویلشون بدم می کشن منو! عبدالحسین: نمی فهمن که! تو فقط میری پیش علی، ازش شماره ی یکی از فرماندهان ارتش ایران رو بگیر حفظ کن. بعدش هم به یارو یه سری چرت و پرت تحویل بده که سرشو گرم کنه. بعد هم میای اینجا و ما باهاشون تماس می گیریم که ردیابی کنن و زودتر نجاتمون بدن. من: تو مطمئنی؟ عبدالحسین: راه دیگه ای به فکرت می رسه؟ بابا اگه فواد رو بکشن... سجاد با شنید این جمله غصه دار شد و اشکش در اومد. عبدالحسین گفته بود که پسرعمو ان و با هم بزرگ شدن. من: باشه ببینم چه کار می تونم بکنم. این...سیم کارته شارژ هم داره؟ شارژ اعتباری رو میگم. عبدالحسین: آره سجاد چک کرد برای پیامک به اندازه کافی شارژ اعتباری داره. تایید کردم. دیر وقت بود. از اون جایی که خیلی هوا سرد بود، عبدالحسین یکی از پتوهای شپش گرفته که حال آدم به هم می خورد نگاهش کنه رو دورش پیچید تا بخوابه. سجاد هم سر روی زمین گذاشت. ولی من خوابم نمی برد. همش تو فکر این بودم که چجوری باید نقشه رو اجرا کنم. اگه خطایی انجام بشه و ... دلم خیلی نا آروم بود. هی پیچ می خورد. سه روز بود نه درست حسابی خوابیده بودم و نه چیز خاصی خورده بودم. شمر بن ذی الجوشن ها آب هم بهمون نمی دادن! نامه های ملیکا رو درآوردم و بوییدم. بغلشون کردم. چقدر دلم برای اون چهره ی معصوم تنگ شده بود. برای اذیت کردنش، سربه سر گذاشتنش، حرص خوردنش. دختر عجیبی بود. تاحالا مثل اون رو ندیده بودم. تاحالا اینقدر کسی برام مهم نشده بود. " مولای من، دعا کنید در ترس ها و تاریکی ها، خدا را فراموش نکنم. او که هیچ وقت از بنده غافل نمی شود. این ماییم که کم حافظه ایم و زود فراموشش می کنیم. " این چند روز اینقدر به چشمم جنایت دیده بودم که به حال اسکلت غبطه می خوردم. باز لااقل اون زود کشته شد و این چیزا رو ندید. اولش فکر می کردم مرگ چیز ترسناکیه ولی می فهمم ترسناک تر از مرگ هم چیزهایی هست. اون دخترها... اونی که اسمش ملیکا بود...چرا؟ خدایا قصد داری چی رو بهم ثابت کنی؟ ملیکا برام یه اسم مقدس شده بود. ملیکا برام نماد خوبی ها شده بود. از این که کس دیگه ای به این اسم همچین شخصیتی داشته باشه من رو...ناراحت می کرد. درسته که ملیکا رو کامل نمی شناختم ولی حداقل چیزی که ازش می دونستم این بود که اون نسبت به من واقعا انسان خوبی بود. در ترس ها و تاریکی ها... فراموش نکردن خدا. هه! من توی روز روشن هم به فکرش نیستم! روحم، یه چیزی تو مایه های درد گرفتن داره. تنهایی. غربت. ظلمت. بابا امام حسین این چه مهمون نوازی ایه؟ سجاد هنوز بیدار بود. اومد کنارم نشست. به عربی چیزهایی گفت که نفهمیدم. بعد یک جمله به زور گفت: دلت تنگ شده؟ من: آره. سجاد با لهجه و تلفظ وحشتناک گفت: بامن محاوره کنی، من فارسی فهمیدن. کلام دل بگو. قبول؟ سری تکون دادم و گفتم: حس می کنم دلم برای مامانم تنگ شده. بنده خدا قلبش گرفته بود. تو بیمارستان بود. سجاد: صلاة الحاجه بخوان. ان شاء الله زنده خارج شوی. من: صلاة الحاجه چیه؟ عبدالحسین با صدای گرفته گفت: نماز حاجت رو میگه. دورکعت همین جوری مثل نماز صبح، به نیت حاجتی که داری. سجاد خندید و چیزی گفت. عبدالحسین: می بینی معین؟ سرماخوردگی هم مصیبتیه! به زور لبخندی زدم. سجاد چشم هاش رو مالوند و سرش رو روی پای عبدالحسین گذاشت تا بخوابه.
  37. 3 امتیاز
    به اجبار باهاش رفتم. من رو برد و سپرد به یه نفر دیگه. اون هم من رو سوار یه ماشین عجیب غریب که اسمشم نمی دونستم (کلا تو ماشین یکم خنگم) کرد و راه افتاد. آها قبلش دست ها و چشمام رو بست. بعد از چند دقیقه ماشین ایستاد و من رو به سمتی هدایت کردن. از چند پله بالا رفتم و بعد یک راهروی دراز. وارد یک اتاق شدیم. چشم هام رو باز کردن. دست هام رو هم همین طور. یک دفتر تقریبا شیک و خوشکل. و البته یکم به هم ریخته. دو پنجره و پرده هایی مخملی داشت و یک میز کار خوشگل و شیک رأس اتاق بود. پشت میز همون مرد آمریکایی نشسته بود و دوتا دختر جوون و دلربا هم اطرافش بودن. باهاشون خیلی بگو بخند می کرد. یکیشون دکلته ی سبز یشمی و اون یکی قرمز جیغ پوشیده بود. وضعیت اون دوتادختر برای من یکی عجیب نبود. اولین بار نبود همچین دخترایی رو می دیدم. کسی که من رو آورده بود سرفه ای کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. مرد آمریکایی نگاهش به من افتاد و لبخندش پررنگ تر شد: وِل وِل! اَور ایرانین داکتر! ( خب خب! دکتر ایرانیه ما! ) به یکی از دختر ها اشاره کرد که روی پاش بشینه. اطاعت کرد. مرد با موهای دختر بازی کرد و گفت: میدونی، به علی ده تا از این هارو پیشنهاد داده بودم که دست از کله شقیش برداره. میدونی اینا چه دخترایی هستن؟ دخترای کمیاب غرب ایران! و بعضیاشون هم برای بحرین هستن. خیلی زیبان مگه نه؟ حیف که علی لیاقت نداره. از این حرفش ناخودآگاه جوش آوردم. هرچقدر هم کافر باشم وطن فروش نیستم! اخمای گره شده ی من رو که دید خندید: آه راستی! تو هم مثل علی از اینا خوشت نمیاد؟ ولی به تو بهترشو پیشنهاد میدم ها! تو با علی رفیقی. اگه علی رو نجات بدی و بتونی ازش حرف بکشی همین ملیکا رو بهت میدم. نگاهش کن...قشنگ نیست؟ از همشون بهتره! این یکی فقط مختص خودمه ها! با حرص فریاد زدم: کیپ یور پردی ماونت شات! وات دو یو تینک ابوت می؟ (دهن گشادت رو ببند! درباره من چی فکر کردی؟) به دختری که ملیکا معرفیش کرد نگاه کردم. مثل یک گربه یا حیوون خونگی می خواست معامله اش کنه! سیگارش رو خاموش کرد: من راجع به تو چی فکر می کنم؟ خب تو می تونی بامن همکاری کنی. ایرانی ها کلا خیلی باهوشن. برعکس عرب ها که احمقن. هرچی بهشون بگی اطاعت می کنن! حاضری همکاری کنی؟ اگه این کارو بکنی هم جون خودت و هم دوستات رو نجات میدم. الان هم میتونم از یه دکتر دیگه بخوام علی رو برام مداوا کنه. میدونی زیر شکنجه خیلی سرسخت میشه! ولی اگه باهام موافقت کنی، میزارم بری پیشش. باید چه کار کنم؟ هان؟ با تردید گفتم: میتونی بهم وقت بدی فکر کنم؟ مرد: البته! ولی تا یک روز بیشتر نمیشه. و... ضمنا من ادوارد هستم. و تو؟ من: معین. ادوارد: خیلی خب پس معین، امیدوارم تصمیم درست رو بگیری! با تکون سر تایید کردم و ناخودآگاه به سمت میزش رفتم. یه ور نگاهم به ادوارد و ملیکا بود، و حواس اصلیم، روی سیم کارت عراقی ای که روی میز از اول ورود بهم چشمک میزد. ادوارد که فکر کرد دارم به دختره نگاه می کنم بهش گفت: بلند شو معین رو بدرقه کن. از تو خوشش اومده! دختره به نرمی خندید و بلند شد و اومد سمت من. اول دستش رو به سمتم دراز کرد تا باهاش دست بدم. این کار رو کردم. بعد خیلی نرم و با اطوار دستش رو دوی کمرم گذاشت. دست دیگه اش رو هم روی شونه ام. زمزمه کرد: یور سو کیوت! (چقدر جذابی) ادوارد داشت به ما نگاه می کرد. برای این که حواسش رو پرت کنم گفتم: اون یکی حسودیش نمیشه؟ خنده ای کرد و بلند شد تا یه حالی هم با اون یکی بکنه، من هم از فرصت استفاده کردم و دختره رو بغل کردم که نفهمه می خوام سیم کارت رو بردارم. نمی دونم چرا اینقدر حالم ازش به هم می خورد. سیم کارت رو برداشتم و خیلی سریع توی جیبم گذاشتم. ادوارد که متوجه من و دختره شده بود با خنده گفت: دیدی! هیچ کسی نیست که از ملیکا خوشش نیاد! آرررره...همین الانه که از پنجره بندازمش بیرون! به چه جرئتی با این اسم... خداحافظی مختصری کردم و به سمت در رفتم. دختره هم خودش رو باهام می کشید. از خنده هاش متنفر بودم. از قیافش متنفر بودم. از اندامش متنفر بودم. از دختر بودنش متنفر بودم. لعنتی چرا یهو اینجوری شدم؟ از خشم نزدیک بود همه چیز رو خراب کنم! از در که رفتم بیرون، نفس راحتی کشیدم. مرتیکه ی عوضی از دخترای ایرانی برا خودش حرمسرا درست کرده! باز کاش حرمسرا بود و اینجوری به هر کس و ناکسی نمی داد! دوباره چشم بند و دست بند. چقدر خداخدا کردم که منو برگردونن توی همون سلول. که این کار رو هم کردن.
  38. 3 امتیاز
    ولی مگه مهمه؟ من که معلوم نیست زنده بمونم. آبروم چه ارزشی داره؟ برای همین اینقدر خونسرد بود. یکی رو داشت که پشتش رو گرم می کرد. به همین سادگی! " ... و لا خوفٌ علیهم و لاهم یحزنون ... " ( و نه ترسی برآنهاست و نه افسرده می شوند ) علی نفس عمیقی کشید و بهم گفت: خودت رو اذیت نکن معین. من واقعا شرمندتم. ولی اگه خودم نتونم برگردونمت، خدا این کار رو می کنه. اگه برگشتی معین، وقتی پسرم بزرگ شد بهش بگو فکر نکنه دوستش نداشتم. بلکه عاشقش بودم. برای همین رفتم تا بهش یاد بدم جاودانگی واقعی توی چیه. باشه؟ سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و چیزی نگفتم. لحظه ای بعد زمزمه کردم: علی...تو به خدا اعتماد داری. خوش به حالت. من باید چه گلی به سرم بگیرم که بهش اعتماد ندارم؟ علی: چرا. ته قلبت بهش اعتماد داری. فقط کافیه حسش کنی. می بینی که اگه همه چیز رو بسپاری دست خودش چجوری جواب اعتمادت رو میده. من: اصلا چرا باید مارو توی این دردسر می انداخت؟ علی: سختی هایی که پیش میاد هر کدوم حکمتی دارن. بعضیاشون باعث میشن گناهان ما پاک بشن. مثلا این دردی که الان دارم می کشم شاید باعث بشه گناهام پاک بشه و آمرزیده شده برم پیش خدا. وگرنه با یک گلوله هم می شد بمیرم راحت شم. گرچه در هردو صورت فیض شهادت رو بردم، ولی اینجوری مقام و عزت فرد بیشتر میشه. ایمان من قوی تر میشه. خیلی ها شاید تو موقعیت من خودشون رو ببازن و از خدا ناامید بشن. ولی مهم اینه که تاحالا توفیق داشتم ایمانم بهش رو حفظ کنم. رد اشک روی صورتم رو پاک کردم و گفتم: خوش به حالت علی. دلت آرومه. با لبخند گفت: " الا بذکر الله تطمئن القلوب" (آگاه باشید که دلها تنها با یاد خدا آرام می گیرد) الکی نیستش خب! چشم هام رو بستم و اون ذکر رو طوطی وار چندبار تکرار کردم. و حس کردم که حفره های عمیق دلم که از ترس و نگرانی بودن پر شدن. چند دقیقه ی بعد، در اتاق باز شد و علی رو بردن. آخرین نگاه هاش هم، خونسرد و متین بود. سه روز گذشته و تا الان، فواد و ماجد رو هم بردن و دیگه نیاوردن. الان فقط من و عبدالحسین و سجاد باقی موندیم. سجاد کمد رو زیر و رو کرده بود و تونسته بود یک موبایل نفتی پیدا کنه که از شانس ما شارژ هم نداشت. منتهی سجاد با پاوربانکی که از شانسش برنداشته بودن می خواست شارژش کنه. الان هم فهمیدیم اصلا سیم کارت نداره. (شانسه یا کاسه توالت؟) سجاد که فارسی بلد نبود عبدالحسین هم ماتم گرفته. من هم هیچ میلی به حرف زدن نداشتم. حتما تا الان مامان کلی نگران شده. بابا هم همین طور. حتی ممد هم که اونقدر ازم متنفر بود هم به چه کنم چه کنم افتاده. ملیکا...ملیکا چی؟ اگه بفهمه کشته شدم چه واکنشی نشون میده؟ امیر و مهدی چی؟ تا چه مدت به فکرم هستن؟ یک سال؟ دوسال؟ دیبا... اون که زیاد نمی شناختمش. ولی اگه بفهمه تو کربلا کشته شدم چه فکری می کنه؟ لابد هیچی! شاید سرقبرمم نیاد. طلا چطور؟ اصلا میاد سر قبرم؟ اصلا براش مهم هست؟ مهدیس چی...اون که به جز من دوتا داداش دیگه داره ولی خب حتما خیلی ناراحت میشه. چه قدر من بدبختم! که باید بشینم فکر کنم بعد از مرگم کی چی کار نمی کنه برام! خودم چی میشم؟ میرم جهنم؟ صد در صد. نه تورو خدا برم بهشت؟ میگن مرگ خیلی نزدیک تر از چیزیه که تو آینه می بینی...عه... اون اجسام نبود که بزرگ تر بودن؟ اصلا وللش. چند روزه دو کاسه سوپ بیشتر نخوردم دارم هذیون میگم. از وضعیت غذاهای اینجا هم نگین که... صدرحمت به غذاهای سلف! چیه میخورن این کثافتا؟ ( بهتر بگم چیه میدن به ما ) در اتاق خیلی محکم به نظر میومد. بالاش یه نورگیر خیلی باریک داشت. روز و شب رو از اون تشخیص می دادیم. زیر در هم که عمرا می شد از زیرش چیزی دید. توی قفلش هم که کلید بود. وضعیتمون توی این چند روز به هم ور بود. نمی گذاشتن بریم دستشویی و ماهم توی سطل گوشه ی اتاق کارمون رو می کردیم. حالا این هیچی. چند روز بود دوش نگرفته بودم کلی بو گند گرفته بودم. حالم داشت از خودم به هم می خورد. نمی دونم اینا از کجا می فهمیدن که اذون گفتن یا نه. می رفتن نمازشون رو می خوندن. فکر کنم اذون مغرب رو گفته بودن که سجاد و عبدالحسین ایستادن به نماز. برای علی خیلی نگران بودم.اگه واقعا بکشنش... هنوز بچه ها داشتن نماز می خوندن که کلید توی قفل چرخید و در باز شد. داعشی گفت: طبیب طبیب. تعال. من رو می گفت؟!؟ طبیب! نمردیم و طبیب هم شدیم. اونم چه طبیبی!
  39. 3 امتیاز
    سه هفته از آخرین دیدار خانواده های بهنام و احمدی می گذشت . آرش اعلام آمادگی کرده بود که به عنوان حسابدار به بخش حسابداری منتقل شود. وقتی رضایتش را به حسام خان اعلام کرد، به این فکر افتاد که آیا ممکن است پشیمان شود ؟ آیا تردید در درونش جایی دارد ؟... نه!...جایی نداشت !... از هر زمانی بیشتر به تصمیمی که گرفته بود یقین داشت. آخرین باری که به بهشت زهرا قدم گذاشت، چهارده سال پیش بود .. خودش هم نمی دانست پس از این همه سال به دنبال چه آمده .. شاید به این فکر افتاده بود که تا همین حد، تنبیه مادر کافی باشد! کنار سنگ ِ سردی نشست که رویش حک شده بود، "فروغ عظیمی"... با یک حساب سرانگشتی می شد فهمید که اگر زن زنده می ماند، پنچاه و سه ساله بود. از شمایل سنگ پیدا بود که چیزی جز گرد و غبار و باران از آن یاد نمی کند. آرش چند لحظه بی صدا، به نام فروغ نگاه کرد .. ذهنش آشفته بود و می خواست با نفسی عمیق چیزی که در گلویش گیر کرده بود را فرو دهد.. بغض را! نمی دانست که این غریبی مادر است که اینگونه دلش را سوزانده .. همان مادری که در خیالش بی وفا خطابش می کرد. سعی می کرد مثل همیشه باشد .. مثل سال های اخیر .. سرد؛ منطقی؛ بدون اشک... _حالت خوبه؟ بغضش بیشتر از قبل به گلویش چنگ زد.. سعی کرد به روی خودش نیاورد که کم آورده پس تن صدایش را بالاتر برد: شاید عجیب باشه که از یه مُرده حالش رو بپرسی، اما واقعا برام سواله! .. این چیزی بود که خودت خواستی .. پس الان باید خوب باشی! لحظه ای ساکت ماند .. نگاهش را از نام مادر گرفت و به روبرو خیره شد.. انگار بغضش تصمیم داشت هر لحظه قوی تر شود .. دیگر بی تفاوتی جلوی این بغض را نمی گرفت پس اینبار به خشمش اجازه ی خروج داد و از کوره در رفت! سرش را به تندی به سمت ِ سنگ ِ سرد برگرداند و صدایش بیشتر اوج گرفت: مثل همیشه گفتی گور بابای آرش! اصلا آرش کیه ؟! بذار خودمو خلاص کنم! نه !.. خشم هم فایده ای نداشت.. بغض آخر کار خودش را کرد! اشک سرازیر شد و آرش را آرام کرد... _ چقدرتنها شدی! مگه نه؟.. دل تنگم نیستی؟.. آخه تو ومن فقط همو داشتیم .. با دستش اشک های روی صورتش را پاک کرد .. به درخت پشت سرش تکیه داد و چشمانش را بست. این احساسات بیشتر از ظرفیتش بود... _ مامان؟! می گن خودکشی گناهه.. یعنی خدا به توام سخت می گیره؟! بعد از گفتن این جمله چند ثانیه ای آرام ماند. انگار ذهنش داشت سردی همیشگی را جست و جو می کرد .. وقتی حس کرد دوباره آن را یافته، از سر جایش بلند شد و ادامه داد: _ اگر خدایی باشه، باید تو رو ببخشه. تنها کسی که حق داره نبخشتت منم.. هیچکدومتون رو نمی بخشم. ****************** سخن نویسنده: ببخشید که پست کوتاهی بود... ترجیح دادم دو تا پارت بعدی رو باهم بذارم.
  40. 3 امتیاز
    شب بود و همگی برای خواب به اتاق هایشان رفته بودند و مهیار در کنار آباژور و خیره به نور ملایمش ، روی تخت نشسته بود .. به دیر آمدن های ماهور می اندیشید .. خواهر 18 ساله اش که این اواخر بعد ازساعت نه یا ده شب خانه می آمد و به گفته ی خودش آن اوقات را در کلاس کنکور سپری می کرد اما سر به هوا بودن های این روزهایش و تراز آزمون هایش در کنار احساس برادرانه ی مهیار معنای خوشایندی نمی ساخت ! صدای آرام ضرباتی بر در ، در اتاق پیچید "بفرمایید " مادرش بود : _ یکم نور از اتاقت میومد.. حدس زدم بیدار باشی _ چطور مگه ؟ جلوتر آمد و روی تخت ، در کنار پسرش ، نشست : بنظرت چرا برگشته ؟ پس طبق انتظار مهیار آمده بود تا درمورد آرش با او صحبت کند : چرا برنگرده ؟ اینجا خونشه ! سرش را به تندی سمت مهیار چرخاند و ابروهایش در هم رفت : از کی تا حالا اینجا خونشه ؟!... از وقتی با مادرش زندگی میکرد؟ از وقتی اومد اینجا ولی با هممون سر جنگ داشت ؟ از وقتی از ایران رفت ؟ از کی ؟! مهیار اما سعی می کرد آرامشش را حفظ کند : _ مامان چرا بیخودی جوش میاری ؟! اون پسر باباست و مسلما حق اینو داره که اینجا باشه ! _ تو یا واقعا نمی فهمی یا خودت رو به نفهمیدن می زنی !( سپس بلند شد تا از اتاق برود که با صدای مهیار دوباره متوقف شد ) _به جای این فکرا بهتر نیست حواست به دخترت باشه ؟ .. اصلا فهمیدی امشب ساعت چند اومد ؟ _ ماهور دیگه بچه نیست.. صلاح زندگیشم بهتر از جنابعالی می دونه ! تو بهتره حواست به کار خودت باشه ! اینبار دیگر مهیار جوابی نداد و مادر هم از اتاق خارج شد .. مطمئن بود باز هم اگر حرفی بزند چیزی جز کنایه نصیبش نمی شود . رعد با نور خود فضای پشت پنجره را روشن کرد و به دنبال آن غرید .. کم کم صدای باران بلند و بلندتر شد .. انگار آسمانِ پاییز ، می خواست عقده ی چند ماه نباریدن را یکجا و در اولین باران خالی کند ! بلند شد و سمت پنجره رفت . با دیدن قطرات باران به یاد صحنه ی چند ساعت قبل افتاد .." ایما احمدی " آن هم زیر باران و بدون چتر ! با یاد آوری دختری که مثل موش آب کشیده شده و چهره اش متعجب بود بی اختیار خندید . خیلی دوست داشت بداند ایما ، آن لحظه که در کافه چشمانش را بسته بود ، به چه چیزی گوش میداد . لحظه ای دلش خواست احساس انسان های زیر باران را تجربه کند پس پنجره را گشود و دستش را برای لمس قطرات دراز کرد .. آری .. حس خوبی داشت ! شاید باید بیشتر از قبل به پیشنهاد پدر فکر می کرد ...
  41. 3 امتیاز
    در ورودی را گشود و وارد شد . صدای پدر از سالن پذیرایی شنیده می شد .. واضح نبود چه میگوید اما می شد احساس کرد شاداب تر و پرانرژی تر از همیشه است . خواست نزد پدر برود که خانم آدینه با یک سینی و همان صورت محزون همیشگی ، از آشپزخانه خارج شد و مقابلش قرار گرفت .. از عطری که در هوا پیچیده بود فهمید درون فنجان های چینی ، چای دارچین است . _ سلام آقا ! _سلام .. مهمون داریم ؟ زن به رویش لبخندی زد : چشمتون روشن .. آقا آرش اومدن ! پس از پایان جمله اش چند لحظه منتظر ، خیره به صورت مهیار ماند اما وقتی عکس العملی ندید به راهش ادامه داد . مهیار خیره به روبرو بود .. برادر بزرگش بعد از ده سال به خانه بازگشته بود آن هم بی خبر ! به این فکر کرد که حتما آرش خیلی تغییر کرده . بار ها سعی کرده بود از طریق تماس تصویری با او در ارتباط باشد اما هیچگاه اشتیاقی از سوی او ندید و در نهایت به شنیدن صدایش آن هم یکی دو بار در سال قانع شد .. گاهی به آرش حق می داد قید خانواده را بزند. سعی کرد افکار مختلف را رها کند و تنها خوشحال باشد .. دیر آمدنش شاید عجیب بود اما آمدنش خوشایند بود ! نفسی که در سینه حبس شده بود را آزاد کرد و به سمت صدای شاداب پدر گام برداشت .. هر چه نزدیک تر می شد وضوح صدا هم بیشتر می شد . کمی بعد همگی در دیدش بودند .. مادر تنها در گوشه ای نشسته بود و پدر در کنار پسر ارشدش . " اومدی پسرم ؟!" با صدای مادر ، پدر هم نیم نگاهی به او انداخت و دوباره نگاهش را به آرش داد.. شاید می خواست کمبود های این ده سال را یکجا تلافی کند .. هر چقدر هم مستبد ، باز هم پدر بود ! نبود ؟ مهیار و آرش اما مات یکدیگر بودند .. آرشِ سی و سه ساله ی حالا با آن جوان بیست و سه ساله ی سابق فرق کمی نداشت !.. نگاهش آرام تر بود و شور و خشم آن سال ها کمتر در آن دیده می شد و اندامش اندکی ورزیده تر . بلند شد و سمت مهیار رفت : نشناختمت .. چقدر عوض شدی . با کمترین احساس ممکن کلمات را بیان کرد .. پدر اما با غرور مخاطبش ساخت : وقتی رفتی بچه مدرسه ای بود اما حالا دیگه باید بگیم آقای دکتر .. هم قد خودت شده ! مهیار لبخندی زد و برادر را که حالا مقابلش بود در آغوش گرفت : _ خودت هم کم عوض نشدی ! قبلا بیشتر حرف می زدی ! _ چیزی تغییر نکرده .. هنوز هم مثل قبل اگر حرفی باشه میزنم و نباشه نمی زنم . و بعد از اتمام جمله اش از آغوش برادر کوچکتر بیرون آمد .. در همان لحظه خانم آدینه در حالی که مانتویش را پوشیده بود و کیفش را به دست داشت دوباره ظاهر شد : خانم میز شام رو چیدم .. با اجازتون دیگه میرم . نسیم خانم خیره به نقطه ی مقابل و غرق در افکارش بود. " خانم ؟!" این بار با گفتن " هوم ؟ " سرش را بالا آورد و به زن نگاه کرد .. توجه اش جلب شده بود اما قبل از اینکه زن سوالش را تکرار کند حسام خان به جای همسرش پاسخ داد : می تونی بری ناهید خانم .. بسلامت ! خانم آدینه رفت و هیچکس متوجه نگاه آرش به نسیم و پوزخند نامحسوس و بی صدایش نشد !
  42. 2 امتیاز
    نام رمان : قهوه پاییزی نام نویسنده : Hadiseh کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه خلاصه: در گذر آرامش بخش زندگی ، دست تقدیرورق های سرنوشت را رو میکند و تلخی هایش را نشان میدهد.رها ، بعد از مرگ پدرش سعی دارد آرامش از دست رفته خودش را باز یابد اما سیل حوادث پیش رو ، حقایق تلخی را نشان او میدهد که آغازگرش، قهوه ی تلخی در عصری پاییزی ست... امیدوارم منو همراهی کنید دوستای عزیزم
  43. 2 امتیاز
    سینگلی خوش میگذره :/
  44. 2 امتیاز
    سلام. تالار ویرایش دقیقا تابع چه اصول و قواعدیه؟ مدت زمان مشخصی معین میشه برای ویرایش؟ تا اونجا که خودم دارم حس می کنم یه مقدار بیش از حد طولانی میشه بعضی کارا؛ طولانی تر از حدی که مسئول اونجا قول داده. امکانش هست خود نویسنده ویرایش کنه؟ هر چند شاید به کیفیت ویرایش خود سایت نباشه اما به نظرم خودش ویرایش کنه، این قدر طول نمیکشه. حرف من انتقاد از طولانی شدن نبود؛ انتقاد از این بود که چرا زمان مشخصی نداره؟ هر زمانی حتی شده بگن یه سال دیگه اما تکلیف آدم روشن باشه همین.
  45. 2 امتیاز
    دکتر: حالا چی شده الان یادت افتاده یه زمانی ما دوتا برات مادر و پدری کردیم؟ مینو آروم گفت: آرشااام! بعد با سر به من اشاره کرد که از ترس درحال لرزیدن بودم. دکتر خیلی آروم تر گفت: گلسا جان برو توی اتاق امید. زیر لب "چشمی" گفتم و رفتم توی اتاق. وسایلم رو جاسازی کردم و مشغول عوض کردن لباسم شدم. هر لحظه منتظر بودم از بیرون صدای داد و بیداد بشنوم ولی خبری نشد. وای اگه اون دختره بخواد اینجا بمونه چی؟ دراز کشیدم روی تخت. می خواستم بخوابم. ساعت نه صبح بود و هنوز خوابم میومد. چه خداحافظی سختی داشتم. امید حاضر بود به خاطر من و بچه از خودش بگذره.حتی با وجود اینکه رومینای من رو دوست نداشت! به علاقه ی من احترام قائل بود. کاری که مونس نمی کرد. باز هم مونس به فکر خودم بود. هعی... یعنی الان امید رفته؟ روی ابر هاست؟ داره به من فکر می کنه؟ توی این فکر ها بودم که خوابم برد. نمی دونم چه قدر خوابیدم ولی بهم چسبید. یکم اون چشای پف کرده و قرمزم روی هم قرار گرفته بودن. چه قدر خواب چیز خوبیه! دیروز رفته بودیم سونوگرافی. همون طور که حدس می زدم، رومینائه. البته از اونجایی که انتظار هرچیزی رو داشتیم، جایی رفتیم که مورد اعتماد امید بود. خوشبختانه، بچه سالمه. هیچ چیز غیر طبیعی هم دیده نمیشه. با شنیدن صدایی بیدار شدم. صدا رو با گوش نمی شنیدم انگار، از درون بدنم بود. از درون بدنم! دستم رو از زیر بالش جا به جا کردم. خواب رفته بود. دست دیگرم رو روی شکمم کشیدم. خودش بود! داشت، لگد می زد. ولی نه! نه! داشت، فریاد می زد! وحشتزده و خیس عرق نشستم. از پشت پرده ی کرکره ای و تاریکی هوا دیدم که شب شده! من اینقدر خوابیدم؟ چرا مینو بیدارم نکرده؟ حس کردم گلوم خشک شده. صدا هنوز ادامه داشت! ولی چون با صدای تپش قلبم همراه شده بود نمی فهمیدم دقیقا چجوریه! سعی کردم نفس عمیق بکشم تا آروم تر بشم و بفهمم چه صداییه. چون، عادی نبود! هیچ زن حامله ای رو تاحالا ندیده بودم که بگه از درون بدنم دارم می شنوم که بچه جیغ می کشه! و هیچ کدومشون هم یه نوزاد غیر طبیعی که حتی نمی دونستن انسانه یا نه توی بدنشون نداشتن! چشمهامو بستم و دستم رو روی قلبم گزاشتم. آروم، آروم، آروم باش گلسا، هیچی نیست! چند نفس عمیق دیگه کشیدم و عرق پیشونیم رو با پشت آستینم پاک کردم. گوش هامو گرفتم و به درونم گوش دادم. به ظاهر صداش قطع شده بود. ولی یکم که تمرکز کردم، صدایی توی ذهنم پیچید. : سلام فرشته ی عزیز. حرف اول این حقیر این است که کاری نکنید که بعدا پشیمان و آزرده خاطر شوید. ترسم رو فرو خوردم. این صدای خودم نبود. این از ذهن من تراوش نشده بود! یه صدای، صدای نرم و ریز بچگونه بود! از شوق اشک ریختم! اون داشت با من ارتباط تلوپاتی برقرار می کرد! آروم زمزمه کردم: رومینا تویی؟ سکوت. مطمئنم که این صدای رومینای منه! مطمئنم! دوباره توی ذهنم گفتم: سلام رومینا! چجوری با من حرف می زنی؟ : فرشته ی عزیز. تمام مراحل رشد من با درد و سختی همراه است. من موجودی عادی و طبیعی نیستم. برای من دعا کنید فرشته ی عزیز. شاید خیالاتی شدم. نه! خیالات نیست! خودشه! از ادامه ی صحبت باهاش پشیمون شدم و اشک هامو پاک کردم. همه ی بدنم درد می کرد. این رو می دونستم که قرار نیست رومینا طبیعی باشه، ولی نمی دونستم قراره درد بکشه! اون طبیعی نیست. پس به خاطر همینه که اینقدر می خوانش. طبق چیزایی که از پروژه می دونستم، رومینا بعد از تولد رشد فکری سریعی خواهد داشت. جسمش عادی رشد می کنه، کاملا شبیه انسانه ولی قدرت ها و انرژی های فرا انسانی ای که داره می تونه خطرناک باشه. در اتاق باز شد و مینو با یه سینی شربت و میوه اومد توی اتاق و با خوش رویی گفت: عه سلام گلسا جان بیدار شدی؟ (با آرنجش لامپ رو روشن کرد) وای نمی دونی چه قدر ناز خوابیده بودی اصن دلم نیومد بیدارت کنم. من: سلام مینو جان. از امید چه خبر؟ زنگ نزدین بهش؟ مینو: آره عصر بهش زنگ زدم. رسیده بود. می گفت که پرفسوره خیلی گل لا دهنش گذاشته هیچی نمیگه! آرشام می گفت به احتمال زیاد همدستی کرده با اون عوضیا. من: امون از طمع مینو جون. جام رو روی تخت بهتر کردم و کش و قوسی به خودم دادم. مینو سینی رو گزاشت روی عسلی کنار تخت و کنارم نشست و لیوان شربت رو داد بهم. تشکر کردم و یواش یواش شربت رو خوردم. بعد گفتم: میدونی مینو جان، مینو: بله عزیزم؟ چیزی هوس کردی؟ من: نه. داشتم به این فکر می کردم که شاید پدر و مادرم رو از دست داده باشم، شاید زندگی پر پیچ و خمی داشته باشم ولی خیلی خدارو شکر می کنم که کسایی مثل شما اطرافمن، مهربون و صاف و ساده! اینقدر دخترای مثل من هستن که زندگی سخت دارن، نمیدونم، شوهرشون باهاشون بده، خواهر شوهر، مادر شوهر، رفیق حتی! در و همسایه و... چمیدونم! ازین جهت عذاب وجدان دارم که افراد اطرافم خیلی باهام خوبن. این زندگی حتی با وجود اینکه سخته قشنگه. خندید و گفت: آره بابا اینقدر دلم می خواست نقش یه مادرشوهر عقده ای و بی اعصاب رو برات دربیارما! ببین چه قدر شانس داری! خندیدم. امیدوارم رومینا هم مثل من، اطرافش پر از انسان های خوب باشه، البته نه این که همیشه توی دنیای خوبی زندگی کنه، من انسان های بد هم زیاد دیدم. ولی مقابله با شر و خباثته که خوبی هارو نشون میده، تا بدی نباشه، خوبی هم خودنمایی نمی کنه. اگه گناه نبود، ثواب ارزشی نداشت، اگه زشت نبود، زیبا مشخص نمی شد. مینو آهی کشید: به من بدی زیاد شد. من: چی؟
  46. 2 امتیاز
    الا طلیعه کوثر سفر بس است بیا غروب غربت مادر سفر بس است بیا
  47. 2 امتیاز
    خودش مثل من ناراحت نبود. خیلی هم خوشحال بود. نمی دونستم چجوری بهش بگم! گلسا این چیزی که تو الان ازش خوشحالی داره تیکه تیکه ام می کنه! همه چیز داره به ظاهر خوب پیش میره. لباس سفید عروس رو پوشیده و خیلی ملیح آرایش کرده. برخلاف قولی که به مهرسا داده بود مجبور شدیم زودتر عروسی کنیم و بریم سمنان. الان یک ماه از عقدمون می گذره. دستش رو رها کردم تا بره توی سالن پذیرایی. یه باغ کوچیک برای عروسیمون اجاره کرده بودم. که البته یه ویلای خیلی قشنگ هم توش بود و چون اقوام گلسا مقید بودن مجلس جدا گرفته بشه خانوم ها توی ویلا بودن. نصف بیشتر مهمون ها فامیلای گلسا بودن و البته فقط سی چهل نفر از فامیل مینو جون و دوتا خواهر دکتر خادم و بچه ها و نوه هاشون اومدن. دوستای دوران دانشگاهم رو هم گفته بودم ولی خوب در طول عروسی اصلا حالم خوش نبود. کلن یه روز به من نیومده که خوش بگذرونم و از استرس و ترس نمیرم! همونطور که با مهمونا سلام احوال پرسی می کردم و سعی می کردم عادی جلوه کنم، نگاهم به تیکه ی تاریک باغ افتاد. یه لحظه فکر کردم مونسو دیدم! دهنم وا مونده بود! مونس؟ امکان نداره! اون دختری که شکل مونس بود بعد از اینکه بهش خیره شدم خیلی سریع از اونجا رفت و توی جمعیت گم شد. حتما خیالات برم داشته. فکر نمی کنم ما ازین شانسا داشته باشیم که مونس یهو زنده از آب دربیاد! ماهان زد روی شونم و گفت: به آق مهندس! بالاخره لباس دومادی پوشیدن! خندیدم. دانیال کنارش روی زمین بود و دستشو گرفته بود. کت شلوار مشکی شیکی پوشیده بود فسقلی! بغلش کردم و گفتم: سلام دانیال! چه خبر؟ با لحن بچگونش گفت: والا خبرا که دست شماس جناب دوماد! خندیدم و گفتم: من چیم؟ دانیال: کچــــــــــل! چند نفری که اطرافم بودن با شنیدن صداش خندیدن. روبه ماهان گفتم: خیلی بزرگ شده ماشالا. دانیال با اخم گفتم: هیچم بزرگ نشدم! یعنی می کشمت کچل اگه به خاطر این حرفت منو بفرستن مدرسه! بلند تر خندیدم و لپشو کشیدم و گفتم: خدا نگهش داره این شازده رو. گزاشتمش زمین. کاویان خم شد و لپ دانیالو کشید و گفت: ای موش نخورتت فینگیلی! ماهان خندید و گفت: خوب پس فعلا.مبارک باشه من دیگه میرم اینو بدم دست ننش. بعد از دور شدن ماهان و دانیال، کاویان بهم گفت: ناراحنی چرا؟ آهی کشیدم. کاوی: یادته می گفتی از عشق بدت میاد چون کور و کر می کنه؟ و منم چی گفتم؟ من: ولی شیرینه. کاوی: بچه هم همینجوره. اذیت می کنه، همش باید حواست بهش باشه و... من: (سرمو پایین انداختم و بغضمو خوردم) ولی شیرینه! شونه امو سفت فشار داد و گفت: از چی می ترسی؟ تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمیوفته! مینو جون با شال و شنل اومد جلوی من و گفت: امید جان نمی خوای بیای پیش عروست؟ من: لازمه؟ مینو: خوب رسمه دیگه! من: به هرحال من بیام خانوما اذیت میشن. ترجیح میدم نیام. هوا هم خیلی گرمه. آخر شهریوره ولی اوه اوه! خودتون الان شال سر کردین گرمتون نشده مینو جان؟ لبخندی زد و گفت: باشه هرجور راحتی من دیگه اصرار نمی کنم. بعد هم برگشت. مینو همیشه همینو می گفت. این زن واقعا روح یه مادر رو داشت! اینو میگم چون تاحالا مثل مونس دوستش نداشتم ولی فکر که می کنم می بینم اگه از دستش بدم، اون موقع است که قدرشو می دونم. پس باید اعتراف کنم یکی از کسایی بود که واقعا هوامو داشت. بعد از شام و دیگر خداحافظی ها و عکس هایی که به زور گرفتیم و چه قدرم انجام ژست های عکاس سخت بود، بالاخره از دکتر خادم خداحافظی کردیم و راهی خونه ی جدیدمون شدیم. خونه ی جدید و دکوری که باهم چیده بودیمش و...دو تا خواب داشت. یکیش مال خودمون بود. اون یکی رو هم خالی گذاشته بودیم. وقتی رسیدیم دیگه ساعت نزدیکای سه نصفه شب بود هیچ کس حال نداشت توی خونمون بیاد. همشون خدارو شکر رفتن خونه هاشون! با بی حالی لباس هامو عوض کردم و خودمو روی تخت انداختم. هنوز چشام رو هم نرفته خوابم برد. شما هم بعد از بیست چهار ساعت بی خوابی و کلی رانندگی همینجور می شدین! نمی دونم چه مدت از خوابم گذشته بود که با صدای ناله بیدار شدم. زمزمه کردم: چی شده؟ جوابی نشنیدم. بلند تر گفتم: کی داره ناله می کنه گلسا؟ با خستگی دستم رو دراز کردم تا از وجود گلسا کنارم مطمئن بشم که حسش نکردم. با کلافگی چشم هامو باز کردم و یکم اطرافمو بررسی کردم. صدای ناله از بیرون میومد؟ به سختی نشستم. گرمم شده بود. از تخت پایین اومدم و رفتم بیرون و دنبال منبع صدا گشتم. به آشپزخونه رسیدم. اینجا از خونه ام توی تهران بزرگ تر بود. توی آشپزخونه دیدم گلسا پشت میز نشسته و گریه می کنه و زیر لب ناله می کنه! من: گلسا این تویی؟ دیگه خوابم کاملا پریده بود.
  48. 2 امتیاز
  49. 2 امتیاز
    * رها * کلید رو توی قفل در چرخوندمو رفتم داخل...صدای تق تق کفشای من تنها صدایی بود که از سالن نسبتا تاریک خونه شنیده میشد... کلید چراغ رو زدم و با صدای بلندی صدا زدم: : مامــــــــــان؟ چند دقیقه بعد صدای قدای مامان رو از پشت سرم شنیدمو برگشتم سمتش... مامان درحالی که به طور کامل سیاه پوشیده بود از پله ها پایین میومد... با دیدن من لبخند کمرنگی زد و گفت: : سلام عزیزم! دیر کردی... سرمو تکون دادمو رفتم سمتش و گفتم: : رفته بودم سر خاک بابا و بعدشم یه سری به شرکت زدم تا وسایلاشو بیارم... محکم بغلم کرد و گونه م رو بوسید و گفت: : نمیدونم اگه تو رو نداشتم باید چیکار میکردم! از بغلش بیرون اومدمو با لبخند کمرنگی گفتم: : من که کاری نمیکنم مامان جونم! بیخیال! چپ چپ نگام کرد و بعد از مکث کوتاهی در حالی که به سمت آشپزخونه میرفت گفت: : پروانه خانوم ناهارت رو گذاشته توی یخچال...تا تو بری لباساتو عوض کنی داغش میکنم... سرمو تکون دادمو بدون حرف از پله ها بالا رفتمو راهی اتاقم شدم... اتاق من زیاد بزرگ نبود اما پر بود از وسایل و اثاث ... بابا همیشه میگفت جرئت نداره پاشو بذاره توی اتاق من چون میترسه به یه چیزی بخوره و بیفته و بشکنه! با این حال به نظرم بازم جا داره که دیوارام رو از پوستر انواع ساز و علائم موسیقی پر کنم! من عاشق موسیقی بودم...درسته هیچ وقت دنبالش نرفتم اما خیلی دوسش داشتم... از توی کمد یه دست لباس مشکی برداشتم و راهی حموم شدم...درسته تقریبا چهل روز از رفتن بابا میگذره اما من تا آخر عمر عزادارم چون کسی رو از دست دادم که همیشه پشتم بود... فکر کردن به این چیزا فقط باعث عذاب کشیدن بیشتر میشد ... تصمیم گرفتم به جای الکی نشستن و غصه خوردن، خودم کارای شرکت رو به عهده بگیرم؛ سرگرمی خوبی میشد برای فراموش کردن موقت جای خالی بابا ... ... ساعت حدود 5 عصر بود و با مامان نشسته بودیم توی سالن پذیرایی ... به مامان درمورد اومدن رویا نگفته بودم...اصلا دلم نمیخواست مامان بازم ناراحت شه ؛ برای ناراحتی دلایل مختلفی داشت؛ رویا 14 ساله که حتی یه تلفن به ما نزده! اونوقت حالا موقع تقسیم ارث و میراث اومده که چی بشه؟ هه! صدامو صاف کردمو با لحن ملایمی گفتم: : مامان؟ مامان سرشو برگردوند طرف من و در جوابم گفت: : بله عزیزم؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم: : رویا بهم زنگ زد! تک ابرویی بالا انداخت و بدون هیچ مکثی جواب داد: : واقعا؟ چه خوب ! چی میگفت؟ شونه هامو انداختم بالا و با بی تفاوتی جواب دادم: : گفتش که امشب بلیط داره میاد تهران! مامان چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین...چند ثانیه توی سکوت سپری شد ... از جام بلند شدمو رفتم کنارش نشستمو دستمو گذاشتم روی شونه ش و صدا زدم: : مامان! سریع از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید و گفت: : خیلی خوبه که داره برمیگرده! باید به پروانه خانوم بگم که تدارک شام رو ببینه...کلی کار دارم... و بدون این که بذاره چیزی بگم رفت و از دیدرس من خارج شد... نفسمو به بیرون فوت کردمو سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم...نمیدونستم دقیقا باید به رویا چی بگم و چجور توصیفش کنم...فقط این رو میدونم که از خواهر و برادر بیخیالم ، هیچ خوشم نمیاد...همین!
  50. 2 امتیاز
    دختر صبح به دامان افق، زلف بر چهره فرو ریخته بود جلوهٔ خاطره‌انگیز سحر، سایه ‌روشن به هم آمیخته بود بوی جان‌پرور و افسونگر یاس موجی از شوق بر انگیخته بود
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×