رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. Ravi

    Ravi

    کاربر فعال


    • امتیاز

      56

    • تعداد ارسال ها

      725


  2. mohammad13

    mohammad13

    نویسنده


    • امتیاز

      38

    • تعداد ارسال ها

      376


  3. HaStI-

    HaStI-

    کاربر فعال


    • امتیاز

      35

    • تعداد ارسال ها

      905


  4. Z_khofteh

    Z_khofteh

    ویراستار


    • امتیاز

      33

    • تعداد ارسال ها

      187



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در شنبه, 9 دی 1396 در همه بخش ها

  1. 9 امتیاز
    خود شکن آینه شکستن خطاست ...
  2. 8 امتیاز
    می شود؛ ذهنِ مرا، فکِر مرا، دلِ راهی شده را، پس بدهی؟! ‌ #صنم_عابدینی
  3. 6 امتیاز
    جوهر احساسم خشکیده است. بدون قلم مینویسم.
  4. 6 امتیاز
    من نمی‌خواهم کسی بیاید که عقلم را سر جایش بیاورد و منطقم را بالا ببرد .. یا بگوید چگونه بخند و بپوش و ببین .. چگونه باش و نباش .. من فقط دلم می‌خواهد، کسی بیاید که با او دیوانه ی بهتری باشم .. همین ... #مریم_قهرمانلو
  5. 6 امتیاز
    در سکوتم جنگ خوابیده است
  6. 5 امتیاز
    کسی را که برنجاند تورا هرگز نمی بخشم... تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم... #فاضل_نظری
  7. 5 امتیاز
    رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز ، می برم جسمی و دل در گرو اوست هنوز ...! سیمین بهبهانی
  8. 5 امتیاز
    چه بسا دوستان من هستند دشمانی که از رو به رو خنجر میزنند. چه بسا دشمنان من هستن دوستانی که خنجر از پشت میزنند.
  9. 5 امتیاز
  10. 5 امتیاز
    سلام. شاید مفید ترین تاپیکی باشه که ایجاد کردم. واقعا خوشحال می شم اگه باعث کمکی به نویسنده های سایت بشه؛ من جمله خودم. امیدوارم همگی شرکت کنن تا به طور مختصر، نویسنده ها رو از کم و کیف رمانشون، آگاه کنیم.
  11. 5 امتیاز
    + وجدان چیه...؟ - چیزی که زورش نمیرسه جلوی گناه رو بگیره؛ فقط گناه رو کوفت آدم میکنه... #کلاه_قرمزی
  12. 4 امتیاز
    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:معمایی، تخیلی خلاصه:در جنوبی ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی لیتل چارت، دهکده ای وجود دارد به نام پِلاک لی. عجیب ترین عمارت های دهکده هم شامل دو عمارتی میشود که در دو سوی یک جاده قرار دارد. خانه ی آنطرف جاده یک عمارت بزرگِ ویکتوریایی است، جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی وارد آنجا شده اند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بارون (baron) بوده که به طرز عجیبی به قتل رسید، اما این تنها اتفاق عجیب آن خانه نیست، در آن عمارت، دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواریست.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشود که عمه ی جولی وارد عمارت شده و با یک پیشنهاد مسبب آشنایی جولی با همسایه ی عجیبشان، خانواده ی میلر(miler)میشود. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه) شی عجیبی پیدا میکنند که باعث میشود به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشود که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکد و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی دارد گفتار نویسنده: آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید و هم باعث دلگرمی بشوید.با تشکر.
  13. 4 امتیاز
    به آستانه‌ىِ دلتنگى رسيده ام، به اشک هاىِ معطل چه بگويم؟ مى آيى؟ يا بيايند...؟ ♡قَلبِْ یَخـے♡
  14. 4 امتیاز
    پشت قاب شیشه ی پنجره ای که شبای منو با خود میبره جایی که گذشته هام مثل تصویر ازتو قابش میگزره پشت قاب بی نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس مثل یک حقیقت رفته به باد منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش از پس شیشه تورا می بینم که گرفتی مرا در بر خویش من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به را میمانم
  15. 4 امتیاز
    نه پیشانی من به لب های تو رسید … نه لیاقت تو به احساس من … چیزی به هم بدهکار نیستیم هر دو کم آوردیم !
  16. 4 امتیاز
    من درد محبت را هرگز به تو نسپردم،این عقده ی دیرین را میدانی و میدانم بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی،این قصه ی غمگین را میخوانی و میخوانم
  17. 4 امتیاز
  18. 4 امتیاز
  19. 4 امتیاز
    از من جدا مشو كه توأم نور ديده اي _حافظ
  20. 3 امتیاز
    سلام. به نظرم جای این تاپیک خیلی خالیه. یه توضیح مختصر می دم و بعد شروع می کنم. شاید رمانی از سایت، مورد علاقمون بوده. شاید این رمان یکی نبوده؛ بیش از یکی بوده. برای همین امکان این هست که بیش از یه بار شرکت کنیم. اما اینکه تاپیک چیه رو با خوندن پرسش ها متوجه خواهید شد. این تاپیک از چند جهت مفیده. مهم ترین جهتش، آگهی نویسنده ی رمان، نسبت به اوضاع رمانشه. این پرسشنامه کوتاه رو آماده کردم تا هم تعریفی از نویسنده کنیم و هم اگه نقدی داشتیم، خیلی مختصر و کوتاه بگیم. پس فقط به این دید بهش نگاه کنید. خودم به زودی یه نمونه پر می کنم. شروع می کنیم. هر کاربر برای شرکت داخل این تاپیک، پرسش نامه ی بیست سوالی زیر رو پاسخ بده. فقط صادقانه باشه و به دور از غرض و یا تعارف. هربار می تونید پاسخ ها رو به یه رمان اختصاص بدید. امید که کمکی باشه برای نویسنده: 1 - چه رمانی رو داخل سایت خوندید؟ نام نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. 2 - چرا این رمان رو شروع کردید؟ خلاصش جذبتون کرد؟ جلدش؟ تعاریف دیگران و یا اسمش؟ 3 - بعد از شروع این رمان، انتظارات رو برآورده کرد؟ تا چه حد؟ آیا با علاقه مایل به خوندن ادامش هستید؟ 4 - به نظرتون مهم ترین نقطه قوت این رمان که شاید لایقش کنه و بیشتر از همه به چشم بیاد، چیه؟ 5 - مهم ترین نقطه ضعف یا شاید چیزی که دوست داشتید بیشتر روش کار بشه؟ 6 - کدوم ژانر رمان، براتون جذاب تره و دلیل اصلی علاقتونه؟ 7 - پایان خوش رو براش می پسندید یا پایان تلخ؟ 8 - به نظرتون هدف نویسنده ی این رمان از نوشتن اون چی بوده؟ چه پیام اجتماعی و اخلاقی داشته؟ 9 - موقع خوندن رمان، گریه کردید؟ یا اینکه از ته دل خندیدید؟ دقیقا چه حسی با خوندن اون بهتون دست میده؟ 10 - سه تا از جملات و نوشته های رمان رو که به دلتون نشست بگید. بیشتر هم میتونه باشه. 11 - با خوندن این رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ اگه تونستید، شخصیت نویسندش رو چطور توصیف می کنید؟ 12 - آیا حرفی با نویسنده دارید که فرصتش پیش نیومد بگید یا یادتون رفت؟ الان وقتشه. 13 - دوست داشتید این رمان گروهی می بود و شما هم یکی از نویسنده های اون می بودید؟ 14 - کدوم شخصیت رمان به دلتون نشست و کدوم یک در وجود شما تنفر و حس غریب ایجاد کرد؟ علت رو هم ذکر کنید. 15 - کدوم اتفاق رمان خارق العاده تر و غیرقابل پیش بینی تر بود؟ 16 - اگه این رمان چاپ بشه، اون رو می خرید؟ 17 - تا حالا شده پارت های رمان، معتادتون کنن؟ یعنی وقت نداشته باشید ولی باز بشینید بخونید؟ 18 - اگه بخواید این رمان رو تو یه جمله یا شاید کلمه توصیف کنید، چی میگید؟ 19 - چه دلیل می تونه باعث بشه خوندن این رمان رو ترک کنید؟ 20 - به رمان از 1 تا 10 نمره بدید. ........
  21. 3 امتیاز
    دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
  22. 3 امتیاز
    عکسه نصفه میوفته
  23. 3 امتیاز
    در اضطراب لحظه زنگار خورده ایکه روزهای رفته در آن بود نا پدیدبا ناخن این جسد رااز هم شکافتمرفتم درون هر رگ و هر استخوان آناما از آنچه در پی آنبودمرنگی نیافتم #سهراب-سپهری
  24. 3 امتیاز
    رمان بر باد رفته یکی از رمان های بسیار زیباست که توسط خانم مارگارت میچل نگاشته و توسط آقای فلمینگ فیلم سینمایشو ساختند. خلاصه:داستان عشق دوران نوجوانی دختری به نام اسکارلته که به دوران جنگ امریکای شمالی و جنوبی مربوطه.اسکارلت عاشق پسر مزرعه دار همسایه میشه ولی این یک عشق یک طرف است و پسر مزرعه دار در اصل عاشق دختر داییشه. اسکارلت ازدواج های ناموفقی داره که منجر به بیوه شدنش میشه تا اینکه با فردی ازدواج میکنه که از دوران مجردی تا بیوه بودنش مدام مثل سایه در گوشه کنار زندگیش دیده میشه و اونو کمک میکرده، ولی در نهایت اسکارلت به دلیل اینکه هنوز نتونسته عشق دوران نوجوانیش که همون پسر مزرعه دار همسایه است رو فراموش کنه، همسر جدیدش اونو ترک میکنه و اونوقته که اسکارلت میفهمه عشق واقعی چیه گرچه خیلی دیر شده
  25. 3 امتیاز
    اون قلبه چیه کنار اسمت ؟؟ منم می خواااااام
  26. 3 امتیاز
    تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هردم آید غمی از نو به مبارکبادم
  27. 3 امتیاز
    فقط درس و فقط درس و فقط درس و فقط..
  28. 3 امتیاز
    باز این رنگه ؟؟
  29. 3 امتیاز
    بـــاشـــہ بــابــا تــو خــاص ☡ تـــو زورو!!!!! ☡ ✘ ولـــے دلـــم نــخــواســت تــورو….!!! ✘ حـــالــا بــدووووو بــــرووو..
  30. 3 امتیاز
    سبک نوشتاری که از حالت دانای کل و شخص اول مدام تغییر میکنه کمی گیج کننده ست. جمله بندیها،دستور زبان،توصیف ها کامل و به جا ست و وقایع با نظم پیش میرن.مثل واگنهای متعدد یه قطار که همگی در حین اتصال روی یه ریل حرکت میکنند. موضوع داستان همونطور که به مرور جلو میره شخصیت ها رو شفاف سازی میکنه و باعث میشه قدم به قدم باهاشوت آشنا بشیم.مثل یه آشناییت واقعی. امیدوارم مسایل حاشیه ای و ج.ن.س.ی وارد داستانوتون نشه. منتظر غافلگیریهای رمانتون هستیم.موفق باشید.
  31. 3 امتیاز
  32. 3 امتیاز
    _________بخش هفتم (دعوت) وارد کوره راهی شد که دو ردیف از چمنها در فاصله ی دو لاستیک ماشین لگد مال شده بودند.وقتی عمارت را پشت سر میگذاشت فکرش را به کار انداخت که کجا میشود گربه را سر به نیست کرد. شاید بهتر باشد گربه را پای درختی ببندد یا در چاهی بیاندازد و چند فکر وحشتناک دیگر نیز به ذهنش خطور کرد. گربه ی آرام، سرش را روی پنجه هایش گذاشته و از داخل سبد به جولی خیره می نگریست. گویی که با نگاهش او را بابت افکارش ملامت میکرد.جولی سعی کرد به گربه نگاه نکند. از تصور اینکه او میداند قرار است چه بلایی سرش بیاید معده اش فشرده شد. صدایی در سر جولی پیچید: _:"فرصت زیادی نداری!!" جولی ایستاد، گوشهای گربه سیخ شدن.به اطراف نگاه کرد.عمارت رو به رویش را میتوانست ببیند که در میان درختان انبوه نیمه پنهان بود.همین که تصمیم گرفت مسیرش را ادامه دهد؛ صدایی در سرش پیچید: _:"تو یه ترسویه احمقی" نسیم ملایم و گرمی وزید .جولی که کمی ترسیده بود با خودش تکرار کرد _: "این صدا یه توهمه...توهمه..." به گربه نگاه کرد که همچنان شرورانه به او زل زده بود.از دوچرخه پیاده شد و تصمیم گرفت گربه را همانجا پرت کند.پرتگاهی در همان نزدیکی بود. میتوانست ببیند که به یک رودخانه ی کم عمق منتهی میشد.لحظه ای تردید کرد؛ او تا به حال حیوانی را نکشته بود؛ فقط میخواست گربه را از خانه بیرون کند.آیا این کار باعث نمیشد به نفرین گربه ها دچار شود؟همین تردید کافی بود که گربه وحشیانه از میان دستان جولی بجهد و به سمتش حمله کند.هر دو جیغ می کشیدند، گربه با پنجه هایش به صورت و هرجایی که در دسترسش بود چنگ انداخت. جولی وحشت زده به سمت جاده دوید که ناگهان پایش پیچ خورد و روی دوچرخه اش افتاد. درد وحشتناکی در قفسه سینه و مچ پایش حس کرد.صدای ترمز ماشینی را در نزدیکی اش شنید.در حالیکه از ترس گریه میکرد متوجه ی صدای گام های پرشتابی شد که به طرفش می آمد.دستی بازوی او را گرفت و عقب کشید.جولی زنی مسن با موهای بلندِفرفری و صورت رنگ پریده و نگرانی را دید. لحظه ای بعد جولی با قوزک دررفته و سروصورت زخمی با کمک زن مسن وارد عمارت میلر که در همان نزدیکی بود؛ شدند. وقتی با چهره ای دردمند روی مبل نو وتمیزاتاق نشیمن نشست، یک دخترو پسر باعجله وارد شدند.دختر که کمی بزرگتر از جولی بود سعی کرد خنده اش را پشت دست پنهان کندو پسر که شباهت زیادی به خواهرش داشت با تعجب به جولی نگاه کرد. خانم مسن با تشتِ آب و حوله وارد اتاق شد و در حالیکه با حوله ی نمناک صورت جولی را تمیز میکرد گفت: _:"آخه دختر جون، چرا میخواستی یه گربه رو توی پرتگاه بندازی؟خدا رو شکر که کورت نکرده." چشمانش از شدت سوزش زخم ها پر از اشک شد. دستانش را مشت و لبش را گزید.تمام مدتی که خانم مسن زخم ها را تمیز میکرد؛ خواهر و برادر بر مبل روبه روی جولی نشسته بودند.
  33. 3 امتیاز
    نیـــــــــــــــــست مرا جــــــــــــــــــــــز تو دوا اے طُ دواے دل مـــــــــــــــــــــــــ♥ــــــــــــن ★مولانا★
  34. 3 امتیاز
    نگاه کن تو می‌دمی و آفتاب می‌شود #فروغ_فرخزاد "فروغ بی‌غروب شعرهای ماندگار زادروزت گرامی"
  35. 3 امتیاز
    ________بخش ششم(دعوت) رشته افکار جولی با صدای هن هن عمه ماری که چند جعبه را کنار کتابها میگذاشت از هم پاره شد. جولی بالای کتابهای درهم روی زمین ایستاد و با سخاوت گفت _:"جمعشون میکنم." سپس کنار کپه ی کتابها چمباتمه زد. در حالی که سعی می کرد لحن دلخوری نداشته باشد ادامه داد: _:"این خونه زیادی ساکته...هیچ خوشم نمیاد.اینجا هیچ بچه ای نیست که باهاش بازی کنم." صدای قژ قژ تخت بلند شد و جولی فهمید عمه ماری در حال استراحت است. عمه ماری گفت _:"ببینم، تا حالا رفتی ببینی که این اطراف بچه ای هم باشه؟" _: "نه، هیچ بچه ای مطمعناً از اینجا خوشش نمیاد." +: "این خونه و اطرافش اونقدر بزرگه که گشتن تو سوراخ سنبه هاش مدتها سرگرمت میکنه. خیلی حوصله ات سر رفته؟" این سؤال از نظر جولی نیازی به پاسخ نداشت. دختری به هم سن و سال او که در خانه ای قدیمی و نمور، آدمی به جز پدرساکت و آرامش را نمیدید؛ چطور ممکن است حوصله اش سر نرود؟جولی که دیگر سعی در پنهان کردن دلخوریش نداشت گفت _: "تنهایی؟" واژه ی تنهایی مدام در ذهن جولی تکرار شد و نیرویش را به تحلیل برد و کتاب به دست کنار جعبه های کارتونی در خود فرو رفت. عمه ماری که متوجه ی تغییر حالتش شده بود از جابرخاست؛ دستش را روی شانه اش گذاشت و با مهربانی گفت _:"یه خواهر و برادر توی عمارت رو به رویی زندگی میکنن. چرا اونها رو برای صِرف چای دعوت نمیکنی؟" جولی به جلدِ کتاب در دستانش نگاه کرد و گفت: -:"یه خواهر و برادر؟یعنی برم و زنگ خونشون رو بزنم و بگم برای صرف چای بیان؟" عمه ماری لبخندی زد. کتاب را از او گرفت و گفت: _: "تا تو همین کار و بکنی خودم کتابها رو جمع میکنم." جولی با دودلی از جا برخاست. از نظر او مسخره بود که این طور یک آشنایی را آغاز کند و بیشتر شبیه یک دورهمی پیرزنانه بود.ولی آنقدر از روزهای کسل کننده خسته بود که تن به این کار داد و از اتاق خارج شد.جولی با خودش گفت _:"سلام، من جولی پارکرم.میخاستم خواهر و برادری که اینجا زندگی میکنن رو برای صِرف چای دعوت کنم به خونمون..." کنار دوچرخه اش ایستاد: _: "این روش احمقانه ایه." چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت: _: " بلاخره باید از یه جایی شروع کرد." قبل از آنکه سوار دوچرخه اش شود چیزی به قوزک پایش کشیده شد.گربه مزاحم بود.جولی با پا او را پس زد و گفت _: "گربه ها نحس اند، نباید امروزمو خراب کنی، برو کنار." گربه دمش را سیخ بالا نگه داشت و مستقیم به چشم های جولی خیره شد و با صدای ضعیفی خرخر کرد.جولی فرمان دوچرخه اش را به سمت خود کشید و گفت: _:"آره، ببخشید.یادم نبود که نباید گربه ها رو زد، وگرنه نحسیشون دامن گیر میشه. گربه از جایش تکان نخورد.جولی با نگرانی به گربه گفت: _:"من که نزدمت!" سپس خم شد و گفت: _:"فکر میکردم با وجود سالی دیگه جرأت نکنی توی این خونه آفتابی بشی. چرا نمیری تو بیشه ی اونطرف پرچین و گم و گور بشی؛ ها؟" فکری به ذهنش رسید.شاید بتواند گربه را جایی سربه نیست کند.گربه ها برخلاف سگها خبیث و مرموزند و جولی اصلًا دوست نداشت گربه ای تمام وقت در اتاقش بپلکد.گربه را با احتیاط بلند کرد.گربه واکنشی نشان نداد و اجازه داد تا داخل سبد دوچرخه قرار گیرد. در حالیکه جولی روی زین می نشست گفت _:"اول باید از شر تو راحت بشم."
  36. 3 امتیاز
    نذر ڪردم تا بیایے هر چه دارم مال تو چشم هاے خسته ے پر انتـــظارم مــال تویک دل دیوانہ دارمبا هزاران آرزو آرزویم هیچ، قلــــــــــب بیقرارم مال تو #اللهم_عجڸ_لولیڪ_الفرج
  37. 2 امتیاز
    من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
  38. 2 امتیاز
    آخرین فیلمی که دیدم یه فیلم هندی با بازی شاهرخ خان و کجول موکرجیه به نام : من خان هستم. خلاصه: زندگی یک پسر باهوش مسلمان هندیه که دچار اختلال اوتیسمه.بعدها بعد از مرگ پدرو مادرش پیش برادر کوچیکش که تو آمریکا زندگی میکنه میره و بعد عاشق زن آرلیشگری میشهدکه یه پسر داره و در نهایت منجر به ازدواج میشه.ولی ناگهان با حادثه 11سپتامبر موج ضد اسلامی و تبعیض مذهبی زندگی خان رو با مرگ پسرش از این رو به اون رو میکنه. دیدگاه شخصی: این فیلم نگاه صحیح به مسلمانان و اعتقادات دینی اونها رو نشون میده و هدفش اینه که بگه اگه القاعده خودشونو مسلمون میدونن ولی از اسلام بدور هستند و منطقا هر مسلمونی به خاطر مسلمون بودنش تروریست نیست. شخصیت شاهرخ خان:بازیگر محبوب منه.چون نقششو خیلی خوب درک میکنه و توش غرق میشه.آدم فک میکنه شخصیت کارکتر همون شخصیت خودشه. الحق که شخصیت کارکتر خان توی این فیلم به دلیل اوتیسمی بودن واقعا دشوار بود که از پسش براومد. شخصیت موکرجی: موکرجی همیشه از نظر من بهترین مکمل نقش شاهرخ خان بوده.چون همون ویژگی که برای مکمل نقش زن بازیگر برای شاهرخ خان لازمه، خانم موکرجی دارند
  39. 2 امتیاز
    آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه ى فال بنام من ديوانه زدند... حافظ
  40. 2 امتیاز
    دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ایام دل ادمیان است
  41. 2 امتیاز
    یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استحابت دعا منتظر نشسته بود منتظر ولی, دعای او دیر کرده بود او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چارراه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود هیچکس از مسیر رفت وآمد دعای او با خبر نبود با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد رفت پس چراغ چارراه آسمان سبز شد رفت وبا صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد او از این طرف دعا از آن طرف در میان راه با هم آن دو روبه رو شدند دست توی دست هم گذاشتند از صمیم قلب گرم گفتگو شدند وای که چقدر حرف داشتند... برف ها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود...
  42. 2 امتیاز
    من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
  43. 2 امتیاز
    از امتحان فیزیک متنفرم . کی امتحانا تموم میشه ؟
  44. 2 امتیاز
    _________________بخش پنجم (دعوت) عمه ماری روی تخت بزرگ و طاق دار نشست.اگر میز تحریر و کتابهای ریخته شده و پارچه های گردگیری روی میز آرایش را نادیده می گرفت؛ روی هم رفته اتاق مجلل و دنجی بود. جولی به سمت عمه ماری رفت و گفت _: "این اتاق خیلی بهتون میاد." عمه ماری پوزخندی زد و گفت: _:"منظورت اینه هردومون پیر و از کارافتاده ایم؟" جولی با حواس پرتی گفت _: "نه، فقط اتاق قشنگیه." عمه ماری خندید و گفت: _:"ای وای جولی، بعضی وقتها چه حرفایی میزنی! کدوم پیرزنی تو س پنجاه سالگی قشنگه؟" جولی شانه بالا انداخت و گفت: "فکرشو کردید چطور این همه پله رو روزی چند بار بالا و پایین برید؟" عمه ماری کمی خود را جابه جا کرد تا راحت تر پاهای دردمندش را دراز کند و گفت _: "اوّل به نظرم رسید اتاق ناهار خوری رو انتخاب کنم؛ ولی بعدش دیدم اتاقِ بهم نمیاد." چشمک شیطنک آمیزی زد و ادامه داد: _: "زیادی بزرگ و نور خور بود و یک عالمه پنجره داشت." در حالیکه از جا بلند میشد گفت _:"میرم چند تا جعبه بیارم،باید کتابها رو جمع کنیم." از اتاق خارج شد و جولی متوجه شد گام های سنگین عمه ماری ناله کف پوشها را در آورده.جولی نگاه دقیق تری به اطراف انداخت، پرده های ضخیم در یک طرف پنجره جمع شده بودند. اتاق به نسبت اتاق خودش بزرگتر و روی دیوارهایش پر از جای خالی قاب عکس بود.روی طاقچه ی شومینه یک ساعت شنی با ماسه های آبی و نقره ای و یک جعبه موزیکال قرار داشت که وقتی جولی آنرا باز کرد خالی بود. از پشت پنجره به آن سوی پرچین نگاه کرد. یک دسته پرنده مثل چند دکمه سیاه در آسمان پرواز میکردند.با آنکه نسیمی نمی وزرید؛ شاخ و برگ های درختان تکان خفیفی می خوردند. گویی که جنگل آهسته نفس میکشید. از پنجره تنها به جنگل و کوه های دوری که انگار همیشه بین مه غلیظی فرو رفته بود دید داشت. جولی دوست داشت پنجره ی اتاقش به سمت خیابان باز باشد تا در اوقات بیکاری به رفت و آمد ماشین ها و رهگذران نگاه کند.او در خانه ی قبلیشان در شهر لندن، همیشه برای رهگذرانی که از پنجره ی طبقه ی سوم دید میزد، قصه هایی سر هم میکرد. به طور مثال برای بچه ای که در یک روز بارانی کنار مغازه لباس زنانه گم شده بود یا زنان و مردانی که با عجله در رفت و آمد بودند.گویی برای زندگی وقت اندکی در اختیار داشتند. اما در حومهٔ جنوب شرقی لندن، خبری از خیابان و رفت و آمد نبود. آنجا دور افتاده ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی دهکده ی پلاکلی واقع در منطقه ی لیتل چارت بود و جولی به خوبی می دانست که یکی از دلایل مهم عزیمتشان، علاقه پدرش به تنهایی و سکوت بود.
  45. 2 امتیاز
    ___________بخش سوم (دعوت) در این حین پدر یک بشقاب پنکیک جلویش گذاشت و گفت: _:"منکه خیلی به تو و برادر زادت حسودیم شد. جولی تقریبا اصلا منو نمیبینه و حتم دارم الٔان فکر میکنه این پنکیک از تو هوا اومده." و با دهانش صدای ویژی درآورد.جولی با اخم گفت: _: "اوه بابا. منکه همیشه شما رو میبینم. در واقع توی این خونه کسی غیر از شما نیست که بخوام ببینمش." عمه ماری و پدر نگاه معناداری رد و بدل کردند و جولی خودش را با بشقابش سرگرم کرد. عمه ماری با لحن بیخالی گفت: _:"خوب، فکر کنم منم برای همین اینجام." تمام طول صبح، جولی به بازی با سگ سفید عمه ماری که سالی نام داشت گذشت. عمه وپدرش نیز در این فاصله سروسامانی به خانه دادند. جولی کنار فواره آب قدیمی و زیبایی نشست و سالی با رضایت کنار پایش خوابید. آسمان آبی و بدون کوچکترین ابر بالای سرش می چرخید. پنجره های خانه قدیمی آنها از میان درختان پیر و فرسوده بر اثر نور آفتاب می درخشیدند. پلاک آهنی زنگ زده ای نشان میداد که صاحب قبلی آن شخصی به نام بارون بورِلی بود. جولی دقیقا نمیدانست این عمارت از چه وقت و چگونه به آنها رسیده است اما از سرو وضع آشفته ی آن معلوم بود مدتهاست به حال خود رها شده و وجود علف های هرز و چمنهای بلند گواهی براین ادعا بودند. گرچه خانه به سبک ویکتوریایی بود؛ امّا آنقدرها هم بزرگ نبود . همکف تشکیل میشد و از یک آشپزخانه و یک اتاق نشیمن که درِ اتاق ناهار خوری در گوشه سمت چپ آن بود که البته احتیاجی به آن نداشتند. زیرا آشپزخانه به اندازه کافی جا داشت.درِ زیر زمین، زیر پله هایی که به سمت طبقه بالا میرفت قرار داشت و در آنجا یک سرداب که محل نگهداری مواد غذایی و رخت شور خانه بود؛ وجود داشت که گویی در قدیم محل استراحت برده ها یا خدمتکاران بوده. آنجا هوایش سرد و بوی نم میداد. جولی از آنجا خوشش نمی آمد؛ زیرا سنگ های سیاهِ دیوار، آنجا را شبیه یک غار کرده بود. طبقه بالا با دو ردیف پله و یک پاگرد به همکف وصل میشد و روی دیوار کنار پله ها پر بود از جای خالی قاب عکسهای بزرگ و کوچک.اتاق جولی کنار پله ها قرار داشت و به نسبت بقیه اتاق ها کوچکتر بود.یک ردیف کمد دیواری، یک تخت پرنسسی کهنه و قدیمی، یک میز تحریر، یک مبل و البته یک قفسه کتاب خالی، لوازم آن اتاق را تشکیل میدادند. جولی به محض ورود به اتاق فهمید که سابقا متعلق به یک دختر بی سلیقه بوده که اصلًا به وسایلش اهمیتی نمیداد.اتاق پدر روبه روی اتاق جولی قرار داشت. یک اتاق کار دلبازی که بعدها یک تخت و چند کمد به آن اضافه شدند بعلاوهٔ یک ردیف پنجره ی بزرگ که بر دیوار روبه رو قرار داشت و به سمت باغچه گل خشک شده ای باز میشد.با این حساب که تا کنون به چهار اتاق انتهای راه رو نرفته بود نمای بیرون خانه به نظرش بزرگتر از داخل میرسید.آنجا حتی اتاق زیر شیروانی هم داشت و شاید، اگر جولی خواهر یا برادری داشت تمام روزهای کسل کننده اش را به اکتشاف خانه میپرداخت.
  46. 2 امتیاز
    یک ژست حرفه ای گرفتم خواستم بپرم تو استخر سر باز پریدم اب سرد بود دندونام بهم میخورد گفتم:خواستم بگم اب سرد گفتم اب خیس.
  47. 2 امتیاز
    @Reyhanhبدترین سوتیش چند روز پیش بودصبح بود خانم تازه از خواب بلند میشن یه دفعه صدا موتر میاد از پنجره اتاقش نگاه میکنه پسر عمه دوستش بوده یه ساعت دید میزنه بعد دوباره میخوابه اما وضعیتش موها جینگلی بینگلی بهم ریخته میاد به دوستم میگه که پسر عمم دیدیت هنوز داره حرص میخوره من میدونم ریحانه جونن
  48. 2 امتیاز
    پله بساز کسیو پله نکن
  49. 2 امتیاز
    بابا این خوبه که من سر کلاس علوم سرمو گذاشته بودم رو میز و واسه خودم تو هپروت بودم . بغل دستیم زد رو شونم و گفت : خانم با توعه هیچی دیگه با ترس و لرز بلند شدم و گفتم : بله ! خانم : اول زنگ هی دستت بالا بود سوالت چیه ؟ حالا من اول زنگ سوال نداشتما واسه این که زمان زود بگذره و امتحان نگیره می خواستم یه چیزی بپرونم . بغل دستیم که دوست جونیمم بود رو یه برگه نوشت » بپرس : چطوری وقتی ژن ها رو دستکاری کردن می کارنشون ( منظور همون دستکاری تو ژن محصولات کشاورزیه ) .« من سوال پرسیدم اما چشمتون روز بد نبینه که قبل جواب دادن سوالم معلمه پرسید : منظورت چیه ؟ من که اصلا نمی دونستم سواله راجب چیه منظورشو می دونستم عایا از نظر شما ؟ برای این که زایه نشم با شور و هیجان گفتم : خانم منظورم اینه که بعد که ژن هاشون رو دستکاری کردن هسته ی سلولو می کارند ؟ یهو کلاس رفت رو هوا ..
  50. 2 امتیاز
    من سوتی خیلی افتضاحی که دادم موقع مدارس بود...دوستم حالش بد شد من بردمش کنار دیوار دستمو گذاشتم کنار سرش رو دیوار سرمم تکیه دادم به دستم...داشتم ارومش میکردم و باهاش حرف میزدم...حالا موقعیت... ما اونور خیابون،کلی پسرم اونطرف خیابون!حالا اونکه باهم لجیمم اونور!هیچی دیگه پسرا چشا اندازه پرتقال تامسون،یه عده شونم باید با کاردک از رو زمین جمع میکردی! منم حواسم نبود خب!هیچی دیگه یکی دیگه از دوستام اومد گفت عسل جان عزیزم زشته بیا بریم ابرو ده جد و ابادمونو بردی! منم مثل همیشه خیلی ریلکس همراه دوستام راه افتادم رفتم...خلاصه چقد هوای این کوچه علی چپ خوبه!
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×