رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. Lunatic

    Lunatic

    همکار انجمن


    • امتیاز

      122

    • تعداد ارسال ها

      1,666


  2. marjoosh

    marjoosh

    کاربر فعال


    • امتیاز

      40

    • تعداد ارسال ها

      2,365


  3. Outis

    Outis

    کاربر عادی


    • امتیاز

      39

    • تعداد ارسال ها

      305


  4. mohammad13

    mohammad13

    نویسنده


    • امتیاز

      39

    • تعداد ارسال ها

      376



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در پنجشنبه, 14 دی 1396 در همه بخش ها

  1. 8 امتیاز
    دلم خلوتي ساده مي خواهد چند خطي شعر فروغ با دو فنجان قهوه كمي سكوت و او، كه پايان هر قطعه دستش را زير چانه بزند و بگويد: باز هم بخوان #شیما_سبحانی
  2. 6 امتیاز
    خیلى از اونایی که بودن ، دیگه نیستن چون دیگه اونایی نیستن که بودن … . . . این من هستم که وفادار خواهم مانداین تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند !این من هستم که آخرش میسوزماین تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم … #A
  3. 5 امتیاز
    از کودک فال فروشی پرسیدند:که چه میکنی؟ گفت: از حماقت انسان ها تکه نانی درمیاورم! این ها از منی که,در امروز خود مانده ام...فردایشان را میخواهند
  4. 5 امتیاز
    تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس/خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر/شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
  5. 5 امتیاز
    شخصی میگفت: لزوما کسی که انفاق میکند، ثروتمند نیست و هر بخششی نیز انفاق نیست. اگر در اوج نیاز باز هم بخشیدی ثروتمندی و هرگاه بعد از هر عملی عذاب وجدان نداشتی یا خود را ملامت نکردی امیری. آن روز چیزی از حرفهایش نفهمیدم، اما امروز میدانم که در همین جمله ی کوتاه، راز جهان هستی نهفته است، این راه و رسم یعنی کارمای واقعی. هیچ چیز تصادفی اتفاق نمی افتد....
  6. 5 امتیاز
    زندگی تاس خوب آوردن نیست ، تاس بد را خوب بازی کردن است . @reyhan.B
  7. 5 امتیاز
    i can and i will من میتوانم و میخواهم
  8. 5 امتیاز
    این متن رو از بالا به پایین و از پایین به بالا بخوانید و تفاوت گفتار را ببینید:امروز بدترين روز بودو سعى نكن منو متقاعد كنى كهدر هر روزى، يك چيز خوبى پيدا ميشهچون اگه با دقت نگاه كنيماين دنيا جاى وحشتناكيهبا اينكهبعضى وقتا يك اتفاقات خوبى هم ميافتهشادى و رضايت هميشگى نيستندو اين درست نيست كههمش به ذهن و دل ما ربط دارهچونما ميتونيم شادى واقعى رو تجربه كنيمفقط وقتى در يك محيط خوب باشيمميتونيم خوبى رو خلق كنيممطمئن هستم تو هم موافقى كهمحيطى كه توش هستيمتأثير مستقيم داره روىرفتار ماهمه چيز در كنترل ما نيستو تو هرگز از من نخواهى شنيد كهامروز روز خوبى بودحالا لطفأ از پايين به بالا بخونید…
  9. 4 امتیاز
    نام رمان: دو نفر تنهای دیگر نویسنده: Z_khofteh و parand2230 کاربران انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه،اجتماعی،پلیسی خلاصه:زندگی دخترکی را به نظاره بنشین که گول خورد.شاید هم خودش را گول زد.احمقانه ترین کار گشتن دنبال مقصر است.دنیایمان کوچک و بزرگ می‌شود. دخترکی که ناگاه خود را میان جمعی قاچاقچی مواد مخدر می‌یابد.چه خواهد شد.کسی از دور می اید. دخترک چشمانش را تنگ می کند تا ببیند او کیست.کیستی؟حرفی نمی‌زند و پیمانه ای را به طرف دخترک می گیرد.لبخند دلربایی میزند و ان را بدست دخترک میدهد.جام از دست دخترک می افتد و روی زمین هزاران تکه میشود.زمین مست میکند.که میداند؟از این به به زمین چگونه او را خواهد چرخاند؟ مقدمه: شب از ظلمت تهی می‌گردد شاخه ها‌ی فولاد بازوی عابران را می‌خراشد تنها دودکش ها‌ی غریبه آزاد و رها در خیابان ها پرسه می‌زنند. خیابان ها معبر بی‌قراری مایند و ستارگان بخت ما در جوی غلتانند. vasko popa _در دوردست ذهن
  10. 4 امتیاز
    دیوانه تر از خویش کسی می جستم دستم بگرفتند و به دستم دادند... #سعدی
  11. 4 امتیاز
    در روزگاری که “دروغ” یـک “واقـعـیت عمـومـی” است . . .به زبان آوردن “حقیقت” یک “اقدام انقلابی” محسوب می شود !
  12. 4 امتیاز
    شعر تو بودی که پس از فصل سرد هیچ کسی شک به زمستان نکرد #علیرضا_آذر
  13. 3 امتیاز
    منشور حقوق بشر کوروش منشور حقوق بشر کوروش بزرگ موسوم به استوانه کوروش استوانهای سفالین است که در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به فرمان کوروش دوم هخامنشی شاهنشاه ایران ساخته شده و دور تا دور آن مجموعهای از سخنان و دستورات شاهنشاه به خط میخی بابلی نقش گردیده است. این استوانه که به عنوان «اولین منشور حقوق بشر» در جهان شناخته میشود۱۲۳، در پایههای شهر بابل قرار داده شده بوده است.در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲) به هنگام کاوشهای باستانشناسی در بابل در میانرودان، هورمزد رسام، باستانشناس بریتانیایی آسوریتبار، استوانهٔ سفالین موسوم به کوروش کبیر را یافت که شامل نوشتههایی به خط میخی بود.۴ جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتیمتر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شدهاست. بررسیها نشان داد که نوشتههای استوانه در سال ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح به دستور کوروش بزرگ پس از شکست نبونید (بختالنصر) و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده، به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایههای شهر بابل قرار داده شدهاست. در حال حاضر این لوح سفالین استوانهای در بخش «ایران باستان» در موزه بریتانیا نگهداری میشود. از سوی دیگر در سالهای اخیر آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانهای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل میدانستند، در حقیقت پارهای از استوانه کوروش بزرگ، از سطرهای ۳۶ تا ۴۳ است. پس از این کشف، این پاره از لوح استوانهای که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری میشد، به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده شد و به استوانه اصلی پیوست گردید. . ساخت منشور کوروش دوم، بنیانگذار پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل، در بابل تاجگذاری کرد و اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میانرودان (بینالنهرین)، مردوک که کهنترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت و بیگاری در بابل آزاد کرد. به دستور کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانهای سفالین نگاشته شد به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایههای شهر بابل قرار گرفت. جایگاه این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته میشود۲ و در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به شش زبان رسمی سازمان منتشر کرد[نیازمند منبع]. بدلی از این منشور در مقر سازمان ملل متحد در شهر نیویورک نگهداری میشود۶. در این لوح استوانهای، کوروش پس از معرفی خود و دودمانش و شرح مختصر فتح بابل، میگوید که تمام دستاوردهایش را با کمک و رضایت مردوک خدای بابلی به انجام رسانده است. وی سپس بیان میکند که چگونه آرامش و صلح را برای مردم بابل و کشور سومر به ارمغان آورده، و پیکر خدایانی که نبونید از نیایشگاههای مختلف برداشته و در بابل گردآوری کرده بوده را به نیایشگاههای اصلی آنها در میانرودان و غرب ایران برگرداندهاست. پس از آن، کوروش میگوید که چگونه نیایشگاههای ویرانشده را از نو ساخته و مردمی را که اسیر پادشاههای بابل بودند به میهنشان برگرداندهاست. در این نوشته اشارهٔ مستقیمی به آزادی قوم یهود از اسارت بابلیان نشده، اما با مطالعه و پژوهش منابع تاریخی مشخص شدهاست که آزادی یهودیان بخشی از سیاست کوروش پس از فتح بابل بوده است۷۸۹۱۰. برگردان این منشور چنین است:خط ۱. «کورش» (در متن بابلی : «کو - رَ - آش»)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابـِل»(با - بی - لیم)، شاه «سـومـر»(شو- مـِ - ری) و «اَکـَّد»(اَک - کـ َ- دی - ای)، ... خط ۲. ... همهٔ جهان. از این جا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان کورش، بلکه به روایت ناظری ناشناخته که میتواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو میشود.خط ۳. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی کشورش رسیده بود. خط ۴. او آیینهای کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی به جای آن گذاشت. خط ۵. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه»(اِ- سَگ - ایلَـه) برای شهر «اور»(او - ریم) و دیگر شهرها ساخت. «اِسَـگیـلَـه / اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوک» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتـَه» دارد که در حماسهٔ سومری «اِنمِـرکار و فرمانروای اَرَته» بازگو شدهاست. آقای «جهانشاه درخشانی» در «آریاییان، مردم کاشی و دیگر ایرانیان»(تهران، ۱۳۸۲، ص ۵۰۷)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» میداند. از سوی دیگر «کاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند به شمار میآوردند و «کاشـّو / کاسـّو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژهٔ «کاس» برای رنگ آبی در گویشهای محلی بکار میرود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «کاس آقا» خطاب میکنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتـَه با نواحی باستانی ِحاشیهٔ هلیل رود در جنوب جیرفت بنگرید به : مجیدزاده، یوسف، جیرفت کهن ترین تمدن شرق، تهران، ۱۳۸۲خط ۶. او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود ... هر روز کارهایی ناپسند میکرد، خشونت و بدکرداری. خط ۷. او کارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت میکرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش «مَـردوک»(اَمَـر - اوتو) خدای بزرگ روی برگرداند. گمان میرود نام «مردوک» با واژهٔ آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی / بی مرگی» در پیوند باشد. اما ویژگیهای دیگر مردوک شباهتهایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیارهٔ «مشتری» متجلی میشدهاست. همان گونه که مردوک را با نام «اَمَـر - اوتو» میشناخته اند؛ از او با نام آریایی و کاسی ِ«شوگورو» نیز یاد میکردهاند که به معنای «بزرگ ترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا / سرور خردمند) در پیوند استخط ۸. او مردم را به سختی معاش دچار کرد. هر روز به شیوهای ساکنان شهر را آزار میداد. او با کارهای خشن ِخود مردم را نابود میکرد ... همهٔ مردم را. خط ۹. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنلیل / ایـلـّیل» خدای بزرگ (= مردوک) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند. منظور آبادانی و فراوانی و آرامشخط ۱۰. مردم از خدای بزرگ میخواستند تا به وضع همهٔ باشندگان روی زمین که زندگی و کاشانهٔ شان رو به ویرانی میرفت، توجه کند. مردوک خدای بزرگ اراده کرد تا ایزدان به «بابـِل» بازگردند. خط ۱۱. ساکنان سرزمین «سومِـر» و «اَکـَّد» مانند مردگان شده بودند. مردوک به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد. خط ۱۲. مردوک به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همهٔ کشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد. آنگاه او نام «کورش» پادشاه «اَنـْشان»(اَن - شـَ - اَن) را برخواند. از او به نام پادشاه جهان یاد کرد. خط ۱۳. او تمام سرزمین «گوتی»(کو - تی - ای) را به فرمانبرداری کورش درآورد. همچنین همهٔ مردمان «ماد»(اوم - مـان مَـن - دَه) را. کـورش با هر «سیاه سر» (همهٔ انـسانها) دادگرانه رفتار کرد. در تداول، نام ِبابلی «اومان منده» را با «ماد» برابر میدانند. اما به نظر میآید که این نام بر همه یا یکی از اقوام آریایی که در هزارهٔ دوم پیش از میلاد به میان دورود مهاجرت کرده بوده اند؛ اطلاق میشدهاست.خط ۱۴. کورش با راستی و عدالت کشور را اداره میکرد. مردوک، خدای بزرگ، با شادی از کردار نیک و اندیشهٔ نیکِ این پشتیبان ِمردم خرسند بود. خط ۱۵. او کورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی داشت. ممکن است منظور دیده شدن سیارهٔ مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیارهٔ مشتری نماد آسمانی ِ«اهورامزدا / مردوک» بودهاست. نک به : بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمهٔ همایون صنعتی زاده، ۱۳۷۲. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان میداند.خط ۱۶. لشکر پر شمار او که همچون آب رودخانهای شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او ره میسپردند. خط ۱۷. مردوک مقدر کرد تا کورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نـَبـونـید»(نـَ - بو - نـ َ- اید) شاه را به دست کورش سپرد. خط ۱۸. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکـَّد و همهٔ فرمانروایان محلی فرمان کورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهرههای درخشان او را بوسیدند. خط ۱۹. مردم سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همهٔ ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند. خط ۲۰. منم «کورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابـِل، شاه سومر و اَکـَّد، شاه چهار گوشهٔ جهان. از این جا روایت به صیغهٔ اول شخص و از زبان کورش بازگو میشود. استرابو نقل میکند که «کورش» نامی است که او پس از پادشاهی و با الهام از رود «کـُر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این ، نام او «اَگـرَداتوس»(Agradatus) (اَگـرَداد / اَگـراداد) بودهاست. نک به : جغرافیای استرابو، ترجمهٔ هـ. صنعتی زاده، ۱۳۸۲، ص. ۳۱۹خط ۲۱. پسر «کمبوجیه»(کـ َ- اَم - بو - زی - یَه)، شاه بزرگ، شاه «اَنـْشان»، نـوهٔ «کـورش»(کـورش یکم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیرهٔ «چیش پیش» (شی - ایش - بی - ایش)، شاه بزرگ، شاه اَنشان. خط ۲۲. از دودمانی کـه همیشه شاه بودهاند و فرمانروایی اش را «بـِل / بعل» (بـ ِ- لو) (خداوند / = مردوک) و «نـَبـو»(نـ َ- بو) گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛ «نـَبو» ایزد نویسندگی و دبیری بوده، و نیایشگاه او به نام «اِزیدَه» خوانده میشدهاست. ورود کورش «بدون جنگ و پیکار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلکه در متون بابلی همچون «سالنامهٔ نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت»(کتاب یکم) تایید شدهاست. برای آگاهی از سالنامهٔ نبونید نگاه کنید به : Hinnz, W., Darios und die Perser, I, ۱۹۷۶, p. ۱۰۶.خط ۲۳. همهٔ مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. پذیرش کورش توسط مردم، در «کورش نامه / سیروپدی»(Curou Paideia) نوشتهٔ گزنفون نیز تایید شدهاست. گزنفون اظهار میدارد که مردمان همهٔ کشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار کورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، کتاب یکم)خط ۲۴. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. خط ۲۵. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم. نـَبونید، مردم درماندهٔ بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود. خط ۲۶. من برده داری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد. خط ۲۷. او بر من، کورش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من «کمبوجیه» و همچنین بر همهٔ سپاهیان من، خط ۲۸. برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوک همهٔ شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشسته اند؛ خط ۲۹. و همهٔ پادشاهان سرزمینهای جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین»(دریای مدیترانه تا دریای فارس)، همهٔ مردم سرزمینهای دوردست، همهٔ پادشاهان «آموری»(اَ - مور - ری - ای)، همهٔ چادرنشینان، خط ۳۰. مـرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا «آشـور» (اَش - شور) و «شوش» (شو - شَن) ۳۱. من شهرهای «آگادِه»(اَ - گـَ - دِه)، «اِشنونا»(اِش - نو - نَک)، «زَمبان»(زَ - اَم - بـَ - اَن)، «مِتورنو»(مـِ - تور - نو)، «دیر»(دِ - ایر)، سرزمین «گوتیان» و شهرهای کهن آن سوی «دجله»(ای - دیک - لَت) که ویران شده بود را از نو ساختم.خط ۳۲. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند. همهٔ خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم. با این که هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودن ِکورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور کهن ایرانی پایبند بودهاست که هر کس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس که موبدان زرتشتی ِعصر ساسانی با سختگیری و خشونتهای بی شمار و اعمال سلیقههای شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند.خط ۳۳. هم چنین پیکرهٔ خدایان سومر و اَکـَّد را که نـَبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوک به شادی و خرمی، خط ۳۴. به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، بشود که دلها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به جایگاههای مقدس نخستین شان بازگرداندم، گشایش و بازسازی نیایشگاهها به فرمان کورش، دست کم در یک متن دیگر شناخته شدهاست. بر این لوح چهار سطری که از «اَرَخ» در میان دورود کشف شده، آمدهاست : «منم کورش، پسر کمبوجیه، شاه توانمند، آن که «اِسَگیلَه» و «اِزیدَه» را باز ساخت.» برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به صفحهٔ ۱۵۶ مقالهٔ W. Eilers در کتاب شناسیخط ۳۵. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: «به کورش شاه، پادشاهی که تو را گرامی میدارد و پسرش کمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.» در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئـُچَـنـْگـْه» (اَنـَغران / اَنارام) به معنای «روشنایی ِبی پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است.خط ۳۶. بی گمان در روزهای سازندگی، همگی ِمردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همهٔ مردم جامعهای آرام فراهم ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم...خط ۳۷. … غاز، دو اردک، ده کبوتر. برای غازها، اردکها و کبوتران … از سطر ۳۷ تا ۴۵ بخش نویافتهای است که در مقالهٔ «دربارهٔ منشور کورش» به آن اشاره شد. این نُه سطر دنبالهٔ بلافصل سطرهای پیشین نیست.خط ۳۸. ... باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور - اِنلیل»(ایم - گور - اِن - لیل) را استوار گردانیدم ... خط ۳۹. ... دیوار آجری خندق شهر را، خط ۴۰. ... که هیچ یک از شاهان پیشین با بردگان ِبه بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛ خط ۴۱. ... به انجام رسانیدم. خط ۴۲. دروازههایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روکشی از مفرغ ... خط ۴۳. ... کتیبهای از پادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال»(آش - شور - با - نی - اَپ - لی) خط ۴۴. ... خط ۴۵. ... برای همیشه ! قرار بود این منشور در ازای مبلغ هنگفتی برای شش هفته در ایران به نمایش گذاشته شود ولی نشد!!!! وقتی سد سیوند کم کم دارد آرامگاه کوروش کبیر را نابود میکند و مسئولان ساکتند پس مسئولان موزه به این نتیجه رسیدند اگر منشور را به ما قرض!!ندهند بهتر است. منبع سایت آریاییها
  14. 3 امتیاز
    نام رمان: فراموشت نمیکنم نویسند:Zahra12105کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه-طنز-پلیسی-رازآلودو معمایی خلاصه :داستان درباره دختری محجبه و شیطون است که رویای المپیک در ذهنش میپروراند.پس از مدت ها به خواسته ی قلبیش میرسد ولی توسط باند بزرگ خلاف بنا بر دلایلی ربوده میشود افسری به کمکش میرود و... ماجرا در اینجا پایان نمی یابد و خطری دیگر در سال های آینده میافتد که قلب دختر داستان بار دیگر به یاد او میتپد...خطریکه فراموش کردن او سخت تر میشود...خطری که باعث میشود بار دیگر با آن افسر رو به رو شود و همکاریکند برای دستگیری کامل آن باند بزرگ خلاف که در انتهای نابودی بار دیگر جان گرفت و شعله های آخر و اندک خاکستر به آتشی بزرگ تبدیل شد آتشی که دامن گیر همه شد به جز دو نفر اتفاقات دیگری در راه است و زندگی دخترک را در پستی و بلندی های زیادی قرار میدهد...آیا ماجرا همانیست که ما فکر میکنیمl؟ یا ماجرای دیگری پشت این ماجراست؟ برای فهمیدن این راز با ما در ادامه این رمان همراه باشید مقدمه: من دختریم از طبار شیطنت...ومهربانی و تو پسری که با بی تفاوتیت خون میکنی این دل را...اما آیا تو همانی هستی که نشان میدهی؟...نمیدانم کجا و چگونه اتفاقی افتاد که دیگر منِ الآن نشدم...اتفاقی افتاد که شیطنت هایم پشت گوشه گیری فردایم سنگر گرفت...تمام افکارم خلاصه شد در سیاهی چشمانت...اما... با آمدنت شدم همان دختری که بودم...با این تفاوت که... تمام نقطه ی توجهم تو هستی...گفتی فراموشم کن...گفتم مگر میتوانم زندگیم را فراموش کنم...فراموش کردنت یعنی گرفتن اکسیژن ...من به همین خیالت هم خوشم...به همین رویایی که در ذهنم از تو ساختم... زمین و زمان به هم میپیوندند تا تورا فراموش کنم...ولی من..فراموشت نمیکنم
  15. 3 امتیاز
    سلام.امیدوارم حال همتون خوب باشه. چند روزی که اینجا عضوشدم به بخش های مختلفش سر زدم واین بخش برام جالب بود. محور بحث ها گفت وگوها حول چندسرگرمی یا بازی های مضحک بود.در صورتی که همه ما میدونیم اینجایک سایت ادبی هست. بخش کتاب تاپیک های مختلفی رو دیدم که به اثار نویسندگان خورده گرفته بودن ؛ درحالی که ندیدم چاره ای جلوی پای نویسنده گذاشته باشند. کلی جملات کلیشه ای و شعار مانند. از صحبت های اضافه که رد بشیم میرسیم به موضوع اصلی بحثمون. دزدی ادبی. مسلمه که بیشتر نویسنده ها از مرگ مولف اگاه اند ولی گاهی بدون توجه یا شاید ناخواسته دزدی ادبی دارند یا بهتره بگیم گاهی مرگ مولف دارند. جملات یا ترکیب های خاصی که توی متونشون استفاده میشه و کاملا خودشون رو محق میدونند. نظرتون چیه؟ دزدی ادبی رو توی کدوم اثار نویسنده گان دیدین؟ فکر میکنیدهمیشه اگاهانه است؟یا گاهی ضمیر ناخود اگاهه؟
  16. 3 امتیاز
    تا به جفایت خوشم ترک جفا کرده ای این روش تازه را تازه بنا کرده ای
  17. 3 امتیاز
    تاج فقرم بر سر و تخت قناعت زیر پای تا ابد خط امان دارم ز دیوان ازل
  18. 3 امتیاز
    مران زمیکده ساقی مرا فرصت ده کسی که نیمه شب آمد سحر نخواهد رفت
  19. 3 امتیاز
    ناله کن ای دل شوریده ای من که زمن یار رمیده اس امشب او که اندر دل من جایش بود ز لب بام پریدست امشب
  20. 3 امتیاز
    نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید فغان که بخت من از خواب در نمی آید
  21. 3 امتیاز
    منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
  22. 3 امتیاز
    توبه ام مده زاهد دیگر از می و مستی فارغ از حسابم کن غافل است سر انجامم
  23. 3 امتیاز
    این نوشته رو قبول دارم. ولی من چندساله طبق فراخوان های شهری نوشتم این میشه داستانک . مرسی از توجه ات مرسی حدیثه عزیزم. خوش حالم که در نظرمنتقد فوق العاده ای مثل تو عالی بودهذوق کردم
  24. 3 امتیاز
    عالــــــــــــــــــــــــــی بود؛ باریکلا اسما جونم عاشق قلمت شدم ؛ معرکه ای خانوم همکار داستان کوتاه یا داستانک فرقی نداره مهم اینه خوشمان آمد
  25. 3 امتیاز
    قشنگ بود. قلمتون عالیه ولی به نظرم داستان کوتاه بود تا داستانک.
  26. 3 امتیاز
    چند بسته پاستیل خوردم! اخرش خوندم ساخت ترکیه! قشنگ میخواستم بالا بیارم. شامپو ساخت ترکیه، لباس ترکیه بالش ترکیه! البته عمو میگفت، گاهی نمی ارزه یه کشور خودش اقدام به ساخت کالا کنه، اما من فکر میکنم حتی اگه از گرون ترین جنس دنیا هم گرون تر دربیاد بازم می ارزه ادم ساخت داخل بخره. ایــنـــو تازه کشف کردم! با گوشی هم میشه حروفو کشید‎:|‎ جالب بود. بیا خوش باشیم s...d
  27. 3 امتیاز
    #پارت چهارم صدای زنگ که در خانه پژواک می زند ، به پیش بینی دقیقت لبخند می زنی . چادر را روی سرت مرتب می کنی و به استقبال اطلس بانو می روی . _ مهمون داشتی؟ + بفرمایید داخل . قیافه اش را مچاله می کند و تو به شباهت عجیبش با کاغذ مچاله شده و چروک هایش پی می بری . _ توی این دو سال که اومدی اینجا به ولله بدی ازت ندیدم دختر ، ولی خوب می دونی که از این مردک دیلاق خوشم نمیاد . از کلمه "دیلاق" لبخندی کنج لبت سبز می شود و تو به ربط این کلمه و هیکل شهریار فکر می کنی . از وقتی به یاد داری شکم تخم مرغی شهریار جلوتر از خودش بوده . _ بانوچیزی از من دیدی؟ آقاشهریارآسه اومده آسه رفته . به خداوندی خدا قسم که خونه من نجاست نداره که اینجور قدم پس می کشید . "استغفرلله " ای زیر لب زمزمه می کند و چادرش را بین دندان هایش کیپ می کند . _ هوا سرده دختر برو داخل سرما نخوری . پشت می کند و با قدم های بلند سمت خانه کناری می رود . + مامان ؟ با لبخند چشم از در بسته خانه اطلس بانو می گیری و نگاهت را سمت دخترک هفت ساله است سوق می دهی . _ عمر مامان ، برو داخل عرق داری سرما می خوری . + بابایی کو ؟ قرار بود با هم دیگه املت بخوریم . _ درست می کنم برات . مشتش را روی چشمانش می کشد و تو به این عادت قدیمی لبخندی می زنی . + بابایی توی سالن داشت با سحر دعوا می کرد . لبت را زیر دندان می کشی و لقمه را سمتش می گیری . + بهش می گفت اون بچه مگه فقط برای توعه ؟ سحر هم هی گریه می کرد و می گفت من نمی تونم . بابایی هم عصبانی شد بهش گفت ازت شکایت می کنم . لقمه در دهانت می ماسد و کلمه "بچه " روی سرت آوار می شود . + مامان یعنی چی ازت شکایت می کنم ؟ من دوست ندارم داداشم سحرو مامان صدا کنه . سعی می کنی طرح لبخند را روی لبت بکاری و لقمه را با کمی آب پایین می فرستی . _ بابایی عصبی بوده این حرفو زده ، کارت درست نبود به حرفاشون گوش دادی . + سحر گفت از تو مامانت متنفرم . گفت همیشه سایه ستایش و سینا روی زندگی منه . اخم هایت را در هم می کشی و موهای بلندش را نوازش می کنی . _ من به شما گفته بودم که نباید به حرفای بزرگ تر ها گوش بدی ، نگفته بودم ؟ سحرجون هم مثل بابا عصبی بوده شما توجه نکن . شانه هایش را بالا انداخت وتو این عادت قدیمی را به زهرخندی مهمان می کنی . _ بابایی گفت به مامانت بگو اخر هفته خونه استاد ملکی شب شعره . میشه منم بیام ؟ به پشت سرهم صحبت کردن هایش بلند می خندی وسری به تایید تکان می دهی و هنوز ذهنت در گیر همان بچه ایست که میدانی نیامده برگشته . + دیکته اتو نوشتی عمر مامان ؟ _ اوهوم هما بهم املا گفت . تازه بهم گفت هرچی می گذره بیشتر شبیه سینا میشی . منم بهش گفتم من شبیه دایی ام نیستم مامانم میگه شبیه زن دایی کیمیا ام . سر بر می گردانی تا قطره درشت حلقه زده در چشمانت را نبیند و گاهی این بچه دوست داشتنی حکم آینده دق را دارد . به ساعت نگاه می اندازی و عقربه های ثابت روی عدد یک نشان می دهد پنج ساعت را با چقلی کردن های نسیم گذرانده ای . پتو را رویش مرتب می کنی و موهایش را بوسه می زنی . + شعر می خونی برام ؟ لبخندی مهمان این علایق مشترک می کنی و با آرامش تن گرمش را به تن می کشی . _ چی بخونم برات ؟ + یه چیز جدید . چشمانت را می بندی و حواست را پی کتابچه های قفسه های آقابزرگ رها می کنی . _ سال ها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه می خواهی ؟ صبح تا نمیشه شب منتظری همه جا می نگری گاه با ما سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گم شده ای می جویی راستی گم شده ات کیست؟ کجاست؟
  28. 3 امتیاز
    توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر گردد کمند
  29. 3 امتیاز
    تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
  30. 3 امتیاز
    دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت
  31. 3 امتیاز
    در هر شرایطی سلام.. خب الان که میخوام اینارو بنویسم ساعت پنج و ده دقیقه ی صبحه... باز بیدار شدم با کابوس،سرم درد میکنه و بغض بدی گلومو گرفته... نمیدونم انگار یکی گردنمو گرفته و داره فشار میده.خاطره ای واسه امروز ندارم که بنویسم چون امروز هنوز تازه شروع شده...اما دیروز.... به گذشته نگاه میکنم و هرچی که به جلو میام، پیشرفتی احساس نمیکنم که بگم واو!آره دختر همینه..یه نفس خانم اینجا داریم بهم میگه راکد...دقیقا همین لحظه یادش افتادم... آره واقعا هم یه آدم راکد به تمام معنام!خنده داره! انگار که بلد نیستم چجوری زندگی کنم که ازش لذت ببرم ولی درمورد این یکی فکر کنم خیلیا اینجورین..بگذریم... خیلیا دلمو شکستن امروز و شاید منم دل خیلیا رو خواسته یا ناخواسته شکستم...کلا ما آدما واسه همین دنیا اومدیم و از اول تا آخرش یه خنجر دستمونه که بالاخره باید تو قلب یکی فرو کنیم...اگر آدمی باشه که به قول معروف واقعـــــا آزارش به مورچه هم نرسیده باشه باید غبطه خورد... نمیدونم چرا یهو تصمیم گرفتم بیام و اینجا بنویسم..زیاد این تایپک رو میدیدم و ازش رد میشدم چون معمولا زیاد مایل نیستم بنویسم دل گرفتگی هامو...خیلی کم پیش میاد...اما خب مثل اینکه امروز از اون روزای نحس بود که دیگه نمیتونستم قورتش بدم:) زندگی عجیبی شده..ما به دنیا اومدیم ولی دنیا به ما نیومد...هر روز زندگی میکنم که صرفا تمومش کنم همین..تو بحث وعظ و پند و اندرز خودم همیشه ردیف جلوئم ولی منتها از اونام که خودم با لالایی هام خوابم نمیبره..اصلا لالایی برام شیرین نیست!یادمه کوچولو هم بودم مامانم که برام لالایی میخوند گریه میشدم،تو اون عالم بچگی نمیدونم به چیا فکر میکردم که اشکم درمیومد ولی فقط یادمه که غم انگیز بود...خیلی... و حال حاضر هم من موندم و زبانی که واسه خیلیا لالایی میخونه اما هنوز گوش خودش به لالایی عادت نکرده و فرار میکنه از نصیحت و هرچی آدم مصلحت اندیش وخیرخواهه..گاهی دلم میخواد فرار کنم..برم یه جای دور دور جایی که هیچکس نباشه..... نه نصیحت کننده ای... نه دل شکنی.. نه مدعی ای... نه لالایی خونی... فقط بدوم..فرار کنم..اینکه دنبال چیم و قراره مقصد کجا باشه نمیدونم...گاهی دوست دارم انقــــــــــــــــدر بِدَوَم که از نفس بی افتم...جیغ بزنم ،گریه کنم، یهو بزنم زیرخنده.. دیوونگی کنم جوری که وقتی یه غریبه یا آشنا که از کنارم رد شد بگه اینکه از دست رفت! اصلا یه وقتایی عجیب دلم دیوونگی میخواد..به دور از هر هیاهویی..هر کلکی..تا فراموش کنی فراموش شدنتو.. شاید خنده دار باشه ولی کیف میده یه جای بی آب و علف ، تو آفتاب سوزان کم کم پوستت کنده شه و بمیری...کفشاتو دربیاری روی خاک داغ قدم برداری...هبچ مزاحمی نباشه...هیچ مدعی ای نباشه...فقط راه بری..بسوزی و راه بری..توی راه بخندی و همراهش گریه هم بکنی...آسمونو نگاه بکنی..یهو دلت بخواد تو اون آفتاب سوزان بخوابی،بخوابی جوری که دیگه بلند شدنی درکار نباشه..دلت از زمین و زمان گرفته..بخوابی جوری که طلوع فردارو نبینی..داغی زمین رو حس کنی ولی سوزش دردناکشوودوست داشته باشی..با لب گرسنه و تشنه چشم روی هم بذاری و کم کم دیگه.. هیچی حس نکنی..نه گرمایی، نه دردی، نه زخمی.. و شاید حس آزادی همین باشه.. حرفهام تموم شد الان ساعت پنج و چهل دقیقه ست.ـ.و دارم یک به یک اتفاقات زندگیم رو از نظر میگذرونم..هرچی بیشتر نگاه میکنم بیشتر شرمنده خودم میشم که عجب آدمی شدم من بین این آدما‌! جالب شدم ولی از اون دسته جالبها که فقط زجر دادن خودشونو بلدن..فقط فکر کردن بلدن..فقط غرق شدن بلدن..فقط ...بگذریم.. ...مقداری دیوانگی لطفا...
  32. 3 امتیاز
    ‏انگار هزار سالِ داری پیانو میزنی هزار سالِ دارم گوش میدم هنوزم نمیخوام تموم شه (رمان ترانه ی انتقام) ♡قَلبِْ یَخـے♡
  33. 3 امتیاز
    دل انسان اهرم تمام اعمال بزرگ است.(بتهوون)
  34. 3 امتیاز
    به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید. چون آنها تنها کسانی هستند که میدانند بهتر از آنها هستید....
  35. 3 امتیاز
    زندگی مثل بستنی میمونه تا اب نشده باید ازش لذت برد ... (انتونی رابینز)
  36. 2 امتیاز
    سلام و درود به همه ی عزیزان نودهشتیایی امیدوارم شاد باشید، پر از انرزی های همیشگی ، تا سایتمون معروف تر و جذاب تر بشه . واقعیتش طبق پیشنهاد جناب @Ali.Heتصمیم گرفتیم، یک صندلی داغ دیگه ایجاد کنیم، با یک موضوع متفاوت. این بار ، توی این صندلی داغ، هر فردی که روی صندلی نشست،سکوت میکنه، و بقیه ی کاربر ها نقدش میکنن! چجوری ؟ افرادی که واقعا اون فردی که روی صندلی داغ نشسته میشناسن، یا حداقل توی چند برخورد و گفت و گو به شناختی از شخصیت اون فرد رسیدن، میان و با احترام کامل تمام اخلاق ، نکات، ویژگی های خوب وبد اون شخص رو بیان میکنن. قوانین: 1_کوچک ترین بی احترامی صورت بگیره، به کاربر اخطار داده میشه . 2-پست اسپم به هیچ عنوان ارسال نکنین، اسپمر شناخته شده و اخطار داده میشه! 3-هر فرد فقط یک بار حق ارسال نظراتش رو داره، واگر خواست نظراتش رو تغییر بده میتونه پستی که ارسال کرده رو ویرایش کنه، تاکید مکینم، به هیچ عنوان یک بار بیشتر توی صندلی داغ کسی پست ارسال نکنین .دیده بشه اسپم محسوب میشه. 4- پست هایی مثل متشکرم، چه جالب ، ممنون از ....اسپم بوده ، و لطفا توی تاپیک صندلی داغ کاربر ها بحث و ...ایجاد نکنین . 5-شخصی که روی صندلی نشسته به هیچ عنوان چیزی نمیگه، و تنها میتونه پست هارو لایک کنه. در انتهای صدلی داغ هر فرد صندلی داغ قفل شده، و تنها به اون فرد اجازه ی ارسال پست داده میشه، که خیلی محترمانه از خودش دفاع کنه و اگر صحبتی داره انجام بده . امیدوارم قوانین واضح بوده باشه، و شما مثل همیشه با ما همکاری کنین
  37. 2 امتیاز
    ماهتاب است و شبی سرد و من این گوشه خموش همدم و هم نفسم نیست کجایی بلبل
  38. 2 امتیاز
    ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بنا گوش
  39. 2 امتیاز
    ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من مست شرابم یا که سازت،ساز نیست
  40. 2 امتیاز
    مرسی صبا جونم به نظر منتقد ریز بینی مثل تو عالی اومده باعث خوش حالیهذوق مرگ شدم
  41. 2 امتیاز
    مصرع پایانی ام گر تو باشی شعر نویی شود قصیده ی بی وزن تو ( خودم گفتم )
  42. 2 امتیاز
    خلاصه ای زندگی کوروش بزرگ شاهنشاه پارس تبار کوروش از جانب پدرش به قوم آریایی پارس* می رسد که برای چند نسل بر انشان , در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینۀ استوانه شکلی محل حکومت آن*ها را نقش کرده است. بنیاد*گذار سلسلۀ هخامنشی, شاه هخامنش انشان بوده که در حدود 700 می*زیسته است. پس از مرگ او, تسپس انشان به حکومت رسید. تسپس نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و آرسامس فارس, بعد از آن*ها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژدهاک پادشاه قبیله ماد و دختر شاه آرینیس لیدیه, ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود. تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت , گزنفون , و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده*اند, اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده*اند, بیشتر شبیه افسانه می باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس , و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته*اند. بنا به نوشته هرودوت, آژدهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد] و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژدهاک تعبیر خواب خویش را از مغ* ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژدهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژدهاک دختر خود را به کمبوجیه اول به زناشویی داد. ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد ، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندان فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آژدهاک بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زاده*ی دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان*های شاه به* نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمه*ی ددان گردد. چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او, فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. میترادات شهامت این کار را نداشت, ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت. روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود, با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته*های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه*ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژدهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است, چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد: "در این باره حق با من است, زیرا همه آن*ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر شایسته مجازات می باشم, اختیار با توست." آژدهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است." اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند. چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژدهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژدهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژدهاک که از او پرسید: "با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟" پاسخ داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم" هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد آژدهاک شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست امپراتوری ایرانی ماد بوسیله پارسها که کشور دست نشانده و تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله آژدهاک پادشاه ماد به انتها رسید, اما کوروش به آژدهاک آسیبی وارد نیاورد و او از را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه پادشاهی ماد و پارس را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود و اتحاد این دو تیره آریایی ایران را بنا کرد . کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید ، در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود ، خردمندانه از کرزوس ، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید . اما کرزوس در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی ( قزل ایرماق امروزی در کشور ترکیه ) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه ، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژ سارد که آن را تسخیر ناپذیر می پنداشتند ، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره های آن سقوط کردو کرزوس، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونان یان رسانید . نکته قابل توجه رفتار کوروش پس از شکست کرزوس است . کوروش، شاه شکست خورده لیدی] را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند ، مشمول عفو شدند . پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت ، هریو ( هرات )، رخج ، مرو ، بلخ ، زرنگیانا ( سیستان ) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا ) و ثتگوش (شمال غربی هند ) را مطیع خود کرد . هدف اصلی کوروش از لشکر کشی به شرق تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت . کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران ، وسعت سرزمین های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد . حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود . البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس « نابونید » پادشاه بابِل،* همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش بینی های پیامبران بنی اسرائیل درباره ازادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود. بابِل بدون مدافعه در 22 مهرماه سال 539 ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند ، پادشاه محبوس گردیدو کوروش طبق عادت در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال بعد (538ق.م ) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد . با فتح بابِل مستعمرات آن یعنی سوریه ، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان شناسان و حتی حقوقدانان دارد . او یهود یان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود ، کمک های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنا ن نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است.اسکندر پس از رسیدن به ایران و پارسه همگی را به آتش کشید و ویران نمود ولی پس از رفتن به آرامگاه کوروش بزرگ هرگونه صدمه زدن به آرامگاه کوروش را ممنوع نمود و به وصیت وی که در آنجا حک شده بود عمل کرد و آن را سالم گذاشت و رفت تا برای ایندگان باقی بماند . خود اسکندر که دشمن ایرانیان بود نیز کوروش را الگوی و رهبری بزرگ می پنداشت . به باور بسیاری از حقوق دانان کهن آمریکایی و انگلیسی کتاب کوروپدیا - کوروش بزرگ سرلوحه بنیان گذاران آزادی و دموکراسی غربی در جهان بوده است . در جهان امروز یونسکو کورش بزرگ - اسکندر مقدونی و سزار را سه ابر مرد جهان معرفی کرده اند . ولی به راستی موج تبلیغات گسترده غربیان برای سزار و اسکندر یونانی کجا و گمنامی کوروش بزرگ از آسیا که الگو و سرور اسکندر و سزار بوده است کجا ؟ اسکندری گویی اینکه از دیدگاه بزرگی و دانش جهانگشایی برترین روزگار خود بوده ولی فساد اخلاقی و زندگی آلوده اش بر همگان آشکار است . حال آنکه شخصی مانند کوروش بزرگ از همه لحاظ بر سزار و اسکندر برتری داشته است و نامش در قرآن به نام ذوالقرنین و در تورات به نام کوروش فرستاده خداوند آمده است ولی هرگز سخنی از او در ایران نشده است . تندیسی شایسته و بایسته این ابر مرد جهان در ایران وجود ندارد . فیلم و مستند جهانی شایسته وی ساخته نشده است . نامش برای آغاز سال آورده نشده است . فقط ملت ایران بودند که هنوز پس از هزاران سال از درگذشت وی در هنگام آغاز جشن ملی نوروز با سبدها و دسته های گل راهی آرامگاه ابدی وی در پاسارگاد می شوند تا ادای احترام کرده باشند و با منش - کردار و ایران دوستی او پیمانی دوباره بسته باشند . امروزه تندیس این بزرگ مرد ایران زمین در سازمان ملل متحد , آمریکا , استرالیا برپا است و به زودی در تاجیکستان , هند , آلمان و اسرائیل نیز نصب خواهد می شود . شادی روان پاک این ابر نیک منش جهان را از یزدان پاک خواستاریم . .
  43. 2 امتیاز
    امروز چه روز خوبی بود ! 4 ساعت تمام با بهترین دوستم حرف زدم ! بعد از مدت ها عالی بود ! فردا دعوت شدم به عروسی و فکر میکنم توی امتحانا یکی از بهترین اتفاقاست ... مامانم بدون این که من بخوام غذای مورد علاقه م رو پخته بود و سورپرایزم کرد ؛ این یکی خیلی چسبید بابام یه سی دی جدید فیلم گرفته و میخوایم امشب نگاه کنیم؛ اینم جذابه ! کلا روز خوبی بود...امیدوارم همیشه همین طور خوب باشه...
  44. 2 امتیاز
    سلام. نمی‌دونم منظور دقیقت چه کسایی هستن اما خب تاپیک گفت‌و‌گو لزوما نیازی به راه حل پیش پا گذاشتن نداره. اکثرا نظراشونو میگن و یه عده‌ای هم راه حل براش پیدا می‌کنن. مثل دکتری می‌مونه که یه بیماری رو تشخیص میده و دارو می‌نویسه. این دکتر ممکنه با داروها تا یه حدی آشنا باشه اما مسلما تخصصش نیست. دزدی ادبی گاهی آگاهانه‌ست و گاهی هم نه. مثلا من متن و دلنوشته زیاد می‌نویسم و شعر هم می‌خونم. ممکنه ناخودآگاه یه اصطلاح‌ها و جمله‌هایی رو تو متن‌هام بیارم. اما دزدی عمدی رو نمی‌دونم. مسلما دیدم اما خب یادم نمیاد. بیشتر راجب عکس و نقاشی دیدم و یادم مونده. خیلی هم آزاردهنده‌ست. خصوصا برای خالق اون اثر. میشه گفت از لحاظ هنری هم همه‌ی آثار شبیه هم و کلیشه میشه و معنی اصلیشو از دست میده.
  45. 2 امتیاز
    هوای این شهر و هوای دل من یک نقطه اشتراک دارند هر دو وضعشان" خراب" است. ♡قَلبِْ یَخـے♡
  46. 2 امتیاز
    ولی خب باید بگم که وقتی به هوش اومدم چیزای خیلی کمی یادم میومد مثل اینکه شغلم چیه و یک سری موضوع های دیگه. به ساعت نگاهی کردم که ۷ رو نشون میداد بسه دیگه انقدر حرف زدم. در خونه رو قفل کردم با اسانسور رفتم پارکینگ و سوار ماشینم که دویست شیش بود شدم. توی راه سعی کردم به خوابم فکر کنم تا یه چیزایی یادم بیاد ولی هرچقدر بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم و کلافه تر میشدم . با رسیدن به بیمارستان از فکر اومدم بیرون و پنجره ماشین رو دادم پایین تا به مش حسن نگهبان پارکینگ که یه پیرمرد مهربون بود سلام کنم. من: سلام مش حسن حال شما؟ مش حسن: سلام خانوم شکر خدا شما خوبین؟ من: ممنون چه خبر مش حسن؟ مش حسن: سلامتی خانوم فقط فکر کنم خبراییه. من: چه خبرایی؟ مش حسن:مثل اینکه یه پرستار جدید جای خانوم محسنی اومده. من: اوه اوه پس من برم که دارم از فوضولی میمیرم. مش حسن خندید و گفت: بفرمایید خانوم . وقتی ماشین رو پارک کردم به جای خالی ماشین دکتر سراوکی نگاهی کردم و یه نفس راحت کشیدم . چه بهتر هر چقدر کمتر جلوی چشمم باشه بهتره.
  47. 2 امتیاز
    مردها هر کدام وقتی درختِ غرورشان تبر میخورد گریه هاشان فرق میکندبی اشکبی صدابعضی ها سیگار میکشندبعضی ها شاعر میشوندوبعضی ها میخندند !تصور کن من راشاعری سیگار به دست که بیهوده میخندد . . .محسن حمزه
  48. 2 امتیاز
    مهم نيست چقدر براى رسيدن به آرزوهات تلاش كنى تنها چيزى كه بهت ميرسه تصويرى از خواستت تو روياهاته!
  49. 2 امتیاز
    عالــم محضر خداستـــــــــ در محضر خدا معصیت نکنیم...
  50. 2 امتیاز
    هومن وقتی از حرف زدنم ناامید شد عقب گرد کردو رفت سمت در شیرین: به غزل بگو بیاد سریع برگشت سمتم تو شوک بود خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم سریع اومد سمت تختم دستاشو گذاشت دو طرف صورتمو اشکامو پاک کرد _الهی من قربون صدات بشم چشم هرکاری بگی میکنم فقط خوب شو عزیزم اینو گفت و با شتاب از در بیرون رفت دو سه روز گذشت اما نه خبری از غزل شد نه از هومن معلومه غزل نمیاد بعد از اون کاری که من کردم نمیتونستم کارایی که کردم و به خود هومن بگم یکی رو لازم داشتم که بتونه تمام اشتباهاتمو بهش بگه مطمئنا خیلی به غزل اعتماد داشته که برای من آورده بودش تو این فکر و خیالات بودم که در باز و پروژه انتقال هم پشت سرش شروع شد برخلاف چیزی که انتظار داشتم غزل بازهم با همون لبخند شیرین و مهربون تو اتاق منتظرم بود با دیدنم از جاش بلند شد اومد سمتم بازوهامواز دست پرستارا آزاد کردو منو دنبال خودش کشوند روبروی هم بودیم اون با لبخند نگاهم میکرد و من دنبال سر کلاف درهم زندگیم میگشتم تا شروع کنم شیرین:مع...معذرت میخوام _چرا؟ _برای رفتار اونروز _مهم نیست ما نقطه ی شروع رو اینجا در نظر میگیریم خب شروع کن من میشنوم سرمو انداختم پایین رفتم عقب خیلی عقب _من تو زندگیم همش اشتباه کردم غلط پشت غلط همه کارا همه تصمیما من خودخواه بودم
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×