رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. mahya619

    mahya619

    همکار انجمن


    • امتیاز

      78

    • تعداد ارسال ها

      2,420


  2. _Tiianara_

    _Tiianara_

    همکار بازنشسته


    • امتیاز

      77

    • تعداد ارسال ها

      1,427


  3. Heyfa

    Heyfa

    کاربر عادی


    • امتیاز

      66

    • تعداد ارسال ها

      116


  4. Ravi

    Ravi

    تیم نقد


    • امتیاز

      59

    • تعداد ارسال ها

      840



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در پنجشنبه, 26 بهمن 1396 در همه بخش ها

  1. 9 امتیاز
    اهل دنیا چون مسافر خفت و خوابی دید و رفت در مسافرخانه دنیا شبی خوابید و رفت خفته شب خوابهایی نغز و شیرین دیده بود بامدادان تا به هوش آمد همه پاچید و رفت صیحه اش ناگه به گوش آمد که دکان تخته کن ور بساطی چیده بود از هول جان برچید و رفت آنکه تنپوش بهارش از خز و سنجاب بود گو زمستان باش تنها یک کفن پوشیدو رفت گو برآر ای پیر غافل سر به غوغای رحیل همرهان بستند بار و کاروان کوچید و رفت ریسمان صبح و شامت هی سپید و هی سیاه از کلاف عمر با دوک فلک چرخید و رفت سنگ باشی یا گهر از تخته ی تابوتها در سیه چال لحد خواهی به سر غلتید و رفت خار زار است این جهان لیکن به سود آخرت می توان از وی گل مقصود خود را چید و رفت شمع چون خندیدن خورشید خاور دید صبح از خجالت آب شد و آنگه به خود خندید و رفت زین جهان تا آن جهان ظلمات پر پیچ و خمی است باید از اختر شناسان راه خود پرسید و رفت شهسوار برق تا آمد رکابی در کشد پرتگاه این جهان دید و عنان پیچید و رفت حلقه ی طاعت به گوش آویز و در آتش مرو اهرمن بود آنکه فرمان خدا نشنید و رفت گر کنیز پادشاهی یا زن بقال کوی در تغال صبر باید کشک سابید و رفت شاه باشی یا گدا از دست ساقی فلک باید این ته جرعه جام اجل نوشیدو رفت خرما آن جان علوی کز کف حور بهشت وقت رفتن با لبی خندان گلی بویید و رفت شهریار از ذوق رفتن در وداع آخری دوستان با وعده گاه بوستان بوسید و رفت -شهریار +ترجمان حال...
  2. 9 امتیاز
    گاهی، برای کشـیدنِ فـریـاد هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .!
  3. 7 امتیاز
    زندگـى همين است به همين اندازه بـى رحم به همين اندازه نا عادلانه انقدر به دنبالش ميروى كه تنها از تو دو پا ديده شود ...اين افراد به معناى واقعى زندگيشونو به دوش ميكشن ...#شهريار_فرامرزى
  4. 7 امتیاز
  5. 6 امتیاز
    همیشه هوامو داره وخیلی با معرفته@HASTI-L @eliibanooخواهر گلم که غیر از اینجا باهاش در تماسم وراز دار همیدیگه ایمو ایشالله همیشه حال دلش خوب باشه اینو همیشه بهش میگم @Ghazaalehچند وقتی هست هیچ وضعیتی ازش ندیدم خواستم بگم خیلی توی تایپ رمانم بهم انگیزه دادی ممنونم ازت هر جا هستی خوب باشی عزیزم علی اقا که حرف نداره همیشه منو شرمنده میکنه وهیچ وقت خوبی هارو یادشون نمیره@Serenity خیلی مهربون وکار راه انداز هیچ وقت نه نمیگه.ممنون فاطمه جون@dokhtar_abi هیچ شناختی از من نداشتی ولی دلت میخواد منو ببینی منم همین طور کاش میشد یه روز همه بچه های انجمن یه جا جمع میشدیم همدیگه رو میدیدیم-پاشو بیا مشهد@Miss.m @YeGaNeHتوی همه صحنه ها وجود داره،ازمهربونیش هر چی بگم کمه!احساس میکنم شخصیت ارومی داره اسمش وباید گذاشت گوهر 98یا @Hanibalخودشون شاید ندونند اگه اینجام فقط به امیدو شوق روزهای اولی بود که امید خاصی تو دلم به وجود می اوردند وخیلی خودمو باور کردم ممنون منو باور کردید همیشه مدیونتونم اقا میلاد @HAFEZیه اعتراف کنم!فکر میکردم خیلی بد اخلاق وغدی،ولی اشتباه کردم(قول شرف) @fatemehzareزیاد باهاش حرف نزدم ولی همه مثل من دوستش دارند @Lunaticهمیشه خوب ومهربون دوستش دارم @n-a-f-a-sخیلی بامزه حرف که میزنه قند تو دلم اب میشه خیلی با معرفت وپر انرژِی_-فعال-اسمت وعوض کردی؟@A.sanamy.D
  6. 5 امتیاز
    http://uupload.ir/files/6zyc_1518698778075.jpg چهار رکعت نماز ظهر به جا می آورم جیک جیک
  7. 5 امتیاز
    مسابقه نجات نخم مرغ این دوتا سازه مال منو دوستمه سفیده که مال منه تخم مرغش نشکست صورتی هم مال دوستمه که مال اون شکست
  8. 5 امتیاز
    زنده باد دوستانی که دوستی شان با ما شرطـــــی نیست حتی اگر از ما محبتی نبیند... @HASTI-L @eliibanoo @Serenity @dokhtar_abi @Miss.m @YeGaNeH
  9. 5 امتیاز
    ترسم ای مرگ،تو نیایی و من پیر شوم آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
  10. 4 امتیاز
    دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
  11. 4 امتیاز
    خدمت شما نویسنده ی عزیز @Bita_Icyheart
  12. 3 امتیاز
    الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی؟
  13. 3 امتیاز
    در دلم بنشسته‌ای بیرون میا نی برون آی از دلم در خون میا چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی هر زمان در دیده دیگرگون میا
  14. 3 امتیاز
    من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
  15. 3 امتیاز
  16. 3 امتیاز
    قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این شهر غریب
  17. 3 امتیاز
    ســـراب آفتاب است و، بیابان چه فراخ! نیست در آن نه گیاه و نه درخت. غیر آوای غرابان، دیگر بسته هر بانگی از این وادی رخت. در پس پردهٔی از گرد و غبار نقطهٔی لرزد از دور سیاه: چشم اگر پیش رود، می‌بیند آدمی هست که می‌پوید راه. تنش از خستگی افتاده ز کار. بر سر و رویش بنشسته غبار. شده از تشنگی‌اش خشک گلو. پای عریانش مجروح ز خار. هر قدم پیش رود، پای افق چشم او بیند دریایی آب. اندکی راه چو می‌پیماید می‌کند فکر که می‌بیند خواب.
  18. 3 امتیاز
    مهرهٔ ناچخ بکوبد مهره‌های گردنان نشتر ناوک بکاود عرقهای سهمگین نوآیین مطربان داریم و بربطهای گوینده مساعد ساقیان داریم و ساعدهای چون فله عجب دلتنگ و غمخوارم، ز حد بگذشت تیمارم تو گویی در جگر دارم دو صد یاسیج گرگانی
  19. 3 امتیاز
    رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک منِ خرابِ، شبگردِ مبتلا کن دردی ست غیر مردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن!؟
  20. 3 امتیاز
    مرگِ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواجِ نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگِ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روز ها روزِ پوچی همچو روزانِ دگر سایه ای ز امروز ها و دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریادِ درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسونِ شعر یاد می آرم که در دستانِ من روزگاری شعله می زد خون و شعر
  21. 3 امتیاز
    دوصتـــــــــــــــــــ جونیامـــ ولنتاینتون هپیــــ مپیـــ بهترینا....
  22. 3 امتیاز
    لبخند تلخی زدم...بیشتر از خودم به فکرم بود..دلم از این همه تنهایی گرفت...تنها کسی که به فکرم بود خدمتکار خونه ی بهراد بود....چقدر سخت بود که نزدیک ترین فرد زندگیت انقدر به فکرت نباشه... قلبم فشرده شد...یه قاشق غذا توی دهنم گذاشت...بیشتر از این معده‌ام تحمل نداشت...به زور محتویات دهنم رو قورت دادم...شمسی خانم لبخند رضایتمندانه ای زد و گفت: _آفرین دختر خوب حالا این یه قاشق رو هم بخور سرمو عقب بردم و گفتم: _دیگه واقعا جا ندارم اصرار نکرد...لبخندی زد و گفت: _الان بهتری؟ _خیلی لبخندش عمیق تر و مهربون تر شد. گفت: _از این به بعد هر شب میام پیشت تا بهترم بشی...البته مطمئنم تا فردا بیشتر طول نمی‌کشه آخ شمسی خانم تو چه میدونی از داغِ دلم؟ _راستی فردا چندمه؟ پوزخندی زدم و گفتم: _۴ دی _آها رو کردم به شمسی خانم و گفتم: _فردا ۲۴ سالم میشه شمسی خانم باذوق بهم خیره شد... آروم آروم به سمتم اومد و منو محکم بغل کرد...دستام رو روی کمرش گذاشتم..همونطور که موهام رو می بوسید گفت: _تولدت مبارک عزیز دلم چقدر امسال تنها بودم که فقط شمسی خانم بهم تبریک گفت...چقدر تنها بودم... ***** گوشیم برای بار هزارم زنگ خورد و من برای بار هزارم رد دادم...این هم بار هزار و یکم...اسم گلی روی اسکرین گوشی چشمک می زد... دیگه از رد دادن خسته شدم. گوشی رو دم گوشم گذاشتم: _الو؟ سلین؟....بابا تو کجایی مردم از نگرانی...جواب بدی چیزی ازت کم نمیشه ها!...من و سانلی از نگرانی کباب شدیم....مامانت چقدر نگران شده....باباتو چی میگی؟...میخوای هممون رو راهی بیمارستان کنی؟...لعنتی یه چیزی بگو....چیشد یهو انقلاب کردی؟...به سانلی یه جمله گفتی و دیگه جواب بنده خدارو ندادی....خو به ما هم بگو اونجا چخبره؟ خونه‌ت هم که نیومدی...دیروز اومدم دم خونه‌ت دیدم چند نفر دارن خونه‌ات رو خالی میکنن و لوازم شخصی‌ات رو می برن. گفتم "برا چی اومدین اینجا چیکار میکنین؟" گفتن: " دستور سلین خانمه.".....بیا برامون توضیح بده چه اتفاقی برات افتاده... همینطور حرف می زد....عقده ی این همه مدت رو ریخت بیرون....پوفی کشیدم و گفتم: _وای...ساکت شو دیگه...هنوزم مثل قبل پر حرفی ساکت شد...هیچی نگفت...فقط صدای نفس هاش میومد...نگرانش شدم خواستم صداش بزنم که گفت: _سلین؟ الهی قربون صدات برم...عین موتورِ خراب شده....چقدر دلم برات تنگ شده بود...کجایی آدرس بده ببینمت... _گلی...واقعا نمیخوام کسی رو ببینم...میخوام تنها باشم... _خره امروز تولدته....نمیزارم بهت بد بگذره...فکر کردی دوستی با من الکیه؟ ولت نمیکنم...سانلی میترسید بیاد پیشت...ترسید داد و غال کنی اما من نمیترسم...میام میخوام ببینم کی میخواد جلوم رو بگیره؟ اون بهراد عوضی یا توِ خر؟ لبخند کمرنگی روی لبام‌نشست..بعد از مدتها... _حالا میخوای چیکار کنی؟...یعنی کیک میاری و تولدمو جشن میگیری؟ _چرا که نه؟ میدونم الان حوصله ی شلوغی رو نداری فقط خودم و خودت میترکونیم...کاری میکنم کلی بهت خوش بگذره _کاش هیچوقت عاشق نشی _زبونتو گاز بگیر ابرهه...اباجهل...ابابیل...مگه من دل ندارم؟ خو عاشق نشم برای چی زندگی کنم؟ _عاشق بشی که مثل من بمیری؟ _مگه الان تو مردی؟ _آره مردم...مرده ی متحرک _اینا همش شعاره...آدم با شکست عشقی نمی‌میره مگر اینکه خودش خودشو بکشه...که اینم راه درستی نیست....کاری میکنم حسرتت بمونه به دل بهراد...صبر کن ببین گلی خانم چه میکنه _جک نگو خواهشا... دیگه نه میخوام بهش فکر کنم نه عاشقش باشم...این همه مدت توی اتاق حبس بودم حالمو پرسید؟ اصلا میدونه زندم یا مرده؟ نه...چون براش مهم نیست _این شد حرف حساب...تو باید زندگی کنی سر لج اونایی که دلشون‌ نمیخواد زندگیتو ببینن...تو باید سرخوش و شاد باشی سر لج اونایی که نمیخوان خوشی‌ت رو ببینن... این یکی رو راست گفت...من خودمو برای چی باختم؟...برای کی؟....باید از نو شروع کنم...باید درستش کنم...باید بلند شم و بجنگم...نباید خودمو ببازم...نباید بهراد فکر کنه که خیلی مهمه... *****
  23. 3 امتیاز
    من ندانم با که گویم شرح درد قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟ هر که با من همره و پیمانه شد عاقبت شیدا دل و دیوانه شدقصه ام عشاق را دلخون کند عاقبت ، خواننده را مجنون کند آتش عشق است و گیرد در کسی کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی قصه ای دارم من از یاران خویشقصه ای از بخت و از دوران خویش یاد می اید مرکز کودکی همره من بوده همواره یکی قصه ای دارم از این همراه خود همره خوش ظاهر بدخواه خوداو مرا همراه بودی هر دمی سیرها می کردم اندر عالمی یک نگارستانم آمد در نظر اندرو هر گونه حس و زیب و فرهر نگاری را جمالی خاص بود یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز شیوه ی جلوه گری را کرده ساز هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر هوش بردی و شکیبایی ز سر هر نگاری را به دست اندر کمند می کشیدی هر که افتادی به بند بهر ایشان عالمی گرد آمده محو گشته ، عاشق و حیرت زدهمن که در این حلقه بودم بیقرار عاقبت کردم نگاری اختیارمهر او به سرشت با بنیاد من کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من رفت از من طاقت و صبر و قرار باز می جستم همیشه وصل یار هر کجا بودم ، به هر جا می شدمبود آن همراه دیرین در پیممن نمی دانستم این همراه کیست قصدش از همراهی در کار چیست ؟ بس که دیدم نیکی و یاری او مار سازی و مددکاری او گفتم : ای غافل بباید جست او هر که باشد دوستار توست او شادی تو از مدد کاری اوست بازپرس از حال این دیرینه دوست گفتمش : ای نازنین یار نکو همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشقگفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من گفتمش : روی تو بزداید محنتو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی به به از کردار و رفتار خوشت به به از این جلوه های دلکشت بی تو یک لحظه نخواهم زندگی خیر بینی ، باش در پایندگی باز ای و ره نما ، در پیش رو که منم آماده و مفتون تودر ره افتاد و من از دنبال وی شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی در پی او سیرها کردم بسی از همه دور و نمی دیدیم کسی چون که در من سوز او تاثیر کرد عالمی در نزد من تغییر کرد عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت بس بدی ها عاقبت در خوی داشت روز درد و روز نکامی رسید عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا که بدو کردم ز خامی اقتفا آدم کم تجربه ظاهر پرست ز آفت و شر زمان هرگز نرست من ز خامی عشق را خوردم فریب که شدم از شادمانی بی نصیب در پشیمانی سر آمد روزگار یک شبی تنها بدم در کوهسار سر به زانوی تفکر برده پیش محو گشته در پریشانی خویش زار می نالیدم از خامی خود در نخستین درد و نکامی خود که : چرا بی تجربه ، بی معرفت بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت من که هیچ از خوی او نشناختم از چه آخر جانب او تاختم ؟ دیدم از افسوس و ناله نیست سود درد را باید یکی چاره نمود چاره می جستم که تا گردم رها زان جهان درد وطوفان بلا سعی می کردم بهر جیله شود چاره ی این عشق بد پیله شود عشق کز اول مرا درحکم بودس آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود من ندانستم چه شد کان روزگار اندک اندک برد از من اختیار هر چه کردم که از او گردم رها در نهان می گفت با من این ندا بایدت جویی همیشه وصل او که فکنده ست او تو را در جست و جو ترک آن زیبارخ فرخنده حال از محال است ، از محال است از محال گفتم : ای یار من شوریده سرسوختم در محنت و درد و خطر در میان آتشم آورده ای این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟ چند داری جان من در بند ، چند ؟ بگسل آخر از من بیچاره بند هر چه کردم لابه و افغان و داد گوش بست و چشم را بر هم نهاد یعنی : ای بیچاره باید سوختن نه به آزادی سرور اندوختن بایدت داری سر تسلیم پیش تا ز سوز من بسوزی جان خویش چون که دیدم سرنوشت خویش را تن بدادم تا بسوزم در بلا مبتلا را چیست چاره جز رضا چون نیابد راه دفع ابتلا ؟ این سزای آن کسان خام را که نیندیشند هیچ انجام را سالها بگذشت و در بندم اسیر کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟ می کشد هر لحظه ام در بند سخت او چه خواهد از من برگشته بخت ؟ ای دریغا روزگارم شد سیاه آه از این عشق قوی پی آه ! آهکودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟ تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟ چه شد آن رنگ من و آن حال من محو شد آن اولین آمال من شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد عشقم آخر در جهان بدنام کرد آخرم رسوای خاص و عام کرد وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او که مرا با جلوه مغتون داشت او عاقبت آواره ام کرد از دیار نه مرا غمخواری و نه هیچ یار می فزاید درد و آسوده نیم چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟ که شده ماننده ی دیوانگان می روم شیدا سر و شیون کنان می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو خود نمی دانم چه دارم جست و جو سخت حیران می شوم در کار خودکه نمی دانم ره و رفتار خود خیره خیره گاه گریان می شومبی سبب گاهی گریزان می شوم زشت آمد در نظرها کار من خلق نفرت دارد از گفتار من دور گشتند از من آن یاران همه چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟ چه شد آن یاری که از یاران من خویش را خواندی ز جانبازان من ؟ من شنیدم بود از آن انجمن که ملامت گو بدند و ضد من چه شد آن یار نکویی کز فا دم زدی پیوسته با من از وفا ؟ گم شد از من ، گم شدم از یاد او ماند بر جا قصه ی بیداد او بی مروت یار من ، ای بی وفا بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟ بی مروت این جفاهایت چراست ؟ یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟ چه شد آن یاری که با من داشتی دعوی یک باطنی و آشتی ؟ چون مرا بیچاره و سرگشته دید اندک اندک آشنایی را برید دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او بی تأمل روز من برتافت او دوستی این بود ز ابنای زمان مرحبا بر خوی یاران جهانمرحبا بر پایداری های خلق دوستی خلق و یاری های خلق بس که دیدم جور از یاران خود وز سراسر مردم دوران خود من شدم : رنگ پریده ، خون سرد پس نشاید دوستی با خلق کرد وای بر حال من بدبخت!‌وایکس به درد من مبادا مبتلای عشق با من گفت : از جا خیز ، هان خلق را از درد بدبختی رهان خواستم تا ره نمایم خلق را تا ز نکامی رهانم خلق را می نمودم راهشان ، رفتارشان منع می کردم من از پیکارشان خلق صاحب فهم صاحب معرفت عاقبت نشنید پندم ، عاقبتجمله می گفتند او دیوانه استگاه گفتند او پی افسانه استخلقم آخر بس ملامت ها نمود سرزنش ها و حقارت ها نمود با چنین هدیه مرا پاداش کرد هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد که پریشانی من افزون نمود خیرخواهی را چنین پاداش بود عاقبت قدر مرا نشناختند بی سبب آزرده از خود ساختند بیشتر آن کس که دانا می نمود نفرتش از حق و حق آرنده بود آدمی نزدیک خود را کی شناخت دور را بشناخت ، سوی او بتاخت آن که کمتر قدر تو داند درست در میانخویش ونزدیکان توست الغرض ، این مردم حق ناشناس بس بدی کردند بیرون از قیاس هدیه ها دادند از درد و محن زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من یادگاری ساختم با آه و دردنام آن ، رنگ پریده ، خون سرد مرحبا بر عقل و بر کردار خلق مرحبا بر طینت و رفتار خلقمرحبا بر آدم نیکو نهاد حیف از اویی که در عالم فتاد خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب خوب داد عقل را دادند ، خوب هدیه این بود از خسان بی خرد هر سری یک نوع حق را می خرد نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور کور را چه سود پیش چشم نور ؟ ای دریفا از دل پر سوز من ای دریغا از من و از روز من که به غفلت قسمتی بگذشاتم خلق را حق جوی می پنداشتمن من چو آن شخصم که از بهر صدف کردم عمر خود به هر آبی تلف کمتر اندر قوم عقل پاک هست خودپرست افزون بود از حق پرست خلق خصم حق و من ، خواهان حق سخت نفرت کردم از خصمان حق دور گردیدم از این قوم حسودعاشق حق را جز این چاره چه بود ؟عاشقم من بر لقای روی دوست سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست پس چرا جویم محبت از کسی که تنفر دارد از خویم بسی؟پس چرا گردم به گرد این خسان که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟ ای بسا شرا که باشد در بشر عاقل آن باشد که بگریزد ز شرآفت و شر خسان را چاره ساز احتراز است ، احتراز است ، احتراز بنده ی تنهاییم تا زنده ام گوشه ای دور از همه جوینده ام می کشد جان را هوای روز یار از چه با غیر آورم سر روزگار ؟ من ندارم یار زین دونان کسی سالها سر برده ام تنها بسی من یکی خونین دلم شوریده حال که شد آخر عشق جانم را وبالسخت دارم عزلت و اندوه دوست گرچه دانم دشمن سخت من اوست من چنان گمنامم و تنهاستم گوییا یکباره ناپیداستمکس نخوانده ست ایچ آثار مرا نه شنیده ست ایچ گفتار مرا اولین بار است اینک ، کانجمن ای می خواند از اندوه منشرح عشق و شرح نکامی و درد قصه ی رنگ پریده ، خون سرد من از این دو نان شهرستان نیم خاطر پر درد کوهستانیم کز بدی بخت ،‌در شهر شما روزگاری رفت و هستم مبتلاهر سری با عالم خاصی خوش است هر که را یک چیز خوب و دلکش است من خوشم با زندگی کوهیان چون که عادت دارم از صفلی بدان به به از آنجا که مأوای من استوز سراسر مردم شهر ایمن است اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتینه تقید ،‌نه فریب و حیلتی به به از آن آتش شب های تار در کنار گوسفند و کوهسار به به از آن شورش و آن همهمهکه بیفتد گاهگاهی دررمهبانگ چوپانان ، صدای های هایبانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای زندگی در شهر فرساید مرا صحبت شهری بیازارد مرا خوب دیدم شهر و کار اهل شهر گفته ها و روزگار اهل شهر صحبت شهری پر از عیب و ضر است پر ز تقلید و پر از کید و شر است شهر باشد منبع بس مفسدهبس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده تا که این وضع است در پایندگینیست هرگز شهر جای زندگی زین تمدن خلق در هم اوفتاد آفرین بر وحشت اعصار بادجان فدای مردم جنگل نشین آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین شهر درد و محنتم افزون نمود این هم از عشق است ، ای کاش او نبودمن هراسانم بسی از کار عشق هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق او مرا نفرت بداد از شهریان وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟ خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟. حالیا فرسنگ ها از من جداست بخت بد را بین چه با من می کندس دورم از دیرینه مسکن می کند یک زمانم اندکی نگذاشت شادکس گرفتار چنین بختی مباد تازه دوران جوانی من است که جهانی خصم جانی من است هیچ کس جز من نباشد یار من یار نیکوطینت غمخوار من باطن من خوب یاری بود اگر این همه در وی نبودی شور و شر آخر ای من ، تو چه طالع داشتییک زمانت نیست با بخت آشتی ؟ از چو تو شوریده آخر چیست سوددر زمانه کاش نقش تو نبود کیستی تو ! این سر پر شور چیست تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟ تو نداری تاب درد و سوختن باز داری قصد درد اندوختن ؟ پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنیخلق را زین حال خود حیران کنی چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟این همه خواهان درد و ماجرا چشم بگشای و به خود باز ای ، هان که تویی نیز از شمار زندگان دائما تنهایی و آوارگیدائما نالیدن و بیچارگینیست ای غافل ! قرار زیستن حاصل عمر است شادی و خوشیس نه پریشان حالی و محنت کشی اندکی آسوده شو ، بخرام شاد چند خواهی عمر را بر باد داد چند ! چند آخر مصیبت بردنا لحظه ای دیگر بباید رفتنا با چنین اوصاف و حالی که تو راست گر ملامت ها کند خلقت رواست ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت که ملامت دارد این شوریده بخت گرد ایید و تماشایش کنید خنده ها بر حال و روز او زنید او خرد گم کرده است و بی قرار ای سر شهری ، از او پرهیزدار رفت بیرون مصلحت از دست او مشنوی این گفته های پست او او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست که چگونه بایدش با خلق زیست او نداند چیست این اوضاع شوم این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوماو نداند هیچ وضع گفت و گو چون که حق را باشد اندر جست و جو ای بسا کس را که حاجت شد روا بخت بد را ای بسا باشد دوا ای بسا بیچاره را کاندوه و درد گردش ایام کم کم محو کرد جز من شوریده را که چاره نیست بایدم تا زنده ام در درد زیستعاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم عاشقی را لازم اید درد و غم راست گویند این که : من دیوانه ام در پی اوهام یا افسانه ام زان که بر ضد جهان گویم سخن یا جهان دیوانه باشد یا که من بلکه از دیوانگان هم بدترمزان که مردم دیگر و من دیگرم هر چه در عالم نظر می افکنم خویش را دذ شور و شر می افکنم جنبش دریا ،‌خروش آب ها پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها ریزش باران ، سکوت دره ها پرش و حیرانی شب پره ها ناله ی جغدان و تاریکی کوه های های آبشار باشکوهبانگ مرغان و صدای بالشان چون که می اندیشم از احوالشان گوییا هستند با من در سخن رازها گویند پر درد و محن گوییا هر یک مرا زخمی زنندگوییا هر یک مرا شیدا کنند من ندانم چیست در عالم نهان که مرا هرلحظه ای دارد زیان آخر این عالم همان ویرانه است که شما را مأمن است و خانه است پس چرا آرد شما را خرمی بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟ آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنیبی سبب با من چه داری دشمنیمن چه کردم با تو آخر ، ای پلیددشمنی بی سبب هرگز که دید چشم ، آخر چند در او بنگریمی نبینی تو مگر فتنه گری تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاشلیک ، ای عشق ، این همه از کار توستسوزش من از ره و رفتار توست زندگی با تو سراسر ذلت استغم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است هر چه هست از غم بهم آمیخته است و آن سراسر بر سر من ریخته است درد عالم در سرم پنهان بوددر هر افغانم هزار افغان بودنیست درد من ز نوع درد عاماین چنین دردی کجا گردد تمام ؟ جان من فرسود از این اوهام فرد دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟ ای بسا شب ها کنار کوهسار من به تنهایی شدم نالان و زارسوخته در عشق بی سامان خودشکوه ها کردم همه از جان خود آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برودور شو از جانب من ! دور شو عشق را در خانه ات پرورده ای خود نمی دانی چه با خود کرده ایقدرتش دادی و بینایی و زورتا که در تو و لوله افکند و شورگه ز خانه خواهدت بیرون کندگه اسیر خلق پر افسون کندگه تو را حیران کند در کار خویش گه مطیع و تابع رفتار خویش هر زمان رنگی بجوید ماجرابهر خود خصی بپروردی چرا ؟ ذلت تو یکسره از کار اوست باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟ گر نگویی ترک این بد کیش راخود ز سوز او بسوزی خویش را چون که دشمن گشت در خانه قویرو که در دم بایدت زانجا رویبایدت فانی شدن در دست خویش نه به دست خصم بدکردار و کیش نیستم شایسته ی یاری تو می رسد بر من همه خواری تو رو به جایی کت به دنیایی خزند بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند چه شود گر تو رها سازی مرا رحم کن بر بیچارگان باشد روا کاش جان را عقل بود و هوش بود ترک این شوریده سرا را می نمود او شده چون سلسله بر گردنم وه ! چه ها باید که از وی بردنم چند باید باشم اندر سلسلهرفت طاقت ، رفت آخر حوصله من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب تا که داد این عشق سوزانم فریب سوختم تا عشق پر سوز و فتن کرد دیگرگون من و بنیاد من سوختم تا دیده ی من باز کرد بر من بیچاره کشف راز کرد سوختم من ، سوختم من ، سوختمکاش راه او نمی آموختم کی ز جمعیت گریزان می شدم کی به کار خویش حیران می شدم ؟کی همیشه با خسانم جنگ بودباطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟ کی ز خصم حق مرا بودی زیان گر نبودی عشق حق در من عیان ؟ آفت جان من آخر عشق شد علت سوزش سراسر عشق شدهر چه کرد این عشق آتشپاره کرد عشق را بازیچه نتوان فرض کرد ای دریغا روزگار کودکی که نمی دیدم از این غم ها ، یکی فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم شادمان با کودکان دم می زدمای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا یاد باد آن روزگار دلگشاگم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟بگذرد آب روان جویبار تازگی و طلعت روز بهارگریه ی بیچاره ی شوریده حال خنده ی یاران و دوران وصال بگذرد ایام عشق و اشتیاقسوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراقشادمانی ها ، خوشی ها غنی وین تعصب ها و کین و دشمنی بگذرد درد گدایان ز احتیاج عهد را زین گونه بر گردد مزاج این چنین هرشادی و غم بگذرد جمله بگذشتند ، این هم بگذرد خواه آسان بگذرانم ، خواه سختبگذرد هم عمر این شوریده بختحال ،‌ بین مردگان و زندگانقصه ام این است ،‌ ای ایندگانقصه ی رنگ پریده آتشی ستس در پی یک خاطر محنت کشی ست زینهار از خواندن این قصه ها که ندارد تاب سوزش جثه ها بیم آرید و بیندیشید ،‌هان ز آنچه از اندوهم آمد بر زبانپند گیرید از من و از حال من پیروی خوش نیست از اعمال من بعد من آرید حال من به یاد آفرین بر غفلت جهال باد نیما یوشیج
  24. 2 امتیاز
    یادش بخیر...پارسالو میگم تقریبا همین روزا بود که منتظر بودم...تا ببینم کی میای! ولی امسال هستی... و این "بهترین اتفاق زندگیِ منه"
  25. 2 امتیاز
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×