رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. mahya619

    mahya619

    همکار انجمن


    • امتیاز

      78

    • تعداد ارسال ها

      2,375


  2. _Tiianara_

    _Tiianara_

    همکار بازنشسته


    • امتیاز

      77

    • تعداد ارسال ها

      1,427


  3. Heyfa

    Heyfa

    کاربر عادی


    • امتیاز

      66

    • تعداد ارسال ها

      98


  4. Ravi

    Ravi

    کاربر فعال


    • امتیاز

      59

    • تعداد ارسال ها

      723



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در پنجشنبه, 26 بهمن 1396 در همه بخش ها

  1. 9 امتیاز
    اهل دنیا چون مسافر خفت و خوابی دید و رفت در مسافرخانه دنیا شبی خوابید و رفت خفته شب خوابهایی نغز و شیرین دیده بود بامدادان تا به هوش آمد همه پاچید و رفت صیحه اش ناگه به گوش آمد که دکان تخته کن ور بساطی چیده بود از هول جان برچید و رفت آنکه تنپوش بهارش از خز و سنجاب بود گو زمستان باش تنها یک کفن پوشیدو رفت گو برآر ای پیر غافل سر به غوغای رحیل همرهان بستند بار و کاروان کوچید و رفت ریسمان صبح و شامت هی سپید و هی سیاه از کلاف عمر با دوک فلک چرخید و رفت سنگ باشی یا گهر از تخته ی تابوتها در سیه چال لحد خواهی به سر غلتید و رفت خار زار است این جهان لیکن به سود آخرت می توان از وی گل مقصود خود را چید و رفت شمع چون خندیدن خورشید خاور دید صبح از خجالت آب شد و آنگه به خود خندید و رفت زین جهان تا آن جهان ظلمات پر پیچ و خمی است باید از اختر شناسان راه خود پرسید و رفت شهسوار برق تا آمد رکابی در کشد پرتگاه این جهان دید و عنان پیچید و رفت حلقه ی طاعت به گوش آویز و در آتش مرو اهرمن بود آنکه فرمان خدا نشنید و رفت گر کنیز پادشاهی یا زن بقال کوی در تغال صبر باید کشک سابید و رفت شاه باشی یا گدا از دست ساقی فلک باید این ته جرعه جام اجل نوشیدو رفت خرما آن جان علوی کز کف حور بهشت وقت رفتن با لبی خندان گلی بویید و رفت شهریار از ذوق رفتن در وداع آخری دوستان با وعده گاه بوستان بوسید و رفت -شهریار +ترجمان حال...
  2. 9 امتیاز
    گاهی، برای کشـیدنِ فـریـاد هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .!
  3. 7 امتیاز
    سلام به دوستای عزیزی که یک روز صبوری به خرج دادن و کله ی بنده رو نکندند و در دریا نینداختند ( :/ ) هر چند این آخریا ( لحظات آخر ) درصد صبوریشون پایین اومده بود . ( :/ ) این تاپیکو تقدیم می کنم به : @YeGaNeH @missmahdiye @n-a-f-a-s @KIMIA @namebaroon @asal.p @niya99_HANA @mahdiye.ahm @mohadeseh.f @sarvenazz @Hadiseh @pariya4 @Lunatic @mahya619 @A.sanamy.D @dokhtar_abi @SabaZz @fahimi @YegaN @parya @marjoosh @Shamoradi @venoos @venoosi @Sahel83 @ati_heureux @hedeyh2002 @Ghazal4 @Ghazal @Ghazaaleh @Gisoo @reyhan.B @F.Ghorbaniniya @Elahe_S @negin73 @afagh7fth @Ava.dehghan23 @BeNNeT @Bita_Icyheart @eliibanoo @fatemehzare @hipasos @hila و تمامی دوستایی که یادم رفته و ننوشتم ** پیشنهاد : در حال که داستان زیر رو می خونید یکی از کار های زیر رو انجام بدید : * خوراکی بخورید ( کسی جز اسما از پفک بخوره من می دونم و اون :/ ) * آهنگ گوش بدید : ** http://dl.rozsong.ir/upload/2017/02/Music Afshar - Valentinet Mobarak [128].mp3 ** http://dl.pop-music.ir/music/1393/khordad/02. Van - My Women - Original Mix.mp3 *** و بالاخره هدیه ی اصلی : توضیحات : اول از همه تشکر می کنم که می خواید ازم کادو بگیزید ( :/ ) و بعد اینکه من کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم توی دنیای مجازی و فضایی مثل انجمن نودهشتیا هیچ چیز به اندازه ی یک متن پر معنا ارزش نداره پس نشستم و براوتون یه داستان نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد . داستان من : وقتی به آسمان تار شب چشم می دوزی و در فراخنای وجودش گم می شوی ، درک عالم هستی برایت قابل باور تر از پیش می شود . دستت را بلند می کنی تا ماه را بگیری ، چشمانت را تیز می کنی تا ستارگان را واضح تر ببینی اما ... نمی شود ، آن زمان است که معنی « دست نیافتنی » های عالم را درک می کنی . ابر ها که جلوی دیدت را می گیرند آهی مملو از سوز و غم می کشی . زمانی که ستاره ای کوچک برایت چشمک می زند لب هایت به خنده باز می شود و وجودت سراسر شادی . وقتی ستاره ای را برای خود می پسندی و روز بعد در آسمان بی کران میان ستارگان پیدایش نمی کنی ، آه از نهادت بلند می شود و می گویی : ( ای کاش شب قبل را با پلک های باز سپری می کردم ) و آن موقع است که از خدا می خواهی بال هایی به زیبایی ستاره ی خورشید و به بزرگی سیاره ی برجیس به تو عطا کند تا توان سفر میان آسمان را داشته باشی و دیگر از متفاوت بودن نترسی و از جای خالی پاهایت گله گذاری نکنی ... . شب که پلک بر هم می گذاری و چشم می گیری از آسمان زیبایت ، خواب تو را از آغوش ستاره و سیاره های آسمان گرفته و در آغوش گرم و نرم خود می فشارد . در خواب هم آسمانت را رها نمی کنی . روحت را پرواز می دهی و بال های سفید و ابریشمی ات را تکان ! روی تک تک سیاره ها فرود می آیی و یکی پس از دیگری فتحشان می کنی . ابتدا چرخی در منظومه ی شمسی می زنی و با تک تک ستارگان ریز و درشتش سلام و احوال پرسی گرمی می کنی سپس با دریافت دعوت نامه ای از دوست فضایی ات ، راهی سیاره ی ونوس می شوی . ونوس سیاره ای زیباست و تو با خود می گویی ای کاش در آنجا زندگی می کردم . نزدیک سیاره که می شوی از شکنندگی سیاره به وجد می آیی . دوستت را می بینی که پویه کنان نزدت می آید ؛ قدش نصف توست و به جای دو چشم رنگی ٬ سه چشم درشت و مشکی دارد ؛ پوست صورتی رنگی دارد و عروسکی شبیه خرس پشمالوی تو را در آغوشش می فشارد . عروسک ناله کنان چیزی به دوستت می گوید و او با آرامش ، خرسی پشمالویش را زمین می گذارد . بلند می گویی : سلام صورتی ! خوبی ؟ او نیز با صدایی رسا می گوید : سلام کرمی ! تو چطوری ؟ من که عالی ام دستت را به تقلید از او روی سرت می گذاری و مثلا می خواهی به شیوه ی او خوشامد گویی اش را پاسخ دهی . می گویی : چرا منو به اینجا دعوت کردی ؟ لبخند شیرینی می زند که دو دندان شیری رنگ موجود در دهانش براق می شود و می گوید : امروز ولنتاینه و من توی این سیاره تنها . تصمیم گرفتم تمام دوستامو از سرتاسر کهکشان به اینجا دعوت کنم تا این روزو جشن بگیریم . توی این روز زیبا هیچ کس نباید طعم تنهایی رو بچشه چشمکی می زنی که روی گونه ات یک چاله ی عمیق ایجاد می شود ؛ سرت را به معنای « درسته » به بالا و پایین تکان می دهی . او با صدای بلند می خندند و تو متعجب نگاهش می کنی ؛ می گویی : کار خنده داری کردم ؟ لب باز می کند و می گوید : شما آدما خیلی عجیب هستید ! به جای تکون دادن زبون نیم وجبیتون ، کله ی گندتونو تکون می دید . تو هم کمی می خندی و او دستش را پشت کمرت قرار می دهد و با هم راهی خانه ی او می شوید . خانه ی او در شوره زاری در غرب سیاره قرار دارد . جایی که سطح سیاره بیشتر از هر قسمت های دیگر برق می زند و می درخشد . صورتی با دستش چند ضربه به در می زند و چشمان تو پذیرای دیدن دو کوتوله ی نارنجی رنگ می شود ؛ آنها هم قد تو هستند و به گرمی تو را در آغوش می فشارند . جشن ولنتاین شروع و آهنگی زیبا پخش می شود ، حیف که توان درک معنا و مفهوم آن در تو یافت نمی شود . آهی می کشی و کمی از خوراکی های روی میز می خوری . خوراکی ژله مانندی که مزه ی ماست میدهد ، نوشیدنی مشکی رنگی که مزه ی پیتزا می دهد و در آخر کیک سرخ رنگی که مزه ای عجیب دارد و ... به به در لایه هایش تکه های شکلات و دانه های بادام و گردو و پسته قرار دارد . - کرمی ؟ سرت را بلند می کنی و می بینی که تک تک دوستانت کادو به دست جلوی رویت ایستاده اند و لبخند زنان نگاهت می کنند . می گویی : اتفاقی افتاده ؟ صورتی می گوید : ما برای تو کادو خریدیم به مناسبت ولنتاین ! دهانت باز می ماند از این مهربانی ! دوست داری از جایت بلند شوی و صورت های رنگارنگ تمامشان را ببوسی اما ... حیف که جای خالی پاهایت این اجازه را به تو نمی دهند . می گویی : اما ... من که هیچ کادویی برای شما نخریدم ! همه یک صدا می گویند : همین که هستی خودش یه کادو هست . لبخند می زنی و ... ساعتی بعد یکی از دوستان صورتی کیک را می آورد ؛ کیکی به شکل سیاره ی ونوس ! و تو می فهمی آدم فضایی ها رسم دارند در جشن هایشان با اکلیل های خوراکی کیکی به شکل محل زندگی شان تهیه کنند و بخورند . خیلی شادی می کنی کلی بازی می کنی و در آخر خدا را شکر می کنی برای رسیدن به آرزو هایت ... جای خالی پاهایت با وجود دوستان همه رنگ و مهربانت پر می شود و تو دیگر کمبودی نداری . پس از اتمام جشن از صورتی و دوستان رنگارنگت خداحافظی می کنی و در گوش دوستت می گویی : دفعه ی بعد تو باید برای ولنتاین به سیاره ی من بیای . سرش را که تکان می دهد بال هایت را به این طرف و آن طرف تکان می دهی ، کیسه ی بزرگ کادو ها را روی شانه ات جابه جا می کنی و باز در تاریکی آسمان محو می شوی . داشتن دوستانی به خوبی آنها در باورت نمی گنجد . ستاره های تو ، دوستان تو ، دوستت دارند و این جای همه دوست نداشتن های عالم را می گیرد . صبح روز بعد تمام اتفاقات را برای پدر و مادر و خواهر و برادرت تعریف می کنی و تا ابد آن شب را در خاطرت نگه می داری ... **** هدیه ی من یادتون نره تو همین تاپیک بفرستید !! موفق باشید و شاد
  4. 7 امتیاز
    زندگـى همين است به همين اندازه بـى رحم به همين اندازه نا عادلانه انقدر به دنبالش ميروى كه تنها از تو دو پا ديده شود ...اين افراد به معناى واقعى زندگيشونو به دوش ميكشن ...#شهريار_فرامرزى
  5. 7 امتیاز
  6. 6 امتیاز
    همیشه هوامو داره وخیلی با معرفته@HASTI-L @eliibanooخواهر گلم که غیر از اینجا باهاش در تماسم وراز دار همیدیگه ایمو ایشالله همیشه حال دلش خوب باشه اینو همیشه بهش میگم @Ghazaalehچند وقتی هست هیچ وضعیتی ازش ندیدم خواستم بگم خیلی توی تایپ رمانم بهم انگیزه دادی ممنونم ازت هر جا هستی خوب باشی عزیزم علی اقا که حرف نداره همیشه منو شرمنده میکنه وهیچ وقت خوبی هارو یادشون نمیره@Serenity خیلی مهربون وکار راه انداز هیچ وقت نه نمیگه.ممنون فاطمه جون@dokhtar_abi هیچ شناختی از من نداشتی ولی دلت میخواد منو ببینی منم همین طور کاش میشد یه روز همه بچه های انجمن یه جا جمع میشدیم همدیگه رو میدیدیم-پاشو بیا مشهد@Miss.m @YeGaNeHتوی همه صحنه ها وجود داره،ازمهربونیش هر چی بگم کمه!احساس میکنم شخصیت ارومی داره اسمش وباید گذاشت گوهر 98یا @Hanibalخودشون شاید ندونند اگه اینجام فقط به امیدو شوق روزهای اولی بود که امید خاصی تو دلم به وجود می اوردند وخیلی خودمو باور کردم ممنون منو باور کردید همیشه مدیونتونم اقا میلاد @HAFEZیه اعتراف کنم!فکر میکردم خیلی بد اخلاق وغدی،ولی اشتباه کردم(قول شرف) @fatemehzareزیاد باهاش حرف نزدم ولی همه مثل من دوستش دارند @Lunaticهمیشه خوب ومهربون دوستش دارم @n-a-f-a-sخیلی بامزه حرف که میزنه قند تو دلم اب میشه خیلی با معرفت وپر انرژِی_-فعال-اسمت وعوض کردی؟@A.sanamy.D
  7. 5 امتیاز
    http://uupload.ir/files/6zyc_1518698778075.jpg چهار رکعت نماز ظهر به جا می آورم جیک جیک
  8. 5 امتیاز
    مسابقه نجات نخم مرغ این دوتا سازه مال منو دوستمه سفیده که مال منه تخم مرغش نشکست صورتی هم مال دوستمه که مال اون شکست
  9. 5 امتیاز
    زنده باد دوستانی که دوستی شان با ما شرطـــــی نیست حتی اگر از ما محبتی نبیند... @HASTI-L @eliibanoo @Serenity @dokhtar_abi @Miss.m @YeGaNeH
  10. 5 امتیاز
    ترسم ای مرگ،تو نیایی و من پیر شوم آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
  11. 4 امتیاز
    به محض نشستن پشت رل ماشین به فکر فرو می روم . به فکر اولین روزی که گلشید را دیدم . یاد روزی که به خانه ام آمد . کاش همان شب کاری که نباید را می کردم . این گونه حداقل خیالم راحت بود که برای همیشه مال من است . حداقل این آشوب ذهنی دست دستانش را از خرخره ام بر میداشت و می گذاشت اندکی نفس بکشم . من چگونه استرس از دست دادنش را می کشیدم ؟ ماشین را داخل پارکینگ خانه ام پارک می کنم و به سمت آسانسور می روم . به محض رسیدن به طبقه ی مورد نظرم قامت آشنای مهناز جلوی چشمانم نقش می بندد . قیافه ی کلافه ای به خودم می گیرم و می گویم : شرکت بس نیست جلوی در خونه امم مزاحمت ایجاد می کنی . سرش را به زیر می اندازد و آرام می گوید : بعضی شبا به خاطر اینکه باهام اینطوری برخورد می کنی تا خود صبح گریه می کنم . میگم یعنی واقعا این همون بچه ایه که بدون من خوابش نمی برد ؟ این همون بچه ایه که معجزه ی من بود ؟ ولی بعدش با خودم فکر می کنم می بینم حق داری . حق داری منو نخوای . حق داری نخوای جزوی از زندگیت باشم . همین که ببینمت برام کافیه ولی خب مثل اینکه دیگه این حقم ندارم . پوزخندی به رویش می زنم و می گویم : از باشعوریت خوشم میاد . کلید را در قفل می چرخانم و ادامه می دهم : میتونی اینو یه تعریف فرض کنی . وارد خانه می شوم و می گویم : خب دیگه خوش گذشت . روز خوش با دست جلوی بسته شدن در را می گیرد و می گوید : می خوام باهات حرف بزنم . کلافه می گویم : خسته ام . حوصله اتو ندارم . سرخورده نگاهم می کند و می گوید : زیاد وقتتو نمی گیرم . می خوام راجع به سهام باهات صحبت کنم . بی حوصله در را رها می کنم و به سمت اتاق خوابم به راه می افتم . صدای بسته شدن در اعلام می کند که پا در خانه ام گذاشته است . لباس هایم را عوض می کنم و به سمت پذیرایی باز می گردم . می بینم که همان طور سر پا وسط پذیرایی ایستاده است . روی مبل خودم را پرت می کنم و با دست اشاره می زنم که بنشیند . جایی در نزدیکی ام می نشیند . می بینم که زیر زیرکی مشغول برانداز خانه ام می شود . بی حوصله تر از قبل دم می زنم : خب ؟ نگاه آبی اش را به چشمانم گره می زند و می گوید : می خوام سهاممو به تو برگردونم . درسته پدرت اون سهامو به من داد ولی من می خوام اون سهام مال تو باشه . لبخند تصنعی به رویش می زنم و می گویم : نظرت چیه بابت این حرکتت لقب مادر نمونه رو بهت بدیم ؟ دم عمیقی می گیرد و بی توجه به حرفم می گوید : من کارای انتقال سهامو انجام میدم فقط وقتش که شد بیا امضا کن . سری تکان می دهم و می گویم : خوش اومدی . از جایش بلند می شود و به سمت در می رود . نرسیده به در سرجایش متوقف می شود و به سمتم می چرخد و محزون دم می زند : بدون من بهت سخت گذشت ؟ به چشمانش خیره می شوم . نمی توانستم تظاهرش به پیشمانی را درک کنم . از جایم بلند می شوم و به سمتش می روم . سینه به سینه اش می ایستم و می گویم : دیگه فرقی نمی کنه . برای من فقط یه چیزه مهمه اونم اینه که تو منو ول کردی . منو انداختی توی دستای آرش شایسته و رفتی . منو قربانی خوشبختیت کردی . با بغض دم می زند : من هیچ وقت توی اون سال ها احساس خوشبختی نکردم . هر وقت که خواستم بخندم یاد تو افتادم . هر وقت حس کردم خوشبختم خوشبختیم با دیدن نبود تو توی دهنم تبدیل به زهر شد . هیچ وقت نمی فهمی من چه دردی بابت نبودت کشیدم . نمی فهمی تا زمانی که پدر بشی . پوزخندی به رویش می زنم و می گویم : با این حرفات اون روی منو بالا نیار . خوش اومدی . سرش را به زیر می اندازد و سریع از خانه خارج می شود و من می مانم و عطر تنی که بوی بچگی هایم را می دهد . بوی زمانی را که خوشبخت بودم . بوی عطری که سالها در زندگی ام نبود و حالا با وجود گلشید کم کم حس می شد . دم عمیقی می گیرم و تلوزیون را روشن می کنم گرچه ذهنم دائم چشمان ترسیده و اشکی گلشید را تداعی میکنند . گلشید با ذوق رو به راننده ی مسنی که این روزها به دستور آرتام راننده ی شخصی من شده است می گویم : آقای وکیلی فکر کنم همین جاست . به در فلزی و آجری رنگ نگاهی می کنم و دستم را به سمت دستگیره می برم و می گویم : مرسی که منو رسوندید . من احتمالا تا ساعت چهار پنج اینجام . یک ساعت قبل از اینکه بخوام بیام بهتون زنگ می زنم . با محبت لبخندی به رویم می زند و می گوید : باشه دخترم . خداحافظ . خداحافظ سریعی می گویم و به سمت در می روم . باران نم نم بهاری که روی صورتم می چکد تک تک لحظات خوشم را تداعی می کند . به سمت در می روم و زنگ کوچک و سفیدی را که بر روی دیوار سنگی نصب شده است را می فشارم . همان طور که منتظر باز شدن در هستم محو شدن ماشین مشکی رنگ آقای وکیلی را در پیچ جاده نظاره گر می شوم . صدای قدم های کسی نگاهم را به سمت در جذب می کند . صدای تق در و به دنبالش صدای مملو از هیجان محمد رضا که در گوش هایم خانه می کند لبخند عمیقی را مهمان لبانم می کند . با ذوق سلام می دهم و به حیاط کوچک اما طویل آتلیه نگاهی می اندازم . درختان بلند و سرسبز گردویی که در دو طرف حیاط قرار گرفته اند حیاط را شبیه به یک راهروی بهشتی کرده اند . بوی نم باران را با لذت استنشاق می کنم و با وجد می گویم : چه قدر اینجا خوشگله محمد . لبخندی به رویم می زند و می گوید : اینجا خوراک طرح زدنه . به نظرم اگه اینجا نقاشی بلدم نباشی ناخودآگاه دست به قلم میشی . سر تا پایم را بر انداز می کند و می گوید : بیا بریم تو . بعضی از بچه ها اومدن . به دنبال محمد رضا روان می شوم . طولی نمی کشد که ساختمان سفید رنگی با نمای شیشه ای جلوی چشمانم ظاهر می شود . چشمانم را ریز می کنم تا بتوانم از همین فاصله داخل آتلیه را ببینم . سه پایه ها و قفسه های رنگ اولین چیزی هستند که در نگاهم خانه می کنند . خدا رو شکر که آرتام نظرش عوض شد . خوب شد که فردای آن روز متشنج با یک دسته گل جلوی در خانه آمد همه چیز را از دلم در آورد .محمد رضا در ریلی و شیشه ای آتلیه را کنار می کشد و کنار می ایستد و می گوید : بفرما تو . با دیدن نسترن و سعید لبخند گرمی می زنم و سلام بلند بلایی می دهم و محو تماشای اطراف می شوم . کیفم را گوشه ای می اندازم و با شوق مشغول دیدن زدن اطراف می شوم . طولی نمی کشد که جمع کوچک اما دل گرم کننده امان روال کارش را پیش می گیرد . کل روز را غرق می شوم در دنیای رنگارنگی که این روز ها زیادی تکمیل است . دنیایی که این روزها بوی عشق می دهد. نمیدانم کجا خوانده ام که بوی عشق برای هر کس متفاوت است . برای من عشق بوی رنگ های مخلوط گشته با تینر و ادکلن تند و سرد آرتام را می دهد . همان بوی محشری که با هر بار آویزان شدن از گردنش می توانم بویش را بیشتر حس کنم . قبل تر عشق برایم معنای متفاوت تری داشت . قبل تر عشق برایم خلاصه شده در بوی خوش قهوه ترکی که در روز های بارانی با اکیپ محشرمان در کافه می خوردیم . عشق آن روز ها در کلاس های طراحی برایم معنا می یافت ولی حالا ... حالا عشق برایم متفاوت تر شده است . این روز ها عشق بوی آرتام را می دهد . خلاصه بگویم جانا این روز ها عشق زیادی بوی خوب می دهد . آرتام جرعه ای چای خوشرنگ داخل فنجان را می نوشم و با سگرمه های در هم پرونده ی زیر دستم را مرور می کنم . زبانم از داغی بی حد و حصر محتویات داخل فنجان می سوزد . با عصبانیت فنجان را داخل نعلبکی می کوبم و دستی میان موهایم می کشم . نگاهم را به سمت ساعت دیواری مقابلم میدوزم . عقربه های لعنتی روی عدد دو بی حرکت مانده اند . شاید هم من این گونه فکر می کنم . شاید هم این عقربه های بی وجدان با من سر لج گذاشته اند . برای بار هزارم از صبح نگاه از ساعت می گیرم و سعی می کنم تمام حواسم را معطوف پرونده ی زیر دستم بکنم . اما فکر خیال گلشید موریانه ای نیست که به این راحتی دست از جویدن مغزم بکشد . تا مرا سلاخی نکند ول کن معامله نیست . خودکار را پرت می کنم و با قدرت تکیه ام را به صندلی می دهم . من نمی توانستم هم دل گلشید را راضی نگه دارم هم به کار های این شرکت لعنتی رسیدگی کنم . هجوم افکار مزاحمی که دائم در مغزم نجوا می کنند که در این ساعت ممکن است چه کسی به او نگاه چپ بیاندازد چیزی نیست که بتوانم از آن راحت بگذرم . پرونده ی روی میز را محکم می بندم و از شرکت خارج می شوم . نمی توانستم همین گونه اینجا بنشینم و تظاهر به بی خیالی بکنم . اگر در همین چند ساعت کذایی یکی او را از من می گرفت چه ؟ سوار ماشین سفید رنگ و تازه خریداری شده ام می شوم. می خواهم فرمان ماشین را به سمت جایی که گلشید در آن نفس می کشد کج کنم ولی به خوبی میدانم که دیروز به او قول اعتماد دادم . اگر الان به آن جا بروم همه چیز خراب می شود . درمانده دستم روی سوئیچ ماشین بی حرکت می شود . سرم را روی فرمان می گذارم و غرق می شوم در دنیای گلشیدی که به هیچ صراطی نمی خواهد کاملا مال من شود . می توانم قسم بخورم که حداقل یک نفر در آن جمع از گلشیدی که متعلق به من است خوشش می آید . مگر می شود مردی پیدا شود از زنی با آن ظرافت و زیبایی بگذرد ؟ ظرافت و زیبایی اش به کنار کدام مردی می تواند از زنی که بوی زندگی می دهد کناره گیری کند ؟ من با تمام آرتام بودنم نتوانستم . ابرو هایم را در هم می کشم . نکند این دختر کوچولو می خواهد هم مرا داشته باشد هم مرد های دیگر را ؟ سرم را از فرمان جدا می کند . از آینه ماشین چشمان سرخم را شکار می کنم . چگونه وقت کردند تا این حد سرخ شوند ؟ گوشی ام را از جیبم بیرون می کشم و شماره اش را می گیرم . صدای نخراشیده ی زنی که می گوید مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد مثل گلوله ای مرگ آور جای به جای مغزم را سوراخ می کند . دندان هایم را بر هم می فشارم و به شماره مورد نظرم اس ام اس می دهم . ماشین را روشن می کنم و با قدرت پایم را روی پدال گاز می فشارم . سرعت بی امانم و خلوتی خیابان ها مزید بر علت می شود که کمتر از نیم ساعت از آسانسور خانه ام بالا بروم . به محض خروج از آسانسور چهره ی بزک و دزک کرده ی نوشین در چشمانم نقش می بندد . لبخند اغوا گرش را تحویلم می دهد و مرا در آغوش می کشد و آرام نجوا می کند : چه طوری اخمو . بی هیچ انعطافی در صورتم کلید در را از جیب ام بیرون می کشم و در را باز می کنم . منتظر حرکت اش نمی مانم و او را به داخل می کشم . صدای قهقهه ی مستانه اش تنها ملودی ایست که در فضا طنین انداز می شود .
  12. 4 امتیاز
    دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
  13. 4 امتیاز
    خدمت شما نویسنده ی عزیز @Bita_Icyheart
  14. 3 امتیاز
  15. 3 امتیاز
    خواب در اسلام حرکت روح به سوی عالم ارواح شمرده شده است. روح انسان در عالم خواب، قالب مثالی (برزخی) به خود می‌گیرد و به پرواز در می‌آید و به جاهایی می‌رود و عوالمی را سیر می‌کند که در بیداری میسر نیست. دیدگاه پیامبر اسلام(ص) درباره تعریف کردن خواب برای دیگران خواب در اسلام حرکت روح به سوی عالم ارواح شمرده شده است. روح انسان در عالم خواب، قالب مثالی (برزخی) به خود می‌گیرد و به پرواز در می‌آید و به جاهایی می‌رود و عوالمی را سیر می‌کند که در بیداری میسر نیست. می‌توان گفت در خواب روح انسان، آزاد می‌شود و می‌تواند سیر آفاق نماید و گذشته و آینده را بدون صورت مادی ببیند؛ زیرا زمان در آن جا به شکل زمان ما نیست، گذشته و حال و آینده در آن یکی است، منتها این آگاهی روحی بستگی به تکامل روحی افراد دارد. پیامبراکرم(ص) در حدیثی خواب و رؤیا را سه گونه معرفی می‌کنند و می‌فرمایند: " خواب و رویا گاهی بشارتی از ناحیه خداوند است، گاه وسیله غم و اندوه از سوی شیطان، و گاه مسایلی است که انسان در فکر خود می‌پروراند آن را در خواب می‌بیند". یکی از سوالاتی که معمولا برای افراد پیش می‌آید این است که وقتی خوابی و رویایی چه خوب و چه بد می‌بینیم چه باید بکنیم و آن را برای چه کسانی می‌توانیم تعریف کنیم. این پرسش‌ها در زمان حیات مبارک معصومین(ع) و بزرگان دینی از آن حضرات سوال شده که ایشان پاسخ‌هایی در این باره فرموده‌اند. به عنوان مثال پیامبر خدا(ص) درباره این که اگر رویای خوب و بدی دیدیم چه باید بکنیم، می‌فرمایند: "هر گاه یکی از شما خوابِ خوبی دید، آن را تعبیر کند و برای دیگران بازگو کند و اگر خواب بدی دید آن را تعبیر نکند و به کسی هم نگوید1". ایشان همچنین درباره این که برای چه کسی می‌توان خواب را تعریف کرد؟ فرمودند: "رؤیا را جز برای مؤمنی که از حسادت و تجاوز مبرّاست، نباید بازگو کرد2". یکی دیگر از سوالاتی که معمولا مطرح می‌شود این است که کدام رؤیا بشارت‌های خداوند را برای مؤمن به همراه دارد؟ رسول خدا(ص) درباره آیه «بشارت است ایشان را ...» فرمودند: " آن بشارت، خواب خوبی است که مؤمن می‏‌بیند و به وسیله آن در دنیایش نوید داده می‏‌شود3". همچنین امام عسکری(ع) در حدیثی درباره مضرات پرخوابی برای انسان می‌فرمایند: "هرکه زیاد بخوابد، خواب‏‌های پریشان بیند4". منابع احادیث: 1- کنزالعمّال: 41392 منتخب میزان‌الحکمة: 226 2- الکافی: 8 / 336 / 530 منتخب میزان‌الحکمة: 226 3- الکافی: 8 / 90 / 60، منتخب میزان‌الحکمة: 224 یونس: 64. 4- الدرّة الباهرة: 43 منتخب میزان‌الحکمة: 574
  16. 3 امتیاز
    بدون اینکه تغییری توی حالتش بده گفت: _تو چسبیدی. به من چه؟ ناباور گفتم: _ببخشید؟! _خواهش میکنم نفسم رو عصبی فوت کردم و گفتم: _رو مخ تر از تو فقط پت و مت اند. با لبخند موزیانه ای گفت: _همینه که هست همونطور که از جام بلند میشدم تا به سمت مبل کناری برم لبمو کج کرد و اداشو در اوردم: _همینه که هست رو مبل نشستم و به تلوزیون خیره شدم. بهراد هم به هیچ شبکه ای فرصت خودنمایی نمی داد... به یه شبکه ای رسید که فیلم طنز مورد علاقه ام رو پخش میکرد. ناخودآگاه گفتم: _اِ...میشه همینو بزاری؟ نیم نگاهی بهم انداخت و کانال رو عوض کرد. از عصبانیت بلند گفتم: _وای دیگه نمیشه تحملت کرد از جام بلند شدم تا به سمت حیاط برم اما میون راه ایستادم و گفتم: _بدون خودت خواستی _چیو خودم خواستم؟ _بازی کردن رو _مثلا میخوای بازیم بدی؟ چجوری؟ نزدیک تر رفتم. سعی کردم کفشام صدا ندن. چون پشت سرش بودم. یهویی از همون بالا روی گوشش خم شدم و آروم گفتم: _با روش خودت عین فنر از جاش پرید. انتظار نداشت پشت سرش باشم. منم ابرویی بالا دادم و به سمت حیاط رفتم. حالا که دوست داره اذیتم کنه، منم اذیتش میکنم. منم خون به جیگرش میکنم. منم حرصشو در میارم. از لج و لج بازی متنفر بودم اما با بهراد همه چیز فرق میکنه. روی تابی که کنار درخت ها توی حیاط بود نشستم. حیاط خونه ی بهراد خیلی دل بازه. تا جایی که چشم کار میکنه درخت هست. گل هست. همه ی اینا دست رنج احمد آقا بود. احمد آقا رو اون‌طرف حیاط مشغول آب دادن به گل ها دیدم. با صدای بلندی گفتم: _خسته نباشین احمدآقا به طرفم برگشت. دستش رو بالا گرفت و با صدایی که به سختی به من می‌رسید گفت: _درمونده نباشین خانم _احمدآقا به من نگو خانم...مگه من‌چند سالمه؟...بگو سلین...منم مثل دخترتون. _چشم دخترم لبخندی زدم که مطمئنا از اون دور دورها قابل دیدن نبود. تاب رو محکم تر تکون دادم. هوا خیلی خیلی سرد بود. اما دلم نمیخواست برم داخل و با بهراد چشم تو چشم بشم.
  17. 3 امتیاز
    چقدر کور بودم و رفتار های بد پریسا رو نمیدیدم...و الان چقدر کورم که رفتار های خوب سلین رو نمیبینم. با صدای بلندی گفتم: _فیلم هندیتون تمون نشد؟ مردم از گشنگی سلین که پشتش بهم بود سرش رو به طرفم چرخوند. روی صندلی نشستم و بهش نگاه کردم. نگاه سرد و خشکی انداخت و کنارم روی صندلی نشست. شمسی خانم رفت. موهای جلوی صورتش رو کنار زد. همین کارش باعث شد نگاهم روی موهای طلاییش ثابت بمونه. چرا تا به حال متوجه زیبایی هاش نشده بودم؟ مشغول خوردن بود و هیچی نمی‌گفت...این دختر مگه ادعا نمیکرد که منو دوست داره؟ مگه نمیگفت عاشقمه؟ پس چرا نگاهش انقدر یخه؟ چرا از سرمای نگاهش یخ زدم؟ سنگینی نگاهم رو حس کرد و چشماش رو به من دوخت...قبلاً نگاه هاش عاشقونه تر بود. توی نگاه هاش احساس موج‌ میزد. من با احساسات این دختر چیکار کردم؟ _به چی نگاه میکنی؟ جا خوردم. این همه مدت من به این دختر خیره شده بودم؟ سرم رو به معنی "هیچی" تکون دادم و مشغول خوردن شدم. چند لحظه بعد ناخودآگاه گفتم: _باز خوبه بعد از چند روز یادت افتاد که وسط یه زمین بازی ای پوزخندی زد و گفت: _خوب میدونی مجبور نیستم توی این زمین، بازی کنم پوزخندی زدم و گفتم: _اتفاقا مجبوری...یادت نرفته که سر چه چیزی شرط بندی کردیم؟ با نفرت نگاهم کرد. کف دستاش رو روی میز کوبید و بوسیله ی دستاش از روی میز بلند شد و گفت: _نوش جونت......عشقم کلمه ی "عشقم" رو کشید...کلافه شدم...اول صبحی چه جنگ اعصابی برای خودم و سلین راه انداخته بودم *سلین* از عصبانیت، حرصم رو روی زمین خالی میکردم. پاهام رو محکم روی زمین می کوبیدم. سر جام ایستادم. چندتا نفس عمیق کشیدم. باید به اعصابم مسلط باشم. به سمت سالن‌ پذیرایی رفتم. خودمو روی مبل پرت کردم و تلوزیون رو روشن کردم. مدام کانال هارو عوض میکردم. حواسم به تلوزیون نبود. کمی بعد حضور بهراد رو حس کردم. چه اصراری داره دور و بر من بپلکه. اومد و کنار من نشست و گفت: _کنترل رو لطف میکنی؟.....عشقم کلمه ی عشقم رو کشید...مثل من... پوزخندی زدم و کنترل رو توی بغلش پرت کردم. نچ نچی کرد و گفت: _این کارا اصلا در شانت نیست خانومم آرنجم رو به پشتی مبل تکیه دادم و به سمتش چرخیدم. با انزجار نگاهش کردم و گفتم: _قرار ما چی بود؟ اینکه برای دیگران نقش بازی کنیم... پس دست از سرم بردار...تا وقتی کسی نیست که براش نقش بازی کنیم لازم نیس به پر و پام بپیچی. تا وقتی کسی باشه، وانمود میکنیم که عاشقیم. اما وقتی کسی نیست، به هم دیگه کاری نداریم. ابروهاش رو بالا داد و گفت: _نمی‌تونم قول بدم...چون وقتی عصبانی میشی خیلی خنده دار میشی دندونام رو روی هم ساییدم و گفتم: _ازت متنفرم _من بیشتر برای بار دوم جا خوردم...شکستم...نابود شدم...اما به روی خودم‌ نیوردم... بغضمو سرکوب کردم... نمیخواستم مثل سلین قدیمی از کنارش بلند شم و به اتاق پناه ببرم... با لجاجت تمام همونجا دست به سینه نشستم و مشغول تلوزیون نگاه کردن شدم...سعی کردم حتی لحظه ای به اون جمله ی دو کلمه ای فکر نکنم...اونم دیگه حرفی نزد. یه لحظه نگاهم به شونه اش افتاد که مماس با شونه‌ی من بود. دلم لرزید. این همه نزدیکی برای سلینِ جدید سم بود. هم این نزدیکی رو دوست داشتم هم به دنبال جایی برای دور شدن از این نزدیکی می‌گشتم. طاقت نیوردم کتفشو هل دادم و گفتم: _جا قحطه انقدر به من چسبیدی؟
  18. 3 امتیاز
    ... و اما نفساش... دیگه نمیتونم ادامه بدم... شمسی خانم رو صدا زدم و به سرعت به طرف اتاقم پا تند کردم. روی تخت خودمو انداختم و به چشمام اجازه ی باریدن دادم... دستای شمسی خانم که روی موهام نشست چشمام رو بستم... یه لحظه تصور کردم اگه این دست ها، دست های بهراد بود چقدر آرامش ممکن بود به وجودم تزریق بشه؟ همین قدر یا بیشتر؟ چقدر ممکن بود از وجودش لذت ببرم؟ همین قدر یا بیشتر؟ چقدر ممکن بود احساس بی نیازی کنم؟ همین قدر یا بیشتر؟ اما دیگه تموم شد...با از بین رفتن شعله ی کوچیک شمع کیک تولد، سلین قدیمی هم از بین رفت. دیگه اون دختر ضعیف و گریون رو نمی بینه...طوری رفتار میکنم که فکر کنه دیگه هیچ احساسی توی وجودم نیست...باید بفهمه که کل زندگی من روی عشقش نمی چرخه...من معیار ها و بهونه های دیگه ای هم برای زندگی کردن دارم...مثلا بابام، مامانم، سانلی، گلی...آره...فردا صبح از دیدن من تعجب کن بهراد خان ****** ساعت هفت صبح گوشیم به صدا در اومد... آلارم گوشیم بود...از جا بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی کوچیکی که گوشه اتاقم بود رفتم...دوش گرفت و دست صورتم رو شستم... مسواک زدم و موهای خیسم رو با سشوار خشک کردم...موهای کوتاهم رو شونه کردم و قسمت جلوئیش رو به حالت کج روی صورتم ریختم...یه بلوز مشکی آستین سه ربع یقه باز با دامن کوتاه قهوه ای پوشیدم. رژ قرمز رو برداشتم و به لب هام مالیدم... به چشمام هم فقط سورمه کشیدم...به خودم توی آینه خیره شدم...این سلین جدید بود؟... یعنی این سلین جدید میتونه اون سلین قدیمی با احساس مزخرفش رو خاک کنه؟ یعنی سلین قدیمی میتونه برای همیشه از بین بره؟...یعنی سلین جدید میتونه سلین قدیمی رو خاک کنه؟ میتونه خودش وارد عمل بشه؟ دستی به دامنم کشیدم و در اتاق رو باز کردم...حبس شدن توی این اتاق بس بود... طبق محاسباتم بهراد الان باید در حال ورزش کردن باشه...حالا یا توی سالن ورزشی مخصوصش یا توی حیاط. حیاطش به قدری بزرگ هست که بشه توش حسابی دوید. با احتیاط از پله ها پایین رفتم. شمسی خانم منو که دید، لبخند عریضی زد و منو در آغوش خودش جا داد. با لبخند دستام رو روی کمرش گذاشتم. دم‌ گوشم گفت: _بهت گفتم همه چیز درست میشه. لبخند از روی لبم پاک شد. هیچی درست نشده. فقط یه نفر تصمیم گرفته بود که عوض شه. هیچی درست نشده...هیچی از آغوش شمسی خانم بیرون اومدم. با لبخند بهش گفتم: _کمک میخوای؟ _نه عزیز دلم همه چیز آمادس چشمم به بهراد خورد. نفس نفس زنان حوله ی دور گردنش رو روی موهاش میکشید. میخواست هندزفری رو از گوشش در بیاره که چشمش به من خورد و دستش از حرکت ایستاد. چشمای روشنش روی صورت من ثابت موند. دلم هوری ریخت. اما باید خونسردی خودم رو حفظ میکردم. با لبخند به سمتش رفتم و گفتم: _عزیزم صبحت بخیر خشکش زده بود. دستم رو روی کمرش گذاشتم و صورتم رو نزدیک گوشش بردم و آروم گفتم: _مگه قرار نبود نقش بازی کنیم؟ و با همون لبخند ازش دور تر شدم و گفتم: _بدو برو یه دوش بگیر بیا صبحانه بخور هنوز هم مات و مبهوت به من نگاه میکرد...با چشم ابرو بهش اشاره دادم که گفت: _ها؟...آهان...باشه عزیزم...تو چیزی خوردی؟ یه لحظه شنیدن صداش باعث شد عشق وجودم رو فرا بگیره. باعث شد قلبم درد بگیره. لبخند مصنوعی‌ام رو حفظ کردم و گفتم: _نه عزیزم....باهم میخوریم یه لنگه ابروش بالا پرید. برای اینکه وضعیتش از اینی که هست خراب تر نشه، به سمت آشپزخونه رفتم و به کمک شمسی خانم پنیر و کره و عسل و بقیه ی چیز هارو به سالن ناهار خوری بردم و روی میز چیدم. روی صندلی نشستم و به شمسی خانم نگاه میکردم که هر از گاه میخندید. همراه با تک خنده ام گفتم: _برای چی میخندی شمسی خانم؟ _چون خوشحالم. از خوشحالیه خندم شدت گرفت: _برای چی خوشحالی؟ _خانم‌ نمیتونین تصور کنید که چقدر خوشحالم از اینکه رابطتون با آقا بهتر شده از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم. دست روی شونه هاش گذاشتم و با جدیت تمام گفتم: _دیگه به من‌ نگو خانم...من میخوام شمارو به عنوان یه مادر...یه همدم واقعی کنار خودم حس کنم...وقتی میگی خانم اذیت میشم...حتی سلین خانم هم‌نگو...سلینِ خالی...قبوله؟ رضایتمند نگاهم کرد و گفت: _بعد از دخترم ساغر، تنها کسی که واسم عزیزه و عین دختر خودم دوستش دارم تویی... با دستاش صورتم رو قاب کرد و گفت: _تو و ساغر برای من عزیز ترینین...به اندازه ی دخترم دوستت دارم...حتی بیشتر از آقا لبخندم پهن تر شد. تا جایی که میتونستم توی بغلم فشردمش *بهراد* بعد از دوش گرفتن یه راست رفتم سراغ سالن غذا‌خوری تا صبحانه بخورم. به محض ورود دیدم سلین شمسی خانم رو محکم بغل کرده. یه لحظه گوشه ی لبم کج شد. خودمم نتونستم تشخیص بدم که لبخند بود یا پوزخند. برای یک لحظه صحنه ای جلوی چشمم جون‌گرفت: "پریسا: حواست کجاست پیرزن خرفت؟ میخواستی یه لیوان آب بریزی ها! گند زدی به لباسم. شمسی خانم: معذرت میخوام...تکرار نمیشه _نه بابا بیاد و تکرار هم بشه...تعارف نکن...هرچند بار دلت خواست میتونی آب بریزی روی لباسم...زنیکه ی پررو"
  19. 3 امتیاز
    _اینجا چه خَبَ.... جملش تموم نشده بود...خیره به صورت من‌بود... اخم غلیظی تحویلش دادم که گلی گفت: _شما چیزی از حریم خصوصی حالیتون نمیشه؟ تکون نمیخورد...چشماش بین اجزای صورتم تکون‌میخورد با غیض چشم ازش برداشتم و به کیک دوختم...فقط صداش رو شنیدم که میگفت: _شرمنده به کارِتون برسید هه...توی صداش هیچ شرمندگی ای موج‌ نمیزد...گلی سعی میکرد بحث رو عوض کنه...موفق هم شد...آهنگ شاد گذاشت. خودش وسط کلی قِر داد اما من نخواستم برقصم. حوصله نداشتم و ترجیح دادم فقط بشینم و برای گلی دست بزنم...بعد از اینکه از رقص خسته شد نشست و باهم کیک و میوه خوردیم.. بهراد هم‌چند بار به بهونه ی کارداشتن با شمسی خانم اومد و توی اتاق رو دید زد...خودمم نمیدونم چی میخواست ببینه...هرچی بود اون شب تموم شد و دوباره من‌ موندم و تنهاییم. نه نمیتونستم....تا سرم رو روی پای شمسی خانم نزارم آروم‌ نمی‌شم. از اتاق بیرون رفتم و راه آشپزخونه رو پیش گرفتم اما وسطای راه بهراد جلو راهم سبز شد... گره ای به ابروهام دادم. خواستم بدون توجه به بهراد راهمو ادامه بدم‌ که بازوم اسیر دست بهراد شد. صورتم رو طرفش بردم‌که متوجه شدم صورتم بیش از حد به صورتش نزدیکه. پوزخندی زد و گفت: _خوب برا خودت بساط عیش و نوش به پا کرده بودی خانم عاشق پیشه دستم رو از لای چنگالاش آزاد کردم و گفتم: _به کوری چشم بعضیا به راهم ادامه دادم اما وسطای راه برگشتم طرفش و گفتم: _در ضمن اون سلین عاشق پیشه مرد...اینی که روبه روته کسیه که منتظر روز فرار کردن از دست توئه گفتم و رفتم...آخه چقدر من دروغ گوئم... توی این همه مدتی که صورتم بهش نزدیک بود قلبم بی مهابا به سینه می کوبید...توی این همه مدتی که صورتم بهش نزدیک بود، چشمام خیره به لباش بود...خیره به سینه اش که یه زمانی بالش پریسا بوده و من حتی یه بار هم نتونستم این حس خوب رو تجربه کنم...حسِ خوب سر گذاشتن روی سینه ی پهن و استخونی اش...خیره به چشمای نافذ و گیراش که یه زبون بند قویه؛ وقتی توی چشماش نگاه میکنم اراده‌ام از بین میره
  20. 3 امتیاز
    بی حوصله روی تخت نشسته بودم...ساعت ۷ عصر بود...صدای پی در پی و قطع نشدنی زنگ بهم فهموند که گلی اومده...صورتم رو جمع کردم...حوصله ی هیچی رو ندارم هیچی...نه گلی نه بهراد نه هیچ چیز دیگه...در اتاقم یهویی باز شد و صدای گلی اومد: _سوپرایز... پشت سرش شمسی خانم با قیافه ی نگران اومد و گفت: _سلین عزیزم چیزی شده؟ گلی سرخوش به طرف شمسی خانم برگشت و با صدای بلند گفت: _ بله شمسی خانمِ گل...تولد سلین جونه لپای شمسی خانم رو کشید و گفت: _چه روزی بهتر از امروز؟ هان؟ و بعد سرخوش خندید...شمسی خانم با نگرانی به گلی گفت: _الان آقا صداتون رو میشنوه عصبانی میشه گلی چینی به دماغش داد و گفت: _آقا کی کیه؟ به طرفم سر چرخوند و گفت: _نکنه همون بهراد پَپه ی خودمون رو میگه؟ شمسی خانم لب گزید و گفت: _سلین؟ سری تکون دادم و گفتم: _گلی چخبرته نکنه مستی؟ خندید و گفت: _ما نزده منگلیم...چه برسه به مستی خندم گرفت ولی فقط به یه لبخند اکتفا کردم. گلی رو به شمسی خانم گفت: _بی زحمت اون‌کیکی که دستم بود رو بیارین میخوایم سه نفره یه جشن توپ بگیریم شمسی خانم یه نگاهی به من انداخت...با لبخند چشم روی هم گذاشتم...شمسی خانم هم غر غر کنان رفت. گلی به سمت کمدم هجوم برد و لباس ها رو تک به تک بیرون کشید. به لباس ها نگاه کردم. همه ی این ها رو بهراد گرفته بود. به جز یه لباس سفید با بند های نازک. خیره به اون لباس بودم که گلی یه لباس مشکیِ پوشیده رو جلوی روم‌گرفت و گفت: _این با رژ قرمز معرکه ات میکنه _اونو بهراد خریده دوست ندارم‌ بپوشمش _خر نشو دیوونه...یه لحظه توی این لباس تصورت کردم دلم آب شد...چه برسه به اون لندهور خندم گرفته بود. این امروز خیلی خوشمزه شده بود...همیشه از این خوشمزه بازی ها در نمیورد...از جام بلند شدم و اون لباس سفید رو برداشتم و گفتم: _مگه این‌ جشن برای تعویض روحیه ی من نیست؟ من نمیخوام لباسی که بهراد خریده رو بپوشم مفهومه؟ _والا مفهوم نیست ولی اوکی این بار دیگه نتونستم جلوی خندم رو بگیرم...شمسی خانم‌ اومد با ظرفای میوه و کیک و کلی خوراکی...توی این فاصله گلی حسابی به جون صورتم افتاد و آرایشم کرد. موهای کوتاه و دائما خیسم رو سشوار کشید و مرتب شونه کرد. خوب شده بودم... اما روحیه ام... به شمعای روی کیک خیره شدم...شمسی خانم لبخند به لب داشت. گلی هم همینطور...حتی من...اما از داخل داغون بودم....البته با شاهکار گلی حالم کمی بهتر شده بود. با صدای گلی به خودم اومدم: _دِ فوت کن...شمعا آب شدن چشمام رو بستم...آرزو کردم...آرزو کردم‌که هرچه زودتر بتونم خودمو از این منجلاب بیرون بکشم...آرزو کردم و به دنبالش خاموش شدن شعله ی کوچیک شمع ها...و به دنبالش دست و سوت شمسی خانم و گلی و یه دنبالش باز شدن در توسطِ....بهراد...
  21. 3 امتیاز
  22. 3 امتیاز
    @Gisoo @pariya82 واقعا خیلی برام عزیزن بجز بقیه ی دوستام!
  23. 3 امتیاز
    سلوک (استاد دولت آبادی)
  24. 3 امتیاز
  25. 3 امتیاز
    روز ها فکر من این است همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
  26. 3 امتیاز
    دام تزویر که گستردیم بهر صید خلق کرد مارا پایبند و خود شدیم آخر شکار
  27. 3 امتیاز
    تا سر زلف پریشان تو محبوب منست روزگارم به سر زلف پریشان ماند چه کند کشته عشقت که نگوید غم دل تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند
  28. 3 امتیاز
    دلم اگر چه شكسته ، اگر چه بيمار است ولي به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است مريض عشق تو هرگز شفا نمي‌خواهد چرا كه درد اگر بود بي دوا ، خوب است مگو كه “درد و بلايت به جان من بخورد” به راه عشق ، اگر درد ، اگر بلا خوب است خوشم به خنده ، به اخم و گلايه‌ات ، زيرا هر آنچه مي رسد از جانب شما خوب است
  29. 3 امتیاز
    ناز پرورد تنعم نبرد ‌راه به دوست عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
  30. 3 امتیاز
    میل درکش روی آن دلبر ببین عقل گم کن نور آن جوهر ببین روح را در سر او حیران نگر عقل را در کار او مضطر ببین در ره عشقش که سر گوی ره است صد هزاران سرور بی سر ببین جان مشتی عاشق دل سوخته خوش نفس چون عود در مجمر ببین پیش شمع آفتاب روی او عقل را پروانهٔ بی‌پر ببین چند بینی آنچه آن ناید به کار جوهری دل شو و گوهر ببین پس به نور آن گهر چندان که هست ذره‌های کون خشک و تر ببین گر ندیدی آفتاب نور بخش سحر عطار سخن گستر ببین
  31. 3 امتیاز
    دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم...
  32. 3 امتیاز
    نه قدر وصال تو هر مختصری داند نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد او قیمت عشق تو آخر قدری داند
  33. 3 امتیاز
    دل را شکسته ای و غرامت نمی دهی دستت درست دلبر گردن کلفت من!
  34. 3 امتیاز
    یا دست به زیر سنگم آید یا زلف تو زیر چنگم آید در عشق تو خرقه درفکندم تا خود پس ازین چه رنگم آید هر دم ز جهان عشق سنگی بر شیشهٔ نام و ننگم آید آن دم ز حساب عمر نبود گر بی تو دمی درنگم آید چون بندیشم ز هستی تو از هستی خویش ننگم آید
  35. 3 امتیاز
    نزدیک دورها زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه. رفتم نزدیک: چشم ، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق. سایه بدل شد به آفتاب. رفتم قدری در آفتاب بگردم. دور شدم در اشاره های خوشایند: رفتم تا وعده گاه کودکی و شن ، تا وسط اشتباه های مفرح، تا همه چیزهای محض. رفتم نزدیک آب های مصور، پای درخت شکوفه دار گلابی با تنه ای از حضور. نبض می آمیخت با حقایق مرطوب. حیرت من با درخت قاتی می شد. دیدم در چند متری ملکوتم. دیدم قدری گرفته ام. انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود. من هم رفتم. رفتم تا میز، تا مزه ماست، تا طراوت سبزی . آنجا نان بود و استکان و تجرع: حنجره می سوخت در صراحت ودکا. باز که گشتم، زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه ها جراحت. حنجره جوی آب را قوطی کنسرو خالی زخمی می کرد.
  36. 3 امتیاز
    الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی؟
  37. 3 امتیاز
    در دلم بنشسته‌ای بیرون میا نی برون آی از دلم در خون میا چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی هر زمان در دیده دیگرگون میا
  38. 3 امتیاز
    من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
  39. 3 امتیاز
  40. 3 امتیاز
    قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این شهر غریب
  41. 3 امتیاز
    ســـراب آفتاب است و، بیابان چه فراخ! نیست در آن نه گیاه و نه درخت. غیر آوای غرابان، دیگر بسته هر بانگی از این وادی رخت. در پس پردهٔی از گرد و غبار نقطهٔی لرزد از دور سیاه: چشم اگر پیش رود، می‌بیند آدمی هست که می‌پوید راه. تنش از خستگی افتاده ز کار. بر سر و رویش بنشسته غبار. شده از تشنگی‌اش خشک گلو. پای عریانش مجروح ز خار. هر قدم پیش رود، پای افق چشم او بیند دریایی آب. اندکی راه چو می‌پیماید می‌کند فکر که می‌بیند خواب.
  42. 3 امتیاز
    مهرهٔ ناچخ بکوبد مهره‌های گردنان نشتر ناوک بکاود عرقهای سهمگین نوآیین مطربان داریم و بربطهای گوینده مساعد ساقیان داریم و ساعدهای چون فله عجب دلتنگ و غمخوارم، ز حد بگذشت تیمارم تو گویی در جگر دارم دو صد یاسیج گرگانی
  43. 3 امتیاز
    رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک منِ خرابِ، شبگردِ مبتلا کن دردی ست غیر مردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن!؟
  44. 3 امتیاز
    مرگِ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواجِ نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگِ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روز ها روزِ پوچی همچو روزانِ دگر سایه ای ز امروز ها و دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریادِ درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسونِ شعر یاد می آرم که در دستانِ من روزگاری شعله می زد خون و شعر
  45. 3 امتیاز
    دوستان تا بنرها طراحی نشه مسابقه شروع نمیشه:)
  46. 3 امتیاز
    دوصتـــــــــــــــــــ جونیامـــ ولنتاینتون هپیــــ مپیـــ بهترینا....
  47. 3 امتیاز
    لبخند تلخی زدم...بیشتر از خودم به فکرم بود..دلم از این همه تنهایی گرفت...تنها کسی که به فکرم بود خدمتکار خونه ی بهراد بود....چقدر سخت بود که نزدیک ترین فرد زندگیت انقدر به فکرت نباشه... قلبم فشرده شد...یه قاشق غذا توی دهنم گذاشت...بیشتر از این معده‌ام تحمل نداشت...به زور محتویات دهنم رو قورت دادم...شمسی خانم لبخند رضایتمندانه ای زد و گفت: _آفرین دختر خوب حالا این یه قاشق رو هم بخور سرمو عقب بردم و گفتم: _دیگه واقعا جا ندارم اصرار نکرد...لبخندی زد و گفت: _الان بهتری؟ _خیلی لبخندش عمیق تر و مهربون تر شد. گفت: _از این به بعد هر شب میام پیشت تا بهترم بشی...البته مطمئنم تا فردا بیشتر طول نمی‌کشه آخ شمسی خانم تو چه میدونی از داغِ دلم؟ _راستی فردا چندمه؟ پوزخندی زدم و گفتم: _۴ دی _آها رو کردم به شمسی خانم و گفتم: _فردا ۲۴ سالم میشه شمسی خانم باذوق بهم خیره شد... آروم آروم به سمتم اومد و منو محکم بغل کرد...دستام رو روی کمرش گذاشتم..همونطور که موهام رو می بوسید گفت: _تولدت مبارک عزیز دلم چقدر امسال تنها بودم که فقط شمسی خانم بهم تبریک گفت...چقدر تنها بودم... ***** گوشیم برای بار هزارم زنگ خورد و من برای بار هزارم رد دادم...این هم بار هزار و یکم...اسم گلی روی اسکرین گوشی چشمک می زد... دیگه از رد دادن خسته شدم. گوشی رو دم گوشم گذاشتم: _الو؟ سلین؟....بابا تو کجایی مردم از نگرانی...جواب بدی چیزی ازت کم نمیشه ها!...من و سانلی از نگرانی کباب شدیم....مامانت چقدر نگران شده....باباتو چی میگی؟...میخوای هممون رو راهی بیمارستان کنی؟...لعنتی یه چیزی بگو....چیشد یهو انقلاب کردی؟...به سانلی یه جمله گفتی و دیگه جواب بنده خدارو ندادی....خو به ما هم بگو اونجا چخبره؟ خونه‌ت هم که نیومدی...دیروز اومدم دم خونه‌ت دیدم چند نفر دارن خونه‌ات رو خالی میکنن و لوازم شخصی‌ات رو می برن. گفتم "برا چی اومدین اینجا چیکار میکنین؟" گفتن: " دستور سلین خانمه.".....بیا برامون توضیح بده چه اتفاقی برات افتاده... همینطور حرف می زد....عقده ی این همه مدت رو ریخت بیرون....پوفی کشیدم و گفتم: _وای...ساکت شو دیگه...هنوزم مثل قبل پر حرفی ساکت شد...هیچی نگفت...فقط صدای نفس هاش میومد...نگرانش شدم خواستم صداش بزنم که گفت: _سلین؟ الهی قربون صدات برم...عین موتورِ خراب شده....چقدر دلم برات تنگ شده بود...کجایی آدرس بده ببینمت... _گلی...واقعا نمیخوام کسی رو ببینم...میخوام تنها باشم... _خره امروز تولدته....نمیزارم بهت بد بگذره...فکر کردی دوستی با من الکیه؟ ولت نمیکنم...سانلی میترسید بیاد پیشت...ترسید داد و غال کنی اما من نمیترسم...میام میخوام ببینم کی میخواد جلوم رو بگیره؟ اون بهراد عوضی یا توِ خر؟ لبخند کمرنگی روی لبام‌نشست..بعد از مدتها... _حالا میخوای چیکار کنی؟...یعنی کیک میاری و تولدمو جشن میگیری؟ _چرا که نه؟ میدونم الان حوصله ی شلوغی رو نداری فقط خودم و خودت میترکونیم...کاری میکنم کلی بهت خوش بگذره _کاش هیچوقت عاشق نشی _زبونتو گاز بگیر ابرهه...اباجهل...ابابیل...مگه من دل ندارم؟ خو عاشق نشم برای چی زندگی کنم؟ _عاشق بشی که مثل من بمیری؟ _مگه الان تو مردی؟ _آره مردم...مرده ی متحرک _اینا همش شعاره...آدم با شکست عشقی نمی‌میره مگر اینکه خودش خودشو بکشه...که اینم راه درستی نیست....کاری میکنم حسرتت بمونه به دل بهراد...صبر کن ببین گلی خانم چه میکنه _جک نگو خواهشا... دیگه نه میخوام بهش فکر کنم نه عاشقش باشم...این همه مدت توی اتاق حبس بودم حالمو پرسید؟ اصلا میدونه زندم یا مرده؟ نه...چون براش مهم نیست _این شد حرف حساب...تو باید زندگی کنی سر لج اونایی که دلشون‌ نمیخواد زندگیتو ببینن...تو باید سرخوش و شاد باشی سر لج اونایی که نمیخوان خوشی‌ت رو ببینن... این یکی رو راست گفت...من خودمو برای چی باختم؟...برای کی؟....باید از نو شروع کنم...باید درستش کنم...باید بلند شم و بجنگم...نباید خودمو ببازم...نباید بهراد فکر کنه که خیلی مهمه... *****
  48. 3 امتیاز
    من ندانم با که گویم شرح درد قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟ هر که با من همره و پیمانه شد عاقبت شیدا دل و دیوانه شدقصه ام عشاق را دلخون کند عاقبت ، خواننده را مجنون کند آتش عشق است و گیرد در کسی کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی قصه ای دارم من از یاران خویشقصه ای از بخت و از دوران خویش یاد می اید مرکز کودکی همره من بوده همواره یکی قصه ای دارم از این همراه خود همره خوش ظاهر بدخواه خوداو مرا همراه بودی هر دمی سیرها می کردم اندر عالمی یک نگارستانم آمد در نظر اندرو هر گونه حس و زیب و فرهر نگاری را جمالی خاص بود یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز شیوه ی جلوه گری را کرده ساز هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر هوش بردی و شکیبایی ز سر هر نگاری را به دست اندر کمند می کشیدی هر که افتادی به بند بهر ایشان عالمی گرد آمده محو گشته ، عاشق و حیرت زدهمن که در این حلقه بودم بیقرار عاقبت کردم نگاری اختیارمهر او به سرشت با بنیاد من کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من رفت از من طاقت و صبر و قرار باز می جستم همیشه وصل یار هر کجا بودم ، به هر جا می شدمبود آن همراه دیرین در پیممن نمی دانستم این همراه کیست قصدش از همراهی در کار چیست ؟ بس که دیدم نیکی و یاری او مار سازی و مددکاری او گفتم : ای غافل بباید جست او هر که باشد دوستار توست او شادی تو از مدد کاری اوست بازپرس از حال این دیرینه دوست گفتمش : ای نازنین یار نکو همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشقگفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من گفتمش : روی تو بزداید محنتو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی به به از کردار و رفتار خوشت به به از این جلوه های دلکشت بی تو یک لحظه نخواهم زندگی خیر بینی ، باش در پایندگی باز ای و ره نما ، در پیش رو که منم آماده و مفتون تودر ره افتاد و من از دنبال وی شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی در پی او سیرها کردم بسی از همه دور و نمی دیدیم کسی چون که در من سوز او تاثیر کرد عالمی در نزد من تغییر کرد عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت بس بدی ها عاقبت در خوی داشت روز درد و روز نکامی رسید عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا که بدو کردم ز خامی اقتفا آدم کم تجربه ظاهر پرست ز آفت و شر زمان هرگز نرست من ز خامی عشق را خوردم فریب که شدم از شادمانی بی نصیب در پشیمانی سر آمد روزگار یک شبی تنها بدم در کوهسار سر به زانوی تفکر برده پیش محو گشته در پریشانی خویش زار می نالیدم از خامی خود در نخستین درد و نکامی خود که : چرا بی تجربه ، بی معرفت بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت من که هیچ از خوی او نشناختم از چه آخر جانب او تاختم ؟ دیدم از افسوس و ناله نیست سود درد را باید یکی چاره نمود چاره می جستم که تا گردم رها زان جهان درد وطوفان بلا سعی می کردم بهر جیله شود چاره ی این عشق بد پیله شود عشق کز اول مرا درحکم بودس آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود من ندانستم چه شد کان روزگار اندک اندک برد از من اختیار هر چه کردم که از او گردم رها در نهان می گفت با من این ندا بایدت جویی همیشه وصل او که فکنده ست او تو را در جست و جو ترک آن زیبارخ فرخنده حال از محال است ، از محال است از محال گفتم : ای یار من شوریده سرسوختم در محنت و درد و خطر در میان آتشم آورده ای این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟ چند داری جان من در بند ، چند ؟ بگسل آخر از من بیچاره بند هر چه کردم لابه و افغان و داد گوش بست و چشم را بر هم نهاد یعنی : ای بیچاره باید سوختن نه به آزادی سرور اندوختن بایدت داری سر تسلیم پیش تا ز سوز من بسوزی جان خویش چون که دیدم سرنوشت خویش را تن بدادم تا بسوزم در بلا مبتلا را چیست چاره جز رضا چون نیابد راه دفع ابتلا ؟ این سزای آن کسان خام را که نیندیشند هیچ انجام را سالها بگذشت و در بندم اسیر کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟ می کشد هر لحظه ام در بند سخت او چه خواهد از من برگشته بخت ؟ ای دریغا روزگارم شد سیاه آه از این عشق قوی پی آه ! آهکودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟ تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟ چه شد آن رنگ من و آن حال من محو شد آن اولین آمال من شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد عشقم آخر در جهان بدنام کرد آخرم رسوای خاص و عام کرد وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او که مرا با جلوه مغتون داشت او عاقبت آواره ام کرد از دیار نه مرا غمخواری و نه هیچ یار می فزاید درد و آسوده نیم چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟ که شده ماننده ی دیوانگان می روم شیدا سر و شیون کنان می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو خود نمی دانم چه دارم جست و جو سخت حیران می شوم در کار خودکه نمی دانم ره و رفتار خود خیره خیره گاه گریان می شومبی سبب گاهی گریزان می شوم زشت آمد در نظرها کار من خلق نفرت دارد از گفتار من دور گشتند از من آن یاران همه چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟ چه شد آن یاری که از یاران من خویش را خواندی ز جانبازان من ؟ من شنیدم بود از آن انجمن که ملامت گو بدند و ضد من چه شد آن یار نکویی کز فا دم زدی پیوسته با من از وفا ؟ گم شد از من ، گم شدم از یاد او ماند بر جا قصه ی بیداد او بی مروت یار من ، ای بی وفا بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟ بی مروت این جفاهایت چراست ؟ یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟ چه شد آن یاری که با من داشتی دعوی یک باطنی و آشتی ؟ چون مرا بیچاره و سرگشته دید اندک اندک آشنایی را برید دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او بی تأمل روز من برتافت او دوستی این بود ز ابنای زمان مرحبا بر خوی یاران جهانمرحبا بر پایداری های خلق دوستی خلق و یاری های خلق بس که دیدم جور از یاران خود وز سراسر مردم دوران خود من شدم : رنگ پریده ، خون سرد پس نشاید دوستی با خلق کرد وای بر حال من بدبخت!‌وایکس به درد من مبادا مبتلای عشق با من گفت : از جا خیز ، هان خلق را از درد بدبختی رهان خواستم تا ره نمایم خلق را تا ز نکامی رهانم خلق را می نمودم راهشان ، رفتارشان منع می کردم من از پیکارشان خلق صاحب فهم صاحب معرفت عاقبت نشنید پندم ، عاقبتجمله می گفتند او دیوانه استگاه گفتند او پی افسانه استخلقم آخر بس ملامت ها نمود سرزنش ها و حقارت ها نمود با چنین هدیه مرا پاداش کرد هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد که پریشانی من افزون نمود خیرخواهی را چنین پاداش بود عاقبت قدر مرا نشناختند بی سبب آزرده از خود ساختند بیشتر آن کس که دانا می نمود نفرتش از حق و حق آرنده بود آدمی نزدیک خود را کی شناخت دور را بشناخت ، سوی او بتاخت آن که کمتر قدر تو داند درست در میانخویش ونزدیکان توست الغرض ، این مردم حق ناشناس بس بدی کردند بیرون از قیاس هدیه ها دادند از درد و محن زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من یادگاری ساختم با آه و دردنام آن ، رنگ پریده ، خون سرد مرحبا بر عقل و بر کردار خلق مرحبا بر طینت و رفتار خلقمرحبا بر آدم نیکو نهاد حیف از اویی که در عالم فتاد خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب خوب داد عقل را دادند ، خوب هدیه این بود از خسان بی خرد هر سری یک نوع حق را می خرد نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور کور را چه سود پیش چشم نور ؟ ای دریفا از دل پر سوز من ای دریغا از من و از روز من که به غفلت قسمتی بگذشاتم خلق را حق جوی می پنداشتمن من چو آن شخصم که از بهر صدف کردم عمر خود به هر آبی تلف کمتر اندر قوم عقل پاک هست خودپرست افزون بود از حق پرست خلق خصم حق و من ، خواهان حق سخت نفرت کردم از خصمان حق دور گردیدم از این قوم حسودعاشق حق را جز این چاره چه بود ؟عاشقم من بر لقای روی دوست سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست پس چرا جویم محبت از کسی که تنفر دارد از خویم بسی؟پس چرا گردم به گرد این خسان که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟ ای بسا شرا که باشد در بشر عاقل آن باشد که بگریزد ز شرآفت و شر خسان را چاره ساز احتراز است ، احتراز است ، احتراز بنده ی تنهاییم تا زنده ام گوشه ای دور از همه جوینده ام می کشد جان را هوای روز یار از چه با غیر آورم سر روزگار ؟ من ندارم یار زین دونان کسی سالها سر برده ام تنها بسی من یکی خونین دلم شوریده حال که شد آخر عشق جانم را وبالسخت دارم عزلت و اندوه دوست گرچه دانم دشمن سخت من اوست من چنان گمنامم و تنهاستم گوییا یکباره ناپیداستمکس نخوانده ست ایچ آثار مرا نه شنیده ست ایچ گفتار مرا اولین بار است اینک ، کانجمن ای می خواند از اندوه منشرح عشق و شرح نکامی و درد قصه ی رنگ پریده ، خون سرد من از این دو نان شهرستان نیم خاطر پر درد کوهستانیم کز بدی بخت ،‌در شهر شما روزگاری رفت و هستم مبتلاهر سری با عالم خاصی خوش است هر که را یک چیز خوب و دلکش است من خوشم با زندگی کوهیان چون که عادت دارم از صفلی بدان به به از آنجا که مأوای من استوز سراسر مردم شهر ایمن است اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتینه تقید ،‌نه فریب و حیلتی به به از آن آتش شب های تار در کنار گوسفند و کوهسار به به از آن شورش و آن همهمهکه بیفتد گاهگاهی دررمهبانگ چوپانان ، صدای های هایبانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای زندگی در شهر فرساید مرا صحبت شهری بیازارد مرا خوب دیدم شهر و کار اهل شهر گفته ها و روزگار اهل شهر صحبت شهری پر از عیب و ضر است پر ز تقلید و پر از کید و شر است شهر باشد منبع بس مفسدهبس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده تا که این وضع است در پایندگینیست هرگز شهر جای زندگی زین تمدن خلق در هم اوفتاد آفرین بر وحشت اعصار بادجان فدای مردم جنگل نشین آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین شهر درد و محنتم افزون نمود این هم از عشق است ، ای کاش او نبودمن هراسانم بسی از کار عشق هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق او مرا نفرت بداد از شهریان وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟ خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟. حالیا فرسنگ ها از من جداست بخت بد را بین چه با من می کندس دورم از دیرینه مسکن می کند یک زمانم اندکی نگذاشت شادکس گرفتار چنین بختی مباد تازه دوران جوانی من است که جهانی خصم جانی من است هیچ کس جز من نباشد یار من یار نیکوطینت غمخوار من باطن من خوب یاری بود اگر این همه در وی نبودی شور و شر آخر ای من ، تو چه طالع داشتییک زمانت نیست با بخت آشتی ؟ از چو تو شوریده آخر چیست سوددر زمانه کاش نقش تو نبود کیستی تو ! این سر پر شور چیست تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟ تو نداری تاب درد و سوختن باز داری قصد درد اندوختن ؟ پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنیخلق را زین حال خود حیران کنی چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟این همه خواهان درد و ماجرا چشم بگشای و به خود باز ای ، هان که تویی نیز از شمار زندگان دائما تنهایی و آوارگیدائما نالیدن و بیچارگینیست ای غافل ! قرار زیستن حاصل عمر است شادی و خوشیس نه پریشان حالی و محنت کشی اندکی آسوده شو ، بخرام شاد چند خواهی عمر را بر باد داد چند ! چند آخر مصیبت بردنا لحظه ای دیگر بباید رفتنا با چنین اوصاف و حالی که تو راست گر ملامت ها کند خلقت رواست ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت که ملامت دارد این شوریده بخت گرد ایید و تماشایش کنید خنده ها بر حال و روز او زنید او خرد گم کرده است و بی قرار ای سر شهری ، از او پرهیزدار رفت بیرون مصلحت از دست او مشنوی این گفته های پست او او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست که چگونه بایدش با خلق زیست او نداند چیست این اوضاع شوم این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوماو نداند هیچ وضع گفت و گو چون که حق را باشد اندر جست و جو ای بسا کس را که حاجت شد روا بخت بد را ای بسا باشد دوا ای بسا بیچاره را کاندوه و درد گردش ایام کم کم محو کرد جز من شوریده را که چاره نیست بایدم تا زنده ام در درد زیستعاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم عاشقی را لازم اید درد و غم راست گویند این که : من دیوانه ام در پی اوهام یا افسانه ام زان که بر ضد جهان گویم سخن یا جهان دیوانه باشد یا که من بلکه از دیوانگان هم بدترمزان که مردم دیگر و من دیگرم هر چه در عالم نظر می افکنم خویش را دذ شور و شر می افکنم جنبش دریا ،‌خروش آب ها پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها ریزش باران ، سکوت دره ها پرش و حیرانی شب پره ها ناله ی جغدان و تاریکی کوه های های آبشار باشکوهبانگ مرغان و صدای بالشان چون که می اندیشم از احوالشان گوییا هستند با من در سخن رازها گویند پر درد و محن گوییا هر یک مرا زخمی زنندگوییا هر یک مرا شیدا کنند من ندانم چیست در عالم نهان که مرا هرلحظه ای دارد زیان آخر این عالم همان ویرانه است که شما را مأمن است و خانه است پس چرا آرد شما را خرمی بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟ آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنیبی سبب با من چه داری دشمنیمن چه کردم با تو آخر ، ای پلیددشمنی بی سبب هرگز که دید چشم ، آخر چند در او بنگریمی نبینی تو مگر فتنه گری تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاشلیک ، ای عشق ، این همه از کار توستسوزش من از ره و رفتار توست زندگی با تو سراسر ذلت استغم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است هر چه هست از غم بهم آمیخته است و آن سراسر بر سر من ریخته است درد عالم در سرم پنهان بوددر هر افغانم هزار افغان بودنیست درد من ز نوع درد عاماین چنین دردی کجا گردد تمام ؟ جان من فرسود از این اوهام فرد دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟ ای بسا شب ها کنار کوهسار من به تنهایی شدم نالان و زارسوخته در عشق بی سامان خودشکوه ها کردم همه از جان خود آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برودور شو از جانب من ! دور شو عشق را در خانه ات پرورده ای خود نمی دانی چه با خود کرده ایقدرتش دادی و بینایی و زورتا که در تو و لوله افکند و شورگه ز خانه خواهدت بیرون کندگه اسیر خلق پر افسون کندگه تو را حیران کند در کار خویش گه مطیع و تابع رفتار خویش هر زمان رنگی بجوید ماجرابهر خود خصی بپروردی چرا ؟ ذلت تو یکسره از کار اوست باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟ گر نگویی ترک این بد کیش راخود ز سوز او بسوزی خویش را چون که دشمن گشت در خانه قویرو که در دم بایدت زانجا رویبایدت فانی شدن در دست خویش نه به دست خصم بدکردار و کیش نیستم شایسته ی یاری تو می رسد بر من همه خواری تو رو به جایی کت به دنیایی خزند بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند چه شود گر تو رها سازی مرا رحم کن بر بیچارگان باشد روا کاش جان را عقل بود و هوش بود ترک این شوریده سرا را می نمود او شده چون سلسله بر گردنم وه ! چه ها باید که از وی بردنم چند باید باشم اندر سلسلهرفت طاقت ، رفت آخر حوصله من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب تا که داد این عشق سوزانم فریب سوختم تا عشق پر سوز و فتن کرد دیگرگون من و بنیاد من سوختم تا دیده ی من باز کرد بر من بیچاره کشف راز کرد سوختم من ، سوختم من ، سوختمکاش راه او نمی آموختم کی ز جمعیت گریزان می شدم کی به کار خویش حیران می شدم ؟کی همیشه با خسانم جنگ بودباطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟ کی ز خصم حق مرا بودی زیان گر نبودی عشق حق در من عیان ؟ آفت جان من آخر عشق شد علت سوزش سراسر عشق شدهر چه کرد این عشق آتشپاره کرد عشق را بازیچه نتوان فرض کرد ای دریغا روزگار کودکی که نمی دیدم از این غم ها ، یکی فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم شادمان با کودکان دم می زدمای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا یاد باد آن روزگار دلگشاگم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟بگذرد آب روان جویبار تازگی و طلعت روز بهارگریه ی بیچاره ی شوریده حال خنده ی یاران و دوران وصال بگذرد ایام عشق و اشتیاقسوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراقشادمانی ها ، خوشی ها غنی وین تعصب ها و کین و دشمنی بگذرد درد گدایان ز احتیاج عهد را زین گونه بر گردد مزاج این چنین هرشادی و غم بگذرد جمله بگذشتند ، این هم بگذرد خواه آسان بگذرانم ، خواه سختبگذرد هم عمر این شوریده بختحال ،‌ بین مردگان و زندگانقصه ام این است ،‌ ای ایندگانقصه ی رنگ پریده آتشی ستس در پی یک خاطر محنت کشی ست زینهار از خواندن این قصه ها که ندارد تاب سوزش جثه ها بیم آرید و بیندیشید ،‌هان ز آنچه از اندوهم آمد بر زبانپند گیرید از من و از حال من پیروی خوش نیست از اعمال من بعد من آرید حال من به یاد آفرین بر غفلت جهال باد نیما یوشیج
  49. 2 امتیاز
    ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم خاکسترم آتش گرفت
  50. 2 امتیاز
    من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×