رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. Ravi

    Ravi

    کاربر فعال


    • امتیاز

      52

    • تعداد ارسال ها

      723


  2. reyhan.B

    • امتیاز

      36

    • تعداد ارسال ها

      427


  3. Miss.m

    Miss.m

    VIP


    • امتیاز

      30

    • تعداد ارسال ها

      139


  4. YeGaNeH

    YeGaNeH

    مدیر کل انجمن


    • امتیاز

      20

    • تعداد ارسال ها

      3,081



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در پنجشنبه, 24 اسفند 1396 در همه بخش ها

  1. 5 امتیاز
    چون درختی در زمستانم بی كه پندارد بهاری بود و خواهد بود دیگر اكنون هیچ مرغ پیر یا كوری در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟ #مهدی_اخوان_ثالث
  2. 5 امتیاز
  3. 4 امتیاز
    اگه دوسش ندارین شوخی شوخی باهاش نگردین... جدی جدی عاشق میشه زندگیش میشه جهنم... #دیالوگ
  4. 4 امتیاز
    روزِ محشرکه سر از خانه لحد برداریم... نامِ نیکوی تو نقش است به پیشانیِ ما
  5. 4 امتیاز
  6. 4 امتیاز
  7. 4 امتیاز
    خسته ام مثل درخت سروی که سال ها در برابر طوفان ایستاد و روزی که به نسیمی دل داد ، شکست …
  8. 4 امتیاز
  9. 4 امتیاز
    هستیییییی جوووووووووونم ممنون به خاطر هدیت و کیکت و تایپیکت خیلییییی مممنوووووووونم عششششششششقم ایشالله تولدت جبران کنم جییییییگررررر. البته تو ذوق نخوره تولدم 26اسفنده ولی اشکالی ندارند یه دنیا ممنونتم نمیدونم چی بگم.
  10. 3 امتیاز
    #تلنگر #با_فرزندانت از ایمان سخن نگو..! بگذار از نوری که در چهره داری آن را احساس کنند؛ از عقیده نگو..! بگذار با پایبندی تو، آنرا بپذیرند؛ از عبادت نگو..! بگذار آن را جلوی چشمانشان ببینند؛ از اخلاق نگو..! بگذار آن را از طریق مشاهده تو بپذیرند؛ از تعهد نگو..! بگذار با دیدن تو از حقیقت آن لذت ببرند؛ بگذار با اعمال تو خوب بودن را بشناسند!! "دوره حرف خوب زدن دیگر تمام شده!!"
  11. 3 امتیاز
    1- جن جانوریست دارای شعور؛ و فیزیکی غیر ارگانیک ؛ که از لحاظ شان وجودی ؛ از دید ادیان پایینتر از انسان و بالاتر از حیوان جای می گیرد .در فرهنگ فارسی به آن دیو و در فرهنگ عرب به آنجن و در فرهنگ لاتین demon یا jinn نام گرفته است. جن به معنای چیزی است که؛ پوشیده شده ؛و منظور پوشیده ماندن او از حواس ماست. ۲- خصوصیات فیزیکی جن از دید انسان؛ اعجاب آور است. عنصر اصلی وجودی جن آتش است وبه علت نداشتن عنصر خاک ؛در وجودش مانند بارباپاپا ؛می تواند به هر شکل و اندازه ای تبدیل شود. و بسیاری از چیزها را در یک آن ؛جا به جا کند .همچنین سرعت نقل مکان بسیار بالایی دارد. می تواند مثلا ظرف ۵ دقیقه فاصله بین لاهور و تهران را طی کرده و برگردد. ۳- جن ابزار ساز نیست ؛ وبه علت خصوصیات فیزیکی منحصر بفرد ؛قادر است در هر مکان و شرایطی زندگی کند ؛وبرای همین به خانه و مسکن نیازی ندارد. زیرا سرما و گرما و باد و بوران بر او کارگر نیست .جن به وسایل حمل و نقل بی نیاز است ؛ و از اینجا می توان فهمید که جن ها دارای صنعت و تکنولوژی نیستند ؛ و شهر و کاشانه ای ندارند مکان معمول زندگی آنها کوه وجنگل و دشت است. ۴- جن مانند همه جانداران غذا مصرف می کند . اما به مقداری بسیار کمتر از انسان. ۵- جن ها مثل انسان جنسیت ونر یا ماده دارند . تولید مثل می کنند و تشکیل خانواده می دهند ؛ و به صورت جماعت زندگی می کنند و جامعه ندارند. 6- جن نسبت به انسان زیاد عمر می کند . حدود ۱۰۰۰ سال به بالا .جن هایی که در سوره ی جن از آنها نام برده شده ؛ که وقتی اولین بار آیات قرآن را شنیدند ؛ از شدت ازدحام داشتند بر سر هم خراب می شدند ؛ احتمالا هنوز زنده اند . جن ها مانند انسان داناونادان ؛ .فرمانده و فرمانبردار ؛ ارباب و بنده ؛ کافر و متدین ؛ شفیق و شرور دارند.وقتی که مردند از بین میروند و نیازی به قبر و گورستان ندارند. ۷- جن دارای عقل است . اما نه عقل ابزار ساز و عقل فلسفی و خلاقیت هنری .عقل جن به معنای قوه ی ارزیابی امور روزمره یا همان عقل معاش ؛ و قوه تشخیص است ؛ به اضافه هوشی سرشار ؛ اعم از قدرت خواندن فکر و جستجو و یافتن گذشته و آینده. ۸- جن ها مانند انسان نامگذاری می شوند ؛ و دارای اسم و رسم و شهرت هستند دارای زبان خاص ؛ و قوه تکلم هستند و قادر به فهم زبان آدمیان. ۹- معروف ترین جن ؛ ابلیس ؛ یا همان شیطان نام دارد ؛ که وصف حال او را شنیده اید ؛ که چون بسیار در قرب به حق کوشید به جایگاه فرشته های مقرب رسید ؛ اما چون حاضر به سجده بر انسان ؛ یعنی شریک قرار دادن بر خدا نشد از درگاه رانده شد. ۱۰- جن در شرایطی قادر به تسخیر انسان ؛ و انسان در شرایطی ؛ قادر به تسخیر جن است . انسان مسخر شده را مجنون؛ یا دیوانه ؛یا دیو زده ؛ و جن تسخیر شده را ؛موکل می نامند. گویند خود جنیان بر سه قسمند: دیو.؛جن وپری ؛که از لحاظ مکانی ؛ مادون فرشته هستند. ۱۱- جن می تواند در مواردی تربیت شده ؛ به انسان خدمت کند. چنین سنتی در میان جنگیران ایران و پاکستان وهند وجود دارد . اما به طور کل ؛ نه بودا ؛ نه دالای لاما ؛ نه اولیا الله ؛ و نه عرفا و نه پیامبران هیچکدام ؛به مدد خواستن از موجوداتی که مثل انسان ؛خطا و اشتباه و گناه می کنند ؛توصیه نکرده اند اما همگی؛ وجود آنها را تایید کرده اند . ۱۲- جنیان مانند امواج رادیویی و ماهواره ای ؛با ما هستند ظاهر نمی شوند ؛اما حاضرمی شوند و بعضی از انها ؛درخانه ها و بدن شخصیت های ضعیف ؛رفت و آمد می کنند. یکی از راه های دور کردن جنهای مزاحم ؛خواندن و آویختن ۴ آیه از قران است ؛ که با قل شروع می شوند . و بسیاری ادعیه ؛که درکتب مختلف وجود دارند.اماراه دورکردن انسان شرورچیست!؟ ۱۳- جن ها ؛ بعضی از ما را؛ به شکل همزاد و غیر همزاد دوست دارند؛ کمکمان می کنند ؛همینطور جواهرات و اشیای قیمتی ما ؛ازجمله انگشترهایی با نگین سنگ (مخصوصا عقیق)را بسیار دوست دارند (ومخصوصا اگر بر آن آیات و اوراد حک شده باشند) .اگر دوستمان داشته باشندو سخنی باماداشته باشند ؛بیشتربه خوابمان می ایند و دلسوزی خود را اعلام می کنند .خیلی ازآنها خدمتگذار ارواح اولیا هستند و دست ماراگرفته اندو خیلی ها هم به کرداراکثرآدمیان اهل شیطنت.بیشتر آنها بی ضررند و مثل ما گرفتار این دنیا و درگیر و دار تقدیر خویشند. ۱۴- اما آنان که ماورای طبیعت ؛ و موجوداتش را باور ندارند؛ چند دسته اند :کسانی که انچه که نمی بینند را باور ندارند . اینها معمولا فقط آنتی تزقصه های جن وپری مادربزرگ ها هستند؛ که حتی زحمت دانستن کوچک ترین اطلاعاتی جز نقد داستان گرمابه های تاریک وکوتوله های پاسمی و عروسی جن ها رابه خودشان نداده اند. این تیپ آدمها از ۷ سالگی که مادر بزرگه داستان های جن وپری را برای ترساندن و خواب کردنشان تعریف می کرده ؛هنوز زیر لحاف هستند.و یا اینکه هارد دیسک کوچکشان از مسئله پر شده و دیگر تاب و یارای درک و پذیرش راز را ندارند.مثل من چهارتا کتاب خوانده اند و تمام ماجرا را در همان چهارتا دیده اند.و گروهی که پوچ یا ابسورد هستند: کسانی که خویش را منکرند چه رسد به ماورای خویش . و گروه آخر کسانی که جنها ؛ دستشان می اندازند و در مجالس احضار ارواح ؛در نقش یک روح برایشان شیرین کاری می کنند ؛تا فردا در مدح روح ؛کتاب چاپ کنند و جایزه بگیرند. جن برای انسان ؛ از انسان خطرناک تر نیست . همانطور که انسان برای کوسه ؛ از کوسه خطرناک تر است!(در تاریخ بشر حتی یک مورد مرگ انسان به دست جن گزارش نشده در حالی که فقط در دوره حکومت استالین ۳۵ میلیون روس به قتل رسیدند آمار کشتار جنگ های مذهبی صلیبی و جنگ های جهانی و قومی و قبیله ای پیش کش) در حقیقت هیچ چیز ؛ هراس ناک تر و هوس ناک تر از انسان نیست ؛ که به قول توماس هابز :انسان گرگ انسان است. ۱۵- در کل؛ و بدون در نظر گرفتن موارد خاص ؛ آنها به ما کاری ندارند .ماهم به آنها کاری نداریم ازدود و دم و سر و صداهای شهر و بوی فاضلاب و ...... فراریند .مثل ما کار و مکافات دارند. و دست آخر اینکه ؛به عقیده من: با تمام این اوصاف ؛تفاوت اساسی با ما ندارند زیرا که : آنها هم رنج می کشند.
  12. 3 امتیاز
    من تا حالا ندیدم و ازش نمیترسم
  13. 3 امتیاز
    از خدا پرسيدم : اگر در سرنوشت ما همه چيز را از قبل نوشته اى پس آرزو كردن چه فايده اى دارد؟ خدا گفت : شايد نوشته باشم : هرچه آرزو كرد...
  14. 3 امتیاز
    با خشم دم می زنم : دیگه هیچ وقت اینطوری صداش نکن . به زودی قراره شوهرم بشه ؛ دوست ندارم راجع بهش هیچکس این طوری حرف بزنه . در سکوت با خشم نگاهم می کند . شال افتاده ام را روی سرم می کشم و ادامه می دهم : اومدم اینجا که ازت بخوام توی خواستگاریم باشی . این که بیای یا نه به خودت مربوطه . من توی هر شرایطی با بچگیم پیشت بودم گلرو . هیچ وقت تنهات نذاشتم . اون موقع که بچه ام بودم اگه تو یه کار خلاف میل مامان و بابا انجام میدادی من همش طرف تو رو می گرفتم . تویی و دنیای خودت . نمیگم اگه نیای نمی بخشمت ولی تا عمر دارم یاد می مونه که توی بهترین شب زندگیم پیشم نبودی . نگاه آخر را به او می اندازم و از اتاق خارج می شوم . اشک هایم را با دست پاک می کنم و رو به مهرنوش و مهران خداحافظی آرامی می گویم . بیخیال چه شده است های آن ها می شوم و صندل هایم را به پا می کنم و با سرعت از ساختمان بیرون می زنم . نهال با دیدن صورت خیس از اشکم با نگرانی از ماشین پیاده می شود و می گوید : ای بابا باز چی شده ؟ در آغوش نهال می خزم و با هق هق می گویم : چرا گلرو یه ذره منو دوست نداره ؟ معترض می گوید : بچه نشو گلشید . معلومه که دوستت داره . دوستت داره که اینقدر نگرانته . اشک هایم را از روی صورتم پاک می کند و مغموم دم می زند : عروس گریون نباش دیگه . لبخند کم جانی می زنم و به سمت صندلی شاگرد می روم . با روشن شدن ماشین رو به نهال می گویم : باید توام بیایا . با چشمانی درشت شده از تعجب می گوید : من کجا بیام دیگه ؟ معترض می گویم : باید توام واسه ی خواستگاریم بیای . تو خانواده ی منی . تو نیای کی بیاد ؟! با مهربانی نگاهم می کند و لب می زند : عزیز دلم توی خواستگاریت باید خانواده ها حضور داشته باشن نه دوستا . کلافه می گویم : گفتم که تو خانواده ی منی . به خدا نیای تا هفته ی بعد می شینم همین طوری زار می زنم . گلرو که گفت نمیاد . تو هم نیا من عین این بی کسا تنها بمونم . لبخندی به رویم می زند و می گوید : ننه من غریبم بازی در نیار حالا . لبخندی می زنم و می گویم : حرف نباشه ؛ میای . وارد خیابان اصلی که می شویم نهال دم می زند : آرتام و باباش میان فقط ؟ بیخیال شال سبز رنگی که از روی موهایم سر خورده است می شوم و می گویم : نه خانواده ی عمه اشم هستن . احتمالا ستایشم باهاشون میاد . سری تکان می دهد و با خنده می گوید : ولی قبول کن ستایش و بابای آرتام بانی خیر شدن . لبخندی می زنم و می گویم : ستایش که بدون غرض ماشینشو داد دست بابای آرتام ولی بابای آرتام کاملا مشخصه از من خوشش نمیاد . نهال خنده ای سر می دهد و همان طور که عینک دودی اش را روی بینی اش جا به جا می کند می گوید : این به اون در که گلرو از آرتام خوشش نمیاد . لبخند کم جانی به حرف نهال می زنم . ته قلبم از نبود گلرو در شب خواستگاری ام می سوزد . واقعا نمی خواهد بیاید ؟ نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم و به این فکر می کنم گلرو هیچ وقت حامی من نبوده است . هیچ وقت ! آرتام با دست بر روی میز ضرب می گیرم و نگاهم را به لپ تاپ میدوزم . خنکای اسپلیت هیچ تاثیری بر روی آشفتگی ام ندارد . فقط دو روز مانده است تا شبی که هیچ گاه فکرش را هم نمی کردم برسد . در این یک هفته هر شب شاهد مرثیه خوانی های پدر بودم . از هر چیزی که در چنته داشت استفاده کرد تا مرا از تصمیم باز گرداند . با زور ، با محبت ، با تهدید ، با ملایمت ، با تشر ، با هر چیزی که در دست داشت برای منصرف کردنم کوشید. آخر سر نیز دست از پا دراز تر اعتراف کرد که حریف این تصمیم وحشتناک من نمی شود . نپرسیدم از گلشید که اوضاع و احوال خانه ی آن ها چگونه است . حدس زدن اش زیاد سخت نبود . گلرو رضایی با نگاه های چپ چپ و خصمانه اش حالی ام می کرد که تا چه حد از این وصلت ناراحت است . شاید هم حق داشت . گاهی اوقات در خلوت خودم ، خودم نیز اعتراف می کردم که ممکن است گلشید برای من حیف باشد . حیف باشد یا نباشد من در خودخواهی زبان زدم . من گلشید را می خواستم . چه کسی در این حد قدرت داشت که او را از دست من بگیرد ؟ گلشید خوشبختی گم شده ای بود که من او را با زحمت یافته بودم . زود دل به دل اش دادم . زود هوای ازدواج به سرم زد ولی چه کسی می توانست علاقه ی بی حد و حصر مرا به این دختر طاق بزند ؟ صدای تقه ای که به در می خورد لبخند محوی را روی لبانم جاساز می کند . مسلما باز کامران آمده است تا سر به سرم بگذارد و بگوید دیدی زودتر از من رخت دامادی را پوشیدی ؟ دیدی بالاخره دم به تله دادی ؟ لپ تاپ را می بندم و می گویم : بیا تو . با دیدن قامت زنی در درگاه لبخند از صورتم پر می کشد و جایش را به اخم هایم می دهد . مهناز وحیدی طبق راه و رسم آرش شایسته برای دیوانه کردنم داوطلب شده است . چشمان خیس اش با لب های به لبخند نشسته اش اصلا هم خوانی ندارد . سری به نشانه ی چیست برایش تکان می دهم که اشک هایش روان می شوند . میان اشک هایش می خندد و من می مانم که این تناقض را چگونه هضم کنم . بی آنکه دعوتش کنم روی صندلی کناری میزم می نشیند و آرام لب می زند : از خدام بود که خودت بهم بگی داری ازدواج می کنی . چشمانم را بر هم می فشارم و تکیه ام را به صندلی ام می دهد و با تمسخر می گویم : ولی متاسفانه کامران بهت گفت ؛ آره ؟ به چشمانم زل می زند و می گوید : از دستش عصبانی نشو . اگه نمی فهمیدم که پسرم اینقدر بزرگ شده که میخواد تشکیل خانواده بده می مردم . با بی رحمی دم می زنم : فکر نکنم از این اتفاق ناراحت می شدم . قطره ی اشکی روی گونه اش سر می خورد . نمیدانم چرا ولی مثل همیشه از دیدن اشک هایش شاد نمی شوم . ناراحتم نمی شوم . در بی حسی مطلق می مانم . به دست های چروکیده اش نگاه می کند و دم می زند : اسمش گلشید بود؛ آره ؟ در سکوت نگاهش می کنم که خودش ادامه می دهد : از ته دل امیدوارم اشتباهات منو اون جبران کنه . از ته قلبم می خوام اونقدری با اون خوشبخت بشی که یادت بره یه زمانی من چه جوری در حقت ظلم کردم . اشک هایش را با دست پاک می کند و ادامه می دهد : من اینو توی اون دختر می بینم . اون قدرت اینکه تو رو به این زندگی امیدوار کنه داره ...اون میتونه خوشبختت کنه . دست رو آدم درستی گذاشتی . به چشمان به اشک نشسته اش خیره می شوم . صورت سرخ اش روز رفتن اش را در ذهنم زنده می کند . همین اشک های لعنتی اش مرا بیست و پنج سال از زندگی کردن باز داشت . به خاطر یک اشتباه او ، من بیست و پنج سال تقاص پس دادم . لب هایم را بر هم می فشارم و آهسته دم می زنم : نیازی به تحسین تو ندارم . لبخند بی جانی می زند و می گوید : معلومه که نداری ولی همین که شبیه من و بابات نشدی واقعا جای تحسین داره . در ظاهر خیلی شبیه باباتی ولی بابای تو یه آدم ترسو بود که همیشه پشت قلدری کردنش مخفی می شد . تو جسارت اینو داشتی که پا رو ترسی که من توی دلت گذاشتم بذاری و به زنی که می خوای برسی . فقط ازت یه خواهش دارم . پوزخند تلخی می زنم و می گویم : توی موقعیتی نیستی که ازم خواهشی داشته باشی . دستی به مانتوی نیلی رنگش می کشد و شال سفید آبی اش را روی سرش مرتب می کند و می گوید : من خواهشو می کنم . میدونم که دست رد به سینه ام نمی زنی . منتظر نگاهش می کنم که ادامه می دهد : واسه اون دختر با عشقت قفس نساز . روحشو با عشقت نکش . من از چشمای اون دختر خوندم که چه قدر عاشقته .کاری نکن از دوست داشتنت پشیمون بشه . زنی که خسته بشه میذاره میره . هچکسم نمیتونه جلوشو بگیره . کمی خودم را جلو می کشم . دلم می خواهد پوزخند بزنم ولی در برابر زنی که اولین ضربه ی مهلک زندگی ام را به من زد انگار چنته ام خالی است . با حرص لب می زنم : تو خیالت راحت . گلشید جنایتی که تو در حق بچه ات کردیو با من و بچه هام نمیکنه . گلشید شبیه تو نیست . گلشید شبیه هیچکس نیست . ابرویی بالا می اندازد و با لبخند می گوید : حتما همین طوره که تو میگی . از جایش بر می خیزد و با لبخند غمگینی می گوید : کاش مجوز اینکه شب خواستگاریت پیشت باشمو داشتم . با تمسخر دم می زنم : ولی نداری . سرش را به زیر می اندازد و همان طور که از اتاق خارج می شود زیر لب می گوید : ایشالا خوشبخت بشید . صدای بستن در این تفکر را در ذهنم جان می دهد که آیا کسی که طعم خوشبختی را نچشیده است می تواند کسی را خوشبخت کند ؟ از جایم بر می خیزم و به سمت پنجره ی اتاقم می روم . خوب است که عمه همراه من می آید . خوب است که کامران را کنار خودم دارم . از دست ستایش بابت همکاری نفرت انگیزی که با پدرم داشته است عصبانی ام ولی خوب است که خواهرانه کنارم ایستاده است . چشمانم را بر هم می فشارم . شاید دیگر وقت خوشبخت زندگی کردن من هم رسیده باشد .
  15. 3 امتیاز
    گلشید با استرس به نهال خیره می شوم . شال سرخابی رنگ اش استرس ام را تشدید می کند . همان طور که نگاهم میخ چشمان اوست به جان انگشتان بیچاره ام می افتم . صدای تق تق شکستن انگشتان من با ضربی که نهال روی فرمان ماشین گرفته است حالم را بیشتر دگرگون می کند . نهال معترض دم می زند : ای بابا سلاخ خونه که داری نمیری ! خونه خواهرته دیگه . بدو برو بالا خبر خوبه رو بهش بده بعد بریم برای تو لباس بخریم . سرم را به زیر می اندازم و ناخن های لاک خورده ام را برانداز می کنم . کاش مادر بعد از شنیدن خبر خواستگاری آرتام از من نمی خواست که خودم شخصا با گلرو حرف بزنم . دستی میان موهایم می کشم . صورتم خیس غرق شده است . دم عمیقی می گیرم و رو به نهال می گویم : اگه دوباره همون حرفا رو بزنه چی ؟ تیله ی چشمانش را در سفیدی چشمانش دوران می دهد و می گوید : مگه دیوونه است ؟گلرو فقط می ترسید آرتام بازیت بده . والا من بیشتر از گلرو می ترسیدم . به خدا بهم گفتی آرتام میخواد بیاد خواستگاریت حس کردم دارم خواب می بینم . به گلرو هم بگی مسلما نرم میشه . آب دهانم را قورت می دهم . این که این چند روز را در چه دنیایی سپری کردم بماند . تصور زندگی کردن با آرتام آن هم زیر یک سقف آرزویی بود که همیشه آن را محال تصور می کردم . با یادآوری این موضوع که قرار است به زودی تمام شب ها و صبح هایش ، تمام لحظات زندگی اش مال من بشود لبخندی روی لبانم حک می شود . سری تکان می دهم و رو به نهال می گویم : تو بالا نمیای ؟ اشاره ای به در خانه ی گلرو می کند و معترض می گوید : نه ...تو برو . خیر پیش . لبخند کم جانی می زنم و از ماشین پیاده می شوم . زنگ آیفون را می فشارم . طولی نمی کشد که صدایی در فضا پخش می شود و می گوید : بفرمایید . با تشخیص صدای مهرنوش اخم ظریفی میان پیشانی ام می نشیند . نشد من یک بار پا در این خانه بگذارم و او اینجا نباشد . گرچه از او بدم نمی آمد ولی فضولی هایش همیشه کار دستم میداد . بماند که سر آن بوسه ی لعنتی چه بلوایی به پا کرد . دم عمیقی می گیرم و دم می زنم : باز کن مهرنوش ؛ گلشیدم . صدای تقه ی باز شدن در باعث می شود اضطراب در درونم نفیر بکشد . به نهالی که در ماشین نشسته است نگاهی می اندازم . پر انرژی لبخندی به من می زند و می گوید که از پسش بر می آیم . وارد حیاط خانه می شوم و به سمت پله ها می روم . در زندگی ام همیشه از گلرو بیشتر از مادر و پدرم حساب می بردم . شاید به این خاطر که گلرو مرا بهتر می شناخت و هیچ گاه فریب مظلوم نمایی و لوس بازهایم را نمی خورد . تا رسیدن به واحد مورد نظرم جانم به لبم می رسد و نفس از تمام ریه ام پر می کشد . با دیدن در نیمه باز خانه ی گلرو نفس نفس زنان لب می زنم : صاب خونه ...نیستی ؟ صدای به ظاهر دلخور گلرو در گوشم می پیچد : بیا تو گلشید . صندل هایم را از پا در می آورم و وارد خانه می شوم . با خوردن نسیم خنکی به صورتم آرامش اندکی می یابم . با دیدن مهران و مهرنوش که مشغول دیدن برنامه ماشین سواری هستند و گلرویی که تظاهر به دلخوری می کند با لحن تصنعی و بشاشی می گویم : تو رو خدا بلند نشیدا من راضی نیستم . مهرنوش لبخندی به رویم می زند و از جایش بلند می شود و مرا در آغوش می کشد و می گوید : چه طوری گلشید خانم بی معرفت ؟ باز دم مهرنوش گرم . اگر به گلرو بود که می گفت از راهی که آمده ام بازگردم . مهران نیز از تلوزیون چشم می گیرد و با شوخی دم می زند : دیگه گفتی راضی نیستی دیگه . به خاطر همین من بلند نشدم . برایش شکلک در می آورم و دستی که به سمتم دراز شده است را می فشارم . به گلرویی که از آشپزخانه بر اندازم می کند نگاهی می کنم و به سمتش می روم و با تمام مقاومت هایش در آغوشش می کشم و می گویم : خان باجی من چه طوره ؟ با لحن دلخوری دم می زند : تا تو نیومده بودی خوب بودم . خودم را از او جدا می کنم و با پررویی می گویم : تو بگو این خونه بدون من صفا داره اصلا ؟ نداره که . چپ چپ نگاهم می کند که مهران بنای سر به سر گذاشتن اش را می گذارد و با خنده می گوید : آخ گلشید چند وقت بود این ورا نمی یومدی راحت بودیم به خدا . فرصت را غنیمت می شمارم و با خنده می گویم : بیخود دلتو خوش نکن جناب داماد خان . به زودی قراره دو نفری بریمو و بیایم . مهران فارغ از همه جا دم می زند : اوه اوه قراره نهالو از این به بعد خونه ی ما هم ببری بیاری ؟ شما خسته نشدید از بس همدیگرو دیدید ؟ روی مبل می نشینم و می گویم : نهالو نمیگم که . گلرو کنجکاو دم می زند : پس کیو میگی؟ لبخند دندان نمایی می زنم و می گویم : واسه خاطر همین اومدم اینجا دیگه . مهران لبخندی به رویم می زند و می گوید : واسه کدوم خاطر اومدی ؟ تپش کر کننده ی قلبم را ندید می گیرم و می گویم : اومدم خبر خوب بدم . سکوتشان را که می بینم تیر خلاص را می زنم : هفته ی بعد قراره برام خواستگار بیاد . سکوت چند لحظه ای خانه باعث می شود قلبم از کار بایستد . ترجیح میدادم این موضوع را در حضور مهرنوش و مهران بازگو کنم . تنها گفتن این حرف پیش گلرو بی شک جوان مرگم می کرد . صدای خنده ی مهران باعث می شود جو به حالت قبل بازگردد . همان طور که می خندد می گوید : کی میاد تو رو بگیره آخه ؟ چپ چپ نگاهش می کنم و به گلرو چشم میدوزم . تبریک مهرنوش را آرام جواب می دهم ولی چشم از گلرویی که چشمانش را ریز کرده است ؛ نمی گیرم . با طعنه دم می زند : اون وقت اون آقا پسر کی باشن ؟ آب دهانم را قورت می دهم . سعی می کنم عادی برخورد کنم و لحن شوخ ام را حفظ کنم . با خنده لب می زنم : خودت میدونی دیگه . مهرنوش یکباره با صدایی بلند می گوید : رئیس شرکت گلرو رو میگی ؟ نگاهم از گلرو به سمت مهرنوش و مهرانی که یکی اشان با هیجان و دیگری با تعجب براندازم می کند کش می آید . دلم می خواهد خنده ام را قورت بدهم ولی حفظ ظاهر می کنم و می گویم : آره ... آرتام قراره بیاد خواستگاریم . صدای مهران و مهرنوش که هر دو شروع به سر به سر گذاشتنم می کنند در گوشم می پیچد . یکی می گوید ماشالله به این شانس ها . دیگری لب می زند این گلشید هم عجب مارموزی است . مهرنوش با خنده می گوید که از اول هم میدانسته است من به کم قانع نمی شوم . همین طور بساط لودگی ادامه می یابد ولی نگاهم از روی گلرو برداشته نمی شود . سری برایم تکان می دهد و به سمت اتاق پا تند می کند . انتظار این حرکت را پیش شوهر و خواهر شوهرش نداشتم . برای حفظ ظاهر هم که شده می توانست لبخند بزند و بگوید مبارک باشد . بی تعلل از جایم بلند می شوم و به سمت اتاق می روم . در را پشت سرم می بندم و با گلرویی که دست به سینه و طلبکار نگاهم می کند چشم میدوزم و با دلخوری می گویم : باز چی شده گلرو ؟ پوزخندی به رویم می زند و حرصی لب می زند : واقعا می خوای باهاش ازدواج کنی ؟ چشمان را بر هم می فشارم و نفس عمیقی می کشم و روی تخت گلرو که با رو تختی گل گلی شکل مزین گشته است ؛ می نشینم و می گویم : تا دیروز می گفتی می خواد بازیت بده . حالا که داره میاد خواستگاری . تو بگو الان مشکلش چیه ؟ عصبی به رویم لبخند می زند و می گوید : گلرو واقعا فکر کردی خواستگاری اومدنش حرفای پشت سرشو پاک می کنه ؟ فکر کردی اگه داماد خانوادمون بشه چیزایی که من تو شرکت ازش دیدمو یادم میره ؟ گلرو من با خود این آدم مشکل دارم . نمی فهمم تو چرا باهاش مشکل نداری . سعی می کنم ملایم صحبت کنم . نهال می گفت اگر جبهه بگیرم همه چیز خراب تر می شود . آرام رو به گلرو دم می زنم : گذشته اش به من چه ربطی داره آخه گلرو ؟ کنارم می نشیند و حرصی لب می زند : باشه گذشته اشو بیخیال ! تو با حال طرف که کار داری . گلشید این آدم سر تا پا مشکله . چه جوری می خوای زن این آدم بشی ؟ بی حوصله می گویم : قصدم این بود باهم آروم حرف بزنیم ولی انگار با تو نمیشه اینکارو کرد . نیومدم اجازه بگیرم ازت که ! اومدم بهت بگم آخر هفته واسه خواستگاریم خونه باشی . با حرص می گوید : من نمیام . فکر نبودش اشک را در چشمم حلقه می زند . من به خوبی گلروی یک دنده را می شناسم . واقعا نمی خواهد بیاید ؟ اشکم را که می بیند نگاه از من می گیرد . میدانستم تحمل اشک هایم را ندارد . با بغض می گویم : من با هزارتا امید و آرزو بلند شدم اومدم اینجا که به خواهرم بگم دارم ازدواج می کنم ؛ اون وقت خواهرم یه تبریک خشک و خالی هم نمیگه . چرا ؟ چرا اینقدر برات سخته یه بار پشتم باشی ؟ توقع زیادیه یه بار جلوم در نیای ؟بابا گلرو من عاشق شدم . دارم با مردی که عاشقشم ازدواج می کنم . آخه این کجاش بده؟ نگاهش را به سمت بر می گرداند و کلافه لب می زند : دیوونه مگه میشه خوش حال نشم ؟ مشکل من با اصل داستانه . دارم ازت خواهرانه می خوام از این آدم بگذری . از جایم بلند می شوم و می گویم : نمی گذرم گلرو . تو مگه از مهران گذشتی که من بگذرم ؟ حق به جانب می گوید : مهرانو با اون آدم کثیف مقایسه می کنی ؟
  16. 3 امتیاز
  17. 3 امتیاز
    آه هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود، دروغ کی تو را گفتم آنچه دل خواهست
  18. 3 امتیاز
    عزيزم من نمیشناسمت. ولی به هر حال. تولدت مبارک گلم. ايشالا که همیشه شاد و سلامت باشی عزیز.
  19. 3 امتیاز
  20. 3 امتیاز
    خدایا! قسمت و حکمتت بماند برای کسانی که درک و فهمش را دارند... برای منِ نفهم فقط معجزه کن.
  21. 3 امتیاز
    زنگ زدم ای فیلم گفتم:سریال هاتون خیلی تکراری و بی محتوا شدهگفت نیست حالا زندگی خودت پر از هیجانهو هر روزت با روز قبل فرق دارهبه نظرم این نحوه‌ی برخوردبا بیننده‌ی سریال‌های تاریخی اصلا درست نبود !.
  22. 3 امتیاز
    تولدتون مبارک با آرزوی بهترین ها برای شما
  23. 3 امتیاز
    خدمتشون تبریک میگم و البته زندگی پر از شادی براشون آرزو میکنم
  24. 2 امتیاز
    رازم را نگه دار. (اثر: سوفیا کینزلا)
  25. 2 امتیاز
    قوی زیبا شنیدم که چون قویی زیبا بمیرد فریبنده ی زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد?آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته بینم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی. آغوش واکن که می خواهد این قویه زیبا بمیرد شاعر :حمید شیرازی
  26. 2 امتیاز
    دل اگر خداشناسی همه از رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدارا
  27. 2 امتیاز
    با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام آمده‌ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی‌ام خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ ها نکشانی به پشیمانی‌ام! محمدعلی بهمنی
  28. 2 امتیاز
    مرشد و مارگاریتا (اثر: بولگاکوف)
  29. 2 امتیاز
    رود می نالد جغد می خواند غم بياويخته با رنگ غروب می تراود ز لبم قصه سرد دلم افسرده در اين تنگ غروب
  30. 2 امتیاز
    منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور
  31. 2 امتیاز
    هر چه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک
  32. 2 امتیاز
  33. 2 امتیاز
    هر کسی را بهر کاری ساختن
  34. 2 امتیاز
    وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد...
  35. 2 امتیاز
    اینستاگرام در تلاش است که خود برای تبدیل به تنها برنامه کند که در آن شما به اشتراک گذاری عکس ها، لحظات و پیام ها خود میپردازید، Instagram یک ویژگی جدید به پیام های مستقیم خود اضافه کرده است: وضعیت فعالیت. همانطور که می بینید زمانی که یک شخص آخرین فعالیت خود را در WhatsApp یا Telegram یا بسیاری از سرویس های پیام رسانی دیگر انجام میدهد، زمان آخرین فعالیت او نمایش داده میشود که شما در تلگرام و واتس آپ میتوانید زمان آخرین بازدید خود را مخفی کنید اکنون می توانید همین کار را در اینستاگرام انجام دهید. مخفی کردن خود در اینستاگرام برای این که در اینستاگرام خود را مخفی کنید باید ورژن جدید اینستاگرام را دانلود و نصب کنید سپس در قسمت تنظیمات – حریم خصوصی گزینه show activity status را غیر فعال کنید.
  36. 2 امتیاز
    مطمئنا شبیه این سکته ای ها میشم شماره 6 و در همون حال به دنیای دیگه ای می شتابم
  37. 2 امتیاز
  38. 2 امتیاز
  39. 2 امتیاز
    ترا که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
  40. 2 امتیاز
    تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
  41. 2 امتیاز
    تنها در خلوت اتاق با هر چیزی می‌شود حرف زد با میز با گل‌های شمعدانی با هرچه که هست اما من دیوانه‌ام میان این همه هست با تو حرف میزنم که نیستی…
  42. 2 امتیاز
    کسی که مرا امید زندگیش میخواند دیگر مرا نمی شناسد؛ خدا می داند صاحب چند فرزند شده است، مادر بزرگم که همیشه در خانه دغدغه بود و نبودم را داشت اکنون زنده نیست، مادر و پدرم با این که مرا بیشتر از همه می شناسد اما در بی گناهی من شک دارند، برادر و فرزند کوچکش که همیشه او را در بغل گرفته و با او بازی میکردم حالا در کشور نیست ... از دور شخصی را دیدم که در این بیست سال و شش ماه و یازده روز وهشت ساعت مثل همیشه یارم بود، روز های می شد که تنها به امید دیدار او از خواب بیدار شده و ساعت ها را در انتظار او سپری میکردم، تنها خاطره زندان خط خط کردن دیوار بود که به ازای هر روز از عمرم می کشیدم.
  43. 2 امتیاز
    دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بی اجر
  44. 2 امتیاز
    سال پیش نه سال قبلش،سر امتحانای خرداد سوالا ی امتحان دینی و ریاضی،به دستان پر توان اکیپ ما لو رفت .سخت بود ولی نتیجه ی خوبی داشت.تو امتحانای عادی کتاب باز می کنم.اینم خیلی سخته ولی تضمین شدس!
  45. 2 امتیاز
    مرسی روش جالبی هست منم کلی خندیدم
  46. 2 امتیاز
    پارت ششم «پرتاب یک احساس» دخترک بین درختان نشسته بود و در حال خواندن کتاب« رفتار های یک پرنسس » بود.شکوفه های صورتی گیلاس به او انرژی میداد.صدای پرنده ای او را جذب کرد. به سمت صدا رفت.یک گنجشک کوچک در حال خواندن بود ولی خواندنش متفاوت بود. مانند یک آهنگ بود،آهنگ لالایی که دخترک را جذب خود کرده بود.آوریل دستش را نزدیک برد و پرنده بی هیچ ترسی روی دستش نشست. دخترک آرام شروع کرد با گنجشک زمزمه کردن سپس کتاب را گشود و روبه گنجشکی که روی شانه اش بود گفت: _ببیین اینا چقد سختن...باید همه اینا رو حفظ کنم...بعدش باید... و در کل این وقت زین از پشت پنجره ناخود آگاه تماشا گر بود،تماشاگر این دخترک ناز! **** در سالن اصلی زین در حال توضیح دادن کاری بود که آوریل باید انجام میداد بود.دوروزی بود که آوریل همه چیز را یاد گرفته بود و با اینکه دوست نداشت مانند یک پرنسس رفتار میکرد.زین به بالای پله های طلایی اشاره کرد و گفت: _برو اون بالا. آوریل به او با کمی تعجب و تردید نگاه کرد و گفت: _باشه. بالا رفت و با لباس بنفش بلندش به زین با حالتی منتظر نگاه کرد.با فریادی بلند گفت: _حالا چیکار کنم؟ زین گوش هایش را گرفت،در نظرش آمد چقدر صدای این دختر بد است! گفت: _نمی خواد داد بزنی میشنوم...از اون بالا با یه کتاب رو سرت بیا پایین همونطور که بهت یاد دادم. +باشه. آوریل کتاب را روی سرش گذاشت و با تمام نازی که داشت از پله ها پایین آمد. تقریبا به وسط پله ها رسیده بود که ناگهان به زین نگاه کرد که با آن چشمان بنفش به او خیره شده بود.سعی کرد از آن چشمان حس آن لحظه را درک کند ولی هرچه کرد نتوانست و حواسش پرت شد و یکی از پاهایش پیچ خورده و ماننده یک عروسک از بالای پله ها پرتاب شد و محل فرودش جایی نبود جز آغوش این نفرین جنگل. هردو روی زمین پخش شده بودند و وقتی که به خود آمدند فقط دو سانت فاصله داشتند،نفس هایشان به هم برخورد میکرد و آوریل روی زین بود و موهایش دور صورت زین پخش شده بود و هر دو به یک چیز فکر کردند. «چقدر این چشمان زیبا هستند».
  47. 2 امتیاز
  48. 2 امتیاز
    کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور در مزرعه به اينطرف و آن طرف می دويد و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.در اين تعقيب و گريز، گندمزار به خاکستر تبديل شد...وقتي کينه به دل گرفته و در پی انتقام هستيم، بايد بدانيم آتش اين انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!:leaves:بهتر است ببخشيم و بگذريم...:leaves:
  49. 2 امتیاز
    مردی مشغول طواف خانه خدا بود و مادرش را نیز بر دوش گرفته و طواف می داد. در همان حال حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دید. از آن حضرت پرسید: آیا با این کار، حق مادرم را بجا آورده ام. آن حضرت فرمودند: خیر! تو با این کار،جبران یکی از ناله های او را (به هنگام وضع حمل) هم نکرده ای.(تفسیر نمونه،جلد 12، صفحه 78)خدا را پرست و پدر را ستای / ولی جان به قربان مادر نمای (ملک الشعرای بهار
  50. 2 امتیاز
    خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:.... می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×