رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. Mohadeseh.f

    Mohadeseh.f

    همکار انجمن


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      406


  2. Sokout

    Sokout

    کاربر عادی


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      121


  3. OLIA

    OLIA

    تازه وارد


    • امتیاز

      23

    • تعداد ارسال ها

      12


  4. marjoosh

    marjoosh

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      22

    • تعداد ارسال ها

      2,720



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در جمعه, 14 اردیبهشت 1397 در همه بخش ها

  1. 8 امتیاز
    اون حرف زدناش طرز نگاش پشت در صدای پاش اشوان
  2. 6 امتیاز
    یکی از جذاب ترین بخش های سایته به شخصه من یکی دوست دارم نویسنده های سایت رو بشناسم با طرز فکر و علایقشون اشنا بشم چه بسا اگر از زندگی شخصیشون حرف زدن بدونم.یکی از بهترین بخش های سایت که اقا وحید گل دوباره زحمت کشیدن و امیدوارم ادامه داشته باشه.هم باعث انگیزش میشه بین نویسنده ها هم بین خواننده ها که با نویسنده مورد علاقشون اشنا بشن.و شاید اصلا شخصی اتفاقی عاشق نوشته ها و رمان های نویسنده شد و طرفدار پیدا کرد.تو این زمانی که خواننده کم هستش امیدوارم هرکاری برای دیده شدن نویسنده ها انچام بدن دوستان.من خودم از نویسنده های قدیم که حصور ذهن دارم اقا علی گل @Serenity و کاربر @Nico و @Shamoradi , @missmahdiye , @maryamalikhani , @gloreia این دوستان رو واقعا حضور ذهن دارم ببخشید اسم کسی رو نیاوردم چون حافظم اصلا یاری نمیده.امیدوارم کاربرا هم کمکی به دیده شدن دوستان کنن
  3. 5 امتیاز
    و در انتها تمامی اینها دروغی بیش نبود! دوست نداشتنی ترین موجود روی زمین بعد از نوازش تن سرد کویر دستانش را در تنهایی نامتناهی رها کرد. احساسش در خاک نم خورده ی کویر شسته شد و دل از دلش کنده شد. #اینجا_کسی_منتظرت_نیست #واگرا #کویر
  4. 4 امتیاز
    یه بارم یه لباس داشتم رفتم با دستهای خودم آتیشش زدم، اومدم به مامانم گفتم مامان اون لباس سفیده رو ندیدی؟ اومد پیداش کرد، گفت بیا بگیر تو کمد بود ذلیل مرده مگه کوری خاک تو سرت کنن ایشالا . . .
  5. 3 امتیاز
    دارکوی نیک نامان مارا گذر ندادن گرتو نمی‌پسندید تعغیر ده غذا را "oliy"
  6. 2 امتیاز
    کنارت همه دردا فراموشمه وقتی تو هستی وقتی تنت تو آغوشمه دیگه به جز تو چی وقتی که رو به رومه در کنارش تا ابد بودن آرزومه نمیخوام تمومشه امشبو تا تو هستی میخوام تا ابد نگاهت کنم وقتی میرقصی ای وای برام تو رقصت اون حرکاته دستت بهترین هارمونی دنیاست با چشای مستت ای وای من امشب اینو صد دفعه دوره کردم تو برام برقصی و دور سرت بگردم ای وای برام تو رقصت اون حرکاته دستت بهترین هارمونی دنیاست با چشای مستت ای وای من امشب اینو صد دفعه دوره کردم تو برام برقصی و دور سرت بگردم کنارت همه دردا فراموشمه وقتی تو هستی وقتی تنت تو آغوشمه دیگه به جز تو چی وقتی که رو به رومه در کنارش تا ابد بودن آرزومه نمیخوام تمومشه امشبو تا تو هستی میخوام تا ابد نگاهت کنم وقتی میرقصی ای وای برام تو رقصت اون حرکاته دستت بهترین هارمونی دنیاست با چشای مستت ای وای من امشب اینو صد دفعه دوره کردم تو برام برقصی و دور سرت بگردم ای وای برام تو رقصت اون حرکاته دستت بهترین هارمونی دنیاست با چشای مستت ای وای من امشب اینو صد دفعه دوره کردم تو برام برقصی و دور سرت بگردم ای وای برام تو رقصت اون حرکاته دستت بهترین هارمونی دنیاست با چشای مستت ای وای من امشب اینو صد دفعه دوره کردم تو برام برقصی و دور سرت بگردم ای وای برام تو رقصت اون حرکاته دستت بهترین هارمونی دنیاست با چشای مستت ای وای من امشب اینو صد دفعه دوره کردم تو برام برقصی و دور سرت بگرد «مهرشاد اهنگ هارمونی»
  7. 2 امتیاز
    سلام باز هم من! *** پارت۳۵ (اما از رفتار محتاط آمیزش) محتاط=احتیاط کننده آمیز=همراه با محتاط آمیز= همراه با احتیاط کننده! *** (اما از رفتار احتیاط آمیزش)... ( اما از رفتار محتاطانه اش)
  8. 2 امتیاز
    تبـــــــــــــــــریک ! همه میان مقام گرفتن و تبریک میگن من عکس پروفت و بعد از سالیان سال عوض کردی تبریک میگم
  9. 2 امتیاز
    نام کتاب : شب شعر نام نویسنده : Reyhanehkh موضوع : عاشقانه ـ اجتماعی خلاصه داستان : ساره دختری آرام و درون گرا ست که به عنوان جاسوس با پلیس همکاری می کند . در اوج عملیات ، زمانی که باید راه اش را به سمت مقصد کج کند اشتباها" وارد مجلس شب شعری می شود که ... گفتار نویسنده : متاسفانه تو خلاصه و مقدمه نویسی اصلا کارم خوب نیست ! پس با اجازه تون شروع کنیم ...
  10. 2 امتیاز
    یه سوال واسم پیش اومده!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ اون گرگه که تو میگ میگ پول داشت بره بمب ,نارنجک و...بخره یعنی پول نداشت بره یه مرغ بخره کوفت کنه؟؟؟
  11. 2 امتیاز
    لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او دید و در انکار من است
  12. 2 امتیاز
    هـمـه ی روزا مـمکـنه خـوب نبـاشـن، ولـی یـه چـیـزِ خـوب تـو هـمه ی روزا هـست.
  13. 2 امتیاز
    دلنوشته ي دختري برايِ پدرش " پينه و تَرَكهاي دستانت ، شانه يِ موهايم ميشود وقتي كه با مهرباني ، بر سرم دستِ نوازش ميكشي... صدايِ زِبريِ آنها را در گوشِ وجودم احساس ميكنم .... و من صدايِ ابرازِ شرمندگيِ تو را هر روز ميشنوم ... تو شرمنده ي جان و جسمت هستي كه سخت خسته هستند و رنجور ... جان و جسمي كه چهل ساله اند و انگار هزار ساله... تو شرمنده ي مادرم ، برادرم و من هستي .... به خاطرِ سفره ي ساده ، خانه ي محقر ، سر و وضع و لباسمان و .... تو شرمنده ي پدربزرگ و مادربزرگ هستي كه هر چند كم توقعند امّا چشمانشان به دستانِ توست و نميتواني وظيفه ي فرزندي را آنطور كه ميخواهي براي آنها بجا آوري ... پدرِ عزيزم ، ميفهمم حالِ تو را .... نداهايِ قلبِ مردانه ات را ميشنوم حتي اگر سخن نگويي .... صدايِ گريه هايِ مردانه ات را ميشنوم حتي اگر گريه نكني و اشكي نريزي ... فريادهايِ شكايتِ تو را بر زمين و زمان ميشنوم حتي اگر سكوت كني ... امّا پدرِ عزيزم ، بدان كه بويِ لباسهايِ كارِ تو را با رايحه ي خوشبوترين گلهايِ بهار عوض نميكنم .... خاكي كه بر سر و صورتت مينشيند را با طلا عوض نميكنم ... نوازشِ دستانِ پينه بسته ات را با تمامِ مهربانيهايِ عالم عوض نميكنم ... چرا احساسِ شرمندگي ميكني ؟ سرت را بالا بگير ... شرمندگي ، برازنده ي تو نيست ... كساني بايد شرمنده باشند كه سفره هايشان با چپاول حق و حقوقِ تو و امثالِ تو رنگين ميشوند... كساني بايد شرمنده باشند كه دسترنجِ چون تويي را به يغما ميبرند و كارگران را پله ي ترقي خود ميكنند ... پدرِ عزيزم دوستت داريم حتي اگر سفره ي ما خالي باشد در همين خانه ي محقر با لباسهايي كهنه و مندرس ... فقط تو شرمنده نباش و سرت را بالا بگير ، دوستت دارم برايم بمان .
  14. 2 امتیاز
    سلام دوستان . اگه خوشتون اومده می تونید گزینه دنبال کردن از اون بالا رو انتخاب کنید تا هروقت پارت جدید گذاشتم براتون اعلان بیاد مرسی پارت 2 * به سمت خانه می دود . ساعت مچی اش ده شب را نشان می دهد . می داند که امشب اتفاقات خوبی انتظارش را نمی کشند . مگر این شب های ماموریت و نبود او ، دو حالت بیشتر نداشت ؟ شال از سرش می افتد . برنمی گردد تا آن را بردارد . به اندازه ی کافی در آن مجلس شب شعر وقت خود را تلف کرده است ! دستانش را بی مهابا بر در خانه می کوبد . کسی در را باز نمی کند . صدای فریاد های مردی تمام کوچه را در بر گرفته و عجیب است که کسی خبر نمی گیرد ! گویا این فریاد ها و دیر به خانه رسیدن ها در این محله ی جنوب شهری شیراز ، امری طبیعی ست . صدای جیغ پسر بچه ای و بعد صدای فریاد پر از عجز و همراه با گریه ی مرد که می گوید " ســــــاره " دلش را می لرزاند . دست پاچه می شود . مبادا اتفاقی برای گوهرش افتاده باشد ؟ کیف را از بالای در به داخل حیاط پرتاب می کند و همچون یک کوه نورد ماهر ، از در بالا می کشد . کیف را با سرعت بر می دارد . چرا ساکنین دیگر این خانه از اتاق هایشان بیرون نمی آیند ؟ چرا کسی صدای ناله ی گوهرش را نمی شنود ؟ چرا دل کسی برای آن پسر بچه با سری غرق در خون نمی سوزد ؟ به سمت سینا ، برادر زاده اش حرکت می کند . با ناباوری سرش را تکان می دهد . زیر لب اسم اش را صدا می کند . برادرش با خماری چند دور به دور خودش می چرخد و با گریه و هنگامی که با دستانش سرش را محکم می فشارد ؛ می گوید : - ساره ... ساره باورکن از قصد نبود ... اون پسر منه ... اون ... اون نگفت پولات کجاست ... عصبی می شود . این مرد معتاد ، همانی که لقب برادر را به یدک می کشد حالا تنها دارایی ساره ، گوهرش را هم می خواهد از او بگیرد . آن هم به چه بهانه ای ؟ پول ! با نگرانی چشمانش را به سینا می دوزد . مثل همیشه هنگامی که باید کار مهمی انجام دهد ؛ مغزش توانایی پاسخ به محرک ها را ندارد! سرش را تکان می دهد تا بلکه بتواند راه فراری از آشفته بازار مغزش بیابد . برادر زاده اش را همچون جواهری نایاب در بغل می گیرد . در خانه را با شتاب باز می کند و بیرون می زند . مسیر خانه تا بیمارستان را می دود . با اضطراب و بدنی که از شدت نگرانی می لرزد سراغ پرستار را می گیرد . روی صندلی های سرد و یخ زده ی بیمارستان می نشیند . سرش را پایین می اندازد ؛ گویا دنیا برای اولین بار به او مجال داده تا بخوابد . خوابی که خواب نیست ؛ تنها پلک هایی بسته هستند که گواه ذهنی پرتلاطم اند . در طول این چند سال زحمت و تلاش برای نجات یافتن از چشم هایی هرز ، سختی های زیادی را کشیده بود ؛ سختی هایی که خماری برادرش ، بر آن ها دامن می زد و او حالا سرپرستی گوهرش را ، یک یادگاری و میوه ی زندگی دوست صمیمی و برادرش را بر دوش داشت . دوستی که تنها خاطراتش با او ، روز های سپری شده در بیمارستان بود و در آخر صدای سکوت جیغ هایی از اتاق عمل ! دستی برروی شانه اش می نشیند . بی هوا از جا می پرد . با دیدن پرستار دستش را از روی اسلحه ی داخل پشت شلوارش بر می دارد . پرستار کمی عقب می رود و می گوید : عذر می خوام نمی خواستم بترسونم تون . کمی تعجب می کند . دلیل احترام پرستار به خود را نمی فهمد . نگاهی به سر تا پایش می اندازد . به راستی این لباس های هنری و این گریم نصفه نیمه تا این حد کارساز است ؟ تا حدی که همان پرستار چندروز پیش که برسر او داد می زد و می گفت " به من چه که برادر شما اور دوز کرده خانم ؟ " حالا از او عذر خواهی کند ؟! دستی بر چشمانش می کشد . آرام ، خسته و با صدایی که انگار از ته چاه شنیده می شود ؛ می گوید : حالش خوبه ؟ چیزی اش که نشده ؟ پرستار با کمی مکث و در حالی که سعی در کشف چهره ی گریم نشده ی ساره و به یاد آوردن او دارد می گوید : نه الحمدالله حالشون خوبه . نسبت تون با بیمار چیه ؟ بهتون نمیاد با این بچه پایین شهری ها ارتباط داشته باشید . از وجنات تون پیداست که اهل منطقه های بالا شهر و گلدشت و معالی اباد و اینجور جاها هستید . ساره از عصبانیت دندان قروچه ای می کند . پرستار خودش را جلو می کشد و آرام می گوید : شما خودتون رو درگیر این خانواده نکنید . دختره معلوم نیست کارش چیه اصن ! می گن برادرشم معتاده . چند روز پیش اومده بود می گفت داداشم اور دوز کرده به دادش برسین . تازه معلوم نیست چی می کشه که نمی تونه تو این محله پیدا کنه . الانم مطمئنا خماری زده به سرش طبق معمول کوچه رو برده رو هوا . شما هم الان نگران نباشید . اگر می خواید کار خیر کنید خوب ادمای دیگه جلو روتونن . به اون بدبخت بیچاره ها کمک کنید ؛ نه این خانواده های غربتی پاپتی که معلوم نیست شب شون و کجا صبح می کنن . اگه هم دختره اومده ننه من غریبم بازی درآورده بفرمایید خودم به حسابش می رسم . با نفرت به زن نگاه می کند . به راستی که کلمه ی عجوزه برازنده اش بود ؛ فقط باید سفارش می کردی که دفعه ی بعد هایلایت موهایش را با رنگ دندان هایش ست کند . از جایش بلند می شود و بی توجه به پرستار به سمت اتاقی که گوهرش در آنجا بود حرکت می کند . کنارش می نشیند . مگر ارزشمند تر از او هم در این دنیا برایش مانده بود ؟ یک او بود و یک برادر زاده به نام سینا که جانش در برابر او ذره ای ارزش نداشت . آرام سینا را از روی تخت بلند می کند . این پسر بچه خسته تر از آن است که بتواند مسیر بیمارستان تا خانه را پیاده برود . کار های ترخیصش را انجام می دهد و در حالی که وزن سنگین سینا اجازه ی تند راه رفتن به او را نمی دهد ؛ به این فکر می کند که چگونه توانسته بود از خانه تا بیمارستان را با سرعتی باورنکردنی بدود ؟
  15. 2 امتیاز
    به نام خدایی که عزت از اوست ... پارت 1 * صدا ها مبهم می شوند ؛ بیسیم را به گوشم می چسبانم و آرام می گویم : سرگرد ؟ صدا تون نمیاد ! از کدوم طرفه ؟ اینجا دو تا راه هست . دقایقی با سکوت سپری می شود . این لباس های هنری بیش از حد جلب توجه می کنند . صدای خش خش بیسیم گوشم را به درد می آورد . ثانیه ای بعد کسی با آرامش درون بیسیم زمزمه می کند : آفرین ! خیلی خوب پیش رفتی . دوربین متصل به لباس ات رو بزار همونجا . حالا برای تکمیل نقشه خیلی آروم پرده ی سمت چپ ات رو بزن کنار و بیا بیرون . نری توی مجلس شب شعر ها ! من باید برم . یا علی ! همزمان با گفته های مرد دوربین را در جای مناسب و غیر قابل روئیتی قرار می دهد . شال روی سرش را مرتب می کند . بیسیم را درون کیف هنری به قول خودش غیرقابل تحمل قرار می دهد و پرده را کنار می زند . با صدای خوشامد گویی مرد جوانی از بهت بیرون می آید . به سمت جایگاهی در ردیف اول که مرد در نظر دارد حرکت می کند و آرام و به گونه ای که فقط مرد متوجه شود می گوید : - ببخشید ؟ چرا ردیف اول ؟ آقای ... قبل از این که بتواند حرفش را کامل کند ؛ مرد درون حرفش می پرد و با عجله و پشت سر هم ، گویی که از دلگیر شدن او می هراسد ؛ می گوید : خیلی عذر می خوام خانم کرمی . گویا مهمانان دیگر ما ردیف اول رو پرکردند . لطفا بنشینید ردیف دوم . انشاءالله داخل جلسه ی فردا شب جبران می کنم . با گیجی به مرد خیره می شود . او با آن اسلحه و لباس های یک دست سیاه و صورت همچون گچ اش کجا ؟ شب شعر و آن گریم سنگین و لباس های هنری و خانم کرمی کجا ؟ ای کاش سرگرد راه دیگری برای به شک نینداختن دیگران استفاده می کرد تا مجبور نبود به خاطر یک اشتباه و بی دقتی آن لباس های هنری و شعر های دست و پا شکسته و لفظ خانم کرمی را که گویی فرد مهمی ست ؛ تحمل کند . مرد جوان از او دور می شود و او دو به شک بر روی صندلی می نشیند . پانزده دقیقه ای در سکوت سپری می شود . دسته ای سرکش از موهایش را پشت گوشش می برد . مردی که کنار او نشسته است ؛ دست در جیب خود فرو برده و خودکاری بیرون می آورد و آن را همراه یک دفترچه یادداشت سیاه به سمت اش می گیرد . ساره کمی در جایش جا به جا می شود . مرد در جواب نگاه متعجب ساره می گوید : - گفتم شاید قصد داشته باشید از وقت تون استفاده کنید . ساره با تعلل دفتر را می گیرد . به راستی منظور آن مرد چه بود ؟ درنگ می کند و کمی بعد فکری به ذهنش خطور می کند و ثانیه ای بعد این ساره است که با چند بیت شعر از قیصر امین پور مرد را شگفت زده می کند . خط خوش ساره و از همه مهم تر شعر انتخابی او برای آن مرد اتو کشیده و جوان با چشم هایی گود افتاده ، حکم یک معجزه را دارد . گویی که فکر می کند ساره از دوسال اخیر و اتفاقات زندگی اش با خبر است . ساره با نگاهی محزون که بوی همدردی می دهد ؛ با صدایی که سال هاست رنگ خود را از دست داده و گویی حالا دوباره زنده شده ؛ شعر را می خواند : گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود / گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود / گاهی هزار دوره ی دعا بی اجابت است / گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود لبخندی بر روی چهره ی ساره نمایان می شود . چه خاطره ها که با قیصر امین پور و شعر او برای دیگران و خودش رقم نزده ... از جایش بلند می شود و می گوید : شب خوبی بود . البته من متاسفانه نمی تونم تا انتهای مجلس بمونم . هرچند حتی سعادت شنیدن شعر های دیگر دوستان رو هم نداشتم . با اجازه تون . بر می گردد برود که کلام مرد او را منصرف می کند : فردا شب حافظیه شب شعر داریم سرکار خانم . تشریف میارید دیگه ؟ امشب فقط دو بیت اش رو برام خوندید . لبخند می زند . از همان شیرین هایی که دل برادرش برایشان ضعف می رفت : ساره هستم . ساره رهرو . فردا شب ، حافظیه می بینم تون . و بعد بدون سخنی دیگر مجلس را در جلوی نگاه متعجب دیگران ترک می کند ...
  16. 1 امتیاز
    آهاااااای اهل سایت بیاین که گلدون بعد از مدت طولانی اومده بیاین به نور چشم سایت خوش آمد بگین بدویین بدویین جا نمونین.
  17. 1 امتیاز
    می گویند با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد ! شما گوش نکنید ، چون اگر چنین بود از منش و شخصیت هیچکس ،چیزی باقی نمی ماند ! هرکس هر چه به سرت آورد فقط خودت باش... نگذار برخورد نادرست آدمها ، اصالت و طبیعت تو را خدشه دار کند. اگر جواب هر جفایی ، بدی بود که داستان زندگی ما خالی از آدم های خوب می شد ! اگر نمی توانی آدم خوبه ی زندگی کسی باشی... اگر برای یاد دادن همان خوبی هایی که خودت بلدی ، ناتوان هستی اگر خوبی کردی و بدی دیدی...کنار بکش!!! .... اما بد نشو.... این تنها کاریست که از دستت بر می آید... تو آدم خوبه ی زندگی خودت باش.. و با وجدانت آسوده بخواب.
  18. 1 امتیاز
    سلام مهربونام برای مدتی...نیستم... دلم براتون تنگ میشه مراقب خودتون و خوبیاتون باشین درساتونم خـــــوب بخونین +شاد و پیروز باشین حق یارتون
  19. 1 امتیاز
    حرف های نگفته ای دارم مثل هر آدمی که در شهر است مردمانی عبوس در بن بست اجتماعی که با خودش قهر است حرف های نگفته ای دارم گوش هایی که سوت از سیلی... منگولانی که شعر می فهمید!! چرخه ی ازدواج فامیلی!!! حرف های نگفته ای دارم گوش خود را به چشم من بدهید! اوج تنها ویار مردان نیست اندکی هم به جنس زن بدهید...! #علیرضا_آذر
  20. 1 امتیاز
    مسیر سبز | استفان کینگ داستان کتاب : پل اجکامپ پیرمردی که در خانه سالمندان روزگار میگذراند برای فرار از روزمرگی و فرسودگیهای اجتناب ناپذیر دوران پیری شروع به نوشتن خاطرات دوران جوانی خود که بعنوان سرپرست بند ای زندان کُلد مانتِین که محل نگهداری محکومین به اعدام با صندلی الکتریکی بنام اولد اسپارکی مشغول به کار بود میکند. پل از مرد قوی هیکل سیاه پوستی بنام جان کافی مینویسد که بخاطر قتل دو دختر بچه محکوم به اعدام با اولد اسپارکی خونخوار است. جان کافی در عین بیگناهی به اعدام محکوم است و پل اجکامپ قصد دارد بیگناهی جان را ثابت کند و… دانلود در : http://s9.picofile.com/file/8273835076/TheGreenMile.pdf.html
  21. 1 امتیاز
    #پارت_شانزدهم القصه! کلاس که تموم شد، قرار شد من و تیارا با هم بریم خونه. از کوچه آموزشگاه که اومدیم بیرون، تیارا با طعنه گفت: _ چرا انقدر تو فکری بیبی جون؟ با حرص گفتم: _ بیبی؟! دلم می خواست با صندلی بکوبونم تو کله اش... _ هووووو... چته؟! الآن که تموم شده رفته! بیخیال شو!... بگو ببینم می خوای چی کار کنی واسه پنج شنبه؟ با زدمم رو با فشار دادم بیرون وگفتم: _ نمی دونم!... معلوم نیست چه خوابی دیده برام. البته برامون... تیارا با تعجب پرسید: _ برامون؟! یعنی چی؟ _ آره دیگه! آخه من که دست تنها نمی تونم نقش بازی کنم. یکی باید همرام باشه که فضولی بلد باشه دیگه! مثلا بهش برخورد و گفت: _ اختیار دارین! به لطف دوستی با شماست... راستی می دونی اسم آقا معلم چیه؟ از سوالش خنده ام گرفت: _ دیدی فضولی! با اخم گفت: _ اصلا همون حقته بهت نگم... _ خوب نگو...اصلا برام مهم نیست. به درک که برات مهم نیست. فقط یه چیزی بپرسم؟ چرا گفتی منم باید باهات باشم؟ _ باشه واسه پنج شنبه الآن حوصله ندارم برات توضیح بدم. _ خیلی خوب باشه؛ خداحافظ. _ خداحافظ. بعد از هم جدا شدیم.
  22. 1 امتیاز
    #پارت_چهاردهم وقتی وارد اتاق شدم. آقای امیری با پوزخند گفت: _ چی شد‌؟ تو که گفتی نیستی! سرم رو تکون دادم و گفتم: _ خوب... پیش میاد... آدم خیلی اوقات از کوره در میره... ها؟ قبل اینکه آقای امیری حرفی بزنه تیارا گفت: _ پس موافقی؟! ... اما باید یه چیزایی رو توضیح بدی. با بی تفاوتی و مثلا اینکه صدای نشنیدم گفتم: _ خوب من باید چی کار کنم آقای امیری؟ با اشاره دست بهم گفت که روی صندلی بشینم. نشستم. بعد آقای امیری یه نفس عمیق کشید و گفت: _ خوب مینا... خوب گوش کن که چی میگم. قراره بری کافه تئاتر، اما شخصیت خیلی متفاوت تر از خودت! _ خوب..‌ _ و اینکه نگران تنهاییت نباش ... تنهایی نیستی مطمئناً... _ خوب.... _ تا پنج شنبه وقت داری یه گریم دلخواه پسرونه بیست یا بیست و پنج ساله جور کنی...یا طرح بزنی... و روی صدات هم باید خیلی کار کنی... از حرفش تعجب کردم: _ آخه بیست بیست و پنج ساله؟... بابا من پونزده سالمه، هر کاری کنم بازم صورتم بچه می زنه... حالا چه برسه به صدام! _ تو نگران گریم نباش اون بامن... یه گریمور میارم که خودتم خودتی رو نشناسی... صداتم حالا یه کاریش می کنیم. شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم. بعد آقای امیری از جاش بلند شد و گفت: _ خیلی خوب... بلند شین برین پی کارتون... منم می خوام برم کارای مسابقه رو مرتب کنم...خداحافظ... و بعد از اتاق رفت بیرون... *****************
  23. 1 امتیاز
    سلام. همیشه آرزو داشتم یه خواهر یا برادر کوچیک تر می داشتم. برادر کوچیک تر می داشتم چون واقعا شیرینه. اصلا دلم می خواد هی اذیتم کنه ولی ازم حساب ببره. هی شیطونی کنه و سرش داد بزنم. آخرش بغلش کنم و بگم دفعه آخرت باشه شیطونی میکنی داداش جونم. خواهر کوچیک ترم که خیلی ماهه. مخصوصا اگه خیلی کوچیکتر باشه. هی لغات رو جابجا و اشتباه بگه و منم بهش بخندم. درساشو یاد نگیره و بیاد بگه داداشی! میشه برام توضیح بدی؟ منم بگم جان دلم چرا نشه؟ اونم هی نفهمه. ولی مگه ممکنه از دستش عصبانی بشم؟ رمانمو میدم بهش بخونه و کیفشو ببره. : ) ولی خوب یه خواهر بزرگ تر دارم که واقعا برام هیچی کم نذاشته. نذاشته حسرت به دل بمونم. گاهی ازم کوچیک تر بوده و بهم احترام گذاشته و ازم حساب برده. گاهی برام بزرگی کرده. میدونم که اینو نمی بینی هیچ وقت خواهر جان. ولی مرسی از وجودت عزیزم.
  24. 1 امتیاز
    #پارت_اول من مینام، متولد آبان ۷۹. یه دهه هفتادی! اینکه میگم یه دهه هفتادی، فقط واسه اینه که به بقیه بگم من بچه نیستم! من یه دختر مازنی ام، و به مازنی بودنم و به اینکه می تونم به لهجه تبری صحبت کنم افتخار می کنم. قد بلندم و بدنم استایل مناسب و خوبی داره، ورزشکار م و عاشق هنر. عاشق نقاشی و خوش نویسی ام و تئاتر هم کار می کردم. اینکه از خودم تعریف کردم این بود تا یه تصویر کلی از من توی ذهنتون باشه و بدونید کسی که داره براتون خاطراتش رو تعریف می کنه چه ویژگی ای داره! خوب، حالا بریم سر اصل مطلب، یعنی همونجایی که داستان شروع میشه... اوایل پاییز بود و من تازه ترم چهارده زبانم رو شروع می کردم؛ و از قضا معلمی داشتیم که اولین ترمی بود که معلممون می شد. توی کلاس با بچه منتظر نشسته بودیم تا معلم بیاد. بین بچه های کلاس من و پریا و تیارا خیلی باهم صمیمی بودیم و سنمون هم به ترتیب هم بود. پریا یک سال از من بزرگتر و تیارا یک سال از من کوچیکتر. القصه، با بچه ها مشغول صحبت بودیم که بالاخره معلم اومد. یه مرد جوون که حدودا بیست وسه ساله بود. موهای خرمایی و چشمای عسلی، بدنش ورزیده و قد بلند؛ با یه دماغ عملی. وقتی میگم دماغش عمل کرده بود منظورم از این کوچول موچول عروسکی ها نیست از اون دماغ هایی بودکه اصلا بهش نمی خورد عملی باشه! اون روز چون روز آشنایی بود اتفاق خاصی نیفتاد و تنها اتفاق خاصش این بود که هم معلم خودش رو بهمون معرفی کرد ( البته فقط فامیلیش رو گفت) و هم ما خودمون رو به معلم معرفی کردیم.
  25. 1 امتیاز
    خودم میرم کلی اینور, اونور فضولی میکنم.
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×