رفتن به مطلب
Added by Amir

پرچمداران

  1. ASHVA

    ASHVA

    کاربر عادی


    • امتیاز

      37

    • تعداد ارسال ها

      142


  2. HaStI-

    HaStI-

    کاربر فعال


    • امتیاز

      36

    • تعداد ارسال ها

      673


  3. Fateme7

    Fateme7

    همکار بازنشسته


    • امتیاز

      17

    • تعداد ارسال ها

      484


  4. selin

    selin

    نویسنده


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      645



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در یکشنبه, 20 خرداد 1397 در همه بخش ها

  1. 4 امتیاز
    گفتار نویسنده: عشق به نوشتن، عشق به تصویر کشیدن تصاویر دیوانه وار ذهنی و یک ماجرای جذاب و پیچیده، چنان شدید بوده و هست که بعد از سال ها هنوز هم مثل روز اول در خون من میجوشه. بالاخره تصمیم به نوشتن و انتشار داستانی کردم که دلم میخواست انسان هایی رو به اون جذب کنم و اونهارو دعوت کنم برای خواندن این داستان ها که بی شباهت به زندگی واقعی هم نیستند. دعوتی از کسانی که نه تنها قراره این قصه ها رو بخونن بلکه قراره ببینن و با تمام وجود احساسش کنن... بهترین رسالت یک نویسنده همراه شدن و همراه کردن مخاطبین با شخصیت اول و قهرمان داستانشه. و اما برای جلو گیری از پرگویی به آخرین نکته اشاره میکنم: دوستان من، همیشه گفتیم نویسنده ی خوب، فیلم ساز خوب، آشپز خوب و ... اما مطمئن باشید ما خواننده ها، بیننده ها و مشتری های فوق العاده هم احتیاج داریم... هیچ وقت، هرگز، به هیچ وجه! غذای مورد علاقت رو نباید بی اشتها یا وقتی شکمت سیره سمتش بری، ما فیلم هارو نمیبینیم که تموم بشن، کتاب هارو هم نمیخونیم که بگیم سوادمون زیاد شده، اینجور کار هارو میکنیم تا لذت ببریم، پس حالا که شروع کردی... یک خواننده ی خوب باش و از هر کلمه لذت ببر! ** فصل اول دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دقیقا مثل این میمونه که همچین کلمه ای رو شونزده-هفده بار بنویسی، یا پشت سر هم بخونی، البته این یه قضیه ی کاملا یه طرفه است... مثلا اگه همچین کاری رو نکردی، به هیچ وجه اثباتی برای اینکه از نظر عقلی سالمی نیست... بلکه شاید فقط یه دیوونه ی خیلی خسته یا تنبلی! یا شایدم سواد خوندن نداری... زندگی چه برای مرده ها و چه برای زنده ها لبریز از "دیوونگیه" یا مثلا "پشیمونی"، همیشه از هر نقطه ای که باشی مقدار قابل ملاحظه ای از اون اطرافت پیدا میکنی. همونطور که بعد از مرگم، در واقع بعد از قتلم! پشیمونیو به وضوح تو چهره ی قاتلم – البته بعد از پریدن تأثیر افیون و روانگردان- و یک یک کسایی که خودشون رو به نوعی مقصر میدونستن دیدم. چه عشق همیشگیم، چه غریبه ای که بعد از مرگ عاشقش شدم و چه همزاد مفلوکی که روحش هم از هیچ کجا با خبر نبود ، از اینکه مرگ هولناکم در هجده سالگی زندگی عده ی زیادی رو تحت الشعاع قرار داده بود احساس کیف بی نظیری به من دست میداد... اما این احساس کیف هم چندان ماندنی نبود. هوم! شرقی های مهربون و افراطی! بعد از مرگ با جزئیات کامل زبونشون رو درک میکردم. و همین به عنوان تجربه ای جدید احساس خوبی درون من ایجاد میکرد. معمولا یکشنبه ها برام سخت بود که به مراسم دعا برم و در کلیسا ظاهر شم... . قبل از مرگ چندان مذهبی نبودم، بعد از مرگ هم خب، دیر شده بود... هرچند لندن شهر کوچیکی نیست اما مامان همیشه ابراز نگرانی میکرد که اگه از مراسم طفره برم ممکنه به عنوان دختری بدنام و غیر مذهبی شناخته شم. اما حالا که مرده بودم، پام حسابی به کلیسا باز شده بود... مرگم یه تراژدی یا شاید هم یه تریلره واقعی بود... در واقع به این صورت بود که وقتی قاتل ریش طلایی دسته ای از موهامو که هنوز نتراشیده بود رو تو دستش میفشرد و میکشید تا با ماشین اصلاح مردونه ای که تو دستش بود؛ از ته بزنه و من سرمو به موهام نزدیک میکردم و ناخودآگاه بالا میکشیدمش تا درد کمتری بکشم، ناخونهام که تمام مدت به صندلی سرد و عجیب چرمی میفشردم شکسته بودن؛ همزمان زخم های بدنم میسوختن و لبهام که لا به لای دندونهای نیشم مچاله شده بودن و طعم مزخرف خون که تو دهنم پخش میشد! دقیقا همون لحظه ها بود که بخاطر جیغی که کشیدم قاتل عصبانی و کلافه ماشین سنگین توی دستشو روی گلوم کوبید... جایی که پناهگاه استخون حساسیه که با شکستنش خیلی زود جونو تلف کنه. . خون تو دهنم و بین دندون هام با فشار میرقصید... و چشم هام همینطور که به سختی جون میدادم نابینا میشدن... مرگ انقدر سریع میرسه که حتی شاید فرصت نکنی چشماتو ببندی... کم کم... چنگم صندلیو، دندونم لبمو و دست قاتل دسته ی موهامو رها کرد و سرم روی صندلی سقوط کرد... آره! دقیقا همون لحظه ها بود که تونل معروف رو دیدم...... از هر اهل عرفان معتقد به زندگی پس از مرگ که بپرسی قطعا گریزی به این تونل میزنه، حتی اگه خودش اعتقادی بهش نداشته باشه. این تونل با تموم تصوراتم تفاوت داشت، انگار تصویر کنستانتره ای از تونل ذهن من بود.
  2. 3 امتیاز
    نام کتاب : تماشاچی ردیف اول نویسنده :ASHVA کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ماجراجویی، هیجانی،درام، عاشقانه خلاصه: داستان از جایی آغاز میشه که دو غریبه ی مرموز وارد زندگی دختر جوونی میشن و زندگی اون رو کاملا عوض میکنن. غریبه هایی با یه عالمه راز و قتل همزادی که به زندگی این دختر سایه انداخته! مقدمه : زندگی عادی، نرمال، معمولی... روزای شبیه هم، رسیدن به سن اوج بدون اتفاقای مخصوص.و برعکس، اتفاقایی که مدام تکرار میشن! و دختری که روزارو با این تصور میگذرونه و حس میکنه به همچین دنیایی تعلق نداره. اما آیا همه چیز واقعا همونطوریه که به نظر میاد؟ آیا قرار نیست تو یه لحظه ی بخصوص غریبه هایی وارد زندگیت بشن و اتفاقایی واسه زندگیت بیفته؟ آیا دنیا واقعا همونقدر آروم و خوبه که تو فکر میکنی؟ آیا هیجان منفی یا مثبت انقدر از زندگی های ما دورن؟ کی میدونه؟ شاید اون سر دنیا اتفاقایی داره رقم میخوره که قراره زندگی تو رو مثل یه سونامی تکون بده... کی میدونه؟ شاید یه قتل! و تو جلوی این اتفاقا مثل بچه ی دو ساله ای هستی که فقط میتونی به هجوم موج های وحشی با وحشت زل بزنی... اما... آیا کسی برای نجاتت میاد؟ کی میدونه؟
  3. 2 امتیاز
    خیلی بده خاطرات خنده دار... ی روز اشکتو در بیاره ...
  4. 2 امتیاز
    رکسانا گفت: _ کلا خیلی خوش اخلاق نیستن. با من که نه! پروانه خندید و گفت: _ نه بابا اتفاقا دوست دارن باهات بیشتر آشنا شن. فقط حس میکنن غریبی میکنی. وگرنه که همش میگن چقدر این دختره خوشگله. رکسانا نگاهی به سپهر که به بیرون اشاره کرد و از خونه زد بیرون کرد و گفت: _ پروانه. فضای اینجا یه جوریه. میای بریم یه دوری بزنیم. تا جایی که من میدونم باغ ما خیلی به اینجا نزدیکه. البته آخرین باری که اونجا رفتم خیلی کوچیک بودم. پروانه که حوصلش سر رفته بود با ذوق قبول کرد و مانتوشو ورداشت و جلو تر از رکسانا بیرون زد. از در ویلا بیرون زدن و بین دیوارای بتنی هم قدم شدن. پروانه برای باز کردن سر بحث گفت: _ تو خیلی خوب فارسی حرف میزنی. رکسانا خندید و گفت: _ به مامان بزرگ ایرانیم قول دادم که خوب یاد بگیرم. ولی مامانم یه مقدار لهجه داره. پروانه خندید و گفت: آره بامزه حرف میزنه. از چند کوچه گذشتن و به انتهای یه راه بتنی دیگه رسیدن و یه در فلزی. پروانه به در کهنه و زنگ زده نگاه کرد و گفت: _ باید از این بریم بالا؟ رکسانا به طرف پروانه برگشت و گفت: _تا جایی که من یادمه قلق داشت. از زیر در قفلشو به طرف بالا انداخت و بهش لگد زد. هردو با احتیاط وارد شدن تا لباسشون کثیف نشه. پروانه همینطور که به باغ نگاه میکرد گفت: _ عجیبه، با اینکه کسی به اینجا نرسیده چقد سبز و خرمه. پر از گل و بلبل و... رکسانا خندید و گفت: _ نه، باغبون داره. منتها فکر نکنم الان باشه. پروانه خم شد و به پشت ساق پاش دست کشید و گفت: _ جایی هست بشه نشست؟ رکسانا به نیمکت وسط باغ اشاره کرد و گفت: _ آره، اونجا، خوبی؟ پروانه سر تکون داد و رفت سمت نیمکت. رکسانا با خوشحالی ای پنهانی گفت: _ ناراحت میشی اگه یه کم تنهات بزارم؟ برم یکم هله هوله بخرم. تو ام استراحت کن. پروانه لبخندی زدو سرشو تکون داد. رکسانا همینطور که میخندید از باغ زد بیرون و درو سفت بست. پروانه سعی کرد احساس درد پشت پاشو فراموش کنه و از قشنگی باغ استفاده کنه. اما یه صدایی مثل صدای راه رفتن و خش خش شنید. از جاش بلند شد و با احتیاط راه رفت. درواقع از خودش اما با صدای بلند پرسید: _ کسی اینجاس؟ یه دفعه صدا بلند شد و از لای درختا شئ سیاهی نزدیک شد. پروانه با شنیدن صدا یک دفعه برگشت. ترسید و جا خورد اما صدایی ازش در نیومد. سپهر همینطور که جلو می اومد با تعجب به صورت پروانه زل زد و فکر کرد: چقد وقتی میترسه چشماش درشت میشه. بعد پرسید: _ شما اینجا چیکار میکنید؟ پروانه با حیرت به سپهر که آهسته جلو می اومد و اخم غلیظی کرده بود نگاه کرد و همینطور که عقب میرفت با تته پته گفت: _ من؟... آم!... رکسانا... سپهر یه لحظه به چهره ی پروانه و حالت بدن خودش و کار رکسانا و مکانی که حضور داشتن فکر کرد و با خودش گفت: _ الان دختره فکر میکنه براش برنامه چیدم. رکسانا ی بی عقل. سپهر عقب رفت، خم شد و خودشو مشغول بستن بند کفشش کرد ، کمی از جدیت صورتش کم کرد و گفت: _ آها! خوش اومدی... هر جای باغ دوست داشتی برو. من میرم اتاقک ته باغ. اگه کاری داشتین بهم بگین. فکر کنم هنوزم جک و جونور تو باغ ول باشه. پروانه تشکر کرد و همینطور که به طرف نیمکتش بر میگشت فحشی نثار رکسانا کرد. یدفعه چیزی زیر پاش تکون خورد. خم شد تا ببینه چیه صدای فیس فیس و که شنید، رنگ پولکاشو که دید قبل از اینکه راست وایسته داد زد: _ آقا... آقای... هر چی فکر میکرد چیزی یادش نمی اومد. اسم پسررو نمی دونست. سپهر با شنیدن صداش برگشت. از نیمکت جست زد و به پروانه رسید. پروانه سمت گوشه ی باغ میرفت. سپهر با تعجب گفت: _ چیشد؟ حالت خوبه؟ پروانه همینطور که میرفت عقب گفت: مار! سپهر خواست جلوی لبخندشو بگیره اما نتونست با دهن بسته خندید و با خودش فکر کرد: نامردیه! وگرنه تا شب میترسوندمش تا چشماش این شکلی بمونه. خوبیش اینه میترسه جیغ هم نمیزنه. پروانه همینطور که از گوشه ی باغ به سمت دیوار دیگه ای میرفت پاش دوباره روی چیزی رفت. برگشت سر جاش کنج دو تا دیوار. سپهر همینطور که به سمت پروانه میومد دستاشو بالا برد و آروم گفت: _ نترس اینا خطری ندارن. پروانه یه نگاهی به سپهر کرد که چند متریش وایستاده بود و هر لحظه نزدیک می شد. سپهر فقط داشت سعی میکرد آرومش کنه اما با اون وضع پروانه فقط بیشتر میترسید. به جای صدای سپهر به حرف ساینا فکر میکرد: _ شبیه شخصیت منفیای فیلمای علمی تخیلیه. پروانه آب دهنشو قورت داد و سعی کرد راحت وایسته تا پسره فکر نکنه ترسو و بزدله. از دو سو مارها و از وسط هم سپهر سیاه پوش. حسابی یاد داستان ضحاک ماردوش افتاده بود. سپهر حالا تقریبا یک متریش ایستاده بود. پروانه مدام سعی میکرد از این فکر که رکسانا و سپهر قصد خاصی دارن دور شه. سپهر تمرکزش رو این بود که به پروانه بفهمونه که مارا بی خطرن اما مشکل پروانه چیز دیگه ای بود. ز مارا خیلی نمیترسید، کلا خیلی ترسو نبود. شاید چون تاحالا مارندیده بود و نیش مار نچشیده بود. اما حرکات سپهر نرمال نبود. با چشمای خمار سمتش می اومد. پروانه با خودش فکر کرد: _ با پای خودم اومدم تو تله. سپهر گفت: _ مثلا آورده بودیم موشارو بخورن. معلوم شد همچین کاربردی ندارن. اصلا سمی نیستن. پروانه حس کرد نباید انقدراز مارا میترسید. بیشتر از جمله ی موشارو بخورن ترسید. حس کرد منظورش از موش پروانس. سپهر کمی دیگه نزدیک شد و لحن صداش با بدجنسی عوض شد: _ نباید از چیزی که بهت آسیب نمیزنه بترسی. منظور سپهر خودش بود. وقتی قیافه ی پروانه رو که به خودش مسلط شده بود و قیافش جدی شده بود رو دید پشیمون شد. پروانه نفس راحتی کشید و خواست برگرده که سپهر داد زد: _ تکون نخور! پروانه برگشت و با اخم گفت: چرا؟ اون لحظه تو ذهنش این میگذشت که چقدر راحت اعتماد میکنه و فکر کرده که سپهر تصادفی اینجاست. پروانه بی اراده با کمی خواهش گفت: نه! لطفا نکن. سپهر چند ثانیه به پروانه نگاه کرد و دستش به سمت پروانه رفت. سریع اینکارو کرد تا پروانه نتونه واکنش بده. پروانه چشماشو بست و صورتشو جمع کرد. صورت سپهرو میدید که به سمتش میاد. سپهر خندید و شاخه ی لختی که باغبون برگاشو چیده بود و از شال پروانه دور کرد و گفت: _ گفتم شاید بخوای با چشمای سالم به زندگیت ادامه بدی. پروانه برگشت و شاخه ای که سپهر کند و انداخت زمین رو نگاه کرد. خواست تشکر کنه. اما وقتی برگشت سپهر رفته بود.
  5. 2 امتیاز
    صبحونه که خورده شد، مادرا به اتفاق نظر رسیدن که : _خوب پاشید بریم یه دوری بزنیم. پسرا اکیدا مخالفت کردن و دخترا هم گفتن گرمه. پروانه نظر خاصی نداشت. دوست داشت بره گشتی بزنه اما فکر کرد اگه کس دیگه ای نیاد تنهایی بهش خوش نمیگذره. سپهر یه گوشه نشسته بود و با گوشیش کار میکرد و رکسانا هم بین این همه تک افتاده بود. هر چند پروانه باهاش خوب بود. دیشب که هم اتاقی شدن تا دیروقت با هم حرف میزدن. بالاخره جوونا پیرارو پیچوندن و زدن بیرون. سایه همینطور که میخندید گفت: _ من که میدونم چرا پیچوندین پسرای خنگول. گفته باشما! بوی دود راه بیفته لوتون میدم. اشکان همینطور که کارتاشو بر میزد گفت: _ تو لو بده منم موهاتو از ته میزنم. ساینا داد زد: _ پدرام یه چیز به این بگو ها! پرو! اشکان با اخم نگاهی به ساینا و بعد به پدرام کرد و گفت: _ شوخی سرت میشه؟ شما دوتا فقط وقتی پای کــل در میون باشه خواهرید؟ پدرام نگاهی به اشکان کرد و اشاره کرد که ادامه نده. پروانه از جاش بلند شد و پیش رکسانای متعجب نشست و گفت: _ چیزی نیست. اینا باهم زیاد بحث میکنن.
  6. 2 امتیاز
    ** پروانه از نرده ها سر خورد و خندید، سایه همینطور که با حوله صورتش و خشک میکرد گفت: انقد صدا نکن خله! همه رو بیدار کردی. پروانه نگاهی به ساعت کرد و گفت: _ برو بابا ساعت نزدیک دوازدهه... دیگه باس بیدار شن. بعد رفت و روی مبل نشست. طاقت نیاورد. حوصلش زود سر میرفت. چند بار با گوشیش ور رفت. خبری نبود. با حرص گوشی رو انداخت کنار و زیر لب غر زد: من بمیرم هم هیچکس خبر دار نمیشه! سایه هم نشست کنارش و گفت: چقد گشنمه! پروانه معمولا گرسنه نمیشد. فقط ضعف میکرد. نگاهی به سایه کرد و لپاشو باد کرد و از جا پاشد و گفت: _ببینیم چی پیدا میکنیم؟ و به طرف آشپز خونه رفت و سایه هم دنبالش راه افتاد. وارد آشپزخونه شدن، یه تیکه ی موکت کمی نم داشت. سایه با اکراه دورش زد و پروانه از روش پرید. در آشپزخونه با صدای جیر جیر ترسناکی پشت سرشون بسته شد. سایه پرید! پروانه گفت: _چیزی نیست! باد کولره. اما در دوباره باز شد و صدای جیر جیر اومد. اینبار پروانه هم داشت میترسید. وقتی به خودشون اومدن ساینا رو دیدن که با قیافه ی خواب آلود و روی نَشسته تو چهارچوب در وایستاده بود. پروانه چشماشو جمع کرد! میدونست الان سایه چشماشو گرد میکنه و سر ساینا جیغ میزنه. فضا که آروم تر شد سه تایی تو آشپزخونه گشتن. هیچکدوم تو خونه با کلنگ هم از جاشون پا نمیشدن. اما حالا انگار که مسابقه باشه دنبال این بودن که نشون بدن خودشون با سلیقه ترن. معمولا پروانه تو این جور مسابقه ها شکست میخورد. صرفا چون بقیه بهتر ادا درآوردن بلد بودن. اما اینبار هر سه شکست خورده بودن. تو آشپز خونه به جز یه مقدار لواش و پنیر و گردو چیزی نبود. پروانه کتری رو آب کرد و گذاشت رو گاز و غر زد: اینارو کی بخوره کی نگاه کنه؟ ساینا نشست زمین و به دیوار تکیه داد و گفت: پسرارو بیدار کنید. دندشون نرم برن خرید. سایه با بدجنسی خندید و گفت: _ آفرین خودت برو به پدرام بگو. ساینا تهاجمی گفت: گمشو بابا من با اون حرف نمیزنم! پروانه و سایه با تعجب به هم خیره شدن و هر دو موذیانه خندیدن. پروانه که مرتب دنبال سوژه برای دست انداختن همه بود خندید و گفت: _یه مدته بدجوری مشکوکی خانم! شما چرا همش دعوا میکنید؟ چرا همش چشم ابرو میاید به هم؟ ساینا به هردو نگاه کرد و گفت: _چی میگید شما؟ توهم زدینا! یه دکتر برید. پروانه خودش از جاش بلند شد و گفت: اوکی! میرم از خودش بپرسم. ساینا تمایل زیادی داشت که جلوشو بگیره. اما فکر کرد با نشون دادن حساسیت همه چیز بدتر میشه. پروانه اول خواست به سمت اتاق امین بره، اما فکر کرد دیشب تا دیروقت رانندگی کرد؛ لابد خستس! اما با تعجب به تخت به هم ریخته و خالی کناری نگاه کرد. شونه بالا انداخت و راهشو سمت اتاق اشکان و پدرام کج کرد. خجالت میکشید بره تو. از همون دم در آروم گفت: اشکان؟ جواب نداد. دوباره صدا زد : پدرام؟ پروانه چند لحظه بلاتکلیف وایستاد و فکر کرد: دیشب تو ماشین جای کدومشون راحت تر بود؟ صندوق یا صندلی جلو. وقتی یادش اومد که جاهاشون رو نوبتی عوض کردن شروع کرد به ده بیس سی چل! به اشکان افتاد. خوشحال شد؛ اخلاق اشکان بهتر بود. کمی جلو رفت و دوباره صداش زد. از روی پتو تکونش داد. فکر کرد: خوش به حالش چه قدر خوش خوابه! بالشتی ورداشت و آروم به اشکان زد. بالاخره کلافه شد و همینطور که با بالشت رو شونش میکوبید داد زد: اشکان! اشکان مثل جن زده ها از جا پرید. شانس آورد دیشب با تیشرت خوابش برد و گرنه چه موقعیت زشتی میشد. پروانه عقب رفت. اشکان گفت: _ چیه؟ چیشده؟ پروانه نسبتا پشیمون شده بود. آروم گفت: هیچی برای صبحونه چیزی نداریم بخوریم. هر چی ام صدات کردم پا نشدی. اشکان میل شدیدی داشت با پروانه دعوا کنه. رو خوابش حساس بود. اما خودشو کنترل کرد، خندید و دستی به صورتش کشید و گفت: _ کرک و پرم ریخت بابا! بعد بالشتو تو سر پدرام کوبید و گفت: _پاشو بریم خرید. پروانه راهشو گرفت و برگشت که بره که صدای پدارمو شنید: این کیه؟ اشکان با مسخره بازی گفت: ساینا! پاشو بریم بابا! پروانه همینطور که میخندید به طرف آشپزخونه رفت و به ساینا نگاه کرد و گفت: _بهشون گفتم الان میرن. سایه هم خندید و گفت: _ چیشد؟ اعتراف کرد؟
  7. 2 امتیاز
    نور قرمز، مثل همیشه صدای جیغ و ضربه، طبق معمول از خواب پرید. سه ثانیه ای طول کشید تا از محیط اطرافش آگاه شه و به خودش بیاد. نفس عمیقی کشید. حس میکرد صدای عقربه ی ساعت تو مغزش میکوبه! نگاهی بهش انداخت... احتمالا الان به وقت لندن ساعت 2 صبح بود. دوباره نفس کشید، نگاهی به همسفر ناشناسش کرد، اسمش چی بود؟ امین. دوباره تو جاش دراز کشید و غلت زد. دیگه خوابش نمی برد. صدای عقربه ی ساعت، صدای خروس و چند دقیقه ی بعد صدای گنگ و دور اذان رو بعد از مدتها شنید. کم کم هوا روشن میشد، سپهر کلافه از جا پاشد، تیشرتشو برداشت و خواست از ویلا بیرون بزنه که پاش روی چیزی رفت، پاشو برداشت و سرشو کج کرد، با تمرکز زیاد به فرش زل زد و مثل کلاغ به سمت شئ براق هجوم برد. گل سینه ی رکسانا بود. سپهر می دونست که اینو بدجوری دوس داره، چند باری هم سرش دعوا کرده بودن. سپهر همونطور که به سمت در خروجی میرفت لبخند خبیثانه ای زد. چند قدم رفت، برگشت! دیگه خیلی وقت بود که دل و دماغ سربه سر کسی گذاشتن رو نداشت. برگشت و بدون فکر کردن از پله های چوبی بالا رفت، بین اتاق ها سردرگم بود، بالاخره یادش اومد که دیشب ساک رکسانا رو تو کدوم اتاق گذاشته، درو باز نکرده بست! به خودش غر زد که: آخه چقد گیجی روانی! خواست برگرده و بره پایین اما نتونست. همون یک لحظه کار خودشو کرده بود، شاید آقای مهندس باید بیشتر به این نکته فکر میکرد که با وجود این همه آدم توی شیش تا اتاق احتمال اینکه یه اتاق کامل برای یک نفر در نظر بگیرن، حداقل طبق اصل لانه ی کبوتری صفره! اما خواب آلودگی و دغدغه ی فکری مغزش رو زایل کرده بود. به خودش که اومد دید حداقل ده دقیقه بلاتکلیف جلوی در ایستاده، چقدر بی فکر بود که جوانب این کارش رو نمی سنجید. واقعا چقدر بد می شد اگه کسی تو اون حالت میدیدش. اما این روال تا دقایقی ادامه دار بود. با خودش کلنجار می رفت. _ فقط اینو میذارم رو عسلی و میرم بیرون همین! قول. در و یواش باز کرد و با احتیاط رفت تو، انگار که بخواد از فرصت محدودش استفاده کنه همینطور که گل سینه رو روی عسلی میذاشت بهش نگاه کرد و باز کلنجار رفت: _ فقط چند لحظه! قول. بی اراده نشست روی زمین کنار تخت و بهش زل زد، تو خواب به قشنگی بیداری نبود، همیشه توی خواب اخم میکرد. اما معصوم تر از همیشه بود. سپهر به موهای سیاهش که تو خواب رو صورتش ریخته بودن نگاه کرد و تو ذهنش گفت: عجیبه! به حالت ابرو ها و حفره ی چشماش نگاه کرد و گفت: عجیبه! به فرم لبهاش نگاه کرد و همینطور که به دهنش که تو خواب باز مونده بود، میخندید، گفت: خیلی عجیبه! حتی به شکل دستها و ناخوناش نگاه کرد و گفت: بیش از حد...! عجیبه. به رنگ پوست و نوک گرد بینیش که نگاه کرد با عصبانیت فکر کرد: دیگه تو کتم نمیره، شاید توهمه! یه صدایی اومد، سپهر جا خورد. زنگ موبایل بود. از اتاق بیرون زد و از چند پله ی آخر پرید و روی پنجه ی پاش فرود اومد، زیر راه پله وایستاد، یواشکی بالا رو نگاه می کرد تا بفهمه دختره دیدتش یا نه، پروانه با موهای ژولیده و شال که نصف موهای بازش رو هم نگرفته بود به سمت روشویی روبه روی اتاقش رفت، مثل این بود که تو خواب راه میره. آلارم گذاشته بود که برای نماز صبح پاشه. سپهر تلاش زیادی برای جدی بودن می کرد. اما نمی تونست جلوی خندشو بگیره. چقدر این دختر بی خیال و خسته بود. سپهر بالاخره با آرامش راهشو گرفت و از ویلا زد بیرون. عادت داشت وقت سر زدن آفتاب بدوه. همینطور که میدوید فکر کرد: این بود مثلا قولات؟ و دوباره به پروانه فکر کرد و همینطور که لبخند میزد بلند گفت: نسبت به خودم بدقولم میکنی! ناخودآگاه پروانه رو تو لباس قرمز ابریشمی با راه راه های مشکی رو دامنش تصور کرد. سر جاش وایستاد. اخم کرد و به خودش نهیب زد: دیگه از این جلوتر نرو، ازش فاصله بگیر روانی! بعد دوباره چهره ی پروانه تو ذهنش چرخید و خندش گرفت. دست کرد تو جیب شلوارش. بقیه ی پول شام دیشب هنوز اونجا بود. فکر کرد خوبه که یکم مفید باشه. همینطور که نفس نفس میزد برگشت پشت سرشو نگاه کرد و به خودش گفت: گیج بازی در نیار پسر! ویلا اونجاس. برگشت به جایی اونور خیابون نگاه کرد، مسیرو مرور کرد و ادامه داد: سوپری هم اونجاس.
  8. 2 امتیاز
    این پست تقدیم به فاطمه ی عزیزم وقتی سر میز برگشت... به جز یک جمله ی مادر خونواده، پروانه مخاطب جمله ی دیگه ای قرار نگرفت: _ پروانه جان، مامان میگه هفده ساله ای پس همسن رکسانایی و بعد خندید... پروانه هم با لبخندی گشاد و الکی به دختر کلمه ای گفت: "خوشبختم" معمولا تا با کسی از نزدیک مراوده نداشت مطمئن نبود ازش خوشش می آد یا نه... پروانه موذیانه نگاهی زیر چشمی به پسر عجیب روبروش کرد و متوجه شد از وقتی سر میز برگشته یک بار هم سرش رو بالا نگرفته... غذا خورده شد؛ دوباره همه سوار ماشین ها شدن... دوقلو ها، پروانه ، اشکان و پدرام همانطور که تا اینجای سفر اومده بودن سوار ماشین امین شدند... تا اینجا اشکان جلو نشسته بود و پدرام تو صندوق عقب شاسی بلند... از اینجا به بعد قرار بود جاشونو عوض کنن... هنوز سوار نشده سایه شروع کرد: _ وای اینا دیگه کی ان... دیدی چقد دختره خوشگله... ساینا وسط حرفش پرید: _ دختررو چیکار دارم، پسررو بگو عین این شخصیتای منفی فیلمای علمی تخیلیه... چقد جذابه... لباسه سیـــاه! اخم مکش مرگ ما!!! وای! و بعد بازوی پروانه رو تکون داد و پرسید: _ این کیتونه پروانه؟ تالا کجا بود؟... پروانه با تعجب گفت: _ نمیدونم منم تالا ندیده بودمشون... پدرام برگشت و با اخم غلیظی به ساینا نگاه کرد... ساینا کمی خودشو جمع و جور کرد و ساکت سر جاش نشست. یه مدتی بود که این دو نفر مشکوک رفتار میکردن. بقیه کمی از این رفتارشون تعجب کردن اما کسی چیزی نگفت. خصوصا پروانه که حواسش کلا پرت شده بود. به کسی نگفت که این پسر عجیب تو دیدار اول چطور بهش زل زده بود، دوست نداشت فکر کنن توهم زده، یا قصد خودستایی داره... ساینا در گوش پروانه گفت: من جای تو بودم اونجوری بم زل میزد سکته رو میزدم... پروانه با تعجب به ساینا نگاه کرد و مطمئن شد که توهم نزده... اشکان از عقب داد زد:امین یه آهنگ بزار بابا اینا سر منو خوردن... جذاب میخوای من اینجا نشستم بیچاره!... پدرام و امین همزمان پوزخندی زدن و امین آهنگ شادی گذاشت... **
  9. 2 امتیاز
    گفتار نویسنده: خوب مثل اینکه خیلی با اقبال و استقبال عمومی مواجه نشدم ، حالا نمیدونم با پررویی ادامه بدم یا بیخیال شم. دوستان اگه کسی هر بحثی راجع به رمان داره پیام خصوصی یا تو نمایه ی من لطفا بگه. میدونین که بازخورد نویسنده رو سرپا نگه میداره! فوق العاده ممنون. ** چشمای تیرش رو باز کرد و دستگیره ی ماشین امین رو کشید تا پیاده بشه... از سرو صدای بیرون مشخص بود که چند لحظه ای هست که توقف کردن. سردردش بهتر شده بود اما هنوز صدای جیغ و داد اشکان، پدرام، سایه، ساینا و حتی خودش که با موزیک ضبط ماشین مهمونی به پا کرده بودن تو سرش میپیچید... لبخندی به امین زد و با هم به سمت رستوران راه افتادن... احساس گرسنگی و همزمان گیجی و خواب آلودگی داشت. سر میز همه میگفتن و میخندیدن، اما چیزی پروانه رو غمگین میکرد، شاید چون درباره ی این بحث ها و بگو بخند ها ایده ای برای هم صحبت شدن نداشت، یا هنوز خوابش می اومد، یا نگران سال آینده بود، یا اصلا همه ی این ها... و یا هر دلیل عادی دیگه ای، به هر حال همیشه دلیلی برای ناراحتی پیدا میشه، معمولا طولانی شدن راه سفر بدخلقش میکرد... سرش رو روی میز گذاشته بود و با تمرکز به گل های ریز و خوش نقش نمکدون نگاه میکرد و با انگشتش روی تک تکشون میرقصید و کسی هم متوجهش نبود... این جور موقع ها چشماش درشت تر وقشنگ تر میشد... این حالت تا چند دقیقه ی دیگه ادامه داشت، تا اونجا که وقتی پدر آدرس رستوران رو پای تلفن می داد اصلا متوجه نشد تا طبق معمول با کنجکاوی کشنده ای گوشاشو تیز کنه و به تلفن پدر بچسبه تا ببینه کی قراره به سفر پرجمعیتشون ملحق شه... دوباره تو همون حالت خوابش برده بود...چند دقیقه بعد در رستوران باز شد و صدای زنگ بالای در بلند شد، مهمون های جدید بودن. اینو میشد از نوع لباس پوشیدن یا چهره ی غیر شرقی زن و دختر جوون همراهشون به خوبی فهمید... نزدیک میز که رسیدن پدر با حرارت شروع به سلام و احوال پرسی و معرفی کردن مهمون ها کرد... پروانه هنوز خواب بود... بین همه ی شلوغی ها توجه پسر خونواده ی مهمون کاملا روی صورت پروانه که فقط نیمی ازش پیدا بود جلب شده بود... از راه نرسیده میخ صورتش شده بود، ...احساس وحشتناک عجیبی داشت... آرزو میکرد این دختر همین حالا چشم هاش رو باز کنه و تو چشاش زل بزنه تا بتونه بهتر تک تک اجزای صورتش رو بررسی کنه... اضطراب و هیجان شدیدی رو احساس میکرد که از قلبش به سراسر تنش پمپاژ میشد... خواهرش که متوجه وخامت اوضاع شده بود سقلمه ای آهسته به پهلوش زد تا به خودش مسلط شه و بیخ گوش برادرش زمزمه کرد: میدونم! آروم باش. سپهر اخمی کرد و نشست پشت میز، از قضا روبه روی زیبای خفته جاگیر شد... کم کم احساس می کرد روی پیشونیش عرق سرد نشسته!... مادر پروانه چند بار با تعجب صداش زد، خواب پروانه سبک تر از این بود که این حجم از سر و صدا بیدارش نکنه... امین با اشاره ی مادرش آروم روی شونه ی پروانه زد و در گوشش گفت: -عزیزم برو یه آبی به صورتت بزن مهمون داریم، زشته! پروانه با شنیدن کلمه ی مهمون از جا پرید... شالش حسابی کج شده بود... با تعجب سلامی هول هولکی به خانواده ی غریبه کرد و لحظه ای نگاهش روی پسر جوونی که با شگفتی بهش زل زده بود ثابت شد و بعد به طرف روشویی راه افتاد و زیر لب غر زد: اینا دیگه از کجا پیداشون شد...
  10. 2 امتیاز
    فصل دو پروانه نگاه پر از خشمی به ماشینی که از چند میلیمتریش رد شد و احتمالا متلکی هم انداخت، کرد و به مقنعه و فرم مدرسه اش سامون داد... ماشین با سرو صدا رد شد... و نگاه ملامت بار پروانه تا جایی که از دیدرس خارج شه پشت سرش بود... با خودش فکر کرد: این یک سالم بخونیم تموم شه، أه. هوا بدجوری گرم بود و کلافه ترش میکرد. کوچه انگار کش می اومد... مسیر از همیشه طولانی تر به نظرش می رسید. دستشو لای موهای به هم گوریده ی زیر مقنعه برد و با احساس رطوبت بین سرانگشتاش غر زد: لعنتی! از گرما متنفرم... به سر کوچه ی بمبستشون که رسید با خودش فکر کرد: از سرما هم همینطور! کلید انداخت، درب ورودی رو باز کرد، سوار آسانسور شد و مثل همه ی روزهای معمولی دیگه با ژست مضحکی به خودش زل زد و با آهنگ تایتانیک که فقط قسمت کوتاهی از آن – بعضی وقت ها که بخت باهاش یار بود - پخش میشد همخوانی کرد و به پوست سبزه اش که برق میزد خیره شد و طبق عادت ناخودآگاهش ابروی چپش رو کمی بالا برد... از آسانسور که بیرون رفت. کلید و تو قفل در انداخت، لباس هاشو کند و ثانیه ای بعد از روشن کردن کولر ولو روی تخت بود... حتی فکر مطالعه برای امتحان بعدی از حوصلش خارج بود... دست انداخت از میز کنار تخت برنامه ی امتحانیشو برداشت و چک کرد و بعد... جیغ بلندی زد و دوباره روی تخت ولو شد... از این گیج بازیا زیاد در می آورد... امروز آخرین امتحانشو داده بود و خلاص! تلفن زنگ خورد، تقریبا از جا پرید... معمولا تلفنش زنگ نمیخورد، با خوشحالی به کلمه ی امین نگاه کرد و جواب داد، گذاشت روی آیفون و گفت: -چطوری داداشی؟ + خوبم شما چطوری خانمی؟ امتحانات تموم نشده پروانه؟ -چرا پیش پات از شر آخری راحت شدم... + خوب پس میسپرم مامان هماهنگ کنه مسافرت رو پروانه چند ثانیه ای به نقاشی ای که ناخودآگاه حین مکالمه پشت برنامه امتحانیش کشیده بود خیره شد و بعد با هیجان جیغ زد: وای خداروشکر داشتم میپوسیدم! امین احتمالا اون طرف خط از تن صدای پروانه گوشش به درد اومده بود اما چیزی نگفت. در عوض خندید و گفت: - خوبه دیگه، حسابی توپ توپ میشی تو سفر، بعدشم میری واسه ترکوندن کنکور! + وای نمیری امین حتما باید یه ضدحالی بزنی! -تو میتونی عزیزم خودم هواتو دارم... من باید برم فعلا! مواظب خودت باش + خدافظ آقای دکتر، به عمو سلام برسون. پروانه دوباره به نقاشی ای که کشیده بود نگاه کرد و فکر کرد... مثل اینکه موقع تلفن حرف زدن روح پیکاسو تو جلدم میره! عضو خانواده ی پر جمعیتی بود که هر سال تابستون ها مسافرتی دورهمی داشتند و همیشه هم خوش می گذشت. پسر عمو های بانمک و سرگرم کننده ای داشت و یک جفت دختر عموی دوقلو... بزرگترین پسر عمو همین امین بود که برادر رضائی پروانه هم بود. همه رنج سنی نزدیکی داشتند و آبشون تو یک جوب میرفت. پروانه به مسافرت فکر میکرد و حالش کاملا بهتر شده بود لحاف خنکش رو تا روی صورت کشید و سعی کرد استراحت کنه...
  11. 2 امتیاز
    همیشه فکر میکردم احتمالا یه راه نورانی بین تاریکی های دوروبره، انقدر روشن، که بشه با چشم بسته هم ازش گذشت. اما در واقع همه چیز عکس تصوراتم بود. یه پارادوکس واقعی. راه باریک و تیره و در عین حال هدایتگری محاط بین روشنی های کور کننده ی اطراف بود. به انتهاش که رسیدم تازه احساس کردم درد ها تموم شده. در واقع همه چیز برای من تموم شده بود. دیگه حتی کوچکترین صدایی هم نمی شنیدم! احساس سبکی، به نوعی احساس زیبا شدن به من دست داده بود. و این حس سبکی مثل این بود که بالنی اضافه بارشو بیرون انداخته باشه و هر لحظه بیشتر به سمت بالا در حال صعود باشه... اما این شرایط رویایی و اتفاقات قشنگ طولی نکشید ... کمی که بالا رفتم همه چیز متوقف شد، مثل اسباب بازی ای که یک دفعه باتری تموم کنه، انگار پای من قل و زنجیر نقطه ای از زمین شده بود... همین باعث ایجاد ترس قابل توجهی درون من شد طوری که تموم ارتفاعی که بالا اومده بودم رو در عرض چند ثانیه طی کردم تا مقابل جسمم قرار گرفتم... جسمم فوق العاده زشت، زخمی و ترسناک شده بود. و از نظر زیبایی حتی ذره ای با روحم قابل مقایسه نبود... اما انگار که کار ناتمومی روی زمین باقی مونده بود... هیچ اراده ی خاصی روی کار هام نداشتم... تلاش زیادی برای برگشتن به جسمم کردم... انگار میخواستم متقاعدش کنم تا دوباره پذیرای من باشه... در کوتاه ترین زمان، چیزی کمتر از سرعت نور به راز های فاش نشده ای از زندگی خودم و دیگران پی برده بودم و فرصتی برای بازگشت به دنیا احتیاج داشتم... تلاش های طاقت فرسا و دیوونه وارم حتی تا لحظه ای که زخم هام رو بخیه زدند و منو تو لباس شب زیبایی که در تمام عمرم نداشتم دفن کردند هم ادامه داشت-عادت ما مسیحی هاست که برای مرده هایمان سنگ تمام بگذاریم- اما جسمم بی تفاوت، و بدون هیچ رحمی هر بار پس ام میزد... داخل قبر که شد دیگه خودم دست برداشتم، تصورش به تن هر کسی رعشه می اندازه... داخل تابوت محکم زیر تلی از خاک زنده شی... ازش که دست کشیدم باز هم تلاش کردم بالا برم، بی فایده بود اما انگار به صلح و آرامش رسیدن من در گرو بالا رفتن بود،از حیث شباهت این کار مثل این بود که مایل ها بدوی و با دیدن دیوار سرت رو با شدت با اون یکی کنی، و تازه تسلیم هم نشی و چیزی معادل صدبار همچین دیوونگی ای رو تکرار کنی ... طول کشید تا بدونم به سرنوشت روح های سرگردان دچار شدم، انگار هر نامیرایی که نتونه از این دنیا با وارستگی بگذره از آرامش ابدیش محروم میشه... به وضوح حس میکردم که عذاب قبر رو تجربه کردم و این سرگردونی هم چیز غیر قابل تحملی بود. تصمیم گرفتم به دنبال علت باشم، یا مثلا سطح اختیاراتمو محکی بزنم، اگه گزارش هایی در سراسر دنیا مبنی بر اذیت و آزار ارواح وجود داشت پس شاید من هم میتونستم خودی نشون بدم... چند باری روی ناپدری بدخلق و گنده دماغم امتحان کردم، جواب نداد... اما تصور اینکه قیافه ی وحشت زدش رو ببینم خودش خوب بود... سعی کردم به خواب مادرم برم تا شاید کمی تسلای خاطرش باشم...نشد! احتمالا قابل تصوره که شرایط سختی را سپری میکردم... اما میتوانستم ببینمش یا وانمود کنم لمسش میکنم و همین خوب بود... به دو نفر از دوستام هم سر زدم یکی تیمارستانی شده بود، چون پیش چشمای اون سلاخی شدم... اون یکی الکلی، عصبی و افسرده شده بود و چیزی از اون یکی کم نداشت... اما در ذهن هردوی آنها چیز مشترکی می گذشت ... چیزی شامل دو کلمه: بازگشت. ایران
  12. 1 امتیاز
    میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
  13. 1 امتیاز
    شهادت مولای مومنان، امیر شیعیان، ولی متقیان، بر هستی عالم موجود، تسلیت باد. به همگی تسلیت می گم بابت این غم کمر شکن. #جهان_تسلیت
  14. 1 امتیاز
  15. 1 امتیاز
    * پارت چهاردهم * تبسم تمام طول شب پلک بر هم نگذاشته بودم . به افکار درهمم مانند موجی خروشان اجازه طغیان دادم . نیمی از مغزم مشغول تحلیل افکار و رفتار اخیر خاتون بود و نیمی دیگر درگیر آن دو جمله . با فکر کردن به خاتون دلم به لرزه می افتاد و با فکر کردن به آن متن ، تنم می لرزید ! در آن برهه ی زمانی که برای هیچ کس جز او اهمیت نداشتم ، چه کسی مشغول نوشتن جمله هایی بس احساسی در دفتر خاطراتم ، حریم خصوصی ام بود ؟ به افکار بی سر و تهم پایان دادم و مشغول پوشیدن لباس شدم . دیگر بی خیالی و بی توجهی کافی بود . باید کمی فقط کمی هدفم را روی خوشبختی عزیزانم متمرکز می کردم . تنها عزیزان و نزدیکانم مادر و خواهرم بودند و من با وجود دلخوری فروانی که از آنها به دل گرفته بودم باید برای به خوشی رساندن زندگیشان می کوشیدم تا شاید لطفشان را جبران کنم . پس از نیم روز تلاش کردن و به در های بسته خوردن ، تصمیم گرفتم کار درست را انجام دهم . این کار نه از نظر من بلکه از نظر مادرم صحیح بود ! رفتن نزد خانواده ای که سال ها از آخرین دیدارمان می گذشت ، کار مسخره ای به نظرم می آمد . پس از سوار شدن به تاکسی های زرد رنگ شهری ، آدرس مورد نظر را گفتم و به پشتی صندلی تکیه زدم . باز یاد آن روز ها افتاده بودم ، روزهایی که حال بیش از خاطره نبودند برایم ! ***
  16. 1 امتیاز
    * پارت هفتم * پری که از عصبانیت به مرز جنون رسیده بود گفت : تو غلط اضافی می کنی اینجور با من حرف می زنی . تو غلط کردی اومدی اونجا . تو هیچ حقی نداری که منو از عشقم جدا کنی. خاتون مداخله کرد : پری با خواهر بزرگ ترت درست حرف بزن . تبسم لیوان به دست نزدیک پری شد و با اخم گفت : نه مامان وایسا ببینم الان چی گفت ؟ گفت غلط کردم که چی ؟ گفت چه حقی ندارم ؟ دستی به گیج گاهش کشید و مانند آتشفشان فوران کرد : پری داری از حدت می گذری . من اشتباهی نکردم اما تو غلط اضافی می کنی بری تو بغل مرد غریبه جلون بدی . گفتم یه هفته صبر کن تا برسونمت بهش اون موقع هر کاری دوست داشتی بکن اما حالا حق دیدنشو نداری . گفتم یا نه ؟ د لعنتی گفتم یا نه ؟ اشک های پریماه یکی پس از دیگری روی گونه های گندم گونش سرازیر می شد و دل خاتون و پری را به ناله وا می داشت . تبسم که تحمل گریه ی عزیزجانش را نداشت دستی روی شانه ی پری کشید و گفت : پری کارت اشتباه بود نباید می رفتی اونجا ما جلو دروهمسایه آبرو داریم . با حرف تبسم دوباره به جلد عصبانی خود برگشت ، از حرص لیوانی که در دستان تبسم جا خشک کرده بود را گرفته و به دیوار مقابلش کوباند . نفس نفس زنان گفت : خفه شو تبسم خفه شو . خستم کردی ! همش حرفای تکراری همش قولای الکی ! مگه نگفتی یه هفته ای جور می کنی اون لعنتی رو ؟ پس چی شد ؟ چی شد قولت ؟ الان ده روزه دارم اون بدبختا رو علاف خودم می کنم . خاتون خواست چیزی بگوید که دخترک چشم از تکه های لیوان گرفت و نگاهش را به صورت گرد پری دوخت . زیرلب گفت : خب من چی کار کنم ؟ چطور جور کنم ؟ پری : از خونواده بابات بگیر . بعد مرگ اون بابای بی همه چیزت تو هم حداقل باید به یه پولی برسی . خاتون : راست میگه دخترم به خدا این درست ترین کاره تو این وضعیت . تو از مال و منال بابات سهم داری . پری : البته اگه اون هر*زه ... قبل از اتمام حرفش دست تبسم با شدت هر چه تمام تر روی صورتش فرود آمد . صدای نه گفتن خاتون با ریختن اشکی از گوشه ی چشم قهوه ای دخترک یکی شد . تبسم : تو غلط می کنی به اون میگی هر*زه . هر*زه تویی که برای اون پسره ی پاپتی جلو خونوادت می ایستی . به پری که در آغوش خاتون اشک می ریخت پشت کرد و اولین قدم را به سمت اتاقش برداشت . پایش را برای برداشتن قدمی دیگر از روی زمین بلند کرد که با صدای آهسته ی خاتون بی حرکت ایستاد : شیرمو حلالت نمی کنم ... به خدا قسم اگه بخوای پریمامو اینجوری عذاب بدی ازت نمی گذرم . بی توجه به حرف های مادرش قدمی دیگر برداشت که خاتون ادامه داد : باید جبران کنی ! به سمت خاتون برگشت ؛ همراه بهت و تعجب گفت : چی ؟
  17. 1 امتیاز
    *پارت ششم * کمی جلو رفت . میان شکاف بین دیوار های دو خانه سایه ای دید . با هر قدم که به جلو بر می داشت صدا ها واضح تر به گوش می رسید . - آخه چرا ؟ مگه چی کار کردم ؟ من می دونم که تو از اولم منو دوست نداشتی فقط برای مدتی من عاشقو به بازی گرفتی . - نه .. نه به خدا این طور نیست منم تو رو دوست دارم ؛ خیلی زیاد ! شرایطی که شما گذاشتید برای ما سنگینه . فقط .. فقط یه هفته صبر کن بعد من مال تو می شم . آنقدر جلو رفت تا به صورت دقیق نظاره گر صحنه ی روبه رو باشد . مگر می شد ؟ تک خواهرش آنجا چه می کرد ؟ میان بازوان مردی غریبه ٬ در آغوش فردی نامحرم ؟ در خانواده ای بزرگ شده بود که رابطه با مردان غریبه را منع می کرد ؛ لمس نا محرم را عیب می دانست . حال این دخترک گستاخ تمام عقاید تبسم و مادرش را زیر پا گذاشته بود . قطعا در چنین شرایطی نمی نشست و به پری که در حال بر باد دادن آبروشان بود چشم بدوزد . بی هیچ فکری رو به آن دو که در نگاه هم غرق بودن با صدای نسبتا بلندی گفت : دارید چه غلطی می کنید ؟ پسر سریع از پری جدا شد . پریماه دستی به گونه های سرخ شده اش که رد اشک روی آن آشکار بود کشید ؛ لب پایینش را زیر دندان برد و سر به زیر انداخت . پسر آرام زمزمه کرد : ما فقط ... *** - تو احمق این روزا چی کار می کنی ؟ هیچ معلوم هست ؟ پری : مگه چی کار کردم ؟ این که شوهر آیندمو بغل کنم عیبه ؟ عیبه که باهاش دردودل کنم ؟ نفس عمیقی کشید تا از خشمش کاسته شود . در جواب پری با پوزخند گفت : آره عیبه ... این شوهر آینده ی شما محرمتونه که اینجوری تو بغلش لم داده بودی ؟ پری : آخه نفهم دیگه کی به این چیزا فکر می کنه ؟ محرم نا محرمو بزار در کوزه آبشو بخور . عقایدت مال دوره دقیاسه . خاتون که تا کنون مسکوت آنجا ایستاده و به دادوهوار دو خواهر گوش سپرده بود ، چشم غره ی ریزی به پری رفت و لیوان آبی سمت تبسم گرفت . با آرامش همیشگی اش رو به تبسم گفت : بسه دیگه یه خبطی کرده حالا هم به غلط کردم افتاده . همانگونه که لیوان را به لب های خوشکیده اش نزدیک می کرد گفت :اگه خانم براش آبروی خودش مهم نیست یکم حداقل یکم به فکر آبروی ما باشه . ما آبرومونو از سر کوچه نیاوردیم که اینجوره به بادش بده .
  18. 1 امتیاز
    * پارت اول * تبسم بادستانی لرزان چشمان ملتهب و اشکی ام را پاک می کنم ؛ گریه دارد این زندگی سخت ؛ این روز های پر تنش ! به راستی سخت است عزیزترین هستی ات دم از جبران زند آن هم جبران چه ؟ مهروعشق مادری ؟ مگر نمی گویند مادران بی هیچ چشم داشتی مادرانه خرج می کنند ؟ مگر جز این است که جانشان را برای فرزندانشان فدا می کنند ؟ اکنون چه شده ؟ چرا باید به جای دردودل با محرم راز هایم در کنجی خلوت اشک بریزم ودردها را در دل بی پناهم تلنبار کنم ؟ زمانی که برای آرامش و آسایش تک خواهر و مادرعزیزجانم از خرید نیازهای ضروری سر باز می زدم ، وقتی با کفش های کهنه و فرسوده دربرف قدم زده و چند روز درد پاهایم را به جان می خریدم ، کجا بود این عزیز جان ؟ کجا بود زمانی که با دستان رنجور پاک می کردم زمین خانه های اعیان نشین تهران را ؟ آیا حق درخواست چنین چیزی را دارد ؟ آیا می تواند با بی رحمی تمام ، همه ی عقایدم را ویران کند ؟ می تواند عشقی که گرما بخش دل خسته ام است را از بین برد ؟ دستی به پیشانی می کشم و از جای بر می خیزم ؛ نگاهم در اتاق نه متری چرخ می خورد به دنبال سویی شرت کرم رنگم ؛ شاید این روز های سرد زندگی را برایم چنان آتشی فروزان گرم و لذت بخش کند! روی زمین کنار کمد قهوه ای لباس هایم پیدایش می کنم . پس از برداشتن سویی شرت بی توجه به قبوض آب و برق و ... که روی زمین پخش هستند و دهان کجی می کنند در اتاق را باز کرده راه حیاط کوچک خانه را برای دریافت قسمت کمی آرامش در پیش می گیرم . به ماهی می نگرم که تابان تر از همیشه در آسمان ، استوار ایستاده و لبخند می زند به من نا امیدتر از شب های قبل ! ماه هم پشتوانه ای دارد که چنین می درخشد ؛ قطعا اگر خورشید نبود او هم مانند من با دلی تاریک به آسمان چشم می دوخت و زیر لب می گفت : ای کاش من هم ... ***
  19. 1 امتیاز
    **** صبح شده بود. سایه و ساینا رفته بودن برای اینکه نون بخرن. زودتر از بقیه بیدار شده بودن و حوصلشون سر رفته بود. سایه: _ بیا اینم نونواییه دیگه! سومین نونواییه که داری رد میکنی. + بابا خنگه خدا! این از اون نون بالشتکی بدمزه ها داره من سنگک میخوام میفهمی؟ نون برشته! _خیلی خوب بابا! بی ادب. بالاخره ساینا جای مورد نظرش رو پیدا کرد. با هم وارد نونوایی شدن. هرم داغ نونوایی تو سرشون میزد. سایه با حسرت به گونی های خالی ای که به کولر وصل بود و جریان باد رو به سمت نونوا ها هدایت میکرد نگاه کرد و خودشو باد زد. ساینا پول رو به شاتر داد و چنتا سنگک خواست. همون موقع یه پسر خوش تیپ حداقل پنج رقمی وارد نونوایی شد. سایه همینطور که آب از لب و لوچش میچکید گفت: _ چقد خوشگله! ساینا با تعجب پرسید: _ کی؟ + اون نون خاش خاشیه! ساینا با تعجب نگاهش کرد و بعد حواسش به پیرزنی رفت که نون برشته و پر از کنجدی رو تا میکرد و صداش تو فضا پخش میشد. هر دو خندشون گرفت. + میشه ما هم ازون نونا بخریم؟ _ پول ندارم. بالاخره نون هاشون رو برداشتن و به سمت خونه راه افتادن. وقتی رسیدن میز رو چیده بودن. پروانه از روشویی بیرون اومد و اینبار مثل یه خانوم از پله ها پایین رفت. سفره داشت چیده میشد. پروانه هم برای کمک رفت. با رسیدن دوقلو ها جای نون هم تو سفره پر شد. پروانه با خودش فکر کرد: _ کجا بشینم که به همه چیزای خوشمزه دسترسی داشته باشم؟ و انقدر تو ذهنش جاشو عوض کرد تا نشست جلوی سپهر. خواست بلند شه اما دیگه جایی برای نشستن نبود. سپهر نگاه های خشنی داشت. نیشخندی که روی لبش و حالت تهدید آمیزی که تو صورتش نشسته بود، پروانرو میترسوند. هر چند امروز صبح تمام مدت به پروانه نگاه نمیکرد. حتی نگاهش به کره ی ای که روی نونش له میشد یا به رنگ ارغوانی آلبالوهای توی مربا ترسناک بود. به لیوان چاییش، حتی به بخاری که از لیوان فرار میکرد و مثل روحی بود که ناله میکنه، دیوونه وار نگاه میکرد. و پروانه خلاق بود، همه ی این نگاه هارو تو ذهنش بسط میداد. وحشی، گداخته، خیره کننده، هر نگاه ساده به اندازه ی عالمی براش گسترش پیدا میکرد و نمیذاشت چیزی از گلوش پایین بره. از نظر پروانه این حفره ی استخونی که با یه ماهیچه ی کروی و تعدادی رگ سرخ و سیاه و برای عبور نور پر شده بود، گذر گاه روح و جایی عمیق برای کشف کردن آدم ها بود. هر چند استدلالش برای اینکه نمیتونه نگاه سپهر رو بخونه، این بود که: _ خوب اون پیچیدس! مثل ساعت زنجیر دار، به عنوان ابزار هیپنوتیزم میشه ازش استفاده کرد، همونقدر گیج کننده و پر نقش و نگار. و در عین حال که انقدر که به این بشر دقت میکرد و زیر نظر میگرفتش هیچ احساسی مبتنی بر تأثیر جذبه ی اون به خودش احساس نمیکرد. شاید گاهی تو ذهن خلاق و خیالاتی خودش به سپهر به چشم یه حریف دوئل نگاه میکرد. حریفی که حتی اگر قهار نباشه اسلحه ی مرگباری داره. چشم هاش.
  20. 1 امتیاز
    سلام فاطمه ی عزیزم... خسته نباشی در رابطه با روبینا و استفن... یکم حس میکنم فاز رمان داره از خارجی بودنش دور میشه... چندتا مطلب همزمان با هم وجود دارن. فرهنگ ها متفاوته. فرهنگ کشوری که رمان داره توش روایت میشه اصلا دوست داشتن مساوی ازدواج رو نداره. اما چند جا توی رمان خوندم که دانی گفته استف به روبین حتی قول ازدواجم داده و دوستش داره!! ببین برای اون فرهنگ اصصلااا همچین چیزایی وجود نداره! سقط جنین اصلا مثل اینجا تابو نیست که هیچ، بلکه رفتار سولی و عموش که میگن بچه رو سقط نکن تازه براشون عجیب و غریبم هست. چون عمدتا منطقشون اینه که بچه ای که نیومده اگه قراره زندگی مادر و پدرشو مختل کنه همون بهتر که نیاد... زندگی آدمی که توی این دنیا هست مهم تر از زندگی اونیه که هنوز پاشو به دنیا نذاشته... درست یا غلط به هر حال این طرز فکرشونه. فرهنگا متفاوتن! استف توی رمان گفت که من روبینو دوست دارم و حتی میخوام باهاش ازدواجم بکنم... خیلی عجیبه! گفتم اونجا اصلا تابوی لاو مساوی ازدواج وجودنداره! دو نفر همدیگه رو دوست دارن و باهم رابطه هم دارن و حتی میتونن تا سال های سال باهم رابطه رو ادامه بدن اما ازدواجی درکار نباشه... حتی بچه دارم بشن اما بدون ازدواج... این خیلی طبیعیه! طبق واقعیت اجتماع کشوری که ازش حرف میزنیم من انتظار داشتم که سولی و عموش واکنش خیلی خیلی منطقی و رایجی نسبت به این موضوع داشته باشن اما واکنششون یه واکنش بود براساس فرهنگ ایرانی! و همین باعث میشد که من نتونم با این بخشهای رمان ارتباط بگیرم... حتی یه ذره! درمورد استف هم بنظرم خیلی ناشناخته س. من مخاطب هیچ شناختی ازش ندارم. بنظرم بهتر بود چندتا پست قبلی یکم درموردش میگفتی که مثلا الکلیه و معتاده و... تا یکم ذهنمون آماده تر بشه... در کل بخوام بگم، قلمت خیلی خیلی پخته تر و رساتر شده و غلطای املاییم نسبت به پستای اول که شاید هر خط سه چهارتا غلط داشت خیلی خیلی کمتر شده... که جای تبریک داره گلم موفق باشی ...
  21. 1 امتیاز
    خوب بزار طبق قوانین بخش نقدم رو شروع کنم 1-اسم رمان به نظرم کاملا مناسبه و به شرایط میخوره ولی خوب من متوجه نشدم این جمله من دیوونه نیستم مربوط به سولیاست یا اون دختره توی تیمارستان. 2-غلط املایی ندیدم به نظرم کامل بود ولی اشکال تایپی داشتی نه خیلی زیاد ولی خوب بودن. 3-قلم خوبی داری ولی یه قمست هایی از یه کلمه خاص زیاد استفاده میکنی.تو یکی از پست ها چند بار پشت سر هم شخصیت ها کلمه خوب رو تکرار کردن که خیلی جالب نیست. 4-داستان جذابیه من از اونجایی که خودم طرفدار داستان های تخیلی و ترسناکم جذبش شدم ولی همونطور که بقیه هم ذکر کردن روی فضا سازی کار کن.توی رمان کاملا مشخصه که هر چی بیشتر پیش رفتی قلمت روون تر شده ولی هنوز هم جا داره. امیدوارم موفق باشی و تشکر میکنم بابت نوشتن این رمان زیبا راستی جلد رمان هم خیلی به موضوعش میاد
  22. 1 امتیاز
    ممنونم از نظرت.راستش اوایل رمان به خاطر تازه کار بودنم این جوری شده و امیدوارم هر چی جلوتر میره بهتر بشه. راستی فکر کنم تو سه تا از پستا رو نخوندی.از یه جایی به بعد پستای رمان رفته صفحه دوم.از پایین صفحه سمت راست باید بری صفحه بعد
  23. 1 امتیاز
    سلام عزیزم یه توضیحی... نقد قبلیم اولین نقدم بود و بیشتر درمورد نکات نگارشی و نوع نوشتن گفتم، دوباره هم میگم اگه بنظرت کمی تند بود عذر میخوام این بار راجع به داستان حرف بزنیم و نظرات اینجانببب!! خب اول اینکه مرسی به اون نکات اشتباه تایپی که گفتم توجه کردی، تو این پستها به شدت کم شدن. شاید کلا یکی دوتا... آها درضمن، برای نشون دادن کشیدن یه حرف نباید از تکرار حروف استفاده کنیم بلکه باید از شیفت و j استفاده کرد. اینو برای خودت میگم چون رمان وقتی تموم میشه قبل از ارسال به صفحه ی اصلی میگن شما یه دور اشغالات تایپیشو اصلاح کنی و اونجا همه ی اینا حساب میشن اون وقت کارت سخت میشه دوم... داستان داره جالب و جالب تر میشه... اون بخشی که صورتک معلق خودش رو در قالب دانی نشون داد و بعدم ساطور خوردن ب قلب دانی تقلبی رو دوست داشتم، جدید، خلاق و غیر قابل پیشبینی بود. اما درمورد بخشی که توی پارکینگ(اگه اشتباه نکنم) دوباره همین تشابه اتفاق افتاد و تکرار شد باید بگم بد که نبود قطعا ولی به جذابی قبل نبود. تکرار یه حقه کلا کاریه که باعث میشه رمان یکم از تک و تا بیفته، حالا چه برسه به رمان ترسناک و ماورایی که کار خلاقیتش به طبع بیشتر هم هست. با توجه به خلاصه ... صورتک معلق خودش رو وارد جسم دخترب که قبلا دیده بودیم و میگفت دیوونه نیست کرده بود و حالا برای سولی نقشه کشیده اما هدفش از اینکار چیه؟ هنوز مبهمه... آها راستی، انقد دلم میخواد به اون دختره دوباره نزدیک شیم!! شاید باورت نشه ولی من اون کارکتر رو خیلی خیلی دوست داشتم!!! یکی از مشکلات متن فکر میکنم این باشه که فضا سازی نداره. همون چیزی که دوستانم اشاره کردن. فضا سازی کمک میکنه مخاطب ارتباط بگیره با داستان... گفتی میخوای شخصیت سولی رو کم کم به ما بشناسونی و اینکه سولی فرشته نیست. خب اینا هر دو خیلی خوبن. ولی فکر میکنم درمورد اولی یکم کوتاهی شده. یعنی خب الان پستای زیادی از رمان گذشته اما من همچنان تصور خاصی از سولی بعنوان یه پلیس ندارم. فقط میتونم بگم یه دختر شاده با بعضی رفتارای ۱۴،۱۵ ساله.... و فقط همین!! اینکه میگیم کمی با شخصیت رمان آشنا شیم این نیست که با خودش حرف بزنه و اون مثالی که خودت زدی. منظور اینه که با رفتاراش و واکنشاش به ما بفهمونی چه شخصیتی داره... آدما متناسب با شخصیتشون نسبت ب هرچیزی رفتار میکنن. هر چند به عنوان کسی که دستی تو نوشتن داره خودمم تو این مسئله تا حدی دچار مشکلم... ایشالا بتونیم رفعش کنیم دوتامون چقد حرف زدمممم!!
  24. 1 امتیاز
    سلام و خسته نباشی خب پستایی که نوشتی رو کامل نخوندم ولی نکاتی به ذهنم رسید که گفتم قبل از فراموش کردن بگم اول اینکه تو پست های اولیه خواننده باید دست کم با یه سری چیز ها از شخصیت آشنا بشه مثلا سن، محل زندگی، شغل و یه سری چیزای دیگه که مربوط به ایناست. مثلا گفتی شهر اتاوا... باید یه توضیحاتی می دادی کجاست و چه جوریه و اینکه تلفظ اِ اَ رو هم برای خوندن راحت تر می تونستی بزاری دوم رفتار شخصیت ها به عنوان یک فردی که فرهنگ و آدابشون با ایرانی ها متفاوته! یعنی یکی مثل من وقتی می خونه این حس بهش دست نمی ده که این فرهنگ و آداب و رسوم جدا از کشور ایرانه! نمیگم من خارجو دیدم و میدونم چه جورین ولی مطمئنا می تونیم از فیلم ها یا داستاناشون رفتارایی که دارن رو الگو برداری کنیم تا شخصیت ها مثل شخصیت های ایرانی نشن! دیگه اینکه توضیحاتت خیلی مختصر بود و یکم بیشتر باید بهش پر و بال بدی. و یه چیز دیگه، بیش از حد حرف زدن شخصیت اول با خودش زیاد جالب نیست. خوبه احساساتش رو بیان کنه ولی نه اینکه در مورد هر موضوع با خودش حرف بزنه. می تونی احساساتش رو با واکنش های رفتاری هم نشون بدی. مثلا صورتم در هم شد یا چشمام گرد شد، و یا خیلی از واکنش های رفتاری دیگه. نکته ی دیگه ای هم به ذهنم رسید، حتما ذکر می کنم یه چیز دیگه من خودم طرفدار پر و پاقرص رمان های تخیلی و به خصوص ترسناکم موفق باشی
  25. 1 امتیاز
    درمورد اشتباهات تایپی گفتی فاطمه جان... ببین خیلی زیادن. و خیلیم واضح. اشتباه تایپی یعنی مثلا گفتم رو بنویسی گتفم. توی هر پست شاید پنج شش تا باشه. اگه قبل از ارسال پست یه دور مطالعه کنی مطلبو کاملا متوجهشون میشی من اگه بخوام اینجا بگم خیلی طولانی میشه، یه دور رمانو بخونی کاملا به چشمت میان موفق باشی عزیزم
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×