رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. ASHVA

    ASHVA

    کاربر عادی


    • امتیاز

      37

    • تعداد ارسال ها

      142


  2. HaStI-

    HaStI-

    کاربر فعال


    • امتیاز

      36

    • تعداد ارسال ها

      673


  3. Fateme7

    Fateme7

    همکار بازنشسته


    • امتیاز

      17

    • تعداد ارسال ها

      484


  4. selin

    selin

    نویسنده


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      645



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در یکشنبه, 20 خرداد 1397 در همه بخش ها

  1. 4 امتیاز
    گفتار نویسنده: عشق به نوشتن، عشق به تصویر کشیدن تصاویر دیوانه وار ذهنی و یک ماجرای جذاب و پیچیده، چنان شدید بوده و هست که بعد از سال ها هنوز هم مثل روز اول در خون من میجوشه. بالاخره تصمیم به نوشتن و انتشار داستانی کردم که دلم میخواست انسان هایی رو به اون جذب کنم و اونهارو دعوت کنم برای خواندن این داستان ها که بی شباهت به زندگی واقعی هم نیستند. دعوتی از کسانی که نه تنها قراره این قصه ها رو بخونن بلکه قراره ببینن و با تمام وجود احساسش کنن... بهترین رسالت یک نویسنده همراه شدن و همراه کردن مخاطبین با شخصیت اول و قهرمان داستانشه. و اما برای جلو گیری از پرگویی به آخرین نکته اشاره میکنم: دوستان من، همیشه گفتیم نویسنده ی خوب، فیلم ساز خوب، آشپز خوب و ... اما مطمئن باشید ما خواننده ها، بیننده ها و مشتری های فوق العاده هم احتیاج داریم... هیچ وقت، هرگز، به هیچ وجه! غذای مورد علاقت رو نباید بی اشتها یا وقتی شکمت سیره سمتش بری، ما فیلم هارو نمیبینیم که تموم بشن، کتاب هارو هم نمیخونیم که بگیم سوادمون زیاد شده، اینجور کار هارو میکنیم تا لذت ببریم، پس حالا که شروع کردی... یک خواننده ی خوب باش و از هر کلمه لذت ببر! ** فصل اول دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دیوونگی دقیقا مثل این میمونه که همچین کلمه ای رو شونزده-هفده بار بنویسی، یا پشت سر هم بخونی، البته این یه قضیه ی کاملا یه طرفه است... مثلا اگه همچین کاری رو نکردی، به هیچ وجه اثباتی برای اینکه از نظر عقلی سالمی نیست... بلکه شاید فقط یه دیوونه ی خیلی خسته یا تنبلی! یا شایدم سواد خوندن نداری... زندگی چه برای مرده ها و چه برای زنده ها لبریز از "دیوونگیه" یا مثلا "پشیمونی"، همیشه از هر نقطه ای که باشی مقدار قابل ملاحظه ای از اون اطرافت پیدا میکنی. همونطور که بعد از مرگم، در واقع بعد از قتلم! پشیمونیو به وضوح تو چهره ی قاتلم – البته بعد از پریدن تأثیر افیون و روانگردان- و یک یک کسایی که خودشون رو به نوعی مقصر میدونستن دیدم. چه عشق همیشگیم، چه غریبه ای که بعد از مرگ عاشقش شدم و چه همزاد مفلوکی که روحش هم از هیچ کجا با خبر نبود ، از اینکه مرگ هولناکم در هجده سالگی زندگی عده ی زیادی رو تحت الشعاع قرار داده بود احساس کیف بی نظیری به من دست میداد... اما این احساس کیف هم چندان ماندنی نبود. هوم! شرقی های مهربون و افراطی! بعد از مرگ با جزئیات کامل زبونشون رو درک میکردم. و همین به عنوان تجربه ای جدید احساس خوبی درون من ایجاد میکرد. معمولا یکشنبه ها برام سخت بود که به مراسم دعا برم و در کلیسا ظاهر شم... . قبل از مرگ چندان مذهبی نبودم، بعد از مرگ هم خب، دیر شده بود... هرچند لندن شهر کوچیکی نیست اما مامان همیشه ابراز نگرانی میکرد که اگه از مراسم طفره برم ممکنه به عنوان دختری بدنام و غیر مذهبی شناخته شم. اما حالا که مرده بودم، پام حسابی به کلیسا باز شده بود... مرگم یه تراژدی یا شاید هم یه تریلره واقعی بود... در واقع به این صورت بود که وقتی قاتل ریش طلایی دسته ای از موهامو که هنوز نتراشیده بود رو تو دستش میفشرد و میکشید تا با ماشین اصلاح مردونه ای که تو دستش بود؛ از ته بزنه و من سرمو به موهام نزدیک میکردم و ناخودآگاه بالا میکشیدمش تا درد کمتری بکشم، ناخونهام که تمام مدت به صندلی سرد و عجیب چرمی میفشردم شکسته بودن؛ همزمان زخم های بدنم میسوختن و لبهام که لا به لای دندونهای نیشم مچاله شده بودن و طعم مزخرف خون که تو دهنم پخش میشد! دقیقا همون لحظه ها بود که بخاطر جیغی که کشیدم قاتل عصبانی و کلافه ماشین سنگین توی دستشو روی گلوم کوبید... جایی که پناهگاه استخون حساسیه که با شکستنش خیلی زود جونو تلف کنه. . خون تو دهنم و بین دندون هام با فشار میرقصید... و چشم هام همینطور که به سختی جون میدادم نابینا میشدن... مرگ انقدر سریع میرسه که حتی شاید فرصت نکنی چشماتو ببندی... کم کم... چنگم صندلیو، دندونم لبمو و دست قاتل دسته ی موهامو رها کرد و سرم روی صندلی سقوط کرد... آره! دقیقا همون لحظه ها بود که تونل معروف رو دیدم...... از هر اهل عرفان معتقد به زندگی پس از مرگ که بپرسی قطعا گریزی به این تونل میزنه، حتی اگه خودش اعتقادی بهش نداشته باشه. این تونل با تموم تصوراتم تفاوت داشت، انگار تصویر کنستانتره ای از تونل ذهن من بود.
  2. 3 امتیاز
    نام کتاب : تماشاچی ردیف اول نویسنده :ASHVA کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ماجراجویی، هیجانی،درام، عاشقانه خلاصه: داستان از جایی آغاز میشه که دو غریبه ی مرموز وارد زندگی دختر جوونی میشن و زندگی اون رو کاملا عوض میکنن. غریبه هایی با یه عالمه راز و قتل همزادی که به زندگی این دختر سایه انداخته! مقدمه : زندگی عادی، نرمال، معمولی... روزای شبیه هم، رسیدن به سن اوج بدون اتفاقای مخصوص.و برعکس، اتفاقایی که مدام تکرار میشن! و دختری که روزارو با این تصور میگذرونه و حس میکنه به همچین دنیایی تعلق نداره. اما آیا همه چیز واقعا همونطوریه که به نظر میاد؟ آیا قرار نیست تو یه لحظه ی بخصوص غریبه هایی وارد زندگیت بشن و اتفاقایی واسه زندگیت بیفته؟ آیا دنیا واقعا همونقدر آروم و خوبه که تو فکر میکنی؟ آیا هیجان منفی یا مثبت انقدر از زندگی های ما دورن؟ کی میدونه؟ شاید اون سر دنیا اتفاقایی داره رقم میخوره که قراره زندگی تو رو مثل یه سونامی تکون بده... کی میدونه؟ شاید یه قتل! و تو جلوی این اتفاقا مثل بچه ی دو ساله ای هستی که فقط میتونی به هجوم موج های وحشی با وحشت زل بزنی... اما... آیا کسی برای نجاتت میاد؟ کی میدونه؟
  3. 2 امتیاز
    خیلی بده خاطرات خنده دار... ی روز اشکتو در بیاره ...
  4. 2 امتیاز
    رکسانا گفت: _ کلا خیلی خوش اخلاق نیستن. با من که نه! پروانه خندید و گفت: _ نه بابا اتفاقا دوست دارن باهات بیشتر آشنا شن. فقط حس میکنن غریبی میکنی. وگرنه که همش میگن چقدر این دختره خوشگله. رکسانا نگاهی به سپهر که به بیرون اشاره کرد و از خونه زد بیرون کرد و گفت: _ پروانه. فضای اینجا یه جوریه. میای بریم یه دوری بزنیم. تا جایی که من میدونم باغ ما خیلی به اینجا نزدیکه. البته آخرین باری که اونجا رفتم خیلی کوچیک بودم. پروانه که حوصلش سر رفته بود با ذوق قبول کرد و مانتوشو ورداشت و جلو تر از رکسانا بیرون زد. از در ویلا بیرون زدن و بین دیوارای بتنی هم قدم شدن. پروانه برای باز کردن سر بحث گفت: _ تو خیلی خوب فارسی حرف میزنی. رکسانا خندید و گفت: _ به مامان بزرگ ایرانیم قول دادم که خوب یاد بگیرم. ولی مامانم یه مقدار لهجه داره. پروانه خندید و گفت: آره بامزه حرف میزنه. از چند کوچه گذشتن و به انتهای یه راه بتنی دیگه رسیدن و یه در فلزی. پروانه به در کهنه و زنگ زده نگاه کرد و گفت: _ باید از این بریم بالا؟ رکسانا به طرف پروانه برگشت و گفت: _تا جایی که من یادمه قلق داشت. از زیر در قفلشو به طرف بالا انداخت و بهش لگد زد. هردو با احتیاط وارد شدن تا لباسشون کثیف نشه. پروانه همینطور که به باغ نگاه میکرد گفت: _ عجیبه، با اینکه کسی به اینجا نرسیده چقد سبز و خرمه. پر از گل و بلبل و... رکسانا خندید و گفت: _ نه، باغبون داره. منتها فکر نکنم الان باشه. پروانه خم شد و به پشت ساق پاش دست کشید و گفت: _ جایی هست بشه نشست؟ رکسانا به نیمکت وسط باغ اشاره کرد و گفت: _ آره، اونجا، خوبی؟ پروانه سر تکون داد و رفت سمت نیمکت. رکسانا با خوشحالی ای پنهانی گفت: _ ناراحت میشی اگه یه کم تنهات بزارم؟ برم یکم هله هوله بخرم. تو ام استراحت کن. پروانه لبخندی زدو سرشو تکون داد. رکسانا همینطور که میخندید از باغ زد بیرون و درو سفت بست. پروانه سعی کرد احساس درد پشت پاشو فراموش کنه و از قشنگی باغ استفاده کنه. اما یه صدایی مثل صدای راه رفتن و خش خش شنید. از جاش بلند شد و با احتیاط راه رفت. درواقع از خودش اما با صدای بلند پرسید: _ کسی اینجاس؟ یه دفعه صدا بلند شد و از لای درختا شئ سیاهی نزدیک شد. پروانه با شنیدن صدا یک دفعه برگشت. ترسید و جا خورد اما صدایی ازش در نیومد. سپهر همینطور که جلو می اومد با تعجب به صورت پروانه زل زد و فکر کرد: چقد وقتی میترسه چشماش درشت میشه. بعد پرسید: _ شما اینجا چیکار میکنید؟ پروانه با حیرت به سپهر که آهسته جلو می اومد و اخم غلیظی کرده بود نگاه کرد و همینطور که عقب میرفت با تته پته گفت: _ من؟... آم!... رکسانا... سپهر یه لحظه به چهره ی پروانه و حالت بدن خودش و کار رکسانا و مکانی که حضور داشتن فکر کرد و با خودش گفت: _ الان دختره فکر میکنه براش برنامه چیدم. رکسانا ی بی عقل. سپهر عقب رفت، خم شد و خودشو مشغول بستن بند کفشش کرد ، کمی از جدیت صورتش کم کرد و گفت: _ آها! خوش اومدی... هر جای باغ دوست داشتی برو. من میرم اتاقک ته باغ. اگه کاری داشتین بهم بگین. فکر کنم هنوزم جک و جونور تو باغ ول باشه. پروانه تشکر کرد و همینطور که به طرف نیمکتش بر میگشت فحشی نثار رکسانا کرد. یدفعه چیزی زیر پاش تکون خورد. خم شد تا ببینه چیه صدای فیس فیس و که شنید، رنگ پولکاشو که دید قبل از اینکه راست وایسته داد زد: _ آقا... آقای... هر چی فکر میکرد چیزی یادش نمی اومد. اسم پسررو نمی دونست. سپهر با شنیدن صداش برگشت. از نیمکت جست زد و به پروانه رسید. پروانه سمت گوشه ی باغ میرفت. سپهر با تعجب گفت: _ چیشد؟ حالت خوبه؟ پروانه همینطور که میرفت عقب گفت: مار! سپهر خواست جلوی لبخندشو بگیره اما نتونست با دهن بسته خندید و با خودش فکر کرد: نامردیه! وگرنه تا شب میترسوندمش تا چشماش این شکلی بمونه. خوبیش اینه میترسه جیغ هم نمیزنه. پروانه همینطور که از گوشه ی باغ به سمت دیوار دیگه ای میرفت پاش دوباره روی چیزی رفت. برگشت سر جاش کنج دو تا دیوار. سپهر همینطور که به سمت پروانه میومد دستاشو بالا برد و آروم گفت: _ نترس اینا خطری ندارن. پروانه یه نگاهی به سپهر کرد که چند متریش وایستاده بود و هر لحظه نزدیک می شد. سپهر فقط داشت سعی میکرد آرومش کنه اما با اون وضع پروانه فقط بیشتر میترسید. به جای صدای سپهر به حرف ساینا فکر میکرد: _ شبیه شخصیت منفیای فیلمای علمی تخیلیه. پروانه آب دهنشو قورت داد و سعی کرد راحت وایسته تا پسره فکر نکنه ترسو و بزدله. از دو سو مارها و از وسط هم سپهر سیاه پوش. حسابی یاد داستان ضحاک ماردوش افتاده بود. سپهر حالا تقریبا یک متریش ایستاده بود. پروانه مدام سعی میکرد از این فکر که رکسانا و سپهر قصد خاصی دارن دور شه. سپهر تمرکزش رو این بود که به پروانه بفهمونه که مارا بی خطرن اما مشکل پروانه چیز دیگه ای بود. ز مارا خیلی نمیترسید، کلا خیلی ترسو نبود. شاید چون تاحالا مارندیده بود و نیش مار نچشیده بود. اما حرکات سپهر نرمال نبود. با چشمای خمار سمتش می اومد. پروانه با خودش فکر کرد: _ با پای خودم اومدم تو تله. سپهر گفت: _ مثلا آورده بودیم موشارو بخورن. معلوم شد همچین کاربردی ندارن. اصلا سمی نیستن. پروانه حس کرد نباید انقدراز مارا میترسید. بیشتر از جمله ی موشارو بخورن ترسید. حس کرد منظورش از موش پروانس. سپهر کمی دیگه نزدیک شد و لحن صداش با بدجنسی عوض شد: _ نباید از چیزی که بهت آسیب نمیزنه بترسی. منظور سپهر خودش بود. وقتی قیافه ی پروانه رو که به خودش مسلط شده بود و قیافش جدی شده بود رو دید پشیمون شد. پروانه نفس راحتی کشید و خواست برگرده که سپهر داد زد: _ تکون نخور! پروانه برگشت و با اخم گفت: چرا؟ اون لحظه تو ذهنش این میگذشت که چقدر راحت اعتماد میکنه و فکر کرده که سپهر تصادفی اینجاست. پروانه بی اراده با کمی خواهش گفت: نه! لطفا نکن. سپهر چند ثانیه به پروانه نگاه کرد و دستش به سمت پروانه رفت. سریع اینکارو کرد تا پروانه نتونه واکنش بده. پروانه چشماشو بست و صورتشو جمع کرد. صورت سپهرو میدید که به سمتش میاد. سپهر خندید و شاخه ی لختی که باغبون برگاشو چیده بود و از شال پروانه دور کرد و گفت: _ گفتم شاید بخوای با چشمای سالم به زندگیت ادامه بدی. پروانه برگشت و شاخه ای که سپهر کند و انداخت زمین رو نگاه کرد. خواست تشکر کنه. اما وقتی برگشت سپهر رفته بود.
  5. 2 امتیاز
    صبحونه که خورده شد، مادرا به اتفاق نظر رسیدن که : _خوب پاشید بریم یه دوری بزنیم. پسرا اکیدا مخالفت کردن و دخترا هم گفتن گرمه. پروانه نظر خاصی نداشت. دوست داشت بره گشتی بزنه اما فکر کرد اگه کس دیگه ای نیاد تنهایی بهش خوش نمیگذره. سپهر یه گوشه نشسته بود و با گوشیش کار میکرد و رکسانا هم بین این همه تک افتاده بود. هر چند پروانه باهاش خوب بود. دیشب که هم اتاقی شدن تا دیروقت با هم حرف میزدن. بالاخره جوونا پیرارو پیچوندن و زدن بیرون. سایه همینطور که میخندید گفت: _ من که میدونم چرا پیچوندین پسرای خنگول. گفته باشما! بوی دود راه بیفته لوتون میدم. اشکان همینطور که کارتاشو بر میزد گفت: _ تو لو بده منم موهاتو از ته میزنم. ساینا داد زد: _ پدرام یه چیز به این بگو ها! پرو! اشکان با اخم نگاهی به ساینا و بعد به پدرام کرد و گفت: _ شوخی سرت میشه؟ شما دوتا فقط وقتی پای کــل در میون باشه خواهرید؟ پدرام نگاهی به اشکان کرد و اشاره کرد که ادامه نده. پروانه از جاش بلند شد و پیش رکسانای متعجب نشست و گفت: _ چیزی نیست. اینا باهم زیاد بحث میکنن.
  6. 2 امتیاز
    ** پروانه از نرده ها سر خورد و خندید، سایه همینطور که با حوله صورتش و خشک میکرد گفت: انقد صدا نکن خله! همه رو بیدار کردی. پروانه نگاهی به ساعت کرد و گفت: _ برو بابا ساعت نزدیک دوازدهه... دیگه باس بیدار شن. بعد رفت و روی مبل نشست. طاقت نیاورد. حوصلش زود سر میرفت. چند بار با گوشیش ور رفت. خبری نبود. با حرص گوشی رو انداخت کنار و زیر لب غر زد: من بمیرم هم هیچکس خبر دار نمیشه! سایه هم نشست کنارش و گفت: چقد گشنمه! پروانه معمولا گرسنه نمیشد. فقط ضعف میکرد. نگاهی به سایه کرد و لپاشو باد کرد و از جا پاشد و گفت: _ببینیم چی پیدا میکنیم؟ و به طرف آشپز خونه رفت و سایه هم دنبالش راه افتاد. وارد آشپزخونه شدن، یه تیکه ی موکت کمی نم داشت. سایه با اکراه دورش زد و پروانه از روش پرید. در آشپزخونه با صدای جیر جیر ترسناکی پشت سرشون بسته شد. سایه پرید! پروانه گفت: _چیزی نیست! باد کولره. اما در دوباره باز شد و صدای جیر جیر اومد. اینبار پروانه هم داشت میترسید. وقتی به خودشون اومدن ساینا رو دیدن که با قیافه ی خواب آلود و روی نَشسته تو چهارچوب در وایستاده بود. پروانه چشماشو جمع کرد! میدونست الان سایه چشماشو گرد میکنه و سر ساینا جیغ میزنه. فضا که آروم تر شد سه تایی تو آشپزخونه گشتن. هیچکدوم تو خونه با کلنگ هم از جاشون پا نمیشدن. اما حالا انگار که مسابقه باشه دنبال این بودن که نشون بدن خودشون با سلیقه ترن. معمولا پروانه تو این جور مسابقه ها شکست میخورد. صرفا چون بقیه بهتر ادا درآوردن بلد بودن. اما اینبار هر سه شکست خورده بودن. تو آشپز خونه به جز یه مقدار لواش و پنیر و گردو چیزی نبود. پروانه کتری رو آب کرد و گذاشت رو گاز و غر زد: اینارو کی بخوره کی نگاه کنه؟ ساینا نشست زمین و به دیوار تکیه داد و گفت: پسرارو بیدار کنید. دندشون نرم برن خرید. سایه با بدجنسی خندید و گفت: _ آفرین خودت برو به پدرام بگو. ساینا تهاجمی گفت: گمشو بابا من با اون حرف نمیزنم! پروانه و سایه با تعجب به هم خیره شدن و هر دو موذیانه خندیدن. پروانه که مرتب دنبال سوژه برای دست انداختن همه بود خندید و گفت: _یه مدته بدجوری مشکوکی خانم! شما چرا همش دعوا میکنید؟ چرا همش چشم ابرو میاید به هم؟ ساینا به هردو نگاه کرد و گفت: _چی میگید شما؟ توهم زدینا! یه دکتر برید. پروانه خودش از جاش بلند شد و گفت: اوکی! میرم از خودش بپرسم. ساینا تمایل زیادی داشت که جلوشو بگیره. اما فکر کرد با نشون دادن حساسیت همه چیز بدتر میشه. پروانه اول خواست به سمت اتاق امین بره، اما فکر کرد دیشب تا دیروقت رانندگی کرد؛ لابد خستس! اما با تعجب به تخت به هم ریخته و خالی کناری نگاه کرد. شونه بالا انداخت و راهشو سمت اتاق اشکان و پدرام کج کرد. خجالت میکشید بره تو. از همون دم در آروم گفت: اشکان؟ جواب نداد. دوباره صدا زد : پدرام؟ پروانه چند لحظه بلاتکلیف وایستاد و فکر کرد: دیشب تو ماشین جای کدومشون راحت تر بود؟ صندوق یا صندلی جلو. وقتی یادش اومد که جاهاشون رو نوبتی عوض کردن شروع کرد به ده بیس سی چل! به اشکان افتاد. خوشحال شد؛ اخلاق اشکان بهتر بود. کمی جلو رفت و دوباره صداش زد. از روی پتو تکونش داد. فکر کرد: خوش به حالش چه قدر خوش خوابه! بالشتی ورداشت و آروم به اشکان زد. بالاخره کلافه شد و همینطور که با بالشت رو شونش میکوبید داد زد: اشکان! اشکان مثل جن زده ها از جا پرید. شانس آورد دیشب با تیشرت خوابش برد و گرنه چه موقعیت زشتی میشد. پروانه عقب رفت. اشکان گفت: _ چیه؟ چیشده؟ پروانه نسبتا پشیمون شده بود. آروم گفت: هیچی برای صبحونه چیزی نداریم بخوریم. هر چی ام صدات کردم پا نشدی. اشکان میل شدیدی داشت با پروانه دعوا کنه. رو خوابش حساس بود. اما خودشو کنترل کرد، خندید و دستی به صورتش کشید و گفت: _ کرک و پرم ریخت بابا! بعد بالشتو تو سر پدرام کوبید و گفت: _پاشو بریم خرید. پروانه راهشو گرفت و برگشت که بره که صدای پدارمو شنید: این کیه؟ اشکان با مسخره بازی گفت: ساینا! پاشو بریم بابا! پروانه همینطور که میخندید به طرف آشپزخونه رفت و به ساینا نگاه کرد و گفت: _بهشون گفتم الان میرن. سایه هم خندید و گفت: _ چیشد؟ اعتراف کرد؟
  7. 2 امتیاز
    نور قرمز، مثل همیشه صدای جیغ و ضربه، طبق معمول از خواب پرید. سه ثانیه ای طول کشید تا از محیط اطرافش آگاه شه و به خودش بیاد. نفس عمیقی کشید. حس میکرد صدای عقربه ی ساعت تو مغزش میکوبه! نگاهی بهش انداخت... احتمالا الان به وقت لندن ساعت 2 صبح بود. دوباره نفس کشید، نگاهی به همسفر ناشناسش کرد، اسمش چی بود؟ امین. دوباره تو جاش دراز کشید و غلت زد. دیگه خوابش نمی برد. صدای عقربه ی ساعت، صدای خروس و چند دقیقه ی بعد صدای گنگ و دور اذان رو بعد از مدتها شنید. کم کم هوا روشن میشد، سپهر کلافه از جا پاشد، تیشرتشو برداشت و خواست از ویلا بیرون بزنه که پاش روی چیزی رفت، پاشو برداشت و سرشو کج کرد، با تمرکز زیاد به فرش زل زد و مثل کلاغ به سمت شئ براق هجوم برد. گل سینه ی رکسانا بود. سپهر می دونست که اینو بدجوری دوس داره، چند باری هم سرش دعوا کرده بودن. سپهر همونطور که به سمت در خروجی میرفت لبخند خبیثانه ای زد. چند قدم رفت، برگشت! دیگه خیلی وقت بود که دل و دماغ سربه سر کسی گذاشتن رو نداشت. برگشت و بدون فکر کردن از پله های چوبی بالا رفت، بین اتاق ها سردرگم بود، بالاخره یادش اومد که دیشب ساک رکسانا رو تو کدوم اتاق گذاشته، درو باز نکرده بست! به خودش غر زد که: آخه چقد گیجی روانی! خواست برگرده و بره پایین اما نتونست. همون یک لحظه کار خودشو کرده بود، شاید آقای مهندس باید بیشتر به این نکته فکر میکرد که با وجود این همه آدم توی شیش تا اتاق احتمال اینکه یه اتاق کامل برای یک نفر در نظر بگیرن، حداقل طبق اصل لانه ی کبوتری صفره! اما خواب آلودگی و دغدغه ی فکری مغزش رو زایل کرده بود. به خودش که اومد دید حداقل ده دقیقه بلاتکلیف جلوی در ایستاده، چقدر بی فکر بود که جوانب این کارش رو نمی سنجید. واقعا چقدر بد می شد اگه کسی تو اون حالت میدیدش. اما این روال تا دقایقی ادامه دار بود. با خودش کلنجار می رفت. _ فقط اینو میذارم رو عسلی و میرم بیرون همین! قول. در و یواش باز کرد و با احتیاط رفت تو، انگار که بخواد از فرصت محدودش استفاده کنه همینطور که گل سینه رو روی عسلی میذاشت بهش نگاه کرد و باز کلنجار رفت: _ فقط چند لحظه! قول. بی اراده نشست روی زمین کنار تخت و بهش زل زد، تو خواب به قشنگی بیداری نبود، همیشه توی خواب اخم میکرد. اما معصوم تر از همیشه بود. سپهر به موهای سیاهش که تو خواب رو صورتش ریخته بودن نگاه کرد و تو ذهنش گفت: عجیبه! به حالت ابرو ها و حفره ی چشماش نگاه کرد و گفت: عجیبه! به فرم لبهاش نگاه کرد و همینطور که به دهنش که تو خواب باز مونده بود، میخندید، گفت: خیلی عجیبه! حتی به شکل دستها و ناخوناش نگاه کرد و گفت: بیش از حد...! عجیبه. به رنگ پوست و نوک گرد بینیش که نگاه کرد با عصبانیت فکر کرد: دیگه تو کتم نمیره، شاید توهمه! یه صدایی اومد، سپهر جا خورد. زنگ موبایل بود. از اتاق بیرون زد و از چند پله ی آخر پرید و روی پنجه ی پاش فرود اومد، زیر راه پله وایستاد، یواشکی بالا رو نگاه می کرد تا بفهمه دختره دیدتش یا نه، پروانه با موهای ژولیده و شال که نصف موهای بازش رو هم نگرفته بود به سمت روشویی روبه روی اتاقش رفت، مثل این بود که تو خواب راه میره. آلارم گذاشته بود که برای نماز صبح پاشه. سپهر تلاش زیادی برای جدی بودن می کرد. اما نمی تونست جلوی خندشو بگیره. چقدر این دختر بی خیال و خسته بود. سپهر بالاخره با آرامش راهشو گرفت و از ویلا زد بیرون. عادت داشت وقت سر زدن آفتاب بدوه. همینطور که میدوید فکر کرد: این بود مثلا قولات؟ و دوباره به پروانه فکر کرد و همینطور که لبخند میزد بلند گفت: نسبت به خودم بدقولم میکنی! ناخودآگاه پروانه رو تو لباس قرمز ابریشمی با راه راه های مشکی رو دامنش تصور کرد. سر جاش وایستاد. اخم کرد و به خودش نهیب زد: دیگه از این جلوتر نرو، ازش فاصله بگیر روانی! بعد دوباره چهره ی پروانه تو ذهنش چرخید و خندش گرفت. دست کرد تو جیب شلوارش. بقیه ی پول شام دیشب هنوز اونجا بود. فکر کرد خوبه که یکم مفید باشه. همینطور که نفس نفس میزد برگشت پشت سرشو نگاه کرد و به خودش گفت: گیج بازی در نیار پسر! ویلا اونجاس. برگشت به جایی اونور خیابون نگاه کرد، مسیرو مرور کرد و ادامه داد: سوپری هم اونجاس.
  8. 2 امتیاز
    این پست تقدیم به فاطمه ی عزیزم وقتی سر میز برگشت... به جز یک جمله ی مادر خونواده، پروانه مخاطب جمله ی دیگه ای قرار نگرفت: _ پروانه جان، مامان میگه هفده ساله ای پس همسن رکسانایی و بعد خندید... پروانه هم با لبخندی گشاد و الکی به دختر کلمه ای گفت: "خوشبختم" معمولا تا با کسی از نزدیک مراوده نداشت مطمئن نبود ازش خوشش می آد یا نه... پروانه موذیانه نگاهی زیر چشمی به پسر عجیب روبروش کرد و متوجه شد از وقتی سر میز برگشته یک بار هم سرش رو بالا نگرفته... غذا خورده شد؛ دوباره همه سوار ماشین ها شدن... دوقلو ها، پروانه ، اشکان و پدرام همانطور که تا اینجای سفر اومده بودن سوار ماشین امین شدند... تا اینجا اشکان جلو نشسته بود و پدرام تو صندوق عقب شاسی بلند... از اینجا به بعد قرار بود جاشونو عوض کنن... هنوز سوار نشده سایه شروع کرد: _ وای اینا دیگه کی ان... دیدی چقد دختره خوشگله... ساینا وسط حرفش پرید: _ دختررو چیکار دارم، پسررو بگو عین این شخصیتای منفی فیلمای علمی تخیلیه... چقد جذابه... لباسه سیـــاه! اخم مکش مرگ ما!!! وای! و بعد بازوی پروانه رو تکون داد و پرسید: _ این کیتونه پروانه؟ تالا کجا بود؟... پروانه با تعجب گفت: _ نمیدونم منم تالا ندیده بودمشون... پدرام برگشت و با اخم غلیظی به ساینا نگاه کرد... ساینا کمی خودشو جمع و جور کرد و ساکت سر جاش نشست. یه مدتی بود که این دو نفر مشکوک رفتار میکردن. بقیه کمی از این رفتارشون تعجب کردن اما کسی چیزی نگفت. خصوصا پروانه که حواسش کلا پرت شده بود. به کسی نگفت که این پسر عجیب تو دیدار اول چطور بهش زل زده بود، دوست نداشت فکر کنن توهم زده، یا قصد خودستایی داره... ساینا در گوش پروانه گفت: من جای تو بودم اونجوری بم زل میزد سکته رو میزدم... پروانه با تعجب به ساینا نگاه کرد و مطمئن شد که توهم نزده... اشکان از عقب داد زد:امین یه آهنگ بزار بابا اینا سر منو خوردن... جذاب میخوای من اینجا نشستم بیچاره!... پدرام و امین همزمان پوزخندی زدن و امین آهنگ شادی گذاشت... **
  9. 2 امتیاز
    گفتار نویسنده: خوب مثل اینکه خیلی با اقبال و استقبال عمومی مواجه نشدم ، حالا نمیدونم با پررویی ادامه بدم یا بیخیال شم. دوستان اگه کسی هر بحثی راجع به رمان داره پیام خصوصی یا تو نمایه ی من لطفا بگه. میدونین که بازخورد نویسنده رو سرپا نگه میداره! فوق العاده ممنون. ** چشمای تیرش رو باز کرد و دستگیره ی ماشین امین رو کشید تا پیاده بشه... از سرو صدای بیرون مشخص بود که چند لحظه ای هست که توقف کردن. سردردش بهتر شده بود اما هنوز صدای جیغ و داد اشکان، پدرام، سایه، ساینا و حتی خودش که با موزیک ضبط ماشین مهمونی به پا کرده بودن تو سرش میپیچید... لبخندی به امین زد و با هم به سمت رستوران راه افتادن... احساس گرسنگی و همزمان گیجی و خواب آلودگی داشت. سر میز همه میگفتن و میخندیدن، اما چیزی پروانه رو غمگین میکرد، شاید چون درباره ی این بحث ها و بگو بخند ها ایده ای برای هم صحبت شدن نداشت، یا هنوز خوابش می اومد، یا نگران سال آینده بود، یا اصلا همه ی این ها... و یا هر دلیل عادی دیگه ای، به هر حال همیشه دلیلی برای ناراحتی پیدا میشه، معمولا طولانی شدن راه سفر بدخلقش میکرد... سرش رو روی میز گذاشته بود و با تمرکز به گل های ریز و خوش نقش نمکدون نگاه میکرد و با انگشتش روی تک تکشون میرقصید و کسی هم متوجهش نبود... این جور موقع ها چشماش درشت تر وقشنگ تر میشد... این حالت تا چند دقیقه ی دیگه ادامه داشت، تا اونجا که وقتی پدر آدرس رستوران رو پای تلفن می داد اصلا متوجه نشد تا طبق معمول با کنجکاوی کشنده ای گوشاشو تیز کنه و به تلفن پدر بچسبه تا ببینه کی قراره به سفر پرجمعیتشون ملحق شه... دوباره تو همون حالت خوابش برده بود...چند دقیقه بعد در رستوران باز شد و صدای زنگ بالای در بلند شد، مهمون های جدید بودن. اینو میشد از نوع لباس پوشیدن یا چهره ی غیر شرقی زن و دختر جوون همراهشون به خوبی فهمید... نزدیک میز که رسیدن پدر با حرارت شروع به سلام و احوال پرسی و معرفی کردن مهمون ها کرد... پروانه هنوز خواب بود... بین همه ی شلوغی ها توجه پسر خونواده ی مهمون کاملا روی صورت پروانه که فقط نیمی ازش پیدا بود جلب شده بود... از راه نرسیده میخ صورتش شده بود، ...احساس وحشتناک عجیبی داشت... آرزو میکرد این دختر همین حالا چشم هاش رو باز کنه و تو چشاش زل بزنه تا بتونه بهتر تک تک اجزای صورتش رو بررسی کنه... اضطراب و هیجان شدیدی رو احساس میکرد که از قلبش به سراسر تنش پمپاژ میشد... خواهرش که متوجه وخامت اوضاع شده بود سقلمه ای آهسته به پهلوش زد تا به خودش مسلط شه و بیخ گوش برادرش زمزمه کرد: میدونم! آروم باش. سپهر اخمی کرد و نشست پشت میز، از قضا روبه روی زیبای خفته جاگیر شد... کم کم احساس می کرد روی پیشونیش عرق سرد نشسته!... مادر پروانه چند بار با تعجب صداش زد، خواب پروانه سبک تر از این بود که این حجم از سر و صدا بیدارش نکنه... امین با اشاره ی مادرش آروم روی شونه ی پروانه زد و در گوشش گفت: -عزیزم برو یه آبی به صورتت بزن مهمون داریم، زشته! پروانه با شنیدن کلمه ی مهمون از جا پرید... شالش حسابی کج شده بود... با تعجب سلامی هول هولکی به خانواده ی غریبه کرد و لحظه ای نگاهش روی پسر جوونی که با شگفتی بهش زل زده بود ثابت شد و بعد به طرف روشویی راه افتاد و زیر لب غر زد: اینا دیگه از کجا پیداشون شد...
  10. 2 امتیاز
    فصل دو پروانه نگاه پر از خشمی به ماشینی که از چند میلیمتریش رد شد و احتمالا متلکی هم انداخت، کرد و به مقنعه و فرم مدرسه اش سامون داد... ماشین با سرو صدا رد شد... و نگاه ملامت بار پروانه تا جایی که از دیدرس خارج شه پشت سرش بود... با خودش فکر کرد: این یک سالم بخونیم تموم شه، أه. هوا بدجوری گرم بود و کلافه ترش میکرد. کوچه انگار کش می اومد... مسیر از همیشه طولانی تر به نظرش می رسید. دستشو لای موهای به هم گوریده ی زیر مقنعه برد و با احساس رطوبت بین سرانگشتاش غر زد: لعنتی! از گرما متنفرم... به سر کوچه ی بمبستشون که رسید با خودش فکر کرد: از سرما هم همینطور! کلید انداخت، درب ورودی رو باز کرد، سوار آسانسور شد و مثل همه ی روزهای معمولی دیگه با ژست مضحکی به خودش زل زد و با آهنگ تایتانیک که فقط قسمت کوتاهی از آن – بعضی وقت ها که بخت باهاش یار بود - پخش میشد همخوانی کرد و به پوست سبزه اش که برق میزد خیره شد و طبق عادت ناخودآگاهش ابروی چپش رو کمی بالا برد... از آسانسور که بیرون رفت. کلید و تو قفل در انداخت، لباس هاشو کند و ثانیه ای بعد از روشن کردن کولر ولو روی تخت بود... حتی فکر مطالعه برای امتحان بعدی از حوصلش خارج بود... دست انداخت از میز کنار تخت برنامه ی امتحانیشو برداشت و چک کرد و بعد... جیغ بلندی زد و دوباره روی تخت ولو شد... از این گیج بازیا زیاد در می آورد... امروز آخرین امتحانشو داده بود و خلاص! تلفن زنگ خورد، تقریبا از جا پرید... معمولا تلفنش زنگ نمیخورد، با خوشحالی به کلمه ی امین نگاه کرد و جواب داد، گذاشت روی آیفون و گفت: -چطوری داداشی؟ + خوبم شما چطوری خانمی؟ امتحانات تموم نشده پروانه؟ -چرا پیش پات از شر آخری راحت شدم... + خوب پس میسپرم مامان هماهنگ کنه مسافرت رو پروانه چند ثانیه ای به نقاشی ای که ناخودآگاه حین مکالمه پشت برنامه امتحانیش کشیده بود خیره شد و بعد با هیجان جیغ زد: وای خداروشکر داشتم میپوسیدم! امین احتمالا اون طرف خط از تن صدای پروانه گوشش به درد اومده بود اما چیزی نگفت. در عوض خندید و گفت: - خوبه دیگه، حسابی توپ توپ میشی تو سفر، بعدشم میری واسه ترکوندن کنکور! + وای نمیری امین حتما باید یه ضدحالی بزنی! -تو میتونی عزیزم خودم هواتو دارم... من باید برم فعلا! مواظب خودت باش + خدافظ آقای دکتر، به عمو سلام برسون. پروانه دوباره به نقاشی ای که کشیده بود نگاه کرد و فکر کرد... مثل اینکه موقع تلفن حرف زدن روح پیکاسو تو جلدم میره! عضو خانواده ی پر جمعیتی بود که هر سال تابستون ها مسافرتی دورهمی داشتند و همیشه هم خوش می گذشت. پسر عمو های بانمک و سرگرم کننده ای داشت و یک جفت دختر عموی دوقلو... بزرگترین پسر عمو همین امین بود که برادر رضائی پروانه هم بود. همه رنج سنی نزدیکی داشتند و آبشون تو یک جوب میرفت. پروانه به مسافرت فکر میکرد و حالش کاملا بهتر شده بود لحاف خنکش رو تا روی صورت کشید و سعی کرد استراحت کنه...
  11. 2 امتیاز
    همیشه فکر میکردم احتمالا یه راه نورانی بین تاریکی های دوروبره، انقدر روشن، که بشه با چشم بسته هم ازش گذشت. اما در واقع همه چیز عکس تصوراتم بود. یه پارادوکس واقعی. راه باریک و تیره و در عین حال هدایتگری محاط بین روشنی های کور کننده ی اطراف بود. به انتهاش که رسیدم تازه احساس کردم درد ها تموم شده. در واقع همه چیز برای من تموم شده بود. دیگه حتی کوچکترین صدایی هم نمی شنیدم! احساس سبکی، به نوعی احساس زیبا شدن به من دست داده بود. و این حس سبکی مثل این بود که بالنی اضافه بارشو بیرون انداخته باشه و هر لحظه بیشتر به سمت بالا در حال صعود باشه... اما این شرایط رویایی و اتفاقات قشنگ طولی نکشید ... کمی که بالا رفتم همه چیز متوقف شد، مثل اسباب بازی ای که یک دفعه باتری تموم کنه، انگار پای من قل و زنجیر نقطه ای از زمین شده بود... همین باعث ایجاد ترس قابل توجهی درون من شد طوری که تموم ارتفاعی که بالا اومده بودم رو در عرض چند ثانیه طی کردم تا مقابل جسمم قرار گرفتم... جسمم فوق العاده زشت، زخمی و ترسناک شده بود. و از نظر زیبایی حتی ذره ای با روحم قابل مقایسه نبود... اما انگار که کار ناتمومی روی زمین باقی مونده بود... هیچ اراده ی خاصی روی کار هام نداشتم... تلاش زیادی برای برگشتن به جسمم کردم... انگار میخواستم متقاعدش کنم تا دوباره پذیرای من باشه... در کوتاه ترین زمان، چیزی کمتر از سرعت نور به راز های فاش نشده ای از زندگی خودم و دیگران پی برده بودم و فرصتی برای بازگشت به دنیا احتیاج داشتم... تلاش های طاقت فرسا و دیوونه وارم حتی تا لحظه ای که زخم هام رو بخیه زدند و منو تو لباس شب زیبایی که در تمام عمرم نداشتم دفن کردند هم ادامه داشت-عادت ما مسیحی هاست که برای مرده هایمان سنگ تمام بگذاریم- اما جسمم بی تفاوت، و بدون هیچ رحمی هر بار پس ام میزد... داخل قبر که شد دیگه خودم دست برداشتم، تصورش به تن هر کسی رعشه می اندازه... داخل تابوت محکم زیر تلی از خاک زنده شی... ازش که دست کشیدم باز هم تلاش کردم بالا برم، بی فایده بود اما انگار به صلح و آرامش رسیدن من در گرو بالا رفتن بود،از حیث شباهت این کار مثل این بود که مایل ها بدوی و با دیدن دیوار سرت رو با شدت با اون یکی کنی، و تازه تسلیم هم نشی و چیزی معادل صدبار همچین دیوونگی ای رو تکرار کنی ... طول کشید تا بدونم به سرنوشت روح های سرگردان دچار شدم، انگار هر نامیرایی که نتونه از این دنیا با وارستگی بگذره از آرامش ابدیش محروم میشه... به وضوح حس میکردم که عذاب قبر رو تجربه کردم و این سرگردونی هم چیز غیر قابل تحملی بود. تصمیم گرفتم به دنبال علت باشم، یا مثلا سطح اختیاراتمو محکی بزنم، اگه گزارش هایی در سراسر دنیا مبنی بر اذیت و آزار ارواح وجود داشت پس شاید من هم میتونستم خودی نشون بدم... چند باری روی ناپدری بدخلق و گنده دماغم امتحان کردم، جواب نداد... اما تصور اینکه قیافه ی وحشت زدش رو ببینم خودش خوب بود... سعی کردم به خواب مادرم برم تا شاید کمی تسلای خاطرش باشم...نشد! احتمالا قابل تصوره که شرایط سختی را سپری میکردم... اما میتوانستم ببینمش یا وانمود کنم لمسش میکنم و همین خوب بود... به دو نفر از دوستام هم سر زدم یکی تیمارستانی شده بود، چون پیش چشمای اون سلاخی شدم... اون یکی الکلی، عصبی و افسرده شده بود و چیزی از اون یکی کم نداشت... اما در ذهن هردوی آنها چیز مشترکی می گذشت ... چیزی شامل دو کلمه: بازگشت. ایران
  12. 1 امتیاز
  13. 1 امتیاز
  14. 1 امتیاز
    بعد از نهار و مرتب کردن خونه و جمع آوری مدارک جرم پسرا، بالاخره والدین از راه رسیدن. بعد از سلام و احوال پرسی مادر ها روی مبل ولو شدن و پدر ها هم بین روشویی، حمام و اتاق برای استراحت پخش شدن. مادر رکسانا روی نزدیک ترین کاناپه به در نشست و همینطور که خودشو باد میزد گفت: _ چقد گرمه! پروانه لبخند زد و گفت: _ شما هم که اصلا به این هوا عادت ندارید. بیشتر سالتون پاییزه نه؟ مادر رکسانا که نای جواب دادن نداشت فقط خندید. مادر پروانه هم خودشو باد زد و گفت: _ کولر روشنه؟ پروانه برای اینکه از جاش بلند نشه سرشو کج کرد تا کولر کهنه و عجیب غریب ویلا رو ببینه و بعد گفت: _ بله روشنه. سایه با آوردن پارچ آب خنک بقیه ی دخترا رو خجالت زده کرد. بعد از اینکه حال مادرا کمی جا اومد مادر پروانه گفت: _ پروانه برو اون کیسه رو بیار ببین خوشت میاد یا عوضش کنم. چشمای پروانه برق زد. به سمت میز غذا خوری رفت و کیسه رو برداشت. صدای بقیه رو میشنید که بگو بخند میکردن. راجع به اینکه چقدر آقایون اصرار کردن که زودتر برگردن اما طبق معمول خانما برنده شدن. ژاکت سفید خوشگلی که مامانش براش خریده بود و دراورد و فکر کرد: _ آخه ژاکت تو این گرما؟ بعد به قیمت نگاه کرد و فهمید که تخفیف خوبی خورده. کمی جلوی کولر وایستاد و بعد ژاکت کشبافت رو پوشید. به سمت در خروجی رفت و خودش رو تو آینه ی قدی جا کفشی برانداز کرد. خندید و خواست ژاکت رو دراره که در باز شد. از موج سیاهی که وارد خونه میشد کاملا مشخص بود که کیه. سپهر وارد شد و نیم نگاهی به پروانه کرد و از پشت سرش گذشت. اما تصویر نیم رخش که از آینه رد میشد، کاملا به چشم پروانه می اومد. اولین بار بود که پروانه با دقت به اجزای صورتش دقت میکرد. همینطور که به پشت سر سپهر که وارد درگاه خونه میشد نگاه میکرد فکر کرد: _ چقد انرژی بدی ازش ساطع میشه. چهرش تو ذهنش مجسم میشد. زیبایی ماورایی ای نداشت. اما جوری بود که دلت بخواد تا مدتی بهش نگاه کنی. در یک کلام: دل نشین بینی استخونی و سرپایین. صورت کشیده و فک خوش فرم و زاویه دار، مثل اینکه همیشه از حرص منقبض باشه. چشما و موهای تیره. موهای شلخته و حالت داری که تا گردنش بلند بود. پروانه این مدل شلختگی رو میپسندید و از بچگی دوست داشت. وقتی به خودش اومد متوجه شد چند دقیقه ای میشه دکمه ها بازن و اون فقط به خودش زل زده. یه دفعه دلش ریخت. حجم سیاهی احاطش کرد. نگاهش از دکمه های بزرگ به دستهایی که دور کمرشو گرفتن و بغلش کردن چرید. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شه امینه. _ آروم آروم دختره! نمیخورمت. عادت داشتی که! گرمت نیست؟ پروانه همینطور که پــــوف میکرد و از بغل امین بیرون می اومد گفت: _ چرا! خدا اصلا ملایم برخورد نمیکنه تصمیم گرفته از گرما منقرضمون کنه. امین خندید و گفت: _ خدا که نگفته تو این گرما ژاکت بپوش. پروانه چرخید و به پیرهن سیاه امین که دکمه های قشنگ با دور سفید داشت و سر آستینای شیکش نگاه کرد و گفت: _ مبارکه! چه خوشگل. امین خندید و گفت: _ بچه ها حسابی شاکی ان. مامان جونشون هیچی واسشون نخریده. قایم کن چشم نخوری. پروانه خندید و ژاکت و برد بزاره سر جاش. نیم نگاهی به سپهر که پشت میز غذا خوری نشسته بود و با گوشیش کار میکرد انداخت و زمزمه کرد: _ عجیب الخلقه!
  15. 1 امتیاز
    پروانه چشمک زد و گفت: _ یه جورایی! اشکان و پدرام با غرغر و سرو صد از جا پاشدن و سمت در رفتن که یه دفعه در باز شد. سپهر با نون تازه و خرید صبحونه وارد شد. اشکان و پدرام از یه طرف خوشحال شدن که مجبور نیستن بزنن بیرون و از طرفی هم حس میکردن کنفت شدن. با اخم سلام کردن و پشت میز غذا خوری وسط حال نشستن. سپهر کمی با تعجب نگاهشون کرد و بعد چند ثانیه سر جاش ایستاد. نمیخواست بره طرف آشپزخونه. به خودش قول داده بود که دیگه طرف دختره نره. به دیوار تکیه داد و سعی کرد به نگاه اشکان و پدرام بی توجه باشه. همون لحظه مادر های خانواده ها و رکسانا از پله ها پایین اومدن، مشخص بود که یکی دوساعتی هست که بیدارن و دارن گپ میزنن. مادر پروانه گفت: بـــه چه بوی نونی. دستت درد نکنه پسرم. حالا چرا اینجا وایستادی؟ سپهر تکونی الکی به خودش داد . پروانه که دید این پسره همینطور بی کاره جلو رفت و گفت: سلام. ممنون. و از قصد ابروشو بالا انداخت و خواست کیسه هارو بگیره، با کمی درگیری و تعارف بالاخره پروانه کیسه هارو گرفت و همینطور که پوف میکرد به سمت آشپزخونه رفت و با خودش فکر کرد: پسره یه تختش کمه! اما بعد که با خودش فکر کرد چقدر خوب که برای صبحونه خرید کرده پشیمون شد. واقعا هر چیزی که پروانه دوست داشت خریده بود. بالاخره سفره چیده شد و آقایون خسته که تا نصفه شب فرمون چرخونده بودن هم به جمع ملحق شدن.
  16. 1 امتیاز
    نام کتاب:من دیوونه نیستم نام نویسنده:Fateme7 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:ترسناک،ماورائی خلاصه رمان:دو دختر با یک مشکل مشترک،یک مشکل لاینحل،مشکلی که آروم آروم وارد زندگیشون شده و کم کم ریشه میدونه.مشکلی که میتونه هر آدمی رو از پا بندازه.ولی اونا مقاومت می کنن.میجنگن،برای زندگی تلاش میکنند.و یک پسر،با یک دنیای متفاوت،که می خواد کمک کنه.شاید نه خیلی مستقیم ولی می خواد اونا رو نجات بده.یه روح سرگردان و شیطان!!!!!داستان ما داستان خدا و شیطانه....مبارزه حق با باطل.اما با یه روایت متفاوت،یه جنگ عجیب،در واقع جنگ امید،باید دید که اونا امید خواهند داشت>آیا خدا رو باور می کنن؟یا نه قراره ناامید بشن و فرو برن تو منجلاب شیطان؟خوب رمان رو دنبال کنید تا ببینید چی میشه... دوستان جلد رمان آماده شد با تشکرات فراوان از AMIRHOSSIEN گرافیست خوب انجمن من یک دختر معمولی بودم مثل تو مثل همه ی دختر های دیگر نمیدانم ناگهان چه شد طوفان از کدام سمت به زندگیم وزید و چه شد که من انتخاب شدم برای زجر کشیدن برای شکنجه شدن شاید تردید آری شاید تردیدم مرا به تباهی کشاند و من ذره ذره به نابودی نزدیک شدم و حال این منم دختری تنها که آرزو میکرد کاش میتوانست فریاد بکشد اشتباه شده من دیوونه نیستم ولی دریغ که حرف زدنش به اختیار خودش نیست حرف زدن که هیچ خور و خوابش نیز دست دیگریست و اینجاست که آروز میکنم ای کاش باور داشتم ای کاش...................
  17. 1 امتیاز
  18. 1 امتیاز
    ممنون از نقد سازندت آرتمیس جان برای ازدواج سعی میکنم رمان رو اصلاح کنم و خیلی روی ازدواجشون مانور ندم. ولی برای بچه خوب قضیه یه چیز دیگست که دانیل و سولیا مخالف سقط جنینن به خاطر یه سری مشکلات که در ادامه رمان میخونی میدونم خیلی جاها رمان حالت خارجی بودن رو از دست مید همونطور که گفتم من همه عمرم رو خارج از ایران نگذروندم که آشنا باشم واقعا سعی میکنم با تحقیق و گفته های شما اصلاحش کنم.درباره سقط جنین زود قضاوت کردی یه مشکلی این وسط هست که در ادامه رمان متوجهش میشید. باز هم ممنون که تنهام نمیذاری آرتمیس جان واقعا از اول رمان نقدات خیلی به من کمک کردن
  19. 1 امتیاز
    از ته دل میگم خیلی خوب بود و واقعا جذبش شدم از نظر من فقط یه مشکل خیلی کوچولو داشت اونم این که اوایلش زیای لحن گفتاریشون شبیه ایرانیا بود ولی بعد که کم کم داستان جلو رفت و سولیا با خودش صحبت میکرد خیلی بهتر شد و من بیشتر حس کردم داستان خارجیه ولی خب این چیزی از جذابیت داستانت کم نمیکنه امید وارم موفق باشی :002: زودترم ادامش بده که کنجکاوم بقیش چی میشه!
  20. 1 امتیاز
    عالیه رمانت عزیزم تااینجاش حرف نداشت
  21. 1 امتیاز
    بیگ بنگ: در طول پنج قرن گذشته از قدرت مشاهدات و آزمایش‌ و استدلال‌های ریاضی استفاده کرده‌ایم تا سد باورهای اشتباه گذشته را بشکنیم. نوع بشر راهی طولانی و پر فراز و نشیب را در تغییر درک خود از عالم، پشت سر گذاشته است. از عالمی که زمین کوچک مرکز آن بود تا کیهان وسیعی که صدها میلیارد کهکشان چون ذرات گرد و غبار در آن پراکنده‌اند. سر آغاز این هستی به وسیله نظریه بیگ بنگ شرح داده شده است. این نظریه یک مدل کیهان شناسی است که تاکنون از دیدگاه آزمایشات و رصدهای نجومی توانسته است بیشترین تائیدات را از سوی جامعه علمی بین المللی به دست آورد. کیهان شناسان با اصطلاح بیگ بنگ به شرح و تفسیر این ایده می پردازند که جهان از یک حالت نخستین بی نهایت گرم تشکیل شده و تمام کائنات در یک هسته اتم یاحتی کوچکتر از آن جای داشت و در یک لحظه این فضا و زمان آغاز می شود یعنی با یک بیگ بنگ که حاصل گرانش شدید ناشی از فشردگی بوده، شروع شد. big_bang ادوین هابل کاشف انبساط کیهان بطور کلی امروزه چنین پذیرفته می شود که فضا، زمان، ماده، انرژی و قوانین طبیعت جملگی با بیگ بنگ پا به عرصه وجود گذاشته اند. شاهد و دلیل وجود بیگ بنگ، قانون مشاهده شده هابل است. ادوین هابل (Edwin Hubble) در سال ۱۹۲۹ از طریق مشاهدات خود و بررسی روی انتقال به سرخ ۲۴ کهکشان و مقایسهٔ آنها با یکدیگر به این نتیجه رسید که کهکشان‌های دورتر با سرعت بیشتری در حال دور شدن هستند، همانطوری که معادلات اینشتین پیش بینی کرده بودند. دانشمندان به این فکر افتادند که اگر جهان در حال انبساط باشد، پس احتمالا آغازی دارد. اگر این کهکشان ها در گذشته های دور، به زمین خیلی نزدیک تر بودند. اگر حرکت کهکشان ها در زمان گذشته را در ذهن خود مسیریابی کنیم ، نه تنها به زمانی می رسیم که جهان آغاز شده، بلکه به این مفهوم می رسیم که کلیه کهکشان ها باید از یک حجم کوچکی شروع به حرکت کرده باشند. ثابت هابل ( H ) که یکی از مهمترین ثابت ها در علم کیهان شناسی محسوب می شود، نشان می دهد که جهان با چه سرعتی در حال انبساط است. به عنوان مثال، نوار ویدئویی ضبط شده از یک انفجار را در نظر بگیرید. در ویدئوی ضبط شده، ذرات ناشی از انفجار را در حال دور شدن از مرکز انفجار می بینیم. به این ترتیب می توانیم سرعت دور شدن ذرات را از مرکز انفجار محاسبه کنیم. ولی از طرف دیگر همچنین می توانیم ویدئو را به عقب باز گردانیم تا لحظه ای که تمام ذرات در یک نقطه متمرکز شوند. از آنجایی را که سرعت انبساط را از قبل می دانیم، می توانیم به عقب بازگشته و زمانی را که در آن انفجار رخ داده است را محاسبه کنیم.(این مثال برای درک موضوع است و بیگ بنگ قابل مقایسه با هیچ انفجاری نیست، چون جهان پس از بیگ بنگ، تورم یافت و منبسط شد) Big Bangاین گرافیک زمان بندی شکل گیری جهان را طبق نظریه بیگ بنگ و تورم کیهانی نشان می دهد. خط زمانی بیگ بنگ و کیهان شناسی نوین از سن عالم تاکنون، ۱۳٫۸۲ میلیارد سال گذشته ( طبق مشاهدات جدید ماهواره پلانک که نشان داد کیهان نزدیک به ۱۰۰ میلیون سال قدیمی تر است ) طبیعی است برای بیان مرحله های این تحول از زمان استفاده کنیم. ذره هایی مانند پروتون و نوترون، که در فیزیک آنها را با نام کلی باریون می شناسیم، در همان یک ثانیه ی اول بعد ازبیگ بنگ به وجود آمده اند. شاید تصور کنید یک ثانیه در مقابل ۱۳٫۸ میلیارد سال که اصلاً به حساب نمی آید. اما در فیزیک این طور نیست! کیهان زمانی که یک ثانیه یا کسری از ثانیه سن داشته است بسیار داغ بوده است، یک ثانیه بعد از بیگ بنگ را به چند قسمت می شود تقسیم کرد که معنی داشته باشد؟ کوچکترین زمانی که به لحاظ علم فیزیک از ثابت های جهانی که طبق گرانش نیوتن، پلانک، و نیز سرعت نور می توان ساخت زمان پلانک نامیده می شود و برابر ۲۳- ^۱۰ ثانیه، توجه کنید یعنی که ثانیه را به ۱۰۴۳ قسمت تقسیم کنیم و تنها یک قسمت از آن را بگیریم! این زمان شاخص است برای محدوده ای از تحول عالم که انتظار می رود گرانش کوانتومی شود؛ علت این ادعا این است که در محاسبه ی زمان پلانک ثابت پلانک که نشانه ی کوانتومی بودن است وارد می شود. بنابراین این زمان مرز اعتبار نظریه ی گرانش اینشتین را تعیین می کند و انتظار داریم در زمان های کوتاه تر از آن، که عالم فشرده تر بوده است، گرانش کوانتومی بشود. هیچ رابطه یا فرمول فیزیکی شناخته شده ای وجود ندارد وفقط از این زمان به بعد است که روابط فیزیکی وجود دارند. بعد از عبور از چند مرحله ویژه وکاهش تدریجی دما در زمان ده بتوان منفی ۱۲ چهار نیروی بنیادی شکل گرفته و در زمان ده بتوان منفی شش هم دما آنقدر پایین آمده تا شرایط برای شکل گیری هسته اتمها فراهم شود. دراین زمان عناصر طبیعی بویژه هلیوم وهیدروژن شکل گرفته اند. بعد از گذشت سیصدهزار سال از لحظه آفرینش کیهان برای فوتونها شفاف شده وتابش از ماده جداشده است. با انبساط کیهان ماده ٬از تابش زمینه جداشده و اتمها تشکیل شده اند. گرانش موجب تغییر چگالی های موضعی شده و ستاره ها شکل گرفته اند. قدیمی ترین و مستقیم ترین انواع شواهد تجربی عباراتند از انبساط نوع هابل که در انتقال سرخ کهکشانها مشاهده شده است، اندازه گیری‌های جزئیات تابش زمینه کیهانی و فراوانی نسبی عناصر سبک که در جریان هسته زایی بیگ بنگ تولید شنده‌اند. امروزه توزیع، تشکیل و تکامل کهکشانها در مقیاس بزرگ نیز به این شواهد افزوده شده است. از این موارد به عنوان چهار ستون نظریه بیگ بنگ یاد شده است. به تازگی نیز طبق مشاهدات ماهواره پلانک تخمین زده می شود سرعت انبساط جهان که برابر ثابت هابل شناخته می شود، برابر ۶۷٫۱۵ مثبت/منفی ۱٫۲ کیلومتر در ثانیه در مگا پارسک است. (پارسک یک واحد اخترشناسی است و تقریباً برابر ۳ میلیون سال نوری است). که کمتر از برآوردهای قبلی به دست آمده از تلسکوپ های فضایی اسپیتزر ناسا و هابل میباشد. ( داده های پیشین نشان می داد که جهان با سرعت شگفت آور ۷۱ کیلومتر در ثانیه در مگا پارسک در حال انبساط است.) بیگ بنگ و تاریخچه تحول کیهانی یافته های ماهواره WMAP و ماهواره پلانک به دانشمندان اطمینان داد که آنان به سمت یک «مدل استاندارد» کیهان شناسی ، پیش روند. داده های جدید پلانک همچنین بیانگر این است که انرژی تاریک کمتری و ماده ی تاریک و ماده ی معمولی بیشتری در کیهان وجود دارند.این نقشه حاصل پانزده و نیم ماه خیره شدن به دمای و اندازه گیری تابش مایکرو ویو پس زمینه ی کیهان است. برابر برآورد جدیدی ماده تاریک در جهان ۲۶٫۸ درصد است، که قبلا ۲۴ درصد بود، در حالی که انرژی تاریک به میزان ۶۸٫۳ درصد میباشد، در حالی که قبلا ۷۱٫۴ درصد بود. ماده ی معمولی در حال حاضر ۴٫۹ درصد براورد می شود، که قبلا ۴٫۶ درصد بود. تابش پس زمینه کیهانی دقیق‌ترین نقشه از توزیع ماده در جهان اولیه است. این نقشه، نوسانات ریز دمایی متناظر با تفاوت‌های اندک چگالی روزهای اولیه نواحی مختلف عالم را نشان می‌دهد. این تفاوت‌های بذر ساختار آینده جهان را شکل دادند، یعنی همان چیزی که نمود آن امروزه به شکل ستارگان و کهکشان‌ها در تمام کیهان پراکنده شده است. نقشه تهیه شده پلانک از CMB اخترشناسان و کیهان‌شناسان را قادر ساخته تا طیف وسیعی از مدل‌های مربوط به منشاء و تکامل کیهان را به بوته آزمایش بگذارند. ماهواره پلانک در زمستان سال ۲۰۰۹ به فضا پرتاب شد و مدت ۴٫۵ سال را به پیمایش و جستجوی آسمان پرداخت؛ تا روند تکامل ماده کیهانی را در طول زمان مطالعه کند. در نهایت روز ۱ آبان تلسکوپ فضایی پلانک به ماموریت تهیه نقشه تابش پس زمینه کیهانی پایان داد، پیش از پلانک ماهواره COBE و WMAP این وظیفه را بر عهده داشتند. نقشه پلانک از قدیمی ترین نور در جهان که به نام پس زمینه کیهانی شناخته می شود ، با دقت بی سابقه ای انجام شد اگر چه هنوز شکافهای زیادی وجود دارد ، با این حال اختر فیزیکدانان با استفاده از داده های دریافتی، در حال ترسیم نمای کلی یک نظریه استاندارد هستند. با استفاده از تصاویری که ما امروز در کنار هم قرار می دهیم، می بینیم که سیر تکاملی جهان، با خنک شدن آن مراحل متفاوت و مستقلی را پیموده است. گذار از این مراحل مختلف بیانگر به هم ریختن تقارن و تجزیه یک نیروی واحد طبیعت است. در ادامه، مراحلی که تا به امروز شناخته شده اند، از این قرارند : ۱ ) قبل از ۴۳- ^۱۰ ثانیه، عصر پلانک تقریبا هیچ چیز در مورد عصر پلانک مشخص نیست. در انرژی پلانک ( ۱۹^۱۰ میلیارد الکترون ولت ) ، نیروی گرانش به اندازۀ نیروهای کوانتومی قوی بوده است. در نتیجه ، چهار نیروی جهان احتمالا در یک «ابر نیرو» متحد بوده اند. شاید جهان در فاز کاملی از «هیچ» یا فضای خالی با ابعاد بیشتر، وجود داشته است. تقارن مرموزی که تمام این چهار نیرو را با هم ترکیب می کند باعث تغییر ناپذیری معادلات می گردد، بیشتر «ابر تقارن» است. به دلایل ناشناخته، تقارن مرموزی که تمام چهار نیرو را متحد ساخته، شکسته شده و حباب کوچکی شکل گرفته است. این حباب کوچک همان جهان جنینی ما است که شاید در نتیجه یک افت و خیز کوانتومی تصادفی ایجاد شده باشد. اندازۀ این حباب برابر «طول پلانک» یعنی ۳۳- ^۱۰ سانتیمتر، بوده است. ۲ ) ۳۴- ^۱۰ ثانیه ، عصر گات شکست تقارن حبابی به وجود آورد که به سرعت انبساط یافت. با متورم شدن حباب، چهار نیروی بنیادی به سرعت جدا شدند. گرانش، اولین نیرویی بود که از سه نیروی دیگر جدا شد و به این ترتیب موج ضربه ای را در سراسر جهان آزاد کرد. تقارن اصلی ابر نیرو به تقارن کوچکتری شکسته شد، شاید به تقارن گات. بر هم کنشهای قوی، ضعیف و الکترومغناطیسی باقی مانده، هنوز از طریق تقارن گات با هم متحد بودند. جهان در طی این مرحله، به دلایلی که هنوز مشخص نیست، با ضریب بسیار بزرگی، حدود ۵۰^۱۰ متورم و باعث شد فضا سریع تر از سرعت نور منبسط شود. دما در این حالت برابر ۳۲^۱۰ بوده است. ۳ ) ۲۴- ^۱۰ ثانیه ، پایان تورم با جدا شدن نیروی قوی از دو نیروی دیگر، دما به ۲۷^۱۰ درجه کاهش یافت. دورۀ تورم پایان یافت، جهان آرام گرفت و از آن پس با انبساط استاندارد فریدمن به کار خود ادامه داد. در این حالت، جهان «سوپ» پلاسمای داغ شامل کوارک ها، گلئون ها و لپتون ها آزاد بود. کوارک های آزاد پس از تراکم به پروتون ها و نوترونهای امروزی تبدیل شدند. جهان ما در این مرحله هنوز بسیار کوچک بود و ابعاد آن تنها به ابعاد فعلی منظومۀ شمسی می رسید. ماده و پاد ماده یکدیگر را خنثی کردند، اما مقدار ماده نسبت به پاد ماده کمی بیشتر بود ( یک در میلیارد ) و باعث به وجود آمدن ماده ای شد که امروزه در اطراف خود می بینیم. ( با مشاهدۀ ذره بوزون هیگز و چگونگی جرم دار شدن ماده که توسط برخود دهندۀ بزرگ هادرون انجام شد دانشمندان توانستند این مرحله را بازسازی کنند. ) thebigbangجدول زمانی جهان در مدت ۱۳٫۸ میلیارد سال ، از بیگ بنگ، دوران تاریک کیهانی، تشکیل نخستین ستارگان، و گسترش و انبساط کیهان تا دوران کنونی نشان می دهد. ۴ ) سه دقیقه ، شکل گیری هسته ها دما به اندازۀ کافی برای شکل گرفتن هسته ها کاهش پیدا کرده است. طی فرایند همجوشی، هیدروژن به هلیم تبدیل شد. ( که نسبت ۷۵ درصد هیدروؤن به ۲۵ درصد هلیم را در جهان ایجاد کرد. ) مقادیر ناچیزی لیتیم شکل گرفت، ولی فرایند همجوشی عناصر بالاتر ، به دلیل اینکه هسته های دارای ۵ ذره خیلی ناپایدار بودند، متوقف شد. جهان به دلیل تفرق نور به وسیلۀ الکترون های آزاد غیر شفاف بود. این مرحله ، پایان عمر گوی آتشین اولیه محسوب می شود. ۵ ) ۳۸۰۰۰۰ سال بعد ، اتم ها متولد می شوند دما به ۳۰۰۰ درجه کلوین کاهش یافت. با جایگیری الکترون ها در اطراف هسته ها، اتم ها شکل گرفتند، بدون اینکه به دلیل گرما از هم پاشیده شوند. فوتون ها هم اکنون می توانستند بی آنکه جذب شوند، آزادانه حرکت کنند. این همان تابشی است که به وسیلۀ COBE و WMAP اندازه گیری شده است. جهانی که زمانی مات و مملو از پلاسما بود، حالا شفاف شد. آسمان بجای سفید، اکنون سیاه بود. ۶ ) یک میلیارد سال بعد ، ستارگان متراکم می شوند دما به ۱۸ درجه کلوین کاهش یافت. اختروش ها ، کهکشان ها و خوشه های کهکشانی، عمدتا به عنوان نتایج فرعی افت و خیزهای کوچک کوانتومی در گوی آتشین اولیه، شروع به تراکم نمودند. عناصر سبک، مثل کربن ، اکسیژن و نیتروژن در ستارگان ساخته شدند. ستارگان شاخته شدند. ستارگان در حال انفجار ، عناصر بعد از آهن را در اسمانها پراکندند. این دوره، دورترین دوره ای است که به وسیلۀ تلسکوپ هابل تصویربرداری شده و قابل تجسس و بررسی است. ۷ ) ۶٫۵ میلیارد سال ، انبساط دِسیتر انبساط فریدمن به تدریج پایان یافت و سرعت انبساط جهان رو به افزایش گذاشت. به این ترتیب، جهان وارد مرحله ای به نام انبساط دِسیتر شد. در این مرحله، نیروی مرموز ضد گرانشی که هنوز شناسایی نشده، جهان را به پیش می راند. ۸ ) ۱۳٫۸ میلیار سال ، امروز اکنون دما به ۲٫۷ درجه کلوین کاهش یافته است. ما شاهد جهان امروزی، شامل کهکشانها، ستاره ها و سیارات هستیم. سرعت جهان، در یک حالت گریز، رو به افزایش است. بیگ بنگ و جهانی بر خاسته از هیچ ممکن است درنگاه اول با نظریه جهانی از هیچ و جهان های چندگانه مخالفت کنیم، زیرا به نظر می رسد این نظریه قوانین شناخته شده ای مثل قانون بقای ماده و انرژی را به هم می ریزد. در واقع، مجموع کل ماده به علاوه انرژی در جهان احتمالا خیلی کوچک است. درست است که مقدار ماده موجود در جهان شامل تمام ستارگان، سیارات و کهکشان ها مقداری مثبت و بزرگ است، بااین حال انرژی ذخیره شده در گرانش، ممکن است منفی باشد. اگر انرژی مثبت ماده را با انرژی منفی گرانش جمع کنیم، نتیجه عددی نزدیک به صفر خواهد بود! از بعضی جهات می توان گفت چنین جهان هایی آزاد هستند. آنها می توانند از درون خلاء تقریبا بدون هیچ تلاشی، بیرون بجهند. در جهان بسیار شگفت انگیز مکانیک کوانتوم که به توصیف رفتارها در مقیاس زیر اتمی می پردازد، نوسان ها و بی ثباتی های گاه به گاهی می تواند ماده و انرژی را از هیچ پدید آورد و به گفتۀ محققان، این در واقع می تواند به پدید آمدن چیزهای بسیار بزرگ هم بیانجامد. انرژی تمامی ذرات بنیادی در لحظه تولد جهان ( بیگ بنگ ) بدون جرم بوده‌ اند اما در کسر بسیار کوچکی از ثانیه پس از آن هنگامی که ذرات هیگز از « انرژی بیگ بنگ» پدید آمده و کل جهان را پُر کردند و ناگهان برخی از ذرات بنیادی به واسطه برهم‌ کنش با آنها جرمدار شدند و همچنان این ذرات نامرئی در میدان هیگز جهان انرژی ابتدایی خود را حفظ کرده اند. خوب حال سوال پیش می آید بیگ بنگ انرژی اش را چطور بدست آورده است؟ در مدل های کوانتومی به علت افت و خیزهای میدان گرانشی ناپایدار، باعث می شود گذاری خود به خود به عالم در حال انبساط و ماده رخ دهد. ممکن است فکر کنید خلق ماده و انبساط آن به مقداری انرژی نیاز دارد و بنابراین اگر ماده از « فضای خالی » به وجود آمده باشد؛ پایستگی انرژی که یکی از اصول مسلم فیزیک است، بر هم خواهد خورد. در واقع ، در فرایند هیچ؛ نقض پایستگی انرژی وجود ندارد. به یاد بیاورید که میدان گرانشی دارای انرژی منفی است. ( حالتی مقید به پروتون در حالتی با انرژی منفی وجود دارد؛ هر نیروی جاذبه ای چنین خصوصیتی دارد و نیروی گرانشی همیشه جاذبه ای است.) بنابراین می توان به موقعیتی رسید که انرژی گرانشی منفی با انرژی مثبت ماده ( و انبساط )در تعادل باشد که در نتیجه انرژی کل صفر می شود. معادلات کیهان شناسی کوانتومی نشان می دهند که عالم به علت افت و خیزهای کوانتومی بطور خود به خودی از خلا به وجود آمده است و بیگ بنگ های متعدد در اعصار مختلف بوده و خواهد بود.
  22. 1 امتیاز
    واقعا ممنونم از این که نظر دادید واقعا این نظرهای شماست که به من انگیزه و توانایی بهتر نوشتن رو میده.
  23. 1 امتیاز
    با سلام بسیار رمان جالبیه فقط اول اینکه : از اون جایی که این رمان ترسناک و ماورائی هست مخصوصا چون به نمایش در آوردن صحنه های ترسناک به نوشته کار بسیار سختی هست باید حسابی به جزئیات پرداخته بشه مخصوصا در جاهای ترسناکش دو:از این ایده که می خواین باشخصیت رمان در طول رمان آشنا بشیم بسیار فکر عالی و بهتر از اون این که شخصیت رمان یک آدم کامل نیست (فرشته کامل) مثل همه ی مردم مشکلاتی هم داره سوم:من شخصا آدم زیاد مذهبی و سنتی نیستم اما به نظرم نوع رفتار و حرف زدن عمو داستان(دانیال)زیادی خودمونیه در کل رمان جالبیه و امیدوارم زود تر تکمیل بشه
  24. 1 امتیاز
    ممنونم آرتمیس جان اگه میشه غلطایی رو که میبینی بگو تا اصلاحشون کنم اینکه میگی اشتباه تایپی داره لطفا بگو که کجای رمانه. دیگه ممنون از نظرت سعی می کنم گفته هات رو اجرا کنم راستش این اولین رمانمه(نه اینکه اولی باشه اولین رمانیه که توی سایت می ذارم)و راستش یکم ژانر ترسناک کار سختیه و من خوشحال میشم که ایرادای کارم رو بگید. ممنون از نقدت...........
  25. 1 امتیاز
    سلام... ممنون از فاطمه ی عزیز برای نوشتن رمان اسم رمان که هنوز رمان به جایی نرسیده که بخوام راجع بهش نظر بدم ولی بنظر خوبه تا اینجا.. غلطهای املایی زیادی ندیدم اما رمان پره از اشتباهات تایپی... که متاسفانه به اندازه ی همون غلط املایی رو اعصاب آدم راه میره... امیدوارم دقت بیشتری به خرج بدی موضوعش نمیدونم جدیده یا نه هنوز خیلی نگذشته ولی فکر میکنم خوب باشه در نوع خودش بدآموزیم نبوده تا اینجا... درمورد لحن و بیان نویسنده کلی حرف دارم که خلاصه ش میکنم. اول اینکه یکم بیشتر اگه توضیح بدی درمورد فضاسازی بهتره، همینطور درمورد شخصیتها. مثلا اینکه سولیا یا عموش حداقل حداقل چند سالشونه! من واقعا هیچ تصوری از عموی سولیا نمیتونم تو ذهنم داشته باشم... دوم اینکه با عرض پوزش بخشی از قسمتهای رمان رو من خودم خیلی دلم میخواد رد کنم بزنم جلو. با اینکه من آدمیم که موقع کتاب خوندن(چه رمان چه هرچیز دیگه) هیچ وقت دلم نمی خواد بزنم جلو و حتی اگه یه جمله ش رو هم نفهمم باید برگردم و دوباره بخونمش. اینکه من با همچین عادتی میخوام بعضی از بخشای رمانو رد کنم بره فکر نمی کنم زیاد جالب باشه. بذار برات مثال بزنم، مثلا آهنگای خیلی خیلی طولانی، دیالوگای بلندی که تهش فقط و فقط سر و کله زدن سولیا و دانیله یا توضیحاتی که رمان رو طولانی و کشدار میکنن. اینکه از آهنگ استفاده میکنی یا از دیالوگا هدف نصفشون فقط سر و کله زدن دو شخصیته چیز بدی نیست اما مسئله اینه که اینها رمانت رو از ژانر اصلیش یعنی ترسناک و ماورایی دور می کنن و باعث میشه مخاطب خسته شه از خوندنش. بخشهای زیادی از رمان گذشتن اما تا الان تنها دیالوگهای مهم یکی آشپزی بلد نبودن سولیا بوده، یکی هم رفتن عموش برای یه ماه. و این باعث میشه که رمان از ژانرش دور بشه و شده چون این همه گذشته و فقط درمورد صدای جیغ و دختری که روی دیوار مینویسه هلپ می شنیدیم. دو قسمت هم بود که نتونستم به شخصه ارتباط بگیرم با داستان. اول اونجایی که تو آسانسور گیر کرده بود که انقدر بیخیال و خونسرد رفتار کرد انگار فقط کلید در خونه رو یادش رفته! یکی هم وقتی که ازخواب بیدار شد و دید خودشه که داره با ناخناش روی دیوار مینویسه. میدونی با ناخن روی دیوار نوشتن یعنی اینکه با ناخنش گچ روی دیوار رو بکنه! کسی که اینکار رو انجام میده دستاش زخمی میشه و درد شدیدی هم حس میکنه... به همین راحتی قضیه تموم نمیشه. سعی کردم فقط نظرمو به عنوان یه مخاطب بگم اگه بخشی از نقدم ناراحتت میکنه معذرت میخوام. فقط بخاطر این بود که رمان خیلی خوبی از آب در بیاری... چون ایده رمانت خوبه
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×