رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. mahtab1406

    mahtab1406

    کاربر عادی


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      51


  2. selin

    selin

    نویسنده


    • امتیاز

      21

    • تعداد ارسال ها

      645


  3. parya

    parya

    کاربر عادی


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      483


  4. ASHVA

    ASHVA

    کاربر عادی


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      142



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در سه شنبه, 22 خرداد 1397 در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    سری تکون دادم و برگشتم سمت اتاق، نگاهی به ساعت کردم، ساعت فعلا 12 بود، هنوز دو ساعت مونده، اوففف! من که گرسنه نیستم، پس همین جا میمونم! دلم میخواست کنارش رو تخت بشینم ولی اونقدر هیکلی بود که همه تخت رو گرفته بود! صندلی رو چسبوندم به تختش و دستم رو آروم داخل موهاش فرستادم و آروم نوازششون کردم، موهاش رو دوست داشتم! دستش رو تو دست دیگه ام گرفتم و سرم روش گذاشتم، داشتم به برنامه هایی که به ذهنم خطور میکرد سر و سامان میدادم که نفهمیدم کی چشمام بسته شد! با تکونای دستی هوشیار شدم و سرم رو برداشتم، با درک موقعیتم از جا پریدم و با تعجب به دکتر نائینی که بالاسرم بود نگاه کردم، یکی از محقق هایی بود که استاد رو تو گیر انداختن این پسر همراهی کرده بود. - دکتر ملکی، چرا این جا خوابتون برده؟ گیج نگاهی به اطراف کردم که با دیدن وضعیتم، با خجالت دستام رو کنار کشیدم. - ببخشید دکتر، راستش منتظر بودم، نفهمیدم چطور شد. - منتظر؟ منتظر کی؟ - شما! با تعجب گفت: - من؟ برای چه کاری؟ - راستش میخواستم بگم که از این به بعد من مسئول تزریق دارو هستم، میدونین که من مامور انجام این آزمایش شدم، پس این کار کوچیک رو هم میتونم خودم انجام بدم، نیازی نیست که شما هر بار این همه راه رو بیاین تا اینجا. - ولی به من گفته شده که این کار رو بکنم. من مشکلی ندارم. - میدونم ولی از این به بعد خودم انجامش میدم، ممنون. اول نگاهی به پسره کرد و بعد نگاهی به من، نگاه منتظر و دست دراز شده ام رو که دید با اخم ریزی، سرنگ رو از جیبش در آورد و گذاشت تو دستم و رفت بیرون. نفسم رو آسوده دادم بیرون و سرنگ رو توی سطل زباله خالی کردم و انداختمش تو ظرف مخصوص. - به خیر گذشت.
  2. 1 امتیاز
    از اتاق استاد زدم بیرون و رفتم سمت ساختمانی که اون پسره اونجا بود، بعد از ده روز میخوام ببینمش، با اینکه اون بلا سرم اومد و به خاطرش روی شکم عزیزم! جای بخیه موند ولی ناراحت نبودم هیچ که خوشحالم بودم! خوشحال واسه اینکه یه فرصت دیگه دارم برای شناختش، از آسانسور که پیاده شدم، دیدم به جای دو نفر، سه نفر وایستادن، سلامی بهشون کردم و رفتم داخل که دیدم رو تخت، مثل همیشه خوابه، تو دلم اعتراف کردم که دلم براش تنگ شده بود! رفتم نزدیک و نزدیک تر، این دفعه دستا و پاهاش رو با مچ بند های آهنی بسته بودن، از اونایی که به تخت وصل میشه، هر چند در مقابل زور اون چیزی نبودن ولی خب، حداقل مجال فرار رو میدادن، نشستم رو صندلی کنار تختش، به صورتش زل زدم، باید فکری براش بکنم، اگه از این جا ببرنش ممکنه بهش آسیبی برسه، هرچند که اون قویه ولی آدمایی که من میشناسم خیلی بی رحم تر هستن، خیلی! دوباره دستش رو تو دستم گرفتم و آروم زمزمه کردم: - باید خودتم بهم کمک کنی، تنهایی سخته، بهم کمک کن که بهت کمک کنم! اگه تو نخوای نمیشه. نگام به بدنش افتاد، هم خیلی کثیف بود و هم خون خشک شده روی زخماش و اطرافشون جلوه بدی داشت، اول باید فکری به حال سر و وضعش بکنم، این طوری نمیشه، بلند شدم و گاز استریل ها رو با ماده ضد عفونی خیس کردم و رفتم سمتش، اول از همه از بازو های خوش فرمش شروع کردم، بعد شکمش، پشتش هم نیاز داره ولی نمیشه که! فکری به سرم زد، رفتم بیرون و به سه تا نگهبان گفتم که بیان و بهم کمک کنن، با تعجب دنبالم اومدن. - لطفا دستا و پاهاش رو باز کنین، میخوام پشتش رو ضد عفونی کنم. یکیشون گفت: - نمیشه، این کار خطرناکه. با جدیت و اخم بین ابروهام گفتم: - ولی باید پشتش رو ضد عفونی کنم، بازش کنین. نگاهی به هم انداختن و یکی دیگه خواست مخالفت کنه که با صدای عصبانی گفتم: - همین الان. مرد اولی با تردید اومد و دستا و پاهاش رو باز کرد. - لطفا حالا رو شکم بخوابونینش. هر سه تاشون به سختی چرخوندنش، واقعا یعنی اینقدر سنگینه؟! - همین جا باشین، کارم که تموم شد میتونین ببندینش. سری تکون دادن و کناری وایستادن، نگاهی به پشتش کردم، زخمای زیادی داشت، حتما خیلی درد کشیده! چند تا از زخما هنوز باز بودن و چون رو پشتش خوابیده بود و فشار زیادی بهشون وارد شده بود، ترمیم نشده بودن، بعد از ضد عفونی کردن و بستن زخماش، نگهبان ها دوباره بستنش و رفتن بیرون، گاز استریل تمیزی برداشتم و بعد از خیس کردنش، رو صورتش خم شدم و آروم صورتش رو پاک کردم، از نزدیک چقدر جذاب تر بود! موهای لختش که رو پیشونیش ریخته بود رو کنار زدم و پیشونیش رو هم پاک کردم، کف پاهاش هم زخمی و گلی بود، با بدبختی تونستم یه ذره تمیزش کنم، اصلا چرا کفش نداره؟ همین طوری تو جنگل راه میرفته؟!
  3. 1 امتیاز
    - دخترم، درک کن، مادرت خیلی نگرانته، تا قبل از اون اتفاق که بابت سخت کار کردن اجازه نمیداد، حالا با این اتفاق عمرا اگه بذاره که بری. سرم رو بلند کردم و با التماس تو چشماش زل زدم. - بابایی، تو رو خدا کمکم کن، من نباید این کار رو از دست بدم، برام خیلی مهمه. بابا سرش رو تکون داد و گفت: - اول باید بهم بگی که اون چه کاریه که داری به خاطرش بال بال میزنی، اصلا چرا این اتفاق باید برات بیوفته؟ تو یه آزمایشگاه که فقط جای آزمایش و ایناست چرا تو باید زخمی بشی، این مسئله محرمانه چیه که هر چقدر از پروفسورتون پرسیدم چیزی بهم نگفت؟ چه گیری کردم خدا، چشمام رو بستم و دوباره سرم رو تو دستام گرفتم. حالا چی بگم؟ اگه ماجرای اون پسر رو بدونه که دیگه نمیذاره حتی از خونه برم بیرون، چون بابا به شدت روی سلامتی من حساسه، حتی حساس تر از مامان ولی خب زیاد به روم نمیاره! نگاش کردم که منتظر نگام میکرد. - بابا، به خدا چیزی نیست، بعدا همه چیز رو بهتون توضیح میدم ولی الان من باید برم به کارام برسم، پروفسور چند روزه همش زنگ میزنه و میگه که کارا عقب افتاده، کارآوزا همشون معطل منن! بابا تو فکر رفت و بعد از چند دقیقه گفت: - با مامانت حرف میزنم ولی قول نمیدم که موفق بشم. با ذوق بلند شدم و محکم بغلش کردم، با لحن شیطونی گفتم: - قربون بابای خودم برم، شما سعی ات رو بکن، مطمئن باش قبول میکنه. بابا با خنده منو از خودش جدا کرد و گفت: - برو پدر سوخته، برو یه چایی دم کن، منم برم ببینم که میتونم یا نه. بعد چشمکی بهم زد و رفت تو اتاقشون، چه بابای شیطونی دارما!
  4. 1 امتیاز
    - مگه چی شده شکمم؟ مامان با گریه گفت: - چیزی نشده مامان، یکم زخم شده. - عمیقه نه؟ - نه عزیزم، زیاد... - مامان من خودم دیدم خیلی خون میرفت، پس راستش رو بگین. این دفعه بابا گفت: - عزیزم، همونطور که مامانت گفت، زیاد عمیق نبود، فقط چند تا بخیه خورده، نگران نباش. چشمام رو بستم که چهره پسره اومد جلو چشمام، چشمای سرخش، مگه پروفسور نمیگفت که اگه بهش داروی تضعیف کننده بزنم آسیبی بهم نمیزنه؟، پس چطور بیدار شد؟! چطور اون همه قدرت داشت؟ صدای مامان منو از افکارم کشید بیرون. - دخترم حالت خوبه؟ میخوای بلند شی یکم راه بری؟ الان سه روزه رو تخت افتادی، بدنت خشک شده. با شنیدن کلمه سه روز در جا چشمام رو باز کردم و شوک زده بهش چشم دوختم، چی؟ یعنی سه روزه که بیهوشم؟! وای! - مامان، یعنی من سه روز بیهوش بودم؟ - اره مادر، پاشو یکم قدم بزن، دکتر میگفت هر چقدر راه بری همون قدر جای بخیه هات زود جوش میخوره. پاشو. یعنی چی آخه، یعنی ممکنه... با فکری به ذهنم خطور کرد حس کردم مردم! ممکنه که پروفسور تحقیقات رو به کس دیگه ای سپرده باشه؟ نه! به کمک مامان و بابا از روی تخت بلند شدم و کمی راه رفتم، شکمم کمی درد میکرد ولی نه اونقدر که منو از فکر بکشه بیرون! باید با نفس حرف میزدم، اون حتما ماجرا رو میدونست، باید بهش بسپارم که اجازه نده کس دیگه ای تحقیقات رو به عهده بگیره. با این که اون پسر باعث شد زخمی روی تنم ایجاد بشه ولی بازم دلم نمیخواد که کسی جز من کنارش باشه!باید بفهمم که چرا اون ماورائیه، باید بفهمم! ******** - مادر من، این کار منه، این همه سال براش زحمت کشیدم تا به این جا برسم، اونجا من جایگاهی دارم که از من بزرگ تراش نتونستن بهش برسن، اگه نرم تمام زحمات این چند سالم به باد میره، چرا نمیخواین قبول کنین. مامان رو به بابا انگشت اشاره اش رو گرفت بالا و گفت: - ببین علی! دارم میگم، نگی نگفتی، اگه این دختر پاش رو دوباره بخواد اونجا بزاره من از چشم تو میبینم! بعد با اخم و چشم غره ای رو به من رفت تو اتاق و درم بست، سرم رو تو دستام گرفتم، سرم درد میکرد.
  5. 1 امتیاز
    چشمام رو باز کردم و بی حال بهش نگاه کردم، دستش رو گذاشت رو کمرم و ماساژش داد. - خوبی بارانا، صدام رو میشنوی؟ آروم سرم رو تکون دادم و با صدای گرفته ای گفتم: - خوبم، شکمم میسوزه. اشکاش بیشتر ریخت و با هق هق گفت: - بزار بگم بیان ببرنت درمونگاه. نفس رفت و من با چشمای نیمه باز دنبال پسر گشتم که دیدم تو چند متری من افتاده و رو بازوش 5 تا گلوله بیهوش کننده اس! دوباره چشماش رو بسته بود و معصوم به نظر میرسید، چشمام رو هم گذاشتم و دیگه نفهمیدم که چی شد. چشمام رو که باز کردم فهمیدم تو اتاق خودمم، خواستم نیم خیز بشم که با سوزش شدید شکمم اشکم در اومد و دوباره خوابیدم، مامان رو صدا کردم که دیدم مامان و بابا، هراسون اومدن تو اتاق، مامان تا چشمای اشکیم رو دید، زد تو صورتش و گفت: - خدا مرگم بده، خوبی دخترم؟ بالاخره به هوش اومدی؟ اومد نزدیک و محکم بغلم کرد، نگام به بابا افتاد، تو درگاه ایستاده بود و داشت با مهربونی و نگرانی نگام میکرد، مامان رو آروم از خودم جدا کردم که دیدم داره اشک میریزه. - تو که ما رو نصف عمر کردی مادر، حالت خوبه؟ درد نداری؟ لبخندی که اصلا نمیدونم شبیه لبخند بود یا نه تحویلش دادم و گفتم: - خوبم مامان، شکمم یکم درد میکنه. بابا اومد نزدیک و رو تخت نشست. - عیبی نداره بابا، طبیعیه، یکم باید تحمل کنی.
  6. 1 امتیاز
    بارانا ( به قلم سلین ) بعد از اینکه جلسه ام با کاراموز ها تموم شد، رفتم سمت اتاق خودم، خیلی خسته شده بودم، سرو کله زدن با دانشجو های سال اولی و دومی خیلی سخته! رو مبل توی اتاق دراز کشیدم و چشمام رو بستم ولی با باز شدن در دوباره بازشون کردم و سریع تو جام نشستم که دیدم نفس با نیش باز نگام میکنه، چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم: - یه وقت در نزنی ها! مثل گاو سرتو بنداز بیا تو! چشماش رو چپکی کرد و اومد نشست روبروم، دوباره دراز کشیدم که گفت: - از این پسره خبر داری؟ همونطور که نگام به سقف بود گفتم: - نه! امروز اصلا وقت نکردم، مگه این کارآموزا میذارن؟! فکم درد گرفته از بس براشون حرف زدم. برگشتم سمتش و با حرص ادامه دادم: - عین بچه های دو ساله طاقت آروم نشستن ندارن، همش فضولی میکنن. با خنده نگام کرد. - چیه؟ چرا نگاه میکنی؟ - مگه یادت رفته ما خودمونم اون اولا اینطوری بودیم؟ من که خوب یادمه تو چه جونوری بودی! با چشمای گرد گفتم: - خب حالا تو هم، یادم نیار اون زمان رو، وای! بلند شدم و همونطور که بیرون میرفتم گفتم: - میرم یه سر به پسر بزنم، میای؟ تو خودش جمع شد و با حالت ترسی که معلوم بود داره ادا درمیاره گفت: - وای بارانا! منو میخوای ببری پیش اون غوله؟
  7. 1 امتیاز
    آرشاویر (به قلم ریحانه ) بیهوش بودم اما صدا و حرکات رو حس میکردم ! انگار توی جسمم گیر افتاده بودم! ای کاش اون خرس ها بر نمیگشتن. و ای کاش اینجا نبودم ! من مطعلق به اینجا نیستم . من ماورائی ام ! من یه انسان عادی بودم ! چیشد که من اینطور شدم شاید .... ده سال قبل جلوی آیینه به خودم نگاه کردم یه پسر لاغرقد کوتاه . اخه چی میشد منم مثل آرشام خوش هیکل باشم شانس ندارم که ! از جلوی آیینه رفتم کنار و دنبال جورابم بین یه عالمه کتاب گشتم بالاخره زیر یکی از کتاب ها پیداش شد. از اتاق زدم بیرون یواشکی رفتم کلید ماشین رو از جیب بابا کش رفتم ،ورفتم بسوی دانشگاه. *** باصدای دوتا دختر حواسم جمع شد یکیشون هر لحظه بهم نزدیک تر میشد اروم وبا ترس دست کشید رو سرم ؛ دست هاش بوی ارامش میداد ! این دختر کیه ؟ چرا احساس میکنم این همون آرامش چندین ساله ی منه !؟ چرا ؟
  8. 1 امتیاز
    رو به مامان که این حرف رو میزد، لبخند زدم و دستش رو از روی میز گرفتم. - مامانی، من از کارم لذت میبرم، کار نکنم چیکار کنم؟ نمیتونم بیکار بشینم که، هم برام سرگرمیه، هم شغل. مامان دستش رو از دستم کشید بیرون و با حرص و عصبانیت گفت: - الان امثال تو دو تا بچه تو بغلشونه، یه زندگی رو میچرخونن، تو چرا فکر این چیزا نیستی؟ همیشه با این حرفاش منو اذیت میکرد، نگاهی به چهره خونسرد بابا انداختم و رو به مامان گفتم: - مادر من، قرار نیست چون امثال من بچه دارن منم برم ازدواج کنم که بچه دار بشم، خیلیا خودشون بچه ان و بچه دارن ولی قرار نیست منم مثل اونا باشم، من هر وقت آمادگیش رو داشته باشم ازدواج هم میکنم و بچه دار هم میشم، شما چرا اینقدر نگران این موضوعی؟ اشک های تو چشماش رو با نوک انگشتاش گرفت و گفت: - چون داره سنت میگذره، نگرانم که موقعیت های بهتر رو از دست بدی و آخرشم پشیمون بشی، این همه خواستگار خوب و خونواده دار، چرا یکی رو انتخاب نمیکنی؟ فنجونم رو گذاشتم رو میز و بلند شدم، انگار به من یه روز خوش نیومده! - مادر من، چون من هنوز عاشق نشدم، دلم میخواد با یکی که دوستش دارم ازدواج کنم، من نمیتونم خیلی حرفا رو بزنم شما هم هی اصرار میکنی. هر دوشون با تعجب نگام میکردن، با گفتن یه "معذرت میخوام" کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون، هر روز باید اعصابم به هم بریزه، بحث دائمی من و مامان همینه، بابا هیچ وقت دخالت نمیکنه و این منو بیشتر عذاب میده! حداقل میتونه از من دفاع کنه! سوار پژو 405 ام شدم و به سمت مرکز تحقیقات رفتم، نیم ساعت بعد رسیدم و رفتم تو که دیدم نفس داره با یکی از خانومای بخش پزشکی حرف میزنه، منو که دید چیزی به خانومه گفت و اومد سمتم. - چطوری باری باری؟ بعد بلند خندید که چند نفر که داشتن با هم حرف میزدن، برگشتن سمت ما و با چشم غره نگامون کردن، نیشگونی ریزی از بازوش گرفتم که درجا اخم کرد. - چته وحشی؟ گوشتم کنده شد! با عصبانیت، آروم زمزمه کردم: - تو چته؟ هان؟ باری باری چیه؟ خوبه به تو بگم نف نفی؟ چشم غره ای رفت و گفت: - دلتم بخواد،حالا که اذیتم میکنی بهت خبرای دست اول نمیدم. - خوب بی بی سی بازی درمیاری ها! چطوری این همه اطلاعات رو میگیری؟
  9. 1 امتیاز
    - محرمانه یعنی کیا میدونن؟ - نمیدونم ولی پروفسور بهم گفت که به تو خبربدم، احتمال داره که فقط پروفسور و چند تا از کارکنان خبر داشته باشن. - فردا حتما باید برم پیش پروفسور. - پس چی، مثلا دست راست پروفسوری ها! باید بری ازش بپرسی و به منم بگی. - مگه نمیگی محرمانه اس، به تو که نمیتونم چیزی بگم. با صدایی که لوسش کرده بود گفت: - چرا عزیزم، پروفسور به من گفت که منم باشم، میدونی که ما دو تا خیلی باهوشیم؟ کسی به ما نمیرسه! - باشه حالا تو هم، برو بزار بخوابم، فردا میبینمت، فعلا. بدون اینکه بذارم چیزی بگه قطع کردم، چشمام رو بستم تا دوباره بخوابم که نتونستم، همش حرفای نفس تو مغزم تکرار میشد، یعنی اون پسر کی بود که برای این کار آوردنش؟ چی داره که به زور اونو آوردن واسه آزمایش، فردا حتما باید بفهمم. با این فکرا نفهمیدم که کی خوابم برد. صبح که بیدار شدم، بعداز شستن دست و صورتم و پوشیدن لباسام رفتم بیرون که دیدم مامان و بابا سحر خیزم دارن صبحانه میخورن. - سلام بر عزیزان، صبح به خیر. هر دوشون جوابم رو دادن و بابا با لبخند گفت: - دخترم، چه خبر از کارت؟ مشکلی که نداری؟ با لبخندی لبخندش رو جواب دادم و همونطور که فنجون چای شیرینم رو از مامان میگرفتم گفتم: - نه بابا جون، کارا خوب پیش میره، مشکلی هم نیست، فقط خیلی خستم میکنه، تازه فکر کنم کارا دو برابر هم بشه. - چطور؟ - آخه انگار یه مورد جدید آوردن. - آقا، من چقدر گفتم نذار این رشته رو برداره، هیچ کدومتون گوش نکردین، دخترم تو الان 26 سالته، باید بیشتر به فکر زندگی و آیندت باشی نه اینکه خودت رو غرق کار کنی.
  10. 1 امتیاز
    - خبر دوم رو بگم یا نه؟ - بگو! - اومم خب خبر بد دومی اینکه فکر کنم کارات دو برابر بشه. با حالت سکته ای گفتم: - چرا؟ - خب چراش میشه خبر خوبی که میخواستم بهت بگم. - خب بگو. - وای باری نمیدونی چی شده که! - اولا باری و زهر مار، گفتم اسمم رو کامل بگو، دوما بگو تا بدونم چی شده. با حالت ذوق مرگی بدون اینکه توجهی به هشدار جملم بکنه گفت: - وای باری، یه پسر آوردن تو آزمایشگاه، اگه ببینیش از لب و لوچه ات آب میریزه. با تعجب و کنجکاوی گفتم: - پسر آوردن؟ مگه رحیمی نمیگفت که نیروی جدید استخدام نمیکنن؟ - نه خله! پسر آوردن واسه آزمایش، هنوز اطلاعات دقیق ازش ندارم یعنی پروفسور چیز زیادی نگفت، فقط گفت یه مسئله محرمانه است و کسی نباید چیزی بدونه ولی مثل اینکه خود پسره مورد آزمایشه، لامصب پسره خیلی جیگره، هیکلش رو نگو دیگه، شیکمش و بازوهاش... نذاشتم ادامه بده و با چشمای گرد شده پرسیدم: - پسره رو آوردن واسه آزمایش؟ مگه موشه؟ بی خیال گفت: - چه بدونم، لابد یه چیزی داره دیگه.
  11. 1 امتیاز
    خواست قطع کنه که سریع گفتم: - صبر کن ببینم، حالا که زنگ زدی و مزاحم شدی، خبرات هم بگو و خلاص. خندید و با لحن شیطونی گفت: - میدونستم فضولی و دووم نمیاری، خبر بد هاش رو بگم یا خوباش رو؟ - بد ها رو! - خب اولیش اینکه آخرش رها رو شوهر دادیم. با تعجب گفتم: - وا! اینکه خبر خوبیه، چرا میگی بد؟! - آخه میدونی؟ اون با شهرام ازدواج کرد. با تعجب و صدای بلند گفتم: - چی؟ مگه قرار نبود با رهام ازدواج کنه؟ مگه نگفتی که همین هفته عروسیشونه؟ - چرا داد میزنی خره! نصفه شبی، گوشم کر شد، دوما قرار بود، خانوم تازه فهمیده شهرام رو بیشتر از رهام دوست داره. ناراحت گفتم: - وای چه بد، بیچاره رهام، حالش خیلی بد بود؟ - خب حتما بده دیگه، خیلی رها رو دوست داشت، رها نمک به حرومی کرد، نمیدونم چطور تونست، حتی خاله هم دوست داشت با رهام ازدواج کنه ولی رها نمیدونم از چی شهرام خوشش اومده بود، خالم حالش دیروز خیلی بد بود، میگفت که پسر به اون ماهی رو ول کرد و چسبید به این پسره هیچی ندار. نفس عمیقی کشیدم. - رهام پسر خوبی بود، حیف شد. یهویی صدای شیطون و شر نفس به گوشم خورد. - میخوای بگم بیاد تو رو بگیره؟ انگار خیلی دوستش داری! با حرص گفتم: - فقط دلم میخواد الان اینجا بودی تا گیسات رو دونه دونه بکنم، یه روز میبینمت که، صبر کن!
  12. 1 امتیاز
    - الو، برانا خره! چطوری؟ با حرص گوشی رو به دست دیگه ام دادم و غریدم. - خر خودتی، چرا مثل آدم حرف نمیزنی؟ یه بار شده مثل آدم اسمم رو بگی؟ صدای خنده بلندش منو بیشتر جری کرد. - زهر مار، کوفت، نخند اعصابم به هم میریزه ها! با صدایی که هنوز خنده اش معلوم بود گفت: - بابا بی خیال، خوبی؟ خاله، عمو خوبن؟ کجایی؟ نفسمو با حرص دادم بیرون. - خوبم، اونا هم خوبن، کجا باید باشم؟ خونه دیگه، مثلا داشتم میخوابیدم، این موقع شب چی شده که زنگ زدی؟. - اوه پس بد موقعی زنگ زدم، معلومه، از بس سگ اخلاق شدی! بعد ریز ریز خندید، خدا! منو از دست این دختر خل و چل نجات بده! - نفس، بسه! به خدا الان شدید خوابم میاد، دیشب تا دیروقت مهمونی بودیم، بزار یکم بخوابم دیگه، صبحم بابا مثل همیشه برپا داد نذاشت بخوابم، فردا هم خبر مرگم باید برم سر کار. - باشه بابا، اه! هر دفعه زنگ زدم اینطوری هستی، کی سگ اخلاق نبودی که الان نباشی! - نفس! موهام رو محکم کشیدم و با صدای التماسی گفتم: - کارت رو بگو، سرم درد میکنه. با لحن ناراحتی گفت: - هیچی چند تا خبر داشتم برات، واسه همون زنگ زده بودم، فعلا.
  13. 1 امتیاز
    وقتی آرامش نسبی ای به دست آوردم با جدیت تصمیمم رو گرفتم!من از این بیماریِ افروز هیچ اطلاعاتی نداشتم!باید میرفتم پیش دکتر و ازش توضیح میخواستم!اونم بدون حضور نوید یا مامان!!! از روی نیمکت بلند شدم و با دستمال نوک بینی و روی گونه هام رو خشک کردم....سردم بود...خودم رو بیشتر توی پالتوم فرو بردم و سریع رفتم داخل بیمارستان...از پذیرش،ادرس اتاق دکتر رو پرسیدم و رفتم سمت پله ها... پشت در اتاق دکتر که رسیدم سعی کردم به خودم مسلط باشم و ارامش خودم رو حفظ کنم...آروم ضربه ای به در زدم و منتظر شدم...دکتر با صدای رسایی گفت: _بفرمائید؟ درو با متانت باز کردم و رفتم داخل...دکتر با دیدنم از جاش بلند شد و با دست به صندلی اشاره کرد... _بفرمایین بشینین! سری تکون دادم و روی تک صندلی مقابل میز دکتر نشستم...دکتر هم دوباره پشت میز نشست و منتظر چشم دوخت بهم... _اقای دکتر من میخوام بیشتر راجع به بیماری خواهرم بدونم! _خانوم مهرپرور،ظاهرا شما از بیماری خواهرتون کاملا بی اطلاع بودید!نمیدونم این کارم که باعث شد شما موضوع رو بفهمید درست بود یا نه ولی.... میون حرف دکتر گفتم: _من چند سالی ایران نبودم!برای تعطیلات کریسمس اومدم،برای همین از موضوع خبر نداشتم! دکتر سری تکون داد و گفت: _آها! سپس با کمی مکث ادامه داد: _خوب...راجع به بیماری که حتما یک سری اطلاعات اولیه و عامی رو خودتون میدونید!ام اس مخفف کلمه "اسکلروز متعدد" (Multiple Sclerosis) هستش! اسکلروز به معنای ایجاد جوشگاه هستش، و در افراد دچار ام اس ،آسیب عصبی، بسته به محل ایجاد آسیب، علائم ممکنه شامل اشکالات در کنترل عضلات، تعادل، بینایی، یا حرف زدن باشن!همچنین آسیب های عصبی ممکنه باعث ایجاد علائمی مثل بیحسی، از دست رفتن تعادل،اسپاسم عضلانی،ویا ضعف در دست و پا بشه! که در نهایت این علائم ممکنه موجب اشکال مکرر در حرف زدن و یا راه رفتن افراد بشه! البته بیش از نیمی از افراد مبتلا به ام اس هم مبتلا به مشکلات بینایی به نام "نوریت اپتیک" می‌شن! این التهاب عصب بیناییه که ممکنه باعث محو شدن دید، از دست رفتن رنگ‌بینی، درد چشم ،و حتی نابینایی معمولا در یک چشم بشه! ناگفته نمونه در این بیماری حتی مشکلات گفتاری هم ممکنه!!!!اگر چه مشکلات گفتار از مشکلات بینایی کمتر شایعه، ولی برخی از افراد مبتلا به ام اس لکنت زبان پیدا می‌کنن. این عارضه وقتی رخ می‌ده که ام اس اعصابی رو که پیام‌های گفتارو به مغز منتقل می‌کنن، تخریب می‌کنه. حتی در برخی از افراد موجب اشکال در بلع هم می‌شه! اختلال حواس، لکنت زبان، و ضعف عضلانی ممکنه بیشترین علائم ام اس باشن، اما سکته مغزی هم ممکنه با همین نشانه‌ها بروز کنه! چی میشنیدم!؟باورم نمیشد!یه بیماری با این همه آسیب!با این همه ضرر!این چی بود که به جون افروز من افتاده بود؟این لعنتی چه بلایی بود که بر سر خواهر دوست داشتنی من نازل شده بود!گناهش چی بود؟اخه چرا!؟خواهر من رسما دیگه قادر به زندگی کردن نبود!هر لحظه از زندگیش باید انتظار هر بلایی که به سرش نازل میشد رو میکشید!اخه چرا خدایا!؟چرا!؟ اشک از چشم هام سرازیر شد و سرم رو پایین انداختم...تحمل شنیدن اون حرف ها از زبان دکتر برام مثل تحمل کردن ضربه هزاران چاقو و نیزه به بدنم بود!درد داشت شنیدن اون حرف ها! واقعا درد داشت!! دکتر بدون توجه به حالت روحی و عذابی که متحملش شده بودم بی رحمانه ادامه داد: _ هرچند هنوز ریشه اصلی ایجاد ام اس معلوم نیست اما پزشکان عواملی رو پیدا کردن که با شیوع ام اس ارتباط دارن. ام اس در نواحی دور از خط استوا از جمله کشورهای اسکاندیناوی و سایر بخش‌های اروپای شمالی بیشترین شیوع رو داره! چون در این نواحی نور آفتاب کمتره، بنابراین ممکنه کمبود ویتامین دی نقشی در ایجاد این بیماری داشته باشه! ترسیدم...خیلی ترسیدم!نکنه منم خطر ابتلا به این بیماری رو داشتم!؟ ._متاسفانه بیماری ام اس این روز ها خیلی شایع شده،طوری که حدودا از هر صد هزار نفر بیش از 50 نفر به این بیماری مبتلا هستن و غالبا میزان شیوع این بیماری در خانوم ها به مراتب بیشتر از آقایون هست!حدودا یک و نیم تا دو برابر آقایون!!معمولا هم خانم های جوان بین 20 تا 40 سالگی به این بیماری ویروسی مبتلا میشن!البته با اینکه افراد از همه نژادها ممکنه به این بیماری مبتلا بشن، اما افراد سفیدپوست بیشتر در معرض خطر ابتلا بهش هستن! این بیماری قابل درمان قطعی نیست!ولی میشه اونو تا حد بسیار زیادی بهبود بخشید!البته ام اس انواع مختلفی داره و روند و الگوی متفاوتی در افراد مختلف داره! هر چند این بیماری ویروسی هست ولی حتما خودتون میدونید که مسری نیست!پس از این لحاظ جای نگرانی ندارید!با توجه به اینکه خواهرتون بار دار هم هستن!جای تعجب داره خواهر شما با این وضعیت و ضعف بدنی و با وجود بارداری اون هم در این روز های آخر اینطور آزادانه و بدون مراقبت های ویژه دارن برای خودشون میچرخن!اینکار براشون خطر محضه!ببینید اخیرا ثابت شده که باور غلط گذشته مبنی بر اینکه حاملگی باعث بدتر شدن بیماری ام اس می شه، اصلاً صحت نداره. حتی مطرح شده که حاملگی با سیر بهتر بیماری در آینده رابطه ی مستقیمی هم داره. حتی گاهی ورود نوزاد به زندگی مادر موجب فروکش ام اس هم شده! ولی متاسفانه بیماری خواهر شما از نوع وخیم هست!بخصوص که در دوران بارداری کاملا از مصرف داروهای آوونکس، ربیف،بتافرون ، کوپاکسون و اینترفرون بتا جلوگیری شده که خود این مسئله باعث پیشرفت بیماری میشه!و با توجه به فشاری که بارداری و حمل وزن بچه به مادر بیمار میاره تقریبا تو روند بهبود بیماری تاثیر مستقیمی میذاره!بذارید یه توضیحی هم راجع به دوران بارداری ایشون بهتون بدم!البته مادرتون و همسر خواهرتون کاملا ازاین اطلاعات اگاه هستن! پوزخند زدم!اگاه بودن و منو احمق فرض کرده بودن!انقدر به من بها نداده بودن که موضوع به این مهمی و پر اهمیتی رو باهام در میون بذارن! _در صورت بروز حمله ام اس در حین بارداری، استفاده از استروئیدها (کورتون) به خصوص بعد از سه ماه اول بلامانعه. البته این مساله باید طبق نظر متخصص زنان، نورولوژیست و متخصص اطفال صورت بگیره.ممکنه بعضی علایم بیماری ام اس مثل خستگی، اختلالات مثانه و روده، به خصوص در سه ماهه سوم بارداری تشدید بشه. باید توجه کنید که بیماران علیرغم مشکلات ادراری حتما باید از مایعات فراوان استفاده کنن!ممکنه در ماه های آخر بارداری به علت افزایش وزن، مشکلات تعادل و راه رفتن در بیمار بارزتر شه. که خوب توصیه میشه برای جابجایی بیماران در این زمان، از عصا یا ویلچر استفاده بشه! درضمن این موضوع رو فراموش نکنید که احتمال عفونت ادراری در خانم های باردار مبتلا به ام اس بیشتره. برای همین بهتره مدام تحت نظر پزشک قرار بگیرن! هنوز بهت زده به دکتر خیره شده بودم و توانایی هضم این سخن رانی طولانی و دردناکش در مورد این بیماری مهلک رو نداشتم! _خانوم مهرپرور میدونم گفتن این حرف های براتون خیلی ناخوشاینده!ولی موضوع اخری که میخوام براتون بگم نحوه ی درمان نسبی این بیماری هست! تا جایی که من فهمیدم خطر فلج بعد از زایمان به شدت خواهر شما رو تحدید میکنه!یک سری راه های درمان هست که میتونه سیر و روند این بیماری تا حدودی متوقف کنه...بیماری ام اس با روش درمان سلول های بنیادی به شکل چشمگیری قابل توقف و کاهش هست! درمان جدید از سلول‌های بنیادی برای راه‌اندازی مجدد سیستم ایمنی استفاده می‌کنه تا حمله اش به بدن و مغز رو متوقف کنه. تا سال های پیش این روش درمانی یه رویا بیشتر نبود ولی حالا این عمل امکان پذیره!اولین درمان بیماری توسط این روش تو انگلیس بوده!البته احتمال بهبود توسط این روش تو بیماران ام اس حدودا 50 درصد هستش!اما توصیه میکنم در صورتی که خواستید از این روش جواب بگیرید بهتره بیمار رو در انگلیس تحت درمان قرار بدید چون احتمال جواب دادن به درمان حدودا تا 80درصد افزایش پیدا میکنه! با شنیدن قسمت اخر حرف های دکتر امید دوباره ای در وجودم دمیده شد!افروز میتونست خوب بشه!میتونست از اون بیماری وحشتناک جون سالم به در ببره!میبردمش انگلیس پیش خودم!افروزمو میبردم و خودم کمکش میکردم... بعد از اینکه مغزم از هجوم اطلاعات عظیمی راجع به بیماری مهلک خواهرم در حال انفجار بود از اتاق دکتر خارج شدم...باید کمی قدم میزدم و هوای تازه استشمام میکردم...پس دوباره رفتم سمت پله ها تا توی محوطه ی باز بیمارستان فکر کنم! ____________________________________________________________________________ لطفا با نقد و پیشنهاداتتون راجع به روند داستان،شخصیت ها و یا هر موضوع مربوط به داستانی که باعث کمک به من و پیشرفت رمانم میشه منو یاری کنید.سپاسگزارم. لینک تاپیک رمان: معرفی و نقد رمان اینجا آسمان همیشه ابریست | mahtab1406
  14. 1 امتیاز
    روی یکی از نیمکت های بخش نشسته بودم و سرم رو از شدت درد بین بازوهام فشار میدادم که صدای قدم های سریع،سراسیمه و وحشت زده ای نظرم رو جلب کرد! سرم رو بالا گرفتم و خیره شدم به مامان و نوید که از پیچ راهرو نمایان شدن و به سرعت به طرفم اومدن.بابا نبود!!! _چی شده؟افروزم چی شده؟چی شده افسون!؟ _مامان جان...مامان...آروم باش عزیزم.آروم!بگیر بشین! مامان استین روپوشم رو چنگ زد... _افروزِ من چی شده افسون؟چی شده!؟تورو خدا بگو یهو چی شد؟چرا اینجوری شد؟چرا!؟ نوید که حال و روزش دست کمی از مامان نداشت با صدای گرفته ای گفت: _قرار بود تو مراقبش باشی!!! خشکم زد!حالا من بدهکار شده بودم!؟مگه تقصیر من بود!؟با اخم چشم دوختم تو نگاه طلبکار نوید... _لابد تا توی توالت هم باید دنبالش میرفتم،آره!؟ چشم های نوید برای لحظه ای تا اخرین حد ممکن باز شد و بعد خجالتزده و نادم از حرفی که زده بود سرش رو انداخت پایین... دقایق نسبتا طولانی گذشت...نوید کلافه سرتا سر راهروی طویل رو با قدم هاش متر میکرد و من همچنان مشغول سر و کله زدن با مامان بودم که در بخش باز شد و دکتر بیرون اومد....هر سه هجوم بردیم سمتش... مامان با سر و صدا و گریه هاش اجازه نمیداد از دکتر سوال کنیم...نوید عصبانی تر از قبل با صدای نسبتا بلندی گفت: _مامان جان بس کنین یه دیقه بذارین ببینیم دکتر چی میگه!!! با فریادی که نوید سر مامان زد مامان سکوت اختیار کرد و دکتر با غضب چشم دوخت به نویدی که فشار عصبی و وحشت این بلا رو سرش اورده بود! _لطفا رعایت کنید اقا!اینجا بیمارستانه! نوید کلافه تر از قبل دستی بین موهاش کشید و با عجز زمزمه کرد: _بچه؟ دکتر با تاسف سری تکون داد...قلبم از تپش ایستاد...یعنی چی؟معنی این سر تکون دادن چیه!؟ مامان کف دستش رو محکم کوبید روی صورتش...نوید محکم تر از قبل گفت: _یعنی چی!؟بچه ام....بچه ی من سالمه!؟ دکتر که متوجه سوءتفاهم ما شده بود دست هاشو به حالت آرامش دهنده ای بالا آورد و گفت: _نه نه!!نگران نباشید!بچه سالمه!چیزیش نیست خدارو شکر! با شنیدن این حرف هر سه ی ما نفس راحتی کشیدیم...اما میدونستیم که پشت حرف های دکتر یه کلمه ی "ولی"نهفته است!!! دکتر ادامه داد: _ولی دخترتون باید چند روز اینجا تحت نظارت ویژه باشه!نتیجه ی سیتی اسکن نشون میده در ناحیه ی سر و بدن هیچ آسیب جدی ای وارد نشده فقط یه شکستگی خیلی جزئی در ناحیه ی سر و ضربدیدگی تو بعضی قسمت های بدن که خوب طبیعیه! دوباره هر سه نفس راحتی کشیدیم و ارامش نسبی بر فضای اطرافمون حاکم شد!دکتر دوباره سری از روی تاسف تکون داد و در ادامه رو به من گفت: _شما چرا وقتی رسوندینش اینجا ذکر نکردید که خواهرتون مبتلا به "ام اس" هستن؟ _چی؟!! انگار به یکباره همه ی اون آرامش خیال از بین رفت و به جاش سرمای ساطع شده از کلمه ی "ام اس" به وجودم هجوم آورد!زانو هام دوباره سست شد و اشک از پشت پلکم فوران کرد..."ام اس"!؟اصلا حتی تصورشم برام به تلخی زهر مار بود! با صدای لرزانی زمزمه کردم: _ام اس!؟ دکتر که گویا متوجه اوضاع شده بود ترجیح داد صحنه رو ترک کنه و منو با خانواده ام(!)تنها بذاره! نه...این یکی دیگه نه!این دیگه از حد توان و تحملم خیلی بیشتر بود!حالا که میدونستم جریان چیه همه ی اتفاقات قبل مثل یه نوار فیلم جلوی چشمم رژه رفت...بابا گفت افروز مریضه و خطر زایمان تحدیدش میکنه...افروز میگفت چیز مهمی نیست...مامان به روی خودش نمی اورد...افروزاونقدر ضعیف و شکننده بود که حتی تو راه رفتن عادی هم تعادل نداشت...فکر هر چیزی رو میکردم به جز ام اس!!!! با خشم چشم دوختم به مامان!به مامانی که باز هم از اعتماد من سوء استفاده کرده بود!باز هم دروغ گفته بود...باز هم پنهان کاری کرده بود!!دیگه نمیتونستم...انگار هوای داخل بیمارستان سمی بود و کربن منو اکسید خالص!!!احساس خفگی شدید باعث شد بدون توجه به نگاه های نگران نوید و مامان مامان گفتن های پناه و بدون معتلی اونجا رو در کسری از ثانیه با بیشترین سرعتی که در توانم بود ترک کنم!فقط در اخرین لحظه ی خروجم از راهرو اخطار گونه خطاب به پناه گفتم: _بشین رو صندلی کنار مامان مهناز تا من بیام! وقتی رسیدم به محوطه ی بیمارستان و هوای تازه به ریه هام هجوم آورد شروع کردم به زار زدن...جوری که انگار عزیزی رو از دست داده بودم و به نظر میرسید این رفتار در چنین محیطی کاملا عادیه!بدون توجه به نگاه های تاسف بار و دلسوزانه ی اطرافیان دست هامو گذاشتم روی صورتم و با تمام وجودم گریه کردم...چرا این زندگی باید از آن من میشد!؟چرا چنین خانواده ای باید نصیب من میشد!؟چرا باید انقدر بدبخت میبودیم!؟اخه چرا!؟ ____________________________________________________________________________ لطفا با نقد و پیشنهاداتتون راجع به روند داستان،شخصیت ها و یا هر موضوع مربوط به داستانی که باعث کمک به من و پیشرفت رمانم میشه منو یاری کنید.سپاسگزارم. لینک تاپیک رمان: معرفی و نقد رمان اینجا آسمان همیشه ابریست | mahtab1406
  15. 1 امتیاز
    _افسون؟ نگاهش کردم...داشت میرفت سمت اتاقش... _جانم؟ _میگم اماده میشی باهم یسر بریم خونه؟ با کنجکاوی نگاهش کردم... _خونه؟کدوم خونه؟ _خونه ی من دیگه! ابروهامو بالا بردم و خیره شدم بهش...افروز اینجا زندگی نمیکرد؟ انگار ذهنم رو خونده باشه با لبخند گفت: _تو فکرکردی ما اینجا زندگی میکنیم؟ مامان با لبخند گفت: _افروز و نوید مدت کوتاهیه که اومدن اینجا!بخاطر افروز!چون نوید از صبح تا عصر میره شرکت و افروز هم بخاطر وضعیت فعلیش نمیتونه تنها باشه چندوقتیه اومدن اینجا! سری تکون دادم و گفتم: _آها!باشه الان میرم اماده میشم! اینو گفتم و از روی مبل بلند شدم... _پناه؟ _بله؟ _زود بیا حاضر شیم داریم میریم خونه ی خاله افروز! بالاخره سرش رو از توی موبایلش بیرون آورد و با خوشحالی گفت: _آخ جون!بریم! خندیدم و همراهش از پله ها رفتم بالا... *** از پله ها پایین رفتم و خودم رو توی اینه ی قدی کوریدور پایین نگاه کردم...حتما باید میرفتم خرید!به چند دست مانتو و شال احتیاج داشتم!در اولین فرصت باید میرفتم! _بریم؟ به افروز نگاه کردم...به چهره ی رنگ پریده اش،شکم برجسته اش و پاهای لاغر و ضعیفش...لبخند زدم: _با آژانس میریم؟ _نگو که رانندگی یادت رفته! _چی؟ دستش رو گرفت بالا و نگاهم معطوف شد به سوئیچ ماشین... _این سوئیچ کدومه؟ _بگیرش!مال خودته!عشقت! اینو گفت و ریز خندید...و من مبهوت فقط نگاهش کردم!عشقم!؟یعنی ماشینمو نفروخته بودن!؟ _نفروختینش؟ ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت و گفت: _مامان نذاشت! خندیدم و با ذوق گفتم: _پس بزن بریم! پناه با خوشحالی پشت سرمون راه افتاد!از شادیش شاد بودم...همین که میدیدم لب های قشنگش میخنده برام از کافی هم فراتر بود! وقتی به پارکینگ رسیدیم و چشمم به ماشینم افتاد لحظه ای مکث کردم...فقط نگاهش کردم و سعی کردم از هجوم خاطرات به ذهنم جلوگیری کنم! _مامی؟ به خودم اومدم....منتظر نگاهش کردم.... _این ماشین توئه؟ لبخند زدم... _بله! _خیلی باحاله! خنده ام گرفت...در ماشینو براش باز کردم و رفتم سمت افروز که در رو برای اونم باز کنم... _نه نمیخواد خودم میتونم! _خوب بذار کمکت کنم! _ای بابا!بخدا حامله ام افلیج که نیستم! لبخند تلخی زدم و منتظر موندم تا سوار شه...وقتی کاملا روی صندلی اتوموبیل قرار گرفت خیالم راحت شد و رفتم سمت در راننده! *** _همینجاست! _اینجا؟ _آره ایناهاش همین در سفیده! خیره شدم به عمارتی که هرچند بسیار کوچکتر از عمارت پدریمون بود ولی باز هم نسبت به آپارتمان من قصر محسوب میشد....!و دوباره موج عظیمی از بغض و حسرت...! _صبر کن ریموت درو پیدا کنم... منتظر موندم تا افروز توی کیفش دنبال ریموت بگرده و در همین حین نمای خونه رو بررسی کردم...به عشق طراحی چنین خونه هایی معمار شده بودم...نمای خونه فوق العاده بود! _ایناهاش!پیداش کردم... اینو گفت و دکمه ی ریموت رو زد...رفتیم داخل...حیاط نسبتا بزرگی بود با یه استخر تقریبا کوچیک کنارش...با دقت بیشتری که نگاه کردم دیدم کف استخر کاملا شیشه ایه! _از این طرف... دنبال افروز تا در ورودی رفتم...همیشه آرزوی چنین خونه ای رو داشتم!ولی چی نسیبم شده بود؟بدبختی! وقتی یاد تمام مصیبت ها و در به دری ها و نداری هایی که تو دیار غربت کشیده بودم می افتادم از اینکه میدیدم افروز اینجا چطور تو رفاه و آسایش زندگی میکرده نفرت و کینه وجودمو فرا میگرفت! _خونه ات خیلی قشنگه! لبخند زد و گفت: _ممنون! رفتم سمت هال و شالم رو از روی سرم برداشتم... _بشین یه چیزی بیارم بخوری.... _نمیخواد!کارتو بکن بریم! _من کارم حالا حالا ها طول میکشه!خونه رو چند وقته ول کردم به امون خدا!میخوام زنگ بزنم تمیزکار بیاد!بعدش میریم... _پس نمیخواد کاری کنی!بگو من خودم هر کاری باشه انجام میدم... _افسون بخدا من حالم خوبه!ببین سُر و مُرو گنده وایسادم جلوت!!! لبخند زدم و گفتم: _باشه!فقط به خودت اصلا فشار نیار خوب؟ _باشه بابا میرم یه چایی میذارم دم بکشه و میام! سری تکون دادم و نشستم روی مبل... زیاد طول نکشید که افروز دوباره برگشت توی هال و نشست کنارم... _از وقتی عروسی کردم تا الان آرزوم بوده خواهرم بیاد خونه ام افسون!وقتی خواهر برادر نوید میومدن اینجا حسرت میخوردم!شده بود برام یه کمبود! لبخندی تلخ تر از همیشه نثارش کردم و گفتم: _میدونی که من مقصر حسرت خوردن هات نیستم!!! _اره میدونم!منم تورو سرزنش نمیکنم!تورو مقصر نمیدونم!قسمت بوده دیگه! با طعنه گفتم: _آره!قسمت تو این بوده و قسمت من اون!سرنوشت واسم خیلی بدخواست افروز جون! _افسون اینطوری نگو!به جون بچه ام قسم منم به اندازه ی سهم خودم تو این ماجرا غصه خوردم و درد کشیدم!منم حسرت خوردم،منم دلتنگت شدم،منم اشک ریختم تو دوریات! بغض گلومو فشرد... _میدونم افروزم...میدونم عزیز دلم...منم با شما بد کردم ولی....این زندگی حق من نبود!اشتباه من لایق تاوان به این بزرگی نبود! دستش رو گذاشت روی دستم...پوستش به سردی یخ بود! _عزیز دلم میدونم!بخدا میدونم....ولی تصمیم بابا بود!میشناسیش که!غرورش و اوباهتی که حتی خودش هم ازش حساب میبره اجازه تحمل به قول خودش ننگ بزرگی که تو به بار آورده بودی رو نداد!من تاییدش نمیکنم!ولی خوب اخلاقش اینجوریه دیگه!چکار میشد کرد!؟ سرم رو انداختم پایین و اهی کشیدم و هم زمان پوست سرد افروز رو نوازش کردم... _راستی میخوای اتاق بچه رو ببینی؟ با ذوق از جام بلند شدم و گفتم: _آره!خیلی! همراه افروز آروم از پله ها بالا رفتیم...دستش رو گرفته بودم و مراقبش بودم که مبادا اتفاقی بیفته... وقتی رسیدیم طبقه ی بالا افروز جلوتر از من رفت سمت در یکی از اتاق ها و بازش کرد... _بیا اینجا... رفتم داخل...برای یک لحظه از دیدن اون همه رنگ های لطیف و شاد و ملایم غرق لذت و شوق شدم...اتاقی که رنگ پایه اش سفید و آبی آسمونی بود با ابر های سفید و یک رنگین کمان! نگاهم چرخید دو رتا دور اتاق و سیسمونی شاهانه ای که برای بچه ی هنوز متولد نشده ی افروز چیده شده بود...ذهنم پر کشید به گذشته... «رعد و برق های وحشیانه...بارون سیل آسا!شب و تاریکی مطلق...تنهایی تو سکوت خونه ی درب و داغون و فکستنی قبلیم! با شکم برآمده خودم رو پتو پیچ کرده بودم روی کاناپه ی زهوار در رفته ی توی نشیمن و از سرما میلرزیدم و سعی میکردم نوک بینیم رو با بخاری که از فنجون قهوه ام ساطع میشد گرم کنم...هر چند شومینه کاملا مشتعل بود و شعله های اتیش از همیشه بیشتر، ولی باز هم سرمای هوا به قدری زیاد بود که توسط گرمای چوب های در حال سوختن هم مهار نمیشد! بعضی شب ها با بغض خیره میشدم به تنها اتاق کوچیک خونه و ارزو میکردم ای کاش خونه ام دو خوابه بود!انوقت میتونستم برای بچه ام یه سیسمونی خیلی ناچیز و مختصر بچینم!ولی هرگز به آرزوم نرسیدم! هر روز با حسرت خیره میشدم به ویترین مغازه های سیسمونی و لوازم نوزاد و با بغض لبخند میزدم و شکم برامده ام رو نوازش میکردم...» _افسون؟ به خودم اومدم و سریع اشک های سرازیر شده از چشم هامو پاک کردم... _خوبی؟ با لبخند تلخی نگاه نگران افروز رو پاسخ دادم و دوباره دور تا دور اتاق رو نگاهی انداختم....همه ی وسایل دخترونه بود و به رنگ های صورتی و سفید و آبی آسمونی... _دختره؟ _آره! با ذوق بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و دستم رو آروم کشیدم روی شکمش... _قربون این دخمل ناز بشه خاله! افروز ذوقزده لبخند زد و با لذت خیره شد به اتاق نوزاد هنوز متولد نشده اش! _____________________________________________________________________________ لطفا با نقد و پیشنهاداتتون راجع به روند داستان،شخصیت ها و یا هر موضوع مربوط به داستانی که باعث کمک به من و پیشرفت رمانم میشه منو یاری کنید.سپاسگزارم. لینک تاپیک رمان: معرفی و نقد رمان اینجا آسمان همیشه ابریست | mahtab1406
  16. 1 امتیاز
    _!mommy,mommy.look از تو فکر بیرون اومدم با لبخند نگاهش کردم...با ذوق به ابر ها اشاره میکرد و نگاهم میکرد...دستی داخل موهای خوش حالتش کشیدم...برای بار هزارم با خودم فکر کردم:همه چیزمه! _پناهم مامانی هیــــــــش...بقیه خوابیدن! _!ok بوسه ای روی موهای لطیفش نشوندم و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی...چشم هامو بستم... *** _افسون بیدار شو رسیدیم! چشم هامو به سختی باز کردم..چند بار پشت سر هم پلک زدم تا بفهمم کجام! _مامی ببین رسیدیم ایران! تو جام صاف نشستم و دورو برم رو نگاه کردم...همه داشتن برای خروج از هواپیما اماده میشدن...بلند شدم کوله پشتیمو برداشتم و از داخلش یه روییِ ساده با یه شال برداشتم و پوشیدم... _مامی؟اینا برای چیه؟ _برای اینکه اینجا ایرانه مامانی! _یعنی منم باید ازینا سرم کنم؟ خندیدم...دلم براش غش و ضعف رفت... _نه مامانی!فقط خانوما باید سرشون کنن! بچه ی 8 ساله با تمام کودکیش اخمی کرد و گفت: _فقط خانوما؟برای چی؟مگه اقا و خانوم چه فرقی میکنه؟ یا ناراحتی و لحنی طعنه دار گفتم: _نمیدونم مامان جان لابد اینجا فرق میکنه! بیخیال قضیه شد و با کنجکاوی و ذوق بیرونو نگاه کرد... از فرودگاه که خارج شدیم راننده ی بابا ایستاده بود دم در!با دقت بیشتری که نگاه کردم دیدم اقای مرتضویه! با ذوق رفتم سمتش و گفتم: _اقای مرتضوی سلام! اقای مرتضوی که حالا یه پیرمرد حدودا60ساله بود با لبخند نگاهم کرد و با لهجه ی شیرین و اصیلش گفت: _سلام دخترم!ماشالله چقدر خانوم شدی! با خنده اشاره ای به موهای سفیدش کردم و گفتم: _شمام بابا بزرگ شدیا! خندید و چمدون هارو ازمون گرفت...درو برامون باز کرد و نشستیم داخل ماشین...با اینکه زمستون بود ولی هوا خیلی از لندن گرم تر بود! ماشین رو به روی خونه توقف کرد...به محض دیدن خونه ی قدیمی که حالا به نظر میرسید بازسازی شده موج عظیمی از حسرت و درد به وجودم چنگ انداخت...مملو شدم از خاطرات تلخ و شیرینی که سالیان دراز توی قلبم حبسشون کرده بودم و یه قفل بزرگ از جنس نفرت و کینه ، شده بود زندان بانشون! قلبم از تپش ایستاده بود و با لب های لرزان و اشک هایی که بیصبرانه در تلاش برای ازادی از حصار پلک هام بودن به دیوار های سفید و کاخ گونه ی خونه ی پدریم خیره شده بودم....این دیوار های سفید و بلند،این بوی عجیب دوست داشتنی و اشنای درخت بید که تابستون و زمستون سرش نیمشد،این صدای اب نمای کوچیکی که حتی تو دل برف و یخ زمستون هم جریان داشت،همه و همه یاد اور تلخ ترین و در عین حال شیرین ترین خاطرات عمرم بودن... دست پناه رو تو دستم میفشردم...قدم گذاشتن به اون خونه به منزله ی هجوم هزاران خاطره ی کهنه و درداور به قلبم بود!مثل خنجر های تیزی که زنده بودنم رو نشونه گرفته باشن!ولی راه رفته رو نمیتونستم برگردم...حالا که اونجا بودم،در یک قدمی در ورودی خونه ای که فکر نمیکردم دیگه هرگز بتونم حتی یکبارِ دیگه قدم داخلش بذارم، ایستاده بودم و با اشک هایی که سخت برای سرازیر نشدنشون با خودم میجنگیدم به عظمت عجیب عمارت پدری خیره شده بودم! اقای مرتضوی بار ها رو برد داخل،بابام کنارم ایستاد و با ملایمت زمزمه کرد: _منتظر چی هستی؟!برو داخل! با تردید نگاهش کردم...لبخندِ پدرگونه اش رو به روم پاشید و با وجود اخمی که روی ابروهام نشست وجودم از گرمای لبخند دوست داشتیش گُر گرفت! فراموش کرده بودم که چقدر به این لبخند های محبت امیزی که بوی خانواده میدن احتیاج داشتم!فراموش کرده بودم که چقدر به احساس شیرین عضو بودن در یک جمع صمیمی و دوست داشتنی محتاج بودم!فراموش کرده بودم که ذاتا تنها نیستم! با پاهای لرزان و لب های لرزان تر رفتم سمت پله های ورودی...پله های بلندی که حالا کنارشون یه اسانسور شیشه ای به روم چشمک میزد! _توی خونه تغییرات دادین! بابام خندید و با لحن دردناکی زمزمه کرد: _پیریه دیگه! نمیدونم چرا ولی دلم از این حرفش گرفت!راست میگفت!پیر شده بود...دیگه جوون نبود!دیگه مثل گذشته ها به قول خودش بی تجربه نبود! سوار اسانسور شدیم و رفتیم طبقه ی بالا...با دیدن حیاط کوچیک طبقه ی بالا دلم گرفت...تمام رز هایی که از 5سالگی با دست های کوچک خودم کاشته بودم و تا 20سالگی با عشق پرورونده بودمشون خشک شده بودن!دیگه چیزی از اون باغچه ی سرسبزی که مقابل پذیرایی خونه ساخته بودم نمونده بود!غصه قلبم رو پر کرد!یعنی تو این مدت انقدر ازم متنفر بودن که حتی حاضر نشدن از گل های عزیزو دوست داشتنیم مراقبت کنن؟!
  17. 1 امتیاز
    سر کار مدام حواسم به ساعت بود...منتظر بودم زودتر ساعت کاریم تموم شه و برم دنبال پناه!تا زمانی که اون مرد اینجا بود نمیتونستم نفس راحت بکشم!پشت میز نشسته بودم و با سیستم در حال حل پلان یکی از پروژه ها بودم که موبایلم زنگ خورد....روی صفحه رو نگاه کردم..شماره نا اشنا بودم...ته دلم خالی شد!خودش بود!دوباره اون بود!سریع تماس رو وصل کردم و بدون اینکه اجازه بدم یک کلمه حرف بزنه گفتم: _دیروز بهت کاملا قطعی و واضح گفتم نه!وقتی میگم نه یعنی نه!برای چی هنوز مزاحمم میشی!؟پاتو از زندگی من بکش بیرون!مثل تموم اون سالایی که اینکارو کردی! _حرفات تموم شد عزیزم؟ بهت زده،موبایل به دست،مثل خمیری که ابش زیاد باشه وا رفتم... _داوود؟ _خوب میگفتی؟ _بی مزه! _چته افسون؟مشکلی پیش اومده؟کسی مزاحم... _بابام اومده لندن! خودم هم میدونستم که حرفم کاملا غیر منتظره بود...داوود انگار که هول کرده باشه به تته پته افتاد... _چی...!؟بابات..؟کدوم.... _مگه من چند تا بابا دارم اخه باهوش خان!بابام!همون بابایی که منو 9 سال تمام ترک کرد و گذاشت اینجا به امون خدا!همون بابایی که 9 سال تمام یه تلفن نکرد ببینه من زنده ام یا مرده! نفس حبس شده اش رو با صدا بیرون داد و گفت: _چی میخواد؟ _خواهرم بارداره!گفته میخوام قبل زایمانم افسونو ببینم!انگار زایمانش خطرناکه!اومده منو بکشونه ایران!اومده منو ببره پیش افروز!اگه خواست افروز نبود اونا تا 100سال دیگه ام سراغی ازم نمیگرفتن!حتی اینم از روی خودخواهی هاشونه! کمی مکث کرد و با تردید گفت: _خوب...به نظرم برو!شاید همین یه جرقه ای باشه برای اشتی با خانوا.... تقریبا فریاد زدم: _من نمیخوام!خانواده ی من شمایین!تو و ملانیو سارا و پناه!تنها خانواده ای که دارم! _باشه بابا!چته حالا؟! سکوت کردم...چند ثانیه صبر کرد و گفت: _چی بگم اخه؟ _هیچی نگو!دیگه اصلا نمیخوام در این رابطه چیزی بشنوم!راستی چیکار داشتی تماس گرفتی؟ _امم...ملانی شب میخواد سارا رو ببره شهر بازی!گفت به تو هم بگم پناه رو حتما بیاری!بچه حوصله اش تو خونه سر نره! _راستش فکر نمیکنم بش... _بیخود!باید بشه!اون بچه ی زبون بسته چه گناهی کرده دو هفته اس تو خونه حبسش کردی هی مدرسه، خونه، مدرسه، خونه! _باشه!حالا ببینم چی میشه!من دیگه باید برم!کاری نداری؟ _نه عصر میبینمت! تلفن رو قطع کردم...حق با داوود بود!پناه که گناهی نداشت!اونم احتیاج به تفریح داشت! سرم رو به ادامه ی کارم گرم کردم...باید سرگرم کار میشدم تا گذر سخت زمان رو احساس نکنم!وقتی زمان برام کشدار میشد،دلهره و نگرانیم بابت پناه هم بیشتر میشد! *** «_من دیگه از این زندگی خسته شدم لعنتی!میفهمی؟!خسته! درحالی که لباس چرک هارو توی ماشین لباس شویی میچپوندم جیغ کشیدم: _مگه من خسته نشدم!مگه منم به اندازه ی تو شایدم بیشتر از تو هزار تا بدبختی ندارم؟هان؟! _مگه من ازت خواستم؟!مگه این پیشنهاد مزخرف مسخره از جانب من بود؟! با خشم سبد رخت چرک هارو رها کردم کف اشپزخونه و صدامو انداختم پس سرم: _چشمت کور میخواستی تو پیشنهادمو قبول نکنی!کی مجبورت کرده بود!بیا بی چشم و رو!بیا لباس کثیفاتو بشور!بیا ظرفای کثیفتو بشور!بیا غذا بپز...بیا جارو بکش!بیا از صبح تا شب تو اون بی صاحاب شده قهوه و چایی ببر بزار جلو هر کس و ناکس!بیا دیگه بیشعور!مفت خوری دیگه تعطیل!صبح به صبح پا میشی میری تو اون خراب شده اخر شب چندر غاز میذارن کف دستت!به هیچ دردی نمیتونیم بزنیمش!زبونتم واسم شیش متر درازه!من بدبخت صبح دانشگاه عصر کافه شب تو خونه کلفتیه آقا!چرا؟!کدوم آیه نازل شده زن باید مثل خر حمالی کنه؟! سکوت کرده بود!حرفی هم برای گفتن نداشت!به قول معروف حرف حساب جواب نداره!میدونست حق با منه!توی اون دوران بیشتر از همیشه یاد حرف های بابام افتاده بودم!یاد نصیحتاش!یاد از پیش هشدار دادناش!بهم گفته بود دیدار اونی که تو میخوای نیست!بهم گفته بود زندگی با دیدار، برای تویی که از بچگی هر چی خواستی همیشه فراهم بوده ،از سخت هم دشوار تره!و منِ ساده گوش نکرده بودم!منِ احمق قبول نکرده بودم!بچه بودم!ساده بودم!نفهم و کله شق بودم!که ای کاش نبودم!ای کاش! _افسون؟ حتی نگاهش هم نکردم...از دستش عصبانی بودم و خسته!خیلی خسته!با حرص روی کابینت اشپزخونه رو تمیز میکردم که سایه اش رو روی دیوار روبه رویی دیدم...پشت سرم بود...یه دفعه دو تا بازوی نیرومند پیچیده شد دور کمرم و گرمای اغوشش رو از پشت احساس کردم...بوسه ای نشوند روی موهام... _معذرت میخوام! بی اختیار بغضم ترکید و خشم همراه با اشک هام سرازیر شد...دست از پاک کردن برداشتم و برگشتم سمتش...خودمو در اغوشش رها کردم و زار زار گریه کردم... _ببخشید افسونم...تورو خدا گریه نکن!بدی از من بود!میدونم!تو بزرگی کن و ببخش! سکوت کرده بودم و هق هق میکردم...نمیتونستم حرف بزنم...نفسم تنگ شده بود...دلم این زندگی رو نمیخواست! _بسه دیگه!گریه نکن عزیز دلم...بیا اینجا بشین رو مبل تا برات یه چای دارچین دبش درست کنم... همراه باهاش تا کنار کاناپه رفتم...اروم نشستم روی کاناپه...دیدار دوباره خم شد و روی پیشونیم رو بوسید و رفت داخل اشپزخونه... این ماجرا حداقل سه روز در هفته تکرار میشد و هر بار این دیدار بود که کوتاه میومد و عذر خواهی میکرد!البته گهگاهی هم کار به قهر و شب روی کاناپه خوابیدنش میکشید! زندگی سخت بود...مخارجمون بالا بود و حقوقمون ناچیز...هیچ پشتوانه و کمک مالی ای هم نداشتیم!»
  18. 1 امتیاز
    _بشینین توی ماشین!هوا سرده بچه سرما میخوره! پوزخند زدم...با خشم زمزمه کردم: _پس نگران بچه هم بودی و نمیدونستیم؟! اسمم رو هشدار گونه صدا کرد: _افسون! اینبار نیشخند زدم...صدا دار! _هه!پس اسمم هم هنوز یادته؟! با غضب نگاهم کرد...نگاهم لغزید روی دست های مشت شده ی لرزونش... _افسون لج نکن!به سلامت پناه فکر کن!بشین توی ماشین!لطفا! شدت خشم و نفرتم انقدر زیاد بود که کنترل رفتارم توی اون شرایط سخت ترین کار دنیا به نظر میرسید!با دیدنش همه ی درد و رنج و بدبختی هایی که تو تمام این سالها کشیده بودم ،به یکباره به ذهنم هجوم اورده بودن و دلیل و مسبب همه ی اون بدبختی هارو هم این مرد میدونستم! زجری که توی اون سالها کشیده بودم باعث شده بود نفرت و کینه از این مرد روز به روز بیشتر تو دلم ریشه کنه!کار به جایی رسیده بود که در کل فراموش کرده بودم خانواده ای دارم!اون ها هم باید تو تموم این سال ها فراموش کرده باشن! دلیلی نداشت بعد از این همه مدت بی خبری و نادیده گرفتن ، بازگشتی در کار باشه!اونم به این شکل و شمایل! دست پناه رو کشیدم و سعی کردم برگردم سمت ماشینم که با مرد سیاه پوش چاقو به دست مواجه شدم...برگشتم و با خشم و نفرت به نگاه منتظر بابام خیره شدم...چند ثانیه زمان برد تا از نگاه راسخش متوجه پافشاریش بشم...مرد پیش اومد و در ماشین رو باز کرد، نشستم روی صندلی و پناه رو به خودم فشردم...گرمای مطبوع بخاری باعث شد سست شم و کمی از خشم درونم فروکش کنه. _چه نیازی به این همه گانگستر بازی مسخره بود؟فقط میخواستی بعد از این همه سال ازم زهر چشم بگیری؟ با نگاه نافذ و تیره اش خیره شد تو چشم هام... _چقدر بزرگ شدی! خندیدم...عصبی وبلند...هیستریک و قهقهه وار! _جدی؟آره خوب!حقم داری!از آخرین باریکه همو دیدیم خیلی وقت میگذره!اونموقع ها یه دختر بچه محسوب میشدم! کلمه ی دختر بچه رو چنان با نفرت ادا کردم که سرش رو با شرم پایین انداخت! _حالا چی شده بعد از 9سال فیلت یاد هندستون کرده؟ نگاهش لغزید روی پناه که سرش رو پایین انداخته بود و خودش رو چسبونده بود بهم... _بچه ی خوشگلیه...خیلی خوشگله!ولی حیف که شبیه اونه!حیف! احساس کردم اسید معده ام تا گلوم بالا اومد!این مرد با چه رو و وقاحتی نشسته بود مقابلم و از دیدار حرف میزد و راجع به بچه اش نظر میداد؟ _فقط بگو چی میخوای؟ما دیگه باید بریم خونه!پناه از این دزد و پلیس بازی مسخره تون، هم خیلی ترسیده و هم خسته شده! _افسون... _لطفا اسم منو نیار! _یعنی چی؟تو دخترِ مَ... _دختر؟!کدوم دختر؟از چی حرف میزنی؟تا جایی که یادمه تو فقط یه دختر داری که اسمشم...چی بود؟اها!افروز!اسمشم افروزه!یکی دیگه ام داشتی...سالها پیش مُرد! ضربه ی اخر رو زدم...در واقع با این جمله ی اخرم ضربه فنیش کردم....سکوت کرد و با درد پلک هاشو روی هم فشار داد...شقیقه ها و فکش منقبض شد...برام ذره ای اهمیت نداشت...دردی که میکشید به پای یک اپسیلون از درد و رنجی که من توی این 9سال کشیده بودم هم نمیرسید! نفس عمیقی کشید و گفت: _من فقط برای جبران اشتباهات گذشته اومدم دخترم! _با خشونت و زورِ چاقو و آدم ربایی؟! _خودت بگو افسون!اگه من به حالت طبیعی میومدم در خونه ات رو میزدم تو به روم بازش میکردی؟! _نه!معلومه که نه!ولی حالا که منو این بچه ی بیگناه رو تا سرحد مرگ به وحشت انداختی و مثل خلاف کار ها و باند های مافیا باهامون برخورد کردی هم تغییر بزرگی توی حقیقت امر ایجاد نکرد! _افسون خواهش میکنم اول به حرفام گوش کن!لطفا دخترم! دندون هامو با خشم فشردم روی هم... _بمن نگو دخترم!من دختر تو نیستم!زودتر بگو...چی ازم میخوای!؟ _افروز... با شنیدن اسمش ته دلم خالی شد...بغض، غمباد شد توی گلوم... _افروز چی هان؟غیر از اینه که اونم بدتر از شما منو نادیده گرفت؟غیر از اینه که اونم به من پشت کرد؟ _افسون، افروز حالش خوب نیست! یه سطل اب یخ خالی شد روی سرم...وا رفتم...افروز حالش خوب نیست؟یعنی چی خوب نیست؟ _بارداره! نفس راحتی کشیدم...یه جوری میگفت حالش خوب نیست انگار... _دکترا گفتن زایمانش خطرناکه! در سکوت خیره شدم بهش...منتظر بودم ادامه ی حرفش رو بزنه! _گفته میخواد قبل از زایمان تورو ببینه! _چرا من؟! _چون تو خواهرشی! پوزخند زدم... _دیگه نیستم! _افسون خواهش میکنم! _موقع زایمان من کی کنارم بود؟! _افسون... _نه افروز...نه تو...نه مامان...نه اون لعنتی! _گوش بده دخترم... _موقع زایمانِ من یه غریبه کنارم بود! _افروز بهت احتیاج... صدام به شدت لرزید: _حالا دیگه اون غریبه خواهر منه! در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم...به شدت با سرازیر شدن اشک هام مبارزه میکردم...لب هام از شدت فشاری که بهشون وارد میکردم میلرزیدن...بغضِ توی گلوم به قدری بزرگ بود که درد شدیدی تو حلق و عضلات گردن و فکم احساس میکردم....در ماشین رو محکم بستم و راه افتادم سمت اول کوچه...میدونستم دیگه دنبالم نمیاد..دیگه به زور متوصل نمیشه...دیگه ادم های عوضیش با چاقو تهدیدم نمیکنن! *** پناه رو نشوندم صندلی عقب ماشین و خودم بسرعت سوار شدم و به هر بدبختی ای بود از کوچه خارج شدم...تمام حواسم پیش پناه بود....اینکه تمام این مدت در سکوت کامل حرف های منو بابام رو شنیده بود...نگران افکارش بودم...این سکوتِ عجیبش ازارم میداد... _پناه؟ _هوم؟ _خوبی مامانی؟ _خوبم! _مطمئنی؟ _اوهوم! _اون اقا... _پدربزرگم بود!میدونم! سکوت کردم..میخواستم حرف بزنه...میخواستم خودش رو بیرون بریزه... _توی عکسای قدیمیِ توی انباری عکسشو دیده بودم!اونموقع خیلی جوون تر بود و خوش اخلاق تر به نظر میرسید! لبخند تلخی زدم...بغض ، دیواره ی هنجره ام رو فشرد... _توی اون عکسا یه خانم و یه دختر هم بودن... بازم سکوت کردم...با تردید گفت: _مامان بزرگ و خاله؟ _اره... _چرا اونا با ما زندگی نمیکنن؟ رسیدم سر چهار راه..دو طرف رو نگاه کردم و همزمان گفتم: _چون خونه شون یه جای دیگه است! _خونشون تو ایرانه؟ _آره! _چرا ما نمیریم با اونا زندگی کنیم؟ پوفی کردم و راهنمای راست رو زدم.... _چون ما اینجا زندگی میکنیم! چیزی نگفت...ولی به نظر هم نمیرسید که قانع شده باشه...از توی اینه نگاهش کردم...از پنجره به بیرون خیره شده بود و معلوم بود که حسابی توی فکره! *** اون شب تا صبح خوابم نبرد و از این دنده به اون دنده شدم و با کلافگی به خودم پیچیدم...هنوز باورم نمیشد!هنوز برام سخت بود باور کنم بابام از ایران اومده بود لندن و از یکماه پیش من و زندگیم رو بطور کاملا زیر نظر گرفته بود، تا فقط ازم بخواد برای دیدن افروز برم ایران!باورم نمیشد بابام تبدیل شده به ادمی که نوچه هاش با تحدید و زور چاقو دخترش رو به اطاعت از حرفاش وادار میکنن!باورِ همه ی اینا برام سخت بود و علاوه بر این در عجب بودم که چطور زندگی و سرنوشت با ادم ها بازی میکردن! دوست داشتم این مرد هر چی زودتر پاشو از تو زندگیم بکشه بیرون و برگرده به همونجایی که ازش اومده بود...دوست داشتم زندگیم برگرده به روال قبلی و عادیش!دلم تنهایی و بی کسیه خودمو میخواست!دلم همون آرامش و سکوت قبل رو میخواست،همون تکرارِ روزمرگی های همیشه رو! از طرف دیگه هم به شدت کنجکاو بودم!یعنی افروز الان چه شکلی شده بود؟شوهرش کی بود؟چه شکلی بود؟بچه اش دختر بود یا پسر؟چرا زایمانش خطرناک بود؟خیلی دلم میخواست بدونم!ولی غرورم هرگز بهم اجازه نمیداد برگردم!هرگز! ***
  19. 1 امتیاز
    روز ها یکی پس از دیگری میگذشتن و گذر عمر رو رقم میزدن...روز های تکراری...روزمرگی های الکی...از صبح تا شب دنبال زندگی دویدن های بی هدف...یه زندگی راکد و بدون هیجان...یه زندگی ساده...بدون عشق...بدون خانواده...تنها! تنها چیزی که چند وقتی میشد ارامش این روزمرگی ها و تکرار رو ازم سلب کرده بود تماس های وقت و بی وقت یه ناشناس بود و تعقیب های عجیبی که مدام پشت سرم احساسشون میکردم! هیچ ایده ای از اینکه کی میتونه باشه و هدفش از این تعقیب ها چیه نداشتم!فقط میدونستم که اینکارش بدجوری آزارم میده و حتی دستم به جایی بند نبود که بخوام به پلیس ازش شکایت کنم! شده بود سوهان روحم،شده بود کابوس های شبانه ام!پناه روغیر از وقتایی که داخل مدرسه بود یک ثانیه هم از خودم جدا نمیکردم!جرات نمیکردم با خودم ببرمش بیرون حتی برای تفریح و رفتن به پارک و سینما! اون روز طبق معمول نشسته بودم داخل ماشین و منتظر بودم تا مدرسه ی پناه تعطیل شه...موبایلم زنگ خورد... _بله؟ _افسون خانم؟ خشکم زد...وحشت زده به صدایی که منو به فارسی افسون خانم خطاب کرده بود گوش دادم...سعی میکردم تشخیص بدم صدا برام اشناست یا نه!ولی حتی ذره ای هم اشنا نبود!فقط میدونستم همون صدایی بود که گهگاهی توی مزاحمت های تلفنی ای که برام ایجاد میکرد چند کلمه ای حرف میزد و بعد قطع میکرد! _شما کی هستین؟از جون من چی میخواین؟ _لطفا ارمشتون رو حفظ کنین! جیغ کشیدم: _چطور ارامشم رو حفظ کنم!؟از کدوم ارامش لعنتی حرف میزنی؟از ارامشی که چند هفته است ازم سلب کردین!؟چطور میتونم با مزاحمت های وقت و بی وقتتون،با تعقیب های مداومتون و با این تماس های اعصاب خورد کنتون ارامشم رو حفظ کنم؟! _گوش بدید!من الان فقط تماس گرفتم که بگم یه مرد سیاه پوش الان میاد در کناریتون رو باز میکنه و میشینه توی ماشین!میخواستم بهتون این امادگی رو بدم که وحشت نکنید... قبل از اینکه حرفش کامل شه وحشت زده دستم رفت سمت قفل مرکزی تا در هارو قفل کنم...ولی دیر شده بود..در به سرعت باز شد و یه مرد سیاه پوش پرید توی ماشین و درو قفل کرد! جیغ خفیفی کشیدم و خودم رو چسبوندم به شیشه ی بخار گرفته...قلبم مثل گنجشک خودشو به قفسه ی سینه ام میکوبید! _حالا منتظر پناه بمون تا بیاد داخل ماشین!هیچ حرفی نمیزنی و اگه بچه ازت سوال کرد میگی یکی از همکاراته و بدون هیچ حرف یا کار اضافه ای میای به ادرسی که اون مرد بهت میگه! خونم به جوش اومد!با شنیدن اسم پناه مثل ماده ببر زخمی غریدم: _لعنتی عوضی اسم بچه ی منو به اون دهن کثیفت نیار!اسمشو نیار!با بچه ام کاری نداشته باشین عوضیا! _ببین دختر!حرف دهنتو بفهم!کاری که گفتمو میکنی!وگر نه... نگاهم معطوف شد به برق چاقویی که مرد از زیر پالتوش بیرون کشیده بود...تمام استخونای تنم یخ بست...مو به تنم راست شده بود...نفسم به شماره افتاد...صدای بوق ممتد از اونطرف خط به گوش میرسید.تماس رو قطع کردم و موبایل رو گذاشتم روی پام...با وحشت در حالیکه به سختی نفس میکشیدم زیرچشمی مرد سیاه پوش رو برانداز کردم...چی به سر بچه ام میومد؟چی به سر پناهم میومد؟اگه اتفاقی برام می افتاد؟!یعنی پناه رو میدادن به باباش؟توی اون هیری ویری یاد نیک افتادم و کاری که مادر روبی باهاش کرده بود!من هیچ فرقی با اون نداشتم!منم مثل مادر روبی پناه رو از دیدار مخفی کرده بودم!حالا اگه میمردم پناه رو میدادن به باباش!و معلوم نبود دیدار باهاش چه رفتاری ممکنه داشته باشه!اون از من نفرت داشت!ممکن بود این نفرت رو سر بچه ام خالی کنه!نه!من نمیتونستم اجازه بدم پناهم تنها بمونه!نمیتونمستم اجازه بدم پسر کوچیکم از محبت مادر محروم بشه! زنگ مدرسه به صدا درومد و همراه با اون تپش های شمرده ی قلب خودم رو به وضوح شنیدم...با هر تپشی یه پتک محکم میخورد توی سرم!انگار همه چیز روی دور اهسته بود...انگار حتی ثانیه شمار روی ساعت مچیم هم با صدای بلندش سرم فریاد میکشید...تیک...تاک....تیک....تاک! صدای جیغ و داد بچه ها،صدای تپش قلبم،برق اسلحه،صدای تیک تاک ساعت مچی...همه و همه داشتن منو به جنون میکشوندن!ضربه ی کوتاهی به پنجره ی در عقب ماشین خورد...پناه بود...دستم رفت سمت قفل که مرد کنارم دستش رو پیش اورد و هشدار گونه نگاهم کرد...قفل مرکزی رو زد...پناه در عقب ماشین رو باز کرد و نشست داخل... _سلام مامان! از توی اینه نگاهش کردم...پوستم مثل گچ سفید شده بود...با صدای لرزانی که به سختی سعی در کنترلش داشتم زمزمه کردم: _سلام پناهم! _سلام اقا! مرد حتی روشو برنگردوند تا جواب سلام بچه رو بده!حداقل محض اینکه بچه وحشت نکنه! ماشین رو روشن کردم...پناه حتی راجع به اینکه اون اقا کیه سوال هم نپرسید...فقط گهگداری نگاه خیره و کنجکاوش به مرد رو از توی اینه میدیدم... مرد بهم با اشاره ی دست ادرس میداد...لام تا کام حرف نمیزد!از لحظه ای که توی ماشین نشسته بود هیچ صدایی ازش نشنیده بودم و این امر درجه ی ترسناک بودنش رو تا حد زیادی بالا میبرد! *** مرد انقدر با اشاره ی دست بهم ادرس داد و راهنماییم کرد تا بالاخره رسیدیم به یه کوچه ی خلوت و مخوف!وحشت تمام وجودم رو فرا گرفته بود...بیشتر از هر چیزی نگران پناه بودم!به خودم هیج فکر نمیکردم...تمام فکر و ذکرم جگرگوشه ام بود! مرد پیاده شد و ماشین رو دور زد...هیچ راه فراری بود!حتی نمیتونستم با دنده عقب از شر اون کوچه خلاص شم!مرد در طرف منو باز کرد و بدون هیچ حرفی منتظر موند تا پیاده شم...از ترس چهارستون بدنم به لرزه افتاده بود و سردی بیش از اندازه ی هوا و مه غلیظی که بعد از بارون شدید شب گذشته سطح کوچه رو فرا گرفته بود این لرزش رو تشدید میکرد! با زانوهایی که از شدت سرما و وحشت بالا و پایین میشد از ماشین پیاده شدم...مرد در عقب رو هم باز کرد...پناه مردد به من نگاه کرد...دستم رو براش دراز کردم و گفتم: _بیا مامان! صدام میلرزید...بغض گلومو میفشرد...بچه ام رو با تمام توانم چسبوندم به خودم...پناه هم انقدر ترسیده بود که دستم رو محکم فشار میداد و ازم جدا نمیشد! اشک تو چشم هام حلقه زد...جونم برای پناهم در میرفت وقتی توی این حالت وحشت زده و ترسیده میدیدمش...این ادم ها نه شرف داشتن و نه انسانیت! مرد اشاره کرد که راه بیفتیم...وحشتزده ایستاده بودم و نگاهش میکردم که بدون هیچ حرفی دستش رفت سمت چاقو...با اینکارش شتابزده راه افتادم و مرد شونه به شونه ام حرکت کرد...کوچه باریک و بن بست بود.دو جداره ی کوچه رو دیوار های دژ مانند خاکستری رنگ و کهنه قاب گرفته بودن.خزه و گیاهان خودروی سبز رنگ جای جای دیوار از لابه لای خشت ها بیرون زده بود...مه و سرما این تابلوی وحشت رو کامل میکرد و سکوت دلهره ام رو دوچندان!یه ماشین مشکی رنگ انتهای بن بست پارک شده بود که مرد سیاه پوش به سمتش هدایتمون میکرد. مسافت خیلی زیادی رو طی نکردیم که رسیدیم به ماشین...شیشه هاش کاملا دودی بود...مرد اشاره کرد که بایستیم و خودش رفت سمت در عقب ماشین و صاف ایستاد...چند ثانیه ای که طول کشید تا در عقب ماشین باز بشه مثل چند سال گذشت...با وجود سردی و رطوبت آزار دهنده ی هوا عرق سردی روی کمر و پیشونیم نشست...دست هام میلرزید و همچنان پناه رو به خودم میفشردم...به تنها چیزی که تمام این لحظات بهش فکر میکردم سلامت و امنیت بچه ام بود! بالاخره انتظار به پایان رسید...درِ عقبِ ماشین باز شد...یه پا روی زمین قرار گرفت و بلافاصله پای بعدی...مثل صحنه ی فیلم های جنایی و مافیایی!دوتا پا با کفش های ورنی براق و شلواری که خطِ ا ُتوش مشخصه! مرد از ماشین خارج شد و در ماشین رو بست...برای لحظه ای انگار دیگه توی این دنیا نبودم!برای لحظه ای به حالت اغما فرو رفتم...با بهت و ناباوری خیره شدم به مرد...در کسری از ثانیه قلبم اکنده شد از حس قویِ آرامشی همراه با تشویش و وحشت و استرس! نمیتونستم باور کنم...بعد از گذشت 9 سال حالا دیدنش اینجا،اونم به این شکل...غیر قابل درک بود!مثل یه خواب بود...یه رویا...یا شایدم یه کابوس با جنبه های مثبت!پس اون همه بازی مسخره...اون همه گانگستر بازی و تحدید...اون همه موش و گربه بازیو تعقیب و گریز و تلفن های مشکوک!حالا دیگه اون ها همه به نظر یه بازی مسخره میومد!از همون بازی هایی که وقتی بچه بودم با بابام میکردم!موش و گربه بازی! حس بعدی ای که درونم رو پر کرد خشم بود...خشمی بی پایان و پر از حرص و نفرت!خشم از اینکه تمام مدت بازیچه بودم و حرص و نفرت ازینکه این همه ترس و استرس برای هیچ و پوچ بود!اصلا نیازی به این همه به قول معروف ژانگودر بازی و ادای دزد و پلیس ها رو دراوردن نبود!اصلا! تمام عضلات منقبض شده ی بدنم آزاد شدن...چند قدم جلو رفتم و با صدایی رسا و محکم زمزمه کردم: _بابا!
  20. 1 امتیاز
    از توی آینه ماشینی که پشت سرمون بود رو مدام تحت نظر داشتم...احساس میکردم داره تعقیبمون میکنه...از دم در مدرسه تا اینجا دنبالمون بود..نگران بودم و ترسیده!تصمیم گرفتم برای اینکه مطمئن بشم مسیرم رو عوض کنم... پیچیدم تو یکی از خیابون های فرعی...ماشین پشت سری هم پیچید...وحشت زده دوباره پیچیدم تو یه خیابون دیگه...ماشین پشت سرم هم اومد!دیگه مطمئن شده بودم که داره تعقیبمون میکنه!اگر بلایی سر بچه ها میاورد چی؟اگر میخواست آزار و اذیتی بهمون برسونه!!نکنه....دیدار؟! جواب خودم رو دادم: نه احمق اخه دیدار از کجا بفهمه؟!اون روحشم از وجود این بچه خبر دار نیست!بعد از 9سال برگرده چی بگه آخه؟!از کجا ممکنه فهمیده باشه؟ سرم رو تکون دادم و حواسم رو معطوف رانندگیم کردم در حالی که همچنان یک چشمم به ایینه بود و ماشینی که در حال تعقیبمونه! رسیدم به یه مرکز خرید..پیچیدم تو پارکینگ...دیدم که ماشین پشت سری هم اومد داخل...قلبم شروع کرد به تند تر تپیدن...سریع پارک کردم و رو به بچه ها گفتم: _پیاده شین! پناه با تعجب گفت: _مامان؟برای چی اومدیم اینجا؟ در حالی که تمام حواس و فکر و ذکرم متوجه ماشینی بود که تعقیبمون میکرد گفتم: _اومدیم خرید! پناه با ذوق گفت: _اخ جـــــــــــون! روبی و پناه خنده کنان از ماشین پیاده شدن...همونطور که دست هردوشون رو گرفته بودم و میرفتم سمت پله برقی، سرنشین های ماشین رو دیدم که پیاده میشدن...یه مرد جوون با دوتا بچه! چند ثانیه ای ماتم برد...بعد نفس راحتی کشیدم و به حماقت خودم خندیدم...داشتم بیماری پارانویا میگرفتم!حتما باید یه استراحتی به خودم میدادم! بعد از خریدی که بخاطر سوء ظن اَلَکیم راجع به ماشین تعقیب کننده بهم تحمیل شده بود سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه... *** صدای خنده های روبی و پناه غرق لذتم کرده بود...کوهی از تنقلاتی که براشون خریده بودم جلوشون روی زمین درست کرده بودن و میخوردن و کارتون میدیدن و قهقه میخندیدن....گاهی از خنده هاشون خنده ام میگرفت و گاهی با دیدن حالات چهره ی پناه با یاد آوری دیدار غم وجودمو فرا میگرفت... به ساعت نگاه کردم...8شب بود!چرا نیک نمیومد!نکنه اتفاق بدی افتاده بود؟موبایلم رو از روی میز برداشتم و شماره ی نیک رو گرفتم...میخواستم تماس رو وصل کنم که زنگ خونه به صدا درومد...دوباره نگاهی به بچه ها که مشغول بازیگوشی بودن انداختم و رفتم سمت در...اول از داخل چشمی نگاه کردم و با دیدن نیک سریع درو باز کردم... _سلام نیک!کجا بودی تا اینموقع؟داشتم نگران میشدم! با نگاه معنی داری خیره شد تو چشمام و لبخند زد: _واقعا؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: _یعنی...روبی منتظرت بود... اخم هامو کشیدم توی هم...چقدر مرد ها از هر حرف ادم سوء استفاده میکردن! نیک سرک کشید داخل خونه و با دیدن روبی که حسابی با پناه مشغول بازیو خنده بود به شوخی گفت: _روبی که فکر نکنم اصلا متوجه من شده باشه!نگاش کن!باهات شرط میبندم الان اصلا یادش باشه حتی پدری به اسم نیک داره! دوباره به روبی و پناه نگاه کردم و به شوخی نیک خندیدم... _بیا داخل! _نه!دیگه باید بریم!روبی هم حسابی اذیتت کرد! _نه بابا!چه اذیتی!اونم مثل پناه! برگشتم و با لبخند نگاهشون کردم... نیک به خوراکی ها و ریخت و پاش داخل هال اشاره ای کرد و دوباره با لحن شوخش گفت: _آره کاملا مشخصه! خندیدم...راست میگفت!روبی خیلی شیطون بود!پناه هیچوقت انقدر سر و صدا و ریخت و پاش نمیکرد!ولی حالا که با روبی سرگرم شده بود خصلت های ذاتی دوست داشتنیش رو هم فراموش کرده بود! بچه ها حسابی سرگرم بودن و دلم نمیخواست ناراحتیشون رو ببینم...برای همین دوباره به نیک گفتم: _بیا تو!اینا رو که میبینی حالا حالا ها ول کن نیستن!بیا بشین یه قهوه با هم بخوریم تا بچه هام دل بکنن! نیک لبخندی زد و اومد داخل...با دقت براندازش کردم...خسته بود...خیلی خسته...پای چشم هاش از شدت خستگی گودافتاده بود و سر و وضعش حسابی اشفته بود... نیک رفت سمت هال و مشغول گفت و گو با بچه ها شد و من رفتم سمت اشپزخونه تا قهوه درست کنم... مشغول گذاشتن فنجون ها توی سینی بودم که با صدای نیک سه متر از جام پریدم: _دیگه چه خبر؟ برگشتم سمتش و گفتم: _منو ترسوندی! لبخند زد و گفت: _ببخشید! تکیه داد به اپن اشپزخونه و نگاهم کرد...قهوه رو ریختم تو فنجون ها...نیک یکی از صندلی های کنار اپن رو بیرون کشید و نشست روش...فنجون قهوه رو گذاشتم مقابلش و خودم یکی دیگه از صندلی هارو بیرون کشیدم و نشستم... _خسته به نظر میرسی!نکنه تا این موقع شب شرکت بودی؟ _نه!یه مشکلی برام پیش اومده بود... _اها! سرم رو گرم هم زدن قهوه کردم... _روبی...میخوان ازم بگیرنش! با تعجب نگاهش کردم... _چی؟ سرش رو انداخت پایین و با لبخند تلخی گفت: _خاله اش..با یه پیر مرد ثروتمند ازدواج کرده...درخواست گرفتن حضانت بچه رو داده!انگار بچه دار نمیشن!اونم روبی رو میخواد! _ولی تو پدرشی!از لحاظ قانونی تو تنها سرپرست روبی هستی! _آره...ولی..اونا بهم پیشنهاد مبلغ خیلی زیادی پول دادن! یه قطره قهوه پرید توی گلوم...شروع کردم به سرفه کردن...میون سرفه گفتم: _چی؟!تو داری به پیشنهاد پولشون در مقابل روبی فکر میکنی؟ _نه!نه افسون به هیچ وجه!اصلا همچین فکری راجع به من نکن!روبی خاله ی بدجنسی داره!اون میدونه من وضعیت مالی چندان خوبی ندارم...تا خرخره توی قرضم!دست گذاشته رو نقطه ضعفم!شدیدا منو تحت فشار گذاشته!داره بر علیهم مدرک جمع اوری میکنه که هرجوری هست حضانت روبی رو ازم بگیره..میخواد یه جوری ثابت کنه که من صلاحیت مراقبت از بچه ام رو ندارم! با خشم دندون هامو روی هم فشردم... _ولی نمیتونه!تو یه پدر نمونه ای!اون نمیتونه چنین کاری کنه! لبخند تلخی زد و گفت: _امروز احضارم کرده بود دادگاه!بهم پیشنهاد پول داد در مقابل بخشیدن حضانت روبی!حتی یه قرار داد هم تنظیم کرده بود و با خودش اورده بود! خندیدم...خنده ای عصبی و خشم آلود... _نگران نباش نیک!اون نمیتونه بچه ات رو ازت بگیره!روبی حق قانونیه توئه!اینو هیچوقت فراموش نکن!تو پدر روبی هستی!هیچ قانونی بچه رو از پدرش نمیگیره بده به خاله اش! نیک با لبخند خیره شد تو چشم هام...احساس کردم رنگ نگاهش عوض شد...دستش نشست روی موهام...یه دسته از موهامو پیچید دور انگشتش...ذهنم کشیده شد سمت دیدار...عاشق پیچیدن موهام دور انگشت هاش بود! انگار نیروی برق از بدنم رد شد...به خودم اومدم و سریع خودمو کنار کشیدم...هردومون معذب شدیم...نیک دستپاچه از روی صندلی بلند شد و گفت: _دیگه دیر شده...ما باید بریم!
  21. 1 امتیاز
    *** «بلاخره به خواسته ام رسیدم...با دیدار عقد کردم...حالا دیگه با هم زن و شوهر بودیم!دیگه میتونستیم تا ابد کنار هم زندگی کنیم!از شادی میخواستم بال در بیارم!خودمو خوشبخت ترین دختر روی کره ی زمین میدونستم! اونشب من لباس عروس پوشیدم و دیدار لباس دامادی...برای چند ساعت قول دادیم همه ی دنیا رو فراموش کنیم و فقط به اون لحظه ی قشنگ و رویایی فکر کنیم!فقط اون لحظه مهم باشه!لحظه ای که تبدیل میشد به نقطه ی عطف زندگی هردومون.لحظه ای که سرنوشت هردومون رو تا ابد رقم میزد!اون لحظه ی شیرین و دوست داشتنی ای که زندگی رویاییمون رو میسازه... دیدار سعی کرده بود برام بهترین شب زندگیم رو رقم بزنه...ماشینو داده بود تزئین گل بزنن...خونه رو با شمع و گل رز تزئین کرده بود.... وقتی بله رو گفتم و دفتر رو امضا کردیم برای یک لحظه فقط یک لحظه حسرت وجودمو فرا گرفت...دلم پر کشید...رفت پیش خانواده ام..مادر و پدر و خواهری که جاشون خالی بود!خالی تر از همیشه!دلم میخواست مثل بقیه ی دخترا تو مراسم عقدم خانواده ام هم باشن.دلم میخواست جشن عروسی میگرفتم...اشک توی چشم هام حلقه زد...بغض گلوم رو فشرد...میدونستم اگه یک کلمه حرف بزنم سیل اشک هام سرازیر میشه...پس سکوت کرده بودم...اون لحظه اولین کمبود های زندگیم خودشون رو بهم نشون دادن...اولین مضرات ازدواج پنهانی! حقیقتِ معنای کلمه ی غربت ، اون لحظه بود که بیشتراز همیشه گریبانم رو گرفت...دیگه زنِ دیدار بودم..رسما و شرعا و قانونی...دیگه به آرزوم رسیده بودم...تا ابد میتونستم کنارش باشم...به زندگیم و شوهرم عشق بورزم و خوشبخت باشم!ولی بدون خانواده ام...یعنی میشد؟یعنی بی کس و کار میبودم؟بدون هیچ خانواده ای؟این شدنی بود؟! دیدار از نگاه اشکیم،از سکوت بغض آلودم،از دست های یخ زده ام پی به حالات درونیم برد. به آشوبی که تو دلم افتاده بود! در ماشین رو برام باز کرد و من نشستم...چند دقیقه بعد رو به روی خونه بودیم...رو به روی اپارتمان دوست داشتنیم... قلبم از همیشه تند تر میزد...تمام نبض های روی بدنم فعال شده بودن...بزاق دهنم خشک شده بود...روی پوستم داغِ داغ بود و زیرش یخ زده بود...حالم خوب نبود...استرس داشتم...سرم داغ شده بود! دیدار درو باز کرد و با نگاه تب دارش خیره شد تو چشمام...داخل خونه رو دید زدم...همه ی چراغ ها خاموش بود و نور هزاران شمع فضای شاعرانه ای رو بوجود آورده بود...دست هامو گذاشتم روی دهنم و اشک هام سرازیر شد...از شوق و شادی در پوست خودم نمیگنجیدم.... دیدار در اغوشم کشید و از روی زمین بلندم کرد...جیغ کوتاهی کشیدم و خندیدم....دیدار هم میخندید...بدنش داغِ داغ بود...نبض گردنش انقدر تند میزد که بالا پایین پریدن رگِ گردنش رو به وضوح میدیدم...حالم دگرگون شده بود... تمام وجودم شده بود خواهش و تمنای وجودش!تمام بدنم شده بود نبض ، و برای داشتنش میزد...نورِ شعله ی شمع های رقصان...بوی مست کننده ی گل رز....تاریکی و فضای رمانتیک خونه،بوی خوش عطر دیدار،همه و همه دست به دست هم داده بودن تا اونشب برای من تبدیل بشه به رویایی ترین و زیبا ترین شب عمرم!شبی که تا پایان زندگیم هرگز به دست فراموشی سپرده نشه!شبی که تبدیل بشه به نماد عشق منو دیدار! در نیمه بازِ اتاق خواب رو با پاش هل داد...ته دلم خالی شد...حال عجیبی داشتم...تو آسمونا سیر میکردم...هر تماسی میتونست منو تا اوج ببره....هر نگاهی میتونست وجودمو به اتیش بکشه...از عطش و خواهش لبریز بودم... دیدار آروم رفت روی تخت و منو گذاشت روی ملحفه ای که غرق بوی گلبرگ های گل رز بود...دستشو پیش آورد و در حالی که با نگاه جذاب و کشنده اش خیره شده بود تو عمق چشم های بی طاقتم دسته ای از موهای فر شده ی خرمایی رنگم رو پیچید دور انگشتش...لبخند زد...صورتش رو آورد جلو... احساس کردم خونِ توی رگ هام تا فرق سرم فوران کرد. صبح روز بعد وقتی چشم باز کردم دیدار کنارم نبود...کمی درد داشتم...طبیعی بود!لبخند زدم..تمام وجودم اکنده از احساس شرم و خجالت شد...احساس کردم گونه هام گُل انداخته...لبم رو گزیدم و تو جام غلطی خوردم که یدفعه دیدار پرید روی تخت...جیغ کشیدم و زیر ملافه قایم شدم...صدای خنده ی دوست داشتنیش پیچید توی اتاق... با اخم سرم رو از زیر ملافه بیرون کشیدم و دستم رو گذاشتم روی قلبم... _سکته کردم دیوونه! جوری که نگاهم میکرد...اگر به سنگ نگاه میکرد ذوب میشد!نگاهم رو ازش دزدیدم و خودمو بیشتر زیر ملافه پنهان کردم... _روی لپات قرمز شده!نکنه از من خجالت میکشی؟! دستم رو شده بود!دوست نداشتم فکر کنه خجالت میکشم!غر زدم: _ئــــِـــــه...دیدار! خندید....غرق لذت شدم... _پاشو بیا ببین دیدارت چه کرده!برات یه میز صبحانه ای چیدم که تو عمرت ندیدی!پاشو تنبل خانومِ من!ساعت 10شد! خجالتزده از زیر ملافه بیرون خزیدم و رفتم تو حمام... *** یکماه از روزی که اومده بودم لندن میگذشت...هر شب با مامان بابام و افروز حرف میزدم و دلتنگیم تا حدود کمی برطرف میشد...زندگیم با دیدار آروم و دوست داشتنی بود...زندگیمون با پولی که بابام ماهانه برام میفرستاد و حقوق دیدار تقریبا خوب میچرخید...هیچ کم وکسری نداشتیم.با پس اندازهامون یه ماشین تقریبا خوب خریده بودیم و تو خونه ی من زندگی میکردیم...هنوز مامان بابام از ماجرا خبر نداشتن و میترسیدم بهشون بگم!میدونستم وقتی بفهمن جهنم به پا میشه...یعنی مطمئن بودم!ممکن بود بابا طردم کنه...مامان دیگه نخواد ببینتم!میدونستم دیگه از این زندگی الان خبری نیست!پس بهتر بود صبر میکردم تا جا بیفتم...صبر میکردم تا درسم تموم بشه و برم سر کار و مستقل بشم! تا حدودی به اون زندگی رویایی و رمانتیکی که همیشه ارزوشو داشتم رسیده بودم...انگلیس،یه خونه ی جمع و جور و قشنگ،دیدار!همه چیز قشنگ و رویایی بود...فقط یه نگرانی وجود داشت!و اونم مادر دیدار بود!دیدار پریشون بود،آروم و قرار نداشت،مدام توی فکر بود و حرص میخورد!غصه میخورد!و من بخاطر اینکه بخاطرم مجبور به اینکار شده بود خودم رو سرزنش میکردم!ولی دیدار هیچوقت به روی خودش نمی آورد،مبادا من ناراحت شم! نگرانش بودم...شروع کرده بود به پاکت پاکت سیگار کشیدن...غمش رو میفهمیدم...منم دلتنگ خانواده ام بودم...ولی چاره ای نبود!باید کم کم میرفتیم دنبال کارای اقامت مادرش!اینطوری خیالش راحت میشد! _دیدار؟ نشستم کنارش روی مبل...تکیه داد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد...اخرین پک رو به سیگارش زد و توی زیرسیگاری خاموشش کرد... _جونم؟ به دود غلیظی که از دهن و بینیش خارج میشد خیره شدم و گفتم: _فردا زنگ بزن به عمه ات بگو میخوای برای مامانت اقامت بگیری!اون میتونه کمکت کنه! _عزیزم ما هنوز خودمون اینجا شهروند نیستیم!فکر کنم 3 تا 5 سال طول میکشه تا سیتیزن بشیم!اونموقع میتونم یکارایی بکنم!ولی الان هنوز یک ماهم نشده! حق با دیدار بود...سکوت کردم...سرم رو انداختم پایین وشروع کردم به ور رفتن با ناخن هام.»
  22. 1 امتیاز
    *** «_دیدار میدونم برات سخته!میفهمم.ولی این تنها چاره مونه!اخرین راهمون برای باهم بودن! دیدار سرش رو انداخته بود پایین...به انگشت های مشت شده و دست های لرزانش نگاه کردم...بخاطر اینکه مجبورش کرده بودم مادرشو تنها بذاره از خودم بدم میومد!ولی خودخواهیم،مانع از دلسوزیم میشد! مادرش پیر بود و مریض...خیلی مریض!نمیتونست به تنهایی زندگی کنه!دیدار هم غیر از مادرش از دار دنیا فقط یه عمه داشت که انگلیس زندگی میکرد!چاره ای جز اینکه مادرش رو برای فقط مدت زمان کوتاهی بذاره توی خانه ی سالمندان نبود...حداقل اونجا ازش خوب نگهداری میشد! عشقِ خارج منو کور کرده بود...دیگه هیچ چیز رو نمیدیدم....فقط زندگی با دیدار رو میدیدم اونم خارج از این مرز و بوم!خام بودم و ساده!زندگی رو یه عشق اتشین میدیدم با یه پسر عاشق که حاضره هر کاری برات انجام بده!خیال میکردم زندگی مثل فیلم های خارجی عاشقانه و درام زندگی دو تا عاشق و معشوقه زیر یه سقف!به همین راحتی!دیدار هم خام بود...اون هم بچه بود و بی عقل!وقتی عقلش رو داد دستِ من ، این حقیقت رو ثابت کرد! *** حدودا شش ماه بعد داشتم اماده میشدم برای رفتن...با یک چشم اشک و یک چشم خون...بعد از سه ماهِ تمام اصرار و خواهش و تمنا و قهر و لوس بازی بالاخره پدر و مادرم رو راضی کرده بودم!پدرم گفته بود فقط در صورتی که مدرک لیسانس بگیرم...و من گرفته بودم!تصمیمم رو جدی گرفته بودم!من میخواستم هر طور که شده برم!دنیای اونور آب برام شده بود رویا...یه رویای پوشالی....پر از پوشال های رنگی و قشنگ...پر از آرزوهای واهی...پر از وهم و خیال!تمام زندگیم در حسرت و ارزوی رفتن بودم...میخواستم به هر نحو و هر قیمتی که شده از ایران برم! بالاخره روز موعود فرا رسیده بود. و من با چمدون های بسته بندی شده اماده ی رفتن بودم.حال و هوای خونه به شدت غمناک بود!مامان و افروز که یه جوری گریه میکردن انگار دارن منو تا تو گور همراهی میکنن!چند بار هم به کنایه بهشون گفته بودم پس لباس سیاهاتون کو!؟و با چشم غره ی شدید مامان و نیشگون های دردناک افروز مواجه شده بودم! حتی تو چشم های بابا هم اشک حلقه زده بود...ولی من اونقدر احمق و نادون بودم که بهشون گفته بودم برای فراموش کردن دیدار باید برم!بهشون گفته بودم یا دیدار یا انگلیس!و اونها به ناچار انگلیس رو انتخاب کرده بودن!و من باور نمیکردم که تا این حد با دیدار مخالفن!که حتی از روی ناچاری مجبور به دوری از من شده بودن! برام مهم نبود!تا وقتی جوونی بی قیدی و الکی خوش!نه برات خانواده مهمه،نه غم و غصه ی هیچکس!تا وقتی جوونی فقط به خودت فکر میکنی...به خواسته های خودت...به آرزوهای خودت!تا وقتی جوونی کسی برات به اندازه ی خودت مهم نیست!کسی برات ارزش گذشتن از امیال و نیاز های خودت رو نداره! تا وقتی جوونی مثل کور ها فقط سر طناب رو میگیری و دنبالش میکنی...به این فکر نمیکنی که شاید سر طناب اشتباهی رو گرفته باشیو به جای خونه ی شکلاتی و رویایی توی قصه ها ببردت داخل غار پیرزن جادوگر! و من هم جوون بودم و سرکش...جوون بودم و سرخود...پر از غرور و تشنه ی آزادی و استقلال!و فکر میکردم بالاخره دارم به بزرگترین آرزوهای زندگیم میرسم!فکر میکردم خوشبخت ترین ادم دنیام!اون موقع ها هنوز نمیدونستم خوشبختی چیه! کنار در ایستادم...مامانم اومد جلو...بی هوا منو توی اغوشش کشید...بغضم دوام نیاورد...بی اختیار اشک هام سرازیر شد...هق هق نهفته ام اشکار شد...عطر دوست داشتنی تن مادرم رو با لذت به عمق ریه هام فرستادم!انتخابم درست یا غلط،باعث میشد شاید برای مدت خیلی طولانی دیگه نتونم این رایحه ی دوست داشتنی و آرامش بخش رو استشمام کنم! دستش رو گذاشت روی صورتم...تمام وجودم رو غرق بوسه کرد... _قربونت بره مامان...مراقب خودت باش افسونم...ته تغاریِ من...اونجا که میری هوا سرده...حسابی خودت رو بپوشون...غذای بیخودم نخوریا...مامان میری بیرون خیلی خوشگل نکن!باشه؟ میون گریه خنده ام گرفت...از دست این مامانا!به چه زبونی باید بهشون میفهموندم اونجا ایران نیست!با خنده گونه اش رو بوسیدم و اشک هاشو پاک کردم... _باشه قربونت بشم...چشم فدای یه تار موهای قشنگت...دیگه گریه نکن دیگه...باشه؟ مامان لبخند زد و بوسه ای روی موهام گذاشت...افروز اومد جلو...چند ثانیه ایستاد جلومو بعد همزمان با شدت گرفتن گریه اش خودش رو توی اغوشم رها کرد...با تمام توانم توی بازوهام فشردمش...بهترین دوستم افروز بود!بهترین خواهر دنیا!همیشه یار و یاورم بود.همیشه کنارم بود،هوامو داشت!همیشه دستمو گرفت!همیشه پشتم مثل کوه وایساد! _عزیز دلم.مراقب خودت باش!هر شب باهات چت میکنم...هر شب باهات اسکایپ میکنم صدای قشنگتو بشنوم...صورت ماهتو ببینم!هر شب باید انلاین باشیا!خب؟ دوباره میون گریه خندیدم...موهای لَختِ قهوه ای روشنش از روی صورتش زدم کنار.نگاه کردم توی چشم های درشت ِعمیق و براقش. _باشه خواهری.فدای اون چشمای قشنگت!دیگه بسه بابا!از سر صبح تاحالا ابغوره گرفتین دیگه!بخدا همین بغل گوشتونه!کارش کارِ یه ویزاست و یه هواپیما!همین! افروز لبخند زد و کنار رفت...بابا کمکم کرد تا چمدون هامو ببرم پایین.چمدون هارو گذاشت توی صندوق و سوار تاکسی شدیم. *** _خوب؟چطوره خانوم خانوما؟میپسندی؟ کوله پشتیمو انداختم کف پارکت و با حیرت خیره شدم به خونه.با خودم فکر کردم:این که فوق العادست!داشتم از ذوق بال در میاوردم!همون چیزی که میخواستم.شبیه خونه ی رویاهام بود...دکوراسیون ساده و اسپرت...جمع و جور و خوش ترکیب.یه پنجره ی قدی بزرگ رو به چراغ های چشمک زن شهر! جیغ کشیدم: _این عالیــــــــــــــــه! پریدم بغل بابام...کل صورتش رو غرق بوسه کردم... _مرسی بابا!وای باورم نمیشه!مرســــــــــــی! بابام خندید...از شادی من خوشحال بود...هر چی باشه من ته تغاریش بودم دیگه! *** مثل ابر بهار زار زار اشک میریختم...یه هفته مثل باد گذشته بود! کارای دانشگاهم رو اوکی کرده بودم.از ماه اینده کلاس هام شروع میشد. به زندگی تو خونه ی جدیدم عادت کرده بودم!ولی به تنهایی هنوز نه! _حالا نمیشد بیشتر میموندی بابا؟ _گلم من که نمیتونستم بیشتر بمونم که!پس شرکت چی؟مغازه ها چی؟باید یکی بالا سرشون باشه اگه نه هیچ کاریو درست انجام نمیدن! اشک هام تمومی نداشتن.فکر اینکه از این به بعد تو کشور غریب تنها میشم،بدون مادر و پدر و خواهر وحشت دو عالم رو به دلم میریخت. بابام جلو اومد و دستشو گذاشت دو طرف صورتمو خیره شد تو چشمام: _عزیزم خودت خواستی!حالام محکم باش!نذار دلم نا آروم بمونه!نذار همه فکر و ذکرمو بذارم اینجا و برم!بذار با خیال راحت برم که دخترم محکمه!روی پای خودش می ایسته!برای خودش خانومی شده! لبخند زدم...اب بینیم رو فرت کشیدم بالا و اینبار دندون هام از زیر لبم معلوم شد...بابام لبخند زد و گفت: _اهان!این شد!افسون خودِ خودم! بوسه ای روی پیشونیم گذاشت...توی چشم های سالخورده اش،توی نگاه مردونه اش نم اشک برق میزد.مرد بود و ناموسش رو داشت رها میکرد...پدر بود و دختر کوچکش رو داشت ول میکرد به امون خدا تو مملکت غریب!برای فهمیدن درد اینها باید مرد میبودی و من نبودم! بابا هم رفت و من تنها شدم...احساس بغض و خفقان تنهایی از همون دقیقه های اول گریبانم رو گرفت!بهت و سکوت و تنهایی خونه از همون شب اول اومد سراغم!ولی این فکر که من تنها نیستم،که دیدار اینجاست،که از فردا اینده ام روشنه ارومم میکرد...فقط فکرش...فقط امیدش...فقط آرزو و خیالش...»
  23. 1 امتیاز
    *** «حالم اصلا خوب نبود...روز های پایانی ترم بود!زود تر از بقیه از سر جلسه ی امتحان اومدم بیرون.بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.پیاده راه افتادم سمت پارکینگ دانشگاه...دلم نمیخواست برم خونه.بخصوص که اون آسمون بارونی بدجور هواییم میکرد!سوار شدم و راه افتادم سمت پارک...بد هم نبود.کمی کنارآب قدم میزدم و از هوای بارونی و تمیز پارک لذت میبردم... راه افتادم سمت پارک.بخاطر بارون شدیدی که میومد خیابون ها خلوت بود.زود رسیدم.ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم...نفس عمیقی کشیدم و یقه ی پالتوی بلندم رو بیشتر روی صورتم کشیدم...هوا سرد بود...رفتم کنار آب...شروع کردم به قدم زدن...خیره شدم به انعکاس خودم روی سطح اب و مواج شدنش بر اثر برخورد قطره های بارون...پارک اونروز خلوتِ خلوت بود...به اشک هام اجازه دادم سرازیر شن...به خودم برای هزارمین بار اعتراف کردم...دلم براش تنگ شده بود.دلم برای دیدارم تنگ شده بود.نمیتونستم از دستش بدم، نمیتونستم ازش دور باشم!تو دانشگاه مدام به بهونه ی افروز میرفتم دانشکده عمران تا شاید ببینمش...ولی حتی افروز هم ازش بیخبر بود!دانشگاه هم نمیرفت! نگرانش بودم...چند بار غرورمو گذاشتم کنار و بهش زنگ زدم...ولی تلفنش خاموش بود!همونطور که اشک میریختم و تو افکار خودم غرق بودم صدای قدم های شمرده ای رو پشت سرم شنیدم...قلبم از تپش ایستاد...نفسم منجمد شد... یواشکی برگشتم و زیر چشمی پشت سرم رو نگاه کردم...در حدی که فقط بفهمم کسی که پشت سرمه مرده! همین کافی بود تا با وحشت قدم هامو تند تر کنم...تو پارک به اون خلوتی اگر میخواست اسیبی بهم برسونه یا ازم دزدی کنه کارم ساخته بود!هیچکس نبود که به دادم برسه!کیفم رو محکم تر چسبیدم و به قدم هام سرعت بخشیدم.به محض اینکه به بریدگی پیاده رو رسیدم راهمو کج کردم و تقریبا دویدم سمت پله های سنگی...برگشتم ببینم دنبالم میاد یا نه...ولی نه...داشت راه خودش رو میرفت...با دقت بیشتری نگاهش کردم...یدفعه دلم هری ریخت...داغ شدم!شادی زاید الوصفی همراه با بُهت و حیرت نشست توی دلم...بغض شروع کرد به فشردن حنجره ام...به سرعت تغییر مسیر دادمو دنبالش راه افتادم...تقریبا میدویدم تا برسم بهش...از صدای قدم هام متوقف شد...برگشت سمتم...اسمش رو با شوق فریاد زدم: _دیدار!» *** رو صندلی مقابل پناه و روبی نشسته بودم و خیره شده بودم به پناه که همبرگرش رو با لذت گاز میزد...نیک با سینی دیگه ای اومد و نشست کنارم...همبرگرم رو گذاشت جلوم و با لبخند خیره شد به بچه ها!نگاهش کردم...مرد خوبی بود...و شاید پدر خوب تری! به پناه نگاه کردم...تا ابد باید حسرت داشتن پدر رو میکشید...دوباره نگاهم به نیک معطوف شد...با بچه ها شوخی میکرد و میخندید...لبخند زدم...شاید باید از خود گذشتگی میکردم...شاید باید مادر میبودم...شاید باید به پناه فکر میکردم... سرم رو تکون دادم تا از شر اون افکار خلاص بشم...نه!من هنوز عاشقش بودم...من هنوز فراموشش نکرده بودم! من بخاطر خودخواهی های احمقانه ام از دستش داده بودم و هنوز داشتم در نبودش زجر میکشدیم...هنوز داشتم حسرت نبودن هاش رو میخوردم...هنوز داشتم با خاطراتش زندگی میکردم و به خودم بار ها و بار ها لعنت میفرستادم که چرا مرتکب چنین اشتباهاتی شدم؟واقعا چرا؟! وقتی غذا تمام شد با اصرار سهم خودم و پناه رو حساب کردم و از رستوران اومدیم بیرون...سر و صدای بچه ها بلند شد: _پارک...پارک...پارک... نیک با لبخند نگاهم کرد...لبخندش رو با لبخند سردم پاسخ دادم و دست پناه رو گرفتم... _من خیلی خسته ام! پناه با اخم دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت: _ولی روبی داره با نیک میره پارک!منم میخوام برم! به نیک نگاه کردم...لبخند مسخره اش همچنان گوشه ی لبش بود...روبی رو دیدم که با ذوق به پدرش نگاه میکرد...حدسم درست بود...نیک واقعا پدر خوبی بود! هوفی کردم و گفتم: _خیله خب باشه!ولی فقط تا ساعت 5! پناه و روبی همزمان جیغ کشیدن: _yay!(هورا!) اینبار لبخندم حقیقی بود و از ته دل...شادیِ پناه تنها چیزی بود که دلم میخواست همیشه ببینم! *** روی نیمکت پارک کنار نیک نشسته بودم و شادی های کودکانه ی پناه رو تماشا میکردم...هوا کمی سرد بود...میترسیدم پناه سرما بخوره...لیوان قهوه داغ رو از دست نیک گرفتم...کنارم روی نیمکت نشست... _دیدن خوشحالیشون منو هم خوشحال میکنه... نگاهش کردم...تمام وجودش به شادی های کودکانه ی دختر بچه اش میخندید....بی اختیار لبخندم پررنگ تر شد...شوق و لذت دیدن اینکه بچه ات،پاره ی تنت ،شاد و خوشحاله چیزی نیست که بشه به راحتی با هر احساس دیگه ای مقایسه اش کرد! _روبی با این سن کمش تو زندگیش سختی زیاد کشیده!دونستن این حقیقت که روبی مرگ مادرش رو به چشم دیده نابودم میکنه!روبی دختر شیرینیه...روحیه ی لطیفی داره...میدونی؟بعضی شبا با گریه اسم مامانشو جیغ میکشه...این منو نابود میکنه..اینکه روبی داره بدون مادرش عذاب میکشه!بچه ها به مادر احتیاج دارن...حتی اگر پدری هم وجود نداشته باشه بازم تحملش برای بچه ها راحت تر از بی مادریه! به حرف های نیک پوزخند زدم...اون هیچی در این مورد نمیدونست!نگاهش کردم و با لحن دردناکی گفتم: _باور کن هیچ فرقی نداره!خالی بودن جای هر کدوم توی زندگی یه بچه میتونه یه اسیب روحیِ بزرگ بهش وارد کنه! *** ساعت 6بود که رسیدیم خونه...پناه هنوز پر انرژی و خوشحال بود..از خوشحالیش خوشحال شدم...ایکاش دل ما بزرگتر ها هم همینقدر کوچک بود...ایکاش دنیای ما بزرگتر ها هم همینقدر رنگی و شیرین بود! باید با پناه صحبت میکردم...راجع به پدرش...دروغ گفتن کار کثیفی بود!مخصوصا دروغ گفتن به یه بچه راجع به پدر و مادرش!ولی خوب کار دیگه ای هم از دستم بر نمیومد!نمیتونستم دست روی دست بذارم تا پسرم با حسرت و عقده ی بی پدری بزرگ بشه! حالا که پدری نداشت، بهتر بود با رویاهای پدر دروغینش ازش محافظت کنم! _پناه؟ _?Yes _بیا اینجا مامانی...کارت دارم... _کاپشن و کلاه بافتنیش رو از سرش بیرون کشید و دوید سمتم... _بیا بشین اینجا پهلو مامانی...میخوام برات یه خاطره تعریف کنم... _خاطره چیه؟ _خاطره یعنی یه داستانی از گذشته ها...از قدیما! _یعنی از وقتی که من هنوز به دنیا نیومده بودم؟ _خوب نه اونقدر قدیمی...خاطره ای که الان میخوام برات تعریف کنم مال وقتیه که تو تازه به دنیا اومده بودی! پناه با چشم های عسلی/خاکستری عمیقش زل زد تو چشم هامو گفت: _تو خاطره ات بابا هم هست؟ انگار جریان برق از بدنم رد شد...تمام فکر و ذکر بچه ام شده بود پدر! _اره قربون اون چشمات برم من...راجع به باباته! پناه با اشتیاق نشست روی مبل کنارم...دست های کوچولوش رو حلقه کرد دور کمرم و سرش رو گرفت بالا و منتظر خیره شد توی چشم هام.... اه کشیدم و شروع کردم... _بابات مهربون بود...خوشتیپ و خوش اخلاق و دوست داشتنی... _خوشتیپ یعنی چی مامان؟ لبخند زدم...دوباره و هزار باره و میلیون باره قد و قامتش توی ذهنم مقابل چشم هام نقش بست...قد بلند...چهارشونه... خوش پوش و جذاب...چشم های خاکستری که هر بیننده ای در اعماقشون غرق میشد.چال های گونه ای که بند دل هر مخاطبی رو پاره میکرد...نفسم بند اومد از یادآوریش... با بغضی که توی گلوم بود گفتم: _یعنی خیلی خوش قیافه و خوش لباس و خوش قد و هیکل! _اهان!یعنی مثل نیک؟ اخم کردم...مقایسه کردن دیدار با نیک احمقانه ترین کار دنیا بود!دیدار جذابیت شرقی داشت!دیدار یه پسر ایرانی بود! _خیلی خیلی بهتر از نیک!من و بابات با هم خیلی خوشبخت بودیم... تو دلم زهر خندی به این کلمه ی تو خالی زدم...هه...خوشبخت!چیزی که هیچوقت نبودیم!هیچوقت! _وقتی فهمیدیم یه نینی کوچولو تو راه داریم خوشبخت ترم شدیم... بغضم عمیق تر شد...افسونِ درونم بهم پورخند...هه!اون هیچوقت نفهمید کی و چطور یه نینی کوچولو تو راه داره! ادامه دادم: _بابات از اونموقع همه فکر و ذکرش شده بود تو...حتی اسمتم بابات برات انتخاب کرده! یه قطره اشک سرازیر شد روی گونه ام...درد داشت...گفتن دروغ هایی که یه روزی جزو ارزوهای محالم بود به یه بچه ی 8 ساله درد داشت!پناه اسمی بود که من خودم روی پاره تنم گذاشته بودم...برای اینکه بعد از تمام زجر و بدبختی هایی که تو اون سالها کشیده بودم این بچه شده بود پناهِ من!شده بود مونس تنهاییام!شده بود امید به زندگیم! نگاهش کردم...داشت به روم لبخند میزد...دیدن اینکه چطور بچه ام از شنیدن حتی اسم پدر برق شادی توی چشم هاش میدرخشه عذابم میداد... _وقتی تو بدنیا اومدی بابات بزرگترین مهمونی دنیا رو برات گرفت...همه ی دوست و اشنا و فامیل رو دعوت کردیم... از خودم برای گفتن چنین دروغ های بزرگی حالم بهم میخورد!بابات پولش کجا بود که همچین مهمونی ای برای توی تنهای من بگیره؟اصلا اگر پولش هم بود فک و فامیل و آشنامون کجا بود؟! _بابات خیلی دوست داشت پناهم...برات یه هدیه ی خیلی خیلی بزرگ هم خریده بود... _واقعا؟!کجاست؟ _توی انباریه...فردا برات میارمش! _وای اخ جون!باشه! به روش لبخند زدم...همین خاطره ی کوچیک دروغین تمام دنیا رو بهش بخشیده بود! _مامان؟ _جون دل مامان؟ _دلت برای بابا تنگ شده؟ سکوت کردم...اشک هام بیشتر سرازیر شدن...دلم براش تنگ شده بود؟معلومه که دلم براش تنگ شده بود...دلم براش اتیش گرفته بود...داشتم تو نبودش از بین میرفتم! اشک هامو سریع پاک کردم و بدون اینکه جوابی به سوالش بدم موهاشو نوازش کردم و بی مقدمه گفتم: _پناه امروز معلمت یه چیزایی بهم گفت...با یکی از بچه های کلاستون دعوات شده...زخمیش کردی! سرش رو انداخت پایین و زمزمه کرد: _الکس به من توهین کرد!جلوی همه ی بچه های کلاس به من گفت تو یه بی پدر بدبختی!به من گفت پدرم ولم کرده و رفته!گفت هیچ پدری مثل پدر اون بچه اش رو دوست نداره! یه سطل آب یخ خالی شد روی سرم....چقدر مردم بی ملاحضه بودن...چقدر تو تربیت بچه هاشون کوتاهی میکردن!اون خانم معلم عزیز باید با مادر الکس هم مفصل صحبت میکرد!در اولین فرصت پیشنهادشو بهش میدادم! از روی مبل بلند شدم... جلوش روی زمین زانو زدم...دست های کوچیکشو گرفتم تو دست هامو خیره شدم تو چشم های قشنگش... _پناه مامان...ببین میخوام یه چیزی بهت بگم...تو بهترین و مهربون ترین و دوست داشتنی ترین پدر دنیا رو داری!فهمیدی؟اجازه نده کسی به خودش اجازه بده بهش توهین کنه!اجازه نده کسی غیر از این حرفی بزنه!در ضمن به حرف ادم های بی فکری مثل الکس هم توجه نکن!مطمئن باش اون دنبال جلب توجه بوده که اینکارو کرده و به تو این حرف رو زده! پناه اخم هاشو کشید توی همو گفت: _مامان؟جلب توجه یعنی چی؟ تمام غم و اندهم رو فراموش کردم و دلم برای لپ های اویزون پسرم و اخم های کوچیکش پر کشید...دستش رو تو دستم بیشتر فشردم و لبخند زدم ....
  24. 1 امتیاز
    *** «_فقط یه راه هست برای اینکه منو تو بتونیم باهم باشیم دیدار! دیدار با انگشت اشاره اش اشک روی گونه ام رو پاک کرد و خیره شد تو چشمام... _چه راهی؟ _از اینجا بریم! _بریم؟کجا بریم؟ _یادته یه روز بهم گفتی از این شهر بریم...من گفتم بریم انگلیس؟یادته؟ _افسون اونروز من داشتم شوخی میکردم! _خوب حالا باید جدی بشه!این تنها راهه! _اخه مگه مسخره بازیه؟مگه به همین سادگی هاست؟ _خوب من که مشکلی ندارم!توام که عمه ات اونجاست!بگو برات کاراتو اوکی کنه! _اخه مگه به همین راحتیه دختر خوب؟ _هیچی راحت نیست دیدار! _افسون مامانم...!مامانمو چیکار کنم اخه؟نمیتونم اینجا تنهاش بذارم که!خیلی تنهاست! _فکر همه جاشو کردم!من یه جای خیلی خوب سراغ دارم دیدار.مامانت اونجا اصلا اذیت نمیشه.بهش خوب رسیدگی میکنن، من بهت قول میدم!وقتی رفتیم اونجا و زندگیمون راه افتاد و قشنگ جا افتادیم، کارای مامانتم میکنیم و میبریمش پیش خودمون! _تو چی داری میگی افسون؟ صداش پر از خشم بود.انگار تارهای صوتیش خراشیده شده بود.صداش دورگه شده بود و از خشم میلرزید...فریاد کشید: _تو چی داری میگی لعنتی؟ مثل بید لرزیدم...از خشمش...از نعره اش...از این مدل فریادی که برای اولین بار تجربه اش کرده بودم! _اخه تو چجور موجودی هستی؟هان؟چطور؟! _دیدار من... _مادرمو بندازم گوشه ی خانه سالمندان خودم بیام اونور اب پی عیاشی هام؟! _دیدار گوش کن... _مادرمو!پاره ی تنمو...جونمو...ول کنم اینجا به امون خدا؟!ولش کنم با تو بیام خارج؟!که چی بشه لعنتی؟که چی بشه هان؟! عصبانی شدم...جیغ کشیدم: _خفه شو دیدار! سکوت کرد...اولین باری بود که بهش توهین میکردم!اولین باری بود که سر هم داد میکشیدیم! _لعنتی یه دیقه گوش بده!تو منو میخوای یا نه؟ سکوت کرد... _دیدار با توام! بازم سکوت کرد... _دیدار! _دیگه نه! _چی؟ دستش رو گذاشت روی پیشونیش و روشو ازم برگردوند.دستمو گذاشتم روی صورتش تا برش گردونم رو به خودم که دستم رو با نفرت و خشونت پس زد!با خشم جیغ کشیدم: _یه بار دیگه حرفی که زدیو تکرار کن!تو چی گفتی؟ _همونی که شنیدی! _اهان!پس اینجوریه دیگه؟! پنجره رو کشید پایین و سیگار لعنتیش رو روشن کرد!با نفرت و خشم در ماشین رو باز کردم و لحظه ی پیاده شدن با تنفر جیغ کشیدم: _پس برو به درک! درو تا جایی که میتونستم محکم کوبیدم بهم و در طول کوچه ی تاریک شروع کردم به دویدن... صدای روشن شدن ماشینش رو شنیدم.چند ثانیه بعد صدای کشیده شدن لاستیک هاش روی اسفالت رو و بعد از اون صدای باز و دوباره کوبیده شدن در ماشین رو. به ثانیه نکشید که بازوم با خشونت کشیده شد... _لعنتی برو بشین تو ماشین... بازوم رو با نفرت از دستش بیرون کشیدم و با تمام توانی که داشتم کشیده ای زیر گوشش خوابوندم!برق از چشم هاش پرید!چند قدم ازم فاصله گرفت...دست هاش رو مشت کرد و فکش منقبض شد!دور و اطراف رو نگاه کرد...کوچه به تاریکی و سیاهی قیر بود!با دندون های قفل شده روی هم زمزمه کرد: _بهت میگم برگرد تو ماشین تا دم در خونه اتون پرتت کنم بیرون! تمام وجودم نفرت شد...انزجار شد...خشم شد...جیغ کشیدم: _گمشو دیگه تا ابد ریخت نحستو نبینم! رنگ نگاهش عوض شد، نیم خیز شد سمتم... در همین حین سرخی چراغ های گردان ماشین پلیس رو از سر کوچه دیدم.دیدار با خشم گفت: _لعنتی مسخره بازی در نیار...برو تو ماشین تا بهمون گیر ندادن! _الان تو داری مزاحم میشی!بهت که گفتم گمشو برو! دوباره بازومو گرفت و با حرص گفت: _افسون لطفا مسخره بازی درنیار!برو بشین تو ماشین! همون لحظه ماشین پلیس کنارمون توقف کرد.افسر ازش پیاده شد و اومد سمتمون... _آقا چیکار میکنی؟ دیدار با خشم نگاهش رو ازم گرفت و بازومو رها کرد... _خانوم ایشون با شما چه نسبتی دارن؟ با نفرت نگاهش کردم... _هیچی جناب سروان!ایشون مزاحمم شده ان! دیدار با خشم و حیرت برگشت سمتم.با نگاهش برام خط و نشون کشید!با نفرت و شرارت لبخند زدم.باورم نمیشد میتونم در آن واحد هم عاشق کسی باشم هم ازش متنفر! افسر با تحقیر نگاهی به دیدار کرد و گفت: _بیا اینجا ببینم؟کارت ماشین و گواهی نامه! دیدار سعی میکرد افسر رو توجیه کنه: _جناب سروان اجازه بدید... _حرف نباشه!زود باش کاری که گفتم رو انجام بده!واسه دختر مردم مزاحمت ایجاد میکنی آره؟ دیدار در حین اینکه از کیف پولش مدارکش رو بیرون میکشید با حالت عجیبی نگاهم کرد.برای لحظه ای از نوع نگاهش ته دلم خالی شد!سریع نگاهم رو ازش گرفتم و رو به پلیس گفتم: _جناب سروان، من از ایشون شکایتی ندارم! _نداشته باشی خانوم!مزاحمت ایجاد کردن برا نوامیس مردم جرم محسوب میشه!چه شما شکایت داشته باشی چه نداشته باشی ما ایشونو در حین ارتکاب به جرم دستگیر کردیم! رفتم جلو تر و گفتم: _جناب سروان شرمنده ام!ایشون یکی از خواستگارای منن! افسر برگشت سمتم، با اخم و مشکوک نگاهم کرد. _همو میشناسین؟ _بله! _بیا اینجا ببینم! با ترس و لرز رفتم جلو... _دوست پسرته؟ _نه جناب سروان!گفتم که!ایشون خواستگار منن! _پس هر دوتون تشریف میارین پاسگاه معلوم میشه! دیدار با خشم اومد جلو: _نه جناب سروان!این کارا چیه؟مگه جرم کردیم؟ افسر با جدیت گفت: _حرف نباشه!سوار شین ببینم!خانم شما بشین عقب! سپس برگشت سمت ماشین پلیس و گفت: _مرتضایی!دنبال این ماشین بیا! دیدار نشست پشت فرمون و پلیس کنارش. _راه بیفت! دیدار با لحن آرومی گفت: _جناب سروان گوش بدید یه لحظه! _حرف نباشه!راه بیفت! ترسیده بودم.اگر ما رو میبردن پاسگاه به خانواده هامونم زنگ میزدن.رسوایی بزرگی به پا میشد!وحشتزده زمزمه کردم: _جناب سروان به خدا ما خونمون ته همین کوچه است!خانواده ام اطلاع دارن!تورو خدا اجازه بدید با خودتون بریم اونجا پدرم باهاتون صحبت کنن! افسر با کمی مکث برگشت سمتم و در حالی که موشکافانه در چشم هام خیره شده بود گفت: _کدوم خونه است؟ _همین سمت راستیه!در سفیده! سری تکون داد و اهی کشید.دوباره رو کرد به من و اخطار گونه گفت: _وای به حالت اگه دروغ گفته باشی! بهم خیلی بر خورد.ولی ترجیح دادم تا وقتی برگ برنده دست اونه سکوت کنم! _بزن کنار خودتم پیاده شو! دیدار پارک کرد و از ماشین پیاده شد.سپس افسر و بعد هم من... _زنگو بزن! زنگ خونه رو زدم.محبوبه جواب داد: _بله؟ _محبوبه خانوم منم! _سلام خانوم بفرمایین! صدای تاقِ باز شدن در بگوش رسید.سریع گفتم: _نه، نه محبوبه خانوم ببین!یه مشکلی پیش اومده!همین الان بگو بابام بیاد دم در. _چشم خانوم! _محبوبه خانم فقط سریع! زیاد طول نکشید که بابام اومد دم در. _سلا اقا.احمدی هستم.شبتون بخیر... _سلام.مهرپرور هستم، اتفاقی افتاده؟ _شما این اقا رو میشناسید؟ بابام اول با اخم به دیدار نگاه کرد و سپس با خشم نگاه گذرایی به من انداخت. _بله میشناسمشون، چیزی شده؟! _اول این کوچه این اقا برای دخترتون مزاحمت ایجاد کرده بودن!میتونم بپرسم نسبتشون با دختر شما چیه؟ _ایشون خواستگار دخترم هستن! مکالمه ی بین بابام و افسر چند دقیقه ی دیگه هم طول کشید و سپس با عذر خواهی افسر به پایان رسید. _در هر صورت جناب مهرپرور ما فقط انجام وظیفه کردیم.قصد بی احترامی نداشتیم!اگر شکایتی از این اقا ندارید زحمتو کم کنیم! _نخیر.شکایتی نیست!فقط دیگه مزاحم دخترم نشه!همین کافیه! _نگران نباشین!ازش تعهد رسمی میگیریم.انشالله دیگه مزاحمتی برای شما و خانواده ایجاد نمیکنه! _ممنون جناب سروان!لطف کردید! _خواهش میکنم!شبتون بخیر! افسر رفت سمت ماشین و همزمان فریاد زد: _اهای پسر!بیا اینجا ببینم. با کنجکاوی به دیدار و افسر خیره شدم.دیدار رفت سمت خودروی پلیس و افسر تکه کاغذ و قلمی جلوش گذاشت.داشتن ازش رسما تعهد میگرفتن.خواستم برم جلوش رو بگیرم و بگم که نیازی به این کارها نیست که بابا با غضب گفت: _افسون تو برو داخل! با نگرانی به دیدار نگاهی انداختم و التماس گونه چشم دوختم به نگاه غضبناک بابام، ولی فایده نداشت!رنگ نگاهش حتی خشمناک تر هم شد! اهی کشیدم؛ سرم رو پایین انداختم و رفتم داخل... صدای بابام رو شنیدم: _هی تو پسر! سر جام میخکوب شدم و سراپا گوش! _توام دیگه این دورو برا پیدات نشه!نمیخوام دیگه برای افسون مزاحمتی ایجاد کنی! اشک تو چشم هام حلقه زد...صدای بسته شدن در ماشین و کشیده شدن لاستیک هاش روی اسفالت ته دلم رو خالی کرد!در خونه که بسته شد بند دل منم پاره شد.باورم نمیشد دیدار رفت!یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد.همه چیز رو تموم شده میدونستم...همه چیز رو!» ***
  25. 1 امتیاز
    روی مبل نشسته بودم و ظاهرا تلوزیون تماشا میکردم.ولی تمام فکر و ذکرم متوجه پناه بود.بچه ام مظلوم بود...هیچوقت صداش در نمیومد.مثل بچه های دیگه غر نمیزد...از من انتظارات بیجا نداشت...خیلی منطقی بود! خودش به موقع درسش رو میخوند...به موقع بازی میکرد...به موقع میرفت حمام...به موقع میخوابید.هیچوقت لازم نبود چیزی رو بهش گوشزد کنم!خودش همیشه انگار همه چیز رو میدونست!لبخند زدم...بچه ام تمام و کمال به پدرش رفته بود!به یاد اونروزا افتادم و دیدار،به یاد چشم های عمیق خاکستری رنگ و مژه های مجعد و بلندش...به یاد موهای تیره ی خوش حالت و براقش....به یاد سیاه چاله های روی گونه اش که موقع خنده دلبری میکردن!قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد... _مامان؟مامـــــــان!؟ به خودم اومدم.پناه نگران نگاهم میکرد و صدام میزد!از جام پریدم... _جون مامان؟چی شده پسرم؟ _تلفن! تازه متوجه زنگ خوردن تلفن شدم.رفتم سمتش و قبل از اینکه قطع بشه برش داشتم... _الو؟ _خانم مهرپرور؟ فارسی حرف میزد!عجیب بود! _بله بفرمائید؟! ... _الو؟ ... _الو بفرمائید؟! صدای تاق گذاشتن گوشی و سپس بوق ممتد از اونطرف خط به گوش رسید!حیرتزده پشت تلفن خشکم زده بود...به خودم که اومدم با حرص تلفن رو روی میز کوبیدم!زیر لب چند تا فحش دادم و شروع کردم به جویدن ناخن هام.یعنی کی میتونست باشه؟کلافه شده بودم!دیگه این تماس های اعصاب خورد کن شده بود جزئی از زندگی رقت بارم!ولی این اولین بار بود که مزاحم تلفنی همیشگیم حرف میزد و صداش اصلا اشنا نبود!فارسی حرف میزد!عجیب بود!خیلی عجیب!با خودم فکر کردم نکنه افروز باشه...یا حتی مامان و بابام!یا شاید هم حتی دیدار!ولی خودم تمام این حدس و گمان ها رو رد کردم.چرا که مطمئن بودم هیچ بنی بشری از ایران شماره تلفن،ادرس یا حتی نام و نشونی از من نداره!حتی نمیدونستن من مرده ام یا زنده!در ضمن شماره هم، شماره ی لندن بود! *** «_از اولم میدونستم بابات قبولم نمیکنه!حقم داره!توِ شاهزاده کجا و منِ گدا کجا! زهرخندش به اتیشم کشید...دستش رو محکم گرفتم و اشک ریختم... _تورو خدا اینطوری نگو!دیدار من دوست دارم.من میخوام با تو باشم! _پدر و مادرت که اینو نمیخوان! _مهم نیست! _منظورت چیه که مهم نیست؟ _مهم نیست اونا چی میخوان!مهم خواستِ منه!منم تورو میخوام! _یعنی تو حاضری زندگی الانت رو بیخیال شی و یه زندگی جدید پر از سختی رو با من شروع کنی؟ عاشقانه نگاهش کردم... _خوب معلومه! لبخند زد...چشم هاش درخشید...چال های روی لپ هاش نمایان شد و دل من هزارباره پر کشید.» *** _افسون؟ تو دلم اه کشیدم و گفتم:باز سر و کله ی این پیدا شد! _بله نیک؟ نیک یکی از همکارام تو بخش تصحیح پلان بود یه مرد بور خوش قیافه و مهربون ولی کمی احمق که مدام پاپیچم میشد... مدام پیشنهاد میداد باهاش برم بیرون یا دعوتم میکرد اینور اونور؛ و من هم مدام به بهونه های مختلف میپیچوندمش.مرد خوبی بود...نه اینکه بد باشه، ولی من حوصله ی این داستان ها رو نداشتم.نیک یه مرد مجرد بچه دار بود.از دوست دختر سابقش بچه دار شده بود و خودش تا مدت ها از این موضوع خبر نداشت تا روزی که بهش خبر میدن دوست دخترش در اثر تصادف مرده و حضانت دخترش با اونه؛ و نیک ناچار میشه از دخترش نگهداری کنه!تمام این داستان ها رو با اب و تاب برام تعریف میکرد و من فقط براش سر تکون میدادم و لبخند میزدم... _چه خبر؟خوبی؟ _اوهوم. _ام...میگم...میشه یه نگاهی به این پلان ها بندازی؟فقط مهر تایید تو رو احتیاج داره... _باشه نیک...اگه میشه بذارشون رو میز در اولین فرصتی که پیدا کردم یه نگاهی بهشون میندازم... نیک برگه هارو گذاشت رو میز و ایستاد.همونجور که سرم روی برگه ها بود منتظر بودم که از اتاق بره بیرون...ولی دیدم نخیر!انگار قصد رفتن نداره!با کنجکاوی سرم رو گرفتم بالا و نگاهش کردم.با لبخند مسخره ای خیره شده بود بهم...با دیدن نگاه متعجبم به خودش اومد! _ام...خوب...خوبه پس...به کارت برس...مزاحمت نمیشم... و با همون لبخند مسخره اش با اکراه اتاقم رو ترک کرد.مدتی به در دفتر خیره شدم و سپس با خنده ی کوتاهی به کارم ادامه دادم...
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×