رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. mahtab1406

    mahtab1406

    کاربر عادی


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      51


  2. selin

    selin

    نویسنده


    • امتیاز

      21

    • تعداد ارسال ها

      645


  3. parya

    parya

    کاربر عادی


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      483


  4. ASHVA

    ASHVA

    کاربر عادی


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      142



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در سه شنبه, 22 خرداد 1397 در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    نام رمان: من ماورائی ام نام نویسنده: کار گروهی ( selin و Reyhanh ) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه، تخیلی خلاصه: یه پسر ماورائی، پسری که رازی تو سینه اش داره، متفاوته، از جایی دور اومده و وارد زندگی یه دختر میشه، دختری احساساتی و زیبا، پسر با اینکه متفاوته ولی بازم، یه پسره، مغرور و خشن، صدالبته جذاب، سرنوشت هر دو رو تو یه مسیر قرار میده... مقدمه: آمده ام از دور دست ها. راه باز کرده ام در روح و جان تو. قلبت را به من بسپار. بگذار تو را تا دور دست ها تا دنیای ماورائی ها ببرم. قلبم را میگویم. دنیای ماورائی من، قلب پر عشق من است... بیا تا برویم. بیا... آغاز: شنبه - 1397/2/15 ساعت: 15
  2. 1 امتیاز
  3. 1 امتیاز
  4. 1 امتیاز
    ولی فکر نکنماااا آخه مفیده!
  5. 1 امتیاز
    وای دهنم آب افتتاد . با اون شکلکاش . خخخ چرا بستنی ام هله هولس
  6. 1 امتیاز
    چیکار باید بکنم؟ چرا وقتی ازش خون گرفتم اون کار رو کرد ولی وقتی بهش دارو تزریق میشه کاری نمیکنه؟ یه دفعه سوالی ذهنم رو درگیر کرد، اگه اون دارو ها روش تاثیری ندارن پس چطور الان آرومه و خطری نداره؟ چرا اصلا تزریقش میکنن؟ این سوال خیلی آشفته ام کرد، اصلا نمیتونستم بفهمم این موضوع رو. کلافه سرم رو تکون دادم و با انگشتام شقیقه هام رو فشار دادم، گیج شدم. گوشیم رو درآوردم و به استاد رزاقی زنگ زدم. - بله بارانا جان. - استاد، ببخشید سوالی ذهنم رو مشغول کرده. - چی دخترم؟ - اگه... اگه اون داروی تضعیف کننده هیچ تاثیری روی این پسر نداره پس چرا بهش تزریق میشه؟ اصلا اگه تاثیر نداره پس چرا این قدر آرومه؟ استاد بعد از چند لحظه، با صدایی که انگار گیج بود گفت: - جالبه! من اصلا به این موضوع دقت نکرده بودم! واقعا چرا؟ - برای منم سوال بود و البته خیلی عجیب! چند لحظه ای به سکوت گذشت که یه دفعه چیزی به ذهنم رسید و گفتم: - استاد باهاتون بعدا تماس میگیرم، الان چیزی به نظرم رسید. - باشه دخترم، هر اتفاقی افتاد بهم بگو. - چشم. گوشی رو قطع کردم و رفتم سمت گزارشاتی که نشون میداد چه زمان هایی و چه دارو هایی بهش تزریق میشه. نگاه که کردم فهمیدم امروز روزیه که باید بهش دارو تزریق بشه، همینه! رفتم سمت نگهبان ها که برگشتن سمتم. - شماها میدونین ساعت چند دارو بهش تزریق میشه؟ - فکر کنم ساعت دو بعد از ظهر.
  7. 1 امتیاز
    با لرزش گوشیم تو جیبم بیرون آوردمش که دیدم مرسده اس، از تخت فاصله گرفتم و با لبخندی جواب دادم. - سلام بر دختر خاله نامرد و نالوتی ما! صدار خنده ناازش اومد. - سلام بر بارانای بی معرفت. با تعجب گفتم: - منم بی معرفتم؟ اختیار دارین، آزمون پس دادیم خدمتتون! چطوری؟ خاله خوبه؟ عمو؟ برسام؟ نومزدت؟ بچت؟! دوباره شلیک خندش رفت هوا. - همشون خوبن ولی ناموسا اون بچه چی بود گذاشتی تنگ نامزدم؟ با صدای شیطونی گفتم: - گفتم شاید زود دست به کار بشین و بچه هم داشته باشین دیگه، نه که خیلی وقته ندیدمت! عروسی هم که نمیگیرین، گفتم یه وقت خدایی نکرده آرش( نامزدش) دیگه طاقت نیاورده باشه! جیغی کشید و با داد و فریاد گفت: - مگه دستم بهت نرسه، دختر چشم سفید، یه مدت ندیدمت، ادبت رو موش خورده؟! این حرفا یعنی چی؟ خندیدم، چرخیدم و خواستم جوابش رو بدم که نگام به چهره پسره افتاد، احساس کردم پلکش تکون خورد، خندم محو شد و جاش رو ترس گرفت، یعنی ممکنه مثل اون دفعه یهویی بیدار بشه؟ - الو، بارانا هستی؟ گیج گفتم: - اره! اره! ببین مرسده بعدا حرف میزنیم، خب، به همه سلام برسون، بای، قبل از اینکه صدایی بشنوم قطع کردم و آروم آروم رفتم سمت تخت، آب دهنم رو هی قورت میدادم، قلبم شدید میزد، چرا هر وقت من اینجام بیدار میشه آخه؟ با این که داشتم سکته میزدم ولی به جلو میرفتم، نزدیکش که رسیدم دیدم همه چیز سرجاشه، آروم دستم رو بردم سمت صورتش و انگشتم رو روش کشیدم! چرا فکر کردم تکون خورد؟ یعنی اون میتونه خطرناک باشه؟ خب اون هم یه انسانه، فقط شاید یکم قدرتش زیاد باشه، نه؟! بعد با خودم گفتم مگه اون روز ندیدی چه بلایی سرت آورد؟ چشماش رو که یادته؟ چشمای سرخش! از فکر به این موضوع یه لحظه لرزیدم و دستم رو کشیدم عقب. نفسم رو فوت کردم و نشستم رو صندلی.
  8. 1 امتیاز
    ارشاویر به قلم ریحانه من نمیخواستم اینطوری، بشه اما اون به حریم خصوصی من تجاوز کرده بود این رسم ماست کسی حق نداره بفهمه ما کی هستم چی هستیم از کجا اومدیم ! دوباره با زنجیر کل بدنمو بسته بودن به فکر فرو رفتم و به گذشته ها رفتم ... اخر های کلاس بود هوا هم حسابی تاریک شده بود . استاد بالاخره خسته نباشید شیرین رو گفت و رفت حمله کردم سمت در و با رضا رفتیم به سمت پارکینگ . رضا یه پسر هیکلی خیلی خوشتیپ بود که هر وقت دخترا منو با رضا میبینن یه جوری نگاه میکنن انگار لرل هاردی ایم ! منم خیلی زور زدم مثل رضا بشم اما نشد که نشد چه کنیم قسمت اینه ! سوار ال نود خوشگل بابام شدم و رفتیم دور دور تا شب گشتیم دم شب بود که رضا گفت: _ارشاویر فردا شب مهمونیه خونه یکی از بچه ها میایی بریم ؟ +نمیدونم ، اره میام _باشه پس تا فردا رسوندمش خونشون و رفتم خونه ساعت یازده شب بود برق ها همه روشن بودن رفتم داخل مامان رو اروم صدا کردم صدایی نیومدرفتم تو بالا اتاق ارشام خالی بود !شونه ای بالا انداختم رفتم تو اتاق مامان اینا و چیزی دیدم که هرگز از یادم نمیره هرگز !
  9. 1 امتیاز
    یه چای دبش دم کردم، بعد نیم ساعت مامان و بابا، با هم اومدن تو آشپزخونه، مامان یه چشم غره نازی بهم رفت و نشست رو صندلی، به بابا نگاه کردم که چشمکی زد و با لبخند نشست کنار مامان، ایول بابا، موفق شد! - یعنی چی نفس؟ یعنی چی که به پروفسور گفتی دیگه نیستیم؟ هان؟ چرا جای منم نظر دادی؟ نفس با اخم و جدیت گفت: - ببین بارانا! دیگه نمیذارم بری تو اون اتاق لعنتی، دیدی که چه بلایی سرت آورد، حتی روش پروفسور هم واسه ضعیف کردنش کارساز نبود، تا کی باید بهش بیهوش کننده بزنن؟ اصلا این منطقیه؟ میدونی وقتی تو اون حال دیدمت چی شدم؟ اگه من سر نمیرسیدم واسه دادن کاغذ پروفسور و به اون دو تا چلغوز نمیگفتم که صدای عجیبی میاد که اونا نمیفهمیدن، همون جا میمردی! رفتم سمت در و در همون حین گفتم: - تومختاری که دیگه همکاری نکنی ولی من باید بدونم که اون پسر کیه و چیه. رفتم سمت اتاق پروفسور و در زدم و با اجازه اش رفتم تو، با دیدنم بلند شد و اومد نزدیکم - سلام استاد. - سلام دخترم، خوبی؟ چه خوب که اومدی، بشین لطفا.
  10. 1 امتیاز
    خندیدم و یه " دیوونه " نثارش کردم و راه افتادم سمت اتاقی که اون پسر خوابیده بود، امروز اولین روزی بود که میخواستم کارم رو شروع کنم ولی با اومدن کارآموز ها تمام برنامه هام به هم ریخت، از بین اون دو تا مرد گذشتم و وارد اتاق شدم و رفتم سمت تختش، چقدر آروم خوابیده بود، اصلا به قیافه معصوم و آرومش نمیومد که ماورایی باشه! خندیدم و تو دلم گفتم عجب حرفی، من کی ماورائی ها رو دیدم که بدونم این پسر شبیه شون هست یا نه!؟ از دو روز پیش که موهاش رو لمس کرده بودم همش دلم میخواست بیشتر لمسش کنم، یه نیرویی که نمیدونم چیه منو وادار میکنه که فقط بهش خیره بشم و لمسش کنم، هنوز زخم هاش پیدا بودن، دیروز میخواستم پانسمانشون کنم که پروفسور نذاشت! واقعا خیلی ظالمانه اس، وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت که میخواد روند ترمیم بافت بدنش رو ببینه! نوک انگشتم رو بردم جلو و آروم کشیدم رو بازوش، بازوی پر عضله و محکمش. - واقعا تو کی هستی؟ چطور ماورائی شدی؟ کاش حداقل اسمت رو میدونستم. نشستم رو صندلی کنار تختش و آروم دستش رو گرفتم تو دستم، چقدر دستش گرمه! حس خوبی به آدم میده! نگام رو دوختم به چهرش. - من با تو چیکار کنم؟ دلم نمیخواد مثل یه موش آزمایشگاهی باشی، دلم نمیخواد صدمه ببینی ولی... چاره ای ندارم! بلند شدم و رفتم سمت میز و بعد از برداشتن سرنگ، پنبه آغشته به الکل و کش مخصوص رفتم سمتش و کش رو بستم به بازوش و آروم ازش خون گرفتم، خواستم سرنگ رو در بیارم که حس کردم دستش تکون خورد، وحشت زده به چهره اش نگاه کردم، پلکاش تکون میخورد، آب دهنم رو قورت دادم و خواستم سریع سرنگ رو در بیارم و برم بیرون که یه دفعه دستاش رو مشت کرد و زنجیر های دور مچ هاش پاره شد، نفس نفس میزدم، نگامو دوختم تو صورتش که دیدم چشماش بازه و داره با خشم نگام میکنه، مردمک چشماش سرخ بود، از روی تخت بلند شد و قبل از اینکه بفهمم چی شده گلومو گرفت و منو پرت کرد به یه گوشه، نفسم گرفت، احساس میکردم شکمم میسوزه، نگاه که کردم دیدم کل روپوش سفیدم خونی شده، با درد و وحشت سرم رو بلند کردم که دیدم داره میاد سمتم، سعی کردم بلند بشم ولی درد تو کل بدنم پیچید و دوباره افتادم زمین، اومد نزدیک و دوباره منو بلند کرد، دستام رو دور مچ دستش گرفتم که بیارم پایین، ولی زور اون کجا و زور من کجا، داشت با چشمای سرخ و عصبی نگام میکرد، دیگه حس میکردم کبود شدم، دنیا داشت جلوی دیدم تار میشد که با شنیدن صدای داد و فریاد هایی و افتادنم رو زمین، هوشیار شدم، به سرفه افتادم، در اثر فشار هایی که به گلوم آورده بود اشک تو چشمام جمع شد، شکمم درد میکرد و میسوخت، صدای همهمه میومد، حس کردم کسی کنارم نشست. - بارانا! حالت خوبه؟ عزیزم، چشمات رو باز کن. صدای نگران و بغض آلود نفس بود. - بارانا، شکمت چی شده، بارانا خوبی؟
  11. 1 امتیاز
    بارانا ( به قلم سلین ) بعد از اینکه جلسه ام با کاراموز ها تموم شد، رفتم سمت اتاق خودم، خیلی خسته شده بودم، سرو کله زدن با دانشجو های سال اولی و دومی خیلی سخته! رو مبل توی اتاق دراز کشیدم و چشمام رو بستم ولی با باز شدن در دوباره بازشون کردم و سریع تو جام نشستم که دیدم نفس با نیش باز نگام میکنه، چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم: - یه وقت در نزنی ها! مثل گاو سرتو بنداز بیا تو! چشماش رو چپکی کرد و اومد نشست روبروم، دوباره دراز کشیدم که گفت: - از این پسره خبر داری؟ همونطور که نگام به سقف بود گفتم: - نه! امروز اصلا وقت نکردم، مگه این کارآموزا میذارن؟! فکم درد گرفته از بس براشون حرف زدم. برگشتم سمتش و با حرص ادامه دادم: - عین بچه های دو ساله طاقت آروم نشستن ندارن، همش فضولی میکنن. با خنده نگام کرد. - چیه؟ چرا نگاه میکنی؟ - مگه یادت رفته ما خودمونم اون اولا اینطوری بودیم؟ من که خوب یادمه تو چه جونوری بودی! با چشمای گرد گفتم: - خب حالا تو هم، یادم نیار اون زمان رو، وای! بلند شدم و همونطور که بیرون میرفتم گفتم: - میرم یه سر به پسر بزنم، میای؟ تو خودش جمع شد و با حالت ترسی که معلوم بود داره ادا درمیاره گفت: - وای بارانا! منو میخوای ببری پیش اون غوله؟
  12. 1 امتیاز
    نفس سرگردون سری تکون داد و به پسره نگاه کرد. - ولی بارانا، من میترسم، من نمیتونم اینجا کنار این پسر باشم، نشنیدی پروفسور چی گفت؟ اون گفت پسره با ند تا خرس درافتاده، به نظرت له کردن ما چقدر انرژی میخواد؟ با تعجب نگاش کردم. - واقعا؟ واسه همون قبول نمیکردی؟ سری تکون داد که گفتم: - ولی اون الان بی هوشه. با حالت التماسی گفت: - بارانا، خواهش میکنم خودت تنهایی اینکار رو بکن، قول میدم کمکت کنم ولی دلم نمیخواد دیگه بیام اینجا، دور از این اتاق، هر کمکی که بخوای بهت میکنم! با بهت نگاش کردم، چی میگه این دیوونه! - ولی نفس من تنهایی نمیتونم، این کار خیلی سخته، نباید تنهام بزاری. اومد نزدیک و دستم رو گرفت: - بارانا، خواهری، گفتم که بیرون از اینجا کمکت میکنم، تو این اتاق نمیام، باشه؟ بعد از گفتن این حرف سریع رفت بیرون، چرا آخه؟ اون که ترس نداره، اون هم بیهوشه، هم بستنش، رفتم نزدیکش و درست چسبیده به تخت وایستادم، به دستاش نگاه کردم، چقدر دستاش بزرگ بودن، شاید دو برابر دستای من، بازو ها و سینش به قدری بزرگ بود که من توش گم میشدم، البته نه اینکه من زیاد درشت اندام باشم و بخوام بگم اون پسر هم یه غوله، نه! شاید در برابر من مثل یه غول بود، من دختری با 165 سانت قد و 50 کیلو وزن بودم و در برابر این پسر شاید قد یه عروسک، نگام کشیده شد سمت موهاش، عجیب وسوسه انگیز بود، از اول موهاش منو جذب خودشون میکرد، آروم دستم رو بردم سمتشون و نوک انگشتام رو کشیدم روشون، وای خدا، چقدر نرمه، تو عمرم مویی به این نرمی ندیده بودم، دستم رو کامل کردم تو موهاش و نوازش کردم، خیلی خوشم اومده بود! هیچ کدوم از کارام دست خودم نبود، با صدای تیکی که شنیدم، ترسیده سریع دستم رو کشیدم عقب و رفتم عقب، نگاه آخری بهش انداختم و رفتم بیرون که دیدم نفس نشسته رو صندلی تو محوطه، کنارش نشستم که برگشت نگام کرد. - بارانا ناراحت که نشدی من قبول نکردم اونجا باشم؟ لبخند محوی به چهرش پاشیدم. - نه بابا! فقط باید قول بدی که بیرون از اونجا بهم کمک کنی. سرش رو محکم تکون داد و گفت: - مطمئن باش.
  13. 1 امتیاز
    استاد با حالتی سرخوش گفت: - درسته، انقدر که سرم شلوغه به کل از ذهنم پریده بود. دکتر بلند شد و رفت سمت در و در همون حال برگشت سمت ما و گفت: - لطفا دنبالم بیاین دخترا. با نفس نگاهی به هم انداختیم و همراهش از اتاق خارج شدیم، از ساختمان اصلی خارج شدیم، با تعجب به نفس نگاه کردم که چشمکی زد، رفتیم سمت ساختمون مخصوص نمونه های آزمایشگاهی، سوار آسانسور شدیم و پروفسور دکمه منفی 3 رو زد، تا حالا اونجا نرفته بودم، آسانسور که وایستاد پیاده شدیم که دیدم دو تا مرد کت و شلوار پوش کنار در ورودی وایستادن، با دیدن پروفسور کشیدن کنار! با بهت و تعجب گفتم: - پروفسور اینا رو چرا آوردین اینجا؟ - الان خودت میفهمی. از در که رفتیم تو یه اتاق نسبتا کوچیکی رو دیدم که چند تا قفسه و میز اونجا بود، یه تخت هم بود که یه پسر روش خوابیده بود و دستا و پاهاش رو با زنجیر های کلفتی بسته بودن، بالا تنه اش لخت بود و طبق گفته نفس، شکم و بازو های عضله ای و بزرگی داشت، روی بدنش جای چند تا خراش تقریبا سطحی بود و پوست گندمی رنگش کمی کثیف و سیاه بود، جلوتر که رفتیم، من تونستم قیافش رو ببینم، یه چهره کاملا مردونه، لبای درشت و خوش فرم، بینی نه بزرگ و نه کوچیک، چشماش که بسته بود و نمیتونستم رنگشون رو توصیف کنم، موهایی کاملا لخت و مشکی، طوری که حتی از دور، بدون اینکه بهشون دست بزنی، از ابریشم مانند بودنشون مطمئن میشدی، هیکل بزرگی داشت و کمی ترسناکش میکرد، با صدای استاد دست از برانداز کردنش کشیدم و نگاهمو دادم به استاد ولی یهویی نگام به نفس افتاد که داشت با چشماش پسره رو قورت میداد، خندم گرفت ولی سریع جمعش کردم و با یه سلقمه آروم اونو متوجه استاد کردم. - این شخصی که میبینین، یه شخص ماورائیه. با این حرفش، نفس، چند قدم به عقب برداشت و منم با تعجب و بهت به پروفسور نگاه کردم، چشمام کم مونده بود از جاش دربیاد، یه نگاه به پسره کردم و یه نگاه به نفس، اونم مثل من تعجب کرده بود. نفس - استاد ... منظورتون چیه... منظورتون چیه که میگین ماورائیه؟ استاد لبخندی زد و گفت: - دخترا، نترسین، اون الان بیهوشه، نمیتونه آسیبی بزنه، لطفا بیاین جلوتر تا توضیح بدم. رفتیم جلوتر و جلوتر، کنار تخت و نزدیک استاد، من سمت سرش وایستاده بودم و نفس هم کنارم قسمت پاهاش، استاد هم اونطرف تخت، به قیافه اش زل زدم، قیافش خیلی جذاب بود. - منظورتون از ماورائی چیه پروفسور؟ مگه همه اینا مال داستان های تخیلی نیست؟ به نظر من ماورائی ها اصلا وجود ندارن. استاد سرش رو تکون داد. - نه بارانا جان، ماورائی ها واقعین، من خودم با چشمای خودم قدرتش رو دیدم، به سختی تونستیم گیرش بندازیم، اون خیلی قدرتمنده، قدرتی که داره به اندازه شاید پنج تا گوریل باشه.
  14. 1 امتیاز
    با نیش باز خودش رو تکون داد و گفتک - خب ما اینیم دیگه، نفست رو دست کم گرفتی؟ با چشمای گرد گفتم: - اوهو، کی میره این همه راهو!؟ نفست؟ از بازوم آویزون شد و با لحن لوسی گفت: - پس چی؟ من نفستم دیگه. با چندش از خودم جداش کردم و با لبای کج شده گفتم: - برو! برو نفس آقات باش، من میرم این پسره رو ببینم، کجا نگهش داشتن؟ همراه هم راه افتادیم سمت در ورودی. - یه جای خاص! انگار پروفسور خیلی از پیدا کردنش خوشحال بود، دیروز که همش بشکن میزد! اول رفتیم تو اتاق خودم و روپوشم رو پوشیدم و بعد رفتیم سمت اتاق پروفسور، اول باید با اون حرف میزدم تا موضوع رو بدونم، جلوی در که رسیدیم، نگاهی به نفس کردم و بعد از یه نفس عمیق، چند تقه به در زدم که پروفسور اجازه ورود داد، رفتیم داخل، سرش رو چند تا کاغذ بود و تند تند چیزی مینوشت، هر دومون سلام دادیم که سرش رو بلند کرد و با لبخند گفت: - سلام بر نخبگان من! بیاین بشینین. رفتییم نشستیم رو مبلا که پروفسور نگاهی به هر دومون کرد و گفت: - خب، چه خبرا؟ کارا چه طور پیش میره؟ من - همه چیز خوبه استاد، سوالی داشتیم. - چی؟ نیم نگاهی به نفس انداختم که یعنی تو بگو، اونم چپکی نگام کرد و رو به پروفسور گفت: - همون مسئله دیروز، بهم گفتین که به بارانا هم بگم.
  15. 1 امتیاز
    - محرمانه یعنی کیا میدونن؟ - نمیدونم ولی پروفسور بهم گفت که به تو خبربدم، احتمال داره که فقط پروفسور و چند تا از کارکنان خبر داشته باشن. - فردا حتما باید برم پیش پروفسور. - پس چی، مثلا دست راست پروفسوری ها! باید بری ازش بپرسی و به منم بگی. - مگه نمیگی محرمانه اس، به تو که نمیتونم چیزی بگم. با صدایی که لوسش کرده بود گفت: - چرا عزیزم، پروفسور به من گفت که منم باشم، میدونی که ما دو تا خیلی باهوشیم؟ کسی به ما نمیرسه! - باشه حالا تو هم، برو بزار بخوابم، فردا میبینمت، فعلا. بدون اینکه بذارم چیزی بگه قطع کردم، چشمام رو بستم تا دوباره بخوابم که نتونستم، همش حرفای نفس تو مغزم تکرار میشد، یعنی اون پسر کی بود که برای این کار آوردنش؟ چی داره که به زور اونو آوردن واسه آزمایش، فردا حتما باید بفهمم. با این فکرا نفهمیدم که کی خوابم برد. صبح که بیدار شدم، بعداز شستن دست و صورتم و پوشیدن لباسام رفتم بیرون که دیدم مامان و بابا سحر خیزم دارن صبحانه میخورن. - سلام بر عزیزان، صبح به خیر. هر دوشون جوابم رو دادن و بابا با لبخند گفت: - دخترم، چه خبر از کارت؟ مشکلی که نداری؟ با لبخندی لبخندش رو جواب دادم و همونطور که فنجون چای شیرینم رو از مامان میگرفتم گفتم: - نه بابا جون، کارا خوب پیش میره، مشکلی هم نیست، فقط خیلی خستم میکنه، تازه فکر کنم کارا دو برابر هم بشه. - چطور؟ - آخه انگار یه مورد جدید آوردن. - آقا، من چقدر گفتم نذار این رشته رو برداره، هیچ کدومتون گوش نکردین، دخترم تو الان 26 سالته، باید بیشتر به فکر زندگی و آیندت باشی نه اینکه خودت رو غرق کار کنی.
  16. 1 امتیاز
    - الو، برانا خره! چطوری؟ با حرص گوشی رو به دست دیگه ام دادم و غریدم. - خر خودتی، چرا مثل آدم حرف نمیزنی؟ یه بار شده مثل آدم اسمم رو بگی؟ صدای خنده بلندش منو بیشتر جری کرد. - زهر مار، کوفت، نخند اعصابم به هم میریزه ها! با صدایی که هنوز خنده اش معلوم بود گفت: - بابا بی خیال، خوبی؟ خاله، عمو خوبن؟ کجایی؟ نفسمو با حرص دادم بیرون. - خوبم، اونا هم خوبن، کجا باید باشم؟ خونه دیگه، مثلا داشتم میخوابیدم، این موقع شب چی شده که زنگ زدی؟. - اوه پس بد موقعی زنگ زدم، معلومه، از بس سگ اخلاق شدی! بعد ریز ریز خندید، خدا! منو از دست این دختر خل و چل نجات بده! - نفس، بسه! به خدا الان شدید خوابم میاد، دیشب تا دیروقت مهمونی بودیم، بزار یکم بخوابم دیگه، صبحم بابا مثل همیشه برپا داد نذاشت بخوابم، فردا هم خبر مرگم باید برم سر کار. - باشه بابا، اه! هر دفعه زنگ زدم اینطوری هستی، کی سگ اخلاق نبودی که الان نباشی! - نفس! موهام رو محکم کشیدم و با صدای التماسی گفتم: - کارت رو بگو، سرم درد میکنه. با لحن ناراحتی گفت: - هیچی چند تا خبر داشتم برات، واسه همون زنگ زده بودم، فعلا.
  17. 1 امتیاز
    بعد از شام همه دوباره رفتن سمت سالن نشیمن...پناه هم دوباره دست خاله اش رو گرفت و دنبالش رفت سمت مبل...داشت عکس های دونفره مون رو توی موبایلش به افروز نشون میداد و سرگرم بودن...نوید هم کنارشون نشسته بود و گهگاهی راجع به عکس ها نظر میداد یا سوال میپرسید. مامان گفت: _بشین افسون...الان میگم محبوبه چایی بیاره! سریع در جوابش گفتم: _مامان من خیلی خسته ام!اگه میشه برم بخوبم! مامان سریع از جاش بلند شد و گفت: _اره عزیزم.حتما!گفتم اتاقتو برات حاضر کردن...بیا مامان.بیا. برگشتم سمت پناه و گفتم: _پناه مامان؟دارم میرم بخوابم!نمیای؟ پناه سرش رو بالا گرفت و گفت: _مامان...نمیشه من یکم بعد بیام؟ دلم برای نگاه مظلومانه اش ضعف رفت...لبخند زدم و گفتم: _باشه!پس زود بیا خوب؟به محبوبه خانوم بگو ببرتت اتاقت!باشه؟ مامان گفت: _ام...راستی!چیزه... کنجکاوانه و منتظر نگاهش کردم... _من اصلا بچه رو یادم نبود!براش هیچ اتاقی اماده نکردم!فورا میگم محبوبه... با حرص و کینه گفتم: _لازم نکرده!پناه جایی رو اشغال نمیکنه!توی اتاق من میمونه! با خشم رفتم سمت پناه و دستش رو گرفتم... _بیا بریم مامان!توام دیگه باید بخوابی! _ولی مامان... _گفتم بیا پناه! و پناهِ من انقدر منطقی و فهمیده بود که با یه بار شنیدن لحن پر تحکم من دیگه مخالفتی نکنه و سرش رو بندازه پایین و از دستورم اطاعت کنه!!! افروز دستش رو گذاشت روی دستم(همون دستی که باهاش دست پناه رو گرفته بودم)و با لحن ملایمی گفت: _افسون جونم،بذار بمونه!من خودم میفرستمش اتاقت! _نه نمیشه افروز!توام خسته ای با این حال و روزت نمیتونی... _اره عزیزم من چون با این وضعم نمیتونم از پله ها بیام بالا میگم نوید بفرستتش بالا...نگران نباش!تو برو! نگاه گذارایی به پناه که مظلومانه و دمق سرش رو پایین گرفته بود انداختم و اه کشیدم... _باشه!ولی زود بیا پناه!باشه؟ با لبخند شیرین ونگاه تشکر امیزش خیره شد توی چشم هام و بعد پاهامو بغل کرد...دستی روی موهای لطیفش کشیدم و توی دلم قربون صدقه ش رفتم... راه افتادم سمت پله ها...وقتی داشتم میرفتم بالا صدای پچ پچ مامان و افروز رو شنیدم....بیشتر حرف هاشون نا مفهوم بود...ولی شنیدم که افروز با حرص گفت: _این چه رفتاریه تو نسبت به این بچه داری؟چ گناهی کرده مگه!؟چته تو!؟ نفهمیدم جواب مامان چی بود...نمیخواستم هم بدونم!فقط بسرعت از پله ها بالا رفتم تا از اون محیط و ادماش دور بشم! توی کریدور بالا که به یه راهروی طویل و اتاق خواب ها منتهی میشد نگاهم افتاد به نمایشگاه عکس خونوادگیمون.یه سالن نسبتا کوچیک که پر بود از قاب عکس های خانوادگی...تمام جای خالی عکس های خودم رو میدیدم...حتی به خودشون زحمت نداده بودن حالا که قراره من بیام برای ناراحت نشدنم هم که شده و لا اقل برای حفظ ظاهر خودشون عکس ها رو برگردونن سر جاشون!!! نه خبری از عکس های بچگیم بود نه جوونیم!نه فارغ التحصیلیم و نه هیچی!!!نگاهم لغزید روی عکس های عروسی افروز و نوید...بغض گلومو فشرد...قلبم هزار تیکه شد...از درون اتیش گرفتم...میسوختم و دم بر نمیاوردم...با دیدن عکس ها اتیش به جونم افتاده بود و صدام در نمیومد!حتی حسرت یه جشن عروسی هم به دلم مونده بود!حسرت اینکه عکس عروسی من هم جزو این عکس ها میبود!حسرت اینکه من هم جزئی از این خانواده محسوب میشدم!اه دردناکی کشیدم و رفتم سمت راهرو...با هر قدمی که به اتاقم نزدیک تر میشدم ته دلم هم بیشتر خالی میشد...انگار همه چیز شده بود صحنه اهسته و صدای قدم هام مثل پتک توی سرم صدا میکرد...بنگ....بنگ...بنگ!!! وقتی به در اتاقم رسیدم انگار زمان متوقف شده بود...ثابت جلوی در بسته ی اتاق ایستاده بودم و خیره شده بودم به دستگیره ی نقره ای رنگ...حتی توان اینکه دستمو بلند کنم و درو باز کنم رو هم نداشتم!حالا هجوم هزاران خاطره به جای جایِ ذهنِ درگیرم از نفس کشیدن هم ساقطم کرده بود!با تردید و ناتوانی دستم رو بردم سمت دستگیره ی در... چشم هامو بستم...برگشتم به اون روز ها...صدای خنده های کودکانه ی خودم و افروز پیچید توی راهرو....خونه پر از نور شد...پر از روشنایی...صدای شاد مامان و بابام...صدای داد و بیداد و حرص خوردن محبوبه خانوم: _بیاید اینجا!لا اقل اون کفش هاتونو در بیارید!نه!با کفش گلی نرید تو اتاق خوابا!افســـــــــــــون!؟ لبخند زدم...چقدر شیطون بودیم...چقدر محبوبه خانوم رو اذیت میکردیم!نگاهم دور اتاق تاریک چرخید....دستم ناخوداگاه رفت سمت کلید برق...بعد از گذشت 9 سال انگار هنوز توی اون خونه زندگی میکردم و هنوز این اتاقم بود!اتاق خودم!!! نور که تابید داخل اتاقو دیدن رو برام فراهم کرد خیره شدم به تخت و روکش یاسی رنگ ابریشمیش...قدم گذاشتم داخل اتاق...دست کشیدم روی ملافه ی ابریشمی...به دور تا دور اتاق نگاه کردم...همه چیز همونجوری بود که اخرین بار خونه رو ترک کرده بودم!هیچ چیز جابه جا نشده بود!اتاق همونطور با کوچکترین جزئیات حفظ شده بود...لا اقل اینکی دقیقا مثل قبل مونده بود!خودم رو رها کردم روی تخت...مثل نو جوونی هام دست ها و پاهام باز کردم و تاق باز دراز کشیدم و خیره شدم به سقف...سقفی که پر بود از ستاره های شب رنگ!با اینکار سعی کرده بودم اسمون شب رو برای خودم تداعی کنم!به یاد کودکی هام که می افتادم لبخندم پررنگ تر میشد...زندگی اونموقع ها چقدر ساده بود...چقدر بی الایش و بی دغدغه بود!چقدر شاد بود و سرزندگی داشت!دوباره اه کشیدم و کز کردم توی خودم...از هجوم احساسات ضد و نقیض خسته بودم...یه قطره اشک چکید روی ملافه...با کف دست گونه ام رو خشک کردم و پلک هامو گذاشتم روی هم...نمیدونم چقدر وقت گذشته بود...ولی با صدای ضربه های ارومی به در از خواب پریدم...به خودم اومدم...توی اتاقم بودم...اول کمی گیج بودم...اون لحظه برای ثانیه ای،فقط برای ثانیه ای فکر کردم برگشتم به روز های گذشته!و چه تصور شیرینی بود! در باز شد و پناه اومد داخل... _مامی؟خواب بودی؟ لبخند زدم و در حالی که چشم هامو میمالیدم گفتم: _اره عزیزم.منتظرت بودم خوابم برد..بیا مامانی. پناه اومد کنارم و خودش رو تو اغوشم رها کرد...روی موهاش بوسه ای نشوندم و از روی تخت بلند شدم تا خودمو پناه رو برای خواب اماده کنم... _____________________________________________________________________________ لطفا با نقد و پیشنهاداتتون راجع به روند داستان،شخصیت ها و یا هر موضوع مربوط به داستانی که باعث کمک به من و پیشرفت رمانم میشه منو یاری کنید.سپاسگزارم. لینک تاپیک رمان: معرفی و نقد رمان اینجا آسمان همیشه ابریست | mahtab1406
  18. 1 امتیاز
    بالاخره شام حاضر شد!دیگه کم کم داشتم همونجا از ضعف و خستگی غش میکردم!مامان همه رو صدا کرد سر میز شام...منو پناه بلند شدیم و افروز هم به کمک نوید از روی مبل بلند شد...به محض اینکه از جاش بلند شد دستش رو دراز کرد سمت پناه... از این حرکتش غرق لذت شدم!از دیدن اینکه افروز تا این حد به پناه محبت میکرد لذت میبردم...همین باعث شده بود تمام کینه های چندین و چند ساله ام رو فراموش کنم! پناه کودکانه دست کوچیکش رو داخل دست های ضعیف و بی رمق افروز گذاشت و همگی به سمت سالن غذا خوری رفتیم...مدام پناه و عکس العملش از دیدن عظمت خونه ی پدریِ مامانش رو زیر نظر داشتم...میتونستم هیجان و حیرتش رو به راحتی از داخل چشم های قشنگش ببینم!با هر نگاهش میتونستم تا عمق افکار ساده و کودکانه اش رو بخونم!خوشحال بودم که بالاخره فرصتی پیش اومده بود که بچه ام رو از اون شهر خاکستری و یکنواخت بکشم بیرون!فرصتی برای بودن در کنار خانواده ای که هرگز ندیده بودشون و طعم محبت و دوست داشتنشون رو هرگز نچشیده بود! فرصتی بود تا دیگه احساس تنهایی و بی کسی نکنه!حتی دیگه اسمی از باباش هم نمی اورد!و این نشون میداد که کمبود هایی که تو تموم این سال ها در وجودش حس میکرد تا حدودی از بین رفته بودن! سر میز که رسیدیم بوی قرمه سبزی و کباب و سوپ جو هوش از سرم برد!مست و از خود بی خود شدم.این رایحه ی خوش و فوق العاده سال های سال بود که از خاطرم فراموش شده بود!مثل همیشه غذاهای خوش طعم و خوش بوی محبوبه خانوم رنگ و بوی عجیبی به سالن و میز غذاخوری میبخشید! بابا هم از اتاق کارش بیرون اومد و از پله ها اومد پایین... _به به!محبوبه خانوم میبینم امشب کولاک کردی! مامان با خنده گفت: _دیگه به افتخار دختر گلمه! نوید در حالی که به افروز کمک میکرد پشت میز بشینه گفت: _اره دیگه!سوگولی خانوم تشریف اوردن!اگه به ما باشه که نون خالی هم دستمون نمیدین! افروز به نوید اخم کرد و بابا با خنده دستی پشت نوید کوبید و گفت: _ای بی چشم و رو!مار تو استینمون پروروندیم! مامان خندید و گفت: _خیلی خب بابا!بسه دیگه!بشینین پشت میز!غذا یخ کرد ! بغض گلومو فشرد!حسرت دوباره به تمام وجودم چنگ زد!دیدن صمیمیت نوید و بابا،دیدن شادی خانواده حتی بدون توجه به حضور من،بدون اینکه حضور و وجود من تاثیری روی این رفتار صمیمانه ی خانواده داشته باشه،تمام وجودم رو به درد آورد! برای لحظه ای دوباره نفرت نگاهم رو پر کرد...چرا؟!چرا منو دیدار رو هرگز در کنار هم بعنوان اعضای خانواده قبول نکردن؟چرا ترکمون کردن؟!چرا نادیدمون گرفتن؟!چرا؟! شاید اگر اون رفتار با من و دیدار نمیشد، شاید اگر اونموقع هم با دیدار مثل نوید رفتار میکردن، الان منو دیدار هم کنار هم بودیم؛ الان پناه هم پدر داشت؛ الان ما هم در کنار خانواده هامون خوشبخت میبودیم!شاید الان دیدار هم کنارم پشت این میز مینشست و از دستپخت خوشمزه محبوبه خانوم تعریف میکرد و با نوید شوخی میکرد و با بابا بحث و گفت و گو! بغضی که ساعت ها بود گلومو میفشرد دوباره با قدرت بیشتری به دیواره های هنجره ام فشار اورد...اشک هجوم اورد تو کاسه ی چشم هام... _افسون؟ به خودم اومدم...همه نشسته بودن و با تعجب نگاهم میکردن...سریع پشت دستم رو روی گونه ام کشیدم...تَر شد! خجالت زده صندلی رو کنار کشیدم و سریع نشستم پشت میز...افروز که کنارم نشسته بود اروم کنار گوشم زمزمه کرد: _چی شده؟! سرم رو به معنای هیچی تکون دادم. _اگه چیزی اذیتت میکنه بگو تا... _گفتم نه! جا خورد!حق هم داشت...لحنم اصلا دوستانه نبود!خشن و جدی بود و پر تحکم! افروز سری به نشونه ی باشه تکون داد و رو به پناه گفت: _عزیزم چی میخوری برات بکشم؟ مامان گفت: _افروز تو غذای خودتو بکش!حسابی بکش بخور جون بگیری برا خودت و بچه خوبه! با حیرت به مامانم خیره شدم!یعنی چی؟افروز میخواست برای پناه غذا بکشه!یعنی این کارش اشتباه بود؟!با اخم بشقاب رو از دست افروز بیرون کشیدم و خودم رو به پناه گفتم: _چی میخوری مامان؟ _سوپ! زیر چشمی افروز رو زیر نظر داشتم و چشم غره ای که به مامان رفت از نگاهم دور نموند! بعد از اینکه برای پناه غذا کشیدم برای خودم هم اندازه ی یک کف دست برنج و خورش کشیدم و شروع کردم به خوردن...با وجود طعم و عطر عالی قرمه سبزی و گرسنگی شدیدم،اشتهام کور شده بود!دیگه دلم هیچی نمیخواست!فقط میخواستم بخوابم!همین! خدا خدا میکردم همه زودتر غذاشون رو تموم کنن!هرچند تازه سر شب بود!ولی من چون تازه از راه رسیده بودم میتونستم این بهونه رو بیارم که خسته ام و باید استراحت کنم! _____________________________________________________________________________ لطفا با نقد و پیشنهاداتتون راجع به روند داستان،شخصیت ها و یا هر موضوع مربوط به داستانی که باعث کمک به من و پیشرفت رمانم میشه منو یاری کنید.سپاسگزارم. لینک تاپیک رمان: معرفی و نقد رمان اینجا آسمان همیشه ابریست | mahtab1406
  19. 1 امتیاز
    حدوداً یک ساعتی میشد که بدون هیچ حرفی فقط نشسته بودم و به حرف های مامان گوش میدادم و گاهی از روی اجبار لبخند میزدم...مدام ازم راجع به زندگیم و کارم سوال میپرسید...گاهی هم میون حرف هاش اشاره ای به شخص خاصی توی زندگیم میکرد!مدام میخواست به هر نحوی شده از زیر زبونم حرف بکشه که شخص خاصی توی زندگیم هست یا نه!و من هم هربار حرف رو عوض میکردم و بحث رو میکشوندم به جاده خاکی! کم کم داشت حوصله ام سر میرفت!هم خسته ی راه و سفر بودم و هم به شدت گرسنه!غذای هواپیما بهم نمیساخت! برای همین نتونسته بودم بخورم و داشتم از شدت گرسنگی غش میکردم!مدام با خودم میگفتم پس چرا محبوبه خانم شام رو حاضر نمیکنه؟!داشتم کم کم تصمیم میگرفتم خودم پاشم برم اشپزخونه و دست به کار بشم!اون بنده خدا هم دست تنها بود!تعجبی نداشت انقدر کارش طول میکشید! پلک هام داشت روی هم سنگینی میکرد که با شنیدن صدای اشنا برق از سرم پرید: _سلام! جرات سربرگردوندن نداشتم!از چیزی که ممکن بود ببینم وحشت داشتم!میترسیدم همه ی تصوراتم از این لحظه با دیدنش از بین بره! صدای نا اشنای مردی بلافاصله شنیده شد: _سلام مامان! _مامان؟!شوهر افروز بود؟! با ترس و لرز برگشتم سمت صدا ها...بالاخره دیدمش...دیدمش و سست شدم...دیدمش و یه سطل اب یخ خالی شد روی سرم!وا رفتم!با زانوهای لرزان به سختی از روی مبل بلند شدم...تا لحظات اخری که سعی میکردم روی پاهای ناتوانم بایستم،دسته های مبل رو محکم گرفته بودم تا از سقوطم جلوگیری کنم! نگاهش کردم...نگاهم لرزید...اشک بسرعت دوید پشت پلکم و سپس دور مردمک چشمم رو فرا گرفت...حالا از افروز و مردی که مقابلم بود فقط هاله های مواج و لرزان رو میدیدم و بس! با بغض دوباره صدام زد: _افسون... بغض غمباد شده ام ،توی همون انتهای گلوم شکست و اشک هام سرازیر شدن....دست هامو باز کردم و با اندک توان ناچیزم خودمو رسوندم بهش و هردو تو اغوش همدیگه رها شدیم.... باورم نمیشد!این افروز من بود...خواهر بزرگترم...خواهری که برام از هر دوستی نزدیکتر بود...خواهری که همه چیزم بود!به چه حال و روزی افتاده بود!؟شاید اگر توی خیابون گذری میدیدمش نمیشناختمش!از اون افروز پر شور و با طراوت چیزی جز یه پوسته ی تو خالی و پژمرده باقی نمونده بود!توده ای از پوست و استخون بود با یه حجم برامده در ناحیه ی شکم! از پوست مهتابی و روشنش فقط یه لایه ی تیره و خاکستری رنگ باقی مونده بود که روی استخون های لاغر و شکننده اش رو پوشش داده بود...گونه هاش بصورت زاویه دار و توی ذوق زننده ای روی صورتش خود نمایی میکردن و به اندازه ی یه بند انگشت پای چشم هاش گود و تیره بود! چه به روزش اومده بود؟!این چه حال و روزی بود اخه؟!چرا؟! بعد از دقایق متوالی و تقریبا طولانی که فقط توی اغوش هم اشک میریختیم بالاخره از بوی اشنا و دوست داشتنی همدیگه دل کندیم و از هم جدا شدیم! تازه با دیدن مرد حدودا 36_35ساله ای به خودم اومدم و خودم رو جمع و جور کردم... _سلام؟ با لبخند دلگرم کننده ای جوابم رو داد: _سلام افسون جون!خوش اومدی! دوستانه نگاهش کردم و منتظر موندم تا شاید بخواد خودش رو معرفی کنه!هر چی باشه من بار اولی بود که میدیدمش!انگار خودش سریع متوجه شد و با لبخند گفت: _راستی ببخشید...من نویدم! باهاش دست دادم و با لبخند دوستانه ای گفتم: _خوشبختم! باز هم لبخند زدم و به افروز نگاه کردم...از طرفی شوق دوباره دیدنش غرق در شادی و از طرف دیگه دیدنش تو این وضع و حال ،مملو از غصه ام کرده بود! مامان در حالی که اشک هاشو پاک میکرد با لبخند گفت: _بیاین بشینین!افروز مامان خوب نیست برات انقدر سر پا بایستی!بیا بشین! خیلی دلم میخواست بدونم این حال و روز افروز برای چیه؟!!خیلی کنجکاو بودم بدونم خطری که افروز و بارداریش رو تحدید میکرده چی بوده!ولی اون لحظه موقعیت مناسبی برای این حرف ها نبود!به هر حال وقت زیاد بود و حرف هم زیاد تر!9سال دوری از خانواده از حرف های ناگفته یه توپ غول اسای شاید مخرب میسازه!امکان نداشت توی مدتی که اینجا هستم از حرف های ناگفته اشباع بشم!پس بهتر بود این حرف ها رو موکول کنیم به بعد و از این لحظات دیدار نهایت بهره رو ببریم!این ارامش قبل از طوفان بود! نگاهم معطوفِ پناه شد که بی صدا و خجالتی گوشه ای ایستاده بود و همچنان نگاهمون میکرد...رفتم سمتش و دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودمون...به نگاه کنجکاو و متعجب افروز خیره شدم و گفتم: _افروز اینم پسرم پناهه! نگاه مات و مبهوت افروز چند ثانیه ی بین منو پناه لغزید و سپس با جیغ خفیفی خودش رو تقریبا پرت کرد سمت پناه... _الهی فدات بشم من!خوشگل منو ببین!وای ماشالله! افروز پناه رو از اغوشش جدا کرد و خیره شد تو صورتش...اروم دست کشید روی پوست لطیف و سفید پناه و گفت: _تو چقدر خوشگلی! سپس لپ گرد و سفیدش رو با انگشت هاش اروم کشید و گفت: _منو میشناسی فنقلی؟! خنده ام گرفت...فنقلی!اینم از اون اصطلاحات مختص افروز بود دیگه!بغض گلومو فشرد و لبخندم پررنگ تر شد... پناه اروم سری تکون داد و با لهجه ی غلیظش گفت: _بله!شما خاله افروزی! افروز ذوقزده گفت: _ای الهی فدات بشه خاله!ای جونِ خاله!عشق منی تو! پناه که از قربون صدقه های افروز خوشحال شده بود خجالتزده سرش رو انداخت پایین و خندید...رفتارش زمین تا اسمون با پسر بچه ها فرق داشت...محجوب و اروم بود...پسرم مرد بود! _وای افسون بچه ات مثل خودت یه تیکه ماهه بخدا!خیلی خوشگله!ماشالله! لبخند زدم و در حالی که با لذت به پناهم نگاه میکردم، با محبت گفتم: _مرسی. *** روی مبل کنار افروز نشسته بودم و یه لحظه هم دستمو رها نمیکرد...هر از چندگاهی نگاهم میکرد و به روم لبخند میزد و به دنبال این لبخند با فشار اندکی دستم رو توی دست هاش میفشرد...بالاخره نوید تصمیم گرفت اون سکوت ازار دهنده رو بشکنه...با صدای رساش گفت: _خوب افسون...میبینم که زندگی اونور اب خیلی بهت ساخته!با عکسای ده سال پیشت مو نمیزنیا! پوزخندی زدم و با لحن نیش داری گفتم: _از کدوم عکسا حرف میزنی؟من که دیگه تو خونه هیچ عکسی از خودم نمیبینم! اینو گفتم و به اطراف اشاره کردم!از بدو ورود متوجه تغییرات جزئی خونه شده بودم!اونم این بود که به جای تمام قاب عکس هایی که من توشون حضور داشتم عکس های دیگه ای قرار گرفته بود!نیش زده بودم میدونم...تیکه انداخته بودم!ولی دست خودم نبود!من تو این زندگی و سرنوشت سخت،تلخ شده بودم! بعد از حرفم چند ثانیه سکوت شد ونگاه معنا دار و خجالت زده ای بین مامان و افروز رد و بدل شد...نوید بسرعت سرفه ی مصلحتی ای کرد و بدون توجه به حرفم گفت: _افروز قبلا البوما و عکسای بچگیاتونو جوونیای تورو بهم نشون داده!همه عکساتونو روی لپ تاپش هم دیدم!فکر میکردم حالا که ببینمت برای اولین بار شاید بنظرم اشنا نیای!بالاخره اخرین عکسایی که ازت دیدم مال تقریبا 10 سال پیش بوده!ولی تو ماشالله همون شکلی موندی!هیچ تغییری نکردی! لبخند ساختگی ای زدم و گفتم: _شما لطف دارین. نوید به شوخی گفت: _خوب مادر زن جان!این شام ما چی شد؟بخدا روده کوچیکه بزرگه رو درسته قورت داد!الان ترتیب معده امونو هم میده! تو دلم گفتم:خدا عمرت بده مرد، هلاک شدیم از گرسنگی! مامان خندید و گفت: _من برم اشپزخونه ببینم این محبوبه داره چیکار میکنه انقدر طولش میده؟! مامان رفت...افروز گفت: _بخدا افسون دیگه بیشتراز این طاقت دوریتو نداشتیم!نه من،نه مامان!باورم نمیشه 9سال گذشته!بخدا تو این 9 سال اندازه 90 سال تو دوریت عذاب دیدم خواهرم!گل منی تو!منو ببخش تورو خدا! دیدم که اشک دوید توی چشم های عسلیش...دیدم که لب هاش از فشار بغض توی گلوش لرزید...در اغوشش کشیدم و صورتش رو غرق بوسه کردم... _میبخشم گلم...میبخشم! مگه کار دیگه ای هم از دستم بر میومد؟!مجبور بودم ببخشمش!خواهرم بود!عزیز دلم بود!حالام که تو این حال و روز میدیدمش جیگرم اتیش میگرفت!مگه میتونستم نبخشم؟!علاوه بر این منم اشتباه بزرگی کرده بودم،منم ضربه زده بودم!منم با حماقت و بچگی باعث این اتفاقا شده بودم!ولی همچنان اعتقاد داشتم برخورد خانواده ام با این مسئله اصلا منصفانه نبود!من واقعا بخاطر این اشتباه لایق 9 سال دوری و زجر کشیدن تو دیار غربتو نداشتم! افروز روی موهام رو بوسید و گفت: _عزیز دل منی تو!هم خودت،هم این پسر نازت که مثل ماه میمونه از خوشگلی! برام جالب بود که یک کلمه حرف هم راجع به دیدار نمیزدن...هیچ اشاره ای بهش نمیکردن!هم برام جالب بود،هم از این بابت خوشحال بودم!دلم نمیخواست هیچکس کوچکترین اشاره ای بهش بکنه!دلم نمیخواست اوقاتم با شنیدن اسمش و یاداوری خاطراتش خراب بشه!هر چند که همینجوریش هم، همه روز و شبم با یاد و خاطراتش میگذشت!
  20. 1 امتیاز
    *** «_افسون من باید برم ایران!یه مدتیه هیچ خبری از مادرم ندارم!گناه داره پیرزنو تک و تنها ول کردم وسط اون جهنم دره و اومدم اینجا پی خوشیم! اخم هامو کشیدم تو همو در حالی که پیاز رو توی ماهیتابه هم میزدم گفتم: _اخی!چقدر هم که داریم عشق و حال... بوی پیازها زد زیر دلم...نتونستم تحمل کنم...دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و دویدم تو توالت....هر چی تو معده ام بود و نبود بالا اوردم...احساس کردم چشم هام دارن سیاهی میرن...سرم گیج میرفت..این دیگه چه حالی بود؟! دیدار سراسیمه دوید پشت در دستشویی... _افسون؟ _برو دیدار!منو نگاه نکن!برو تو هال میام خودم... اومد داخل و دستش رو گذاشت پشت کمرم... _مگه میشه دیوونه؟!چت شد یهو؟نکنه مسموم شدی؟ _نه چیزی نیست!از سر صبح نمیدونم چه مرگم شده بود همه اش گشنه ام میشد.هر چی تو یخچال داشتیمو خوردم!فکر کنم چون روهم روهم خورده ام حالم بد شده!چیز مهمی نیست نگران نباش! نگران نگاهم کرد و دستش رو نوازشگونه روی کمرم کشید...حس خوبی بهم دست داد و لبخند زدم... _مطمئنی نمیخوای بریم دکتر؟ سریع از جام بلند شدم و گفتم: _آره بابا دکتر برای چی؟!من خوبم! رفتم سمت کاسه ی دستشویی و چند مشت اب به صورتم پاشیدم تا حالم جا بیاد و بعد از اینکه با حوله قطره های اب رو از روی صورتم خشک کردم برگشتم توی اشپزخونه و سر ماهیتابه ای که حالا به جای پیاز خلالی کربن خالص توش جلز و ولز میکرد! اوفی کردم و سریع زیرشو خاموش کردم و با دم کنی ای که کنار گاز بود دسته ی داغ ماهیتابه رو گرفتم و پرتش کردم توی سینک...ازش دود بلند شد و صدای جلز و ولزش بلند تر...شانس اورده بودم هود و پنجره باز بود! بیخیال کباب شامی شدم و از توی یخچال بسته ی ناگت اماده رو بیرون کشیدم و انداختم تو ماکروفر فکستنی!زمانش رو تنظیم کردم و رفتم توی هال کوچیک نیم وجبیمون و نشستم روی مبل های کهنه ی دست دومی که بعد از صدها بار سابیدنش هنوز چندشم میشد روشون دراز بکشم! _کی میخوای بری؟ _نمیدونم!هروقت بتونم چند روز مرخصی بگیرم.اخه بدبختی بلیطشم گرونه!باید حساب کتاب کنم ببینم اصلا میتونم بخرم یا نه! نگاهش محزون شد...نگاه من هم...بغض گلومو فشرد...تا به حال هرگز حتی نیم ساعت هم طعم اینجور بدبخت بودن رو نچشیده بودم!هیچوقت!» *** ساعت از12شب گذشته بود و هنوز خبری از پناه نبود...هر چی به داوود زنگ میزدم میگفت توی ترافیک موندیم!نگران بودم!دیروقت بود!پناه باید میخوابید!با کلافگی دوباره تلفن رو برداشتم و شماره گرفتم.به محض اینکه خواستم تماس رو وصل کنم زنگ خونه به صدا درومد! سریع دویدم دم در...نمیدونم چرا دلم گواه بد میداد...به محض اینکه درو باز کردم با صحنه ای مواجه شدم که زانوهام رو سست کرد...پناه روی بازوهای داوود بیهوش افتاده بود...با هر دو دست محکم کوبیدم روی صورتم... _وای خاک به سرم شد!چی شده!؟بچه ام چی شده؟! داوود وحشتزده از دیدن عکس العملم پناه رو تو اغوشش جابه جا کرد... اخم هاشو کشید توی هم و غرید: _چته دختر؟الان بچه از خواب میپره؟! وا رفتم...زانو هام لرزید...بی اختیار بغضم ترکید و اشک هام سرازیر شد...دست خودم نبود!مادر بودم!مادری که همه ی هستیش به تنها جگرگوشه اش بنده! با تردید زمزمه کردم: _خوابیده؟ _پس نه مُر....لا اله الی الله!تو دیوونه ای افسون!این کارا چیه روانی؟! نفس راحتی کشیدم و در حالی که هنوز قلبم از شدت ترس تند تر از حد معمول میتپید با خشم گفتم: _تقصیر توئه دیگه!اخه اینموقع شب وقت برگشتنه!؟ساعتو ببین!یک ربع به یکه!باید الان میاوردیش؟!نگفتی من دلم هزار راه میره؟نگفتی سکته میکنم؟! اخم هاش پررنگ تر شد: _از دست تو افسون!بخدا این بچه هم اخر یه روزی از دستت دیوونه میشه!حالا ببین کی گفتم! از مقابل در رفتم کنار و اروم گفتم: _بیا تو! بدون هیچ حرفی اومد داخل و رفت سمت اتاق پناه...اروم خم شد و خوابوندش روی تخت...رفتم سمتش و کفش هاشو اروم از توی پاش بیرون کشیدم و کاپشن و کلاهش رو هم در اوردم... _من دارم میرم!کاری نداری؟ _یلحظه صبر کن... رفتم سمت اشپزخونه و یه ظرف دسر که ظهر برای پناه درست کرده بودم از یخچال بیرون اوردم... _این دیگه چیه؟ با خنده گفتم: _قرمه سبزیه! داوود هم خندید و ظرف رو از دستم گرفت... _ظهر درستش کردم...سارا این مدل دسرای منو خیلی دوست داره! لبخند گرمش رو به روم پاشید و دستش رو گذاشت روی شونه ام... _دستت درد نکنه!زحمت کشیدی... _نه بابا چه زحمتی!تو زحمت کشیدی پناه رو بردی...ممنون! _خواهش میکنم!فقط اینو بدون که بار اخر بود!زهر ترکم کردی دیوانه! خندیدم و اخم های ساختگیم رو کشیدم توی هم... _ببخشید!دست خودم نبود!مادرم!میفهمی؟ بدون هیچ حرف دیگه ای تا دم در همراهیش کردم... _راستی افسون؟ _هوم؟ _اون مرده چی شد؟ _بابامو میگی؟ سری به معنای تایید حرفم تکون داد... _هیچی!همچنان داره اصرار میکنه باهاش برم ایران! _توام حتما دوباره گفتی نه، اره؟ جوابش رو ندادم...خودش فهمید منظورم چیه... _باشه افسون!من دیگه دخالت نمیکنم!ولی فقط اینو بدون داری راه اشتباهی رو انتخاب میکنی!حالا که زندگی این فرصت رو گذاشته جلوی راهت،حالا که سرنوشت برات خواسته ، به بختت پشت پا نزن!پدرت این همه پاشده اومده تا اینجا که فقط تورو متقاعد کنه باهاش برگردی پیش خانواده ات! پوزخندی زدم و گفتم: _نه عزیزم!این همه راه اومده که منو متقاعد کنه برم کنار افروزش که به خواسته اش برسه! داوود خندید و گفت: _خوب باهوش خانوم برای چی افروز باید بخواد تو کنارش باشی؟! داوود اینو گفت و بدون خداحافظی رفت سمت اسانسور!شاید چون میخواست حرف هاش تاثیر گذارتر باشه!شونه ای بالا انداختم و درو بستم...
  21. 1 امتیاز
    *** «تعطیلات کریسمس بود...همه جا رنگی و قشنگ بود...هرجا رو که نگاه میکردی برف سفید پوشش کرده بود...کنار شومینه روی مبل در اغوش دیدار نشسته بودم و شکلات داغ میخوردیم...خیره شده بودیم به هزاران چراغ چشمک زن شهر و تزئینات نورانی و رنگارنگ کریسمس....صدای سوختن و ترکیدن پوسته ی کنده های چوب و ترق ترق اتیش و گرمای مطبوعی که بهمون القا میکرد لذت بخش ترین احساس دنیا بود...سرم رو تکیه دادم به سر دیدار و چشم هامو بستم و از گرمای دوست داشتنی اغوشش غرق لذت شدم...دستش نوازشگونه نشست روی کمرم... _میدونی دو سال تمام شبا با آرزوی این لحظه میخوابیدم و صبح ها به امید رسیدن به چنین لحظه ای چشم باز میکردم؟ سرم رو بلند کردمو با محبت خیره شدم توی چشم های خاکستریش...با لبخند گفتم: _تو میدونستی من تک تک ثانیه های این دوسال رو تو حسرت این گرمای دوست داشتنی و زل زدن تو این چشمای جذابت میسوختم؟ رنگ نگاهش عاشقانه تر شد...بالا تر رفتن حرارت بدنش رو احساس کردم...خیره شد روی لب هام....بوسه ای نثار گونه اش کردم و دوباره سرم رو گذاشتم روی گردنش...چقدر عاشقانه بود عاشقانه های ما!چقدر خالص و خوشرنگ بود زندگیمون... _دیدار؟ _جونم؟ _یعنی تا ابد این خوشبختی متعلق به منو توئه؟ اخم های جذاب و مردونه اش رو به رخم کشید و گفت: _پس چی خیال کردی؟خیال کردی من ازت به این راحتیا میگذرم!؟ با یه حرکت لیوان شکلات داغ رو از دستم گرفت و روی میز گذاشت...دست هاشو دو طرف کمرم قفل کرد و هلم داد روی مبل و شروع کرد به قلقلک دادنم...جیغ میکشیدم و میخندیدم و شلنگ تخته مینداختم...دیدار هم با لذت میخندید و سر و صورتم رو غرق بوسه میکرد و همچنان قلقلکم میداد... *** صدای زنگ ایفون باعث شد هر دو دست از شیطنت برداریم...سرتا پا عرق شده بودم و لپ هام از شدت هیجان گل انداخته بود...نگاهم قفل شد تو نگاه تبدارِ دیدار که سینه اش به شدت بالا پایین میشد و هنوز نفس نفس میزد...بلند شد و تیشرت و شلوارکش رو از روی دسته ی مبل برداشت و پوشید... _یعنی کیه؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم: _نمیدونم!شاید داوود باشه! به ساعت نگاه کرد و با اخم گفت: _اینموقع شب؟ رفت سمت ایفون و گفت: _کسی رو نشون نمیده!احتمالا اشتباه زنگ رو زدن...حالا من درو باز میکنم!اگر کسی باشه میاد بالا دیگه! به دقیقه نکشیده زنگ خونه به صدا درومد...دیدار کنجکاوانه نگاهم کرد و رفت سمت در...وقتی در باز شد نفهمیدم زمان چطور سپری شد...چطور دیدار درو باز کرد...چطور بابا و مامانم و افروز از در اومدن تو...چطور با حیرت و بعد خشم نگاهشون بین منو دیدار رد و بدل شد...چطور چمدون ها از دست بابا افتاد رو زمین...چطور مامانم دستشو کوبید روی صورتش...چطور افروز با حیرت و ناباوری سرش رو به طرفین تکون داد...چطور چند دقیقه ی متوالی همه همونطور تو جایگاه خودشون خشکشون زد....اصلا نفهمیدم این همه اتفاق کی و چطوری افتاد!وقتی به خودم اومدم رها شده بودم کف زمین وخیره شده بودم به در نیمه باز خونه و راهروی خالی و دیدار که سر در گریبان گرفته به دیوار کنار در تکیه داده بود... *** اتفاقای بعد از اون مثل نواری که روی دور تند گذاشته باشنش سریع گذشت و سپری شد....مامان و بابام ازم بخاطر تمام دروغ هایی که گفته بودم متنفر شدن...بابا طردم کرد...پول تو جیبی ماهانه ام رو قطع کرد...حق شهریه ی دانشگاهم رو ازم سلب کرد...حتی خونه ای که برام اجاره کرده بود رو هم ازم گرفت...برام به افروز پیغام داده بود که دیگه دختری به اسم افسون نداره!یه روزی داشته!ولی حالا دیگه مُرده!به افروز گفته بود بهم بگه برم پیش همون عوضی ای که تاحالا داشته با پول هاش حال میکرده و برای خودش روی پِی ای که اون با پول هاش ریخته ساختمون زندگیشو بنا کرده! و از اون به بعد زندگی من و دیدار زیر و رو شد...دیگه هیچی نداشتیم!هیچی!دیگه خبری از اون زندگی رنگارنگ و دوست داشتنی نبود...دیگه خبری از اون اسودگی خیال و آرامش نبود! توی مملکت غریب تنها موندیم و بی کس و بی سر پناه..بدون هیچ پشتوانه مالی ای...درد داشت یک شبه زیر و رو شدن...درد داشت یک شبه از این رو به اون رو شدن...درد داشت یک شبه بدبخت و بی چیز شدن!واقعا درد داشت! خیلی سخت بود در عرض یک شب و بخاطر یه اشتباه همه ی زندگی رو باختن!از اون اتفاق به بعد زندگی روی دیگه اش رو بهمون نشون داد!بُعد تازه ای از زندگی رو به ما گشوده شد...و سرنوشت مارو کشوند تا قعر بدبختی و بی پناهی! دیگه دنیای اونور آب رنگی و قشنگ نبود!دیگه خبری از آرامش خیال و پشت گرمی های قبل نبود!همه چیز یک شبه تیره و خاکستری رنگ شد...همه چیز با خاک یکسان شد! از همه بدتر عذاب وجدان لعنتی ای بود که گریبانم رو گرفته بود...اینکه مادر و پدر و خواهرم با چه امیدی بی خبر و سرزده اومده بودن لندن تا شب عید منو سوپرایز کنن و لحظه ی تحویل سال کنارم باشن!و بعد با اون صحنه مواجه شده بودن... حتی توی خواب هم نمیدیدن که من دست به چنین کاری زده باشم!ازدواج اونهم پنهانی!اونشب به وضوح دیدم که کمر پدرم شکست...به چشم دیدم که مادرم 10 سال پیرتر شد و دردی که توی نگاه افروز بود رو با تمام بند بند وجودم احساس کردم....و چقدر سخت بود اینکه زجه هام بعد از رفتنشون دیگه فایده ای نداشت! مدتی رو با اکراه و خجالتزده، توی خونه ی داوود سپری کردیم و بعد با ناچیز پس اندازی که داشتیم یه خونه ی خیلی کوچیک تو یکی ازجنوبی ترین محله های شهر لندن اجاره کردیم...محله ی کثیفی بود و پر از خلاف کار و آدم های ناجور!مجبور شدیم ماشین رو بفروشیم تا بتونیم مخارج دانشگاه رو بدیم...تو یه کافه ی معمولی شغل گارسونی رو پذیرفتم تا چندرغاز حقوق کف دستم رو بگیره...دیدار مجبور بود تا نیمه شب کار کنه...زندگی جدیدمون دیگه هیچ شباهتی به زندگی قبلی نداشت!شده بود یه کابوس تمام نشدنی...شب ها بجای عشق و دلدادگی کارم شده بود گریه و زاری! دیدار هم کم کم از این وضع خسته میشد!فشار های زندگی کم نبود،ابغوره گرفتن های مداوم و سرد و بی روح بودن من هم بار بیشتری روی شونه هاش میذاشت!»
  22. 1 امتیاز
    روز ها یکی پس از دیگری میگذشتن و گذر عمر رو رقم میزدن...روز های تکراری...روزمرگی های الکی...از صبح تا شب دنبال زندگی دویدن های بی هدف...یه زندگی راکد و بدون هیجان...یه زندگی ساده...بدون عشق...بدون خانواده...تنها! تنها چیزی که چند وقتی میشد ارامش این روزمرگی ها و تکرار رو ازم سلب کرده بود تماس های وقت و بی وقت یه ناشناس بود و تعقیب های عجیبی که مدام پشت سرم احساسشون میکردم! هیچ ایده ای از اینکه کی میتونه باشه و هدفش از این تعقیب ها چیه نداشتم!فقط میدونستم که اینکارش بدجوری آزارم میده و حتی دستم به جایی بند نبود که بخوام به پلیس ازش شکایت کنم! شده بود سوهان روحم،شده بود کابوس های شبانه ام!پناه روغیر از وقتایی که داخل مدرسه بود یک ثانیه هم از خودم جدا نمیکردم!جرات نمیکردم با خودم ببرمش بیرون حتی برای تفریح و رفتن به پارک و سینما! اون روز طبق معمول نشسته بودم داخل ماشین و منتظر بودم تا مدرسه ی پناه تعطیل شه...موبایلم زنگ خورد... _بله؟ _افسون خانم؟ خشکم زد...وحشت زده به صدایی که منو به فارسی افسون خانم خطاب کرده بود گوش دادم...سعی میکردم تشخیص بدم صدا برام اشناست یا نه!ولی حتی ذره ای هم اشنا نبود!فقط میدونستم همون صدایی بود که گهگاهی توی مزاحمت های تلفنی ای که برام ایجاد میکرد چند کلمه ای حرف میزد و بعد قطع میکرد! _شما کی هستین؟از جون من چی میخواین؟ _لطفا ارمشتون رو حفظ کنین! جیغ کشیدم: _چطور ارامشم رو حفظ کنم!؟از کدوم ارامش لعنتی حرف میزنی؟از ارامشی که چند هفته است ازم سلب کردین!؟چطور میتونم با مزاحمت های وقت و بی وقتتون،با تعقیب های مداومتون و با این تماس های اعصاب خورد کنتون ارامشم رو حفظ کنم؟! _گوش بدید!من الان فقط تماس گرفتم که بگم یه مرد سیاه پوش الان میاد در کناریتون رو باز میکنه و میشینه توی ماشین!میخواستم بهتون این امادگی رو بدم که وحشت نکنید... قبل از اینکه حرفش کامل شه وحشت زده دستم رفت سمت قفل مرکزی تا در هارو قفل کنم...ولی دیر شده بود..در به سرعت باز شد و یه مرد سیاه پوش پرید توی ماشین و درو قفل کرد! جیغ خفیفی کشیدم و خودم رو چسبوندم به شیشه ی بخار گرفته...قلبم مثل گنجشک خودشو به قفسه ی سینه ام میکوبید! _حالا منتظر پناه بمون تا بیاد داخل ماشین!هیچ حرفی نمیزنی و اگه بچه ازت سوال کرد میگی یکی از همکاراته و بدون هیچ حرف یا کار اضافه ای میای به ادرسی که اون مرد بهت میگه! خونم به جوش اومد!با شنیدن اسم پناه مثل ماده ببر زخمی غریدم: _لعنتی عوضی اسم بچه ی منو به اون دهن کثیفت نیار!اسمشو نیار!با بچه ام کاری نداشته باشین عوضیا! _ببین دختر!حرف دهنتو بفهم!کاری که گفتمو میکنی!وگر نه... نگاهم معطوف شد به برق چاقویی که مرد از زیر پالتوش بیرون کشیده بود...تمام استخونای تنم یخ بست...مو به تنم راست شده بود...نفسم به شماره افتاد...صدای بوق ممتد از اونطرف خط به گوش میرسید.تماس رو قطع کردم و موبایل رو گذاشتم روی پام...با وحشت در حالیکه به سختی نفس میکشیدم زیرچشمی مرد سیاه پوش رو برانداز کردم...چی به سر بچه ام میومد؟چی به سر پناهم میومد؟اگه اتفاقی برام می افتاد؟!یعنی پناه رو میدادن به باباش؟توی اون هیری ویری یاد نیک افتادم و کاری که مادر روبی باهاش کرده بود!من هیچ فرقی با اون نداشتم!منم مثل مادر روبی پناه رو از دیدار مخفی کرده بودم!حالا اگه میمردم پناه رو میدادن به باباش!و معلوم نبود دیدار باهاش چه رفتاری ممکنه داشته باشه!اون از من نفرت داشت!ممکن بود این نفرت رو سر بچه ام خالی کنه!نه!من نمیتونستم اجازه بدم پناهم تنها بمونه!نمیتونمستم اجازه بدم پسر کوچیکم از محبت مادر محروم بشه! زنگ مدرسه به صدا درومد و همراه با اون تپش های شمرده ی قلب خودم رو به وضوح شنیدم...با هر تپشی یه پتک محکم میخورد توی سرم!انگار همه چیز روی دور اهسته بود...انگار حتی ثانیه شمار روی ساعت مچیم هم با صدای بلندش سرم فریاد میکشید...تیک...تاک....تیک....تاک! صدای جیغ و داد بچه ها،صدای تپش قلبم،برق اسلحه،صدای تیک تاک ساعت مچی...همه و همه داشتن منو به جنون میکشوندن!ضربه ی کوتاهی به پنجره ی در عقب ماشین خورد...پناه بود...دستم رفت سمت قفل که مرد کنارم دستش رو پیش اورد و هشدار گونه نگاهم کرد...قفل مرکزی رو زد...پناه در عقب ماشین رو باز کرد و نشست داخل... _سلام مامان! از توی اینه نگاهش کردم...پوستم مثل گچ سفید شده بود...با صدای لرزانی که به سختی سعی در کنترلش داشتم زمزمه کردم: _سلام پناهم! _سلام اقا! مرد حتی روشو برنگردوند تا جواب سلام بچه رو بده!حداقل محض اینکه بچه وحشت نکنه! ماشین رو روشن کردم...پناه حتی راجع به اینکه اون اقا کیه سوال هم نپرسید...فقط گهگداری نگاه خیره و کنجکاوش به مرد رو از توی اینه میدیدم... مرد بهم با اشاره ی دست ادرس میداد...لام تا کام حرف نمیزد!از لحظه ای که توی ماشین نشسته بود هیچ صدایی ازش نشنیده بودم و این امر درجه ی ترسناک بودنش رو تا حد زیادی بالا میبرد! *** مرد انقدر با اشاره ی دست بهم ادرس داد و راهنماییم کرد تا بالاخره رسیدیم به یه کوچه ی خلوت و مخوف!وحشت تمام وجودم رو فرا گرفته بود...بیشتر از هر چیزی نگران پناه بودم!به خودم هیج فکر نمیکردم...تمام فکر و ذکرم جگرگوشه ام بود! مرد پیاده شد و ماشین رو دور زد...هیچ راه فراری بود!حتی نمیتونستم با دنده عقب از شر اون کوچه خلاص شم!مرد در طرف منو باز کرد و بدون هیچ حرفی منتظر موند تا پیاده شم...از ترس چهارستون بدنم به لرزه افتاده بود و سردی بیش از اندازه ی هوا و مه غلیظی که بعد از بارون شدید شب گذشته سطح کوچه رو فرا گرفته بود این لرزش رو تشدید میکرد! با زانوهایی که از شدت سرما و وحشت بالا و پایین میشد از ماشین پیاده شدم...مرد در عقب رو هم باز کرد...پناه مردد به من نگاه کرد...دستم رو براش دراز کردم و گفتم: _بیا مامان! صدام میلرزید...بغض گلومو میفشرد...بچه ام رو با تمام توانم چسبوندم به خودم...پناه هم انقدر ترسیده بود که دستم رو محکم فشار میداد و ازم جدا نمیشد! اشک تو چشم هام حلقه زد...جونم برای پناهم در میرفت وقتی توی این حالت وحشت زده و ترسیده میدیدمش...این ادم ها نه شرف داشتن و نه انسانیت! مرد اشاره کرد که راه بیفتیم...وحشتزده ایستاده بودم و نگاهش میکردم که بدون هیچ حرفی دستش رفت سمت چاقو...با اینکارش شتابزده راه افتادم و مرد شونه به شونه ام حرکت کرد...کوچه باریک و بن بست بود.دو جداره ی کوچه رو دیوار های دژ مانند خاکستری رنگ و کهنه قاب گرفته بودن.خزه و گیاهان خودروی سبز رنگ جای جای دیوار از لابه لای خشت ها بیرون زده بود...مه و سرما این تابلوی وحشت رو کامل میکرد و سکوت دلهره ام رو دوچندان!یه ماشین مشکی رنگ انتهای بن بست پارک شده بود که مرد سیاه پوش به سمتش هدایتمون میکرد. مسافت خیلی زیادی رو طی نکردیم که رسیدیم به ماشین...شیشه هاش کاملا دودی بود...مرد اشاره کرد که بایستیم و خودش رفت سمت در عقب ماشین و صاف ایستاد...چند ثانیه ای که طول کشید تا در عقب ماشین باز بشه مثل چند سال گذشت...با وجود سردی و رطوبت آزار دهنده ی هوا عرق سردی روی کمر و پیشونیم نشست...دست هام میلرزید و همچنان پناه رو به خودم میفشردم...به تنها چیزی که تمام این لحظات بهش فکر میکردم سلامت و امنیت بچه ام بود! بالاخره انتظار به پایان رسید...درِ عقبِ ماشین باز شد...یه پا روی زمین قرار گرفت و بلافاصله پای بعدی...مثل صحنه ی فیلم های جنایی و مافیایی!دوتا پا با کفش های ورنی براق و شلواری که خطِ ا ُتوش مشخصه! مرد از ماشین خارج شد و در ماشین رو بست...برای لحظه ای انگار دیگه توی این دنیا نبودم!برای لحظه ای به حالت اغما فرو رفتم...با بهت و ناباوری خیره شدم به مرد...در کسری از ثانیه قلبم اکنده شد از حس قویِ آرامشی همراه با تشویش و وحشت و استرس! نمیتونستم باور کنم...بعد از گذشت 9 سال حالا دیدنش اینجا،اونم به این شکل...غیر قابل درک بود!مثل یه خواب بود...یه رویا...یا شایدم یه کابوس با جنبه های مثبت!پس اون همه بازی مسخره...اون همه گانگستر بازی و تحدید...اون همه موش و گربه بازیو تعقیب و گریز و تلفن های مشکوک!حالا دیگه اون ها همه به نظر یه بازی مسخره میومد!از همون بازی هایی که وقتی بچه بودم با بابام میکردم!موش و گربه بازی! حس بعدی ای که درونم رو پر کرد خشم بود...خشمی بی پایان و پر از حرص و نفرت!خشم از اینکه تمام مدت بازیچه بودم و حرص و نفرت ازینکه این همه ترس و استرس برای هیچ و پوچ بود!اصلا نیازی به این همه به قول معروف ژانگودر بازی و ادای دزد و پلیس ها رو دراوردن نبود!اصلا! تمام عضلات منقبض شده ی بدنم آزاد شدن...چند قدم جلو رفتم و با صدایی رسا و محکم زمزمه کردم: _بابا!
  23. 1 امتیاز
    شنبه بود و من و پناه میتونستیم یه روز آروم رو در کنار هم توی خونه سپری کنیم...ساعت 9 صبح بود و پناه هنوز خواب بود...از جام بلند شدم و رفتم حمام...بعد از اینکه حسابی سر حال شدم رفتم توی اشپزخونه تا یه صبحانه ی خوب اماده کنم!بالاخره در هفته فقط دو روز تعطیل داشتیم و میتونستیم یه صبحانه ی درست و حسابی و به قول خودمونی مشتی بخوریم! از اصطلاح مشتی لبخند روی لبم نشست و اشک توی چشم هام حلقه زد!واقعا خوشبختی رو تو چه چیزایی میدیدم؟دنیای خاکستری اینور آب رو به خوشبختی اون روز ها توی ایران،کنار خانواده ام،کنار دیدار،کنار دوستام ترجیح داده بودم.... خوشبختی حقیقی اونجارو به رنگ و آب پوشالی و ظاهریه اینجا فروخته بودم!ولی پشیمونی سودی نداشت!انگار سهم من از دنیا فقط تنهایی بود و پناه! سعی کردم ذهنم رو از افکار ازار دهنده ی توی سرم ازاد کنم...زندگی فرصت غصه خوردن رو به ادم نمیده...باید از همون چند روز کمش هم نهایت اسفتاده رو کرد!چه بد چه خوب باید باهاش بسوزی و بسازی! اومدم در یخچال رو باز کنم که تقویم روی در یخچال نظرمو جمع کرد!امروز چندم برج بود؟! یه دفعه به خودم اومدم..وای!اخر هفته ی آینده باید اجاره ی خونه و قسط تعمیرگاه ماشین رو پرداخت میکردم!به ذهنم فشار اوردم تا یادم بیاد چقدر دیگه توی کارت اعتباریم مونده!تقریبا هیچی!حقوق این ماه رو باید تقریبا تمام و کمال صرف قسط و اجاره میکردم! اه از نهادم بر اومد!پس مخارج خونه چی؟زندگی سخت بود...خیلی سخت...و انگار امروز زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ارامش اون روز تعطیل رو از من سلب کنن! خرید 50پوندی روز قبل بدجوری برنامه ی مخارجم رو به هم ریخته بود!داشتم چای دم میکردم که سر و کله ی پناه درحال مالیدن چشم های خوابالود و پف کرده اش وبا لپ های اویزون پیدا شد...با خنده گفتم: _صبح بخیر اقای خوابالو!بدو دست و صورتت رو بشور ببینم!میخوام یه صبحانه ی خوشمزه بدم به شاهزاده ام! پناه لبخند دوسیت داشتنی ای نثارم کرد و تلو تلو خوران به سمت دستشویی رفت...تو دلم قربون صدقه ی قد و بالاش رفتم و مشغول گرم کردن نون ها شدم که صدای زنگ در به صدا درومد!اخم هامو کشیدم تو همو ساعتو نگاه کردم... 9:20بود!یعنی کی بود اینموقع صبح اونم تو روز تعطیل؟! دستی به موهام کشیدم و رفتم پشت در...از چشمی که نگاه کردم داوود رو دیدم!با تعجب درو بار کردم که یهو صدای جیغ دونفر گوشمو کر کرد: _سوپــــــــــرایـــــــــــــــز! سه متر پریدم بالا و از در فاصله گرفتم...قلبم تاپ تاپ میزد...ملانی و داوود و سارا همزمان شروع کردن به خوندن: _تولدت مبــــآرک...تولدت مبـــــــــــــارک!تولدت مبـــــــــــــــــارک....تولدت مبـــــــــارکـــــــــــ.... گیج و منگ به داوود و کیک کوچیکی که یه شمع عدد 30روش بود خیره شدم...داوود با لبخند گفت: _نمیذاری بیایم داخل؟ به خودم اومدم و خجالت زده از مقابل در رفتم کنار...داوود و ملانی لبخند زنان اومدن داخل و پشت سرشون وروجکشون سارا دوید داخل...درو بستم و نگاهشون کردم که میرفتن سمت هال...داوود کیک رو گذاشت روی میز و نشست روی مبل...ملانی هم کاپشن و کلاه بافتنی سارا رو درآورد و روی چوب لباسی اویزون کرد و کنار داوود نشست...رفتم توی هال و با لبخند گفتم: _اینکارا چیه بابا؟! داوود خنده کنان گفت: _پیر شدی افسون!پیـــــــــــــــــــر! اخم کردم و گفتم: _حالا واجب بود شمع بذاری رو کیک؟ ملانی خندید و با فارسی لهجه دار بامزه اش گفت: _منم بهش گفتم شمع روی کیک نذار!ولی گوش نکرد! خندیدم و با محبت نگاهشون کردم...سارا دوید سمتم... _خاله؟پناه کو؟ با لبخند گونه اش رو نوازش کردم و گفتم: _رفته دستشویی الان میاد! داوود خنده کنان گفت: _بیا اینجا دختر!میخوام پیر شدنتو با دقت تماشا کنم! خندیدم و گفتم: _حالا فعلا پیر شدن خودتو تماشا کن تا من برم چای بیارم! داشتم میرفتم سمت اشپزخونه که پناه اومد و صدای جیغ شادی سارا بلند شد...دوید اومد تو اشپزخونه ایستاد روبه روی پناه و به انگلیسی گفت: _سلام!دلم برات تنگ شده بود! پناه خندید...و سارا رو در اغوش کشید... _هی سارا!یه بازی جدید نصب کردم!میخوای ببینیش؟ سارا با هیجان گفت: _واقعا؟من آیپدم رو نیاوردم!یعنی مامان بهم اجازه نداد که بیارمش! پناه دستش رو گرفت و گفت: _اشکال نداره!من بهت اجازه میدم با ایپدم بازی کنی! هردو با شادی دویدن سمت اتاق پناه...لبخند زدم...اگر خوشبختی فقط دیدن شادی بچه ی آدمه من خوشبخت ترین زن دنیا بودم! چای رو ریختم توی فنجون ها و رفتم توی هال...به محض ورودم ملانی به سرعت از داوود فاصله گرفت و هر دو خجالت زده خودشون رو جمع و جور کردن...در حالی که به شدت معذب شده بودم با لبخند شرمگینی سینی چای رو گذاشتم روی میز و نشستم... حسرت وجودمو فرا گرفته بود...خیلی تنها بودم!30 سالم شده بود و خیلی تنها بودم!انقدر تنها که حتی روز تولدم رو هم فراموش کرده بودم و به جاش نگران پرداخت قبض و قسط هام بودم...داوود راست میگفت،من پیر شده بودم! داوود با صدای بلند بچه ها رو صدا کرد: _سارا!پناه!؟زود باشین بیاین!اگر نه همه ی شکلات های کیک رو میخورم! این حرف رو که زد به ثانیه نکشیده بچه ها با سر و صدا از اتاق دویدن بیرون...به شیطنت های داوود که پا به پای بچه ها مسخره بازی در می اورد خندیدم و رو به ملانی گفتم: _اوضاع کار چطوره؟ _ای... بدک نیست...ولی به خوبی قبل هم نیست!زندگی این روزا خیلی سخت شده! _همینطوره!کارای مهد کودک سارا چطور پیش میره؟شنیدم یه مدتیه خیلی سخت گیری میکنن! ملانی با لبخند گفت: _اره!اخه سارا سال دیگه باید بره مدرسه!برای همین دارن از الان عادتشون میدن که تا ظهر توی مدرسه بمونن! _سارا هم بزرگ شد!اصلا نفهمیدیم کی و چطوری گذشت! ملانی اهی کشید و در حالی که با لبخند به بچه ها نگاه میکرد گفت: _بچه ها روز به روز بزرگتر میشن و ما پیر تر! لبخند تلخی زدم و برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم: _میبینی که کم کم دارم پیرزن میشم! ملانی خندید و گفت: _ولی هنوز خوشگلی و جذاب! چشمکی زد و خندید...سپس با اخم سر سارا فریاد زد: _نکن سارا!داری کیک رو خراب میکنی! سارا سریع دستش را پس کشید و با لب و لوچه های اویزون گفت: _بابا میخواد همه ی شکلات های کیک رو بخوره! همه به این حرف خندیدیم...داوود گفت: _خوب!حالا وقتشه که کیک رو ببریم! سارا جیغ کشید: _اخ جون! به پناه نگاه کردم....با اخم گوشه ای نشسته بود و سرش توی ایپدش بود...لام تا کام حرف نمیزد!در جواب جیغ های هیجان انگیز سارا هم مثل بزرگتر ها با لبخند فقط سر تکون میداد! خواستم ازش بپرسم چی شده که دوباره صدای زنگ در حواسمو پرت کرد...دیگه کی بود؟از جام بلند شدم و رفتم سمت در...بدون اینکه از چشمی نگاه کنم درو باز کردم... _تولدت مبارک! یه دسته گل بزرگ اومد تو صورتم!خودمو سریع کنار کشیدم و پلک زدم...با تعجب خیره شدم به نیک...خنده ای کرد وگفت: _معذرت میخوام! دوباره دسته گل رو گرفت جلوم و همراه با روبی اومد داخل...دستش رو گرفت بالا و دو تا بطری بزرگ نوشیدنی ربان پیچ شده رو گرفت رو به روم... _وای نیک!این کارا برای چیه؟این همه لازم نبود! نیک اخم کرد و گفت: _به سلامتی تو مینوشیم! خندیدم و با اخم گفتم: _نیک الان ساعت 10 صبحه! نیک شونه ای بالا انداخت و گفت: _خوب عصر مینوشیم به سلامتیت! دوباره خندیدم و دست گل و نوشیدنی ها رو بردم گذاشتم روی اپن اشپزخونه... وقتی نیک و روبی رفتن سمت هال سریع پشت سرشون رفتن تا به داوود و ملانی معرفیشون کنم... داوود و ملانی از روی مبل بلند شدن... _بچه ها ایشون از همکارای شرکت هستن..نیک!نیک این دونفر بهترین دوستای منن.بجورایی میشه گفت اعضای خانواده ام!داوود و ملانی! همه با هم سلام کردن و اظهار خوشبختی از اشنایی همدیگه!بعد تعارفشون کردم که بشینن و رفتم برای نیک یه چای بریزم...تو این فکر بودم که نیک از کجا خبر دار شده!؟ روبی و سارا و پناه با لذت کیک میخوردن و داوود و نیک گرم صحبت بودن...ملانی با ارنجش ضربه ی ارومی به پهلوم زد و گفت: _هی!نکنه خبریه؟ اخم کردم و با لبخند گفتم: _چه خبری؟ ملانی با نگاهش به نیک اشاره کرد...خجالتزده خندیدم و گفتم: _دیوونه شدی؟!معلومه که نه! _اها...اخه از وقتی اومده بد جوری زوم کرده روت! اینو گفت و کر کر خندید...با اخم ساختگی ای با ارنجم بهش سقلمه زدم که باعث شد خنده اش شدید تر شه...نیک و داوود بحثشون رو متوقف کردن و خیره شدن به ما...داوود با لحن شوخ همیشگیش گفت: _اگه چیز خنده داریه بگین تا مام بخندیم! ملانی با شیطنت گفت: _یه چیزیه بین ما خانوما! سپس چشمکی به من زد و گفت: _اینطور نیست؟ لبخند زدم و نگاهشون کردم...اگر این ادم ها هم توی زندگی من نبودن نمیدونستم چطور باید با تنهاییم کنار بیام!اگر این چند نفر هم توی روز های مهم زندگیم دور و برم رو پر نمیکردن و سر و صداشون توی خونه ام نبود زندگی برام غیر ممکن میشد!این ادم ها اعضای خانواده ام بودن..خانواده ی دومی که از خانواده ی واقعی برام کم نمیذاشتن!مخصوصا ملانی و داوود که از اولین روز های تنهاییم کنارم بودن!ملانی که برام درست مثل یه خواهر بود...وقتی سر پناه باردار بودم و دست تنها اون بود که مدام بهم رسیدگی میکرد و مراقبم بود...داوود تمام اون مدت وظیفه ی رسیدگی به خونه ام رو بر عهده گرفته بود...نمیذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم!این ادم ها فرشته های نجات زندگیم بودن! ساعت8شب بود که همه رفتن...تمام طول روز حواسم مدام متوجه پناه بود که با وجود حضور روبی و سارا بازم اخم هاش تو هم بودو سر و صدایی نمیکرد!نگرانش بودم!مدام با خودم میگفتم یعنی چی شده؟ وقتی همه رفتن و منو پناه تنها شدیم صداش کردم: _پناه؟ جوابم رو نداد!رفتم سمت اتاقش...در کمال تعجب دیدم نشسته یه گوشه و داره گریه میکنه!هول کردم!نکنه چیزیش شده بود!؟دویدم سمتش... _پناه مامان؟چی شده؟ سرش رو گرفت بالا و با نگاه اشکیش زل زد تو چشمام...با دستم اشک هاشو پاک کردم و دستمو کشیدم لا به لای موهای خرمایی لختش... _چی شده فدات بشه مامان؟جاییت درد میکنه؟روبی یا سارا چیز بدی بهت گفتن؟ به انگلیسی گفت: _چرا بهم نگفته بودی امروز تولدته؟! جا خوردم!یعنی چی؟این که دیگه تا این حد ناراحتی نداشت! _یعنی چی مامان؟ خودشو کنار کشید و با اخم دوباره و اینبار به فارسی تکرار کرد: _تو چرا به من نگفتی که امروز تولدته؟ نمیدونستم چی بگم!برام عجیب بود عصبانیتش و دلیلش برای عصبانی شدن از دستم! _خوب...پناهم من خودمم یادم نبود امروز روز تولدمه! _دروغ نگو! اخم کردم...صد بار بهش گفته بودم بچه به مادرش همچین حرفی نمیزنه!انگار خودش سریع متوجه شد...سرشو انداخت پایین و گفت: _معذرت میخوام! _من یادم نبود که امروز روز تولدمه!عمو داوود منو سوپرایز کرد! _همه تو روز تولد بابا ماماناشون براشون هدیه میخرن!من که حتی بابا هم ندارم!حداقل میتونستم برای مامانم هدیه بخرم! قلبم فشرده شد...از تمام حرف هاش فقط یه جمله اش تو سرم مثل پتک کوبید:" من که حتی بابا هم ندارم!" _قربونت بره مامان آخه!این که ناراحتی نداره!خوب فردا میتونی برام هدیه بخری! _یعنی میشه یه روز بعد از روز تولد هدیه بخرم؟ بوسه ای روی پیشونی کوچیک و سفیدش نشوندم و گفتم: _خوب معلومه که میشه! دیگه اخم هاش توی هم نبود و با لبخند نگاهم میکرد...دست های کوچیکش رو پیچید دور گردنم و با لب های صورتی کوچیکش یه بوسه نشوند روی گونه ام... _پناه؟ _بله؟ _تو میدونی نیک از کجا میدونست من امروز تولدمه؟ با شیطنت خندید و نگاهش ور ازم دزدید...ای کلک!پس کار خودش بود! _کار تو بود شیطون؟ صدای ریز خنده اش دلم رو به اسمون ها برد!با لحن بانمکی ادامه داد: _وقنی عمو داوود اومد و من فهمیدم امروز تولدته ،فکر کردم اگه نیک هم بیاد تو بیشتر خوشحال میشی! تعجب کردم!چرا یه بچه باید همچین فکری میکرد؟نکنه تو دنیای کودکانه ی خودش خیال میکرد شاید نیک یه روزی بتونه جای پدرش باشه؟! _تازه روبی هم تنها بود!بهم مسیج داده بود!منم بهش گفتم اگه دوست داره میتونه بیاد اینجا! لبخند زدم و گفتم: _کار خوبی کردی پسرم... بوسه ی دیگه ای روی موهاش نشوندم و از اتاق بیرون رفتم...
  24. 1 امتیاز
    از توی آینه ماشینی که پشت سرمون بود رو مدام تحت نظر داشتم...احساس میکردم داره تعقیبمون میکنه...از دم در مدرسه تا اینجا دنبالمون بود..نگران بودم و ترسیده!تصمیم گرفتم برای اینکه مطمئن بشم مسیرم رو عوض کنم... پیچیدم تو یکی از خیابون های فرعی...ماشین پشت سری هم پیچید...وحشت زده دوباره پیچیدم تو یه خیابون دیگه...ماشین پشت سرم هم اومد!دیگه مطمئن شده بودم که داره تعقیبمون میکنه!اگر بلایی سر بچه ها میاورد چی؟اگر میخواست آزار و اذیتی بهمون برسونه!!نکنه....دیدار؟! جواب خودم رو دادم: نه احمق اخه دیدار از کجا بفهمه؟!اون روحشم از وجود این بچه خبر دار نیست!بعد از 9سال برگرده چی بگه آخه؟!از کجا ممکنه فهمیده باشه؟ سرم رو تکون دادم و حواسم رو معطوف رانندگیم کردم در حالی که همچنان یک چشمم به ایینه بود و ماشینی که در حال تعقیبمونه! رسیدم به یه مرکز خرید..پیچیدم تو پارکینگ...دیدم که ماشین پشت سری هم اومد داخل...قلبم شروع کرد به تند تر تپیدن...سریع پارک کردم و رو به بچه ها گفتم: _پیاده شین! پناه با تعجب گفت: _مامان؟برای چی اومدیم اینجا؟ در حالی که تمام حواس و فکر و ذکرم متوجه ماشینی بود که تعقیبمون میکرد گفتم: _اومدیم خرید! پناه با ذوق گفت: _اخ جـــــــــــون! روبی و پناه خنده کنان از ماشین پیاده شدن...همونطور که دست هردوشون رو گرفته بودم و میرفتم سمت پله برقی، سرنشین های ماشین رو دیدم که پیاده میشدن...یه مرد جوون با دوتا بچه! چند ثانیه ای ماتم برد...بعد نفس راحتی کشیدم و به حماقت خودم خندیدم...داشتم بیماری پارانویا میگرفتم!حتما باید یه استراحتی به خودم میدادم! بعد از خریدی که بخاطر سوء ظن اَلَکیم راجع به ماشین تعقیب کننده بهم تحمیل شده بود سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه... *** صدای خنده های روبی و پناه غرق لذتم کرده بود...کوهی از تنقلاتی که براشون خریده بودم جلوشون روی زمین درست کرده بودن و میخوردن و کارتون میدیدن و قهقه میخندیدن....گاهی از خنده هاشون خنده ام میگرفت و گاهی با دیدن حالات چهره ی پناه با یاد آوری دیدار غم وجودمو فرا میگرفت... به ساعت نگاه کردم...8شب بود!چرا نیک نمیومد!نکنه اتفاق بدی افتاده بود؟موبایلم رو از روی میز برداشتم و شماره ی نیک رو گرفتم...میخواستم تماس رو وصل کنم که زنگ خونه به صدا درومد...دوباره نگاهی به بچه ها که مشغول بازیگوشی بودن انداختم و رفتم سمت در...اول از داخل چشمی نگاه کردم و با دیدن نیک سریع درو باز کردم... _سلام نیک!کجا بودی تا اینموقع؟داشتم نگران میشدم! با نگاه معنی داری خیره شد تو چشمام و لبخند زد: _واقعا؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: _یعنی...روبی منتظرت بود... اخم هامو کشیدم توی هم...چقدر مرد ها از هر حرف ادم سوء استفاده میکردن! نیک سرک کشید داخل خونه و با دیدن روبی که حسابی با پناه مشغول بازیو خنده بود به شوخی گفت: _روبی که فکر نکنم اصلا متوجه من شده باشه!نگاش کن!باهات شرط میبندم الان اصلا یادش باشه حتی پدری به اسم نیک داره! دوباره به روبی و پناه نگاه کردم و به شوخی نیک خندیدم... _بیا داخل! _نه!دیگه باید بریم!روبی هم حسابی اذیتت کرد! _نه بابا!چه اذیتی!اونم مثل پناه! برگشتم و با لبخند نگاهشون کردم... نیک به خوراکی ها و ریخت و پاش داخل هال اشاره ای کرد و دوباره با لحن شوخش گفت: _آره کاملا مشخصه! خندیدم...راست میگفت!روبی خیلی شیطون بود!پناه هیچوقت انقدر سر و صدا و ریخت و پاش نمیکرد!ولی حالا که با روبی سرگرم شده بود خصلت های ذاتی دوست داشتنیش رو هم فراموش کرده بود! بچه ها حسابی سرگرم بودن و دلم نمیخواست ناراحتیشون رو ببینم...برای همین دوباره به نیک گفتم: _بیا تو!اینا رو که میبینی حالا حالا ها ول کن نیستن!بیا بشین یه قهوه با هم بخوریم تا بچه هام دل بکنن! نیک لبخندی زد و اومد داخل...با دقت براندازش کردم...خسته بود...خیلی خسته...پای چشم هاش از شدت خستگی گودافتاده بود و سر و وضعش حسابی اشفته بود... نیک رفت سمت هال و مشغول گفت و گو با بچه ها شد و من رفتم سمت اشپزخونه تا قهوه درست کنم... مشغول گذاشتن فنجون ها توی سینی بودم که با صدای نیک سه متر از جام پریدم: _دیگه چه خبر؟ برگشتم سمتش و گفتم: _منو ترسوندی! لبخند زد و گفت: _ببخشید! تکیه داد به اپن اشپزخونه و نگاهم کرد...قهوه رو ریختم تو فنجون ها...نیک یکی از صندلی های کنار اپن رو بیرون کشید و نشست روش...فنجون قهوه رو گذاشتم مقابلش و خودم یکی دیگه از صندلی هارو بیرون کشیدم و نشستم... _خسته به نظر میرسی!نکنه تا این موقع شب شرکت بودی؟ _نه!یه مشکلی برام پیش اومده بود... _اها! سرم رو گرم هم زدن قهوه کردم... _روبی...میخوان ازم بگیرنش! با تعجب نگاهش کردم... _چی؟ سرش رو انداخت پایین و با لبخند تلخی گفت: _خاله اش..با یه پیر مرد ثروتمند ازدواج کرده...درخواست گرفتن حضانت بچه رو داده!انگار بچه دار نمیشن!اونم روبی رو میخواد! _ولی تو پدرشی!از لحاظ قانونی تو تنها سرپرست روبی هستی! _آره...ولی..اونا بهم پیشنهاد مبلغ خیلی زیادی پول دادن! یه قطره قهوه پرید توی گلوم...شروع کردم به سرفه کردن...میون سرفه گفتم: _چی؟!تو داری به پیشنهاد پولشون در مقابل روبی فکر میکنی؟ _نه!نه افسون به هیچ وجه!اصلا همچین فکری راجع به من نکن!روبی خاله ی بدجنسی داره!اون میدونه من وضعیت مالی چندان خوبی ندارم...تا خرخره توی قرضم!دست گذاشته رو نقطه ضعفم!شدیدا منو تحت فشار گذاشته!داره بر علیهم مدرک جمع اوری میکنه که هرجوری هست حضانت روبی رو ازم بگیره..میخواد یه جوری ثابت کنه که من صلاحیت مراقبت از بچه ام رو ندارم! با خشم دندون هامو روی هم فشردم... _ولی نمیتونه!تو یه پدر نمونه ای!اون نمیتونه چنین کاری کنه! لبخند تلخی زد و گفت: _امروز احضارم کرده بود دادگاه!بهم پیشنهاد پول داد در مقابل بخشیدن حضانت روبی!حتی یه قرار داد هم تنظیم کرده بود و با خودش اورده بود! خندیدم...خنده ای عصبی و خشم آلود... _نگران نباش نیک!اون نمیتونه بچه ات رو ازت بگیره!روبی حق قانونیه توئه!اینو هیچوقت فراموش نکن!تو پدر روبی هستی!هیچ قانونی بچه رو از پدرش نمیگیره بده به خاله اش! نیک با لبخند خیره شد تو چشم هام...احساس کردم رنگ نگاهش عوض شد...دستش نشست روی موهام...یه دسته از موهامو پیچید دور انگشتش...ذهنم کشیده شد سمت دیدار...عاشق پیچیدن موهام دور انگشت هاش بود! انگار نیروی برق از بدنم رد شد...به خودم اومدم و سریع خودمو کنار کشیدم...هردومون معذب شدیم...نیک دستپاچه از روی صندلی بلند شد و گفت: _دیگه دیر شده...ما باید بریم!
  25. 1 امتیاز
    بعد از اینکه کارت خروج از شرکتم رو زدم رفتم سمت پارکینگ.داشتم توی کیفم دنبال سوییچ ماشین میگشتم که صدام زد: _افسون؟ برگشتم سمتش.بی حوصله بودم.از طرفی هم باز مثل همیشه داشت دیرم میشد!امروز بعد از اتمام ساعت کلاس های مدرسه جلسه ی اولیا مربیان بود! نگاهش کردم...خیره شده بود تو چشمام و پلک هم نمیزد...اخم کردم. _کاری داشتی نیک؟ _ام..میگم...بابت اینا ممنون... اشاره کرد به برگه هایی که ظهر براش مهر و امضا کرده بودم!این که دیگه تشکر نداشت!کار شرکت بود! _خواهش میکنم! _خوب چیزه...میگم...اگه الان بی کاری...یعنی...خوب منم دارم میرم دنبال روبی...میتونیم بعد از جلسه اولیا مربیان بچه ها رو ببریم یه جایی! رفتم تو فکر...این مرد خیلی کنه بود!خیلی!من انقدر خسته بودم که فقط دلم میخواست برم خونه...ولی خوب...از طرفی هم پیشنهادش بد نبود!پناه هم یه هوایی به سر و کله اش میخورد!براش خوب بود!بهتر از این بود که سرش رو تا گردن فرو کنه تو صفحه ی لپ تاپش! لبخند مصنوعی زدم و گفتم: _موافقم...منم بعد از مدرسه کاری ندارم...برای پناه هم خوبه!میبریمشون یه جایی بازی کنن! نیک لبخند زد...با همون لبخند مصنوعی که حالا روی لبم ماسیده بود رفتم سمت ماشینم و نشستم داخلش...استارت زدم.موقع در اومدن از پارکینگ نگاهم افتاد به نیک.همچنان با لبخند مسخره اش زل زده بودم بهم! *** «یکهفته ی تمام خواب و خوراکم شده بود اشک و اه...یک هفته ی تمام کز کرده بودم گوشه ی اتاق تاریکم و اشک میریختم...تحمل دوریش،نداشتنش،نبودنش،برام غیر ممکن بود!نمیتونستم بدون دیدار ادامه بدم.بهش وابسته شده بودم.خیلی!کارم شده بود کلنجار رفتن با خودم.جر و بحث کردن با خودم و وجدانم! _افسون خودت کردی که لعنت بر خودت باد! _خفه شو! _برا چی؟دروغ میگم؟ _من نمیخواستم اینجوری بشه! _قبول کن که پیشنهادی که بهش دادی بی شرمانه بود! _میدونم! اه کشیدم...پیشنهادم بی شرمانه بود، دور از انسانیت بود!ولی باید چیکار میکردم؟تنها راه با هم بودن ما همین بود!پدر و مادر من به هیچ وجه زیر بار این ازدواج نمیرفتن!تا ابد هم که نمیتونستیم دوست باقی بمونیم! زندگی واقعی هم شبیه رمان ها و فیلم های عاشقانه نیست که مثلا فرار میکردیم یه شهر دیگه و به خوبیو خوشی زندگی میکردیم! باید میرفتیم یه کشور دیگه و مستقل میشدیم.بعد میتونستیم به انتخاب خودمون باهم باشیم!دیگه اونموقع مامان و بابام نمیتونستم جلومو بگیرن.نمیتونستن بهم اجازه ندن!اونموقع دیگه اختیارم با خودم میشد!این تنها راه بود! هنوز نمیتونستم باور کنم همه چیز تموم شده.یعنی نمیخواستمم باور کنم!من دیدارو دوست داشتم!عاشقش بودم!مسخره بود اینطوری تموم شه!باید یه کاری میکردم.اینطوری نمیشد!یک هفته شده بود و میترسیدم اگه بیشتر طول بکشه دیگه هیچوقت دیدارو نبینم!» *** _خانم مهرپرور انکار نمیکنم که پناه از لحاظ میزان هوش و سطح تحصیلی جزء بهترین شاگردای مدرسه است.ولی این اواخر یک سری نا هنجاری های اخلاقی ازش سر زده که لازم دونستم باهاتون در میون بذارمشون! اخم هامو کشیدم تو هم.ناهنجاری اخلاقی؟!چه ناهنجاری اخلاقی ای؟!پسر من فرشته بود!چه اخلاق بدی میتونست داشته باشه که انقدر صدای معلمش رو در آورده بود؟! _پناه چیکار کرده؟ _خانم مهرپرور ببینید،شما اولین و تنها مادر مجردی نیستید که ما توی مدرسه باهاش برخورد داشته باشیم...پناه هم تنها پسر تک والدی این مدرسه نیست!این کاملا یه موضوع عادیه برای یه بچه!خیلی از مادر و پدر ها از هم جدا میشن یا حتی اصلا رسما با هم پیوند زناشویی هم ندارن و بچه ی اونها تو شرایط تک سرپرستی به سر میبره!معمولا هم این بچه ها با یکسری ناهنجاری های شخصیتی رو به رو هستن!ولی مادر یا پدر تلاش میکنه جای خالی شخص مقابلش رو برای فرزندش جبران کنه!مادر یا پدری که به تنهایی حضانت فرزندی رو داره باید سعی کنه کمبود ها و عقده های مادی و معنوی بچه رو نه کاملا ولی تا حدود زیادی برطرف کنه! این بچه ها به هیچ وجه نباید نبود یک عضو در خانواده رو احساس کنن!باید با این بچه ها طوری رفتار بشه که هیچ احساس کمبودی نداشته باشن یا هر جای خالی ای توی خونه براشون پر بشه! گیج شده بودم!این حرفا چی بود که معلم پناه بهم میزد؟با ناراحتی محسوسی پرسیدم: _اخه مگه پناه چیکار کرده خانوم؟! معلم در حالی که سعی میکرد لحنش عادی باشه و موجب نگرانی بیشتر من نشه جواب داد: _با یکی از بچه های همکلاسیش دعواش شده.کار به کتک کاری کشیده؛ همدیگه رو زخمی هم کردن! با حیرت گفتم: _چی؟!خدای من! دستم رو بی اختیار گذاشتم روی دهنم... معلم با تاسف سری تکون داد: _متاسفانه همینطوره! اخم هامو کشیدم تو هم.از من چه کوتاهی ای سر زده بود مگه؟!چیزی برای پناه کم نذاشته بودم!ولی بچه ام این اواخر خیلی ازم راجع به باباش میپرسید؛ و من هم اکثر مواقع در جوابش فقط سکوت میکردم! سرم رو انداختم پایین و گفتم: _پناه تا بحال پدرش رو ندیده!فکر میکنه باباش مرده! _ببینید خانوم مهرپرور...شما سخت در اشتباهید!نباید اجازه بدید بچه اتون احساس کمبود کنه!به خصوص که میگید پدرش زنده است!چرا اجازه نمیدید بچه پدرش رو ببینه!حتی روز هایی از هفته رو در کنار پدرش باشه؟! تو دلم اه کشیدم و گفتم: _متاسفانه برام مقدور نیست!پدرش حتی از حضور این بچه هم با خبر نیست!در ضمن تو کشور دیگه ای زندگی میکنه!من حدود 9سالی میشه که از پدرش جدا شده ام! معلم دوباره سری به نشانه ی تاسف تکان داد و دستش رو گذاشت روی شونه ام... _به هر حال خانم مهرپرور پیشنهاد میکنم توی خونه وقت بیشتری رو با پناه بگذرونید...براش از پدرش خاطرات قشنگ تعریف کنید...بهش بگید پدرش چقدر دوستش داشته...براش هدیه هایی بخرید و بهش بگید اینا رو پدرت قبلنا برای تو خریده و گفته من بهت بدمشون!خلاصه هر طور هست یه جوری محبت پدر نداشته اش رو بهش نشون بدید!اجازه ندید حسرت نداشتن پدر توی دلش ریشه کنه!این نا هنجاری ها بعدا ممکنه کار دستتون بده! لبخند تلخی زدم...بچه ام...بچه ی بیچاره ام...پناهم!همه اش تقصیر من بود...تقصیر من و خودخواهیام! _ممنونم... معلم دستش رو دلجویانه روی کمرم کشید و تا بیرون کلاس راهنماییم کرد...
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×