رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. Ravi

    Ravi

    تیم نقد


    • امتیاز

      58

    • تعداد ارسال ها

      915


  2. Hadiseh

    Hadiseh

    همکار انجمن


    • امتیاز

      26

    • تعداد ارسال ها

      1,258


  3. Aylin.exo

    Aylin.exo

    مدیر آزمایشی


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      1,593


  4. fatimanassari

    fatimanassari

    تازه وارد


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      33



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در پنجشنبه, 15 شهریور 1397 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    کاشکی این هفته زود تموم شه با این اتفاقایی که تو این هفته افتاد فکر کنم به بدترین هفته عمرم تبدیل شد
  2. 2 امتیاز
    نام کتاب: او ديوانه است نویسنده: Baran.k کاربرانجمن نودهشتیا موضوع: درام، معمایی، جنايى، تخیلی، اكشن، تراژدى خلاصه کتاب: داستان مربوط به وقتى است كه موجودات تاريكى و انسان هاى عادى در صلح كنار هم زندگى مى كنند، اما يك گروه تحقيقاتى از حد خود فراتر مى روند و انواع مختلف موجودات تاريكى را مورد آزمايش هاى بى رحمانه قرار مى دهند. وقتى اين موضوع براى مدتى طولانى ادامه پيدا مى كند و اخطار دادن به آن ها هيچ اثرى ندارد، موجودات تاريكى تحمل خود را از دست مى دهند. جنگ وحشتناكى در مى گيرد و هر دو طرف بى رحمانه دست به قتل عام مى زنند. رهبر موجودات تاريكى ناشناس است، اما ظاهراً بسيار باهوش است و همين باعث مى شود تا آن ها تقريباً جنگ را برنده شوند. گروه تحقيقاتى كه از بى فكرى هاى خود پشيمانند، تصميم مى گيرند از اطلاعاتى كه دارند استفاده كنند تا رهبر تاريكى را شناسايى كنند و او را نابود كنند...
  3. 2 امتیاز
    توی یک تصمیم آنی به تلفن روی پاتختی چنگ می ندازم و اولین کسی که به ذهنم می رسه زنگ می زنم. سپهر: سلام مامان جان صدای بی غم و بی خبر از هرجای سپهر که مادرو صدا می زنه قلبم رو به آتیش می کشونه. این آخرین باری که با فکر زنده بودن مادر او رو مورد خطاب قرار میده. می خوام حرفی بزنم اما صدام خفه شده. وحشت دارم از اینکه من خبر مرگ مادرو به سپهر بدم. ـ سپهر! تعجب می کنه: صبا؟ سعی می کنم لرزش صدام رو کم کنم: بیا خونه نگرانی جای تعجب رو توی صداش می گیره: صبا چرا صدات اینجوریه؟ داری گریه می کنی؟ ـ حالم بده... بیا... ـ نمی تونم عزیزم. نسترن خونه ست بهش بگو بیاد پیشت بیشتر از این نمی تونم جلوی هق هق گریه م رو بگیرم. ـ خیلی درد دارم... تو رو خدا بیا، مادر... برای یه لحظه می خوام همه چیزو بگم اما نفس کم میارم. سپهر: مامان چی صبا؟ خون به جیگرم کردی دِ بگو چی شده؟ قبل از اینکه چیز دیگه ای از دهنم بپره گوشی رو سرجاش می ذارم. به پارسا نگاه می کنم. ساکت و مغموم دستاشو دور دست مادر مشت کرده بود و به پیشونی اش تکیه داده. دست روی شونه ش می ذارم. ناله می کنم: ـ پارسا... یه چیزی بگو ـ برو‌ بیرون ـ نمیرم پارسا، تو رو تنها نمی ذارم! با نفرت و خشم بهم می توپه: این همه سال مامانو ازم محروم کردی حالا دیگه... راحتم بذار! در سکوت به عسلی چشماش خیره می ‌مونم. یاد چشمای مادر میفتم... اولین باره که متوجه این شباهت میشم. حالا دیگه روحی نداره نگاهش... حالا دیگه باید مادرو توی عسلی چشمای او پیدا کنم... به خودم جرئت میدم و برای اولین بار توی این بیست سال در آغوشش می کشم. حالا که مادر نیستش بیشتر از هروقت دیگه دلم می خواد خنده ی پارسا رو ببینم. خنده ی پارسا برام شرطی شده؛ هروقت مادر بود خنده های پارسا هم بودن... اما حالا دیگه مادر نیست... یعنی خنده های پارسا هم دیگه نیستن؟! کاشکی به جای مادر من می مردم. نه قلب مادرو از دست می دادم نه خنده های پارسا رو!
  4. 2 امتیاز
  5. 2 امتیاز
    قسمت شانزدهم : جنیفر با دیدن آدریان تعجب کرد و نتوانست مانع خندیدنش شود و به سختی سلام کرد. آدریان با تعجب نگاهی به جنیفر کرد و گفت: -من فکر کردم حالتون بده ولی به نظرم اینطور نیست. جنیفر به موهای آشفته و لباسش اشاره کرد و آدریان تازه متوجه سر و وضع نامناسبش شد، بلافاصله پشت پرده ای که در نزدیکی اش بود پنهان شد و با شرمندگی گفت: -واقعا معذرت میخوام خانم کلارک اصلا حواسم نبود. جنیفر خودش را جمع و جور کرد و گفت: -نه مهم نیست. -انگار با من کار مهمی داشتین که اومدین اینجا؟! جنیفر سرش را از روی ناراحتی پایین انداخت و قطره ای اشک از گوشه ی چشمش پایین افتاد و گفت: -جناب هاف شما گفتین هر موقع من کمکی لازم داشتم میتونم رو کمک شما حساب کنم! -بله...بله همینطوره! اتفاقی افتاده؟ -چند روز پیش که یادتون میاد یه آقایی مزاحمم شده بود! -بله...بازم مزاحمتون شده؟ جنیفر سرش را پایین انداخت: -مزاحمت که چی عرض کنم امروز صبح زود که داشتم بساطمو پهن میکردم همون آقا به همراه چند نفر دیگه اومدن و بساط من و چند تا فروشنده ی دیگه رو بهم ریختن. آدریان از این موضوع به شدت عصبانی شده بود نگاهی دقیق به جنیفر انداخت و چشمش به زخمی که گوشه ی لبش بود افتاد و گفت: -زخمی تون کردن؟ جنیفر سرش را برگرداند و چیزی به زبان نیاورد. آدریان اینبار با صدای بلند تر گفت: کار هموناست؟ جنیفر با ناراحتی گفت: -وقتی حولم دادن خوردم زمین و زخمی شدم من به زور خودمو از اون وضعیت نجات دادمو اومدم سروقت شما وقتی من داشتم می اومدم بقیه ی مردمو داشتن میزدن. در این لحظه در عمارت باز شد و ویلیام وارد نشیمن شد. بادیدن آدریان در آن وضعیت شروع به خندیدن کرد. آدریان با عصبانیت نگاه چپ به او انداخت و ویلیام خودش را جمع و جور کرد و گفت: -الان که داشتم میومدم تو میدون بالایی جنگ و دعوا بود. -کار آدمای رجینالده! ویلیام با تعجب گفت: -چی؟ تو از کجا میدونی؟ آدریان با دست به جنیفر اشاره کرد و گفت: -الان خانم کلارک گفتن که همون مردی که اونروز مزاحم شده بود با چندتا آدم دیگه ریختن اونجا و اوضاع رو به هم ریختن. - خب قراره چیکار کنیم ؟ آدریان با خونسردی گفت: -هیچی! جنیفر با تعجب رو به آدریان: -چی؟ هیچی! یعنی اومدن من به اینجا بیهوده بود؟ -شما رجینالد رو میشناسین؟ جنیفر شانه هایش را بالا انداخت: -نه خب...ایشون کی ان؟ آدریان با جدیت جواب داد: -ایشون یکی از فرماندهان خوب پادشاه بریتانیا هستن کسی نمیتونه علیهش کاری انجام بده. جنیفر نتوانست جلوی گریه هایش را بگیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. آدریان خودش را مرتب کرد و از پشت پرده بیرون آمد و با جدیت گفت: -ولی شاید من بتونم کاری انجام بدم.
  6. 2 امتیاز
    اقوام روزگار به اخلاق زنده اند قومی که گشت فاقد اقوام مردنی است
  7. 1 امتیاز
  8. 1 امتیاز
  9. 1 امتیاز
    غم رسيد و دل گرفت و حال هم پشت سرش من شكستم دل شكست و بال هم پشت سرش گ
  10. 1 امتیاز
    سعدیا مرد نکونام نميرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند غ
  11. 1 امتیاز
    فکرمیکنم راجب به خود راجب به هرچه کرده ام فکر میکنم به این که من چگونه آدمی شدم ک
  12. 1 امتیاز
    ________________________بخش دهم ( فرار ) مثل این میماند که درست از وسط یک داستان افسانه ای سر برآورده باشند و یا یکی از آن خوابهای وحشتناک که هر کاری میکنند نمیشود بیدار شد. به نظر میرسید رتوناک منتظر فرد دیگری نمانده است. رو به همه ی آنها کرد و گفت -:" اتفاق وحشتناکی افتاده و احتمال داره جنگل جیغ رو هم از دست بدیم. گِروین کوتوله به همراه أکومن اهریمن به عمارت نگهبان حمله کرده و انسان دزد رو نیز با خودشون بردند. آتُربان به اینجا اومد و گوی خاطرات رو به همراه سه بچه انسان اینجا گذاشته. " با این حرف تیزی تیر های نگاه آن موجودات بیشتر در تن بچه ها فرو رفت.برای لحظه ای هیچ کسی این سکوت را نشکاند تا اینکه جغدی از آن بالا صدایی داد و گفت -:" آوردن گوی به جنگل حتما نقشه ی آتربانه برای اینکه درگیری رو به اینجا بکشونه. " یکی از پری ها گفت -:" ولی اون بچه های انسان رو نجات داده. " جغد با عصبانیت بال هایش را بر هم زد و گفت -:" برای اینکه جلوه ای دیگه به نقشه اش بده. " اسبی که سر پسر جوانی به روی گردن داشت گفت -:" ولی اصلا منطقی نیست. اهریمن برای حمله به ما نیازی به بهونه نداره. مگه یادتون رفته چطور قلمروهای اصلیمون رو ازمون گرفت؟" جغد گفت -:" نه. یادمون نرفته. این هم به خوبي یادمون هست که آتُربان چطور در نابودی اونجا نقش داشت." پرنده رنگارنگ گفت -:" آتُربان رو هممون میشناسیم. اون فریبکار و حیله گره. هرگز نمیشه فهمید واقعا چه نقشه ای داره. نمیشه این گوی و بچهٔ انسان رو اینجا نگه داشت. " مرد فلس دار که زیر درخت چمباتمه زده بود گفت -:" جداً ؟ اینها رو بیرون کنیم؟ فکر میکنید اگه این گوی به دست کسی بیوفته که نباید باشه، شرايط ما بهتر از این میشه؟ و این بچه ها... اونها از نسل نگهبانان هستند. چطور میتونید اینقدر در برابرشون بی مسئوليت باشید؟" زمزمه ای در بین آنان افتاد و کلودیا از ترس دیدن این موجودات سخنگو که با بی رحمی دربارهٔ آنان حرف میزدند لرزه عصبی کرد و انگشتانش را در بین علفهای سوخته فرو برد. آنها طوری دربارهٔ آنها گفتگو میکردند که دربارهٔ چند خوک میکنند؛ مثل تصمیم گیری برای اینکه آنها را برای شام بپزند یا بفروشند! اما جولی خونسرد و رها از این هیاهو تنها به گوی میان دستانش نگاه میکرد و به این فکر میکرد چه بلایی بر سر پدرش و بقیه آمده است؟ گمان میکرد آن روزچنان کش آمده است که او را چند سال بزرگتر کرده است. ذهنش از دغدغه ی داشتن یک هم بازی بیرحمانه درگیر مسئله ای چون زنده ماندن شده بود. هیاهوی اطرافش تنها رشته ی افکارش را چون ریسمانی در باد به بازی میگرفت. سرش را درست زمانی که رتوناک عصای جواهرنشانش را بر زمین صخره ای که بر رویش ایستاده بود، میکوباند؛ بلند کرد. کلودیا چنان آدم سرما زده ای در پشت سرش میلرزید.کریست بازوان کوچکش را به دور خواهرش حلقه کرد و جولی به این فکر کرد برای رو در رویی با چنین سرنوشتی در سن مناسبی قرار ندارند و خیلی زود نگاه حریصانه ی مرگ را به خود جلب کرده اند. رتوناک کسی بود که حرف آخر را میزد. سخنران قرائی بود و حرف هایش چنان قطره ی کوچک باران که در دل خاک نفوذ میکند بر دل حاظرین نفوذ میکرد و همه را مطیع خود میکرد. آیا در این تأثیرگذاری نیازی به جادوی مخصوص إلف ها بود؟ جولی از آن سخن رانی پرطنین تنها این جمله را شنید:"بچه های انسان جنگل را ترک خواهند کرد. " سرش گیج میرفت و افق دیدش تونلی شده بود. عرق سردی بدنش را چون شبنم صبحگاهی پوشانده بود. یک چیز درست نبود. سرجایش نبود. به راستی که اکنون زندگی اش پر از خلاء شده بود. مادرش... برادری و خواهری که هرگز وجود نداشتند... پدرش که تا کنون برایش چیزی مثل یک سایه بود. سایه ای که اکنون در نبودش در معرض آفتاب سوزان تنهایی و درماندگی قرار گرفته بود.خانه و آرامشی که در چشم بر هم زدنی در پس یک کابوس گم شدند... و اکنون این خلاء جدید.خلاء ای که وجوش را چون جسم پوکی کرده بود. صدای زمزمه ی وحشت زده ای در کنار گوشش او را در مرز نیمه هوشیاری نگه داشته بود -:" جولی... جولی... به حرفام گوش کن. " چه صدای آشنایی. آشناییتی که در پس خاطراتش چون موج دریا پس و پیش میرفت و اجازه ی شناسایی نمیداد. صدا او را آرام کرده بود. این صدا از کجا می آمد. کریست و کلودیا دورتر از آن بودند که در گوشش زمزمه کنند. این صدا در مغذش بود. خاطره ی کنار جاده و پرتگاه زمانی که قصد سربه نیستی گربه را داشت برایش تداعی شد. این صدا را قبلا نیز شنیده بود. -:" جولی این خیلی مهمه... بهم گوش کن. "
  13. 1 امتیاز
    _____________________بخش دوم (فرار ) گربه کمی جابه جا شد.جولی این بار چشم از گربه بر نداشت زیرا به چشم شاهد یک فرایند عجیب و وحشتناک بود. به راستی گربه پُف میکرد و رنگ خاکستری اش به رنگ کبودی در می آمد. صدای هیس هیس بلندی شنید که این بار نه از سمت کلودیا بلکه از سمت گربه می آمد.جثه ی پشمالو و کوچک گربه بزرگ تر میشد و گویی موهای بلند و خاکستری اش به همراه تغییر رنگ به داخل پوستش فرو میرفت. لحظه ای بعد در برابر سه جفت چشم وحشت زده آتُربان ایستاده بود که با فاصله ی کمی در هوا معلق بود بدون آنکه بالهای پوستی و سرخش لحظه ای تکان بخورد. هر سه بچه در برابر تیر تند و درنده ی آن نگاه سبز درخشنده احساس نا امنی و ترس میکردند. وقتی حرف زد صدایش به گونه ای دلنشین محکم و در عین حال رعب برانگیز بود. لب های باریک آتُربان کمی کشیده شد و چنین به نظر میرسید که او میخندد و این لبخند هرگز مایه تسلی خاطر بچه ها نشد و ظاهر آتُربان را وحشت آور تر نمود. آتُربان گفت _:" اصلاً کار درستی نبود که اومدی بیرون. این کار رو تنها یه شجاعِ احمق میتونه انجام بده." چشم های سبز درخشانش لحظه ای بر کریست متوقف شد سپس رو به جولی کرد و ادامه داد _:" اومدن تو به عمارت میلر بر حسب اتفاق نبود. کاری بود که باید انجام میشد. فکر میکنم با زخمی کردنت تقریبا بی حساب شدیم چیزهای خیلی مهم تری در حال وقوعه. " لحظه ای مکث کرد تا از دیدن وحشت در نگاه آن سه بچه کمی لذت ببرد. سپس به آهستگی فرود یک پر روی مبل لم داد و با پوزخندی که بر لب داشت گفت _:" نگران عمه ماری هم نباش. فعلا کسی که جونش در خطره شما سه نفر هستید. برای طلسم شدگان هم راه حلی وجود داره که در حال حاضر باید صبر کنیم. و اما اون گوی خاطراتی که پیش توست." دوباره به جثه ی لرزان جولی نگاه کرد. چشمان سبزش مثل شعله ی سبز آتش سوسو زد و ادامه داد _:" شما حق دارید که درباره ی اتفاقاتی که افتاده و خواهند افتاد چیزهایی بدونید. شاید فکر کنید که خیلی بد شانس هستید که ناگهانی وارد این همه وقایع وحشتناک گیر افتادید." زبان مار مانندش را بیرون داد. صدای هیس هیسی بلند شد و گویی هوا را بو میکشید. با صدای گرفته ای گفت -:" ولی این اصلا اتفاقی نبود. چیزهایی هست که شما از درکشون عاجزید و چون نمی فهمید و نمی بینید که سرچشمه ی این حوادث به کجا میرسه اون ها رو به طبیعت و یا شانس ربط میدید و بی تفاوت ازش میگذرید. حتما براتون اتفاق افتاده که نیمه شب با صدای خش خشی روی پنجره از خواب بلند بشید و هرگز به ذهنتون خطور نمیکنه که شاید یک إلف داره از اون پشت عبور میکنه و یا ممکنه احساس کنید لحظه ای یک سایه از نقطه کور دیدتون عبور کرده و هرگز نفهمید اون یک کوتوله بوده و یا غیر ممکنه که هوای اطرافتون مرتعش بشه و متوجه حظور آلوخ ها بشید. موجودات زیادی در اطراف شما زندگی میکنند که شناخته ترینشون برای شما اجنه ها هستند. دنیا خیلی فراتر از اونیه که شما تصورش میکنید. البته دنیای ما و شما از هم جداست ولی به این معنی نیست که نتونیم پا ب دنیای همدیگه بذاریم. مناطق مشترکی وجود داره که ما میتونیم واردشون بشیم. مثل اینجا و خیلی جاهای دیگه که شما انسان ها بهش میگید جن زده." هر سه بچه به خود لرزیدند. آتُربان با صدای هیس هیس مار مانندی ادامه داد _:" همیشه نگهبانانی وجود دارند که این رفت و آمدها رو کنترل میکنند. نگهبانانی از جنس ما و شما. مثل مادربزرگ سیلوا!" سپس دستش را در هوا تکان داد و گفت _:" از این حرف ها که بگذریم اینجا دیگه امن نیست و اون چند شاخه عود کمکی به حالتون نمیکنه. طولی نمیکشه که لشکری از کوتوله ها و موجودات دیگه به اینجا میریزن.اونها برای گرفتن اون گوی خاطرات حاظرن هر کاری بکنن." جولی با صدای لرزانی گفت _:" این گوی چی هست؟ چرا اینقدر مهمه؟"
  14. 1 امتیاز
    نام کتاب : ساویس ساویس:یه چیز خیلی ارزشمند نویسنده : ariana245 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عشق واژه عجیبی است.همین کلمه پر از هیاهو است.اما آنگاه که دو دوست یکی از تبارشیطنت و جنب و جوش و دیگری از جنس سادگی و خجالت در جدال نفس گیر عشق در برابر پسری قرار میگیرند. به راستی چه میشود؟؟ آیا دختر شرور ما پیروز میشود؟؟ این داستان حکایت جنگ دو دختر بر سر عشقشان است اما باید دید پس از اینکه یکی از آنها پیروز شد آن عشق پایدار میماند؟؟داستان مشکلات اجتماعی برای یک دختر در آن شهر و همچنین جدال بر سر عشق را روایت میکند. خلاصه کتاب : هر آدمی قصه ای داره و این قصه ها گاهی رمانتیکن گاهی غمگین گاهی هردوش مثل تایتانیک اما تو قصه های آدما خبری ای پری ها و عشق واقعی نیست.اینجا پره از ترس،هیاهو و تاریکی . ولی بدتر از همه نقدکننده هایی هستن که نه قصه را دیدن و نه شنیدن و فقط بر اساس جلد کتاب و نوشته پشت کتاب نقد میکنن.تا فقط نقد کرده باشن من بارانم،17سالمه، من اهل شهر79 خیابان نهم کوچه هجدهمم.خیابانی که لقب عاشق ترین خیابان شهر داده اند.خیابانی که میتوان در آن قدم زد و موسیقی خش خشش گوشت را بنوازد.خیابانی که با تو میگرید و عاشقترت میکنه.از کوچه مان نگویم که فقط برای عاشقی ساخته شده.آری من زاده عشقم. عاشقی که ساده بود و این سادگی تاوان داشت
  15. 1 امتیاز
    مرا با خود به سمت میزی بزرگ می برد که زن اول با خیال راحت پشتش نشسته و در حال خوردن صبحانه است . لیوانی کنارش قرار دارد که دسته ی بلند شیشه ای اش و رنگ سرخ مایع درونش نظرم را به خود جلب می کند . به یاد آق بابا می افتم . نمی دانم چه کنم ؟ چه می گفت اگر می فهمید در خانه ی دخترش کسی شراب می نوشد . ولی اینجا که فقط خانه ی من نیست ، خانه ی او هم هست . زن اول سرش را بالا می گیرد و با دیدن ما لبخندی بی رمق می زند . با صدایی خش دار می گوید : _ نگاشون کن ! سیر نشدی هنوز ازش ؟ و به دنبال این حرف می خندد . "او" به حرفش اعتنایی نمی کند و فقط لبخند می زند . مرا روی صندلی ای می نشاند و خودش کنارم می نشیند . با دقت که نگاهش می کنم می بینم لباسی سفید پوشیده و شلواری قهوه ای . لباس و شلوارش برایم عجیب به نظر می رسند . ولی در آنها ، قدرتمند به نظر می آید. یکی از خدمتکار ها به سمتمان می آید و دو لیوان همانند لیوان زن اول در کنارمان می گذارد . هر دو را تا نصف از شراب پر می کند . به "او" نگاه می کنم . لیوان را بالا می گیرد و زن اول هم کارش را تکرار می کند . لیوان هایشان را به هم می زنند و هر دو سر می کشند. نمی دانم چه کنم . فقط نگاهش می کنم . نگاهم را که می بیند لبخندی می زند و در گوشم می خواند : _شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو این بار ، سرخ می شوم . به کل یادم می رود که چه چیز حرام و چه چیز حلال است . شعرش مرا می برد به اتاق آق بابا و کتاب های شعر روی طاقچه اش. لبخندی می زند و دوباره صاف می نشیند و دوباره لیوان شراب را می نوشد . زن اول منتظر من است . ولی من به آرامی دانه ای نان بر می دارم و کمی پنیر رویش می ریزم. می توانم لبخند بی رمق روی لب زن اول را ندیده حس کنم . احساسی درونم فوران می کند . احساسی که به آرامی در گوشم نجوا می کند : "او چطور می تواند تو را دوست داشته باشد ؟" احساسی که به یادم می آورد که "او" زن اولی را که همراهش شراب می نوشد و صبح ها می خنداندش را دوست ندارد . من روستایی بیچاره چه چیزی در برابر او دارم ؟ ناگهان زن اول بلند می شود و می گوید : _ من دیگه دارم میرم . کاری نداری ؟ او سری به نشانه ی نفی تکان می دهد و می گوید : _ راننده رو صدا کردی ؟ زن اول با بی خیالی میگوید : _ نه . لازمتون میشه . من با تاکسی میرم . و من که حتی نمی دانم این دو درباره ی چه حرف می زنند ، فقط نگاهشان می کنم . "او" سری تکان می دهد و خوردنش را ادامه می دهد . یکی از خدمتکار ها به سمتم می آید و ظرفی را جلوی رویم می گذارد . چیزی طلایی و سفت در آن وجود دارد . نمی دانم یک جور کاچی است یا غذایی دیگر ؟ قاشقی را که کنار دستم گذاشته بر می دارم و یک قاشق از آن در دهانم می گذارم . شیرینی بیش از حدش باعث می شود بخوام پسش بزنم ولی "او" به آرامی قاشق و ظرف را از دستم می گیرد و بلند می شود و به جای صندلی روی میز جلوی من می نشیند . خودش غذا را به خوردم می دهد . هر قاشق را به دهانم می گذارد و مجبورم می کند آنرا بخورم . احساس می کنم دیگر نمی توانم بقیه اش را بخورم و سرم را می گردانم ولی او به آرامی صورتم را نوازش می کند و لیوانی چای را جلویم می گیرد . جرعه ای می نوشم و او قاشقی دیگر در دهانم می گذارد . وقتی تمام می شود ، ظرف را روی میز رها می کند و به آرامی دستم را گرفته مرا به سمت اتاق می برد . نمی دانم چرا نمی توانم حرف بزنم . ولی دیگر دلم نمی خواهد بخوابم . به ناچار زبان باز می کنم : _ دیگه خوابم نمیاد . لبخندی می زند و آرام می گوید : _ باشه . نمی خوابیم. ولی همچنان مرا روی تخت می خواباند و خودش هم کنارم دراز می کشد . موهایم را نوازش می کند و می گوید : _ چرا حرف نمی زنی ؟ نمی دانم چه بگویم . همان را می گویم ! _ چی بگم ؟ _ از اینجا خوشت میاد ؟ _ همه چیز جدیده . _ می ترسی ؟ نگاهش می کنم و می گویم : _ یه کم . لبخندی می زند و با شیطنت می پرسد : _ از چی ؟ نمی دانم از چی . فقط همه چیز جدید است . خیلی جدید . جواب که نمی دهم آرام زیر گوشم نجوا می کند : _ بیا یه کاری کنیم ! منتظر می مانم که ادامه بدهد . _ الان چشمامونو میبندیم و یه خورده دیگه استراحت میکنیم . وقتی بیدار شدیم با هم میریم و همه جا رو می بینیم که ترسامون بریزه . باشه ؟ احساس می کنم بچه ای شدم که گولش می زند ولی سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم . لبخند می زند و همانطور سرم را نوازش می کند و من زودتر از آنکه فکر می کردم به خواب می روم .
  16. 1 امتیاز
    رمانی باژانرترسناک
  17. 1 امتیاز
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید: قوانین ارسال رمان اطلاعیه های بخش کتاب نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید: نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! ) به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,, ارسال پست هایی مثل : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و اول یا آخر پست با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط ) تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و... یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد ! بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید **بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید** شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن ** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید ** و در تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید! توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید موفق باشید تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا .:: هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و... طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21 و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  18. 1 امتیاز
    بسم الله سخن نویسنده:باسلام و درود.برای ارتباط با من میتونید به لینک زیر مراجعه کنید منتظر پیشنهادوانتقادهاتون هستم(: اینجا ********************** ق7 -چقدر جالب!...تابه حال فکر میکردم در کل کشور فقط یک نفر نامش رونیکا باشد! رونیکا نگاهش را به خاک باغچه دوخته بود.دردلش آرزو کرد.آرزویی محال! «کاش من هم قهرمان بودم!» نفس عمیقی کشید...نه! هیچ کس هم نمیدانست ؛ خودش به خوبی می‌دانست این یک قلم دیگر محال بود! چطور ممکن است کسی که از بدو تولد باعث مرگ مادر و پدرش شده؛ قهرمان شود؟آن هم یک قهرمان خوش یمن! ساشا ضربه ای به دستش زد که از جا پرید. -با تو هستم!...چرا پاسخ نمیدهی؟ نگاه منتظر رونیکا را که دید لبخند بزرگی زد؛ادامه داد... -حالا که دیگر باهم دوست شده ایم ؛ می آیی برویم؟...امروز حتما روز اول مدرسه توست و دوستی نداری...بیا با هم برویم؟ برخلاف لحن خواهشی اش دست رونیکا را بدون مکث کشید و باخودش بلند کرد.رونیکا هرچه سعی کرد؛ نتوانست دستش را از دست ساشا بیرون بکشد.با اصواتی نا مفهوم اعتراض میکرد.سعی میکرد دستش را عقب بکشد...ولی ساشا مصر تر از قبل با لبخندی که تمام مدت صورتش را پوشانده بود؛ قدم برمیداشت .وقتی به بالای تپه رسیدند ؛ دیگر خبری از آن اصوات نبود!چراکه چشمان رونیکا ناباورانه، شکوهی عظیم را پی گرفته بود و دهانش نیمه باز مانده بود...شکوهی از کاروان اسکندرشاه! از آن بلندا،در جایی روی سپید تپه،میشد تا مسیری مقابل دروازه ی قصر را دید.ساشا تک نگاهی به رونیکا که ماتش برده بود کرد...خنده ای پیروزمندانه سر داد. -نگفتم؟...مطمئن بودم ماتت میبرد! با مکث اندک درحالی که شوقی آمیخته با حسرت کلامش را مواج میکرد؛ نگاه به جایی از ان خیل عظیم دوخت .دست به سینه شد وادامه داد: -به راستی که زیباست!...خوش به حال راستانی ها که از نزدیک میبینند. هردو مبهوت بودند! نه تنها آنها ،بلکه سیلی عظیم از مردم برای دیدن آن رزم نامه ی باشکوه، سر از پا نشناخته به کوچه و خیابان ها آمده بودند. یک دیگر را کنار میزدند تا بتوانند بهتر ببینند. سربازانی که هماهنگ با یکدیگر قدم میزدند و صدای کوبش قدم ها شان مردم را به سکوت وامیداشت...پرچم های بلند و کوتاهی که هرکدام سعی داشتند از بالای چوب های قد کشیده ، ملیّت مروستانی را به رخ راستانی ها بکشند... وصدای بلند موسیقی حماسی و آهنگین که از زبان هاشان جاری میشد تافضا را رویایی کند_به راستی این همه متفق القول بودن چیزی بود که شاید دررویا هم نتوان یافت! _همین هماهنگی نگاه ها را سر شوق می آورد...همین هماهنگی بی نظیر تپش های قلب را در سینه هابی تاب میکرد! هر ضربه آن چوب بلند بر کوس،چنان جوششی در دل ها می انداخت؛ گویی نفس ها را برای لحظاتی به ایستادن وا می داشت! اما شکوه آن کاروان پر جمعیت در نظر رونیکا ، وقتی به نهایت رسید که درب بزرگ قلعه گشوده شد... چشمان رونیکا با تمام هیبت و عظیمت آن کاروان ، دیگر کاروانی نمیدید! او تمام نگاه سبز رنگ و تیره اش را به مردان و زنانی دوخته بود که برای استقبال از کاروان آمده بودند... «آنها حتما شاهزاده خانم قهرمان را ازنزدیک دیده اند...» برق کوچکی مردمک چشمانش را لرزاند...ذوق زده به مردمانی نگاه میکرد که حتی اندازه ی یک بند انگشت هم،از آن فاصله دیده نمیشدند! ساشا:هر سال که می آمدند موسیقی کهن میزدند!...متوجه شدی؟ رونیکا نگاه کنجکاوش را به نیم رخ او دوخت. ساشا که انتظار شنیدن پاسخی از او نداشت ؛ بدون اینکه یک لحظه نگاه از کاروان بگیرد ادامه داد: -امسال موسیقی شان با هر سال فرق داشت!...سال، سال برلیان است... رونیکا که هنوز متوجه منظور او نشده بود بدون هیچ واکنشی دوباره مسیر نگاهش را به همان دروازه سوق داد. دست راستش از پشت ، آرنج چپش را گرفت...بازهم محو دروازه ی چوبی شد! ساشا: آفرین میگفت امسال، سالی است برای تراش خوردن الماس وجود جوانان!...من که نفهمیدم چه گفت!...ولی هرچه باشد؛ حتما باید ربطی به این موسیقی جدید داشته باشد! متفکر شد... خیلی ها متوجه این تغییر نوا شده بودند.مدتی گذشت تا مردم متفرق شدند.ساشا و رونیکا همراه یکدیگر راه مدرسه را پیش گرفتند.رونیکا چیزی از مراسم ده سالگی نمیدانست...ولی ساشا با آب وتاب فراوان جریان ده سالگی پهلوان راستانی، توما را برایش تعریف می کرد: -می گفتند وقتی هم سن من بوده روز امتحان توانسته یک گاو را بلند کند! رونیکا با تعجب صدایی در آورد...ساشا سری به تایید تکان داد و گفت: -باور کن! تازه!...من از پدر بزرگم شنیدم؛آدریان سوم روز امتحانش توانسته بدون اینکه دست به سلاح شود؛ همه بچه های کلاسشان را در مبارزه شکست دهد! سربلند کرد...طوری که به نظر میرسید در رویا است ؛نگاهش را به آسمان ها دوخت و با لحنی که شگفتی و هیجان در آن موج میزد درحالی که دست راستش را پشت گردنش میکشید ؛ گفت: -تصورش را بکن!...چقدر هیجان انگیز! رونیکا از حرف های او سوالی برایش پیش امده بود. پس دستش را کشید.ساشا که نگاهش کرد؛ با زبان اشاره و همزمان حرکت لب گفت: -تو چه کاری می توانی بکنی؟ لبخند روی لبان ساشا خشک شد.رونیکا که متوجه تغییر حال او شده بود دستش را دوباره کشید تا بایستد. گفت:می خواهی من کاری یادت بدهم؟ ساشا متعجب گفت: تو؟!...ولی تو که هنوز مدرسه هم نرفته ای !... از کجا میخواهی یادم بدهی؟ رونیکا لبخند زد.چشمانش را باریک کرد.ساشا متعجب شد.این دیگر چه کاری بود؟! ********************** نظر فراموش نشود(:
  19. 1 امتیاز
    کمدی , عاشقانه , هیجانی این داستان درباره ی دختری خل و چل به اسم مهرا ست که با سوتی هاش و رفتاراش همه رو میخندونه و همه به اون جذب میشن اون حتی بعضی وقتها که به زندگی خودش فکر میکنه میخنده و .... امیدوارم که این رمان براتون خیلی خوب باشه و باعث بشه که حتی شما چند دقیقه ای لبخند روی لبتون بیاد...
  20. 1 امتیاز
    ______________بخش ششم (آتُربان) آنها همچون شبح از میان کوتوله هایی که بوی گند و حال به هم زنی میدادند عبور کردند. کوتوله سطح سنگی و سرد سرداب را دور زد و دوباره بو کشید و بعد رو به عمه ماری کرد و گفت _:" اشتباهات کوچیک، فاجعه های بزرگی به بار میارن!" سر بزرگ و ریشویش را به یک طرف کمی کج کردو لبخند زد و دندان های سیاه و لثه ی چرکینش نمایان شد و ادامه داد _:" اون طومار اینجاست. دنبالش بگردید." کوتوله های دیگر به سرعت و با خشونت کتابها و دیگر وسایل را به هم ریختند و در این بین یک کوتوله ی نیمه کور تیغه ی شمشیرش را زیر گلوی عمه ماری نگه داشته بود.کتابهای جلد چرمی که هر کدام به دقت در کارتن ها و قفسه های چوبی چیده شده بودند همچون قطره های شبنم در هوا و زمین پراکنده شدند. صدای خس خس سینه های چرکین کوتوله ها با صدای پاره شدن صفحات کتابها در هم آمیخته بود و هر از چند گاهی یکی از آنها نگاه خصمانه ای به عمه ماری می انداخت و پوزخند کینه توزانه ای حواله اش میکرد در نهایت یکی از کوتوله ها آینه ای دسته دار و نگین کاری شده ای را از داخل کشوی میز تحریری کهنه بیرون آورد و صدای حیرتش بلند شد. همگی از کار ریخت و پاش کردنشان دست کشیدن و و در حالی که نگاه متعجبشان از آینه به رئیسشان ردو بدل میشد به او نزدیک تر شدند. عمه ماری خشمگینانه دست و پایی زد تا شاید خود را خلاص کند و در این گیر و دار گردنبندش پاره شد و چون ناکام ماند فریاد زد _:" گروین! حتی با اون طومار هم نمیتونی به اهدافت برسی." اما از لحن گفتارش به خوبی ترسش احساس میشد و این از چشم تیز بین کوتوله که گِروین نام داشت دور نماند.دانه های درشت عرق بر روی پیشانی عمه ماری برق میزد.دست خپل و پشمالوی گِروین بلند شد و آینه ی نگین کاری شده با سنگ های گارنت و کهربا که نقش و نگارهای عجیبی شبیه صلیب شکسته داشت را گرفت و به دقت وارسی کرد و سپس الفاظ عجیبی به زبان آورد که باعث شد سطح صیقلی آینه به رنگ نقره ای که گرد طلایی میپراکند بدرخشد و بعد گِروین که از هیجان سوسوی قرمز رنگ چشمان جان گرفته بود، دست آزاد دیگرش را در سطح مذاب مانند آینه تا آرنج کوتاهش فرو بُرد و بعد طوماری نقره ای که با ریسمانی سبز رنگ و براقی که نورش چشم را میزد بسته شده بود، بیرون آورد. با دیدن آن نفس همگی و حتی سه بچه ی روح مانند در سینه حبس شد.گروینِ کوتوله به عمه ماری که رنگش پریده و لبهایش میلرزید، نگاه شرارت باری کرد و گفت -:" جالبه...خیلی جالبه! میدونی، داشتم به این فکر میکردم که بُردن یک پیرزن کار افتاده خیلی طاقت فرسا و سخته. نه میتونی به سرعت ما حرکت کنی و نه اونقدر کوچیک هستی که راحت پنهونت کرد. إلف ها همیشه مزاحم ما هستند." آینه را طوری در دست بی قواره اش چرخاند که سطح آینه به سمت عمه ماری شد و ادامه داد _:" إلف ها همیشه با ابتکاراتشون من رو شگفت زده میکنن." کوتولهٔ نیمه کوری که عمه ماری نگه داشته و از بقیه مسن تر بود با صدای گوشخراش و شیپور مانندی گفت _:" یه آدمیزاد داره به اینجا نزدیک میشه!" گِروینِ کوتوله دوباره کلمات عجیبی به زبان آورد و سطح آینه این بار به رنگ طلایی که گرد نقره ای به اطراف میپراکند درخشید و همچون نوارفکن، اطرافِ عمه ماری را روشن کرد. شدت نور به قدری زیاد شد که همه بی اختیار چشمهایشان را بستن و بعد دیگر اثری از عمه ماری نبود.گویی که هرگز آنجا نیاستاده بود.قلب جولی در سینه اش سنگینی میکرد و احساس کرد با دیدن این منظره مواد مذابی از قسمتی که قلبش قبلا در آنجا قرار داشت فرو ریخت. کوتوله ی نیمه کور دوباره اعلام کرد -:" داره میرسه رییس." گِروین دوباره کلمات عجیبی به زبان آورد و بعد نوری سفید از آینه بیرون تابید و همزمان جریان تند هوایی به وجود آورد که باقی مانده ی کتابها و اثاث را به زمین انداخت. پیش چشم آن سه نفر دروازه ای ایجاد شد و کوتوله ها به سرعت یکی پس از دیگری خود را به میان آن انداختند و ناپدید شدند و به سرعت همه جا دوباره در سکوت فرو رفت. جز ریخت و پاشِ وحشتناکِ سرداب و کاغذ پاره هایی که چون دانه های درشت برف بر کف سفید پوش شده ی سرداب می نشست آثاری از کوتوله ها نمانده بود. چند لحظه ی بعد صدای قژ قژ در ورودی بلند شد. هر سه گیج و وحشت زده مانند آنکه بخواهند صحنه ی وقوع قتل وحشیانه ای را ترک کنند از سرداب خارج شدند تا آدمیزادی که کوتوله ی نیمه کور، نزدیک شدنش را اعلام میکرد ببینند. از میان در بزرگ و چوبی پسر بچه ای هراسان خود را به داخل انداخت. لحظه ای کریست تصور کرد همزاد خود را عود بدست میبیند امّا بعد متوجه شد این خاطره ای بیش نیست. و این خود اوست که نگران و وحشت زده به تنهایی قدم به عمارتی گذاشته که محل چنین حادثه ای بوده.کریست پیش خود فکر کرد اگر از ابتدا از وقوع این وقایع با خبر میشد هرگز جرأت نمیکرد وارد این عمارت نحس شود.همین که کریستِ گذشته پا به درون عمارت گذاشت همچون دود آتشِ خاموش شده ای محو و ناپدید گشت و سپس مه اطرافشان از بین رفت و همه چیز در میان رنگهای تند و متفاوت همچون مخلوط شدن مواد یک کیک در هم شد. هر سهٔ آنها خود را در همان اتاق خاک گرفته ی طبقه ی بالا دیدند. همه چیز رنگ به خود گرفته بود با این تفاوت که هوا تاریک تر از قبل گشته و رنگ ها را در میان سایه های تاریک پیچانده بود.
  21. 1 امتیاز
    _____________بخش سوم (آتُربان) گوی همچون ستاره ای سبز رنگ در دلِ تاریکی شب درخشید؛ به طوری که نورش برای لحظه ای کوتاه تمام فضای اتاق و حتی عمارت را پُر کرد و بعد دوباره خاموش شد ولی چیزی تغییر کرده بود. سطح گوی دیگر کدر و مات نبود؛ بلکه به رنگ سبز لاجوردی می درخشید و رگه های طلایی و آبی همچون رشته های ابریشمی در داخل آن به هر سو تاب میخوردند. علاوه بر آن اتاق در مه رقیقی به رنگ خاکستری فرو رفته بود و هیچ چیز به جز آن گوی نیمه درخشان و سه بچه ای که به دور آن حلقه زده بودند؛رنگ و رویی نداشت. جولی از شدت تعجب دهانش را باز کرد و چیزی گفت؛ اما حتی صدای خودش را نیز نشنید و در عوض موجی در هوا ایجاد شد که از دهان بازش آغاز و در فضای اطرافش گُم شد. هر سه هراسان ازجا برخاستند و این حرکت باعث مرتعش شدن هوای اطرافشان شد. آنها گرچه صدای یکدیگر را نمی شنیدند ولی صدای محیط و آنچه در اطرافشان رُخ میداد را می شنیدند و علت برخاستن ناگهانی آنها نیز همین بود. صدای پدر جولی بود و در کسری از ثانیه امیدی در دل جولی چشمک زد که شاید این نور عجیب، طلسم پدرش را از بین برده باشد. آنها از اتاق بیرون رفتند و عمه ماریِ سیاه و سفید را دیدند که در پاگرد پله ها ایستاده و با شخصی در پایین پله ها صحبت میکرد. _:" چیزی نشده پیتر، فقط خواهش میکنم همین الان برو به عمارت میلر و همون جا بمون. من هم خودمو میرسونم. فقط قبلش باید یک کاری انجام بدم." _:" اما ماری! ...چرا باید برم اونجا؟" عمه ماری با حالت عصبی که سعی در کنترلش داشت گفت: _:" چرا برای یک بارم که شده به حرفم گوش نمیدی؟ اینقدر سؤال و جواب نکن. برو و وقتی که منم رسیدم همه چیز رو برات توضیح میدم." _:" اما ماری..." عمه ماری که به وضوح عصبانی شده بود حرفش را قطع کرد و با صدای بلندی گفت _:" پیتر! من خواهر بزرگترتم . محض رضای خدا فقط برو." آقای پارکر که هم نگران و هم گیج شده بود، تسلیم خواسته ی خواهرش شد و کریست به این فکر کرد که کلودیا چقدر شبیه اکنون عمه ماری حرف میزند و با تجسم کلودیا در هیبت او لبخندی زد. عمه ماری سراسیمه پله های باقی مانده را طی کرد وهمچون روح عظیم الجثه ای از روی بدن آن سه عبور کرد و وارد اتاق شد و در را بست. جولی از این برخورد بدون درد احساس ناخوشایند سرما و لرزشی کرد.صدای پچی پچی از داخل شنیده میشد و جولی به دنبال عمه ماری حرکت کرد و دستش را برای گرفتن دستگیره دراز کرد. اما با عبور دستش از روی آن متوجه شد که نه عمه ماری بلکه خودشان همچون روح سرگردانی در راه رو هستند و بدنش در واکنش پی بردن به این واقعیت ترسناک از ترس لرزید. کریست که از این موهبت اجباری کاملاً خرسند به نظر میرسید با هیجان در ابتدا کف دستش را و سپس به طور کامل خود را از در بسته عبور داد. آن دو که تنها راه گذر را در همین حرکت دیدند با اکراه از در عبور کردند.مثل مه غلیظ نمناک و سرد بود. به محض وارد شدن به اتاق از آنچه در پیش چشمشان در حال وقوع بود از سر ناباوری و وحشت، میخکوب شدند. عمه ماری تنها نبود و علت زمزمه های مرموزش این بود که فرد دیگری در تاریک ترین قسمت اتاق ایستاده بود!
  22. 1 امتیاز
    بسم الله مقدمه: صدای کوبش سم های اسب های لشکرم را دوست دارم.گویی با هر ضربه پیروزی نیامده ام را فریاد میزنند!مقابلم نقشه است...نقشه ای که برای به دام انداختنت کشیده ام؛مو لادرزش نمیرود! فقط حیف! افسوس و صد افسوس که نیستی تا نیشخندم را از نزدیک ببینی ؛ وقتی که پیروزمندانه نگاهم را به منطقه ات دوخته ام! و نوک تیز نشانک آبی رنگ را روی مکان نمای قلعه ات فرو میکنم... من شهبانوهستم...شهبانوی صلح... عهد شکستی...من هم میشکنم! تورا... و هرکس که به مردم راستان شهر خیانت کند! میشکنم؛ حتی اگر نیاز شود تکه ای ازقلبم را هم باتو بشکنم! آری... من شهبانوی صلحم... شهبانو رونیکا هستم. تازمانی که آتش نبودی رونیکا،رونیکا بود... حالاکه سامیار شده ای...حالا که قصد کرده ای تپه های شهرم رابه آتش بکشی،نمی هراسم! از هیچ چیز، هراس ندارم! من تا پای جان برای مردمم میجنگم! حالاکه تصمیم گرفتی سامیار باشی... ای پادشاه اتش! من هم ابیاری میکنم!...میخوابانم آتشت را...حتی اگر با خاموشی ات قلبم از تپش بیفتد! یک فرمانده لایق وظیفه‌ ای جز این ندارد...من هم میخواهم فرمانده ی لایقی باشم! (رونیکا:نیک قدم_خوش یمن و مبارک) (امیرسام:پادشاه آتش)
  23. 1 امتیاز
    ___________بخش هفتم( عمارت جن زده) وارد اتاق مادربزرگ شدند. خانم لیزا هنوز صورتش میان لحاف بود.کلودیا در حالی که تقه ای به درمیزد گفت: _:" خانم لیزا...کارمون داشتید؟" و چون جوابی نشنید پچ پچ کنان کریست را تهدید کرد: _:" وای به حالت اگه دروغ گفته باشی. اینها که خوابیدن!" سپس با صدای بلند تری ادامه داد: _ :" خانم لیزا...کریست بهمون گفت که کارمون دارید...چیزی شده؟" کریست بالای سر خانم لیزا ایستاد وبه آرامی گفت: _ :" بدنشون سرده." کلودیا خود را کنار کریست رساند و کمی هم او را هُل داد تا از کنار خانم لیزا دور شود و بابد خلق ترین حالت ممکنی که بلد بود گفت: _:" کِی دست از این حرف های چرت و پرت برمیداری؟!" امّا همین که بازوی خانم لیزارا گرفت، سرمای غیرعادی را احساس کرد و نفسش در سینه حبس شد.زبانش بند آمده بود وتنها چند کلمه ی نامفهوم را أداء کرد.سپس دیوانه وار در حالیکه صدایشان میزد به شدت تکانشان داد.امیدوار بود کریست مثل همیشه خیالبافی اش گل کرده باشد و یا او را دست انداخته باشد.امّا وقتی صدای هق هق خودش راشنید متوجه شد حق با کریست است و آنها مُرده اند. جولی با لحن عصبی گفت: _ :" ولی تو گفتی با خانم لیزا حرف زدی!" گویی این حرف باعث شد عقل کلودیا سرجایش بیاید. کریست خواهرش را می دید که دست از تقلا برداشت و با چهره ای خیس از اشک، طوری به او نگاه می کند که گویی با یک قاتل طرف است.کریست شانه ای بالا انداخت، می دانست این حرکتش باعث عصبی تر شدن کلودیا خواهد شد.ولی در آن لحظه، عکس العمل بهتری به ذهنش نمی رسید و بلاخره گفت: - :" می خواستم بهتون بگم، ولی حرفمو باور نکردید." کلودیا که صدایش از شدت شوک وارد شده نازک و گوش خراش بود گفت: - :" ولی تو گفتی که توی خونه اونوریه اتفاق بدی افتاده!" جولی تکانی خورد، هنوز واژه ی خانه ی آن طرفی برایش نامأنوس بود، ولی به یقین می دانست منظور همان عمارت بارون است. -:" چه اتفاقی تو خونه ی ما افتاده؟" کریست که ناخودآگاه، لحن تدافعگرانه پیدا کرده بود گفت: - :" می خواستم بهتون بگم، ولی مسخره ام کردید.نکنه یادتون رفته؟ مجبور شدم تنهایی برم خونتون.اثری از عمّت نبود وپدرت...پدرت هم...افتاده بود روی زمین و..." لبش را با عصبانیت گزید، اصلا دلش نمی خواست به این صورت قضیه را توضیح میداد.امّا نمی توانست جلوی آنچه گفته بود را بگیرد. زمان نسبتا زیادی طول کشید که هر سه پیاده به عمارت بارون رسیدند زیرا جولی حاضر نشد از عصا استفاده کند. آنجا به همان نحسی بود که کریست موقع ترکش آن را حس کرده بود.هنوز هم چندان مایل نبود زمان زیادی را در آنجا بگذراند.جولی کنار پیکر سرد پدرش هق هق میکرد. دلش می خواست جلو برود و او را تصلی دهد اما هر چه فکر کرد نتوانست جملات آرام بخشی بیابد.زمانی که اوپدرش را از دست داد آنقدر کوچک بود که حتی غصه ای هم نخورده بود.مادربزرگ هم که تنها یک سال میشد با او زندگی میکرد.برای همین هر چه سعی کرد نتوانست احساس جولی را درک کند. فضای نیمه تاریک آنجا با وجود صدای گریه های بی وقفه ی جولی، گرفته و عذاب آور بود.کریست در یک آرامش برخاسته از تأسف عمیق کنار درایستاد و در حالی که به کف پارکت پوش وخاک گرفته نگاه میکرد.به سرانجام زندگیشان فکر میکرد.سه بچه یتیم در عمارت تاریک وخفقان آور که بوی مرگ میداد. به یاد مادر بزرگ و اولین دیدارشان افتاد. برایش همیشه قابل احترام بود و احساسی عجیبی که نسبت به او داشت، زمانی به او دست داد که بعد از پیدا کردن یک جفت کفش کوتوله، دوان دوان به اتاق مادربزرگ رفته بود و با هیجان آنها را نشانشان داد، مادر بررگ، دستی به سرش کشید و با آن لبخند ملیح همیشگیش چشمان رازآلودش برقی زد.سپس کتابی قدیمی درباره ی پری ها به او داد.چیزی شبیه به پیتر پن و پری کوچولو! از یادآوری آن خاطره تکانی خورد و دوباره به جولی که بر جسد پدرش خم شده بود، نگاه کرد.آن خاطره ی دورو دراز که به شیرینی چای صبحگاهی می ماند او را به یاد واقعیت وحشتناک و تلخی انداخت.چند قدم جلوتر رفت وبر اثر برخورد با کف زمین سکوت حُزن انگیز راشکست و سپس با صدای لرزان و نامطمئنی به جولی گفت: _:" پدرت زنده ست!" جولی همچنان که سرش را به سینه ی سرد وتهی پدرش تکیه داده بود گفت: _:" نه! بدنش خیلی سرده!" در واقع کریست اصلا نپرسیده بود که پدر جولی زنده است یا نه، بلکه می خواست آنچه فهمیده بود را به جولی بگوید. _:" جولی...جولی! فکر کنم پدرت زنده ست.چون این جادوی کوتوله هاست." جولی عکس العملی نشان نداد ولی در عوض کلودیا گفت: _:" بس کن! تا کی میخوای این حرف ها رو تکرار کنی؟" کریست با ناامیدی گفت: _:" اما..." کلودیا مهلت نداد و با لحن عصبی گفت: -:" بهتره به پلیس زنگ بزنیم" کریست با عجله و وحشت زده گفت: -:" نه...نه! نباید این کارو بکنی!" بغض کرد و با صدای دورگه ای ادامه داد: _:" اونوقت وقتی بیان پدر جولی و مادربزرگ و خانم لیزا رو میبرند...میبرند سردخونه...و...و بعد خاکشون میکنند." جولی جیغ کشید و لباس های پدرش را چنگ زد، گویی می خواست با بلندترین صدایش او را زنده کند.کلودیا با خشم به کریست چشم غره ای رفت و زیر لب گفت: _:" خفه شو!"
  24. 1 امتیاز
    ________بخش چهارم(عمارت جن زده) سکوت چنان عمیق بود که گویی خانه را در خود بلعیده بود.صدای قدم هایش بر روی کف پوش های جرم گرفته، آن سکوت را شکست.گرچه به نظرش تنها عمق آن سکوت را نشان میداد.نمی دانست از چه رو اصلًا مایل به شکستن چنین سکوتی نبود.گویی خانه با چشم های غضبناکی تمام حرکت هایش را می پایید. _:" آقای پارکر...خانم پارکر...؟" پژواک صدایش کوتاه تر از حد معمول بود.به نظر دستی نامرئی صدا ها را در فضا خفه میکرد.وقتی از پله ها بالا میرفت کف پوش چوبی زیر وزنش ناله ای کرد.سرمایی در قفسه سینه و میان کتفش احساس کرد که وقتی به معده اش رسید، داغ و سوزنده شد. دلش میخواست تمام پله ها را برمیگشت، از خانه خارج میشد و با تمام توان به سمت خانه رکاب میزد و در نهایت خود را در اتاقش پنهان میکرد.اما درست وقتی پشت در اتاقِ رو به روی پله ها رسید جرأت بیشتری پیدا کرد. از این رو گفت: _:" راستش اومده بودم درباره ی جولی باهاتون صحبت کنم، آقای پارکر..." در اتاق را باز کرد.همه چیز مرتب ولی خالی بود.مثل اینکه سالهای سال خالی بوده.بعد از آن با سرعت بیشتری به اتاق های دیگر سرکشی کرد.اما خبری نبود.تمام پله ها را به سرعت پایین رفت.دیگر برایش مهم نبود که سکوت مرموز آنجا را بشکند یا نه، حتی اگر کوتوله ای در کمینش نشسته باشد هم برایش مهم نبود.چیزی در دلش به او اطمینان میداد که دیر شده است، خیلی دیر! سرانجام وقتی در آستانه ی اتاق نشیمن ایستاد و با صدای بلند آقای پارکر را صدا زد متوجه ی در نیمه باز گوشه ی اتاق شد.از میان مبل ها ی قدیمی و کهنه و پیش بخاری آینه کاری شده گذشت.آنجا اتاق ناهار خوری بود.با این تفاوت که صندلی ها واژگون و چندتایی از آنها هم شکسته بودند.یک ویترین از ظرف های چینی هم افتاده و تمام کف زمین را از خورده های ظروف شکسته، پوشانده بود.نزدیک ترین پرده به میز غذا خوری، از چوب پرده ی شکسته ای آویزان شده بود و جسم تیره ی بزرگی که در میان پارچه پیچیده شده بود، آن زیر دیده میشد. وقتی کریست به چند قدمی آن رسید متوجه شد که آن جسم تیره متعلق به آقای پارکر است که دمَر افتاده بود.زمانی که سعی کرد او را برگرداند متوجه سرمای غیر عادی بدنش شد.به سرعت خود را عقب کشید.گویی که ناگهان زیر پایش خالی شده و از ارتفاع زیادی سقوط کرده باشد، دلش فرو ریخت.آقای پارکر مُرده بود! پس کوتوله ها به طور حتم، عمه ماری را با خود برده بودند.کف دستش عرق کرده بود و عود نیم سوز خاموش میشد.احساس کرد از پس دود غلیظ عود، به سختی در حال نفس کشیدن است؛ زیرا با هر تنفسی شُشهایش به شدت می سوختند. صدای برخورد چیزی به دیوار یا در را از طبقه ی بالا شنید.کریست به حالت چهار دست و پا درآمد و گوش هایش را تیز کرد.مطمئن بود که در طبقه ی بالا کسی را ندیده است.باید هر چه زودتر از آنجا می رفت.اتفاق شومی مثل هوای مسموم، فضای خانه را فراگرفت بود.جستی زد و دوان دوان از خانه خارج شد. اکنون هوا کاملًا تاریک شده بود و عمارت بیش از پیش به آنچه آن را جن زده می گفتند شبیه شده بود. چنان با سرعت رکاب میزد که پیراهن خیس از عرقش به بدنش چسبیده بود.
  25. 1 امتیاز
    ___________بخش سوم (دعوت) در این حین پدر یک بشقاب پنکیک جلویش گذاشت و گفت: _:"منکه خیلی به تو و برادر زادت حسودیم شد. جولی تقریبا اصلا منو نمیبینه و حتم دارم الٔان فکر میکنه این پنکیک از تو هوا اومده." و با دهانش صدای ویژی درآورد.جولی با اخم گفت: _: "اوه بابا. منکه همیشه شما رو میبینم. در واقع توی این خونه کسی غیر از شما نیست که بخوام ببینمش." عمه ماری و پدر نگاه معناداری رد و بدل کردند و جولی خودش را با بشقابش سرگرم کرد. عمه ماری با لحن بیخالی گفت: _:"خوب، فکر کنم منم برای همین اینجام." تمام طول صبح، جولی به بازی با سگ سفید عمه ماری که سالی نام داشت گذشت. عمه وپدرش نیز در این فاصله سروسامانی به خانه دادند. جولی کنار فواره آب قدیمی و زیبایی نشست و سالی با رضایت کنار پایش خوابید. آسمان آبی و بدون کوچکترین ابر بالای سرش می چرخید. پنجره های خانه قدیمی آنها از میان درختان پیر و فرسوده بر اثر نور آفتاب می درخشیدند. پلاک آهنی زنگ زده ای نشان میداد که صاحب قبلی آن شخصی به نام بارون بورِلی بود. جولی دقیقا نمیدانست این عمارت از چه وقت و چگونه به آنها رسیده است اما از سرو وضع آشفته ی آن معلوم بود مدتهاست به حال خود رها شده و وجود علف های هرز و چمنهای بلند گواهی براین ادعا بودند. گرچه خانه به سبک ویکتوریایی بود؛ امّا آنقدرها هم بزرگ نبود . همکف تشکیل میشد و از یک آشپزخانه و یک اتاق نشیمن که درِ اتاق ناهار خوری در گوشه سمت چپ آن بود که البته احتیاجی به آن نداشتند. زیرا آشپزخانه به اندازه کافی جا داشت.درِ زیر زمین، زیر پله هایی که به سمت طبقه بالا میرفت قرار داشت و در آنجا یک سرداب که محل نگهداری مواد غذایی و رخت شور خانه بود؛ وجود داشت که گویی در قدیم محل استراحت برده ها یا خدمتکاران بوده. آنجا هوایش سرد و بوی نم میداد. جولی از آنجا خوشش نمی آمد؛ زیرا سنگ های سیاهِ دیوار، آنجا را شبیه یک غار کرده بود. طبقه بالا با دو ردیف پله و یک پاگرد به همکف وصل میشد و روی دیوار کنار پله ها پر بود از جای خالی قاب عکسهای بزرگ و کوچک.اتاق جولی کنار پله ها قرار داشت و به نسبت بقیه اتاق ها کوچکتر بود.یک ردیف کمد دیواری، یک تخت پرنسسی کهنه و قدیمی، یک میز تحریر، یک مبل و البته یک قفسه کتاب خالی، لوازم آن اتاق را تشکیل میدادند. جولی به محض ورود به اتاق فهمید که سابقا متعلق به یک دختر بی سلیقه بوده که اصلًا به وسایلش اهمیتی نمیداد.اتاق پدر روبه روی اتاق جولی قرار داشت. یک اتاق کار دلبازی که بعدها یک تخت و چند کمد به آن اضافه شدند بعلاوهٔ یک ردیف پنجره ی بزرگ که بر دیوار روبه رو قرار داشت و به سمت باغچه گل خشک شده ای باز میشد.با این حساب که تا کنون به چهار اتاق انتهای راه رو نرفته بود نمای بیرون خانه به نظرش بزرگتر از داخل میرسید.آنجا حتی اتاق زیر شیروانی هم داشت و شاید، اگر جولی خواهر یا برادری داشت تمام روزهای کسل کننده اش را به اکتشاف خانه میپرداخت.
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×