رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. Ravi

    Ravi

    تیم نقد


    • امتیاز

      58

    • تعداد ارسال ها

      839


  2. Hadiseh

    Hadiseh

    همکار انجمن


    • امتیاز

      26

    • تعداد ارسال ها

      1,230


  3. Aylin.exo

    Aylin.exo

    کاربر فعال


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      879


  4. fatimanassari

    fatimanassari

    تازه وارد


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      33



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در پنجشنبه, 15 شهریور 1397 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    کاشکی این هفته زود تموم شه با این اتفاقایی که تو این هفته افتاد فکر کنم به بدترین هفته عمرم تبدیل شد
  2. 2 امتیاز
    نام کتاب: او ديوانه است نویسنده: Baran.k کاربرانجمن نودهشتیا موضوع: درام، معمایی، جنايى، تخیلی، اكشن، تراژدى خلاصه کتاب: داستان مربوط به وقتى است كه موجودات تاريكى و انسان هاى عادى در صلح كنار هم زندگى مى كنند، اما يك گروه تحقيقاتى از حد خود فراتر مى روند و انواع مختلف موجودات تاريكى را مورد آزمايش هاى بى رحمانه قرار مى دهند. وقتى اين موضوع براى مدتى طولانى ادامه پيدا مى كند و اخطار دادن به آن ها هيچ اثرى ندارد، موجودات تاريكى تحمل خود را از دست مى دهند. جنگ وحشتناكى در مى گيرد و هر دو طرف بى رحمانه دست به قتل عام مى زنند. رهبر موجودات تاريكى ناشناس است، اما ظاهراً بسيار باهوش است و همين باعث مى شود تا آن ها تقريباً جنگ را برنده شوند. گروه تحقيقاتى كه از بى فكرى هاى خود پشيمانند، تصميم مى گيرند از اطلاعاتى كه دارند استفاده كنند تا رهبر تاريكى را شناسايى كنند و او را نابود كنند...
  3. 2 امتیاز
  4. 2 امتیاز
    قسمت شانزدهم : جنیفر با دیدن آدریان تعجب کرد و نتوانست مانع خندیدنش شود و به سختی سلام کرد. آدریان با تعجب نگاهی به جنیفر کرد و گفت: -من فکر کردم حالتون بده ولی به نظرم اینطور نیست. جنیفر به موهای آشفته و لباسش اشاره کرد و آدریان تازه متوجه سر و وضع نامناسبش شد، بلافاصله پشت پرده ای که در نزدیکی اش بود پنهان شد و با شرمندگی گفت: -واقعا معذرت میخوام خانم کلارک اصلا حواسم نبود. جنیفر خودش را جمع و جور کرد و گفت: -نه مهم نیست. -انگار با من کار مهمی داشتین که اومدین اینجا؟! جنیفر سرش را از روی ناراحتی پایین انداخت و قطره ای اشک از گوشه ی چشمش پایین افتاد و گفت: -جناب هاف شما گفتین هر موقع من کمکی لازم داشتم میتونم رو کمک شما حساب کنم! -بله...بله همینطوره! اتفاقی افتاده؟ -چند روز پیش که یادتون میاد یه آقایی مزاحمم شده بود! -بله...بازم مزاحمتون شده؟ جنیفر سرش را پایین انداخت: -مزاحمت که چی عرض کنم امروز صبح زود که داشتم بساطمو پهن میکردم همون آقا به همراه چند نفر دیگه اومدن و بساط من و چند تا فروشنده ی دیگه رو بهم ریختن. آدریان از این موضوع به شدت عصبانی شده بود نگاهی دقیق به جنیفر انداخت و چشمش به زخمی که گوشه ی لبش بود افتاد و گفت: -زخمی تون کردن؟ جنیفر سرش را برگرداند و چیزی به زبان نیاورد. آدریان اینبار با صدای بلند تر گفت: کار هموناست؟ جنیفر با ناراحتی گفت: -وقتی حولم دادن خوردم زمین و زخمی شدم من به زور خودمو از اون وضعیت نجات دادمو اومدم سروقت شما وقتی من داشتم می اومدم بقیه ی مردمو داشتن میزدن. در این لحظه در عمارت باز شد و ویلیام وارد نشیمن شد. بادیدن آدریان در آن وضعیت شروع به خندیدن کرد. آدریان با عصبانیت نگاه چپ به او انداخت و ویلیام خودش را جمع و جور کرد و گفت: -الان که داشتم میومدم تو میدون بالایی جنگ و دعوا بود. -کار آدمای رجینالده! ویلیام با تعجب گفت: -چی؟ تو از کجا میدونی؟ آدریان با دست به جنیفر اشاره کرد و گفت: -الان خانم کلارک گفتن که همون مردی که اونروز مزاحم شده بود با چندتا آدم دیگه ریختن اونجا و اوضاع رو به هم ریختن. - خب قراره چیکار کنیم ؟ آدریان با خونسردی گفت: -هیچی! جنیفر با تعجب رو به آدریان: -چی؟ هیچی! یعنی اومدن من به اینجا بیهوده بود؟ -شما رجینالد رو میشناسین؟ جنیفر شانه هایش را بالا انداخت: -نه خب...ایشون کی ان؟ آدریان با جدیت جواب داد: -ایشون یکی از فرماندهان خوب پادشاه بریتانیا هستن کسی نمیتونه علیهش کاری انجام بده. جنیفر نتوانست جلوی گریه هایش را بگیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. آدریان خودش را مرتب کرد و از پشت پرده بیرون آمد و با جدیت گفت: -ولی شاید من بتونم کاری انجام بدم.
  5. 2 امتیاز
    اقوام روزگار به اخلاق زنده اند قومی که گشت فاقد اقوام مردنی است
  6. 1 امتیاز
  7. 1 امتیاز
    در دیاری که در او نیست کسی یار کسی کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی هرکس آزارِ منِ زار پسندید ولی نپسندید دل زارِ من آزارِ کسی ..
  8. 1 امتیاز
    پارت نوزدهم هنوز از درد دندان رنج می برد اما در دلش خوشحال بود. چیزی به اجرای سکانس پایانی و فروپاشی سلطان و دار و دسته اش نمانده بود. فروریزش عمارت چندساله سلطان قریب تر از آن بود که فکرش را می کرد. تقریبا همه چیز را طبق نقشه پیش برده بود. سه نفر از کسانی که نفوذی بودند هم با او می آمدند تا بیشتر مراقب او باشند. سعی می کرد مثل گذشته رفتار کند. همانطور سرد و کم حرف ... ساعت چهار بامداد... تازه به اردبیل رسیده بودند و راه پر پیچ و خمی را پشت سر گذاشته بودند. -همین جا نگه دار از آیینه نگاهی به داریوش که پشت او نشسته بود می کند: -هنوز که خیلی مونده -می دونم ماشین را متوقف می کند. همزمان با او کامیونت حامل دخترها و باقی ماشین ها که برای پشتیبانی آمده بودند ، متوقف شدند. داریوش پیاده می شود و دستی به کتش می کشد. امیر هم با کمی تعجب بعد از او از خودرو خارج می شود. کمی گیج و سردرگم شده. بوهای خوبی به مشامش نمی رسید. بقیه هم پیاده شدند. تقریبا دوازده مرد سیاهپوش مسلح بودند. اما کسی از کامیونت خارج نشد. می توانست تعجب را در نگاه آن سه نفر بخواند. صدای داریوش را می شنود: -صدمتری پیاده می ریم تا به مقر برسیم امیر بالاخره سکوتش را می شکند: -این خلاف دستور سلطانه داریوش پوزخندی می زند: -کی گفته من با نقشه ی اون پیش می رم؟ هرکی راه خودشو میره. این محموله هم کار منه. من میدونم چی درسته و چی غلط. طرف معامله منم! سعی می کند عصبانیتش را مهار کند. حال چه می شد؟ آنها از مرز دور بودند. داریوش از مقری سخن گفته بود که اسمش را از زبان سلطان نشنیده بود. همگی راه را پیاده می روند. هرچه جلوتر می رفتند سرمای هوا بیشتر در عمق استخوانش نفوذ می کرد و بدنش را به درد می آورد. آن مقری که از آن حرف زده شده بود بیشتر شبیه باند فرودگاه بود در مقیاسی کوچکتر. چند کانکس سفید هم اطرافشان بود. -همین جاست امیر با تعجب اطراف را می نگرد. -اینجا چخبره؟ داریوش به مراد علامت می دهد و رو به امیر میگوید: -من آدم توام یا تو آدم من؟ مراد چیزی شبیه بی سیم به دست او می دهد. پس از فشردن کلیدی که بالای آن جسم مکعب شکل سیاه رنگ بود گفت: -شاهین فرود بیا -میدونی میتونم کارتو به سلطان گزارش کنم داریوش لبخندی می زند که باعث حرص امیر می شود: -میدونی حرفای اون پیرمرد برام مهم نیس؟گفتم که من کار خودمو میکنم. حالا هم یه گوشه وایسا و تماشا کن. من با یه بالگرد میرم جنوب تو و بقیه هم بعد من میاید -چرا جنوب؟ -چون دخترا تو بندر عباسن در باورش نمی گنجید که رو دست بزرگی از او خورده باشد. سعی کرد بهتش را بپوشاند و سکوت کند. داریوش سیگاری آتش زد و رو به مراد گفت: -بیارشون. -چشم رئیس لبش را به دندان گرفته بود. خوشحالی چند ساعت قبلش پر کشیده بود و جایش را به توده ای از نگرانی داده بود. همان اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. با دستور مراد هر سه نفوذی را جلو آوردند. حتی خودشان هم شوکه شده بودند. باورشان نمی شد که نقشه لو رفته باشد و آنها شناسایی شده باشند. به اجبار هر سه مقابل داریوش زانو زدند. -سروان محمدعلی زند. سروان رضا بنشاسته و ستوان ستوده. لبخند نیش داری می زند: -واقعا باهوشید. اما من باهوش ترم هفت تیری از مراد می گیرد و ابتدا مقابل سر زند نشانه می رود. مشت امیر می لرزد از این که نمی تواند کاری بکند. نفس های عصبی می کشد که باعث می شود کمی گلویش بسوزد. خدا را در دل صدا می زد . می دانست که سروان زند تازه زندگی اش را تشکیل داده. او نباید می مرد اما اگر حرفی هم میزد نقشه شان به طور کامل لو می رفت. سرش پایین انداخت تا صحنه ی دلخراش مرگ او را نبیند که صدای داریوش باعث شد سرش را بلند کند: -من هیچوقت کسیو نمیکشم اسلحه را پایین می آورد و ادامه می دهد: -مطمئنم شما نفوذی های اصلی نیستید. نفوذی اصلی خیلی باید به ما نزدیک باشه. کسی که (نیم نگاهی به امیر می اندازد) به بیشتر افکار ما نزدیکه. امیر اخم هایش را در هم میکند. خیالش کمی راحت شده بود: -بکششون. مطمئنم اگه سلطان بود همین دستورو می داد. خائن و نفوذی جفتشون باید بمیرن. داریوش تیکه ای می پراند: -آفرین. سلطان دیگه چی یادت داده امیر کامل مقابل او ایستاده بود با نگاه برایش خط و نشان می کشید. انگار هر دو سردار جنگی نابرابر بودند صدای مراد نگاهشان را می برد: -رئیس بالگردا رسیدن داریوش دوباره نگاهی به چشمان تیره ای امیر انداخت و در حالیکه مخاطبش مراد بود گفت: -ببرینشون. سعی کنید بفهمید چقد از نقشه رو میدونن. حق ندارید بکشیدشون تا وقتی کامل دهن باز نکردن. مطمئنم خیلیا دیگه هم همدستشون هستن. -چشم رئیس داریوش می رود و امیر تنها رفتن او را تماشا میکند. -شما هم باید با بالگرد بعدی برید باز هم صدای زمخت و بی احساس مراد بود. نیم نگاهی سمت هر سه نفر کرد و به راهش ادامه داد و سه نفر از نگهبانان به دنبالش رفتند. نمی دانست علیرضا چیزی را فهمیده یانه. دخترها در بندر عباس بودند و قرار بود از مرز آبی رد شوند. نقشه کامل تغییر کرده بود .کلافه دستی روی صورتش می کشد.کمی میگذرد که فرود می آیند. متعجب زمزمه می کند : -رسیدیم؟ که یکی از همان سیاه پوشان جوابش را می دهد: -نه قربان از اینجا به بعد با هواپیما می ریم. *** در لابی هتل مجللی در کیش نشسته بودند. هنگامی که وارد بندرعباس شدند متوجه شد با یک کشتی باری دختران را به کیش بردند و از آنجا با کشتی حامل گازوئیل های قاچاق به کشورهای عربی منتقل می کنند. -کلافه ای به داریوش خیره می شود که فنجان قهوه اش را روی میز قرار داده است. -من همیشه همینم. حالا که قراره زیاد باهم کار کنیم بهتره بدونی من به کسی توضیح نمیدم.هیچوقت نقشه ی اصلی رو به کسی لو نمیدم. حتی اگه اون شخص سلطان بخواد باشه. دیدی که حتی مرادم از این قضیه باخبر نبود چه برسه به توکه تازه کاری. فکر نکن با یه ماموریت کشکی و آبکی می تونی بشی همه کاره. من هرچقد سر و گوشم بجنبه هیچوقت از معامله هام غافل نمیشم. پوزخندی هم چاشنی کلامش می کند. تا تاریک شدن هوا صبر می کردند و سپس دختران را راهی سرنوشت شومشان می کردند. امیدوار بود ردیاب دندانش هنوز هم فعال باشد و سرهنگ و علیرضا توانسته باشند با موقعیت جدید او نقشه ی دیگری بچینند. چیزی تا تاریکی هوا نمانده بود که داریوش و امیر کنار ساحل رفتند. کشتی حامل گازوئیل از یکی از بنادر بوشهر می آمد و به کویت بار کشی می کرد. لیست به دست امیر داد: -این اسامی دختراست. برو چک کن ببین همه چیز سرجاشه. لیست را از دستش گرفت و وارد اتاقک کوچکی شد. دوازده دختر که ترس در چشمانشان بیداد میکرد. از قیافه شان هم معلوم بود سنشان کم است. چهره ی اصیل و زیبایی داشتند. هنگامی که امیر وارد شد همگی سرپا ایستادند درحالیکه لرز جانشان را گرفته بود. از قبل فهمیده بودند برای چه آنجا هستند. شاید کمی امید برای بازگردانده شدن داشتند که زنده مانده بودند و اکنون همان امید را هم نداشتند. لیست دوازده برگه اش را باز کرد و اسامی را یک به یک خواند و چهره شان را بازرسی کرد. یک نام توجهش را جلب کرد: -کژال رحمانی بلندتر نامش را خواند اما سر هیچکدامشان بالا نیامد. مراد که همراه او آمده بود با خشونتی که معمولا در رفتارش یافت می شد به سمت دخترکی با موهای تیره و بلند قدم برداشت. موهایش را از پشت کشید که دخترک جیغ خفیفی کشید. امیر با خشم فریاد می زند: -دستتو بکش از عصبانیت نفس نفس میزد . اما برای این که مراد را مشکوک نکند گفت: -رئیس گفته خط بهشون نیفته مراد عقب تر می رود و امیر مقابل کژال می ایستد. دخترکی که شاید بیشتر از هیجده سال نداشت. معصومیت از نگاه و صورتش می بارید. درحالیکه به چشمان امیر خیره بود آب دهانش را به صورتش پرتاب کرد: -تف به غیرت و مردانگی تان. تف به آبا و اجدادتان با لهجه ای که داشت متوجه شد که دخترک کورد زبان است. دستی به صورت کشید و خیسی را پاک کرد. موهای دخترک دوباره از پشت کشیده شد و این بار جیغ بلندتری کشید. فریاد امیر هم بلند تر شد: -دست نزن بهش مراد این بار کوتاه نمی آید و کشیده ای نثار پوست لطیف دخترک می کند.امیر لیست را رها می کند و به سمت مراد حمله ور می شود و مشتی بر دهانش می کوبد. دیوانه می شود. مراد را با آن هیکل گنده اش زمین می زند و مشت هایش را بی امان بر سر و صورت او فرود می اورد. چندین تن سعی میکنند او را جدا کنند. اما امیر تمام کینه و نفرتش را داشت خالی میکرد. -اینجا چه خبره؟ با فریاد داریوش به خودش می آید و بالاخره از روی مراد بلند می شود. مراد از درد به خود می پیچید و صدایی جز چند ناله از دهانش خارج نمی شد. فریاد امیر همه را شوکه کرد: -این تن لشو ببرید بندازید تو دریا وقتی می بیند کسی عکس العملی نشان نمی دهد بلند تر فریاد می زند: -مگه نشنیدید چی گفتم؟ چند نفر دست و پای مراد را می گیرند و از اتاقک خارجش میکنند.داریوش با لبخندی که نشانه ی پیروزی اش بود از اتاقک بیرون رفت. می دانست مراد برای پدرش جاسوسی می کند و گرنه دلیلی نداشت محافظ تمام وقتش را دنبالش بفرستد. خیلی دوست داشت شر مراد را کم کند اما حالا از این که امیر این کار را کرده بود خوشحال بود. امیر وقتی اتاقک را خالی از هر فرد مزاحمی می بیند با آرامش دست زیر بازوی کژال می اندازد و کمکش می کند از جا برخیزد. -از اینجا می برمتون بیرون برق امید را دید که در چشمان دخترک درخشید. از اتاقک خارج شد . خودش هم امیدوار بود علیرضا برسد. اگر نمی رسید چه میشد؟ معلوم بود. خودش را فدا میکرد اما نمی گذاشت دختران از مرز خارج شوند. ***
  9. 1 امتیاز
    پارت هجدهم پا به پای هم به عمارت رفتند. یکی به شدت پر بود و دیگری به شدت تهی و سرد. وارد عمارت که شدند صدای قهقهه ی بهرام و سلطان سالن را فرا گرفته بود. خنده هایی که بوی خون و بی رحمی می داد. بوی جنایت های غیر انسانی می داد. هر روز که می گذشت بیش از پیش از سلطان متنفر می شد. چگونه صورت زیبای یک دختر را گرفته بود. چگونه باعث از بین رفتن رویا های یک دختر شده بود؟ چگونه روح را در پسرش کشته بود و در این حد راحت می خندید؟ نمی دانست برای بار چندم بود که نقشه ی از بین رفتن سلطان و تمام دار و دسته اش را می چید! نیم نگاهی به داریوش انداخت . اوایل فکر می کرد او هم مانند پدرش است اما کاملا با او فرق داشت. او هم از پدرش متنفر بود. به خودش آمد . مقابل سلطان و بهرام نشسته بودند. او با نگاهی خالی از هر حسی و داریوش با نگاهی تلخ! تنها به گوشه ای خیره بود. نمی دانست یاد گذشته افتاده یا دل نگران دختری است که به تازگی به او دل باخته. می گفت دخترک چشمان پاک و معصومی دارد. شاید همان باعث شده بود که دل داریوش برایش بتپد. دختری که هیچ شباهتی به اهالی اینجا نداشت... سلطان رو به داریوش گفت: -بهرام این جاست که عروسی تو و مهتا رو برگزار کنیم. چندساله حرفشو زدیم الان وقتشه نگاه امیر به مشت سخت و گره خورده ی او می افتد. داریوش با صدایی که سعی دارد عصبانیتش را پنهان کند می گوید: -فعلا کارای مهمتری هم داریم،پدر! سپس لبخندی چاشنی لبانش می کند. ادامه می دهد: -تصمیمت راجب اون دخترا چیه؟ بهرام چشمانش می درخشد. با داریوش می توانست در سازمان پیشرفت کند. خوشحال از سخن داریوش لب می زند: -حقا که پسر همین پدری انگشتش به سمت سلطان نشانه میرود: -هیچوقت کارو فراموش نمی کنی. داریوش کمی خیره نگاهش می کند و لبش به پوزخندی کمرنگ شکل میگیرد. سلطان لبخندی از سر تحسین می زند. دست پشت کمر بهرام می گذارد : -بلند شو بخواب پیرمرد. خسته ی راهی و شب از نیمه گذشته. استراحت کن فردا کلی کار داریم. بهرام برمی خیزد و به تبع آن سلطان هم بلند می شود تا او را همراهی کند. اما قبل از رفتن به سمت هر دو جوان می چرخد: -تو اتاق کارم منتظر بمونید تا بیام. *** حرف های سلطان آتش نفرتش را شعله ور تر کرده بود. جمله جمله ی سخنانش سیاه بود. راجب دوازده دختر حرف زده بود. دوازده دختر بکری که آموزش دیده بودند لوند باشند و لوندی کنند برای کسانی که حاضر بودند سرتا پای آن ها را طلا بگیرند. آن هم فقط برای چند ساعت. دختران زیبا رویی که از جای جای کشور پیدا کرده بودند. با احساسات و عواطفشان بازی شده بود. دخترانی که عقده ی همه چیز سر دلشان سنگینی می کرد، به دنبال زندگی مرفه راهی تهران شده بودند. اما افسوس که نمی دانستند چه عذابی دامن گیرشان می شود. اکنون بعد از چندماه آموزش آنها را آماده کرده بودند برای فروش. حالا او و داریوش باید دختران را از مرز رد می کردند. در باورش نمی گنجید. امیری که روزی چاقو زیر گلوی پسرک تازه به دوران رسیده ای گذاشت که به یکی از دختران محل تیکه پرانده بود، حالا شده بود رهبر عملیاتی که وظیفه اش خروج دختران باکره از مرز بود! در تاریکی شب دستانش مشت می شوند. جلوی این عملیات را می گرفت. دیگر دست روی دست نمی گذاشت. همه چیز را تمام می کرد و اجازه نمی داد این عملیات به خوبی پیش رود. همه چیز را به علیرضا گفته بود و منتظر بود تا ببیند چه فکری می کند. او هم عقیده داشت باید زودتر تمام شود. اما احتیاط شرط عقل بود. می دانستند که سلطان در تمام دستگاه ها نفوذی دارد. قرار بر این بود دختران را از مرز ترکیه رد کنند. اما امیر گفته بود هیچ چیز از سلطان بعید نیست و ممکن است لحظه ی آخر نقشه را تغییر دهد. با یک نقشه ی درست و صحنه سازی امیر را وارد یک دعوای خیابانی کردند. در آن درگیری دندانش شکست. همه چیز برنامه ریزی شده بود تا بتوانند تراشه ی کوچک ردیاب را در دندانش بگذارند. *** روبروی دبیرستان دخترانه ماشینش را پارک کرده بود و منتظر بود حتی اگر برای آخرین بار هم که شده دخترک مو فرفری ،با آن چشمان شکلاتی رنگش را ببیند. آمده بود خوب چهره اش را به خاطر بسپارد برای شب های دل تنگی اش. برای شب هایی که مجبور بود مهتا را تحمل کند. درست یک روز بعد از شبی که با امیر در اتاق کار سلطان بودند و او نقشه ی عملیاتی را توضیح می داد که با امیر مشترکاً رهبری میکردند، ازدواجش با مهتا را جدی تر مطرح کرد : -خب بهرام و خونوادش اینجا اومدن تا مراسم عروسی شما دوتا رو تا آخر هفته برگزار کنیم. زیاد صبر کردیم برق چشمان مهتا و بهرام حالش را دگرگون کرده بود. سرش را روی فرمان گذاشت. می توانست هوای دخترک را از سرش بیرون کند ؟ هوای آن چشمان قهوه ای با آن موهای فر و پرپشت که مقنعه را به عقب می راند... صدای خنده های ریز دو دختر توجهش را جلب کرد. از آیینه بغل ماشین دخترک را دید در حالیکه با دوستش می خندد و چال گونه هایش را به نمایش می گذارد. دلش پر کشید برای بوسه ی تندی بر گونه اش. اما سهم او از این دخترک تنها دیدار کوتاه چند دقیقه ای بود. -وای نگار تازه یادم افتاد هیچکدوم از تمرینای ریاضی رو حل نکردم. -من دو سه تاشو نتونستم حل کنم تقسیم میکنیم هرکدوم یکی از اون حل شده ها رو میریم غصه نخور صدای دخترک همان نسیم خنکی بود که میان شکوفه های بهاری می پیچید و جانشان را می لرزاند ... پلک بست تا گوش جانش صدایی را بشنود که از او دورتر می شد. کمی گذشت با صدای زنگ مدرسه به خودش آمد. *** جشن کوچکی برگزار شده بود. همه ظاهرا شاد بودند. مهتا بیش از همه ... تنها کسی که نارضایتی از نگاهش هویدا بود ، داریوش بود. بوسه ی نرمی بر صورتش نشست که از چشم کسی دور نماند. با اخم به سمت مهتا چرخید: -بالاخره مال هم شدیم پوزخندی می زند و بازویش را از چنگال مهتا بیرون می کشد. -تازه اول بدبختیته . چطور میتونی انقد شاد باشی؟ سعی میکند لبخند بزند و بغضش را پنهان کند: -هرجا تو باشی من اونجا خوشبختم -خوبه همین طور عاشق خودتو نشون بده. ولی من میدونم چه آدم کثیفی هستی لب بر می چیند: -هنوزم فکر میکنی قضیه ی اون دختر تقصیر من بود؟ داریوش لبخند خبیثی می زند و نمایشگونه دستی به صورت مهتا می کشد: -فعلا سعی کن از جشنت لذت ببری که بعدش فقط قراره خفت بکشی. -میخوای منو بکشی؟ -خوشگلم تو منو میشناسی. من مثل اون بابای عوضیت نیستم که دستمو به خون کسی آلوده کنم. ولی بلدم کاری کنم روزی هزار بار بمیری پیشانی اش را با نفرت می بوسد: -کاری میکنم روزی هزار بار چشماشو ببینی تا یادت نره چجوری سوزوندیشون. تو فقط اونو نسوزوندی ، منم باهاش سوختم. ترس در چشمان مهتا نشست: -داریوش بخدا ... با لبانش صدایش را خفه میکند . نفس دخترک بند می رود از بوسه ای که طعم تلخ زهر می داد. -هیس ... بذار آخر شب (چشمکی می زند و ادامه می دهد) ثابت کن بی گناه بودی! ثانیه ها گذشتند و جشن تمام شد. همه چیز در ظاهر خوب بود ... مهتا با همان لباس سفید رنگ نشسته بود و تکان نمی خورد. داریوش در اتاق را باز کرد و داخل شد. نیشخندی زد: -آخی ... هنوز که در نیوردی. دوس داری من درش بیارم؟ نزدیکش می شود و سپس چند قدم عقب می رود. صورتش جمع می شود و بینی اش را می گیرد. -اوف ... بوی گند میدی. آدم نمی تونه یه متریت بیاد مهتا متعجب خودش را بو می کند : -بویی نمی دم داریوش سرش را کج می کند: -چرا میدی! بوی خون میدی. با بهت زمزمه میکند: -داریوش ... -خفه شو برو یه دوش بگیر حالم بهم خورد. با حال خراب وارد حمام می شود و به سختی لباسش را ازتنش جدا می کند. با بغض زیر دوش می ایستد. زمان به کندی میگذرد و او بیشتر درون حمام می ماند تا حداقل امشب با این دیو دو سری که منتظرش است ، سپری نشود. نمی دانست چند ساعت شده که در حمام است. بدون آنکه صدایی ایجاد کند از حمام خارج می شود. داریوش روی تخت خوابش برده بود. نفس راحتی می کشد و با حوله ای که دورش پیچیده کمی با فاصله کنارش میخوابد. نگاهش سلول به سلول صورت داریوش را می نگرد. در دل آرزو می کند روزی برسد که مهرش به دل مرد کینه ای کنارش بیفتد. اما خودش هم می داند این امر غیر ممکن است. چشمانش هنوز گرم خواب نشده بودند که احساس خفگی کرد. پلک باز کرد. دست داریوش بود که به شدت گلویش را می فشرد. نفسش بند آمده بود. با هر دو دست سعی کرد دستش را مهار کند اما نمی توانست. چشمانش سیاهی می رفت ... برای جرعه ای هوا تقلا می کرد -عزرائیلو ببین . همان لحظه ای که دنیا پیش چشمانش تیره و تار شد ،دست داریوش شل شد و او به شدت سرفه کرد. هنوز هم احساس خفگی می کرد. -همیشه همینه. هرثانیت همینه. هر لحظه باید منتظر مرگ باشی که بیاد سراغت. دل من هیچوقت دیگه با تو صاف نمیشه. میان نفس های بلندی که می کشید گفت: -من بی گناه بودم داریوش -ببر صداتو. توی کثافت با اون بابای بی همه چیزم دست به یکی کردین منو نابود کنید. مهتا با بغض می گوید: -داریوش بخدا نمی خواستم اون اتفاق براش بیفته -حنات دیگه برام رنگی نداره مهتا. به سمت داریوش خیز برمی دارد که حوله از دور تنش می افتد. دست روی بازویش می گذارد: -باورم کن خواهش میکنم داریوش می غرد: -بپوشون خودتو ... حالم از هیکلت بهم می خوره با دستانی لرزان حوله را چنگ می زند و خودش را می پوشاند. -چطور تونستی اینو نمی فهمم! من باهات در و دل میکردم مهتا. تو بهترین رفیقم بودی . بهت گفتم دنیا رو بدون اون نمی خوام. چطور تونستی خیانت کنی بهم؟ آرام اشک می ریخت و داریوش ادامه داد: -رفتی به اون بابای زالو صفتم گفتی دلم گیره یکی دیگس. تو که میدونستی عاشق شدن من خط قرمز اون بود ، چرا بهش گفتی؟ -چون دوستت داشتم. هنوزم دارم. منو جلوی گرگ بندازی تیکه پارم کنه بازم دوستت دارم. آره من به بابات گفتم وقتی می دونستم خط قرمزشه. ولی نمیخواستم با اسید بسوزونتش . به جون خودت نمی خواستم. فقط می خواستم از اون دورت کنه تا چشمات منو ببینه که چجوری حاضرم برات جون بدم. -خفه شو. (مکث کوتاهی می کند) چشمای من هیچوقت تو رو نمی بینه. تو کشتیش ... از جا بر میخیزد تا از اتاق خارج شود که جمله ی مهتا او را شوکه می کند: -اگه یه بار دیگه جلوی اون دبیرستان دخترونه بری قسم می خورم به جون خودت ، قسم می خورم داریوش جسد اون دخترو برات کادو پیچ می کنم. با بهت سمت او می چرخد که با غم نگاهش میکند: -اون سری من فقط خبرچینی کردم. اما الان تو شوهرمی با چنگ و دندون نگهت می دارم و چشمت اگه کسی جز من ببینه ... می کشمش. ***
  10. 1 امتیاز
    فصل ششم (راهنما) ______________________بخش چهارم جولی بی توجه به حرفهای تند کلودیا دستش را دراز کرد و کوهی را نشان داد که چون یک هرام صیقلی که اندک نور موجود نیز آن را چون نگینی سیاه برق انداخته بود. جولی گفت: -‌« اونجا!» کریست چینی به پیشانی داد و گفت: -« منظورت اینه که باید ازش بریم بالا؟ خدای من... اون مثل یه کوه شیشه ایه!» جولی گفت: -« نه! ما از داخل اون کوه میریم.» کریست با نگرانی گفت: -« این که بدتر شد!» هر سه از بین صخره ها و گسل ها یی که بخار غلیظی از میان آن بالا میزد، عبور کردند.هرم چون مثلثی عظیم و بی نقص از دل زمین بیرون زده بود. وقتی هر سه نزدیک تر شدند شکافی در دامنه ی آن دیدند که هرم را شکافته بود. مثل اینکه هرم دهانش را باز کرده بود. داخل هرم سرد بود و دیواره های آن چنان به هم نزدیک بود که گمان میرفت هر آن ممکن است دو دیوار یکدیگر را لمس کنند. کریست قدم هایش را تندتر کرد و درست پشت سر جولی قرار گرفت. آنقدر نزدیک که تارهای پراکنده موهای جولی، صورتش را قلقک میداد. آن وقت گفت: -« جولی...!» جولی پاسخی نداد و کریست مصرانه ادامه داد: -« چه اتفاقی برات افتاده؟» جولی سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: -« الان وقتش نیست.» اما کریست دست بردار نبود و با صدای لرزانی گفت: -« اما این مهمه. ما داریم دنبال تو میایم و باید بدونیم.» جولی کمی سرش را به عقب چرخاند و گفت: -« میفهمم. ولی چاره ی دیگه ای جز این نداری و باید دنبالم بیای. بهم اعتماد کن کریست.... هدف ما یکیه.» کریست اخمی کرد و زیر لب تکرار کرد: -« هدف؟» اما چه هدف مشترکی؟ او فقط می خواست در جای امن و مطمئن باشد. از خواب بیدار شود و خیالش راحت شود که همه این چیزها یک کابوس بوده. آنها بقیه راه را در سکوت طی کردند. سکوتی که مغزهایشان با و‌ر ور مداومشان آن را میشکاند. درون هر کدام از آنها غوغایی برپا بود. دقیقا نمیدانست چقدر از راه را رفته اند که با پله هایی مواجه شدند که به عمق زمین می رفت. کریست از بالای شانه ی جولی نگاهی به آن انداخت و گفت: -« این خود جهنمه!» وقتی پله ها رو پایین می رفتند، صدای قدم هایشان را نیز نمی شنیدن. کلودیا از آن عقب با حالتی عصبی گفت: -« جولی... مطمئنی که درست اومدیم؟» جولی گفت: -« این پله ها نشون میده که جای درستی اومدیم.» کریست و کلودیا نگاه وحشت زده ای به یکدیگر انداختند. کلودیا زیر گوش کریست زمزمه کرد: -” احساس خوبی ندارم. جولی خیلی تغییر کرده. اون من رو میترسونه.“ کریست به همان آهستگی پاسخ داد: -« فکر نمیکنم بتونیم از اینجا بریم. ما توی یه صحرای کوفتی گیر کردیم.“ در این بین افکار جولی چنان در هم شده بود که هیچ یک از آن مکالمات وحشت زده را نمیشنید. آن صدای عجیب راه حلی پیش پایش قرار داده بود که او شک داشت حتی زنده بمانند چه برسد به آن که موفق هم شوند. پله ها پایان یافت و آن ها به مکانی باز و بزرگ دایره واری رسیدند که طاقچه هایی عظیم که در دل دیوارهای آن مجسمه ای از جنس همان سنگ های سیاه صیقلی دیده میشد. رو به روی آنها، جایی که به انتهای آن مکان میرسید، دو مجسمه ی بزرگ بالدار و یک تخت که بی شباهت به تخت مرده شورخانه ها نبود در پایین پای آن مجسمه ها قرار داشت.
  11. 1 امتیاز
    فصل ششم (راهنما) ______________________بخش دوم چشم های شیر دال چون مسخ شدگان، بی روح و سنگی شده بود. عقاب های انسان نما وحشت زده و عصبانی به سمت جولی پرواز میکردند و هربار که نزدیک می شدند با عکس العمل شدید شیردال که پنجه های تیز و مرگبارش را در هوا تکان میداد، مواجه میشدند. جغد ها دیوانه وار به سمت شیردال حمله میکردند و سعی داشتند با چنگالهایشان او را زخمی کنند. یکی از جغد ها فریاد کشید: -" دختر انسان! تمومش کن... وگرنه مجبوریم تو رو بر خلاف میلمون بکشیم." جولی حتی خم بر ابرو نیاورد. لبهایش به سرعت حرکت میکرد. اما کریست نه صدایش را میشنید و نه میتوانست لب خوانی کند. شیردالی که کلودیای وحشت زده بر آن سوار بود در سمت دیگر جولی پرواز میکرد. کریست متوجه شد که چشم های آن شیردال نیز مانند مسخ شدگان مثل دو تکه سنگ بی روح و سرد است. کریست یال نرم و خنک شیردال را در مشت فشرد و زیر لب گفت: -" جولی... داری چکار میکنی؟" جغد ها جیغ بلندی کشیدند و کریست مطمئن بود جثهٔ آنها چند برابر شد. ولی بعد فهمید که آن جغدها تغییر شکل داده اند و تبدیل به مردانی بلند قامت با صورت های جغدی و بدنی پوشیده از پر شده اند. پاها و دستان تنومند قوی داشتند و دو بال بزرگ و وسیع از کتف هایشان بیرون زده بود. هر کدام از آنها نیزه هایی به دست داشتند و جولی را نشانه گرفته بودند.یکی از مردهای کله جغدی دوباره جیغ گوش خراشی کشید و به سمت شیردالی که حالا در لایهٔ از نور سبز رنگ می درخشید حمله کرد. چیزی نمانده بود که سر نیزهٔ سه شاخه اش با جولی برخورد کند که ناگهان به عقب جهید. مثل اینکه با دیوار نامرئی برخورد کرده بود. آنچه بعد از این اتفاق رخ داد باعث شد که کریست از شدت وحشت خود را در پشت شیردال مچاله کند. جولی دهانش را باز کرد و بعد رو به مرد جغدنما غرید. این صدا هیچ شباهتی به صدای جولی نداشت. صدای مردانه و خشمگین که با اوج عصبانیت مهاجمان را تهدید میکرد: -" شما هرگز در برابر أکومن پیروز نمی شوید. نه تا وقتی که از قلمروی آذر کمک بگیرید." مردهای جغدنما که به وضوح سردرگم و گیج شده بودند به هم دیگر نگاه کردند و جولی ادامه داد: -" همهٔ شما خواهید مُرد!" چشم های مردهای جغد نما برقی زد و خشمگینانه جیغ کشیدند. نیزه های آنان چون آهن گداخته سرخ و پر حرارت شد و هر سه به سمت جولی حمله کردند. یکی از آنها نیزهٔ سه شاخه اش را بر صورت شیردال نگون بخت فرود آورد و چشم های سنگی و بی روح او را کور کرد. گودال شم هایش چون چشمه ی کوچک خونین جوشید و ردی از خون در هوا پراکند. شیردال در هوا دست و پایی زد و بی هدف هوا را چنگ کشید. غرشی از درد و خشم کشید. شاید بتوان گفت در هوا تلو تلو خورد و سپس سقوط کرد. اما با این وجود صدمه زدن به شخص جولی همچنان برای آنها غیر ممکن بود. در کسری از ثانیه چشم های جولی و کریست به هم دوخته شد. همان نیز کافی بود که کریست احساس کند تمام وجودش تهی شد. هیچ اراده ای از خود نداشت. مثل این بود که پشت فرمان خودکار هواپیما بنشینی و بی اراده به مسیری که طی میشود نگاه کنی. کریست هیپنوتیزم شده بود. کریست با خود فکر کرد که جولی از چه موقع چنین توانایی را داشته و از چه زمان اینقدر وحشتناک و اهریمنی شده است؟ کریست گرچه میفهمید شیردالش را به سمت انسان های جغدی هدایت میکند اما توانایی کنترل هیچ چیز را نداشت. او فرمانی به شیردالش داد که شک داشت از دهان خودش بیرون آمده باشد. از درون وحشت کرد اما این ترس هم مانع هیچ چیز نشد. درست زمانی که مرد جغدی غافلگیر و با چشم هایی گرد شده برگشت، شیردال کریست پنجه اش را بالا برد و با قدرت پایین کشید. نیزه درخشان، پیچ و تابی خوران به سمت جایی در زمین زیر پایشان سقوط کرد و صاحب نیزه چون عروسکی پوشیده از پر لحظه ای در هوا معلق ماند و بعد قبل از آنکه سقوط کند بر اثر سرعت زیاد شیردال ها از دید رس همگی خارج شد. اما هنوز دو مرد جغدی دیگر مانده بود. یکی از آنها شیپور عاج مانندی که دور گردنش بود را بالا و نزدیک دهانش آورد. او میخواست درخواست کمک کند.
  12. 1 امتیاز
    ***************************** زمان می گذشت و من هرچه بیشتر آنجا می ماندم بیشتر متوجه اتفاقاتی که دور و برم می افتاد می شدم . زن اول گویا اصلا حضور نداشت. یا سفر بود و یا فقط شب ها در حالی که مست بود و آواز می خواند به اتاق می رفت و تا ظهر می خوابید . شاه را شناختم . در روستا هیچ کس هیچگاه اهمیتی نمی داد چه کسی چه می کند و چه نمی کند . ولی الان ، الان شاه مهم بود و دلیل مهم بودن "او" هم همین بود . چون او یکی از مهمترین افرادی بود که با شاه کار می کرد . عکسش را یک بار در تلوزیون دیدم . کنار شاه ایستاده بود . خیلی چیز ها بود که باهاشان آشنا شدم . از همان تلوزیون گرفته تا کلی وسایل دیگر . و به این زودی ، دو هفته گذشته بود . صبح بود و پشت میز نشسته بودیم و صبحانه می خوردیم که ناگهان گفت : _ امروز میریم که اسمتو عوض کنی ! با تعجب نگاهش کردم . _ اسممو ؟ سری تکان داد و در حالی که چشمش به روزنامه بود لیوان قهوه اش را نوشید . از طعم تلخش دهان خودم جمع شد ولی او گویا اصلا هیچ طعمی حس نکرده بود . _ چرا ؟ مامانم وقتی به دنیا اومدم فقط همین یه کلمه رو گفتش . سرش را بلند می کند و دستش را روی دستم می گذارد . می گوید : _ دقیقا ! بگو ببینم ! وقتی مامانت تو رو به دنیا آورد ، تو رو می شناخت ؟ سرم را تکان می دهم . _ یه اسمی روت گذاشت که خودش بیشتر خوشش میومد . ولی تو بزرگ شدی ! اسم تو باید یه چیزی باشه که مربوط به تو باشه . چطوری می تونی اسمی رو داشته باشی که هیچ ربطی به تو نداشته باشه؟ با دودلی نگاهش می کنم . لبخندی می زند و دستم را بلند می کند و بوسه ای به آن می زند . از شرم سرخ میشوم و او لبخندی می زند . خودش می داند که بحث را برده . وقتی اینگونه بی مهابا محبت می کند من نمی توانم حرفی بزنم . به ناچار بعد از صبحانه شناسنامه ام را برمی دارم و به سمتش می روم . خیلی ها در روستا هستند که شناسنامه ندارند . ولی آق بابا برای من شناسنامه گرفت. به همراهش سوار کالسکه می شویم و به راه می افتیم . به خانه ای می رسیم و وارد می شویم . بعضی ها آنجا نشسته اند و منتظر هستند . نمی دانم منتظر چه ؟ ولی به محض این که ما را می بینند همه شان بلند می شوند و ما را به سمت یک اتاق راهنمایی می کنند . وارد می شویم و می نشینیم . مردی سالخورده آنجا پشت میزی نشسته و دور و ورش پر از دفتر دستک است . با احترام می ایستد و خوش و بش می کند و بعد می پرسد چه کاری می تواند برایمان بکند ؟ "او" پاسخ می دهد : _ اومدیم اسمشو عوض کنیم . مرد بدون حرفی شناسنامه را می گیرد و می پرسد چه اسمی می خواهیم انتخاب کنیم ؟ به این سوال فکر نکرده بودم ولی "او" رویش را به من می گیرد و می پرسد : _ نظرت راجب افسون چیه ؟ با خجالت سری تکان می دهم . مرد پشت میز هم سری تکان می دهد و شروع می کند در دفتر و وسایلش دنبال چیزی گشتن و چیزهایی نوشتن . من دیگر نگاهی نمی کنم . سرم پایین است و با انگشت هایم بازی می کنم . "او" هم همان جا در سکوت نشسته و کار خاصی نمی کند . چند دقیقه ی بعد مرد شناسنامه ی دیگری به دستم می دهد . این یکی با مال من فرق دارد . داخلش را نگاه می کنم . مشخصات من است . با این تفاوت که حالا ، اسمم "افسون" شده است .
  13. 1 امتیاز
    وقتی بیدار می شوم او همچنان خواب است. صورتش را نگاه می کنم و با شرم لبخند می زنم . چهره اش مردانه و زیباست و گردنش کلفت و آفتاب خورده است . ولی تنش سفید سفید . لحظه ای از دانستنش سرخ می شوم و بعد با خودم می گویم شوهرت است ! بس کن ! همانطور همانجا می مانم تا اینکه خودش بیدار می شود . اولش مثل بچه ها با همان چشمان بسته اخم می کند و بعدش آرام آرام چشمانش را باز می کند . لبخندی به من می زند و می پرسد : _ خوب خوابیدی ؟ حالت خوبه ؟ سری تکان می دهم . بلند می شود و از اتاق بیرون می رود . من هم بلند می شوم . یکی از زن ها داخل می آید و کمکم می کند لباسم را عوض کنم . دستمالی را که داغ کرده به دور کمرم می بندد و به آرامی از حالم می پرسد . قدش از من بلند تر است و همین باعث می شود خجالت زده شوم . لباس هایی که به تنم می کند با لباس های خودم در روستا فرق دارد . لباسش تماما سفید است و خیلی ساده . دامنش پارچه های زیادی ندارد و تنگ تر از چیزی است که می پوشیدم . کفش هایی که به پایم می کند هم با کفش های خودم فرق دارد. جنسش از نمد نیست از چرم است و ساده . دستم را بی اختیار بلند می کنم تا روسری ام را بردارم . روسری گل گلی ای که به لباسم نمی خورد ولی اوهم چیزی برایم نیاورده است . وقتی روسری را به سرم می کنم نگاهی متعجب به من می اندازد . انگار که نمی داند دارم چه می کنم . می پرسد : _ می خوای اونو سرت کنی ؟ _ خب آره دیگه . لبخند کوچکی می زند و می گوید : _ فکر نکنم آقا خوششون بیاد . ناگهان دلم شور می زند . چرا خوشش نیاید ؟ نکند می خواهد بدون روسری بیرون بروم ؟ می گویم : _ آخه...موهام. زن با همان لبخند می گوید : _ موهاتو می دیم زیر کلاه . و روسری را از سرم در می آورد و موهایم را همه را می گیرد و به پشت می پیچاند . با ربانی می بندتشان و آن ها را در کلاهی جا می دهد و کلاه را روی سرم می گذارد . نگاهی به خودم در آینه می کنم . اصلا دوست ندارم گردنم اینطور بیرون باشد. ولی حرفی نمی زنم . کلاه را با چیز هایی که خودش گفت سنجاق اند روی سرم محکم می کند و می گوید : _ حاضر شدی ! سری تکان می دهم . نمی دانم چه کنم ؟ زن این پا و آن پا می کند و بعد می گوید : _ تو چند سالته ؟ _ چهارده . _ واقعا ؟ سری تکان می دهم . نمی فهمم چرا شگفت زده شد . بعد حرف های "او" به یادم می آید که می گفت در طهران مردم دیرتر ازدواج می کنند . زن دیگر چیزی نمی گوید و مرا بیرون می برد . به "او" نگاه می کنم . لباس هایی شبیه روز عروسی پوشیده ولی کمی متفاوت تر . دیگر خبری از نخ های طلایی نیست . نگاهم را که می بیند چرخی می زند و می پرسد : _ از کت و شلوارم خوشت میاد ؟ نگاهش می کنم و آرام با خودم زمزمه می کنم "کت و شلوار" سری تکان می دهم و او با لبخند دستم را می گیرد و مرا به سمت اتوموبیلش می برد . می گوید : _ لباس های خیلی وقت پیششه ولی هنوزم برات یه کم بزرگه . الان میریم پیش خیاط که برات لباس بدوزه . بعدش هم این دور و برو نشونت می دم . سری تکان می دهم . مرا به سمت مغازه ای می برد که یک دیوارش از شیشه است و رویش چیزهایی نوشته . نمی توانم بخوانم گویا به زبان دیگریست . جلوی دیوار شیشه ای چند مجسمه گذاشته اند و چند لباس تنشان کرده اند . لباس هایش عجیب و غریب است ولی نگاه که می کنم می بینم چند زن در خیابان از همان لباس ها پوشیده اند و دست کش دستشان کرده اند و بادبزن در دست دارند و کلاه بر سر . کلاه های بعضی بزرگ است و کلاه های بعضی کوچک . با چیزی که فکرش را می کردم خیلی فرق دارد . بعضی ها هم چادری رد می شوند . همه خیلی با یکدیگر فرق دارند . از دیدن همه ی اینها احساس شوق و قدرت می کنم ! من حالا در طهران هستم ! این یکی از بزرگترین آرزو های یک دختر روستاییست ! وارد مغازه می شویم و بلافاصله زنی که لباسش از لباس های پشت دیوار هم پر زرق و برق تر است به سمتمان می آید . با "او" حسابی گرم می گیرد و با من هم مهربان است . می گوید : _ باورم نمیشه عروستون انقدر کوچیکه ! سری تکان می دهد و می گوید : _ بله ! اندازه هاشو بگیرید و از هر لباس ژورنال یکی براش بدوزین . من بیرون منتظرم . زن سری تکان می دهد و سریع شروع می کند به اندازه گیری بدن من . از دور کمرم گرفته تا دور سرم و دور مچ دستانم . کارش که تمام می شود می پرسد : _ رنگ مورد علاقت چیه ؟ نمی دانم چه بگویم به ناچار اولین رنگی را که بر زبانم می آید می گویم : _ آبی. _ باشه ! همه رو براتون تا هفته ی بعد می فرستیم ! خوش اومدید ! و مرا به بیرون هدایت می کند و چند بار هم جلویم خم و راست می شود . می دانم که همه اش به خاطر زن افسر بودن است . گویا افسری اینجا حتی بیشتر از روستا مقام و منزلت دارد .
  14. 1 امتیاز
    _____________________بخش هشتم ( فرار ) آتُربان نمیتوانست به خود اجازه دهد قبل از پایان کارش آنجا را ترک کند. حتی اگر کشته هم میشد باید گوی و هر آنچه که داخل آن بود را از آسیب دور نگه میداشت.گوی بیش از قبل درخشید و درست در همین لحظه صاعقه ی رئیس إلف ها دیوار آتش را در نوردید. دردی سوزنده بدنش را در هم کوباند. خشم چون اژدهایی کوچک در زیر پوستش خزید.دایره ی دیوار آتش وسیع تر شد و بعد چون موج یک انفجار پراکنده شد و درختان و علف ها را در کام خود کشید. گوی از بین انگشتان باریک و دراز آتُربان پایین غلتید و خود نیز بر زانوهایش خم شد.خونریزی جراحتش و جادوی إلف ها قدرتش را تحلیل داده بود. آتش تمام موجودات خفته جنگل را بیدار کرده بود. هیاهو شاخ و برگ های نیم سوخته را تکان میداد. گوی برای آخرین بار درخشید و بعد با پراکنده کردن ابر غلیظی از خود خاموش شد. همزمان چهره ی دردمند و دگرگون شده ی آتُربان به سرعت تغییر شکل داد و بعد گربه ای خاکستری، افتان و غلتان در میان دود بلند شده از آتش و شاخه های نیم سوخته ناپدید شد. لحظه ای بعد در کنار گوی کدر و بی رنگ جسم تیره ی سه بچه افتاده بود. إلف ها از میان صخره ها و تنه های درخت بیرون آمدند. روح های سرگردانی در میان شاخه های خشک نیمه پنهان شدند و ناله های حزن انگیزی سردادند.دم ماری عظیم الجثه از کنار صورت جولی روی علف های سوخته خزید و در زیر درخت بزرگی زیر بدن مردی قوی هیکل که تمام پوست بدنش فلس دار بود و ریش دازی روی سینه اش افتاده بود جمع شد. جولی تکانی خورد و با سری دردمند و گیج از یک سقوط هولناک، نیم خیز شد. دقیقا نمیدانست کجاست. خاطره ی قلعه و یک سایه ی سیاه که مدام به او نزدیک تر میشد از ذهنش عبور کرد. ممکن بود آن جانور عجیبی که دیده بود بالای سرش ایستاده باشد. هنوز همه جا در مه فرو رفته بود اما بوی آتش و کنده های نیم سوخته فضا را آکنده کرده بود. لحظه ای به همان حالت ماند. چند بار سرفه ای کرد و بعد چشمش به گوی کدر رنگ افتاد. انگشتانش بر سطح سرد و مرطوبش قفل شد و آن لحظه با دیدن چشمان روشن و گیرایی بر صورت کوچکی که در بین علف ها او را دید میزد از جا پرید. سراسیمه به اطرافش نگاه کرد. اطرافش پر از درخت بود. گرچه آسمان دیده نمیشد و سقف پر شاخ و برگی بالای سرش را پوشانده بود ولی نور سبز ملایمی فضا را روشن کرده بود.شب در آن جنگل گم شده بود. جولی متوجه شد شکل درختان دیگر تغییری نمیکردند. او و کریس و کلودیای بیهوش در مرکز یک دایره از علف های سوخته افتاده بودند. آتُربان کجا بود و چه بلایی بر سر عمارت آمده بود و این موجودات که در میان شاخه ها گم و پیدا میشدند چه بودند. تنه یک مردی قوی هیکل که پر از فلس های رنگی بود پای درخت سوخته ای، باعث شد نفسش در سینه حبس شود و به آهستگی کنار جسم های بی حرکت کریست و کلودیا قوز کند و شاهد خاموشی شود بر حرکت موجوداتی که هر کدام به تنهایی میتوانست تمام عمرش را به کابوس تبدیل کند. نگاه تیز آنها بدنش را سوراخ سوراخ میکرد.
  15. 1 امتیاز
    ____________________بخش ششم (فرار) شکاف تیره و رعب انگیز به داخل پذیرایی رسیده بود و موجودات کرم مانند آن مثل بازوهای هشت پای گرسنه ای از میان گسل بالا خزید و همراه با بخار سیاه و نقره ای بدبو منتشر شد. آتُربان زنجیر گوی را به گردن انداخت و در کسری از ثانیه تبدیل به گربه ی توسی رنگ و پشمالویی شد و با چابکی جستی زد و از پله هایی که به سیاهی تار عنکبوت مانندی آلوده میشدند بالا رفت. دو زن بیهوش و بی خبر از همه وقایع، یکی بر روی تخت و دیگری در کنارش همچون جسد های سرد افتاده بودن. در یک چشم به هم زدن تصویر آن دو مات و کدر شد و بعد به کمرنگی یک بخار درآمدند و همچون دود یک کنده درخت خاموش شده به داخل گوی کشیده شدند. موجود کرم مانند به داخل اتاق خزید و درست لحظه ای که شمایل خاصی به خود میگرفت آتربان با شکستن شیشه ی پنجره به بیرون پرید و قبل از آنکه دمش از پنجره شکسته خارج شود تبدیل به خفاش بزرگ توسی رنگی شد که زنجیر نقره ای با گوی سبز کدری به گردن داشت. هزاران تیر صفیر کشان از چله رها شد و خفاش را نشانه گرفت. اما خطر بزرگتر همان موجود سیاه رنگ داخل اتاق بود که به دنبال آتربان از پنجره پریده بود و در هیبت یک کلاغ عظیم با حفره هایی قرمز رنگ به جای چشمش او را تعقیب میکرد. کلاغ با هر بال زدنی قطرات لزج و چسبناک سیاهی را به اطراف میپراکند. سرعت سرسام آور آن دو چنین تصویری را تداعی میکرد که دو لکه مثل ستاره های دنباله دار سیاه در صفحه اسمان کشیده میشدند. چنگالهای تیز کلاغ لحظه ای پشت خفاش را خراشید. حریصانه چنگالهایش را باز و بسته کرد و وقتی برای بار دوم پشت خفاش را لمس کرد رد خون بنفش رنگی از میان بال های خفاش جاری شد. خفاش نگون بخت گویی در حال سقوط بود و چرخ زنان به سمت زمین چمن پوش نزدیک تر میشد. کلاغ لحظه ای از این پیروزی زود هنگام بر جا خشک شد و بعد به دنبال رد بنفش رنگی که در هوا پخش میشد شیرجه زد. قبل از آنکه خفاش به زمین برخورد کند در میان زمین و هوا تبدیل به همستر پشمالوی توسی رنگی شد و سعی کرد در میان علف زار انبوه و بلند خود را از دید کلاغ پنهان کند. اما کلاغ که با فاصله ی کمتری پرواز میکرد تبدیل به جغد سیاه و منحوسی شد که با چشمهایی که همچون عقیق تراش خورده ای برق میزد همستر زخمی را یافت.همستر با تمام سرعتی که داشت هم نمیتوانست از دیدرس چشم های تیز بین جغد رها شود و چند بار چنگالهای ببر مانند جغد دقیقا علف هایی که ثانیه ای پیش، همستر در آم میپلکید را چنگ زد. باید میان درختان انبوهی پنهان میشد. همستر مسیر راه مخفی و آشنایی را در پیش گرفت. مسیری که بوی آشنای الف ها را میداد. به سرعت تبدیل به بچه روباهی شد و به داخل تونل زیر زمینی که در دل تپه ای چمن پوش مخفی شده بود خزید. کتف زخمی و خون آلودش مانع سرعت بیشترش میشد. اما نباید تسلیم میشد. صدای خش خشی از پشن سر شنید و بعد توانست بوی مار زنگی را از میان بوی متعفن تشخیص دهد. مار میخزید و هر لحظه به او نزدیک تر میشد. بچه روباه به نفس نفس افتاده بود و خون بنفش رنگش از میان پنجه اش زمین خاکی را گل آلود میکرد. تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و زمانی که نور سبز رنگ و رویا گونه را از انتهای تونل خاک الود دید دلش آرام گرفت ولی این تسلی چندان طول نکشید و نیش زهرآلود مار را در ساق پای عقبش احساس کرد. مار به دور قوزک پایش پیچی خورد و بعد مچ پای دیگرش را درگیر کرد. بچه روباه با صورت به زمین خورد و خاک زیادی را در شش هایش بلعید. هجوم زهر در رگ هایش را احساس میکرد. اما او آتربان بود و از مهلکه های بدتری جان سالم به در کرده بود. لحظه ای تمام فضا در خاک و غبار غلیظی فرو رفت. آتربان در همان تونل تنگ و کوچک تغییر شکل داده بود. تونل از هم پاشید و موجود سرخ رنگ و بالداری از میان آن خود را بیرون کشید. مار سیاه و بزرگ با دیدن نور سبز رنگ جنگل نیش هایش را از پای آتربان بیرون کشید و در میان خاک و خول گم شد. تعداد زیادی از إلف ها که شاهد چنین صحنه ای بودن به سمت آتربان دویدن و هاله ی نور اطرافشان قوی تر شد. مثل اینکه میخواستند از خود در برابر اتربان محافظت کنند.الف ها با نگرانی پچ پچ میکردند و موهای نقره ایشان در هوا میرقصید. جمعیت فشرده ی آنان از هم شکافته شد و الفی که به نسبت بقیه جثه بزرگ تر و چهره ای جا افتاده تر داشت جلو آمد و با صدایی رسا و بلند که با جثه ی کوچکش همخوانی نداشت رو به آتربان گفت: _:" آتُربان! تو به اینجا تعلقی نداری. سریع اینجا رو ترک کن. "
  16. 1 امتیاز
    ______________________بخش سوم ( فرار ) آتُربان به جولی خیره شد اما فکرش به سالیان خیلی دورتری کشیده شد. سوسوی سبز چشمانش به شعله ی شمعی در معرض باد میمانست. با صدای آهسته و غمگینی گفت _:" این گوی خاطرات از سرزمین دوری به اینجا رسیده. سرزمینی جدا از سرزمین موجوداتی که ألان اومدن دنبالش. جادوگر بزرگ و اهریمنی دستور دزدینش رو داد تا به وسیله ی اون بتونه به قدرتی برسه که چهار قلمرو رو اداره کنه و تنها خودش میتونه از تمام قدرت این گوی استفاده کنه." جولی کمی به جلو خم شد و گفت _:" و قراره ما چکار کنیم؟" آتُربان از خیالات دور و دراز به زمان حال کشیده شد و سرش را کمی کج کرد و گفت _:" فعلا تنها کاری که میتونید کنید فراره!" جولی چینی به دماغش داد و گفت _:" چی؟" در جواب سؤال اعتراض آمیز جولی صدای مهیبی شبیه انفجار از حیاط پشتی بلند شد و همه به جز آتُربان را وحشت زده کرد. جولی و کلودیا برای بار دوم به سمت در کشویی حیاط پشتی دویدند. آنچه پیش رو، و پشت در شیشه ای میدیدند وحشتناک تر از آنچه بود که در تمام روز شاهدش بودند. هزاران چشم سرخ گون جهنمی با هیبت هایی ترسناک و چندش آور، کمی جلوتر از پرچین ها به صف ایستاده بودند. کوتوله های زره پوش جنگجو کینه توزانه به آنها خیره شده بودند. موجودات سایه مانند سیاهی در آن بین تکان میخوردند. صدای زوزه ی گرگ های درنده و خس خس وحشیانه ی آنها را به وضوح میشنیدند.چندین تن از موجودات بی چشمی که به کریست حمله کرده بودند در آن سیاهی مثل ارواح سرگردان زشتی، برق میزدند. کلودیا وقتی حرارت گرم نفس های کریست را پشت گردنش حس کرد به خود آمد و به تصویر خودش که بر شیشه ی در منعکس شده بود نگاه کرد. رنگ از چهره اش پریده بود و چشمانش از تعجب و وحشت از حدقه بیرون زده بودند. دهان نیمه بازش را بست و زبان خشکیده اش را به سقف دهانش چسباند. صدای آرام و مطمئن آتُربان گرمای مطبوعی بر دلش نشاند که میگفت _:" دیگه وقت رفتن شده!" جولی که جلوتر از همه ایستاده بود، کف گُر گرفته ی دستانش را به شیشه ی سرد چسباند و گفت _:" اون دیگه چیه؟" آن زمان بود که کلودیا و کریست هم متوجه ی گسلی شدند که از نزدیک ردیف کوتوله ها شروع شده و چمن های مرتب را از هم شکافته و تا نیمه ی حیاط پیش آمده بود. آتُربان با تأسف سری تکان داد و بدون تغییر در لحن صدایش گفت _:" فکر نکنم واقعاً دلتون بخواد بدونید قراره چی از اون گسل بیاد بیرون!" با این حرف صدای مهیب دوباره بلند شد و گسل منحوس نیم دیگری از حیاط پشتی را از هم شکافت و درست تا نزدیکی در شیشه ای پیش آمد و باعث شد زمین زیر پای آن سه بلرزد. کلودیا وحشت زده و عصبانی گفت _:" اونها دنبال اون گوی لعنتی اومدن. چرا بهشون نمیدی تا از این بلا راحت بشیم؟" کریست با دلخوری پاسخ داد _:" احمق شدی؟ فکر کردی بعدش به همین راحتی میذارن که بریم؟ تکلیف عمه ماری و کسانی که طلسم شدند چی میشه؟" کلودیا گفت _:" میتونیم باهاشون معامله کنیم!" کریست پُفی کرد و گفت _:" آخه تو چرا اینقدر ساده ای دختر؟ بهشون نگاه کن! به نظرت اهل معاملن؟" جولی بی توجه به بحث آن دو رو به آتُربان گفت _:" چجوری میخوای ما رو از اینجا ببری؟" آتُربان چرخی زد و گفت _:" با من بیاید." و دوباره پشت دیواری که اتاق نشیمن را از آنجا جدا میکرد گُم شد. وقتی هر سه رو به روی آتُربان و بالای سر جسم سرد آقای پارکر ایستادند؛ آتُربان به نرمی گفت _:" وقت زیادی برامون نمونده. پس به دقت به حرفهام گوش بدید. تنها راه فرارمون از این عمارت، جادوئیه که مربوط به اون گوی خاطرات میشه. یکم خطرناکه ولی زنده میمونید." او آنقدر با خونسردی درباره این موضوع صحبت میکرد که گویی درباره ی یک گردش صبحگاهی حرف میزد و برنامه می ریخت. دستش را به سمت جولی دراز کرد و گفت _:" گوی خاطرات رو بده.!" جولی میدانست که تنها راهشان اعتماد به آتُربان بود. در هر حال این همان چیزیست که عمه ماری از او توقع داشت. گوی کدر رنگ از میان دستان جولی به میان چنگالهای آتُربان سُر خورد و لحظه ای رگه های آبی و طلایی در آن جان گرفت. آتُربان در حالی که گوی را در میان دستانش میفشارد گفت _:" این جادو باعث میشه تبدیل به مه بشید و به داخل گوی کشیده بشید. مثل همون خاطره ای که تو عمارت بارون شاهدش بودید." کلودیا اخمی کرد و گفت _:" و خطرش به چیه؟" در این لحظه صدای بلند انفجار دیگری شنیدند و زمین زیر پایشان با شدت بیشتری تکان خورد و در شیشه ای با صدای بلندی شکست. جولی جیغ کشید و در حالی که چهار دست و پا بر زمین افتاده بود گفت _:" ما رو از اینجا ببر آتُربان. همین حالا!"
  17. 1 امتیاز
    نام رمان: ماه و خورشید نام نویسنده: بیتا بسطامی ژانر: طنز، کلکلی، عاشقانه، همخونه ای خلاصه: خب خب خب... داستان ما راجب دختر زلزله و شر و شیطونی به اسم پریماه که خیلی لجباز و با دیوونه بازیاش همرو اسی کرده. پریماه در سن حدود ۱۶ یا ۱۷ سالگی عاشق یکی از پسرای فامیل به اسم اشکان میشه. مامان اشکان تصمیم میگیره که اونو به اتریش بفرسته تا پیش خالش بره. پریماه برای مدتی افسرده میشه و شیطونی هاشو میزاره کنار اما بعد مدتی تصمیم میگیره ک...(ای وااااای)...دوباره مث قبل شع و دوباره مث سابق شدنش همانا و اسی شدن دیگران همان. پریماه عاشق جشن تولدع و باباش جشن تولد ۱۸ سالگیشو میخواد بترکونه. پریماه شب تولدش...
  18. 1 امتیاز
    زمان انگار پتکی شده بود و خودش را به سر من میکوفت.صدای بی نهایت خشدار حمیدنژاد مثل سوهان مغزم را میسایید.صدای زنگ بهترین صدایی بود که میتوانستم بشنوم.حتی صدای تلق تلق باران روی پنجره هم نمیتوانست مرا چنین به وجد بیاورد.کیفم را سریع قاپیدم و از کلاس بیرون زدم.نفس راحتی کشیدم و سوار تیبای سفید رنگ همیشگی شدم. به دخترک کوچکی که حدس میزدم یکی از همان فامیل های افسانه باشد لبخندی زدم.موهایی موجدار و طلایی داشت.خیلی زیبا بود.به زیبایی فرشته ها.وقتی به خانه رسیدیم خدافظی گفتم و پیاده شدم.کلیدم را از کیفم درآوردم و با دیدن جاکلیدی زیبایم لبخندی زدم.پروانه ای طلایی که با نگین کار شده بود.سر دعوایی که با مامان کرده بودیم برایم خریده بود.کلید را وارد قفل کردم و چرخاندم.پوف کشداری کشیدم، همیشه خدا همینگونه بود.گیر میکرد.زیر لب فوحشی نثارش کردم وبا هزار زور و زحمت در را باز کردم و وارد خانه شدم.در همان پله اول عطر دلنشین غذای مادرم مرا ترغیب میکرد عمیق تر نفس بکشم انگار میخواستم با همین نفس کشیدن غذا بخورم. خم شدم و بند کفش های اسپرت سیاهم را باز کردم و بالا رفتم.بعد از عوض کردن لباس هایم پایین رفتم.آهی کشیدم.باز باید تا شب تنها باشم.رفتم سر سفره و شروع کردم به خوردن غذا،عادتم بود همراه غذا یک سرگرمی داشته باشم پس بلند شدم و گوشی تلفن همراهم را آوردم و اینترنتش را روشن کردم.صدای تلق تولوقش فضای بی روح و ساکت خانه را پر کرد.گوشی را برداشتم و نیم نگاهی به پیام ها انداختم که نگاهم روی پیامی ثابت ماند:<سلام خوبی خانوم بداخلاق؟؟> پیام از طرف یاسر بود.دودل ماندم که جوابش را بدهم یا نه اما اینبار میخواستم که او و محیا را به هم برسانم تا محیا دیگر فکر مرا مقصر آنچه دو سال پیش اتفاق افتاد نداند.راستش من زیاد از این کارهای محیا خوشم نمی آید ولی خب او دوست من است.بدون تعلل در جوابش نوشتم:<سلام آقای عصبانی...شما خوب هستین؟؟> ـ مگه من چند نفرم؟؟ خنده ای کردم و نوشتم:<نمیدونم شاید دو سه نفر> گوشی را کنار گذاشتم و قاشقم را با قورمه سبزی پر کردم و در دهانم گذاشتم با صدای تیک پیام گوشی را برداشتم:<آرهه..الان با خواهر زادم و نیکو نشستم..میشیم سه نفر.>و پشت سرش عکس فرستاد بود. خودش بود با تیشرتی جذب و مشکی و شلوار طوسی ورزشی.کنارش دختر بچه ای نشسته بود که مثل او زیبا نبود اما چهره معصومی داشت.و نیکو..سگی کوچک و سیاه..همیشه دلم میخواست سگ داشته باشم ولی خب مادرم میگوید جای سگ خیابان است فوری نوشتم :<سگه مال خودته؟ خییییلی نازه> ـ تو منو به اون گندگی ندیدی اونوخ اون سگو با اون کوچولویی دیدی؟؟ خندیدم و نوشتم:<خدا تو را مبارک صاحابت کنه به من چه که از تو تعریف کنم..> ـ میترسی عشقم تو را بزنه؟؟ پس میخواست اعتراف کند که محیا را میخواهد پس فورا نوشتم:< عشق تو جوجه ای بیش نیس در برابر من> ـ عشق منو بزنی عشقتو میزنم یکهو کمی ناراحت شدم اما خودم را قانع کردم که اصلا ناراحت نیستم و نوشتم:<من که عشق ندارم ولی تو پیداش کردی بگیر بزنش> ـ ببین من کار دارم شب میای بحرفیم؟؟ +باشه حتما میام ـ پس منتظرت میمونم دیگه بای. باز هم این من بودم و تنهایی که با لحظه لحظه زندگی ام عجین شده بود.فکری به سرم زد و بی درنگ تلفن خانه را برداشتم و به ریما زنگ زدم بعد از چند بوق همان صدای همیشگی و بشاش ریما پشت تلفن پیچید. _ سلام بارانی..چیزی شده زنگ زدی اخمی کردم.مگر حتما باید اتفاقی می افتاد که من به او زنگ بزنم پس با دلخوری گفتم:< واا ریمایی این چه حرفیه؟؟> _ اا بی جنبه نباش دختر بگو ببینم چت بود زنگ زدی. دلم گرفت..لحنش صمیمی نبود و در حالی که با دستم روی میز سفید رنگ تلفن که با دکوپاژ رویش گل قرمزی کار شده بود شکل های فرضی میکشدم با صدای آرام گفتم: <زنگ زدم ببینم فردا میای ؟ آخه گفته بودی عروسی دختر عممه> با کلافگی گل های رنگی خشک شده ای را که مادرم روی میز ریخته بود زمین ریختم که در جوابم گفت:< نه نمیام>چشمانم را بستم و گفتم:< باشه پس خدافظ> بدون اینکه اجازه دهم چیزی بگوید تلفن را محکم روی جایگاهش کوبیدم و بر شانس خودم لعنت فرستادم.دیوار های خانه لحظه به لحظه داشت برایم تنگ تر میشد.نفس هایم سنگینی میکرد.نمیدانستم دلم گرفته یا اینکه حوصله ام سر رفته.. یا شاید هم هردو.تلفن را برداشتم و برای خواهرم نوشتم:( سلام آبجی خوبی؟؟ کاری نداری بیا با هم بریم خرید)..به لحظه نکشید که جوابم را فرستاد:( نه خواهری مهمون دارم بعدا میریم) پوف کشداری کشیدم.و خودم را روی کاناپه سلطنتی سیاه رنگمان که چوب هایش به رنگ استخوانی بود و روی هر کدام از پایه هایش نقش هایی بزرگ کنده کاری شده بود انداختم که آخم گوش فلک را کر کرد.بلند شدم و با حرص به ماشین پیکان سایز کوچک برادرم چشم دوختم.برایم مهم نبود که چقدر برای برادرم اهمیت دارد.برش داشتم و با حرص به طرف در سفید رنگ پذیرایی پرت کردم.محکم به در کوبیده شد اما جان سخت تر از آن بود که اتفاقی برایش بیافتد.اخم غلیظی کردم و روی مبل نشستم و آنقدر به سقف زل زدم ک حتی نفهمیدم کی خوابم برد. با صدایی که منبع آرامشم بود چشمانم را باز کردم و خودم را در بغلم آرامش بخش بابا پیدا کردم لبخندی زدم و با صدایی خشدار گفتم:< سلام بابایی..ساعت چنده؟؟> مرا زمین گذاشت و گفت:< سلام گل خوابالوی من خوبی؟.ساعت هفته> پرسیدم :< پس مامان کجاست؟> اشاره ای به آشپزخانه کرد و گفت:< دلش نیومده بیدارت کنه. بدو برو آبی به دست و صورتت بزن بیا شام بخوریم. >و چشمکی نثارم کرد.لبخندی زدم.چقدر حالم کنار پدر و مادرم خوش بود.به باشه ای اکتفا کردم و با عجله به سمت رو شویی رفتم.در آینه طلایی رنگ روشویی به خودم زل زدم.موهایم مثل همیشه موجدار بود.چشمان پف کرده ام قیافه ام را مضحک میکرد.لبخندی کج و معجوجی زدم و شیر آب را باز کردم.و چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم.صورتم را که پاک کردم به سمت اتاقم رفتم و کمی نرم کننده به صورتم زدم.دلم کمی آرایش خواست.روی صندلی سیاه رنگ اتاقم که مکعبی بود نشستم و از روی میز آرایش استخوانی رنگم که کنارهایش را مثل آینه های هالیودی لامپ داشت نشستم.و کمی کرم پودر مات به صورتم زدم رژی نارنجی رنگم را که زدم صدای مادرم بلند شد و مرا صدا زد.من هم با عجله ریملی به مژهایم زدم و با دو از پله ها پایین رفتم.مامان را بغل کردم و گفتم:< سلام سلطان قلبم>مامان به طرفم برگشت و بغلم کرد:< سلام عزیزم خوبی؟؟..امروزت چطور بود>خیره به چشمان عسلی اش گفتم:< مضخرف> اخمی کرد و جوابم را داد:<چی شده بود مگه؟؟> از بغلش در آمدم و روی صندلی نقره ای رنگ میز غذاخوری نشستم. و در حالی که داشتم برای خودم از پارچ شیشه ای یادگار مادربزرگ آب میریختم گفتم:< هیچی بابا فقط تنهایی حوصلم سر رفت>خندید از همان خنده هایش که حالم را جا می آوردو به من حس آرامش میداد.و غذا را روی میز گذاشت.دستهایم را به هم کوبیدم و گفتم: < وای مامان مرسییی> و یکی از لقمه های شاورما را برداشتم و گاز بزرگی زدم..خیلی خوشمزه بود.بلند شدم و از داخل یخچال نوشابه را آوردم و روی میز گذاشتم همین که میخواستم بنشینم صدای اعصاب خرد کن تلفن در فضای خانه پیچید.لقمه را با هزار زور و زحمت قورت دادم و به سمت تلفن روانه شدم. با بی میلی جواب دادم: الو؟؟ صدای آرام و ظریفی که میدانستم متعلق به تک خواهرم ماندانا است در گوشم پیچید:< سلام خواهرجون خوبی؟> _مرسی ممنون تو چطوری +ای بد نیستم.چیکارا میکنی؟؟مامان خونس؟ -چیکارش داری؟؟ + هیچی..رامونا خیلی بهونه میگرفت گفتم اگه کاری ندارین به ساعد بگم بیاره خونه شما.مام یه سر بریم خونه نازی اینا> _باشه بیارینش..منم دلم براش یه ذره شده.منتظرتونم. لبخندزدم و به آشپزخانه برگشتم.بعد از شام صدای تیکی که از تلفنم می آمد به من هشدار میداد که پیامی برایم فرستاده شده ولی از طرف که؟؟برای یافتن پاسخ سوالم به سمت تلفنم رفتم نام یاسر که پیامی از تلگرام برایم فرستاده بود روی نوتیفکشن تلفنم نقش بسته بود.پیامش را باز کردم:< سلام خوبی؟؟> در جوابش نوشتم:< سلام ممنوم شما خوب هستین؟؟> روی مبل نشستم و اودر کسری از ثانیه جوابم را داد:<اهه..اینقدر رسمی حرف نزن دیگهه> _خب میگم شاید عشقت ناراحت بشه از دستم. +بابا من عشقم کجا بود آخه حالا من یه چیزی گفتم تو چرا باور میکنی؟ _ نه من عشقتو میشناسم. +ههه خندیدم _ مسخره نکن که دیوونه من میدونم تو محیا را میخوای. پیامم را دید اما جوابی از طرف او ارسال نشد.چند دقیقه منتظر ماندم اما باز هم جوابی نداد.با خودمگفتم شاید ناراحت شده باشد. اما برای چه؟؟ پس برایش نوشتم:< ببخشید ناراحتت کردم...منظور خاصی نداشتم>و گزینه ارسال را با تردید فشردم.بعد از چند دقیقه پیامی برایم فرستاد:< منورت از اون حرف چی بود؟> با تعجب به متن پیامش خیره ماندم منظورش چه بود؟؟ پس برایش نوشتم:< خب محیا به من گفته بود که تو بهش علاقه داری>ویسی برایم ارسال کرد.صدایش از خشم میلرزید.چه صدای دلنشینی داشت اما خشم صدایش را کمی پر ابهت و ترسناک کرده بود.(غلط کرده دختره **** من چی اونو بخوام آخه...فک کرده کیه؟؟)جا خوردم.این چه حرف هایی بود که میزد.اخم جای خودش را روی صورتم پیدا کرد.نفسم را با حرص بیرون فرستادم و برایش نوشتم.< یعنی شما اونو نمیخواین؟؟ محیا به من گفته بود که شما قصد ازدواج دارین>چند دقیقه ای منتظر ماندم.یاد چند ماه پیش افتادم.یاد ماهان که حتی یکی از حرف هایش را هم باور نکردم.باور نکردم که او به محیا پیشنهاد دوستی نداده.با خودم فکر میکردم چه خوب که خام دوستت دارم هایش نشدم.اما حالا برای دومین بار است که دوباره شخصی میگوید من او را نمیخواهم که هیچ حتی به وضوح میشد رگه های تنفرش نسبت به محیا را از صدایش تشخیص داد. ویسش را فرستاد:( بابا به پیر به پیغمبر من همچین حرفی نزدم.حتما به خیلیا گفته نه؟؟.. تو را خدا برو بهشون بگو...آخه من اصلا اونو از کجا بشناسم.اون به من پیام داد اه) دلم برایش سوخت.از صدایش معلوم بود دروغ نمیگوید.نمیدانم چرا اما اعتمادم نسبت به او بیشتر از محیا بود.محیا اعتبارش را بیش از پیش از دست داد.بلند شدم و دوان دوان به سراغ کامپیوترم رفتم و روشنش کردم.در همین حین که منتظر بودم کامپیوتر روشن شود برای یاسر نوشتم:<من نمیدونم منظور محیا را از این کار بفهمم> چند لحظه نگذشت که اینبار پیام فرستاد:< معلومه دیگه اون مریضه..روانیه..میخواد بگه که همه عاشق منن..ارتومانیا داره..باید بره دکتر..بلاکش کردم بازم میاد با آیدی دیگه پیام میده..دختره احمق>کامپیوتر بالا که آمد برای یاسر دوباره نوشت:< خواهش میکنم برو به همه بگو من با اون کاری نداشتم>اعصابم به هم ریخته بود.برای یاسر نوشتم:< باشه میگم بهشون نگران نباش> انگشتانم را در هم چفت کردم و با حرکتی قلنجشان را شکستم.نفسی کشیدم و شروع کردم به هک کردن ایمیل محیا.کار زیاد سختی نبود.بعد از دسترسی به ایمیلش رمز اینستایش را به دست آوردم و وارد پیجش شدم.بدون اتلاف وقت وارد دایرکتش شدم.نام یاسر مستشاری بالای صفحه بود.با انگشتم اسم یاسر را لمس کردم و پیام هایشان بالا آمد.اما هیچ خبری از حرف هایی که محیا میگفت نبود.حس کردم دیوار ها آوار شدند. حسم به محیا تغییر و حس کردم به جای خون تنفر از محیا بود که در رگ هایم پمپاژ میشد.دیگر حس میکردم همه حرف هایی که محیا به من میگفت دروغ است. حس بدی بود.مثل سقوط در خلا. صدای تیک تلفنم مرا به سوی تلفنم کشاند.روی صفحه پیامی از تلگرام بود با محتوایی مخفی.رمز را زدم.دوباره پیام فرستاده بود:< ببخش من یکم تند رفتار کردم اون دختره بیشعور بدجور رفته بود رو اعصابم.> لبخند زدم و برایش نوشتم:< آخه تقصیر تو نبود که..اون نباید دروغ میگفت.> _ تو حرفای منو باور داری؟؟ + اگه باور نداشتم الان جوابتو نمیدادم _ اما چرا؟؟ + طولانیه قضیش..شاید بعدا بهت گفتم..الان خوابم میاد. _نمیشه یکم بمونی؟؟ + چشمامو به زور باز نگه داشتم _ باشه پس شب بخیر + شب تو هم بخیر گوشی تلفنم را گوشه ای گذاشتم و خودم را روی تخت سفید رنگم پرت کردم.حس کردم حتی نا ندارم بلند شوم و گوشه پتو را روی خودم بکشم.پوفی کشیدم و با هزار زور و زحمت بلند شدم و زیر پتو خزیدم.بالشتم را بغل کردم و به خوابی شیرین سلام گفتم. با افتادن چیزی سنگین روی پهلویم از خواب پریدم.نگاهم به ساعت پروانه ای شکل سیاه رو اتاق ثابت ماند.ده و نیم بود و من هنوز نیم ساعت نشده بود که خوابیده بودم.نگاهم را چرخاندم و با دیدن رامونا به طرفش خیز برداشتم و محکم بغلش کردم.دامن پف دار و صورتی رنگی پوشیده بود که مروارید های سفیدی رویش کار شده بود. با تاپ سفید رنگش که رویش با طرح زیبایی نوشته بود رامونا، مثل فرشته ها شده بود با لحن بچه گانه اش گفت:< سلا آجونی خوبی؟> لپش را با دستم کشیدم و چشمکی نثارش کردم. بچه تر که بود نمیتوانست لفظ خاله جان را به طور کامل بگوید و به جای آن از آجان استفاده کرده بود.در حالی که سعی میکردم از روی تخت بلند شوم گفتم:< مرسی خاله جونم.تو خوبی؟؟>با سرعت از تخت پایین آمد.دست هایش را طوری که ناخن هایش به طرف من باشد بالا گرفت و با حالتی لوس گفت:< ببین مامان بد بلام لاک نزد> خندیدم. بغلش کردم و روی صندلی ام نشاندم و به او اجازه دادم یکی از لاک هایم را انتخاب کند.همین که لاک را برداشت با عجله از اتاق بیرون رفت و من فقط توانستم بشنوم که بابا را صدا میزند تا برایش لاک بزند.
  19. 1 امتیاز
    فصل پنجم ( فرار ) _________________بخش اول کلودیا و جولی چند لحظه به دیواری که کریست به پشت آن رفته بود نگاه کردند. کلودیا با نگرانی گفت _:" حالا چی میشه؟" جولی نگاهش را از دیوار برداشت و در عوض به قرص کامل ماه نگاه کرد. مثل اینکه تک چشم آسمان نیز از وقایع آن شب از تعجب گرد شده بود.سرانجام چند قدم به سمت دیوار حرکت کرد و گفت _:" فکر نمیکنم چاره ی دیگه ای هم باشه. مثل اینکه تو یه جبر طبیعی گیر کردیم. باید بریم ببینیم آخر این قضیه چیه." کلودیا پوست کنار انگشتش را با دندان کند و گفت -:" ولی من میترسم!" جولی سرش را با تأسف تکان داد و گفت _:" منم میترسم. ولی سعی کن ترستو به روت نیاری.وگرنه بیشتر میترسی." سپس او هم در پشت دیوار خزید و کلودیا را با دنیایی از شک و ترس تنها گذاشت. جولی، کریست را دید که مانند متهمی در برابر قاضی، روبه روی گربه ی خاکستری، روی مبل نشسته است. گربه شاهانه روی مبل لمیده بود و دم پشمالویش را تکان میداد و خُرخُر آهسته ای میکرد. جولی آنقدر شجاعت را در خودش ندید که مثل کریست روبه روی گربه بنشیند. از این رو مبلی که او نشسته بود را سنگرگاه خود کرد و پشتش ایستاد. تمام سعی خود را کرد که به چشمهای براق و سبز خیره نشود و یا تصور کند که او فقط یگ گربه خاکستری معمولی است.اما هر دو کار برایش سخت و غیر ممکن بود. لحظه ای بعد کلودیا مثل یک سایه به اتاق پذیرایی آمد و کنار او خزید. جولی حتی میتوانست صدای ضربان تند قلب او را بشنود.انگشتان بلند کلودیا روی مبل طوری در هم قفل شده بود که سر انگشتانش به سفیدی میزد. مدام لبش را میجوید و جملات نامفهومی زمزمه میکرد. او دعای نجاتِ انجیل را زیر لب از حفظ میخواند. -:" ای خدای پاک و مقدس، من می‌دانم که بر طبق کلام تو، کتاب مقدس، گناهکار و از جلال تو محروم هستم. من قبول دارم که عیسی مسیح، بخاطر گناهان من، به صلیب کشیده شد و جانش را برای پرداخت جریمه گناهان من داد..." جولی از لحن پر التماس و ترسان کلودیا ناخوآگاه پوزخندی زد و نگاه تند و تیز گربه را متوجه ی خود ساخت. در همین لحظه یادآوری اتفاقی که قبل از ظهر در کنار پرتگاه افتاده بود لحظه ای قلبش را از تپش باز نگه داشت. او قصد کشتن گربه را داشت که هر آن میتوانست به یک تکه گوشت بالدار وحشتناک درآید. نگاه آتُربان در حیاط پشتی به هیج وجه دوستانه نبود و جولی مطمئن بود اگر سفارش های عمه ماری نبود، خود به جای کوتوله ها و آن موجود بی چشم حسابشان را کف دستشان میگذاشت.ناگهان با صدای کریست که گلویش را صاف کرد از جا پرید و خاطره ی کنار پرتگاه را به پشت مه غلیظی در ذهنش پس راند.کریست با صدای لرزان و آهسته ای گفت _:" ممنون که کمکم کردی که...که...اون جونور منو نَکُشه...و اینکه...خیلی خوبه که اینجایی..." کلودیا اگر میتوانست پوزخند تمسخر آمیزی به این نطق برادرش میزد اما حظور سنگین موجودی که در پس نقاب یک گربه به آنها زُل زده بود، مانع این کار میشد.با این حال در دل شجاعت برادر کوچکش را تحسین کرد گرچه بعد به این نتیجه رسید که کریست قبل از شجاع بودن یک پسر بی فکر است. رفتن به حیاط پشتی احمقانه ترین کاری بود که میتوانست انجام دهد و پیش خود محاسبه کرد که کارهای احمقانه ی او بیش از کارهای درستش است.در هر صورت اعتراف هم میکرد که او زودتر از بقیه به عجیب بودن آن منطقه پی برده بود. کلودیا لبش را محکم تر گزید. گربه ی خاکستری در برابر تواضع و سپاسگذاری کریست عکس العملی نشان نداد. جز اینکه کمی گوشهایش را بیشتر تیز کرد.کلودیا نفس عمیقی کشید و زمزمه وار گفت _:" اون بیشتر شبیه یک گربه ی معمولیه!" جولی که کمی جرأت پیدا کرده بود از پشت مبل بیرون آمد و کنار کریست نشست. انگشتانش را که شبیه میله های باریک یخ زده بودند را در زانو هایش فرو کرد و تمام مدت سعی کرد به آن ها خیره بماند و بعد گفت _:" متأسفم که میخواستم بندازمت تو پرتگاه." بعد به آهستگی نفسش را بیرون داد. زانوهایش را که میلرزیدن، بیشتر در چنگ انگشتانش فشار داد. گربه به او خیره ماند و دیگر دمش را هم تکان نداد.جولی نیم نگاهی به او انداخت و احساس کرد میخ نگاه آن چشم های سبز و مردمک های عمودی زرد رنگ در قلبش فرو میرود. حالا دستهایش هم میلرزیدند. وقت زیادی نداشتند و همگی به خوبی میدانستند که کوتوله ها به زودی به آنها حمله خواهند کرد. احتمال اینکه از موجوداتی که دود عود برایشان جز یک رایحه نباشد کمک بگیرند و آن وقت آنها تمام مدت مشغول زُل زدن به گربه ای هستند که خیال کمک به آنها را ندارد. جولی با صدای محکمتر از قبل گفت _:" فکر نمیکنم عمه ماری تو رو مأمور کرده باشه تمام مدت بهمون خیره بشی! اینطوری فکر میکنیم بیشتر از یک گربه ی پشمالو نباید ازت انتظاری داشت." کریست با وحشت به او نگاه کرد و صدای هیس هیس مضطرب کلودیا را از پشت سر شنید. خودش هم از جسارت ناگهانی اش متعجب شد. هجوم خون در رگ هایش مثل این میماند که ناغافل آب با فشار زیادی از شلنگ بیرون بجهد؛خون چنان در سرش تجمع کرد که داغ و سنگین شده بود.قلبش دیوانه وار به دیوار سینه اش میکوباند و به نظرش تنها کافی بود دهانش را بار دیگر باز کند تا قلب ورم کرده اش به وسط زمین پارکت پارکت پوش جلوی پایش بپرد.
  20. 1 امتیاز
    <<ســـــــــــــــاویـــــــــــــــــــــــس>> part1 هر آدمی قصه ای داره و این قصه ها گاهی رمانتیکن گاهی غمگین گاهی هردوش مثل تایتانیک اما تو قصه های آدما خبری از پری ها و عشق واقعی نیست.اینجا پره از ترس،هیاهو و تاریکی . ولی بدتر از همه نقدکننده هایی هستن که نه قصه را دیدن و نه شنیدن و فقط بر اساس جلد کتاب نقد میکنن.تا فقط نقد کرده باشن. من بارانم،17سالمه، من اهل شهر79 خیابان نهم کوچه هجدهمم.خیابانی که به آن لقب عاشق ترین خیابان شهر داده اند.خیابانی که میتوان در آن قدم زد و موسیقی خش خشش گوشت را بنوازد.خیابانی که با تو میگرید و عاشقترت میکنه.از کوچه مان نگویم که فقط برای عاشقی ساخته شده.آری من زاده عشقم. زمانی که به دنیا امدم پدر و مادرم وضع مالی معقولی داشتند.یک خواهر و یک برادر داشتم که هر کدام10 سال از من بزرگتر بودند. شهر ما یکی از دورافتاده ترین شهر های کشور بود. از همان شهر هایی که پر از زن های فضول بود و کارشان سرک کشیدن در زندگی انسان ها بود این ها همان نقادانی هستند که بدون دانستن قصه آدم ها از قصه شان ایراد میگردند و خبر ندارند از قصه خودشان که هر روز بیشتر از دیروز بوی گندش همه را آزار میدهد. من نه پوست خیلی سفید دارم نه چشم های رنگی و نه بینی خوش فرم خدادادی.من از آن دسته دختر هایی ام که شاید هر روز صبح ببینید و توی دلتان بگویید چقدر زشت !! من چشمایم قهوه ای پر رنگی است که شاید اگر دقت نکنی فکر کنی سیاه است. مژه هایم را با ریمل بلند تر میکنم.بینی ام نه زیاد گنده است و نه خیلی زیبا.لب هایم کوچک و غنچه ای است. که اغلب به بی رنگی میزند .موهایم اما زیباست.بلند و موجدار به سیاهی شب که رگه هایی از قهوه ای روشن به نشانه ستارگان در خودش جای داده. زندگی من همان روتین همیشگی بود. هر روز تکرار دیروز.اما هر داستانی نقطه اوجی داردو نقطه اوج داستان من از آنجا شروع شد که: صدای تق تق باران روی پنجره اتاقم رشته افکار در هم گسیخته مرا به یک باره پاره کرد.صدای سمفونی باران آرامش عجیبی داشت.از روی صندلی چرخدار سبز رنگم بلند شدم.شیشه پنجره کمی باز بود.آن را بستم.بوی خفه کننده باران نفسم را سینه ام حبس کرد.نمیدانم چرا اما هر بار که بوی خاک نم خورده به مشامم میرسید.نفسم تنگ تر میشد.تحمل آن بوی گند حتی از تحمل کردن محیا هم سخت تر بود. نگاهی به ساعت طلایی روی میز انداختم.نزدیک هفت بود.نفسم را با حرص بیرون راندم.امروز هم همان تکرار دیروز بود.دیگر حتی حوصله رفتن به مدرسه را هم نداشتم.زندگی در شهر به این کوچکی این معایب را هم دارد که معلم هایت حتی از بچه ای که اول ابتدایی میخوانند هم بی سوادتر باشند.زیاد علاقه ای به گوش دادن به حرف های مضخرف آنها نداشتم.مینشتم گوشه کلاس و برای خودم کتاب میخواندم یا هم اگر با معلمی لجم میگرفت مینشستم و ایراد هایش را بهش گوشزد میکردم تا دیگر سر به سرم نگذارند. بچه آرامی بودم از بچگی،اما حرف زور قبول نمیکردم.بچه که بودم پدر و مادرم همراه مادر بزرگم زندگی میکردند. مادرم پرستار بود.پدرم هم کارگاه تراشکاری داشت اما مادر بزرگم حقوق آنها میگرفت و بین خودش و دختر هایش تقسیم میکرد و آخرسر شندرغازی هم به ما میداد.بعد از اینکه من بزرگتر شدم پدر و مادرم از آنها جدا شدند و یادم نمی آید روزی نباشد که آن کفتار ها دعوا راه نیندازند.من آرام و کم حرف بودم و خجالتی اما عقاید خاص خودم را دارم.نباید کسی پا روی دمم بگذارد. چند باری که پته آنها را ریختم روی آب دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند. سرم را تکان دادم .از یادآوری آن کفتار های پیر اخمی کردم .دیر کرده بودم.تند حاضر شدم.از اتاق بیرون رفتم.همگی خوابیده بودند.با صدای بوق ماشینی به خودم آمدم و بالفور کفش هایم را پوشیدم و زدم بیرون.سوار ماشین افسانه که تیبای سفید رنگی بود شدم.سلام کردم.امروز هم مثل همیشه آرایشش کامل بود.نمیدانم چطور وقت میکند صبح به این زودی این همه آرایش کند.من همین ضد آفتاب را هم با کلی غرولند به صورتم میزنم. جلوی در مدرسه ایستاد.بی هیچ حرفی پیاده شدم.و به سرعت از پله ها بالا رفتم.کلاس ما طبقه سوم بود و من مطمئن بودم تا پایان سال تحصیلی دیگر پایی برایم باقیی نمیماند.وارد کلاس شدم طبق معمول اولین نفر نبودم که وارد کلاس شده بود.نگاهی به اطراف انداختم.جیران و محیا گرم صحبت بوند و آوینا هی سرک میکشید تا از حرف های آنها سر در بیاورد.بی توجه به آنها به سمت نیمکتم حرکت کردم.آوا هنوز نیامده بود.صدای آیلین مرا به خودم آورد:<< هی باران..واسه امتحان خوندی؟؟ قراره امتحان ندیم هاا>> با بی میلی که همراهش چاشنی اعتراض داشت گفتم:<< یه جوری میگی که انگار چی بود... من که خوندم به نظرم بدیم..چی بودن آخه اون سوالایه چرت و پرت.>> آیلین با اخم نگاهم کرد و گفت:<< آخه هیچکس نخونده>> نفس بلندی کشیدم و گفتم:<< باشه منم نمینویسم>>محیا با طعنه گفت:<< نه بابا تروخدا بنویس آیلین اونو ولش کن اون منگله.>> دیگر طاقتم طاق شده بود از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم:<< چی زرزر میکنی واسه خودت هان؟؟ بسه دیگه هی من بهت هیچی نگفتم>> رنگش پریده بود اما خونسردیش را حفظ کرد و گفت:<< باشه بابا چرا قاطی میکنی بیا اینجا بهت یه چیزی بگم.>> من و محیا دوستهای خیلی صمیمی بودیم ولی نمیدانم چرا از یک ماه قبل یکسره به من طعنه مینداخت.در کل رابطمان سرد شده بود و من اصلا درکش نمیکردم.رفتم و کنارش نشستم.چشمای سبزش برق میزد و صورتش سفیدش به بی رنگی.با صدایی که مخلوطی از هیجان و غرور بود گفت:<< اون طلا فروشیه هست تو میدون.اسمش ارغوانه میشناسی؟؟>>سری تکان دادم و او ادامه داد:<< صابحشو دیدی؟؟>>باز هم بدون اینکه حرفی بزنم فقط سرم را تکان دادم.میدانستم این کار حرصش را در می آورد ولی ادامه داد:<<اون عاشق من شده.من قبول نکردم ها ولی اون خیلی اصرار میکنه.>> صاحبش را ندیده بودم.به خاطر همین گفتم:<< اسمش چیه؟؟>> جیران قبل از محیا پیش دستی کرد و گفت:<< اسمش یاسره، یاسر مستشاری>>با تعجب نگاهش کردم و گفتم :<< پس چرا اسم طلا فروشی ارغوانه؟؟>>محیا پشت چشمی نازک کرد به معنای اینکه گرفتم میخواهی بگویی اسم کسی که دوسش دارد ارغوان است وبا دلخوری گفت:<<اسمش مامانش ارغوانه>>
  21. 1 امتیاز
    دوستان، به نظرتون چه اتفاقی برای کریست افتاده و کلودیا و جولی از دیدن چه چیزی وحشت کردند؟ یکم ایده خرج کنید.
  22. 1 امتیاز
    ___________________ بخش هشتم(آتُربان) قبل از آنکه در را ببند در لابه لای درختان حاشیه ی جاده موجودی را دید که باعث شد خون در رگهایش یخ بزند.گرچه در تاریکی شب جزییات زیادی به چشم نمی آمد ولی توانست دست و پاهایی بیش از حد باریک و دراز و سر کوچک و گرد و صافی را ببیند که هیچ یک از اجزایِ یک صورت را نداشت. مثل اینکه یک پارچه روی صورتش کشیده باشد.پوست مهتابی او در آن تاریکی با هاله ای نور صدفی برق میزد.جولی در را محکم به هم کوبید و در حالی که انگشتانش سرد و بیحس شده بود تمام کلون ها و قفل ها را بست و با صدایی که به وضوح میلرزید رو به کریست و کلودیا که تازه پدرش را روی مبل رها میکردند گفت -:" درِ پشتی و همه ی پنجره ها رو قفل کنید.زود باشید." از شدت ترس گلویش متروم و دردناک و چشم هایش به داغی یک کوره ی آتش کوچک شده بود. به زحمت با هجوم اشک هایش مبارزه کرد. کریست به طبقه ی بالا دوید و کلودیا تمام چفت پنجرها و در پشتی را بست.جولی جعبه ی چوبی را باز کرد و بسته عودی را بیرون کشید اما بر اثر شتابزدگی همه ی آنها روی زمین ریخت.کریست به کمک جولی شتافت و در همان حال گفت -:" به نظرت بهمون حمله میکنند؟" جولی بدون آنکه سرش را بلند کند جواب داد -:" یادت رفته اون گوی دست ماست؟" کریست دسته ی عود را میان دستان لرزان و یخ زده ی جولی قرار داد و گفت -:" حالا باید چکار کنیم؟" جولی چشم های خاکستری اش را به چشم های قهوه ای و مهربان کریست دوخت و گفت -:" عود روشن میکنیم!" کریست اخمی کرد و با نا امیدی از جا برخاست و رو به کلودیا گفت -:" من گشنمه!" کلودیا که در مبل تک نفره ای با چهره ای دمغ، فرو رفته بود شانه ای بالا انداخت و گفت -:" برو آشپزخونه خب.چکار کنم.؟" کریست که گرسنگی به شدت آزارش میداد غرولند کنان گفت -:" چکار کنی؟ به نظرم میتونی یه غذا آماده کنی؟" کلودیا اخم هایش در هم رفت و گفت -:" جدا شاهزادهٔ عزیز؟ فکر کردی چون دخترم وظیفه ام سیر کردن شکم توست؟" کریست چند قدم جلو رفت و گفت -:" نه. چون بزرگتری و از این به بعد باید مواظبمون باشی!" کلودیا دهانش را برای جوابی تند باز کرد که جولی گفت -:" بس کنید. همه با هم میریم آشپزخونه." کلودیا به حالت قهر گفت -:" من نمیام." جولی با تحکمی که به تازگی به لحنش اضافه کرده بود گفت -:" عودِ زیادی نداریم که بتونم برای هر کدوممون کنار بذارم. در اون صورت فقط تو آشپزخونه عود روشن میکنم." هر سه به دور میز نشستند و سوپ آماده ی سبزیجات میخوردند که جولی گفت -:" باید هر ده دقیقه یکبار عود روشن کنیم و به همه جای خونه سرکشی کنیم. هر سِری نوبتی انجامش میدیم." سکوت کرد تا اجازه ی اعتراض به آن دو بدهد و در نهایت ادامه داد -:" باید گربه رو پیدا کنیم. ولی نمیدونم چجوری.حتی نمیدونیم کجاست.غیر از اون هیچ چیزی برای خلاصی از این وضع نداریم." با این حرف دستانش را زیر میز روی پاهایش مشت کرد و به کاسه ی سوپ خالی اش خیره شد و ادامه داد -:" تا ابد نمیتونیم دوام بیاریم و اگه گربه پیدا نشه کارمون تمومه." کریست دست از خوردن کشید و گفت -:" ما إلف ها رو هم داریم." جولی سرش را به علامت تایید چند بار تکان داد و گفت -:" گِروین کوتوله گفت که إلف ها همیشه مزاحمشونه. من چند تا کتاب دربارهٔ اونها از سردابمون آوردم." با این حرف از جا بلند شد و گفت -:" باید همه ی سعیمون رو بکنیم." جولی رو کوسنی نشسته بود و کتابهای قطوری که با خود آورده بود را کنار خود چید و کتابی بزرگ با پوست چرمی قهوه ای رنگی را ورق میزد.کلودیا هم بر روی نزدیک ترین مبل به پیش بخاری نشست و غرق در فکر شد و کریست با بی حوصلگی آن دو را نگاه میکرد.سکوت سنگین آنجا را فقط صدای ورق زدن گاه و بیگاه جولی در هم میشکست. کریست انگشتش را روی طرح پیچک روی میز کشید و گفت _:"ما فقط بیکار نشستیم و به کوتوله ها فرصت میدیم بیان دخلمونو بِکَنند. بهتر نیست اون گربه رو پیدا کنیم." کلودیا پُفی کرد و در حالی که سرش را به دستی که بر آن تکیه زده بود کج میکرد گفت _:" تو واقعا شجاع و باهوشی. جدا بعضی وقتها از تو تعجب میکنم که چرا تا حالا کشف نشدی! میشه بگی از کجا پیداش کنیم؟" چهرهٔ کریست در هم شد و گفت خب معلومه از بیرون محوطه!" کلودیا چشم هایش را در حدقع چرخاند و گفت -:" حتی نمیدونی اون بیرون چه خبره!" جولی بی توجه به بحث همیشگی آنها زمزمه وار مثل یک آدم هیپنوتیزمی گفت -:" کوتوله ها از إلف ها میترسند...میترسند...چرا میترسند؟چرا از اونها بدشون میاد؟ شاید بتونیم ازشون کمک بخوایم...ولی چطوری؟" در حالی که به صفحه های زرد رنگ کتاب قدیمی خیره شد و از شدت تفکر اخم هایش در هم رفته بود گفت -:" کریست، تو خونه ی کوتوله ها رو نشونمون دادی. اونور پرچین."
  23. 1 امتیاز
    «بنام خدا» نام رمان: استبرق نویسنده: Ndnazi کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:اجتماعی,عاشقانه خلاصه داستان: درباره ی دختری بیگانه و غریب و تا حدودی هویت ناشناخته برای خود دختری از جنس غم از تبار درد و سختیای زیادی پشت سر گذاشته و زندگیش همچنان مثل چرخ و فلکی در حال حرکت است و.... براساس واقعیت
  24. 1 امتیاز
    ________________بخش چهارم (آتُربان) نفر پنجم با هر آنچه در آن اتاق وجود داشت متفاوت بود.موجودی به قرمزی تکه ای گوشت با دو بال پوستی بزرگ که تا نزدیکی زمین امتداد داشت.در فاصله ی کمی از زمین، در هوا شناور بود و هاله ای از شعله چنان از پوستش بالا زده بود که در نگاه اوّل چنین به نظر میرسید که به آهستگی در حال سوختن است.شاخ باریک وبلند و مخلوطی، از میان سر تخم مرغ شکلی و طاسش بیرون زده که با یک انحنا به سمت عقب متمایل شده بود. نوری سبز رنگ و لاجوردی از دو شکافی که غالباً باید چشم هایش باشند؛ مثل شعلهٔ ملایم یک شمع که بر اثر کوچکترین ارتعاش هوا به هر سوپیچ و تاب میخورد، میدرخشید.دم باریکی نیز به شکل یک فلش، مدام در پشت سرش به این سو و آن سو حرکت میکرد.آن موجود چیزی بین یک انسان و یک خفاش پوست کنده بود و کریست زیر لب زمزمه کرد: _:" شیطان!" چیز عجیب تری که آن موجود را رعب انگیز تر میکرد آن بود که بر خلاف بقیه اجزای آن ساختمان و حتی آدمهایش سیاه وسفید نبود. هر سه ی آنها به خود لرزیدند؛ زیرا آن موجود وحشتناک لحظه ای چشم از آنان بر نمیداشت.بلاخره به حرف آمد و گفت: -:" وقت زیادی برات نمونده!" صدایش شبیه مگس درشتی بود که پشت پنجره گیر کرده باشد.وقتی لب باز کرد دندان های بلند و زرد و تیز با آن زبان باریک و مار مانندش نمایان شد. جولی از ترس ناخن هایش را در بازوی کریست فرو کرد و کمی بعد سوزش ناخن های کلودیا را نیز بر بازوی خود احساس کرد.وقتی عمه ماری پاسخ او را داد خیالشان کمی آسوده شد. _:" پیدا کردنش واقعا منو به زحمت انداخت امّا حالا فرصت کافی برام نمونده و میترسم تمام زحماتی که برای این کشیده شده از بین برود." سپس از داخل کیسهٔ چرمیِ سیاهی یک گوی را بیرون آورد که بی شک همان گویی بود که در دستان جولی سوسوی سبزی داشت با این تفاوت که کدر و مات بود.از جا برخاست و به سمت موجودبالدار حرکت کرد و ادامه داد: _:" این رو نمیشه تا ابد پنهون کرد." موجود بالدار انگشتان کشیده و ناخن های بلند و سیاهش را به دور گوی حلقه کرد و پاسخ داد: —:" متأسفانه وقت نداریم و هر لحظه ممکنه اتفاقی بیوفته. بچه ها در امانند. اونها می تونند!" رنگ از چهرهٔ عمه ماری پرید و گفت: _:" نه آتُربان! من تمام سعیم رو کردم که اونها از این خطر دور بمونند. این درست نیست که تو دل ماجرا بندازیمشون! اونم درست زمانی که هیچ چیزی در بارهٔ این نمی دونند" و به گوی کدر رنگ بین دستان موجود بالدار که آتُربان نام داشت اشاره کرد.آتُربان پوزخندی زد که باعث شدگوشهٔ لب باریکش که تنها یک پوست نازک روی آن را پوشانده بود بالا رود و دندان نیش بلندش را نمایش دهد و این بار چهره اش را بیش از پیش شیطانی کرد و گفت _:" شما هم بچه بودید. یادتونه؟" عمه ماری دستش را بر روی دهانش گذاشت تا جلوی لرزش لب هایش را بگیرد. خون در رگ های هر سه بچه یخ زده بود. مطمئناً حال عمه ماری را بهتر از هر کسی دیگر درک میکردند.گوی کدر رنگ لحظه ای مثل رنگین کمان پر از نقاط رنگین ودرخشان شد و در کسری از ثانیه تصویر غبار آلود هر سه ی آنها را نشان داد و آتُربان گفت _:" همه چیز آماده ست.فکر میکنم بچه ها هم آماده باشند." عمه ماری با دستمال گلدوزی شده ای عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت _:" خیلی مطمئن به نظر میرسی!" آتُربان با لحن سرد و بی روحی گفت -:" از پسره کاملا مطمئنم . اتفاقی که باید بیوفته، میوفته. هیچ کسی هم نمیتونه جلوی سرنوشت رو بگیره." کلودیا و جولی به کریست که مثل یک مجسمهٔ یخی بی حرکت و سرد ایستاده بود نگاه کردند. کریست از آن وحشت داشت که موجود بالدار به سمتش بیاید زیرا لحظه ای از او چشم برنمیداشت. این نگاه چنان سنگین و پر نفوذ بود که جرأت بلند نفس کشیدن و یا کوچکترین حرکتی را نداشت.گویی آن چشم ها تمام اراده ی او را در اختیار داشتند. آتُربان حرفی را زد که مو را بر تن آن سه راست کرد -:" اون سه نفر این جا هستند!" عمه ماری که زیاد مطمئن نبود، نگاهی به اطرافش انداخت و جولی میدید که این عمه ی وحشت زده چقدر با عمه ی بیخیال و خندانش فرق دارد و دلش به حالش سوخت. عمه ماری با لکنت شروع به حرف زدن کرد _:" جولی...عزیزم...واقعاً متأسفم...من همهٔ تلاشم را کردم که ازت محافظت کنم ولی انگار حق با آتُربانه و نمیشه جلوی سرنوشت را گرفت." مکثی کرد، مکثی که در آن درد و غم و سنگینی باری که بر دوش عمه ماری بود را میشد به خوبی حس کرد با صدای محکم تری ادامه داد _:" جولی باید مواظب این گوی باشی... کوتوله ها به شدت دنبال این هستند و اگر به دستشون بیوفته زمان و مکان به هم میریزه و این تازه شروع یک اتفاق وحشتناکه.نمی تونم توضیح بیشتری بدم...معذرت میخوام که مجبورم تو همچین شرایطی تنهات بذارم." نفسی تازه کرد و دقیقاً به همان جایی که جولی ایستاده بود خیره شد و گفت _:" اون گربهٔ خاکستری که قصد داشتی توی پرتگاه بندازیش رو پیدا کن و ازش درخواست کمک کن. اون همه چیز رو برات توضیح میده...جولی...تو دختر باهوش و شجاعی هستی..مطمئناً با چیزهایی عجیب زیادی برخورد کردی، کاری که بهت گفتم رو انجام بده و..." ناگهان صدایی بلند شد و همه به جز آتُربان را از جا پراند.صدای فریاد پدر جولی بود که به سرعت خاموش شد وبعد صدایی را شنیدند که چیزی جز وحشت و سنگدلی در آن حس نمیشد و البته کریست آن را پیش تر در تونلی که کشف کرده، شنیده بود. صدای کوتوله ی جنگجویی که بقیه کوتوله های وحشی را رهبری میکرد و قصد جان عمه ماری را داشتند.
  25. 1 امتیاز
    ______بخش هشتم(راز کریست) بلاخره زمانی که وارد خانه شد، آقای دکتر جانسون را دید که از طبقهٔ بالا به همراه خانم لیزا پچ پچ کنان پایین می آمدند.کریست با نگرانی گفت: _:" سلام.چیزی شده؟" دکتر جانسون خداحافظی مختصری کرد و از عمارت خارج شد.خانم لیزا در ابتدا با تعجب و بعد با ناراحتی به کریست نگاه کرد و گفت: _:" این چه سرو وضعیه؟سرتاپات پُر از گِل و کثافته!" امّا کریست اهمیتی به سر و وضعش نمیداد.ذهن او با چیزهای مهم تر و البته ترسناک تر درگیر بود.آیا اتفاقی افتاده که پای دکتر جانسون را به آنجا باز کرده ؟یعنی کوتوله ها به این سرعت دست به کار شده اند؟آخرین باری که دکتر جانسون به خانه آنها آمده بود خبر مرگ یکی از اقوام مادربزرگ سیلوا را داد و حتما اکنون هم خبر مرگ دیگری به همراه داشت.شاید مرگِ عمه ماری! این افکار چنان سیل آسا و وحشیانه به ذهن کریست هجوم آوردند که صدایش لرزید: _:" کسی مُرده؟" خانم لیزا بار دیگر با تعجب به او نگاه کرد.به این فکر میکرد علاوه بر پاره کردن زانوی شلوار و آرنج آستینش، عقلش هم آسیب دیده. _:" اوه، نه! پناه بر خدا! کی گفته کسی مُرده؟ مادربزرگت ذات الریه گرفته.همین!" کریست با بدگمانی گفت: _:" یعنی سرما خورده؟ تو تابستون؟" خانم لیزا، او را به سمت حمامی که در همکف قرار داشت هدایت کرد و با بی حوصلگی گفت: _:" اره، منظورم همونه.در ضمن مادربزرگ، پیر و ضعیفه و سریع تر از ما مریض میشه.حالا برو حموم و خودتو بشور، مثل کوتوله های جنگلی شدی.بعدش میتونی مادربزرگ رو ببینی." کریست به ناگاه در چهار چوب در ایستاد و با هیجان گفت: _:" کوتوله ها واقعین!!" خانم لیزا که بی شک از آسیب مغذی او مطمئن میشد گفت: _:" برو خودتو تمیز کن." کریست که بحث کردن با او را بی فایده تر از بحث با کلودیا میدانست شانه ای بالا انداخت و گفت _:" باید جولی رو ببینم." خانم لیزا که به وضوح حوصله اش سر رفته بود و از معطل شدن جلوی در حمام کلافه بود کریست را قدری به جلو هُل داد و گفت: _:" اون رو هم میبینی، البته بعد از حموم.تو که نمیخوای اون دختر تو رو با این سر و وضع ببینه، شرط میبندم تارزان در کنارت خیلی خوش تیپ تر به نظر برسه" بعد از حمام به دیدن مادربزرگ رفت. او خواب بود و چهرهٔ گلگونش نشان میداد که هنوز زنده است و از این بابت خیالش آسوده شد.اما هنوز ذهنش آشفته ی چیزی بود که در آن سوی سد شاهدش بود.لحظه ای تصمیم گرفت که او را بیدار کند تا هر آنچه در افکار مشوشش میگذشت در دایره بریزد.اما اگر براستی مادربزرگ مریض شده باشد، دکتر جانسون با تجویز مسکن سعی کرده درد پیرزن نحیف را کمتر کند و بیدار کردنش دور از انصاف بود.پس به اتاق جولی رفت. او و کلودیا روی زمین نشسته بودند و خواهرش مجموعهٔ محبوب جواهراتش را نشانش میداد و مغرور از تعریف های جولی، تا بناگوش سرخ شده بود.گرچه از نظر کریست ارزش آنها حتی به اندازهٔ محتوای جعبهٔ حلبی اش هم نمیرسید.با ورودش هر دو دختر سرشان را بلند کردند و نگاهشان از صورت به آرنج های خراشیده و زانوهای زخمی اش کشیده شد و کریست از اینکه چرا لباس و شلوار بلندی نپوشیده زیر لب به خودش لعنتی داد.امّا بعد متوجه شد این موضوع در برابر آنچه که باید بگوید اهمیتی ندارد. کلودیا در حالی که گردنش را با غرور کشیده نگه داشته بود گفت: _:" از جنگ با کوتوله ها برگشتی؟امیدوارم سربازای پلاستیکیت کمکت کرده باشند." سپس پوزخندی زد که کریست به شدت از آن متنفر بود.در دل آرزو کرد که کوتوله ها او را به جای عمه ماری ببرند.دیدن چهرهٔ وحشت زده اش در حالی که کوتوله های ریشو او را به طرف پرتگاه میبردندحتما دیدنی بود و خودش را تصور کرد که پیروزمندانه یکی از همان پوزخندهای کلودیایی نصیبش میکرد.امّا در عوضِ تمام خیالاتش، بی مقدمه تنها یک جمله را به زبان آورد _:" جولی، چرا به عمّت سری نمیزنی؟"
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×