رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. Reyhanh

    Reyhanh

    ویراستار


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      629


  2. Lunatic

    Lunatic

    همکار انجمن


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      1,786


  3. mahya619

    mahya619

    همکار انجمن


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      2,510


  4. Mohadeseh.f

    Mohadeseh.f

    همکار انجمن


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      406



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان پنجشنبه, 20 تیر 1398 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    هعی چرا اینجا باز نمیشه؟ دلم تنگ شده
  2. 2 امتیاز
    سلاممممممممممممممم بر تو چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود:)
  3. 2 امتیاز
    چرا هنوز اینجا فعالیت می‌کنید؟! مگه فیلتر نیست
  4. 1 امتیاز
  5. 1 امتیاز
    سلام. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ اینجا رو زدم که ببینم از بچه های پارسال نودهشتیا کیا هستن؟ از دوستای خوب قدیمیمون خیلی وقته خبری نیست. هر کی دید، حاضری بزنه. اسمتونم بگین. اگر یوزر نیم رو عوض کرده باشین ما نمی شناسیمااا.
  6. 1 امتیاز
    خودتون رو دوست داشته باشید فقط یه نفر هست که، لبخند شما چشم های شما لحن حرف زدنتون علایقتون و تمام چیزهایی که متعلق به شماست رو داره اونم خودتونین! از شما فقط یه دونه تو دنیا هست. هیچ چیزی مهم تر از خودتون نیست! Love_Yourself#
  7. 1 امتیاز
    دلم برای اینجا خیلی تنگه مثل خونه ام بود که ویرونه شد با دیدنش دلم میگیره! حقش نبود اینجا
  8. 1 امتیاز
    دلم برات تنگ شده انجمن عزیز...دوسال با هم بودیم ولی برای من خیلی کمه خیلی...
  9. 1 امتیاز
    خسته نباشید. میخواستم بپرسم چرا سایت فیلتر شده؟ و اینکه از تابستونه رمان من ویرایش و تکمیل شده. چرا برای دانلود قرار نمیگیره؟
  10. 1 امتیاز
    فراخوان جذب نیرو برای همکاری با تیم نقد سلام به نودهشتیایی های عزیز تیم نقد تصمیم به جذب نیروی جدید برای گسترده کردن تیم نقد انجمن دارد. پس هم اکنون اعلام میکنم علاقمندان به نقد برای عضویت در تیم نقد میتوانن شانس خود را امتحان کنن. برای حضور در جمع ما در همین فراخوان اعلام آمادگی کنید. قبل از اعلام امادگی لطفا دو تایپک زیر را مطالعه کنید. کارگاه نقد نویسی 1 اشنایی با شیوه عملی نقد کتاب اخطار1-توجه داشته باشید این یک تاپیک سرگرمی نیست، پس برای محک زدن خود درخواست ندهید. 2- منتقد ها انسان های صبور، با اراده آهنین و عزمی راسخ هستند ، اگر شرایطش را ندارید درخواست ندهید. 3- هرفرد حقیقی که به عضویت تیم نقد درمی‌آید پس از عضویت موظف است 4 هفتهرا در تیم بماند هرگونه بهانه‌گیری برای سرباززدن از کار بعد از عضویت در تیم نقد، پذیرفته نخواهد بود توصیه:1- با دلیل نقد کنید. 2- مثال بزنید. 3- پیشنهاد بدهید. منتظر حضور گرم شما هستیم.
  11. 1 امتیاز
  12. 1 امتیاز
  13. 1 امتیاز
  14. 1 امتیاز
    تیم نقد مجددا برای دوستان علاقه مند به این کار آزمونی در نظر گرفته. عزیزانی که علاقه دارند اعلام کنند.
  15. 1 امتیاز
  16. 1 امتیاز
    سلام عزیزای دل.شبتون خوش‌. آزمون فردا برای همه ارسال میشه. به دلیل تغییرات در روند ازمون کمی زمان از دست دادبم. موفق باشید^^
  17. 1 امتیاز
    بله ما اعلام آمادگی کردیم ولی نمی دونیم قدم اول وکجا برداریم خبری از انجمن به ما نرسیده
  18. 1 امتیاز
    سلام اسما جان من برای همکاری با تیم نقد اماده ام فقط باید ازمون خاصی گرفته بشه؟؟؟
  19. 1 امتیاز
  20. 1 امتیاز
  21. 1 امتیاز
  22. 1 امتیاز
  23. 1 امتیاز
  24. 1 امتیاز
    هیچکس از نودهشتیای سال های قبل این جا نیست؟سال 94
  25. 1 امتیاز
    تقدیم به paria80 عزیزم پست بیست و چهارم *** قاب شال سیاه رنگو دور صورتم مرتب کردم. در رو باز گذاشتم و تعارف زدم: -بفرمایید داخل. سرهنگ لبخندی زد و با مکثی تعارفمو گرفت و کفشاشو درآورد. با تشکری داخل شد و درو بست. روی سینه ی فرم نظامیشو برای صدمین بار نگاه کردم و سعی کردم این بار دیگه به ذهنم بسپرم تا هی فراموش نکنم... سرهنگ ربانی... فامیلیشو برای تثبیت توی ذهنم دوباره زیر لب زمزمه کردم،"ربانی"... -رادمان همونجاست هنوز؟ میخوام ببینمش. دستامو جلوی بدنم گرد کردم و مودب ایستادم: -بله. بفرمایید. و دستمو سمت اتاق خواب گرفتم. با همون لبخند سری تکون داد و راهی اتاق شد، قبل از اینکه خیلی دور بشه گفتم: -چایی که میل دارین براتون بیارم؟ هوا خیلی سرد بود، گرمتون میکنه. بدون اینکه بایسته یا برگرده "بیاری ممنون میشم"ی گفت، دستپاچه و مودب گفتم: -شومینه خراب شده... اگه سرده بگین براتون بخاری رو هم... بین حرفم، این بار هم ایستاد و هم برگشت. لبخندی زد و با مکث گفت: -نیازی نیست دخترم. راحتم. با لبخند دستپاچه ای سری تکون دادم و راهمو سمت آشپزخونه گرفتم صدای قدمهای سرهنگ ربانی رو به سمت اتاق خواب شنیدم. از رفتنش که مطمئن شدم نفسمو بیرون فوت کردم. چایی رو آماده کردم و منتظر ایستادم تا دم بکشه... فکرم مشغول شد... یادم بود که آژیری شنیدم و صدای گلوله ای ولی شقیقه م انقدر منقبض و منبسط میشد و سردردمو تشدید می کرد که همونجا روی سینه ی رادمان و چند متری کیای بی چشمِ بی جون، بیهوش شده بودم. چشمامو که باز کردم توی خونه بودم. روی کاناپه... و مرد مسنی و دو مرد جوون بالای سرم بودن. سرهنگ ربانی و دو تا سرباز... چشمامو که باز کردم و تونستم با گیجی روی کاناپه بشینم دو سرباز رو مرخص کرده بود و به سمتم خم شده بود و گفته بود: -سارا جم. خوبی؟ و برام توضیح داده بود که این؛ پرونده ای بوده که پلیس هم دنبالش بوده. همه چیز رو برام گفت و من میتونستم تصور کنم... از یکی دو هفته ی قبل کیارشو به عنوان یکی از اعضای گروه شناسایی کرده بودن و ردیابی بهش وصل کرده بودن. وقتی که کیارش برگه ها رو به رادمان میداد و از دو تا عکس باقی مونده حرف میزد، نیروهای پلیس در حال ردیابی محل عامل نفوذی مورد نظرشون بودن و وقتی که متوجه ی زد و خورد بین دو مرد و کیارش میشن وارد انبار شده بودن و وقتی که آژیر رو روشن میکردن همون وقتی بود که کیارش دیگه نبود... اما اینطور که فهمیدم دو مرد قاتل کیارش، فرار کرده بودن و هنوز تحت تعقیب بودن. مثل اینکه دو مرد توی آخرین لحظات متوجهمون شده بودن و میخواستن ما رو هم خلاصمون کنن اما بخاطر سر رسیدن نیروهای پلیس و احتمال گیر افتادنشون، بیخیالمون میشن و سرهنگ و گروهش من و رادمان رو به بیمارستان رسوندن. وقتی چشمامو باز کردم مرخص شده بودیم و روی کاناپه ی خونه بودم. رادمان رو هم روی تخت اتاق خواب منتقل کرده بودن. یه روز از اون اتفاق می گذشت و کیارش دفن شده بود! به همین راحتی! بدون اینکه حتی یکیمون موقع تشییع کنارش باشیم... بدون اینکه حتی کسی موقع تشییع کنارش باشه... فقط سرهنگ بوده و سه تا سرباز و یه گورکن که مبلغی دریافت کرده و شب اول کنار قبر مونده و قرآن خونده... آهی کشیدم و به زحمت صورت یه چشم و بی چشم کیارشو از ذهنم دور کردم. تصور مرگ کیارش، آخرین چیزی بود که تا همین دو روز پیش به ذهنم خط*ور میکرد. سرهنگ برام توضیح داده بود که ترجیح میده تا مشخص شدن بی گناهی من و رادمان ازمون حفاظت کنه و ازم خواسته بود پیشنهادشو درمورد به قول خودش نفوذی بودن و به قول خودم طعمه بودن؛ قبول کنم و از این راه کمکشون کنیم که زودتر به گروه برسن. و من فقط گفته بودم که باید از رادمان بپرسید و مسئولیت تصمیم گیری به این سختی رو از روی دوشم برداشتم. به آب جوشیده و چای رنگ انداخته نگاهی انداختم و کتری رو خاموش کردم. فنجونی آوردم و مشغول ریختن چایی شدم. با هم رفته بودیم سر مزار کیارش و از اونجا برمی گشتیم خونه. و من تمام مدت، یه حالت مودب و دستپاچه ای داشتم... یه چیزی مثل معذب بودن و رودرواسی داشتن. سرهنگ رفتار خوبی داشت درکل، اما نمیدونم چرا درمقابلش بدون اینکه خودم بخوام زیادی مودب می ایستادم و واقعا معذب بودم. سینی کوچیک محتوی چای رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم اما با دیدن سرهنگ که به سمت در خروجی می رفت متوقف شدم: -ااا... کجا تشریف میبرین؟ چای ریخته بودم... در رو باز کرد و مشغول پوشیدن کفشاش شد. سرشو با لبخندی بالا آورد: -یه صحبت کوتاهی با رادمان داشتم، بیدار شده، برو پیشش. منم دیگه کاری ندارم. خداحافظ. خداحافظ مبهوتی گفتم و سینی به دست بی توجه به دو تا سربازی که پایین راه پله ها بودن، درو بستم. خودم که خیلی اهل چای نبودم، رادمانم که سرم بهش وصل بود، سینی رو گذاشتم روی کابینت و راهی اتاق خواب شدم. روی تخت طاق باز دراز کشیده بود و سرم به دستش وصل بود. چشماشو بسته بود و زیر سویی شرت نازک و پتوی روی بدنش جمع شده بود. از خودم پرسیدم، قبلا گفته بودم که رادمان کیارشو از هر کسی بیشتر دوست داشت، درسته؟ حالا مطمئن شدم. کیارش کسی بود که رادمان بخاطرش زیر سرم رفته بود و یه روز و نصفی بیهوش بود. شومینه خراب بود و بخاری خاموش. برای گرم تر شدنم، آستینای بافت کامواییمو تا نوک انگشتام کشیدم پایین. صندلی میز کارو کشیدم، گذاشتم کنار تخت و نشستم روش. پلکش لرزید: -رادمان؟ با چشم بسته گفت: -هوم؟ -میخوای بخوابی؟ چشماشو باز کرد: -نه. -سرهنگ برات تعریف کرد ماجرا رو؟ سرشو به طرفم چرخوند: -اوهوم. -خب... میخوای چیکار کنی؟ قبول که نکردی؟ نفس خسته و متفکری کشید: -چرا. ابروهام بالا پرید: -دیوونه شدی؟! میدونی نفوذی یعنی چی؟ یعنی هر کاری بخوان بکنن و هر نقشه ای بخوان بکشن اول ما رو میندازن جلو! -ما رو نه، منو. پرسشی نگاهش کردم... پلک زد و توضیح داد: -ازش خواستم پول مطبو از توی حسابم برداره، یه خونه برات بخره. دور از اینجا. خیلی دور از شهر. بری همونجا. منم کاری که میخوانو انجام میدم. تنها راهیه که ازمون محافظت کنن. از نظر اونا من هیچ فرقی با یکی از اعضای اون گروه ندارم، ولی بهش گفتم تو حافظه تو از دست دادی، یکم نگاهش به تو برگشت. میدونه تو به ماجرا ربطی نداری. واسه همینم با خونه ی جدید موافقت کرد. اما ممنوع الخروج شدیم. نمیدونستم باید چی بگم. انگار واقعا این بهترین راه بود. من از ماجرا دور میشدم و رادمان هم هرچند که میفتاد وسط قضیه ولی حداقل پلیس پشتش بود و نیمچه امنیتی داشت.... به لبای خشک و گودی زیر چشماش نگاه کردم... رادمان، ضعیف بود... و تنها. -از مزارش بر می گردی؟ آب دهنمو قورت دادم... قسمت سخت ماجرا بود: -اوهوم. چشمای سبز نیمه بازش دودو زد: -کیا بودن؟ لبمو خیس کردم و با وانمود اینکه کیارش اصلا هم غریب دفن نشده لبخند دروغینی زدم: -من بودم. سرهنگ بود. بعد... اممم... یه سرباز بود، از این گوگولیا که موهاشونو از ته زدنا، از همونا. دیگه... امم... آها یه پیرمرد خیلی ریزه میزه ایم بود نشسته بود داشت برای قرآن... اما لحن شاد و لبخند دروغیم اثر نکرد. نگاه ناامیدشو گرفت و بین حرفم گفت: -پس هیشکی نبوده. ساکت شدم. با خودش لب زد: -کیا از اولم هیشکیو نداشت. دیگه حرف نزدم. یعنی درو اقع چیزی نداشتم که بگم... . نگاهم از صورت خسته و غمگینش رسید به الله سفید رنگ روی سینه م... همچنان منتظر نظراتتون برای بهتر نوشتن رمان هستم... http://forum.98ia.co/topic/88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1artmis69/ ​
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×