رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پرچمداران

  1. madhkhlfzadh7

    madhkhlfzadh7

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2,535

    • تعداد ارسال ها

      1,192


  2. marjoosh

    marjoosh

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      1,947

    • تعداد ارسال ها

      2,720


  3. Yasi.

    Yasi.

    کاربر عادی


    • امتیاز

      1,910

    • تعداد ارسال ها

      445


  4. Aylin.exo

    Aylin.exo

    مدیر آزمایشی


    • امتیاز

      1,764

    • تعداد ارسال ها

      1,756



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان شنبه, 1 اردیبهشت 1397 در همه بخش ها

  1. 27 امتیاز
    نام: بهاران بی باران نویسنده: roro nei30 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: یک جابجایی ناگهانی که می‌تواند تمام معادلات را بهم بزند، می‌تواند پایین را بالا بکشد و کمی از ناعدالتی جهان بکاهد. وقتی که شخصی تمام مشکلاتت را به دوشت می اندازد سخت است و البته سخت تر است که زندگی ات تبدیل شود به عروسک خیمه شب بازی شخصی که همیشه از تو بهتر است. بهاران دختری است که به خاطر سرکشی های خواهرش مجبور به خیلی کار ها می شود که به ضررش است تا وقتی که بالاخره اتفاقی ساده شاید باعث ایستادگی این دختر و شاید ناتوانی بیشتر او شود، وقتی که به جای باران سر سفره عقد می رود تمام داستان دور دیگری را رغم می زند. پ.ن: درود! من در این رمان می خواهم فقط یک چیز را نشان دهم، آن هم این است، «اِذا اَرادَ شیً فَ یَقول لَهُم کیفَ یَکون» خداوند همیشه چیزی را که می خواهد انجام میدهد. می تواند همه را خوشبخت کند و یا شخصی را از عرش به فرش بکشد! من با خوشبختی می نویسم به امید اینکه همه خوشبخت شوند و قبل از خوشبختی نقش های اول مشکلاتی را قرار می دهم به امید اینکه ما بعد از هزاران مشکل بتوانیم به خوشبختی برسیم. امیدوارم خوشتون بیاد، هرچند برای ژانر اجتماعی چندان از من توقع نداشته باشید اولین رمان غیر تخیلی منه! پیشاپیش از همراهیتون ممنونم...
  2. 23 امتیاز
    آرام سر تکان دادم . کم کم داشت بهم بر می خورد . در هر طبقه چهار واحد بود . زنگ یکی شان را زد و منتظر ماند . این پا و آن پا شدم و ناخودآگاه شالم را روی سرم درست کردم . در باز شد و پرهام بیرون آمد . به گرمی سلام احوال پرسی کرد و دست دادیم . ـ بفرمایید یه پذیرایی ای بشین بعدش بریم سر کار. ـ نه پرهام جان تشکر ! آرمیتا اومده اینجا وزن کم کنه نه اینکه پذیرایی شه ! از حرفش سرخ شدم و پرهام هم با شوک نگاهش کرد . هیچکداممان انتظار چنین بی ملاحظگی ای را از او نداشتیم . سری تکان داد و داخل شدیم . دکور خانه اش خیلی ساده بود. یک کتابخانه و دو کمد که در یکی پرونده بود. چند مبل و صندلی هم چیده شده بود. ناگهان احساس کردم دلم نمی خواهد اینجا بمانم ولی راهی برای پس رفتن نداشتم . پرهام با پرهام دوست بود ! نمی شد به این راحتی بی خیالش شد . از این همه پرهام گفتن خسته شده بودم . تصمیم گرفتم برای پرهامی که مشاور بود پسوندی انتخاب کنم . ولی چه می گفتم ؟ نگاهی به دور و اطرافم کردم. ناگهان به این نتیجه رسیدم که او پرهام قرمز است ! لبخند کوچکی زدم . به نظرم رنگ قرمز برازنده اش بود. به پرهام کنار دستم که داشت با بی تفاوتی موبایلش را نگاه می کرد نگاه کردم . اسم او هم پرهام خاکستری بود . دوباره آهی کشیدم. خدا می داند که زمانی او خیلی بیشتر از یک رنگ خاکستری رنگ داشت . ******************************** توی پارک روی چمنا نشسته بودیم و من در حال جیغ ویغ بودم ! _ خدای مننننننننننننننننننننننن ! پرهام تو اینارو برای من خریدی ؟ با لبخند و کمی خجالت سر تکون داد ! از این هیکل بزرگ بعید بود این همه احساس توش قایم شده باشه ! یه دست گل خیلی بزرگ برام خریده بود پر از گلای رنگی رنگی ای که هیچ ربطی به هم نداشتن ! از رز گرفته تا آلاله و یه سریا که اسمشونم نمی دونم ! به علاوه ی یه گلدون کاکتوس ! انقدر ذوق کرده بودم که حد نداشت ! کاکتوسو خیلی آروم و با احتیاط گذاشتم یه وری و در حالی که گل تو اون یکی دستم بود به سمتش یورش بردم و بغلش کردم . ـ مرسییییییییییییییییییییییییییییی ! ـ تولدت مبارک ! و لبشو روی گونم گذاشت ولی نبوسید ! هیچوقت باورم نمیشه با یه بار تذکر دادن دیگه هیچوقت یادش نرفت من از بوس بدم میاد ! ـ دقیقا همون چیزیه که باید باشه! دقیقا خود خودشه ! سری تکان داد و گفت : ـ می خواستم برات یه کاکتوس بزرگتر بگیرم ولی روش رنگ زده بودن . دلم نیومد کاکتوسه رو بگیرم . بیچاره با اون رنگا روش اذیت می شد ! لبخندی به دلرحمیش زدم و به شونه اش زدم . به شوخی گفتم : ـ بابا دلرحم ! دوباره لبخندی زد و بلند شد و در حالی که تلاش می کرد به روش نیاره گفت : ـ بستنی می خوری ؟! با قهقهه گفتم : ـ آره ! خامه هم روش بریز ! زیاد باشه خامش ! سری تکون داد و رفت و من شروع کردم به بغل کردن گل و کاکتوسم و عکس گرفتن ازشون . چند دقیقه ی بعد یهویی دیدم صدای آهنگ تولدت مبارک میاد ! برگشتم و دیدم پرهام در حالی که یه سینی تو دستشه داره میاد ! توش دو تا دونه بستنی بود و دوتا دونه آب پرتغال و یه کیک سفید پر از شمعای رنگی رنگی روشن ! ××××××××××××××××××××××××××××× پرهام قرمز سینی چای را جلویمان گرفت و گفت : ـ اینو بخورید که چاق نمی کنه ! لبخندی به حرفش زدم و پرهام بدون اینکه به روی خودش بیاورد برداشت و خندید . پرهام قرمز روی یکی از صندلی ها نشست و یک پرونده ی خالی را جلوی رویش قرار داد . ـ تا شما دارید چاییتونو می خورید منم مشخصاتتونو وارد می کنم . اسمتون که آرمیتا بهادری درسته ؟ سری تکان دادم و لیوان چایم را در دست دیگرم دادم . ـ خب ! تاریخ تولد ؟ ـ‌سه ی خرداد. ـ گروه خونی؟ ـ ب مثبت . ـ‌چندمین فرزندین ؟ ـ دوم . ـ چند تا خواهر برادر دارین ؟ ـ یکی . یه خواهر . سری تکان داد و گفت : ـ بیماری خاصی که باید بدونم ؟ ناخودآگاه گفتم : ـ چاقی . سرش را از پرونده بیرون آورد و عمیق نگاهم کرد . ـ که اینطور ... لیوان چایم را آرام سر کشیدم . همیشه ی خدا چای بیشتر از آب تشنگی ام را برطرف می کرد . یادم می آید دوران دبیرستان چای یک نوشیدنی الهی بود که با هیچ کس تقسیمش نمی کردیم ! بوفه دار مدرسه بیشتر از خوراکی های دیگر به بچه ها چای می فروخت ! دو نفری هم که می خواستند نشان دهند صمیمی ترین دوست های هم اند ، یک چای را با هم تقسیم می کردند ! وای که چه روایت شیرینی بود چای در روز برفی در حیاط مدرسه ! از فکر بیرون آمدم . پرهام قرمز هنوز مشغول پر کردن اطلاعاتی بود که من نمی دانستم چه هستند . در نهایت گفت : _ بسیار خب ! بفرمایید توی اتاق مشاوره که صحبت کنیم. سری تکان دادم و همراهش به یک اتاق دیگر رفتم و پرهام ماند که با موبایلش مشغول کار بود. اتاق مشاوره اش یک میز بود و یک مبل ال شکل راحتی. چند تا گلدان و تابلو هم به دیوار ها وصل بود. _ بسیار خب خانم بهادری .من در خدمتم. سرس تکان دادم. نمی خواستم با او مشاوره کنم. ولی مجبور بودم. _ خب، من تا حدود دو سال پیش تا حالا به حد خیلی بدی چاق شدم. یه جورایی از نظر پرهام پر خوری هام استرسیه. _ از نظر خودتون چی ؟ جوابی نداشتم . فقط به یک نمی دونم کوتاه افاقه کردم. چند ثانیه در سکوت گذشت و من ناخودآگاه به ساعتم نگاه کردم. بالاخره گفت: _ انگار خیلی راحت نیستید اینجا نه ؟ لبخند کوتاهی زدم. _ بسیار خب ! بیاید یه جور دیگه مشاوره رو شروع کنیم ! من سوال می پرسم ازتون. و اگر جوابتون مثبت بود با پاتون یه ضربه به زمین بزنید. اگر جوابتون منفی بود دو تا ضربه بزنید. سری تکان دادم. جلوی خودم را از نگاه کردن به ساعت گرفتم. _ شما از دو سال پیش اضافه وزن پیدا کردید درسته ؟ تق. _ دلیل این اضافه وزن به نظرتون استرس ایتینگ ( stress eating ) بوده. تق. _ دلیل استرستون رو می دونید؟ تق...تق. _ به نظر خودتون ممکنه که این خوردنتون فقط از روی عادت باشه نه از روی استرس؟ تق؟ _ از دو سال پیش فشاری بوده که باعث بشه بخواید خودتون رو سرش آروم کنید در زندگیتون؟ سکوت. چهره ی پرهام جلوی چشمانم آمد. از کی به من خیانت می کرده ؟ از همان زمانی که چاق شدم ؟ آیا دلیل خیانت پرهام چاق شدن من بوده یا دلیل چاق شدن من خیانت پرهام ؟ چشمانم از همه ی افکاری که در یک آن به ذهنم هجوم آوردند پر می شود. بعد ناگهان در حالی که می خواهم جلوی آن افکار را بگیرم بلند می شوم و از در بیرون می روم. به هیچ کس توجهی نمی کنم. هیچ اهمیتی نمی دهم. پرهام مرا دوست داشت. امکان ندارد به من خیانت کرده باشد. تنها دلیل خیانت او به من چاق شدنم است. مگر نه ؟ گریه می کنم و می دوم. اهمیتی نمی دهم که مردم چه منظره ای را می بینند. اهمیتی نمی دهم که چقدر به نظر ضعیف و زشت می آیم. فقط می دوم و می روم.
  3. 23 امتیاز
    دو روز دیگر گذشت و رنگ گرفتن زندگی من ْ آنطور که خودم فکر می کردم نبود . هر روز و هر لحظه احساسی متفاوت داشتم . لحظه ای از دست پرهام عصبانی بودم و لحظه ای از خودم عاجز و لحظه ای امیدوار. هر احساسی که تجربه می کردم کلافه ترم می کرد . می خواستم رها شوم ؟ ولی من دوستش داشتم نداشتم ؟ نه ! نداشتم ! ولی نمی توانم از او رها شوم . هیچوقت نمی توانم ! و درمورد سارا ! رابطه ام با او کاملا قطع شده بود . سارا گویا فقط به زندگی ام آمده بود که آن عکس ها نشانم بدهد و زندگی را بهم بزند و برود . گاهی وقت ها ْْ بعضی آدم ها کم می آیند ولی اثرشان زیاد می ماند . مثل اولین عشق و اولین معلم ! معلم را می گفتم . مدرسه هم می رفتم . هر چند که ناگهان برایم تحمل ناکردنی شده بود . گویا همه می دانستند و همه می خواستند در زندگی ام سرک بکشند . زن هایی که همه شان پوسیده بودند . زمانی بود که معلم ها اینطور نبود ! زمانی بود که معلم های جوان پر از نو آوری و پر از عشق بودند و معلم های پیر تر پر از تجربه و مثل مادر و پدر ! زمانی بود که بچه ها فقط دنبال نمره نبودند . زمانی بود که وقتی از عشق یادگرفتن چیز جدید حرف می زدی ، کسی طوری نگاهت نمی کرد که گویا به قول خودشان بچه مثبت خر خونی دیده اند ! همه با حسرت نگاهت می کردند و به جرقه های در چشمانت احترام می گذاشتند . زمانی را به یاد دارم که امیدها بیشتر زنده می ماندند . زمانی که چندان دور نبود . ولی ، ولی بزرگ شدیم ! و معنای بزرگی زیاد شدن سن و عقل نیست ! نه ! بزرگی تیرگیست ! کودکان وقتی بزرگتر می شوند که شکست دیگری می خورند . چیزی که بزرگتر ها به آن بزرگی می گویند بی تفاوتی است و نا امیدی . دیگر هیچ پسری دلش نمی خواهد خلبان باشد ! دیگر کسی به دنبال مخترع بزرگی بودن یا فوتبالیست بزرگی بودن ، یا اولین رئیس جمهور زن بودن نیست ! دیگر هیچ کس از پوشیدن کفش های پاشنه بلند کیف نمی کند . می دانی چرا ؟ چون بزرگی یعنی بی تفاوتی . و چقدر زیبا بود دنیای رنگی رنگی دختری کوچک ! من تا بیست و خورده ای سالگی کوچک بودم ! بچه ای سبکبال که هر روز به دنبال ماجرایی تازه بود . بچه ای که اعتقاد داشت هیچ کس لیاقتش را ندارد ! بچه ای که مغرور بود و پاک و شیطون . و من الان ، به سادگی فقط بزرگ شده ام . سه شنبه بود . یکی از همان روز های همیشگی . در زدم و در حال در آوردن کفش هایم بودم که مادرم در را باز کرد . سلامی کردم و سرم را بلند کردم . با دیدن روسری روی سرش با تعجب پرسیدم : - مهمون داریم ؟ ـ نه مامان ! پرهام اومده ! بیا تو ! بیا تو ! سری تکان دادم و وارد شدم . دوباره احساساتم عوض شده بود . احساس نگرانی و اضطراب می کردم ! گویا خودم بودم که داشتم خیانت می کردم ! پرهام که مرا دید با خنده به سمتم آمد و در آغوشم گرفت . می دیدم که مادرم لبخند شرمگینی زد و سرش را مثل تازه عروس ها پایین انداخت . گونه اش را بوسیدم و در حالی که از آغوشش بیرون می آمدم از مادرم پرسیدم : ـ بابا کجاست ؟ ـ اضافه کاری وایستاده ! سری تکان دادم و آهی کشیدم . پدر من از آن مرد هایی بود که جانش را برای غذای خانواده اش می گذاشت . من چه دلم می خواست غذایم را بدهم تا او را بیشتر ببینم . پرهام که گویا حوصله اش سر رفته بود گفت : ـ برو آماده شو عزیزم ! داریم میریم پیش پرهام . با تعجب نگاهش کردم . آهی نمایشی کشید و گفت : ـ پرهام ؟ مشاور تغذیه است ؟ قرار بود بریم پیشش به خاطر استرسات ؟ باهاش رفتیم کوه ؟ تو ماشینش نشستی ؟ آخری را با کمی کنایه گفت . کمی از اینکه هنوز رویم غیرت دارد خوش حال شدم ولی بعدش فکر کردم اگر رویم غیرت داشت مرا پیش او نمی برد می برد ؟ سری تکان دادم و گفتم : ـ حالا واجبه ؟ من تازه رسیدم . ـ ازش وقت گرفتم . نمیشه نریم که ! خیلی سرش شلوغه ! بدو حاضر شو ! سری تکان دادم و با بی میلی به سمت اتاقم حرکت کردم. پرهام را... خب او باید آدم خوبی باشد ولی از او می ترسیدم. یک جورهایی دلم نمی خواست بین این همه آدم پیش او بروم . به یاد وقتی افتادم که داشت کتاب هایم را نگاه می کرد . سرم را تکان دادم . هر گردی که گردو نیست ! از کجا معلوم او هم مثل پرهام من باشد ؟ پوزخندی زدم . پرهام او . ××××××××××××××××××××××××××××××××××××× سریع رفتیم . با کمال تعجب دیدم پرهام به سمت یک خانه می رود نه یک مطب. با تعجب پرسیدم: _ نمیریم مطب ؟ جواب داد: _ نه ! روزای کاریش وقت نداشت. قرار شد توی خونش باهات مشاوره کنه. سری تکان دادم . به سمت ساختمان حرکت کردیم . یکی از محله های خوب و ثروتمند بود . چیزی که تعجبم را در آورد این بود که نمای ساختمان آجری بود . زنگ را زد و در بلافاصله باز شد . خانه ای زیبا بود . این ور و آنور پارکینگ و راهروهایش مجسمه های زیبا به چشم می خورد . وارد آسانسور شدیم . پرهام شماره ی پنج را فشار داد و من به خودم در آینه خیره شدم . پرهام گفت : ـ یادت باشه درست رفتار کنی .
  4. 23 امتیاز
    پارت سوم قسمت اول مادرم با لبخند سرش را از آشپزخانه بیرون آورد. _سلام به روی ماهت، باران کو؟ دهنم را کج کردم، به اتاقش اشاره کردم. _تو اتاقش. با حرص به سمت اتاقم رفتم. چرا همیشه او در اولویت بود؟ وارد اتاق که شدم با دیدن تنها حصار رویا هایم که حتی بادیدنش می شد فهمید، چقدر رویا هایم بی ارزشند پوفی کشیدم. اتاقم حتی چراغی نداشت که روشن می کردم و فقط در روز می توانستم، کارهای روزانه ام را انجام بدهم. همه وسایل اتاق یک کمد کوچک، یک حصیر قدیمی در گوشه اتاق و یک دار قالی بافی روبه روی در بود. بدون توجه به بوی نم، در کنج اتاق نشستم و دفتر نقاشی‌ام را در دست گرفتم و شروع به نقاشی کردم. وقتی کارم تمام شد با لذت به کارم خیره شدم. یک طوطی کشیده بودم. به ساعت کوچک کنارم نگاه کردم، یک ساعتی گذشته بود. نزدیک ناهار بود. دفتر نقاشی‌ام را کنار حصیر اتاق گذاشتم و از اتاقم که بیشتر شبیه انباری بود، بیرون رفتم. مادرم در آشپزخانه تنگ خانه نشسته بود و در قابلمه مسی را باز می کرد. کنارش نشستم و با لبخند کفگیر را از دستش گرفتم و شروع به کشیدن برنج کردم و به کمک مادر سفره را چیدم، بعد از اینکه غذا را کشیدم، باران از اتاق‌اش خارج شد و کنار سفره نشست. چرا او نباید دست به سیاه و سفید می زد؟ همان طور که در حال ترشی گذاشتن بر روی سفره بودم با طعنه بدون اینکه به باران نگاه کنم گفتم: _کمک نکنی ها. با تمسخر به من نگاه کرد. _من به درد حمالی نمی‌خورم‌... مثل تو نیستم که. با حرص بهش نگاه کردم و کفگیر را بلند کردم که او را بزنم ولی صدای مادرم از این کارم جلوگیری کرد. _بسه دیگه، این کارا چیه؟ در ضمن باران حرفت خیلی بد بود. باران چشمانش را مظلوم کرد و همان طور که یک قسمت از موهایش را با انگشتش می پیچاند، با لحنی پشیمان گفت: _ببخشید فرشته جون. چه راحت به مادرش احترام‌ نمی گذاشت. مادرم لبخندی زد. _اشکال نداره. با اخم به من نگاه کرد و با عصبانیت به کفگیر اشاره کرد. _تو می خوای خواهرت رو بزنی؟ با عصبانیت به باران نگاه کردم که با پوزخند به‌ من خیره شده بود. با حرص بلند شدم و روسری ام را پوشیدم. از خانه خارج شدم و در چوبی را محکم بستم. واقعا از این تبعیض متنفر بودم، همیشه باران بی گناه بود و من گناه کار! همیشه او بهترین بود و من بدترین! با بغض به سمت اصطبل رفتم تا مانند همیشه ملکه شود سنگ صبورم. در راه بدون توجه به اطرافم فکر کردم که شاید من بیش از حد حساس شده باشم و هیچ تبعیضی وجود نداشته باشد اما باز با فکر کردن به اینکه تا چند روز پیش باران در راه بود و من اینجا از مادرم پرستاری می کردم و از خیلی ها گوشه و کنایه می شنیدم، خشمم شعله ور شد. وارد اصطبل چوبی تیره که شدم، بوی کاه و نا شامه ام را پر کرد. تک به تک اتاقک هایی که بر سر هر کدام نعلی وجود داشت و سر اسب ها از آن بیرون زده بود گذشتم تا به ملکه رسیدم و با دیدن مردی کمی کنجکاو شدم. قدش بلند بود و هیکلی مردانه داشت. موهایش مانند روستاییان دیگر نبود! از دو طرف موهایش کوتاه تر بود و موهایش را کج ریخته بود. تا حالا این مرد را ندیده بودم ولی آشنا بود. سرم را کج کردم و به او خیره شدم که به سمتم برگشت و سرتا پایم را از نظر گذراند و لبخند زد. _لباس محلی بهتون میاد. لحنش طوری بود که گویا مرا چند سال است می‌شناسد.
  5. 23 امتیاز
    مقدمه حواست به "بهار" هست؟ نه شعر می خواهد نه "باران" کارش انگیزه دل دادن است! حواست به ساعت هست؟ این روز ها هرچقدر حرف عاشقانه بزنی زود دیر می شود! بهارانت کوتاه تر از این حرف هاست! قسمت اول با استرس دستانم را در هم پیچیدم و آب دهانم را قورت دادم. من اینجا چه می کردم؟ به لباس سفید و زیبایی که پوشیدم نگاه کردم، من چرا باید لباس عروس را می پوشیدم؟ واقعا احساسی که انتظار داشتم در حین پوشیدن این لباس داشته باشم نداشتم، به قدری این لباس برایم مشمئز کننده بود که دوست داشتم در اولین فرصت آن را از تنم جدا کنم. من نباید اینجا باشم همه اش تقصیر باران است! او رفت و مرا درگیر این داستان کرد. در را باز کردم و با صورتی رنگ پریده که مطمئن بودم اگر تور جلوی آن ها نبود، همه حالم را از رویش درک می کردند وارد شدم. گویی کر شده بودم، نه صدای کل ها را می شنیدم، نه صدای کف زدن را! سالن بزرگ نقره ای رنگ پر از جمعیت بود و نگاهم بر روی سفره عقد سفید و صورتی آخر سالن خشک شد. سفره ای که من با تمام وجودم چیده بودم تا بالاخره از باران جدا شوم ولی نه اینگونه. با هدایت دست محبوبه به سمت سفره عقد رفتم و زیر دستان مادرم که قرار بود قند بسابد نشستم که صدای او دم گوشم اضطرابم را بیشتر کرد. _خانومم چه خوشگل شده. بعد از کلی همهمه عاقد آمد و خطبه را خواند. _خانوم باران سیدی ایا وکالت دارم شما را به عقد دائم آقای... دوست داشتم فریاد بکشم «من بهارانم نه باران» اما حیف! _عروس رفته گل بچینه. یک بار دیگر تکرار کرد و برای اولین بار آرزو کردم که باران بود و من اینقدر بدبخت نبودم. _عروس رفته گلاب بیاره. و با این تکرار باید پاسخ می دادم. چشمانم را بستم و دهان گشودم.... *دوماه قبل* خورشید، چادر طلایی خود را با سخاوت بر روستای کوچکمان گشوده بود و روستا را مانند نگینی درخشان کرده بود. صدای خنده هایم تمام روستا را پرکرده بود و آنقدر حال خوبی داشتم که غر زدن های باران نمی توانست آن را بد کند. _الان می‌افتی دختر، بیا کنار... بوی رطوبت حاصل از باران دیشب که تمام روستا را پر از شادی کرده بود مرا به وجد می آورد و همان طور که با دقت به قطرات شبنم نشسته بر روی علف ها و برگ بوته ها نگاه می کردم، خنده کنان ادامه راه ام را روی لبه مزین شده با کاشی قرمز رود، طی کردم. دستانم را باز کردم تا تعادلم حفظ شود. _نمی‌افتم. نگران نباش. باران شانه‌ای از سر بی توجهی بالا انداخت . _هرجور میلته. من میرم اونجا کتابم رو بخونم. چشمانم را چرخاندم، باز این دختر سوادش را به رخم کشیده بود. با تمسخر گفتم: _برو کتاب بخون مثل همیشه. زیر لب زمزمه کردم: _چی می‌شد منم خوندن بلد بودم؟ سرم را تکان دادم تا این افکار در ذهنم بیش از این ریشه دار نشوند. نگاهی به باغ وسیع سبز رنگ کردم که هرچه چشم کار می‌کرد فقط سرسبزی می‌دید و بس و فقط روستا بود که خط افق را می‌شکست. به آن‌سوتر که آقا سلیمان اسب‌های اسطبل را برای چرا بیرون آورده بود نگاه کردم. با دیدنش چشمانم درخشید، دلم هوس سوارکاری کرده بود. روبه تک درخت باغ کردم که باران زیر آن درحال مطالعه بود، دو دست را کنار دهانم گذاشتم تا صدایم بلند تر شود و فریاد زدم: _باران. سرش را از کتاب مشکی رنگ بیرون آورد و با چشمان آبی ریز شده اش سرش را به معنی «چیه؟» تکان داد. _من میرم اونور. و به اسب ها اشاره کردم. سرش را تکان داد و سر انگشتان شست و اشاره اش را چسباند، من هنوز معنی این حرکت شهری را نمی فهمیدم. توجهی نکردم و سمت آقا سلیمان رفتم. به اوکه رسیدم لبخندی چاپلوسانه زدم. _سلام آقا سلیمون. به سمتم برگشت چشمانش را به حالتی متفکر ریز کرد. دستش را به ریش سفیدش کشید. _باران؟ چرا همیشه من را با او اشتباه می گرفتند؟ لبخند از لبهایم محو شد، چشمانم را چرخاندم و کلافه از این همه اشتباه دیگران گفتم: _باید سروصدا کنم تا بفهمید بهارانم؟
  6. 22 امتیاز
    پارت چهارم قسمت اول _آخ ببخشید بازهم سلام نکردم. باز هم؟ داشت باورم می شد که او را می‌شناسم، کمی خودم را جمع و جور کردم و با تعجب گفتم: _شما؟ چشمان سیاهش گرد شدند و انگشت اشاره اش را به سمت خود گرفت. _من رو نمی شناسید؟ همون که توپش... سوتی زد و به سرم اشاره کرد. با تعجب و البته کمی خوف از حرکات فضایی مانندش به حرکاتش خیره بودم. این مرد دیوانه بود؟ گویی از چهره ام خنده اش گرفته باشد با لحنی خندان گفت: _همونی که توپش تو سرتون خورد. به ذهنم کمی فشار آوردم و بعد از کمی تفکر یاد حرف باران افتادم. «_هیچکی اشتباهی توپش خورد تو سرم داشت عذر خواهی می‌کرد» _آها، اون من نبودم، خواهرم بود. و باز هم حرص خوردم. خدایا چرا من باید این قدر به باران تشابه داشته باشم؟ هاج و واج مانده بود. لبخند مصلحت طلبی زد. _شوخی می کنید؟ _نه جان خودم، من بهارانم،‌اونم خواهرم باران. با تعجب و خنده گفت: _چقدر شبیه همید! لبخندی زدم، نسبت به جمله اش حس بدی نداشتم احساس کردم منظوری ندارد. _اینقدر شبیه همیم که شناخته نمیشیم. خندید و دستانش را جلوی سینه اش قفل کرد. _چه جالب. صدای لرزان آقا سلیمان از پشتم بلند شد. _کی اینجاست؟ بازم تویی بهاران؟ دستپاچه شدم. _وای باز اومد. پسر همانطور که با تعجب به حرکاتم نگاه می کرد، گفت: _چرا می ترسی؟ به دنبال راهی برای مخفی شدن می گشتم و با لحنی هول پاسخ دادم: _نباید بیام تو اصطبل همه اسب ها از خواب بی خواب میشن. آخرین بار که مرا اینجا دیده بود آنقدر دردناک بود که دردش را تاحالا احساس می کنم. خندید و به سمت جای خواب ملکه اشاره کرد. _اینجا قایم شو بقیه‌ش با من. تنها راهم این بود که به حرفش گوش می کردم پس بی درنگ کنار ملکه خزیدم. ملکه از خواب پرید و قصد کرد که شیه بکشد ولی من سرش را به سمت خود کشیدم و زمزمه کردم: _ملکه هیس! آقا سلیمان رسیده بود. _آقای پاسدار شمایید؟ صدای خنده پسر آمد. _سلام آق سلیمون، دلم واسه ملکه تنگ شده بود اومدم بهش سر بزنم. با تعجب به ملکه نگاه کردم زمزمه کردم: _ می شناسیش؟ صدایی از خودش در آورد که فهمیدم از همه چیز بی خبر است. گوش هایم را تیز کردم. _یادتونه می‌اومدید اینجا بازی می‌کردید؟ _آره، ولی بعدش... _بعدش دیگه رفتید شهر و نیومدید. _الانم اومدم سری بزنم و برم. آق سلیمون بیا بریم یکم تجدید خاطرات کنیم. با شنیدن قدم هایشان که به سمت باغ می رفتند سرم را خارج کردم. پسر برگشت و با لبخند چشمکی زد که احساس لحظه ای قلبم ایستاد! و من در بهت رفتار این آقای پاسدار ماندم. به نظرم آمد که چقدر رفتارش دوست داشتنی بود. پارت پنجم قسمت اول با صدای فریاد های مادرم از خواب برخاستم، واقعا از این لحظه روز متنفر بودم، بخصوص وقتی می دانستم قرار است پس از آن، به شدت کار کنم، اما چه کنم که باید به مادرم احترام بگذارم؟ _بهار... بهار... بیدار شو. هنوز خوابم می آمد با حرص پتو نازک و کهنه قهوه ای رنگ را کنار زدم و از انباری نمناک خارج شدم. با تمام خواب‌آلودگی سعی کردم با ادب باشم. _جانم مامان؟ با اخم به من نگاه کرد و با حالتی طلبکار گفت: _چقدر میخوابی؟ پاشو زود، خان با خانواده‌ش دارن میان برای ناهار. چشمانم را روی هم گذاشتم تا مبادا سخن اشتباهی بگویم. دلم میخواست یک «به من چه» بگویم ولی حیف! بدون هیچ حرفی طبق عادت، به سمت حیاط کوچک و پرگلمان رفتم، حیاطی که مادرم آن را بعد از به دنیا آمدن ما دو نفر با تمام سلیقه پر از گل و پیچک کرد و همیشه عصر ها بر روی میز دست ساز کنج باغچه می نشست و به آسمان خیره می شد و من می دانستم که او به پدرم فکر می کرد. نفس عمیقی کشیدم و بوی گل های زرد و قرمز را در ریه هایم جا دادم. این منظره کمی از خشم اول صبحم را کم می کرد و روحم را جلا می داد؛ با احساس بهتری که پیدا کرده بودم، به سمت شیر آب کنار پیچک های آویزان از دیوار رفتم و شلنگ را به آن وصل کردم، همانگونه که زیر لب شعری که مادرم همیشه می خواند زمزمه می کردم، شروع به شستن حیاط و آبیاری گل ها کردم. _ای ساربان آهسته رو که آرام جانم می رود... و آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود... کارم که تمام شد٬ دست و صورتم را شستم اما صدای باران مرا متوقف کرد. _نه بابا شعرم بلدی؟ بی تفاوت به او نگاه کردم، حیف بود که بخواهم حال خوشم را خراب کنم. چند تار از موهایم را که در صورتم افتاده بود را به داخل روسری فرو بردم و یکی از ابروهایم را بالا بردم. _عجیبه؟ از کنارم رد شد و شانه‌ای بالا انداخت. _نه ولی یه دهاتی بی سواد عجیبه شعر بلد باشه. خندید. حرفی نزدم٬ عادت باران بود دیگر دوست داشت خودش را بالاتر نشان دهد. به آشپزخانه رفتم و بعد از کمک به مادر در پختن ناهار به اتاقم رفتم و لباسی مناسب پوشیدم و در آخر چادر سفیدم را کناری گذاشتم تا سرکنم. بعد از حدودا یک ساعت با شنیدن حال و احوال پرسی های مامان متوجه شدم که آمدند. چادر سرکردم و دم در رفتم. شهراز را از دور دیدم، او که مرا دید نیشش شل شد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما من بدون جلب توجه اشاره کردم "ساکت شو". بعد از سلام و احوال پرسی با خان و زنش، محبوبه، خواستم به سمت آشپزخانه بروم ولی با ورود پسرک آن روز که نجاتم داده بود چشمانم از حدقه در آمد.
  7. 22 امتیاز
    پارت دوم قسمت اول آقا سلیمان خندید و بالحنی صمیمی گفت: _حالا ناراحت نشو دختر.اسب سواری میخوای؟ با ذوق سر تکان دادم. با آن چهره چروکیده ی مهربان لبخندی زد. _ملکه اونجاست، برو سوارش شو. دستانم را به هم زدم و به سمت ملکه دویدم. ملکه تنها اسب سیاه رنگ است که خودم آن را بزرگ کردم و اسمش را ملکه گذاشتم. سیاهی او مانند شب بود به گونه ای که اگر شب هنگام فرار کند هیچ کس نمی تواند او را ببیند. با یک حرکت خود را به بالای اسب رساندم. شاید چندان هم ارتفاع نداشته باشد ولی به نظرم از آن بالا دنیا بسیار زیبا می شد، می توانستم آسمان را احساس کنم، می توانستم ارزش زمینی که رویش قدم می بردم را بدانم، می توانستم دستان درختان را در دست بگیرم. به خورشیدی که کم کم به بالاترین موقعیتش در آسمان می رفت نگاه کردم که پرتو هایش، رنگ گل های پراکنده را روشن تر می کرد. برگشتم و به چشمان سبز آقا سلیمان نگاه کردم و با چشمانی مظلوم گفتم: _تا کی میتونم باشم؟ _یه نیم ساعت دیگه، میدونی که تازه چرا کرده. سرم را تکان دادم و پس از شنیدن توصیه های آقا سلیمان افسار اسب را تکان دادم، آرام شروع به حرکت کرد؛ سرعتش هر لحظه بیشتر می شد. بادی که لباس هایم را به بازی می گرفت را دوست داشتم، بوی محصولات کشاورزی که همیشه در روستا پخش بودند را احساس می کردم و برایم آرامش بخش بود. تقریبا نیم ساعتی دور زده بودم و در حال برگشت بودم که از دور زیر همان درخت باران را دیدم که سرش را زیر انداخته بود و یک مرد لبخند بر لب، روبرویش ایستاده بود و با او گفتگو می کرد. او را نمی شناختم، حق هم دارم من در این روستا نه کسی را می شناسم نه افراد زیادی وجود دارند که مرا بشناسند. بی توجه به آن ها رفتم و ملکه را به دست آقا سلیمان دادم و وقتی برگشتم با دیدن باران که تنها نشسته بود به سمتش رفتم و گفتم: _بریم؟ مامان دعوامون میکنه ها. سرش را بلند کرد و گفت: _آره بیا بریم. کمی به خودم فشار آوردم که نپرسم آن مرد که بود ولی گویی من تحمل این گونه امور را نداشتم. با تحملی نابود شده طوری به سمتش برگشتم که ترسیده از جا پرید و با حیرت به من نگاه کرد. _اون آقاهه کی بود؟ و به پشت سرم اشاره کردم. با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و بعد از کمی تفکر بلند قهقه زد. _هیچ کی، اشتباهی توپش خورد تو سرم؛ داشت عذر خواهی می‌کرد. تقریبا قانع شده بودم. اصلا به من مربوط نبود! ولی چرا احساس می کردم که این واقعیت نیست؟ به خانه که رسیدیم، باران در سکوت به اتاق خود رفت، این دختر سلام کردن را در همان شهر فراموش کرده بود! مثل همیشه صدای فریاد من بود که سکوت خفقان آور خانه را می شکست. _بهاران اومد خونه.
  8. 21 امتیاز
    پارت اول * « به نام خالق مخلوقات » دستم را روی آرشه ویولن می کشم و به مادر با آن اخم های در همش لبخند می زنم. با حرص در آشپزخانه حرکت می کند و شروع به غر زدن می کند. بدجنس نبودم اما، میمیک صورت مادر که از خود سری تک دخترش حرص می خورد؛ عجیب، دلم را می لرزاند. حس خوبی بود؛ نگرانی های وصف نشدنی اش برای کسی که او را پاره جانش می خواند. قابلمه بزرگ سیاه رنگ را زیر آب می گیرد و با اسکاج رنگ و رو رفته ای به جانش می افتد. دو ساعت پیش، غذا را به من سپرده بود و به هوای خرید، به قصد رهایی از صدای بلند و گوش خراش ویولن نواختن های ناشیانه من، از خانه بیرون زده بود. اما من هم توجهی به آن نکرده بودم و غذا را به کی سپرده بودم؛ خودم هم نمی دانم! تنها فهمیدم در آشپزخانه دود پیچیده و من هم فارغ از بوی سوخته ته دیگ های سیب زمینی، چشم هایم را بسته ام و غرق شده ام میان نوت های ملودی های بتهوون، که دل می برند. - کی می شه بزرگ شی آخه؟ نوجوونی؛ ذوق هنری داری؛ تو ویولن زدن استعداد داری؛ درست، نمی تونی دو دقیقه حواست و به نهار بدی این مادر فلک زده ات یه خرید بره بیاد؟ باز هم می خندم. همین مادر به قول خودش فلک زده، از خانه فرار کرده بود تا آرامشی در کنار همسایه ها پیدا کند اما باز هم حاضر نبود ویولن نواختن من را گوش خراش خطاب کند. نیم نگاهی به من میاندازد و نفسش را آه مانند بیرون می دهد. صدای ممتد زنگ در حیاط که همچون آژیر قرمز رنگی می ماند؛ هوش از سرم می پراند. آرشه ویولن از دستم بر زمین میافتد و نگاه مضطربم را به در حیاط می دوزم. مادر دست هایش را زیر آب می گیرد و با حوله ای که به در کابینت آویزان شده، خشک می کند. خودش هم نگران شده اما برای پنهان کردن اضطرابش لب می زند: - بابات باید باشه. قرار بود با امیرعلی برن ببینن کی می تونن ماشین و تحویل بگیرن. ان شاء الله که چیزی نیست. چادرش را روی سرش میاندازد و بی توجه به صدای گریه های بلند آیین، به سمت حیاط می دود. آیین را بغل می کنم و بوسه ای بر سرش می زنم. کمی آرام می گیرد اما با صدای فریاد های پدربزرگ، گریه اش تشدید می شود.
  9. 20 امتیاز
    پارت دوم پرده پنجره رو به حیاط را با استرس کنار می زنم و نیم‌نگاهی به مادر میاندازم. گونه اش را چنگ زده و سعی در پایین آوردن صدای پدربزرگ دارد. با عجله به سمت ویولن می روم و آن را درون کمد مخفی می کنم. چقدر سخت بود؛ پنهان کردن و نادیده گرفتن علایق، آن هم به واسطه پدربزرگی که فرزندان خودش به هیچ یک از اعتقاداتش پایبند نبودند. مادر را کنار می زند و با صدایی بلند، نامم را بر زبان می آورد. بدون سر کردن روسری یا چادری، با پاهایی برهنه و دلی پر از ترس، به سمت حیاط می دوم. برای لحظه ای رنگ نگاهش از خشم به شگفتی تغییر می کند و روی موهای بافته شده ام، ثابت می ماند. سرش را پایین میاندازد و سیبک گلویش به سختی بالا پایین می شود. پدربزرگ هم، گاهی بغض می کرد! با صدای گرفته ای می گوید: - برو چارقدتو سرت کن بعد بیا. خوب نیست اینجوری اومدی تو حیاط؛ دو تا آپارتمان نو ساز کنارتون به حیاط اشراف دارن می بیننت. لبخندی از این همه حساسیت روی لبم می نشیند. یکی از چادر های خوش آب و رنگ مادر را از روی چوب لباسی کنار در بر می دارم و موهایم را مخفی می کنم. با همان لبخند به سمت پدربزرگ می روم و آرام سلام می دهم. لبه حوض می نشیند و بی توجه به آتش شعله ور میان چشم های مادر، نگاهم می کند. - خوش اومدید. چیزی شده؟ تمام توانم را به کار می گیرم تا رسمی حرف بزنم. پدربزرگ دوست داشتنی من، از محبت بیزار بود و من، چقدر دلم محبت کردن به سبک خودش را می خواست. گویی باز هم به یاد چیزی میافتد و آتش فرو نشسته در چشمانش، دوباره شعله گرفته و مرا نشانه می رود. سگرمه هایش را در هم می کشد و وحشت را در دلم سرازیر می کند. - دکتر مکارچی رو می شناسی؟ سری تکان می دهم. مگر می توانستم آن مرد خوش پوش و اهل فرهنگ و هنر را که دوست گرمابه گلستان پدربزرگ بود را، از یاد ببرم؟ ذوق درون صدایم را مخفی می کنم و با متانت لب می زنم: - بله؛ چطور؟ -می خواد بری به پسرش ویولن یاد بدی. سرم را با وحشت بالا می آورم و چرا این برق چند هزار ولتی که از بدنم رد شد؛ مرگ را به روحم نشان نمی دهد؟ پدربزرگ از آن ویولن خبر داشت که این حرف ها را می زد دیگر! با شماطت نگاهم می کند و صدایش کمی بالا می رود. - تو چند ساله ویولن می زنی اونوقت من باید از دوستم این و بشنوم؟ تو جلوی اون ویولن زدی و من باید به پیشنهاد شرمانه اون فکر کنم؟ اصلا می دونی پسر اون چند سالشه که ازت خواسته براش تدریس کنی؟ چشم‌هایم را می بندم و گاهی نمی شود لبخند روی لب را حفظ کرد.
  10. 18 امتیاز
    «بنام خدا» نام رمان: جفت هفت نام نویسنده: Reyhaneh.kh (ریحانه السادات خسروی) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر :عاشقانه، اجتماعی خلاصه داستان: دختر شانزده ساله ای که به عنوان مدرس ویولن به خانه مردی فرستاده می شود تا به پسر هفده ساله اش آموزش دهد اما ساز ها ناکوک نواخته می شوند و دل ها عاشق. حالا چند سال از دلدادگی و روزمرگی های نوجوانی آن دو گذشته و چیزی به جز یک ویالون شکسته، یک دختر تنها و پسرعمویی عاشق و به دور از غوغای دل آوین نمانده است. یک جایی، دل خسته می شود از داد و ستد روزگار و راضی به ازدواج با یک معشوق مصنوعی... اما دور گردون، هوای هندوستان کرده و ساز را کوک می کند...می گویند؛ دیدار های اجباری، کار سرنوشت است. گویی دستش را دراز کرده، تو را در چنگ‌هایش گرفته و می خواهد از بیراهه ای که در آن گیرافتادی بیرون بکشد؛ و تو را به سمت معشوق هل دهد! برایت یک شانس اجباری مهیا کند و تو بمانی با سن و سال کمت... اسمش را هر چه می خواهی بگذار! روایت، حکایت، قصه، داستان، رمان، چرندیات...! اما من می گویم مهربانوی قصه، حرفی بیش از عاشق شدن در سینه دارد. نوجوانی دروغین را می بیند؛ عاشق می شود؛ عاشق می کند. حقایق را نادیده می گیرد و با سرنوشت، جدالی را آغاز می کند. غافل از این که بهانه این جدال را، عشق را، معشوق را، خودِ سرنوشت مهیا کرده است! حالا، جدال سرنوشت با خودش؟ آوین بانو جان، مانند همیشه، امیدوار باش! عشاق اگر به یکدیگر هم نرسند؛ پایان خوشی دارند... مقدمه: روزی زنان "چارقد" به سر می کردند و سینی روی سر می گذاشتند. چشمهایشان سرمه دار می شد و برق چشم ها، دل ها را روشن می کرد. یکی قالی می بافت و دیگری دیزی بار می گذاشت. اما اینجا، کسی ساز می زند. چارقد رها می کند و چرخ می خورد میان ایوان. جفت جفت، هفت ها را می چیند و لبخندش روشنایی می بخشد. تاس می اندازد و کارت رد می کند. زندگی را بر روی شانس می چرخاند و غافل است از هیاهوی اطراف... آیین را می سازد و خودش "آوین" لقب می گیرد. یک آیین عاشقی... دو تاس که بر روی تخته پرتاب می شوند و... وقتی تا بیرون انداختن مهره ها نمانده! معشوق کجا مانده؟ زندگی جفت می آورد و آیین جوانمردانه ادامه می دهد... غافل از این که اینجا جای جوانمردی نیست. جفت هفت! معشوق، زندگی را مارس می کند...
  11. 18 امتیاز
    سلام خدمت دوستان و همراهان گرامی قسمت موزیک من که مدت ها پیش غیرفعال شده بود دوباره برای دوستان فعال شد برای گروه های VIP , مدیران , نویسندگان , گویندگان قسمت جدیدی در انجمن اضافه شده که میتونید اخرین مطالب ما در اینستاگرام رو از صفحه انجمن دنبال کنید , برای لایک یا کامنت باید با اکانت خودتون به اینستاگرام لوگین کنید امکانات دیگری برای رفاه حال شما کاربران گرامی به زودی اضافه خواهد شد , منتظر تغییرات باشید ...
  12. 18 امتیاز
    پارت چهارم* بیست و چهار ساعتی می شود که مادر لب به سخن باز نکرده و سرش را گرم آیین و غذا پختن کرده است. اهمیتی به صدای دلنشین ملودی هایی که همیشه اظهار داشت من آن ها را به بهترین شکل ممکن می نوازم؛ نداده و از زیر جواب دادن به سوالات پدر، شانه خالی می کند. ویولن را روی شانه ام می گذارم و با چانه ام آن را نگه می دارم. شروع به نواختن ملودی زیبایی از" ولادیمیر استرزر" می کنم و همچون آخرین تیری که برایم مانده و قصد به هدف خوردنش را دارم؛ آرشه را با تمام وجودم بر روی سیم ها می کشم. مادر گُر می گیرد. گونه هایش رنگ می گیرد و لب های من به خنده باز می شوند. آیین را روی گهواره کوچکش می گذارد و دست به کمر، با لبخندی پر معنی، خیره خیره نگاهم می کند. به خوبی به یاد داشتم که گفته بود در اولین روز آشنایی شان با پدر، این آهنگ واسطه باز شدن سر صحبت، میان آن ها بوده است. و حالا، مادر عاشق باشد و با شنیدن چنین ملودی عاشقانه ای، از خودسری های من چشم پوشی نکند؟ آهنگ که تمام می شود؛ به سمتم می آید و بوسه ای بر سرم می زند. دستش را روی مو های بلندم می کشد و زمزمه وار می گوید: -مراقب خودت باش. دختر خوبی باش و همونطور که ازت انتظار داریم؛ محجوبانه رفتار کن. منظور حرف های مادر را خیلی خوب متوجه می شوم. تک دخترش را برای تدریس یک پسر هفده ساله می فرستاد و تظاهر می کرد که به حرف های در و همسایه، بی توجه است. لبخند روی لب‌هایم تشدید می شود و سری تکان می دهم. به سرعت همه وسایلم را آماده می کنم و به سمت ماشین پدربزرگ می دوم. مرا نمی بیند و برای بار چندم دستش را روی بوق ماشین می گذارد. قصد نداشت دستش را از روی این بوق گوش خراش بردارد؟! چینی به بینی ام می دهم و درون ماشینش می نشینم. ابروهای در هم تنیده اش را که می بینم؛ آهی از ته دل می کشم. پدربزرگ به کدام ملودی رضایت می داد و سگرمه هایش را سر جای‌شان برمی‌گرداند؟ *** زنگ در را می‌فشارم و در با مکثی باز می شود. یک خانه ویلایی که در انتهای بن‌بست طویلی قرار دارد و با همه عظمتش، استرس را به دل راه نمی دهد. مطمئنا کسی با وجود چنین شمعدانی های زیبایی، استرس نمی گرفت! خبری از حوض و ایوان و یک خانه بزرگ قدیمی نبود. این ویلا به هر چیزی شباهت داشت به جز خانه! ترجیح می دادم آن را باغ خطاب کنم و در دلم قربان صدقه کسی بروم که شمعدانی ها را مرتب و با سبکی متفاوت، در کناره دیوار های باغ، چیده بود. ترکیبی از سبک سنتی و مدرن! و این مسئله، بیش از پیش مرا به ملاقات با این خانواده مرموز، مشتاق می کرد؛ هنگامی که می دانستم، حتی یک خدمتکار مؤنث هم، در این خانه کار نمی کند!
  13. 18 امتیاز
    پارت سوم چشم هایش را با درد می بندد و چقدر طنین صدای شکسته شدن کمرش، دلم را به درد می آورد. آرام از جایش بلند می شود و شروع به قدم زدن می کند. سرم را با شرم پایین میاندازم و خودم را با گوشه ی چادرم سرگرم می کنم. تکانی به سرش می دهد و مرا شرمنده تر می کند. صدایم رنگ غم گرفته و بغض، راه نفس کشیدنم را مسدود کرده. به راستی علایق من، ارزش این سرزنش شدن ها را دارد؟ مغزم، بدون تعلل یک" بله" ی پر ابهت را جلوی چشمانم می آورد و راه گلویم را تا حدودی باز می کند. کمی جرأت پیدا می کنم و صدایش می زنم. - آقا جون؟ نگاهم می کند. تند و تیز و همچون کسی که مار نیشش زده! و انگار، مار منم نه دکتر مکارچی! هر چند که آن مرد، با آن پیپ کنده کاری شده و دستمال گردن های رنگ و وارنگ و مختلف، نه تنها یک مار تمام عیار بود؛ بلکه آبروی پزشکان را هم می برد! هر چند که خوب استیلی داشت و اگر کمی جوان تر بود؛ با توجه به حلقه نداشتنش... آقا جان تکانی می خورد و مرا از فکر بیرون می کشد. - کی جلوی دکتر مکارچی ویولن زدی؟ کی انقدر وقیح شدی؟ اصلا می دونی این مرد، هم خودش هم پسراش دست کمی از مار ندارن؟ فک کردی الکی فامیل شون و گذاشتن مکارچی؟ و پوزخندی به رویم می زند. حرکت عجیب دیگری، از پدربزرگی که همه او را به تعصب می شناختند. چقدر او را بد فهمیده بودیم! آقا جانِ این روز ها، خودش بود! درست مانند همانی که پدر برای‌مان تعریف می کرد. اما چرا از آن دوست گرمابه گلستانش، بد می گفت؟ نگاه گنگم را که می بیند؛ نفسش را از سر حرص بیرون می دهد و حرف زدنش را، با صدایی آرام تر از سر می گیرد. - می دونم؛ نمی تونی باور کنی من و! نیازی هم نیست که باور کنی! فقط این و بدون؛ آدم دوستش و نزدیک خودش نگه می داره و دشمنش رو نزدیکتر. اما وای به حال وقتی که به خاطر دشمنش، دوستش و از خودش برونه... چشم‌های آقا جان مرا نشانه می رود و حواسش، خاطره ای از گذشته را دنبال می کند. چشم‌هایم چه چیزی داشت که او را این گونه به هم می ریخت؟ شاید هم، تنها خاطرات تلخ گذشته و دکتر مکارچی، او را این‌گونه آشفته کرده بود. پس از ثانیه ای، بدون توجه به مادر که سینی شربت در دست گرفته و به سمت ما می آید؛ از جایش بلند می شود و با رویی گرفته و صدایی بی رنگ و رو، تنها به گفتن جملاتی بسنده می کند. - فردا میام سراغت که ببرمت اونجا. لباس پوشیده بپوش. و من، نمی دانم که چرا تا این حد برای دیدن آن، به قول پدربزرگ، مار خوش خط و خال، ذوق دارم!
  14. 18 امتیاز
    8 شخص سیاه پوشی با قیافه و شکل کاملا مرتب در فضای مربعی رستوانت پدیدار شد، با هر بار نزدیک شدنش از حدسم مطمن تر می شدم که او مالک این رستورانت است تا این که در مقابل ما قرار گرفت، و با گفتن اینکه «من الکساندر بارون هستم، چه کمکی از دستم بر می آید؟» خواست مکالمه را کوتاه کند که اولیور در جوابش به گونه ای دوستانه و خنده برلب گفت: روز شما بخیرآقا، ما از دوستان قدیمی مایکل هستیم اطلاع یافتیم اخیر به اینجا آمده. لطفا آدرسی که از او دارید را در اختیار ما قرار دهید. قصد داریم غافلگیرش کنیم. منتظر بودم تا شخص مقابلم ما را به شیوه ی دیگری استقبال کند که در جواب گفت:‌ فکر کنم اشتباهی شده، مایکل دیگر کیست؟ انتظار شنیدن و بی اطلاع نشان دادنش را نداشتم برای همین خواستم به موقع دخالت کنم: دو روز پیش یکی از دوستانم او را اینجا دیده بود، مطمنم که اشتباه نکرده است چون نشانی شخص میان قد، اندامی و سفید پوست را داد که او نیز در کنارش قدم بر می داشته است؛ با این تفاسیر احتمالا شما هستید. بطور طبیعی و نامحسوسی برخوردش تغییر کرد: - اوه بلی آقای درین، بیشتر با نام فامیلی شان آشنا بودم وکمتر به اسم صدایشان می کردم. ایشان یکی از مهمانان ویژه ای ما بودند که بیشتر از یک نصف روز اینجا ماندگار نشدند. از ترفند ناخواسته و غیر ارادی ام لبخند بر لبانم آمد اما این بار اولیور بود که لحن قبلی و التماس گونه اش گفت: نــه؟! او که از این اخلاق ها نداشت؛‌ بی خبر آمدن و بی خبر رفتن ها را از او حالا می بینم و می شنوم. - اتفاقا انگار این گونه رفتار برایش عادی بود، چون از اینجا هم بی خبر رفت. در بین صحبت هایش از یک چیز مطمئن بودم که هیچ گونه نیرنگ و دروغی در بین صحبت هایش دیده نمی شد،‌ گویا او از همه اتقافات افتاده در رستوانتش بی خبر بود، مگر امکان دارد چنین باشد؟ این سوال را به شکل دیگری و با لحن کاملا جدی مطرح کردم: شما چطور آمار مهمان خود را ندارید؟ بدون تسویه حساب و بدون هماهنگی با صاحب رستورانت چطور شخصی از اینجا ناپدید می شود؟ - آقای ...؟! با توجه به شرایط پیش آمده، انگار باید خودم را شخص دیگری معرفی می کردم: - فرانک هستم. - آقای فرانک دلیل این طرز صحبت شما را نمی دانم اما من فقط سرپرستم و از طرفی مهمانان ویژه ی ما نیاز به هیچ تسویه حساب و بازپرسی ندارند چون از قبل تمام هماهنگی ها با آنها صورت گرفته است. - می توانم نام شخص هماهنگ کننده را بدانم؟ انگار از این حرفم متعجب شد چون بالا رفتن ابروان کم پشتش این حس را به من تلقین می کرد: - نه، دلیلی برای بیان و افشای آن شخص نمی بینم، کاری از من بر می آید در خدمت هستم در غیر این صورت باید از حضور شما مرخص شوم. کاری از دستم جز نگاه کردن به رفتار الکساندر بارون بر نمی آمد، به اولیور نگاهی انداختم که او نیز بدون حرکت و ساکت کنار من ایستاده بود، گویا این گونه رفتار فایده ای نداشت باید به طرز دیگری حرف می کشیدیم. بهترین حالت در این گونه مواقع وارد شدن به عنوان پلیس و بازرس بود، با این که از این نعمت بر خوردار بودیم اما هیچ استفاده ای از آن نکردیم. قدمی به جلو گذاشتم تا به شیوه ای اصلی از بارون بازجویی کنم که اولیور با فشار کمی روی دستم مفهوم خودش را که خارج شدن از رستورانت بود به من رساند. انگار او نیز در این روزا شکسته شده است چون بین این اولیور با آن اولیور قبلی تفاوت زیادی دیده می شود. راهی جز قبول و خارج شدن نداشتم، بدون آن که به فضای روشن و چراغان پشت سرم نگاه کنم از دروازه ای شیشه ای و مربعی شکل رستورانت خارج شدم. با دور شدن از رستورانت خواستم اعتراضم را ناشی از اتفاقات پیش آمده اعلان کنم که باز هم اولیور مرا با دست به آرام بودن فرا خواند. همچنان به اولیور نگاه می کردم که با قدم های آهسته به سمت ماشین ما، در آن سوی خیابان حرکت می کرد، و با تکان دست هایش در ماشین،‌ ناچار شدم من نیز سوار ماشین شوم. پس از نشستن بلا درنگ با لحنی که کنترل صدا در آن موج می زد گفتم:‌ مقصد کجاست؟ - تنها یکجا مانده تا از نبودن مایکل درین در این شهر مطمئن شویم، و آن... به چشمان ریز بینش نگاه می کردم که چه چیز باعث قطع کلامش شده است اما رد نگاهش مرا به جای نکشاند چون در آن حوالی افرادی زیادی را می دیدم که در حال عبور و مرور بودند. چهره ای جمع شده و تاب بین ابروانش یکباره باز شد. منتظر بودم که چه چیز خواهد گفت که از ماشین پیاده شد. به قصد دانستن موضوع من نیز پیاده شدم اما سرعت او بالاتر از من بود چون در مدت کوتاهی، سر راه پسر آشنایی قرار گرفت که از رستورانت بیرون آمده بود. بدون آن که برای شناختنش به مغزم فشار بیاورم سمتشان حرکت کردم. از فاصله ای چند متری می توانستم صدای آن مرد جوان را بشنوم که می گفت: کارآگاه اولیور؟ فکر نمی کردم شما را بار دیگر هم ببینم. - مرا می شناسید؟ - انگار شما هم مرا می شناسید. با قرار گرفتنم جلوی آنان سر مرد آشنا سمت من چرخید و بدون فکر و سعی برای شناخت گفت: کارآگاه رین شما هم اینجا هستید؟! گویا مسئله ای مهمی پیش آمده. انگار الیور نیز به ذکاوت و صادق بودنش پی برده بود چون با خوشحالی گفت: بلی باید صحبت کنیم. - فکر می کنید جای درستیست؟ الیور با اشاره به رستورانت کاتج گفت: نه، اما در چنین شرایطی آنجا هم جای درستی نیست. پسر جوان پس از جابجایی کیف روی دوشش با لحن دوستانه گفت: در هوای گرم نوشیدنی سرد بد نیست! ×××× - که این طور! با این که من در جریان جابجایی آن کاست نبودم اما سعی می کنم عامل و کمک کننده اش را پیدا کنم، گرچه اصلا امیدی بر این کار ندارم چون مدت زیادی نیست که من آنجا گارسون شده ام اما با این حال تلاش خودم را خواهم کرد. به این فکر می کردم که کجای کار می لنگد چون مایکل درین نمی توانست خودش با دست های خودش تیشه به ریشه خود بزند. و با سر هم نمودن حرف های بی اساس سعی در سرکار گذاشتن ما بکند. او که قصد نداشته تا بیش از یک روز در سن دیگو بماند پس چرا ابراز نمود که برای تبدیل هوا کنار اقوام همسرش به اینجا آمده است و چند روز خواهد ماند؟ با سرفه ی خفیفی سعی کردم تا آن جمع دو نفره را متوجه خودم کنم: - آقای بارون سرپرست رستورانت ادعا می کند که مایکل درین بدون اطلاع قبلی رستورانت را ترک کرده است، ناپدید شدن یکباره اش می تواند چیزی را ثابت کند؟ هری نایل در جواب گفت: بدون اطلاع نه، احتمالا چون آقای بارون در آن لحظه حضور نداشته است که با آقای درین وداع کند از او دلخور شده است، اما خود من آقای درین را دیدم که با خانم سیاه پوست دیگری از رستورانت خارج شد. - خانم سیاه پوست؟ آن خانم سیاه پوست را شناختید؟ - بله، همسر آقای درین بود. از سر تعجب نگاهی به اولیور انداختم، از این هراس داشتم که نکند ما اشتباهی کرده باشیم و زمان خود را بدون نتیجه هدر می دهیم. با کنار هم گذاشتن تمام مدارک مایکل درین از تمام جهات مبراست اما چیزی که اولیور از آن مطمئن است همه چیز را بر عکس می کند احتمالا برای رسیدن به نتیجه ای بهتر باید تلاش خود را بنمائیم. رو به اولیور متفکر گفتم: حالا قدم بعدی چیست؟ - همان گزینه ای قبلی، رفتن به فرودگاه سن دیگو!
  15. 17 امتیاز
    پارت پنجم* قدم هایم را با احتیاط بر می دارم و بند کیف چرمی ویولن را روی شانه ام جابه‌جا می کنم. چیزی درون مغزم چرخ می خورد و با خودم فکر می کنم پسربچه‌ای که حالا حکم شاگرد مرا گرفته است؛ چند ساله است. علامت سوال های زیادی درون مغزم ایجاد می شود و تمرکزم را بهم می ریزد. با صدای پر ابهت مردانه‌ای از جا می پرم و کیف چرمی ویولن، بر زمین می افتد. فردی که صدای کلفتش، نشان دهنده مذکر بودنش است؛ با کفش های مشکی رنگش، قبل از این که بتوانم کیف‌دستی‌ام را درون دستم جابه‌جا کنم و خم شوم؛ کیف ویولن را به دستم می دهد. - عذر می خوام؛ نمی خواستم بترسونم‌تون. گویا متوجه کلام بنده هم نشدید. حرفش را تمام می کند و به چشم‌های متعجب من خیره می شود. مردی با استیل زیبای دکتر مکارچی که لباس های شیک و اسپورتی به تن کرده و بر خلاف محمود خان، نه دستمال گردن به گردنش بسته، نه پیپ در گوشه لب هایش جا خوش کرده است. گوشه چشم‌های تیره‌اش چین می خورد و می خندد. دستپاچگی من، خنده هم داشت! کمی خودم را جمع و جور می کنم و سرم را پایین می اندازم. خون می دود زیر گونه‌هایم و لعنت به من که دست خجالتی ترین آدم ها را هم، از پشت بسته بودم! درست مانند دخترانی رفتار می کردم که چشم‌های مردانه‌ای به این زیبایی ندیده بودند؛ واقعا هم ندیده بودم! مرد، تک خنده دیگری سر می دهد و با لحنی صمیمی می گوید: - خیلی سنگینه! بهتر نیست دختر خانمی به سن و سال شما از کیف های برزنتی استفاده کنه؟ - مشکلی با این قضیه ندارم. امکان داره من و راهنمایی کنید؟ گویی تازه به خود آمده باشد؛ دستی به پشت سرش می کشد و تند تند و پشت سر هم، کلماتی را ادا می کند. ناسزایی روانه خود می کنم و به خدا که قصد من خجالت‌زده کردنش نبود! به سمت در ورودی ویلا حرکت می کند و مرا وادار به دنبال کردنش می کند. ویلایی بزرگ، با جوی دلنشین که دل را به پرواز درمی‌آورد. دلی که، اگر صاحبخانه‌اش را نمی شناختم؛ آن را به روز می خواندم! اما هیچوقت ظاهر و عقاید آن مرد با آن کت های چرمش، یکسان نبود! پدربزرگ هم این را، خوب، می دانست. می دانستم که اینجا بودنم و دلیل اصلی درخواست محمود خان، تنها تدریس ویولن نیست و من، خودم را برای هر اتفاق غیر منتظره‌ای آماده کرده بودم. محمود خان، محمود خان باشد و از مدرسی به بچه‌سالی و ناشی‌گری های من دعوت به تدریس ویولن کند؟ لابد آن هم برای پسر ته تغاری اش که تنها نازپرورده بودنش را می دانستم و دریغ از دانستن نام و سن‌ و‌ سالی... کفش هایم را با آرامش در کنار در جفت می کنم و وارد می شوم. مرد، نام پسرانه‌ای را بر زبان می آورد و دری، با شدت بسته می شود!
  16. 16 امتیاز
    ادمی که از پرسیدن دست میکشد در واقع از فکر کردن باز میایستد چون فکر کردن هرچه باشد پرسیدن مدامیست برای رسیدن به پاسخ و ان آدمی که فکر نمیکند سخن هم نمیگوید.... ایوان کلیما.....کتاب روح پراگ
  17. 16 امتیاز
    آن‌چنان جای گرفتی تو به چشم و دل من که به خوبان دو عالم نظری نیست مرا "مولانا"
  18. 16 امتیاز
    دلنوشته ي دختري برايِ پدرش " پينه و تَرَكهاي دستانت ، شانه يِ موهايم ميشود وقتي كه با مهرباني ، بر سرم دستِ نوازش ميكشي... صدايِ زِبريِ آنها را در گوشِ وجودم احساس ميكنم .... و من صدايِ ابرازِ شرمندگيِ تو را هر روز ميشنوم ... تو شرمنده ي جان و جسمت هستي كه سخت خسته هستند و رنجور ... جان و جسمي كه چهل ساله اند و انگار هزار ساله... تو شرمنده ي مادرم ، برادرم و من هستي .... به خاطرِ سفره ي ساده ، خانه ي محقر ، سر و وضع و لباسمان و .... تو شرمنده ي پدربزرگ و مادربزرگ هستي كه هر چند كم توقعند امّا چشمانشان به دستانِ توست و نميتواني وظيفه ي فرزندي را آنطور كه ميخواهي براي آنها بجا آوري ... پدرِ عزيزم ، ميفهمم حالِ تو را .... نداهايِ قلبِ مردانه ات را ميشنوم حتي اگر سخن نگويي .... صدايِ گريه هايِ مردانه ات را ميشنوم حتي اگر گريه نكني و اشكي نريزي ... فريادهايِ شكايتِ تو را بر زمين و زمان ميشنوم حتي اگر سكوت كني ... امّا پدرِ عزيزم ، بدان كه بويِ لباسهايِ كارِ تو را با رايحه ي خوشبوترين گلهايِ بهار عوض نميكنم .... خاكي كه بر سر و صورتت مينشيند را با طلا عوض نميكنم ... نوازشِ دستانِ پينه بسته ات را با تمامِ مهربانيهايِ عالم عوض نميكنم ... چرا احساسِ شرمندگي ميكني ؟ سرت را بالا بگير ... شرمندگي ، برازنده ي تو نيست ... كساني بايد شرمنده باشند كه سفره هايشان با چپاول حق و حقوقِ تو و امثالِ تو رنگين ميشوند... كساني بايد شرمنده باشند كه دسترنجِ چون تويي را به يغما ميبرند و كارگران را پله ي ترقي خود ميكنند ... پدرِ عزيزم دوستت داريم حتي اگر سفره ي ما خالي باشد در همين خانه ي محقر با لباسهايي كهنه و مندرس ... فقط تو شرمنده نباش و سرت را بالا بگير ، دوستت دارم برايم بمان .
  19. 15 امتیاز
    نام کتاب : به طرز عجیبی چاق نویسنده :hhhmmm کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه , اجتماعی خلاصه کتاب : گاهی ، بعضی آدم ها فقط با یک نگاه خیانت می کنند . گاهی یک رهگذر با یک نگاه کوچک تمام زندگی دیگری را خراب می کند . من این را خوب می دانم ! چون من همان نفر دیگرم . من دختری بودم خوشحال از زندگی و عاشق ولی بعد ، زندگی شروع کرد به امتحان گرفتن . با کمی اضافه ی وزن همه چیز خراب شد . از اعتماد به نفس بگیر تا عشق ، زندگی ام در حال خراب شدن بود و روزمرگی کم کم مرا می کشت تا اینکه ، تا اینکه با یک هیجان روبرو شدم . با کسی که شاد بود و کم کم ، او کمکم کرد . او مرا از نو عاشق مردی لایق کرد و او ، او خیانتکار نبود ! او مرا از منجلابی بیرون کشید که خیانت کارها مرا در آن رها کرده بودند . مقدمه : چاق ! کلمه ای بی رحم که هچ کس به بی رحمی اش اهمیتی نمی دهد . چاق ! کلمه ای که زندگی یک دختر را از این رو به اون و می کند . شاید کسی که فرهنگ لغات را می نوشت ، باید مهربان تر می بود . باید وقتی داشت کلمه ها را می نوشت ، وقتی نوبت به کلمه ی چاق رسید ، لحظه ای صبر می کرد و بعد به آرامی روی این کلمه یک خط سیاه می زد . یک کلمه که کم نمی شد ؟ می شد ؟ می گویید نمی شود ؟ می گویید همه اینطور بی رحم نیستند ؟ پس چرا وقتی دختری بیست و خورده ای ساله ای را می بینید ، به جای چاقی ، چشمان زیبای او را به تماشا نمی شینید ؟ ولی دیگر مهم نیست ! او کسی را خواهد داشت که روزی هزار بار روی نگاهش بوسه بزند . این رمانو تقدیم می کنم به همه ی تپل های جهان !
  20. 15 امتیاز
    11 با باز کردن اولین پرونده زیر نور ضیف آباژور صورت لبخند دار مرد سفید پوستی با ته ریش سیاه که لباس نظامی بر تن داشت هویدا گشت. در کنار تصویر, کلمه ی «فرانسیس دامون» به چشم می خورد. متولد سال 1971, فارغ التحصیل از دانشگاه نظامی کالیفرنیا. ازدواج در سال 1994, نام خانمش جسیکا دامون, صاحب دو فرزند به نام های مارگارت و امیلی. صاحب همسر و فرزند! احتمالا زندگی آرامی را گذارانده اند, اما اکنون وقت ماتم آنها فرا رسیده است. اما چرا فرانسیس دامون؟ چرا یک کلانتر به چنین سرنوشتی دچار شود؟ برای درک بهتر موضوع به مطالعه ی ادامه پرونده پرداختم که در آن چنین نوشته شده بود: «فرانسیس دامون در اولین سال های حضورش در ارتش آمریکا استعدادش را در بخش های مختلف نظامی به نمایش گذاشت, فرانسیس دامون مدتی به نیجیریه اعزام شد اما چون مدت زمان حضورش در آنجا محدود بود, در سال 1992 برای خدمت به نیروی های آمریکایی در افغانستان به عنوان کماندو وارد آن سر زمین شده و دیری نگذشت که به درجه ی فرمانده ئی نیرو های «اسپیشل فورس» رسید. فرانسیس دامون مدت 10 سال بصورت وقفه یی به نیرو های تازه کار افغانی آموزش داده و آنها را با تاکتیک های جنگی و استفاده درست از سلاح های سرد و گرم آشنا می نمود این خدمات تا زمانی که معاهده ی خروج نیروی های آمریکایی از افغانستان به امضا رسید ادامه داشت. پس از مدت 2 سال از بازگشت او به آمریکا, برای دوری از بخش عملیاتی سنگین توانست کلانتر یکی از ادارات پلیس شهر کالیفرنیا گردد, اما دیری نپائید که به دلیل جراحات ناشی از خدماتش در ارتش آمریکا استعفاء داده, وظیفه ی مقدسش را کنار گذاشت و به عنوان یکی از نامداران نیروی های زمینی آمریکا نام خودش را ثبت کرد.» مگر می شود شخصی با چنین ویژگی های مختص به خودش توسط شخص دیگری به قتل برسد؟ وقتی در یک جامعه شخصی مورد ضرب و شتم قرار می گیرد همه فکر میکنند مضرب قوی تر از او بوده است, بلکه همیشه چنین نبوده و می تواند این عمل بدلیل از پا در آمدن شخص مقابل از جاهات مختلف دیگری مانند پیری و سالم نبودن شخص ضرب دیده باشد. گویا در این قضیه هم این فرضیه صدق می کند چون در پرونده ی فرانسیس دامون به نکته اشاره شد, آن که بدلیل جراحت از وظیفه نامداری همچون کلانتری استعفاء داده است, مطمئنا باید جراحت بدخیم برداشته بوده است که به چنین سرنوشتی اسف باری مواجه شده است. از طرف دیگر سوال پیش می آید که چه چیزی باعث شد که مورد حمله یک شخص شاید هم روانی قرار گرفته باشد؟ با چنین پرونده ی قابل فهم و خدمات درخشان اش بجای این که به قتل برسد باید از او تقدیر صورت می گرفت که چنین نشد. به صفحات دیگر که کلمات مشابه نوشته شده بود نگاهی انداختم که در بین آنان عبارات مشکوک تری به چشم می خورد: فرانسیس دامون برای تداوی اش مدتی را در بیمارستان گذراند اما به دلیل عدم جوابگویی, دوران تداوی اش را ترک کرد. پس از استعفاء دادن فرانسیس دامون, دولت برای جبران خسارت های دوران خدماتش ماهانه مقدار ناچیزی پول به حسابش واریز می کند. محل زندگی اش تا سال 2009 ایالت کالیفرنیا ثبت شده و پس از آن مهاجرتی نداشته است. با خودم کلمه ی «دوران تداوی» را مرور می کردم, اولین چیزی که به ذهنم آمد قطع اعضای بدن بود, اما چرا پس از چند سال ایفای وظیفه دست به این کار بزند از طرف دیگر معاش تقاعد موعد مشخص دارد و قبل از آن به کسی تعلق نمی گیرد, مگر آن که در دوران خدمت آسیبی جدی به رسیده باشد. که احتمالا قطع عضو را می توان شامل آن کرد. به پرونده ی پزشکی اش که عبارت از ورقه ی با مهر های چندین رنگ روی آن رنگ آمیزی شده بود نگاه کردم که هیچ قطع عضوی در آن نوشته نشده بود. تنها دلیل تحت مداوا قرا گرفتنش را افسردگی ناشی از قتل ها و جنگ های که در آن اشتراک کرده, گزارش شده است. بنظر این مورد نیز کاملا بی ربط است «افسردگی ناشی از قتل و جنگ». فرض بر این که تداوی این نوع افسردگی هم از طرف دولت برای شخص آسیب دیده در نظر گرفته می شود. اما این که بخواهند برای آن شخص معاش نیز بدهند دور از واقعیت و تصور است. در این قضیه ی بخصوص پنهان کاری زیادی دیده می شود که جواب آن را می توان از بازمانده های مقتول بدست آورد. به ساعت دیواری نگاهی انداختم که عقربه 12:47 را به تصویر کشیده بود. با فکر به این که وقت خواب است, ناخواسته خمیازه ی سراغم امد اما مگر می توانستم بخوابم؟ پرونده ی دوم را باز کردم که صورت مرد آشنایی در آن دیده می شد. رنگ قهوه ئی چشم هایش که حتی از پشت عینکش هم قابل تشخیص بود, صورت گرد, موی های برنزی, با قد 178 سانتی متر و اندام متوسط. در کنار تصویر نام «الفی نوربرت» خود نمایی می کرد. سال تولد 1881 در لاس ویگاس, میان خانواده نوربرت با سطح فرهنگی بالا اما سطح مالی پائین بدنیا آمده بود. محل زندگی اش لاس ویگاس ثبت شده و دوران مدرسه و تحصیلاتش را نیز در آنجا سپری نموده است. با توجه به آنچه که در سوابقش به چشم میخورد, الفی نوربرت مدرک تحصیلی خود را از رشته میکانیک مهندسی بدست آورد. و در ادامه رئیس شرکت اتومبیل رانی رنر (Runner) شد. رئیس!؟ آن هم شرکت اتومبیل رانی؟ مگر می شود کسی با این تحصیلات دست به دزدی بزند آن هم مواد مخدر؟ شاید هم دزد نبوده و نقش قاتل را در پس پرده بازی می کند. از این که سریع همه را متهم می کردم حس خوبی نداشتم. با این که قاتل یک شخص به خصوص است اما با هر بار دریافت مدرک, سوء ظن ما نیز عوض می گردد. یک قاتل و چندین مظنون اصلا عادلانه به نظر نمی رسد! «الفی نوربرت دوران تحصیل خود را با مدارج ممتاز در دانشگاه لاس ویگاس گذارند. پس از سپری کردن دوره کارآموزی با نشان دادن استعداد ذاتی اش در این زمینه توانست در شرکت ماشین آلات های اتومبیل رانی جذب شده و بکار خودش شروع کند. الفی نوربرت تا سال 2005 زندگی اش را به همین منوال ادامه داد تا این که با کمک مانوئیل هندریک شرکت جدیدی را پایه گذاری کردند. از زندگی اش تا سال 2011 اطلاعات در دست است و پس از آن در سرور موجود نمی باشد.» چیزی که از همه مرا می ترساند آغاز و انجام همه این اشخاص است. از کجا شروع می کنند اما در آخر پس از این همه تلاش برای زندگی مرفع, زندگی شان به کجا ختم می شود! پس از بستن این پرونده دستم برم تا همه را روی هم بگذارم, اما در آن میان ورق های دیگری نیز وجود داشت که هنوز باز نشده بود. با نزدیک کردن آن به چشمانم وبردن سمت نور, عنوان آن اولین چیزی بود که توجه مرا جلب کرد: نتایج کالبد شکافی. با بیاد آوردن کیسه ی جسد و آنچه که بین آن وجود داشت حس کردم نفسم درست بیرون نمی آید و حالت تهوع شدیدی که از همه مخفی می کردم سراغم آمد. اما راهی جز باز کردن آن نداشتم. باز هم تصویر اولین چیزی بود که چشم مرا سمت خودش برد, آن هم تصویر ریزه های گوشت شخصی که کلانتر نیز بوده است. در آن میان نکاتی که از شناسایی اش بدست آمده بود قابل ذکر بود. اما چیزی که از همه قابل توجه جلوه می کرد رنگ پوست گندم گون, مثبت بودن تست ایدز و اعتیاد. با دیدن کلمه ی اعتیاد کارل درین جلوی چشم هایم مجسم شد, او نیز معتاد بود. انگار اشتباهی شده بود چون کلانتر نمی توانست معتاد باشد, اما چرا نه؟ در صورت درست بردن آزمایش ها, حتما باید بین این دومسئله ارتباط تنگاتنگی وجود داشته باشد و مطمئنا بدون ارتباط نیز نخواهد بود. موضوعات جالبتری وجود خواهد داشت که در سوابق هیچ کدام از آنها ذکرنشده است. پس باید روز سختی در انتظار ما باشد.
  21. 15 امتیاز
    10 صدای ممتد بوق ماشین و پس از آن تابیدن نور زیاد چراغش بر صورتم, باعث شد تا چشمانم را بی اراده ببندم و آنچه را که در دستم بود رها کنم. با ایستادن ماشین سیاه رنگ در چند متری ام, در شب تاریک بدون چراغ, ترس غیر ارادی سراغم آمد, منتظر بودم که از درون آن ماشین چه کسی بیرون خواهد آمد که طنین صدای اولیور بر فضای مسکوت و بادی اطراف سایه افکند. با شنیدن این که «چی شد, ترسیدی؟» نفس راحتی کشیدم, نمی دانم انتظار چه چیزی را داشتم که در میان خیابان از حالات پیش آمده شوکه و متعجب شدم. برای آن که خود را نبازم و مقابل او خودی نشان دهم, دستم را به پشت جای که دسته ی تنفگ با دستم تماس پیدا کند بردم. با فخر گفتم: اگر سه ثانیه ی دیگر هم ساکت می ماندی حالا لبخندی روی لبهایت نبود, چون این تفنگ من است که همیشه آماده به شلیک به کمرم بسته است! ساکت ماند, انگار او نیز انتظار چنین واکنشی را از طرف من نداشت. بدنبال پلاستیک خوراکی ها, تفنگ بدون گلوله را در جایش جابجا کرده و خودم را خم کردم. - اتفاقی خاصی افتاده است؟ مطمئنا در این وقت شب برای ترساندنم به اینجا نیامده ای! با باز کردن دروازه ی ماشین گفت: چندین اتفاق هم زمان! سوار شو تا بگویم. - فاصله ی زیادی تا خانه نیست, تو نیز قدم زنان بیا. از ماشین پیاده شد و در کنار من به برداشتن قدم هایش تمرکز کرد: - جسدی که امروز از پارک بدست پلیس رسیده است, هویتش مشخص شده است. منتظر بودم تا خودش ادامه دهد که گفت: کلاتنر دامون, نام آن شخص است. در ذهنم کلمه ی کلانتر را مرور می کردم, چرا باید یک کلانتر قربانی این ماجر باشد؟ - او را می شناسی؟ با وارد کردن چین بر روی پیشانی اش انگار می خواست روی مغزش فشار بیاورد که سر انجام گفت: البته که او را می شناسم, مدت زیادی از آخرین ملاقاتمان می گذرد, طوری که حتی چهره اش هم بیادم نمانده است. سکوت چند ثانیه ای فضا تاریک خیابان را گرفت اما خودش بود که ادامه داد: اثر انگشتی روی جسد دیده شده است. با عجله گفتم: متعلق به چه کسیست؟ - الفی نوربرت. - آیا مظنون به قتل است؟ - یا مظنون به قتل و یا هم دزدی از صحنه ای جرم, در هر صورت ما باید دنبال او باشیم. پس از شنیدن کلمه ی «دنبال» یاد کار آینده ی مان افتادم: مگر قرار نیست فردا سراغ مایکل درین برویم؟ - درست نمی دانم چه کاری را در پیش گیریم, گذشته از پیچیده شدن ماجرا, همه اتفاقات هم زمان رخ داده است. با این که ناپدید شدن مایکل درین سر نخ خوبیست اما از الفی نوربرت و کلانتر دامون نمی توان گذشت. از طرز صحبت و چهره اش پشت آن سبیل های ضخیم معلوم بود که هنوز تصمیم صد در صدی نگرفته است, برای همین با واضح کردن ماجرا خواست با هم تصمیم درستی بگیریم. از این که من هم نظر خاصی نمی توانستم بیان کنم, حس خوبی نداشتم. برای این که بیش از این در کوچه ی تاریک ایستاده نباشیم, حرکت کردم تا او نیز با من راه بیفتد: تصمیم درستی خواهیم گرفت, اما در خانه! به پشت سرم نگاه کردم که بدون واکنشی به من نگاه می کرد: انتظار داری در این شرایط در خانه بمانیم؟ سکوت کردم و منتظر ادمه ی حرفش ماندم: با دریک اوستین تماس گرفتم قرار است در مورد اتفاقات افتاده ما را بیشتر در جریان بگذارد, حالا برو و زود برگرد. انگار حرف او منطقی تر بود چون در این شرایط غیر قابل پیش بینی نمی توانستم از بار مسئولیت شانه خالی بکنم. بنا براین پس از خداحافظی مختصر با همسرم روانه ی راه به سمت اداره آگاهی جایی که دریک اوستین قرار بود آنجا برسد, شدیم. با وردمان به راهرو نچندان طولانی اداره آگاهی, دیدن دریک اوستین از فاصله چند متری مشکل نبود که بر روی نیمکت نشسته و به سرامیک های کف اداره خیره شده بود. موی های کوتاه و بالا رفته اش, قد بلند و اندام قوی اش اولین چیزی که بود که توجه همگی را برای بار اول بخودش جلب می کرد. با هر قدم که به او نزدیک می شدیم خسته گی چهره اش مشهود تر می گشت, پس از بلند کردن سرش ما را مقابلش دید که به نشانه ی احترام از جا برخواست و به حالت کاملا رسمی سلام کرده و دست در دست ما گذاشت. - مطمئنا شما هم در جریان قرار گرفته اید. این طور نیست؟ به چهره ی اولیور نگاه کرده و جواب داد: بله درست است. در جریان کل ماجرا هستم. - برای جلوگیری از قتل بعدی چه اقداماتی انجام داده شده است. پیشانی اش را خاراند انگار دنبال کلمات مناسب برای توضیح بهتر بود: عکسی که از شناسنامه ی الفی نوربرت در سوابقش بدست آورده ایم را به تمام پلیس های شهر داده و اهمیت ماجرا را به همه بازگو نموده ایم. - برای مراحل بعدی چه راهکاری در پیش گرفته شده است؟ - مراحل بعدی؟! منظورتان چیست؟ با پیدا شدن الفی نوربرت مراحل بعدی آشکار خواهد شد. - منظور من کلانتر دامون است, مطمئنا خانواده اش حرف های زیادی برای گفتن خواهد داشت. پیش از این که دیر شود بهتر است سراغ آنها نیز برویم. به لب های اولیور نگاهی انداختم که از پشت آن موضوع دیگر بازگو نشد و آن ماجرا, ماجرای مایکل درین بود, اما چون از آن قضیه فقط ما با خبر بودیم بازگو کردن و توضیحات وقت گیر به دریک اوستین در چنین شرایطی مناسب نبود. برای از بین بردن سکوت و وارد شدن دوباره به موضوع گفتم: هر آنچه در مورد الفی نوربرت و کلانتر دامون می دانید در اختیار ما هم نیز بگذارید. پس از خم شدن روی نیمکت کناری اش, دست سمت کیفش برد و از میان آن ورقه های سمت ما گرفت: می دانستم سراغ این پرونده ها را خواهید گرفت, بنابر این آنها را به همراه خودم آوردم. از هر پرونده دو کپی وجود داشت انگار برای هر کدام از ما یک نسخه برداشت شده بود, برای ابراز قدر دانی خواستم با تشکر این حس را منتقل کننم که با گفتن « نیاز به تشکر نیست, ما بیشتر از این ها باید با هم هماهنگ باشیم. در صورت برخورد به چیز مشکوکی لطفا مرا نیز در جریان قرار دهید» مرا ساکت کرد. انگار امروز, روز سختی برایش بود چون چشمان سرخ و به خون نشسته اش این حس را تداعی می کرد. بر خلاف تصورم اولیور گفت: آقای اوستین, از بر خورد امروز متاسفم, می دانید این قضایا خالی از تاثیرنیست. دریک اوستین با حرکت سرش حرف های اولیور را تایید میکرد و من به این فکر می کردم که چطور همگی یکباره عوض شدند. اولیور در ادامه گفت: در مورد مایکل درین موضوعی قابل پیگیریست که شما در جریان کامل آن نیستید. اما ترجیح می دهم که شرح آن را فردا به حضور شما برسانم. امروز به اندازه ی کافی خسته شده اید
  22. 15 امتیاز
    9 جنایت، جنایت و باز هم جنایت... لحظه به لحظه قضیه پیچیده تر می شود، همه می گویند که زمان همه چیز را مشخص می کند اما انگار زمان هم در مقابل این جنایات کاری از دستش بر نمی آید. این همه اتفاقات وحشتناک نمی تواند همواره با شانس همراه باشد, به احتمال قوی پشت این جنایات شخص متفکر تری وجود دارد که با دقت باور نکردنی مهره های شطرنجش را جا بجا می کند. شخصی که از تمام حرکات مهره های ما خبر دارد و اصلا هم نگران خطا های خود نیست. با دیدن جسد پارچه پارچه شده ی مقابلمان اولین چیزی که به ذهنم آمد «قوطی سیگار» بود که روی جسد دیده نمی شد. به اولیور نزدیک شدم که با دقت چهار اطراف کیسه ی جسد را از نظر می گذراند. - آیا تو هم دنبال همان چیزی هستی که من هستم؟ بدون حرفی، با سر گفته ی مرا تایید کرد. با دیدن تمرکز اولیور به چهار طرف محل جنایت, گویا جای من آنجا نبود باید دنبال کار دیگری را می گرفتنم. بنا بر این سمت بازرس دریک وقت شناس حرکت کردم که با شخص دیگری مشغول وارسی پرونده ای بود. - آقای دریک! گویا این جنایات تنها عامل دیدار ما شده است... با لبخند غیر قابل فهم جواب مرا داد که ادامه دادم: این بار جسد توسط چه کسی گزارش شده است؟ خودکار و پرونده را به آن شخص ناشناس داد و با گفتن «متشکرم» او را مرخص نمود: - این بار هیچ کس... چون توسط خود پلیس کشف شده است. - ما دنبال اثر یا بهتر بگویم نشانه ای هستیم که در صحنه های جرم قبلی به چشم می خورد اما این بار چنین به نظر نمی رسد. - منظورتان همان قوطی سیگار است؟ با خوشحالی سریع گفتم: بلی بلی، همان را می گویم. - متاسفانه یا خوشبختانه این بار چنین اتفاقی نیفتاده است. احتمالا این بار قاتل نخواسته تا ردی از خود بجای بگذارد. - شاید هم قاتل فراموش کرده آنرا بگذارد یا اصلا وقت نشده است که این کار را انجام دهد. - احتمال دیگری هم وجود دارد! به دنبال منبع صدا بودم که اولیور را پشت سرم دیدم. او با قدم های آهسته و کوتاه سمت ما می آمد، منتظر بودیم که او ادادمه دهد: شاید قبل از این که دست ما به آن برسد توسط شخص دیگری به سرقت رفته است. بازرس دریک که حرفش کنار گذاشته شد با حالت تمسخر آمیزی گفت: اوه جدی؟ چطور این ممکن است؟ اولیور که گویا از لحن بازرس خوشش نیامد گفت:‌ چطور این ممکن نیست؟ وقتی کسی قوطی سیگار را که احتمالا این بار هم انباشته از هیروئین بوده است را ببیند چرا بر ندارد؟ برای تجسم صحنه ی متذکره, لحظه ای سکوت حکم فرما شد اما انگار اولیور دست بردار نبود: در ضمن توصیه می کنم ابتدا صحنه ی جرم را بدقت نگاه کنید, بعد آنجا فرم های بدرد نخور را با فلم سیاه تان پر کنید. از حرفش خنده ام گرفت اما بدلیل نگاه های پیوسته ی بازرس دریک, خودم را کنترل کردم. بازرس دریک که از قبل ناراحت تر به نظر می رسید, با خشم گفت:‌ آقای آلفرد اولیور متوجه هستید با کی صحبت می کنید؟ - بلی من متوجه هستم با کی صحبت می کنم اما گویا شما متوجه نیستید با کی صحبت می کنید! خودم را میان حرف هایشان انداختم تا بحث بیش از این دنباله دار نگردد: آقایان لطفا! همه ی ما به دنبال یک هدف مشخص هستیم پس باید همکاری های لازم را در هر زمینه با یکدیگر بنمائیم. آن دو بار دیگر همدیگر را از نظر گذراندن و پس از آن دوباره به من نگاه کردند اما این بار نه به عنوان دوست بلکه با لحن رسمی تر شروع به صحبت کردم: آقای اولیور انگار شما به نتیجه ی خاصی رسیدید، خوشحال خواهم شد ما را هم در جریان قرار دهید. از چهره ی اولیور مشخص بود که تمایل زیادی برای حرف زدن ندارد اما چون موقعیت خوبی برای ثابت کردن ادعایش بود گفت: اگر به اطراف کیسه ی جسد نگاهی بیاندازید متوجه خواهید شد که رد پاهای دیگری نیز در حوالی آنجا دیده می شود. خودش شروع به قدم زدن کرد که ما هم مجبور به همراهی او شدیم: از شب گذشته تا حالا باد به سمت شرق در حرکت است که سر افتادگی گیاهان اطراف کیسه ی جسد به سمت شرق گواه این است، در بین این علف زارها, گیاهان کوچکی هم دیده می شود که سرش به سمت شرق نه بلکه به سمت شمال خم شده است، با توجه به این که تعداد علف های سر کج زیاد است به احتمال قوی یکی مال قاتل و بقیه از اشخاصی است که از آنجا گذشته است. بازرس دریک با تردید گفت: دلایل محکمی نیست، دنبال شواهد دیگری نیز باید بود. - راه دیگری نیز برای تشخیص آن وجود دارد. منتظر بودیم که اولیور چه خواهد گفت: در دو طرف کیسه ی جسد تکه های چرم وجود دار که اگر اثر انگشتی روی آن باشد مطمئنا از قاتل نیست بلکه از شخص یابنده ی آن قوطی سیگار است. دریک که گویا هنوز روی گفته های اولیور شک داشت گفت: چرا نباید از قاتل باشد؟ - چون قاتل آنقدر احمق نیست که بدون دستکش, دست به چنین جنایات حساب شده بزند، در ضمن اگر مال قاتل هم باشد که چه بهتر! مگر ما دنبال قاتل نیستیم؟ انگار حق با اولیور بود که بازرس دریک نیز سکوت اختیار کرد. کیسه ی جسد را به گروه انگشت نگاران سپردیم تا تحقیقات لازمه را روی آن انجام دهند. و خودمان راهی مغازه ی آقای برین شدیم تا از سلامتی او مطمئن شویم. با نزدیک شدن به مغازه ی آقای برین می توانستم او را از بین حصار های آهنی مغازه اش ببینم که با شخص دیگری صحبت کرده و گهگاهی نیز لبخند بر لبانش می آمد. با ورودمان چهره شادش شادتر گشت و از ما با استکان قوه ای پذیرایی نمود. نخستین سوالی که به ذهنش آمد از جریان جنایات بود: این چند روز حسابی مرا ترسانده اید برای همین لحظه ای در اینجا تنها نمی توانم بمانم... می ترسم آن قاتل اینجا سراغ من آید، تاکنون به سر نخ اساسی رسیده اید یا خیر؟ سر زیر افتاده ی اولیور نشان عدم تمایل به حرف زدنش بود، ناچار شدم تا من پاسخش را بدهم: متاسفانه نمی توان از هیچ چیزی مطمئن بود، فعلا بجای تعقیب قاتل دنبال ... صدای تلفن از جیب اولیور حرف مرا قطع کرد که با صدای نه چندان بلند شروع به نواختن موسیقی نمود. اولیور با دیدن شماره روی صفحه ی موبایلش لبخند ملایمی بر لبانش آمد و پس از آن به آهستگی پاسخ داد: آقای نایل! پیش از این ها منتظر تماس شما بودم. اتفاق جدیدی افتاده است. صدای نامفهومی از مبایل خارج می شد که دانستنش برایم غیر ممکن بود. بنابر این سعی نکردم تا ماجرا را بدانم, به امید آن که اولیور پیرامون بحث را خواهد گفت. پس از ختم مکالمه بدون آن که چیزی بپرسم سریع گفت: مایکل درین... امروز دوباره به رستورانت برگشته است! - ماجرا از قبل فرق کرده؟ یعنی می توان ادعایی کرد؟ با حرص غیر قابل شرح گفت: ویلیام انگار حالت خوب نیست وقتی او... دنباله ی حرفش را رها کرد، نمی دانم چرا اما گویا بخاطر آقای برین بود که سکوت را بر حرف زدن ترجیح داد. با عجله از مغازه خارج شده و سمت ماشین حرکت کرد، من نیز پا به پای او روانه شدم. پس از نشستن در ماشین سیاه رنگ کنار خیابان, همچنان منتظر بودم تا این که او خود, حرفش را کامل کرد. - زمانی که مایکل درین پس از کشف جسد خودش را نشان دهد, یا بهتر بگویم اگر قبل از قتل اثری از او در سن دیگو نباشد اما در کمال ناباوری دقیقا روزی که جسد جدیدی ذر پارک دیده شد او نیز دیده شود, حالا چه تعبییری در مقابل این واکنش ها می توانی داشته باشی؟ برای ابراز نظر بهتر بود ابتدا سعی کنم مسئله را برای خودم باز کنم تا دوچار سردرگمی بیش از این نشویم. گویا او درست می گفت, مایکل درین باید توضیح منطقی در قبال اتفاقات افتاده داشته باشد و گرنه محکوم است! با لحنی که نمی دانم انرژی در آن موج می زد یا چیز دیگری, پس از خاراندن نوک بینی قلمی ام گفتم: حالا قدم بعدی چیست؟ - همان قدم قبلی, رفتن به فرودگاه!
  23. 15 امتیاز
    7 - فکر می کنی مایکل درین راست می گوید؟ با به یاد آوردن اظهارات و حرف های دو روز قبل مایکل درین، مصمم بودم که چیزی جز حقیقت نشنیده ام - فکر نمی کنم دلیلی برای دروغ گفتن داشته باشد، چون او خودش ما را به آن ملاقات فرا خواند... اصلا منطقی نیست به او شک کرد، تو غیر این فکر می کنی؟ - ویلیام! هیچ چیزی را سطحی نگاه نکن تو از درونشان خبر نداری... از چیزی که به ذهنم آمد نمی توانستم بگذرم، برای همین میان حرفش گفتم: مگر تو خبر داری؟ آثار ناراحتی در چهره اش مشهود شد اما با لحن ملایم گفت: نخیر، من هم خبر ندارم... این حرف، هشداری برای خود من نیز بود تا بیاد بیاورم که همیشه حقیقت آنچه نیست که دیده می شود. باید به عمق مسئله برویم و تمام جوانب را بسنجیم. لحظه ای متوقف شد، با گذاشتن عینک روی چشمانش به پرونده های روی میز نگاه کرد و ادامه داد: برای از قلم نیفتادن موضوعی، باری دیگر به آنچه داریم رجوع میکنیم... گفتگو همیشه بهترین راهکار است. ۱۵ مارچ جسد مشکوکی توسط کارل درین پیدا و گزارش شد که هنوز هویت مقتول شناخته نشده است. با کنار هم گذاشتن بعضی مدارک، کارل درین در آن زمان مضنون به انجام آن قتل شد... اما یک هفته پس از کشف جسد، جسد دیگری به همان شیوه در پارک یافت شد که بر خلاف تصور ما مقتول کارل درین بود. اینجاست که چندین مسئله به میان می آید: چرا کارل درین به قتل رسید؟ آیا دلیلش مخفی کردن آثار جرم که عبارت از قوطی سیگار بود،‌ بوده است؟ یا پشت این ها دلایل دیگر وجود دارد؟ شاید به دلیل این که چیز های بیشتری می دانسته، توسط قاتل شناسایی شده و به قتل رسیده است... جسد کارل درین توسط مرد تقریبا پیری یافت شد که در همان حوالی مغازه ی کوچکی دارد... او مدعیست شخصی برای قتلش به مغازه اش آمده اما چون پلیس را دیده است موفق به انجام این کار نشده است. طبق روش قاتل، بعد از یک هفته باید جسد دیگری در پارک دیده می شد که خوشبختانه به تاخیر افتاده است... با عجله گفتم: یعنی مقتول بعدی باید آقای برین باشد؟ منطقیست، چون آقای برین تحت حمایت پلیس بوده و قاتل نیز هرگز دست به چنین عمل خطرناکی نخواهد زد. - بله، این احتمال هم وجود دارد. آقای برین پس از چهره نگاری از شخص شناخته شده مطمن نیست که خود آن است... در این صورت چهره نگاری نیز کاری از پیش نخواهد برد و ما را دوباره به جای اول مان می رساند... اما به گفته ای آقای برین سه چیز غیر قابل انکار از آن شخص نا آشنا قابل تشخیص است منظورم: قد بلند، ته ریش خرمایی و صورت دراز است. سوالی که در ذهنم بود را با احتیاط پرسیدم: نظرت راجع به مایکل درین چیست؟ احتمالا به او هم شک داری. - مدارک نشان می دهد که آنها برادر ناتنی همدیگر اند... اما از دید من تا پیدا نشدن مدرک مسجل همه مظنون اند. لحظه ای سکوت کرد، در این میان خواستم از آنچه که مطمن نیستم مطمئن شوم. لذا پرسیدم: می توانم سوالی بپرسم؟ بدون آن که به من نگاه کند جواب داد: حتما، موضوعی خاصی در میان است؟ - ممکن است به من نگاه کنی؟ با کنار گذاشتن عینک روی چشمش و پرونده ی دستش، انگار میخواست تمام تمرکزش را روی من معطوف کند،‌ زیر رگبار نگاهش آنچه را که میخواستم بپرسم از یادم رفت، اما طولی نکشید تا دوباره مغزم فعال شد. برای همین بدون معطلی گفتم: روزی که از رستورانت کاتج خارج شدیم... تو برای برگرداندن ضبط صوت دوباره به رستورانت رفتی و پس از آن با پیتزا برگشتی... در این مدت هرچند کم، متوجه بعضی خصوصیاتت شده ام و آنقدر تو را شناختم که هیچ کاری را بی دلیل انجام نمی دهی. پس صحنه سازی نکن و هر آنچه را که فکر می کنی لازم است، برایم بگو. با لحنی که گویا مرا مسخره می کرد، گفت: چه جالب، آنچه را که لازم است! فکر می کنی چیزی را از تو مخفی می کنم؟ از واکنشش مشخص بود که حدس من درست است، نخواستم موضوع دیگری به میان کشد برای همین با حالت اعتراض آمیزی اظهار داشتم: نخیر دلیلی وجود ندارد که چنین فکر کنم، قرار نیست هر کدام از ما راه جدایی در پیش گیریم و جز شک به یکدیگر تفکری نداشته باشیم. حالا لطفا برایم بگو! انگار متوجه موقعیت ما شد که حالت عادی به خودش. - هنوز خود من هم مطمن نیستم چطور... میان حرفش گفتم: پس بگذار با هم مطمن شویم. پس از کمی فکر کردن، دست برد تا از پایین میز، کیف چرمی قوه ایی رنگش را بردارد، همچنان منتظر بودم که او چه جوابی دارد. اما اولیور از درون کیف ضبط صوتش را بیرون کشید که دلیلش برایم آشکار نبود. - یادت است در رستورانت خواستی ضبط صوت را خاموش کنی اما من زودتر از تو دست به کار شدم؟ زمان زیادی نگذشته بود، ‌پس باید یاد من ماند:‌ بله یادم است. - من آن را خاموش نکردم، و تا پایان حرف هایش منتظر ماندم. زمانی که حس کردم دیگر چیزی برای گفتن ندارد کاست ضبط شده را با کاست خالی که روی آن علامه ای خاصی گذاشته بودم، عوض کردم. وقتی می خواستیم از آنجا خارج شویم، عمدا ضبط صوت را روی میز گذاشتم تا در دید مایکل درین باشد... - احتمالا با این کار می خواستی فرصت تعویض کاست را به او بدهی، این طور نیست؟ - دقیقا، او این کار را کرد و کاست علامت زده مرا با کاست خودش عوض کرد. اصلا متوجه این کارش نمی شدم، این کار ممکن نیست. چطور او چنین حدسی زده است؟ سوال بعدیم را بلند پرسیدم: اولیور عزیز مطمئن هستی که او این کار را کرده است؟ چون ممکن نیست او کاست خالی با خودش حمل کند. - نخیر ممکن نیست با خودش کاست داشته باشد، اما اول خودم را از این مسئله مطمن کردم بعد وارد عمل شدم. با کلافه گی پرسید: چطور؟ لطفا کامل بگو!‌ اصلا متوجه منظورت نمی شوم. - وقتی وارد رستورانت شدیم ابتدا به چهار اطراف رستوانت نگاهی انداختم تا از وجود بی شمار کامره مخفی های آنجا مطمئن شوم، هر جا تعداد کامره مخفی ها زیاد باشد، مطمئنا آن ساختمان اتاق کنترل خواهد داشت،‌ در اتاق کنترل ممکن نیست کارت های حافظه، کاست های کامره و ضبط صوت وجود نداشته باشد. اول زیاد مصمم نبودم تا ایده ی جابجایی ضبط صوت را پیاده کنم اما وقتی دیدم خیلی نکات را ذکر نمی کند و حرف های بی ربط زیادی می گوید راهی جز پیاده کردن این ایده وجود نداشت... با خارج شدنمان از راستورانت و تاخیر چند دقیقه ایی ام فرصت کافی برای برداشتن آن به مایکل درین دادم اما برای بازگرداندن آن کافی نبود، پس باید وقت را بیش تر صرف می کردم تا او دوباره ضبط صوت را به جای اولش برگرداند، برای همین خارج شدن دوباره ام همه چیز را خراب می کرد راهی جز خریدن پیتزا نداشتم، در این فاصله وقتی به جای اول مان نگاه کردم ضبط صوت را یافتم که انگار دست نخورده سر جایش قرار دارد. هنوز هم مسئله برایم باز نشده بود - میدانی اولیور اصلا باور کرده نمی توانم که مایکل درین این کار را کرده باشد،‌ منطقی نیست او چه ارتباطی با اتاق کنترل می تواند داشته باشد که بخواهد از آنجا کاست و کارت حافظه بردارد؟ تکان های شدید اولیور گویا عصبی شدنش بود، اما خودش را کنترل می کرد و با حرص گفت:‌ احترام کارمند ها و رفتار خود مایکل درین تو را یاد رئیس روئسا نمی انداخت؟ تشخیصش ابدا سخت نبود... - فرض کنیم این نیز عملیست، او چرا باید این کار را بکند؟ مگر او خودش نبود که ما را به آنجا خواند؟ پس چرا باید از اظهاراتش پشیمان شود و حتی بخواهد او را از بین ببرد؟ - گفتم مطمن نیستم، دلیل این که از تو مخفی کردم هم همین بود، چون تو هنوز به مرحله ی درک چنین اعمالی نرسیده ای! برای لحظه ای هم که شده سکوت کردم،‌ انگار او درست می گفت،‌ درک چنین کار های مهارت میخواهد چه برسد به انجامش. اما این افکارم بود که مرا راحت نمی گذاشت و همواره مسایل جدیدی را مطرح می کرد. - تکلیف چیست؟‌ می توان ثابت کرد که او این کار را کرده است؟ با لحن عادی گفت: متاسفانه نخیر، چون آن را با کاست خالی تعویض کرده است، در این صورت نمی توان ادعایی کرد چون می شود ادعا کرد که آن کاست اصلا ضبطی درونش نداشته و حالا هم بدلیل ضبط نشدن خالی است. اما چیزی که از همه مهتر است یافتن سرنخیست که ما را به راز های مایکل درین می رساند... - راز های مایکل درین؟! او چه رازی می تواند داشته باشد و چه کمکی به پرونده خواهد کرد؟ - دقیقا دنبال همین موارد هستم. لحظه ی به پنجره اتاق که نور با میل زیاد به داخل می تابید نگاه کردم و با یاد آوردن محل زندگی مایکل درین پرسیدم: منظورت دنبال کردن مایکل درین و سفر به شیکاگوست؟ - فعلا نه، اول باید به سن دیگو برای پیدا کردن سوال های پیش رو برویم. سوال های همچون آیا مایکل درین تمام آنچه را که ابراز نموده حقیقت است؟ انگیزه ای پنهان کاری هایش در رستوانت چیست و چه دلایلی پشت کاری های متذکره خواهد داشت و دارد؟ با دیدن وضع آنجا و آنچه که سر راه ما خواهد آمد تصمیم خواهیم گرفت… تا آماده شدن به سفر چند روزه ای سن دیگو باید رشته معلوماتی در مورد تک تک اعضای خانواده ای درین بدست بیاوریم، برای رسیدن به این معلومات روی کمک های اداره کاملا حساب می کنم. با تردید زیاد که بر گرفته از اتفاقات در حال جریان بود گفتم: فکر میکنی در این حال رفتن ما نیاز باشد؟ منظورم قتل هاست؛ با این که با تاخیر چند روزه مواجه شده است، اما نمی توان از توقف آن مطمئن بود. بنظرم بهترست اینجا بمانیم تا حداقل در هنگام وقوع جنایت حضور داشته باشیم. با این حرفم مستقیم در چشمانم خیره شده و به صورت شمرده شمرده به صحبت شروع کرد: تو شهردار نیستی و کنترل شهر هم به عهده تو نیست! سکوت کردم، جوابی به ذهنم نمی آمد اما او در مقابل حالت عادی بخود گرفت و ادامه داد: کافیه فقط وظیفه خود را به هر شیوه که به نتیجه برسد انجام دهی.
  24. 14 امتیاز
    یکی از جذاب ترین بخش های سایته به شخصه من یکی دوست دارم نویسنده های سایت رو بشناسم با طرز فکر و علایقشون اشنا بشم چه بسا اگر از زندگی شخصیشون حرف زدن بدونم.یکی از بهترین بخش های سایت که اقا وحید گل دوباره زحمت کشیدن و امیدوارم ادامه داشته باشه.هم باعث انگیزش میشه بین نویسنده ها هم بین خواننده ها که با نویسنده مورد علاقشون اشنا بشن.و شاید اصلا شخصی اتفاقی عاشق نوشته ها و رمان های نویسنده شد و طرفدار پیدا کرد.تو این زمانی که خواننده کم هستش امیدوارم هرکاری برای دیده شدن نویسنده ها انچام بدن دوستان.من خودم از نویسنده های قدیم که حصور ذهن دارم اقا علی گل @Serenity و کاربر @Nico و @Shamoradi , @missmahdiye , @maryamalikhani , @gloreia این دوستان رو واقعا حضور ذهن دارم ببخشید اسم کسی رو نیاوردم چون حافظم اصلا یاری نمیده.امیدوارم کاربرا هم کمکی به دیده شدن دوستان کنن
  25. 14 امتیاز
    آنروز گذشت و فردایش هم گذشت و فردایش هم گذشت . عکس های زیر پتویم خیلی زود شدند خواب و رویا و کابوس . پرهام هم آمد ! آمد که بپرسد چرا انقدر حالم بد است ؟ آمد که به ظرف غذای کنار تختم چشم غره برود . آمد که شروع کند به نصیحت کردن و پدر از همه جا بی خبرم هم تاییدش کند . می گفت چاقی مریضی می آورد ! می گفت بد است ! می گفت باید رژیم گرفت ! می گفت رژیم اصولی ! خیلی حرف ها زد ! خیلی چیز ها گفت ! در تمام مدتی که آمده بود ، فقط نگاهش می کردم . گاهی تاییدش می کردم و گاهی اجازه می دادم فقط مادر و پدرم جوابش را بدهند . گاهی به آن دختر فکر می کردم . جوکی را خوانده بودم . یک چیزی در مایه های اینکه برای دختران بله یعنی نه و نه یعنی بله و به سلامت یعنی بی من هلاک شی ! اینجا هم "گاهی" به معنی تمام مدت بود ! پرهام خیلی زود در آغوشم گرفت . "در آغوش گرفتن" اینجا به معنای ... به معنای چه بود ؟ می دانی چه می گویم ؟ بعضی آغوش ها آغوش نیستند . بعضی وقت ها "لمس" می شوی برای خالی نبودن عریضه ! *********************** یکتا کوچولو کوچولو کوچولو ! اومدیم خونه ی عمه جوووووووووووووووونم ولی مامان بابام زود میگن بریم ! همش تقصیر آتناس که خونه مونده ! میگه می خواد برای روز اول مدرسه آماده شه ! اه اه اه ! لیلا جووووووووووووووووووووونم اومد سمتم و منم با ذوق دستامو بلند کردم تو هوا طرفش ! _ ای جونم ! می خوای بیای بغلم ؟ و بغلشو باز کرد و من پریدم تو بغلش و یه ماچ آبدار کردمش ! لیلا هم یه ماچ آبداررررررررررررر کرد منو ! همونجا تو بغل لیلا جونم با همه خداحافظی کردم ! آیلار جونمو هم لپاشو توت فرنگی کردم ولی عمه ها رو بوس نمی کنممممممممممممم ! عمه با خنده در گوش بابا میگه : _ می بینی ؟! فقط جوونا رو بوس می کنه ! بابام خندید و اومد سمتم . _ آرمیتا جونم بیا بغل من دختر عمو خسته شد ! برای این که به عمه نشون بدم همه رو بوس می کنم بابامو بوس کردم و پریدم پایین ! بدوووووووووووووووووو از بغل همه بیرون اومدم و دوییدم پایین . همه می خندیدن و منم نخودی با خوش حالی می خندیدم ! *************************** پرهام که بلند شد با تمام زور و بدبختی بلند شدم . نمی دانستم چه می کنم . اینجا "نمی دانستم" به معنای "می دانستم ولی نمی توانستم " بود . می خواستم ازش بپرسم که چه چیزی کم دارم ؟ شاید می خواستم بدانم اصلا می توانم ؟ شاید هم فقط می خواستم بدانم چطور است ؟ دختر خوبیست ؟ مثل آن موقع من سرزنده ؟ ای خدا ! نمی دانم ! نه "می دانم" و نه" می توانم" ! دم در که رسیدیم مادرم آرام خداحافظی کرد و اجازه داد پدرم دستی بدهد و بعد به داخل آشپز خانه کشاندش . می خواست ما راحت باشیم ! پرهام دوباره در آغوشم گرفت . این بار خشک تر . بوسه ای به پیشانی ام زد . این بار کوتاه تر ! داشت کفش هایش را پایش می کرد که پرسیدم : _ پرهام ؟ سرش را بالا آورد و پرسید : _ بله ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : _ هیچی ! کنجکاو نشد . خیلی وقت بود که کنجکاو نمی شد . فقط سرش را پایین برد و بعد از پوشیدن کفشش گفت : _ یه خورده تو ورزش زیاده روی کردیم . دیروز یه مقاله ای خوندم که نوشته بود بیشتر خانومای ایرانی به خاطر استرس زیاد می خورن. می برمت پیش یکی از دوستام که روانشناسه. پرهامه. می شناسیش که ! جمله ی آخرش را با کنایه گفت . به یاد یکی از دعوا هایش افتادم . یک چیز هایی درباره ی سوار ماشین "پرهام عوضی" شدن بود ! سرم را تکان دادم . دوباره خداحافظی کرد و دکمه ی آسانسور را زد . ناخودآگاه از دهانم در رفت : _ تو هنوزم عاشقمی ؟ نگاهم کرد و پرسید : _ این سوالای مسخره چیه می پرسی ؟ و در آسانسور را با بی خیالی باز کرد و رفت . همان جا به در تکیه دادم . یکی از معلم های زبانم یک روزی گفته بود : _ ایرانی ها عادت کردن جواب سوالای همو با سوال بدن یا اصلا ندن و یه چیز دیگه بگن و هیچ کسم توجهی نکنه ! انگار جزو فرهنگمون شده طفره رفتن ! آنروز به حرفش خندیدم ولی الان ، چرا طفره رفتی پرهام ؟ و صدایی در پشت ذهنم حرفم را ادامه داد : "از چی طفره رفتی پرهام ؟"
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×