رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

nil_novel

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    13
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

76 بار تشکر شده

درباره nil_novel

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    عکاسی و نوشتن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

402 بازدید کننده نمایه
  1. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    رومو ازش برگردوندم و به دريا خيره شدم. تو همون حال گفتم: -كجا بودى؟ -انگليس. خيره شدم تو چشماش و گفتم: -بى خبر رفتى و بى خبر برگشتى. رفتنت روز خاصى نبود ولى نمی دونم چرا روز تولد من برگشتى! اين بار اون بود كه به دريا خيره شد. به نيم رخش نگاه كردم، منتظر جواب بودم. -رفتم انگليس درس خوندم. كاراى زيادى اونجا داشتم كه ديگه تمام شدن. فكر مى كردم خوشحال می شى منو ببينى ولى انگار اشتباه متوجه شدم. -اره چرا بايد از ديدن تو خوشحال بشم؟ ديگه هيچ چيز مثل گذشته نيست. من اون ترانه كوچولو نيستم كه تنها هم بازيش تو بودى. از جا بلند شدم و خواستم برم سمت ويلا که گوشه پیراهنمو كشيد. برگشتم و نگاش كردم. لبخند محوى زد. -يعنى اينقدر از رفتن من ناراحت شدى؟ چشمامو ريز كردم و گفتم: -نه كى گفته من ناراحت شدم خيال بَرِت نداره. خنديد. ديگه تا ويلا حرفى نزديم. تو اين مدت اونم بامون تو يه ويلا بود اما فقط امروز باهاش هم كلام شدم! تو اين مدت جز صبح بخير و شب بخير حرفى باهم نداشتيم. بعد از خوردن شام بابا اعلام كرد فردا صبح بر مى گرديم تهران. با بابا زياد حرف نمى زدم از دستش دلخور بودم. چرا درباره اين دزديا با من حرفى نزد؟ حواسم به بابا و ياشار بود كه همش در گوش هم پچ پچ مى كردند. ديگه داشتم از اين كاراشون كلافه مى شدم. -می رم بخوابم تا شما راحت حرفاتونو بزنيد مزاحمتون نمی شم، شب بخير.. بابا خواست حرفى بزنه كه با رفتن من حرفشو خورد. دراز كشيدم رو تخت و پتورو كشيدم رو خودم كه چراغ اتاق روشن شد! ياشار وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست. نشست رو تخت، كنارم. خيز برداشتم و تكيه دادم به پشتى تخت.. -با پدرت درست برخورد كن. -تو مى خواى منو نصيحت كنى؟ اتفاقا از دست جفتتون دلگيرم. نصيحتات تو گوشم نمی ره.. يكم بهم نزديك شد. -با من حرف بزن چرا از ما دلخورى؟ -تو حسابت جداست اقا ياشار... تو چشمام خيره شد و پريد وسط حرفم.. -برگشتم تا اين سالها رو جبران كنم. سكوت كردم و گرماى دستشو رو دستام حس كردم.. دستمو عقب كشيدم و گفتم: -بابا هميشه حرفاشو بهم مى گفت ولى الان مى بينم با تو خيلى صميمى شده! چشماشو ريز كرد و گفت: -مطمئنى همه حرفاشو بهت مى گفت؟ تو رو از همه چيز با خبر مى كرد؟ بغض گلومو گرفت. با اين بغض چيكار كنم حالا؟ -بخواب اينقدر خودتو اذيت نكن تو هنوزم پيش پدرت عزيزى من جاتو نگرفتم.
  2. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    -يه ويلاى ديگه. -ولى مامان اخه اين كارا واسه چيه؟ -منم نمی دونم دوتا ويلا رو می خوان بفروشن. -دوتا ويلا؟ می خوان بفروشن؟ -اره با ياشار. ياشارم باغشو می فروشه. -يكى شد دوتا؟ اصلا مگه ياشار اينجا ويلا داره؟ -پاشو حالا وقت سوال جواب نيست. غر غر كنان از جا بلند شدم. غروب بود. وسايلمو برداشتم و شالمو سرم كردم. با تمام خاطرات بچگيم تو اين ويلا خدافظى كردم و نشستم تو ماشين. از پنجره ماشين چشمم خورد به نيمكتى كه تو حياط بود و تو خاطرات كودكيم غرق شدم. دختر كوچولويى كه موهاى زرد رنگى داشت به پسرى كه بزرگتر از خودش بود دستور داد: -برو اونجا رو اون نيمكت چشم بزار. -باشه ولى زياد دور نشى ها. -ياشار قول بده تقلب نميكنى. -قول ميدم. با لبخند منتظر شد پسر چشم بزاره تا دختر كوچولو قايم بشه. پسرك مى شمرد: -1..2..3..4.. با صداى در ماشين به خودم اومدم. -مثله اينكه راضى شدى ويلارو بفروشيم. لبخندت اينو نشون ميده. -نخير بابا اصلا راضى نيستم اتفاقا داشتم به خاطراتم فكر مى كردم. -بايد اين ويلارو بفروشيم. -چرا ويلاى ياشارم مى فروشيد؟ -نمی دونم. اين حرفش با احترام می گفت ترانه ساكت شو. از ويلا دور شديم. به ويلايى رسيديم كه اصلا برام آشنا نبود. بابا گفت: -بريد داخل اين ويلا. كرايش كردم براى اين مدت كه اينجا هستيم. زير لب گفتم: -هنوز نمی دونم چرا ما بايد می ومديم. از ماشين پياده شدم و همراه مامان وارد ويلا شدم و همزمان ياشار از روبرو اومد و از ويلا خارج شد. بابا داخل نيومد. ياشار سوار ماشين بابا شد. *** 2 روز از اومدنمون گذشته بود. دراز كشيده بودم رو مبل. خسته شده بودم از اون همه افكار ذهنم. تصميم گرفتم برم دريا و قدم بزنم. نياز به آرامش داشتم. از جام بلند شدم و شالمو سرم كردم. رو به مامان كه مشغول درست كردن شام بود گفتم: +مامان من ميرم بيرون يه دورى بزنم. -باشه زياد دور نشو. چشمى گفتم و از ويلا رفتم بيرون و سمت دريا قدم برداشتم. لب ساحل نشستم. خيره شدم به دريايى كه موجاش نامنظم درحال حركت بودن. صداى موج آب آرومم ميكرد. آرامش دريا واسم كافى بود. سرمو بالا گرفتم و چشمامو بستم. تو حال خودم بودم كه متوجه حضور كسى شدم. چشمامو باز كردم ديدم ياشار كنارم نشسته. -می دونم واست سخت بود جدا شدن از اون خاطرات. بى مقدمه گفتم: -چرا بابا اين كارو كرد؟ -بخاطر تو و مادرت. گنگ نگاهش كردم. ادامه داد: -اون ويلا ديگه اون آرامش گذشته رو نداشت. -چرا؟ -تو ويلا هاى اطراف دزدى شده بود. اونم نه يك بار، چندين بار.. -پس ويلاى تو چى؟ -اون ديگه دليل شخصى داشت.
  3. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    پوفى كردم و سر جام نشستم. ياشار و بابا سوار ماشين شدن. از شانسم پشت سر ياشار بودم و اون هر از گاهى از تو آينه نگام مى كرد. رسيديم سالن و پياده شديم. من و مامان وارد سالن خانما شديم. همونجور كه شبنم گفته بود جشن جدا بود و اين منو خوشحال می كرد تا از ياشار دور باشم. مانتو و كيفمو به مامان دادم و يكم موهامو مرتب كردم. شالمو انداخته بودم رو دستام. شبنم تو اون لباس سفيد و آرايش نازش خيلى خوشكل شده بود باهم چندتا عكس گرفتيم و رقصيديم. ديگه پام درد گرفته بود. كفشامم پاشنه بلند بود و اذيت مى شدم. نشستم كنار مامان. بعد از خوردن شام راهيه خونه شديم. تو راه بابا و ياشار حرفايى مى زدن كه اصلا ازشون سر در نمى اوردم اما انگار درمورد شخصى بود! *** -بابا جون اخه چرا ويلاى شمال؟ -دخترم مجبوريم چاره اى ندارم. -مشكلى پيش اومده؟ مشكل مالى داريم؟ سوال مامان باعث شد دلهره وارد بدنم بشه. با نگرانى به بابا خيره شدم تا جواب بده. -مشكل بزرگى نيست ولى لطفا تو كارام دخالت نكنيد. با دلخورى رفتم تو اتاقم. دليل پنهون كارى بابا رو نمى دونستم! بابا اكثرا مشكلاتشو با من درميون مى ذاشت اما اين بار... وسايلمو جمع كردم تا براى شمال رفتن آماده باشم. اخه چرا بابا ميخواد ويلا رو بفروشه؟ حالا مارو چرا با خودش ميبره؟ تو افكار خودم غرق بودم كه متوجه گذر زمان نشدم. صداى مامان از پشت در اتاق اومد: -ترانه حاضرى؟ -الان حاضر ميشم مامان. تند تند مانتو شلوار پوشيدم. موهامو سريع شونه كردم و شال سر كردم. اصلا حوصله موى بسته رو تو جاده نداشتم. وسايلمو برداشتم و از اتاق رفتم بيرون. سوار ماشين شدم تا مامان بابا بيان. تمامِ راه هيچ حرفى نزدم و تو سكوت خوابم برد... *** -پاشو ترانه بابات ميگه بايد بريم. -كجا؟
  4. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    كمتر از يك ماه از تولدم گذشته بود. شب تولدم تا دير وقت بيدار بودم و به برگشتن ياشار فكر مى كردم. اخراى مهر ماه بود و اين مدت كه شركت می رفتم با ياشار روبرو مى شدم اونم خيلى اتفاقى وقتى به بابا سر می زد رفت و آمد من به همين دليل به شركت كمتر شده بود بيشتر تو خونه كار مى كردم. دلم نمى خواست ياشارو ببينم مثل قبل باهاش قهر كرده بودم و خودمو گوشه ى اتاق زندونى كردم حضورش بعد از سالها شوك بزرگى بود كه بهم وارد شده بود! امروز روز عروسى شبنم بود و خيلى اصرار كرد باهاش برم آرايشگاه اما من قبول نكردم اونم خوب مى دونست وقتى ميگم نه حرفم عوض نمی شه! حس خوبى داشتم. عروسى دخترى بود كه از دبيرستان مى شناختم و برام مثل خواهر بزرگتر بود. اونم يه برادر كوچيكتر از خودش داشت حدودا 16 ساله به اسم شهرام.. دوش گرفتم و موهامو ميون حوله خفه كردم. بعد از ناهار كنار مامان باباى مهربونم و شستن ظرف ها رفتم تو اتاقم تا كم كم حاضر بشم. حوله رو از بين موهام باز كردم و اويزون كردم تا خشك بشه. فقط موهامو حالت دادم و يه طرفم انداختم رو شونم. نوبت آرايش بود، از بس كنار نسترن و نسرین بودم ديگه خوب مى تونستم آرايش كنم، دوتا خواهر يه دوره آرايشگرى رفته بودن و ماهرانه آرايش مى كردن گاهى اوقات به منم ياد مى دادن.. سايه تيره اى كه پشت چشمم زدم رنگِ سبزِ چشمامو بيشتر به نمايش گذاشته بود. خط چشم باريكى گوشه بيرونى چشمم كشيدم و حالت چشمام رو يكم كشيده كرد. رژ و رژگونه هلويى خوش رنگى زدم. لباسمو پوشيدم و از آينه قدى به خودم نگاه كردم همه چيز اوكى بود اما جلوى لباس يكم باز بود كه با شال حلش مى كردم. مامان و بابا هم تو اتاق بودن داشتن حاضر می شدن. رفتم سمت آشپزخونه، تشنم بود. بعد از خوردن آب خنك كه وجودمو خنك كرد ليوان آبو گذاشتم رو ميز. -سلام. چنان جيغ زدم كه گوشم كر شد. سريع برگشتم سمت صدا و با ديدن ياشار نزديك بود چشمام از حدقه دربياد! -تو اينجا چيكار می كنى؟ ديدم نگاهش روم ثابت مونده و هيچى نمی گه. به خودم اومدم و ديدم با اين وضع جلوش وايسادم! دستمو جلوم گرفتم و پا به فرار گذاشتم. پريدم تو اتاقم. نفس نفس می زدم. پسره ى آشغال سكته كردم از دستت! صداى مامان و بابا می اومد كه با ياشار حرف می زدن. مانتومو پوشيدم و شال حريرم كه رنگ لباسم بود سرم انداختم و كفشامو پوشيدم و كيفمو برداشتم از اتاق اومدم بيرون. تو صورت ياشار نگاه نمى كردم. سريع رفتم و سوار ماشين شدم. ديدم مامان اومد نشست عقب. -وا مامان؟ چرا اومدى عقب نشستى؟ -ياشار ميخواد بشينه. -مگه اونم مياد؟ -زشته دخترم اره چرا نياد.
  5. و اینک
    پایان فصل دروست...
    گندمزار موهایت 
    تشنه ی کدام داس است
    به جز دست های من

    #علیرضا_اسفندیاری
     

  6. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    دستمو خيس كردم و به گردنم زدم وقتى آروم شدم نفس عميقى كشيدم و از دستشويى بيرون رفتم اما به محض ورودم به سالن چشمم به كيك بزرگى افتاد كه از دور مى اوردنش و فشفشه ها روش خودشونو مى سوزوندن. از شدت هيجان دستامو جلو دهنم گرفتم و با ذوق به مامان بابا نگاه كردم. كيك درست جلوم بود و بقيه دورم بودن. ياشار درست روبروى من و كيك بود. كيك قرمز رنگ بود تازه متوجه رنگ كيك و لباساى ياشار شدم. درست با من ست شده بود! اتفاقى بود؟ درصورتى كه هيچكس لباس قرمز تنش نبود! شمع ها رو روشن كردن و نسترن كنار گوشم گفت: -آرزو كن و فوت كن. چشمامو بستم تو دلم آرزو كردم و شمعارو فوت كردم. آرزو كردم هيچوقت آرامش خودم و خانوادم به هم نريزه. صداى دست و جيغ بلند شد. چشمامو باز كردم و با چشماى براق ياشار روبرو شدم. روبروم بود و دست می زد. اروم جورى كه خودم بشنوم گفت: -تولدت مبارك فسقلى. جعبه اى سمتم گرفت. به جعبه دستش نگاه كردم و بعد به صورتش نگاه كردم. +ممنون نياز به زحمتت نبود. -حالا كه به زحمت انداختيم حالا از دستم بگيرش ديگه. +خيلى پررويى! از دستش كشيدم. متوجه نبودم اون همه جمعيت چشمشون به ما بود. به خودم اومدم و جعبه رو باز كردم. يه پلاك و گردنبند كه علامت بی نهايت بود. ازش خوشم اومد. زير لب گفتم: +ممنون.. چشمكى بهم زد و كنارم ايستاد. مامان و بابا بازم يه جعبه بهم دادن. بازش كردم با چيزى كه روبرو شدم خشكم زد. سوييچ ماشين! هر دوشونو بغل كردم و ازشون تشكر كردم. بقيه هديه ها هم باز كردم و بعد از خوردن شام و كيك رفتيم سمت ماشينا. دير وقت بود. خيلى خسته بودم. رفتم سمت ماشين بابا. -ترانه؟ +جانم بابا؟ -چرا با ما مياى؟ +پس چيكار كنم؟ -ماشين خودت اونجاس. به طرفى كه اشاره ميكرد نگاه كردم. يه 206 قرمز رنگ. با صداى بلند گفتم: +جريان چيه امشب همه چى قرمزه؟ بغير از مامان و بابا و ياشار و شبنم و على كسى نمونده بود. بقيه رفته بودن. شبنم گفت: -كيك و بادبادكا كه كار من بود ولى ماشين اتفاقيه! نگاهم افتاد به ياشار. دست هاشو به نشونه تسليم بالا اورد و با شوخى گفت: -منم مثله ماشينت خيلى اتفاقى! +تو كه راست می گى! باز داشتم با یاشار صميمى مى شدم انگار سالها كنار هم بوديم. رفتم سمت ماشينم و سوار شدم. بهترين هديه بود واقعا خوشحال شدم. كيف و هديه هارو گذاشتم صندلى عقب و حركت كردم سمت خونه..... ***
  7. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    -اين تولد پيشنهاد من بود. بابات هم دلش می خواست تو رو خوشحال كنه و پيشنهاد منو قبول كرد.. بيخيال، افتخار يه رقص دو نفره میدى؟ پس منظور على، ياشار بود! به چشماى خوش رنگ و نافذش چشم دوختم. سكوت منو نشانه ى رضايت ديد. منو به پیست رقص هدايت كرد. آهنگ آرومِ امير عباس گلاب پخش شد. "بـــذار از نگـاهــت هـمیــن چــند ســاعــت واســه مــن بمــونــه ‏‎با ایـــن چــند ســاعــت چــراغــایــه ایــن خــونـه روشـــن بمــونـــه ‏‎حالا که نمـــیشه تــمامه تــو سهــم منــو زنــدگیـم شــه ‏‎بــذار چــند ســاعــت نگــاهــم ایــن عــشــقو بــا چشــمات ســهـیم شـه" دستاش دور كمرم بود؛ با هزار سختى دستامو گذاشتم رو شونش. شلوغ بود دورمون و فاصلمون كم.. همه زوج زوج می رقصيدن. "صبــورم کــه باشــم نــه طــاقــت نـــدارم نبــیــنم تــو رو ‏‎اگــه سنــگ بــاریــد اگــه ســـیل اومــد تــو بــی مــن نــرو ‏‎اگــه خــیلی سخــته اگـه خیــلی دوره اگـه حتـی دیـر ‏‎همــین چــند ســاعــت همــین دلــخــوشی رو تــو از مـن نــگیر" اروم كنار گوشم با ملايمت و شيطنت خاص خودش گفت: -مثل بچگيت نمیخواى پامو له كنى؟ سرم كه تا الان پايين بود، بالا گرفتمش. سكوت كرده بودم و مثل عروسك تو دستاش می رقصيدم. به سختى تكون مى خوردم با اهنگ. هنوزم باورم نمى شد ياشار كنارمه. -هنوز باورت نمی شه من اين جام؟ خوب ذهنمو مى خوند، درست مثلِ قبل.. -كجا بودى؟ -خارج از كشور. -چی شد كه اومدى؟ اونم شب تولد من؟ -من خيلى وقته ايرانم. -امشب بايد خودتو به من نشون مى دادى؟ اون روزا يادته كه چقدر اذيت شدم و تنها موندم؟ دست راستش رو از دور كمرم برداشت و انگشت اشارش رو گذاشت روى لبم و گفت: -هيـــس.. ازم فاصله گرفت و دور شد. نفهميدم اهنگ تموم شده! رفتم سمت ميز سلف و يه ليوان آب خوردم. آتيش درونم از كجا مياد؟ دارم می سوزم. چرا برگشت؟ از دور ديدمش، چقدر بزرگ شده بود! تازه متوجه شدم كت تك قرمز تيره رنگى پوشيده با پيراهن و شلوار مشكى. موهاش هم زده بود بالا. اون موهاى بور بچگيش كه الان تيره شده بود. با صداى نسترن به خودم اومدم. -اون پسره كيه تَرى؟ خيلى جذابه! دستمو مشت كردم و پشتم قايم كردم. نفس عميقى كشيدم و گفتم: -هيچكس.. ازش فاصله گرفتم و خودمو به دستشويى رسوندم و شير آبو باز كردم. نگاهى به خودم تو آينه انداختم. -چطور اين همه مدت فراموشت كرده بودم؟
  8. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    تا رسيدنمون به باغ على با اهنگ بلند مىخوند و رو مخ من بود! باهم پياده شديم و رفتيم سمت باغ. همه مهمون ها بودن! دست و جيغ مىزدن خيلی ها هم داشتن مىرقصيدن. نه خيلى شلوغ بود نه خلوت. مامان و بابا اومدن سمتم هر دوشونو بغل كردم بعد هم نسترن و ريما و مهرنوش و مریم اومدن و بهم تبريك گفتن و تك تكشونو به آغوش كشيدم.. از مهرنوش جدا شدم با يك جفت چشم قهوه اى روبرو شدم كه از فاصله اى دور بهم خيره شده بود، به روم لبخند زد. اين كيه؟ چرا حس ميكنم میشناسمش اما نمیشناسمش؟ شبنم منو از حال خودم بيرون كشيد و گفت: -بريم حاضرشيم. چشم از چشم هاى قهوه ايش برداشتم و رفتم دنبال شبنم. مانتومو در اوردم و موهامو مرتب كردم، ذهنم درگير بود كه بازم شبنم ريشه افكارم رو پاره كرد. -بيا بريم يه جاى عالى.. متعجب به شبنم نگاه كردم و منو با خودش كشوند سمت سالنى كه واسه من تزئين شده بود. بادكنكاى قرمز كه به سقف گير بودن، بنر بزرگى كه به انگيسى نوشته بود ''تولدت مبارك ترانه'' به ديوار گير بود! هیجان زده گفتم: -اينجا چخبره؟ -تولدت مبارك عزيزم. بغلش كردم و ازش تشكر كردم. -ميدونم اينا كار توئه بابت همه چيز ممنونم. -خانومم له شد ترانه خانم! از شبنم جدا شدم و به حرف على خنديدم و ديدم اطرافم شلوغ شد از همه ى افرادى كه اينجا حضور داشتند. -على از تو هم تشكر ميكنم واقعا سوپرايز شدم. -ببين كوچولو اين مهمونى پيشنهاد ما نبود پيشنهاد يكى ديگه بود. متعجب نگاهش كردم و شبنم بازوى على رو محكم كشوند و با هم رفتن برقصن. نشستم رو صندلى و به نسترن و مهرنوش ومریم نگاه مى كردم كه داشتن واسه خودشون مىتركوندند! بابا اومد كنارم نشست همراه اون مردِ آشناى غريب! -دخترم اين اقا رو میشناسى؟ به آشناى غريب اشاره كرد. چه اسمى ساختم ازش تو ذهنم! واقعا دلم مىخواست بشناسمش و اين كار بابا كنجكاوىِ منو تسكين مىداد.. -نه بابا نمیشناسم از كجا بايد بشناسم؟ اين بار خودش لب باز كرد. با لحن شيطون و بامزه اى گفت: -بابا ياشار همش اذيتم ميكنه باهاش دعوا كن! زل زده بودم بهش با چشمای کاملا باز. ياشار؟ تو ياشارى؟ همينو پرسيدم: -تو ياشارى؟ -با اجازت ياشارم! بابا از جا بلند شو به بهونه كار داشتن ازمون فاصله گرفت. -چقدر بزرگ شدى.. اخم كردم و گفتم: -اين همه سال گذشته بايد همون دخترِ سرتق و لوس مىموندم؟ -اره بزرگ شدى. واسه خودت يه شركت دارى. خانوم مهندس! اخمم كم رنگ شد و سرمو انداختم پايين. -خجالت واسه چى؟ بحث رو بريدم و گفتم: -پس كاراى مامان و بابا بخاطر همين منو گيج كرده بود! اومدن اينجا تا مقدمات اشنايى من با تو مهيا بشه!
  9. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    -الو سلام شبنم -سلام كجايى تو فكر كردم هنوز خوابى. -نه خواب نبودم. جونم چيكارم داشتى؟ -مامانت اينا رفتن باغ من و على با غذا ميايم پيشت باهم حاضر میشيم. -رفتن اونجا كه چى بشه؟ -نمیدونم مامانت گفت بيام پيشت. انگار كارارو میخوان انجام بدن. -خيلى خب منتظرتونم.. يكم اتاقمو مرتب كردم. وسايلايى كه خواستم با خودم ببرم اماده كردم. به يك ساعت نرسيده بود كه صداى در اومد. رفتم درو باز كردم. شبنم و على بودن. على شوهرش بود خيلى شوخ و بامزه بود. باهام راحت بود. بهشون خوش امد گفتم. -سلام خوش اومدين. -سلام ترانه جان. -سلام فسقلى تولدت مبارك. علی باز با شوخی هاش منو خندوند. -سلام آقا بزرگ ممنون شما به من خيلى لطف دارى! -خب حالا دم در از مهمون پذيرايى میكنن؟ غذا هم كه خودمون اورديم! -بيايد تو. خب مىگفتى خودم مىخريدم نياز به زحمت شما نبود! -اى بابا موش و گربه شدين؟ بيايد بشينيم غذا بخوريم گرسنمه. با داد شبنم نشستيم پشت ميز و مخلفات گذاشتم رو ميز و شروع كرديم به غذا خوردن. چلو جوجه بود غذاى مورد علاقم.. بعد از صرف ناهار عليو فرستادم تو اتاق مهمان يكم استراحت كنه من و شبنم هم رفتيم تو اتاقم تا حاضر شيم. ساعت نزديكاى 3 بود. -ترانه بيا موهاى منو اتو كن بعد من موهاتو درست میكنم. -باشه. موهاشو لخت لخت اتو كردم اونم موهامو حالت داد. موهام روشن بودن و با حالت دادنشون خودشونو نشون میدادن. نشستم پشت ميز آرايش و شروع كردم به آرايش كردن. يه خط چشم باريك و كشيده كشيدم كه حالت چشمامو تغيير میداد. رژ قرمزى به لبام زدم كه تضاد خاصى با رنگ پوستم داشت. رژ گونه خيلى كم و صورتى زدم تا گونمو برجسته نشون بده. موهامو انداختم دورم. اين آرايش به چشماى سبزم و پوست روشنم خيلى ميومد. شبنم هم آرايشش تكميل شده بود و رفت على رو بيدار كنه تا اونم حاضر بشه. لباسمو كه آويزون كرده بودم پوشيدم. مانتومو كه حالت كت كوتاهى بود پوشيدم. كيف دستى قرمزمو برداشتم و رژ و گوشيمو گذاشتم توش. عطر خاص هميشگيمو به گردن و مچ دستم زدم. شالمو سرم كردم و كفشاى قرمز پاشنه بلندمو پوشيدم. شبنم و على صدام زدن و رفتم از اتاق بيرون. -واى عزيز دلم عالى شدى. -اين ديگه كيه؟ بگو ترانه بياد خانم! -مسخره نكن على مثلا امروز تولدمه ها! از زنت ياد بگير مرسى شبنم جونم بوس بوس.. -خب حالا بيايد سوار ماشين بشيم ديگه وقت رفتنه. همش به اين فكر مىكردم امشب چه تداركى ديدن مامان و بابا! بهم چيزى نگفته بودن اخه اينطورى بى خبر هم گذاشتن رفتن!
  10. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    باز هم رفتم تو اتاق پرو و پوشيدمش. دامنش يكم پف بود و چين داشت. استينش هم تا آرنجم بود. يقش هم گرد بود و قدش تا زانوم بود. خوب بود خيلى خوشم اومد. باز شبنم اومد و نظر داد. -ميگم چرا هر رنگى میپوشى بهت مياد؟ -مسخره میكنى؟ -نه به خدا خيلى بهت مياد. عروسک شدی. نگاهى به خودم تو اينه انداختم. راست میگفت اين رنگ هم خيلى بهم ميومد. درو بستم و لباسو در اوردم. همونو خريدم و از پاساژ رفتيم بيرون. -خب حالا چيكار كنيم؟ -من كه اينقدر لباس در اوردم و پوشيدم گرسنم شد. -اره منم گرسنمه بريم پيتزا بزنيم تو رگ. سوار ماشين شديم و پيش به سوى شام. با خنده و مسخره بازى رسيديم به رستوران مورد نظر شبنم. جاى دنج و خوبى بود خوشم اومد ازش. گوشه ترين نقطه نشستيم و سفارش دوتا پيتزا قارچ و گوشت داديم. -ميگم ها، شوهرت ناراحت نشه امروز همش با من بودى؟ -نه بابا اونكه حرفى نداره بيچاره. -خودت نمیخواستى خريد كنى؟ -من با شوهرى ميام. چشمكى زد و زدم زير خنده. تا اوردن سفارشامون شبنم سرش تو گوشيش بود و انگار اس ام اس بازى میكرد. بعد از خوردن شام و بگو بخند منو رسوند خونه و خودش رفت پيش يارش! از خستگى زياد رفتم تو اتاق و مانتومو در اوردم و افتادم رو تخت. خواستم يكم خستگيم بره بعد لباسامو عوض كنم اما طولى نكشيد كه خوابم برد... *** اين چند روز كار زيادى تو شركت نداشتم و دير مىرفتم زود بر مىگشتم. هر وقت مىخواستم برم پيش بابا میگفت جلسه داره و اجازه ورودم رو نمیداد. بعد از اون دو بار اجازه ندادن ديگه نرفتم شركت، كار خاصى نداشتم.. لباس ورزشى پوشيدم و رفتم تو سالن ورزش. زياد ورزش میكردم بدنمم خيلى محكم شده بود. ورزش رو دوست داشتم. بعد از كلى خستگى و عرق ريختن رفتم تو اتاقم حولمو برداشتم رفتم حمام زير دوش آب گرم.. *** -ترانه كجا میرى؟ ترانه برگرد.. اونجا خطرناكه نرو! برگرد اين طرف ترانه... ترانه با توام ميگم برگرد اينجا. ترانه نرو.. از جا پريدم. اين چه خوابى بود؟ اون مرد كى بود كه اون طورى منو صدا میزد؟ حتى برنگشتم ببينم كيه! تو اون جنگل تاريك و ترسناك و مه. يعنى چى اين خواب؟ اونم روز تولدم! بدنم عرق كرده بود. گوشيو برداشتم و ساعت 11 ظهر بود. سرم درد گرفته بود. حولمو برداشتم رفتم حمام اما تمام فكرم اون صدا بود. يعنى كى بود؟ چرا حس میکردم آشناست؟ حولمو تنم كردم و موهامو سشوار كشيدم تا لباسمو خيس نكنه. لباسامو پوشيدم و از اتاق رفتم بيرون. نه مامان خونه بود نه بابا. براى خودم صبحانه آماده كردم و خوردم. برگشتم تو اتاقم به محض رسيدن به در اتاق صداى زنگ گوشيم قطع شد. نگاه كردم و دكمه تماسو زدم.
  11. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    منشى وارد اتاق شد و با ديدنش تعجب كردم. -اين چيه؟ -براى شماست. -خيلى ممنون بزارش رو ميز. با صداى بسته شدن در به خودم اومدم و به سبد گل خيره شدم. يعنى از طرف كيه؟ رفتم سمت ميز و يه كارت كوچيك ديدم كه بين گلا بود. برداشتمش و بازش كردم. -پيشاپيش تولدت مبارك همكار عزيزم.. كارتو گذاشتم رو ميز و رفتم سمت اتاق شبنم. در زدم. -بفرماييد. درو باز كردم. سرش تو موبايلش بود. -شبنم تو خودت گلى واسه چى زحمت كشيدى اخه؟ -چى؟ من گلم؟ كدوم زحمت؟ -وا! گلايى كه فرستادى تو اتاقم ديگه! -من گل فرستادم و خودم خبر ندارم؟ -پس اون گلا..؟ -كدوم؟ بيا بريم ببينم. دستمو گرفت و به سمت در كشيد و رفت تو اتاق من. كنار ميز ايستاد و كارتو برداشت. -پيشاپيش تولدت مبارك همكار عزيزم؟ همكار عزيزم؟؟ چشمامو ريز كردم و نگاهش كردم. پشت كارتو نگاه كرد. گوشه كارت نوشته بود T.F زير لب گفت: -فرزاد! -چى؟ -مطمئنم كار خودشه. كارتو پاره كردم و انداختم تو سطل زباله. سبد گلو برداشتم و رفتم سمت اتاق فرزاد. در زدم و منتظر جواب نشدم. در رو باز كردم. -ببخشيد آقاى فرررخـــى اينا اشتباه وارد اتاق من شده لطفا حواستون به كاراتون باشه اشتباهى نشه يه وقت.. مخصوصا فرخى رو كشيدم كه حساب كار دستش بياد. از اتاق رفتم بيرون و درو محكم پشت سرم بستم. حتى اجازه ى حرف زدنو بهش ندادم ديگه خيلى پررو شده بود. رفتم تو اتاقم. شبنم داشت میخنديد. -چته تو؟ -مثله گوجه شدى نگاش كن چقدر عصبيه. -كوفت حالا وقته مسخره كردن منه؟ -خيلى خب بابا بى جنبه! اون بدبخت داره ابراز احساسات میكنه تورو از ترشيدگى دربياره. -دستت درد نكنه من شدم ترشيده؟ خوبه از من بزرگترى. -من كه بزودى عروس میشم. نشستم رو صندلى. -عروسيو ول كن. تولدم چند روز ديگست! چى بپوشم؟ -پايه اى بريم پاساژ؟ -ستونم! -بپا نيوفتى. 5 ميام دنبالت باهم بريم. -مرسى خواهرى عروسيت جبران ميكنم. -خودتو لوس نكن. از اتاقم رفت بيرون منم مشغول كارام شدم. با بابا اومده بودم با خودش هم برگشتم خونه. بعد از خوردن ناهار كنار مامان و بابا به مامان گفتم اگه خواب رفتم ساعت 4 بيدارم كنه. برگشتم تو اتاقم و رو تخت دراز كشيدم و طولى نكشيد كه از شدت خستگى خواب رفتم... *** با صداى مامان چشم باز كردم. -پاشو دختر پاشو شبنم الان مياد ها. -چشم مامان. مامان رفت بيرون و منم از جام بلند شدم. ساعت 4 بود. حولمو برداشتم رفتم دوش بگيرم. موهامو خشك كردم و محكم بالا بستم. مانتو شلوار مشكى و شال ابيمو گذاشتم رو تخت. ريمل و رژ كالباسى زدم و لباسامو پوشيدم. گوشيم با وسايلاى مورد نيازمو گذاشتم تو كيف آبيم و كفش اسپورتاى آبيمو پوشيدم. از پله ها رفتم پايين و ديدم شبنم خانم نشسته تو پذيرايى كنار مامان. -نمیدونستم اينقدر زود مياى! -گفتم تا آماده بشى بشينم با خاله حرف بزنم. زود هم نيست عزيزم 5 بيشتره. -اى واى ببخشيد پاشو بريم دير شد. با مامان خدافظى كرديم و از خونه خارج شديم. نزديك پاساژ ماشينو پارك كرد و پياده شديم. مغازه هارو میگشتيم تا يه لباس گير من بياد! -ترانه اين خوشكله. يه پيراهن آبى ماكسى كه يكم باز بود. -شبنم عمرا من اينو بخرم خيلى بازه! -ترانه خيلى خوشكله بيا اينو بخر بابا مطمئنم خيلى بهت مياد. -ديگه چى؟ نخير اينو نميخرم. -پس واسه عروسى من بخرش! -مختلط نيست؟ -نه نيست. -خيلى خب حالا واسه عروسيت میخرمش. -بيا بريم پروش كن الان بخرش من كه نمیرسم بعدا باهات بيام. دستمو گرفت كشوند دنبال خودش. -سلام خوش اومدين. فروشنده خانم خوشرو بود. شبنم بهش گفت لباسو سايز من بياره. رفتم تو اتاق پرو و لباسو پوشيدم. شبنم راست میگفت اين رنگ خيلى بهم مياد. از خودم خوشم اومد واقعا خوشكل بود. درو يكم باز كردم شبنم اومد و لباسو ديد تو تنم. -واى عشقم نگاش كن شدى فرشته دوتا بال كم دارى! -ديوونه چته تو! خوبه؟ بهم مياد؟ -عاليه بابا من كه ديوونت شدم پسرا ببينن چى ميگن! زدم تو بازوش. -كوفت. رفت بيرون و لباسو در اوردم. همون لباسو خريدم و از مغازه خارج شديم. -خب حالا لباس تولد. بعد از گشتن اون همه مغازه بالاخره يه لباس ديدم كه چشممو گرفت. -شبنم ببين اينو. -قرمز كوتاهه؟ -اره خوبه؟ -بيا بريم پروش كن. باهم وارد مغازه شديم ولى اين بار فروشنده پسر جوونى بود. شبنم بهش گفت اون لباسو سايزم بياره.
  12. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    رفتم سمت 12 پله پيچى اى كه به دفتر من ربط داشت. وارد اتاقم شدم و نقشه هارو در آوردم. بايد بررسيشون میكردم.. كنترلو از رو ميز برداشتم و پلى كردم. آهنگ بی كلام پيانو بهم آرامش میداد و بيشتر میتونستم رو كشيدن تمركز كنم. اصلا حوصله نداشتم دوباره نقشه هارو با خودم ببرم خونه و تو خونه بكشم. بالاخره كارم تمام شد. اونايى كه با سيستم طراحى كردم براى بابا ايميل كردم و نقشه هارو از رو ميز جمع كردم و از اتاق بيرون رفتم. از منشى خواستم به بابا خبر بده نقشه هارو آوردم اما جلسه داشت و نتونستم وارد اتاق بشم واسم عجيب بود هيچوقت بابا اينجورى نمیكرد! ناچارا نقشه ها رو به منشى دادم و ازش خواستم به بابا تحويلشون بده. بعد از انجام كارهام از شركت رفتم بيرون. ماشينو روشن كردم و به سمت خونه حركت كردم. خداروشكر نه به شلوغى خوردم نه به ترافيك.. از ماشين پياده شدم و وارد خونه شدم. مامان مشغول حرف زدن با تلفن بود. سلام بلندى دادم و خودمو انداختم رو مبل.. مامان بعد از مكالمش با ظرف پر از ميوه اومد كنارم نشست.. برام سيب قاچ كرد و داد دستم. تشكرى كردم و خوردم. -شام چى میخورى؟ نگاه شيطنت آميدى بهش انداختم و گفتم: -ماكارونى؟ با خنده باشه اى گفت و چشمكى زد و لبخندى به روش زدم. مامان خيلى سرحال و شاد بود هميشه مثل خواهر بزرگتر خودم میدونستمش و خیلی باهاش راحت بودم. باباهم واقعا مهربون و خوشرو بود. هر دوشون رو دوست داشتم و بهم انرژى میدادن. بابا هم اومد خونه و شام كنارهم غذاى مورد علاقمو خورديم. با تمام شدن شامم تشكرى كردم و بشقابمو تو سينك ظرف شويى گذاشتم. اونا هم كه شامشونو خوردن با كمك مامان ظرفارو جمع كردم. به مامان خيلى اصرار كردم كه ظرفارو بشورم و اونم وقتى ديد ول كن نيستم قبول كرد. خستگى منو بهونه میكرد ولى من خسته نبودم. ظرفارو شستم و آبكشى كردم. بعد از تمام شدن كارم از آشپزخونه بيرون رفتم و شب بخيرى گفتم. رفتم سمت اتاقم و مسواك زدم. خوابيدم رو تخت و بعد از كمى اينور اونور شدن خوابم برد... *** هر روز عادى مىگذشت. مىرفتم شركت و بر مىگشتم خونه. چند روز ديگه تولدم بود. بابا اصرار داشت بعد از مدتها يه تولد مفصل برام بگيره. قرار بود تو باغ جشن باشه. با صداى در به خودم اومدم و سرمو از روى ميز برداشتم. -بفرماييد.
  13. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    مقدمه: ناگريز از سفرم، بى سر و سامان چون "باد" به "گرفتار رهايى" نتوان گفت آزاد گوچ تا چند؟! مگر مى شود از خويش گريخت "بال" تنها غم غربت به پرستو ها داد اينكه "مردم" نشناسند تو را غربت نيست غربت آن است كه "ياران" ببرندت از ياد عاشقى چيست؟ به جز شادى و مهر و غم و قهر؟! نه من از قهر تو غمگين، نه تو از مهرم شاد چشم بيهوده به آيينه شدن دوخته اى اشك آن روز كه آيينه شد از چشم افتاد (گرفتار رهايى از مجموعه اشعار فاضل نظرى_آنها) دلگير از دنياى بى رحم.. آه دنياى بى رحم چه ها كردى بر سرم! ز جانم چه مى خواهى؟ دلگير از رازهاى خاموش مثل خاموشى شب، تاريكى آسمان سردرگم روزهاى تلخ، خنده هاى پر از درد، قدم هاى اشتباه.. رازها و جنجال هايى كه مرا به انتخاب راه اشتباه هدايت نمود.. آه.. امان از سرنوشت تلخ رقم خورده ى يك دختر بى گناه من، محكومم، محكوم به گناه كار بودن! من، تنهايم، در اين دنياى پر رمز و راز! با خستگى از ميز فاصله گرفت و به پشتى صندلى تكيه داد. ساعت ها تمركز و كار او را خسته كرده بود. از جايش بلند شد و حوله اش را برداشت. هميشه معتقد بود حمام آب گرم خستگى را از تنش بيرون مى آورد و همين طور هم میشد. امروز را تصميم داشت در خانه كار كند و به شركت نرود. درخانه بهتر میتوانست تمركز كند. با حوله اى كه به تن داشت از حمام بيرون آمد و مشغول خشك كردن موهاى خيسش شد. قرار امروز را به خاطر آورد و لبخندى كنج لبش نشست. اين دورهمى میتوانست زنگ تفريح خوبى باشد. دكمه ى گوشى اش را فشار داد و به ساعت نگاهى كرد، دو ساعت براى آماده شدن وقت داشت. سشوار را روشن كرد و موهاى روشن و خوش رنگش را خشك كرد. بعد از بررسى خودش در آينه با آن مانتو شلوار سفيد و شال و كيف و كفش سبز لجنى زيبايى را بر چهره اش اضافه كرده بود و شال تيره اش در جدال با صورت سفيد و چشم هاى سبزش افتاده بود، سوييچ ماشين را برداشت و با مادرش كه مشغول تلويزيون ديدن بود خداحافظى كوتاهى كرد و از خانه خارج شد. آسمان دلگير و درخت ها حال و هواى پاييز را در خود میگرفتند و خيابان لبريز از ماشين بود.. "ترانه" با ديدن اسم رستوران كه جلوى چشمم بود ماشينو پارك كردم و پياده شدم. به سمت رستوران قدم برداشتم وارد شدم. بچه هارو ديدم كه نشستن و مشغول حرف زدنند، بهشون نزديك شدم و سلام دادم. -به به چه عجب اومدى! مهرنوش كه هميشه درحال تيكه پروندن بود و منتظر بود آتو از كسى بگيره و بهش گير بده. كنارشون نشستم و با غر به مهرنوش گفتم: -خب ترافيك بود به من چه! رو به نسترن گفتم: -پس ريما؟ من و نسترن با ريما بيشتر از بقيه بچه ها صميمى بوديم اما اين مدتى كه من سرم گرم كار شده بود از بچه ها خيلى دور شده بودم و بعد از دو ماه تونستم باهاشون بيام بيرون. -نتونست بياد مادرشوهرش دعوتش كرده. -اها بله! بعد از كلى خنده و شوخى غذا سفارش داديم. هر سه شون امسال پايان نامه داشتن و يك سال عقب تر از من بودند. فقط من و ريما سال اول كنكور قبول شدم و دوتامون پا به رشته ى معمارى گذاشتيم. اونا همشون يك سال موندن پشت كنكور.. مريم با دهن نسبتا پر گفت: -ترانه خيلى وقته باشگاه نمياى؟ خيلى سرت شلوغه؟ مهرنوش جلو تر از من گفت: -اره بابا همش درحال نقاشى كشيدنه! -خب بزارين جواب بدم ديگه! حس و حالشو نداشتم كه نيومدم اين روزا خلوت بشم حتما ميام. -بفرما ديدين گفتم سرش شلوغه؟ نسترن از من دفاع كرد و گفت: -اى بابا بعد از مدت ها اومده باهامون حالا اينقدر اذيتش كن تا دُمشو بزاره كولِش و فرار كنه! -دستت درد نكنه من دُم دارم؟ -واااى مثال بود! بعد از خوردن شام ازشون خداحافظى كردم و به سمت خونه روندم. بايد زود میخوابيدم تا فردا برم شركت و نقشه هارو بررسى كنم. *** صبح با صداى مامان چشم باز كردم. -هوم؟ -بيدارشو ديرت نشه. -ساعت چنده؟ -8. -باشه ممنون. از اتاق رفت بيرون منم تو جام نشستم و كش و قوصى به بدنم دادم. رفتم دستشويى و دست و صورتمو شستم. نشستم جلو آينه و موهامو شونه كشيدم. يكم گره خورده بودن بهم ولى از پسش بر اومدم. با كش بستمشون بالا. از تو كمد مانتو گلبه اى با شلوار كرممو پوشيدم. شال كرميم هم گذاشتم سر دست. يادم اومد نقشه ها رو ميزمه! -اى واى يادم رفت! سر جاى مخصوصشون گذاشتمشون لبتاب رو گذاشتم تو كيف مخصوص و تند تند اماده شدم. ريمل و رژ كالباسى زدم و شالمو سر كردم. موهام كامل بالا بود. دوست نداشتم تو شركت زياد به خودم برسم و تو دید باشم! كيف نقشه ها و لبتاب رو برداشتم و از اتاق رفتم بيرون. اتاق من طبقه بالا بود كنار اتاق كار بابا و سالن ورزش. البته سالن كه نه، چندتا دستگاه ورزشى بود كه گذاشتيمشون اونجا و بيشتر وقتا من ازشون استفاده میكردم. از پله ها رفتم پايين و با مامان روبرو شدم. لبخند زدم. -حالا صبح بخير! -صبح بخير بيا صبحانه بخور. بابا نبود! انگار رفته بود. نشستم پشت ميز و براى خودم چاى ريختم. -مامان، بابا رفته؟ -اره رفت سر ساختمون. -پس من..؟ -با ماشين من برو من كه ماشينو نياز ندارم. -مرسى عزيزم. لبخندى زدم و جواب لبخندمو داد. صبحانمو خوردم و از جام بلند شدم. -خب مامان سوييچ؟ -گذاشتم رو اپن. كيفام و سوييچو از رو اپن برداشتم. -خدافظ مامان مواظب خودت باش. -خدافظ دخترم تو هم همينطور. نشستم تو ماشين و وسايلمو گذاشتم صندلى عقب. كيف نقشه هام بزرگ بود هميشه از دانشگاه با اين كيفا مشكل داشتم حالا هم بايد همه جا با خودم میكشوندمش! به سمت شركت روندم. شركت بابا! به اصرار بابا اونجا رفتم چون ميخواستم واسه خودم مستقل باشم و يه جاى ديگه از نو شروع كنم ولى بابا چون كار منو قبول داشت و خيلى حرفه اى بودم میگفت حيفه برى از نو شروع كنى بيا تو شركت واسه خودت مديريت كن! اين جمله ى بابا بود كه به قول معروف خر شدم و قبول كردم كنار خودش باشم. راست میگفت از اول شروع كردن سخت بود واسه من! اصرار داشت كار نكنم اما من ادمى نبودم كه مدركمو بزارم تو خونه خاك بخوره، واسه كلاسش هم نگرفتم. تو پاركينگ شركت پارك كردم و از ماشين پياده شدم. كيفمو از صندلى عقب برداشتم و وارد شركت شدم. سمت منشى بابا رفتم كه پشت ميزش نشسته بود. -سلام خانم بهرامى. -سلام. بابا نيومده هنوز؟ -نه خانم. -هر وقت اومد اطلاع بديد كه شركتم. -چشم.
  14. سلام عزیزم خوبی ؟؟

    خوش اومدی . 

    مهرنوشم از بوشهر

    1. nil_novel

      nil_novel

      سلام عزیزم

      ممنونم

      نسیم از خوزستان

    2. mehrnusheshghi

      mehrnusheshghi

      اهل رمان هستی نسیم جون ؟میخونی یا مینویسی ؟

    3. nil_novel

      nil_novel

      بله عزیزم

      هم میخونم هم مینویسم

  15. nil_novel

    راز مه آلود| nil_novel

    نام کتاب: راز مه آلود نویسنده: nil_novel کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه. پلیسی. معمایی خلاصه کتاب: داستان درباره دختری به اسم ترانه است که بعد از مدت ها هم بازی بچگی هایش با راز هایی برمیگردد. طی تصادف خانوادشو از دست میده و متوجه میشه این تصادف از قبل برنامه ریزی شده و برای انتقام هر کاری میکنه...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×