رفتن به مطلب
Added by Amir

Heyfa

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    98
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

427 بار تشکر شده

درباره Heyfa

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    شکلات_تیلور سویفت_نویسندگی_بازیگری_کارهای هنری.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

500 بازدید کننده نمایه
  1. سیلِ خروشان | Heyfa

    ساغر از تک تک حرکاتم تعجب میکرد. انقدر عجیب بودم؟ صدای بهراد اومد. ته دلم خالی شد و خود به خود چاقو از دستم افتا تو ظرف. اِهِنی کردم و با لبخند کاملا مصنوعی گفتم: _سلام عزیزم...خوبی؟ _سلام...گریه کردی؟ ساغر همه ی حرکاتم رو زیر نظر داشت. بهراد بدون در نظر گرفتن شمسی خانم و ساغر به سمتم اومد و گفت: _این اشکا چی میگن؟ وقتی مطمئن شدم که قیافه ام‌ توی دیدرس شمسی خانم و ساغر نیست، با قیافه ای خنثی و جدی گفتم: _داشتم پیاز خورد میکردم. ایستاد. انگار فهمید باید حد و حدودشو حتی تو نقش بازی کردن هم بفهمه. دلم گرفت. یعنی نمیشد عین دوتا آدمیزاد عاشق هم باشیم؟ یا خوشی برای ما حرومه...یا خوشی فقط برای همسایه است؟ چیزی نگفت. با لبخند به شمسی خانم نگاه کرد و گفت: _پس زودتر دست بجنبونید که من حسابی گشنمه. حواسم به ساغر بود که کاملا نامحسوس ابرویی بالا داد و به کارش مشغول شد. اعتراف میکنم که دختر تیزیِ. کار های پخت و پز تموم شد. باهم میز رو چیدیم. به اصرار من ساغر و شمسی خانم سر میز شامِ ما نشستند و با ما مشغول خوردن شدند. قرمه سبزی رو مزه مزه کردم. با تمام وجودم از خوردنش لذت بردم. در همون حالت به شمسی خانم گفتم: _شمسی خانم...این فوق العادس... شمسی خانم لبخند زد و گفت: _نوش جونت عزیز دلم. _شمسی خانم؟ چطور انقدر خوشمزه میشن غذاهات؟ لبخندی زد و گفت: _بعد یه عمری پخت و پز خب بایدم خوب در بیاد دیگه. همونطور که قاشق رو پر از برنج کردم، گفتم: _آره والا حق داری...این همه غذا میپزی خب آدم خود به خود تجربه اش میره بالا. _البته ساغر هم دستپخت عالی ای داره. مخصوصا دسر هایی که درست میکنه. رو به ساغر کردم و گفتم: _آره ساغر؟ ساغر لبخندی کمرنگ زد و گفت: _آشپزی رو از مامانم یاد گرفتم...اما دسر ها رو از کتاب آشپزی یاد گرفتم. _عالیه! واجب شد یه روز دستپختت رو بخوریم....راستی تو کجا میمونی؟ ساغر از تک تک حرکاتم تعجب میکرد. انقدر عجیب بودم؟ صدای بهراد اومد. ته دلم خالی شد و خود به خود چاقو از دستم افتا تو ظرف. اِهِنی کردم و با لبخند کاملا مصنوعی گفتم: _سلام عزیزم...خوبی؟ _سلام...گریه کردی؟ ساغر همه ی حرکاتم رو زیر نظر داشت. بهراد بدون در نظر گرفتن شمسی خانم و ساغر به سمتم اومد و گفت: _این اشکا چی میگن؟ وقتی مطمئن شدم که قیافه ام‌ توی دیدرس شمسی خانم و ساغر نیست، با قیافه ای خنثی و جدی گفتم: _داشتم پیاز خورد میکردم. ایستاد. انگار فهمید باید حد و حدودشو حتی تو نقش بازی کردن هم بفهمه. دلم گرفت. یعنی نمیشد عین دوتا آدمیزاد عاشق هم باشیم؟ یا خوشی برای ما حرومه...یا خوشی فقط برای همسایه است؟ چیزی نگفت. با لبخند به شمسی خانم نگاه کرد و گفت: _پس زودتر دست بجنبونید که من حسابی گشنمه. حواسم به ساغر بود که کاملا نامحسوس ابرویی بالا داد و به کارش مشغول شد. اعتراف میکنم که دختر تیزیِ. کار های پخت و پز تموم شد. باهم میز رو چیدیم. به اصرار من ساغر و شمسی خانم سر میز شامِ ما نشستند و با ما مشغول خوردن شدند. قرمه سبزی رو مزه مزه کردم. با تمام وجودم از خوردنش لذت بردم. در همون حالت به شمسی خانم گفتم: _شمسی خانم...این فوق العادس... شمسی خانم لبخند زد و گفت: _نوش جونت عزیز دلم. _شمسی خانم؟ چطور انقدر خوشمزه میشن غذاهات؟ لبخندی زد و گفت: _بعد یه عمری پخت و پز خب بایدم خوب در بیاد دیگه. همونطور که قاشق رو پر از برنج کردم، گفتم: _آره والا حق داری...این همه غذا میپزی خب آدم خود به خود تجربه اش میره بالا. _البته ساغر هم دستپخت عالی ای داره. مخصوصا دسر هایی که درست میکنه. رو به ساغر کردم و گفتم: _آره ساغر؟ ساغر لبخندی کمرنگ زد و گفت: _آشپزی رو از مامانم یاد گرفتم...اما دسر ها رو از کتاب آشپزی یاد گرفتم. _عالیه! واجب شد یه روز دستپختت رو بخوریم....راستی تو کجا میمونی؟
  2. سیلِ خروشان | Heyfa

    *سلین* وارد اتاق شدم و در رو محکم بستم. واقعا این بود اولین بوسه مون؟ واقعا؟ مردم میگن اولین بوسه همیشه تو ذهن آدم میمونه...یعنی من باید اشک و دعوا رو به عنوان رمانتیک ترین لحظه ی عمرم ثبت کنم؟ این عادلانه است؟ آخ بهراد...از دست تو سر به کدوم بیابون بزارم؟ نمیدونستم گریه کنم یا نه...باید قوی باشم...نباید خودمو ببازم...اما این اشکای لعنتی اومدن...دست خودم نبود...گریه ام گرفته بود...دقیقا برای چی؟...برای کی؟...من هنوزم دیوانه وار بهراد رو دوست دارم. هیچ چیزی نمیتونه اینو عوض کنه...شایدم بتونه...پریسا میتونه...خودش نباشه ولی یادش هم آدم رو زجر میده...ایشالا امثال پریسا از روی زمین محو بشن. با پشت دست اشکام رو پاک کردم. گرسنم بود ولی هیچ تمایلی به خارش نداشتم. برای همین هم سعی کردم با این گشنگی کنار بیام. خودم رو روی تخت پرت کردم و بار دیگه به دست باند پیچی شده ام، خیره شدم. آروم دستی روش کشیدم و گفتم: _تو بالاخره منو میکشی بهراد. خستگی ناشی از بی خوابی و کار باعث شد چشمام زودتر از همیشه بسته بشه. ***** اتاق تاریک شده بود. خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و کش غوصی به بدنم دادم. یه لحظه بی اراده بهراد اومد تو ذهنم. بعد از اون اتفاق ازش خجالت میکشم. احساس خیلی بدی دارم. خونه سرد بود. یه بافتنی راه راه قرمز مشکی پوشیدم با یه شلوار مشکی. موهای رنگ روشنم که کمی بلند تر شده بودند رو شونه کردم و آزاد ریختم رو شونه هام. در رو باز کردم. بهراد رو دیدم‌که میخواست به اتاقش بره اما با دیدن من ایستاد و بهم خیره شد. به چشمای گیراش خیره شدم. هر چقدر هم ازت متنفر باشم اما نمیتونم عاشقت نباشم. چشم ازش دزدیدم و به سمت آشپزخونه رفتم. شمسی خانم روی میز نشسته بود و مشغول خرد کردن خیار بود. یکی از خیار های درسته رو برداشتم و گاز محکمی بهش زدم. شمسی خانم که تازه متوجه من شده بود، لبخندی زد و گفت: _سلام دخترم خوبی؟ _سلام شمسی خانم حالتون خوبه؟ احمد آقا خوبن؟ _احمد آقا چند لحظه پیش باغچه ها رو آب داد و رفت تو اتاقکش چایی بخوره. میخواستم در مورد شام امشب بپرسم که صدای ظریف دخترانه ای منو محو خودش کرد. دختری رو توی چارچوب در دیدم. دختری با اندامی ظریف، پوست سفید، چشمای مشکی و موهای مشکی. قیافه ی جذابی داشت درست برعکس چشم‌ و موی رنگی من. لبخندی زدم و گفتم: _سلام...ساغر بودی درسته؟ لبخند مصنوعی ای زد و گفت: _بله دستش رو اورد جلو و گفت: _شما باید سلین خانم باشین درسته؟ لبخندم پر رنگ تر شد و گفت: _سلین خانم چیه؟ بهم بگو سلین...من دلم‌ نمیخواد مثل این پولدارای مغرور باهام رفتار بشه. تعجب رو میشد از چشماش خوند. شاید با این حرفم به این نتیجه رسید که من زمین تا آسمون با پریسا فرق میکنم. به سمت شمسی خانم برگشتم و گفتم: _خب شمسی خانم...چی‌میخوای بپزی؟ _میخوام قرمه سبزی بپزم **** اشک دونه دونه از چشمام میچکید. آب بینی‌ام راه گرفت. با پشت دست اشک هام رو پاک کردم. شمسی خانم گفت: _چرا نذاشتی من پیازا رو خورد کنم؟ _نه شمسی خانم...باید عادت کنم دیگه.
  3. سیلِ خروشان | Heyfa

    هیچ حرفی نداشتم. مثل اینکه واقعا ازم‌ متنفره. آخ بهراد....تو چه کردی با قلب این دختر؟ تو چه کردی با روح این دختر؟ تو چه کردی با آرزوهای این دختر؟ دستی به چشماش کشید و گفت: _برو بیرون....برو بیرون تا یه بلایی سر خودم و خودت نیوردم. رفتم. آره...از اتاقش رفتم بیرون و به اتاق خودم پناه بردم....به در اتاقم تکیه زدم. مطمئنم حال هر دومون به یه اندازه خراب بود. پریسا حال من رو خراب کرد و من حال سلین رو. دیگه ذره ای ام پریسا و خاطره هاش برام مهم نبود. افکار شبانه و خواب شبانه ام شده بود سلین. شبا بهش فکر میکنم. خوابشو میبینم. تنها قاب عکس پریسا که ته کشو لابه لای پارچه ای قایم کرده بودم رو دور انداختم. حتی دیگه تصویرش درست و حسابی تو ذهنم نیست. فکر کردن به پریسا برای من یه عادت غیر قابل ترک بود. اما حالا...وقتی که اسم پریسا میاد به جز هاله ای تار توی ذهنم چیز دیگه ای پدید نمیاد. هی پریسا. تو که انقدر به خودت مینازی...داری فراموش میشی...داری جایگزین پیدا میکنی... وارد سرویس بهداشتی کوچیک توی اتاقم شدم. دست و صورتم رو شستم و به سمت سالن غذاخوری رفتم. شمسی خانم وقتی منو دید گفت: _دیر کردین...دیگه داشتم جمع میکردم. _با سلین بحثم شد... _خیلی باهم بحث میکنین. با اخم نگاهش کردن و گفتم: _روابط ما و حتی دعواهامون به خودمون مربوطه...‌ هر چقدر هم ما باهم دعوا کنیم، باز هم عاشقانه همدیگه و دوست داریم... _تو حق نداری اینطوری با شمسی خانم حرف بزنی. برگشتم...سلین بود...نگاهش کردم که ادامه داد: _توی این خونه شمسی خانم مادر منه...نه خدمتکارم... تو هم باید به این مسئله احترام بزاری. نفس عمیقی کشیدم. پوفی کلافه کشیدم و گفتم: _معذرت میخوام شمسی خانم...تند رفتم. شمسی خانم با تته پته گفت: _نه آقا من باید عذر خواهی کنم...من یه خدمتکارم و نباید توی مسائل شخصی تون دخالت کنم. سلین شونه های شمسی خانم رو گرفت و گفت: _شمسی خانم...دوست ندارم توی این خونه حس یه خدمتکار رو داشته باشی...تو هم عضوی از این خانواده ای...درست نمیگم بهراد؟ با لبخندی مصنوعی سر تکون دادم...حق با سلین بود... من نباید اونطور با شمسی خانم برخورد میکردم. سلین صندلی رو کشید و روش نشست. به غذای روی میز زل زد. بهش نگاه کردن و گفتم: _نمیخوری؟ با خشم بهم چشم دوخت و گفت: _فکر کردی زود یادم رفت چند دقیقه ی پیش چیکار کردی؟ اگه یادم هم بره فکر کردی خیلی خوشم میاد فسنجون بخورم؟ اینو گفت و رفت. قاشق و چنگال رو محکم توی بشقاب کوبیدم. آخه بگو تو که غذا نمیخوای برای چی میشینی سر میز؟
  4. سیلِ خروشان | Heyfa

    کلید رو توی قفل چرخوندم...به شمسی خانم گفته بودم که یه هفته کامل فسنجون میخوام. از سر لج سلین. راستش بیشتر نگرانش بودم. درسته که با چشمای خودم دیدم که شمسی خانم دستشو بست و بالا سرش نشست. اما بازم دلم شور میزد. شور اینکه نکنه برده باشنش بیمارستان؟ نکنه زخمش عمیق بوده باشه؟ وارد خونه شدم. بوی فسنجون توی خونه پیچید. لبخند شیطانی ای روی لبام نشست. شمسی خانم اومد و گفت: _خوش آمدین آقا... آب بیارم براتون؟ _نه ممنون....سلین خوبه؟ _توپِ توپ....با هم براتون فسنجون درست کردیم. کلی هم غذا رو تزئین کرد. انگار نه انگار که دستش درد میکنه. چقدرم دستپختش خوبه....آقا...این بهترین دختریه که دیدم. صد برابر از پریسا خانم بهتره...بهترین انتخابه...خیلی بهم احترام میزاره...بهش میگم من که خدمتکارتم میگه هر چی که باشه تو بزرگ تر منی... خندیدم و گفتم: _خو منم بزرگترشم...بهش بگو به منم احترام بزاره. شمسی خانم دیگه چیزی نگفت. به سمت اتاقم رفتم. اما قبلش راهم رو به طرف اتاق سلین کج کردم. در زدم که صدای بامزه و نازکش به گوش رسید: _جانم شمسی خانم؟ در رو باز کردم...رو به روی آینه موهایی که کمی بلند تر از قبل شده رو شونه میکرد. از توی آینه با دیدن تصویر من اخم کرد و به کارش مشغول شد. به در تکیه دادم و گفتم: _بیا ناهار. پوزخندی زد و گفت: _فعلا تمایلی به خارش ندارم. _یعنی تا یه هفته به خارش تمایل پیدا نمیکنی؟ روی تخت نشست. همونطور که تار موهاش رو از روی پاش جدا میکرد گفت: _یه هفته غذا نمیخورم....فوقش از گشنگی میمیرم...مگه برا کی مهمه؟ _بابت اون سیلی متاسفم. لبخند حرص دراری زد و گفت: _نه متاسف نباش...اون سیلی بهم یادآوری کرد که تو هر کاری بکنی، بازم یه آدم منفوری....یادم انداخت که من باید از تو متنفر باشم. _متنفر؟ ابروهاش رو بالا داد و با قاطعیت گفت: _آره. نزدیکش رفتم. روی تخت مقابلش نشستم. با اخم بهم خیره شد. منتظر بود ببینه میخوام چیکار کنم. من باید بهش ثابت کنم که عاشقمه...که برام‌ میمیره. نزدیک تر رفتم. کمرش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم. دستش رو روی سینه ام گذاشت و صورتش رو برگردوند و گفت: _بهراد...چیکار میکنی؟ _میخوام یه چیزایی رو به خودمون ثابت کنم. با شک بهم زل زده بود. مثل اینکه من‌ امروز تبدیل به یک دیوونه شده بودم. باید کاری که تاحالا نکردم رو بکنم تا ببینم مثل الان بازم میگه متنفره؟ فاصله ی لب هام رو با لب هاش هیچ کردم. کاری که توی اون شب بارونی میخواستم انجام بدم‌ اما مانعم شد. خیلی عجیب بود. حسی که موقع بوسیدن پریسا داشتم با حسی که الان موقع بوسیدن سلین دارم ۱۸۰ درجه فرق میکنه. یهو به سمت عقب پرت شدم. چشماش خیس بود. با نفرت بهم خیره شد. با صدای بلندی گفت: _اینجوری میخواستی یه چیزایی رو ثابت کنی؟
  5. سیلِ خروشان | Heyfa

    سرش رو به سرعت بالا اورد و بهم چشم دوخت. بعد با شک گفت: _بهراد؟ _بهم گفتن یه بی معرفت اینجا کمین کرده...اومدم خفتش کنم. از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد و من رو محکم در آغوش گرفت...با دست به کمرم کوبید و گفت: _تو که فکر نکنم بدونی اصلا معرفت چیه. _اون‌که صد در صد. روی شونه ام کوبید و ازم خواست بشینم. نشستم و گفتم: _میبینم که یه پا روان شناس شدی برای خودت؟ _آره دیگه _از بین مریضات کسی رو تور نکردی؟ خندید و گفت: _فعلا کسی چشمم رو نگرفته. _اوووه...حالا یکی ندونه فکر میکنه تو رمئو ی سوار بر اسب سفیدی که منتظر ژولیتی... توی این دور زمونه ژولیت مولیت نداریم...همشون همینن... _تو چه گیری دادی به من؟ خودت یه نامزد مثل پنجه‌ی آفتاب گیرت اومده...منم به موقعش یکی گیرم‌ میاد... _نامزد؟ _بله دیگه دورا دور جویای اخبار و احوالتون هستیم...همچین هم بی معرفت نیستیم. _آها...سلین رو میگی؟ _مگه چندتا نامزد داری که یادت رفت؟ _یادم نرفت اما دیشب دعوامون شد. _مگه چی شده؟ همه چیز رو براش تعریف کردم...از همون موقعی که پریسا ترکم کرد تا بازی کردن با دخترا و اومدن سلین و فیلم بازی کردنامون برای خبرنگارا و تنفرش و احساس های عجیب و جدید خودم....اونم مثل یه روانشناس کار بلد دست زیر چونه کامل به حرف هام گوش داد.‌‌..وقتی که تموم شد بالاخره زبون باز کرد و گفت: _عجب... _ماهِ رجب....این همه روضه خوندم که بگی عجب؟... لبخندی زد و گفت: _خب الان از من چی میخوای؟ _میخوام بگی چیکار‌کنم؟ _خب اگه دوستش نداری ولش کن و راحتش بزار...اگه دوستش داری بهش بگو...اون‌موقع است که میفهمی واقعا دوستت داره یا ازت متنفره... _من‌ مطمئنم اون ازم متنفره. _پس عاشقشی. _چه ربطی داره عزیز من؟ گفتم یه احساس های جدیدی دارم اما نگفتم که عاشقشم. _پس فکر کردی عشق یهویی میاد؟ با خنده و شوخی گفتم: _ایشالا کار به عشق نکشه...یه بار تو عمرم عاشق شدم بسمه. اونم خندید. گپ زدن با همچین دوستی خیلی خوبه نه یکی مثل امیر... *****
  6. سیلِ خروشان | Heyfa

    _اِ !....شمسی خانم؟...من که ادامه‌ش‌ رو نگفتم... _خو ادامه‌ش همین میشه دیگه... لپشو گرفتم و گفتم: _میخواستم بگم زن و شوهر دعوا کنن...خوشکلا باور کنن... خندید...سرخوش خندید...چقدر خوبه آدم با کوله باری از غم بازم بتونه بخنده....خنده ی شمسی خانم محو شد...دستم رو گرفت و گفت: _اگه تو نبود من دعواتون میشه، من دیگه نرم...به خواهرم میگم صاحب کارم اجازه نمیده.... نه....بهتر بود فقط برای دو روز در هفته خودم باشم...بتونم راحت متنفر باشم...بدون نقش بازی کردن برای کسی...بنابراین گفتم: _نه شمسی خانم....بهتره که آخر هفته ها بری پیش پدر مریضت....راستی یه چیزی میخواستم بپرسم... _بگو عزیز دلم. _دخترت ساغر رو یه بار بیار ببینمش...دلم‌ میخواد ببینم دست پرورده ی شمسی خانم چی از آب در اومده؟! خندید...با مِهر...بعدش هم گفت: _فردا میارمش هم کمک دستم باشه هم ببینیش. _اون تاحالا پریسا رو دیده؟ چشماش رو ریز کرد و با حرص گفت: _تازه میپرسه دیده!...اینا سه چهار بار باهم دعوا کردند...کجای کاری؟...آقا بهم گفته بود دیگه نیارش...خود دخترم هم از پریسا خانم اصلا خوشش نمیاد...چند بار اومد از آقا عذرخواهی کرد...یه بار فکر کنم دخترم رو دیده باشی...وقتی که اومده بودی با دوستت که با آقا مصاحبه کنی اون اونجا بود...نمیدونم دیدیش یا نه...ولی یه بار اینجا اومد و کمکم‌ کرد. جملاتش برام عجیب بود. پس پریسا یه دور با همه ی دنیا دعوا داشته...دختره ی چندش بیشعور...ازت متنفرم... همونطور که سعی میکردم پتو رو از خودم‌کنار بزنم گفتم: _یالا بلند شو...بریم یه چیزی بپزیم بریزیم تو شیکم این نره‌غول. شمسی خانم "لا اله الی الله" گفت و دنبالم راه افتاد...دستم‌ میسوخت ولی میخواستم ازش کار بکشم که زودتر خوب بشه...به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: _خب شمسی خانم چی بپزیم؟ _والا نمیدونم چرا آقا بهم گفته این هفته فقط دوست داره فسنجون بخوره؟ چشمام از تعجب گشاد شد...وای خدا....بی اراده دستم سمت گونه ام رفت...خدارو شکر دیگه نمی‌خاره...با لبخند ژکوندی گفتم: _الان بهت میگم چرا...چون من عاشق فسنجونم... _راست میگی؟ خندیدم و گفتم: _حس خاصی نسبت به فسنجون ندارم. اگه میگفتم حساسیت دارم میفهمید بهراد باهام لج کرده و شک میکرد به عشقِ نداشته مون. بهراد: بالاخره رسیدم. به مطب رفیق قدیمی و بی معرفتم رسیدم. سلامِ بلندی به منشی اش کردم و گفتم: _آقای یاوری هستن؟ _وقت قبلی دارین؟ _از آشناشون هستم. _چند لحظه لطفا... حسین یاوری دوست قدیمی و البته بی معرفت من بود. حالا برای خودش یه پا روان‌شناس شده. همون حسینی که دائما مدادش تو حلقش بود و عینکی به اندازه ی ته قابلمه روی چشماش بود. منشی با خوش رویی گفت: _آقای یاوری منتظرتون هستن. _ممنون. در زدم و با "بفرمایید" حسین وارد شدم...گل رو توی دستم جا به جا کردم. حسین سرش پایین بود و گفت: _بیا بشین. _پس شناختی؟
  7. سیلِ خروشان | Heyfa

    با عجز و اشک گفتم: _بسمه دیگه از دست تو و عشقت خسته شدم. آخه مگه من چیکارت کردم‌ که کارای پریسا رو سر من تلافی میکنی؟ دست از سرم بردار. ولم کن. عین آدمیزاد برو به خبرنگارا بگو بهم خورد. برو بگو با هم تفاهم نداشتیم. بریدم....خسته شدم...از دست تو و از دست احساسم....چرا انقدر منو عذاب میدی؟ میخوای منو بکشی؟.... صدام رو بالاتر بردم و گفتم: _میخوای منو بکشی؟ لیوان روی عسلی رو پرت کردم و گفتم: _میخوای منو بکشی؟ تیکه شیشه ی مثلثی شکلی رو از روی زمین برداشتم و به سمت رگم گرفتم...فشار دادم...سوزش جدیدی حس کردم. صورتم چروک شد....بهراد به سمتم اومد و شیشه رو از دست کشید و گفت: _چیکار کردی دختر دیوونه؟ انقدر که داد زده بودم انرژی ام تحلیل رفته بود. سنگینی پلک هام رو نتونستم تحمل کنم و چشمام بسته شد. ***** نور به چشمم میخورد. چشمام رو ریز کردم. دستم رو روی پیشونی ام‌ گذاشتم. نگاهم طرف مچ دستم رفت که باند پیچی شده بود. در باز شد. شمسی خانم با لبخند و یه سینی حاوی شربت وارد شد. کنارم لبه ی تخت نشست. لبخند زد و گفت: _دو روز نبودما....عین سگ و گربه به جون هم افتادین. لبخند بی رمغی زدم. راست میگه. اگه بود تظاهر به عشق میکردیم و دعوامون نمیشد. شمسی خانم ادامه داد: _زخم دستت زیاد بزرگ نبود...اما نمیدونم چرا غش کردی....برات با باند بستمش....ایشالا زود خوب میشی....حالا این شربت رو بخور تا یکم جون بگیری. سعی کردم بشینم تا شربت رو بخورم. زیادی تشنه‌ام بود. لیوان شربت رو از دست شمسی خانم گرفتم ک لاجرعه سر کشیدم. زیر نگاه های مهربون شمسی خانم ذوب شدم. بهش نگاه کردم و با لبخند گفتم: _خوشمزه بودم؟ شمسی خانم اول نگرفت چی گفتم. بعدش با اخم گفت: _دختره ی بی حیا. عاشق شمسی خانم بودم. خیلی زن خوبی بود. اصلا به چشم یه خدمتکار بهش نگاه نمیکردم. چون اون مثل یه مادر بود برای من. به شمسی خانم گفتم: _بهراد کجاست؟ _والا مادر من از کارای این مجله و اینا که سر در نمیارم. سر صبح کتشو پوشید و رفت...میگم شما با هم قهرین؟ ابروهام رو با دادم و گفتم: _زن و شوهر دعوا کنن.... _دستت درد نکنه....ابلهان یعنی من؟
  8. سیلِ خروشان | Heyfa

    هُلش دادم و گفتم: _هوی...تو راجب من چی فکر کردی؟ من مافی ام؟ یا خونه خراب کن؟ من خبر مرگم یه بار عاشق تویِ خر شدم که تا الانش دارم تاوان پس‌ میدم. *بهراد* عصبانی بودم اما اعترافش به دلم نشست. انگار این حرفش آبی بود روی آتیش دلم اما حرف بعدیش آتیش وجودم رو شعله ور تر کرد: _البته هرچقدر قبلا عاشق بودم‌ الان متنفرم. دستی لای موهام بردم و گفتم: _تو میدونستی منو نمیخواد؟ آره؟ چی میدونی از پریسا؟ باید بهم بگی. پوفی کشید و گفت: _چیزی برای گفتن نیست. هرچقدر تو پریسا رو میشناسی منم همونقدر میشناسم. شونه هاش رو گرفتم و ناخون هام رو توی گوشت بدنش فرو بردم. با خشم گفتم: _به من دروغ نگو....نکنه با هم همدست بودین؟...در قبال من چی بهش دادی؟ نگو که تو باعث شدی بیاد پیشم و بهم بگه منو نمیخواد؟ (عربده ی بلندی کشید و با صدای بلندی گفت): _اون دختره یه بیشعور بود. یه هرزه بود. با پسرای مختلف حرف میزد و باهاشون تا خیلی جاها پیش میرفت. یه بار خبر مرگش عاشق شد. ۱۷ سالش بود. اسم عشقش شایان بود....بله همون شایانی که باهاش کتک کاری کردی...اون عشق پریسائه. با صدای ضعیفی گفتم: _دروغه. _دروغ کجا بود؟ کجای کاری؟ تازه اینجاشو گوش نکردی....وقتی فهمید شایان از فامیلای مائه، اومد طرفم. صمیمی شد باهام. دختری که همش پاچه ام رو تو مدرسه میگرفت هر روز صبح با یه پلاستیک خوراکی ازم استقبال میکرد....منِ خر هم بهش اعتماد کردم و بهش گفتم من عاشق بهراد زمانی شدم...اونم‌ مثل همه اول بهم گفت"بهراد کیه؟" بعد که بهش گفتم مدلینگه بهم خندید...مثل همه...بعد از مدتی اون شایانِ بی همه چیز ازم خواستگاری کرد. من هم از روی خریت براش تعریف کردم که شد یه کوره آتیش. هر چی از دهنِ گشادش در اومد بهم گفت....بعد هم آخرین جمله اش این بود که: بهراد و مال خودم میکنم‌ و میزارم حسرتش به دلت بمونه.... آخرین جمله توی سرم اکو شد...یعنی دریغ از یه ذره عشق؟ خشم ذره ذره وجودم رو فرا میگرفت. تا به جایی رسیدم که به جز خون هیچی نمیدیدم. دست به هوا رفت و روی صورت سلین نشست. *سلین* صورتم به سمت راست پرت شد. گونه ی دردمندم سوخت. چشمام خیس بود. تضاد جالبیه که نیم رخ چپت بسوزه و نیم رخ راستت یخ باشه. اشک میچکید اما دریغ از هیچ گونه صدا: _این وصله ها به پریسا نمیچسبه....تو شاید...شاید که نه...قیافه ات داد میزنه مالِ این حرفایی....پریسا عاشقم بود....صد شرف داره به تو... "تو" رو با تحقیر گفت...چشمام پر بود از اشک. با همون چشمای اشکی بهش نگاه کردم اما از پشت پرده ی اشکی هیچی دیده نمیشد. با بغضی که توی صدام بود گفتم: _بیشتر از قبل ازت متنفر شدم. پتو رو همون جا رها کردم ک به سمت اتاقم رفتم. یه جا پاهام گیر کرد. درد هم‌ گرفت اما‌ اهمیت ندادم. وارد اتاق شدم و با صدای بلند گریه کردم. دیگه تحملم تموم شده. به ساعت که ساعتِ ۴ رو نشون میداد اهمیت ندادم و وسایل هام رو توی چمدون ریختم. همونطور که لباس هارو مچاله میکردم و توی چمدون مینداختم گفتم: _تقصیر منه که میخوام کبریت لای اون چشمای کورت بزارم بلکه فطرت اون پریسا خانم رو ببینی...حاصل ثواب ما هم این شد....اومدیم ثواب کنیم لپمونو کباب کردی.....برو با همون عشق خانمت...اگه عاشقته پس چرا اومد مزون و با نیش باز گفت از بهراد جدا شدم؟ هان؟....پس چرا به جای پریسا من ور دلتم؟ مگه نمیگی عاشقمه؟ پس کو؟...میگن خلایق هر چه لایق والا درست گفتن... اشکام رو پاک کردم و گفتم: _خدا خوب در و تخته رو باهم جور کرده.... با عجز و آروم‌ گفتم: _احمق بیشعور...میدونستی لپم میسوزه نه گذاشتی نه برداشتی کشیده زدی تو صورتم... صدام رو بالا بردم و گفتم: _اما وقتی رفتم و تو موندی و اون خبرنگارای بیکار که عین زنبور عسل میمونن، میفهمی به کی باید کشیده بزنی. در با صدای بدی باز شد و به دیوار پشتش محکم برخورد کرد. دست روی چمدون گذاشت و گفت: _هیچ جا نمیری....فهمیدی؟...وگرنه میرم به همه میگم دوست دخترم بد کاره بود... کشیده ی محکمی نثار گونه اش کردم....کشیده در برابر کشیده...
  9. سیلِ خروشان | Heyfa

    چشمام رو باز کردم. صورتم خیلی می‌خارید. به ساعت نگاه کردم. ساعت سه شب بود. پوست صورتم قرمز شده بود. سابقه نداشت که انقدر صورتم بخاره. لابد مال همین فسنجونه. پس بگو چرا هیچ وقت طرف فسنجون هم نرفتم. خوبه والا. به فسنجون هم حساسیت پیدا کردیم. خاک تو سرم. حالا چه گِلی به سرم بگیرم نصف شبی؟ خونه هم سرد بود. خوابم نمیبرد. به ناچار پتو دور خودم پیچیدم و روی راه پله نشستم. پاهام رو روی زمین میکوبیدم. دم به دقیقه صورتم رو می‌خاروندم. روی گونه هام دونه های قرمز رنگ در اومده بود. الهی خدا بگم‌ چیکارت نکنه بهراد. غذا قحط بود فسنجون کردی تو حلقم؟ تقصیر منه به حرف این لندهور گوش میدم. نمیدونستم چی بمالم به صورتم که خوب بشه. با صدای "هین" بلندی از جام پریدم. بهرادِ خاک بر سر بود. دستم رو روی سینه ام گذاشتم و گفتم: _زهرمار.....ترسیدم. دستش رو به سمت گردنش برد. فقط نور آشپزخونه باعث میشد نیم رخش رو ببینم. با چشم های ریز شده گفت: _تو اینجا چیکار میکنی؟ _به خاطر دست گل شما خوابم نمیبره....تو اینجا چیکار میکنی؟ _دست گل من؟ لبه ی پتو رو نزدیک تر کردم و گفتم: _وقتی که زوری فسنجون میکنی تو حلقم همین میشه دیگه. نزدیک تر اومد و به دونه های روی گونه ام خیره شد و گفت: _وضعیتت زیاد وخیم‌ نیست...تا صبح دندون رو جیگر بزار تا ببرمت دکتر. _وخیم نیست؟ جای من نیستی بدونی خارش چقدر حس بدی داره. الهی توی دست نیافتنی ترین قسمت بدنت خارش بگیری منم با یه لبخند ملیحی بهت بگم "وخیم نیست بعد از تعطیلات نوروز شاید بردمت دکتر" همونطور که سمت یخچال میرفت گفت: _ایشالا هر چی میگی سر خودت بیاد. یه لحظه به ذهنم رسید همین خارش صورت رو روی دست نیافتنی ترین قسمت بدنم داشته باشم. وای نه خدا نکنه. دیوونه میشم و بهراد رو با خودم دیوونه میکنم. باز جای شکرش باقیه که این فسنجونه خیلی به فکر بوده و افتاده به جون صورتم. وگرنه بدبخت میشدم. صدهزار بار خداروشکر. با بشکن بهراد به خودم اومدم و گفتم: _چه مرگته هی بشکن میزنی؟ نصف شبی عروسیِ کدوم خریه؟ با خنده گفت: _عروسی تو. رو فرشی پاندام رو به طرفش پرت کردم و گفتم: _خر خودتی با اون پریسای بیشعور. _تو با پریسا چه مشکلی داری؟ به یاد اوردم همون روزی که قسم خورد مثل من عشقم رو ازم بگیره و موفق هم شد: _مشکل ندارم...فقط ازش خوشم نمیاد. _سلین! بهش نگاه کردم. رنگ نگاهش جدی شد. کنارم روی پله نشست و گفت: _من یه بار پریسا رو روبه روی یه مزون دیدم. داشتین با هم حرف میزدین. تو مطمئناً پریسا رو از خیلی وقته میشناسی. بهم راستشو بگو. همونطور که ناخواسته دستم به طرف گونه های دون دونی ام رفت گفتم: _آره میشناختم. از دوران دبیرستان من این دختر رو میشناسم. چشماش گشاد شد. یقه ام رو گرفت و گفت: _تو انداختیش به جونم؟ تو کاری کردی عاشقش بشم و بعد ولم کنه؟ که بعدش مثل مارمولک بهم بچسبی؟...
  10. سیلِ خروشان | Heyfa

    ایستادم و با تعجب بهش خیره شدم. اون همچنان به سمت جلو راه میرفت. لبم رو کج کردم. چشمام رو ریز کردم و اداشو در اوردم. همونطور که به سمت جلو حرکت میکرد گفت: _من پشت سرم هم چشم دارم ها! وای خدا منو از دست این دیوونه ی روانی نجات بده. با داد گفتم: _من که از قبل میدونستم آن نرمالی.....صبر کن منم بیام. و دنبالش دویدم. وقتی بهش رسیدم، حرکتِ پاهام رو آهسته تر کردم. همونطور که شالم رو روی کتفم درست میکردم گفتم: _نوبت توئه....تو هم باید یه اعترافی بکنی. لبخند زد. لبخند نزن دیوونم میکنی. بهم نگاه کرد. نگاهی طولانی و پر از معنا. متعاقبش گفت: _از وقتی وارد زندگیم شدی خیلی آروم ترم. به چشماش نگاه کردم. قدرت هلاجی کردنِ حرف هاش رو نداشتم. این دیوونه چی میگفت؟ میخواستم بزاق دهنم رو قورت بدم اما حس میکردم توی دهنم به جای بزاق، سنگه. قورت دادنش سخت بود. راه نفسم بسته شده بود. توی اون سرمای سوزان که به همراهش بارون هم بود، احساس گرما میکردم. صورت بهراد هر لحظه نزدیک میشد. خدای من...لحظه ای که حتی از آرزو کردنش هم خجالت میکشیدم، رسید. بالاخره رسید. اما چیزی من رو مثل برق از اونجا کند و به سمت دیگه هدایت کرد. کار درستی کردم. نباید بهش اجازه میدادم. آه ای غرور. کاش نبودی. برنگشتم ببینم عکس العملم چقدر متعجبش کرده. درسته که من آرزو داشتم فقط یک بار کنارش باشم. اما آرزو نداشتم دسمال کاغذی اش باشم. راه خونه ی بهراد رو بلد بودم. جلو تر از خودش راه افتادم. حتی نمیدونستم داره دنبالم میاد یا نه. همه ی لذتم به یک باره از بین رفت. فکر میکردم قراره خیلی خوش بگذره. بغض به گلوم‌ چنگ انداخت. سخته. خیلی سخته که بخوای فقط یک لحظه کنار عشقت باشی اما فکر اینکه اون فقط به چشم یه دسمال بهت نگاه میکنه اذیتت کنه و بهت اجازه ی این‌ کار رو نده. بالاخره رسیدم. وارد خونه شدم و در رو باز گذاشتم. با صدای بسته شدن در فهمیدم که بهراد درست پشت سر من بود. وارد شدم. شمسی خانم نبود. اما فردا میاد. بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم. لباس های خیس رو از تنم در اوردم و در لگنی که گوشه ی حموم قرار داشت گذاشتم تا شمسی خانم فردا برشون داره. یه دست لباس راحتی پوشیدم و روی تخت لم دادم. دوباره فکر کردم به موقعیتی که چند دقیقه ی پیش داشتم. هندزفری هام رو توی گوشم گذاشتم و آهنگ مورد علاقه ی این روز هام رو پلی کردم: یکی جای تو این شبا با منه که حرفاش نمی‌تونه خوابم کنه نمی‌تونه جای تو رو پُر کنه نمی‌تونه بعد از تو قانعم کنه از احساس و از عشق حرف میزنه که نسبت بهت کم علاقم کنه با هر حس ِ هرجوری سعی میکنه از حسی که دارم بهت کم کنه می‌خوام از خیالت جدا شم ولی من هر جایی باشم بهت می‌رسم نمی تونم از فکر تو در بیام به هر کی بجز تو هنوز بی حسم قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم چکید. بهراد چطور انقدر ظالمی؟ دارم تو عشقت میسوزم و تو منو عذاب میدی. چرا انقدر ظالمی؟ چی میشه دست از سرم برداری؟ تو تو خاطراتم قدم میزنی شبایی که خواب از سرم میپره یکی جای تو هست اما هنوز یه حسی منو سمت تو می‌بره تو این لحظه‌هایی که کَم دارمت تو هر خاطره بی تو کِز می‌کنم دارم فرق یک ثانیه با تو رو با یک زندگی بی تو حس میکنم می‌خوام از خیالت جدا شم ولی من هر جایی باشم بهت می‌رسم نمی تونم از فکر تو در بیام به هر کی بجز تو هنوز بی حسم (امیر فرجام خیال تو) *******
  11. سیلِ خروشان | Heyfa

    _چیه میخندی؟! به طرف بهراد برگشتم و گفتم: _خنده کجا بود؟ برا چی باید بخندم؟ لبخند شیطونش رو روی لبش حفظ کرده بود و گفت: _نمیدونم والا! با حرص نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم: _زهرمار...حرصمو در نیار. _خواستت زیادی بزرگه. اخمی از روی "نفهمیدن" کردم و گفتم: _یعنی چی؟ دو طرف شالم رو کشید و گفت: _یعنی انقدر قشنگ حرص میخوری که محاله بتونم حرصتو در نیارم. و شروع کرد به راه رفتن. من سر جام ایستاده و اخم و تعجب بهش زل زده بودم. کمی بعد برگشت و گفت: _بیا دیگه....نوبت توئه. _نوبتِ چی؟ _جرئت حقیقت رو میگم. همونطور که راه میرفتم با عجز گفتم: _بیخیال این بازی من دیگه خسته شدم. _خب بیا دوتامون به یه چیزی اعتراف کنیم. _خب....اعتراف کن. _زرنگی؟ نوبتی هم باشه الان نوبت توئه. لبخندی زدم و گفتم: _خب به چی اعتراف کنم. به آسمون نگاه کرد. منم نگاه کردم. بارون هر لحظه شدید تر از قبل میشد. لباسام خیس شده بودن اما اهمیتی نداشت. من عاشق قدم زدن زیر باروم بودم. بهراد گفت: _منتظرما _خب...یه چیزی بگو که منم راستشو بگم. _خوب اینکه همون جرئت حقیقت شد که! _خب...من اعتراف میکنم که قبل از اینکه بفهمم یه عروسک خیمه شب بازی هستم، عاشقت بودم. چی شد که من اینو گفتم؟ این بارون هم عجیب منو مست کرده. نمیفهمم چی دارم میگم. بهراد گفت: _الان چی؟ سعی کردم نگاهم نگاه آدم سرد و بی روحی باشه. سعی کردم طوری نگاه کنم که به هیچ وجه نتونه حقیقت رو از چشمام بخونه. با همون نگاه مصنوعی گفتم: _الان هیچ حسی بهت ندارم. با خنده گفت: _منم باور کردم.
  12. سیلِ خروشان | Heyfa

    حرصم گرفت. به چه حقی چپ‌میره راست میاد میگه آقای زمانی؟...مگه خودش ناموس نداره؟...خوبه منم به این دوست پسرش نظر داشته باشم؟ بهراد یه سلفی باهاشون گرفت و اومد طرفم: _بلند شو سلین. _چرا؟ _قدم بزنیم. بلند شدم. بهراد به هومن زنگ زد و جای دقیق ماشین رو بهش گفت و ادامه داد که" ماشینو ببر ما میخوایم قدم بزنیم" (هومن راننده ی شخصی بهراد) شروع کردیم قدم زدن. بهراد گفت: _حالا تو بگو....جرئت یا حقیقت؟ برای در اوردن حرصش گفتم: _والا ما راز مگو زیاد داریم.....جرئت. _اِ؟....اینطوریاس؟ پس منو ببوس. _چی؟ _جرئت تو همینه....منو ببوس. بارون داشت شدت میگرفت. خیسی موهای جلوی صورتم رو روی پیشونی ام حس کردم. اونا و کنار زدم که چشمای بهراد روی اونا ثابت موند. من واقعا باید این‌کار رو میکردم؟ خب سلینِ خر...مگه این آرزوت نبود؟ بجنب دیگه...نه...الان وقتش نبود‌...من مگه غرورم رو از درخت چیدم؟ لپم رو روی لپش گذاشتم و صدای "بوس" رو در اوردم. بهراد اول تعجب کرد و بعد با خنده گفت: _خیلی زرنگی ها! _بله دیگه. با لبخند خاصی بهم زل زد. خودم سکوت رو شکستم: _جرئت یا حقیقت؟ _حقیقت. نمیدونستم پرسیدنِ این سوال درسته یا نه؟ اما دیگه من خیلی وقته که درست رو از غلط تشخیص نمیدم. دل رو زدم به دریا: _احساست نسبت به پریسا چیه؟ قدم‌ میزدیم. میدونستم داره نگاهم میکنه....اما نمیخواستم حرفش رو از نگاهش بخونم...میخواستم بشنوم: _مگه نمیگی دوستم نداری؟ پس چرا برات مهمه؟ _مهم نیست....فقط کنجکاو بودم. _ازش متنفرم. احساس میکنم یک چراغ نفتی کوچیکی در دلم روشن شد. حرفش نفت بود. اما نفت برای چراغ نفتی کوچیک دلم. لبخند محوی مهمون لب هام شد.
  13. سیلِ خروشان | Heyfa

    _باید بخوری. اگه خودت نخوری با زور میکنم تو حلقت. با اکراه یه قاشق خوردم. قیافه ی درهمم باز شد. این‌که خیلی خوشمزه است. بشقاب خودم رو نزدیک کردم و شروع کردم به خوردن. _دیدی چقدر خوشمزه است؟! شروع کردم به خوردن. ***** _جرئت یا حقیقت؟ روی نیمکت روی پارک نشست. به آسمون خیره شد و گفت: _بارون داره تند تر میشه. _دارم‌ میگم جرئت یا حقیقت؟ _تو هم حوصله داریا. _اِ....بگو دیگه. خنده ای کرد و گفت: _والا من راز مگو زیاد دارم....جرئت. راز مگو آره؟ یه جرئتی بندازم تو کَفِش بمونی. چشم چشم کردم. روبه رومون یه زوج جوونی نشسته بودن. به اونا اشاره کردم و گفتم: _اونا رو میبینی؟ هر چی‌گله و شکایت از من داری برو به اونا بگو که منم بشنوم. _چی؟! _همین که شنیدی. _برو بابا. _یعنی چی؟ تو فسنجون بکنی تو حلقم و من حتی حق نداشته باشم یه چیزی ازت بخوام؟ _حداقل یه جرئت بهتر انتخاب کن. لبخندی از روی ذوق زدم و گفتم: _نه همین خوبه. پوف کلافه ای کشید و به طرف اونا رفت. با شک و تردید قدم بر میداشت. بعد از هر قدم بر میگشت به من‌ نگاه میکرد و منم با اشاره ی دست میگفتم:"برو". بالاخره به اونا رسید. صداش دورا دور به گوشم میرسید: _سلام خسته نباشید. ببخشید مزاحم خلوت دو نفرتون شدم....فقط میخواستم بگم من از دست این دختره..(به من اشاره کرد و اون دو زوج به من‌نگاه کردن)..دقیقا همین دختر...عاصی شدم...منو دیوونه کرده...معلوم نیست عاشقه یا متنفره.... خندم گرفته بود. معلومه که عاشقتم دیوونه: _اما دور از شوخی خیلی بامزه است...وقتی حرصش در میاد از خنده غش میکنم...مشتاق میشم بیشتر حرصشو در بیارم... مرده گفت: _آقا اینا به ما چه؟ شما با عشقت دعوات میشه ما باید جورشو بکشیم؟ آقا برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه دختر کناریش گفت: _اِ ماهور درست حرف بزن....ایشون آقای زمانی هستن. اون‌ مرد به بهراد نگاه کرد و گفت: _آقای زمانی شمایین؟ ارادت مندیم....آقا خیلی مخلصیم...ببخشید به جا نیوردیم...آقا ما کم کم داشت بهتون حسودیمون میشد....این خانمم چپ‌ میره راست میاد، آقای زمانی از زبونش نمیوفته.
  14. سیلِ خروشان | Heyfa

    دوربین رو از دست اون دختر جیغ جیغو گرفتم. میخواستم ازشون عکس بگیرم. چقدر جالب. با زبون بی زبونی بهم گفت "آدم حسابت نکردم" خیلی جالبه نه؟ ازشون عکس گرفتم و دوربین رو بدون حرف به دخترک دادم. از قیافه ای که برای من‌ گرفت زیاد خوشم نیومد. مردم چقدر رو دارن. میان با نامزدت عکس میگیرن بعد هم قیافه میگیرن برات. با صدای بهراد به خودم اومدم: _چیه؟ تو هم سلفی میخوای؟ "برو بابا" یی زیر لب نثارش کردم. _چت شد یهو؟ خونسردی خودم‌ رو حفظ کردم و گفتم: _چیزی قرار بود بشه؟ _نه آخه خیلی شنگول بودی. _کی گفته من‌شنگول بودم؟ لبخندی پر از شیطنت زد. لبخند نزن لعنتی. دلم میلرزه. به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم: _خدا شفات بده. _خب....چی سفارش بدیم؟ _نمیدونم هر چی خودت خوردی منم میخورم. باز دوباره لبخندی پر از شیطنت. "باشه" آرومی زیر لب گفت و دم‌گوش گارسون یه چیزی گفت. با اخمی که ناشی از "نفهمیدن" بود، چشمام رو بین گارسون و بهراد چرخوندم. بعد از اون‌گارسون رفت و بهراد با همون لبخند شیطانی اش بهم خیره شده بود. والا من که هیچی از رفتارای این عتیقه نفهمیدم. کمی بعد گارسون با سفارشامون اومد....وای خدای من....فسنجون؟...تو از کجا میدونستی من انقدر از فسنجون بدم میاد؟....با لبخند شیطانی گفت: _غذای مورد علاقه ات. قاشق رو برداشتم. زدم به خورشت. جلوش گرفتم و گفتم: _یه کلام بگو نمیخوام بهت شام بدم. چرا زورکی فسنجون میخوری؟ سرش رو پایین انداخته بود و شونه هاش میلرزید. سرم رو بردم پایین شاید بتونم صورتش رو ببینم که خودش سرش رو بالا اورد. دیدم از خنده سرخ شده بود. با اخم گفتم: _ای هناق....حالا میخوای منو گرسنه ببری خونه؟! با ته مونده ای از خندش گفت: _نه خیر میخوام زورکی بهت فسنجون بدم. چشمام گشاد شد. _من عمراً لب به فسنجون نمیزنم. _میزنی. _نمیزنم. قاشقش رو پر برنج کرد. به مخلوط برنج و خورشت فسنجون نگاه کردم. صورتم درهم شد. قاشق رو به دهنم نزدیک‌ کرد. صورتم رو عقب بردم و گفتم: _گفتم که عمرا من لب به فسنجون نمیزنم. _اگه این یه قاشق رو بخوری یه بوس جایزه داری. چشمام گشاد شد و اخمام رفت تو هم. _یعنی اگه فقط یه درصد امکان داشت من اینو بخورم، حالا دیگه منصرف شدم. بلند خندید و گفت: _بخور خودتو لوس نکن. خیلی خوشمزه است. صورتم درهم شد و گفتم: _نه من اینو نمیخورم.
  15. سیلِ خروشان | Heyfa

    دستم هنوز روی هوا بود. با حرص گفتم: _مگه نوکرتم؟ _ببخشیدا خیلی ببخشیدا ...اما مگه من بودم‌که گفتم(صداش رو دخترونه کرد و لبش رو کج کرد و گفت) شمسی خانم قربونت برم آخر هفته ها برو مرخصی. خودم چشمم کور دندم نرم خونه رو برق میندازم. از اول تا آخر حرفهاش، من با چشمای باز و متعجب بهش خیره شده بودم. وقتی حرفاش تموم شد زدم زیر خنده. آخرشم هم با ته مونده ای از خندم گفتم: _وای خدا...چقدر باحال ادامو در اوردی! بهش نگاه کردم. با حالت خاصی نگاهم میکرد. باعث شد خندم رو فرو بخورم. برای عوض کردن جَو گفتم: _من که حوصله ی شام‌ پختن رو ندارم. یا از بیرون سفارش بده یا برو رستوران. _باشه بپوش بریم رستوران. تعجب کردم. این جدیدا چرا اینطوری شده؟ نمیدونم والا چشش نکنم اخلاقِ سگی اش یکم قابل تحمل تر شده. با تعجب گفتم: _واقعا میگی؟ _نه پَ....من با تو شوخی دارم؟ پاشو بپوش وگرنه خودم تنهایی میرما. لبخندی زدم و به اتاقم رفتم. دم دستی ترین لباس هام رو پوشیدم و رفتم پایین. کمی بعد خودش هم با استایلی دختر کُش پایین اومد. به سمت ماشین حرکت کردیم. سوار شدیم و از خونه بیرون زدیم. قطره های کوچیکی روی شیشه افتاد. بهراد برف پاک کن رو زد و گفت: _ای وای فکر کنم بارون شدید بشه. _خب چرا میگی ای وای؟ _چتر نیوردیم. چیزی نگفتم. اونم چیزی نگفت. تا به یه رستوران شیک رسیدیم. میزی رو انتخاب کردیم. مسئول رستوران کلی با بهراد خوش و بش کرد. بعد از نشستن اومدم یه چیزی بگم که صدای ظریف یه دختری اومد: _آقای زمانی؟ بهراد به دختره نگاه کرد و از روی کلافگی لبخندی زد و گفت: _بله خودم هستم. _وااااای آقای زمانی...(به دختر کناری اش گفت) مهناز نگاه کن آقای زمانی! دختر کناری که مهناز نام داشت کلی جیغ کشید. بهراد فقط لبخند میزد. از اون لبخندای دلربایی که هوش از سرم میبرد. چرا برای من اینطوری لبخند نمیزنه؟ صدای نازکی منو به خودم اورد: _خانم؟ خانم؟...میشه از ما عکس بگیرید؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×