رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

parand2237

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    50
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد parand2237 در 23 دی 1396

parand2237 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,061 بار تشکر شده

درباره parand2237

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    انتخاب نشده
  • علایق
    سکوت و سکوت و سکوت و دیگر هیچ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,308 بازدید کننده نمایه
  1. تو را دوست میدارم بی آنکه دلیلش را بدانم!

    محبتی که علت داشته باشد یا احترام  است یا ریا...

  2. parand2237

    الان دلت برای کی تنگ شده ؟

    برای رضا و امیر برای باران و زهرا و پری برای آتو
  3. سلام عزیزم.

    میبینی روزگار باهام چکار داره میکنه؟دست گذاشته روی گلومو داره خفم میکنه.

    غم عالم ریخته توی دلم.

    امیرم بار سفرش رو بست و رفت....

    زود رفت.....خیلی زود....:cry:

    1. hedeyh2002

      hedeyh2002

      خدا بد نده رفیک چی شده

  4. اینا حرفای یه نفره که مطمئنم مخاطبش من بودم:

    "کاش بعضیا لال میشدن، لااااال

    کی بگه کمتر حرف بزنی ولله جذاب تری

    من ضمانت میکنم

    گیر یه وراج حرف مفت زن افتادم."

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Z_khofteh

      Z_khofteh

      بیخود!! تو "باید" حرف بزنی♡~♡

      (AJD! ATFVMDBK!! GKh=) رمزی نوشتم سعی نکنین بفهمین. واسه تو یکی هم خودم شخصا توضیح میدم.

    3. Mhds._.142

      Mhds._.142

      @Z_khofteh

      40 دیقس دارم فکر میکنم چی نوشتی :huh:

    4. Z_khofteh
  5. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    # پارت _ دوازدهم میلاد از ماشین پیاده شد و اومد سمت من: - میلاد : سلام پری.خوبی؟ - من : سلام.من خوبم.تو خوبی؟ - میلاد : نه نیستم پری.بیا بریم سوار ماشین بشیم بریم یه جایی توی خلوت باهات حرف بزنم. با هم رفتیم سوار شدیم و رفتیم توی یه پارک خلوت روی یه نیمکت نشستیم و هر دو توی سکوت به هم نگاه می کردیم.دیدم هرچقدر که ساکت بشینم میلاد حرف نمیزنه ناچار من شروع کردم: - من : میلاد میدونم تو کلی حرف داری برای گفتن اما منم کلی حرف روی دلم سنگینی می کنه برای گفتن.فقط دو گوش شنوا می خوام که به حرفام گوش بده و منو درک کنه.من توی بد وضعیتی گیر کردم.خانوادم دیگه به من اعتمادی ندارن.لیسانسمو با هزار زحمت گرفتم.درسته دیر بهت دل دادم اما واقعا دوستت دارم.حاضرم با خانوادم بجنگم اما با تو باشم.دلم می خواد رابطه منو و رسمی و قانونی باشه.می خوام با تو بشم ما ، نه اینکه فقط دوستت باشم. - میلاد : خب پری خوشگلم حرفاتو زدی و من شنیدم.میدونم برات سخت گذشته و دنیا به کامت زهر شده.من بهت قولی دادم و سر قولم هستم اما پری من نمیتونم برای تو همسر خوبی باشم.می ترسم تو در کنار من طعم خوشبختی رو نچشی. بغض بدی گلومو چنگ انداخت به هر زحمتی بود گفتم: - من : یعنی تو هم میخوای منو تنها بذاری؟یعنی چی که همسر خوبی نمی تونی باشی؟من به تو دلبستم.یعنی به همین راحتی می خوای دلمو بشکنی و بری؟  - میلاد : عزیزترینم تو می تونی با یه خلافکار زندگی کنی؟می تونی سفرهای طولانی منو تحمل کنی؟می تونی همیشه خودتو آماده نگهداری که اگر پلیس اومد سراغ من تو نشکنی؟می تونی قوی باشی و احساسات رو بذاری کنار؟ - من : ببین من یک سال و نیم تحمل نکردم که تو بیای خیلی راحت بگی ما نمی تونیم کنار هم باشیم.من با تو خوشبخت می شم چه وزیر باشی یا کارگر ساده یا یه خلافکار.مرد باش و سر قولت بمون.الانم اعصابم خرد شده.ببین میلاد رفتارت از یه دختر بچه ی لوس هم بدتره.اگر اینکارا رو کردی که ازت زده بشم و دل بکنم بهت میگم کور خوندی دادا من ول کن تو نیستم و تا قیام قیامت به پات می مونم حالا خود دانی که منو می خوای یا می خوای روی دلم پا بذاری و بری. - میلاد : باشه هرچی تو بگی پس بهم مهلت بده تا به بچه ها خبر بدم و بیام دیدن خانوادت. - من : من زیاد نمی تونم بمونم.فعلا خداحافظ - میلاد : خدا به همراهت رفتم خونه و هنوز داشتم به حرفای میلاد فکر می کردم.سرم حسابی بخاطر فکر زیاد درد گرفته بود رفتم توی حموم و دوش رو باز کردم اما نمی دونم چرا ته دلم خالی شد.اگر همه چیز درست نشه چی؟اگه یه وقت میلاد چیزیش بشه چی؟یک ساعتی شد که توی حموم بودم و بعد اومدم و رفتم سراغ دفتر شعرم و اون لحظه خیلی دلم نوشتن می خواست شروع کردم نوشتن: "من بودم و ميخ كوچكي در دستم و با آن ميخ كوچك تصويري بر خشت هك كردم كه از تصورات ميخ كوچك به دور بود. من با ميخ كوچكم تصويري از خيال بر دل سايه نقش كردم كه در دل سايه ققنوسي در اعماق وجوديش به پرواز درآمد. آري آن سايه من بودم و من با ققنوس وجود به روي اقيانوسي آبي رنگ سفر كردم و در آن سفر با پري دريايي كه قلب شيشه اي داشت آشنا شدم و آن پري كوچك مرا با خود به دنياي زير آب هاي آبي برد و من از اين همه زيبايي لذت بردم. روزها گذشت و من پنجره ي آبي رنگ دلم را به روي افق روشن باز كردم و نگاهم به ترك كوچك روي ديوار دلم افتاد و من نگران از بيشتر شدن ترك در روزهاي بعدي دست به دامن تو شدم.تو در جواب خواهش هاي من گفتي يادت هست كه آن روز باراني سبوي مرا بشكستي؟در جوابش گفتم آري خوب يادم هست و من آن روز پشيمان از كرده ي خود با غم ها همساز گشتم.تو در جوابم گفتي پشيماني چه سودي دارد تو كاري كردي كه همراه سبو من هم شكستم.با اين جواب شراب زندگيم از دستم رها گشت و بر زمين ريخت و تمام وجودم خالي شد. روزها از پي هم سپري شدند و رفتند و ميخ كوچك وجودم با چرخ روزگار در حال چرخيدن بود و ناگاه چرخ به آن گير كرد و پنچر شد و هر چقدر من آن سوراخ ها را وصله مي كنم باز هم چرخ روزگارم به آن گير ميكند و پاره مي شود و من خسته از دوختن اين پارگي ها.دست هايم پينه بسته از اين سوزن گرفتن ها.به روزهايم نگاه كردم و ديدم كه ديگر جايي براي وصله كردن وجود ندارد" وقتی که این متن رو نوشتم بغضم ترکید عین یه تاول که خیلی باد کرده و منفجر شده،ترکید و باریدم انقدر اشک ریختم که دیگه نفهمیدم چی شد واقعا دلم ترک برداشته بود.حرفای میلاد،رفتارای خانوادم،همه باعث شد که دلم ترک برداره و بشکنه.خدایا تا کی میتونم تحمل کنم؟یعنی میتونم سربلند بیام بیرون؟دلم میگه میلاد بهم پشت نمیکنه و واقعا میاد جلو.... دلم میخواد بازم بنویسم.مینویسم برای تو: یادت هست،گفته بودم احساس می کنم بیش از همیشه به من نزدیکی!راست می گفتم.آن روز تو را از پس درهای بسته دیدم.شاید چند قدمی بیش با من فاصله نداشتی.صدای نفس هایت در کوچه ی تنهایی دلم شنیده می شد،بودی یا نبودی.نمی دانم!ولی نه،بودی بوی عطر صداقت وصمیمیتت به مشامم می رسید.من با تمام وجود تو را کنار خودم حس می کردم.تو نبودی ولی مثل همیشه چشم های پر محبتت را پیش رویم می دیدم.کاش می بودی.مهم نیست،می دانم که بار دیگر از این هم به تو نزدیکترم.بهار می آید.کاش در دل من هم بهار می شد.کاش بهار عشقت می آمد واین خزان بی باران را هوای بهاری می داد.کاش شکوفه های نهال مهرت را در دلم خشک نمی کردند.این روزها او هم حال وهوای دیگری پیدا کرده،بزرگ شده،هر روز به سرتغش می روم،آبش می دهم و چند ساعتی در کنارش با تو بودن را احساس می کنم.باور نمی کنی دیگر برگهایش زرد نمی شوند.همیشه سبزند. مثل یاد تو که در ذهنم همیشه سبز خواهد ماند. مهربانم،با روزگار چه می کنی؟با ما که نامهربان شده،سر ناسازگاری وا کرده،بهانه گیر شده.سراغش برو و سفارش کن تا طلوع آفتابی دوباره با ما مهربان باشد. نمی دانم تا به حال انتظار کشیده ای یا نه؟من بارها وبارها طعم تلخش را زیر دندان هایم حس کرده ام.در اوج ناامیدی باید در انتظار امید باشی.در غروب تاریک وغم گرفته باید منتظر طلوعی روشن و جانبخش باشی.سختست ولی دیگر با او مائوس شده ام.این را بدان که از انتظار خسته نمی شوم.یادت باشد هیچوقت ناامید نباشی.مطمئن باش پشت تمام ناامیدیها بهاری از عشق و امید در انتظار توست.تا بهار تمام نشده به دیدنت خواهم آمد.
  6. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    #پارت _ یازدهم یک سال بعد ، لیسانسمو گرفتم و خیلی خوشحالم از این بابت .سر راه با الی رفتیم شیرینی گرفتیم و پیش به سوی خانه اما خوشیم دوامی نداشت.توی راه محمدرضا رو دیدم.وای خدای من اینجا چکار میکنه؟اون همه طلا و پول بسش نبود؟بیخیال از کنارش رد شدم و رفتم.خدا خدا می کردم الی ندیده باشه اما یواش و آهسته به من گفت : - الی : پری دیدیش؟ - من : چیو؟ - الی : عه دیوونه چی نه.بگو کیو؟ - من : خب بگو کیو دیدی؟ - الی : محمدرضا اونجا بود - من : الی سعی کن بیخیالش باشی،من فراموشش کردم. - الی : راست میگی بیخیال شدن بهترین راهه.بریم خونه تا دیر نشده . با مدرک لیسانسم هرچقدر دنبال کار می گردم هیچی پیدا نمی کنم.دلم میخواد کاری داشته باشم و دستم توی جیب خودم باشه اما با رشته من هیچ کاری پیدا نکردم.دوباره به فضای مجازی روی آوردم و با اسی در تماسم.امروز بعد یک سال و نیم رفتم سراغ ایمیلم و بازش کردم.هجوم پیامها و ایمیلای تبلیغاتی و کلی پیام اما یکی از اون ایمیلها توجهمو جلب کرد.بازش کردم.یه عکس بود به همراه کلی پیام.وای این که عکس میلاد.یک ساعت نشستم و تمام ایمیل رو دوبار خوندم.فکر می کردم توی این یک سال و نیم منو فراموش کرده اما هر هفته بهم پیام می داده.وای خدای من.هنوز مجرده و منتظر منه.خیلی خوشحال شدم.اما یهو غم توی دلم نشست.خسته شدم از این همه غم.دلم برای میلاد وبقیه بچه ها تنگ شده.با ذوق دوباره نشستم عکسا رو نگاه کردم.باورم نمی شد این همه اتفاق خوب افتاده.سوران و آتوسا صاحب یه پسر به اسم رادین شدن.بهار و آرمین هم یه دختر دارن که با رادین دوماه اختلاف داره و خیلی بانمکه اما میلاد هنوز مجرده.دیدم یه پیام از یه ناشناس توی مسنجرم اومده و داره چشمک میزنه.بازش کردم و سلام دادم. - ناشناس : سلام پری خوشگله من.خوبی؟ -من : ببخشید شما؟ - میلاد : همونی که آخرین بار با حسرت جلوی آگاهی دیدت و نتونست خداحافظی کنه. - من : وای میلاد خودتی؟ -میلاد : آره خودمم.خوبی عزیزترینم؟ بغض بدی توی گلوم بود و گفتم: - من : وقتی پیاماتو دیدم خوبتر شدم.کجایی؟چکار می کنی؟از بچه ها چخبر؟ - میلاد :پری خوب گوش کن من نمیتونم اینجا حرف بزنم.میتونی بیای ببینمت؟ - من : من بیام اونجا؟نمی تونم این مدت من رو زیر نظر گرفتن.حتی لیسانسمو هم با وجود مامور مراقب گرفتم. -میلاد : من برای یه کاری اومدم شهرتون.میتونی بیای میدان....ساعت 10 صبح فردا؟ -من : باشه تلاشمو می کنم که بیام.تنهایی؟ - میلاد : اره تنهام.اما فرصت زیادی ندارم باید زود برگردم پیش بچه ها. - من : باشه میام - میلاد : پری - من : جانم؟ -میلاد : اذیتت کردن؟خیلی ناراحتت کردن؟ - من : میلاد خانوادم با قضاوتشون منو شکستن.من که کاری نکرده بودم.هرروز و هرشب می پرسیدن که چیکار کردم.میلاد پرهام خیلی منو زد.یادته قول دادی تنهام نذاری و نذاری توی جهنم بمونم؟ - میلاد : من بخاطر قولم اینجام.وقتی دیدمت بهت همه چیز رو میگم.مراقب خودت باش.فردا میبینمت.بای - من : بای لپتاب رو خاموش کردم و رفتم توی تخت و خوابیدم.باید فردا یه بهانه برای خارج شدنم پیدا کنم و برم دیدن میلاد.انقدر هیجان دارم که خدا می دونه.با هزار مکافات خوابیدم به امید دیدنش.صبح بیدار شدم رفتم به مامان گفتم می خوام برم کلاس خیاطی ثبت نام کنم قبول کرد و رفتم سر قرار.ده دقیقه مونده بود به ساعت و من اضطراب شدیدی گرفتم.بالآخره میلاد اومد اما چرا سرشو تراشیده؟چرا انقدر صورتش غم زده شده؟یعنی چه اتفاقی افتاده؟
  7. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    #پارت _ دهم یک هفته بعد اون قضیه تلفن سوران زنگ خورد اما چون جا گذاشته بود آتوسا جواب داد: - الو بفرمایید؟ -.... - من همسرشون هستم.گوشیشون جا مونده.امرتون؟ -.... - نخیر ما کسی به این اسم نداریم. -.... - وقتی تشریف آوردن میگم خودشون با شما تماس بگیرن.خدانگهدار. مشخص بود چیزی گفتن که عصبی بود و تند تند نفس می کشید.چندتا نفس عمیق کشید و رو به من کرد و گفت: - پری خانوادت پیداشون شده.نمیدونم از کجا شماره ما رو پیدا کردن؟اما گفتن که باید تو رو تحویلشون بدیم. با ترس آب دهنمو قورت دادم و گفتم:الان خانوادم بودن؟ - نه پلیس آگاهی بود.نمیدونم چیکار کنیم؟بذار سوران اومد بهش می گیم و یه فکری می کنیم. به گفته اونا پلیس حتی به محل کار سوران رفت و برده بودنش برای یه سری سوالات.دیگه درمونده شده بودم.میلاد اومد توی اتاق و گفت"فکرشم نمی کنه از من جدا بشه و دیگه منو نبینه"اون شب اجازه دادم که میلاد کنارم بخوابه چون فردا قرار بود منو تحویل بدن.خودمو توی بغل میلاد قایم کردم و شروع کردم به بی صدا گریه کردن.میلاد چونمو با انگشتاش داد بالا و مشخص بود اونم بغض کرده.تا اشکای منو دید یه قطره اشک از چشماش افتاد پایین.یه بوسه عمیق روی پیشونیم گذاشت و گفت: - پری به خداوندی خدا نمیذارم تنها بمونی.میام برت می گردونم اینجا.اصلا از کشور می ریم.تو رو خدا گریه نکن. با این حرفا گریه من شدید تر شد و با صدای بلندی گفتم"نمیخوام برم میلاد"بعد دستمو دور کمرش حلقه کردم و با صدای بلندی گریه کردم.صبح وقتی بیدار شدم دیدم همه ناراحتن.چشمای بهار از گریه پوف کرده بود.حتی چشمای آرمین خشک هم بخاطر گریه قرمز شده بود.به هر زحمتی بود دوتا لقمه خوردم.داشتم لقمه سوم رو می خوردم که یهو بغض لعنتی شکست و زدم زیر گریه.همشون اومدن منو بغل کردن و هرکسی یه چیزی می گفت اما این دل من آروم نمی شد.دیگه نمی تونستم تحمل کنم رفتم توی اتاق و نشستم گریه کردم و دلم به حال خودم می سوخت که خوشی به دل من نیومده بود. با سوران و آتوسا رفتیم اداره آگاهی و من خانوادمو توی راهرو دیدم.بابام خیلی عصبی بود.زیر لب صلوات فرستادم و داخل راهرو شدم و ستوان سلیمان نژاد منو با خودش برد اتاق و اجازه نداد کسی داخل بشه و یه سری سوالات ازم پرسید و منم جواب دادم.بعد نیم ساعت یه پرونده جلوم گذاشت و گفت: - خانم یاری لطفا عکسا رو خوب نگاه کنید.ببین اینا تمومشون دخترایی هستن که مثل تو حرف سوران رو قبول کردن و پلهای پشت سرشون رو خراب کردن و زندگیشونو رها کردن. نگاهم به عکسا بود و آهسته گفتم "اگر اینا بخاطر سوران اینطوری شدن چرا دستگیرشون نمی کنید؟" - مدارکمون برای دستگیری ایشون کافی نیست. بعد یه سری سوالات دیگه ازم تعهد گرفتن و گفتن من ازشون شکایت کنم اما من نخواستم و رفتم پیش پدرم،باهام قهر بود.وقتی از اداره آگاهی اومدیم بیرون میلاد رو داخل ماشینش دیدم که با غم داره منو نگاه می کنه.بعد ماشینشو روشن کرد و رفت.دلم براشون تنگ می شه.توی دلم داشتم می گفتم میلاد با اینکه دیر بهت دل بستم اما زود ازت دل کندم یعنی مجبورم کردن ازت جدا بشم.می دونم که هیچوقت بهت نمی رسم.الهی خوشبخت بشی.حیف که نشد بهت بگم میلاد دوستت دارم. سوار ماشین شدیم و به سمت شهرمون حرکت کردیم.توی راه هیچکس هیچ حرفی نزد و بعد 9 ساعت که رسیدیم خونه من رفتم توی اتاق و تنهایی نشستم.همه هم خوشحال بودن از پیدا شدنم هم ناراحت بودن از کاری که کردم.بعد یک ساعت الی اومد در اتاق رو باز کرد و گفت: - پری بابا کارت داره برو اتاقش. استرس شدیدی گرفتم.یعنی قراره الان از بابا کتک بخورم؟با چندتا صلوات رفتم اتاق بابا و نشستم کنارش. بابا:خب بگو ببینم اونجا چکار می کردی؟راست و حسینی همه حقیقت رو می خوام بشنوم. تمام اتفاقات رو گفتم براش و بعد زدم زیر گریه.بابام گفت"یعنی احتیاج نیست بریم پیش دکتر زنان؟"ای وای خدایا.بابام به چه چیزها که فکر نکرده.منم خیالشو راحت کردم که هیچ اتفاقی رخ نداده.بعد هم بابام کلی نصیحتم کرد و من روانه اتاقم شدم.قرار شده دیگه تنهایی جایی نرم و دانشگاه و هرجا که میخواستم برم با الی جونم برم و حق استفاده از گوشی رو هم ندارم.بماند که یه کتک جانانه از پرهام هم نوش جان کردم.رفتار همشون باهام عوض شده.بهم اعتماد ندارن.یه روز که مبینا با پرهام بحثش شده بود توی بحثاشون برگشت گفت که"غلطا و خرابکاریاشو یکی دیگه می کنه.دعواش توی زندگی من میوفته"میدونستم منظورش منم.به روی خودم نیاوردم و هدفونمو گذاشتم گوشم و آهنگو گوش کردم. توی اتاق نشستم و دارم فکر میکنم به چند ماه گذشته ،گذشته ای که هم برام خوب بود و هم بد.برام تجربه ای سخت بود اما با یه سری آدم آشنا شدم که خیلی چیزا بهم یاد دادن.مامان و بابا معتقدن برم لیسانسمو بگیرم اما چون راه دوره برام خیلی سخته رفت و آمد.به هر زحمتی بود راضیشون کردم بهم اعتماد کنن و بذارن تنها برم و بیام.توی راه خیلی ضعف داشتم و حال خوشی نداشتم.سوار اتوبوس شدم تا به شهر خودم بیام.موقع پیاده شدن همه جا برام سیاه شد و از پله ها افتادم که کمرم به لبه پله ها اصابت کرد و نتونستم سرپا بایستم.دوستام هم به خانوادم خبر دادن هم به آمبولانس که منو ببرن بیمارستان. پرهام:پری چی شده؟ - پرهام از کمر به پایین حسی ندارم. آمبولانس اومد و منو بردن بیمارستان.بماند که این چاله های توی خیابون درد منو تشدید می کرد.وقتی رسیدم بیمارستان منو بردن رادیولوژی و M.R.I یه سری عکس از کمر و پاهام گرفتن و گفتن باید بستری بشم.خدا چقدر بلا باید سر من بیاد؟داشتم یواش یواش اشک می ریختم که بابام اومد و دستامو گرفت و گفت"نگران هیچی نباشم"اما من می ترسم و دست خودم نیست. شب رو توی بیمارستان موندم و به مامانم گفتن بیاد پیشم بمونه که من تنها نباشم.صبح ساعت 7 رفتیم سمت اتاق عمل و کل وجودمو استرس شدیدی گرفته بود.با ترس رفتیم سمت اتاق عمل شماره 1 و دکتر عسکری قرار بود منو عمل کنه.آماده عمل بودم که زدم زیر گریه.پرستار رو به دکتر گفت: - دکتر تو رو خدا اینو بذار بیهوش کنیم.با این گریه هاش تمام غما و غصه هامونو یادمون میاره. دکتر به ناچار قبول کرد و وقتی به هوش اومدم پام توی گچ بود و بهم گفتن که 6 ساعت بیهوش بودم. وای که چقدر این دوماه سخت گذشت ، هنوزم که هنوزه پامو باز نکردن.به لطف اون اتفاق انتقالیمو برای دانشگاه به شهرمون گرفتم و دارم ادامه تحصیل میدم.قراره فردا برم برای باز کردن پام و کشیدن بخیه هاش.آخیش وقتی باز کنن راحت می شم.چشمامو بستم و به میلاد فکر کردم.یعنی الان کجاست؟چکار میکنه؟منو یادش هست؟هه قولش رو فراموش کرد و نیومد سراغم.انقدر فکر کردم که خوابم برد.صبح با الی رفتیم پامو باز کردن و بخیه هاشو کشیدن.
  8. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    #پارت _ نهم - سلام پری خوشگله - صد دفعه گفتم مثل چی سرتو ننداز بیا تو اتاق من.چرا گوش نمیدی میلاد؟خیلی ازت خوشم میاد...اه - اینجا اتاق عشقمه هرجور بخوام میام تو.اصلا بگو ببینم چرا نیومدی فرودگاه استقبالم؟ - هه دلت خوشه ها.سوران خان بخاطر دیروز که 12 ساعت بیرون بودم امر فرمودن من قانون رو زیر پا گذاشتم و بدون آتوسا جایی حق ندارم برم. - الهی من فدای لب و لوچه آویزونت بشم.میخوای برم بزنم توی سر سوران؟ - حوصله ندارم. - حوصلتو میارم سرجاش.دستمو گرفت و کشیدم توی بغلش و سرمو داشت می بوسید و با دستش نوازش می کرد و بعد لبامو مهر محبت کاشت و شروع کرد به نوازش صورتم. - میگم پری چرا تو با من انقدر سرد رفتار میکنی؟ -میخوای بدونی؟ -خب اره.نکنه پای رقیب در میونه؟یا تو مشکل ارتباط داری؟ -اره پای رقیب در میونه.من هنوز عشق فرشاد توی دلمه.نمیتونم محبتاشو فراموش کنم و به تو دل بدم. قیافشو با ناراحتی رو به طرف دیگه گرفت و گفت: - پس چرا نرفتی پیش فرشاد؟هان؟ - چون فرشاد چند ساله زیر خاکه و من ندارمش.زدم زیر گریه. -ای وای ببخشید پری.من نمیدونستم.تو بهم فرصت بده به جون تو که می خوام دنیا نباشه کاری می کنم که عشق من جای عشق فرشاد توی دلت کاشته بشه و جوانه بزنه و شکوفه کنه. - از کی تا حالا این روحیه لطیفی پیدا کردی و ادبیاتی حرف میزنی خدا میدونه.خخخخ بلند شو برو بیرون لباس عوض کنم بریم بیرون. - من جایی نمیرم تو لباستو عوض کن. بهش غریدم و گفتم : - میلاد کاری نکن برم ساطور رو بردارم و بزنم از وسط نصفت کنم؟ با خنده رفت بیرون و گفت: تسلیم بابا.نکشی مارو صلوات . نشستم روی صندلی و با کلی درد توی دلم به گذشته فکر کردم.به سرگذشتم فکر کردم که به کجا میخوام برسم؟چی شد که همه چیز اینجوری شد؟با خودم گفتم اگه یه لحظه توی دل پرهام آشیانه نکرده بود من اینجا نبودم.الان مثل یه زندانی محبوسم توی این حصاری که خودم دور خودم تنیدم و ساختم.آهی از ته دلم کشیدم و رفتم لباس پوشیدم که برم بیرون.بعد یک ساعت رفتم بیرون و میلاد با خنده داشت منو نگاه میکرد. - شیطونه میگه بزنم توی صورتش تا انقدر برای من لبخند ژکوند نزنه ها. عه فکر کنم صدای درونمو شنید که لبخندشو جمع کرد. - نه صدای درونت نبود پری خوشگله.صدات بیرونیت بود خخخخخخخخ -کوفت.تو چقدر خوش خنده ای. پسر انقدر جلف.اه اه اه اونروز خیلی بهم خوش گذشت.هرکاری دوست داشتم کردم حتی هرچیزی که دلم می خواست خوردم و کسی به کار من کاری نداشت.رفتیم بازار و بچه ها مشغول خرید شدن.اما این خوشی دوامی نداشت چون چیزی توجهمو جلب کرد که آرامشو ازم گرفت.خدایا این اینجا چکار میکنه؟میرم توی مغازه و پشت میلاد و بهار که دارن سر انتخاب رنگ کت آرمین بحث می کنن قایم میشم.بابا و شوهرخواهرم از جلومون رد شدن.از ترس دستام یخ کرده بود و داشتم میلرزیدم.یهو میلاد متوجه رنگ پریده من و لرزشم شد و گفت: - پری چرا رنگت پریده؟چرا داری میلرزی؟چی شده؟ - بریم خونه. - چت شد یهو؟چرا انقدر یخی تو دختر؟ -حالم خوب نیس.بگو آتوسا اینا بیان بریم خونه.میترسم.بریم خونه. بچه ها بدون هیچ سوالی قبول کردن برگشتیم خونه.الان چند روزه که از اون روز گذشته و من توی فکرم نکنه که منو پیدا کردن.هروقت زنگ خونه یا تلفن بچه ها به صدا در میاد کل وجودمو ترس بدی می گیره.هرچقدر بقیه میگن بیا بریم بیرون من می ترسم و بهانه های مختلف میارم که باهاشون نرم بیرون.همشون مشکوک شدن بهم و هیچی نمیگن اما آخرش میلاد صداش درومد که"تو چرا اینجوری میکنی؟مگه توی بازار چی دیدی که بهم ریختی؟"منم کل چیزایی که دیدم رو براش گفتم و اونم گفت باید فکر کنه راهی پیدا کنه.قرص خوابی خوردم و خوابیدم.
  9. parand2237

    بهترین رمان هایی که تاحالا خوندید رو بنویسید

    سفر به دیار عشق نوشته یکی از بچه های نودوهشتیا بود. هروقت میخوندمش با گریه بود.خب غم و اندوهش زیاده و دردهایی که شخص اصلی رمان تحمل کرد زیاد بود اما اخرش خوب تموم شد
  10. سلام خوبید؟

    ببخشید توی معنی این بیت از غزل حافظ به مشکل بر خوردم.میتونید کمکم کنید؟

    ------------

    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

    ------------

    در بیت دوم " هم اوت رهبر"

    واژه "هم اوت" که معنی "خودش تو را "هست. رهبر هم که میشه راهنما.

    میخواستم بدونم معنیش این میشه؟

    گفت اگر بدانی خودش تو را راهنمایی می کند:smile::abnabat:؟؟

     

  11. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    # پارت _ هشتم -خب آرمین چی شد؟ -همه چیزش مربوط میشه به عصبی بودنش.وقتی ناراحت بشه باعث میشه بدنش از کار بیوفته و یخ کنه.حتی دهنش هم قفل بشه.خیلی عجیبه.دکترا میگن تا حالا همچین چیزی ندیدن که وقتی کسی ناراحتی اعصاب داره کل اعضای بدنش حتی قلبش بی حس میشه و از کار میوفته.جالب اینجاست که خودش هم خبر نداشته همچین اتفاقایی براش میوفته. میخواستم برم بگم من یادمه میلاد منو بوسید.یادمه وقتی فرزادم مرد من باز این حس رو تجربه کردم.توی افکار خودم غرق بودم که در باز شد و میلاد سرشو آورد داخل و گفت : -خوبی پری؟ -اوهوم خوبم -بیام داخل؟ -از کی تاحالا مودب شدی و اجازه میگیری؟بیا تو اومد کنارم نشست و سرش رو انداخت پایین و توی فکر رفت.با صدایی آرومی گفت: -پری تو یادته چه اتفاقی افتاد؟ نمیخواستم به روش بیارم اما دست خودم نبود و عصبی سرمو به طرف دیگه ای چرخوندم و گریه کردم. -بخدا من هوس باز نیستم. -برو بیرون.الان نمیخوام ببینمت میلاد سرشو اورد نزدیک گوشم و گرمای نفسش حالمو یجوری کرد.شروع کرد شمرده شمرده حرف زدن: -مــــــــن...دوســـــــــــــــتت دارم...پری جون -تو رو خدا برو بیرون. زدم زیر گریه و با صدای بلند می گفتم "برو بیرون تو رو خدا "انقدر بلند گریه کردم که آتوسا و بهار با وحشت اومدن داخل: -چی شده؟پری خوبی؟ دستام شروع کردن به یخ کردن.باز لرزش لعنتی.انقدر شدید شد که همه چیز برام گنگ شد. بهار - آرمین ، آرمین بدو بیا کمک میلاد با نگرانی وایساده بود و نگاهم میکرد.آتوسا با خشم و داد گفت: -میلاد برو بیرون.بعدا بیا سراغش.ببین داره پس میوفته.ســــــــوران ، آرمـــــــــــــــین بیاین کمک. صبح با احساس درد شدید توی سرم بیدار شدم و شروع کردم به کشیدن موهام و فریاد زدن: -آخ سرم....ای وای سرم....آخ تنها کسی که اومد داخل میلاد بود.اومد طرفم.دستمو جلوش گرفتم که نیا جلو. بلند شدم برم بیرون.میخواست کمکم کنه من پسش زدم.تا اومدم از در برم بیرون باز سرگیجه لعنتی سراغم اومد.میلاد با نگرانی گفت: - پری لج نکن بذار کمکت کنم. منم بهش اعتماد کردم و گذاشتم تکیه دستم باشه تا برم سمت سرویس بهداشتی. گذشتیم از اون روزا و من وقتی به خودم اومدم و متوجه شدم که یه ماه دیگه از فصلی جدیدی از زندگیم که تازه شروع کرده بودم گذشته بود . الان یک ماه گذشته و من توی این خونه ام.هنوز از میلاد خوشم نمیاد.بچه ها چندوقتی نبودن و قراره فردا بیان بریم بیرون.آتوسا خیلی خوشحاله.اما من ناراحتم که میلاد هم هست.این روزا خیلی دلم گرفته و تنگ شده.به لطف امیر و آرمین دیگه سردرد و ضعف به سراغم نیومده و دارم داروهامو مصرف میکنم. بلند شدم رفتم آشپزخونه وشروع کردم به درست کردن غذا.انقدر مشغول بودم که اصلا متوجه نشدم سوران و آتوسا کی اومدن خونه. -به به چه بویی داره غذا.اومم چی پختی کدبانو؟ - خورشت کرفس - ایول من عاشق کرفسم.کی آماده میشه بخوریم؟دارم از گشنگی تلف میشم. -انقدر عجول نباش.تا برین به دست و صورتتون یه آبی بزنید غذا آماده میشه. غذا رو در سکوت خوردیم و من هنوز بخاطر حرفای سوران دلخورم.حق نداشت با تحکم به من حرف بزنه. بعد غذا رفتم توی اتاقم و آهنگ ملایمی گذاشتم و گوش دادم که در اتاق باز شد و میلاد اومد داخل:
  12. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    # پارت_هفتم چند روز گذشته و من همش توی اتاق نشستم و دارم فکر میکنم من الان کجای این کشورم؟چرا سردرد گرفتم یهویی؟چرا انقدر برام مقررات گذاشتن؟انقدر چرا توی ذهنم بود که خسته شدم و سرمو گذاشتم روی بالش و خوابیدم.بازم اون کابوس لعنتی.چرا اینجا آبی نیست.چرا خونه ای نیست.من کجام؟ یک ساعت بعد حس کردم دستی روی گونم در حرکته. فکر کردم دارم خواب میبینم اما انگشتاشو روی لبام کشید و یه بوسه روی گونه ام گذاشت و رفت. با ترس بیدار شدم.خدایا این کی بود؟من که لباسام پوشیدست.حتی روسریمو در نمیارم.نفسام سرد شدن.خیلی تشنه بودم بلند شدم برم آب بخورم که وقتی به در آشپزخونه رسیدم یهو سرم گیج رفت و دنیا دور سرم چرخید و در حال افتادن بودم که دستی زیر بغلمو گرفت و نذاشت بیوفتم و توی هوا بغلم کرد.گیج و منگ به میلاد که منو بغلش گرفته بود نگاه کردم: - چرا داری با خودت لجبازی میکنی و غذاتو کامل نمیخوری؟با نخوردن به چی میرسی؟ببین تو رو خدا بدنش یخ کرده. هنوز نگاهم به صورت میلاد بود و داشتم نگاهش میکردم که منو گذاشت روی مبل راحتی و رفت به آشپزخونه و لیوان آب قندی آورد و به زور دو قاشق بهم داد و بعد با گوشیش شماره ای گرفت: - الو سلام.خوبی؟کجایی؟ -...... - باز پری از حال رفت.میتونی بیای؟ -...... - نه چیزی نخورده.من دوتا قاشق آب قند دادم بهش. -...... - باشه منتظرتم.بای داشتم بی صدا اشک میریختم.انقدر دردم زیاد بود که نمیتونستم حرف بزنم. -پری چرا گریه میکنی؟درد داری؟ با سرم بهش فهموندم درد دارم. -کجات درد میکنه؟ میخواستم بگم دردم توی قفسه سینمه و سرم اما قادر نبودم حتی دستمو تکون بدم و فقط اشک میریختم. - بگو کجاته تا کمک کنم؟ -..... - ای بابا تو که چیزی نمیگی من چکار کنم؟ باز اشک مزاحم از چشمام ریخت.میلاد کنارم نشت و منو کشید توی بغلش و شروع کرد به ماساژ پشتم.نمیدونم چرا با اینکه معتقدم پسر جلفیه اما توی بغلش احساس امنیت کردم. -پری متاسفم اما باور کن من بوسیدنم از روی هوس نبوده و نیست.بخدا دوستت دارم.نمیدونم به عشق در نگاه اول اعتقاد داری یا نه.اما من بهش دچار شدم و با یه نگاه بهت علاقمند شدم. من هنوز گریه میکردم.تا اینکه در باز شد و آرمین با یه پسر دیگه اومدن.تا قیافه منو دیدن تعجب کردن. - میلاد چرا انقدر این رنگش پریده؟چیزی گفته؟ - نه انگار بدنش و فکش قفل شده.حتی نمیتونه دستا و پاهاشو تکون بده. - امیر تو معاینش کن و هرچی خواستی بگو برم بگیرم. پس این پسره که باهاشون اومده دکتره و اسمش امیره.امیر شروع کرد به معاینه من و گفت که بیماری قلبی داره؟یا بیماری عصبی؟ - نمیدونم. باید یه نوار قلب ازش بگیرم.اینجوری نمیتونم چیزی بگم.بلندش کن ببریمش درمانگاه ما تا ازش نوارقلب بگیرم. - آخه نمیتونم.بذار زنگ بزنم سوران آرمین رفت بیرون و شروع کرد به حرف زدن با تلفن.امیر اومد جلو و یه سری سوال ازم پرسید که من با چشم جوابشو دادم.بعد چند دقیقه آرمین اومد تو و رو به امیر گفت: -ببریم فقط نباید هویت اصلیش رو ثبت کنید. -باشه بابا حواسم هست. رفتیم درمانگاه و یه سری آزمایشات و نوار قلب و ...گرفتن و برگشتیم خونه و منو بردن توی اتاق و خوابیدم.
  13. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    # پارت _ ششم - پری نمیدونستم چه مدلی دوست داری گفتم برات از هرکدوم دوتا بیارم. مانتو نارنجی مشکی و با یه شال خردلی انتخاب کردم و رفتم عوض کنم.وقتی که لباسم رو عوض کردم توی آینه به خودم نگاه کردم یه دختر 21 ساله که لیسانسمو گرفتم.قدم165.چون اهل شهر سردسیری هستم قدم رشد نکرده.دختر شری که حاضره بخاطر حفظ آبرو حیثیتش با چاقوی کوچیکش به دیگران آسیب برسونه.خلاصه من بخاطر شر بودنم نمیتونم حرفای سوران رو قبول کنم.خیلی سختی کشیدم تا به اینجا رسیدم. وقتی برگشتم سوران و آتوسا با تحسین نگاهم میکردن .. تا الان با خودم بهشون فکر نکرده بودم اما یه لحظه رفتم تو فکر ویژگی های سوران و آتوسا آتوسا :یه دختر 19 ساله که توی 16 سالگی با سوران ازدواج کرد.دختری با پوستی گندمگون و چشمایی درشت.قدش 163.توی گروهمون از همه کوتاهتر و لاغرتره.درسش رو تا دیپلم خوند و ادامه نداد.توی یه شرکت مهندسی منشی شده و کار میکنه. با اینکه عصبی و پرخاشگره اما دل مهربونی داره. سوران:یه پسر28ساله خوش قیافه با ته ریش.قدش175.پوست سفیدی داره که هر از گاهی میره برنزه میکنه.توی بانک کار میکنه و چشمای نافذی داره و روی همه تاثیر میذاره.حرفش روی همه اثر داره جز من.نمیتونم حرفاشو گوش کنم.یه خواهر و مادر داره که ازشون دوره و هرماه براشون مقداری پول میفرسته. اما با صدای آتوسا رشته افکارم پاره شد آتوسا:وای خوشگل بودی خوشگلتر شدی.یه تیکه ای برا خودتا. سوران:آتوسا راست میگه - ممنونم از جفتتون سوران یه "خواهش میکنمی" گفت و غذاشو خورد - پری فکر نمیکردم که بدون چادر انقدر خوشگل باشی.بعد ناهار بریم یه کم آرایشت کنم توی سرویس بهداشتی. - آرایش نمیکنم - باشه هرطور راحتی . من مشغول خوردن چایی شدم.نمیدونم چرا احساس درد شدیدی توی سرم کردم . - آخ سرم.... - چی شدی؟ - آتوسا سرم داره منفجر میشه.وای خدا سرم.... - آتوسا کمک کن پری رو ببریم داخل ماشین. -وای سرم.خدایا کمکم کن. - هییییش آروم باش پری.سوران چکار کنیم؟ - یه قرصی از داروخونه بگیر بده به پری بخوره بخوابه. هنوز سرم درد شدیدی داشت.داشتم از درد به خودم میپیچیدم و گریه میکردم. - سوران بهتر نیس ببریمش درمانگاه؟ - نه درمانگاه امن نیست.ممکنه پلیس عکسشو به اونجا هم داده باشه. به بازوی آتوسا چنگ انداختم و با گریه گفتم: - آتوسا تو رو خدا کمکم کن سرم داره از درد منفجر میشه. سوران یه بسته قرص گرفت جلوم با بطری آب و گفت : - دوتا بخور و بخواب با عجز و ناتوانی بطری رو دستم گرفتم.تمام بدنم یخ کرد و شروع کرد به لرزیدن.به هر زحمتی بود قرص رو خوردم. - ای وای سوران پری تشنج کرده -آتوسا یه دستمال بذار لای دندوناش و سرشو محکم بگیر. انقدر بدنم درد میکرد که نفهمیدم چقدر گذشت که خوابم برد.وقتی چشمامو باز کردم نور اتاق اذیتم میکرد.خواستم دستمو تکون بدم که سوزش بدی توی دستم حس کردم.نگاهی به دستم کردم سرم به دستم وصل بود. با صدای گرفته گفتم : - من کجام؟ - پری منو کشتی تو دختر.باید میگفتی انقدر فشارت زود افت میکنه. - الان کجاییم؟ - نترس خونه خودمونیم.بچه ها رفتن غذا بگیرن و بیان.تو بخواب ؛ اومدن بیدارت میکنم. - آخ سرم. - باز سرت درد میکنه؟ - اوهوم... یه قطره از چشمم افتاد. - تو رو خدا گریه نکن پری.بچه ها کمکت میکنن. - آخه چطوری؟ - قرار شده هویت جدیدی برات درست کنیم.حالا بعدا میفهمی.بخواب چشمام خسته بود و تقلایی برای بیدار موندن نکردم و خوابیدم.اما چه خوابی؟همش خوابهای آشفته میدیم.توی یه جایی بودم که کسی توش نبود و هرجا میدویدم به جایی نمیرسیدم.هرچقدر فریاد میزدم کسی جوابمو نمیداد.خسته از دویدن نشستم و گریه کردم.از خدا کمک خواستم.توی خواب صداهایی رو شنیدم که دیدم خواب نمیبینم و توی بیداری داره کسی با من حرف میزنه: - خانوم خوشگله نمیخوای اون چشمای زیباتو باز کنی ببینیمت؟ کم کم چشمامو باز کردمو وقتی جمعیت 5 نفری رو دیدم با وحشت نشستم میلاد: چه عجب زیبا روی ما بهوش اومد! بهار : سلام من بهارم.ما همه هم خونه ایم.این میلاده.ایشون عشق بنده آرمین .سوران و آتوسا رو هم که میشناسی.حالا اسم شما چیه خانم خانما؟ -من پری ام. -اسمت بهت میاد. -چند ساعته من خوابیدم؟ - عزیزم از ساعت 2.30 دیروز خوابیدی؟ - الان چه موقع از روزه؟ - الان ساعت 1ظهره و میخوایم غذا بخوریم. میلاد - پری جون درستو خوندی؟ با اخم به میلاد نگاهی کردم و گفتم: زود پسرخاله میشیا.یک سال مونده بود تا لیسانسمو بگیرم که ولش کردم. -عزیزم من کارتو درست میکنم اینجا لیسانستو بگیری. از رفتارش چندشم شد. سوران از اتاق بیرون اومد: - پری گوشیت رو که روشن نکردی؟ - گوشیمو دادم به آتوسا - سوران جان خاموشش کردم و گذاشتم توی گاوصندوق - خوبه میلاد : سوران اینم جزو ارسالیاست؟ - نه این خاصه.برای یه کار خاص که قراره تا اخر سال شروعش کنم میخوامش. یه ترس عجیبی توی وجودم بود نمیدونستم چرا انقدر قلبم داره تند تند میزنه.وای خدای من.اینا منظورشون از ارسالی و خاص چیه؟نکنه اینا منو به شیخهای عرب بفروشن.نه آتوسا دوستمه.مطمئنا همچین کاری با من نمیکنن. - پری - بله سوران؟ - تا چند وقت قرنطینه ای.حق نداری بری بیرون چون ممکنه پلیس دنبالت بگرده.حق استفاده از نت و گوشی رو هم نداری.مدارکت پیش من میمونه و هرچی من میگم باید بگی چشم.فهمیدی؟ با کمترین صدا گفتم:بله - نشنیدم؟ - بله _ آفرین
  14. parand2237

    آتش به اختیار|Parand2237

    # پارت _ پنجم منم کامپیوتر رو خاموش کردم زدم زیر گریه .انقدر هق هق کردم که دیگه نایی برای حرف زدن نداشتم.با گریه خوابم برد وقتی چشم باز کردم هوا تاریک شده بود.از اتاق رفتم بیرون و سلام آرومی دادم مامان:سلام پری کوچولو.ساعت خواب.ببینمت؟ یه نگاه به صورتش کردم. - باز گریه کردی؟ - نه رو به صورت خوابیدم پوف کرده. - برو صورتتو بشور.شامتو گذاشتم روی گاز. - میل ندارم - من این حرفا حالیم نیست.ناز و نوز نکن. پرهام با عصبانیت از اتاق اومد بیرون و داد زد: - باز این عوضی خودشو لوس کرد؟ خودمو جمع کردم و با ناراحتی رفتم سمت آشپزخونه.دو قاشق خوردم که مبینا اومد توی آشپزخونه و گفت: - اگر مثل بچه ادم میرفتی و میومدی همچین اتفاقایی نمیوفتاد. میخواستم بهش بگم شوهرت بلای جونم شده اما نتونستم و مهر خاموشی روی لبام کاشتم.توی فکرم گفتم اره میذارم میرم تا از دست همتون راحت بشم آخرشب رفتم به دنیای مجازی و تصمیمو به آتوسا گفتم و اونم گفت هفته دیگه با سوران میان دنبال من. یه هفته بعد با خودم مدارک اصلیمو با مقداری پول و طلاهام برداشتم و ساعت 7 صبح رفتم سرقرار تا با آتوسا و سوران برم تلفنم زنگ خورد.چون شماره ناشناس بود با تردید جواب دادم: - بله؟ - سلام پری خانم من سوران هستم لطفا برگردید. برگشتم و یه ماشین تیبا دیدم که پارک کرده و یه دختر و پسر توش نشستن.آهسته و آروم رفتم سمت ماشین.خوب که دقت کردم دیدم اره آتوساست چون قبلا عکسشو برام ارسال کرده بود. من یه دختر چادری بودم.سوار ماشین شدم.دل توی دلم نبود و میترسیدم. سوران گفت: - سلام.پری خانم لطفا گوشیتونو بدین به من - سلام برای چی؟ - باید خاموشش کنم تا کسی نتونه ردتونو بزنه - مگه قراره ردمو بزنن؟ - آره پری.سوران نگرانته.نمیخواد باز به این جهنم برگردی. - باشه.آتوسا جون.. فقط یه چیزی! - جانم پری؟ -عکسامو توی حافظه پاک نکنین آتوسا نگاهی به سوران کرد.سوران به جای آتوسا گفت: - خیالت تخت من با مموری گوشیت کاری ندارم.راه زیادی داریم تا شهر ما.بهتره بخوابی.راستی چادرتو در بیار. - باشه فکرم انقدر مشغول بود که نفهمیدم کی خوابم برد.یه دست منو هی تکون میداد و میگفت:پری چقدر میخوابی؟بلند شو بریم چیزی بخوریم. چشمامو باز کردم وکمی کش و قوص به بدنم دادم و گفتم مگه ساعت چنده؟ - اوووف خانوم خوش خواب ساعت الان 1.30ظهره.بلند شو بریم ناهار - من اشتها ندارم. - حالا بیا بریم یه لقمه بخوری اشتهات باز میشه. - آتوسا،پری چی میخورین؟ - آتوسا:من جوجه با مخلفات - من هیچی نمیخورم - عه پری یعنی چی که هیچی نمیخورم؟ - میل ندارم - اگر جوجه نمیخوری برات کباب سفارش بدم؟ - نه،نه من بوی کباب حالمو بهم میزنه.میشه بگین برای من فقط چایی بیارن؟ - باشه،راستی آتوسا لباسا رو بده پری بره عوض کنه. متعجب بهشون نگاه کردم که باز سوران گفت: - برای احتیاط چون ممکنه مشخصاتتو بدن به پلیس.نمیخوام بگیرنت و ببرنت توی اون جهنم - باشه بدین برم عوض کنم. آتوسا یه کیسه به من داد که توش دو دست مانتو و شلوار و ساپورتو دوتا شال بود.گفتم : -مگه قراره چندتا بپوشم؟
  15. سلام خوبی عزیزترینم؟

    نمیخوای به دلم رحمی بکنی و جواب بدی؟

    داره قلبم تیکه تیکه میشه.خب بیا بگو پرند احمق حالم خوبه.

    اشکم درومده.

    بابا نگرانتم.

    دارم دق میکنم

    1. Z_khofteh

      Z_khofteh

      دل میخورد غمِ من و من میخورم غمش!
      دیوانه غمگساريِ دیوانه میکند..
      -صائب

       

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×