رفتن به مطلب
Added by Amir

heliya-L

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    596
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد heliya-L در 31 اردیبهشت

heliya-L یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

2,506 بار تشکر شده

درباره heliya-L

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    تنهایی
    موزیک
    و آرامشی که دنبالشم..

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,517 بازدید کننده نمایه

  1. خط به خط خود را به طرف مقابلتان یاد بدهید
    بیشتر دلخوری ها و ناراحتی ها از همین بلد نبودن هاست
    مثلا بنشینی کنار دل یار و بگویی
    من آدم بغلی ای هستم
    هر وقت احوالم را درهم دیدی
    بغلم کنی، اوضاع آرام میشود
    یا بگویی فلانی تو هزار هم دوستت دارم نثارم کنی
    اما گل سرخ برایم یک جور دیگر ارزش دارد
    یا اصلا برعکسش، هرچقدرم در رفتارش علاقه را ببینی
    باید هر روز جهت یادآوری بگوید که دوستت دارد
    یا بگویی ساعت خوابم جابجا شود، بدقلق میشوم
    آن طور وقت ها زیاد مرا جدی نگیر
    به چه روشی نمیدانم
    اما میدانم درستش این است که
    حوصله خرج کنید و اجازه دهید شما را یاد بگیرد
    آنوقت میبینید چقدر میزان سوتفاهمات کم میشود .
    .

    #سیما_امیرخانی

  2. نبرد عشق | کارگروهی

    آریا: سلام آرشیدا.. -.... آریا: نگران نباش الان پیش منه. لبمو گاز گرفتم. اون بیچاره چه گناهی کرده بود که باید من و دردسرامو تحمل کنه؟ -.... آریا: آره، فقط ببین ممکنه یک یا یک ونیم ساعت دیگه بیارمش. جایی کار دارم نگران نشی. -.... آریا: خیلی خب باشه، کاری نداری؟ -.... آریا: فعلا. نیم نگاهی به من که سرمو انداخته بودم پایین انداخت و ماشینو روشن کرد. چند دقیقه بعد جلوی یه کافی شاپ نگه داشت و پیاده شد. منم پیاده شدم و دنبالش راه افتادم. هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و شکم منم قاروقورش بلند. اونروز فقط چند لقمه ای صبحانه خورده بودم و بعدشم دیگه سریع از خونه زدم بیرون. یه میز انتخاب کرد و نشستیم. نگاهی به صورتش انداختم. هنوز اخم داشت و عصبی بود. پیشخدمت اومد و اون سفارش یه قهوه تلخ داد. منم با اینکه به شدت گرسنه م بود، اما فقط یه آب پرتقال سفارش دادم. نگاهشو منتظر بهم دوخت: خب، میشنوم. نگاش یه جوری بود که اصلا جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم. -تموم حدساتون درسته، ولی باید بهم قول بدین مانی چیزی از ماجرا نفهمه. چیزی نگفت و گره اخماشو محکم تر کرد. نگامو ازش گرفتم و با کمی سکوت بالاخره قفلو شکستم: سهند..پسر عمه ی یکتاست. همین یه جمله ی من برای شوکه شدنش کافی بود. بعد چند لحظه با بهت گفت: چی؟ (پوزخندی زد:) دستم انداختی؟ سرمو به علامت نفی تکون دادم که باتعجب گفت: یعنی چی؟ مگه میشه؟ چطور پسرعمه شه که من تا حالا ندیدمش؟ غمزده پوزخندی زدم: واسه اینکه تا همین یه ماه پیش ایران نبود. گنگی رو هنوز میتونستم از نگاهش بخونم. همون حسی که وادارم کرد بهش بگم امروز تو خونه ی یکتا چه اتفاقی افتاده، باعث شد همه ی حرفای دلمو بریزم بیرون. برام مهم نبود این مردی که الان روبرومه، شناخت کافی ازش ندارم. مهم نبود که همین امروز بخاطر همین مرد یکتا بدترین برخورد رو باهام کرد. فقط دلم میخواست حالا که شنونده ای واسه حرفام پیدا شده، از فرصتم استفاده کنم. -اولین بار سه سال پیش توی عمارت معارف دیدمش. اون موقع سال اول دانشگاه بودم. تو همون دیدار اول ازش خوشم نیومد. از رفتاراش، از نگاه هاش. بی پروا حرف میزد، ازم تعریف میکرد، خیلیم زود پسرخاله شد. اون روز بالاخره هرطور شد از عمارت زدم بیرون. دیگه نمیتونستم تحملش کنم. ولی نمیدونستم بدبختی هام از همون روز با دیدن همون بی وجود شروع میشه. سعی کردم با قورت دادن بزاقم، بغضی که افتاده بود پس گلوم رو قورت بدم. ولی فایده ای نداشت چون از لرزش صدام مشخص بود.
  3. نبرد عشق | کارگروهی

    جوابی نداد ونگاه غمزده ش رو به خیابون دوخت. انتظار هر کار احمقانه ای رو ازش داشتم ولی این کارش دیگه از تصورم خارج بود. آیناز: اون انگار به این باور رسیده که مثلا من با شما ارتباط دارم. ناخودآگاه خنده م گرفت. آرنجم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و دستی به چشمام کشیدم و لبخندم به پوزخند تمسخرآمیزی تبدیل شد: واقعا مسخره ست که اون با دیدن من و تو توی این ماشین، به این "باور" رسیده. سرشو به طرفین تکون داد: نه همه ش بخاطر این نیست، من مطمئنم. کلافه نگاهی بهش انداختم: یعنی چی همه ش این نیست؟ پس چیه؟ کلافه شد: خودمم نمیدونم. امروز حرفای عجیب غریبی میزد. بهم گفت..گفت..خیلی وقته واسه ش غریبه شدم. مشتم رو دور فرمون محکم تر کردم و به فکر فرو رفتم. بعد چند لحظه صداش رو که که تردید داشت، شنیدم: امــم..امروز، یه اتفاقی افتاد که.. اما بعد انگار که از گفتن حرفش پشیمون شد: بیخیال، مهم نیست. یه تای ابروم رو بالا انداختم: چرا حرفتو نمیزنی؟ سرشو تکون داد: مهم نیست. اخم کردم: اگه میخوای حرفیو بزنی یا کامل بزن یا اصلا نگو. سرش رو انداخت پایین و کمی فکر کرد. بعد از چند ثانیه با صدای لرزونی گفت: من..امروز..تو خونه ی یکتا.. آب دهانش رو با صدا قورت داد و چشماشو بست: سهندو دیدم. *آیناز* بعد چندلحظه که صدایی ازش نشنیدم، چشمامو باز کردم و نگاش کردم. خودمم نمیدونم دلیلم از گفتن این حرف چی بود، ولی یه حسی وادارم میکرد که بهش بگم. مات و مبهوت نگام میکرد و حرفی نمیزد. میدونم الان به کل هنگ کرده و مشغول دو دوتا چهارتاست که سهند تو خونه ی یکتا چیکار میکنه. چند ثانیه ای گذشت اما هنوز حرفی نمیزد. کم کم ترسیدم نکنه سکته کرده باشه جوون مردم. -البته منظور من از گفتن این حرف این نیست که زیراب یکتا رو بزنم ولی.. حرفم رو قطع کرد: سهند تو خونه ی یکتا چیکار میکرد؟ اصلا مگه این دوتا سنمی با هم دارن؟ مگه همو میشناسن؟ کمی تو چشمای سردرگمش زل زدم و بعد سرمو انداختم پایین. این بار صداش رو بلند کرد: با توام جواب سوالمو بده. اون پسره و یکتا چه ارتباطی باهم دارن؟ لحنش آروم تر شد: تو میدونی، تو میدونی. تو همه چیو میدونی. من مطمئنم تو از خیلی وقت پیش سهند رو میشناختی اما پیش پسرعموت یه جور دیگه وانمود کردی. دوباره ولوم صداش رفت بالا: سهند کیه؟ نگاه مستاصلم رو به زیر انداختم. آریا: میدونم که اشتباه نمیکنم. با خجالت سرمو انداختم پایین: میشه لطفا یه جای دیگه بریم؟ دیگه نمیتونم فضای ماشینو تحمل کنم. نگاهی بهم انداخت و موبایلشو برداشت.
  4. Capture_2018_05_02_20_43_57_15.png

    واقعا چرا میپرسن؟:t(1):

    1. ASHVA
    2. OLIA

      OLIA

      چه دل پرخونی داری خانومی :smile:

      چه دل پرخونی داری خانومی :smile:

  5. راجع به رمان خود چند کلمه صحبت کنید

    من اهداف زیادی واسه آینده م دارم که دو سومش مربوط به نویسندگی هست. واقعا علاقه ی زیادی هم بهش دارم. و اهداف و ایده های من برای نوشتن از همین علاقه نشات میگیره. من یه ساله که نوشتن رو شروع کردم و سختیها شم دیدم. زمانی که رمانمون (گروهیه) رو توی وبلاگم منتشر کردم، مخاطب ها و منتقد های زیادی رو جذب کرد. توی این یه سال بارها رمان رو ویرایش کردم، بازنویسی کردم تا بتونم به نحو احسنت رضایت خواننده ها رو جلب کنم. چون واقعا برام مهمه رمانی که الان خواننده داره میخونه رمان منه (به طور مثال) و قطعا باید برام مهم باشه که خواننده وقتش رو داره صرف رمان میکنه با اینکه مخاطب هام توی انجمن کمتره و منم فقط از بینشون منتقد رمانم رو میدونم که میخونه وگرنه تشویق و حمایت دیگه ای از طرف بقیه نمیبینم. گله ای هم نیست چون مطمئنا رمان های بهتر و زیادی توی انجمن هست که شاید اصلا قابل مقایسه با رمان من نیستن و حاصل زحمات نویسنده های زبده و ماهری هستن که احترام خاصی برای خواننده هاشون قائلن و قطعا اثری که خلق میکنن پرطرفداره. اما با تموم اینا به نوشتن رمانم ادامه میدم چون واقعا دوستش دارم و شاید در آینده که انشاءالله رمانم رو تموم کردم، فرجی شد و چهارتا مخاطب هم واسه رمان بینوای من پیدا شد. انشاءالله روزی برسه که همه ی نویسنده های جوون تو این انجمن از جمله بنده، حامی و مشوق های زیادی واسه قلمشون داشته باشن.
  6. اگه عشق بین من و کسی که عاشقشم دو طرفه باشه، اونو نجات میدم. و الی اونی که عاشقمه..
  7. چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    تجردی؟ میخوام.. منــــــــــــــــــــــو
  8. سلام دوستان..

    یه راهنمایی لازم دارم. میخوام بدونم اگه از طریق کامپیوتر اکانت اینستاگرام داشته باشیم، راهی برای پست گذاشتن وجود داره یا نه؟

     خودم چندین دفعه سرچ کردم ولی یا میگفتن راهی وجود نداره یا یه راهکار هایی میدادن که اصلا هنگ میکردم:291:

    اگه کسی اطلاعاتی تو این زمینه داره، ممنون میشم کمکی بکنه.

    1. Aliena

      Aliena

      سلام. منم یه مدت درگیر این مسئله بودم. اگه دنبال اپ واسه کامپیوتر هستی برنامه‌ی رسمی از طرف خود اینستاگرام نیست. ولی می‌تونی از سایت اینستاگرام لاگ این شی و عکس بذاری. از گوشی که میشه

    2. heliya-L

      heliya-L

      میدونم از طریق موبایل میشه ولی من دنبال روشی واسه کامپیوترم.

      مرسی گلم که کمک کردی:heartshape2::wetkissf:

  9. نبرد عشق | کارگروهی

    سوار شدم و رومو به طرفش کردم: کجا رفته بودی که بخاطرش به آرشیدا دروغ گفته بودی؟ زیرچشمی نگاهی بهم انداخت: دروغ نگفتم، میبینین که الان اینجام. پوزخندی زدم: الان اینجایی ولی تو این چند ساعت کجا بودی؟ میدونی آرشیدا چقدر نگرانت شده بود؟ همیشه با این بی فکریات دیگرانو علاف خودت میکنی نه؟ یه دفعه از اون حالت آروم و گرفته دراومد و با عصبانیتروشو به طرفم کرد: من خواستم شما علاف من بشین؟من شما رو دنبال خودم کشوندم؟ من گفتم بخاطر من کار و زندگیتونو ول کنین؟ حالا منت چیو سر من میذارین؟ چرا همیشه میخواین یه جوری بهم ثابت کنین احمق و بی منطقم؟ باتعجب نگاهش میکردم که چطوری اشک هاش دونه دونه سرازیر میشدن. -من همچین چیزی نگفتم. با صدای بغض آلودش گفت: همه تون دارین یه جوری بهم میفهمونید. شاید مستقیم نَگین، اما پس این رفتاراتون نشونه ی چیه؟ اون نگاه خیسشو به دنبال جواب سوالش تو چشمام دوخته بود، اما من فقط محو چشماش بودم. اخمی کردم و کلافه نگاهم رو ازش گرفتم. به زور همین چند تا کلمه از دهنم خارج شد: خب حالا چرا بیخودی گریه میکنی؟ چیزی نگفت و روشو برگردوند. بعد چند لحظه مکث گفت: چرا با یکتا صحبت نکردین؟ کمی بهش خیره شدم و پوزخند کمرنگی روی لبم اومد. سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام رو بستم. پس پیش اون رفته بود. این دختر بود و نبودش فرقی نداره. در هر صورت یا با شنیدن اسمش یا با حضورش، باید آرامشم رو بهم بزنه. صدای آروم و لرزونش رو شنیدم: میدونم مسائل بین شما و یکتا هیچی ربطی به من نداره و حق دخالت ندارم اما این بار فرق میکنه. پای منم وسطه. -ولی بازم فکر نمیکنم این چیز خاصی بوده باشه که تو بخاطرش به آرشیدا دروغ بگی. کلافه شده بود: آقا آریا الان بحث من سر اون نیست. لطفا شما یه جواب قانع کننده به من بدین. زیرلب گفتم: چی باید میگفتم؟ این بار صداش متعجب بود: یعنی واقعا نمیدونین؟ چشمام رو باز کردم و نگاه خسته و عصبیم رو توی چشماش دوختم: نه نمیدونم. چون نه چیزی ریخته و نه چیزی پاشیده. پوزخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت: اوضاع خیلی خرابتر از اون چیزیه که شما فکر میکنین. صدام رو بالا بردم: چرا هان؟ چرا؟ مگه دیدن یه صحنه که تو توی این ماشین بودی، خیلی بزرگ و پیچیده ست که بخاطرش من جواب پس بدم؟ نگاه گرفته ش رو به روبرو دوخت: یکتا هر چقدرم که بی منطق و کوته فکر باشه، بازم فکر نمیکنم بخاطر همین صحنه که شما میگین، سه روز جواب تلفنای منو نده. پوزخندی زدم و بی حوصله گفتم: نگران نباش، اینم یه خاله بازی دو روزه ست. همین فردا پس فرداست که همه چی رو فراموش میکنه. سرشو آروم به طرفین تکون داد و نگاه غمزده ش رو به بیرون دوخت: نه اینجوری نیست. وگرنه هیچ وقت منو از خونه ش بیرون نمیکرد. با تعجب نگاهش کردم: بیرونت کرد؟
  10. نبرد عشق | کارگروهی

    دستی به صورتم کشیدم و نگامو به یه گوشه دوختم. "- میدونم نه من نه حرفام کوچیکترین اهمیتی براتون نداریم ولی.." این دختر جز دردسر چیزی نداره. کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. صدری از جاش بلند شد: تشریف میبرین مهندس؟ سرمو تکون دادم: فقط یادت نره به مهندس رادمهر بگی قراردادی که با شرکت آسمان سیر بستیم رو یه بار دیگه بررسی کنه. صدری: چشم حتما، خدانگهدار. برای سومین بار عصبی زنگ رو فشار دادم. برگشتم و دستام رو زدم به کمرم و یه بار دیگه خیابون رو از نظرم گذروندم. -یکی نیست صبح تا شب دنبال این دختر باشه دردسر درست نکنه. دوباره نگاهی به خونه انداختم و برگشتم توی ماشین. تقریبا نیم ساعتی میشد که جلوی خونه شون علاف بودم. پس به آرشیدا دروغ گفته بود اینجا نیومده. موبایلم رو برداشتم و تماس رو برقرار کردم: دختره ی احمق خودسر. با شنیدن صدای یه ماشین توی همون حوالی، سرمو بلند کردم که ماشین آرشیدا رو روبروم دیدم. اخمام توهم رفت و دندونامو روی هم ساییدم.بی حال پیاده شد و به سمت در خونه رفت. نیم نگاهی به اینجا انداخت اما تو یه لحظه شوکه برگشت سمتم. نفسمو دادم بیرون و پیاده شدم. به سمتش رفتم و اون هنوز با نگاه متعجبش دنبالم میکرد. روبروش ایستادم: برو سوار شو. چیزی نگفت و همونطور متعجب نگام میکرد. کم کم زبون باز کرد: سلام، شما..اینجا.. اخمام غلیظ تر شد و با تلخی گفتم: خب حالا نمیخواد یه ساعت به مخت فشار بیاری. برو سوار شو. اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست: ببخشید ولی من باید بدونم شما اینجا چیکار میکنین. نفسمو عصبی بیرون دادم و نگامو به یه طرف دیگه دوختم: برو سوار شو بهت میگم. کمی نگام کرد و بعد سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت: معذرت میخوام، نمیتونم. و بعد در کمال تعجب کلیدشو درآورد و درو باز کرد. با پوزخندی از روی تعجب نگاش میکردم: صبر کن ببینم، نمیتونم یعنی چی؟ حالا واسه من ناز میکنی؟ نه دیگه تو پررو شدی. اشاره ای بهش کردم و با عصبانیت گفتم: مگه ما علاف توییم که از صبح تا شب دنبال مادمازل باشیم تا مبادا اتفاقی براشون بیفته؟ معلوم نیست 5 ساعت کجا داری چیکار میکنی که آخرشم خواهر بیچاره ی من اونقدر نگرانت بشه. دارم به زبون خوش بهت میگم دخترجون. برو سوار شو. باتعجب نگام میکرد و چیزی نمیگفت. کمی که نگاهش کردم، با ناراحتی نگاهشو ازم گرفت و سرشو پایین انداخت. در خونه رو بست و به سمت ماشین رفت.
  11. Capture_2018_04_28_16_15_31_998.png

    از رگ گردن به شما نزدیکتر است:heartshape2:

    27#-اردیبهشت

    پیشاپیش ماه میهمانی خدا رو تبریک میگم.

    1. selin
    2. OLIA

      OLIA

      دهنم از افتاد عاشق بامیم.

  12. نبرد عشق | کارگروهی

    **** *آریا* (فاش هویت سهند) پرونده رو بستم و توی کیفم گذاشتم. نگاهم رو روی تک تک مهندسین چرخوندم: عصرتون بخیر و خسته نباشید. بلند شدم و بعد جواب خسته نباشید ها، از اتاق کنفرانس خارج شدم و به سمت اتاقم راه افتادم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. نگاهی به صفحه ش انداختم و پوفی کشیدم. معلوم نیست باز راجع به دختره چی میخواد بگه. -بله آرشیدا؟ شنیدن صدای مضطرب و نگرانش اخمی بین ابروهام انداخت: سلام آریا ببخشید میدونم شرکتی، ولی مجبور شدم زنگ بزنم. از لحن صداش فهمیدم که راجع به مسئله ی دیشب تماس نگرفته. درو باز کردم و وارد اتاق شدم و کیفم رو روی میز گذاشتم: دوباره چی شده؟ با نگرانی گفت: آریا، آیناز! آیناز رفته بیرون. از بی مفهوم بودن صحبتاش کلافه شدم: یعنی چی رفته بیرون؟ درست حسابی بگو ببینم باز چیکار کرده. آرشیدا: آیناز 5 ساعت پیش به من گفت میره خونه ش جزوه هاشو برداره و دوباره برمیگرده. ولی هنوز که هنوزه برنگشته. هر چی هم باهاش تماس میگیرم، جواب نمیده. آریا خیلی نگرانم چیکار کنم؟ نکنه اتفاقی واسه ش افتاده باشه؟ اخمام غلیظ تر شد و کلافه دستم رو داخل موهام فرو بردم: نیازی نیست تو کاری کنی. بیخودی نترس اتفاقی نیفتاده. میرم خونه شون. آرشیدا: اما آخه تو که شرکتی چطوری میخوای بری؟ -مشکلی نیست امروز فقط یه جلسه ی مهم داشتم که برگزار شد. دیگه کاری تو شرکت ندارم. انگار کمی از اضطرابش کم شد: خیلی خب باشه. فقط بیخبرم نذاریا آریا. خداحافظی کرد و قطع کردم.
  13. نقش بزن!

    دنیا اونقد کوچیکه که آدمایی رو که ازشون متنفری هر روز میبینی ولی اونقدر بزرگه که اونی که دلت می خواد رو هیچوقت نمیبینی …
  14. اگه یه روز دنیا به اخر برسه دوستداری کنار کی باشی؟

    کنار کسی که همیشه و همه جا تو خیالم کنارمه و دوستش دارم..
  15. ♬ داری چه آهنگی گوش میدی ؟ ❥

    آهنگ کجا باید برم - روزبه بمانی

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×