رفتن به مطلب

heliya-L

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    673
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

heliya-L آخرین باز در روز 8 مرداد 1398 برنده شده

heliya-L یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,346 بار تشکر شده

درباره heliya-L

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    God
    Alone
    Musicianship & Music
    Writing
    The tranquility I am looking for

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,525 بازدید کننده نمایه
  1. سلام بامعرفت:)

  2. سلام :)

    1. ZHILA

      ZHILA

      سلام  عشقممم

    2. mahya619

      mahya619

      سلااااااام قرص قمرم:t(3)::cry3::heart:

      خوبی؟خوشی؟سلامتی؟:t(2)::t(33):

  3. heliya-L

    الان دلت برای کی تنگ شده ؟

    عزیزمی چه خوب لااقل تو به یادم بودی
  4. heliya-L

    ... دارین تو فامیلتون؟ ...

    نداریم غلامحسین؟
  5. Capture_JPG_C.JPG

    کفش پاشنه بلند مدل 98:t(1)::t(1):

    فکر کنم کسی بخواد اینها رو بپوشه، باید به حالت افقی و با تکیه بر دستهاش روی زمین راه بره:gf:

    1. AzadehSadini

      AzadehSadini

      ههههههههههه

    2. Aliena

      Aliena

      اینا انقدر عمودی به درد رقصنده‌های باله میخوره:t(29):

    3. Mhds._.142

      Mhds._.142

      اوا خاک عالممم این چرا اینجوریههه

  6. سرم رو برگردوندم طرفش: میرم پیش یکتا دیگه. بهار: از من میشنوی نری بهتره. الان مطمئنم اگه بری فقط پاچتو میگیره مثل... حرفشو قطع کردم: ترجیح میدم این دفعه ازت نشنوم بهار جان. پاچه ی هرکی رو بگیره پاچه ی منو نمیتونه بگیره. من خودم یه پا پاچه گیرم! خندید. سرمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم. آروم دو تقه به در اتاقش زدم. که یهو با صدای دادش از جا پریدم: نمیخوام کسی رو ببینم. دست از سرم بردارین. دیگه واقعا نگرانش شدم. دستمو روی دستگیره گذاشتم و آروم درو باز کردم. روی تخت نشسته بود و دستشو گرفته بود تو دستش. اخماش شدید توهم بود و زیرلب یه چیزایی میگفت
  7. با این حال خودم رو نباختم و از روی تخت بلند شدم و متقابل داد زدم: هوووی چه خبرته روانی؟ کدوم مزخرفات؟ صداتو بیار پایین. حواست باشه تو خونه ی کی هستی. اگه میخوای هوار هوار کنی برو بیرون. حو و با دستم به در اتاق اشاره کردم. اخماش شدید توهم بود. یهو اومد نزدیکم و دست دراز شده م رو گرفت و برد پشتم. آخ بلندی از درد گفتم. شرط میبندم این از جنگل فرار کرده. توی صورتم دوباره داد زد: برم بیرون؟ مگه من با میل خودم اومدم؟ تو یهو عین بختک افتادی وسط زندگیم و حالا هم داری این مسخره بازیارو درمیاری. مکثی کرد. ولوم صداش پایین تر اومد. آریا: مثل اینکه چرندیاتی که به خانوم جون گفته
  8. پام رو روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت از باغ خارج شدم. کوبیدم روی فرمون و داد زدم: دختره ی احمق علاف بی نهایت عصبی بودم. واقعا دلیل این خریتشو نمیفهمیدم. با حرفایی که اون شب بهش زدم و حاضرجوابیاش و حرص دادنش، فکر کردم جواب منفی میده و قضیه فیصله پیدا میکنه. اما چی فکر میکردم و چی شد. حالا میفهمم. از روی لج جواب مثبت داده و دیروز هم این مزخرفات رو تحویل خانوم جون داده. اما باید میفهمید که با این خریتش، با زندگی خودش بازی میکنه. خیلی خب حالا که خودش خواسته چرا که نه؟ -میفهمم باهات چیکار کنم. یکتا خانم!! ********* * یکتا * نگاهی به همشون اند
  9. خانوم جون: خداروشکر که جواب مثبت گرفتیم. هر چند که خودم میدونستم. کی میتونه به آریا شایسته جواب منفی بده؟! نگاهم رو با کلافگی به سمت دیگه ای سوق دادم. همه تایید کردن و خانوم جون ادامه داد: راستش یکتا خواسته ش رو به من گفته. وقتی هم که با تیرداد و نازنین صحبت کردم، مخالفتی نداشتن. آرشیدا با کنجکاوی گفت: خواسته ش چی هست؟ خانوم جون نگاهش رو به من دوخت: مراسم نامزدی. لبخند مامان عمیق تر شد. چشمام از حالت معمولش گردتر شده بود. باز یه صیغه ی جدید؟ آرشیدا: نــامزدی؟! خانوم جون متعجب نگاش کرد: چته آرشیدا؟ گفتم نامزدی عروسی که نگفتم. سامان: به همین زودی؟ خان
  10. heliya-L

    ... دارین تو فامیلتون؟ ...

    نداریم حسین؟
  11. heliya-L

    ... دارین تو فامیلتون؟ ...

    نداریم نرجس؟
  12. نگار که عقب نشسته بود و فارغ از این جهان سرش تو گوشیش بود، سرشو آورد بالا. نگار: به من چه، خودش نخ داد. با خنده تو آیینه نگاش کردم. -جااان؟ ایشون جدیده؟ هلیا: آره، منتهی این دفعه ما رو هم شریک جرم خودش کرد! خاک تو اون سرت. نگار: برو بابا. و دوباره سرشو تو گوشیش کرد. از تو آیینه به ستاره که با دهن باز خوابیده بود نگاه کردم و سری از تاسف تکون دادم. ********* با هم سوار ماشین شدیم و ماشینو روشن کردم و حرکت کردم. هلیا با حالت زاری گفت: دوباره یه پروژه دیگه. ستاره: باید فردا بریم کتابخونه این کتابه که گفت رو پیدا کنیم. نگار: موضوعش که انقد
  13. یکتا: آره، حالا بیخیال واسه چی اومدی؟ لبام رو یه وری کردم و از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم: بنده پیرو امر جنابعالی اومدم. سرش رو تکون داد و همونطور که به سمت ساختمون میرفت گفت: پس بیا تو سالن تا بیارم. وارد سالن شدم و روی یکی از مبلا نشستم. نگاهم رو دورتادور سالن چرخوندم. با اینکه خونه همیشه مرتب و تمیز بود، اما امشب به طور عجیبی سالن تغییر کرده بود. بگی نگی امشب اینجا یه خبرایی هست. بعد چند دقیقه که من سخت درحال فکر کردن بودم، یکتا جزوه به دست اومد. ازش گرفتم: یکتا؟ یکتا: بله؟ -میشه بگی امشب اینجا چه خبره؟ تو آیینه ی قدی نزدیک به خودمون نگاهی
  14. ********* -بله؟ درو باز کرد و اومد داخل. مامان: فردا پرواز داریم آریا. نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و دوباره به کتاب دوختم. -به سلامتی. دوباره تکرار کرد: فردا پرواز داریم. کلافه نگاش کردم: خب که چی؟ مامان: شامل تو هم میشه. به مریم گفتم وسایلاتو جمع کنه. گفتم که آماده باشی. کتابو انداختم رو میز و بلند شدم: صبر کن مامان. آماده باشم یعنی چی؟ مثل اینکه دو هفته دارم آیه یاس میخونم. با عصبانیت گفت: مگه تو اون دخترو دیدی که میگی نه؟ عصبی شدم: شما دیدین؟ مامان: نه ندیدم. ولی خودت میدونی خانوم جون خیلی کم پیش میاد از دختری اینقدر تعریف کنه. میر
×
×
  • اضافه کردن...