رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Maghsoode

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    49
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

122 بار تشکر شده

11 دنبال کننده

درباره Maghsoode

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

357 بازدید کننده نمایه
  1. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _میخوام باهم شرکت تبلیغات بزنیم پایه هستی؟ _واقعا؟من که از خدامه میدونی چقدر علاقه دارم _اره.کاره طراحیت حرف نداره.میخوام یه تیم تشکیل بدم ولی شرکت و سرمایه میخوام از من و تو باشه بابا هم کمکمون میکنه _وای علی خیلی خوب میشه.من پولی که بابام واسم کنار گزاشته بودا هنوز دست نزدم _حرفشا نزن نهال من منظورم با اون نبود.بابام گفته واسه تو میخواد پول بده منم خودم یه سرمایه کوچیک دارم _نخیر همین که گفتم.من اون پولا واسه چی میخوام؛ گذاشتم واسه همین چیزا _تو که ماشالا همش حرف خودتا میزنی _تازه خونه پدریمم که.... _حرفشم نزن،دیوونه شدی.یه موقع یه روزی احتیاجت میشه.پولمون جوره نگران نباش،هروقت وقتش شد میام که بریم واسه انجام کارا _ایشالا _خوب داداشا و خواهر باهم خلوت کردین پس من چی؟ _شما عشقه منی _شیطون نگاهشون کردم:ای بابا زشته خانواده اینجا نشسته _خوب بشینه.زنمه ؛حقمه _اوهو انقدر عاشق بودیا زن ذلیل ما خبر نداشتیم _ای دختره آتیش پاره صبر کن ببین چیکارت میکنم با خنده بلند پا به فرار گزاشتم ؛عممرااااا پشت عمو سنگر گرفتم _چه خبرتونه؟ _عمو توروخدا؛ببینش؛خوب حرف حق تلخ دیگه _نه تو نمیخوای ادب بشی ؛بیا اینجا اگه راست میگی _ای بابا بچه شدین زشته حالا عروسم از همون راهی که اونده بر میگرده _نه بابا جان بزار راحت باشن ؛خواهر شوهر یکم جا منم بزنش _ا مریم خانم داشتیم دست درد نکنه _آی قوبونه عروسمون دمت گرم _باشه نهال خانم واسه هرجفتتون دارم همه بلند خندیدیم.و من عاشق جمع خانواده کوچیکم بودم...... زن عمو با اسفندش اومد دور سرمون گردوند:الهی فدای خندهاتون بشم.چشم حسود دور بشه ایشالا...... این یه هفته هم با این که ۷روز بود ولی به اندازه یکماه رفت با اینکه هربار کیان بهم زنگ میزد و باهم حرف میزدیم ولی من از دل تنگیم کم نمیشد حتی زیاد ترم میشد به خصوص وقتی واسه هم عکس میفرستادیم هرلحظه ارزو میکردم زودتر برگرده و من روزای آخر خسته و دل تنگترو بی صبر شده بودم ولی نمیزاشتم کسی بفهمه چون قرارمون دلبستن نبود میترسیدم عمو بفهمه و زودتر از یکسال بهمون بگه جدا بشیم؛ تا کی قرار بود این ترس باهام باشه را نمیدونم.اصلا نمیدونستم میتونیم همیشه ماله هم باشیم...... روز اخر را رفتم خونه را به عشق کیان تمیز کردم و شام درست کردم تا بیاد. بعد ازیه حمام حسابی که خستگیم در رفت ؛لباس زرد رنگی که خیلی بهم میومد را پوشیدم موهامم لَخت دورم ریختم و کمی هم آرایش کردم ؛وقتی کارامو انجام دادم زنگ خونه هم به صدا در اومد با خوشحالی به سمت آیفون رفتما کیانا تو تصویرش دیدم حتی چهره خستشم به دل مینشست. در واحدمونا باز کردما منتظر ایستادم تا در آسانسور باز بشه و ببینه منتظرش بودم شاید بفهمه دل تنگش شدم...... در آسانسور که باز شد با تعجب و چشمای گرد شده بهش نگاه کردم، صورتش مثل همیشه جذاب بود، ته ریش زیادی درآورده بود.چهرش خیلی خسته بود اما مثله همیشه خوشتیپ بود. وقتی من را دید چشماش یه حالت خاصی داشت شایدم من میخواستم به خودم تلقین کنم. تو چشماش نگاه کردم و گفتم: سلام خوش اومدی _سلام.ممنون.خوبی؟ تو خیلی تغییر کردی یا من چشمام داره اشتباه میبینه! _چی بگم والا. من که همون نهالم.برو یه دوش بگیرو زود بیا که شام آماده _میبینم بوهای خوب میادا.دست درد نکنه خانوم. الان میام با ذوق به سمت آشپزخونه میرم.سالادو هم آماده میکنم. وقتی متوجه میشم که دوش گرفتنش تموم شده،مشغول کشیدن شام میشم. پشت به ورودی آشپزخونه می ایستم وبرنج رو تو دیس های مخصوصش میریزم. کیان از پشت سر بهم نزدیک میشه و دمه گوشم پچ میزنه:امشب خیلی خشگل شدی. تپش قلبم بالا میره.هرم نفسهاش به گردنم میخوره،هول شده به سمتش برمیگردم؛ صورتامون با فاصله کمی از هم قرار داره. تو چشمام زل میزنه: دلم واست تنگ شده بود نهال. دیگه میخواستم قید جلسه و کارو بزنم و بیام. چشمام از ذوق حرفاش پراز اشک میشه.متعجب بهم زل میزنه:چته نهال؟چیزی شده؟چرا ... اشکام پایین میریزه و بقیه حرفاشو میخوره. با صدای لرزونم میگم:چیزی نیست ببخشید یکم... بغض تو گلوم نمیزاره حرف بزنم.سرم را پایین میندازم کیان با دستش صورتمو بالا میاره:چته نهال.داری میترسونیم عزیزم _نترس.به خدا چیزی نشده فقط... به چشماش نگاه میکنم.تو دوراهی گیر کردم که بهش بگم یا نه!وقتی نگرانی تو چشماش را میبینم آروم لب میزنم: دیگه داشتم از دوریت دق میکردم کیان با بهت اول به چشمهام نگاه کرد و بعد روی لبهام نگاهش را ثابت نگه داشت.بهم نزدیک شد کمرمو تو دستش گرفت و منو به خودش چسبوند: میدونی این حرفت عواقب داره؟
  2. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _همیشه موهاتا باز بزار _........ _نهال؟ _جونم _دیگه فرشونم نکون _چرا _اینطوری خواستنی تری تپشه قلبم بالا رفته بود برعکس همیشه که سردم بود الان گرمم بود فقفسه سینه هردومون بالا و پایین میشد _کیان برو کنار _چرا _الان چایی یخ میشه _دوباره میارم خودم بزار یکم بغلت کنم.یه هفته نیستم بعداز یه نفس طولانی پیشونیما بوسیدا رفت چایی ها را با خودش برد روی صندلی نشستم کلی هیجان بهم وارد شده بود انگار روی یکی از وسایلای شهربازی نشسته بودما و هنوز که پیاده شده بودم بازم هیجانش نرفته بود _این چایی بیشتر خوردن داره سرما برگردوندم سمتش نگاهش کردم.مگه میشه کسی باهاش زندگی کنه و عاشقش نشه _هی خانوم پسر مردم صاحاب داره _خدا ببخشدش به صاحبش _ایشالا بلند زد زیره خنده بخور تا این یکی هم سرد نشده _کیان جدی یه هفته میری؟ _اره.برنامه ای نداری؟ _کارای پایان نامه تمومه فکرکنم دانشگاهم بعدشم میرم خونه عمو _اکی خوبه.پس سرت گرمه.صبح زود آماده شو تا باهم بریم _باشه.پس صبح میبینمت.من برم دیگه بخوابم شبت خوش _شب خوش صبح با ترس از خواب موندن بیدار شدم به سمت اتاق کیان رفتم در اتاقا باز کردم یه دفعه محکم با صورت رفتم توبغل کیان _آخ _چه خبرته نهال؟ _وای فکرکردم خوابت برده ترسیدم _نه من که گفتم ۱۱ پروازمه.حالا خوبی.دماغت که چیزی نشد؟ _نه فقط داغون شد _با خنده زل زد بهم خیلی نمک داری وقتی از خواب پا میشی با خجالت سرمو تکون دادم _من برم آماده بشم واقعا کیان رفته بود منم خونه عمو پیاده کرد نمیتونستم تحمل کنم وقتی با عمو زن عمو سلام و احوال پرسی کردم عمو مشکوک بهم نگاه میکرد _چیزیته عزیزم؟ _نه عمو فقط زن عمو از تو آشپزخونه گفت:خوب معلومه از حالا دل تنگ شوهرش شده انگار واقعا حرف دله منا فهمیده بود وقتی سرمو بلند کردم عمو بهم نگاه کرد و نمیدونم تو چشمام دید که آروم گفت:زن عمو از چیزی خبر نداره نمیدونه چیزی بینتون نیست؛قلبم از حرکت وایساد اگه ما را از هم جدا کنن؛من بدون کیان....... انگار میخواست بهم یاداواری کنه چیزی بینه ما نیست؛با صدای زنگ خونه واسه اینکه حرف عمو ادامه پیدا نکنه به سمت آیفون رفتم با خوشحالی گفتم وای علی اومد.به سمت حیاط پا تند کردم وقتی علی اومد تو خونه مستقیم رفتم تو آغوشش _سلام بی معرفت من _دلم برات تنگ شده بود علی توام خیلی بی معرفتی؛وقتی خیالت راحت شد رفتی و منا تنها گذاشتی نگفتی من.... گریه نزاشت دیگه ادامه بدم _الهی فدای اون دله مهربونت بشم من خواهری؛ببینمت داری گریه میکنی دیوونه _اشک خوشحالیه _اوه چه با احساس شدی با کیان زندگی کردیا!! _گمشو.اصلا من دارم محبتما خرج کی میکنم _آقایون خانوما منم هستما به سمت مریم برگشتم _وای عزیزم سلام.ببخشید این شوهرت حواس واسم نزاشته _سلام خشگلم.اشکال نداره. میدونم چی میگی _اره تو هرروز فکرکنم حواست پرته پرته ها؟ با چشمکی که بهشون زدم منظورما فهمیدن ،مریم که قرمز شدا رفت _ای تو روح بی حیات از ته دل بلند خندیدما رفتیم تو خونه اون روز خیلی بهم خوش گذشت با این که جای کیان خیلی خالی بود ولی بودن با خانوادم باعث میشد کمتر احساساتی بشما و گریه کنم؛قرار شد چند روز اونجا بمونم و با علی کارای پایان نامه را انجام بدیم و با بچه ها قرار بزاریم و به استاد تحویلشون بدیم. _نهال؟ _جونم عزیزم _بیا بشین کارت دارم _جونم؟
  3. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    با یاداوری دیشب از خواب بیدلرشدم به ساعت گوشیم نگاه کردم ؛ساعت ۱۲را نشون میداد.چقدر خوابیده بودم خبری از کیان نبود از اتاقم بیرون اومدم به سمت آشپزخونه رفتم میز صبحونه را برام گذاشته بود ولی خودش نبود بعداز خوردن چندتا لقمه به سمت تلفنم رفتم برام پیام گذاشته بود که امشب زود میاد چون پرواز داره و یه هفته نیستش ؛غم دلما گرفت بدون کیان تو این خونه نمیشد بمونم . همینطور که گوشیم دستم بود زنگ خورد با اسم علی لبخند روی لبام نشست _جانم عزیزم _چه عجب نهال خانوما پیدا کردیم .محل نمیزاری خانوم _سلامتا خوردی علی جان _سلام به روی ماهم دیوونه ای نثارش کردم _خوبی عزیزم.خانومت خوبه؟ _خوبیم هرچی شما بپرسی! _ا لوس نشو.حالا من نبودم تو کجا بودی یه سراغ از ابجیت نگرفتی؟ _فکرکردم ازم ناراحتی‌.امروز از کیان شنیدم برگشتی تهران. _اره ۳روزی میشه.میخواستم امروز؛ فردا بیام ببینمتون،کیان یه هفته نیستش منم تنهام گفتم یه باره کارای پایان نامه را تمومش کنیم _نگران نباش بیشتر کاراش انجام شده فقط مونده کارای تو _وای جدی؟منم میارمشون تا فردا _پس میای خونمون _اره به زن عمو و عمو نگو خودم میام قافلگیر بشن _ای به چشم نهال خانوم _میبینمت.فعلا _فعلا نهار را درست کردم و امروز تنهایی خوردم.بعداز کارای آشپزخونه رفتم وسایلما جمع کردم تا همین امشب برم خونه عمو ازاون شب همش میترسیدم تو خونه تنها باشم.در حال لباس پوشیدن بودم که کیان صدام زد _نهال.نهال کجایی؟ در اتاقما باز کردم که دیدم رو به روم ایستاده _سلام.جایی داری میری _همین طوری که تو چشماش نگاه میکردم سلامشا جواب دادم _اره گفتم تو میری منم برم عمو یه هفته هم نیستی _والا من که هنوز نرفته تو زودتر آماده ای داری میری _خوب بمونم اینجا تنهایی واسه چی؟ _شوخی میکنم خشگل خانوم.ولی من صبح میرم اگه حوصله داری بریم بیرون امشب یه هفته نیستم.بریم؟ با چشمایی که تازگی برق میزد تو چشمام خیره شده؛مگه میشه به این لحن و چشما نه گفت نیشه؟ _باشه بریم با کیان به یه رستوران مدرن رفتیم.رستورانشا دوست داشتم همه ی وسایلشا طلایی چیده بودفضایه دنجی داشت حس میکردی تو یه قصر‌کوچیکی با شاهزادت.البته من رویایی حسش میکردم وقتی رو به روم کسی بود که عاشقش شده بودم. _نهال؟ _بله _ازم دلخوری؟ _نه _معذرت میخوام _تو چشماش شرمندگیا حس کردم؛واسه کدوم یکی؟ با تعجب و چشمای گرد شده نگاهم کرد با خنده نگاهش کردم_چیه خوب؟ _میخوای دوباره تکرارش کنم از دلت در بیارم؟ _حس کردم صورتم قرمز شد.سرما پایین انداختم و خودما مشغول غذا خوردن کردم.کیان هم دیگه چیزی نگفت.اما من بخشیده بودم خیلی زود یادم رفته بود شاید به خاطر عشقیه که بهش داشتم وقتی برگشتیم خونه انگار یادمون افتاده بود فردا قراره بره و یه هفته نیاد هردو بی حوصله به سمت اتاقامون رفتیم بعداز عوض کردن لباسم چایی درست کردما و به سمت اتاقش رفتم در زدم _بفرمایید _چایی اوردم. نگاهم به پیپ تو دستش بود جوری نگاهم کرد که انگار میخواد به عمق چشمام بره.سینی چایی را از دستم گرفتا رو میز گذاشت به سمتم اومد کلیپس موهاما باز کرد اونقدر نزدیکم شد که هرم داغ نفساش به صورتم میخورد بغلم کرد و سرشا تو موهام فرو کرد _نهال؟ _جونم؟
  4. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _من چی آقا محمد؟ _شما با امیر اونطرف باغ... هیچی ولش کن چیزه جالبی نگفته بیا تا بریم وای خدا هرچی بوده زیره سره این دخترس.با ترس از کاری که نکرده بودم دنبالش راه افتادم.وقتی کیانا دیدم که جام تو دستش داشت را به بازی گرفته بود و چشمای قرمزش به سمتم برگشت سر جام میخکوب شدم از سر میز بلند شد و به طرفم اومد _کیان جان بهتره اروم باشی اون چیزی که ...‌ _امیر خوبم.بریم نهال دنبالش راه افتادم اصلا فرصت نکردم با کسی خدافظی کنم بقیه هم مشغول گپ بودن فکرکنم کسی ما را ندید _کیان؟ با توام کیان با عصبانیت به سمتم برگشت _میشه بگی چته.عوض اینکه من ناراحت باشم انگار _هیچی نگو نهال فعلا هیچی نگو سکوت کردم به قول خودش فعلا سکوت کردم.با سرعت به سمت خونه میرفت اعصابم خورد شده بود معلوم نبود چی گفته بودن که کیان اینجوری عصبانی شده بود.وقتی رسیدیم خونه به سمت اتاق میرفتم که دستما کشید _آخ.چیکار میکنی دیوونه شدی؟ _اره قراره از امشب دیوونه بشم _بسه کیان بزار واسه فردا امشب حالت خوب نیست _وبا اون عوضی آخر باغ چیکار داشتی؟ _وا.معلوم هست چته رفتی با اون دخترخوش و بش کردی حالا اومدی واسه من با صدای بلند اسمما صدا کرد:نهال _تو کجا بودی وقتی شوهرت رفت خوش و بش کنه هان؟ _رفتم دنبالش بگردم که زن دوستت گفت با شمیم رفتی ته باغ منم اومدم دنبالت _توجیهه خوبی بود روما ازش گرفتم _متاسفم واست به سمت اتاقم پا تند کردم که از پشت بغلم کرد تو گوشم گفت: _منم میتونم از هر نطری باهات باشم اینجوری نیازای هردومون برطرف میشه _با صدای لرزونم اسمشا صدا زدم:کیان روما به سمت خودش برگردوند تو چشمام نگاه کرد _به خدا اونجور نیست که فکر کردی.وقتی دیدم نیستی اومدم برگردم که اون پسره سرو کلش پیدا شد هیچی نبوده کیان اشک به چشمام هجوم اورد کیان بهم نزدیک تر شد رفتم عقب تا جایی که بین دیوارو کیان اسیر شدم _کیان تو امشب مستی _نیستم لب بهش نزدم.میفهمم داری چی میگی _پس برو اونطرف بزار برم چشماش تو صورتم چرخ خورد و روی لبام ثابت موند _نیاز نیست مست باشی.وقتی دلت بره... ..لباشا روی لبام گذاشت داغی نفساش روی صورتم حسه خوبی داشت بین زمینا و اسمون بودم بین خواستنا و نخواستن،که اروم لباشا برداشت با چشمای خمارش نگاهم کرد _نهال خیلی خواستنی شدی،نمیتونم ازت بگذرم نمیتونم سرشا بین موهام کرد و یه نفس عمیق کشید _شب بخیر من موندما گرمی بوسش که روی لبام هنوز حسش میکردم با تنی خسته وارد اتاقم شدم خوبیه اون خونه این بود که تو یه اتاق بودیم میشد دوباره عطرشا حس کرد ،با سختی لباساما عوض کردم و روی تخت نشستم.امشب فقط با یه قرص میتونم بخوابم وگرنه از فکر و خیال دیوونه میشم......
  5. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _نهال؟ _(کاش همیشه اسمما صدا کنی و ضربان این قلبا بالا ببری)جانم؟ _خیلی خشگل شدی _چشمات حقیقتا میبینه خندید_اوهو چه جواب دندون شکنی _چشمکی واسش زدم دیوونگی نکن چیزی نمونده تا با هم یکی بشیم دیوونگی نکن بعد از جدا شدن دلخوش به کی بشیم دیوونگی نکن حرفامو گفتمو حرفی نمیزنی دیوونگی نکن من عاشقه توام تو عاشقه منی من عاشقه توام روزایِ سخت من بی تو نمیگذره با تو اگر چه دور با تو اگر چه دیر از بی تو بهتره _نهال میشنوی داره چی میگه _کی؟ _خواننده _اوهوم _انگار داره به ما میگه نگاهش کردم ضربانه قلبم بالا رفت _اما ما قراره _نهال به هردومون فرصت بده با تو اگر چه دور با تو اگر چه دیر از بی تو بهتره , از بی تو بهتره من عاشق توام روزایِ خوب تو روزایِ با منه هاشا نکن اگه با هر کی غیر من قلبت رو میشکنه من عاشقه توام روزایِ سخت من بی تو نمیگذره با تو اگر چه دور با تو اگر چه دیر از بی تو بهتره با تو اگر چه دور با تو اگر چه دیر از بی تو بهتره , از بی تو بهتره نتونستم حرفی بزنم نه میخواستم ازش جدا بشم نه میدونستم قراره چی بشه وقتی آهنگ تموم شد پیشونیما بوسید و به طرف میزعروس و داماد رفتیم واسه تبریکو و معرفی. جوری باهام رفتار کردن که انگار چندساله همدیگه را میشناسیم.دوستای کیان مثله خودش خوب بودن و من پیششون احساس غریبی نداشتم چون هیچکدوم فرا تراز مرزشون نبودن.فقط شمیم و پسر عموش و چندتایی حسه خوبی بهم انتقال نمیکرد.... بعداز شام خواستم یکم راه برم کیان هم مشغول حرف زدن با دوستاش بود بهش با اشاره فهموندم برم مانتوما بیارم اونم سرشا تکون داد رسیدم به اتاق پرو یه نگاه به خودم تو آینه انداختم؛نهال چی میخوای از خودت و کیان ،یه روز میخوای بری یه روز میخوای بمونی،هنوز از عشقش مطمئن نشدم... وسایلما برداشتم و کمی قدم زدم باغ خشگلی بود و به سمت میز رفتم کیان نبود اطراف چشم انداختم بازم پیداش نکردم.با صدای مارال زنه دوست کیان به سمتش برگشتم _نهال جان دنبال کیان میگردی؟ _اره عزیزم همینطور که بهم نیشخند میزد گفت_مثله اینکه شمیم صداش کرد رفتن اونطرف باغ جا خوردم از جواب مارال ولی نتونستم عکس العمل نشون بدم فقط تونستم سرم و تکون بدم بگم_ممنونم وقتی مارال رفت تصمیم گرفتم زنگ بزنم ولی پشیمون شدم خودم میرم پیششون چه دلیلی داره شمیم با شوهر من کار داشته باشه.. نهال چی به سرت اومده تا دیروز حرف از جدایی میزدی نمیخواستی زیاد طولانی بشه ای رابطه حالا میگی شوهرم. اره میگم حال الانم فرق داره با اولش من الان به کیان دل بستم به ته باغ که رسیدم خیلی تاریک بود وخبری هم از شمیم و کیان نبود ترس به وجودم رخنه کرد با عجله پا تند کردم و همین طور که داشتم خودما به بقیه میرسوندم کسی صدام کرد _نهال خانوم دنبال کسی میگردید؟ به سمت صدای مردونه برگشتم وقتی چشمای به خون نشستشا دیدم لرز به تنم نشست _بله دنبال کیانم _اون باید دنباله این خانوم زیبا باشه نه شما عرق سردی از کمر فرو ریخت و دستام یخ کرد حس خوبی به این مرد نداشتم یادم افتاد کیان این مردا امیر معرفی کرد پسرعموی شمیم بود.از سلام و احوال پرسیشون معلوم بود روابط خوبی باهم ندارن _تقصیر من شد رفتم لباس عوض کنم یکم طول کشید و الان که برگشتم... به اینجای حرفم که رسیدم گفت _موقعیت را مناسب دید واسه خوش گذرونی نخواستم به چرت و پرتای یه آدم مست گوش بدم _من باید برم ممکنه کیان نگران بشه _نمیشه اون الان سرش به شمیم گرمه (وبلند زد زی خنده قلبم فرو ریخت اما فعلا باید ازین مرد دور بشم.پا تند کردم و خودما به میزمون رسوندم یکی از دوستای کیان اونجا نشسته بود _ببخشید شما از کیان خبر ندارید. _ا نهال خانوم کجایید شما کیان هم دنبالتون بود.الانم تو آلاچیقای اون طرفه _وای جدی منم دنبالش بودم _نهال خانوم صبر کنید باهم بریم کیان یکم حالش خوش نیست _چرا چی شده _راستش چجوری بگم،یکی بهش گفت شما
  6. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    با صدا کردن کیان بالای سرم چشمام باز شد _سلام خانوم خوش خواب میدونی چقدر خوابیدی _سلام.ساعت چنده _ساعت ۹.دیگه ترسیدم اومدم تو اتاقت.هرچی منتظر بودم نیومدی بیرون _وای دیرم شد _مگه کجا میخوای بری؟ _آرایشگاه _پاشو صبحانه بخور خودم میرسونمت _باوشه _نهال به سمتش برگشتم _خیلی با نمکی وقتی از خواب پا میشی. بعدم با صدای بلند خندید. خندم گرفته بود کلی ذوق کرده بودم.من عاشق شدم کاش میفهمیدی کیان بعدازین که آرایشگر کارش تموم شد خودما تو آینه نگاه کردم خیلی عوض شده بودم کلی اذیت شده بودم تا موهاما دوباره لخت کرده بودم شدم نهال سابق،حس میکردم کیان از موی لخت خوشش میاد منم دنبال فرصت بودم.آرایشم ملیح بود به جز روژلبم که قرمز بود چون میخواستم با موهای مشکی و لباسم تضاد داشته باشه.مات تصویرم تو آینه بودم که کیان به گوشیم زنگ زد با عجله مانتوما پوشیدما رفتم بیرون؛کیان به در ماشین تکیه داده بودا داشت با گوشیش حرف میزد وقتی از ارایشگاه اومدم بیرون یه لحظه مات من شد _سلام با سر جوابما داد.جا خوردم همین یه نگاه همین بود جذابیته من.کلی تو ذوقم خورده بود رفتارای کیان خیلی خاص بود همیشه باهم تضاد داشت یه بار قلبتا به خواستن مشغول میکرد یه بار به نخواستن.گاهی فکر میکردم اونم به من حسی داره ولی این کاراش نشون میداد... _آنالیزت تموم شد بریم بانوی زیبا _چه عجب تلفنت تموم شد _والا من خیلی وقته تلفنم تموم شده شما مات من بودی(چشمکی بهم زد _پرو _سپاس گزارم بانو خندم گرفت رو ازش گرفتما رفتم به سمت ماشین دره ماشینا واسم باز کرد _امشب مجبورم دستتا سفت بگیرم خیلی خواستنی شدی همین طور که اومدم سوار بشم و دستم به دره ماشین بود تو چشماش نگاه کردم_فقط همین امشب؟ به لبای قرمز رنگم نگاه کرد_واجب بود انقدر قرمز بشن؟ _اوهوم از واجباته جناب _شیطون نگاهم کرد و همین طور که میخندید گفت:پس فکر کنم خودم باید پاکشون کنم _تو دلم آشوبی به پا شد،بدون نگاه کردن بهش سوار شدم _نهال _جونم؟ تو چشمام نگاه میکرد_نمیدونم چمه.یه حسی دارم.نهال من نمیخوام.... تلفنش زنگ خورد و نزاشت ادامه بده؛ضربان قلبم که تند شده بود آروم گرفت کاش حرفشا زده بود.‌‌‌‌‌‌..... وقتی رسیدیم به جشن تقریبا همه اومده بودن کیان منا با همه آشنا کرد وهمه از ازدواجه بی خبرمون گله کردن و قول گرفتن یه بار مهمونی بدیم فقط یه نفر بود که یه جورخاص به کیان نگاه میکرد و خیلی منا تحویل نگرفت _کیان به کنارش اشاره کرد و گفت:نهال جان بیا اینجا عزیزم _کی برمیگردیم _عزیزم تازه اومدیم.نکنه خسته شدی _نه همین جوری پرسیدم(از نگاهای اون دختر که اسمش شمیم بود حس بدی داشتم شمیم به سمتمون اومد و رو به کیان گفت: _کیان جان چطور شد بی خبر ازدواج کردی؟ _ترسیدم از دستش بدم شمیم یه نیشخند زد گفت:امیدوارم تا آخر همین قدر بترسی _حتما همین طوره چون نهال برای من خیلی متفاوت از جوابی که کیان داد دوست داشتم جیغ بزنم و بقلش کنم اما فقط یه لبخند با عشوه بهش زدم.همون لحظه چراغها را خاموش کردن و آهنگ معین را نواختن وبه قول خواننده عاشقا رفتن برقصن _بانو افتخار رقص میدی؟ _دستما تو دستاش که به طرفم دراز شده بود گذاشتم؛باهم به سمت سال رفتیم دستما روی شونش گذاشتم و دسته دیگما روی پهلوش ؛کیان دستاشا دوره کمرم قفل کرد؛احساس گرما داشتم تو چشمام زل زد یه حاله نور تو فضای سالن بود _من عاشق این آهنگم نهال _منم دوسش دارم.ولی ازین رقصا بلد نیستم _چشمکی واسم زد:خودتا به من بسپار لازم نیست کاره خاصی انجام بدیم همین طوری خوبه
  7. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _نزدیکم نهال؛ نترس عزیزم.حتما آشنا بوده میخواسته اذیت کنه _نه شوخی نبوده.نگهبانا کجان کیان،چرا هیشکی نیست _چی؟مطمئنی؟ _آره آره خودم نگاه کردم الانم .... یه دفعه برقا رفت منم جیغ کشیدم _نهال عزیزم چی شد. نهال تو رو قرآن حرف بزن _کیان برقا رفت.اون اینجاس.تو رو خدا کیان _آروم باش نهال گوش بده ببین چی میگم من دارم میرسم.بزار تماس وصل باشه.اون احمق هرکی هست نمیتونه کاری کنه الان دارم با اون گوشیم زنگ میزنم به نگهبانا _کجایی صبوری؟ _چی؟واسه چی رفتین _من کی گفتم برین.اون غلط کرد زود خودتونا برسونید.یه نقشه بوده.خانومم خونه تنهاس _نهال _داره صدا میاد کیان.یکی داره به اتاق نزدیک میشه _یا خدا سپردمش به خودت.تو خیابونه نزدیکه خونه ام نترس نهال.مقاومت کن یکی محکم زد تو در اتاق جیغ کشیدم کیان داد زد _نهال گوشی از دستم افتاد، رفتم نزدیک در تراس اگه اومد تو خودما میندازم پایین _بازکن خانوم خشگله کارت ندارم.صحبت دوستانه _تو کی هستی چی از جونم میخوای _تا را باز نکنی نمیشناسیم _برو گمشو عوضی _اکی از دره دیگه وارد میشم بعدشم رفت و صداش قطع شد.نشستم رو تختم بدنم از ترس میلرزید یه دفعه دیدم شیشه با صدای بدی شکست دستاما رو سرم گذاشتم و فقط جیغ میکشیدم و کیانا صدا میکردم بغلم کردو چاقو را گذاشت زیر گردنم _خفه شو انقدر جیغ نزن گوش کن ببین دارم چی میگم این اولین دیدارمونه ،دفعه بعدی را مشخص میکنم .یعنی بهت زنگ میزنم که منتظرم باشی _چ ی چی میگی تو.من اصلا نمیشناسمت _میشناسی به موقعش عزیزم.البته دفعه بعدی کولی بازی در نیار چون دیگه اینجوری به این لطافت برخورد نمیشه صدای کیان اومد که با فریاد اسمما صدا میزد _اوه اوه چه ترسیده واست آقا کیان _کیان نجاتم بده تو روخدا.اون اینجاس صداش از پشت در اومد _من اومدم عزیزم نگران نباش. به در ضربه میزد که باز بشه _هیس خانوم کوچولو بهتره صدات در نیاد تا من برم.اگه نه ممکنه با اسلحه مجبور بشم بهش تیر بزنم ساکت شدم .ترسیدم برای کیان ترسیدم،ول شدم وسط اتاق و به خودم میلرزیدم کیان اومد تو اتاق و بغلم کرد، اون مرد سیاه پوش رفت و من نفهمیدم کی بود و چی میخواست.فقط فهمیدم یه تهدید بود برای شروع کارش.کاری که ازش حرف زد و من جدی نگرفتم و کاش به کیان گفته بودم کاش....‌ _آروم باش عزیزم من اینجام نهال من اینجام.ازت معذرت میخوام دیر رسیدم ولی خدا میدونه سعی خودما کردم نشد ببخشید ببخشید.دیگه تنهات نمیزارم نهال یه چیزی بگو تو رو خدا یه چیزی بگو الانه که قلبم وایسه،خوبی عزیزم _سرمو تکون دادم صورتما تو دستاش گرفتو زل زد تو چشمام _نهال بهت دست نزد _نه.و فقط گردنم و که از تیزی چاقو خراش برداشته بود را بهش نشون دادم _عوضی کثافت.پیداش میکنم بهت قول میدم. گردنما بوسید.و منا تو بغلش کشید.تا صبح همین طوری تو بغلش بودم حتی لباسشم عوض نکرد هربار که تکون میخورد میپریدم بالا و میترسیدم بره و دوباره اتفاقی بیفته _نترس نهال جان من کنارتم.راحت بخواب چنان وابسته ام كردی كه آخر هم نفهميدم تو در دام منی يا من اسيرِ دام آغوشت فردای همون روز برگشتیم تهران وزندگی را تو خونه کیان شروع کردیم،کیان به خاطره من جایی نرفت.اما کم حرف تر شده بودا و همش تو اتاقش پیپ میکشید تا حالا ندیده بودم انقدربی ملاحضه باشه.منم برای اینکه فکرنکنم و ترس و استرس نیاد سراغم غذا درست میکردم و خونه تمیز شده را تمیز میکردم.سر میز نهار صداش کردم _کیان فقط نگاهم کرد _کیان چته چرا حرف نمیزنی؟ _چیزی نیست _واسه همین انقدر پیپ میکشی _خوبم.درگیر پیدا کردن اون عوضیم _ولش کن _چی؟ _نمیخوام دوباره اتفاقی میفته.هرچی بوده تموم شده _میفهمی چی میگی اون عوضی اومده تو خونه من به زنم.... اینجای جمله که رسید سکوت کرد _نهال بهم بگو تو رو قران بگو _چیا کیان تو چته _اون بهت... _نه هیچی نبود چرا خودتا عذاب میدی فقط تهدیدم کرد و چاقو را گذاشت زیر گردنم همین _دارم دیونه میشم میفهمی تو امانتی امانت من قول دادم _فقط همین؟ نمیدونم چرا ناراحت شدم و به دفعه این حرفا زدم.دلم میخواست به خاطر خودم نگرانم باشه مات نگاهم کرد.از سر میز بلند شدم _نهال مهمونی فردا را یادت نره _میشه نیام _خودمم حوصله ندارم ولی باید بریم.هم دوستمه و هم همکار واجبه.لطفا بیا _باشه.من برم اتاقم اومدم برم که دستما گرفت با تعجب نگاهش کردم.تو چشمام نگاه کرد _نهال.. هیچی نگفت فقط موهای اطرافم تو دستش گرفت و پشت گوشم برد _قول میدم زودتر برگردی پیشه خانوادت قول میدم ولی توام باید مواظب باشی هجوم اشک تو چشمام را حس کردم _خیلی خوبه.مثلا میشه زودتر از یکسال این عقد را تمومش کنی _نمیدونم.ولی سعی میکنم تو کمتر اذیت بشی. _پس زودتر کارا را روبه راه کن دستما از دستش بیرون کشیدم و جلوی نگاه غمگینش رفتم سمت اتاقم.شایدم من فکر کردم غمگینه مطمئنن اونم میخواد از شره من خلاص بشه چون من امانتم با یاداوری این حرف کلی گریه کردم.اتقدر بهم ریخته بودم و ترسیده ازین که بهش وابسته شده بودم و ممکن بود از دستش بدم تا شب از اتاقم بیرون نرفتم خوبیه اون خونه این بود که اتاقمون یکی بود اما حالا فقط چند بار اومد دمه در اتاق ولی من خودما زدم به خواب وقتی مطمئن شدم رفت.از اتاق اومدم بیرون خیلی تشنم شده بود رفتم یکم آب خوردما اومدم. یادم افتاد فردا باید برم آرایشگاه ی که زن عمو واسم نوبت گرفته.خیلی تعریفشا میکرد، باید یه تغییری میکردم…..
  8. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    اومد به سمتم منم یه قدم رفتم عقب و چسبیدم به در تا جایی که جا داشت نزدیکم شد دستشا گذاشت به دیوارنزدیک سرم زل زد تو چشمام قلبم خیلی تند میزد حس میکردم الانه که از جاش کنده بشه همین طور که موهاما تو دسته دیگش گرفت گفت _خوب نیست یه دختر خوشگل این همه بهم نزدیک بشه نهال خانوم _تو چشماش نگاه کردما گفتم:اونوقت دلیلش؟ _عواقب داره _با یه لبخند با عشوه گفتم:مثلا به لب هام نگاه کرد و سرشا آورد نزدیک و یه بوسه آروم کناره لبم زد و سرشا برد عقب با لبخند نگام کرد _دفعه بعدی عواقبش ممکنه بدتر باشه نفس زنون نگاهش کردم و سریع از اتاق رفتم بیرون حاله خوشی داشتم نمیدونم چرا، قلبم تند میزد گرممه. لبخند رو لبام بود حس میکنم عاشق شدم اره عاشق شدم. حتما اسمه این حسی که دارم عاشق شدنه.... سرمیز صبحانه باهم صبحانه خوردیم جوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی من با زور چندتا لقمه خوردم وقتی باهم چشم تو چشم میشدیم دلم میخواست بمیرم میخواستم از سر میز بلند بشم که صدام کرد _نهال؟ یجوری صدا میزنه که آدم دلش میخواد بگه جانم _بله؟ _شب جمعه برمیگردیم تهران وسایلتا جمع کن _جدی؟(وای یعنی یه روز دیگه _آره.فعلا کاری ندارم اینجا.سختمه هی باید برگردم _وای خیلی خوبه.ممنون _راستی جمعه هم یه مهمونی دعوتیم.خرید لباس لازم داری یه روز زودتر برگردیم؟ _نه لازم ندارم.ممنون _اکی.آرایشگاه هم که سراغ داری _واجبه؟ _نه.گفتم یه موقع دوست داری بری.چون جشن نامزدی _آهان.باشه تونستم میرم _من دارم میرم تهران مشکلی نداری؟ _مگه نگفتی شرکت تعطیله؟ _آره ولی یه چندتا شرکت کار دارم اگه میخوای بیا. مشکلی نداره _نه.میمونم خونه مرسی.فقط زود میای دیگه؟ _اره زود میام.نگهبانا هستن.نگران نباش _پس فعلا _نهال _بله _شماره مبایلما بزن تو گوشیت کاری داشتی زنگ بزن چجوری میتونه انقدر ریلکس باشه_آهان باشه _خوبی تو؟ تا عطر لعنتیت تو این خونست نه._اوهوم _اکی.مواظب خودت هستی دیگه تا من بیام؟ دوباره بهم نزدیک شد یه تار موها زد پشت گوشم تو چشمام خیره شد آب دهنما قورت دادم دستام که لرزش خفیف داشت را پشتم پنهان کردم _اوهوم _اوهوم نه بله خانوم.به سمت در رفت _کیان _جان؟ _توهم مواظب خودت باش _چشم بانو از وقتی کیان رفت تنها شدم خودما سرگرم جمع کردن وسایلم کردم .گلشن هم همراه شوهرش رفته بودن شهر خودشون چون من و کیان که برمیگشتیم تهران و مامان هم یه مدتی خونه خاله بود.چاره ای نبود باید واسه خودمون غذا درست میکردم.بعدازین که ناهارما خوردم به سمت اتاقم رفتم یکم استراحت کنم که تلفن خونه زنگ خورد.تلفنا جواب دادم _بله _سلام نهال،کیانم _ا سلام.خوبی؟ _خوبم تو خوبی.مشکلی که پیش نیومد _منم خوبم.چیزی شده _نه زنگ زدم حالتا بپرسم که موبایلتا جواب ندادی زدم خونه.ناهار خوردی؟ _دستم بند بود تو آشپزخونه.آره خوردم.تو چی؟ _بله خانوم منم خوردم _پس کی میای؟ _میام تا شب برگشتم _باشه.اینجا امنه ودیگه؟ _آره عزیز خیالت راحت _باشه عزیز.کاری نداری؟ با خنده گفت.نه .میبینمت.کاری داشتی زنگم بزن _باوشه.فعلا بعداز خدافظی از کیان به سمت اتاقم میرفتم که دوباره تلفن زنگ خورد جواب دادم _چی شد دوباره آقا کیان؟ هیچکس جواب نداد _الو کیان؟ جواب نداد بعدشم قطع کرد.اومدم برم که دوباره زنگ خورد.با عصبانیت جواب دادم _بله؟ _اوه چقدر عصبانی _شما؟ _امشب باهم آشنا میشیم نهال خانم _گفتم شما؟ _میبینمت بعدشم قطع کرد.قلبم از ترس ایستاد.خدایا این کی بود.رفتم دمه پنجره تقریبا هوا تاریک شده بود.چشمم افتاد به حیاط چرا هیشکی نیست چرا نگهبانا نیستن مگه کیان نگفت نگهبانا هستن .یا خدا حالا چیکار کنم. سریع خودما رسوندم به اتاق گوشیما برداشتم شماره کیانا گرفتم همین طور که گوشیم دستم بودم به سمت در رفتم چندبار قفلش کردم.وای گوشیش در دسترس نیست لعنتی. همه پنجره ها بستس. یه چاقو بزرگ برداشتم رفتم تو اتاق همه بدنم داشت میلرزید.اتاق مشترکمون تراس داره فقط میتونم در تراسا قفل کنم خدایا کمکم کن.دوباره شماره کیان را میگیرم در دسترس نیست.دوباره میگیرم انقدر میگیرم که بوق میخوره _جانم نهال _با عصبانیت گفتم:چرا گوشیت در دسترس نیست؟ _نمیدونم به خدا.چیزی شده نهال.چرا گریه میکنی؟ _همین طور که گریه میکردم گفتم:کیان توروخدا بیا دارم سکته میکنم یکی زنگ زد گفت امشب میاد اینجا بعدشم قطع کرد _چی؟.نهال نترس دارم میام.برو اتاقمون درا قفل کن.حتما یه شوخی بوده _نمیدونم.تو اتاقم،ولی اسمما میدونست.کیان فقط بیا
  9. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _اون هفته دیگه عمه میشی _وای جدی.الهی فداش بشم _دارم لحظه شماری میکنم نهال _به سلامتی باشه عزیزم.مریم خوبه _هرچی تو بپرسی _علی به خدا حالم خوش نیست _یه زنگم نمیتونی بزنی _چشم.اصلا امروز میام خونتون _واقعا.افتاب از کدوم طرف دراومده _لوس نشو دیگه _پس یه خبر به مریم بدم _چی خبر بدم خودت یه چیزی بخر دیگه اون بیچاره با این وضع میخواد غذا درست کنه _بله چشم قربان _دیونه. داشتم به این فکر میکردم اگه من و کیان هم باهم زندگی میکردیم شاید دیگه به فکر بچه بودیم.با زنگ گوشیم از تو فکر در اومدم _بله؟ _احوال نهال خانوم _چی میخوای _یعنی هربار باید توضیح بدم علی داشت نگاهم میکرد لبخندی بهش زدما رفتم از شرکت بیرون _اگه میخوای کارت انجام بشه باید یکم صبر کنی صدبار بهت گفتم _وقت ندارم میفهمی باید تا دوماه دیگه حداقل این بار به ایران برسه و تنها بار آقا کیان شماست که بدون هیچ مشکلی راحت وارد میشه _باشه تا آخر این ماه کار تبلیغاتشون تموم میشه واسه کار بعدیش دوباره میخواد با ما قرار داد ببنده برگه های تو رو هم بینش میزارم _حالا شد.همش باید امضا شده باشه _باشه.تا اون روز دیگه زنگ نزن _اونا تو تعیین نمیکنی _دقیقا من تعین میکنم چون اگه این کارا کنی اونوقته که من پشیمون بشم _اگه پشیمون بشی میدونی اونوقت چی میشه؟ _اره قید همه چیا میزنما خودم خلاص میکنم و همه مدارکا رو میکنم تا تو عوضی دستت رو بشه _اوه اوه چه رمانتیک بشه.ببین هوا ورت داشته انگار باهات خوب حرف زدم.اون موتوریا که یادت نرفته _آب از سره من گذشته با این چیزا نمیترسم هر غلطی میخوای بکن بعدشم قطع کردم.نشستم روی پله ها وضعیت خیلی بدی بود دارم دیوونه میشم کاش جرات داشتما خودما میکشتم دیگه نمیتونم تحمل ندارم _نهال _سریع سرما برگردوندم به سمت صدا.جونم؟ _چته؟ _هیچی.فکرکنم صبحانه نخوردم ضعف کردم _نهال؟ _چیه خوب؟ _کسی تهدیدت میکنه _وا دیوونه شدی _پس با کی دعوا میکردی _اصلا کار خوبی نیست علی آقا _اومدم ببینم کجا رفتی نگران شدم یه دفعه شنیدم _از کجاش _که آب از سرت گذشته و هر غلطی میخواد بکنه کیا میگی؟ _چیزی نیست.یه شرکت تو ترکیه میخواد که من تبلیغات نوشیدنیاشا انجام بدم منم بهش گفتم نه چون حلال نیست اونم قاطی کرده و تهدید میکنه ولی هیچ غلطی نمیتونه بکنه نگران نباش _حالا باید بهم بگی.شمارتا از کجا آورده؟ _چمیدونم.بلاخره ما یه شرکت تبلیغاتی هستیم هرکی بخواد شماره گیر میاره یه چندوقت جوابشا ندم بیخیال میشه _شمارشا بده نهال _وای علی خواهش میکنم بزرگش نکن.دارم میگم هیچ کاری نمیتونه بکنه _چی میگی واسه خودت اومدیما تونیست _نمیتونه عزیزم نمیتونه.اگه میتونست تا حالا یه کاری کرده بود.توروخدا پشیمونم نکن بهت گفتم. _فقط بلدی ازین حرفت استفاده کنی.پشیمونم نکن _فدات بشم مواظبم بچه نیستم به خدا.بیا بریم به کارمون برسیم زودتر بریم خونه مریما ببینمش _آخر منا دق میدی _وا خدا نکنه بعداز شرکت همراه علی رفتیم خونشون، زن عمو هم اونجا بود همش میپرسید پس چرا کیان نیمده من و علی هم در حال دروغ جورکردن بودیم نمیخواستم زن عمو بفهمه از وقتی عمو را به خاطر سکته قلبی از دست دادیم دیگه نمیخوام زن عمو چیزیش بشه واسه همین به علی گفتم فعلا بهش نگیم، ناهارا باهم خوردیم یکم دوره هم بودیم ساعت ۷بود که دیگه برگشتم خونه حال و هوام خوب نبود این دل لعنتیم دوباره براش تنگ شده یعنی الان کجاست.... بعضی ها را میتوان خواست اما نمیشود داشت ! بعضی ها را باید یواشکی از دور دوست داشت ! بعضی ها را نباید خواست ! نباید دوست داشت ! اما دل است دیگر اسیر این نگاه بیقرار میخواهد و دوست میدارد امروز صبح وقتی بیدار شدم کیان هنوز تو تختش خواب بود سریع از تخت بلند شدم ورفتم سمت کیان هرچی صداش کردم خواب بود رفتم نزدیکش تکونش دادم و صداش زدم _کیان،کیان کیان پرید بالا خواب آلود نگاهم کرد _چی شده؟ _فکر کنم خوابت برده _اوف.ترسیدما.امروز شرکت تعطیله البته برای من _آهان.ببخشید نمیدونستم _من باید بهت میگفتم.حالا چرا سرت پایینه؟ با اتفاق دیشب که کامل تو بقلش بودم نمیتونستم نگاهش کنم _نهال خانوم با توام سرما آوردم بالا بهش نگاه کردم رو به روم ایستاده بود یه ابروما دادم بالا مثله خودش نگاه کردم _باورم نمیشه یه دختر آرایش نکرده اونم صبح روبه روم باشه _با تعجب نگاهش کردم.مگه چمه؟ _اومد یکم جلو:هیچی ،زیادی نازو با نمکه نمیدونم چرا تازگیا دوست دارم جوابشا با شیطنت و دلبری بدم،دستما گذاشتم رو شونش نزدیک گوشش شدم _کشف خوشگلیای من واست خوب نیست آقا کیان رفتم سمت درکه برم بیرون صدام کرد _نهال؟ قلبم ریخت برگشتم به سمتش
  10. Maghsoode

    نویسندگی با سه کلمه

    امروز ازون روزایی که خواب موندم با عجله داشتم کوچمونا طی میکردم که برسم سر خیابون و اتوبوس سواربشم، که مش حسن همسایمون با وانتش کنارم ترمز کرد و گفت: پسرجون بیا بلا تا برسونمت تو این تهران شلوغ این موقع با اتوبوس تاظهر هم نمیرسی
  11. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _واسه چی فرار میکنی؟ _اما من فرار نکردم _درست گفتی من شوهرتم و تو وظیفه داری به شوهرت برسی _چی؟ _همین که شنیدی خانوم _کیان من شوخی کردم لطفا به خودت نگیر _شناسنامه ها را بیارم _لازم نکرده.خودتم میدونی همش یه ازدواج... _آره سوری بود.درهر صورت زنمی منم شوهرت این گفتنش مشکلی نداره ترس هم نداره.من بی جنبه نیستم نهال.اکی؟ صورتشا آورد نزدیک تر جوری که نفساش تو صورتم میخورد ضربان قلبم شدت گرفته بود نگاهش افتاد به لبهام نفس کشیدنش تند تر شده بود دستاش دوره کمرم بود دوباره تو چشمام نگاه کرد با یه دستش درا باز کرد با دسته دیگش روما به طرف در کرد حالا برو به سمتش برگشتم _برو نهال بگیر بخواب دیر وقته دیدم که دکمه های پیرهنشا باز کرد و به سمت تراس اتاقش رفت سریع رفتم بیرون وقتی رسیدم به اتاقم رو تخت افتادم هنوز نفس نفس میزدم کف دستام داغ بود من چم شده چرا اینجوری شدم باید بخوابم باید .... از وقتی که دیگر قرار نیست هیچوقت تو را آنگونه ببینم نه برای هیچ رفتنی شوقی دارم و نه برای هیچ آمدنی، ذوقی وقتی که قرار بر ندیدن و نداشتنت باشد طبیعی‌ست که خیلی از اتفاق های دنیا دیگر برایم بی معنی باشند ... لبخندهایم را هم ببین و باور نکن ‌... از یکجایی به بعد لبخند زدن ها هم دیگر فقط تظاهری‌ست به داشتن غروری که دیگر نیست ... تو آینه خودما نگاه میکنم چندماه بی تو بودن چقدر پیرم کرده کیان فکرنمیکردم اینجوری قراره ذره ذره نابود بشم همینجور که جلوی آینه ایستادم به دوستم مهتاب زنگ میزنم _وای نهال کجایی خبری ازت نیست آخه چقدر تو شوهر ذلیل بودی من خبر نداشتم _سلام مهتابم خوبی عزیزم _مرسی عزیزم دلم واست تنگ شده به خدا. _منم همین طور گلم.بچت خوبه محمد خوبه؟ _همگی خوبیما دل تنگ عزیزترینم.کیان خوبه؟نی نی دار نشدی با این سوال مهتاب نشستم روی صندلی حس کردم الانه که بمیرم _نه عزیزم _نهال خوبی.حس میکنم خیلی سرحال نیستی _خوبم مهتاب.زحمت دارم واست.یادته گفتی هروقت بخوام بیام لندن واسم دعوت نامه میفرستی؟ _جدی میگی نهال داری میای اینجا؟با کیان میخوای بیای واسه زندگی اره _نه _پس چی؟ _خودم میخوام بیام.میفرستی اره؟ _چی؟نهال نگرانم کردی توروخدا چی شده _واست همه را توضیح میدم وای باید قول بهم بدی این قضیه بین خودمون بمونه باشه؟ نمیخوام خانوادمم بفهمن _باشه خیالت راحت.با کیان مشکلی پیدا کردی _از هم جدا شدیم _وای چی.چرا نهال.آخه چی شده.شما که انقدر هما دوست داشتین _ماجراش طولانیه باید واست بگم دارم میمیرم مهتاب دارم آتیش میگیرم هیشکی نمیدونه چی شده باید ببینمت(زدم زیره گریه _تو روخدا گریه نکن قوربونت برم درست میشه من هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم _دیگه هیجی درست نمیشه هیچوقت _آخ جیگرم آتیش گرفت چیکار کردی نهال با خودت _مهتاب خبرشا بهم بده هرچه زودتر بهتر.دیگه نمیتونم اینجا بمونم _باشه عزیزم حتما منتظرم باش زنگت میزنم _منتظرم.خدافظ _خدافظ عزیزم موبایلما گذاشتم رو بی صدا با خوردن یه قرص خواب خوابیدم . صبح با آلارم گوشیم بیدارشدم با پوشیدن لباسای سرتا پا مشکی با ماشینم به سمت شرکت روندم. _سلام بچه ها _به به بالاخره خواهر ما هم تشریف آوردن _سلام _علیک سلام.خوبی نهال خانوم؟ _خوبم.تو انگار بهتری! _بله اگه خبرا به گوشه تو هم برسونم تو هم خوشحال میشی _چی شده؟
  12. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    _آقا انگار نهال خانوم داره تو تب میسوزه بیاین ببینید کیان دستشا گذاشت رو پیشونیم _وای چقدر داغ.گلشن تلفنا بده.این دختر تب و لرز داره _چشم اقا _الو سلام دکتر رادمهر لطفا زود خودتونا برسونید منزل ما نه ماشین واستون میفرستم، ممنونم _نهال جان؟ _همه صداها را میشنیدم اما نای حرف زدن نداشتم با چشمای نیمه بازم نگاهش کردم با ناله یه هوم گفتم _الان دکتر میاد نگران نباش سرما خوردی پاشو یکم سوپ بخور از عصر تا حالا چیزی نخوردی پاشو خانوم چشمای نیمه بازما بستما دیگه چیزی نفهمیدم وقتی بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود دیگه سردم نبودتب هم نداشتم،اما هنوز بی حال بودم کیان پایین تختم خوابیده بود یه دستش رو تخت بودا سرش روی دستش.دلم گرفت از خودم دیروز خیلی باهاش بدحرف زدم ولی اون... _کیان؟ با این که آروم صدلش کردمپرید بالا_جانم.نهال خوبی _اره.ببخشید به خاطر من بیخواب شدی؟ _مهم نیست.دیشب که سکتم دادی دخترخوب _چرا؟ _تب و لرزت شدید بود بعدشم از حال رفتی تا دکتر بیاد جونم به لبم رسید _بازم ممنون.از بچگی همین طور بودم وقتی سرما میخورم همینجوری میشم پاشو سرجات بخواب _باشه تو بخواب من باید برم شرکت ؛هرموقع بیدار شدی صبحانتا بخور _باشه اومد بره بیرون که صداش کردم _کیان _بله؟ _بابت همه چی ممنونم.ببخشید درست نتونستی بخوابی _خواهش میکنم .مطمعنم هرکی دیگه بود همین کارا میکرد.فعلا از وقتی رفت دیگه خوابم نبرد لباساما عوض کردم بعداز صبحانه تصمیم گرفتم برم اتاق مادر کیان به اتاق که رسیدم در زدم و رفتم داخل _سلام مامان.صبح بخیر _سلام عزیزم.بهتری؟ _بله خوبم خداروشکر.منتظر بودم گلشن گفت فعلا نمیخورید _ممنونم عزیزم آره فعلا میل ندارم،راستی امشب ساعت ۷هم پرواز دارم کیان امروز زودتر میاد منا ببره تهران _ا به سلامتی دلم واستون تنگ میشه مامان.زود برگردید.هیچ وقت حسه خوبی که با شما داشتما نچشیده بودم _منم همین طور عزیزم.مواظب خودت و کیان باش نهال جان.قول بده _چشم قول میدم ازلباس فروشی آنلاین خرید کرده بودم و ادرس خونه عمو را داده بودم از کیان خواسته بودم بره خونمون و از زن عمو بگیره. امشب اولین شبیه که من و کیان تو این خونه تنهاییم از وقتی اومده و لباساما داده و شام خوردیم دیگه ندیدمش ،گلشن هم بعداز کارا رفت خونه خودش که اونطرف باغ بود ،شوهرش اقا رحیم چندروزی مریض شده بود همه کارا گردنش افتاده بود اونم مجبور بود این چندوقت زدتر برگرده به سمت اتاقمون رفتم لباسا را ازبسته هاش درآوردم و یکی یکی پوشیدم یکی از ست تیشرت و شلوار زردرنگی کنار گذاشتم بعداز یه حمام پوشیدمشون با این که چشم و ابروم مشکی بود با مردمک قهوه ای روشن حس کردم چهرم بی حال شده یه آرایش ملیح کردم و شیشه ادکلان مورد علاقما رو خودم خالی کردم موهاما کمی لختشون کردما دورم ریختم به سمت آشپزخونه رفتم و چایی هل و زعفرون درست کردم واسه خودم و کیان بردم اتاق کارش در زدم _بفرمایید سرک کشیدم داخل_اجازه هست آقای دکتر نگاهی بهم انداخت و زود سرشا با برگه ها مشغول کرد_بیا تو _خسته نباشید.واست چایی آوردم _ممنون تو چرا زحمت کشیدی _بیچاره گلشن رفت به شوهرش برسه منم گفتم به شوهرم برسم وای چی گفتم،کیان متعجب سرشا بالا آورد و با چشمای درشت شده نگاهم کرد _معذرت میخوام منظوری نداشتم.خوب چایی را بخور تا از دهن نیفتاده منم برم _کجا؟ به سمتش برگشتم_ا خوب تو کار داری مزاحمت نمیشم یه لنگه از ابروشا بالا داد_مگه ۲تا چایی نریختی تا باهم بخوریم؟ هول شده گفتم_ا نه دیگه دوتا ریختم واستون گفتم حتما خیلی خسته اید با اجازه دستم به دسته در رسید یه دفعه دسته چپم کشیده شده برگردونده شدم تو صورت کیان؛دستام روی قفسه سینش بود نفس زنون تو چشمای هم نگاه کردیم
  13. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    اصلا بعضی ها آمده اند که معجزه زندگی آدم باشند! می آیند که وسط بدبختی های روزمره ات، برای لحظاتی هم که شده پرت شوی وسط خوشبختی... می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف می زنی، از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده برای شنیدن حرف هایت، کیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند. اصلا بعضی ها انقدر با خودشان معجزه می آورند که اگر یک روز نباشند، همین نبودنشان می شود بزرگ ترین درد زندگی. دردی که هیچ معجزه ای نمی تواند کمرنگش کند اری تو شده ای معجزه زندگیم جوری آدم پررنگه این روزهایم شده ای که نمیدانم فردای بی تو چه به سر میاورد. کیان با همه جدی بودنهاش مرد بود جوری که تو این مدت کوتاه من را به خودش وابسته کرده بود اصلا یه جوری باهات رفتار میکرد دوست داشتی هرروزتا باهاش بگذرونی،امروز و عکس دونفریمان حتما ازون خاطره هایی میشه که هروقت یادش بیفتم ریتم قلبم تند میشه و لبخند رو لبم میاره.. _کیان تو روخدا اولین بارون پاییزی بیا یکم قدم بزنیم دیگه وای اینجا خیلی خوشگله _خانوم خوب سرما میخوری _سرما نمیخورم قول میدم تازه بارونشم که شدید نیست _از دسته تو.بیا بریم _کیان _جونم اولین باری بود که میگفت جونم.یه حس خوبی داشت مثله یه کشف تو معادلات ریاضی که دلت میخواد جیغ بکشی.اما نمیدونم چرا این سوال به ذهنم رسید شاید منتظر یه جواب بهتراز جونم گفتنش بودم _کی قراره کارای جداشدنمونا انجام بدیم؟ یه لحظه ایستاد برگشت نگاهم کرد جدی بهش نگاه کردم _نهال ما یکماه عقد کردیم _میدونم میگم کی قراره تموم بشه _خسته شدی _اره از اینجوری وسط زمینا و هوا بودن خستم تو یکی درکم کن من نمیتونم یکسال _صبر داشته باش چشم نمیزارم یکسال بشه.خودمم دوست ندارم این وضعیت کش پیدا کنه بارون شدیدتر شده بود خیلی از ماشین دور شده بودیم وقتی کیان این جوابا بهم داد فهمیدم پس اونم همینا میخواد _واسه چی وقتی زن داشتی این ازدواجا قبول کردی؟ _چی؟ _خودم شنیدم اون شب که داشتی با اون خانم بحث میکردی _پس فال گوش ایستاده بودی؟! _نمیخواستم این کارا انجام بدم _اصلا ازین کار خوشم نمیاد نهال _به خدا وقتی دیدم لیوانا با عصبانیت شکستی ترسیدم اومدم تو حیاط گفتم نکنه یه بلایی سرش بیاری‌ _مگه اینجا صحراست که هرکی رد بشه یه بلا سرش بیارم.وای نهال بعضی وقتا آدما دیوونه میکنی _جوابما ندادی.واسه چی سره اون زنه بدبختت هوو آوردی _اگه این کارا کردم یادت نره تو داشتی بدبخت میشدی حالا به هر دلیلی که من انجامش دادم _الان فکر میکنی خوشبختم؟ یه نیشخند زد دندونام از شدت سرما و بارون بهم میخورد _نهال هرجوری باهات تا میکنم یه جور دیگه میری رو اعصابم بسه _بس نیست متنفرم از مردا که هرجور میخوان با یه زن بازی میکنن بعدم از حقشون حرف میزنن.حتما زنت بفهمه میخوای بگی نهال داشت بدبخت میشد عزیزم من نزاشتم الانم دیگه نمیتونیم ازهم جدا بشیم به من میخوای چی بگی از حالا داری میزنی زیرش به سمتم اومد با فریاد گفت_نهال بس کن انقدر زود درمورده آدما قضاوت نکن اون زن داداشت بود اون شب اومده بود از من کمک میخواست به واسه اینکه همه بهش شک کرده بودن و اون میترسید بلایی سره علی بیاد مثله یه آدم گنگ زل زدم تو چشماش دیگه سردم نبود انگارتو این سرما یه سطل آب گرم رو سرم ریختن؛سرما اتداختم پایین خیلی داغون شدم مثله همیشه بحثا من شروع کردم و مثله همیشه من بازنده شدم _باید بدگردیم الان هردونمون سرما میخوریم پشت سرش اروم حرکت میکردم هربار برمیگشت پشته سرشا نگاه میکرد حتما با خودش میگفت این دیگه چقدر پرو تازه قهر میکنه اما نمیدونست که روم نمیشه حتی نگاهش کنم وقتی رسیدیم به ماشین دستام تو این بارون یخ بسته بود با لباسای تقریبا خیسم نشستم تو ماشینش اونم زود بخاری ماشینا روشن کرد تا رسیدن به خونه حرفی نزد؛ وقتی رفتیم خونه کسی نبود فقط گلشن اومد کت کیان را طبق عادتش بگیره _مادر کجاست گلشن _تو اتاقشون.گفتن وقتی اومدید برید اتاقشون کارتون دارن _یه دوش بگیرم میرم.نهال تو بروحمام اتاقمون تا سرما نخوردی من میرم اتاق کارم _باشه یه دوش آب گرم گرفتم چون لباس گرم نداشتم مجبور شدم به همون لباسای به قول زن عمو پارچه کم آورده رو بیارم و یه پتو نازک دورم بگیرم سریع موهاما خشک کردم اتاق خیلی سرد شده بود لرز به تنم افتاده بود پتو کلفتی برداشتم از کمد و رفتم تو تختم حس کردم بازم فایده نداره گلشنا صدا کردم _گلشن این شومینه را روشن کن _ای وای خانوم چرا رنگتون پریده دارید میلرزید؟ _اره.سردمه لطفا زود بگو بیان روشنش کنن _الان برمیگردم خودم بلدم عزیزم گلشن شومینه را روشن کرد یکم لرزش بدنم کمتر شد و خوابم برد وقتی بیدار شدم حس کردم از درد گلو میخوام خفه بشم دوباره همه بدنم انگار یخ کرده بود و سرم داغ داغ بود مطمئن شدم سرما خوردم و من متنفرم از سرما خوردگی چون همیشه واسه من با تب و لرز.سعی کردم دوباره بخوابم..
  14. Maghsoode

    مردانه پای عشقمان بمان | Maghsoode

    حس کردم بیشتر تنها شدم کیان قول داده بود امروز منا میبره به یه جای سنتی که چند کیلومتر ازینجا دورتره آرایش ملیحی رو صورتم انجام دادم و یه رژ گلبهی رنگ به لبام زدم موهای فرشدما باز گذاشتم و شال آبی رنگما که با سارافن و دامن سرمه ای رنگم ست میشد و بهم میومد سرم کردم؛روی مبل نشستم منتظر کیان _نهال جان؟ _جانم مامان _عزیزم اون هفته من دارم میرم خونه خواهرم اونم مثله من تنهاس بهم احتیاج داره _وای توروخدا مامان من تنهاتراز این میشم اصلا منم میام مگه نمیگید من دخترتونم به خدا هرکاری بگید انجام میدم اصلا خودم واستون همه کارا را انجام میدم _عزیزه دلم من که از خدامه اما تو شوهر داری من از بابت کیان خیالم راحته چون تو را داره اونوقت تو میخوای بیای _مامان کیان پسره خودتونه یه جور میگید انگار پسر غریبه _عزیزم من چند ماه میخوام برم ترکیه بعدشم تو دستش امانتی هیچوقت تو را نمیسپاره دست یه پیرزن _وای نگید مامان تو روخدا شما کجا پیری ماشالاه بزنم به تخته اصلا پیر نیستید خاله ترکیه زنگی میکنه _اره عزیزم.صدات کردم همینا بگم و ازت بخوام هوای کیان را داشته باشی شاید بخواید تا یکسال دیگه این رابطه را تموم کنید اما تا وقتی کنارشی پشتش باش کیان همیشه تنها بوده و رو پای خودش خیلی زود بزرگ شد همه کارا به عهده اون شد وقتی پدرش فوت کرد مسئولیتش چندبرابر شد .فقط اینا بدون کیان ضربه ای بهت نمیزنه رفاقتش مردو مردونست خیالت راحت باشه عزیزم _میترسم مامان _از چی؟ _چشم باز کنم ببینم دوباره دارم ضربه میخورم و این دفعه هم گناهکار خودم باشم _نترس عزیزم زندگی بالا و پایین خیلی داره سعی کن راه و رسمشا یاد بگیری اونوقته که از پسه هر مشکلی بر میای؛فقط یه چیزی میتونه آدما را نترس کنه اونم معجزه عشق _خداکنه قوی باشم و کم نیارم.کاش زود برگردید دلم واستون تنگ میشه _اگه به عشق ایمان بیاری کم نمیاری.برمیگردم عزیزم اما وقتی همه چی حل شده باشه _چی حل شده باشه؟ _اون چیزی که من میخوام عزیزم.وقتی برگشتم برات میگم _نهال خانوم آقا پایین منتظرتونن.گفتن دیگه نمیان بالا _من با اجازتون برم مامان _موصوع رفتنما خودم بهش میگم نمیخواد حرفی بزنی _باشه خیالتون راحت.فعلا _به سلامت وقتی سوار ماشینش شدم بوی عطر تلخ و سردشا نفس کشیدم.عالی ترین بویی که با بوی پیپ مخلوط شده _سلام آقای بدقول _سلام ابی آسمانم _(زدم زیره خنده)واسه شالم؟ _بله.خیلی هم بهت اومده _باشه یادم رفت بدقولیتا _ا دارم تعریف میکنما.تازه همش نیم ساعت بود _ممنون از تعریفت.خودتم میدونی.به دلت نچسبیده مگه نیم ساعت کمه.دفعه بعد بخشش در کار نیست جناب سعادت _ لطفا عذرخواهی این بنده را بپذیرید سنیوریتا _تا ببینم امروز چه میکنی(یه چشمک واسش زدم _نگاه مهربونی بهم کرد_مطمئن باش دوست داری.دوربینتا اوردی؟ _اره اوردمش
  15. Maghsoode

    مشاعره

    تو به اشتباه روزی، قدمی به خانه ام نِه... که رسد دلی به کامی چو کنی تو اشتباهی

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×