رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

saheraysepid

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    16
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

33 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره saheraysepid

اطلاعات تماس

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    کامپیوتر-رقص-هنر-شعر معاصر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

325 بازدید کننده نمایه
  1. saheraysepid

    معرفی و نقد رمان انتهای تنهایی | saheraysepid

    امیدوارم بتونم توی روز های دیگه نظر شما رو راجب فصل اول و دوم رمانم بدونم
  2. saheraysepid

    بازی انتخاب اجباری

    بستگی به کیکش داره.... اگه بدون خامه باشه ژله رو ترجیح میدم اونی که دوستش داری یا اونی که دوست داره؟؟؟؟؟ فست فود اونی که دوستش داری یا اونی که دوست داره؟؟؟؟؟
  3. saheraysepid

    انتهاي تنهايي | saheraysepid

    ممنون از دوستانی که رمان منو میخونن..... اینم یه آهنگ که شاید یکم ه حال رها و داریوش بخوره هنوزم همونم
  4. saheraysepid

    انتهاي تنهايي | saheraysepid

    رها نگران بالای سر علی نشسته بود. رنگ علی رو به سفیدی میرفت. خونه زیادی از دست داده بود. رها دستش را آرام بر روی سر پسر کشید. چقدر او این پسر را دوست داشت حتی اگر خواهرزاده نیما بود. علی در نظر رها نمونه یک مرد واقعی بود همچون داریوش... اسمی که در سرش فریاد می کشید. امیدوار بود تا فردا خانه خالی شود. حتی یارا و توان دیدن او را نداشت. قلبش از پشیمانی و احساس گناه و صد البته دل آزدگی پر شد. آرزو کرد کاش تلاش نکرده بود جای خالی داریوشش را پر کند. اما حال دیگر داریوشش نبود. داریوش رها نبود. قلبش فشرده شد.بغضی سنگین گلویش را پر کرد. نفس کشیدن سخت شد. مثل همیشه به تنها راه پناه برد. هوای آزاد. بارانی نم نم میبارید. هوای شمال بود. توقع دیگری نمی رفت. رها این شهر را دوست داشت. مامن تنهایی هایش بود دیگر. از کودکی زری به او آموخته بوددعاها زیر باران برآورده می شود. چشمهایش را بست ولی جرئت بیان خواسته دلش را نداشت. نمی توانست. از خدا خواست دخترش طعم عشق را بدون تلخی بچشد برخلاف خودش. خوشبختی مریم و شادی اش در کنار حسام دومین خواسته قلبی اش بود. پسر شیرینش با ان پشمان عسلی رنگ مقابل چشمان بسته اش پر رنگ شد. اینبار خدا را برای موفقیت علی صدا زد. پدر و مادرش.... آرزوی دوباره دیدنشان را داشت. نام خدا بار دیگر بر لبهایش جاری شد. بغض سنگین سالهایش اجازه نداد خواسته قلبش را به زبان بیاورد. تنها از خدا خواست داریوش همانند همیشه در اوج باشد و لبخند بر لب هایش و خوشی در قلبش پایدار باشد. مگر چه چیز دیگری میخواست. لبخند داریوش لبخند او بود و خوشی داریوش شادی او. او این را سالها پیش فهمیده بود. صدایی او را به خود اورد. علی- مامان رها بیاید داخل .... سرما میخوریداااا رها با لبخندی به سمت علی برگشت و دستش را در دست دراز شده علی گذاشت و با لحن مادرانه ای گفت: علی جان چرا بیدار شدی؟؟ تو باید استراحت کنی نه اینکه روی اون پای زخمیت اینطرف اونطرف بری.... علی- حالا شما بیاید تو... رها-الهی بمیرم رنگ به صورتت نمونده....همش تقصیر منه... علی-خدانکنه.... کی گفته تقصیر مامانی خوشگل منه.... دستش را دور شانه رها انداخت و او را به خود فشرد. رها و علی روی مبلی نشستند. رها نمیدانست چطور به او بگوید. خوب میدانست علی اصلا از نیما خوشش نم آید. رها بارها دیده بود که علی با اینکه داستان زندگی اش را نمی داند هربار که مریم از نیما سوالی میکرد یا حرفی میزد علی چگونه بر میاشفت و عصبی می شد. علی الخصوص که یدانست علی میداند نیما در جدایی شیرین و رها نقش داشته است اما چیزی که ها نمیدانست این بود که لحظه ای که رها کنار مریم و شیرین از خاطرات گذشته اش یاد میکرد شنونده سومی هم در خانه حضور داشته است. سعی کرد به جای مقدمه چینی تنها جملات را کوتاه گنگ کند. رها- علی داییت امروز اومد. علی-اِاِاِاِ ..... بعد اینهمه سال خوش اومد....هههه رها با سرزنش گفت: علییی!!!! من توقع دارم به داییت نشون بدی من نهایت تلاشموبرای تربیت تو و مریم کردم البته میدونم تو زندگی شما کم بودم اما تلاشمو کردم. علی با اخمرو به رها گفت: مامان این چه حرفیه شما بچه هایی رو بزرگ کردی که حتی خانواده هاشون هم اونا رو نخواستن..... چون شما میگی چشم... رها- یعنی احترام کامل همونجور ک با من حرف میزنی. علی با کلافگی گفت: چشممممم مامانی راضی شدی حالا دیگه از اون حرف نزن.. رها با من و من گفت: راستش یه چیز دیگه هم هست. علی دستپاچگی را از چشمان رها خواند. باتردید گفت: به داییم مربوطه؟؟!!!!! رها-آره..... راستش امروز از اداره پلیس زنگ زدن که بریم دنبال داییت... چشمان علی گرد شدو بهت گفت: چیی؟؟؟؟ چرا؟؟؟ رها-مثل اینکه جلوی خونه با یه اقایی که میشناختش دعوا کرده بود علی- مگه تا حالا اینجا بوده که کسی رو بشناسه؟؟؟؟؟ رها- خب میدونی اون مرد شوهر سابق من بود.... علی با پوزخند گفت: اون احمق مگه بلده جز فشار دادن کلید های پیانو استفاده دیگه ای از دستاش بکنه..... اصلا اون مرتیکه اینجا چه غلطی میکرده.... الان که فک میکنم بنظرم داییم یه جاهایی هم به درد میخوره.... حداقل کاری که من ارزوشو داشتم اون انجام داد.... رها-آآآآآآ.... اون نه.... بابای شیرین.... علی به طور ناگهانی از شرمندگی کمرش را صاف کر و دستش را به حالت کلافگی پشت گردنش کشید و گفت: آهاااان.... اون شوهرتون....ببین نرسیده دردسر درست کرده.... اصلا واسه چی اومده.... بهتر بود بقیه عمرشو هم همونجا می موند.... رها از حرکات و تغیر رفتار علی لبخندی زد. علی به طور ناگهانی با اخم گفت: از کجا آقای هوشمند رو میشناخته.؟؟؟...؟؟؟ رها- خب میدونی منم امروز فهمیدم ولی میدونستی داییت یه پیانیسته؟؟؟؟ متعجب به رها نگاه کرد و بعد با پوزخندی گفت: هههههه. عین اون اح....م....ق گردنش با حالت تندی به سمت رها چرخید: گفتید اونا همدیگه رو میشناختن و اون یه پیانیسته؟!!! ههههه...... بازوهای رها را گرفت و اورا تکان دادو گفت: مامان بگید من دارم اشتباه میکنم.... مگه نه؟؟؟؟ شما میدونستید ما بچه های خواهر اون.... اون....اَاَاَههههه رها با ناراحتی گفت: علی باورکن من نمیدونستم تازه امروز فهمیدم..... من از اون ه سند ازواج داشتم و یه سری سند که برام گذاشت که خدا میدونه همون موقع که وکیلش بهم داد باز نکرده گذاشتمشون تو گاو صندوق و تاحالا حتی نگاهشون هم نکردم..... علی با صورتی سرخ و رگ هایی بیرون زده از عصبانیت گفت: خب الان اون کجاست؟؟؟ رها تردید داشت بگوید.... علی داد زد: مامان داییم کجاست؟؟؟ رها بریده بریده گفت: پیش... مریم تو... خو...نه یکباره همانند تیری از کمان رها شد....رها سعی کرد اورا بگیرد اما مگر حریف زور یک مرد میشد. علی رها را پس زد و تنها به مقابل حرکت کرد. رها احساس سرگیجه کرد. سعی کرد با تمام توان نام علی را بر زبان آورد. صدای به زمین افتادن رها در سالن پیچید و علی را در جا میخکوب کرد. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ شیرین همانند مرغی پرکنده طول سالن را طی می کرد. نمی دانست باید پدر را بیدار کند یا نه. میدانست که این موضوع برای او اهمیتی ندارد. سریع لباس پوشید. نگران مادرش بود. مرد جوانی از بیمارستان خبر داده بود مادرش بستری شده است.مطمئن بود برگشت وخامت حال مادرش بخاطر نیماست. مگر نه اینکه مادرش بعد از دیدن شیرین جانی دوباره گرفته بود. این را بارها از مریم و دکتر مادرش شنیده بود. چقدر از نیما بدش می آمد. از نظر شیرین او یک دزد بیشتر نبود. به همان پستی و ترحم انگیزی. پدرش با حوله ای بر دوش از دستشویی بیرون آمد. و با دیدن شیرین با لباس های بیرون استفهامی با یک ابروی بالا رفته به او خیره شد. شیرین با نگرانی هرچه شنیده بود را برای تنها تکیه گاهش تعریف کرد. دخترک گریان نمیدانست با هر کلمه چقدر کمر این تکیه گاه خم می شود. برای داریوش که با هر سرفه رها جان می باخت این بیماری کم نبود. رها مرتبا ضعف داشت. این داریوش را آزار میداد. بدون لحظه ای تامل سوییچ را برداشت و لحظه ای بعد صدای جیغ لاستیک کوچه را پر کرد. در راه مدام خاطراتش با رها جلوی چشمانش می آمد. به روزهایی که در باغ میدویدند. خنه های بلند و سرمست رها. لبخند نادر زیبایش. فراغ بال کودکانه اش. آن بازی های کودکانه که داریوش را از حس خوشبختی پر می کرد. جلوی بیمارستان ترمز کرد و شیرین را که درحال دویدن بود نگریست. داریوش خیلی کم میدوید. با طمانینه و غرور از ماشین پیاده شد و همان قدم های محکم راهروی بیمارستان را برای رسیدن به رهایش طی کرد. رهایش!!!! ؟؟؟؟ ایا هنوز میتوانست ان ضمیر مالکیت را به اخر اسم رها بچسباند؟!!؟؟!؟! هنوز رهای او بود؟!؟!؟ شاید دوسال پیش هنوز رهای او بود اما حال نه.... نه از وقتی که رها را از خانه اش بیرون انداخت. کاش هنوز رهایش رهای او بود..... رهای داریوش. باز هم مغزش فرمان غرور داد. چهره اش سخت شد و قلبش باز سرخورده. او خیلی وقت بود از قلبش رو برگردانده بود. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
  5. saheraysepid

    انتهاي تنهايي | saheraysepid

    فصل 2 مريم و شيرين به شمت دو مرد برگشتند و از خودشان ديواري بين دو مرد ساختند. شيرين رو به پدر گفت: بابايي ماشينتون كجاست؟؟ داريوش از حضور نيما كلافه بود و اين كلافگي در لحنش هم مشخص بود": جلوي خونه مامانته. شيرين متعجب گفت: پس چطور من نديدم. مريم- خب پس بهتره همه با يه تاكسي بريم. داريوش و نيما خواستند اعتراض كنند كه شيرين گفت: آره خوبه چون مقصدمون هم يكيه. هردو متعجب در سكوت به سر بردند. داريوش با خود فكر كرد كه خوب شد اعتراض نكرد. از نظر او اين رفتار كودكانه بود. وقتي به مقصد رسيدندداريوش خواست به سمت ماشينش برود اما شيرين دست او را گرفت و گفت: بابا از اين طرف. مريم و شيرين هردو به سمت يك در رفتند. تحمل نيما در يك خانه آنهم شب تاصبح فراي تحمل داريوش بود. شيرين در را باز كرد و همه داخل شدند. دو مرد خصمانه به هم نگريستند. چشمان مشكي و پر ابهت داريوش كه هنوز غرور جواني در آن بود و چشمان سبز ياقوتي نيما با جذابيت گذشته. هردو وارد شدند. حتي دختر ها هم اين جنگ پنهان را حس كرده بودند اما هيچكدام نمي دانستند براي چه؟ شيرين و مريم هردو از مضمون نامه نيما خبر داشتند و شيرين دوسال پيش خود شاهد حرفهاي پدر بود كه چگونه رها را از خانه بيرون كرده بود. اگر مريم شنيده بود رها ديده بود. حتي اگر آن روز را در نظر نمي گرفت روزي كه مادرش به خانه پدربزرگش زنگ زد را به خاطر داشت. همه ناراحت بودند جز دايوش. چرا؟؟ حال كه كل ماجرا را ميدانست نمي دانست بايد طرف كه را بگيرد. بعد از رد شدن از باغي زيبا با درخت هاي رنگارنگ و يك حوض كوچك ، يك تاب و يك دست ميز و صندلي و يك تخت چوبي در كنار حوض. دايوش سليقه رها را خوب ميشناخت. هيچ وقت در حال زندگي نمي كرد. يا آينده يا گذشته. دو مرد به دختر ها نزديك شدند. هردو كليدي در دست داشتند و در مقابلشان را باز كردند. در كنار مريم به راه پله اي راه داشت و در كنار شيرين راهرويي بود با يك جالباسي جاكفشي و آينه قدي. هردو مرد وارد شدند و در بسته شد. ~~~~~~~~~~~~~~~~ نيما رو به مريم گفت: علي كجاست دايي؟ مريم با سردي گفت: خانه مهره. امشب نمياد. نيما- خانه مهر؟؟ مريم- بله. يه نوانخانه اس. نيما- مگه شما با رها زندگي نمي كنيد؟؟ مريم از لفظ رها خوشش نيامد اما گفت: همينطوره دايي جان. نيما- پس پايين خونه كيه؟؟ مريم- خونه رها جون. نيما- و اينجا؟؟!؟ مريم- مال رها جونه ولي دست منو عليه. نيما با پوزخند گفت: اگه بفهمه داريوش رفته خونش چه شووود؟؟ وقتي براي يه اول شخص مفرد اونطوري كرد كه ديگه معلومه. مريم هم كه موقعيت را مناسب ديد براي اينكه به عبارتي حال داي جان را بگيرد گفت: رها جون خودش كليدو داد به شيرين و سفارش كرد نذاره پدرش بره هتل. گفت اين از مهمون نوازي به دوره. اخمهاي نيما در هم كشيده شد. يك هيچ عقب مانده بود. ~~~~~~~~~~~~~~ داريوش وقتي از بالا رفتن نيما مطمئن شد قصد رفتن كرد. شيرين گفت: كجا بابا؟ داريوش- يه هتل شيرين- چرا؟ داريوش- من مامانتو از خونه بيرون كردم توقع داري مامانت منو ببينه چيكار كنه؟؟ شيرين عصبي شد. چرا اين دو به جاي هم تصميم مي گرفتند: بابا خان مامان خودش كليدو داد به من و گفت كه تا فردا ظهر نمياد كه شما راحت باشيد. چرا هردوتون به جاي هم تصميم ميگيرين. اين از شما اونم از مامان. داريوش خواست منظور شيرين را بپرسد اما بر اين حس غلبه كرد. شيرين شامي را كه مادرش پخته بود را گرم كرد. مقداري را جدا دورن يك سيني چيد. زنگ به صدا درآمد. شيرين منتظر مريم بود اما نيما در را باز كرد. چقدر از اين مرد نفرت داشت ولي با حفظ ظاهر گفت: بفرماييد نيما- چيه؟؟ شيرين با حرص گفت: شام نيما- زحمت كشيدي دخترم. از لفظ دخترم حرصش گرفت. دلش ميخواست نيما را كتك بزند اما باز سعي كرد خونسرد باشد و گفت: من درست نكردم. نيما- پس كي درست كرده؟؟ - مامانم نيما لبخندي زد گفت: اما رها آشپزي بلد نيست شيرين سعي كرد لبخندي بزند اما صورتش شبيه سكته اي ها شد. نيما گفت: ميشه بپرسم چيه؟؟ شيرين سعي كرد نام غذا را به ياد آورد: تبوله با ماهي پفكي. نيما- چــــــــــي؟؟!!!!!؟ اما شيرين تنها بي توجه گفت: با اجازه. به داخل رفت و در را بست و نيما را مات گذاشت. نيما اما صبح اول ازدواجشان را به ياد مي آورد. دود آشپزخانه را برداشته بود. رها مي خواست نيمرويي درست كند كه خود و غذا را با هم سوزانده بود و نيما مجبور شده بود آشپزي استخدام كند. صداي در داريوش را به خود آورد. چقدر به جمله شيرين فكر كرده بود. بويي كه در خانه پيچيده بود را استشمام كرد بنظرش بوي خوشمزه اي آمد. با صدايي نسبتا بلند به شيرين كه در آشپزخانه بود گفت: كي بود شيرين؟؟ شيرين- من بودم بابا. داريوش- كجا بودي؟ شيرين- رفتم شام مريم و داييش رو بدم. داريوش- تو؟ به تو چه ربطي داره. شيرين- آخه شامشون پايين بود. شما هم بياين سر ميز. داريوش به آشپزخانه رفت و به سفره رنگين مقابلش نگاه كرد. شيرين كي بزرگ شد كه من نفهميدم. چه سليقه اي هم داره. شيرين غذاي گرم شده را در ظرفي كه مادرش تزيين كرده بود چيد. كاش مادرش اينجا بود تا باهم غذا مي خوردند اما . . . شيرين سلفون روي تبوله را برداشت و ژله هارا از يخچال بيرون آورد. كمي از برنج زعفراني براي پدرش كشيد كمي از برنج سفيد كمي از برنج صورتي كمي از برنج سبز. داريوش از اينهمه رنگ خوشش آمده بود. حس كرد اين غذا كار شيرين نيست. شيرين بزرگ شده زري بود. هرچه كه بلد بود اين غذا ها را بلد نبود. گفت: اين غذا ها رو از كجا گرفتين؟؟ شيرين عصبي به پدر نگاه كرد و گفت: خونگيه. داريوش- به مريم نمي خورد اينقدر كدبانو باشه. شيرين چشمانش را ريز كرد و گفت: اينا كار مامانه داريوش با پوزخند گفت: مامانت تخم مرغ سوخته هم بلد نيست. شيرين- دقيقا اين تنها چيزيه كه مامانـــم بلد نيست. داريوش جدي گفت: شيرين اينا كار كيه؟؟ شيرين- پدر من كار مامانه مامان پخته. هم ماهي پفكي رو هم تبوله رو هم دسر رو. همه كار مامانه البته دروغ نگم ژله رو منو مريم درست كرديم. داريوش متعجب گفت: ولي رها آشپزي بلد نيست. شيرين عصبي گفت: اَه اون گوساله هم... خيلي سريع جلوي دهانش را گرفتبع دستش را براشت و با خود گفت:مامان گفت احترام بزرگتر رو نگه دارم و بعد خودش جواب خودش را داد: حالا كه مامان نيست و جمله اش را از سر گرفت: اون گوساله هم همينو گفت. داريوش- گوساله؟؟!!؟ شيرين با دهان پر گفت: آره اون گوساله نيما داريوش در بين خنده گفت: شيرين احترام بزرگترت رو نگه دار اگه مامانت بتونه يادت بده ماكه نتونستيم شيرين- بابا بخور ديگه اينقده خوشمزس. داريوش اولين قاشق را در دهانش گذاشت. دهانش طعم خوب غذا را بلعيد اما با يادآوري غذا رو به شيرين گفت: مامانت چي؟؟ شيرين از حسي خوب پر شد اما به رويش نياورد و گفت: حتما با علي يه چيزي خورده. داريوش- علي كيه كه تو اينقدر باهاش راحتي؟؟ شيرين- نميدونم من كه نمي شناسمش اين چند وقته به خاطر راحتي من خونه نيومده. داريوش ديگر تا پايان غذا حرفي نزد. ذهنش هول غذا خوردن رها چرخ مي زد. ~~~~~~~~~~~~
  6. saheraysepid

    اگه قرار بود نفر قبلیتو بکشی با چی می کشتیش؟؟

    پریا رو دوست دارم دلم نمیاد بکشمش ولی اگه قرار بود بکشم تفنگ رو انتخاب میکردم حداقل زود تموم میشه درد نمیکشه
  7. saheraysepid

    رمانی که نفر قبل میگه توهم خوندی؟

    آره بدک نبود قلب سوخته؟؟
  8. saheraysepid

    چهره ی نفر قبلی

    قد متوسط هیکل مناسب چشم شکلاتی موی بلوطی یا نسکافه ای پوست گندمی http://forum.98ia.co/topic/1234-انتهاي-تنهايي-saheraysepid75/
  9. saheraysepid

    مینی شعر

    [jmg=file:///C:/Users/RayanMehr/Pictures]
  10. saheraysepid

    اگه نفر قبلیت جنس مخالفش بود اسمش چی بود؟

    ناموسا؟؟؟؟
  11. saheraysepid

    اگه نفر قبلیت جنس مخالفش بود اسمش چی بود؟

    پرهام
  12. saheraysepid

    اگه نفر قبلیت جنس مخالفش بود اسمش چی بود؟

    آریا
  13. saheraysepid

    انتهاي تنهايي | saheraysepid

    دلش براي دخترش تنگ شده بود. اين چيزي بود كه به بقيه گفته بود. شايد بهانه اي بيش نبود ولي...چند دقيقه پيش كه با شيرين حرف ميزد خواست بگويد كجاست اما نگفت خودش هم نميدانست چرا؟؟ قدم به قدم به خانه او نزديك ميشد. چقدر حسش گنگ بود. چه حسي داشت؟؟ اصلا حسي داشت؟ مردي كه بيرون در مي ديد توجهش را جلب كرد. يك لحظه زمان ايستاد. خودش بود. عامل تمام بدبختي ها و تنهايي هايش. حتي از ده فرسخي هم اورا مي شناخت. چه برسد به چند قدمي. با صدايي رسا گفت: استاد شهرزاد؟؟؟ به سمتش برگشت و در عين ناباوري به او خيره شد. به سمتش آمد و با ترديد گفت: هوشمند؟ غير ممكنه. مشت داريوش بود كه حواله صورتش شد. با حرص گفت: ديگه ديني ازت به گردنم نيست. مشتي حواله صورتش شد. گرمي را در گوشه لبش حس كرد. دستي به لبش كشيد و با نيشخند گفت: استاد فرهنگتون كجا رفته. و خيز بلندي به سمتش برداشت. كم كم جمعيت جمع شد و صداي آژير پليس. ~~~~~~~~~~~~~ رها و مريم سراسيمه آماده شدند. شيرين نيز از آنها تبعيت كرد. هرسه سريع با آژانس خود را به اداره پليس رساندند. در ذهن رها يك سوال شكل گرفته بود: مگه دايي مريم كيه كه وقتي اومد پليس گرفتش؟!!! وقتي وارد اتاق مامور مسئول شدند از تعجب خشكشان زد. هريك متعجب ديگري را مي نگريست. داريوش با خود گفت: چي از اون دختر بچه مونده؟؟ يه خانم مغرور نه يه استاد مغرور با يه پوشش خاص. چقدر رها رها بود بدون آنكه به كسي تكيه كند. در چشمان نيما برق تحسين ميدرخشيد. فكر نميكرد به اين زودي او را پيدا كند. مريم متعجب به صورت زخمي دو مرد مي نگريست. در اين فكر بود كه كدام برادر مادر اوست. مادري كه هيچ وقت نديد ولي اورا در وجود رها يافت. شيرين نمي دانست چرا پدرش آنجاست مگر تهران نبود؟.. و رها..... در چشمان رها چه بود. مگر سر افتاده اش ميذاشت كه چشمانش ديده شود. او اصلا نيما را نديد. سرش با ديدن داريوش ناخودآگاه پايين افتاده بود. با وجود اينكه چشمانش به زمين دوخته شده بود ولي هيبت يك زن خود ساخته را داشت. شايد مغرور مي نمود اما چشمانش از غرور خالي بود. تنها شرمندگي آزردگي و دلتنگي در آن بود. شيرين متعجب به سمت پدر رفت و گفت: بابا صورتتون چي شده؟؟ اصلا شا اينجا چيكار ميكنيد؟؟ داريوش با خونسردي و تلخي زننده اي گفت: عزيزم ميخوام يكي رو بهت معرفي كنم. عامل تنهايي هاتو استاد نيما شهرزاد. سر رها اتوماتيك وار بالا آمد و روي صورت نيما ثابت ماند. چطور او را نديده بود. حال نگاهش رنگ ديگري داشت. رنگ نفرت. با غرور تمام او را ناديده گرفت. حسي شيرين از اين حركت در دل داريوش و شيرين نشست. مريم با كنكاش تمام دو مرد را آناليز ميكرد. نيما گفت: سلام البته تنها به رها. اما رهارو به مامور مربوطه گفت: ببخشيد جناب سروان فكر ميكنم ما اشتباه اومديم. ما اومديم دنبال آقاي .... آقاي.... مريم جان اسم داييت چي بود؟؟ مريم- ماني راسخ رها- بله آقاي ماني راسخ جواب نيما همه را متعجب كرد: خودم هستم. مريم بار ديگر به نقش منفي داستان رها خيره شد. رها با پوزخند گفت: جديدا اسم عوض كرديد يا آلزايمر داريد؟؟ نيما با صميميتي كه رها مشمئز مي كرد گفت: نه اسمم همين بود هرجا ديگه نشنيده باشي سر سفره عقدمون كه بودي. نگاه وحشتناك رها بود كه باعث شد حرفش عوض و نگاهش دزديده شود. نيما- سر سفره عقدمون بوديــــد رها ياد روز عقدش افتاد. در لحظه عقد به داريوش و عقدش با او فكر ميكرد. حتي كلامي از حرفهاي عاقد را نشنيده بود. داريوش از حركت رها خوشش آمد. مامور گفت: خانوم براي آزاديشون بايد وثيقه بزاريد هيچكدوم اهل كوتاه اومدن نيستن تازه وسط دعوا يكي ديگه رو هم زدن. شيرين و مريم به هم خيره شدند. يعني ها چه كسي را انتخاب ميكرد. نيما و داريوش هركدام انتظار پيروزي داشتند. رها به حرف آمد: ببخشيد جناب ولي به من ربطي نداره من فقط اين خانوما رو همراهي كردم. شيرين و مريم به رها خيره شدند. رها به ميز نزديك شد و دو سند را روي ميز گذاشت و گفت: اين سند براي اين خانوماست خسته نباشيد با اجازه. به رسم ادب سري براي داريوش تكان داد و بدون نگاهي ديگر با گامهايي بلند از اتاق خارج شد. در دلش گذشت كاش ميتوانست داريوش را انتخاب كند اما عقلش باز با نهيبي اورا ساكت كرد. صداي موبايلش بلند شد. شماره جديد خانه مهر بود. انگار دستي به دلش چنگ انداخت. گوشي را برداشت همزمان هر چهار نفر از اتاق بيرون آمدند. رها- الو صديقه خانوم پشت خط بود. با لهجه شيرين شمالي و با صدايي كه اضطراب رها را بيشتر ميكرد گفت: خانوم جان تيره قربان بوشو بوشو علي آقا رها به ميان حرفش پريد: علي چي؟؟ حرف بزن صديقه خانوم بچم چشه؟؟ سوالي در ذهن داريوش شكل گرفت": بچم؟؟؟ يعني رها و نيما بچه دار شده بودند. اخمهاي داريوش به شكل وحشتناكي پررنگ تر و پررنگ تر ميشد. اما رها ديگر به هيچ كس جز علي فكر نميكرد. صديقه خانوم- بوشو خانوم جان من بورم خدافظ رها با گامهايي بلند از كلانتري خارج شد. مريم و شيرين با سرعت رها را تعقيب كردند. شيرين با صداي بلندي گفت: مامان رها وايسا رها سريع به سمتشان برگشت. مريم نگران گفت: علي چي شده؟؟ رها با اينكه نگران بود با حفظ ظاهر گفت: چيزي نشده صديقه خانومو كه ميشناسي از خون ميترسه منو جون به لب كرد اما در هر صورت بايد برم. شيرين- اما مامان ... رها سريع كليدي بيرون آورد و به سمت شيرين گرفت و گفت: كليد خونست منم تا فردا ظهر نميام رو به مريم ادامه داد: بهتره حرفهايي رو كه زدم بين خوذمون چال كنيد با هردوتونم. من از دخترام توقع دارم رفتارشون با بزرگترشون خوب باشه. و سريعا سوار تاكسي شد و از آنجا دور شد.
  14. saheraysepid

    انتهاي تنهايي | saheraysepid

    شيرين- سلام بابايي. داريوش- سلام سلامت رسيدي؟ مامانت رو پيدا كردي؟ آقا و خانم اعتمادي كه متوجه شدند شيرين پشت خط است هر كدام مي خواستند با او صحبت كنند. شيرين- بله بابا راستي يه خبر خعلي خوب. گوشي رو بزاريد روي بلندگو تا بگم. داريوش همين كار را كرد. شيرين با صدايي رسا در دستشويي خانه رها گفت: سلام به همگي و خبر اينكه سكته نكنيد چون مامانم قرار نيست بميره. همه متعجب به تلفن خيره شدند. سهند با صداي بلند گفت: چي؟؟ شيرين- مامانم تا دم مرگ رفته البته دور از جونش دور از جونش دور از جونش سها- باشه خاله كاملا از جونش دور شد بگو ديگه شيرين با تك خنده اي گفت: بخاطر آسمش بوده اما اون خون ها هم داستان داره حالا ميگم بعدا فعلا رفع نگراني بشه تا بعد.انگار دنيا را به جمع خانه دادند. چقدر اين خبر خوب بود. حاج آقا دستهايش را به آسمان بلند كرد و شكر كرد. شيرين ادامه داد: حالا هم من بايد برم وگرنه همينجا خفه ميشم بالاخره دستشويي كه جاي تلفن حرف زدن نيست باييي. حاج خانوم زير لب گفت: الهي بگردم چقد اين بچه خوشحال بود. ~~~~~~~~~~~~~ صداي موبايل باعث برگشتن سرها شد. شيرين گفت: مريم جون تو نامه تو باز كن من برم گوشيمو جواب بدم ميام. گوشي را برداشت و صداي پدر در گوشي پيچيد. چقدر دلش براي پدرش تنگ شده بود. شادمان گفت: سلام بابايي جونم داريوش- سلام خانوم گل بابا. شيرين- خوبين شما؟؟ داريوش- اِاِاِاِ يادتون افتاد حال مارو بپريسد. معلومه خيلي خوش ميگذره. شيرين كه در لحن پدر حسادت را حس كرده بود با فكر اينكه به مادرش حسادت مي كند به خاطر خودش گفت: خيلييييي چه كسي درددل داريوش را مي دانست. چه كسي ميانست علت حسودي اش داشتن شيرين به رها نيست بلكه به شيرين است بابت كنار رها بودن. او نيز بايد همانجا مي بود اگر... نفس عميقي كشيد و گفت: كي مياي شيرين خانوم؟؟ شيرين- خب.... خب ميدونيد....تا كي بهم وقت ميديد؟؟ داريوش- من تا هروقت تو بخواي ولي از دانشگاهت مطمئن نيستم تا كي!! شيرين- واي عاليه حالا اونم يكاريش مي كنم....ممنون بابايي عاشقتم. داريو ش-ميبينمت شيرين- چي بابا صداتون نيومد. داريوش-خدافظ شيرين شانه اي بالا انداخت و كنار مادر رفت و رو به مريم گفت: چي شد؟؟ تو نامه چي بود؟؟ مريم-خوب شد باز كردم. داييم نوشته خيلي زود مياد اينجا بخاطر زنش رها-خوشحالي كه داييتو ميبيني؟/ مريم- هيچ حس خاصي ندارم مطمئنم علي هم نداره. باز اين اسم. اين اسم شديد شيرين را كنجكاو كرده بود. علي كي بود؟ چرا اين چند وقت به خانه نمي آمد؟؟ در اين مدت شيرين فهميده بود كه مريم و علي در طبقه بالا زندگي ميكنند و رها تنهاست. وقتي مريم وشيرين تنها ميشدند مريم مرتب راجب حرفها و زمزمه هاي زير لبي رها ميگفت و شيرين به عمق پشيماني مادر پي ميبرد. صداي تلفن بلند شد. مريم رفت. شيرين با ترديد حرف دل چند روزه اش را به زبان آورد: مامان رها بهم ميگي چرا از بابا جدا شدي؟؟ بالاخره پرسيد.با لبخندي دوست داشتني موهاي شيرين را نوازش كرد.ظرف اين چند روزه رها شيرين را سرشار از محبت كرده بود. رها گفت: از كجا ميخواي بدوني؟؟ چرا براي بابات با همه جنگيدم؟؟ يا چرا براي يكي ديگه بابتو ول كردم؟؟ چرا... خواست بگويد چرا احمق بودم؟ اما حرفش را خورد. شيرين- ماماني خودتو اذيت نكن. اگه نميخواي نگو. رها- ميخوام مريم كنار رها نشست. وقتي متوجه موضوع بحث شد خواست بلند شود كه رها اجازه نداد. رها شروع كرد. از اولين ملاقات. از اينكه چقدر از داريوش با آن هيبت مي ترسيد. از خواستگاري پسر حاج فتاح سعيد. از مرگ عمه سعيد و انگ بد قدم بودن به رها. از ملاقات هاي مكرر داريوش در خانه سها. از بدنامي داريوش. از ايستادگي در مقابل پدر و مادرش. از طرد شدنش از خانواده. رفتن داريوش به خارج از كشور. تولد شيرين. از آشنايي با استاد نيما. از حرفهايش. از بازگشت داريوش و آشتي با خانواده. طلاق. ازدواج با نيما. فرار نيما از كشور. از تنهايي. از ديدن دوباره شيرين بعد از چندين سال. از ترك خانه دايوش. از ترك تهران. شايد شيرين تنها كسي بود كه به مادرش حق ميداد. 2سال بود كه نامزد كيومرث بود. از نامزدش چه توقعي داشت و اوچه بود. تفاوت. شايد روياهايش فقط رويا بود و در دنياي واقعي حقيقت نداشت. حالا شيرين دلايل مادرش را شنيده بود. مادرش آنموقع تنها يك زن 17 18 ساله بود. چه كسي مقصر بود.؟؟ زنگ تلفن همه را به خود آورد. ~~~~~~~~~~~~~
  15. نام رمان : انتهای تنهایی نویسنده : saheraysepid کاربر انجمن نودهشتیا ژانر یا موضوع : عاشقانه . روانشناختی خلاصه رمان : شيرين بعد از دوسال دورى جستن از مادرش با شنيدن صداى بيمار او قصد مى کند دوباره اورا ببيند اما کسى از او اطلاعى ندارد.تا اينکه پدرش به کمک يکى از دوستان قديمى رها را پيدا ميکند. در اين ميان حضور على و عشق شيرين به او با وجود حضور کيومرث در زندگى شيرين مسيرى مى شود تا رازهايى و رابطه هايى از گذشته فاش شود. گفتار نویسنده : رمان انتهای تنهایی سعی داره نشون بده تصمیم گرفتن به جای دیگران و پیش برداشت از یک موضوع چطوری میتونه زندگی چندین نفر رو تحت تاثیر قرار بده که متاسفانه توی زندگی های امروزی ماشاهد جدایی هایی از این قبیل هستیم. امیدوارم این رمان بتونه در عین اینکه لذت بخش باشه درس هایی از زندگی رو هم یاداور باشه

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×