رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mahya619

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,541
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    80

آخرین بار برد mahya619 در 9 فروردین

mahya619 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

15,150 بار تشکر شده

درباره mahya619

  • درجه
    همکار ( فرهنگ و هنر)

مشخصات کاربر

  • علایق
    The Avengers Film series
    One Hundred Years of Solitude
    The Prospering Power of Love
    Asshole No More
    War and Peace
    The Secret
    The Magic
    The Power
    Mein Kampf

آخرین بازدید کنندگان نمایه

17,051 بازدید کننده نمایه
  1. یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر می آید ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم و گر مقابله بینم که تیر می آید باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تست جز هنر نمیبینم. ور هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند به جز آن یک هنر
  2. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 77 ای کاش که بود ما نبودی یا بنمودی هر آنچه بودی نگشود ز کعبه در کسی را از ما در دیر را سجودی ز افسانهٔ واعظان فسردیم ای مطرب عاشقان سرودی کی مرد غم تو بودم ای عشق صد بار فزونم ار نمودی جز دوست اگر ز دوست خواهی در مذهب عاشقان جهودی مجنون توام چنانکه بودم با ما نه‌ای آنچنانکه بودی ای دل چه به های های گریی هوئی مگر از رضی شنودی
  3. mahya619

    مشاعره

    ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
  4. عشق چیز عجیبیه جدا...
    اولش میترسی که به دامش بیوفتی...
    وقتیم گرفتارش شدی...میترسی که آزادت کنه..
    ترسناکه...اینکه همش باید ترسه از دست دادنشو داشته باشی...
    ترسناکه.....وقتی آزادت میکنه...حسرت روزایی رو میخوری که دیگه غیرممکنه برگردن...
    ترسناکه....این شیرینیی که پر از ترس و حسرت و درد و غمه...
    درسته که عشق مقدسه...درسته...ولی اینم قانون طبیعته....از دست دادن هر چیز ارزشمندی، بهای سنگینی داره...
    تاوان از دست دادن عشق....هاله های سیاهیه که روحت رو تیره میکنه...
    توی چاه سیاه زندگی پرتت میکنه و تو راه نجاتی نداری...

    اصلا چرا عاشق میشیم که این همه زجر بکشیم؟
    بهتر نیست فقط همو دوست داشته باشم؟
    دوست داشتن همیشگیه از بین نمیره...فقط بعضی وقتا ممکنه ماهیتش عوض شه و به تنفر تبدیل شه.تنفری که صددرصدی نیست...
    ولی عشق....بالاخره یه روز به آخرش میرسه...

    نکته اخلاقی: سعی کن عاشق نشی...اگرم شدی...زود خودتو از این منجلاب بکش بیرون.تمام سعیتو بکن.
    پ.ن: اینجا بارونیه...برای یه بارم که شده، وقتی میری بیرون با خودت چتر نبر...لذت ببر از رحمت خدا.چشماتو ببند، سرتو بگیر بالا...آرامشی داره که هیچ جا گیرت نمیاد :)
    پ.ن2: حرف دلو باید جایی زد که دل میخواد. اینجا، همون جاست!

    #محیا_نوشت

  5. 제대로 잘 먹어 다 지나가니까

    بهم اطمینان بده که خوب غذا میخوری، چون همه‌ی اینا میگذره!

    예전처럼 잠도 잘 자게 될 거야

    حالا دیگه میتونی مثل قبل راحت به خواب بری....

    진심으로 빌게

    من واقعا از اعماق قلبم اینو میگم؛

    너는 더 행복할 자격이 있어

    که تو حق داری شادتر باشی...

    ~~~

    외로웠던 만큼
    به همون اندازه که تنها بودی،
    너를 너보다 사랑해줄 사람
    امیدوارم شخصی رو ببینی؛
    꼭 만났으면 해
    که بیشتر از خودت، تو رو دوست داشته باشه.

    IU - Ending Scene

    1. El_DoraDo

      El_DoraDo

      چقدر متنش قشنگه:t(19):

    2. mahya619

      mahya619

      اوهوم،خیلی...:t(9):

  6. چیزی از عشق بلا خیز نمی‌دانستم

    هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم

    در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق

    چه کنم؟ شیوه ی پرهیز نمی‌دانستم

    گفتم ای دوست،تو هم گاه به یادم بودی؟

    گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم

    بغض را خنده ی مصنوعی من پنهان کرد

    گریه را مصلحت‌آمیز نمی‌دانستم

    عشق اگر پنجره‌ای باز نمی کرد به دوست

    مرگ را این همه ناچیز نمی‌دانستم

     

    "سجاد سامانی"

    1. El_DoraDo

      El_DoraDo

      این داغونم کرد...(گفتم ای دوست،تو هم گاه به یادم بودی؟ گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم)
      دقیقا همین چندروز پیش برای خودم اتفاق افتاد:daghon:
       

    2. mahya619

      mahya619

      اوا جان، تو چرا غصه میخوری؟ این دوستت بود ک تو رو از دست داد! اون باید گریه کنه به حال خودش.
      اینو بدون...تهش فقط خودت میمونی و خودت. هیچکس نیست که واقعا دوستت داشته باشه و بهت اهمیت بده.
      یادبگیر فقط به خودت تکیه کنی.اگه تو نتونی محکم قدم برداری،یگانه هم مثل مامانش میشه.<_<

      به خودت بیا مادر نمونه:97:

    3. El_DoraDo

      El_DoraDo

      ممنون محیاجانم:flowersmile:

      مثل همیشه، حرفات مسکنه و وجودت قوت قلب:wub:

  7. دل ناله کند از من
    من ناله کنم از دل 
     یارب تو قضاوت کن
    دیوانه منم یا دل؟:hanghead:

  8. mahya619

    مشاعره

    ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است
  9. وقتی يكی رو خيلی دوست داری، زياد مزاحمش نشو!
    آدما بعد از اينكه ببينن هميشه براشون وقت داری؛

    ناديده ميگيرنت.

  10. mahya619

    مشاعره

    هـــر ســر مـــوي تـــو را با زنــدگي پيــــوندهاست با چنين دلبستگي از خود بريدن مشکل است
  11. رفتم دلت تنگ بشه؛
    سنگ شد
    خواستم دلم سنگ بشه؛
    تنگ شد :)

     

  12. mahya619

    گلستان-حکایت شماره9

    دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن. روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر بلطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند
  13. mahya619

    گلستان-حکایت شماره7

    یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند خالی نباشد به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد.
  14. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 76 تو بدین چشم شوخ و روی چو ماه ببری دل ز دست سنگ سیاه زیر دستت چه آسمـٰان چه زمین پایمالت چه آفتاب و چه ماه روز مستی نمیبریم بسر این زمان آمدیم بر سر راه چون ننالیم که از تماشایش باز گردد بسوی دیده نگاه آنچه آن جلوه کرد با جانم برق هرگز نمیکند به گیاه ای که بی باک بر سر راهش میروی و نمیروی از راه باش یک لحظه تا برون آید آفتابم ز زیر ابر سیاه نفست از چه مرده زنده کند گر نه روح اللهی، بلا اشباه سنگ سوزم اگر ببـٰارم اشک چرخ ریزم اگر بر آرم آه گاه و بی‌گاه منع ما نکنی چشمت ار بر رخش فتد ناگاه گفتمش میرود رضی گفتا هر کجا میرود خدا همراه
  15. mahya619

    مشاعره

    ای گلبن جوان بر دولت بخور که من در سایه تو بلبل باغ جهان شدم اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×