رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mahya619

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,510
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    42

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahya619

  1. با گرگا دوستی کن

    چون فقط وقتی گرسنه میشن 

    خیانت میکنن.

    اما آدما، وقتی سیر میشن...:hanghead::t(34):

  2. mahya619

    اشعار فروغ فرخزاد

    در حباب کوچک روشنایی خود را می فرسود ناگهان پنجره پر شد از شب شب سرشار از انبوه صداهای تهی شب مسموم از هُرم زهر آلود تنفس ها شب ... گوش دادم در خیابان وحشت زدهٔ تاریک یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد زیر پا له کرد در خیابان وحشت زدهٔ تاریک یک ستاره ترکید گوش دادم ... نبضم از طغیان خون متورم بود و تنم ... تنم از وسوسهٔ مت**** گشتن . روی خطهای کج و معوج سقف چشم خود را دیدم چون رطیلی سنگین خشک می شد در کف ، در زردی ، در خفقان داشتم با همه جنبش هایم مثل آبی راکد ته نشین می شدم آرام آرام داشتم لِرد می بستم در گودالم گوش دادم گوش دادم به همه زندگیم موش منفوری در حفرهٔ خود یک سرود زشت مُهمَل را با وقاحت می خواند جیرجیری سمج و نامفهوم لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود و روان می شد بر سطح فراموشی آه من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید آه من به یاد آوردم اولین روز بلوغم را که همه اندامم باز می شد در بهتی معصوم تا بیامیزد با آن مبهم ، آن گنگ ، آن نامعلوم در حباب کوچک روشنایی ، خود را در خطی لرزان خمیازه کشید .
  3. mahya619

    گلچین غزلیات سعدی

    این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست دل زنده می‌شود به امید وفای یار جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن هرک اوفتاد مست محبت ز جام دوست من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست رنجور عشق به نشود جز به بوی یار ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست وقتی امیر مملکت خویش بودمی اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست گر دوست را به دیگری از من فراغتست من دیگری ندارم قایم مقام دوست بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست درویش را که نام برد پیش پادشاه هیهات از افتقار من و احتشام دوست گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
  4. mahya619

    اشعار سهراب سپهری

    رنگی کنار شب بی حرف مرده است. مرغی سیاه آمده از راههای دور می خواند از بلندی بام شب شکست. سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست. در این شکست رنگ از هم گسسته رشته هر آهنگ. تنها صدای مرغک بی باک گوش سکوت ساده می آراید با گوشوار پژواک. مرغ سیاه آمده از راههای دور بنشسته روی بام بلند شب شکست چون سنگ ، بی تکان. لغزانده چشم را بر شکل های درهم پندارش. خوابی شگفت می دهد آزارش: گل های رنگ سر زده از خاک های شب. در جاده های عطر پای نسیم مانده ز رفتار. هر دم پی فریبی ، این مرغ غم پرست نقشی کشد به یاری منقار. بندی گسسته است. خوابی شکسته است. رویای سرزمین افسانه شکفتن گل های رنگ را از یاد برده است. بی حرف باید از خم این ره عبور کرد: رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.
  5. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۷۰ غمزه خونریز و عشوه در پی جان چون توان برد دین ودل ز میان چند از حسرت سراپایت بی‌سر و پا شویم و بی دل و جان چند گیرم ز غم به دندان دست آه از دست آن لب و دندان سرو آزاد جان از ین غم داد که گرفتار توست پیر و جوان آنچنان شد غمش گریبان گیر که گریبـٰان ندانم از دامان روز وصل تو میروم از هوش شب مهتاب، وای بر کتّان دوست هر چند دشمن است با ما ما بدو دوستیم از دل و جان نکند در دلت اثر آهم چکند باد با دل سندان کاش درد دلم فزون نکنی چون به دردم نمیشوی درمان گر به عهدت زبون شویم چه باک سد اسکندریم در پیمان سر شوریدهٔ رضی است مگر که چو گوئی فتاده در میدان
  6. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    "آرامگاه رضی الدین آرتیمانی در تویسرکان" رضی‌ الدین آرتیمانی معروف به میرزا محمد، از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است . وی در سال ۹۷۸ قمری در" روستای آرتیمان" از توابع "تویسرکان" بدنیا آمد. در ایام جوانی به همدان رفت و در آن‌ جا مشغول تحصیل شد و از شاگردان میر مرشد بروجردی گردید. میرزا محمد به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری درگذشت.آرامگاه او در «همینه» تویسرکان قرار دارد. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها " ساقی نامه" اوست. -ساقی نامه : الهی به مستان میخانه‌ ات به عقل آفرینان دیوانه‌ ات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به انده‌پرستان بی پا و سر به شادی فروشان بی شور و شر کزان خوبرو، چشم بد دور باد غلط دور گفتم که خود کور باد به مستان افتاده در پای خم به مخمور با مرگ با اشتلم بشام غریبان، به جام صبوح کز ایشانست شام و سحر را فتوح که خاکم گل از آب انگور کن سرا پای من آتش طور کن خدا را بجان خراباتیان کزین تهمت هستیم وارهان به میخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می بگردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار مئی ده که چون ریزیش در سبو بر ‌آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در دل چو منزل کند بدن را فروزان‌تر از دل کند از آن می که گر عکسش افتد بباغ کند غنچه را گوهر شبچراغ از آن می که گر شب ببیند بخواب چو روز از دلش سر زند آفتاب از آن می که گر عکسش افتد بجان توانی بجان دید حق را عیان از آن می که چون شیشه بر لب زند لب شیشه تبخاله از تب زند از آن می که گر عکسش افتد به آب بر آن آب تبخاله افتد جباب از آن می که چون ریزیش در سبو بر آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در خم چو گیرد قرار بر آرد خم آتش ز دل همچو نار می صاف ز آلودگی بشر مبدل به خیر اندر او جمله شر می معنی افروز صورت گداز مئی گشته معجون راز و نیاز از آن آب، کاتش بجان افکند اگر پیر باشد جوان افکند مئی را کزو جسم جانی کند بباده، زمین آسمانی کند مئی از منی و توئی گشته پاک شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک به انوار میخانه ره پوی، آه چه میخواهی از مسجد و خانقاه بیا تا سری در سر خم کنیم من و تو، تو و من، همه گم کنیم بیک قطره می آبم از سر گذشت به یک آه، بیمار ما درگذشت بزن هر قدر خواهیم، پا به سر سر مست از پا ندارد خبر چشی گر از این باده، کو کو زنی شوی چون ازو مست هو هو زنی مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش دماغم ز میخانه بویی کشید حذر کن که دیوانه، هویی کشید بگیرید زنجیرم ای دوستان که پیلم کند یاد هندوستان دلا خیز و پائی به میخانه نه صلائی به مستان دیوانه ده خدا را ز میخانه گر آگهی به مخمور بیچاره، بنما رَهی دلم خون شد از کلفت مدرسه خدا را خلاصم کن از وسوسه چو ساقی همه چشم فتان نمود به یک نازم، از خویش عریان نمود پریشان دماغیم، ساقی کجاست شراب ز شب مانده باقی کجاست بیا ساقیا، می بگردش در آر که می خوش بود خاصه در بزم یار مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز می و ساقی و بادهٔ جام سوز می صاف ز الایش ما سوی ازو یک نفس تا بعرش خدا مئی کو مرا وارهاند ز من ز آئین و کیفیت ما و من از آن می حلال است در کیش ما که هستی وبال است در پیش ما از آن می حرام است بر غیر ما که خارج مقام است در سیر ما مئی را که باشد در او این صفت نباشد بغیر از می معرفت به این عالم ار آشنائی کنی ز خود بگذری و خدائی کنی کنی خاک میخانه گر توتیا خدا را ببینی بچشم خدا به میخانه آی و صفا را ببین ببین خویشتن را خدا را ببین تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ که چیزی نبینی بغیر خدا بگویم که از خود فنا چون شوی ز یک قطره زین باده مجنون شوی بشوریدگان گر شبی سر کنی از آن می که مستند لب تر کنی جمال محالی که حاشا کنی ببندی دو چشم و تماشا کنی نیاری تو چون تاب دیدار او ز دیدار رو کن به دیوار او قمر درد نوش است از جام ما سحر خوشه چین است از شام ما مغنی نوای دگر ساز کن دلم تنگ شد مطرب آواز کن بگو زاهدان اینقدر تن زنند که آهن ربائی بر آهن زنند بس آلوده‌ام آتش می کجاست پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست به پیمانه، پاک از پلیدم کنید همه دانش و داد و دیدم کنید چو پیمانه از باده خالی شود مرا حالت مرگ حالی شود همه مستی و شور و حالیم ما نه چون تو همه قیل و قالیم ما خرابات را گر زیارت کنی تجلی بخروار غارت کنی چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر زنی در سماعی، ز می سرخوشی سزد گر ازین غصه خود را کشی توانی اگر دل، دریا کنی تو آن دُر یکتای پیدا کنی ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه بیابی اگر لذت اشک و آه بیا تا بساقی کنیم اتفاق درونها مصفا کنیم از نفاق بیائید تا جمله مستان شویم ز مجموع هستی پریشان شویم چو مستان بهم مهربانی کنیم دمی بی‌ریا زندگانی کنیم بگرییم یکدم چو باران بهم که اینک فتادیم یاران زهم جهان منزل راحت اندیش نیست ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست سراسر جهان گیرم از توست بس چه میخواهی آخر از این یکنفس فلک بین که با ما جفا میکند چها کرده است و چها میکند برآورد از خاک ما گرد و دود چه میخواهد از ما سپهر کبود نمیگردد این آسیا جز بخون الهی که برگردد این سرنگون من آن بینوایم که تا بوده‌ام نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام رسد هر دم از همدمانم غمی نبودم غمی گر بدم همدمی در این عالم تنگ‌تر از قفس به آسودگی کس نزد یک نفس مرا چشم ساقی چو از هوش برد چه کارم به صاف و چه کارم به درد نه در مسجدم ره، نه در خانقاه از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه نمانده است در هیچکس مردمی گریزان شده آدم از آدمی گروهی همه مکر و زرق و حیل همه مهربان، بهر جنگ و جدل همه متفق با هم اندر نفاق به بدخوئی اندر جهان جمله طاق همه گرگ مانا همه میش پوست همه دشمنی کرده در کار دوست شب آلودگی، روز شرمندگی معاذ الله از اینچنین زندگی اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو که او را نداند کسی غیر او برو کفر و دین را وداعی بکن به وجد اندر آ و سماعی بکن مکن منعم از باده ای محتسب که مستم من از جام لا یحتسب چو ما زین می، ار مست و نادان شوی ز دانائی خود پشیمان شوی خوری باده، خورشید رخشان شوی چه دنبال لعل بدخشان سوی صبوح است ساقی برو می بیار فتوح است مطرب دف و نی بیار از ان می که در دل اثر چون کند قلندر بیک خرقه قارون کند نوای مغنی چه تأثیر داشت که دیوانه نتوان به زنجیر داشت مغنی سحر شد خروشی بر آر ز خامان افسرده جوشی بر آر که افسردهٔ صحبت زاهدم خراب می و ساغر و شاهدم سرم در سر می‌پرستان مست که جزمی فراموششان هر چه هست به می گرم کن جان افسرده را که می زنده دارد تن مرده را مگو تلخ و شور آب انگور را که روشن کند دیدهٔ کور را بده ساقی آن آب آتش خواص که از هستیم زود سازد خلاص بمن عشوه چشم ساقی فروخت که دین و دل و عقل را جمله سوخت ازین دین به دنیا فروشان مباش بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش کدورت کشی از کف کوفیان صفا خواهی، اینک صف صوفیان چو گرم سماعند هر سو صفی حریفان اصولی ندیمان کفی چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای مکش بار محنت، بکش باده‌ای ز قطره سخن پیش دریا مکن حدیث فقیهان بر ما مکن مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش قدح تا توانی بنوشان و نوش سحر چون نبردی به میخانه راه چراغی به مسجد مبر شامگاه خراباتیا، سوی منبر مشو بهشتی، بدوزخ برابر مشو بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم دمار کدورت بر آر از گلم بکش باده تلخ و شیرین بخند فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند که نور یقین در دلم جوش زد جنون آمد و بر صف هوش زد قلم بشکن و دور افکن سبق بسوزان کتاب و بشویان ورق تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب که بر جملگی تافت چون آفتاب تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای رخ ای زاهد از می پرستان متاب تو در آتش افتاده‌ای من در آب که گفته است چندین ورق را ببین بگردان ورق را و حق را ببین مگو هیچ با ما ز آئین عقل که کفر است در کیش ما دین و عقل ز ما دست ای شیخ مسجد بدار خراباتیان را به مسجد چکار ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای بینداز دورش که یخ بسته‌ای فزون از دو عالم تو در عالمی بدینسان چرا کوتهی و کمی تو شادی بدین زندگی عار کو گشودند گیرم درت بار کو؟ نماز ار نه از روی مستی کنی به مسجد درون بت‌پرستی کنی به مسجد رو و قتل و غارت ببین به میخاه آی و فراغت ببین به میخانه آی و حضوری بکن سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن چو من گر ازین می تو بی من شوی بگلخن درون رشک گلشن شوی چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه برده است راه نه سودای کفر و نه پروای دین نه ذوقی به آن و نه شوقی به این برونها سفید و درونها سیاه فغان از چنین زندگی آه، آه همه سر برون کرده از جیب هم هنرمند گردیده در عیب هم خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ همه آشتیهای بدتر ز جنگ فرو رفته اشک و فرا رفته آه که باشند بر دعوی ما گواه بفرمای گور و بیاور کفن که افتاده‌ام از دل مرد و زن دلم گه از آن گه ازین جویدش ببین کاسمان از زمین جویدش به می هستی خود فنا کرده‌ایم نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم دگر طعنهٔ باده بر ما مزن که صد بار زن بهتر از طعنه زن نبردست گویا به میخانه راه که مسجد بنا کرده و خانقاه چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه بردست راه روان پاک سازیم از آب تاک که آلودهٔ کفر و دین است پاک ندانم چه گرمیست با این شراب که آتش خورم گویی از جام آب به می صاحب تخت و تاجم کنید پریشان دماغم، علاجم کنید جسد دادم و جان گرفتم ازو چه میخواستم، آن گرفتم ازو بینداز این جسم و جان شو همه جسد چیست؟ روح روان شو همه گدائی کن و پادشاهی ببین رهاکن خودی و خدائی ببین تکلف بود مست از می شدن خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن درون خرابات ما شاهدیست که بدنام ازو هر کجا زاهدیست بخور می که در دور عباس شاه به کاهی ببخشند کوهی گناه سکندر توان و سلیمان شدن ولی شاه عباس نتوان شدن که آئین شاهی از آن ارجمند نشسته است برطرف طاق بلند یکی از سواران رزمش هزار یکی از گدایان بزمش بهار سگش بر شهان دارد از آن شرف که باشد سگ آستان نجف الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیدهٔ مردمند نگهدار این دولت از چشم بد بکش مد اقبال او تا ابد همیشه چو خور گیتی افروز باد همه روز او عید نوروز باد شراب شهادت بکامش رسان بجد علیه السلامش رسان رضی روز محشر علی ساقی است مکن ترک می تا نفس باقی است
  7. mahya619

    غزلیات وحشی بافقی

    مژده‌ی وصل توام ساخته بیتاب امشب نیست از شادی دیدار مرا خواب امشب گریه بس کرده‌ام ای جغد نشین فارغ بال که خطر نیست در این خانه ز سیلاب امشب دورم از خاک در یار،و به مردن نزدیک چون کنم چارهٔ من چیست در این باب امشب بسکه در مجلس ما رفت سخن ز آتش شوق نفسی گرم نشد دیدهٔ احباب امشب شمع سان پرگهر اشک کناری دارم وحشی از دوری آن گوهر سیراب امشب
  8. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۶۹ حیفم آید که گویدش کس جان از کجا جان و از کجا جانان زیر دست جفای تو زن و مرد پایمال غم تو پیر و جوان دست بر دل ز بیوفائی یار داغ بر تن ز محنت هجران بی‌وفائی، چه میکنی وعده سست عهدی، چه میکنی پیمان جور این درد میکشم ناچار تا که دردم رضی کند درمان
  9. mahya619

    عجایب غار آجانتا در هند

    یکی از عجایب دوران باستان در 100 کیلومتری از شمال شهرستاناورنگبد هند واقع شده است . این غار به سبب معماری خاص و منحصر به فردی که دارد در جهان شهره است و آن را یکی از عجایب معماری صخره ای می دانند . با دیدن این بنا انگار شهری در دل کوه قرار دارد . غار آجانتا یکی از اولین آثاری است که بودائیان در قرن یک بعد از میلاد از خود به جا گذاشته اند و از این جهت سلسله معابد بودائی در هند مرکزی موجود است . بعد از آن در قرن 5 و 6 بعد از میلاد برخی غارهای دیگر به این مجموعه اضافه شدند . یکی دیگر از شگفتی ها و البته زیبایی های این غار جای دادن مهمترین آثار نقاشی هندی در خود است . دیوار ها و سقف های این غار یا بهتر است بگوییم معبد با نقاشی ها و مجسمه های بی شماری تزئین شده اند که به زیبایی این مکان می افزایند . این غار همواره سوژه ی خوبی برای مورخان بوده و هست تا بیشتر با معماری جهان باستان آشنا شوند . آدرس :هند ، منطقه ی ماهاراشترا ، منطقه 431117
  10. mahya619

    نودهشتیای پارسال

    من اینجام،۱۳ مرداد۹۵ثبت نام کردم.
  11. mahya619

    غزلیات حافظ

    چو تو را به قصد جولان سم بادپا بجنبد لب سنگ خاره شاید که پی دعا بجنبد چو به محشر اندر آئی دو جهان بناز کشته عجب ار به دست فرمان قلم جزا بجنبد چه خجسته جلوه‌گاهی که به عزم رقص آنجا قدم آورد به جنبش که زمین ز جا بجنبد فکند نسیم عشقت به جهان قدس اگر ره ز هوس منزه آن را به دل این هوا بجنبد دهد آن زمان هوس را رگ ذوق من به جنبش که رکاب عزم آن مه پی قتل ما بجنبد سخن از ره دو دیده به حریم دل نهدرو به اشارهٔ ابروی او چو ز گوشه‌ها بجنبد همهٔ خسروان معنی علم افکنند گاهی که خیال محتشم را قلم لوا بجنبد
  12. ناصر چشم آذر در دهمین روز دی‌ماه ۱۳۲۹ در اردبیل متولد شد. پدر او اسماعیل چشم آذر، موسیقیدان و نوازنده تار ایرانی بود. بنابر گفته‌های خود مرحوم چشم آذر در برنامه خندوانه، برای اولین بار در سن ۱۳ سالگی پس از فوت عمویش، به‌خاطر حس و حالی خاص، به سمت موسیقی جذب شد. او در سایه‌ی آموزش‌های پدرش مراحل ابتدایی موسیقی را فرا گرفت و در همان دوران ساز آکاردئون را انتخاب کرد. او در ۱۳ سالگی اولین جایزه‌اش را برای نواختن آکاردئون در مقطع دبیرستان کسب کرد. در ۱۷ سالگی هم مسئولیت رهبری کنسرتی در سفارت ایران در کشور عراق را برعهده گرفت. او همچنین در سن ۲۰ سالگی برای فراگرفتن موسیقی «جاز» به آمریکا سفر کرد و در سال ۱۳۵۷ هم به مدت پنج‌سال برای شرکت در دوره‌های موسیقی جاز و موسیقی فیلم به کشور آمریکا سفر دیگری داشت. مرحوم ناصر چشم آذر یکی پیشگامان سازهای الکترونیکی در ایران محسوب می‌شود. یکی از معروف‌ترین کارهای آن مرحوم، آلبوم «باران عشق» محسوب می‌شود. ناصر چشم آذر در دهمین روز دی‌ماه ۱۳۲۹ در اردبیل متولد شد. پدر او اسماعیل چشم آذر، موسیقیدان و نوازنده تار ایرانی بود. بنابر گفته‌های خود مرحوم چشم آذر در برنامه خندوانه، برای اولین بار در سن ۱۳ سالگی پس از فوت عمویش، به‌خاطر حس و حالی خاص، به سمت موسیقی جذب شد. او در سایه‌ی آموزش‌های پدرش مراحل ابتدایی موسیقی را فرا گرفت و در همان دوران ساز آکاردئون را انتخاب کرد. او در ۱۳ سالگی اولین جایزه‌اش را برای نواختن آکاردئون در مقطع دبیرستان کسب کرد. در ۱۷ سالگی هم مسئولیت رهبری کنسرتی در سفارت ایران در کشور عراق را برعهده گرفت. او همچنین در سن ۲۰ سالگی برای فراگرفتن موسیقی «جاز» به آمریکا سفر کرد و در سال ۱۳۵۷ هم به مدت پنج‌سال برای شرکت در دوره‌های موسیقی جاز و موسیقی فیلم به کشور آمریکا سفر دیگری داشت. مرحوم ناصر چشم آذر یکی پیشگامان سازهای الکترونیکی در ایران محسوب می‌شود. یکی از معروف‌ترین کارهای آن مرحوم، آلبوم «باران عشق» محسوب می‌شود. او پس از شرکت در دوره‌های تکمیلی موسیقی به ایران بازگشت و از سال ۱۳۶۳ به صورت رسمی کار خود را در موسیقی فیلم، با فیلم «تاراج» آغاز کرد. اما شاید معروف‌ترین و شاخص‌ترین کار او در زمینه موسیقی فیلم، ساخت موسیقی فیلم «هامون» با کارگردانی داریوش مهرجویی و بازی خسرو شکیباییباشد. او آنقدر در این پروژه سهیم بود که حتی خودش خسرو شکیبایی را برای ایفای نقش حمید هامون به داریوش مهرجویی معرفی کرد. ناصر چشم‌آذر برای ساخت موسیقی متن فیلم هامون برنده سیمرغ بلورین بهترین موسیقی متن در هشتمین دوره از جشنواره فیلم فجر شد. چشم‌آذر پس از هامون، برای پروژه قصه‌های مجید با داریوش مهرجویی همکاری کرد. پس از آن هم برای اولین بار با تهمینه میلانی برای فیلم «دیگه چه خبر؟!» همکاری کرد. پس از تهمینه میلانی نوبت به دومین همکاری با ایرج قادری و این‌بار در فیلم «می‌خواهم زنده بمانم» رسید. او در سال ۱۳۷۴ در همکاری دوباره با کیومرث پوراحمد و خسرو شکیبایی موسیقی متن فیلم «خواهران غریب» را خلق کرد. موسیقی متن فیلم «خواهران غریب» برنده‌ی سیمرغ بلورین در چهاردمین دوره از جشنواره فجر شد و موسیقی متن این فیلم در جشنواره فیلم مالزی هم به عنوان بهترین موسیقی متن انتخاب شد. چشم آذر پس از همکاری با کارگردان‌های مختلف، در سال ۱۳۸۱ وظیفه آهنگسازی سریال «خواب و بیدار» به کارگردانی مهدی فخیمی زاده را برعهده گرفت. چشم آذر در سال ۱۳۸۲ اولین همکاری‌اش را با پوران درخشنده در پروژه «شمعی در باد» تجربه کرد و پس از آن در سال ۱۳۸۴ نوبت به همکاری دوباره با تهمینه میلانی رسیده بود؛ جایی که او این‌بار وظیفه آهنگ‌سازی فیلم «آتش بس» را برعهده گرفت. برخی از سینماگران بودند که هر چند سال حداقل یک پروژه را با همکاری مرحوم چشم‌آذر تولید می‌کردند. کارگردان‌هایی مانند سیروس الوند، داریوش مهرجویی و تهمینه میلانی همکاری‌های قابل توجه‌ای با او داشته‌اند. چشم‌آذر در کارنامه‌اش سابقه همکاری با عباس کیارستمی را هم دارد. طبق اعلام خودش، او و کیارستمی برای چند فیلم کوتاه دو دقیقه‌ای با هم همکاری کرده‌اند. ناصر چشم آذر صبح روز جمعه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ بر اثر عارضه قلبی درگذشت. برخی از فعالیت‌های او در زمینه آهنگ‌سازی سینمایی: ۱۳۹۴-آن‌ها-احسان سلطانیان ۱۳۹۰-گشت ارشاد-سعید سهیلی ۱۳۸۸-خسته دلان-سیروس الوند ۱۳۸۷-سوپر استار-تهمینه میلانی ۱۳۸۶-زن دوم-سیروس الوند ۱۳۸۶-قرنطینه-منوچهر هادی ۱۳۸۵-تله-سیروس الوند ۱۳۸۴-گیس بریده-جمشید حیدری ۱۳۸۴-آتش‌بس-تهمینه میلانی ۱۳۸۲-شمعی در باد-پوران درخشنده ۱۳۸۱-غزل-محمدرضا زهتابی ۱۳۸۱-خواب و بیدار-مهدی فخیم زاده ۱۳۸۰-ساقی-محمدرضا اعلامی ۱۳۸۰-قارچ سمی-رسول ملاقلی‌پور ۱۳۷۸-دختران انتطار-رحمان رضایی ۱۳۷۶-سارای-یدالله صمدی ۱۳۷۵-حریف دل-رضا گنجی ۱۳۷۴-خواهران غریب-کیومرث پوراحمد ۱۳۷۳-می‌خواهم زنده بمانم-ایرج قادری ۱۳۷۰-دیگه چه خبر؟!-تهمینه میلانی ۱۳۷۰-قصه‌های مجید-کیومرث پوراحمد ۱۳۶۸-هامون-داریوش مهرجویی ۱۳۶۳-تاراج-ایرج قادری
  13. mahya619

    اشعار زیبای استاد شفیعی کدکنی

    نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی ست خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن امشب اشک من ازرد و خدا را که چه ظلمی ست ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن
  14. mahya619

    غزليات عطار نيشاپورى

    حقیقت چیست پیش اندیش بودن ز خود بگذشتن و با خویش بودن اگر جانت برون آید ز صورت ببینی هرچ می‌دانی ضرورت حجاب تو نیاید هر دو عالم ببینی هر دو عالم را بیک دم از این صورت اگر بیرون شوی تو مه و خورشید محجوبون شوی تو چو جانت را مقام نور دادند سر چشم تو سوی حور دادند مشو مغرور حور و خلد هرگز که بی حق نور ندهد خلد هرگز
  15. mahya619

    باباطاهر

    اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی‌وفا ای بیمروت گریبانم ز دستت چاک چاکو نخواهم دوخت تا روز قیامت
  16. mahya619

    اشعار رهی معیری

    رسوای دل همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواریهای دل
  17. mahya619

    اشعار احمد شاملو

    فردا تمام را سخن از او بود. ــ گفتند: «ــ بر زمینه‌ی تاریکِ آسمان تنها سیاهی شنلش نقش بسته است، و تا زمانِ درازی جز جِنْگ جِنْگِ لُختِ رکابش بر آهنِ سَگَکِ تَنگِ اسب و تیک و تاکِ رو به افولِ سُمَش به سنگ نشنیده گوشِ شبْ‌بیداران آوازی.» تنها، یکی دو تنی گفتند: «ــ از هیبتِ سکوتِ به‌ناهنگام در شگفت، از پشتِ قابِ پنجره در کوچه دیده‌یم، انبوهِ ظلمتی متفکر را که می‌گذشته است و اسبِ خسته‌یی را از دنبال می‌کشیده است و سگ‌ها احساسِ رازناکِ حضوری غریب را تا دیرگاه در شبِ پاییزی لاییده‌اند؛ زیرا چنان سکوتِ شگرفی با او بر دشت نقش بسته‌ست کآوازِ رویِشِ نگرانِ جوانه‌ها بر توسه‌های آن سویِ تالاب چون غریو در گوش‌ها نشسته‌ست!» یادش به خیر مادرم! از پیش در جهد بود دایم، تا پایه‌کَن کند دیوارِ اندُهی که، یقین داشت در دلم مرگش به جای خالی‌اش احداث می‌کند. ــ خندید و آنچنان که تو گفتی من نیستم مخاطبِ او گفت: «ــ می‌دانی؟ این جور وقت‌هاست که مرگ، زلّه، در نهایتِ نفرت از پوچیِ وظیفه‌ی شرم‌آورش ملال احساس می‌کند!»
  18. mahya619

    غزلیات حافظ

    دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ در معرضی که تخت سلیمان رود به باد حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد
  19. mahya619

    اشعار نظامی گنجوی

    خمسه-خرد نامه-" ۲۰ بیت اول خردنامه‌سقراط" سوم روز کین طاق بازیچه رنگ برآورد بازیچه روم و زنگ به سقراط فرمود دانای روم که مهری ز خاتم درآرد به موم نویسد خردنامهٔ ارجمند ز هر نوع دانش ز هر گونه پند خردمند روی از پذیرش نتافت به غواصی در به دریا شتافت چنین راند بر کاغذ سیم سای سواد سخن را به فرهنگ و رای که فهرست هر نقش را نقشبند بنام خدا سربرآرد بلند جهان آفرین ایزد کارساز که دارد بدو آفرینش نیاز پس از نام یزدان گیتی پناه طراز سخن بست بر نام شاه که شاها درین چاه تمثال پوش مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش ترا کز بسی گوهر آمیختند نه از بهر بازی برانگیختند
  20. mahya619

    " فالنامه نود هشتیــــــا "

    فال حافظ دوشنبه - ۱۷تیر 98
  21. گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان. گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست. خواجه با بنده پرى رخسار چون درآمد به بازى و خنده نه عجب کو چو خواجه حکم کند وین کشد بار ناز چون بنده
  22. یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزیکه حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی. از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات بدر آید. قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق بر آمیخته، ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطره چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفته می‌بخوردم و عمر از سر گرفتم. خرم آن فرخنده طالع را که چشم بر چنین روى اوفتد هر بامداد مست می‌بیدار گردد نیم شب مست ساقی روز محشر بامداد
  23. mahya619

    اشعار فریدون مشیری

    لحظه ها و احساس عشق، هر جا رو کند آنجا خوش است. گر به دریا افکند دریا خوش است. گر بسوزاند در آتش، دلکش است. ای خوشا آن دل، که در این آتش است. تا ببینی عشق را آیینه‌وار آتشی از جان خاموشت برآر! هر چه می‌خواهی، به دنیا در نگر دشمنی از خود نداری سخت‌تر! عشق پیروزت کند بر خویشتن عشق آتش می‌زند در ما و من. عشق را دریاب و خود را واگذار تا بیابی جان نو، خورشیدوار. عشق هستی‌زا و روح‌افزا بود هر چه فرمان می‌دهد زیبا بود. 
  24. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت "حافظ"
  25. mahya619

    اشعار ایرج میرزا

    حمد بر کردگار یکتا باد که مرا شوق درس خواندن داد آشنا کرد چشم من به کتاب داد توفیق خیرم از هر باب در سر من هوای درس نهاد در دل من محبت استاد پدرم را عطا نمود حیات تا کند صرف کار من اوقات مادرم را تناوری بخشید مهر فرزند پروری بخشید هردو مقدور خود به کار آرند تا مرا درس خوان به بار آرند

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×