رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mahya619

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,532
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    64

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahya619

  1. mahya619

    اشعار رهی معیری

    رسوای دل همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواریهای دل
  2. mahya619

    اشعار احمد شاملو

    فردا تمام را سخن از او بود. ــ گفتند: «ــ بر زمینه‌ی تاریکِ آسمان تنها سیاهی شنلش نقش بسته است، و تا زمانِ درازی جز جِنْگ جِنْگِ لُختِ رکابش بر آهنِ سَگَکِ تَنگِ اسب و تیک و تاکِ رو به افولِ سُمَش به سنگ نشنیده گوشِ شبْ‌بیداران آوازی.» تنها، یکی دو تنی گفتند: «ــ از هیبتِ سکوتِ به‌ناهنگام در شگفت، از پشتِ قابِ پنجره در کوچه دیده‌یم، انبوهِ ظلمتی متفکر را که می‌گذشته است و اسبِ خسته‌یی را از دنبال می‌کشیده است و سگ‌ها احساسِ رازناکِ حضوری غریب را تا دیرگاه در شبِ پاییزی لاییده‌اند؛ زیرا چنان سکوتِ شگرفی با او بر دشت نقش بسته‌ست کآوازِ رویِشِ نگرانِ جوانه‌ها بر توسه‌های آن سویِ تالاب چون غریو در گوش‌ها نشسته‌ست!» یادش به خیر مادرم! از پیش در جهد بود دایم، تا پایه‌کَن کند دیوارِ اندُهی که، یقین داشت در دلم مرگش به جای خالی‌اش احداث می‌کند. ــ خندید و آنچنان که تو گفتی من نیستم مخاطبِ او گفت: «ــ می‌دانی؟ این جور وقت‌هاست که مرگ، زلّه، در نهایتِ نفرت از پوچیِ وظیفه‌ی شرم‌آورش ملال احساس می‌کند!»
  3. mahya619

    غزلیات حافظ

    دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ در معرضی که تخت سلیمان رود به باد حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد
  4. mahya619

    اشعار نظامی گنجوی

    خمسه-خرد نامه-" ۲۰ بیت اول خردنامه‌سقراط" سوم روز کین طاق بازیچه رنگ برآورد بازیچه روم و زنگ به سقراط فرمود دانای روم که مهری ز خاتم درآرد به موم نویسد خردنامهٔ ارجمند ز هر نوع دانش ز هر گونه پند خردمند روی از پذیرش نتافت به غواصی در به دریا شتافت چنین راند بر کاغذ سیم سای سواد سخن را به فرهنگ و رای که فهرست هر نقش را نقشبند بنام خدا سربرآرد بلند جهان آفرین ایزد کارساز که دارد بدو آفرینش نیاز پس از نام یزدان گیتی پناه طراز سخن بست بر نام شاه که شاها درین چاه تمثال پوش مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش ترا کز بسی گوهر آمیختند نه از بهر بازی برانگیختند
  5. mahya619

    " فالنامه نود هشتیــــــا "

    فال حافظ دوشنبه - ۱۷تیر 98
  6. گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان. گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست. خواجه با بنده پرى رخسار چون درآمد به بازى و خنده نه عجب کو چو خواجه حکم کند وین کشد بار ناز چون بنده
  7. یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزیکه حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی. از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات بدر آید. قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق بر آمیخته، ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطره چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفته می‌بخوردم و عمر از سر گرفتم. خرم آن فرخنده طالع را که چشم بر چنین روى اوفتد هر بامداد مست می‌بیدار گردد نیم شب مست ساقی روز محشر بامداد
  8. mahya619

    اشعار فریدون مشیری

    لحظه ها و احساس عشق، هر جا رو کند آنجا خوش است. گر به دریا افکند دریا خوش است. گر بسوزاند در آتش، دلکش است. ای خوشا آن دل، که در این آتش است. تا ببینی عشق را آیینه‌وار آتشی از جان خاموشت برآر! هر چه می‌خواهی، به دنیا در نگر دشمنی از خود نداری سخت‌تر! عشق پیروزت کند بر خویشتن عشق آتش می‌زند در ما و من. عشق را دریاب و خود را واگذار تا بیابی جان نو، خورشیدوار. عشق هستی‌زا و روح‌افزا بود هر چه فرمان می‌دهد زیبا بود. 
  9. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    غم‌در دل‌تنگ‌من از آن است‌که‌ نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت "حافظ"
  10. mahya619

    اشعار ایرج میرزا

    حمد بر کردگار یکتا باد که مرا شوق درس خواندن داد آشنا کرد چشم من به کتاب داد توفیق خیرم از هر باب در سر من هوای درس نهاد در دل من محبت استاد پدرم را عطا نمود حیات تا کند صرف کار من اوقات مادرم را تناوری بخشید مهر فرزند پروری بخشید هردو مقدور خود به کار آرند تا مرا درس خوان به بار آرند
  11. mahya619

    اشعار ایرج میرزا

    ایرج میرزا ملقب به «جلال‌الممالک» و «فخرالشعرا»، از جمله شاعران برجستهٔ ایرانی در عصر مشروطیت و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود. ایرج میرزا در قالب‌های گوناگون شعر سروده و ارزشمندترین اشعارش مضامین انتقادی، اجتماعی، احساسی و تربیتی دارند. شعر ایرج ساده و روان و گاهی دربرگیرندهٔ واژه‌ها و گفتارهای عامیانه است و اشعار او از جمله اشعار اثرگذار بر شعر دوره مشروطیت بود. معروف ترین شعر ایرج میرزا - عباس قلی خان داشت عباس قلی خان پسری پسر بی ادب و بی هنری اسم او بود علی مردان خان کلفت خانه ز دستش به امان هر چه می گفت له له لج می کرد دهنش را به له له کج می کرد هر چه می دادند می گفت کم است مادرش مات که این چه شکم است هر کجا لانه گنجشکی بود بچه گنجشک درآوردی زود پشت کالسکه مردم می جست دل کالسکه نشین را می خست هر سحرگه دم در بر لب جو بود چون کرم به گل رفته فرو بس که بود آن پسره خیره و بد همه از او بدشان می آمد نه پدر راضی بود از او نه مادر نه معلم نه له له نه نوکر ای پسر جان من این قصه بخوان تو نشو مثل علی مردان خان
  12. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۶۸ بهار حسن یا بستان عشق است سر کوی تو یا رشک گلستان تف آه است یا باد سموم است سرشک ماست یا باران نیسان بهوش خود نیم معذور دارم که آیم بر سر کویت چو مستان بهشتی چند باشد دوزخ از تو رضی برخیز و عالم کن گلستان
  13. mahya619

    مشاعره

    از بس در سر هوای آن دوست مرا روی دل از آنجهت بهر سوست مرا چون دوست نمی‌کند ز دشمن فرقم دشمن که نکرد فرق از دوست مرا
  14. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۶۷ نننآموخت ما را آن زلف و گردن زنار بستن، بت سجده کردن آن مار گیسو بر گردن او هر کس که بیند خونش بگردن بس دلفریبند آن چشم و آن زلف آن یک به شادی وین یک به شیون گر از تو بندم دل بر دو گیتی ای حیف از دل ای وای بر من تا چند باشی همچون قلیواچ در راه عرفان نه مرد و نه زن عمر مسیحا پیشش نیرزد روزی بسر با دلدار کردن یاری که پنهان از جسم و جان است در دیدهٔ دل دارد نشیمن بارم گران است بر دوش گردون روزی که افتد کارم به گردن با ما چه حاصل از عقل گفتن ما را چه لازم دیوانه کردن خون کسی نیست بر گردن ما از ما مپرهیز ای پاک دامن هر چند خواریم بر درگه دوست یک مشت خاکیم در چشم دشمن دنیا و عقبی نبود رضی را ساقی تو می ده مطرب تو نی زن
  15. mahya619

    اشعار پروین اعتصامی

    به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب هنرم درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست میان آتشم و هیچگه نمیسوزم هماره بر سرم از جور آسمان شرریست علامت خطر است این قبای خون آلود هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش که آتشی که در اینجاست آتش جگریست هنر نمای نبودم بدین هنرمندی سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی هنوز آنچه تو را مینماید آستریست از آن، دراز نکردم سخن درین معنی که کار زندگی لاله کار مختصریست خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست
  16. mahya619

    اشعار بانو سیمین بهبهانی

    اگر دستی کسی سوی من آرد گریزم از وی و دستش نگیرم به چشمم بنگرد گر چشم شوخی سیاه و دلکش و مستش نگیرم به رویم گر لبی شیرین بخندد به خود گویم که این دام فریب است خدایا حال من دانی که داند ؟ نگون بختی که در شهری غریب است گهی عقل آید و رندانه گوید که با آن سرکشی ها رام گشتی گذشت زندگی درمان خامی ست متین و پخته و آرام گشتی ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه که از این پختگی حاصل چه دارم ؟ به جز نفرت به جز سردی به جز یأس ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟ مرا بهتر نبود آن زندگانی که هر شب به امیدی دل ببندم ؟ سحرگه با دو چشم گریه آلود بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟ مرا بهتر نبود آن زندگانی که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟ مرا بهتر نبود آن زندگانی که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟ مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟ کجا شد آن دل خوش باور من ؟ چه شد آن اشک ها کز جور یاران فرو می ریخت از چشم تر من ؟ چه شد آن دل تپیدن های بیگاه ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟ چرا دیگر مرا آشفتگی نیست ز تاب گردش چشم سیاهی ؟ خداوندا شبی همراز من گفت که نیک و بد در این دنیا قیاسی ست دلم خون شد ز بی دردی خدایا چو می نالم ،‌ مگو از ناسپاسی ست اگر دردی در این دنیا نباشد کسی را لذت شادی عیان نیست چه حاصل دارم از این زندگانی که گر غم نیست شادی هم در آن نیست
  17. mahya619

    اشعار مهدی اخوان ثالث

    وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من نزدیک دیواری که بر آن تکیه می‌زد بیشتر شب‌ها با خاطر خود می‌نشست و ساز می‌زد مرد و موج‌های زیر و اوج نغمه‌های او چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌شد من خوب می‌دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می‌رفتند احوالشان از خستگی می‌گفت، اما هیچ یک چیزی نمی‌گفتند خاموش و غمگین کوچ می‌کردند افتان و خیزان، بیشتر با پشت‌های خم فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت، این ودیعه‌های خلقت را همراه می‌بردند من خوب می‌دیدم که بی شک از چگور او می‌آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون وز زیر انگشتان چالاک و صبور او بس کن خدا را، ای چگوری، بس ساز تو وحشتناک و غمگین است هر پنجه کآنجا می خرامانی بر پرده‌های آشنا با درد گویی که چنگم در جگر می‌افکنی، اینست که‌ام تاب و آرام شنیدن نیست اینست در این چگور پیر تو، ای مرد، پنهان کیست؟ روح کدامین شوربخت دردمند آیا در آن حصار تنگ زندانی ست؟ با من بگو؟ ای بینوای دوره گرد، آخر با ساز پیرت این چه آواز، این چه آیینست؟ گوید چگوری: این نه آوازست نفرینست آواره‌ای آواز او چون نوحه یا چون ناله‌ای از گور گوری ازین عهد سیه دل دور اینجاست تو چون شناسی، این روح سیه پوش قبیلهٔ ماست از قتل عام هولناک قرن‌ها جسته آزرده خسته دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته گاهی که بیند زخمه‌ای دمساز و باشد پنجه‌ای همدرد خواند رثای عهد و آیین عزیزش را غمگین و آهسته اینک چگوری لحظه‌ای خاموش می‌ماند و آنگاه می‌خواند شو تا بشو گیر،‌ ای خدا، بر کوهساران می باره بارون، ای خدا، می به اره بارون از خان خانان، ای خدا، سردار بجنور من شکوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم شش تا جوونم، ای خدا، شد تیر بارون ابر به هارون، ای خدا بر کوه نباره بر من بباره، ای خدا، دل لاله زارون بس کن خدا را بی خودم کردی من در چگور تو صدای گریهٔ خود را شنیدم باز من می‌شناسم، این صدای گریهٔ من بود بی اعتنا با من مرد چگوری همچنان سرگرم با کارش و آن کاروان سایه یو اشباح در راه و رفتارش
  18. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۶۶ بی‌رخت گر بگل نظاره کنیم دشنه گردیم و سینه پاره کنیم نه فراموشی و نه یاد کنی خود بفرمای تا چه چاره کنیم آتش عشق تو جهانسوز است هرزه ما از میان کناره کنیم داغ را هم به داغ سینه نهیم زخم راهم به زخم چاره کنیم با همه عیب و فسق و زرق و خیال عیب رند شرابخواره کنیم دلق سالوس اگر بیندازیم بت و زنار آشکاره کنیم چون رضی صد هزار جان خواهیم تا فدایش هزار باره کنیم
  19. mahya619

    اشعار فروغ فرخزاد

    تولدی دیگر - وصل آن تیره مردمکها ، آه آن صوفیان سادهٔ خلوت نشین من در جذبهٔ سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند دیدم که بر سراسر من موج می زند چون هرم سرخگونهٔ آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج بارانها چون آسمانی از نفس فصلهای گرم تا بی نهایت تا آن سوی حیات گسترده بود او دیدم که در وزیدن دستانش جسمیّت وجودم تحلیل می رود دیدم که قلب او با آن طنین ساحر سرگردان پیچیده در تمامی قلب من ساعت پرید پرده به همراه باد رفت او را فشرده بودم در هالهٔ حریق می خواستم بگویم اما شگفت را انبوه سایه گستر مژگانش چون ریشه های پردهٔ ابریشم جاری شدند از بن تاریکی در امتداد آن کشالهٔ طولانی ِ طلب و آن تشنج ، آن تشنج مرگ آلود تا انتهای گمشدهٔ من دیدم که می رهم دیدم که می رهم دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد و ریخت ، ریخت ، ریخت در ماه ، ماه به گودی نشسته ، ماه ِمنقلب تار در یکدیگر گریسته بودیم در یکدیگر تمام لحظهٔ بی اعتبار وحدت را دیوانه وار زیسته بودیم
  20. mahya619

    اشعار سهراب سپهری

    حجم سبز - آفتابی صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟ لباس لحظه ها پاک است. میان آفتاب هشتم دی ماه طنین برف ، نخ های تماشا ، چکه های وقت. طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز. چه می خواهیم؟ بخار فصل گرد واژه های ماست. دهان گلخانه فکر است. سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند. ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند. چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست ، نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است؟ چرا مردم نمی دانند که در گل های نا ممکن هوا سرد است؟
  21. mahya619

    اشعار فریدون مشیری

    با پنج سخن سرا - همراه آفتاب همراه آفتاب جوانی٬ وقتی جوانه می زد در من نهال عشق٬ دست دلم به دامن شعرش رسیده بود. میخانهٴ غزل ! شعری که عشق٬ ــ گرم و درخشان ــ چو آفتاب٬ از مشرق طلایی آن سرکشیده بود. شعری که آن زمان و، همیشه در چشم من «ز رحمت محض آفریده» بود.
  22. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    مسعود که هست سعد سلمان پدرش جایی است که از چرخ گذشته است سرش در حبس بیفزود به دانش خطرش عودی است که پیدا شد از آتش هنرش "مسعود سعد سلمان"
  23. mahya619

    مـشاعره با رمان های در حال تایپ

    هم صدا | @hana23
  24. mahya619

    گلچین غزلیات سعدی

    دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت دو دوست یکنفس از عمر برنیاسودند که آسمان به سروقتشان دو اسبه نتاخت چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید خنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت جماعتی که بپرداختند از ما دل دل از محبت ایشان نمی‌توان پرداخت به روی همنفسان برگ عیش ساخته بود بر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلق که بیوفایی دوران اسمان بشناخت گرت چو چنگ به بر درکشد زمانهٔ دون بس اعتماد مکن کنگهت زند که نواخت
  25. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 65 ما بهر هلاک خود هلاکیم ز الایش آب و خاک پاکیم عین عشقیم و آن حسنیم روح محضیم و جان پاکیم تا دست بهم دهیم خشتیم تا چشم بهم نهیم خاکیم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×