رفتن به مطلب
Added by Amir

mahya619

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,560
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    100

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahya619

  1. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    "آرامگاه رضی الدین آرتیمانی در تویسرکان" رضی‌ الدین آرتیمانی معروف به میرزا محمد، از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است . وی در سال ۹۷۸ قمری در" روستای آرتیمان" از توابع "تویسرکان" بدنیا آمد. در ایام جوانی به همدان رفت و در آن‌ جا مشغول تحصیل شد و از شاگردان میر مرشد بروجردی گردید. میرزا محمد به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری درگذشت.آرامگاه او در «همینه» تویسرکان قرار دارد. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها " ساقی نامه" اوست. -ساقی نامه : الهی به مستان میخانه‌ ات به عقل آفرینان دیوانه‌ ات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به انده‌پرستان بی پا و سر به شادی فروشان بی شور و شر کزان خوبرو، چشم بد دور باد غلط دور گفتم که خود کور باد به مستان افتاده در پای خم به مخمور با مرگ با اشتلم بشام غریبان، به جام صبوح کز ایشانست شام و سحر را فتوح که خاکم گل از آب انگور کن سرا پای من آتش طور کن خدا را بجان خراباتیان کزین تهمت هستیم وارهان به میخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می بگردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار مئی ده که چون ریزیش در سبو بر ‌آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در دل چو منزل کند بدن را فروزان‌تر از دل کند از آن می که گر عکسش افتد بباغ کند غنچه را گوهر شبچراغ از آن می که گر شب ببیند بخواب چو روز از دلش سر زند آفتاب از آن می که گر عکسش افتد بجان توانی بجان دید حق را عیان از آن می که چون شیشه بر لب زند لب شیشه تبخاله از تب زند از آن می که گر عکسش افتد به آب بر آن آب تبخاله افتد جباب از آن می که چون ریزیش در سبو بر آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در خم چو گیرد قرار بر آرد خم آتش ز دل همچو نار می صاف ز آلودگی بشر مبدل به خیر اندر او جمله شر می معنی افروز صورت گداز مئی گشته معجون راز و نیاز از آن آب، کاتش بجان افکند اگر پیر باشد جوان افکند مئی را کزو جسم جانی کند بباده، زمین آسمانی کند مئی از منی و توئی گشته پاک شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک به انوار میخانه ره پوی، آه چه میخواهی از مسجد و خانقاه بیا تا سری در سر خم کنیم من و تو، تو و من، همه گم کنیم بیک قطره می آبم از سر گذشت به یک آه، بیمار ما درگذشت بزن هر قدر خواهیم، پا به سر سر مست از پا ندارد خبر چشی گر از این باده، کو کو زنی شوی چون ازو مست هو هو زنی مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش دماغم ز میخانه بویی کشید حذر کن که دیوانه، هویی کشید بگیرید زنجیرم ای دوستان که پیلم کند یاد هندوستان دلا خیز و پائی به میخانه نه صلائی به مستان دیوانه ده خدا را ز میخانه گر آگهی به مخمور بیچاره، بنما رَهی دلم خون شد از کلفت مدرسه خدا را خلاصم کن از وسوسه چو ساقی همه چشم فتان نمود به یک نازم، از خویش عریان نمود پریشان دماغیم، ساقی کجاست شراب ز شب مانده باقی کجاست بیا ساقیا، می بگردش در آر که می خوش بود خاصه در بزم یار مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز می و ساقی و بادهٔ جام سوز می صاف ز الایش ما سوی ازو یک نفس تا بعرش خدا مئی کو مرا وارهاند ز من ز آئین و کیفیت ما و من از آن می حلال است در کیش ما که هستی وبال است در پیش ما از آن می حرام است بر غیر ما که خارج مقام است در سیر ما مئی را که باشد در او این صفت نباشد بغیر از می معرفت به این عالم ار آشنائی کنی ز خود بگذری و خدائی کنی کنی خاک میخانه گر توتیا خدا را ببینی بچشم خدا به میخانه آی و صفا را ببین ببین خویشتن را خدا را ببین تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ که چیزی نبینی بغیر خدا بگویم که از خود فنا چون شوی ز یک قطره زین باده مجنون شوی بشوریدگان گر شبی سر کنی از آن می که مستند لب تر کنی جمال محالی که حاشا کنی ببندی دو چشم و تماشا کنی نیاری تو چون تاب دیدار او ز دیدار رو کن به دیوار او قمر درد نوش است از جام ما سحر خوشه چین است از شام ما مغنی نوای دگر ساز کن دلم تنگ شد مطرب آواز کن بگو زاهدان اینقدر تن زنند که آهن ربائی بر آهن زنند بس آلوده‌ام آتش می کجاست پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست به پیمانه، پاک از پلیدم کنید همه دانش و داد و دیدم کنید چو پیمانه از باده خالی شود مرا حالت مرگ حالی شود همه مستی و شور و حالیم ما نه چون تو همه قیل و قالیم ما خرابات را گر زیارت کنی تجلی بخروار غارت کنی چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر زنی در سماعی، ز می سرخوشی سزد گر ازین غصه خود را کشی توانی اگر دل، دریا کنی تو آن دُر یکتای پیدا کنی ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه بیابی اگر لذت اشک و آه بیا تا بساقی کنیم اتفاق درونها مصفا کنیم از نفاق بیائید تا جمله مستان شویم ز مجموع هستی پریشان شویم چو مستان بهم مهربانی کنیم دمی بی‌ریا زندگانی کنیم بگرییم یکدم چو باران بهم که اینک فتادیم یاران زهم جهان منزل راحت اندیش نیست ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست سراسر جهان گیرم از توست بس چه میخواهی آخر از این یکنفس فلک بین که با ما جفا میکند چها کرده است و چها میکند برآورد از خاک ما گرد و دود چه میخواهد از ما سپهر کبود نمیگردد این آسیا جز بخون الهی که برگردد این سرنگون من آن بینوایم که تا بوده‌ام نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام رسد هر دم از همدمانم غمی نبودم غمی گر بدم همدمی در این عالم تنگ‌تر از قفس به آسودگی کس نزد یک نفس مرا چشم ساقی چو از هوش برد چه کارم به صاف و چه کارم به درد نه در مسجدم ره، نه در خانقاه از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه نمانده است در هیچکس مردمی گریزان شده آدم از آدمی گروهی همه مکر و زرق و حیل همه مهربان، بهر جنگ و جدل همه متفق با هم اندر نفاق به بدخوئی اندر جهان جمله طاق همه گرگ مانا همه میش پوست همه دشمنی کرده در کار دوست شب آلودگی، روز شرمندگی معاذ الله از اینچنین زندگی اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو که او را نداند کسی غیر او برو کفر و دین را وداعی بکن به وجد اندر آ و سماعی بکن مکن منعم از باده ای محتسب که مستم من از جام لا یحتسب چو ما زین می، ار مست و نادان شوی ز دانائی خود پشیمان شوی خوری باده، خورشید رخشان شوی چه دنبال لعل بدخشان سوی صبوح است ساقی برو می بیار فتوح است مطرب دف و نی بیار از ان می که در دل اثر چون کند قلندر بیک خرقه قارون کند نوای مغنی چه تأثیر داشت که دیوانه نتوان به زنجیر داشت مغنی سحر شد خروشی بر آر ز خامان افسرده جوشی بر آر که افسردهٔ صحبت زاهدم خراب می و ساغر و شاهدم سرم در سر می‌پرستان مست که جزمی فراموششان هر چه هست به می گرم کن جان افسرده را که می زنده دارد تن مرده را مگو تلخ و شور آب انگور را که روشن کند دیدهٔ کور را بده ساقی آن آب آتش خواص که از هستیم زود سازد خلاص بمن عشوه چشم ساقی فروخت که دین و دل و عقل را جمله سوخت ازین دین به دنیا فروشان مباش بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش کدورت کشی از کف کوفیان صفا خواهی، اینک صف صوفیان چو گرم سماعند هر سو صفی حریفان اصولی ندیمان کفی چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای مکش بار محنت، بکش باده‌ای ز قطره سخن پیش دریا مکن حدیث فقیهان بر ما مکن مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش قدح تا توانی بنوشان و نوش سحر چون نبردی به میخانه راه چراغی به مسجد مبر شامگاه خراباتیا، سوی منبر مشو بهشتی، بدوزخ برابر مشو بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم دمار کدورت بر آر از گلم بکش باده تلخ و شیرین بخند فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند که نور یقین در دلم جوش زد جنون آمد و بر صف هوش زد قلم بشکن و دور افکن سبق بسوزان کتاب و بشویان ورق تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب که بر جملگی تافت چون آفتاب تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای رخ ای زاهد از می پرستان متاب تو در آتش افتاده‌ای من در آب که گفته است چندین ورق را ببین بگردان ورق را و حق را ببین مگو هیچ با ما ز آئین عقل که کفر است در کیش ما دین و عقل ز ما دست ای شیخ مسجد بدار خراباتیان را به مسجد چکار ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای بینداز دورش که یخ بسته‌ای فزون از دو عالم تو در عالمی بدینسان چرا کوتهی و کمی تو شادی بدین زندگی عار کو گشودند گیرم درت بار کو؟ نماز ار نه از روی مستی کنی به مسجد درون بت‌پرستی کنی به مسجد رو و قتل و غارت ببین به میخاه آی و فراغت ببین به میخانه آی و حضوری بکن سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن چو من گر ازین می تو بی من شوی بگلخن درون رشک گلشن شوی چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه برده است راه نه سودای کفر و نه پروای دین نه ذوقی به آن و نه شوقی به این برونها سفید و درونها سیاه فغان از چنین زندگی آه، آه همه سر برون کرده از جیب هم هنرمند گردیده در عیب هم خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ همه آشتیهای بدتر ز جنگ فرو رفته اشک و فرا رفته آه که باشند بر دعوی ما گواه بفرمای گور و بیاور کفن که افتاده‌ام از دل مرد و زن دلم گه از آن گه ازین جویدش ببین کاسمان از زمین جویدش به می هستی خود فنا کرده‌ایم نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم دگر طعنهٔ باده بر ما مزن که صد بار زن بهتر از طعنه زن نبردست گویا به میخانه راه که مسجد بنا کرده و خانقاه چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه بردست راه روان پاک سازیم از آب تاک که آلودهٔ کفر و دین است پاک ندانم چه گرمیست با این شراب که آتش خورم گویی از جام آب به می صاحب تخت و تاجم کنید پریشان دماغم، علاجم کنید جسد دادم و جان گرفتم ازو چه میخواستم، آن گرفتم ازو بینداز این جسم و جان شو همه جسد چیست؟ روح روان شو همه گدائی کن و پادشاهی ببین رهاکن خودی و خدائی ببین تکلف بود مست از می شدن خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن درون خرابات ما شاهدیست که بدنام ازو هر کجا زاهدیست بخور می که در دور عباس شاه به کاهی ببخشند کوهی گناه سکندر توان و سلیمان شدن ولی شاه عباس نتوان شدن که آئین شاهی از آن ارجمند نشسته است برطرف طاق بلند یکی از سواران رزمش هزار یکی از گدایان بزمش بهار سگش بر شهان دارد از آن شرف که باشد سگ آستان نجف الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیدهٔ مردمند نگهدار این دولت از چشم بد بکش مد اقبال او تا ابد همیشه چو خور گیتی افروز باد همه روز او عید نوروز باد شراب شهادت بکامش رسان بجد علیه السلامش رسان رضی روز محشر علی ساقی است مکن ترک می تا نفس باقی است
  2. mahya619

    مشاعره با شعر نو

    تن تو کوه دماوند است با غرورش تا عرش دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز ماری افتد از پشت تن تو دنیایي از چشم است تن تو جنگل بیداری هاست
  3. mahya619

    " فالنامه نود هشتیــــــا "

    فال حافظ دوشنبه-۳۰تیر۹۹
  4. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۸۱ خوشتر ز بهشتی و بهٰاری مجموعه لطف کردگـــاری در بزم مدام عیش و نوشی در رزم تمــــام گیر و داری در خشم و عتاب صلح و جنگی در نـــــاز و کرشمه نور و ناری از کویت اگر روم عجب نیست زین کشته تو صد هزار داری بر هر مویت دلیست آونگ هشدار که شیشه بار داری یکبار نیٰامدی بکارش تا رفت رضی بکار و باری
  5. mahya619

    سوال رو با سوال جواب بده

    چرا از من می‌پرسی؟ (خاطرات قشنگی دارم از اینجا...یادش بخیر )
  6. mahya619

    یک دروغ شاخدار بگو

    حالم خوبه...
  7. mahya619

    مشاعره

    ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد خیام
  8. mahya619

    موسیقی‌ای از جنس آرامش

    سلام به طرفدارای موزیک بیکلام! اگه شماهم مثل من، عاشق موزیکای آروم و خواب آورین؛ بیاین باهم به چندتا از زیبا ترین موزیکای بیکلام دنیا گوش بدیم! (اینا موزیکایین که من قبل از خواب بهشون گوش میدم، امیدوارم آرامشی که همیشه به من هدیه میدن، شامل حال شماهم بشه) http://s9.picofile.com/file/8360236276/01_Ceyhun_Celik_Paradise_love.mp3.html http://s8.picofile.com/file/8360236500/01_Piano_Peace_stay_calm.mp3.html http://s9.picofile.com/file/8360236626/Amy_Janelle_Sing_Me_Awake.mp3.html http://s9.picofile.com/file/8360236718/Dan_Chadburn_Breath_Of_Life.mp3.html http://s8.picofile.com/file/8360237600/Piano_Peace_love_yourself.mp3.html http://s9.picofile.com/file/8360236842/Piano_Peace_Life.mp3.html http://s8.picofile.com/file/8360236392/01_Vangelis_Missing.mp3.html
  9. mahya619

    موسیقی‌ای از جنس آرامش

    آرامش محض http://uupload.ir/view/hgb7_kristoffer_wallin_-_epilogue.mp3/ http://uupload.ir/view/33a5_michael_ortega_-_all_of_you_(2019)_songsara.net.mp3/
  10. mahya619

    گلستان-بخش۴۲

    گر جور شکم نیستی،هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند. اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.
  11. mahya619

    گلچین غزلیات سعدی

    هر که نازک بود تن یارش گو دل نازنین نگه دارش عاشق گل دروغ می‌گوید که تحمل نمی‌کند خارش نیکخواها در آتشم بگذار وین نصیحت مکن که بگذارش کاش با دل هزار جان بودی تا فدا کردمی به دیدارش عاشق صادق از ملامت دوست گر برنجد به دوست مشمارش کس به آرام جان ما نرسد که نه اول به جان رسد کارش خانه یار سنگدل این است هر که سر می‌زند به دیوارش خون ما خود محل آن دارد که بود پیش دوست مقدارش سعدیا گر به جان خطاب کند ترک جان گوی و دل به دست آرش
  12. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست -سعدی
  13. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۸۰ ای که به جز دلبری تو کار نداری کار جز آزار جان زار نداری ای همه داروی دل مگر تو بهشتی وی همه آرام جان مگر تو بهاری آنچه دل دشمنان بهم نسپندد چند تو بر جان دوستان بگماری بگسلم از جان و دل اگر بپذیری بگذرم از هر چه هست اگر بگذاری ریخت دلم آبرو که خونش بریزی عذر نگوئی و گر بهانه نیاری چند بر آن در روی و بار نیابی مردنت اولی دلا که عار نداری دور از آن مایهٔ حیات نمرده است زنده رضی را دگر برای چه داری
  14. mahya619

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    قرآن که مهین کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را "ت"
  15. mahya619

    مـشاعره با کلمات انتخابی

    حدیث مدعیان و خیال همکاران همان حکایت زردوز و بوریاباف است خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ نگاه دار که قلاب شهر صراف است مرگ
  16. این ماهیچه‌ی تپنده خیلی درد میکنه...متعجبم که چرا دست از تلاش برای زنده موندن برنمی‌داره؟
    چرا دیگه نمیتونم ببینم این همه آدم منو دوست دارن؟که به وجودم نیاز دارن؟
    چرا فردای بدون من....نمیاد؟
    دیگه رسیده به گلو...خستم....خیلی خسته.....دلم یه خواب عمیق میخواد...خیلی عمیق...
    چرا صبح نمیشه این شب....باز نمیشه این در....؟ 

    1. El_DoraDo

      El_DoraDo

      هرطور شده خودتو سرگرم کن:fingersmiley:
      اجازه نده این فکرای منفی، ذهنتو آلوده کنن.:no:
      هر وقت بهت نیاز داشتیم،کنارمون بودی.حالا نوبت ماست که جبران کنیم.:ale::heart:
      لطفا،خوب شو. من اون محیای قبلی رو میخوام.:tantrumsmiley:همونی که با خنده هاش بهار میشد:daghon::t(34):
      (چقد از ایموجی استفاده کردما!!:007:)

    2. mahya619

      mahya619

      مهربونه من...:cry3::t(35):

    3. Z_khofteh

      Z_khofteh

      چه حامیهخوشگلی:heart::cry6:

  17. mahya619

    مشاعره

    موفق باشید. سالک راه توکل را زغم ها باک نیست می‌توان با کشتی نوح از دل طوفان گذشت
  18. mahya619

    مشاعره

    ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است
  19. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم حافظ
  20.  

    آدم ها رو از خوب بودن پشیمون نکنیم

    کاری نکنیم که دلشون بشکنه

    رفتاری نکنیم که حس کنن چرا خوبی میکنن

    برخوردی نکنیم که از مهربون بودن دلسرد بشن

    یادمون باشه که:

    آدما زود میشکنن،خیلی زود

    کاری نکنیم که روحشون آزرده بشه

    خاطرشون برنجه...

    و باخودشون بگن: حق من این نبود، منی که همیشه سعی کردم خوب باشم و لبخند روی لب اطرافیانم بیارم...از خوبیه خودم زدم،تا اونا خوب باشن...زندگیمو باختم تا اونا همیشه برنده باشن...

    "همدیگرو نشکنیم":t(26):

  21. ‏دلم می‌خواهد برای یک بار هم که شده، "نباشم". کسی حضورِ مرا حس نکند. از اینکه همیشه بوده‌ام، خسته‌ام. دلم می‌خواهد روزی کسی با دیدنِ چیزی، یادِ من بیوفتد و با خودش بگوید "چرا نیست؟ چرا رفت؟":hanghead:
     

  22. میگن فاتحه زندگیتو وقتی باید بخونی که خدا هم ازت نا امید بشه...نکنه شما هم از اینجا قطع امید کردید؟:hanghead:

     

    1. Z_khofteh

      Z_khofteh

      میزاریم مگه ما؟:shakinghead:

  23. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم حافظ

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×