رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mahya619

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,450
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    29

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahya619

  1. mahya619

    اشعار شهریار

    "گزیده اشعار ترکی" خان ننه ، هایاندا قالدین بئله باشیوا دولانیم نئجه من سنی ایتیردیم ! دا سنین تایین تاپیلماز سن اؤلن گون ، عمه گلدی منی گه تدی آیری کنده من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟ باشیمی قاتیب اوشاقلار نئچه گون من اوردا قالدیم قاییدیب گلنده ، باخدیم یئریوی ییغیشدیریبلار نه اؤزون ، و نه یئرین وار « هانی خان ننه م ؟ » سوروشدوم دئدیلر کی : خان ننه نی آپاریبلا کربلایه کی شفاسین اوردان آلسین سفری اوزون سفردیر بیرایکی ایل چکر گلینجه نئجه آغلارام یانیخلی نئچه گون ائله چیغیردیم کی سه سیم ، سینم توتولدو او ، من اولماسام یانیندا اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز بو سفر نولوبدو ، من سیز اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟ هامیدان آجیق ائده ر کن هامییا آجیقلی باخدیم سونرا باشلادیم کی : منده گئدیره م اونون دالینجا دئدیلر : سنین کی تئزدیر امامین مزاری اوسته اوشاغی آپارماق اولماز سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ سن اونی چیخینجا بلکی ته له سیک روانلاماقدا اوخویوب قرآنی چیخدیم کی یازیم سنه : گل ایندی داها چیخمیشام قرآنی منه سوقت آل گلنده آما هر کاغاذ یازاندا آقامین گؤزو دولاردی سنده کی گلیب چیخمادین نئچه ایل بو اینتظارلا گونی ، هفته نی سایاردیم تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن ! بیله بیلمییه هنوزدا اوره گیمده بیر ایتیک وار گؤزوم آختارار همیشه نه یاماندی بو ایتیکلر خان ننه جانیم ، نولیدی سنی بیرده من تاپایدیم او آیاقلار اوسته ، بیرده دؤشه نیب بیر آغلایایدیم کی داها گئده نمییه یدین گئجه لر یاتاندا ، سن ده منی قوینونا آلاردین نئجه باغریوا باساردین قولون اوسته گاه سالاردین آجی دونیانی آتارکن ایکیمیز شیرین یاتاردیق یوخودا ( لولی ) آتارکن سنی من بلشدیره ردیم گئجه لی ، سو قیزدیراردین اؤزووی تمیزلیه ردین گئنه ده منی اؤپه ردین هئچ منه آجیقلامازدین ساواشان منه کیم اولسون سن منه هاوار دوراردین منی ، سن آنام دؤیه نده قاپیب آرادان چیخاردین ائله ایستیلیک او ایسته ک داها کیمسه ده اولورمو ؟ اوره گیم دئییر کی : یوخ – یوخ او ده رین صفالی ایسته ک منیم او عزیزلیغیم تک سنیله گئدیب ، توکندی خان ننه اؤزون دئییردین کی : بهشت ده ، الله وئره جه ک نه ایستیور سن بو سؤزون یادیندا قالسین منه قولینی وئریبسه ن ائله بیر گونوم اولورسا بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟ سؤزیمه درست قولاق وئر : سن ایله ن اوشاخلیق عهدین خان ننه آمان ، نولیدی بیر اوشاخلیغی تاپایدیم بیرده من سنه چاتایدیم سنیلن قوجاقلاشایدیم سنیلن بیر آغلاشایدیم یئنیدن اوشاق اولورکن قوجاغیندا بیر یاتایدیم ائله بیر بهشت اولورس داها من اؤز الله هیمدان باشقا بیر شئی ایسته مزدیم ۱۳۵۵
  2. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۵۷ دور از و بسکه سوزم و سازم شده نزدیک آنکه بگدازم هیچ افسون در او نمیگیرد آه از دست ترک طنازم در و دیوار در سماع آیند ارغنون غمش چو بنوازم از جمادات شور برخیزد چون بیادش ترانه آغازم گر بخونم دمی نپردازد دل خونین ازو بپردازم عالم از غم شود، چه میسازد من که جز با غمش نمیسازم کو خرابات عاشقان که در او هر چه دارم ببٰاده در بازم میکشم گفتهٔ رضی را من تو مکش زانکه میکشد نازم
  3. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    "آرامگاه رضی الدین آرتیمانی در تویسرکان" رضی‌ الدین آرتیمانی معروف به میرزا محمد، از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است . وی در سال ۹۷۸ قمری در" روستای آرتیمان" از توابع "تویسرکان" بدنیا آمد. در ایام جوانی به همدان رفت و در آن‌ جا مشغول تحصیل شد و از شاگردان میر مرشد بروجردی گردید. میرزا محمد به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری درگذشت.آرامگاه او در «همینه» تویسرکان قرار دارد. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها " ساقی نامه" اوست. -ساقی نامه : الهی به مستان میخانه‌ ات به عقل آفرینان دیوانه‌ ات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به انده‌پرستان بی پا و سر به شادی فروشان بی شور و شر کزان خوبرو، چشم بد دور باد غلط دور گفتم که خود کور باد به مستان افتاده در پای خم به مخمور با مرگ با اشتلم بشام غریبان، به جام صبوح کز ایشانست شام و سحر را فتوح که خاکم گل از آب انگور کن سرا پای من آتش طور کن خدا را بجان خراباتیان کزین تهمت هستیم وارهان به میخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می بگردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار مئی ده که چون ریزیش در سبو بر ‌آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در دل چو منزل کند بدن را فروزان‌تر از دل کند از آن می که گر عکسش افتد بباغ کند غنچه را گوهر شبچراغ از آن می که گر شب ببیند بخواب چو روز از دلش سر زند آفتاب از آن می که گر عکسش افتد بجان توانی بجان دید حق را عیان از آن می که چون شیشه بر لب زند لب شیشه تبخاله از تب زند از آن می که گر عکسش افتد به آب بر آن آب تبخاله افتد جباب از آن می که چون ریزیش در سبو بر آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در خم چو گیرد قرار بر آرد خم آتش ز دل همچو نار می صاف ز آلودگی بشر مبدل به خیر اندر او جمله شر می معنی افروز صورت گداز مئی گشته معجون راز و نیاز از آن آب، کاتش بجان افکند اگر پیر باشد جوان افکند مئی را کزو جسم جانی کند بباده، زمین آسمانی کند مئی از منی و توئی گشته پاک شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک به انوار میخانه ره پوی، آه چه میخواهی از مسجد و خانقاه بیا تا سری در سر خم کنیم من و تو، تو و من، همه گم کنیم بیک قطره می آبم از سر گذشت به یک آه، بیمار ما درگذشت بزن هر قدر خواهیم، پا به سر سر مست از پا ندارد خبر چشی گر از این باده، کو کو زنی شوی چون ازو مست هو هو زنی مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش دماغم ز میخانه بویی کشید حذر کن که دیوانه، هویی کشید بگیرید زنجیرم ای دوستان که پیلم کند یاد هندوستان دلا خیز و پائی به میخانه نه صلائی به مستان دیوانه ده خدا را ز میخانه گر آگهی به مخمور بیچاره، بنما رَهی دلم خون شد از کلفت مدرسه خدا را خلاصم کن از وسوسه چو ساقی همه چشم فتان نمود به یک نازم، از خویش عریان نمود پریشان دماغیم، ساقی کجاست شراب ز شب مانده باقی کجاست بیا ساقیا، می بگردش در آر که می خوش بود خاصه در بزم یار مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز می و ساقی و بادهٔ جام سوز می صاف ز الایش ما سوی ازو یک نفس تا بعرش خدا مئی کو مرا وارهاند ز من ز آئین و کیفیت ما و من از آن می حلال است در کیش ما که هستی وبال است در پیش ما از آن می حرام است بر غیر ما که خارج مقام است در سیر ما مئی را که باشد در او این صفت نباشد بغیر از می معرفت به این عالم ار آشنائی کنی ز خود بگذری و خدائی کنی کنی خاک میخانه گر توتیا خدا را ببینی بچشم خدا به میخانه آی و صفا را ببین ببین خویشتن را خدا را ببین تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ که چیزی نبینی بغیر خدا بگویم که از خود فنا چون شوی ز یک قطره زین باده مجنون شوی بشوریدگان گر شبی سر کنی از آن می که مستند لب تر کنی جمال محالی که حاشا کنی ببندی دو چشم و تماشا کنی نیاری تو چون تاب دیدار او ز دیدار رو کن به دیوار او قمر درد نوش است از جام ما سحر خوشه چین است از شام ما مغنی نوای دگر ساز کن دلم تنگ شد مطرب آواز کن بگو زاهدان اینقدر تن زنند که آهن ربائی بر آهن زنند بس آلوده‌ام آتش می کجاست پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست به پیمانه، پاک از پلیدم کنید همه دانش و داد و دیدم کنید چو پیمانه از باده خالی شود مرا حالت مرگ حالی شود همه مستی و شور و حالیم ما نه چون تو همه قیل و قالیم ما خرابات را گر زیارت کنی تجلی بخروار غارت کنی چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر زنی در سماعی، ز می سرخوشی سزد گر ازین غصه خود را کشی توانی اگر دل، دریا کنی تو آن دُر یکتای پیدا کنی ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه بیابی اگر لذت اشک و آه بیا تا بساقی کنیم اتفاق درونها مصفا کنیم از نفاق بیائید تا جمله مستان شویم ز مجموع هستی پریشان شویم چو مستان بهم مهربانی کنیم دمی بی‌ریا زندگانی کنیم بگرییم یکدم چو باران بهم که اینک فتادیم یاران زهم جهان منزل راحت اندیش نیست ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست سراسر جهان گیرم از توست بس چه میخواهی آخر از این یکنفس فلک بین که با ما جفا میکند چها کرده است و چها میکند برآورد از خاک ما گرد و دود چه میخواهد از ما سپهر کبود نمیگردد این آسیا جز بخون الهی که برگردد این سرنگون من آن بینوایم که تا بوده‌ام نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام رسد هر دم از همدمانم غمی نبودم غمی گر بدم همدمی در این عالم تنگ‌تر از قفس به آسودگی کس نزد یک نفس مرا چشم ساقی چو از هوش برد چه کارم به صاف و چه کارم به درد نه در مسجدم ره، نه در خانقاه از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه نمانده است در هیچکس مردمی گریزان شده آدم از آدمی گروهی همه مکر و زرق و حیل همه مهربان، بهر جنگ و جدل همه متفق با هم اندر نفاق به بدخوئی اندر جهان جمله طاق همه گرگ مانا همه میش پوست همه دشمنی کرده در کار دوست شب آلودگی، روز شرمندگی معاذ الله از اینچنین زندگی اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو که او را نداند کسی غیر او برو کفر و دین را وداعی بکن به وجد اندر آ و سماعی بکن مکن منعم از باده ای محتسب که مستم من از جام لا یحتسب چو ما زین می، ار مست و نادان شوی ز دانائی خود پشیمان شوی خوری باده، خورشید رخشان شوی چه دنبال لعل بدخشان سوی صبوح است ساقی برو می بیار فتوح است مطرب دف و نی بیار از ان می که در دل اثر چون کند قلندر بیک خرقه قارون کند نوای مغنی چه تأثیر داشت که دیوانه نتوان به زنجیر داشت مغنی سحر شد خروشی بر آر ز خامان افسرده جوشی بر آر که افسردهٔ صحبت زاهدم خراب می و ساغر و شاهدم سرم در سر می‌پرستان مست که جزمی فراموششان هر چه هست به می گرم کن جان افسرده را که می زنده دارد تن مرده را مگو تلخ و شور آب انگور را که روشن کند دیدهٔ کور را بده ساقی آن آب آتش خواص که از هستیم زود سازد خلاص بمن عشوه چشم ساقی فروخت که دین و دل و عقل را جمله سوخت ازین دین به دنیا فروشان مباش بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش کدورت کشی از کف کوفیان صفا خواهی، اینک صف صوفیان چو گرم سماعند هر سو صفی حریفان اصولی ندیمان کفی چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای مکش بار محنت، بکش باده‌ای ز قطره سخن پیش دریا مکن حدیث فقیهان بر ما مکن مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش قدح تا توانی بنوشان و نوش سحر چون نبردی به میخانه راه چراغی به مسجد مبر شامگاه خراباتیا، سوی منبر مشو بهشتی، بدوزخ برابر مشو بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم دمار کدورت بر آر از گلم بکش باده تلخ و شیرین بخند فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند که نور یقین در دلم جوش زد جنون آمد و بر صف هوش زد قلم بشکن و دور افکن سبق بسوزان کتاب و بشویان ورق تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب که بر جملگی تافت چون آفتاب تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای رخ ای زاهد از می پرستان متاب تو در آتش افتاده‌ای من در آب که گفته است چندین ورق را ببین بگردان ورق را و حق را ببین مگو هیچ با ما ز آئین عقل که کفر است در کیش ما دین و عقل ز ما دست ای شیخ مسجد بدار خراباتیان را به مسجد چکار ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای بینداز دورش که یخ بسته‌ای فزون از دو عالم تو در عالمی بدینسان چرا کوتهی و کمی تو شادی بدین زندگی عار کو گشودند گیرم درت بار کو؟ نماز ار نه از روی مستی کنی به مسجد درون بت‌پرستی کنی به مسجد رو و قتل و غارت ببین به میخاه آی و فراغت ببین به میخانه آی و حضوری بکن سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن چو من گر ازین می تو بی من شوی بگلخن درون رشک گلشن شوی چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه برده است راه نه سودای کفر و نه پروای دین نه ذوقی به آن و نه شوقی به این برونها سفید و درونها سیاه فغان از چنین زندگی آه، آه همه سر برون کرده از جیب هم هنرمند گردیده در عیب هم خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ همه آشتیهای بدتر ز جنگ فرو رفته اشک و فرا رفته آه که باشند بر دعوی ما گواه بفرمای گور و بیاور کفن که افتاده‌ام از دل مرد و زن دلم گه از آن گه ازین جویدش ببین کاسمان از زمین جویدش به می هستی خود فنا کرده‌ایم نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم دگر طعنهٔ باده بر ما مزن که صد بار زن بهتر از طعنه زن نبردست گویا به میخانه راه که مسجد بنا کرده و خانقاه چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه بردست راه روان پاک سازیم از آب تاک که آلودهٔ کفر و دین است پاک ندانم چه گرمیست با این شراب که آتش خورم گویی از جام آب به می صاحب تخت و تاجم کنید پریشان دماغم، علاجم کنید جسد دادم و جان گرفتم ازو چه میخواستم، آن گرفتم ازو بینداز این جسم و جان شو همه جسد چیست؟ روح روان شو همه گدائی کن و پادشاهی ببین رهاکن خودی و خدائی ببین تکلف بود مست از می شدن خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن درون خرابات ما شاهدیست که بدنام ازو هر کجا زاهدیست بخور می که در دور عباس شاه به کاهی ببخشند کوهی گناه سکندر توان و سلیمان شدن ولی شاه عباس نتوان شدن که آئین شاهی از آن ارجمند نشسته است برطرف طاق بلند یکی از سواران رزمش هزار یکی از گدایان بزمش بهار سگش بر شهان دارد از آن شرف که باشد سگ آستان نجف الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیدهٔ مردمند نگهدار این دولت از چشم بد بکش مد اقبال او تا ابد همیشه چو خور گیتی افروز باد همه روز او عید نوروز باد شراب شهادت بکامش رسان بجد علیه السلامش رسان رضی روز محشر علی ساقی است مکن ترک می تا نفس باقی است
  4. یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم. رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
  5. mahya619

    اشعار شهریار

    غزل شماره ۱۵۹ سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی به لاجورد افق ته کشیده برکه شب مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید خروس دهکده از صیحه سحرگاهی به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه بسا که قافله آه کرده ام راهی نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر بجز چراغ جمال بقیت اللهی برآی از افق ای مشعل هدایت شرق برآر گله این گمرهان ز گمراهی ز سایه ئی که به خاک افکنی خوشم چکنم همای عرش کجا و کبوتر چاهی بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود حدیث عشق من افسانه ئی بود واهی تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست به کوه محنت من بین و چهره کاهی
  6. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۵۶ زبان در ذکر و دل در فکر آن نامهربان دارم نمیگردد بچیزی غیر نامش تا زبان دارم به من گر آشنا بیگانه گردد جای آن دارد که با بیگانه، حرف آشنایی در میان دارم خلل دارد یقین با هر که جانان را گمان کردم یقین پیش من است آنرا که با مردم گمان دارم تمنایم زمین بوس است خاکم بَر دهان بادا توان بوسید گیرم، خاک کی اندر دهان دارم قلندر مشربم بر روی دریا پوست اندازم سمندر طینتم بر شاخ شعله آشیان دارم رضی سان گر به چرخم سر فرو ناید، مرا شاید که کرسیها فتاده زیر پا از آسمٰان دارم
  7. mahya619

    اشعار مولانا

    دیوان شمس،غزل شماره ۱۷۸۹  ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان نک ساربان برخاسته قطارها آراسته از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان زین شمع‌های سرنگون زین پرده‌های نیلگون خلقی عجب آید برون تا غیب‌ها گردد عیان زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او از حیله بسیار او این ذره‌ها لرزان دلان ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان
  8. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۵۵ تا بسر شوری از آن زلف پریشان دارم نه سر کفر و نه اندیشهٔ ایمان دارم پرده بردار که تا بر همه روشن گردد کز چه رو مذهب خورشید پرستان دارم پیرم از رشک و شد آمیخته با جان غم یار یوسف و گرگ به یک چاه به زندان دارم با خیال رخت آسوده‌ام از محنت هجر همره نوح، چه اندیشه ز طوفان دارم ای رضی روزی کافر نشود امنی کو این خجالت که من از گبر و مسلمان دارم
  9. عیدت مبارک عزیزترین:626gdau:

    امیدوارم سالی داشته باشی، سرشار از عشق و محبت.

    و رنگین کمون آرزو ها همیشه تو آسمون دلت بدرخشه:JC_cupidgirl:

     

  10. mahya619

    مشاعره

    تا گشودم نامه اش را سوختم در انتظار کاش قاصد میگشود این نامه سر بسته را
  11. #دل نوشت

    شاید ایجایی که هستم...آخرشه
    شایدم باید صبر کنم تا صبح...

    تو این تاریکی...

    هر راهی هم ک جلو روم باشه،

    مشخص نیست به کجا میره.

    درسته...باید صبر کنم
    به هر حال این نیز بگذرد...
    و چون میگذرد....
    غمی نیست :)

     

    #ترجمان_حال

    هرچه آید به سرم، باز بگویم گذرد

    وای از این عمر که با میگذرد، میگذرد

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 5
    2. mahya619

      mahya619

      @Yasi.اینو باید از کاربرای "وفادار"  پرسید:winking:

    3. Yasi.

      Yasi.

      هی خدااااا چقداینجا خاطره داشتم

    4. mahya619
  12. mahya619

    اشعار نظامی گنجوی

    خردنامه-بخش ۳۱ (خیلی طولانی بود، فقط شش بیت اولش رو نوشتم) دگر روز کز عطسهٔ آفتاب دمیدند کافور بر مشک ناب فرستاد شه تا به روشن ضمیر فلاطون نهد خامه را بر حریر نگارد یکی نامهٔ دلنواز که خوانندگان را بود کارساز
  13. mahya619

    مشاعره با ضرب المثل

    هر جا که پري رخيست، ديوي با اوست!
  14. mahya619

    اشعار شهریار

    غزل شماره ۱۵۸ ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید بازآئی و برهانیم از چشم به راهی دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی تقدیر الهی چو پی سوختن ماست ما نیز بسازیم به تقدیر الهی تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم افسانه این بی سر و ته قصه واهی
  15. mahya619

    مشاعره

    مرا چگونه نباشد حضور عیش و فراغ که زخم بر سر زخم است و داغ بر سر داغ مرا چنانکه منم بینی و نگوئی هیچ ازین تغافل جانسوز سخت داغم داغ
  16. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۵۴ جز در عشق بهر در که شدم خوار شدم خار بودم همه از عشق تو گلزار شدم داشتم تا خبر از خویش نبودم خبری تا شدم مست می عشق تو هشیار شدم حرف ما گوش نمیکرد چه گفتیم رضی کو همه گوش شد و من همه گفتار شدم
  17. mahya619

    گلچین غزلیات سعدی

    غزل شماره ۶۲۵ شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که منت بنده وار در خدمت بایستم تو خداوندوار بنشینی میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست هزار سال برآید همان نخستینی چو صبرم از تو میسر نمی‌شود چه کنم به خشم رفتم و باز آمدم به مسکینی به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست نیاید و تو به از من هزار بگزینی به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی لگام بر سر شیران کند صلابت عشق چنان کشد که شتر را مهار دربینی ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی
  18. mahya619

    اشعار پروین اعتصامی

    قصیده شماره ۴۲ همی با عقل در چون و چرائی همی پوینده در راه خطائی همی کار تو کار ناستوده است همی کردار بد را میستائی گرفتار عقاب آرزوئی اسیر پنجهٔ باز هوائی کمین گاه پلنگ است این چراگاه تو همچون بره غافل در چرائی سرانجام، اژدهای تست گیتی تو آخر طعمهٔ این اژدهائی ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش ندارد هیچ پاس آشنائی جهان همچون درختست و تو بارش بیفتی چون در آن دیری بپائی ازین دریای بی کنه و کرانه نخواهی یافتن هرگز رهائی ز تیر آموز اکنون راستکاری که مانند کمان فردا دوتائی بترک حرص گوی و پارسا شو که خوش نبود طمع با پارسائی چه حاصل از سر بی فکرت و رای چه سود از دیدهٔ بی روشنائی نهنگ ناشتا شد نفس، پروین بباید کشتنش از ناشتائی
  19. mahya619

    اشعار مولانا

    دیوان شمس،غزل شماره ۱۰۷۲ گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورم گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ای با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش صورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر از خدا دریا همی‌خواهی و مار خشکیی چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر غوره افشاری و گویی من ریاضت می‌کنم چونک میخواره نه‌ای رو شیره افشرده گیر صوفیان صاف را گویی که دردی خورده‌اند صوفیان را صاف می‌دارد تو بستان درده گیر هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت گر چه او تازه‌ست و خندان هم کنون پژمرده گیر شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست چونک بی‌تو شب بود استاره‌ها بشمرده گیر
  20. mahya619

    مـشاعره با کلمات انتخابی

    روزگاریست که ما را نگران می‌داری مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری گوشه چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحب نظران می‌داری "اغیار"
  21. mahya619

    مشاعره با ضرب المثل

    داری طرب كن، نداری طلب كن
  22. mahya619

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    خوش می‌رود این پسر که برخاست سرویست چنین که می‌رود راست ابروش کمان قتل عاشق گیسوش کمند عقل داناست "چ"

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×