رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mahya619

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,473
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    37

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahya619

  1. mahya619

    الان دلت برای کی تنگ شده ؟

    @Hina97 @samira7781 @paria80 @maleficent @hana23 @KIMIA @HaStI- @niya99_HANA @n-a-f-a-s @_Tiianara_ @reyhan.B @metaldead @asal.p @RainDaughter @0T0 @Artmis69 @SMRT @Shamoradi @Lunatic @marjoosh @Aylin.exo @mahdiye.ahm @YegaN @YeGaNeH @afsa @BeNNeT @Missmahdiew @dehgani @CrystalAnis @heliya-L @mz1379 @F.Ghorbaniniya @[email protected] @hedeyh2002 @Shadowlady @dokhtar_abi @Danin72 @civil68 @AGH اخ آرتروز انگشت گرفتم چه زیادین()
  2. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی. ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟ بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب، نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی. "خیام"
  3. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۶۴ دست شوقی با گریبان آشنا میخواستیم جامهٔ جان در غم عشقی فنا میخواستیم دیده گریان، سینه سوزان، دل طپان، جان مضطرب شکر للّه یافتیم آنچ از خدا میخواستیم خود عیان بود آنچه میجستیم او را در نهان پیش ما بود آنچه او را از خدا میخواستیم تا شود بی ظرفی این ناحریفان آشکار جرعه‌ای زان بادهٔ مرد آزما میخواستیم معتکف بوده است در جان آنکه جان جویاش بود همنشین بودست با ما آنکه ما میخواستیم غیرت اغیار در گوش رضی شد پای بند ور نه ما آمادگی را از خدا میخواستیم
  4. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    "آرامگاه رضی الدین آرتیمانی در تویسرکان" رضی‌ الدین آرتیمانی معروف به میرزا محمد، از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است . وی در سال ۹۷۸ قمری در" روستای آرتیمان" از توابع "تویسرکان" بدنیا آمد. در ایام جوانی به همدان رفت و در آن‌ جا مشغول تحصیل شد و از شاگردان میر مرشد بروجردی گردید. میرزا محمد به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری درگذشت.آرامگاه او در «همینه» تویسرکان قرار دارد. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها " ساقی نامه" اوست. -ساقی نامه : الهی به مستان میخانه‌ ات به عقل آفرینان دیوانه‌ ات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به انده‌پرستان بی پا و سر به شادی فروشان بی شور و شر کزان خوبرو، چشم بد دور باد غلط دور گفتم که خود کور باد به مستان افتاده در پای خم به مخمور با مرگ با اشتلم بشام غریبان، به جام صبوح کز ایشانست شام و سحر را فتوح که خاکم گل از آب انگور کن سرا پای من آتش طور کن خدا را بجان خراباتیان کزین تهمت هستیم وارهان به میخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می بگردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار مئی ده که چون ریزیش در سبو بر ‌آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در دل چو منزل کند بدن را فروزان‌تر از دل کند از آن می که گر عکسش افتد بباغ کند غنچه را گوهر شبچراغ از آن می که گر شب ببیند بخواب چو روز از دلش سر زند آفتاب از آن می که گر عکسش افتد بجان توانی بجان دید حق را عیان از آن می که چون شیشه بر لب زند لب شیشه تبخاله از تب زند از آن می که گر عکسش افتد به آب بر آن آب تبخاله افتد جباب از آن می که چون ریزیش در سبو بر آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در خم چو گیرد قرار بر آرد خم آتش ز دل همچو نار می صاف ز آلودگی بشر مبدل به خیر اندر او جمله شر می معنی افروز صورت گداز مئی گشته معجون راز و نیاز از آن آب، کاتش بجان افکند اگر پیر باشد جوان افکند مئی را کزو جسم جانی کند بباده، زمین آسمانی کند مئی از منی و توئی گشته پاک شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک به انوار میخانه ره پوی، آه چه میخواهی از مسجد و خانقاه بیا تا سری در سر خم کنیم من و تو، تو و من، همه گم کنیم بیک قطره می آبم از سر گذشت به یک آه، بیمار ما درگذشت بزن هر قدر خواهیم، پا به سر سر مست از پا ندارد خبر چشی گر از این باده، کو کو زنی شوی چون ازو مست هو هو زنی مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش دماغم ز میخانه بویی کشید حذر کن که دیوانه، هویی کشید بگیرید زنجیرم ای دوستان که پیلم کند یاد هندوستان دلا خیز و پائی به میخانه نه صلائی به مستان دیوانه ده خدا را ز میخانه گر آگهی به مخمور بیچاره، بنما رَهی دلم خون شد از کلفت مدرسه خدا را خلاصم کن از وسوسه چو ساقی همه چشم فتان نمود به یک نازم، از خویش عریان نمود پریشان دماغیم، ساقی کجاست شراب ز شب مانده باقی کجاست بیا ساقیا، می بگردش در آر که می خوش بود خاصه در بزم یار مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز می و ساقی و بادهٔ جام سوز می صاف ز الایش ما سوی ازو یک نفس تا بعرش خدا مئی کو مرا وارهاند ز من ز آئین و کیفیت ما و من از آن می حلال است در کیش ما که هستی وبال است در پیش ما از آن می حرام است بر غیر ما که خارج مقام است در سیر ما مئی را که باشد در او این صفت نباشد بغیر از می معرفت به این عالم ار آشنائی کنی ز خود بگذری و خدائی کنی کنی خاک میخانه گر توتیا خدا را ببینی بچشم خدا به میخانه آی و صفا را ببین ببین خویشتن را خدا را ببین تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ که چیزی نبینی بغیر خدا بگویم که از خود فنا چون شوی ز یک قطره زین باده مجنون شوی بشوریدگان گر شبی سر کنی از آن می که مستند لب تر کنی جمال محالی که حاشا کنی ببندی دو چشم و تماشا کنی نیاری تو چون تاب دیدار او ز دیدار رو کن به دیوار او قمر درد نوش است از جام ما سحر خوشه چین است از شام ما مغنی نوای دگر ساز کن دلم تنگ شد مطرب آواز کن بگو زاهدان اینقدر تن زنند که آهن ربائی بر آهن زنند بس آلوده‌ام آتش می کجاست پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست به پیمانه، پاک از پلیدم کنید همه دانش و داد و دیدم کنید چو پیمانه از باده خالی شود مرا حالت مرگ حالی شود همه مستی و شور و حالیم ما نه چون تو همه قیل و قالیم ما خرابات را گر زیارت کنی تجلی بخروار غارت کنی چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر زنی در سماعی، ز می سرخوشی سزد گر ازین غصه خود را کشی توانی اگر دل، دریا کنی تو آن دُر یکتای پیدا کنی ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه بیابی اگر لذت اشک و آه بیا تا بساقی کنیم اتفاق درونها مصفا کنیم از نفاق بیائید تا جمله مستان شویم ز مجموع هستی پریشان شویم چو مستان بهم مهربانی کنیم دمی بی‌ریا زندگانی کنیم بگرییم یکدم چو باران بهم که اینک فتادیم یاران زهم جهان منزل راحت اندیش نیست ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست سراسر جهان گیرم از توست بس چه میخواهی آخر از این یکنفس فلک بین که با ما جفا میکند چها کرده است و چها میکند برآورد از خاک ما گرد و دود چه میخواهد از ما سپهر کبود نمیگردد این آسیا جز بخون الهی که برگردد این سرنگون من آن بینوایم که تا بوده‌ام نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام رسد هر دم از همدمانم غمی نبودم غمی گر بدم همدمی در این عالم تنگ‌تر از قفس به آسودگی کس نزد یک نفس مرا چشم ساقی چو از هوش برد چه کارم به صاف و چه کارم به درد نه در مسجدم ره، نه در خانقاه از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه نمانده است در هیچکس مردمی گریزان شده آدم از آدمی گروهی همه مکر و زرق و حیل همه مهربان، بهر جنگ و جدل همه متفق با هم اندر نفاق به بدخوئی اندر جهان جمله طاق همه گرگ مانا همه میش پوست همه دشمنی کرده در کار دوست شب آلودگی، روز شرمندگی معاذ الله از اینچنین زندگی اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو که او را نداند کسی غیر او برو کفر و دین را وداعی بکن به وجد اندر آ و سماعی بکن مکن منعم از باده ای محتسب که مستم من از جام لا یحتسب چو ما زین می، ار مست و نادان شوی ز دانائی خود پشیمان شوی خوری باده، خورشید رخشان شوی چه دنبال لعل بدخشان سوی صبوح است ساقی برو می بیار فتوح است مطرب دف و نی بیار از ان می که در دل اثر چون کند قلندر بیک خرقه قارون کند نوای مغنی چه تأثیر داشت که دیوانه نتوان به زنجیر داشت مغنی سحر شد خروشی بر آر ز خامان افسرده جوشی بر آر که افسردهٔ صحبت زاهدم خراب می و ساغر و شاهدم سرم در سر می‌پرستان مست که جزمی فراموششان هر چه هست به می گرم کن جان افسرده را که می زنده دارد تن مرده را مگو تلخ و شور آب انگور را که روشن کند دیدهٔ کور را بده ساقی آن آب آتش خواص که از هستیم زود سازد خلاص بمن عشوه چشم ساقی فروخت که دین و دل و عقل را جمله سوخت ازین دین به دنیا فروشان مباش بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش کدورت کشی از کف کوفیان صفا خواهی، اینک صف صوفیان چو گرم سماعند هر سو صفی حریفان اصولی ندیمان کفی چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای مکش بار محنت، بکش باده‌ای ز قطره سخن پیش دریا مکن حدیث فقیهان بر ما مکن مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش قدح تا توانی بنوشان و نوش سحر چون نبردی به میخانه راه چراغی به مسجد مبر شامگاه خراباتیا، سوی منبر مشو بهشتی، بدوزخ برابر مشو بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم دمار کدورت بر آر از گلم بکش باده تلخ و شیرین بخند فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند که نور یقین در دلم جوش زد جنون آمد و بر صف هوش زد قلم بشکن و دور افکن سبق بسوزان کتاب و بشویان ورق تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب که بر جملگی تافت چون آفتاب تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای رخ ای زاهد از می پرستان متاب تو در آتش افتاده‌ای من در آب که گفته است چندین ورق را ببین بگردان ورق را و حق را ببین مگو هیچ با ما ز آئین عقل که کفر است در کیش ما دین و عقل ز ما دست ای شیخ مسجد بدار خراباتیان را به مسجد چکار ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای بینداز دورش که یخ بسته‌ای فزون از دو عالم تو در عالمی بدینسان چرا کوتهی و کمی تو شادی بدین زندگی عار کو گشودند گیرم درت بار کو؟ نماز ار نه از روی مستی کنی به مسجد درون بت‌پرستی کنی به مسجد رو و قتل و غارت ببین به میخاه آی و فراغت ببین به میخانه آی و حضوری بکن سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن چو من گر ازین می تو بی من شوی بگلخن درون رشک گلشن شوی چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه برده است راه نه سودای کفر و نه پروای دین نه ذوقی به آن و نه شوقی به این برونها سفید و درونها سیاه فغان از چنین زندگی آه، آه همه سر برون کرده از جیب هم هنرمند گردیده در عیب هم خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ همه آشتیهای بدتر ز جنگ فرو رفته اشک و فرا رفته آه که باشند بر دعوی ما گواه بفرمای گور و بیاور کفن که افتاده‌ام از دل مرد و زن دلم گه از آن گه ازین جویدش ببین کاسمان از زمین جویدش به می هستی خود فنا کرده‌ایم نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم دگر طعنهٔ باده بر ما مزن که صد بار زن بهتر از طعنه زن نبردست گویا به میخانه راه که مسجد بنا کرده و خانقاه چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه بردست راه روان پاک سازیم از آب تاک که آلودهٔ کفر و دین است پاک ندانم چه گرمیست با این شراب که آتش خورم گویی از جام آب به می صاحب تخت و تاجم کنید پریشان دماغم، علاجم کنید جسد دادم و جان گرفتم ازو چه میخواستم، آن گرفتم ازو بینداز این جسم و جان شو همه جسد چیست؟ روح روان شو همه گدائی کن و پادشاهی ببین رهاکن خودی و خدائی ببین تکلف بود مست از می شدن خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن درون خرابات ما شاهدیست که بدنام ازو هر کجا زاهدیست بخور می که در دور عباس شاه به کاهی ببخشند کوهی گناه سکندر توان و سلیمان شدن ولی شاه عباس نتوان شدن که آئین شاهی از آن ارجمند نشسته است برطرف طاق بلند یکی از سواران رزمش هزار یکی از گدایان بزمش بهار سگش بر شهان دارد از آن شرف که باشد سگ آستان نجف الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیدهٔ مردمند نگهدار این دولت از چشم بد بکش مد اقبال او تا ابد همیشه چو خور گیتی افروز باد همه روز او عید نوروز باد شراب شهادت بکامش رسان بجد علیه السلامش رسان رضی روز محشر علی ساقی است مکن ترک می تا نفس باقی است
  5. اگه ازتون بپرسم، چیزهای دوست‌داشتنیه زندگیتون رو نام ببرید؛
    چقدر طول میکشه اسم خودتون رو بگید؟:007:

     

    یادتون باشه، الویت اصلی زندگیتون، خودتون باشید:301:

     

    پ.ن: یاد یه داستان بامزه افتادم، دختره تعریف میکرد:

     یه روز یه نفر بهم گفت:عاشقتم.:inlove2:
    بهش گفتم: بزن قدش:hi5:
    گفت: یعنی توهم منو دوست داری؟!:cry3:
    گفتم:
    نه دیگه الان جفتمون،منو دوست داریم:rolleyes::hapy:

    Love_Yourself#

     

    1. fatemehzare

      fatemehzare

      منـم عاشقتم دخترجون.

      مهربون بانوی بی معرفت : (

  6. mahya619

    اشعار سهراب سپهری

    آوار آفتاب - ای همه سیماها در سرای ما زمزمه ای ، در کوچه ما آوازی نیست. شب، گلدان پنجره ما را ربوده است. پرده ما ، در وحشت نوسان خشکیده است. اینجا، ای همه لب ها ! لبخندی ابهام جهان را پهنا می دهد. پرتو فانوس ما ، در نیمه راه ، میان ما و شب هستی مرده است. ستون های مهتابی ما را ، پیچک اندیشه فرو بلعیده است. اینجا نقش گلیمی ، و آنجا نرده ای ، ما را از آستانه ما بدر برده است. ای همه هشیاران ! بر چه باغی در نگشودیم ، که عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت ؟ ای همه کودکی ها ! بر چه سبزه ای ندویویم، که شبنم اندوهی بر ما نفشاند ؟ غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم. ای همه خستگان ! در کجا شهپر ما ، از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟ ستاره زهر از چاه افق بر آمد. کنار نرده مهتابی ما ، کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید. در چه دیاری آیا ، اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید؟ ای همه سیماها ! در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر.
  7. mahya619

    اشعار مولانا

    دیوان شمس- مستدرکات قصابی سوی گولی گوشت انداخت چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت یکی ران دگر سوی وی افکند بگفتا گاو مرده‌ست این زهی گند خدا بخشید آنچ اسباب کامست تو گفتی چیست این؟ خود داد عامست کنون شد عام کان با تو بپیوست نجس شد چونک در کردی درو دست نسازد گول را بخل و سخاوت که گردد هر دوش مایهٔ عداوت گریز از گول اندر سور و ماتم چو عیسی ای پدر والله اعلم
  8. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست "حافظ"
  9. mahya619

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین "م"
  10. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۶۳ آنجا که وصف آن قد و بالا نوشته‌ایم قرار عجز خویش همانجا نوشته‌ایم حاصل، دمی زیاد تو غافل نبوده‌ایم یا گفته‌ایم حرف غمت یا نوشته‌ایم از سوز اشتیاق نیارم که دم زنم کاتش گرفته دست و قلم تا نوشته‌آیم گر حکم سرنوشته سمعناش گفته‌ایم ور قصد جان نموده اطعنا نوشته‌ایم گوئی بنوش باده که عمرت شود دراز ما خط عمر خویش به شبها نوشته‌ایم دانیم راه راست ولی بهر مصلحت خط الف بعادت ترسا نوشته‌ایم شد پشت و روی نامه سیه با وجود آن از صد هزار حرف یکی نانوشته‌ایم ناخوانده نامه پاره کند دور افکند نام رضی به هزره در انجا نوشته‌ایم
  11. mahya619

    مشاعره

    دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ورنیک نیامد این صور عیب کراست
  12. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۶۲ یکدم که دست داده و با هم نشسته‌ایم گوئی بهم به حلقهٔ ماتم نشسته‌ایم از رستخیز فتنهٔ طوفان نه غرقه‌ایم ما را ببین چگونه مسلم نشسته‌ایم هرگز نکرده‌ایم توکل به ناخدا کشتی بجا گذاشته بی‌غم نشسته‌ایم عالم چنین فراخ چه دلتنگ مانده‌ایم صحرا چنین گشاده چه در هم نشسته‌ایم دایم بیاد روی تو چون گل شکفته‌ایم پیوسته در خیال تو خرم نشسته‌ایم برقع چه احتیاج که از حسرت جمال بی‌هم نشسته‌ایم، چو با هم نشسته‌ایم ما و رضی که خون هم از رشک میخوریم بی‌اختیار پیش تو با هم نشسته‌ایم
  13. خودتون رو دوست داشته باشید

    فقط یه نفر هست که، لبخند شما

    چشم های شما

    لحن حرف زدنتون

    علایقتون

    و تمام چیزهایی که متعلق به شماست رو داره

    اونم خودتونین!

    از شما فقط یه دونه تو دنیا هست.

    هیچ چیزی مهم تر از خودتون نیست!

    Love_Yourself#

  14. چند ماه دیگه، میشه 1 سال که...:hanghead:

    فکرشو بکــــن 1 ساااال ندیدمت!!:heartbreaking:
    پس کی برمیگردی‌و پایان میدی به این بغض لعنتی که راه نفسمو بسته؟
    :daghon::cry2:

  15. حق بدهیم...
    یک وقت هایی آدم‌ها حوصله‌ی
    خودشان را هم ندارند.

    نباید توقعی داشت وگرنه دیوار حرمت ها فرو می‌ریزد!
    کاری به کار بی حوصلگی آدم‌ها
    نداشته باشیم.
    بابت حال بدشان توضیح نخواهیم.
    هر آدمی حق دارد گاهی از قوی بودن انصراف دهد؛ خلوتی بی واسطه بخواهد.
    جایی که هیاهوی
    هیچ بشری نباشد.
    جایی در سکوت و تنهایی بنشیند
    و خودش را پیدا کند!

  16. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 61 آنچه من از تو، خدا می‌بینم همه جا خوف و رجا می‌بینم با وجود همه نومیدیها همه امید روا می‌بینم پای تا سر همه عصیان و خطا همه پاداش خطا می‌بینم دیده بر دوز ز خود تا بینی کز کجٰا تا به کجا می‌بینم با وجودی که تو را نتوان دید من چه گویم که چهٰا می‌بینم از همه چیز تو را میشنوم در همه چیز تو را می‌بینم نیست جائی که نباشی آنجٰا از سمک تا به سما می‌بینم خسته دلها همه خرم دیدم بسته درها همه وا می‌بینم پا نهٰادم چو رضی در طلبت سر خود در ته پا می‌بینم
  17. mahya619

    مشاعره

    هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
  18. گاهی اوقات یه جمله‌ی حرفتون که توی ' یه ثانیه ' به ذهنتون رسید و گفتین

    تا ' آخر عمرمون ' ممکنه تو ذهنمون موندگار باشه...:heartbreaking:

    پس بیشتر دقت کنید رو حرفایی که میزنید مبادا یه جمله حرفتون باعث شه؛

    ذهنیت دیگران تا آخر عمرشون زمین تا آسمون نسبت بهتون عوض بشه.

  19. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 60 چون دم از سودای جانان میزنم آتش اندر آب حیوان میزنم شور لیلی طاقتم را طاق کرد همچو مجنون بر بیابان میزنم جرعهٔ دردی بصد خون جگر میکنم پیدا و پنهان میزنم میکشم آهی بیاد لعل او آتش اندر آب حیوان میزنم گر چه مستم راه مسجد میروم گر چه گبرم لاف ایمان میزنم بی‌نیـٰازم دار و معذورم اگر خنده بر ناز طبیبان میزنم عشقم اسباب بزرگی کرده ساز تکیه بر جای بزرگان میزنم داغ را هم داغ مرهم مینهم زخم را هم زخم بر جان میزنم گریه بر تاج فریدون میکنم خنده بر تخت سلیمان میزنم بر سر دریای خون جولان زنم بی تو گر مژگان به مژگان میزنم پادشاه وقت خویشم چون رضی مهر طغرا را انالان میزنم
  20. mahya619

    " فالنامه نود هشتیــــــا "

    فال حافظ دوشنبه - 24 اردیبهشت 98
  21. تا کی میخوای بخاطر دیگران زندگی کنی؟
    لازم نیست به ظاهرت دست بزنی!

    دیگران از تو خوششون اومد،که اومد

    نیومد، به جهنم!<_<-_-

  22. یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن. گفت اندازه نگهدار، کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسْرِفوا نه چندان بخور کز دهانت بر آید نه چندان که از ضعف ، جانت برآید با آن که در وجود طعامست عیش نفس رنچ آورد طعام که بیش از قدر بود گر گل شكر خوری به تکلف زیان کند ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود معده چو کج گشت و شکم درد خاست سود ندارد همه اسباب راست رنجوری را گفتند دلت چه خواهد گفت آنکه دلم چیزی نخواهد معده چو کج گشت و شکم درد خاست سود ندارد همه اسباب راست
  23. mahya619

    موسیقی‌ای از جنس آرامش

    سلام به طرفدارای موزیک بیکلام! اگه شماهم مثل من، عاشق موزیکای آروم و خواب آورین؛ بیاین باهم به چندتا از زیبا ترین موزیکای بیکلام دنیا گوش بدیم! (اینا موزیکایین که من قبل از خواب بهشون گوش میدم، امیدوارم آرامشی که همیشه به من هدیه میدن، شامل حال شماهم بشه) http://s9.picofile.com/file/8360236276/01_Ceyhun_Celik_Paradise_love.mp3.html http://s8.picofile.com/file/8360236500/01_Piano_Peace_stay_calm.mp3.html http://s9.picofile.com/file/8360236626/Amy_Janelle_Sing_Me_Awake.mp3.html http://s9.picofile.com/file/8360236718/Dan_Chadburn_Breath_Of_Life.mp3.html http://s8.picofile.com/file/8360237600/Piano_Peace_love_yourself.mp3.html http://s9.picofile.com/file/8360236842/Piano_Peace_Life.mp3.html http://s8.picofile.com/file/8360236392/01_Vangelis_Missing.mp3.html
  24. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 59 وصالش دمی گر شود حاصلم چو نو دولتان بر نتابد دلم که دارد حریفان نشانم دهید طلسمی که بگشاید این مشکلم نه آتش قبولم نمود و نه خاک چه کردند یا رب در آب و گلم رضی سان چه باک ار ندارم خرد که من در جنون مرشد کاملم
  25. mahya619

    اشعار نظامی گنجوی

    خمسه:لیلی و مجنون-بخش 13-در صفت عشق مجنون لیلی چه سخن؟ پری فشی بود مجنون چه حکایت؟ آتشی بود لیلی سمن خزان ندیده مجنون چمن خزان رسیده لیلی دم صبح پیش می‌برد مجنون چو چراغ پیش می‌مرد لیلی به کرشمه زلف بر دوش مجنون به وفاش حلقه در گوش لیلی به صبوح جان نوازی مجنون به سماع خرقه بازی لیلی ز درون پرند می‌دوخت مجنون ز برون سپند می‌سوخت لیلی چو گل شکفته می‌رست مجنون به گلاب دیده می‌شست لیلی سر زلف شانه می‌کرد مجنون در اشک دانه می‌کرد لیلی می مشگبوی در دست مجنون نه ز می ز بوی می مست قانع شده این از آن به بوئی وآن راضی از این به جستجوئی از بیم تجسس رقیبان سازنده ز دور چون غریبان تا چرخ بدین بهانه برخاست کان یک نظر از میانه برخاست پ.ن: چون ب 12 بیت آخرش علاقه داشتم، بیت های اولشو ننوشتم!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×