رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mahya619

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,537
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    67

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahya619

  1. mahya619

    مشاعره

    هـــر ســر مـــوي تـــو را با زنــدگي پيــــوندهاست با چنين دلبستگي از خود بريدن مشکل است
  2. رفتم دلت تنگ بشه؛
    سنگ شد
    خواستم دلم سنگ بشه؛
    تنگ شد :)

     

  3. mahya619

    گلستان-حکایت شماره9

    دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن. روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر بلطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند
  4. mahya619

    گلستان-حکایت شماره7

    یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند خالی نباشد به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد.
  5. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره 76 تو بدین چشم شوخ و روی چو ماه ببری دل ز دست سنگ سیاه زیر دستت چه آسمـٰان چه زمین پایمالت چه آفتاب و چه ماه روز مستی نمیبریم بسر این زمان آمدیم بر سر راه چون ننالیم که از تماشایش باز گردد بسوی دیده نگاه آنچه آن جلوه کرد با جانم برق هرگز نمیکند به گیاه ای که بی باک بر سر راهش میروی و نمیروی از راه باش یک لحظه تا برون آید آفتابم ز زیر ابر سیاه نفست از چه مرده زنده کند گر نه روح اللهی، بلا اشباه سنگ سوزم اگر ببـٰارم اشک چرخ ریزم اگر بر آرم آه گاه و بی‌گاه منع ما نکنی چشمت ار بر رخش فتد ناگاه گفتمش میرود رضی گفتا هر کجا میرود خدا همراه
  6. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    "آرامگاه رضی الدین آرتیمانی در تویسرکان" رضی‌ الدین آرتیمانی معروف به میرزا محمد، از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است . وی در سال ۹۷۸ قمری در" روستای آرتیمان" از توابع "تویسرکان" بدنیا آمد. در ایام جوانی به همدان رفت و در آن‌ جا مشغول تحصیل شد و از شاگردان میر مرشد بروجردی گردید. میرزا محمد به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری درگذشت.آرامگاه او در «همینه» تویسرکان قرار دارد. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها " ساقی نامه" اوست. -ساقی نامه : الهی به مستان میخانه‌ ات به عقل آفرینان دیوانه‌ ات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به انده‌پرستان بی پا و سر به شادی فروشان بی شور و شر کزان خوبرو، چشم بد دور باد غلط دور گفتم که خود کور باد به مستان افتاده در پای خم به مخمور با مرگ با اشتلم بشام غریبان، به جام صبوح کز ایشانست شام و سحر را فتوح که خاکم گل از آب انگور کن سرا پای من آتش طور کن خدا را بجان خراباتیان کزین تهمت هستیم وارهان به میخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می بگردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار مئی ده که چون ریزیش در سبو بر ‌آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در دل چو منزل کند بدن را فروزان‌تر از دل کند از آن می که گر عکسش افتد بباغ کند غنچه را گوهر شبچراغ از آن می که گر شب ببیند بخواب چو روز از دلش سر زند آفتاب از آن می که گر عکسش افتد بجان توانی بجان دید حق را عیان از آن می که چون شیشه بر لب زند لب شیشه تبخاله از تب زند از آن می که گر عکسش افتد به آب بر آن آب تبخاله افتد جباب از آن می که چون ریزیش در سبو بر آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در خم چو گیرد قرار بر آرد خم آتش ز دل همچو نار می صاف ز آلودگی بشر مبدل به خیر اندر او جمله شر می معنی افروز صورت گداز مئی گشته معجون راز و نیاز از آن آب، کاتش بجان افکند اگر پیر باشد جوان افکند مئی را کزو جسم جانی کند بباده، زمین آسمانی کند مئی از منی و توئی گشته پاک شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک به انوار میخانه ره پوی، آه چه میخواهی از مسجد و خانقاه بیا تا سری در سر خم کنیم من و تو، تو و من، همه گم کنیم بیک قطره می آبم از سر گذشت به یک آه، بیمار ما درگذشت بزن هر قدر خواهیم، پا به سر سر مست از پا ندارد خبر چشی گر از این باده، کو کو زنی شوی چون ازو مست هو هو زنی مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش دماغم ز میخانه بویی کشید حذر کن که دیوانه، هویی کشید بگیرید زنجیرم ای دوستان که پیلم کند یاد هندوستان دلا خیز و پائی به میخانه نه صلائی به مستان دیوانه ده خدا را ز میخانه گر آگهی به مخمور بیچاره، بنما رَهی دلم خون شد از کلفت مدرسه خدا را خلاصم کن از وسوسه چو ساقی همه چشم فتان نمود به یک نازم، از خویش عریان نمود پریشان دماغیم، ساقی کجاست شراب ز شب مانده باقی کجاست بیا ساقیا، می بگردش در آر که می خوش بود خاصه در بزم یار مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز می و ساقی و بادهٔ جام سوز می صاف ز الایش ما سوی ازو یک نفس تا بعرش خدا مئی کو مرا وارهاند ز من ز آئین و کیفیت ما و من از آن می حلال است در کیش ما که هستی وبال است در پیش ما از آن می حرام است بر غیر ما که خارج مقام است در سیر ما مئی را که باشد در او این صفت نباشد بغیر از می معرفت به این عالم ار آشنائی کنی ز خود بگذری و خدائی کنی کنی خاک میخانه گر توتیا خدا را ببینی بچشم خدا به میخانه آی و صفا را ببین ببین خویشتن را خدا را ببین تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ که چیزی نبینی بغیر خدا بگویم که از خود فنا چون شوی ز یک قطره زین باده مجنون شوی بشوریدگان گر شبی سر کنی از آن می که مستند لب تر کنی جمال محالی که حاشا کنی ببندی دو چشم و تماشا کنی نیاری تو چون تاب دیدار او ز دیدار رو کن به دیوار او قمر درد نوش است از جام ما سحر خوشه چین است از شام ما مغنی نوای دگر ساز کن دلم تنگ شد مطرب آواز کن بگو زاهدان اینقدر تن زنند که آهن ربائی بر آهن زنند بس آلوده‌ام آتش می کجاست پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست به پیمانه، پاک از پلیدم کنید همه دانش و داد و دیدم کنید چو پیمانه از باده خالی شود مرا حالت مرگ حالی شود همه مستی و شور و حالیم ما نه چون تو همه قیل و قالیم ما خرابات را گر زیارت کنی تجلی بخروار غارت کنی چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر زنی در سماعی، ز می سرخوشی سزد گر ازین غصه خود را کشی توانی اگر دل، دریا کنی تو آن دُر یکتای پیدا کنی ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه بیابی اگر لذت اشک و آه بیا تا بساقی کنیم اتفاق درونها مصفا کنیم از نفاق بیائید تا جمله مستان شویم ز مجموع هستی پریشان شویم چو مستان بهم مهربانی کنیم دمی بی‌ریا زندگانی کنیم بگرییم یکدم چو باران بهم که اینک فتادیم یاران زهم جهان منزل راحت اندیش نیست ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست سراسر جهان گیرم از توست بس چه میخواهی آخر از این یکنفس فلک بین که با ما جفا میکند چها کرده است و چها میکند برآورد از خاک ما گرد و دود چه میخواهد از ما سپهر کبود نمیگردد این آسیا جز بخون الهی که برگردد این سرنگون من آن بینوایم که تا بوده‌ام نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام رسد هر دم از همدمانم غمی نبودم غمی گر بدم همدمی در این عالم تنگ‌تر از قفس به آسودگی کس نزد یک نفس مرا چشم ساقی چو از هوش برد چه کارم به صاف و چه کارم به درد نه در مسجدم ره، نه در خانقاه از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه نمانده است در هیچکس مردمی گریزان شده آدم از آدمی گروهی همه مکر و زرق و حیل همه مهربان، بهر جنگ و جدل همه متفق با هم اندر نفاق به بدخوئی اندر جهان جمله طاق همه گرگ مانا همه میش پوست همه دشمنی کرده در کار دوست شب آلودگی، روز شرمندگی معاذ الله از اینچنین زندگی اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو که او را نداند کسی غیر او برو کفر و دین را وداعی بکن به وجد اندر آ و سماعی بکن مکن منعم از باده ای محتسب که مستم من از جام لا یحتسب چو ما زین می، ار مست و نادان شوی ز دانائی خود پشیمان شوی خوری باده، خورشید رخشان شوی چه دنبال لعل بدخشان سوی صبوح است ساقی برو می بیار فتوح است مطرب دف و نی بیار از ان می که در دل اثر چون کند قلندر بیک خرقه قارون کند نوای مغنی چه تأثیر داشت که دیوانه نتوان به زنجیر داشت مغنی سحر شد خروشی بر آر ز خامان افسرده جوشی بر آر که افسردهٔ صحبت زاهدم خراب می و ساغر و شاهدم سرم در سر می‌پرستان مست که جزمی فراموششان هر چه هست به می گرم کن جان افسرده را که می زنده دارد تن مرده را مگو تلخ و شور آب انگور را که روشن کند دیدهٔ کور را بده ساقی آن آب آتش خواص که از هستیم زود سازد خلاص بمن عشوه چشم ساقی فروخت که دین و دل و عقل را جمله سوخت ازین دین به دنیا فروشان مباش بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش کدورت کشی از کف کوفیان صفا خواهی، اینک صف صوفیان چو گرم سماعند هر سو صفی حریفان اصولی ندیمان کفی چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای مکش بار محنت، بکش باده‌ای ز قطره سخن پیش دریا مکن حدیث فقیهان بر ما مکن مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش قدح تا توانی بنوشان و نوش سحر چون نبردی به میخانه راه چراغی به مسجد مبر شامگاه خراباتیا، سوی منبر مشو بهشتی، بدوزخ برابر مشو بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم دمار کدورت بر آر از گلم بکش باده تلخ و شیرین بخند فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند که نور یقین در دلم جوش زد جنون آمد و بر صف هوش زد قلم بشکن و دور افکن سبق بسوزان کتاب و بشویان ورق تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب که بر جملگی تافت چون آفتاب تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای رخ ای زاهد از می پرستان متاب تو در آتش افتاده‌ای من در آب که گفته است چندین ورق را ببین بگردان ورق را و حق را ببین مگو هیچ با ما ز آئین عقل که کفر است در کیش ما دین و عقل ز ما دست ای شیخ مسجد بدار خراباتیان را به مسجد چکار ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای بینداز دورش که یخ بسته‌ای فزون از دو عالم تو در عالمی بدینسان چرا کوتهی و کمی تو شادی بدین زندگی عار کو گشودند گیرم درت بار کو؟ نماز ار نه از روی مستی کنی به مسجد درون بت‌پرستی کنی به مسجد رو و قتل و غارت ببین به میخاه آی و فراغت ببین به میخانه آی و حضوری بکن سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن چو من گر ازین می تو بی من شوی بگلخن درون رشک گلشن شوی چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه برده است راه نه سودای کفر و نه پروای دین نه ذوقی به آن و نه شوقی به این برونها سفید و درونها سیاه فغان از چنین زندگی آه، آه همه سر برون کرده از جیب هم هنرمند گردیده در عیب هم خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ همه آشتیهای بدتر ز جنگ فرو رفته اشک و فرا رفته آه که باشند بر دعوی ما گواه بفرمای گور و بیاور کفن که افتاده‌ام از دل مرد و زن دلم گه از آن گه ازین جویدش ببین کاسمان از زمین جویدش به می هستی خود فنا کرده‌ایم نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم دگر طعنهٔ باده بر ما مزن که صد بار زن بهتر از طعنه زن نبردست گویا به میخانه راه که مسجد بنا کرده و خانقاه چه میخواهد از مسجد و خانقاه هر آنکو به میخانه بردست راه روان پاک سازیم از آب تاک که آلودهٔ کفر و دین است پاک ندانم چه گرمیست با این شراب که آتش خورم گویی از جام آب به می صاحب تخت و تاجم کنید پریشان دماغم، علاجم کنید جسد دادم و جان گرفتم ازو چه میخواستم، آن گرفتم ازو بینداز این جسم و جان شو همه جسد چیست؟ روح روان شو همه گدائی کن و پادشاهی ببین رهاکن خودی و خدائی ببین تکلف بود مست از می شدن خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن درون خرابات ما شاهدیست که بدنام ازو هر کجا زاهدیست بخور می که در دور عباس شاه به کاهی ببخشند کوهی گناه سکندر توان و سلیمان شدن ولی شاه عباس نتوان شدن که آئین شاهی از آن ارجمند نشسته است برطرف طاق بلند یکی از سواران رزمش هزار یکی از گدایان بزمش بهار سگش بر شهان دارد از آن شرف که باشد سگ آستان نجف الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیدهٔ مردمند نگهدار این دولت از چشم بد بکش مد اقبال او تا ابد همیشه چو خور گیتی افروز باد همه روز او عید نوروز باد شراب شهادت بکامش رسان بجد علیه السلامش رسان رضی روز محشر علی ساقی است مکن ترک می تا نفس باقی است
  7. mahya619

    مشاعره

    ای گلبن جوان بر دولت بخور که من در سایه تو بلبل باغ جهان شدم اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
  8.  

    دردی که انسان را به سکوت وا می‌دارد
    بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را
    به
    فریاد وا می‎دارد
    و انسان ها...فقط به فریادِ هم می‌رسند
    نه به سکوت هم

    :hanghead:

    سکوت کن؛
    بگذار انسان ها
    تا انتهای قضاوت اشتباهشان
    نسبت به آنچه هستی برود!
    بگذار نیت های تو را اشتباه بگیرند...
    خیره نگاهشان کن...
    مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در ذهن دیگران،
    چه فرقی میکند تو را فرشته خطاب کنند یا شیطان؛
    وقتی آن ها از درونت بی خبرند!
    اگر این دنیا غریب است
    تو آشنا بمان،
    تو پای خوبی هایت بمان!

     

     

  9. دلم برات تنگ شده بود:daghon::t(35):

  10. mahya619

    اشعار رضی الدین آرتیمانـی

    غزل شماره ۷۵ نتوان گذشتن آسان از آن کو گل تا بگردن، گل تا بزانو از دست آن شست مشکل توان رست صیاد ما را سخت است بازو حرف خلاصی فکر محالی است فکری دگر کن حرفی دگر گو دل میربایند جان میستانند شو خان به بازی، شیران به بازو زان مه که گاهی پهلوی غیر است صد داغ داریم، پهلو به پهلو تا رو نهـادیم در عالم عشق با هر دو عالم گشتیم یکرو از دوست نتوان ما را بریدن ناصح تو مینال، مشفق تو میگو هم جان ستانند، هم دلفریبند آن زلف و کاکل، آن چشم وابرو گوئی که بوئی ز آن گل شنیدم خود را نیابی، یابی گران بو چون به توان کرد عاشق به تدبیر کی خوش توان کرد دندان به دارو بی می خرابم بی‌جرعه مدهوش زان لعل میگون زان چشم جادو گفتم رضی را سر نه بدین در کارش همین است در آن سر کو
  11. mahya619

    مشاعره

    مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
  12. اولین بار که کم میاری،گریه میکنی.

    دومین بار، به دوستت میگی.

    سومین بار، سعی میکنی خودت حلش کنی.

    چهارمین بار، میریزی تو خودت.

    اخرین بار دیگه هیچی مهم نیست!

    فقط لبخند میزنی... :t(26):

     

    پ.ن1: دلم تنگته اما این فاصله،بهم اجازه نمیده حتی تولدتو تبریک بگم...:unsure:

    پ.ن2: میشه یه بارم که شده، تو به سمتم قدم برداری؟

    پ.ن3میشه دوستم داشته باشی؟:hanghead:

  13. mahya619

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    زلف تو مرا عمر دراز است ولی، نیست در دست، سر مویی از آن عمر درازم "ص"
  14. mahya619

    مشاعره

    شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت بگریه گفتمش: آری، ولی چه زود گذشت
  15. از چي ميترسي؟
    از جاي پاهات روي برف؟
    ميترسي همه بفهمن کجا بودي و کجا ميري؟
    نترس!

    صبح که آفتاب بزنه همه برفا آب ميشنو جاي پاها پاک؛

    از جاي پاهات رو دل آدما بترس گرماي آفتاب که چيزي نيست.

    گرماي جهنم هم نميتونه پاکشون کنه...

  16. mahya619

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    (خیلی این شعرو دوست دارم، برای همین کامل نوشتمش) همه رفتند، تو اما سر جایت ماندی همه شادند و تو در حال و هوایت ماندی هرکسی دست به دستان نگاری داده تو چه دل ساده سر عهد و وفایت ماندی دیگران عاشق بت های جدیدی شده اند تو فقط پیرو چشمان خدایت ماندی دل بکن! دلبرکت خاطره ای محو شده تو چرا مات همین خاطره هایت ماندی ؟ عشق یعنی نرسیدن! چمدان را بردار همه رفتند… تو تنها سر جایت ماندی…! شاعر: مجید ترکابادی
  17. #دیالوگ_ماندگار

    من اعتراض دارم به رنگ سرخ که سوزاننده است، به آبی که سرده به زرد که رنگ جداییه، به هر رنگی که روح زندگی توش نیست؛ چون به عقیده خودِ من جنابِ رئیس، رنگ روحِ زندگی سبزه فقط...سبز:dnc:

     

     زنده یاد خسرو شکیبایی - خانه سبز

  18. mahya619

    مشاعره

    در دایره قسمت ما نقطه‌ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
  19. mahya619

    یه جمله بنویس و تقدیم کن به کسی که خیلی دوسش داری:)

    دوست داشتن تو، مثل زنده زنده سوختن تو آتیش....زجرآوره نمیشه منم از تبار ابراهیم باشم؟نمیشه گلستان شه این آتش؟ چه کاری کردم که آتش شد سرنوشتم؟ فقط میخواستم کمکت کنم... حالا...میشه بهم کمک کنی؟ به آرامشت نیاز دارم...
  20. اگه چیزی هست که با عث نگرانیتون میشه، یا فکر میکنین به شما استرس وارد میکنه و ذهنتون درگیر مسائل مربوط به اونه و احساس سردرگم بودن میکنین؛ فقط نت رو خاموش کنید و دور بشید!
    دور بشید....
    دور بشید از فضایی که موقعیت جغرافیایی نداره.
    دور بشید از فضایی که وجود خارجی نداره.
    دور بشید و اجازه ندید از این بیشتر درگیرتون کنه.

    ببرید اون ربان قرمزیو که باعث پیوندتون میشه با دنیایی که...

    ببریدش تا دیگه حس وابستگی نکنین.


    پ.ن: وقت واسه انلاین بودن زیاده،حیفه عمر شما با دلواپسی و نگرانی تو این فضا سپری بشه....حیفه...:hanghead:

     

  21. عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی! اندرون از طعام خالی دار تا درو نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علت آن که پری از طعام تا بینی
  22. mahya619

    غزليات عطار نيشاپورى

    وشاقی اعجمی با دشنه در دست به خون آلوده دست و زلف چون شست کمر بسته کله کژ برنهاده گره بر ابرو و پر خشم و سرمست درآمد در میان خرقه‌پوشان به کس در ننگرست از پای ننشست بزد یک دشته بر دل پیر ما را دلش بگشاد و زناریش بربست چو کرد این کار ناپیدا شد از چشم چون آتش پاره‌ای آن پیر در جست درآشامید دریاهای اسرار ز جام نیستی در صورت هست خودی او به کلی زو فرو ریخت ز ننگ خویشتن بینی برون رست جهان گم بد درو اما هنوز او بدان مطلوب خود عور و تهی دست چو مرغ همتش زان دانه بد دور قفس از بس که پر زد خرد بشکست ببرید و نشان و نام از او رفت ندانم تا کجا شد در که پیوست ازین دریا که کس با سر نیامد اگر خونین شود جان جای آن هست دلی پر خون درین هیبت بماندست فلک پشتی دو تا در سوک بنشست دریغا جان پر اسرار عطار که شد در پای این سرگشتگی پست
  23. خواهر یعنی یه تکیه گاه همیشگی
    خواهر یعنی کسی که همیشه پشتته؛حتی اگه اشتباه کرده باشی

    خواهر یعنی اشکاتو غریبه پاک نمی کنه

    خواهر یعنی‌...

    اصلا چرا این همه توضیح میدم؟!

    از نظر من خواهر یعنی یـه کلـمه:

    نفس

    هر وقت تونستی بدون نفــس کشیــدن زنده بمونی؛

    میــتونـی بــدون خواهـــرم زندگــی کنی.

    M:wub:F

  24. mahya619

    اشعار سهراب سپهری

    روی علف ها چکیده ام. من شبنم خواب آلود یک ستاره ام که روی علف های تاریک چکیده ام. جایم اینجا نبود. نجوای نمناک علف ها را می شنوم جایم اینجا نبود. فانوس در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند کجا می رود این فانوس ، این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟ بر سکوی کاشی افق دور نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد. زمزمه های شب در رگ هایم می روید. باران پر خزه مستی بر دیوار تشنه روحم می چکد. من ستاره چکیده ام. از چشم نا پیدای خطا چکیده ام: شب پر خواهش و پیکر گرم افق عریان بود. رگه سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد. و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد. پریان می رقصیدند. و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود. زمزمه های شب مستم می کرد. پنجره رویا گشوده بود. و او چون نسیمی به درون وزید. اکنون روی علف ها هستم و نسیمی از کنارم می گذرد. تپش ها خاکستر شده اند. آبی پوشان نمی رقصند. فانوس آهسته بالا و پایین می رود. هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید چشمانش خوابی را گم کرده بود. جاده نفس نفس می زد. صخره ها چه هوسناکش بوییدند! فانوس پر شتاب ! تا کی می لغزی در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ؟ زمزمه های شب پژمرد. رقص پریان پایان یافت. کاش اینجا نچکیده بودم! هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد فانوس از کنار ساحل براه افتاد. کاش اینجا- در بستر پر علف تاریکی- نچکیده بودم ! فانوس از من می گریزد. چگونه برخیزم؟ به استخوان سرد علف ها چسبیده ام. و دور از من ، فانوس در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند.
  25. mahya619

    باباطاهر

    دو زلفانت گرم تار ربابم چه میخواهی ازین حال خرابم ته که با مو سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×