رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Bita_Icyheart

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    491
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد Bita_Icyheart در 10 اردیبهشت

Bita_Icyheart یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,157 بار تشکر شده

درباره Bita_Icyheart

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    وکالت
    عکاسی
    خواندن و نوشتن رمان
    شعر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,985 بازدید کننده نمایه
  1. Bita_Icyheart

    رمان آراگل | Bita_Icyheart

    پارت اول یک نفر باید باشد خیالت را از بودن روزهای بد راحت کند آنقدر که وقتی نگاهت می‌کند و می‌گوید: "بیخیال، همه چیز درست می‌شود" لبخند بزنی و مطمئن باشی وقتی او می‌گوید "می‌شود" حتما می‌شود حتما! با بی حوصلگی به سوال آخر دفترچه کنکور نگاه کردم، خدارو شکر اینم بلد نبودمو الکی رو هوا گزینه ی سه رو با مداد سیاه کردم، تمام حرصمو روش خالی کردم به حدی که نوک مداد شکست، همین که خواستم بلند شمو برگه هامو بدم به مراقب بهم اشاره کرد که فعلا بشینم سره جام، نشستمو چشمم افتاد به ساعت که هشتو نیم نشون میداد، خب به این نتیجه رسیدم که حق داشت برگه هارو ازم نگیره چون کنکور ساعت هشت شروع شده و من همش نیم ساعت به خودم زحمت دادم رو سوالا تمرکز کنمو یه جورایی تو پاسخگویی به صدو بیستا سوال تو نیم ساعت رکورد زدم، امسال دومین سالیه که دارم کنکورتجربی میدم و باید بگم که تا حالا یه خط درس به خاطرش نخوندم چون از اولم هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و به اصرار بابام انتخابش کردم، همین که دیپلممو گرفتمو گفتم میخوام کنکور هنر بدم باهام یه دعوای حسابی راه انداختو گفتن : + یا پزشکی قبول میشیو مثل من دکتر میشی یا دیپلمه باقی میمونی و این شد که هم سره لج باهاش هم اینکه علاقه ای به پزشکی ندارم سوالای کنکورو با ده بیس سی چهل جواب میدم که درنیام، تاروزی برسه که بیخیالم بشه و بزاره برم دنبال عزیزه دلم هنر، با این وجود ازش هیچ کینه ای ندارمو اولینو آخریم عشقم تو دنیا خودشه. حالا تا وقتی برگه هارو ازم بگیرن یکم از خودم بگم : به نام خدا گلرو بیاتی هستم 20 ساله از تهران، تک فرزند آقای آراز بیاتی و خانوم گلرخ پیرنیا ، بابام متخصص مغزو اعصاب و مامانم هم صاحب یکی از مزون های لباس عروس لوکس تهرانه، منم راه بابامو هنوز ادامه ندادم و تو کار مدلینگ تشریف دارم، هفده سالم بود که یه روز سرزده رفتم مزون خاله گلنارم که مثل مادرم مزون داره اونم از نوع مجلسیش، که دیدم شوی لباس دارنو از شانس یکی از مدلاش روبه موت بودو من تو رودربایسی لباساشو کردم تنمو رفتم جلوی ملت راه رفتمو عشوه اومدم که مساوی شد با یه روزه معروف شدنم اونم توی اون سن کم، یه جورایی از بچگی کرم مدل شدنو تو وجودم داشتم عاشق این بودم روزی سی دست لباس عوض کنم یا یه عده مدام ازم عکس بگیرن. با وجود مخالفت های شدید بابام که همیشگیه به شرط اینکه این کار به درسم لطمه نزنه و بلاخره یه روز دکتر بشم رفتم تو این کار و واسه خودم در سطح دنیای مجازی و دنیای واقعی حسابی معروف شدم، تقریبا یه سالی میشه که منو دختر خالم شقایق با استفاده از مدرک کارشناسی طراحی و دوخت لباس که داره و الهی کوفتش بشه و به کمک خاله گلنار و مامانم یه مزون لباس مجلسی با برند آراگل زدیمو حسابی داریم پول پارو میکنیم.حالا چرا آراگل، چون بابام دلش میخواست اسمه منو بزاره آراگل، ترکیبی از اسم خودشو مامانم، ولی مامانم روزی که میخواستن اسم منو تو شناسنامم بزنن طبق معمول با بابام لج کردو گفت : -یا گلرو یا میرم خونه بابام تو تمام این سال ها بابام وقتایی که باهم تنهاییم منو آراگل صدا میزنه و به خاطر همین این اسمو رو مزون گذاشتم، بماند که چقدر ذوق زده شدو اون روز کمتر بهم گیر داد که چرا درس نمیخونی.از نظرظاهری با بابام مو نمیزنم، چشمو ابروی مشکی، موهای مشکی، پوست سفید، قد بلند... -وقت تمومه پاسخ نامه و دفترچه سوالو تحویل بدین وا کی وقت تموم شد؟ برگه هامو تحویل دادمو از حوزه امتحانی خارج شدم، با چشم دنبال بابام میگشتم که یهو یکی بغل گوشم گفت : - آراگل خانوم یه عکس باهام میگیری؟ با تعجب برگشتمو دیدم کسی نیست جز بابام که تو تغییر صدا استاده، با خنده گفتم : - عکس چیه؟ماچتم میکنم تا خواستم ماچش کنم اخم کردو دستمو گرفتو گفت : + یه همه طرفدارات ماچ میدی؟خجالت نمیکشی؟ لبمو گاز گرفتمو همونجوری که منو میبرد سمت ماشین گفتم : - به همشون که نه، اگه یه آقای خوشتیپ جذاب باشه، دکتر باشه از نوع مغزیش،، اصلیتش ترک باشه و اسمشم آراز باشه حالا یه ماچیشم میکنم خندیدو گفت : + بسه، من با این حرفا خر نمیشم سوار شو تو راه بگو ببینم کنکورتو چیکار کردی تا اینو گفت قلبم ریختو با استرس سوار ماشین شدم، همین که سوار شدو راه افتاد گفتم : - کنکورو قهوه ای کردم امسالم درنمیاد یهو زد رو ترمزو با داد گفت : + چی؟ با نهایت مظلومیت و مثل گربه ای یتیم نگاهش کردمو گفتم : - بابا جونم یا با مامان گلرخ یه طرحی بریزیدو یه بچه دیگه بیارید اون دکتر بشه به آرزوت برسی و بیخیال من بشی یا من همین جا کف خیابون میخوابم با ماشین از روم رد شو کلافه باز راه افتادو گفت :
  2. Bita_Icyheart

    رمان آراگل | Bita_Icyheart

    نام کتاب : آراگل نویسنده : Bita_Icyheart کاربر انجمن نود هشتیا موضوع : عاشقانه ، انتقامی، پلیسی، طنزو... خلاصه : گلرو بیاتی مدلینگ معروفی که به جز بدست اوردن شهرتو پول و رسیدن به رویاهاش به هیچی فکر نمیکنه تو اوج موفقیتش با مشکلات زیادی مواجه میشه و ... گفتار نویسنده : در برهه ای از زمان ناگهان به خودم آمدم دست از جنگیدن و جان کندن برداشتم تمام گذشته ام را با تمام جزییات از نظر گذراندم در نهایت با پرسشی بی جواب رو به رو شدم که گناهم چه بود؟ این میزان از دردو رنج تاوان کدام گناهم در زندگی بود؟ گویا همزمان با متولد شدنم دردو رنج هم با من متولد شد باید دید میتوانم سرنوشتم را به دست خودم عوض کنم یا باید به این حقیقت ایمان بیاورم که سرنوشت به دست انسان ها قابل تغییرنیست و از پیش رقم خورده...
  3. Bita_Icyheart

    تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    سلام نام رمان : حصار آغوش تو نویسنده : Bita_icyheart لینک رمان :
  4. سلام عزیزه دلم

    رمانتون خیلی وقته ویرایش شده توسط بنده ولی منتظر مدیران هستم آنلاین بشن

    1. Bita_Icyheart

      Bita_Icyheart

      سلام باشه عزیزم خسته نباشی

    2. Mohadeseh.f

      Mohadeseh.f

      قربان توگلی

  5. سلام بیتا جون، خوبی؟

    چیزی شده؟ چرا پست نمیذاری؟:t(35):

    1. Bita_Icyheart

      Bita_Icyheart

      سلام آجی جونم خوبم:gol:

      چیزی نشده عزیزم رمان تموم شده جدیدی هنوز شروع نکردم کم میام اینجا 

    2. parniann

      parniann

      جدی تموم شد؟ باورم نمیشه!

      تبریک میگم عزیزم. اینم از دومین رمانت!:t(3):

  6. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو هشت منم که آدم کینه ای نیستم هردوشون بخشیدمو بازم مامان بابا صداشون کردم که ذوق مرگ شدن.وقتی میخواستم شمعارو فوت کنم پروانه با داد گفت : + اول یه آرزو کن چشمامو بستمو یه آرزو کردمو شمعارو فوت کردم که باز همه دست زدن که دانیال که کنارم نشسته بود دستمو گرفتو گفت : + چی آرزو کردی؟ خندیدمو رو به همه گفتم : - والا از خدا خواستم دیگه منو سورپرایز نکنه قلبم دیگه طاقت حوادث جدیدو نداره مخصوصا اینکه دوتا خونواده پدری بشن سه تا همه زدن زیر خنده که دانیال پر رو جلو همه پیشونیم بوسید، همون موقع بابا سپند یه جعبه موسیقی گذاشت رو پامو گفت : + این جعبه عزیز ترین و با ارزش ترین چیزیه که تو زندگیم دارم، مال مادرته، گفت وقتی بزرگ شدی بهت میدتش که عمرش قد نداد لبخند غمگینی زدو با غم دره جعبرو باز کردم که از توش یه آهنگ خیلی قشنگ پخش شد که یهو گریم گرفتو میون گریه خندیدمو رو به بابا سپند گفتم : - خیلی کادوی با ارزشی ممنون جو حسابی ماتم زده شده بود که مهتا پاشد رفتو گیتار به دست اومدو دادش دست دانیالو گفت : + بیا داداش اینو من تازه گرفتم ولی بلد نیستم بزنم یه بندری بزن دلمون شاد شه دانیال دیوونه ای نثار مهتا کردو گیتارو گرفت دستشو رفت رو یه مبل تک نفره روبروی ما نشستو گفت : + خب اینم کادوی تولدت بیتا جونم، آهنگ درخواستیتو بگو من بزنم ساتیار بخونه ساتیار اخمی کردو گفت : - من اگه بخونم مرغای همسایه از ترس تخم میزارن بابا فوقش هم خونی کنم خندیدمو گفتم : - خودت یه آهنگ عاشقانه انتخاب کن بزن عشقم چشمکی زدو گفت : + دقیقا زدی به هدف الان خود آهنگ عاشقانرو واست اجرا میکنم شروع کرد به زدنو ساتیارم باهاش هم خونی کرد، همه شادو خوشحال بودیم و این شد بهترین تولد زندگیم... وقتی یاد تو میفتم بایدم تو هر نفس بغضم بگیره من فراموشی بگیرم اون همه خاطره رو یادم نمیره همه جا با توام عشقم همه جا کنارمی واسه همیشه هر جای دنیا که باشیم ما که حسمون به هم عوض نمیشه , نمیشه میدونی دوست دارم هر جا باشی حتی از من اگه جدا شی بازم بغضت تو صدامه و عشقت تنها تکیه گاهمه دوست دارم آرزومی هر جا میرم رو به رومی حسم با تو عاشقونستو این حاله من یه نشونست من که زندگی ندارم واسه من درد نبود تو کم نیست آره زندگی موندم اما زندگی نکردنم دست خودم نیست , دست خودم نیست شاید از خودت بپرسی عشقه دیوونت چرا آدم نمیشه چرا بعد این همه سال حتی یک شب به تو حسم کم نمیشه , نمیشه آخه دوست دارم هر جا باشی حتی از من اگه جدا شی بازم بغضت تو صدامه و عشقت تنها تکیه گاهمه دوست دارم آرزومی هر جا میرم رو به رومی حسم با تو عاشقونستو تو این حاله من یه نشونست میدونی دوست دارم آرزومی هر جا میرم رو به رومی حسم با تو عاشقونستو تو این حاله من یه نشونست عاشقانه_فرزادفرزین یک سال بعد رفتم داخل خونه و خودمو پرت کردم رو مبل که دانیال با داد گفت : + یواش تو که این بچرو امشب به فنا دادی، اون از قر دادنات تو عروسی اینم الان کنارم با اخم نشست که رو بهش گفتم : - اوا خب تو عروسی داداشم قر ندم پس کجا قر بدم؟حالا من هیچی پروانه شوهر ندیدرو دیدی چه قری میداد همه میگفتن عروس تابلو از خداش بوده با این حرفم خندیدو گفت : + والا خوب این پروانه مخ داداشتو زد شد عروس کیانی ها ولی خب همچین راحتم نبود این داداشش پیام کشت مارو تا رضایت داد - حالا اون یه سال وقت برد و به مخ زنی عموی جنابعالی گفت زکی که شیش ماه پیش با بنیتا عروسی کردو همه اینا به کنار دوماهه حامله بودن بنیتارو کجای دلم بزارم؟ بلند زد زیر خنده گفت : + ولی هیچ کدوم به پای من نمیرسه، تو یه ماه مختو زدم عروسی گرفتیم الانم که گل پسر بابا توراهه تا خواستم بزنمش از کنارم بلند شدو گفت : + غلط کردم خانوم خونم من برم یه دوش بگیرم پا گذاشت به فرار که فحشی با صدای بلند نثار روح پاکش کردم، یک سال از ازدواج منو دنی میگذره، تو این یک سال اتفاقای زیادی افتاد، روناک عمل کردو حالش کاملا خوب شد و هفت ماه پیش جشن عروسی خودشو ایلیا برگذار شدو الان طبقه ی بالای ما زندگی میکنن ولی فعلا بچه مچه تو کارشون نیستو میخوان تنهایی خوش باشن، پیام بلاخره دلو زد به دریا از یگانه خواستگاری کردو باهم ازدواج کردن، مهیارو لیدا هم ازدواج کردنو لیدا مثل منو بنیتا حاملستو بچش دختره، مهتا و شاهین چهارماه پیش جشن عروسی گرفتنو بعد از ماه عسل توپشون اونم خارج یه خیابون پایین تر از ما خونه گرفتن که هی بیان سره منو دانیال خراب بشن، بنیتا و آرمینم که ما نفهمیدیم این مارموزا کی دلو به هم باختنو چیشد که اینجوری شد خدا میداند، پروانه هم از بس هرروز خونه داداش بدبختم پلاس بودو دریا دیگه آخریا مامان صداش میکرد بزور خودشو چسپوند به ساتیارو اینم گرفتش، خلاصه که تو این یک سال ما هر ماه عروسی یه نفر دعوت بودیمو هی یه لنگمون خونه بودو یه لنگمون تالار...
  7. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو هفت + آره، شانا یه اسم آذری یعنی کندوی عسل - پس مادرم آذری بوده؟ سرشو به نشونه مثبت تکون دادکه پروانه اومد دریارو ازم گرفتو گفت : + نباید چیزای سنگین بلند کنی این دریا هم که حسابی چاقو چلس رفتم کنار دانیال نشستم که یهو دنی از کنارم بلند شدو بابا سپندو کنارم نشوند که با چشمام فحشش داد، تا اومدم حرفی بزنم یهو بابام بغلم کردو عمم هم بلند شدو اومد دستاشو دو طرف ما قرار داد، رسما داشتم له میشدمو دستو پا میزدم، همین که ازم جدا شدن عمم بزور خودشو کنارم جا دادو محکم سرمو بوسیدو گفت : + راسته میگن خون خونو میکشه اون روز که اومده بودی عمارت تا دیدمت یه حالی شدم بابام در حالی که منو سفت منو چسپیده بود گفت : + دیگه یک لحظه هم نمیزارم ازم جداشی ستیای عزیزم خودمو از بغلش کشیدم بیرونو با گیجی گفتم : - اگه میشه منو بیتا صدا کنید، وقتی میگید ستیا دلم میگیره لبخند غمگینی زدو باشه آرومی گفت ولی مشخص بود راضی نیست.بعد از اینکه عمم که اسمش سارا بود کلی بیخ گوشم حرف زدو درد دل کرد پروانه گفت شام آمادستو همه دور هم جمع شدیم تا غذا بخوریم، تمام مدت همشون بهم با لبخند زل زده بودن که از خجالت داشتم آب میشدم، عمم هم هی واسم غذا میکشیدو بزور به خوردم میداد، زن مهربون و خوش تیپی بود، شوهرشو تو جوونی از دست داده ولی مجرد مونده و همه زندگیشو وقف پسرش کرده که الان واسه تحصیل رفته خارج. بعد از شام دور هم مشغول میوه خوردن شدیم، دانیال واسم با عشق میوه پوست میکندو بزور میکرد تو حلقم.چشمم افتاد به پروانه که کلا محو ساتیار بود داداش بدبخت منم به اجبار لبخند ملیح تحویلش میداد، بابا سپندم که دریارو از خودش جدا نمیکردو هی قربون صدقش میرفتو عمم از اون بدتر، بایدم اینقدر دوستش داشته باشن هرچی باشه همین فسقل خانوم باعث شد ما بهم برسیم، با دیدن جمع گرممون آهی کشیدم که دانیال آروم دم گوشم گفت : + میدونم دلت از چی گرفته، وقتی مهمونا رفتن میبرمت یه جایی تا حالت خوب بشه - کجا؟ + بعد میفهمی چشمک شیطونی تحویلم داد که خندیدمو دیگه چیزی نپرسیدم.بلاخره مهمونا عزم رفتن کردنو ساتیار گفت خودش پروانرو میرسونه خونشون که پروانه هی عشوه میومد واسشو میگفت نه توروخدا راضی به زحمت نیستیم که ساتیارم هی میگفت وظیفمه که منو دانیال کلی جلو خودمون گرفتیم از خنده نترکیم. همین که رفتنو خونه کلا خالی شد دانیال دستمو گرفتو گفت : + خب بپر آماده شو - آخر نگفتی کجا میخوای ببریم؟ رفت پشت سرم وایسادو هولم داد سمت اتاقمو گفت : + نپرس دیگه فضول خانوم لباسای بیرونمو پوشیدمو همراه دانیال از خونه زدیم بیرون.یکم که از مسیرو طی کردیم شصتم خبر دار شد داره منو میبره خونه بابا بابک که متعجب نگاش کردمو گفتم : - از کجا فهمیدی دلم میخواد ببینمشون؟ + خب ما اینیم دیگه، یادت رفته من ذهن خونیم قویه؟ - بابا ایول ذهن خونیت خندیدو دستمو گرفت که سوالی صداش کردم - دنی؟ + جون دنی؟ - راسته میگن آدما تقاص کارشون تو همین دنیا پس میدن، بابام وقتی اون بلارو سر مادرت اورد خیلی زود تقاصشو پس دادو بچه مادرم مرده به دنیا اومد آهی کشیدو گفت : + آره، تازه میفهمم کاری که میخواستم باهاش بکنم یعنی انتقام بگیرم کار احمقانه ای بوده، خدا خودش جواب بدی های آدماشو میده نیازی نیست ما کاری انجام بدیم - میشه ازت خواهش کنم با وجودی که الان فهمیدی اون پدرم نیست ولی بازم این راز که اون قاتل مادرته بین منو تو پوشیده باقی بمونه؟ آخه بیشتر از این طاقت ندارم اذیت بشه، هنوزم به اندازه پدر واقعیم دوستش دارم لبخندی به روم پاشیدو پشت دستم بوسه ی آرومی زدو گفت : + چشم تو جون بخواه خانوم خونم یکم بعد رسیدیمو تا زنگ درو زدیم در باز شدو رفتیم داخل، هیچ کس به استقبالمون نیومدو دیدم چراغای خونه هم خاموش که با تعجب همراه دانیال رفتیم داخلو تا پامون گذاشتیم تو خونه چراغا روشن شدو صدای جیغو داد همه رفت رو هوا که با ترس دستمو گذاشتم رو قلبمو با دیدن کیک تولد وسط سالن از تعجب پس افتادم، و با دیدن خونواده جدیدم کنار خونواده قدیمم بر تعجبم افزوده شد که ساتیار دریا به دست اومد کنارمو بی هوا گونمو بوسید که دانیال اخم کردو گفت : + حالا امشب چون تولد بیتا بود این حرکتتو به بزرگی خودم میبخشم تا گفت تولد متعجب رو بهش گفتم : - تولد من هفت مرداده نه الان ساتیار چشمکی زدو گفت : + اون هفت مرداد تاریخیه که آقا بابک گفته تو شناسنامت بزنن تولد واقعیت فرداست که ما امشب پیشوازشو گرفتیم با ذوق دستامو کوبیدم به همو گفت : - چه باحال علاوه بر اینکه دو خانواده پدری دارم دو تا تولدم تو سال واسم میگیرن، چقدر کادو گیرم بیاد به به دوتاشون زدن زیر خنده که مهتا و بنیتا که مشخص بود خیلی خودشون گرفتن حمله کردن سمتمو دونفری بغلم کردن که فهمیدم من امشب تا صبح قراره له بشم، دست آخرم مامان مهگل و بابا بابکم بغلم کردنو ازم خواستن ببخشمشون...
  8. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو شیش - با اینکه یه هفته خوابیدم ولی هنوزم خستم، از بس تو این مدت از روزگار کشیدم نای نفس کشیدنم ندارم دانیال دستمو گرفتو فشار دادو گفت : + عمرا بزارم دوباره بگیری بخوابی، دیگه هم قرار نیست از دست این روزگار سختی بکشی، گذشته هارو فراموش کن، همه چیو از نو شروع میکنیم، الانم بلند شو پروانه کمکت کنه لباساتو عوض کنی منم برم کارای ترخیصتو انجام بدم دانیال که رفت به کمک پروانه لباسامو عوض کردمو به سختی از اتاق رفتم بیرون، سرم باید یه مدت تو باند گرامی میموندو تحملش میکردم، تو سالن هیچ کس به جز دانیال نبود که از زبون پروانه شنیدم دانیال به همه گفته برن چون نمیخواد تو با دیدنشون حالت بد بشه. همین که رسیدیم خونه رفتم تو اتاقمو پروانه گفت میره غذا درست کنه. رو تخت نشسته بودمو بالشتمو بغل گرفته بودم که دانیال اومد داخل اتاقو کنارم نشستو گفت : + چرا ناراحتی؟خیر سرم گفتم همه چیو فراموش کن آهی کشیدمو گفتم : - نمیتونم دانیال، حرفای ساتیارو بقیه از ذهنم بیرون نمیره، دلم میخواد بیشتر درمورد مادرم بدونم، اینکه چه شکلی بوده، ساتیار میگفت باباش گفته من شبیهشم دانیال دستمو گرفتو با لبخند گفت : + میخوای زنگ بزنم بگم واسه شام بیان این جا؟نمیدونی چقدر خوشحال میشن مخصوصا بابای واقعیت آقا سپند تا اینو گفت اخم کردمو گفتم : - لازم نکرده نمیخوام ببینمشون، الانم برو بیرون خستم میخوام بخوابم باشه ای گفتو با ناراحتی از اتاق رفت بیرون، نبود دریا بیشتر عذابم میداد، خونه سوتو کور شده بود، پروانه گفت پیش خانواده کیانی یعنی اگه بخوام ببینمش باید برم اون جا؟عمرا پامو تو اون خونه بزارم.پتورو کشیدم رو سرمو سعی کردم بخوابم ولی هر چی زور زدم نشد.همین جور که زیر پتو با خودم کلنجار میرفتم دره اتاق باز شدو یه نفر اومد داخل که حدس زدم دنی باشه و از زیر پتو گفتم : - دنی بیا یکم واسم گیتار بزن دلم تنگ شده جوابی نداد که پتورو زدم کنارو سرمو بلند کردمو با دیدن ساتیار که به در تکیه داده چشمام چهار تاشدو رسما لال شدم.بی حرف زل زدم بهش که از در فاصله گرفتو اومد رو تخت نشست که پتورو تو بغلم مچاله کردمو جمعو جور نشستم که گفت : + منم بلدم گیتار بزنما؟بگو گیتار دانیال کجاست واست بزنم بدون اینکه بهش نگاه کنم با اخم گفتم : - نمیشه فقط دانیال باید واسم بزنه آهی کشیدو با غم گفت : + خوشبحال دانیال، معلومه خیلی دوستش داری و اونم دیوانه وار عاشقته، روزایی که بیهوش بودی یه چشمش اشک بود یه چشمش خون، الانم گفت نبینم جلو من برادریت گل کنه بیتارو بغل کنی که از حسودی میترکم، حالا قراره وقتی اون نیست بغلت کنم... کلافه پریدم تو حرفشو گفتم : - یه دقیقه نفس بگیر سرم رفت، توام مثل پروانه وراجی ها خندیدو گفت : + تازه کجاشو دیدی؟به اندازه بیست سال باهات حرف دارم بهش نگاه کردمو صورتشو از نظر گذروندم، حق با پروانه بود واقعا از نظر قیافه باهام مو نمیزنه، آب دهنمو صدا دار قورت دادمو گفتم : - همیشه دلم میخواست به برادر داشته باشم، به کسایی که برادر داشتن حسودیم میشد، با روناک دوست شدم چون اونم مثل من خواهر داشت نه داداش، دیوونه ام خودتی با چشمای اشکیش بهم نگاه کردو گفت : + تو دلت داداشیو میخواست که فکر میکردی نداریشو وجود نداره، ولی من دلم خواهریو میخواست که سه سال شبو روز تو بغلم بودو یک لحظه هم از خودم دورش نمیکردم، یهو اومدن بهم گفتن دیگه نداریش فراموشش کن، شاید باورت نشه تا یه شب قبل از روزی که اومدی خونمون و بابام گفت تورو دیده من تو اتاقت بودمو لباساتو وسایتو بو میکردمو اشک میریختم، بیست سال تموم بهت فکر کردمو غصه خوردم به خودم اومدم دیدم دارم با هق هق گریه میکنم، ساتیارم از من بدتر نفسش از گریه داشت بند میومد، بی هوا منو کشید تو بغلشو موهامو با دستاش ناز کرد، آغوشش واسم غریب نبود، توش احساس امنیت داشتم، آغوش برادرانش بهم آرامشی داده بود که صد برابرشو تو آغوش دانیال داشتم، چه خوبه آدم وقتی حالش بده عزیزایی داشته باشه که به آغوششون پناه ببره و ازشون آرامش بگیره... وَقــتــےِ دَر آغوشـَتـــ بــِﮧ اوجِــ آسمآنهآرِسیـدَمــ ، فـَهمیدَمـــ ، چِگونــِﮧ یـِکـــ اِنسآטּ مَعمولــےِ مـیتَوآنـَد بدون بال پرواز کند ! بعد از اینکه کلی منو ساتیار باهم درد دل کردیم، قرارشد فردا صبح منو ببره سره خاک مامانم که یهو پروانه اومد تو اتاقو گفت مهمونا منتظرتن که من تازه شصتم خبر دار شد که ساتیار تنها اینجا نیومده و آقا سپند پدر جدیدم و عمه جدیدمم واسه شام اومدن.همین که ساتیار از اتاق رفت بیرون بلند شدمو لباسامو عوض کردمو با ترس از اتاق رفتم بیرون که یهو دریا با دو اومد سمتم که بغلش کردمو از زمین کندمش که صدای بابامو شنیدمو + انگار سیبی از وسط نصف کرده باشن، کاش شانا زنده بودو میدید دخترش بزرگ شده و کپی برابر اصل خودشه متعجب نگاش کردمو گفتم : - اسم مادرم شانا بوده؟ با غم گفت...
  9. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو پنج از رو پله ها بلند شدم که بنیتا با گریه اومد پیشمو گفت : + حالت خوبه آبجی؟ اشکامو با دستم پس زدمو گفتم : - عالیم، توپ توپم، توام خبر داشتی مگه نه؟ سرشو انداخت پایینو با ناراحتی گفت : + شرمندم به خدا، اگه حرفی میزدم مامان زندم نمیزاشت، الانم حالش بده داره با ساتیارو بابا دعوا میکنه... پریدم تو حرفشو گفتم : - سویچ ماشین مهتارو ازش بگیر بی سرو صدا بیار بهم بده بی حرف رفت داخلو یکم بعد اومد که پروانه هم دنبالش اومد، سویچو از دستش گرفتمو قبل از اینکه حرفی بزنن رفتم سوار ماشین شدمو با داد رو به پروانه گفتم : - در خونرو باز کن اومد چسپید به در ماشینو گفت : + کجا میخوای بری؟بمون حرف بزنیم با اخم غلیظی نگاش کردمو گفتم : - بازش نکنی با ماشین میرم تو در با ترس از در ماشین فاصله گرفتو رفت سمت درو بازش کرد که ماشینو روشن کردمو بی توجه به بنیتا که رفت ساتیارو خبر کردو اومدن تو حیاط گازشو گرفتمو از خونه زدم بیرون، تمام حرصمو سر گاز ماشین خالی کردمو تا تونستم سرعتمو زیاد کردم داشتم دیوونه میشدم، گوشیم مدام زنگ میخورد که از جیبم درش اوردم دیدم دانیال، با بغضو صدای گرفته جوابشو دادم - الو دانیال + بیتا کجایی چه خبره اونجا؟پروانه زنگ زد یه حرفایی بلغور کرد نفهمیدم به سختی دهن باز کردمو گفتم : - کاش به حرفت گوش میکردم نمیرفتم تو اون خونه، کاش قلم پام میشکستو نمیرفتم با ترس پرید تو حرفمو گفت : + بیتا آروم باش عشقم، بگو کجایی؟ - تو ماشین، دارم با آخرین سرعت رانندگی میکنم، دیگه نمیترسم + دیوونه بزن کنار ببینم بی توجه به حرفش میون گریه مثل دیوونه ها خندیدمو گفتم : - میدونی تنها حسن این ماجرا چیه؟دیگه هروقت دعوامون شد یا تو بحث کم اوردی بهم نمیگی دختر یه قاتلم + لعنتی دارم بهت میگم ماشینو نگه دار حرف میزنیم باهم تا خواستم جوابشو بدم به خاطر اشکام جلوم تار شدو فرمون ول کردمو دستمو کشیدم رو چشمام که یهو یه ماشینو از دور دیدمو با جیغ گوشی از دستم افتادو فرمون ماشینو گرفتم... كاش امشب خنده هاجان ميگرفت ماجراى دردپايان ميگرفت آه ازاين روزگاربدسرشت سرنوشتم راچه نازيبانوشت دردهاامشب فراموشم كنيد بادهاى مرگ خاموشم كنيد كاروانى ازپرستوهاگذشت قسمت من حسرت وافسوس گشت اى آدمها ازشماجامانده ام باهزاران دردتنهامانده ام... به سختی پلکامو باز کردم، همه جا تار بود، تو سرم یه درد بدی پیچید که آخ ریزی گفتمو دستم زدم به پیشونیم که یه باندو حس کردم دوره سرم + بلاخره بیدار شدی؟عجب خرسی هستیا با شنیدن صدای یه نفر برگشتمو سمتشو چشمامو چند بار بازو بسته کردمو دیدم دانیال، با تعجب نگاش کردمو به سختی دهن باز کردمو گفتم : - من کجام؟ + طبق معمول بیمارستان - چرا؟ دستمو گرفتو بوسیدو گفت : + یادت نیست عزیزم؟تصادف کردی همه چی از توی ذهنم رد شد، آه از نهادم بلند شد، همون موقع یه دکتر پرستار اومدنو دانیالو انداختن بیرون، بعد از اینکه معاینم کردن رو به دکتر گفتم : - من چند ساعته اینجام؟ خندیدو گفت : + بهتره بگی چند روز، الان یه هفتس بیهوشی، چون کمربند نبسته بودی سرت محکم به فرمون ماشین اثابت کرده ولی خداروشکر از نظر جسمی آسیب زیادی بهت نرسیده با این حرفش چشمام چهارتا شد، پس دانیال حق داشت بهم بگه خرس.همین که دکترو پرستار رفتن به سختی رو تخت نشستم که باز دانیال اومد داخلو تا نشست رو تخت بی هوا منو کشید تو بغلشو لهم کرد که آخم رفت هوا و دم گوشم با بغض گفت : + نمیدونی چی کشیدم بیتا، وقتی پشت گوشی جیغ زدیو دیگه جوابمو ندادی تا برسم تهران از غصه صد سال پیر شدم، این یه هفته چشمم به این در و تختت خشک شد - تا تو باشی منو تنها نزاری، ببین دو روز نبودی چه بلاهایی سرم اوردن؟ منو از خودش جدا کردو صورتمو با دستاش قاب گرفتو پشیونیشو چسپوند به پیشونیمو گفت : + دیگه عمرا تنهات بزارم، حساب همه اونایی هم که اذیتت کردن میزارم کف دستشون تا اومدم حرفی بزنم یهو منو محکم بوسید که واسه یه لحظه نفسم بند اومد، با صدای در زدن با بی میلی ازم جدا شد که سیخ سره جام نشستمو لبمو گاز گرفتم که دانیال با اخم گفت : + هرکی هستی بیا تو مزاحم در اتاق توسط پروانه باز شدو چشمکی بهمون زدو گفت : + حدس زدم دارین کارای خاک بر سری میکنین گفتم بیام کوفتتون کنم خندیدمو یهو یاد دریا افتادمو رو به دانیال گفتم : - دریا کجاست؟ پروانه به جاش جواب داد + خبر نداری دریا خانوم شده عزیز دردونه خونواده کیانی، چون باعث شده بعد از بیست سال دختره گمشدشون پیدا کنن دانیال خندیدو گفت : + واقعا اگه دریارو فردای عروسی جلوی خونمون نمیزاشتنو بعدش سورن نمیومد حقیقتو بگه و تو و پروانه فضولیتون گل نمیکرد برید تو اون خونه، شاید اونا هیچ وقت تورو پیدا نمیکردن، پس بایدم دریا بشه نور چشمشون آهی کشیدمو سرمو گذاشتم رو شونه دانیالو گفتم :
  10. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو چهار + بهت ثابت میکنم که حرفام راسته، همین الان آماده شو بریم خونتون بیرون تو ماشین منتظرم، اگه به زبون خوش نیای کولت میکنم بزور میبرمت بهم مهلت حرف زدن ندادو از اتاق رفت بیرون که پروانه بلند شدو اومد سمتمو گفت : + توروخدا منو دریارم با خودتون ببرید قول میدم جیک نزنم فقط نگا کنم - برو بابا خودمم زوری دارم میرم، کاش زبونت لال میشد نمیگفتی پاشو بریم ببینیم بابای دریا چه ریختیه + ایش حالا مگه بده داری پی یه حقایق میبری؟ رفتم سر کمدمو یه مانتو شلوار و شال دراومدومو گفتم : - کدوم حقایق آخه؟ + ببین من تمام مدت داشتم قیافه شمارو باهم مقایسه میکردم، باهم مو نمیزدید - هر هر خندیدم، برو بیرون میخوام لباس عوض کنم خودتم آماده شو دریارم آماده کن لشکر کشی کنیم سره شبی خونه بابام چشم بالا بلندی گفتو از اتاق رفت بیرون که با یک دنیا سوالو قیافه متعجب و شاخ های دراومده رو سرم لباسامو عوض کردم، الان تنها آرزوم اینه که حرفای ساتیار دروغ محض باشه. با استرس رو صندلی های عقب ماشین ساتیار نشستم که پروانه دریا بغل با پر روی تمام رفت جلو نشست. تمام مدت تو ماشین نفس عمیق میکشیدم تا شاید ضربان قلبم آروم بشه ولی بی فایده بودو داشت از حلقم میزد بیرون. همین که رسیدیم به اتفاق هم از ماشین پیاده شدیم که بسم الله زیر لب گفتمو دستمو گذاشتم رو زنگ خونه که صدای مهتا از تو آیفون دراومد + سلام بیتایی راه گم کردی؟ - سلام، باز کن درو حجابتون هم رعایت کنید نامحرمی همراهمه بی حرف درو باز کرد که رفتیم داخل.جلوتر از بقیه رفتم داخل که بنیتا اومد استقبلامو بعد از روبوسی های انجام شده گفت : + این کیه همراهت بیتا؟ - هیچی نپرس بنیتا رفت دریارو از بغل پروانه گرفتو قربون صدقش رفت که همه رفتیم تو پذیرایی پلاس شدیم که یهو بابام اومدو متعجب گفت : + سلام دخترم چیزی شده؟ بلند شدمو با سر به ساتیار اشاره کردمو رو به بابام گفتم : - سلام بابا این آقا یه حرفایی میزنه که پاک منو گیج کرده با اخم روبروی ساتیار نشستو گفت : + شما کی باشی اصلا؟ ساتیار نفس عمیقی کشیدو گفت : + ساتیار کیانی برادر همون بچه ای که بیست سال پیش جلوی در خونتون پیداش کردینو به اسم دختر خودتون بزرگش کردین با تموم شدن جملش بابام با ناباوری بهش نگاه کردو گفت : + امکان نداره، آخه بعد از این همه سال از کجا پیداتون شد متعجب از حرف بابام گفتم : - وا بابا چی میگی؟ بنیتا دریارو داد دست پروانه و بلند شد اومد سمتمو گفت : + بیتا جونم میشه با من بیای بریم اتاقم تا خواستم بلند شدم ساتیار با داد گفت : + اون هیچ جا نمیاد تا بهش ثابت کنم حرفام دروغ نبوده بنیتارو زدم کنارو رفتم سمت بابا و گفتم : - بابا بگو دروغه، بگو که من دختر شمام این داره دروغ میگه؟من بیتای شمام مگه نه؟ دستمو گرفتو گفت : + آروم باش بیتا خواهش میکنم با داد گفتم : - بگو دروغه با صدای مامانم که همراه مهتا اومد تو پذیرایی سرمو بلند کردمو نگاش کردم + دروغه بیتا جونم تو دختر خودمی، بیا پیشم تا خواستم برم بابام بلند شدو دستمو گرفتو رو به مامانم گفت : + مهگل بسه هرچی بهش دروغ گفتیم، بزار امشب باره این دروغ از روی شونه هامون برداشته شه دستمو از دست بابام کشیدم بیرونو گفتم : - پس راسته؟منو از تو جوب پیدا کردین؟ بابام اومد سمتمو سعی کرد آرومم کنه ولی بی فایده بود + بنیتا شیش سالش بود که مهگل دوباره حامله شد ولی بچه مرده به دنیا اومد، مهگل مثل افسرده ها شده بود، داشت تقاص گناه منو پس میداد، گناهی که هیچ کدومتون به جز مهگل و فربد ازش خبر ندارید، یه روز اومدم خونه دیدم مهگل یه بچه سه سالرو بغل گرفته، گفت جلوی در خونه پیداش کرده، میخواستم دنبال خونوادت بگردم ولی مهگل نزاشت، وابستت شده بود، دیوانه وار دوستت داشت، میگفت اگه خانوادت میخواستنت که نمیزاشتنت جلوی در، تا اینکه خودمم شیفتت شدم، با هزار درد سر به اسم خودم واست شناسنامه گرفتمو شدی عزیزه دل بابا... پریدم تو حرفشو با چشمای اشکی گفتم : - بیتا دختر بی همتای بابا بابک، دختری که همه عالم میدونستن چه قدر واسه باباش عزیزه، منو از دخترای واقعیتم بیشتر دوست داشتی، ولی اینا همش از روی ترحم بوده بهش مهلت حرف زدن ندادمو با دو رفتم تو حیاطو رو پله ها نشستمو با صدای بلند زدم زیر گریه، سرنوشت با من چه بازی هایی که نمیکنه، هرروز بدتر از دیروز، یک عمر تو بیخبری زندگی کردم، چوب خودخواهی های دیگرانو خوردم، مادره ساتیار در حقم ظلم کردو منو گذاشت سره راه، بابا بابکم به خاطر علاقش بهم دنبال خانوادم نگشت، فربد سال ها با کینه ای که تو دلش ازم داشت عذابم داد، دست آخرم دانیال که به خاطر انتقام مرگ مادرش اومد سراغم، تازه الان میفهمم که من اصلا دختر قاتل مادرشم نیستم، من فقط حکم یه عروسکو دارم که از خودش قدرت تکون خوردنو آزار رسوندن به دیگرانو نداره ولی بقیه همه حرصاشون سره اون خالی میکنن...
  11. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو سه + یه عکس - واسه چی؟ + تو نشون بده کاریت نباشه، اگه ندی خودم میرم کل خونرو زیرو رو میکنم با اخم جلوترش راه افتادمو رفتم تو خونه که یهو پروانه خودشو پرت کرد تو بغلمو گفت : + بیتا خوبی؟زنده ای؟نخوردنت؟ از خودم جداش کردمو با چشم ابرو بهش اشاره دادم که چشمش افتاد به پشت سرمو با دهن باز زل زد به بابای دریا که رو بهش گفتم : - بشین تا برم یه عکس بیارم پروانرو زدم کنارو رفتم تو اتاق، با دیدن دریا که انگار داشت خواب یک عالمه شاهزاده میدید خندم گرفتو رفتم سراغ آلبوم و یه عکس برداشتمو از اتاق رفتم بیرون که دیدم پروانه روبروی بابای دریا نشسته و داره با چشماش میخوردتش این بدبختم سرش پایینه و هی پاشو تکون میده، تک سرفه ای کردم که سرشو بلند کردو نگام کرد، رفتم عکسو بهش دادمو گفتم : - بیا اینم عکس آقای... عکسو از دستم گرفتو گفت : + ساتیار آهانی گفتمو کنار پروانه نشستمو محکم زدم تو پهلوشو دم گوشش گفتم : - بسه دیگه خوردیش + به تو چه چشما خودمن میخوان نگاه کنن ریز به حرکات پروانه خندیدم که ساتیار با بهت نگام کردو گفت : + ستیا کلافه رو بهش گفتم : - بابا من بیتام به چه زبونی بگم بفهمی؟ دست کرد تو جیبشو چندتا عکس دراوردو انداخت رو میزو گفت : + اینارو ببین عکسارو برداشتمو دیدم عکسای خودمن از تو قنداق تا تقریبا سه سالگی، با چشمای دراومده از تعجب نگاش کردمو گفتم : - منو خونوادم این عکسارو نداریم بعد شما از کجا اینارو اوردین؟ با صدای گرفته ای که ناشی از بغضش بود گفت : + کف دست راستتو نگاه کن چی میبینی؟ به کف دستم نگاه کردمو با اخم گفتم : - هیچی بی هوا بلند شد جلو پام زانو زدو دستمو گرفت کشید گفت : + نگو هیچی، نگاه کن یه خال خیلی کمرنگ گوشه ی دستت دستمو از دستش کشیدم بیرونو بلند شدمو با داد گفتم : - اینقدر به من دست نزن عجب آدم پر رویی هستی تا بلند شد هولش دادم عقبو رفتم تو اتاقو تا خواستم درو ببندم پرید داخلو گفت : + یه دقیقه گوش بده ببین من چی میگم - گوش نمیدم با داد به پروانه گفتم : - زنگ بزن به پلیس بیاد اینو ببره همون موقع دریا از خواب بیدار شدو زد زیر گریه که پروانه اومد تو اتاقو بغلش کردو رو بهم گفت : + پلیس واسه چی خب ببین درد ایشون چیه؟ ساتیار اومد نزدیکم که رفتم عقبو با کلافگی شروع کرد به حرف زدن + بابام به اجبار با مادرم عروسی کرده بودو هیچ علاقه ای بهش نداشت، شیش سالم بود که بابام یه زن دیگه گرفت، زنی که عاشقانه دوستش داشت، با منم خیلی مهربون بود برعکس مادره خودم که همش دنبال مهمونی و گشتو گذار بود، تا اینکه من صاحب یه خواهر شدم از زن دوم بابام، منو بابام عاشق اون دختر بودیم، یه لحظه هم از خودم دورش نمیکردم تا اینکه سه سالش شدو مامانم از زبون وکیل بابام فهمید که بابام میخواد همه ی اموالشو به نام خواهرم ستیا کنه، یه یه هفته نکشید که ستیارو دزدیدن، هیچ اثری از خواهرم نبود، مادر ستیا از دوری بچش طاقت نیوردو یه شب تو اوج جوونی دق کرد، تا این که چند سال پیش مادرم که تو بستر مریضی بود به منو بابام گفت که دزدیده شدن ستیا کاره خودش بوده، گفت ستیارو گذاشته جلوی خونه یه خانواده پولداربه اسم بابک، تا خواست فامیلشو بگه مرد، مردو منو بابامو با یه سوال بزرگ تنها گذاشت که ستیا پیشه کیاست؟تا اینکه تو اومدی خونمون، بابام میگفت قیافت خیلی شبیه مادره ستیاس و باهاش مو نمیزنی، اسم پدرتم که بابک عکس بچگیتم که همونه که دست ماست، خب اینا یعنی چی؟ تمام مدت به دیوار تکیه داده بودمو دست به سینه نگاش میکردم پروانه هم با دهن باز دریا به دست رو تخت نشسته بودو گوش میداد که یه تای ابروم دادم بالا و گفتم : - آخی چه قصه ی سوزناکی، خب اینا به من چه؟ بهم نزدیک شدو تو فاصله یک ثانتیم وایسادو گفت : + خودتو به خنگی زدی یا خنگی؟تو ستیایی خواهر من بلند زدم زیر خنده که بازوهامو گرفتو محکم تکونم دادو گفت : + دارم جدی حرف میزنم خندمو جمع کردمو محکم زدم تخت سینشو پرتش کردم عقبو گفتم : - عه من فکر کردم داری جک میگی، برو عمو جون خدا روزیتو جایی دیگه حواله کنه پوزخندی زدو گفت : + اصلا الان زنگ بزن به خونوادت بیان اینجا روبه رو میکنیم ببینم جلوی من میتونن دروغ بگن تو دخترشونی - امری دیگه نداری؟از خونم گمشو بیرون تا واقعا به پلیس زنگ نزدم + زنگ نمیزنی؟باشه خودم میزنم، آخه شماره باباتم گیر اوردم گوشیشو از جیبش دراوردو تا خواست شماره بابام بگیره گوشیو از دستش کش رفتمو گفتم : - میفهمی چیکار میکنی؟میخوای به بابام بگی خونه منی؟تو قصدت آبرو ریزیه هرچیم گفتی دروغه، اگه میخوای زهره چشم بگیری که دیگه با دریا نیام سراغت باید بگم لازم نیست چون کلاهمم بیوفته تو خونتون نمیام برش دارمو دریارو پیش خودم تا ابد نگه میدارم گوشیشو گرفتم سمتش که با اخم گرفتشو گفت :
  12. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو دو - نه مثل اینکه شما و خاندانتون کلا یه چیزیتون میشه، من به شخصه غلط کردم اومدم سراغتون الانم از اتاقم برید بیرون بلند شدو با اخم زل زد بهمو گفت : + تا یه عکس نشونم ندی نمیرم تا خواستم از کنارش برم بازومو محکم گرفتو نگهم داشت که مشتی نثار شکمش کردم که ازدرد خم شدو بازوم ول کرد که فوری رفتم سمت درو بازش کردمو با دیدن شاهین تو سالن که سرش تو یه برگه بود ذوق مرگ شدمو با داد صداش کردم - شاهین به دادم برس، یه نفر مزاحمم شده شاهین با اخم اومد سمتمو رفت تو اتاقو رفت سراغ بابای دریا که از درد به خودش میپیچیدو بازوشو گرفتو کشون کشون بردش از اتاق بیرون که به خودش اومدو شاهینو پرت کرد عقبو گفت : + ستیا من مطمئنم خودتی، اشتباه نمیکنم تا باز خواست بیاد سمتم شاهین باهاش دست به یقه شدو گفت : + مرتیکه خجالت نمیکشی مزاحم یه زن شوهر دار میشی؟میدم پدرتو دربیارن همین جور که درگیر بودن گوشیمو از جیبم دراوردمو به پیام زنگ زدمو گفتم به دادمون برسه که به یه دقیقه نکشیده خودشو چند نفر دیگه اومدنو بابای دریارو کشون کشون از شرکت بردن بیرون که شاهین درحالی که از عصبانیت قرمز شده بود اومد سمتمو گفت : + چقدرم دستش سنگین بود آشغال گردنم درد گرفت با دیدن قیافش خندم گرفتو گفتم : - نه خوشم اومد پسر باغیرتی هستی با خیال راحت مهتارو میدم دستت تا گفتم مهتا محکم زد به پیشونیش گفت : + اه یادم رفت بهت بگم، بلاخره من دیگه میخوام بیام خواستگاری مهتا امروز قراره مامانم زنگ به مامانت با ذوق نگاش کردمو گفتم : - آخ جون، مبارکه به پای هم فسیل بشید بعد از اینکه کلی شاهینو اذیت کردم رفتم پیش بچه ها و بعد از مدت ها یکم به خودم زحمت دادمو کار کردم، از زبون یگانه شنیدم که شدیدا به پیام علاقه مند شده و همش منتظره پیام بگیرتش ولی پیام همه چیو به شوخی میگیره و معلوم نیست واقعا یگانرو میخواد یا نه که قرار شد خودم بعدا باهاش حرف بزنمو ببینم مزه دهنش چیه. تا ساعت هفت تو شرکت موندمو بلاخره عزم رفتن به خونه کردم، سره راه یکم میوه خریدمو باز سوار ماشین شدمو راه افتادم، مثل صبح باز احساس میکردم یه نفر داره تعقیبم میکنه، ترس برم داشت ولی سعی کردم آروم باشم.ماشینو داخل پارک کردمو میوه به دست رفتم داخل خونه. بعد از خوردن شامی که پروانه خانوم پخته بودو گفتن تمام قضایای امروز بهش، دریارو خوابوندمو یه فیلم ترسناک گذاشتم که با پروانه ببینیم، که بیشتر شبیه فیلم کمدی بود از بس مسخره بود، همین جور که محو فیلم بودم پروانه هم چیپسو پفک میخورد با دهن پر گفت : + من میگم شاید تو شبیه دوست دختره سابقشی بدون اینکه نگاش کنم گفتم : - کیو میگی؟ + بابای دریا دیگه کلافه یه عالمه چیپس کردم تو دهنمو گفتم : - آخه آدم واسه یکی که شبیه دوست دختر سابقشه این خل مشنگ بازیارو درمیاره؟عکس بچگیم به چه دردش میخوره؟ + چی بگم والا شایدم شبیه عشق بچگی هاشی یکم فکر کردمو گفتم : - این هنوز منطقی تره + آخی دلم سوخت، بمیرم براش، حالا از نزدیک دیدیش چه ریختی بود؟ - چشم ابرو مشکی، موهای مشکی، ته ریش هم داشت، سرخو سفید، جذاب هیکلی، لنگ دراز... پرید وسط حرفمو با غیض گفت : + بسه دیگه کثافت دلم رفت، کوفتش بشه ستیا که با این بوده خندیدمو گفتم : - اول بفهم ستیا کیه بعد بچسپونش بهش دست به سینه با اخم لم داد رو مبلو گفت : + هر کی میخواد باشه، اصلا من دیگه به دریا هم حسودم دیگه دوسش ندارم - دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم : - غصه نخور دخترم بلاخره تورم میگیرن با مشت افتاد به جونم که از خنده ریسه رفتم که یهو صدای رنگ خونه به صدا دراومدو پروانه گفت : + یعنی کی میتونه باشه ساعت ده شب؟ - توام که فقط بلدی دیالوگ تو فیلمارو بلغور کنی، به جز پیام کیه بنظرت؟ خندیدو بلند شد رفت سمت آیفون بدون اینکه نگاه کنه کیه درو باز کردو در خونروم باز کردو اومد کنارم نشست که سری به نشون تاسف تکون دادمو گفتم : - دیوونه ندیده درو باز کردی؟ + وا خب خودت گفتی پیام - من علم غیب دارم مگه؟همینجوری گفتم بیخیال مشغول فیلم دیدن شد که دیدم پیام نیومد داخل، آب دهنمو صدا دار قورت دادمو رو به پروانه گفتم : - دزد نباشه صلوات پروانه سیخ سره جاش نشستو تلویزیون خاموش کردو گفت : + زهره مار منو نترسون اصلا کی گفت فیلم ترسناک ببینیم؟الان من از سایه خودمم میترسم، اگه پیام نبود پس کی بود؟ - الان میفهمیم کلاه سویشرتمو انداختم رو سرمو رفتم سمت درو بازش کردمو رفتم تو حیاط که دیدم کسی نیستو در حیاطم بستس، بیخیال خواستم برم داخل که تا برگشتم با کسی که دیدم جیغم رفت هوا که پروانه هم از تو خونه از ترس جیغ من جیغ زد که بیشعور بازومو گرفتو تکونم دادو گفت : + چه خبرته کر شدم، مگه جن دیدی؟ دستموگذاشتم رو قلبمو با ترس گفتم : - از جن بدتر، چی میخوای از جون من؟دخترتو بی منت تو خونم نگه داشتم یه جای تشکر اذیت میکنی؟ بازومو ول کردوگفت...
  13. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نودو یک سه روز بعد امروز تصمیم گرفتم برم یه سر به شرکت بزنم چون هم دلم واسه برو بچ تنگ شده هم دانیال دیروز بهش خبر دادن که حال پدرش خوب نیستو مجبور شد بره شمال و گفت یه دو سه روزی مجبوره مارو تنها بزاره و به پروانه سپرد که تمام مدت پیش منو دریا باشه و پیامم مدام بهمون سر بزنه.دریارو دادم دست پروانه و سوار ماشین شدمو راه افتادم سمت شرکت. سه روزی از دیدارم با خانواده دریا میگذره، دیداری که ازش با دانیال حرف نزدم و فقط پروانه ازش باخبره که اونم گفت به کسی نگیم سنگین تریم.همین که رسیدم شرکت از ماشین پیاده شدمو رفتم داخل، تمام مدتی که رانندگی میکردم احساس کردم ماشینی تعقیبم میکنه، بیخیال رفتم تو اتاقم پشت میزم نشستمو با دیدن قاب عکسم رو میز خندم گرفت، این دانیال کلا طاقت دوری منو نداره این جاهم عکسمو نگاه میکنه، یهو زد به سرم بهش زنگ بزنم، شمارشو گرفتمو منتظر شدم که جواب بده + سلام خانوم خونم؟احوالت؟ - سلام آقای خونم، احوال من خوبه احوال تو و پدر شوهر چطوره؟ + من خوبم بابا هم بهتره، شرمنده که یهو تنهات گذاشتم خودت که میدونی چه قدر بابام واسم عزیزه - اشکالی نداره، تا هروقت خواستی پیشش بمون نگران ما نباش + مگه میشه نگرانتون نباشم؟ - بله میشه، میگم به ایلیا که چیزی نگفتی؟ + نه اون بیچاره اون سر دنیا چیکار میتونه بکنه؟توام نه به خودش حرفی بزن نه روناک - چشم امری دیگه نداری؟ + چرا دارم، از غیبتم سواستفاده نکنی باز پاشی بری سراغ خونواده دریا ها با این حرفش چشمام چهارتا شدو با تعجب گفتم : - منظورت از کلمه باز چیه؟ + خر خودتی عزیزم، پروانه علاوه بر اینکه وراج دهن لق هم هست همون روزی که رفتی شبش از زیر زبونش کشیدم آخه حدس میزدم طاقت نیاری پاشی بری محکم با مشت زدم رو میزو گفتم : - مگه دستم به پری نرسه، خوبه خودشم موافق بود به تو چیزی نگیم ولی لومون داد، بعدشم خودش اسرار کرد پاشیم بریم اون جا + پس رفتین؟ایول یک دستی؟ جیغ بنفشی کشیدم که دانیال از اون ور خط از خنده پس افتاد، فحشی نثارش کردم که یهو میون خنده هاش گفت : + حالا نتیجه چیشد؟ - دریارو نمیخوان دیگه هم پامو اون جا نمیزارم یه مشت بیشعورن + منکه گفتم نرو میدونستم این جوری میشه - دنی جونم؟ + جون دلم - ببخشید که بی اجازت رفتیم اونجا، بعدم ترسیدم بهت بگم بزنیم + اشکالی ندارم خانومم تو که بچه نیستی که واسه هرکاری از من اجازه بگیری، به هر تصمیمی هم که بگیری احترام میزارم، دیگه هم فکرشو نکن - مرسی دنی دوستت دارم خندیدو گفت : + منم دوستت دارم، دیگه برو وگرنه از پشت گوشی کار دستت میدم خندیدمو ازش خداحافظی کردمو گوشیو گذاشتم تو جیبمو از پشت میز بلند شدمو تصمیم گرفتم برم پیش برو بچ ببینم چه غلطی میکنن، همین که در اتاقو باز کردم یهو یه نفر با کله افتاد داخل که شانس اوردم رو من نیوفتاد، با تعجب نگاش کردمو گفتم : - شما فالگوش وایسادی؟اصلا کی هستی؟ با گیجی بهم زل زده بودو هیچی نمیگفت که احساس کردم قبلا یه جایی دیدمشو یهو یادم اومدو گفتم : - من شمارو اون روز دره خونه ی آقای چیز دیدم، فامیلشو نمیدونم... پرید تو حرفمو گفت : + کیانی لبخند زورکی زدمو گفتم : - عه پس حتما فامیل بابای دریا هم کیانی با این حرفم اخم کردو گفت : + پس تو همون بیتا رادمهری که بابام ازش میگفت - بله خودشم، و شما کی هستی؟ + بابای دریا تا اینو گفت در اتاقو بستمو راهنماییش کردم رو مبلا بشینه به منشی هم گفتم واسمون قهوه و کیک بیاره و رفتم روبروش نشستم، تمام مدت بهم زل زدو بودو حرکاتمو زیر نظر داشت ولی نگاهاش اصلا هیز مانند نبودو یه جوره آشنایی بود که گیجم کرده بود، آب دهنمو قورت دادمو با من من گفتم : - پس به خاطر دریا اومدین سراغ من درسته؟ به خودش اومدو دست از نگاه کردن برداشتو گفت : + نه، یعنی نمیدونم چرا اومدم، فقط از اون روزی که بابام تو رو دیده حالش خوب نیست مدام هزیون میگه، منم از روی اسم خودتو پدرت که بهش گفتی دنبالت گشتم تا باهات حرف بزنم - چه حرفی؟ + آخه این همه شباهت چه طور ممکنه؟ متعجب از حرفش گفتم : - ببخشید من نمیفهمم شما چی میگید؟ بلند شد اومد کنارم نشست که خودمو کنج مبل کشیدم تا فاصله رعایت بشه، رسما از اینکه رفتم سراغ این خونواده به غلط کردن افتادم، همشون از دم یه تختشون کمه و شعور ندارن همین جور که خیره خیره نگاهم میکردگفت : + ستیا؟ چشمام چهار تاشدو گفتم : - ببخشید ولی اسم من بیتاست اشتباه گرفتین تا خواستم بلند شم مچ دستمو گرفتو نشوندم رو مبل که یهو منشی شرکت اومد داخلو متعجب بهمون نگاه کرد که با اخم مچ دستمو از دستش کشیدم بیرون، همین که منشی رفت بیرون با اخم نگاش کردمو گفتم : - به چه حقی دست منو گرفتی؟اصلا عمرا من دریارو بدم دست همچین بابای هیزو بی حیایی بی توجه به حرفام گفت : + میشه یه عکس از بچگیت نشونم بدی؟خواهش میکنم کلافی پوفی کشیدمو بلند شدمو گفتم...
  14. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت نود + من میگم بریم داخل خونه سرو گوشی آب بدیم، این لنگ درازم دروچهار طاق باز گذاشت رفت نمیگه دزد میزنتشون؟ - خنگ خدا اینا با این دکو پوزشون یه عالمه بادیگارد دارن دریا به دست از ماشین پیاده شدمو کیفمو انداختم روشونمو با پروانه رفتیم سمت خونه و تا خواستیم بریم داخل یه غول بیابونی گنده اومد جلومون و گفت : + امرتون؟ دریا تا دیدش زهره ترک شدو زد زیر گریه که گفتم : - با یه نفر کار داشتیم + با کی؟ پروانه به جام جواب داد + با آقا بادیگارد یه لحظه صبر کنی گفتو رفت که رو به پروانه گفتم : - آقا دیگه کیه؟ + مگه ندیدی تو فیلما میگن با آقا کار داریم، یعنی بزرگ این خونه آهانی گفتمو دریارو آروم کردم که همون آقا غول اومدو گفت همراهش بریم.مسیر طولانی حیاطو طی کردیمو از نفس افتادیمو رفتیم داخل که داخل خونه با موزه تفاوتی نداشت، همه چیزا از دم عتیقه، شیکو چشم نواز، تو یه سالن گنده رو یه مبلمان شیک نشستیم که آقا غول رفتو پروانه دم گوشم گفت : + کاش من دختر این خونواده بودم والا، خونرو نگا - هیس الان فکر میکنن ندید پدیدیم + منکه ندیدم والا حالا تو دیدی یه چیزی خودتم از اینایی دیگه خندیدمو تا اومدم جوابشو بدم یه خانوم نسبتا مسن خوش تیپ با کت دامن کوتاه اومدو روبرومون نشستو گفت : + با آقا چیکار دارین؟ - کار شخصی + به من بگید بهشون میگم - نمیشه، فقط به خودشون میگم یه تای ابروشو داد بالا و بلند شدو تا خواست بره برگشت زل زد بهمو گفت : + من قبلا تورو جایی ندیدم؟ خیره نگاش کردمو گفتم : - نه فکر نمیکنم آهانی گفتو راهشو کشید رفت که کلافه رو به پروانه گفتم : - میگم پاشو بریم اینا مشکوکن، معلوم نی آقاشون چه تحفه ایه ازش رونمایی نمیکنن پروانه یه سیب از توی میوه های رو میز برداشتو گازش زدو گفت : + برعکس من میگم بشین تا خسته بشن نشونمون بدنش همون موقع دریا گفت موز میخوام که یه دونه پوست کندمو به خوردش دادم که یهو صدای یه نفر اومدو سرمو بلند کردم نگاش کنم + چیکارم دارین؟ منو پروانه بلند شدیم سلام کردیم که جوابمون ندادو بدون اینکه نگامون کنه نشست رو مبل، یه مرد تقریبا پنجاه ساله اما خوشتیپو با وقار، مشخص بود جوونی هاش خیلی دختر کش بوده، همین جور که نگاش میکردم سرشو بلند کردو خیره نگام کرد، قیافش خیلی واسم آشنا بود، بعد از یه مکث طولانی گفت : + نگفتین چیکارم دارین؟ یهو به خودم اومدمو گفتم : - راستش ما به خاطر این بچه اومدیم این جا، چند وقت پیشا یه خانومی واسه اینکه زندگی منو شوهرمو خراب کنه فردای عروسیم این بچرو گذاشت پشت در خونمون رفت، دیشب فهمیدیم که اون خانوم مرده و الان بچه به جز شما کسیو نداره... پرید تو حرفمو گفت : + نکنه هیوارو میگی؟ - آره با دست به کنارش اشاره کردو گفت : + میشه بیای نزدیک تر، عینکمو نزدم از این فاصله چهرت تاره با اکراه بلند شدم که پروانه دریارو از دستم گرفت، رفتم با فاصله ازش نشستم که چشماشو ریز کردو زل زد بهم که آب دهنمو قورت دادمو گفتم : - خلاصه که گفتم این بچرو بدم به باباش بهتره تا بزارمش پرورشگاه هیچی نگفتو محوم شد که دستمو تکون دادم جلوی صورتش که به خودش اومدو گفت : + من دوسال پیش اون همه پول ندادم که الان یه حروم زادرو زیر پرو بالم نگه دارم، از جلو چشمام ببرینش تا ندادم کنار مادرش خاکش کنن بلند شدمو با عصبانیت گفتم : - درست حرف بزنید آقای محترم، اصلا اشتباه کردم اومدم پیش شما، فکر میکردم دریا با یه خانواده پولدار خوشبخت میشه ولی پول شعور شخصیت نمیاره که فوری رفتم بچرو از دست پروانه گرفتمو راه افتادم سمت در خروجی که پروانه هم همراهم اومد، یهو یه غول بیابونی دیگه جلومو گرفتو صدای اون پیره مرد از پشت سرم اومد + فکر کردی هرچی خواستی میتونی بگی بعدم بری؟توام لنگه اون دختره پاپتی و بی کسو کاری به بادیگاردش اشاره کرد که بزاره بریم که برگشتم سمتشو با پوزخند گفتم : - بهتره بهت بگم من بیتا رادمهر دختر بابک رادمهرم، فکر کنم اسمش به گوشت خورده؟از نظر مالو ثروت و بزرگی تقریبا برابریم ولی خب ما شعورمون بیشتره فوری برگشتم سمت درو با پروانه رفتیم تو حیاطو با سرعت از خونه خارج شدیم، اون قدر عصبانی بودم که حال رانندگی نداشتمو پروانرو نشوندم پشت فرمون، همین جور که رانندگی میکرد نفس عمیقی کشیدو گفت : + واه واه اینا دیگه کی بودن؟خاک تو سرشون کنن، پولشون بخوره تو سرشون به دریا که تو بغلم خوابیده بود با غم نگاه کردمو گفتم : - بمیرم واسه این بچه معصوم از همه جا بی خبر، هیوا با خریت هاش زندگی این بچرم تباه کرد، الان کجاست ببینه دخترش آوارستو کسیو نداره؟ + پس تو و داش دنی چی هستین؟خودتون نگهش دارید یکم فکر کردمو دیدم بدم نمیگه، حداقل تا تکلیفش مشخص بشه امکان نداره بزارم دانیال بزارتش پرورشگاه، فوقشم اگه این خاندان از دماغ فیل افتاده قبولش نکردم خودمون سرپرستیشو به عهده میگیریم...
  15. Bita_Icyheart

    حصار آغوش تو | Bita_Icyheart

    پارت هشتادو نه + حق با بیتاست، اصلا نکنه بچه خودته سورن پوزخندی زدو یه کاغذ از جیبش دراوردو پرت کرد رو میزو گفت : + این آدرس پدر واقعیه این بچس ولی نبرینش براش سنگین ترین چون نمیخوادش با تعجب کاغذو برداشتمو به آدرس نگاه کردمو گفتم : - این که همین اطرافه، پس مشخصه دریا از یه خونواده پولداره پس چرا نمیخوانش؟ + دو سال پیش هیوا بعد از اخاذی از دانیال رفت سراغ پسر این خونواده و یه مدت باهاش رابطه داشتو تا تونست تلکش کرد دست آخرم ازش حامله شد که پسره گفت بچرو نمیخواد، پدر اون پسر وقتی ماجرارو فهمید یه پول هنگفتی به هیوا دادو ازش خواست گورشو گم کنه، اونم خواست بچشو بچسپونه به دانیال که موفق نشد دانیال پوفی کشیدو کلافه گفت : + خب الان اون پول هنگفت قانونا مال دریاس و باید خرجش بشه سورن از رو مبل بلند شدو گفت : + هیوا تمام اون پول دود کرد تموم، حتی یه قرون هم واسه این بچه نمونده آهی کشیدمو گفتم : - پس حالا ما با این بچه چیکار کنیم + هیچی بدینش پرورشگاه دانیال با اخم بلند شدو به سورن گفت : + زراتو زدی دیگه میتونی شرتو کم کنی دیگه هم نبینم دورو بر خونم یا زنم آفتابی بشی، به سلامت سورن پوزخندی زدو بی حرف از خونه رفت بیرونو درو محکم بست که دانیال کنارم نشستو کاغذو از دستم کشید بیرونو نگاش کردو گفت : + شانس مارو نگا الکی الکی یه بچه افتاد تو دامنمون - حالا میخوای چیکارش کنی؟میبریش پیش باباش؟ + نه بابا مگه نشنیدی سورن چی گفت اونا این بچرو نمیخوان دستشو گرفتمو با بغض گفتم : - نگو که میخوای ببریش بهزیستی؟این بچه خانواده داره تازه پولدارم هستن باید پیش اونا باشه و زندگی خوبی داشته باشه بغلم کردو سرمو بوسیدو موهامو ناز کردو گفت : + چه فایده وقتی دوستش ندارن؟ تا ابد میخوان بهش بی محبتی کنن و هی تحقیرش کنن، اصلا فعلا پیش خودمون نگهش میداریم تا ببینیم چی میشه، خوبه؟ سرمو به نشون مثبت تکون دادم که منو از خودش جدا کردو گفت : + منو ببین، پا نشی بری به این آدرس ها وگرنه کلاهمون میره تو هم با لبو لوچ آویزون گفتم : - باشه، الانم برو یه سر به بچه بزن ببین بیدار نشده خندیدو پیشونیمو محکم بوسیدو رفت، از طرفی خیالم راحت شده بود که بابای دریا دانیال نیست از طرفی دلم واسه این بچه میسوختو مونده بودم چیکار کنم، یهو چشمم افتاد به کاغذ آدرسو برش داشتم حفظش کردمو گذاشتمش سره جاشو ریلکس رفتم تو آشپزخونه تا واسه خودمو دانیال چایی بریزم بخوریم. نشسته بودم کف زمینو با هزار فکر همراه پروانه سبزی پاک میکردم که پروانه کلافه یه عالمه سبزی پرت کرد سمتمو گفت : + حواست کجاست بابا؟ - چی گفتی مگه؟ + میگما من دارم از فضولی میمیرم ببینم بابای دریا چه ریختیه اخم کردمو گفتم : - یه وقت این حرفارو جلو دنی نزنیا اگه بفهمه بهت گفتم کلمو میکنه + ایش حالا مگه چیه؟اصلا پاشو جمع کن بریم خونشون باچشمای گشاد شده نگاش کردمو گفتم : - نه تو انگار واقعا دلت میخواد دنی منو بکشه؟ چی چیو بریم خونشون؟ + پس چرا آدرسو حفظ کردی هان؟که بشینی جلو من قنبرک بزنی آه بکشی، بعدشم قرار نیست داش دنی چیزی بفهمه بی خبر میریمو برمیگردیم به ساعت دیواری نگاه کردمو گفتم : - کله سحر ساعت ده بریم بگیم چمونه؟ + هیچی میگیم اومدیم فالتون بگیریم، پاشو دیگه خندیدمو بساط سبزیو جمع کردیمو انداختیم رو اپن و در عرض سه سوت خودمو دریارو آماده کردمو سوار ماشینم شدیمو راه افتادیم سمت آدرسی که سورن داده بود. همین که رسیدیم با فاصله از خونه زدم رو ترمز که پروانه سوت بلندی زدو گفت : + جلل الجالب، این کاخه نه خونه، خونه شماهم اینجوریه بتی؟ - بتی و درد، نه این گنده تره، دریا جون همه مارو با پولش میخره + وایسا برم یه چرخی اطرافش بزنم پروانه دریارو داد دستمو تا خواست از ماشین پیاده بشه در خونه بازشد که شونشو گرفتمو نشوندمش سره جاش، یه پسر قد بلند خوش تیپ که از این فاصله قیافش مشخص نبود از خونه در اومدو به ساعت مچیش نگاه کردو دستشو زد به کمرش که پروانه گفت : + ای جون عجب چیزیه لبمو گاز گرفتمو گفت : - خجالت بکش، دخترم اینقدر هیز میشه؟ + اه خب چیکار کنم؟امثال من که نمیتونیم از این پسرا تور کنن فقط میتونیم نظاره گر باشیم خندیدمو تا خواستم حرفی بزنم یه ماشین لامبورگینی جلو پای پسره ترمز کرد که رانندش به پسره دیگه بود، پسره سوارش شدو گازشو گرفتن رفتن که پروانه آهی کشیدو گفت : + نبینم ماشینشون پنچر شه یا تصادف کنن بمیرن، آخه این همه پول خدا باید به یه نفر میده که چی؟ دستشو گرفتمو گفتم : - حالا خودتو کنترل کن عشقم، میگما نکنه این پسره بابای دریا بود؟ تا اینو گفتم لبخند ملیحی به دریا زدو گفت : + دختر خوشگل کی بودی تو؟خودم ننت میشم در بست تو فقط باباتو راضی کن منو بگیره بلند زدم زیر خنده و گفتم : - دیوونه یک دقیقه جدی باش ببینیم باید چه غلطی بکنیم تک سرفه ای کردو با جدیت گفت ...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×