رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Ravi

تیم نقد
  • تعداد ارسال ها

    915
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد Ravi در 8 مهر

Ravi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,669 بار تشکر شده

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    قربونت برم خدا...
    که اینقدر روی زمین غریبی!

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,538 بازدید کننده نمایه
  1. Ravi

    بازی با کلمات یک نقطه

    هارون
  2. Ravi

    مشاعره با ضرب المثل

    هلو بپر تو گلو
  3. Ravi

    مشاعره

    تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را
  4. Ravi

    آتُربان | Ravi

    فصل نهم ( توطئه) ______________________بخش دوم در باز شد و دختر با گامهای کوتاه و تند مثل یک زن ژاپنی وحشت زده، به راه افتاد. راه رو بوی کهنگی و رطوبت و نفس گندیده میداد. جولی گمان برد شاید دختر از این جهت سعی دارد زودتر از آنجا خارج شود. آنها از دری عبور کردند و به مکانی شبیه دهکده ای گرفته در اعماق زمین رسیدند. از دیدن آنچه پیش رویش بود شگفت زده شد. خانه هایی که شبیه آلونک هایی که شاید در داستانهای مربوط به بومیان آمازون بتوان سراغش را گرفت و جویبارهای تیره رنگی که مثل رگهای برجسته و پیر بر پشت دست پیرزنی که دیده بود زمین آنجا را تکه پاره کرده بود و مه رقیقی آنجا را دربرگرفته بود. دختر به سمت دهکده حرکت کرد و جولی همچنان که از پشت سر دنبالش میکرد متوجه موجودات ضریفی مثل همان دختر همراهش شد که با چشمان درخشانی که در تاریکی بین آلونک ها برق میزد او را میپاییدن. آنها مثل گربه های کوچک تیز پا و کنجکاو بودند. دختر کنار آلونکی که گویی در برابرش کمر خم کرده بود ایستاد و با صدای جیرجیر مانندی گفت: -« این خونه ی توست و اینجا محل زندگیته.» با دست به تنها ساختمان بزرگ و مستحکم آنجا اشاره کرد و گفت: -« ما غذا و خواسته های خدمتکاران ارباب رو فراهم میکنیم. اونجا محل کارمونه. گاهی پیش میاد که برای بعضی از دستورات از آسانسور استفاده میکنیم در غیر این صورت تمام مدت اینجا هستیم و اجازه ی خروج هم نداریم‌. لباست رو عوض کن. باید به محل کار بریم.» جولی گمان میکرد به آخرین طبقه ی دوزخ رسیده است. با چشمانی گشاد به آنچه شنیده بود فکر کرد. او قرار بود در اینجا بپوسد؟ تصویر کلودیا و کریست و همه ی آنچه در پشت سر گذاشته بود در میان مه آنجا از نظرش مبهم و غیرقابل دسترس رسید. جولی لباس مندرس و کرمی رنگی که یقه ی گرد گشادی داشت و حتی یک دکمه هم روی آن ‌دیده نمیشد را از آن دختر گرفت. بلندی لباس تا روی زانوهایش میرسید‌. شلوار کوتاهی به همان رنگ که کوتاه تر از قد لباسش بود را نیز پوشید. حالا او و آن دختر شبیه به هم شده بودند. به یک اندازه رعب برانگیز. حتی گمان میکرد در آن لباس آب رفته و اندام هایش ضریف تر شده بود. هر دو به سمت ساختمان بزرگی رفتند که نامش را آشپزخانه گذاشته بودند. اما به هر چیزی شباهت داشت به جز آشپزخانه. به نظر جولی آنجا بیشتر شبیه یک قلعه ی باستانی بود که به طرز عجیبی تبدیل به یک کارخانه شده بود. قسمت های مختلفی از جمله آشپزخانه، خیاط خانه، رختشورخانه و کارگاه ساخت ظروف، سلاح و حتی مزرعه هم داشت. بعد از مدتی جولی متوجه شد که دختری که به همراهش بود آنو نام داشت. او و بقیه ی برده ها از بازماندگان قلمرویی بود که سالها پیش توسط پرسفون از بین رفته و بعدها توسط تاناروس به برده گی گرفته شده بودند. آنجا مردی زورگو و سختگیر به نام بکتاش، به همه دستور میداد و به نوبه ی خود رئیس بود. روزی که جولی در خیاط خانه مشغول بود بکتاش که قامتی پهن و ‌کوتاهی داشت بالای سرش ایستاد و غرید: -« هی تو... آدمیزاد لعنتی. تو باید الان تو مزرعه باشی نه اینجا.» جولی که سعی میکرد به چشم های زرد بکتاش نگاه نکند گفت: -« ولی من دو روز پیش اونجا بودم.» بکتاش دست کوتاه و قوی خود را پیش برد و پشت یقه‌ی جولی را کشید و گفت: -« با من جر‌و‌بحث نکن. زود باش. بجنب تاپاله‌ی بوگندو.» جولی با خشمی که دلش را هم میفشرد به سمت مزرعه که یکی از بدترین مکان ها بود حرکت کرد. کیسه ی زبر بند داری را برداشت و آن را به یک سمت شانه اش انداخت. چکمه های بلندی که آغشته به لجن سبز رنگی بود را پوشید و با انزجار پا به باتلاقی گذاشت که مزرعه نام داشت. جایی که باید با دست از زیر زمین تخم های لزج قهوه ای رنگی را بیرون می آوردند. غلاف آن را باز و چیزی شبیه قورباغه ی بدون سری را که مدام وول میخورد بیرون میکشیدن و به داخل کیسه می انداختند. جولی برای اولین باری که آن را دید به سرعت متوجه شد آنچه روزی بر سر میز صبحانه ی تاناروس دیده و فکر کرده بود گوشت کبابی است، همین بوده است. آنو نیز در باتلاق سبز رنگ در تقلا بود تا غلاف تخمی را باز کند. جولی خود را به نزدیکی او رساند. میدانست که صحبت کردن در حین کار، از نظر بکتاش جرمی نابخشودنی است. با این وجود جولی زیر لب زمزمه کرد: -« آنو...» آنو با خشم زیر چشمی و از بین موهای سیاه لخت و چرکین نگاهش کرد اما جوابی نداد. جولی مصرانه نگاهش کرد، کمی به او نزدیک تر شد و گفت: -« باید کمکم کنی. میفهمی؟» چهره ی آنو مثل یک تکه سنگ بی حالت و سرد بود. جولی گفت: -« لطفا. خواهش میکنم.» آنو لحظه ای مکث کرد و لب هایش را چنان به هم فشرد که گویی میترسید چیزی از بین آن بیرون بپرد. جولی ادامه داد: -« من نمیتونم اینجا بمونم. باید یه راهی باشه. مگه نه؟» صدای شلپ شلپ پایی از پشت سر شنید و جولی تا جایی که میتوانست خم شد تا وانمود کند در حال در آوردن تخمی از زیر زمین است. آنو نیز به سرعت خود را کنار کشید و تا جایی که میتوانست از جولی فاصله گرفت. به تندی خم میشد و تخمی را از بین گل و لای سبز رنگ بیرون میکشید و با انگشتان ظریف و فرزش غلاف آن را پاره میکرد. جولی در حالی که با غلاف تخم کلنجار میرفت مدام او را از نظر میگذراند و دنبال راهی بود که بتواند با او حرف بزند. آنو تنها کسی بود که در این مدت با او هم صحبت شده بود. البته تا قبل از درخواست های مکرر توطئه آمیز جولی. با سوزش گزنده ای در انگشتانش نگاهش را از آنو برداشت و به غلاف خونی بین دستانش نگاه کرد. غلاف ضخیم در زیر ناخنش فرو رفته بود.
  5. Ravi

    آتُربان | Ravi

    فصل نهم توطئه ______________________بخش اول به محض اینکه به آخرین پله رسید، همگی آنها به ناگاه در دل دیوار فرو رفته و ناپدید شدند. هیچ کدام از آن جانوران عجیب که با کنجکاوی نگاهش میکردند جلو نیامدند و این مایه‌ی آسودگی خاطر جولی شد. ردیفی از آن موجودات که در فاصله ی دورتری قرار داشتند، از هم شکافته شدند و چیزی از آن میان درست به سمتش می آمد؛ مثل ماری که در بین علفزار حرکت کند و یا ماشین درو که در مزرعه ی ذرت پیش می آید. آن موجود با جثه ی ریز و صورت آبله رو و دستان خشکیده و پر از زگیل از میان جمعیت خارج شد. شاید میشد گفت زشت ترین و کوچک ترین آنها بود. وقتی حرف زد صدایش شبیه پیرزنی بود که دچار سرماخوردگی شده باشد. او گفت: -« بوی گند آدمیزاد همه جا رو گرفته! تو باید غذای شب ارباب میشدی نه برده ی اون. خیلی بهت لطف کرده.» با این حرفش یک چشمش چنان درشت شد که جولی گمان کرد باید از حدقه‌ بپرد. پیرزن گفت: -« به هر حال اینطور خواستن. دنبالم بیا.» او که قوز داشت و یک دستش را به پشتش قلاب کرده بود با سرعتی که بیش از حد توانش از او دور شد، طوری که جولی برای رسیدن به او باید میدوید. پیرزن داخل اتاقکی شبیه آسانسور شد. با این تفاوت که حفاظی به جز چند میله ی کوتاه که گویی فقط برای آن پیرزن تعبیه شده بود، وجود نداشت. آنها به جای آنکه بالا بروند به دل زمین فرو رفتند. جولی منظره ای جز سنگ های درشت و ریز چیز دیگری نمیدید. بعد از مدتی نور قرمز کم رنگی از کف پایشان بالا خزیدو تمام بدنشان را پوشاند. در فضای باز رو به روی در آسانسور به فاصله چند متر آنطرف تر، دری قرمز رنگ درخشانی قرار داشت. مثل داستانهای جن و پری که با باز کردن یک در، ممکنن بود اتفاقت متفاوتی رخ دهد. جولی گمان کرد حتما روزگاری چنین دری وجود داشته است. پیرزن در را گشود و بدون آنکه منتظر جولی بماند از آن گذشت. جولی لحظه ای فکر کرد که میتواند با همان آسانسور بازگردد. اما به کجا؟ پس ترجیح داد که به مسیرش ادامه دهد و از در عبور کند. آن سوی در تنها یک اتاق قرار داشت. اتاقی که دیوارهای آن بدون حدر دادن ذره ای فضای باز، پوشیده از درهای چوبی بود. مثل اینکه دیوار آن را با درهای اضافی درست کرده باشند. آنجا یک میز و صندلی نیز قرار داشت که پشت سرش قفسه هایی مملو از جعبه های خاک خورده بود. مثل یک کتابخانه ی کوچک متروکه که چیزی به جز کتاب در خود داشت. پیرزن پشت میزش نشست و تا لحظه ای که احساس راحتی نکرد حتی به جولی نیم نگاهی هم نینداخت. سپس با صدای به شدت گرفته که شبیه قور قور وزغ چاقی بود، گفت: -« خب، باید وظایفت رو مشخص کنم. ببینم ارباب چه دستوری دادن.» او در جعبه ای را باز کرد و بدون آنکه آن را بیرون بیاورد، وارسیش کرد و از خود صداهای حاکی از تفهیم در آورد. بعد با پوزخندی که انگار برای جولی نقشه ی شومی به سر دارد گفت: -« تو وظیفه ی مشخصی نداری.» جولی نمیدانست این به معنای خوب است یا بد اما دلش نمیخواست اشاره به توضیح اضافه ای کند. سرجایش ایستاد و مصرانه به نوک کفش هایش خیره شد‌. پیرزن با صدای آهسته و مکارانه ای گفت: -« برده یعنی هر کاری که ازش بخواهیم رو باید انجام بده. خوب به تعبیری این هم یک نوع وظیفه است. خب، خب، چیزهای دیگه ای هم برای مشخص شدن وجود دارن. مثلا کارهایی که نباید بکنی و کارهایی که باید بکنی. خیلی از اونها رو در طی زندگی که در اینجا پیش رو داری خواهی فهمید.» و بعد خس خس کنان خندید و این باعث شد غبغبش مثل وقتی که قورباغه ای بخواهد از ته دل غور کند، باد کرد. گویی از جوکی که در پشت این حرف پنهان بود خنده اش گرفته است. جولی نگاهش را از چهره مضحک پیرزن برداشت. او ادامه داد: -« هر کسی که به تو دستوری میده باید بی چون و چرا اطاعت کنی. حق نداری پاتو از اینجا بیرون بذاری وگرنه تنبیه سختی میشی.» چشمهای درشتش خمار شد و با صدای گرفته ای گفت: -« موقع استراحتمه. برو بیرون. به زودی کسی میاد دنبالت. اون تو رو با وظایفت بیشتر آشنا میکنه.» جولی با‌ تردیدی همراه با خیالی آسوده از اتاق عجیب آن زن بیرون رفت. در پاگرد کوچک بین در اتاق و در آسانسوری که پشت میله های آهنی اش فضای سیاهی بود، ایستاد. ذهنش مثل موجود مفلوکی که ناگهانی زیر پایش خالی شده و به عمق دره ای عمیق افتاده باشد، در شوک و گیجی به سر میبرد. آیا آن کسی که قرار بود به سراغش بیاید چیزی بدتر از آن پیرزن بود؟ جواب این سؤال با تلق و تلوقی که هر لحظه نزدیک تر میشد از عمق آن فضای سیاه پشت میله ها پایین خزید. اتاقک قژ قژ کنان از حرکت ایستاد و جولی دختری ژنده پوش و کثیف که صورت کوچکش پشت خرواری از موهای در هم گره خورده پنهان شده بود را دید. سرش به طرز غریبی به پایین خم شده بود. گویی بر روی کف کثیف آسانسور دنبال چیزی میگشت. دست استخوانی اش را به سمتش دراز کرد و انگشتش را تکان داد. جولی آن را به نشانه ی فراخوانده شدن گرفت و داخل آسانسور شد. برای آنکه فضای سنگینی که با ظاهر غیر عادی دختر رعب آور نیز شده بود را بهتر کند گفت: -« اسمم جولیه. تو یه انسانی؟» دختر جوابش را نداد و تنها با حرکت عصبی سرش را به یک طرف کج کرد و صدایی چون خرخر از خود درآورد. جولی بار دیگر سعیش را کرد و گفت: -« داریم کجا میریم؟» دختر دیگر تکانی نخورد و صدایی نکرد. مثل یک عروسک کثیف کنارش ایستاده بود. جولی به صدای تلق تلوق آسانسور گوش داد و به این فکر کرد که آیا مثل همه ی آسانسور ها با چرخ دنده کار میکند؟ طولی نکشید که صدای جیغی مثل لنت ترمز او را از جا پراند. آنها متوقف شده بودند. در جای گنگی به نام مقصد.
  6. Ravi

    چگونه به شخصیت درونیمان پی ببریم؟ + تست روانشناسی

    جالب بود. مرسی
  7. Ravi

    چگونه به شخصیت درونیمان پی ببریم؟ + تست روانشناسی

    الان اخر شبه دیگه. نیست؟
  8. Ravi

    مشاعره

    مکن زغصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید انکه زحمتی نکشید
  9. Ravi

    " کتاب باز "

    آقای رئیس جمهور. اثر: گابریل گارسیا
  10. Ravi

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست هرکه از جان شیرن نگذرد فرهاد نیست چ
  11. Ravi

    مشاعره با ضرب المثل

    هر جا که پري رخيست، ديوي با اوست!
  12. Ravi

    مشاعره

    تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
  13. Ravi

    " کتاب باز "

    وداع با اسلحه، اثر ارنست همینگو
  14. Ravi

    آتُربان | Ravi

    فصل هشتم (خنجر ونیزی ) ________________________بخش نهم دلش میخواست چیزی بگوید. هر چیزی که کمکش کند تا بداند آن خنجر کجاست. اما غیر ممکن بود که بتواند بدون آنکه مشکوک به نظر بیاید، سؤالش را مطرح کند. او میدانست کریست در جایی در همین قلعه ی هزار تو، گیر افتاده است. چطور میتوانست چنان به تاناتوس نزدیک شود؟ او غرق همین افکار بود که تاناتوس از جا برخاست و تمام غذاهای روی میز تبدیل به مه غلیظی شد که رفته رفته محو میشدند. تاناتوس گفت: -« چطوره با وظایفت آشنا بشی!» جولی به سمت تاناتوس نگاه کرد و گفت: -« وظایف!» تاناتوس با وقار قدم میزد. او به اندازه ی کافی تکبر داشت ولی گویی میخواست که با آن پوزخند، ظاهر مغرورش را تکمیل کند. او گفت: -« بله. وظایفی که اگه درست انجام بدی، شاید بتونی نظرم رو جلب کنی... برای کمک!» او عبارت پایانی اش را طوری اداء کرد که گویی سعی داشت آن را مثل سنگ بر سر جولی بکوباند. او نگاه تیزی به جولی انداخت. چنان که گویی در قلبش فرو رفت. او ادامه داد: -« تو برده ی من خواهی شد.» جولی چنان شوکه شد که نمیدانست باید وحشت کند و یا خشمگین شود. به سرعت چهره ی دردمند و پر از کینه ی آتربان در ذهنش زنده شد. آیا او هم قرار بود شکل انسانی اش را از دست بدهد؟ روحش در میان یک گوی شیشه ای زندانی شود؟ او حتی نمیدانست باید چه عکس العملی نشان دهد. حتم برد تاناتوس از ماجرای دیشب با خبر است. او داشت تنبیه میشد. تاناتوس وقتی چهره ی بهت زده ی جولی را دید، برقی از شرارت در چشمانش درخشید. مثل رعد و برقی که یک لحظه آسمان را روشن کند. جولی گفت: -« برده؟ منظورت چیه؟» تاناتوس گفت: -« به زودی خودت میفهمی. بلند شو. باید کارت رو شروع کنی.» جولی لرزشی را در ستون فقراتش حس کرد. برخاست و با وحشتی که هر لحظه به شدت آن افزوده میشد به دنبالش به راه افتاد‌. مسیر زیادی را بدون گفتگو و ددر سکوتی که برای تاناتوس لذت‌بخش و برای جولی دلهره‌آور بود، طی شد. آنها از راه روهای زیادی گذشتند. جولی اگر چنین مکانی را در قلمروی خودش می‌دید گمان میکرد در مکانی جن زده قرار دارد؛ اما به راستی که چنین بود. او در منزل یک جن و به همراهی صاحب خانه اش قدم میزد. تاناتوس مهر سکوت را شکاند و گفت: -« من وقت زیادی برای رسیدگی به امورات پیش پا افتاده رو ندارم. تو قراره به این کار ها رسیدگی کنی‌.» فقط همین! جولی میخواست نفس راحتی بکشد اما با فکر کردن به اینکه چه چیز برای یک جن مغرور جزء امورات پیش پا افتاده است دوباره دچار دل‌آشوبه شد. سرانجام به انتهای راه رسیدند. راه‌رو‌ به یک در فلزی که شبیه در گاوصندوق بود رسیدند. تاناتوس زیر چشمی به جولی نگاه کرد. چقدر انسان ها شکننده و آسیب پذیرند. او فقط در را لمس کرد و هزاران مهره و چرخ دنده خود به خود حرکت کردند. گویی هر کدام سعی داشت با سرعت بیشتری از دستش فرار کنند. در همراه نوری طلایی باز شد. در ابتدا گمان کرد آنجا خزانه طلا و جواهرات باشد، اما هرگز چنین نبود. آن پایین که فاصله زیادی داشت، هزاران موجود در اندازه و شکل های متفاوت در هم می لولیدند. سطح زمین، دیوار و حتی سقف آن طلایی و درخشان بود. جولی از آن بالا به آن موجودات نگاه کرد. بعضی از آنها ریز و بعضی بسیار درشت بودن، عده ای نحیف و عده ای دیگر مثل نگهبانان جهنمی درشت و وحشتناک بودند‌. اکثر آنا سرهای تخم مرغی و تاسی داشتند. هیچ پله ای برای پایین رفتن وجود نداشت. جولی گفت: -« اینجا کجاست؟» تاناتوس شق و رق ایستاده بود و از نوک بینی به فضای زیر پایش نگاه میکرد. گویی که زنده بودن آن موجودات را نوعی اسراف میدانست. او گفت: -« جایی که وظایفت رو از اونجا شروع میکنی.» جولی با ناباوری و همراه با لحن التماس گونه گفت: -« نه. این وحشتناکه!» او مطمئن نبود که چگونه پایین خواهند رفت. آیا جن ها پرواز هم میکنند و یا غیب میشوند؟ حتی اگر اینطور بود، او قادر به این کار نبود. در همین افکار بود که ناگهان پله هایی از دل دیوار مشرف در روییدن. پله هایی که آنها را به میان دل آن موجودات عجیب میبرد. همان زمان بود که همه آن جانوران متوجه حظور اربابشان شدند و به نشانه ی احترام تعظیم کردند. کرنشی که از بندگی و ترس بود. جولی نگاهی به تاناتوس کرد و او با بدجنسی گفت: -« برو پایین!» جولی گفت: -« تنها؟» تاناتوس اخمی کرد و با لحن جدی و خشنی گفت: -« تنها... برو.» جولی چند پله را پایین رفت. با استیصال به سمت تاناتوس نگاه کرد. از شدت وحشت پاهایش میلرزید. اما تاناتوس با همان پوزخند همیشگی اش در حالی که ابرویش را بالا انداخته بود در را بست‌. مثل این بود در باغ وحشی که تمام حیواناتش آزاد هستند گیر افتاده باشد. دلش نمی خواست از پله‌ها پایین برود، اما میدانست که هر لحظه امکان داشت با ناپدید شدن پله ها سقوط کند. او چاره ی دیگری نداشت. باید خود را به دست سرنوشت میسپرد.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×