رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Ravi

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    782
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد Ravi در 24 اسفند 1396

Ravi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

2,245 بار تشکر شده

درباره Ravi

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    قربونت برم خدا...
    که اینقدر روی زمین غریبی!

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,093 بازدید کننده نمایه
  1. خاطرات روزانه

    وقتی به نقطه ای از زندگی میرسی که احساس میکنی همه چیز چون خانه ی پوشالی، پوچ است... فیلسوف میشوی و خواهی فهمید که... اسیر شده ایم و خودمان یا نمیدانیم... یا نمیخواهیم بدانیم...
  2. یه جوری فراموشت میکنم که...

    پشم های آلزایمر هم بریزه...:t(8):

    images?q=tbn:ANd9GcSvgKivi7jArLHVGTZYgIo

     

  3. آتُربان | Ravi

    فصل ششم ( راهنما ) _______________________بخش پنجم مجسمه ها خصمانه به پایین پایشان نگاه میکردند. چهره ای سرد و دلهره آور که با وجود جنس سنگی خود، هراسی عجیب را به دل آن سه نفر انداخته بود. تن تنومند و عضلانی و بازوانی قدرتمند که یک نیزه به عظمت یک ستون بلند به دست داشتند. دو شاخ چروکیده ی مخلوط از بالای سرهای تاسشان بیرون زده بود. یکی از آنها پوزخندی ضعیف و غیرملموس بر لب داشت. دو بال خفاشی فرو افتاده بر پشت کتف هایش قرار داشت. آن هیبت عظیم در بین شعله های رقصان مشعل ها درخشش شومی داشت. کریست که ناخوداگاه دل آشوبه گرفته بود نگاهش را از آن دو مجسمه ی منحوس برداشت. اما این کار چندان کمکی به دل آشوبه و نگرانیش نکرد، زیرا در دل تمام دیوار ها اطراف مجسمه های الهه هایی قرار داشت که هر کدام مشغول به کاری بودند و نگاه سرد و بی فروغی داشتند. تنها نکته ی مثبت آن چهره های زنانه و مهربان آنان بود. او جلوی زیبا ترین مجسمه ی حاظر در آن مکان عجیب ایستاد. مجسمه ی الهه ای که اندامی ترکه ای داشت و موهای پریشان و پر پشتش را روی شانه های برهنه اش رها کرده بود و نگاه گنگش دور دست ها را می پایید. ویولونی ظریف را زیر چانه ی خوش فرمش نگه داشته بود اما دست دیگرش بر خلاف معمول که باید آرشه ی ویولون را نگه میداشت، دامنش را بالا نگه داشته بود و ساق پاهای باریک و زیبایش را نشان میداد. گویی پارچه ای لطیف و نازک بر تن مجسمه کشیده بودند تا تمام قوس های اندامش را به وضوح نشان دهند. صدایی در زیر گوشش او رل از جا پراند. کلودیا بود که هنوز رگه هایی از نگرانی و بی اعتمادی در آن حس میشد. او گفت: -« الهه ی عشق!ونوس!» کریست سرش را کج کرد و گفت: -« فکر میکردم اون باید یه پسر بچه ی تپل و شیطون باشه‌» کلودیا با تشر گفت: -« اون پسر اسمش اروسه... پسر ونوس.» کریست گفت: -« تو از کجا میدونی؟» کلودیا دست کریست را گرفت و به دنبال خود کشید و گفت: -« چون کاری رو میکنم که تو هیچ وقت نمیکنی... من کتاب میخونم.!» کلودیا به آخرین مجسمه که نزدیک ترین آنها به تخت عجیبی که پای دو مجسمه ی بالدار قرار داشت اشاره کرد و گفت: -« به نظر اون مجسمه ی الهه پرسفونه...» آن مجسمه چهره ای مرده وار ولی بسیار زیبا داشت. آن مجسمه تنها مجسمه ای بود که با دست کشیده ای آن تخت شبیه تخت مرده شور را نشان میداد. کریست گفت: -« اینم تو کتاب ها نوشته؟» کلودیا گفت: -« نه! لباس های اون بر خلاف بقیه مندرس و پاره است. ولی مثل بقیه ی الهه ها تاج خدایان رو داره و تنها مجسمه ای هست که داره به زمین اشاره میکنه... پرسفونه ملکه ی دنیای زیر زمینه... دنیای مرده ها...» صدای شلپ شلوپ قدم هایی حرف کلودیا را قطع کرد و هر دو به عقب نگاه کردند. در میان تاریک و روشنایی شعله های مشعل جولی را دیدند که با کاسه ای بزرگ و خاکستری عجیب به سمتشان می آمد. کاسه ی عجیب نقش و نگارهای عجیب و پرپیچ و خم زیادی داشت و سه حفره ی ناموزون آن کاسه را ناقص کرده بود. کریست زمزمه وار گفت: -« حالت خوبه؟» جولی گفت: -« باید شروع کنیم!» کریست و کلودیا با نگرانی به هم نگاه کردند و قبل از آنکه حرفی بزند گ، جولی گفت: -« باید دروازه رو باز کنیم. وقت زیادی نداریم.» کلودیا با تردید گفت: -« باشه... ولی این دروازه کجاست؟» جولی گفت: -«همین جاست. موضوع این هست که کدومتون میخواید دروازه رو باز کنه؟» کریست گفت: -« من نمیفهمم... اینجا دروازه ای نیست. بر فرض هم که باشه... این دروازه با چی باز میشه... با این کاسه ی عتیقه؟» و به کاسه ی بین دستان جولی اشاره کرد. جولی گفت: -« این کاسه قفل این دروازه است و کلیدش تو رگ های شما دو نفره.» کلودیا با وحشت چند قدم عقب رفت. پس این حس شومی که تمام مدت در دلش سنگینی میکرد، داشت خودش را نشان میداد. فضا ناگهان بوی مرگ به خود گرفت. احساس میکرد از دیوارهای سرد و سنگی آنجا وحشت و ترس تراوش میکند. اما جولی نمیتوانست به تنهایی از پس هر دوی آنها بر بیاید. اما با یاد آوری آن بلایی که بر سر جغد های انسان نما آمده بود، پاهایش سست شد و چون فرد در حال مرگ، تمام خاطراتش در ذهن مرور گشت. گویی سال ها از زمانی که جولی را زخمی و خجالت زده روی کاناپه ی اتاق پزیرایی دیده بود میگذشت.با صدای لرزان و البته خشمگینی گفت: -« تو نمیتونی بلایی سرمون بیاری.» جولی از زیر موهای چتری اش که نگاه تندی به او انداخت و گفت: -« داری به چی فکر میکنی؟ شما دو نفر تنها کسانی هستید که از خاندان نگهبانان مونده. یادتون رفته؟ مادر بزرگتون اخرین نگهبان بود. این دروازه تنها با خون نگهبان باز میشه.» کلودیا غرید: -« میخوای ما رو بکشی؟» جولی که به وضوح بی طاقت شده بود گفت: -« نه احمق... چند قطره هم کافیه.. فقط کافیه داخل این ظرف بچکه.» کریست برای چندمین بار در طول آن مدت گفت: -« تو از کجا میدونی؟!» جولی آهی‌از سر کلافگی کشید و گفت: -« همون کسی که ما رو تا اینجا هدایت کرده بهم گفته.» و با اشاره ی چشم، گردنبندش را نشان داد و افزود: -«وقت زیادی برامون نمونده.» کریست با گیجی گفت: -« خب... حالا قراره چطوری این چند قطره خون رو بزیزیم؟» جولی برگشت و به تخت مرده شور نگاه کرد و گفت: -« اونجا...» دوباره به کریست نگاه کرد و گفت: -«بهم اعتماد کن کریست.»
  4. بزرگترین آرزوی بچگیت چی بوده؟

    پرواز کنم.
  5. مشاعره با ضرب المثل

    هلو بپر تو گلو
  6. معرفی و دانلود کتاب های صوتی ترجمه شده

    رمان: من، بابا و یک کماندو نویسنده: داریوش عابدی راوی: میکائیل شهرستانی، مهرخ افضلی محتوا: ترسناک و خشن خلاصه رمان: روای داستان پسربچه ای به نام «علی» می گوید: «زمان جنگ بود. یک روز با خبر شدیم که چند کوماندوی عراقی که اسیر بوده اند، فرار کرده اند و هیچ کس از مخفیگاه آنها اطلاعی ندارد...» ... من و دوستانم برای اینکه خودی نشان بدهیم، تصمیم گرفتیم مخفیگاه آنها را پیدا کنیم. یک روز، به طور اتفاقی، متوجه شدم که یکی از آنها در آب‌انبار قدیمی شهر پنهان شده است. من مخفیگاه او را کشف کرده بودم و او که چند سالی در خرمشهر کار کرده بود، می توانست تا حدودی فارسی صحبت کند. او به من گفت که قصد دارد به طرف باختران برود و به کمک من احتیاج دارد. پدر من چند وقتی بود که در جبهه مفقود الأثر شده بود و من که منتظر شنیدن خبری از او بودم، مشتاقانه تصمیم گرفتم به اسیر کمک کنم تا بلکه او خبری از پدرم برای من بیاورد. در این میان مادربزرگم مدام به خانه ی ما می آمد و اصرار داشت که پدر در جبهه شهید شده و مادر باید با پسردایی اش (فرهاد) ازدواج کند. مادربزرگ مادر را تهدید کرد و گفت که اگر این پیشنهاد را نپذیرد، پولی را که بابت رهن خانه به ما داده، پس می گیرد. بعد از قراری که با اسیر عراقی گذاشته بودم، سراغ قلکم رفتم و پول آن را برداشتم تا برای او بلیت بخرم، اما به من بلیت نفروختند. تصمیم گرفتم شب هنگام، وقتی همه خواب هستند، پول را به دست او برسانم تا برود و خبری از بابا برایم بیاورد.... لینک دانلود
  7. مغرور ترین مردی ک تو یه رمان خوندین کیه ؟

    شرلوک تو رمان شرلوک اسنیپ در رمان هری پاتر شبح اپرا در رمان شبح اپرا دکتر زوبریست در رمان دوزخ
  8. سلام.

    میشه رمان smee از نویسنده : آ.ام.یوریج رو ترجمه کنید. ممنون

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      سلام ! 

      والا من یه داستان کوتاه پنج صفحه ای ازش پیدا کردم وقتی سرچ کردم. توی بخش ترجمه تاپیکشو زدم. اگز رمانی هم وجود داره پی دی افشو بذارید برام یا لینکشو. من می خونمش اگر مشکلی نداشت توی صف ترجمه می ذاریمش :cheers1:

    2. Ravi

      Ravi

      ممنون. براتون لینکشو میذارم

    3. Ravi
  9. مشاعره با ضرب المثل

    به اشتهای مردم که نمیشود نان خورد
  10. " کتاب باز "

    شمال و جنوب. «اثر: الیزابت گاسل»
  11. " کتاب باز "

    دور دنیا در هشتاد روز. «اثر: ژول ورن»
  12. مشاعره(با حروف انتخابی)

    هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا خ
  13. مشاعره با ضرب المثل

    هشتش گروی نوهشه
  14. گنجینهء کتاب

    ترجمه رمان smee نویسنده: آ. ام. یوریج

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×