رفتن به مطلب
Added by Amir

Ravi

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    725
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد Ravi در 24 اسفند 1396

Ravi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,974 بار تشکر شده

درباره Ravi

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    قربونت برم خدا...
    که اینقدر روی زمین غریبی!

آخرین بازدید کنندگان نمایه

924 بازدید کننده نمایه
  1. بازی پیشگویی...

    غلط داری به فردا فکر میکنی
  2. آتُربان | Ravi

    _____________________بخش هشتم ( فرار ) آتُربان نمیتوانست به خود اجازه دهد قبل از پایان کارش آنجا را ترک کند. جادوی آزاد شده از إلف ها به شدت آزارش میداد. گوی بیش از قبل درخشید و درست در همین لحظه صاعقه ی رئیس إلف ها دیوار آتش را در نوردید. دردی سوزنده بدنش را در هم کوباند. خشم چون اژدهایی کوچک در زیر پوستش خزید.دایره ی دیوار آتش وسیع تر شد و بعد چون موج یک انفجار پراکنده شد و درختان و علف ها را در کام خود کشید. گوی از بین انگشتان باریک و دراز آتُربان پایین غلتید و خود نیز بر زانوهایش خم شد.آتش تمام موجودات خفته جنگل را بیدار کرده بود. هیاهو شاخ و برگ های نیم سوخته را تکان میداد. گوی برای آخرین بار درخشید و بعد با پراکنده کردن ابر غلیظی از خود خاموش شد. همزمان چهره ی دردمند و دگرگون شده ی آتُربان به سرعت تغییر شکل داد و بعد گربه ای خاکستری، افتان و غلتان در میان دود بلند شده از آتش و شاخه های نیم سوخته ناپدید شد. لحظه ای بعد در کنار گوی کدر و بی رنگ جسم تیره ی سه بچه افتاده بود. إلف ها از میان صخره ها و تنه های درخت بیرون آمدند. روح های سرگردانی در میان شاخه های خشک نیمه پنهان شدند و ناله های حزن انگیزی کشیدن. دم ماری عظیم الجثه از کنار صورت جولی روی علف های سوخته خزید و در زیر درخت بزرگی زیر بدن مردی قوی هیکل که تمام پوست بدنش فلس دار بود و ریش دازی روی سینه اش افتاده بود جمع شد. جولی تکانی خورد و با سری دردمند و گیج از یک سقوط هولناک نیم خیز شد. هنوز همه جا در مه فرو رفته بود اما بوی آتش و کنده های نیم سوخته فضا را آکنده کرده بود. چند بار سرفه ای کرد و بعد چشمش به گوی کدر رنگ افتاد. انگشتانش بر سطح سرد و مرطوبش قفل شد و آن لحظه با دیدم چشمان روشن و گیرایی بر صورت کوچکی که در بین علف ها او را دید میزد از جا پرید. سراسیمه به اطرافش نگاه کرد. آتُربان کجا بود و چه بلایی بر سر عمارت آمده بود و این موجودات... در میان شاخه ها گم و پیدا میشدند. تنه یم مردی قوی هیکل که پر از فلس های رنگی بود پای درخت سوخته ای، باعث شد نفسش در سینه حبس شود و به آهستگی کنار جسم های بی حرکت کریست و کلودیا قوز کند و شاهد خاموشی شود بر حرکت موجوداتی که هر کدام به تنهایی میتوانست تمام عمرش را به کابوس تبدیل کند.
  3. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    سلام مجدد. خیلی وقته که به عنوان منتقد آزمایشی هستم. چندین رمان هم نقد کردم. کی عنوانم منتقد میشه یا نکنه نمیشه؟
  4. الگوي شما در زندگيتان کيست؟

    خدا نکشتت
  5. آتُربان | Ravi

    ___________________فصل هفتم (فرار) آتُربان لحظه ای نگاه کینه توزانه اش را به إلف دوخت و خاطرات دور و درازی در ذهنش تداعی شد. شعله ی خشم سوزانده ای در دلش زبانه کشید و از میان پوست سرخ براقش همچون هاله ای طلایی بیرون زد. دلش میخواست در چشم به هم زدنی تمام آن جنگل را در هم بسوزاند. اما بعد چیز مهم تری به یادش آمد و به سرعت چهره اش که از شدت نفرت گداخته شده بود حالت خونسردی به خود گرفت. با همان صدای گیرا و رعب انگیزش گفت _:" برای شنیدن سخنرانی هات زحمت اومدن به این آلونک رو به خودم ندادم. " در همین حین نگاه تحقیر آمیزی به اطرافش کرد. چند قدم جلوتر رفت و تعظیم تمسخرآمیزی به رئیس إلف ها کرد و ادامه داد _:" مطمئن باش از دیدن دوباره ات هیچ خوشم نمیاد ولی انگار دست سرنوشت من و تو رو مدام پیش پای هم میندازه. " پوزخندی زد و سرش را به عقب خم کرد و گفت _:" صبر کن ببینم، یه چیزی در این باره میگفتند...اوهوم... مار از پونه بدش میاد،دم لونه اش سبز میشه! " خندید و پژواک این خنده استهزاء کننده اشدر بینشاخه ی درختان سبز پیچید. از گوشه چشم نگاهیبه رئیس إلفها انداخت و ادامه داد _:" گفتم مار... حتما برات سؤال شده اون مار سیاه لزج که دنبالم بوده، چیه؟!" با حالت مشتاق به إلف نگاه کرد و چون سکوت خشمگینانه ی او را دید خود را عقب کشید و گفت _:" پیر شدی رَتوناک(ratonak)! بر خلاف اون چیزی که ادعامیکنید که نامیرا هستید... خیلی کند و کودن شدی... این نشانه ی پیریه! " إلف های دیگر از این توهین تکان های عصبی خوردن و هاله های نور اطرافشان به طور تهدید آمیزی درخشید. رَتوناک عصای بلندش را که نگین طلایی و درخشانی بر تاجش داشت به سمت آتُربان نشانه گرفت و گفت _:" آتُربان، تو همون خائنی هستی که باعث سقوط هفت اقلیم شدی.تو باعث آواره شدن نژاد های مختلف هستی. گفتن چنین چرندیاتی در شأنته. دلیل اومدنت برامون اهمیتی نداره. تنها چیز مهم، رفتنته. " سپس نورهای درخشانی در مرکز آن تجمع کردند. آتُربان سری به تأسف تکان داد و گفت _:" طولی نمیکشه که از این جنگل فکستنی هم رانده بشی رَتوناک! حتم دارم هنوز خبر نداری که خونه ی آدمها سقوط کرده و گِروین کوتوله همراه یکی از اهریمن های کَماله اونجا رو تسخیر کرده! " رَتوناک شگفت زده عصایش را کمی پایین تر آورد و آتُربان با بدجنسی گفت _:" حتما میتونی حدس بزنی کدوم از اهریمن ها رو با خودش اورده... أکومن!(acoman) " هرج و مرجی بین دیگر إلف ها افتاد.آتُربان به خوبی میدانست که این اسم چقدر برای آنان وحشتناک است. أکومن همان اهریمنی بود که سرزمین إلف ها ی بیشه زار را نابود کرد. گرچه به خوبی نیز نقش خودش در این تارومار را به خاطر داشت. رَتوناک خشمگینانه فریاد کشید: _:" تو باعث سقوط خونه ی آدمها شدی. نه آتربان چندان که تو فکر میکنی بی خبر نیستیم. خوب میدونیم که اون زن رو فریب دادی. دیگه بهت اجازه نمیدیم بیشتر از این به خرابکاری هات ادامه بدی.ما قبلا به خاطرت تاوان سنگینی دادیم. " آتُربان به خوبی میدانست که منظور إلف از آن زن، عمه ماری است و به این نتیجه نیز رسیده بود که بحث کردن با رَتوناک فایده ای ندارد. باید آنها را از داخل گوی بیرون می آورد.این تنها راه اثبات حرف هایش بود، در هر صورت اینجا برای آن بچه ها جای امن تری بود. اما مشکل بزرگتر این بود که چگونه در برابر إلف های خشمگین طلسمش را اجرا کند. آتُربان دستانش را به دور گوی حلقه کرد و طلسمش را اجرا کرد. به چند دقیقه فرصت نیاز داشت اما إلف ها هاله های نورانیشان را شلاق وار به پیکرش زدند و برای او که موجودی از سرزمین تاریکی بود چیزی بدتر از جادوی إلف ها نبود. آتش از زیر پوست آتُربان سراسیمه بیرون جهید و چون دیواری عظیم بین آنها فاصله انداخت. گوی در میان دستان آتُربان به رنگ آبی درخشید و رگه های نور در آن شروع به چرخش کردند. رَتوناک تاج گوهر نشان عصایش را به کف چمن پوش کشید و در حالی که موهای بلندش در جریان هوای تندی که در واقع وجود نداشت پیچ و تاب میخورد فریاد زد _:" به فرمان من، تاریکی رو نابود کن. " نور طلایی و خیره کننده ای چون صاعقه روی سطح علف ها پیش رفت و از آتش عبور کرد.
  6. وقتی نویسنده‌ای فقط چهار رمان بنویسد و هر چهار رمانش جزو فهرست Top Ten پرفروش‌های آمریکا در سال 2003 باشد و یکی از آن‌ها هم سه سال متوالی از توی این لیست تکان نخورد، مطمئن باشید که یک چیزی توی کارهایش هست. دن براون (Dan Brown) (زاده۲۲ ژوئن ۱۹۶۴) نویسنده آمریکایی کتاب‌های ژانر پرهیجان است که برای کتاب جنجالی و پرفروش خود «رمز داوینچی» در سال ۲۰۰۳میلادی به شهرت زیادی در سراسر جهان رسید. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده براون است. مادر او، کانستنس (کُنی) یک نوازنده حرفه‌ای بود که در کلیسا، ارگ می‌نواخت.پدر او، ریچارد جی براون یک معلم ریاضی برجسته بود که از سال ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۸ در اکادمی فیلیپس اکستر تدریس میکرده و کارش آن‌قدر خوب بود که جایزة ویژة ریاست جمهوری برای تدریس علوم را از جورج بوش پدر دریافت کرد. دبیرستان آکادمی اکستر (Phillips Exeter Academy) یک دبیرستان شبانه‌روزی است که معلمان جدید باید مدتی را در محل دبیرستان زندگی می‌کردند بنابراین براون و برادران و خواهرانش از نظرادبیات پیشرفت زیادی کردند. تلویزیونی درکار نبود و اکثر افراد مسیحی بودند. براون در روزهای یکشنبه در گروه آواز کلیسا حضور داشت و در کمپهای آن نیز شرکت داشت.دن خودش فارغ‌التحصیل مدرسه عالی اکستر است. (رابرت لنگدان، شخصیت اول داستان‌هایش هم همین‌طور.) این‌که مسیحی است یاآتئیست، اظهار نظری نکرده‌است. براون نویسنده جنجالی و محبوب آمریکایی این روزها دست روی جنجالی‌ترین مسئله گذاشته‌است، مذهب. یکی از فرق های دن براون با دیگر نویسندگان پلیسی و معمایی این است که تحقیقاتش از نویسنده‌های قبلی بیشتر بوده. فقط برای نوشتن بخش‌های اول «راز داوینچی» سه ماه تمام رفته موزه لوور و صبح تا عصر به تابلوها و نقشة ساختمان‌ها دقت کرده. می‌گویند یک بار هیچکاک در جواب یک منتقد سمج گفته بود: «آقا! آن فقط یک فیلم است.» در مورد دن براون و جنجال‌های «راز داوینچی» هم همین را می‌شود گفت. این فقط یک رمان است. دن براون در رمان‌هایش یک دور تمام، تاریخ غرب را مرور کرده. او همه را سحر کرده‌است، براون در «رمز داوینچی» تاریخ و مسیحیت را رمزشناسی می‌کند و دست روی باورهای دینی گذاشته‌است. دن براون به شدت اصرار دارد این رمان را مبنی بر واقعیت مطرح کند و در کتیبه کتاب هم به این مسئله اشاره کرده و نوشته‌است: «همه شرح جزئیات آثار هنری و معماری و مذهبی مبتنی بر اسناد واقعی است و داستان بر اساس رگه‌هایی از واقعیت به این نقطه رسیده‌است.» تنها کسانی که تا امروز به شدت با محتوای این کتاب مخالفت کرده‌اند، پاپ ژان پل دوم و مجمع کاردینالهای کاتولیک بودند و پاپ مرحوم به حدی از این ماجرا ناراحت بود که دن براون و رمز داوینچی را تکفیر کرد. براون معتقد است: «من قهرمان رمانهای قبلی ام را دوباره زنده کرده‌ام، تاریخ‌شناسی که عاشق معماهای تاریخی است. من نمی‌خواهم کسی را بازی دهم، باید این کتاب را باور کرد تا با پیچیدگی‌هایش کنار آمد. من همیشه عاشق آثار داوینچی بودم، به نظرم او جزو عجیب‌ترین هنرمندان جهان است. به قول فروید؛ داوینچی خیلی زود به دنیا آمده بود. از سوی دیگر تابلوی مونالیزا خودش بزرگترین ابهام است. براون جزو آن دسته از آدمهای خارق العاده‌ای است که ترکیب عجیب و غریبی شده‌اند. پدرش ریاضیدان و مادرش نوازنده بود، حتی سر میز غذا هم دست از حل معما بر نمی‌داشت. بعد از درس مدتی به هالیوود رفت تا موسیقی فیلم بسازد که موفق نبود. (یکی از ترانه‌های ساخته شده او در افتتاحیة المپیک1996 آتلانتا استفاده شد، اما پولش را ندادند.) بعد مدتی زبان اسپانیایی درس داد. مدتی در روزنامه‌ها طنز می‌نوشت و حالا هم استاد زبان انگلیسی همان مدرسة عالی در اکستر است. اولین رمانش، در سال 1996 «دژ دیجیتالی» را ابتدا به صورت الکترونیک و بر روی اینترنت گذاشت، چون از موفقیت‌اش اطمینان نداشت. اما تبدیل به پر مخاطب ترین رمان اینترنتی در امریکا شد و حالا او یکی از 100 ثروتمند آمریکا است. او در رمان فرشتگان و شیاطین هم به کشمکش علم در برابر مذهب می‌پردازد. هیچ کس نمی‌تواند منکر این قضیه باشد که «دن براون» ضد کاتولیک است و حسابی ذره بین اش را روی واتیکان تیز کرده‌است. او در تمام آثارش به مستندات تاریخی تکیه می‌زند و هیچ وقت فکر این ماجرا نیست که عاشق ادبیات پلیسی است. او در این اثر ضد کاتولیک، از داوینچی هم سود می‌جوید و او را هم همراه خودش می‌کند. در بخشی از داستان، دن سراغ دیری مخفی که در واقع یک محفل سری است، می‌رود. براون وقایع عجیب و غریب این دیر را که آدمهای معروفی مثل «سر آیزاک نیوتن»، «ویکتور هوگو» و «لئوناردو دا وینچی» در آن رفت‌وآمد دارند را دستمایه این کتاب می‌کند. او در این بخش به اسنادی تکیه می‌کند که در سال ۱۹۷۵ از کتابخانه ملی فرانسه کشف شده بود. «رمز داوینچی» رمان آسانی نیست، نثری سنگین و متفاوت که به پیچیدگی داستان می‌افزاید، با این حال خواننده از این اثر نمی‌رمد. دن براون دست روی دعوای تاریخی حقوق زن و مرد می‌گذارد. او در این کتاب به خواننده القا می‌کند که کلیسای کاتولیک نقش زنان را در مسیحیت نادیده گرفته‌است. به هر حال همه متفق‌القول هستند که این کتاب از کلاسیک‌های روزگار نو محسوب می‌شود. کتاب با همه پیچیدگی‌هایی که دارد، یکی از ظریف‌ترین داستان‌های معمایی محسوب می‌شود. رمان‌های این نویسندهٔ جنجالی تاکنون این عنوان‌هاست (ترجمه به فارسی): قلعه دیجیتال (۱۹۹۸) Digital Fortress فرشتگان و شیاطین (۲۰۰۰) Angels and Demons نقطه فریب (۲۰۰۱) Deception Point رمز داوینچی (۲۰۰۳) The DaVinci Code نماد گم‌شده (۲۰۰۹) The Lost Symbol دوزخ (۲۰۱۳) Inferno منشا (2017) origin
  7. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    سلام. میخواستم یک رمان با محوریت مجموعه داستان های کوتاه بنویسم و چند تا سوال داشتم. _این نوع داستان (مجموعه داستان کوتاه) هم براش جلد طراحی میشه؟ _نقد و ویراستاری و در نهایت روی سایت میره؟" من رمان جراحت رو روی سایت دیدم که با توجه به دنباله دار بودنش شامل 30الی 40صفحه میشه. مجموع داستان های کوتاه من بیشتر از این صفحات میشه.
  8. مشاعره با معنی ابیات

    در حق من مرگ تدریجی مگر قائل شدند کاین‌ چنین دارند در زندان به غم همبر مرا مردم از این مرگ تدریجی و طول احتضار کاش در یکدم شدی پیراهن از خون ترمرا ای دریغا مرگ آنی‌! کز چنین طول ممات هرسر مویی همی بر تن زند نشتر مرا کاش در یک‌دم ز شفقت دشمنان و دوستان تیر بارند از دو سو بر این تن لاغر مرا در حق من مرگ تدریجی مگر قائل شدند کاین‌ چنین دارند در زندان به غم همبر مرا مردم از این مرگ تدریجی و طول احتضار کاش در یکدم شدی پیراهن از خون ترمرا ای دریغا مرگ آنی‌! کز چنین طول ممات هرسر مویی همی بر تن زند نشتر مرا کاش در یک‌دم ز شفقت دشمنان و دوستان تیر بارند از دو سو بر این تن لاغر مرا
  9. معرفی و دانلود کتاب های صوتی ترجمه شده

    کتاب صوتی هفت روز با یک روح توسط آتوسا آقاجانی، پدرام بخشعلی، پیام بخشعلی و س.طلوع روایت شده است. پیام بخشعلی پس از کتاب موفق آن سو تر از دیوار ، این کتاب را با هزینه خود و با نیت کمک به بیماران سرطانی به صورت رایگان منتشر کرد. بخشی از کتاب: بعضی وقتا خیلی سخت میشه شروع یک ماجرا رو پیدا کرد. مثلا عاشق شدن! خیلی کم پیش میاد که از کسی بپرسی: کی عاشق شدی؟ و اون بی معطلی با ردیف کردن یک سری عدد قراردادی بهتون بفهمونه که فلان روز و فلان ساعت عاشق شده. اما من میدونم شروع قصه ی من روز سه شنبه، ١٩ دی ماه سال ١٣٩١ بود، اما از اونجایی که مبنای هیچ چیز در این دنیا حقیقت و عدالت نیست دوست دارم به دروغ هم که شده قصه ی خودمو از شنبه ی همون هفته شروع کنم، اون روز هم مثل روزهای قبل چیزی جز یه مشت کتاب های درسی نفروخته بودم. به قول پدرم: دیگه این روز ها هیچ کسی حوصله ی کتاب خوندن نداره، مردم این شهر به نون شبشونم محتاجن و اون وقت تو رفتی سراغ کتاب نوشتن و کتاب فروختن…! مثل همیشه حق با اون بود. دیگه این روزا هیچ کس حوصله ی حرف ها ی قشنگ کتابا رو نداره، چون وقتی پول نبود دیگه این چیز ها برای آدم حرفهایی میشه از روی شکم سیری… میدونستم که بیشتر از این موندن بی فایدست، ساعت از ١٠ هم گذشته بود و بی شک باز هم خبری نمیشد… قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم قسمت هفتم
  10. کتاب مامان و معنی زندگی دستاورد تجربه‌ی شخصی و حرفه‌ای نویسنده‌ای توانا و روان‌درمانگری چیره‌دست است. دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد، نویسنده‌ی رمان وقتی نیچه گریست و درسنامه‌ی معتبر روان‌درمانی اگزیستانسیال، این بار نیز شخصیت‌هایی به‌یاد‌ماندنی را به ما معرفی می‌کند. وقتی ناخوشی‌های ذهنی ریز و درشت در جامعه امروزی از سر و کول آدم بالا می‌روند، علمی وجود دارد به نام روانشناسی که به همه این ناخوشی‌ها اسم‌های دهان‌پُرکن و جذاب می‌دهد: این‌سومنیا (بیماری بی‌خوابی)، انورکسیا (بی‌اشتهایی عصبی)، اختلالات محبتی و ارتباط با دیگران و .... همه این اختلالات که گه‌گاه با عنوان «بیماری» از آن‌ها یاد می‌شود، تعاریف متعددی از سوی روانشناسان و روانپزشکان دارند و گاه برای آن‌ها درمان‌های بالینی و مشاوره‌ای تجویز می‌شود. امروزه کتاب‌های زیادی در این زمینه منتشر می‌شود و نشریات و کتاب‌های تخصصی متعددی از روانشناسان به‌نام در این زمینه به چشم می‌خورند. اما متون مناسب برای مردم عادی که دانش اندکی از علم روانشناسی دارند، چندان زیاد نیست. کتاب «مامان و معنای زندگی» یکی از همین متون علمی روانشناسی است که برای فهم عامه مردم تنظیم شده است. دانای کل قصۀ این کتاب، دکترآروین یالیوم، استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد است که سعی دارد تجربیات روان‌درمانی خود را داستان‌وار بیان کند و در این روایت جذاب ما را با انواع اصطلاحات تخصصی آشنا می‌کند. همان‌طور که خود نویسنده اذعان کرده «کوشیده‌ام هم قصه‌گو باشم و هم آموزگار»، در این کتاب یک دورۀ آموزشی جذاب در مورد علم روانشنانسی می‌گذرانیم که البته چندان هم خسته‌کننده نیست. این آموزگار خبره، شش داستان را در شش موقیعت تقریباً متفاوت روایت می‌کند. تعدادی از این داستان‌ها در اتاق‌های روان‌درمانی و جلسات مشاوره‌ای روی داده که ممکن است هر انسانی تجربه‌ای متفاوت از آن را داشته باشد. تعدادی از داستان‌ها هم روایت‌هایی هستند از انسان‌هایی که با مشکلات روحی و روانی و گاه جسمی روبه‌رو هستند. در دل داستان، ضمن تشریح این بیماری‌ها، راهکارهایی برای مقابله با آن‌ها ارائه می‌شود. در داستان مامان و معنی زندگی، وابستگی فرزندی را به مادر متوفی او نشان می دهد. مادر ی که در زمان حیاتش نه تنها پسرش به او افتخار نمی کرد بلکه باعث خجالت او می شد و به قول پسر، سال ها در خصومتی مداوم با او زندگی می کرد و عجیب این که، حالا بعد از مرگ مادر، در رویایی که 10 سال بعد از مرگ او میبیند تأیید و نظر مادرش را در مورد خود می خواهد...بعد از رویا از خود می پرسد آیا ممکن است من تمام عمرم در پی تأیید مادرم بوده باشم؟ یالوم به این نتیجه می رسد که کودکانی که در خانواده های ناکارآمد رشد می کنند، اغلب به سختی از آنها جدا می شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آنها فاصله می گیرند. اصلاً مگر یکی از وظایف والدین قادر ساختن کودک به ترک خانه نیست؟ یالوم در این داستان کوتاه به خوبی نشان می دهد که همه در پشت داستان به ظاهر خشک و خشنشان واقعیتهایی به وسعت یک عمر دارند که اگر بدون قضاوت بررسی شوند مشکلات اطرافیان هم با آنها حل می شود. پسر داستان که حالا مرد بالغی است بعد از مرور بدون قضاوت زندگی خود و مادرش، تازه مادر و علت رفتارهای او را درک می کند. به او می گوید:" مامان ما باید از هم جدا بشیم، ما نباید همدیگر رو به زنجیر بکشیم...در اصل هر آدمی تو دنیا تنهاست و باید با این مسئله روبه رو بشه چون به صلاح خودشه و انسان شدن این جوریه...استقلال یافتنه! "
  11. این رمان در سال ۲۰۱۴ برنده‌ جایزه‌ کتاب کاستا، نامزد نهایی نشنال بوک برای کتاب داستانی محبوب سال و جایزه نویسنده‌ نوپا، و در سال ۲۰۱۵ نامزد نهایی جایزه دزموند الیوت شد. این رمان همچنین ماه هاست در فهرست پرفروش ترین های ساندی تایمز و نیویورک تایمز و آمازون قرار دارد. این رمان داستان زنی با عنوان «ماود» است. ماود، فراموشکار است. فنجانی چای درست می‌کند و یادش نمی‌ماند آن را بنوشد. به فروشگاه می‌رود و فراموش می‌کند برای چه رفته است. گاهی خانه‌اش ناآشنا، یا دخترش هلن برایش کاملا غریبه می‌شود. ماود فقط از یک چیز مطمئن است: دوستش الیزابت گم شده است. یادداشت توی جیبش به او این را می‌گوید. مهم نیست به او بگویند آن‌قدر درباره‌اش حرف نزند، قضیه را ول کند، ساکت شود؛ ماود ته و تویش را در خواهد آورد چون جایی در ذهن آسیب دیده‌ ماود پاسخ یک معمای حل ناشده‌ هفتاد ساله است. معمایی که همه فراموشش کرده‌اند؛ همه، غیر از ماود... هیلی این داستان را با الهام از زندگی مادربزرگش که از زوال عقل رنج می‌برده نوشته است. کتاب الیزابت گم شده است در ترکیب خارق العاده طنز و معما، دو تم اصلی دارد. در آن خواننده با راوی همراه می شود، تلخی واقعیت کهنسالی را با چاشنی طنز مزمزه می کند و در عین حال با داستانی معمایی رو به روست. کتاب الیزابت گم شده است، که تا کنون به 287 زبان دنیا ترجمه شده، توجه و تحسین منتقدان را برانگیخته و جوایز ادبی متعددی را از آن خود کرده، داستان عشق و زندگی است؛ عشق دختری به ستوه آمده به مادر، عشق بین دو خواهر، عشق بین دو دوست، و در نهایت شاید عشق خواننده به راوی سالخورده و دچار فراموشی. راوی کتاب مبتلا به فراموشی است، قدم به قدم دنبالش می رویم و از مرحله ای به بعد راوی فراموش می کند و خواننده فراموش نمی کند. اما هیلی در نهایت چیره دستی خواننده را وارد وارد فضای ذهنی «ماود» می کند، و بی آنکه داستان کسل کننده و یا غم انگیز شود، به ما می آموزد با عزیزان کهنسالی که مبتلا به فراموشی هستند صبورتر و مهربان تر باشیم. شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی‌وان قرار است به زودی رمان «الیزابت گم شده است» را در قالب یک درام 90 دقیقه‌ای بسازد.
  12. «گیرنده شناخته نشد» اثر کاترین کرسمن تیلور در داستان «گیرنده شناخته نشد» اثر کاترین کرسمن تیلور ما با نوعی از نامه‌نگاری روبه‌رو هستیم که احمد اخوت نامشان را «نامه‌های مرده» گذاشته است. هر چند که دو نامه فرستاده‌شده از طرف ماکس و دو نامه مارتین در جواب نشانی کامل فرستنده و گیرنده دارد و به دست صاحبان‌شان می‌رسد ولی بعد از نامه سوم از ماکس به مارتین و جواب مارتین به ماکس (نامه‌ای که بر سربرگ بانک نوشته شده) نامه‌نگاری دو دوست قدیمی آمریکایی روبه مردن می‌رود. از یک طرف با شنیدن خبر تحولات در آلمان ماکس آرام و قرار ندارد و دوستی‌شان را در معرض خطر بربادرفتن می‌پندارد و از طرف دیگر مارتین به‌عنوان کسی که در بطن حوادث قرار دارد (هم سمتی در حزب دارد و هم دلبسته موج نو سرزمینش هست) سعی دارد دور از دسترس باشد. پس از نامه سوم به بعد با نوع دیگری از نامه‌های مرده طرف هستیم که نه جزء نامه‌های بی‌نام و نشان هستند و نه جزء نامه‌های آدرس ناقص و نامه‌های اشتباه توزیع‌شده؛ یعنی نوع چهارمی از نامه‌های مرده که گیرنده نامه دوست ندارد در دسترس باشد و متن را به سمت نوعی ناشناخته‌ماندن یا مردن سوق می‌دهد. معروف است که در مورد رهبر حزب نازی -آدولف هیتلر- می‌گویند که او بسیار غیرقابل دسترس بود و چیزی داشت که او را به صورتی وصف‌ناشدنی دور از دسترس می‌کرد. رهبری که دوست داشت شخصیت و پیشینه گذشته‌اش در تاریکی باشد و از گذشته خود خجالت‌زده بود. او بعد از به قدرت رسیدن از اجداد خود به‌عنوان دوره‌گردهای حقیر بی‌نوا نام می‌برد و هرچه او را به گذشته‌اش پیوند می‌زد، نابود می‌کرد و تا آنجایی که می‌توانست آن نشانه‌ها را از زندگی جدیدش دور می‌کرد. دوره‌گردهای حقیر بی‌نوا مایه آبروریزی و خجالت او می‌شدند و آینه‌ای می‌شدند که زندگی غم‌انگیزش را نمایان می‌کردند. او برای شکستن این آینه هم هر کاری می‌کرد؛ چه تغییر شغل پدر از یک گمرکچی به کارمند اداره پست و چه تغییر اسم خواهرش. مارتین هم در داستان «گیرنده شناخته نشد» همانند پیشوایش این خصوصیت را یدک می‌کشد؛ دور از دسترس بودن. با شروع تحولات در کشورش و ظهور رهبری که ارمغانش تولد آلمانی نوین است، او هر دفعه بیش از پیش خود را از دوست آمریکایی‌اش دور می‌بیند. رسیدن به جایگاه اجتماعی والاتر در کشورش و امیدهایی که در دل می‌پروراند خلاف جهت رسیدن به آرزوهایش است و به هیچ عنوان جایز نیست که دوستی با یک آمریکایی را ادامه دهد. خودآگاهی بر این ناهمخوانی مهر نامرئی عقابی است با بال‌های باز که روی صلیب شکسته ایستاده و روی نامه‌های ارسالی‌اش به دوست قدیمی‌اش ماکس زده شده و هر بار مرئی‌تر می‌شود. شاید بتوان گفت شخصیت مارتین در کتاب «گیرنده شناخته نشد» به نوعی استعاره شخصیت هیتلر رهبر حزب نازی است. ساختار زیستی و پرسوناژی مارتین بسیار شبیه آدولف هیتلر است. در جوانی برای اولین‌بار در «اشمید تورک» حین گشت و گذارهای هر روزه‌اش در یک ساعت به‌خصوص دختری را می‌دید که با مادرش از آن مسیر می‌گذشتند. هیتلر هیچ وقت به آن دختر نزدیک نشد ولی می‌گویند ساعت‌ها در وصف آن دختر که او را پر از شور و هیجان کرده بود شعرها می‌سروده. با خواندن نامه‌ها متوجه می‌شویم که زمانی مارتین و گریزل - خواهر ماکس- به هم علاقه داشته‌اند ولی هیچ‌وقت رابطه‌شان درست و حسابی شکل نگرفته است. شباهت زیستی این روایت در متصل‌شدن با وجه شخصیتی تغییر شکل‌داده مارتین که از آن روح غالب رایشی - دور از دسترس بودن- نشات می‌گیرد بسیار تاثیرگذار است. اعتراف تکان‌دهنده مارتین به ماکس که شرح واقعه دیدار کوتاه و مختصرش با گریزل را دم در خانه می‌دهد در حالی که ماموران در تعقیب او هستند و آن لبخند و جمله «مارتین من آسیبی به تو نخواهم زد» نیز نقطه اوج داستان است. کار مشترک ماکس و مارتین (نمایشگاه نقاشی و فروش آثار نقاشان) و جهان‌بینی مارتین هم که مثل پیشوایش اعتقاد دارد «دنیا باید از سر تا ته تمام عناصر و اجزایش تغییر کند» از دیگر تشابهات شخصیتی و زیستی کتاب است با آدولف هیتلر. از طرف دیگر ماکس وقتی پی می‌برد که مارتین به جای پناه‌دادن به خواهرش او را به مسلخ‌ فرستاده او هم با تنها ابزاری که در اختیار دارد دست به نوعی انتقام می‌زند. ماکس هم همان کاری را می‌کند که خاستگاه مارتین در برابر دوست قدیمی و آمریکایی خودش است؛ گیرنده ناشناخته باشد. علی‌رغم میل مارتین نامه‌های زیاد و یک‌طرفه‌ای برایش ارسال می‌کند، آنقدر که او هم در سه کلمه خلاصه شود؛ گیرنده شناخته نشد. ماکس خوب فهمیده بود که نامه‌های مرده تنها خصلت‌شان این است که به مرگ سرعت می‌بخشند. در آخر باید از ترجمه دقیق و روان بهمن دارالشفایی و انتخاب دقیقش یاد کنم. همچنین یادی کنم از مترجم عالیقدر ابراهیم یونسی‌بانه که برای اولین‌بار در 21 آبان‌ماه سال 1340 در شماره شش کتاب هفته این داستان کوتاه را ترجمه کرد. کتاب «گیرنده شناخته نشد» اثر کاترین کرسمن تیلور را نشر ماهی با ترجمه روان و دقیق بهمن دارالشفایی روانه بازار نشر کرده است. برگرفته از روزنامه فرهیختگان نوشته ی ظریف
  13. بی هیچ علتی شاد باشید... 

                    مثل یک کودک...

    images?q=tbn:ANd9GcS6cyi2ZR26fB6AxZgxhxO

     

  14. الان دلت برای کی تنگ شده ؟

    همیشه یه چیزایی برای دلتنگی وجود داره. انگار خدا این دلو به ما داده که دلتنگیرو مدام تجربه کنیم. اول برای بچگیمون. بعدش برای بی خیالی دوران نوجوانی خوشگذرونی جوونی دوران مجردی خواهر و برادرامون وقتی هر کدوممون درگیر زندگیمون میشیم پدر و مادرمون وقتی ازشون دور میشیم یا بعضی وقتها دلتنگی هامون خیلی ساده تر میشن برای یه پیاده روی که قدیم ها یک مسیر معیین رو طی میکردیم. برای من مثل مسیر کتابخونه یا دانشگام یه فنجون نسکافه تو هوای سرد بارون و خیلی چیزها. مهم تر از همه خدا کنه جنس دلتنگیهاتون از مدل دلتنگی های خوش و شیرین باشه

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×