رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Ravi

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    780
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط Ravi

  1. بزرگترین آرزوی بچگیت چی بوده؟

    پرواز کنم.
  2. مشاعره با ضرب المثل

    هلو بپر تو گلو
  3. معرفی و دانلود کتاب های صوتی ترجمه شده

    رمان: من، بابا و یک کماندو نویسنده: داریوش عابدی راوی: میکائیل شهرستانی، مهرخ افضلی محتوا: ترسناک و خشن خلاصه رمان: روای داستان پسربچه ای به نام «علی» می گوید: «زمان جنگ بود. یک روز با خبر شدیم که چند کوماندوی عراقی که اسیر بوده اند، فرار کرده اند و هیچ کس از مخفیگاه آنها اطلاعی ندارد...» ... من و دوستانم برای اینکه خودی نشان بدهیم، تصمیم گرفتیم مخفیگاه آنها را پیدا کنیم. یک روز، به طور اتفاقی، متوجه شدم که یکی از آنها در آب‌انبار قدیمی شهر پنهان شده است. من مخفیگاه او را کشف کرده بودم و او که چند سالی در خرمشهر کار کرده بود، می توانست تا حدودی فارسی صحبت کند. او به من گفت که قصد دارد به طرف باختران برود و به کمک من احتیاج دارد. پدر من چند وقتی بود که در جبهه مفقود الأثر شده بود و من که منتظر شنیدن خبری از او بودم، مشتاقانه تصمیم گرفتم به اسیر کمک کنم تا بلکه او خبری از پدرم برای من بیاورد. در این میان مادربزرگم مدام به خانه ی ما می آمد و اصرار داشت که پدر در جبهه شهید شده و مادر باید با پسردایی اش (فرهاد) ازدواج کند. مادربزرگ مادر را تهدید کرد و گفت که اگر این پیشنهاد را نپذیرد، پولی را که بابت رهن خانه به ما داده، پس می گیرد. بعد از قراری که با اسیر عراقی گذاشته بودم، سراغ قلکم رفتم و پول آن را برداشتم تا برای او بلیت بخرم، اما به من بلیت نفروختند. تصمیم گرفتم شب هنگام، وقتی همه خواب هستند، پول را به دست او برسانم تا برود و خبری از بابا برایم بیاورد.... لینک دانلود
  4. رمان صوتی اگر به لذت بخشی خواندن و ورق زدن فیزیکی رمان نباشد اما خالی از لطف نیست و باعث تقویت تجسم و تصویر سازی میشود که بخصوص برای نویسندگان رمان در خلق صحنه های باورپذیر و گویا کمک شایانی میکند. امروزه به علت کمبود وقت و یا بی حوصلگی افراد، کتاب های صوتی رواج زیادی یافته است اما نمیتوان از فواید آن نیز چشم پوشی کرد. در این تاپیک رمان های صوتی که قبلا گوش داده اید را به بقیه دوستان نیز معرفی کنید. این تاپیک مخصوص رمان های با زبان فارسی است.
  5. مغرور ترین مردی ک تو یه رمان خوندین کیه ؟

    شرلوک تو رمان شرلوک اسنیپ در رمان هری پاتر شبح اپرا در رمان شبح اپرا دکتر زوبریست در رمان دوزخ
  6. سلام.

    میشه رمان smee از نویسنده : آ.ام.یوریج رو ترجمه کنید. ممنون

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      سلام ! 

      والا من یه داستان کوتاه پنج صفحه ای ازش پیدا کردم وقتی سرچ کردم. توی بخش ترجمه تاپیکشو زدم. اگز رمانی هم وجود داره پی دی افشو بذارید برام یا لینکشو. من می خونمش اگر مشکلی نداشت توی صف ترجمه می ذاریمش :cheers1:

    2. Ravi

      Ravi

      ممنون. براتون لینکشو میذارم

    3. Ravi
  7. مشاعره با ضرب المثل

    به اشتهای مردم که نمیشود نان خورد
  8. " کتاب باز "

    شمال و جنوب. «اثر: الیزابت گاسل»
  9. " کتاب باز "

    دور دنیا در هشتاد روز. «اثر: ژول ورن»
  10. مشاعره(با حروف انتخابی)

    هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا خ
  11. مشاعره با ضرب المثل

    هشتش گروی نوهشه
  12. نظر سنجی کتاب صوتی

    سلام دوستان عزیز. میدونیم که تو این دوران افراد یا حوصله یا وقت خوندن کتاب رو ندارند. و این کمبود حس و وقت شده دست مایه ای برای پایین بودن نرخ کتابخونی. اما کتاب صوتی چطور؟ ما کلی وقت های حاشیه ای داریم که البته با گوش دادن به ترک ها پرش میکنیم. ولی چرا فقط آهنگ؟ چرا نباید کتاب باشه؟ کتاب صوتی باعث پیشرفت و فعال شدن قوه تخیل و بیدار شدن حس های خفته میشه.که البته به مرور زمان میتونیم از آنها بهره بگیریم. مثل فعال شدن سلول های آینه ای که جزعی از کارش، مربوط میشه به حس ششم. در این نظر سنجی میخوام بدونم چقدر مایل به کتاب های صوتی هستید؟ ممنون از همکاری دوستان. چقدر کتاب صوتی گوش میدهید؟ 1-هرگز 2-به ندرت 3-بیشتر مواقع 4-همیشه چه ژانر از کتاب های صوتی را میپسندید؟ 1-ترسناک 2-عاشقانه 3-کمدی 4-درام اجتماعی 5-فانتزی.تخیلی 6-معمایی از طریق نودهشتیا تاکنون کتاب صوتی دانلود کرده اید؟ 1-بله 2-خیر "تنها یک گزینه را انتخاب کنید"
  13. گنجینهء کتاب

    ترجمه رمان smee نویسنده: آ. ام. یوریج
  14. خاطرات روزانه

    بعضی وقت ها هم باید رفت تا حالمان بهتر شود. برای بهتر کردن حالم کمی جرأت و مقدار زیادی شانس میخواهم.
  15. آتُربان | Ravi

    فصل ششم (راهنما) ______________________بخش چهارم جولی بی توجه به حرفهای تند کلودیا دستش را دراز کرد و کوهی را نشان داد که چون یک هرام صیقلی که اندک نور موجود نیز آن را چون نگینی سیاه برق انداخته بود. جولی گفت: -‌« اونجا!» کریست چینی به پیشانی داد و گفت: -« منظورت اینه که باید ازش بریم بالا؟ خدای من... اون مثل یه کوه شیشه ایه!» جولی گفت: -« نه! ما از داخل اون کوه میریم.» کریست با نگرانی گفت: -« این که بدتر شد!» هر سه از بین صخره ها و گسل ها یی که بخار غلیظی از میان آن بالا میزد، عبور کردند.هرم چون مثلثی عظیم و بی نقص از دل زمین بیرون زده بود. وقتی هر سه نزدیک تر شدند شکافی در دامنه ی آن دیدند که هرم را شکافته بود. مثل اینکه هرم دهانش را باز کرده بود. داخل هرم سرد بود و دیواره های آن چنان به هم نزدیک بود که گمان میرفت هر آن ممکن است دو دیوار یکدیگر را لمس کنند. کریست قدم هایش را تندتر کرد و درست پشت سر جولی قرار گرفت. آنقدر نزدیک که تارهای پراکنده موهای جولی، صورتش را قلقک میداد. آن وقت گفت: -« جولی...!» جولی پاسخی نداد و کریست مصرانه ادامه داد: -« چه اتفاقی برات افتاده؟» جولی سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: -« الان وقتش نیست.» اما کریست دست بردار نبود و با صدای لرزانی گفت: -« اما این مهمه. ما داریم دنبال تو میایم و باید بدونیم.» جولی کمی سرش را به عقب چرخاند و گفت: -« میفهمم. ولی چاره ی دیگه ای جز این نداری و باید دنبالم بیای. بهم اعتماد کن کریست.... هدف ما یکیه.» کریست اخمی کرد و زیر لب تکرار کرد: -« هدف؟» اما چه هدف مشترکی؟ او فقط می خواست در جای امن و مطمئن باشد. از خواب بیدار شود و خیالش راحت شود که همه این چیزها یک کابوس بوده. آنها بقیه راه را در سکوت طی کردند. سکوتی که مغزهایشان با و‌ر ور مداومشان آن را میشکاند. درون هر کدام از آنها غوغایی برپا بود. دقیقا نمیدانست چقدر از راه را رفته اند که با پله هایی مواجه شدند که به عمق زمین می رفت. کریست از بالای شانه ی جولی نگاهی به آن انداخت و گفت: -« این خود جهنمه!» وقتی پله ها رو پایین می رفتند، صدای قدم هایشان را نیز نمی شنیدن. کلودیا از آن عقب با حالتی عصبی گفت: -« جولی... مطمئنی که درست اومدیم؟» جولی گفت: -« این پله ها نشون میده که جای درستی اومدیم.» کریست و کلودیا نگاه وحشت زده ای به یکدیگر انداختند. کلودیا زیر گوش کریست زمزمه کرد: -” احساس خوبی ندارم. جولی خیلی تغییر کرده. اون من رو میترسونه.“ کریست به همان آهستگی پاسخ داد: -« فکر نمیکنم بتونیم از اینجا بریم. ما توی یه صحرای کوفتی گیر کردیم.“ در این بین افکار جولی چنان در هم شده بود که هیچ یک از آن مکالمات وحشت زده را نمیشنید. آن صدای عجیب راه حلی پیش پایش قرار داده بود که او شک داشت حتی زنده بمانند چه برسد به آن که موفق هم شوند. پله ها پایان یافت و آن ها به مکانی باز و بزرگ دایره واری رسیدند که طاقچه هایی عظیم که در دل دیوارهای آن مجسمه ای از جنس همان سنگ های سیاه صیقلی دیده میشد. رو به روی آنها، جایی که به انتهای آن مکان میرسید، دو مجسمه ی بزرگ بالدار و یک تخت که بی شباهت به تخت مرده شورخانه ها نبود در پایین پای آن مجسمه ها قرار داشت.
  16. آتُربان | Ravi

    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:معمایی، تخیلی خلاصه:در جنوبی ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی لیتل چارت، دهکده ای وجود دارد به نام پِلاک لی. عجیب ترین عمارت های دهکده هم شامل دو عمارتی میشود که در دو سوی یک جاده قرار دارد. خانه ی آنطرف جاده یک عمارت بزرگِ ویکتوریایی است، جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی وارد آنجا شده اند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بارون (baron) بوده که به طرز عجیبی به قتل رسید، اما این تنها اتفاق عجیب آن خانه نیست، در آن عمارت، دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواریست.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشود که عمه ی جولی وارد عمارت شده و با یک پیشنهاد مسبب آشنایی جولی با همسایه ی عجیبشان، خانواده ی میلر(miler)میشود. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه) شی عجیبی پیدا میکنند که باعث میشود به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشود که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکد و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی دارد گفتار نویسنده: آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید و هم باعث دلگرمی بشوید.با تشکر.
  17. گنجینهء کتاب

    از دوستان خواهش میکنم لینک دانلود( رایگان) این دو رمان رو بگذارند. رمان شرلوک و مردان رقصان رمان کاراگاه در حال مرگ اثر کانن دویل ممنون.
  18. آتُربان | Ravi

    فصل ششم (راهنما) ______________________بخش سوم نوری خیره کننده حواس کریست را به خود جلب کرد. او دید که جولی مثل یک گاو باز بر پشت شیردال در حال سقوطش ایستاد. زنجیری از میان انگشتان مشت شده اش آویزان بود. گوی صیقلی خاطرات در مشتش درخشید و سپس صاعقه ای مرگبار از خود ساطع کرد و در یک آن مرد جغدی شیپور به دست را تبدیل به گردی از خاکستر کرد که چون دود سیاه در هوا پراکنده شد. مرد جغد نمای دیگر به سرعت و سراسیمه تغییر شکل داد و بعد جغدی که صورت انسانی وحشت زده ای به چهره داشت، بال زنان از آنها دور شد. کریست فریاد زد: -" جولی... اینجا چه خبره؟!" اما جولی حتی صدایش را نشنید. او با نگاهی نافذ به دور دست خیره مانده بود.طولی نکشید که زمین زیر پایشان وسیع تر و جزئیات آن دقیق تر شد. صحرایی سیاه با صخره هایی تیز و صیقلی که چون دندان های برنده ای از دل زمین بلند شده تا شاید شکم گرسنهٔ این سرزمین را با قربانیانش سیر کند. وقتی روی سطح زمین فرود آمدند گرد و خاک چون ابر غلیظ آنها را احاطه کرد. تا چشم کار میکرد زمین زیر پایشان را تکه های سنگ سیاه و گسل های عمیق پوشانده بود. شیردال زخمی روی زمین افتاد، ناله ای کرد و نفس های آخرش را کشید. آنجا عجیب ترین مکانی بود که کریست سراغ داشت.همان احساس نحس بودن به او دست داده بود. احساسی که گویی وارد قلمروی شیطان شده اند. آسمان خاکستری پوشیده از ابرهای متراکم و سیاه بود و نوری کم توان لا به لای ابرهای تیره را روشن کرده بود. هر از چند گاهی صدای غرشی از دور و نزدیک بلند شد و صخره های کوچک و بزرگ جا به جا میشدند. بعضی از آنها خورد میشدند و بعضی شکافته میشدند و گسل های عمیق ایجاد میکردند.کلودیا رو به جولی کرد و گفت: -" ما رو داری کجا میبری؟ معلوم هست چت شده؟ اینجا کجاست؟" جولی که دیگر نور عجیب سبزی از خود ساطع نمیکرد و چشم هایش به حالت عادی بازگشته بود. نگاهش را از صخرهٔ دور دستی که در حال مت**** شدن بود برداشت و گفت: -" دروازهٔ قلمروی آذر." کریست گفت: -" فکر نمیکردم همچین جایی روی زمین وجود داشته باشه. روی نقشه ندیدم.دیدیم؟" جولی گفت: -" اینجا صحرای افسانه ایه. ما خیلی دربارهٔ اینجا شنیدیم." کریست گفت: -" جداً؟ کجا؟ سر کلاس جغرافیا؟" جولی اخمی کرد و گفت: -" نه... تو کتاب های مذهبی، جایی که خضر چشمهٔ جاودانگی رو پیدا کرد. محل ملاقات موسی با خضر... و جایی که عزرائیل خودشو به شکل آهوی طلایی تبدیل کرد تا شداد را به دنبال خودش بکشونه. شداد تو این صحرا مُرد. اینجا محل تولد میتراست." کریست گفت: -" میترا؟ اون دیگه کیه؟" جولی شانه ای بالا انداخت و گفت: -" دقیقا نمیدونم. این چیزیه که بهم گفتن." کریست: -" این چیزا رو کی بهت گفته؟" جولی گفت: -" همون کسی که ما رو تا اینجا کشونده." کلودیا با بدخلقی گفت: -" اینجا نحس تر از اونیه که مذهبی باشه... این چیزها فقط داستانه... خرافات." کریست برگشت و به چهره ی گلگون خواهرش نگاه کرد و گفت: -" یعنی واقعی نیست؟ حتی موسی و خضر." کلودیا گفت: -" نه خب. راستش چشمه ی جاودانگی یا آهوی زرین... اینها چیزهایی هستند که آدمها دوست دارند بشنوند و بهش شاخ و برگ هم میدن. اصلا این چیزها مهم نیست. برام اهمیتی نداره که چه کسایی اینجا همدیگه رو ملاقات کردن یا یه چشمهٔ لعنتی این اطرافه. ما اینجا چه غلطی میکنیم... داریم به کدوم جهنم دره ای میریم؟" کریست لبش را گزید. او به خوبی میدانست وقتی کلودیا شروع به بد دهنی میکند یعنی واقعا ترسیده و عصبی است. او چیزهایی دربارهٔ حس ششم زنانه شنیده بود. حتی در مورد کلودیا، چند مورد آن را دیده بود. میدانست که خواهرش از ارتعاشات این حس به وحشت افتاده است. البته آن مکان چنان رعب انگیز بود که هر اتفاق شومی ممکن بود در آن رخ دهد.
  19. معرفی و نقد رمان جنایت و جنایت | Wahid

    بله فکر میکنم اگه داشته باشه خوبه. یه نگاه اجتماعی میشه و همچنین نشان یک نبوغ جنایت کارانه رو نشون میده
  20. معرفی و نقد رمان جنایت و جنایت | Wahid

    سلامی مجدد آقا وحید. اول از اینکه اینقدر صمیمانه نقد ها رو میپذیرید ممنون. باعث تشویق به نقد مجدد میشه. مورد دوم هم اینکه با خانم cherry موافقم . ویرایش رمان رو برای آخر کار نگذارید. سوم اینکه سر قولم هستم و با نقد جدید در خدمتم. قراره جزء به جزء این رمان رو نقد کنم. نقد دوم: خلاصه و مقدمه داستان. خلاصه ی داستان یه نگاه کلی به یک روش کاری کاراگاهانه. خوب این خیلی قابل پیش بینیه که حتما باید یه قتل رخ بده که پای کاراگاهی باز بشه. این کاراگاه هم حتما یادستیار داره با خودش دستیاره و قاتل هم خیلی زرنگه. تا اینجا این یک خلاصه ی عام و اجمالی برای همه ی رمان های کاراگاهیه. کلیشه ای... قابل پیش بینی... با کشش متوسط رو به پایین. پیشنهاد میکنم روی خلاصه ی رمانتون بیشتر کار کنید. یه پیشنهاد بهتون میدم. مثلا: جنایتی که رخ داده بود من را مجذوب کرده بود. چه کسی حتی فکرش را میکرد که اولین جسد که نصیبم میشد را مثل یک میوه از روی شاخه ی درخت بچینم. دیوانگیست؟ نه! این شغل من است. قتل ها زنجیره وار ادامه داشت و من و کاراگاه الیور پی کشف این قتلهای مرموز پا به راهی گذاشتیم که نبوغ جنون آمیز این قاتل گاهی تنم را میلرزاند. جنایت در پی جنایت... قاتل به دنبال چه چیز بود؟ البته این پیشنهادممکنه اصلا دلچسب هم نباشه. در کل عنصر هیجان و سرگرمی رو بهش اضافه کنید. مقدمه: جالب و گیرا بود. تنها موردی که به نظرم رسید پیشنهاد بدم فقط یه مورد نگارشی هست که فقط جنبه ی زیبایی داره. بهتره مکالمه ی دو کودک را اول بذارید. قبلش یه توصیف دو سه خطی قرار بدید.مثلا: دو پسر بچه (پسر باشن بهتره) در حالی که لبه ی شیروانی نشسته بودند و به حیاط چمن کاری زیرپایشان نگاه میکردند گفتگوی پلیدی را شروع کردند. -"بیا برویم و «او» را از پشت بام خانه به زمین بیاندازیم."(جملات را داخل گیومه بذارید) - "اگر از ما بپرسند «این کار چطور شد؟» چه بگوئیم؟"(اگر از ما بپرسند چطور این اتفاق افتادچه جوابی بدهیم؟) -"خواهیم گفت مشغول بازی کردن بود که افتاد." -" اما او که هنوز راه رفتن نمی داند." (اینجا ابهامی وجود داره. بازی کردن به راه رفتن ربطی نداره. گرچه میدونیم منظور پسر از اومدن "او" به پشت بامه.دیالوگ رو اینطور تغییر بدید: -" اما اون نمیتونه روی پشت بام بازی کنه. اون هنوز بلد نیست راه بره." و بعد متن دوم را بعد از پایان دیالوگ ها قرار بدید. "جنایت... واژه ی تلخ اما آشنایست. جنایت غریزهء آدمیست. از آغاز پیدایش «آدم» تا امروز و آخرین فرد روی زمین وجود خواهد داشت. انسان ها با این که سعی در پنهان کردن آن دارند اما گاهی موفق نمی شوند و جنایت سر می زند." این جملات رو هم حذف کنید: بجای مقدمه از سخنان دو پسر بچه برایتان می گویم که داشتند توطئه ی قتل کودک دیگری را می کشیدند: موفق و پیروز باشید.
  21. نقش بزن!

    بعضی آدمها جای نبودشون خیلی عمیق حس میشه... ممکنه حتی یک بار هم باهاش حرف نزده باشی، از نزدیک ندیده باشی... حتی اون تو رو نشناسه... ولی هر وقت که میبینیش، خاطرات قشنگی رو بهت هدیه بده... مثل همه ی قهرمانان دوران کودکمیون. همه ی نوستالژی هامون... من به شخصه فکر میکنم اگه این نوستالژی ها نبودن... زندگی چقد بی رنگ میشدن. اونها ما رو یاد بچگیموهان... صداقتمون... پاکیمون و کسانی که دوستشون داریم میندازن...
  22. دفتر عقاید نودهشتیا

  23. "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم یاد باد آن کو به قصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم هم شاعر مورد علاقه و هم بیت مورد علاقه....

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×