رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

jfghhffdgj

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    83
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

338 بار تشکر شده

درباره jfghhffdgj

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    رمان نویسی
    کتاب خوندن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

334 بازدید کننده نمایه
  1. jfghhffdgj

    اسمتو برعکس بنویس....

    مریم میرم
  2. jfghhffdgj

    عطرعاشقی | jfghhffdgj

    سرم رو به صندلی تکیه دادم، چون دیشب خوب خوابیدم الان خوابم نمی برد بخاطر همین تصمیم گرفتم کمی با ارمان حرف بزنم بخاطرهمین به سمتش برگشتم وگفتم _میگم ارمان من خوابم نمیبره میشه باهم کمی صحبت کنیم؟ ارمان همونطور که به جاده خیره بود گفت +اره فکر خوبیه؛ اینجوری حوصله مون سر نمیره خوب حالا چی میخوای بگی؟ درحالی که داشتم با انگشتان دستم بازی میکردم گفتم _راستش من عکس مادرت رو وقتی داشتم ساکت رو میبستم دیدم... ارمان نیم نگاهی بهم انداخت ومنتظر ادامه حرفم شدمنم زیاد منتظرش نذاشتم _خب میخواستم بدونم مادرت چه جوری زنی بود، اگه اونم زنده بود مثل مادرناتنیت با ازدواج تو ویگانه مخالفت میکرد؟ ارمان دستی لای موهاش کشید وگفت +مادرم زن خیلی مهربونی بود؛ البته وقتی اون مرد من بچه بودم وچیز زیادی یادم نمیاد اما از پدرم شنیدم که اون خیلی قلب رئوفی داشت، نمی دونم اگه زنده بود شاید اونم مثل مامان باران رفتار میکرد سری به معنی فهمیدن تکون دادم به فکر فرو رفتم شاید واقعا همین طوری که ارمان میگه بود، بهر حال فکر کردن در مورد این موضوع کمکی به من نمیکنه. اخرای شب بود که رسیده بودیم تهران حسابی خسته شده بودم چون یک سره اومده بودیم وتوقف نداشتیم. ازماشین پیاده شدم وکش وقوسی به بدنم دادم، ارمان ساک ها رو از صندوق عقب برداشت وبه طرف ساختمون رفت حسابی دلم برای اینجا تنگ شده بود، وارد ساختمون شدم واز پله ها بالا رفتم که تو راهرو ارمان رو درحالی که داشت به سمت اتاقش میرفت دیدم، ارمان با دیدنم گفت _ساکت رو بردم توی اتاقت +ممنون شب بخیر _شب بخیر هر کدوم به سمت اتاق ها مون رفتیم، وارد اتاق شدم وبعداز جا به جا کردن وعوض کردن لباسام خوابیدم
  3. jfghhffdgj

    مرد ایده آل ماه های مختلف

    اسفند جالب بود
  4. jfghhffdgj

    از حرف اول نام دیگران پی به شخصیتش ببرید

    م ) با محبت ، خون گرم ، و نترس ، همیشه اطرافیان پشت سرش بدگویی می کنند و در روبرو از او تعریف می کنند . فردی است خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود در تمام کارها تقاضای کمک می کند . گاه تنبلی می کند
  5. jfghhffdgj

    تست خودشناسی (قوه تصور و خیال )

    عالی
  6. jfghhffdgj

    پســــرا چی دوس دارن ...؟!

    تیپ شون دوستاشون لج دیگران مخصوصا خواهرانشون در اوردن وکامپیوترشون وخالی بندی در برابر دوستاشون
  7. jfghhffdgj

    اسم مخاطب خاصتون چیه؟

    خاص فقط خداست
  8. jfghhffdgj

    عروسیه ی عشقت باشه ؟؟/

    براش ارزوی خوشبختی میکنم وبعدم به زندگی خودم ادامه میدم
  9. jfghhffdgj

    دختر یعنی ......

    دختر یعنی غرور عشق غیرت
  10. هیچ کدوم میزارم هر دوتاشون بیفتن وبا خیال راحت زندگیم رو میکنم
  11. jfghhffdgj

    عطرعاشقی | jfghhffdgj

    از حرفش خندم گرفته بود یهو الیکا جدی شد وگفت _راستی ارمان گفت اماده باشی مثل اینکه قراره امروز برگردید تهران ابرو هام رو از تعجب دادم بالا وگفتم +واقعا برای چی به این زودی ارمان که چیزی به من نگفت؟! _دیشب که خواب بودی یکی بهش زنگ زد انگار کاری براش پیش اومده. به معنی فهمیدن حرفاش سرم رو تکون دادم بعدم الیکا دستم رو گرفت وبرد توی اشپزخونه، من رو روی صندلی نشوند وخودش برام چای ریخت وگفت _اول صبحانه بخور بعدکارا تو انجام بده به معنی باشه سرم رو تکون دادم بعداز خوردن صبحانه، به الیکا کمک کردم ومیز رو جمع کردم ورفتم توی اتاقم تا ساکم رو اماده کنم، بعداز جمع کردن ساکم ساک ارمان رو هم جمع کردم اما از جیب یکی از لباس هاش یک عکس پیدا کردم، عکس یک زن که خیلی هم شبیه ارمان بود وزیبا بود، ابروهام رو دادم بالا؛ حتما عکس مادرش بود چشماش مخصوصا کپی چشمای ارمان بود، دلم میخواست میتونستم مادر واقعیش رو ببینم، یعنی اگه اونم زنده بود با ازدواج ما مخالفت میکرد؟ شونه ای بالا انداختم وعکس رو گذاشتم توی جیبش بعداز اماده کردن ساک ارمان خودم هم اماده شدم وهمون مانتویی که موقع‌ای اومدن به مشهد پوشیده بودم، پوشیدم کمی هم ارایش کردم وازپلها اومدم پایین وسط پلها بودم که زنگ در به صدا دراومد الیکا رفت در رو باز کرد وچنددقیقه بعد ارمان وسیاوش اومدن توی خونه، از پلها اومدم پایین ونزدیک ارمان ایستادم، ارمان با دیدنم سمتم اومد ونگران گفت _سلام ندا حالت خوبه؟! لبخند گرمی بروش زدم با انرژی گفتم +اره میبینی که خوبه خوبم ارمان نفس اسوده‌ای کشید وبعدنگاهی به سر وضعم انداخت وگفت _اماده شدی؟ساک هارو جمع کردی؟ +اره بالاست برو بیار ارمان بعداز این حرفم رفت طبقه بالا، منم از فرصت استفاده کردم ومشغول صحبت با الیکا شدم، چند دقیقه بعدارمان ساک به دست اومد پایین وروبه من گفت _خب اینم از ساک ها بهتره دیگه بریم. سرم رو به معنی فهمیدن تکون دادم، بعدم هر دو شروع کردیم به خداحافظی کردن با الیکا وسیاوش، الیکا رو بغل کردموگفتم _خب دیگه الیکا جون وقت رفتنِ این مدت خیلی زحمت کشیدی ازت ممنونم! الیکا از بغلم اومد بیرون وگفت +خواهش میکنم عزیزم کاری برات نکردم ای کاش میشد بیشتر بمونید! _منم دوست داشتم اماچه میشه کرد +هروقت رسیدی بهم خبر بده _باشه حتما با صدای ارمان به بحثمون خاتمه دادیم _اوه حالا همچین خداحافظی باهم میکنید انگار تا صد سال دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینید الیکا چشم غره‌ای به ارمان رفت وبا صدای حرصی گفت +اولا من از تو نظر نخواستم دوما من چون ندا رو دوست دارم؛ دلم براش تنگ میشه، البته شما مردای بی احساس این چیز هارو نمیفهمید که ارمان دستش رو به معنای تسلیم بودن بالا برد وگفت _باشه بابا من که چیزی نگفتم؛ چرا حالا میزنی از کل کل هاشون خندم گرفته بود، خلاصه بعداز انجام خداحافظی سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم...
  12. jfghhffdgj

    به نظرتون چه چیزی رمان های الان رو خسته کننده کرده؟

    بنظرمن رمان های الان همه تکراری شده وهمه یک جور مینویسن یا حتی بعضی ها اینقدر شبیه هم مینویسن که گاهی ادم فکر میکنن نویسنده هر دورمان یک نفره تنوع موضوع خیلی الان کم شده چون کسانی که رمان مینویسن زیاد شدن در یک کلام ساده بخوام بگم رمان کلیشه‌ای شده من خودم سعی میکنم تا جایی که میتونم رمان هام متفاوت باشه یکی دیگه هم اینکه وقتی رمان عاشقانه مینویسیم خیلی غیر واقعیِ عشق رو نشون میدیمتوی همه ی رمان های عاشقانه خیلی عشق رو افسانه‌ای نشون میدن
  13. jfghhffdgj

    عطرعاشقی | jfghhffdgj

    همگی وارد خونه شدیم وهرکدوم روی یک مبل ولو شدیم سیاوش وارمان هم رفتن بالا تا خرید ها رو توی اتاق ها بذارن، الیکا با اینکه از صبح تا حالا توی بازار بود اما نسبت به همه‌ی ما کمتر خسته شده بود؛ الان یک چای دبش میچسبید، با این فکر بلندشدم که الیکا نگاهی بهم انداخت وپرسید _کجا میری؟ +هیچی میرم چایی درست کنم بعدم خواستم برم سمت اشپزخونه اما قدم اول رو که برداشتم یهوچشمام سیاهی رفت ونزدیک بود بخورم زمین اما چون الیکا نزدیکم بود منو گرفت و با نگرانی گفت _چیشده نداجون حالت خوبه؟! لبخند بی جونی زدم وگفتم +اره چیزی نیست؛ فکر کنم یکم خسته شدم بخاطر همین چشمام سیاهی رفت استراحت کنم خوب میشم همون موقع ارمان اومد توی حال وبا دیدن ما توی اون وضعیت با نگرانی اومد سمتم وگفت _چیزی شده؟ الیکا رو به ارمان کرد وگفت +نمی دونم، داشت میرفت چایی درست کنه که یهو چشماش سیاهی رفت منم همون حرفایی که به الیکا گفته بودم به ارمان هم گفتم؛ اونم زیر بغلم رو گرفت وبه سمت پلها رفتیم اما وسط راه دوباره نزدیک بود بیفتم، ارمان که دید نمیتونم راه برم بدون هیچ حرفی دستش رو انداخت زیر پام وبغلم کرد، از خجالت لبم رو به دندون گرفتم ودمای بدنم وضربان قلبم رفت بالا اما درعین حال یک حس ارامش خاصی داشتم، سرم رو به سینه اش تکیه دادم، براحتی میتونستم ضربان بالای قلبش رو بشنوم برام عجیب بود که اون هم مثل من ضربان قلبش بالاست، ارمان وارد اتاق شد ومن رو گذاشت رو تخت وگفت _خیله خب بهتره استراحت کنی اگه چیزی هم خواستی بگو سرم رو به معنی باشه تکون دادم، ارمان از اتاق خارج شد ودر رو بست، رفتم توی فکر امروز واقعا برام روز عجیبی بود؛ حتما برای ارمان هم همینطور بوده، یاد پدرو مادرم افتادم، وقتی برگشتم اولین کاری که میکنم اینه که بهشون سر میزنم، دلم میخواست الان پیشم بودن، اینقدر به این چیزها فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد. احساس میکردم یک چیزی داره روی بینیم راه میره؛ چند بار با دستم زدمش کنار اما پروتر از این حرفا بود، با حرص وترس از اینکه سوسکی چیزی نباشه چشمام رو باز کردم که با صورت خندون الیکا که بالا سرم ایستاده بود مواجه شدم، پس حتما کار همین خانوم بود؛ چشم غره‌ای به الیکا رفتم وگفتم _چته اول صبحی این چه طرز از خواب بیدار کردنه الیکا نیشش رو باز کرد وگفت +هرچی صدات میکردم بیدار نمی شدی گفتم شاید این راه جواب بده ومثل اینکه موثر بوده بالشت زیر سرم رو به طرفش پرت کردم اونم بالشت رو گرفت وبرام زبون دراورد ودر رفت منم بلند شدم ودنبالش دویدم، تقریبا یک چند دقیقه‌ای دویدیم، تا اینکه من بلاخره خسته شدم وایستادم وهمون طور که نفس نفس میزدم گفتم _چقدر تند میدویی نفسم بند اومد؟! الیکا نیشش رو باز کرد وباغرور گفت +پس چی فکر کردی توی مدرسه بهم میگفتن میگ میگ ازبس تند میدویدم، هیچ کس به گرد پامم نمیرسید از حرفش خندم گرفته بود...
  14. بنظر من هم پیدا کردن یک موضوع خوب برای رمان میتونه عاملی برای جذبش باشه اما موضوع ها تکراری نباید باشه الان خیلی از رمان ها موضوع شون وحتی سبک نوشتن شون شبیه بهم شده البته قلم قوی هم مهم هست و خیلی توی خونده شدن رمان تاثیر داره اگه قلم خوب باشه بنظر من حتی یک موضوع ساده رو هم میتونه جذاب کنه من خودم از ژانر ترسناک ومعمایی خوشم میاد
  15. jfghhffdgj

    عطرعاشقی | jfghhffdgj

    از پله هااومدم پایین ووارد حال شدم سیاوش با دست پر اومده بود توی خونه وداشت غرغرمیکرد _وای خدا مردم از خستگی! من موندم این خرید چی داره که شما خانوما اینقدر بهش علاقه دارید،کیفش مال شماست حمالیش مال مامردهای بدبخت! الیکا چشم غره‌ای بهش رفت با حرص گفت +اوه همچین میگه انگار کوه جا به جا کرده، حالا خوبه دوتا پلاستیک بود بعدم رو کرد به من وگفت +می بینی ندا جون از وقتی رفتیم تا حالا داره دم گوشم غر میزنه؛ مغزم ترکید دیگه! منم لبخندی زدم وگفتم _حالا نمی خواد حرص بخوری؛ حتما گرسنه تون شده برید لباس عوض کنید من وارمان هم میز رو میچینیم +نه منم میام باهات کمک میکنم _نه گلم تو خسته‌ای؛ بعدم این مدت همش توزحمت کشیدی وجالانوبت منه الیکا که دید اصرار میکنم بره لبخندی زد وتشکر کرد ورفت؛ بالا منم رفتم توی اشپزخونه ارمان هم اومد وبه کمک هم میز رو چیدیم، بعداز چیدن میز الیکا شون رو صدا کردیم اونا هم اومدن، همگی سر میز نشستیم الیکا نگاهی به میز انداخت وگفت _به به چه میز رنگینی ببین چه کرده ندا خانوم؛ حسابی زحمت کشیدی دستت درد نکنه لبخندی زدم وگفتم +خواهش میکنم کاری نکردم؛ دیگه زیادی داری شلوغش میکنی بعدم تعارف کردم بخورن وهمگی شروع کردیم به خوردن. همون طور که قاشق رو سمت دهنم میبردم گفتم _راستی الیکا اگه میشه عصر بریم بازار منم میخوام خرید کنم. +باشه گلم سیاوش قیافه بامزه ای به خودش گرفت وگفت _وای خدا یعنی عصر هم میخوایید از ما کار بکشید، من دیگه جون ندارم! با دیدن قیافه اش خندیم وگفتم +پس تا میتونید بخورید که جون داشته باشید خرید ها رو حمل کنید بعداز خوردن ناهار و اه وناله مردها کمی استراحت کردیم وبعد هم اماده شدیم بریم بیرون؛ همه ایندفعه باماشین سیاوش رفتیم نزدیک بازار پارک کردیم وپیاده شدیم؛ الیکا وسیاوش جلوترحرکت کردن، با اینکه الیکا قبل از ماهم اومده بود اما بازهم کلی خرید کرده بود تصمیم داشتم برای مامان شون هم چیزی بگیرم؛ خیلی دلم براشون تنگ شده بود! یک لباس قهوه‌ای مجلسی که استین توری داشت وروی لباس هم سنگ دوزی شده بود برای مامان گرفتم، برای باباهم یک انگشتر عقیق گرفتم، برای نیما هم چون بیشتر تیپ رسمی میزد یک کت تک سورمه ای مخمل گرفتم، کت قشنگ واندامی بود ومطمئن بودم بهش میاد، ارمان هم برای خانواده خودش خرید کرد، وبعضی وقت هاهم ازم نظر میخواست، بعدم برای خودمون خرید کردیم، من یک مانتو جلوباز قرمز با شلوار راسته مشکی و کمی هم لوازم ارایشی گرفتم، ارمان هم یک کت کرمی اسپرت وشلوار مشکی و یک تیشرت سورمه‌‌ای برای خودش گرفت بعداز تموم شدن خریدمون هم سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه حرکت کردیم همه حسابی خسته شده بودیم، منکه داشتم از خستگی بیهوش میشدم، همیشه از خرید کردن بدم میومد وتا قبل از اینکه برم کانادا هیچ وقت بازار نرفتم، اما توی کانادا چون مجبور بودم میرفتم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×