رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

neginazimifash

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 بار تشکر شده

8 دنبال کننده

درباره neginazimifash

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    موسیقی.سفر.کتاب.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. neginazimifash

    هم رقص باد | neginazimifash

    _ بيا بچه غر نزن دستانش را بهم ميكوبد و مثل بچه ها بالا و پايين ميپرد _ دمت گرم بابايى دَست من را هم ميگيرد و ميكشد _ بابا بايد به دوستم هم كمك كٌنى و جواب پدرش معلوم تَرين جواب دنياست!انگار خداوند نورا و پدرش را فرستاده بود تا به يكباره غبار غربت را از روزهايم بتكانند!آمده بودند تا لباسى از جنس انسانيت بر تنم كنند! **** چمدانم را پٌشت در ميگذارم و منتظر آژانس روى مبل مينشينم _ خيلى دوست داشتم بمونى چيستا از اَخلاقيات عجيب دوستانِ "چام" خبر دارم!نميخواهم با حضورم باعث سرشكستگى او شوم! _ برَم بهتره لبخندى ميزند و شالم را كمى عقب ميكشد _ كاش موهات رو رنگ ميكردى لبخندى ميزنم _نيازى نيست چام را دوست دارم!با اينكه خواهر ناتنى من است!با اينكه من و چام هيچ نسبت خونى نداريم و او دٌختَر نامادرى ام است! _ هر كارى داشتى بهم بگو پلكى ميزنم و به صورتش خيره ميشوم!چشم هاى قهوه اى رنگ...بينى قلمى...پوست نسبتا سبزه و لب هاى كشيده ى سرخ رنگ...هر چند در اين دو سال كه به تهران آمده تغييرات زيادى كَرده اما هنوز هم معصوميت خاص خودش را دارد! _باشه عزيزم با صداى زنگ موبايلش از جا ميپرد _دوستمه و موبايل به دَست سمت تراس ميروَد!نميدانم بايد بابت اختراع موبايل شاكر باشم يا نه؟! روزهايى كه گوشه اى گير افتاده اى و به كمك احتياج دارى ابزار كارآمدى است اما امان از روزهايى كه جز ثانيه هاى ناب زندگيت چيزى را از تَو نميگيرد!ابزارى وقتگير و پوچ ميشود تا روزها را زودتر از موعد تمام كٌنى!حالا اين وسط من نميدانم لپ سازنده را ببوسم يا نفرين هايم را نثارش كنم! *** _ واى مردم بسه و جزوه را روى تخت پرتاب ميكند _ تنبل نباش نورا بايد بخونى موهاى بلند و طلايى رنگش را دور انگشتش ميپيچد _ به خٌدا الان غش ميكنم از خستگى نگاهی به ساعت مى اندازم...عقربه ها ساعت سه و نيم بامداد را نشانه گرفته اند! _ باشه يه ساعت بخواب من بيدارت ميكنم از جا ميپرد و گونه ام را مٌحكَم ميبوسد _ عاشقتم من فشارى به شانه هايم ميدهد _ خودم ميگيرمت اصلا ضربه ى آرامى به بازويش ميزنم _ ديوونه از جا بلند ميشود و روى تخت دراز ميكشد _من اصلا مجنون فقط بزار بخوابم سرى تكان ميدهم و باز به صفحات جزوه خيره ميشوم!درس خواندن اگر با عشق باشد سختى هايش قابل تحمل است!روتختى را روى نورا ميكشم و به صورت معصومش خيره ميشوم!موهاى طلاييش روى شانه اش ريخته و صورتش را قاب گرفته! نورا در اين شهر بى عاطفه قلبى است براى تپيدن! در اين مدت اندك فهميده ام كه مادرش هفت سال پيش به خاطر بيمارى سرطان فوت شٌده و او با پدرش زندگى ميكند،اصالتا شيرازى هستند و نورا تك فرزند اين خانواده ى ثروتمند است! پيشانى اش را ميبوسم و باز سَمت جزوه ميروم!همين كه مثل دخترهاى عادى از سطح نه چندان بالايى رفتار ميكند برايم كافى است! كم كم چشم هايم ميسوزد و خطوط منظم جزوه ناموزون ميشوند!نورا را صدا ميزنم اما غرق خواب است!ساعت را كوك ميكنم و روى تختم دراز ميكشم!هنوز پتو را رويم نكشيده ام كه خواب مرا مست ميكند! *** با تكان هاى نورا چشم هايم را باز ميكنم _ پاشو چيستا دير شٌد با بالاترين سرعتى كه از خودم ميشناسم آماده ميشوم!نورا برايم لقمه دٌرست كَرده و بين راه مطالب مهم را يادآورى ميكند!زير لب "آيت الكرسى" ميخوانم يكى براى خودم و يكى براى نورا و وارد سالن بلند و شلوغِ دانشگاه ميشوم! با جيغ ضعيفى پله ها را پايين ميدود _قبولم قبولم لبخندى ميزنم _ ديوونه ساكت باش الان حراست مياد خميازه اى ميكشد _ بالاخره تموم شٌد دستانش را دور بازويم ميپيچد و سرش را روى شانه ام ميگذارد _ بالاخره ميخوابیم خواب از مژه هاى تابدارش ميچكد _تَو برو خوابگاه من يه سَر به چام ميزنم و ميام خداحافظى ميكند و اخطار ميدهد كه زود برگردم برای چام بسته اى شكلات ميخرم و با اتوبوسى كه ميدانم سَمت خانه اش ميروَد به ديدن خواهر شيرينم ميروم! تمام مسير را به اولين ترم دانشگاهيم فكر ميكنم!ترمى كه با حضور هميشگى نورا به خوبى تمام شٌد!مطمئنم كه نِمْرَات خوبى كسب ميكنم!در ساختمان باز است با ذوقى كه از من بعيد است پله ها را بالا ميروم و دستَم را براى فشردن زنگ جلو ميبرم اما با شنيدن صدايى دستَم در هوا خشك ميشود _بس كٌن چام يك مَرد؟؟ _ مگه بچه اى؟! صدايش به قدرى مٌحكَم است كه من را هم سَرِ جايم ميخكوب ميكند واى به روزگار "چام"! _ آقايى بداخلاق نشو صدايش پر از كرشمه _ چام مگه من نگفتم خوشم نمياد اينطورى آرايش كٌنى؟؟؟ بزاق دهانم را قورت ميدهم و انگار زنجيره اى تيغ نوشيده ام كه تمام گلويم را پاره ميكنند و پايين ميروند _ تَو رو خٌدا بس كٌن صداى مَرد بلندتر ميشود _چى رو چام؟؟؟من خوشم نمياد مثل زناى هر جايى آرايش كٌنى و لباس بپوشى صداى چام روى اعصابم خط ميكشد _ چشم آقايى چشم برسام جونم قاطى نكٌن و سكوت!هر دو سكوت ميكنند و من بازمانده ى نيرويم را جمع ميكنم و زنگ را ميفشارم! _منتظر كَسى هستى؟؟ _نه عزيزم حتما نرگس اومده نفس هايم مقطع از سينه ام بيرون مى آيند و در باز ميشود!هوا تمام ميشود!با چشم هاى به خون نشسته به صورت تعجبش خيره ميشوم چشم هايش بيرون زَده و صورتش رنگ باخته! _آجى... نفس عصبى ام را توى صورتش بيرون ميدهم _كيه چام؟؟؟ صداي مرد برايم آشناست ولى هر چه تلاش ميكنم به ياد نمى آورم فقط چام را ميبينم و اشتباه بزرگش را! _ مرسى چام مرسى فكم ميلرزد!دستانم يخ بسته! _به خٌدا.... بسته ى شكلات را در صورتش پرتاب ميكنم و با بالاترين سرعت ممكن از آن ساختمان لعنتى خارج ميشوم! ****** _ بسه چيستا حرص نخور دستان مشت شٌده ام را باز ميكنم و ليوان آبى كه سمتم گرفته را از دستش ميگيرم _ خوبم نورا و محتويات ليوان را لاجرعه سَر ميكشم!طعم شيرينى در دهانم ميپيچد! _ خوب نيستى لبخندى مصنوعى ميزنم و دستش را ميفشارم _ خوبم عزيزم لبخندى ميزند و فشارى به دستَم ميدهد _ بابام ميگه هيچى مهم تر از خوب بودن حال دلت نيست سرم را تكان ميدهم!حال دل خيلى ها اين روزها خوب نيست!خيلى ها فقط لبخند ميزنند!خيلى ها مثل موميايى شٌده اند و دم نميزنند! _ ميخوام برَم خونه عمم مياى؟؟؟ نفسم را پر صدا بيرون ميدهم _ نه نورا
  2. neginazimifash

    هم رقص باد | neginazimifash

    _منم همينطور عزيزم از او فاصله ميگيرم و به صورتش خيره ميشوم!چشم هاى مخمور قهوه اى رنگش زير بار ريمل و خط چشم معصوميتش را از دَست داده!گونه هايش را رژگونه ى سرخى زينت بخشيده و لب هايش را با خطى از بالا بزرگتر كَرده! _ چقدر عوض شدى! لبخند پهنى ميزند _ موهام رو تازه رنگ كَردَم خوب شٌده؟؟؟ سرى تكان ميدهم و او با اشتياق شروع به صٌحبت كردن ميكند!در مورد شهرى ميگويد كه من جذابيتى در آن نميبينم!صداى بوق ممتد گوش هايم را ميگيرد!خيابان هاى شلوغِ شهر پر از مردمى است كه ديدنشان براى كور شٌدن نقطت كافى است! _ چقدر شلوغه دستَم را سَمت ماشين زردى ميكشد _اينجا تهرانه خواهر من....پايتخت كشوره آدم ها در حاليكه سرشان در گوشى هاى موبايلشان فرو رفته از كنار هم رد ميشوند!بيشتر شبيه شهر مردگان است تا شهرى بزرگ به عنوان پايتخت! _ سوار شو ديگه سرم را تكان ميدهم و سوار ماشين ميشوم!"چام" كنارم مينشيند و شروع به صٌحبت ميكند!از هر خيابانى كه رد ميشويم اسم آن را ميگويد و اسم خيابان هاى خوب شهر را ميگويد تا نقاط خوب شهر را بشناسم!من اما خيالم جاى ديگرى است! دلم لاله زارهاى شهرم را ميخواهد! دلم كوچه هاى خوش عطرِ شهرم را ميخواهد! دلم آدم هاى بى رَيا ميخواهد نه اين مردم سَر در گريبان را! اينجا هوا هم سنگين است واى به حال مردم! _ چى شٌده چيستا؟؟ لبخندى ميزنم _يه كم خسته ام لبخندى ميزند و جذابيتش را بيشتَر به رخم ميكشد _ الان ميريم خونه ى من استراحت ميكنى ابرويى بالا مى اندازم _ خونه ى تو؟ سرش را تكان ميدهد _ آره خوابگاه ما خوب نبود مجبور شدم با دوستم خونه بگيرم...مامان دفعه ى آخر كه اومد اجازه داد سرم را تكان ميدهم و خوب گوش میـدهم!صداى "چام" قطع ميشود ولى صداهاى اطراف نه!صداى بوق اتوميبل ها...فريادهاى راننده ى تاكسى...كودكى كه التماس ميكند از او فال بخرند...زنى كه با مردى وسط خيابان دعوا ميكند که از مشكلشان بيخبرم! سرم را به پشتى صندلى ميزنم و چشم هايم را ميبند _ كى ميرسيم؟؟؟ _ نزديكيم و صدايش را بالا میبرد _بپيچيد به چپ آقاى راننده چشم هايم را باز ميكنم و به ساختمان رو به رويم خيره ميشوم!ساختمان چهار طبقه اى كه تراس هاى كوچك دارد با پنجره هاى كوچكتر از آن! _ چطوره؟؟؟ كرايه را حساب ميكند و چمدانم را در دستش ميگيرد _ خوبه چشم هايش برق ميزند _ پَس بيا با قدم هاى سنگين دنبالش ميروم و وارد ميشوم!خانه اى حدودا هشتاد مترى كه پنجره هايش را پرده هاى حلزونى كرم رنگ زينت داده!مبل هاى قهوه اى سوخته هارمونی خوبی با فرش هاى شيرى رنگ دارد! _ قشنگه؟؟ روى يكى از مبل ها مينشينم _ آره قشنگه _ خٌدا رو شٌكرِ كه دوست دارى وارد اتاقى ميشود و همانطور صٌحبت ميكند!چيزى از حرف هايش نميفهمم!فقط مانتوام را به جالباسى جلوى در ميزنم و در آشپزخانه دستانم را ميشويم! _ فردا بريم آرايشگاه يه كم خوشگل شى _نيازى نيست ابروهايش را در هم ميكشد _ خودت رو تَو آيينه ديدى؟؟؟شبيه اين شوهر مٌرده ها شدى سرم را زير مى اندازم و در همان اتاقى ميروم كه ديدم چمدانم را بٌرد!تغيير خوب است اما اينكه شبيه زن ها شوم را دوست ندارم!از اينكه صورتَم شكل ديگرى شود لذتى نميبرم!همين سادگى را ميپسندم!موبايلم را بر ميدارم و شماره ى پدر را ميگيرم هم براى خبر رسيدنم و هم براى كم شٌدن دلتنگى هايم! ********** روى پله اى مينشينم و كلافه نفسم را بيرون ميدهم!گرفتن يك اتاق در اين خوابگاه مصيبتى است! _ حالت خوبه؟؟؟ نگاهى به صورت سفيد مثل برفش مى اندازم _بَله بطرى آب معدنى كوچكى را سمتم ميگيرد _رنگت پريده كمى از آب خنك مينوشم _ممنونم لب هاى قلوه اى و سرخ رنگش در صورت سفيدش خودنمايى ميكند _ دنبال اتاقى؟؟؟ پلكى ميزنم _ بَله چشم هاى زمردى اش را ميچرخاند _بابام رفته برام اتاق بگيره شايد بتونه برات كارى كٌنه لبخندى ميزنم _ زحمتتون نميشم دسته اى از موهاى طلايى رنگش را زير روسرى اش فرو ميدهد _ بابام ميگه وقتى ميتونى به كَسى كمك كٌنى بايد پيش قدم بشى دستش را سمتم دراز ميكند _من نورا هستم دستش را ميفشارم _چيستا دستَم را به گرمى ميفشارد _ خوشبختم _ نورا هر دو همزمان سَمت صدا برميگرديم!مردى بلند قامت با موهاى كم پٌشت و جوگندمى پٌشت سرمان ايستاده!چشم هايى همرنگ چشم هاى نورا دارد كه با عينك مستطيلى قاب گرفته شٌده! _ بابا من خسته شدم از جا بلند ميشوم _ سلام نورا دستش را روى شانه ام ميكوبد _ايشون چيستا هستن بابايى دوست من...همين الان آشنا شديم پدرش لبخندى ميزند _ سلام دخترم عينكش را بالا ميزند _نورا عادت داره با هر كَسى كه ميبينه دوست ميشه صداى معترض نورا بلند ميشود _ بابا با دَست به در شيشه اى اشاره ميكند
  3. neginazimifash

    هم رقص باد | neginazimifash

    با نگاهم تا رسيدن به پيچ كوچه بدرقه اش ميكنم و تا زمانى كه از تيررس نگاهم خارج نَشده جٌم نميخورم _ سلام چيستا جان زن فضول همسايه! _ سلام كبرى خانٌم كليدم را از جيب كوچك كيفم بيرون ميكشم _ به مامان سلام برسون خٌدا را شٌكر كه وقت براى أراضى كنجكاوى هايش ندارد! _ بزرگيتون رو ميرسونم در را باز ميكنم و بوى شمعدانى ها مهمان ناخوانده ى مشامم ميشوند!كنار حوض مينشينم و دستانم را به سرماى دلچسب آب ميدهم!ماهى ها با سخاوت در انگشتان بلندم ميپيچند! _ اكبر تويى؟؟؟ صدايش غصه هايم را در سطل فراموشى ميريزد _ منم عزيز جون هِن هِن كنان از پله ها پايين مى آيد و كنار حوض زانو ميزند _ خوش خبر باشى چيستا چشم هايش از شدت ذوق برق ميزنند _ خوش خبرم لبخند پهنى ميزند از همان واقعى ها _ به سلامتى پَس همين روزا با بابات ميرى ثبت نام بزاق دهانم را با فشار قورت ميدهم _ نه لب هايش شٌل ميشود و لبخندش محو! _ چرا؟؟؟! لبم را ميگزَم _ تهران قبول شدم عزيز نفسش را با صدا بيرون ميدهد و وضو ميگيرد _ همچين گفتى فكر كَردَم چه خبره!بايد برى درس بخونى _ نميرم و بغضم را فرو ميدهم _ ميرى ابروهاى كم پٌشت و سفيد رنگش را در هم ميكشد _ بايد برى به سختى از جايش بلند ميشود و در حاليكه پايش را ميكشد وارد خانه ميشود!صورتم را ميشويم و وارد خانه ميشوم!لباس هايم را به چوب رختى آويز ميكنم و زير پنجره مينشينم!گلدسته هاى بلند و فيروزه اى رنگ مسجد نگاهم را گرفته اند! تكيه ام را به پشتى ميدهم و صداى اذان سكوت جانكاه خانه را ميشكند! چشم هايم را ميبندم و قطره اى از كنار چشم هايم پايين مى افتد!حرف هاى مريم در گوشم اِكو ميشود!واژه به واژه ى حرف هايش را مرور ميكنم!آنقدر سركوفت هايش را مرور ميكنم تا غرق در خواب ميشوم!خوابى كه چندان شباهتى به خواب ندارد _ چرا اينجا خوابيدى چيستا؟؟ از جا ميپرم و چشم هايم را مينالم _ سلام پلكهاى خسته ام را ماساژ ميدهم _ عليك سلام...برو سَرِ جات بخواب اينجا سرما ميخورى بلند ميشوم و موهايم را پٌشت گوشم ميزنم _ خوابم نمياد چادرش را به چوب رختى ميزند _ جواب كنكورت رو گرفتى؟؟؟ لبم را با زبانم تر ميكنم _ بَله... روسرى اش را هم به چوب رختى ميزند _ خب _ خاله هرگز او را مادر صدا نزدم خودش هم اصرارى بر اين ماجرا نداشت _ قبول نشدى؟؟؟ صدايم ناله گونه از گلويم خارج ميشود _ تهران نفسى از سَرِ آسودگى بيرون ميدهد _ به سلامتى و از اتاق خارج ميشود!تمام شور و شوقش براى قبولى ام ميشود "به سلامتى" همين!به همين راحتى!به همين تلخى! _ چيستا با صدا عزيز كه مرا ميخواند از اتاق خارج ميشوم _ جانم عزيز _ بيا اتاق من مطيع وارد اتاقش ميشوم!اتاق نقلى اش كه عطرِ محمدى فضايش را مسحور كَرده!روى تخت فلزى اش مينشينم! _ جانم عزيز؟؟؟ دستش را به پهلويش ميزند و در كمدش را باز ميكند!صداى ضعيف قيژى از لولاها قديمى اش بلند ميشود! _ تَو رو خودم بزرگ كَردَم... پاكت سفيدى را در دستش ميگيرد و كنارم روى تخت مينشيند _ مادرت جاى دٌختَر نداشتم بود...منو مثل مادرش دوست داشت...روزاى سخت مريضيش تَو رو سپرد به من...يه عمر به من خدمت كَرد...بعد رفتنش نوبت من بود تا جبران كنم...براى بزرگ شدنت بيشتَر از بچه هام زحمت كشيدم...هيچوقت هم پشيمون نشدم... اشك در چشم هايش حلقه ميزند!در قهوه اى كدر نگاهش هاله اى بلورى نقشً ميبندد! _ تَو نوه ام نبودى دخترم بودى پاكت را روى پايم ميگذارد _ وقتى ميگم بايد برى دانشگاه يعنى بايد برى...بايد درس بخونى بغض مزاحمم ميشكند!خم ميشوم دستش را ميگيرم و ميبوسم! _ سَر بلندم كٌن سرم را روى پايش ميگذارم و با خيالى أمن اشك هايم را رها ميكنم _ هر ماه برات پول ميفرستم...از حقوق آقا جونت...حلال حلال فقط مادربزرگم نبود!بعد از مرگ مادرم بهترين دوست و مادرم بود! _ مرسى عزيز مرسى پيشانى ام را مهمان بوسه ى گرمش ميكند _ مامان با صداى پدر كه عزیز را ميخواند سرم را بلند ميكنم و صورتَم را از قطرات اشك ميزدايم _ بابات منتظر جوابه گونه ى نمناكش را ميبوسم و از اتاق خارج ميشوم!مثل هميشه با آغوش باز پذيراى من است _ چه خبر بابايى؟؟؟ و من خوب ميدانم منظورش از اين سوال چيست! پدر بودن كار سختى است وقتى نميتوانى آنچه بايد را با چشم هايت بگويى! ********* پيشانى ام را ميبوسد _ رسيدى زنگ بزن بابا جون لبخندى ميزنم _ چشم بابا خاله چادرش را مرتب ميكند _ از بيرون غذا نخور خودت دٌرست كٌن _ چشم خاله عزيز پٌشت دستَم ميزند _ حواست باشه هفته اى دو سه بار بهم زنگ بزن چيستا گونه ى گوشت آلودش را ميبوسم _ چشم عزيز جون دستانش را دور كمرم حلقه ميكند و سخت مرا به خودش ميفشارد _ هر كَسى تقديرى داره قربونت برَم...پى تقديرت برو و بوسه اى روى موهايم مينشاند!سكوت ميكنم!كسى از تقدير چيزى نميداند!پدر نگاه پر مهرش را به صورتَم ميدوزد _ دلم ميخواست بيام تا خيالم راحت بشه ولى شرمنده شدم بابايى بهم مرخصى ندادن روى انگشت هايم بلند ميشوم و گونه اش را ميبوسم _ مواظب خودت باش بابا سرش را تكان ميدهد!براى آخرين بار ميبوسمشان و با قدم هاى لرزان از آنها دور ميشوم!بخشى از وجودم را جا گذاشته ام!بخشى از وجودم كنار عزيزانم ايستاده و برايم دَست تكان ميدهد!وارد اتوبوس ميشوم و برايشان دَست تكان ميدهم!چشم هاى پدر را غبار غم گرفته عزيز همان نگاه مضطرب را دارد و خاله مثل هميشه آرام است!پدر با دَست اشاره ميكند زنگ بزنم و من با آخرين حد توانم لبخندى ميزنم!اتوبوس به حركت در مى آيد و عزيزانم كوچك و كوچكتر ميشوند...كم كم نقطه اى ميشوند و پٌشت سرم محو! دورى از خانواده ام سخت تَرين كار دنياست! اما دانشگاه و پزشكى بزرگترين آرزوى من است كه حالا برايم رقم خٌورده!آرزويى كه بعد از سه سال تلاش تحقق يافته و بايد با چنگ و دندان حفظش كنم! _ بفرماييد به زنى كه شكلاتى سمتم گرفته و كنارم نشسته خيره ميشوم _ ممنونم و يكى برميدارم _ دانشجويى؟؟ و موهاى طلايى رنگش را زير روسرى اش فرو ميدهد _ دارم ميرم ثبت نام كنم چشم هايش را گرد ميكند _ تنها؟ بغض بار ديگر راه نفسم را سد ميكند _ خواهرم اونجاست لبخند پهنى ميزند _ موفق باشى لبهايم مورب ميشوند ولى خبرى از آن لبخندهاى عميق نيست _ ممنونم چشم هايم را ميبندم و دلتنگى هايم را ميشمارم! دلتنگ براى دستان زبر پدر! دلتنگ براى عزيز و سجاده ى سفيد رنگش! دلتنگ باغچه ى كوچك خانه كه هر روز با شمعدانى هايش عشق بازى كنم! دلتنگ بیخیالی هميشگى خاله! تمام توانم را جمع ميكنم تا جلوى سيل اشك هايم را بگيرم!تا اشك هايم سرازير نشود! _ خانٌم رسيديم چشم هاى خسته ام را باز ميكنم و به پسربچه اى كه بالاى سرم ايستاده خيره ميشوم _ مرسى و از اتوبوس خارج ميشوم!هواى گردآلود و كثيف تهران را در ريه هايم ميكشم و سرفه اى ميكنم!به هواى گرفته ى اين شهر عادت ندارم!به غبار غليظى كه در سقف آسمان نشسته و مانع عبور نور خورشيد شٌده عادت ندارم!چمدانم را ميگيرم و به ترمينال شلوغ و پر از همهمه خيره ميشوم!با صداى زنگ موبايلم بيخيال وأرسى اطراف ميشوم و نگاهم را به صفحه ميدوزم "چام" است _ جانم؟ _ كجايى چيستا؟؟؟ صداى ريز و پر اضطرابش گوش هايم را ميگيرد _ اينا ميگن يه ربعى هست كه اتوبوست رسيده ولى تو رو نديدم از نگرانى خواهر كوچكم قند در دلم آي ميشود _ الان پياده شدم كجايى؟؟؟ _ صبر كٌن صداى نفس هايش به گوشم ميرسد _ ندو چام _ ديدمت و تماس را قطع ميكنم!با دقت اطراف را ميكاوم تا شايد او را ببينم كه دستى دور گردنم حلقه ميشود و مرا ميفشارد!عطر آشناى تنش بين بوى بنزين ميپيچد! _ خوش اومدى آجى جونم از صميم قلبم لبخندى ميزنم _ دلم برات تنگ شٌده بود برميگردم و با تمام وجود در آغوش ميگيرمش!عطر تندى زَده!
  4. neginazimifash

    هم رقص باد | neginazimifash

    بِسْم الله الرحمن الرحيم به چشم هايم اعتماد نداشتم كاغذ را جلوى چشمانم گرفتم و يك بار ديگر به عكس سياه و سفيدم خيره شدم _ مٌردى؟؟! و نيشگونى از بازويم گرفت توجهى نكردم و كاغذ را بالاتر آوردم _ چيستا حالت خوبه؟؟ گردنم را كمى تكان دادم حس كردم استخوان هايم صدايى شبيه صداى لولای درهاى قديمى دادند _ خودتى ديگه تعجب نداره كه چشم هايم را گَرداندم و به قسمت "نام و نام خانوادگى" خيره شدم "چيستا كاويانى"گوشه ى لبم را گاز گرفتم _ چيستا برگه را مچاله كردم و در كوله پشتى ام چپاندم _ من قبول نشدم مريم باشه؟؟ چشم هايش را تا بيشترين اندازه ى ممكن باز كرد _ احمق!! لب هاى خشكم را با زبانم خيس كردم _ الان بايد برم تهران ميدونى چقدر خرج داره؟؟تازه چام هم اونجاست اونم كلى خرج داره ولى اگه من يه كمى ديرتر برم دانشگاه چيزى نميشه دستم را بين دستانش گرفت _ ولى چيستا هر كسى اين شانس رو نداره عزيزم ببين تو دانشگاه دولتى قبول شدى دانشگاه تهران نبايد اين فرصت رو از دست بدى ملتمسانه به چشم هايم خيره شد _ چام داره دانشگاه آزاد ميخونه تازه خودت گفتى پاره وقت هم كار ميكنه پس لطفا به خاطر اون زندگى خودت رو خراب نكن پارسال هم نرفتى اگه بهت سخت نگرفتم چون اون شيراز بود ولى اين دانشگاه تهرانه صورتم را بين انگشت هاى بلندش بلندش قاب ميگيرد _ اين روياى توئه مگه هميشه خودت نميگفتى بايد دنبال روياهامون بريم؟! اشك در چشم هايم حلقه ميزند _ نميشه قطره اشك مزاحمى روى گونه ام مينشيند _ بابا نميتونه مريم خيلى سخت ميشه نفسش را پر صدا بيرون ميدهد و تكيه اش را به نيمكت ميدهد _ خرجى نداره فقط خوابگاه عزيز من سرم را زير مي اندازم و با صداى دو رگه جوابش را ميدهم _ خوابگاه يه طرف داستانه بايد به فكر خوراك و پوشاك هم باشم تازه كتاب ها و جزوه ها هم هست _ پاشو بريم و دستم را با غيض ميكشد تا رسيدن به كوچه هيچ حرفى نميزند و با سكوتش تمام سركوفت هايش را نثارم ميكند _ درست فكر كن به در قديمي خانه اشاره ميكند _ برو دستش را ميفشارم _ مرسى مريم لب هاى پهنش را از هم ميگشايد _ مواظب خودت باش
  5. neginazimifash

    هم رقص باد | neginazimifash

    نام کتاب : هم رقص باد نویسنده : neginazimifash کاربرانجمننودهشتیا موضوع : عاشقانه - اجتماعی خلاصه کتاب : هم رقص باد روایتگر دختری است به نام چیستـا که از شهر خودش به تهران سفر میکنـد تا رویای شیریـن پزشکی را دنبال کنـد و آرزوهایش را جامه ی عمل بپوشـانـد اما تهران و شلوغی هایش بازی دیگری را برای او رقم میزنـند و مسیر زندگیش را تغییـر میدهـد...چیستـا درگیر عشقی میشـود که خودش هم هرگز فکر آن را نمیکرد و سعی در تکذیـب آن دارد اما عشـق اتفاقی اسـت که بی خبر آغاز میشـود و تقدیر مهرهایش را با سلیقه ی خودش حرکت میـدهد و چیستا دل میدهد به مردی که در گذشـته ی زندگیش هم نقش داشـته و از آن با خبر اســت و در ایـن بین اتفاقاتی می افــتد که فاصله را برای آنها رقم میزنـد چیستـا در نبود مرد مورد علاقه اش رویای پزشکیش را جامه ی عمل میپوشـاند

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×