رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Aliena

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    187
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Aliena

  1. به رمانی که نفر قبلیت میگه چند میدی؟

    هی...‌ نخوندم کیمیاگر؟
  2. تفاوت شیطان پرست و متالهد!؟

    در کل متالهد کسی هست که آهنگ‌های متال گوش میده. تعریف خیلی سادش اینه. تیپ متالهدها که آرایش و استایل مشکی دارن فکر کنم از فرقه گاتیک‌ها (gothic) سرچشمه بگیره. حالا درست نمیدونم. اما مطمئنا هر متالهدی شیطان‌پرست نیست. فرقه بین آمریکایی‌ها زیاد هست ( مثل گاتیک، امو و...) و ممکنه بعضیاشون به شیطان‌پرستی مرتبط باشن اما قطعا هیچ بنیان‌گذاری نمیاد از اول بگه چنین چیزی وجود داره. همین باعث میشه خیلیا مثلا برن دنیال تیپ گاتیک. من خودم از لباساشون خیلی خوشم میاد. واقعا قشنگن. اما این بحثا ساده نیست. جنبه‌های زیادی می‌تونه داشته باشه. راجب مرلین منسون... شیطان‌پرست یا باخدا، رفتارهایی داشته که نمیشه اونا رو نادیده گرفت و حتی به عنوان یه انسان معمولی بدون دین قبول داشت. حرفای قشنگی زده و شاید کارای قشنگی هم کرده اما کارای زشتش پررنگ‌تر بوده. کسایی رو می‌شناسم که متالهد هستن و مرلین رو دوست ندارن چون معتقدن دلیل جبهه‌ی منفی مردم راجب متال و متالهد‌ها، مرلین هست. پس به نظرم کلا مرلین رو بیخیال باید شد. اما بقول خودش از چیزای مثبتش (حالا واقعی باشن یا نقش) میشه برداشت؛مثل حرفاش.
  3. " کتاب باز "

    اینجا زنی عاشقانه می‌بارد
  4. داستان پری دریایی کوچک | Aliena

    دوستان دعا کنید مترجمی رشت قبول شم T_T با این وجود که شاهزاده گفته بود که تنها قصدش از رفتن، دیدن شاه است، اما او مجبور بود به دیدن دختر شاه برود. همراهان زیادی با او رفتند. پری کوچک لبخند زد و سرش را تکان داد. او از افکار شاهزاده بهتر از هر کس دیگری خبر داشت. شاهزاده خطاب به پری گفت: من باید سفر کنم. باید این شاهدخت زیبا را ببینم؛ پدر و مادرم از من چنین می‌خواهند اما نمی‌توانند مرا مجبور کنند او را به عنوان عروسم به این قصر بیاورم. من نمی‌توانم او را دوست داشته باشم؛ او شبیه دختری که در معبد دیدم نیست؛ دختری که تو شبیه‌اش هستی‌. اگر مجبور بودم عروسی انتخاب کنم، تویی را که چشم‌های گیرایی داری انتخاب می‌کردم، کشف بی‌زبان من! او این را گفت و سپس لب‌های رز مانند پری را بوسید، با موهای بلند و مواجش بازی کرد و سرش را روی قلب او گذاشت؛ در این حال پری کوچک در رویای روحی جاودان و شادی بود. - تو از دریا نمی‌ترسی، کوچولوی بی‌زبون من! او در حالی که روی کشتی که آنها را سوی کشور پادشاه همسایه می‌برد ایستاده بود، این را گفت. و بعد به او از طوفان، آرامش دریا، ماهی‌های عجیب زیر پایشان و چیزهایی که غواص‌ها آنها را دیده بودند، گفت. پری کوچک به توصیف‌هایش گوش داد و لبخند زد؛ چرا که او بهتر از هر کس دیگری می‌دانست که چه شگفتی‌هایی در عمق دریا وجود دارد. هنگامی که مهتاب پدیدار شد و همه به جز مرد سکان‌داری که کشتی را هدایت میکرد خواب بودند، او روی عرشه‌ کشتی نشست و به آب زلال و تمیز خیره شد. انگار می‌توانست قلعه‌ی پدرش را به همراه مادربزرگ پیرش که تاجی نقره‌ای روی سرش گذاشته، از میان جریان پرخروش کشتی ببیند. بعد خواهرهایش از موج‌ها بالا آمدند و به او با غصه نگاه کردند. او به آنها دست تکان داد و لبخند زد و می‌خواست به آنها بگوید که چقدر شاد و خوشحال است؛ اما پسرکابینی نزدیک شد و وقتی خواهرانش به زیر آب شیرجه زدند، آن پسر خیال کرد که فقط حباب‌های دریا را دیده است.
  5. نام داستان: پری دریایی کوچک نویسنده: هانس کریستین آندرسن موضوع: درام مترجم: Aliena (مهسا.ا) کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان: پری دریایی کوچک ( The Little Mermaid) یکی از داستان‌های هانس کریستین آندرسن است. ماجرای جوان‌ترین دختر پادشاه دریا که دوست دارد انسان باشد و با شاهزاده‌ی موردعلاقه‌اش میان آدمیان زندگی کند و به همین دلیل در معامله‌ای با جادوگر دریا، صدایش را در ازای داشتن پا می‌دهد. اندکی درباره‌ی نویسنده: هانس کریستین آندرسن (۱۸۰۵-۱۸۷۵) به عنوان یکی از بزرگ‌ترین قصه‌گوهای دنیا یاد می‌شود. با اینکه بیشتر رمان‌ها، شعرها و درام‌های او فراموش شده اما داستان‌های او که از سال ۱۷۳۵ تا ۱۸۷۲ گردآوری شده، برایش شهرتی ماندگار به ارمغان آورده است. نکته: از این داستان و خیلی از داستان‌های آقای آندرسن انیمیشن ساخته شده و با این که خلاصه داستان‌ها شبیه همه اما تفاوت‌های زیادی وجود داره. توصیه می‌کنم این داستان رو برای بچه‌ها نخونین. - لطفا تو این تاپیک پیام ندین. - چون داستان یکم طولانی هست، تصمیم گرفتم یک روز در میان دو صفحه ترجمه و پست کنم. امیدوارم از این داستان زیبا لذت ببرید.
  6. زیباترین نام ها ازنظرشما؟

    پندار، شوکا، تبسم، فروغ و راستین
  7. بزرگترین آرزوی بچگیت چی بوده؟

    من آرزو زیاد داشتم مثلا یکیش این بود که پاندا رو بغل کنم (هنوزم آرزومه)، یکیشم اینکه چهره‌ام شبیه به شخصیت موردعلاقه انیمیشنم بشه. یه کارتونم بود... "ستاره‌ی لارا" من عاشق اون کارتون بودم و دوست داشتم واسه منم چنین اتفاقی (یه ستاره سقوط کنه توی زمین و من صاحبش بشم) بیوفته. اونایی که کارتون رو دیدن بهتر متوجه منظورم میشن. یه مدتی هم خیلی زیاد دوست داشتم یه بازیگری خواهرم باشه یادش بخیر...
  8. مشاعره با شعر ها و جمله های زیبایی ک بلدی!

    نگو دیگر نگو با من نگو از هستی و مستی من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گل‌های نگاه و خنده‌هایم رنگ غم دارد
  9. سلام به همه. اینجا می‌خوام ترجمه‌ی آهنگای لانا دل ری رو بذارم. فقط امیدوارم تاپیک رو توی قسمت درست گذاشته باشم چند تا نکته‌ی مهم: ۱. لطفا اینجا نظر، اسپم و... به هیچوجه نذارین. ۲. اگه آهنگ خاصی از لانا مد نظرتون هست که می‌خوایین ترجمه شه، بهم پیام بدین. ۳. لطفا ترجمه‌های خودتون و یا افراد دیگه رو اینجا نفرستین. ۴‌. ترجمه‌ها از خودمه و برای تفسیرشون بیشتر از سایت genius کمک می‌گیرم. لطفا اگه می‌خوایین ازشون جایی استفاده کنین، نوشتن منبع رو فراموش نکنین. ۵. یه سری ترجمه از قبل دارم. سایتی که قبلا میذاشتم به زودی بسته میشه بنابراین اول اونا رو انتقال میدم اینجا و بعد میرم سراغ ترجمه‌های جدید. ممنون که رعایت می‌کنین. پسند یادتون نره
  10. مشاعره با شعر ها و جمله های زیبایی ک بلدی!

    دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
  11. اول اسم کسی که ازش متنفری

    فکر کنم "میم". و شاید "الف". مطمئن نیستم ازشون متنفر باشم
  12. چند خطی های انگلیسی

    My mom told me:" a person who values you, wouldn't ever put themselves in a position to lose you. مامانم بهم می‌گفت: اگه تو برای کسی ارزش داشته باشی، اون شخص هیچوقت خودشو حتی توی موقعیتی که تو رو از دست بده قرار نمیده.
  13. داستان پری دریایی کوچک | Aliena

    پری کوچک هنگامی که در قلعه‌ی شاهزاده بود و همگی آنها خواب بودند، بیرون می‌رفت و روی پله‌های مرمرین می‌نشست؛ زیرا فرو بردن پاهای سوزانش در آب سرد دریا، آنها را خنک می‌کرد. آنگاه به یاد کسانی که در اعماق دریا بودند، می‌افتاد کرد. یکبار، شب‌هنگام، خواهرانش دست در دست به سطح آب آمدند و همانطور که روی آن شناور بودند، غمگینانه آواز خواندند. پری کوچک نزدیک آنها رفت و آنگاه خواهرانش او را شناختند. او به آنها از غمی که در فراق آنها کشیده بود، گفت. بعد از آن شب، آنها هر شب به همان جا می‌آمدند. یکبار پری کوچک از فاصله‌ی دور مادربزرگ پیرش را که سال‌ها بود به سطح دریا نیامده بود، و پادشاه پیر دریا را که تاج به سر داشت، دید؛ یعنی پدرش. آنها دستانشان را به طرف او دراز کردند اما جرئت نزدیک شدن بیشتر به ساحل را برخلاف خواهرانش نداشتند. همانطور که روزها می‌گذشت، او بیشتر عاشق و شیفته‌ی شاهزاده می‌شد و او هم پری کوچک را مانند بچه‌ای کوچک دوست داشت؛ اما نه به عنوان همسرش. با این‌حال، فعلا تا شاهزاده با او ازدواج نمی‌کرد، قادر به دریافت روحی جاودان نبود و صبح بعد از روز ازدواج شاهزاده با دختری دیگر، به حباب دریا تبدیل می‌شد. وقتی که شاهزاده او را در بازوانش به آغوش گرفت و پیشانی بلندش را بوسید، چشمان او فریاد می‌زد: "آیا تو مرا بیشت‌تر از همه دوست نداری؟" شاهزاده گفت: بله تو برای من عزیزی؛ چون تو دارای مهربان‌ترین قلب هستی و از همه بیشتر به من تعلق خاطر داری. تو شبیه دختری هستی که من یکبار دیدم اما دیگر هرگز نخواهم دید. من در کشتی شکسته‌ای بودم و امواج مرا به نزدیک ساحل معبدی آوردند که در آن دختران جوان زیادی خدمت می‌کردند. جوان‌ترینشان مرا در ساحل پیدا کرد و جانم را نجات داد. دوبار او را دیدم و او تنها کسی در دنیاست که می‌توان عاشقش باشم؛ اما تو شبیه او هستی و تقریبا تصویر او را در ذهن من تداعی کرده‌ای. او به معبد مقدس تعلق دارد و تقدیر خوب من تو را بجای او برایم فرستاده و ما هیچگاه از هم جدا نمی‌شویم. پری کوچک فکر کرد: آه او نمی‌داند که این من بودم که زندگی او را نجات دادم، من او را از دریا تا به جنگل حمل کردم و جایی که قلعه قرار داشت، بردم. من زیر حباب‌های دریا قایم شدم و آنقدر او را تماشا کردم تا اینکه انسان‌ها آمدند تا به او کمک کنند. من دختر زیبایی را که او از من بیشتر دوست دارد، دیدم. سپس او آهی عمیق کشید اما نمی‌توانست اشک بریزد. " او می‌گوید آن دختر به معبد مقدس تعلق دارد بنابراین هیچوقت برنمی‌گردد. آنها دیگر همیدیگر را نمی‌بینند درحالی که من کنار او هستم و هر روز او را می‌بینم. من مراقب و عاشقش خواهم بود و زندگیم را برایش می‌دهم." خیلی زود خبر پیچید که شاهزاده باید ازدواج کند و دختر زیبای شاه همسایه، همسر او می‌شود؛ زیرا کشتی مجللی برای سفر شاهزاده در حال آماده شدن بود.
  14. داستان پری دریایی کوچک | Aliena

    اینم از قسمت جدید! پری کوچک از میان جنگل، مرداب و گرداب تند به سرعت گذشت. او دید که در قلعه‌ی پدرش فانوس‌ها خاموش شده و قلعه در خواب است؛ اما جرئت نداشت به داخل برود چرا که دیگر او لال بود و قصد داشت آنها را برای همیشه ترک کند. شکسته شدن قلبش را احساس می‌کرد. او پنهانی به باغ رفت و از هر یک از تختخواب‌های از جنس گل خواهرانش یک گل چید، دست‌هایش را بوسید و برای قلعه هزاران بار بوسه فرستاد و سپس به از میان آب آبی تیره به بالا شنا کرد. وقتی که او به قلعه‌ی شاهزاده و پله‌های مرمرین آن رسید، خورشید هنوز طلوع نکرده بود؛ اما ماه درخشان می‌تابید. پری کوچک معجون جادویی را نوشید. در این هنگام احساس کرد که شمشیری تیز و دولبه از میان جسم ظریفش عبور کرد. او به بیهوشی رفت و مانند یک مرده دراز کشید. هنگامی که خورشید درآمد و به روی دریا تابید، او به هوش آمد. احساس میکرد دردی بران او را می‌کشد. اما درست پشت او شاهزاده‌ی جوان خوش‌چهره ایستاده بود. چشم‌های زغالی و سیاه او چنان با اشتیاق به چهره‌ی او زل می‌زد که پری کوچک مضطرب شد. اما به یاد آورد که دیگر دارای آن دم ماهی مانند نیست و بجای آن یک جفت پای سفید و کوچک زیبا دارد که هر پری کوچکی لایق داشتنش بود. اما او هیچ لباسی به تن نداشت پس خودش را با موهای پرپشت و بلندش پوشاند. شاهزاده از او پرسید که کیست و از کجا می‌آید. اما او فقط ساکت و به همراه اندوه با چشم‌های اقیانوسی‌اش نگاهش کرد و حرفی نزد. هر قدمی که برمی‌داشت همانطور که جادوگر گفته بود، درد داشت؛ انگار روی نوک تیز چندین سوزن یا چاقو قدم می‌گذارد. اما او با رضایت تحملش می‌کرد و به سبکی یک حباب صابون در کنار شاهزاده قدم برمی‌داشت طوری که شاهزاده و تمام کسانی که او را می‌دیدند از دیدن حرکات موزون و ظریف قدم‌هایش تعجب می‌کردند. او خیلی زود با لباسی از جنس ابریشم و چیت آراسته شده و تبدیل به زیباترین موجود قصر شده بود؛ اما او لال بود و نه می‌توانست صحبت کند و نه آواز بخواند. برده‌‌های دختر زیبا لباس‌های ابریشم و طلایی می‌پوشیدند، جلو می‌آمدند و برای شاهزاده و والدین او آواز می‌خواندند. اگر کسی از بقیه آنها بهتر می‌خواند، شاهزاده برایش دست می‌زد و به او لبخند تقدیم می‌کرد. این برای پری کوچک غمی بزرگ بود. او می‌دانست که خودش زمانی چقدر دلنوازتر می‌توانست آواز بخواند و با خود فکر کرد: آه اگر فقط او می‌دانست که من صدای خودم را برای بودن در کنار او، داده‌ام... برده‌ها سپس با موسیقی زیبایی رقص پری‌وار زیبایی اجرا کردند. پری کوچک ناگهان دست‌های سفید ظریفش را بلند کرد، روی نوک پاهایش ایستاد و به نرمی روی زمین گذاشت و آنچنان رقصی کرد که هیچ کس تا به حال نظیر آن را ندیده بود. هر لحظه زیبایی او بیشتر هویدا می‌شد و چشم‌های گویای او بود که بیشتر از آوازهای برده‌ها به دل می‌نشست. همه بخصوص شاهزاده که او را "کشف کوچکش" می‌نامید، محسور شده بودند. و او دوباره رقصید تا شاهزاده را خوشحال کند؛ با اینکه با هر باری که پاهایش زمین را لمس می‌کرد، حس می‌کرد که روی چاقوهایی تیز قدم بر‌میدارد. شاهزاده به او گفت که می‌تواند برای همیشه پیش او بماند و اجازه یافت کنار درِاتاقش روی تخت ابریشمی بخوابد. به او لباسی مخصوص اسب‌سواری داد تا بتواند در سواری‌هایش او را همراهی کند. آنها با هم در جنگل‌هایی پر از عطرهای دلنشین، سواری می‌کردند. جنگل‌هایی که در آن تنه‌ی سبز درختان شانه‌هایشان را لمس می‌کرد و پرندگان کوچک از میان شاخه‌ها جست‌و‌خیزکنان آواز می‌خواندند. او با شاهزاده تا نوک قله‌های سرفراز، کوه‌نوردی می‌کرد. و با اینکه از پاهای ظریفش آنقدر خون می‌آمد که رد پا به جا می‌گذاشت، اما او تنها می‌خندید و شاهزاده را تا جایی که ابرها زیر پایشان مانند دسته‌های پرندگانی که به سرزمین‌های دور مهاجرت می‌کردند، دنبال می‌کرد.
  15. دیالوگ های خودمونی

    - واقعا دیگه نمیکشم. خسته شدم
  16. بیان احساسات در همین لحظه ...

    رقت‌انگیز
  17. مشاعره

    رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
  18. "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    باز هم آن لهیب شوق و همان شور و اشتیاق باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت من دیگر آن نبودم و او دیگر او نبود
  19. مشاعره

    هر چه گفتم دروغ بود دروغ کی تو را گفتم آنچه دل خواهست

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×