رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

yasman

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    6
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

9 بار تشکر شده

2 دنبال کننده

درباره yasman

آخرین بازدید کنندگان نمایه

76 بازدید کننده نمایه
  1. باغ دلم | yasman

    با راهنمایی های بهار رسیدیم خونه من هر تیکه قشنگ نگاه میکردم که راه خونه رو یاد بگیرم رسیدیم خونه بهار با استرس گفت : -وای مهمانا رسیدن الانه مامان از دستم شاکی بشه فوقش یه‌ کتک دبش میخوری دیگه -یعنی کوفت همش به استرسم اضافه کن یه شکلک در اوردمو گفتم -دوست دارم خو دوتایی پیاده شدیم بهار زنگو زد رفتیم داخل خونه چکمه ها مو دراوردمو شالمو مرتب کردم بهار درو باز کر رفتیم داخل با صدایی سلام‌بهار سرا چرخید طرفمون منم سلام دادم یه خانم و اقا ی مسن بودن یه دختر و یه پسر و یه پسر دیگه اون طرف تر نشسته بودن مامان بهار کنار خانمه نشسته بودباهاشون احوال پرسی کردیم رفتم بالا مانتو دراوردمو با یه لباس محلی عوض کردم یه چادر رنگی هم سرم کردم برگشتم طرف بهار -بهار این جوری خوبه بیام بهار-وای یاسی این لباست چه قشنگه اره خیلی خوبه بیا بریم پایین سرمو به معنی باشه تکون دادم باهم رفتیم پایین یه صندلی خالی کنار مامان بهار بود نشستم رو صندلی بهار رفت اون تر نشست پیش جوونا مامان بهار متوجه من شدو گفت -دخترم چرا نمیری پیش جوونا با یه لبخند گفتم -بعد تر میرم -پاشو الان برو -چشم رفتم کنار بهار نشستم بهار گفت -بچه ها حوصله شون سر رفته میگه بیاین بازی کنیم تعدادمونم که خوبه -چه بازی -نمیدونم من گفتم بهشون تو منبع بازی های باحالی حالا خودت یه پیشنهادی بده -ای کوفت همه بازیا های من اینترنتی چه جوری تو واقعیت بازی کنیم -بصبر فک کنم یه ذره متفکر به رو به روش خیره شد بعد گفت فهمیدم -خوب -حکم بازی کنیم خیلیم خوبه -اووم اره فقط الان که پیش هم میشنیم بدون شرط نمیشه بهار خندید گفت -زدی به هدف بعد روشو کرد طرف بهناد و پدرام و گفت پایه این حکم بازی کنیم هر دو شون سر تکون دادنو قبول کردن منو بهار یار شدیم نشستیم رو به روی هم و قرار شد ۷دست بازی کنیم شروع کردیم بازی دست اول اصلا حواسم نبود به فکر شرطی که میخواستم بگم بودم که باختیم بهار با داد گفت اه یاسی حواست کجا با یه لبخند ضایع گفتم ببخش الان اوکیم بریم حکمو مشخص کردن شروع کردیم بازی بهناد گفت خوب اماده این که کوت بشین یه نگاه به بهار انداختم که چش غره رفت چپ نگاش کردم‌که گفت پرو نشو ها خنده م گرفت گفتم خوب حالا نخور منو اونم خنده ش گرفت گفت بازی کن دیگه داشتیم کوت میشدیم که من رفع کردم این دستم باختیم دیگه داشتم نا امید میشدم و از خیر اون ادکلنی که بهار گفته بود بهناد جدید گرفته میگذشتم که بهار گفت هی یاسی نگاش کردم که یه چشمک زدو گفت حله نیشم باز شد تموم حکما دستش بود کوت شدن زدیم زیر خنده شدن حاکم کوت بردیم بهار یه نگاه به پدرام‌کردو گفت: خوب اقا پدارم‌پاشو بریم شرط باختو بگم منم به فکر همون ادکلن گرون قیمت بهناد بودم بهار و‌پدرام رفتن‌اون‌ور تر تا حرف بزنن منم‌یه نگاه به بهناد انداختمو گفتم: - شرطمو بگم یه اخم ریزی کردو گفت: -بگو ابروهام‌پرید بالا چه عصبی -همون ادکلنی که جدید خریدیو‌باید بدی بهم چشماش اندازه توپ بیسبال درشت شد گفت: -چیییییی اون ادکلنووو بدممم ریلکس گفتم‌: آره -عمرا -باختی باید ادکلنو‌بدی -هر کاری ‌بگی انجام میدم‌ولی ادکلن جدیدم ن من چند وقته دنبالشم‌تازه پیداش کردم -اشکال نداره بازم میگردی پیداش میکنی به‌پوفی کشیدو گفت -کاش شرط بندی نمیکردم یه لبخند حرص درار زدمو نگاش کردم با حالت عصبی پاشدو‌رفت بالا تو اتاقش گفتم الانه با تبر بیاد دو‌نصفم کنه از فکر خودم‌خنده م‌گرفت بهار اومد نشست کنارم -خوب خوب چه‌کردی -فک نکنم ادکلنو بده تو چه شرطی گذاشتی واسش -دیه دیه فردا میفهمی -بگو تا فردا دیره -عمرا فردا میفهمی دیگه‌کنجکاو نشو یه چش غره بهش رفتمو گفتم لوس بعد از چند دقیقه بهناد اومدو ادکلنو گرفت جلوم -اینم‌ادکلن تو‌چشماش یه غمی بود انگار نشسته بود براش گریه کرده بود خنده م گرفت لبامو محکم رو‌هم فشار دادم ‌تا نخندم -ممنون دستمو بردم‌تا بگیرمش کشید عقب سوالی نگاش کردم‌ با خواهش داشت نگام میکرد دوباره دستم بردم جلو باز کشید عقب -نمیخوای ادکلنو‌ بدی اشکال نداره فقط قبلش بگو خواهشا یه شرط دیگه بذار منم یه چیز دیگه میگم اینو که گفتم‌انگار بهش بر خورد -امکان نداره اینو‌بگم بیا بگیر ادکلنو گذاشت تو‌دستمو‌رفت بهار زد زیر خنده -وای یاسی خیلی خوب بود -هیس الانه که سر هر دوتامونو قطع کنه خودمم خنده م‌گرفت خانواده عمو بهار پاشدن قصد رفتن کردن از همشون خداحافظی کردم‌رفتم‌بالا چند دقیقه بعد بهار اومد کنارم دراز کشبد رو تخت -زود بخواب که فردا خیلی کار داریم -چه کار -فردا میفهمی -اخر منو از کنجکاوی میکشی خندید -زودتر بخواب تا زودتر بفهمی شب بخیر گفتم با فکر مشغول گرفتم‌خوابیدم صب بهار بیدارم‌کرد نمیتونستم چشمامو باز کنم از بس خوابم‌داشت بهار یا دستمو میکشید یا با پاش میزد رو‌پام هی صدام‌میزد با هر بدبختی بود پاشدم -چته باری اه بذار بخوابم -پاشو مگه کنجکاو نبودی با شنیدن این حرف خواب از سرم پرید پاشدم نشستم بگو چی چه شرطی بهارچشماش از تعجب درشت شده بود -اگه میدونستم این قد زود پا میشی زودتر بهت میگفتم -خوب بگو -اول پاشو اماده شو تا بعد مانتو اجریمو و شلوار لی سفیدمو گذاشته بود رو‌صندلی -چرا اینارو‌گذاشتی اینجا -تا زودتر لباستو‌بپوشیو بریم بیرون - نمیشه یکم‌بعدتر بریم‌ ن پاشو ببینم چه تنبل شده رفتم wc صورتمو شستمو دندونامو‌مسواک ‌زدم‌اومدم بیرون صورتمو خشک‌کردم‌با حوله یه رژ زدم رو لبامو سورمه کشیدم تو چشمام‌ارایش ساده همیشگیم بلوز استین کوتاه سفیدمم پوشیدم زیر مانتو بعد مانتو و شلوارمو پوشیدم شال اجریمم که باری‌گذاشته بود کنار برداشتم‌انداختم‌رو‌ سرم بهار اومد داخل -خوبه اماده ی بدو‌بریم -اول به من مسیر بده بعد بگو‌بریم‌ -حالا بیا بیرون کم کم میگم کجا بریم یه جا ببرمت که از ترس سکته کنی چپکی نگاش کردم -خفه بنال ببینم‌کجا میریم‌ - بیا حالا میگم‌بهت
  2. باغ دلم | yasman

    نمیدونم چه قد خوابیده بودم که حس کردم‌یکی رو پاهام‌نشسته و داره نیشگونم‌میگیره این قد خوابم‌سنگین بود که حس باز کردن چشمامو نداشتم یه صدایی میومد که صدام میزد یاسی هی پاشو اه بازم نای باز کردن چشمامو‌نداشتم‌ دیگه چیزی نگفت منم با فکر این که رفتم دوباره گیج خواب شدم با صدای بلند اهنگ‌که تو گوشم بود از خواب پریدم نشستم رو تخت گیج و منگ دور و برمو نگاه کردم دیدم بهار با یه لبخند بزرگ‌بالا سرم وایستاده هنوز مخم هنگ بود داشت کم کم اپدیت میشد که چی شده تازه دو هزاریم افتاد که بهار خانم هنذفری گذاشته تو گوشمو اهنگو پلی کرده تا از خواب بپرم اخم کردمو گفتم -چته دختر نمیذاری بخوابما عه اذیت نکن دیگه بهار با همون لبخندش گفت -پاشو پاشو ببینم ۲ساعته به خاطر خانم خانما نهار نخوردیم‌همه ضعف‌کردیم دهنمو کج کردمو گفتم -تو برو منم دست صورتمو بشورم میام خوبه تو اتاق بهار دستشویی بود نیازی نبود برم از اتاق بیرون رفتم دستشویی یه ابی به صورتم زدمو با حوله خشک کردم یه بلوز استین سه ربع تا پایین زانو تنم بود یه شالم انداختم رو سرمو از اتاق اومدم بیرون از پله ها رفتم پایین همه سر میز جم بودن یه سلام دادم نشستم کنار بهار مامان بهار خورشت سبزی درست کرده بود از بوش و عطرش معلوم‌بود فوق العاده س مامانش گفت - غذا بکش خاله جان تعارف نکن گفتم -چشم شما نگران من نباشین من خودمو گشنه نمیذارم با لبخند گفت -عالیه پس بخور نوش جونت تشکر کردمو زدم تو پهلو بهار گفتم -خورشت هارو رد کن این ور همشو خودت نخور یه چشم غره ی رفتو گفت -تا تو ادم بشی من پیر شدم گفتم -نق نزن خورشتارو بده ضعف کردم نهارو با حرص خوردنا بهار خوردیم سفره رو‌جم کردیم بردیم تو اشپز خونه منو بهار ظرفا رو‌شستیم اشپزخونه رو‌مرتب کردیم بهار-یاسی برو اماده شو بریم حرم یکم حالو‌هوامون عوض شه -باشه رفتم تو اتاق چادر مشکیو از تو ساک‌برداشتم‌گذاشتم تو تخت تا یادم نره مانتو سبز ارتشیمو‌پوشیدم با شلوار لی مشکی یه شال مشکی هم انداختم رو‌موهام رفتم‌جلو ایینه از تو کیفم مداد تو چشم رو برداشتم‌کشیدم تو چشمام یه ژر ماتم‌زدم ارایش همیشگیم‌همین بود مداد که کشیدم جلوه چشمامو دوبرابر میکرد بهار اومد تو اتاق بهار -ایول چه زود اماده شدی -اوهوم همیشه کارمو زود انجام میدم بهار-اوه اوه حالا من یه چیزی گفتما باز تو فاز برداشتی -فاز‌نیس حقیقته عزیزم خندید بهار هم زود اماده شد چاردمو از رو تخت برداشتم و رفتیم پایین از مامانش اینا خدا حافظی کردیم سوار ماشین شدیم هوا خیلی سرد بود از این که پالتو نپوشیدم پشیمون شدم باز حوصله هوای خیلی گرمو نداشتم پس بیخیالش شدم ماشین رو روشن کردم راه افتادم بهار بهم کم کم ادرس میداد که کدوم طرف برم بعد از ۴۰دقیقه‌رسیدیم‌حرم یه حال و هوای دیگه ی داشتم تو دلم گفتم‌ بالاخره اومدم حرم ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدیم -بهار یه حالی غریبی دارم‌میدونی چه جوری بگم حس میکنم جایی اومدم که خیلی وقته هواشو کردم بهار-حرم همین جوریه من که تو همین شهرم و شاید ماهی یه بار بیام همین حسو دارم حس قشنگیه با لبخند نگاش کردم‌با هم رفتم تو حیاط حرم نشستیم‌ سرمو تیکه دادم به دیوارو به این چند مدت فکر کردم به خودم به اتفاقای که افتاد به همه چی حدود ۲ساعتی تو حرم بودیم‌هوا تاریک‌شده بود بهار-بریم الان خیلی شلوغه شهر تا وقتی برسیم ۱ساعتی طول میکشه -موافقم‌پاشو بریم بهار-چه عجب تو یه جا با من موافق بودی -چون برای اولین بار تو زندگیت راست گفتی قیافه ش خنده داره شده چشماش از حدقه زده بود بیرون با تعجب نگام میکرد بهار-یعنی حیف جاش نیس و گرنه دونه دونه موهاتو میکندم -عه وا مگه چی گفتم دختر عجبا داشتم میترکیدم از خنده بد جوری حرصی شده بود بهار-بریم خونه نشونت میدم عزیزم -باشه بعدم شروع کردم به خنده تا رسیدم به پارکینگ‌بهار چپ چپ نگام میکرد نزدیک‌ماشین که رسیدیم دیدم یه پسره متفکر و با اخم تیکه داره به ماشین رفتم جلوگفتم -ببخشید مشکلی پیش اومده پسره انگار جا خورده بود به خودش اومد با اخم گفت -ن چه مشکلی -مطمئنین مشکلی ندارین با همون چهره قبلیش گفت -نه خانم شما چه کار به من دارین -به شما کار ندارم با ماشینم کار دارم که تیکه دادین بهش با تعجب ابرو هاشو داد بالا -اهاااااااان پس ماشین شماس -بله اگه برین کنار میخوام برم دیرم شده -بله بله بفرمایید رفت کنار منو بهارم سوار شدیم حرکت کردم از تو ایینه نگاه کردم دیدم هنو داره نگاه میکنه بهار-این پسره چش بود شونه هامو انداختم بالا‌ -والا مردم بیکارن بهار-ولی یاسی به قیافه ش توجه کردی -باورت میشه اگه بگم نفهمیدم چه شکلیه بهار خندید بهار-اره فهمیدم ولی من قشنگ دیدم قیافه شو‌ -خوبه پس بعد برام توضیح بده که چه شکلی بود بهار شروع کرد به توضیح دادن بهار -یاسی نگاه چشماش کشیده مشکی بود وخمار ابروهای بلند دماغ کشیده و اووووم اها لبهای متوسط داشت - این جوری که تو میگی پسر جیگری بوده بهاربا خنده اره والا جیگر بود دیدش نزدی -همین جوری پرو بازی در اورد چه برسه به دید زدن بهار-اره راست میگیا -همیشه راست میگم بهار یه نگاه چپکی رفت و گفت بهار-راستی امروز پنج شنبه س مگه ن -چه طور بهار -اخه پنح شنبه ها همیشه مهمون داریم خونه -ن امروز چهار شنبه س بهار -مطمئنی ؟من تو تقویم دیدم امروز ۵شنبه بودا - نخیرم ۴شنبه س بهار-شایدم نمیدونم همون لحظه گوشی بهار زنگ خورد از طرز حرف زدنش میشد فهمید مامانشه بهار تا گوشی قطع کرد با قیز بر گشت طرفم با جبغ -یاسیییییی -هاااا چته عه -کوفت چته مامان میگه مگه نمیدونی ۵شنبه ها مهمون داریم چرا دیر کردین -به من چه بهار-که به تو‌چه حالا زودتر برون تا بریم خونه عموم اینا اومدم مامان تنهاس -باشه
  3. باغ دلم | yasman

    تو خواب و بیداری بودم که صدایی زنگو گوشیو شنیدم چشمامو نیم باز کردمو دستمو دراز کردم کردم‌گوشیو برداشتم خاموشش کردم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت‌۶صبحه زهرا گفت:پاشو دختر صبحانه بخور دیرت میشه بلند شدم نشستم رو تختو گفتم: صب بخیر زهراگفت صب تو هم بخیر بیا پایین همه منتظرن تا صبحانه بخوریم رفتم سرویس دست و صورتمو شستمو با حوله صورتمو خشک‌کردم شالمو رو سرم‌مرتب کردم رفتم پایین همه دور هم جمع بودن بهشون سلام دادم نشستم سر سفره چایی با نون پنیرخوردموتشکر کردمو بلند شدم رفتم بالا‌ پالتومو با کیفم برداشتم خودمو تو ایینه نگاه کردم رفتم تو حیاط با خاله وعمو به بقیه خداحافظی کردمو سوارماشین شدم دیدم رو صندلی یه پلاستیک پراز خوراکیه خاله برام خوراکی گذاشته بود ماشینو‌روشن کردمو‌ حرکت کردم خاله هم پشت سرم آب ریخت. با خودم گفتم بذار به مامان یه زنگی بزنم شماره مامانمو گرفتم هنذفریو گذاشتم تو گوشم صدایی مامان اومد گفتم سلام مامان خوبی خوش میگذره تنها با اقات مامان گفت خجالت بکش دختر گفتم‌باشه باشه کشیدم‌دارم رنگش میکنم مامان گفت کم زبون بریز پشت فرمون خندیدمو گفتم باشه‌ تازه راه افتادم سمت مشهد نگران نباش برسم بهت زنگ‌میزنم خداحافظی کردم و ب مسیر ادامه دادم . تو راه یه کرانچی تند باز کردم خوردم همونی ک دوس دارم. کم کم حوصلم داشت سر میرفت پامو گذاشتم‌رو گازو سرعت بیشتر کردم‌تا زودتربرسمعاشق این تنهاییم اونم‌تو جاده با این هوایی بارونی تو حال و هوای خودم بودم که یکی بوق زد سرمو برگردوندم دیدم ماشین بغلی یه پسره بانمکی تنهاس برام شکلک دراورد منم اولش تعجب کردم ولی بعدش اخم کردم‌سرعت بیشتر کردم اونم‌کم‌نیاورد پا به پای من میومد یه بار من سبقت میگرفتم یه بار اون همین جور ادامه‌دادیم‌تا اینکه بوق زد و دست تکون داد و رفت یه مسیردگ. نمِ بارونی گرفت موزیک و پِلی کردم و اهنگ مورد علاقمو گذاشتم ولوم و زیاد کردم تیکه هایی ازاهنگ و حفظ بودم و باهاش میخوندم . ....ً اهنگ غیر ممکنه علی لهراسبی از اول این رابطه با تو مسیر عشقمون به هولود بود احساستو گذاشتی به پایی من عاشق شدن برای تو زود بود ببخش اگه بی حوصله م با تو من عاشق ارامشمونم من سعی کردم‌عاشقت باشم به جون هر دومون نمیتونم وای چقد درد داره غم داره این قلب شکسته این دل بیچاره اشکای این چشمایی خسته حرف داره قلبم بغض داره قلبم آواره قلبم وای چقد درد داره غم داره این قلب شکسته این دل بیچاره اشکای این چشمایی خسته حرف داره قلبم بغض داره قبلم اواره قلبم ن این که صورت تو زیبا نیس ن این که من کنارت غمگینم راحت بگم مشکل من اینه تو صورتت چشماشو‌میبینم حرفامو باید به تو میگفتم تا پیش منقلبت نشه داغون باید منو از دست میدادی این بهترین حالت ممکن بود وای چقد درد داره غم داره این قلب شکسته این دل بیچاره اشکای این چشمای خسته حرف داره قلبم بغض داره قلبم اواره قلبم وای چقد درد داره غم داره این قلب شکسته این دل بیچاره اشکای این چشمای خسته حرف داره قلبم بغض داره قلبم‌اواره قلبم بارون شدید تر شد برف پاک کن زدم. شیشه ها بخار کرده بود دقیقا هوایی بود که‌دوست داشتم بارونی تنها تو دل جاده دوباره اهنگو پلی کردم از اول یکساعت دگ میرسیدم مشهد توذهنم قیافه بهارو تجسم کردم یه دختر سفید با چشمایی مشکی لب و دهن متوسط صورت گرد و دماغ کشیده و باریک بالاخره رسیدم مشهد شهر شلوغ و پر رفت و امدی بود . زنگ زدم بهاران تا ادرسو بپرسم با دومین بوق جواب داد گفت الو کجایی چرا دیر کردی کجاموندی ها گفتم بهار یه نفس بگیر بعد باز جویی کن تازه رسیدم تو شهرم‌ ادرسو بفرست گفت باشه الان دقیق برات پیامک میکنم گفتم باشه و خداحافظی کردم یه گل فروشی وایستادم یه دست گل گرفتم‌دست گلی از گلهای رز و الاله سوار ماشین شدمو رفتم به ادرسی که داده بود تو مسیر چند بار گیج شدمو راهو گم کردم بار‌ از چند نفر سوال میکرد تا رسیدم به خونشون بهش تک زدمو گلو برداشتمو ماشینو خاموش کردم اف افو زدم انگار پشت در منتظر یود چون درو باز کرد یهو گلو گرفتم تو صورتش‌از بالا نگاه کردم دیدم دستشو گرفته تو صورتش و باجیغ گفت یاسمن تو هنو ادم نشدی گفتم ن فرشته ها که ادم‌نمیشن عزیزم گفت سقف افتاد گفتم اینجا که سقف نداره خواب دیدی بهار زد تو سرم گفت کم نیاری یه وقتا سرمو ماساژ دادم گفتم باشه صدایی یه خانم‌مسن اومد که گفت بهار به جا این که دعوتش کنی تو خونه تو این سرما پشت در نگه ش داشتی واقعا که برگشتم سمت بهارو گفتم نگاه مهمون نوازیم بلد نیستی که بهار گفت کم چرت بگو بیا تو ببینم مامانش گفت خوش اومدی دخترم گفتم وای ببخشیدخوبین شما مزاحم نمیخواین مامانش گفت مراحمی عزیزم بیا داخل یه حیاط بزرگ و پر از درخت رو به روم دیدم وقتی پا میذاشتی رو برگا صدایی خش خششون دل نشین . تعارف کردن ک برم داخل خونه . یه بوی خیلی خاص و خوشمزه ای ب مشامم خورد. همخسته بودم هم گرسنه چکمه هامو دراوردم و رفتم تو خونه ی تمیز و بزرگی داشتن دوبلکس و های کلاس داشتن احساس راحتی کردم انگار خونه خودمونه . بهاران رفتم‌تو‌اشپزخونه وبرام یه چایی داغ اورد گفت بفرما بخور که از سرما سرخ‌شدی گفتم‌ ای دستت درد نکنه ها چایی بدنم کم شده بود دمت گرم گفت بخور بریم بالا استراحت کنی گفتم باشه بعد از خوردن چایی دوتایی رفتیم بالا تو اتاقش رو تخت دراز کشیدم که بهارگفت من میرم پایین تو بخواب چشمات داغونن گفتم اره هلاک خوابما گفت زود بیدارت میکنما نبینم‌تا دیر خوابیدی خیلی حرف داریم با هم گفتم اگه تونستی بیدار کن گفت حالا میبینیم گفتم بیا برو بذار بخوابما گفت رفتم ولی زود میام سراغت بهار رفت بیرون از اتاق منم با فکرایی جورواجور خوابم برد.
  4. باغ دلم | yasman

    تا ظهر به اهنگهای مختلف گوش دادمو رانندگی کردم ساعت حدود 10بود که رسیدم به شهری که دوست بابام اونجا بود باخودم فک کردم که برای استراحت برم خونشون یه چند ساعت بمونم باز دوباره حرکت کنم با آدرسی که بابا بهم داده بود و یکم پرس وجو رسیدم به خونشون از ماشین پیاده شدم و با سویچ ماشینو قفل کردم در خونه یکم با دیوار فاصله داشت زنگو زدم صدای خاله از پشت اف اف اومد که گفت: -سلام یاسمن جان بیا تو دخترم در با صدایی تیکی باز شد رفتم داخل حیاط خاله بالایی پله ها منتظر وایستاده بوداز پله ها رفتم بالا گفتم: -سلام خاله جون خودم خوبین بغلم کردو گفت: -شکر تو چه طوری عزیزم مامانو بابا خوبن -ای اونا هم خوبن میگذرون خداروشکر همین جوری که منو به داخل خونه هدایت میکرد گفت: -بیا تو خاله پرا تو حیاط وایستادی از درعبور کردم داخل راهرو که یه طرفش پله های طبقه بالا بود کنار پله ها در اصلی قرار داشت رفتم داخل خونه .خونه هنوز همون جور مث قدیم بودسمت راست تلویزیون قرار داشت کنارش اشپزخونه بود سمت چپ به یه پذیرایی بزرگی منتهی میشد دوتا اتاق رو به رواشپزخونه قرار داشت رفتم رو اولین مبلی که دیدم نشستمو گفتم: -زهرا خوبه علی اقا خوبن چه میکنن با زندگیشون خاله یه لبخند زدو گفت: -زهرا که با پسرش که تازه راه افتاده درگیره علی هم که دو قلوهاش اذیتش دارن اونا هم درگیرن همین جور خندیدمو گفتم : -وای قیافه زهرا دیدنیه وقتی حرص میخوره خاله خندیدو گفت: - اره وقتی شوهرشو صدا میزنه میگه نوبت توه خنده دار میشه از طرز گفتن خاله خندم گرفت خندیدمو گفتم : -خاله عکس نوه هاتو نمیخوای نشونمون بدی یه لبخند زدو گفت : -الان میارم عزیزم ظهر عمو اومد خونه نهارو دور هم خوردیم خاله اتاق قدیمی زهرا رو واسم اماده کرده بود رفتم رو تخت دراز کشیدم و یه ماه دوری فکر میکردم من که از همین الان دلتنگشونم چه جور یه ماه طاقت بیارم به خودم نهیب زدمو باگفتم هی یاسی مگه قرار نبود تحمل کنی پس فک نکن میگذره خیلی زود همین جور که تو فکر و خیال بودم خوابم برد گوشیم زنگ خورد ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 4 بلند شدم مانتومو پوشیدمو شالمو رو سرم مرتب کردم رفتم بیرون خاله و عمو نشسته بودن داشتن چایی میخوردن گفتم: -سلام عصرتون بخیر خاله گفت : -بیا عزیزم بشین برات چایی بریزم نشستم کنارشونو گفتم : -من یه چایی بخورمو حرکت کنم دیگه که دیر میشه عموگفت : -کجا میری الان عمو جان دیر وقته امشبو بمون بچه ها هم میان فردا صب زود حرکت کن گفتم: - اخه .. خاله گفت: -اخه نداره فردا صب زود خودم بیدارت میکنم دیگه حرف نباشه گفتم: -چشم میمونم فردا صب میرم عمو گفت: -افرین این جوری خوب شد شب دختر و پسر خاله و عمو اومدن خونه با بچه هاشون تا ساعتای12 بیدار بودیم اونا هم شب موندن خاله منو زهرا رو فرستاد با پسر با نمکش بالا گفت برین بالا بخوابین من به خاطر این که زود پا شم زود خوابیدم قبل از خواب به بهار پیام دادم و بهش گفتم فردا صب حرکت میکنم
  5. باغ دلم | yasman

    مقدمه من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد چشمها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست سهراب سپهری داستان امروز بعد از یه عالمه خواهش و التماس بالاخره گذاشتن برم به سفری که میخواستم میدونستم که ن من ن مامانو بابا طاقت یه ماه دوری رو نداریم ولی واقعا به دور بود از این شهر نیاز داشتم وقتی به بهار گفتم حالمو و این که میخوام از همه دور باشم بهم پیشنهاد کرد که برم مشهد پیشش اولا قبول نکردم اما بعد وقتی با مامان در میون گذاشتم براش توضیح دادم گفتم والا به دوری نیاز دارم کم کم راضی شد امروز بعد از دو هفته التماس دارم میرم پیش بهار اشنایی منو بهار خیلی جالب و باحال بود و این قد باهم صمیمی شدیم که از همه چی هم خبر داریم تصمیم گرفتم خودم با ماشین برم تنها تو دل جاده با اهنگهای مورد علاقه م ساکارو گذاشتم تو ماشین برگشتم سمت مامان محکم و بغلش کردم در گوشش گفتم خانم خانما مواظب خودتو این اقا پدر ما باش اذیت نکنین هم دیگه رو مامان که چشماش پر اشک بودو بغض داشت گفت میشه نری من دق میکنم تو این یه ماه گفتم مامان بمیرم برات اگه نرم دق میکنم خودت که میدونی مامان گفت کاش تنها نمیرفتی با ماشین تو جاده خدا نکرده صدتا اتفاق میفته خندیدمو گفت نترس چیزیم نمیشه مامان ازم جدا شدو صورتشو اون ور کرد ولی اشکاشو دیدم رفتم طرف بابا گفتم بابا منو میبخشی خیلی اذیتت کردم دختر لوس یه دونتو میبخشی ن بابا یه لبخند زدو گفت دختر ناز منی هیچ وقت اذیتم نکردی برو دخترم مواظب خودت باش از هر دوتاشون خداحافظی کردمو نشستم پشت رل ماشینو به حرکت در اوردمو براشون بوق زدم مامان پشت سرم اب ریخت از تو ایینه نگاشون کردم تو دلم گفتم خدایا تا وقتی نیستم هواشونو داشته باش به بهار قبلش زنگ‌زده بودم باهاش هماهنگ بودم میخواستم تا شب رانندگی کنم شب تو یه شهر تا صب بمونم ضبطو روشن کردمو باهاش هم خونی کردم اهنگ حمید عسکری«این حرفا حالیش نیس دلم» این حرفا حالیش نیس دلم که یکی بخواد جاتو بگیره تو دلم این حرفا حالیش نیس دلم که یکی بخواد جاتو بگیره خوشگلم من با خیال تو که نمیدونی تا کجا سفر کردم خطر کردم با خودم میگفتم آخر یکی درکم میکنه یاد تو اخر منو از دره پرتم میکنه فکر نمیکردم تو باشی اون که زخمم میکنه حالا که میخوای بری دیگه اتیشم نزن درد من کم نیس لااقل با حرفات نیشم نزن من دوست دارم عزیزم تیشه یه ریشه م نزن حیف حیف روزایی که بد شد اخرش من من همونم که گذشت اب از سرش این منم اونی که تو هیچ وقت نخواستیو نکردی باورش اخرش با خودم میگفتم اخر یکی درکم میکنه یاد تو اخر منو از دره پرتم میکنه فک نمیکردم تو باشی اون که زخمم میکنه حالا که میخوای بری دیگه اتیشم نزن درد من کم نیس لااقل با حرفات نیشم نزن با تموم شدم اهنگ دوباره زدم پخش شه این اهنگ شده همدمم به قول ترانه اخر خزش میکنم از بس گوشش میدممن اسمم یاسمنه تک دختر خانواده میشه گفت بیشترسرم تو فضای مجازی گرمه و همش با گوشی ور میرم البته بعضی وقتام بهش استراحت میدم یکم از خودم بگم با این که یکی یه دونم ولی خداروشکر مامان لوس بارم نیاورده البته بیشتر تربیت نظامی بابا تأثیر داشته یه جورایی به جایی احساسات دخترونه بیشتر مغرور بودن و غد بودن پسرا شباهت دارم
  6. باغ دلم | yasman

    نام کتاب : باغ دلم نویسنده : yasman کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : طنز و عاشقانه خلاصه : داستان راجب دختریه که به مسافرت میره واتفاقایی که تو سفر براش میفته و...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×