رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

sara6

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    24
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

58 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره sara6

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

157 بازدید کننده نمایه
  1. مجنون خسته|sara6

    چشم هایش را باز کرد هوا تاریک شده بود دستش بی حس شده بود روی دستش خوابش برده بود. وارد سالن شد افسانه و همایون مقابل تلویزیون نشسته بودند و تخمه می خوردند فیلم هندی مورد علاقه ی افسانه در حال پخش بود دویستمین باری بود که افسانه آن سریال را تماشا می کرد قطعا تخمه ها بودند که همایون را کنار افسانه و چشم هایش را خیره به تلویزیون نگه داشته بودند! هانا در سینک ظرف شویی آبی به صورتش زد افسانه با صدای بلند گفت: هانا -چیه مادر من چیه؟ -علیک سلام باباجان -سلام -تا غروب گرفته خوابیده درس خوندنم که تعطیل .دست وصورتشم که تو آشپزخونه میشوره -وای سرم درد می کرد یکم خوابیدم اه -هانا جان خوبی بابا؟ -اگه زنت بذاره خوبم بابا افسانه گفت: از وقتی با این دختره سایه می گرده اینجوری بی ادب شده ها همایون گفت: دختر خوبیه که هاناچیزی نگفت و همایون و افسانه را با فیلم هندی و تخمه ها تنها گذاشت! وارد اتاقش شد تمام اتفاقات را مرور کرد انگار کابوس دیده بود شایدم رویا!! پشت میزش نشست کتاب ساسان روی میز بود کتاب را باز کرد در صفحه ی اول کتاب نوشته شده بود: تقدیم به ساسان عزیزم پسرم در زندگی ات سلاح عشق را همیشه همراه خود داشته باش.و بدان گذر از هیچ چیز بدون عشق ممکن نیست. از طرف پدر بزرگت اردشیر سالاری از قلمش پیدا بود که مرد باسواد و متشخصی است اما گفته ها و شنیده ها خلاف این را ثابت می کرد! هانا این روزها غیر از کتاب درسی گذشته ها را ورق می زد راز ها را ورق می زد نگفته را می شنید ممنوعه ها را ورق می زد ! چند صفحه ای جلو رفت گرم شعر خوانی شده بود مانند یک گوینده ی رادیو اشعار را میخواند اما صدایش بیشتر به درد اجرای برنامه ی کودک می خورد! در صفحه ی بعد خط آفتاب رویی به چشم میخورد! نوشته شده بود:امروز آقاجون به ما هدیه داد اما هدیه ی کیاراد با همه فرق داشت آقاجون کیارادو از همه بیشتر دوست داره
  2. مجنون خسته|sara6

    هانا لحظه اى از کنار پنجره تکان نميخورد به هر بهانه اى که شده ميخواست باز هم به آنجا برود ميخواست حرف بزند با کياراد حرف بزند... چرا...... نمى دانست! کشو را باز کرد دفتر را برداشت و به طرف در رفت افسانه روى مبل دراز کشیده بود هانا در را به آرامى باز کرد صداى افسانه متوقفش کرد -کجا مي رى باز؟ -تارا گفت کتابو پيدا کرده... ميرم ميگيرم ميام -نرى يه ساعت نشينى باهاش حرف نزنى کتابو بگير سريع بيا -چشم عزيزم چشم هانا با عجله به حياط رفت چند بارى پشت سرش را نگاه کرد استرس شيرينى داشت! با پشت دست به پنجره زد اما پنجره باز نشد دوباره امتحان کرد بى فايده بود... خواست برگردد و در خانه را بزند اما اگر کسى او را مى ديد چه ؟در همين افکار بود که پنجره باز شد.... هانا با اخم دفتر را به سمتش گرفت.... از ديدن چهره ى در هم رفته ى کياراد لحظه اى ترسيد....کياراد بى حال گفت: -بازم که پيدات شد و بى هيچ حرف ديگرى روى زمين نشست و سرش را روى ديوار گذاشت ....هانا نمى دانست چکار بايد بکند.... خواست برگردد اما اگر اتفاق بدى مى افتاد چه.... با عذاب وجدانش چه مى کرد.... بايد کسى را خبر مى کرد اما چه کسى..... چه کسى چشم ديدن کياراد را داشت؟.... چه کسى حاضر مى شد به او کمک کند..... حتى اگر کسى مى آمد از هانا نمى پرسيد که او چطور از حال کياراد با خبر شده؟.... نمى پرسيد هانا پشت خانه ى کياراد با دفترى پر از نقاشى هاى مفهومى چه مى کند؟ هانا سردرگم شده بود کنار پنجره بازگشت و پرسيد: خوبيد؟ کياراد دستش را بالا آورد و گفت: -برو هانا دفتر را توى دستش لول مي کرد شايد تيران مى توانست کمکش کند... به طرف ساختمان رفت اما پشيمان شد و بازگشت..... کياراد روى زمين نشسته بود و چشم هاى نيمه بازش ديوار مقابل را نظاره ميکردند نفس هايش آرام شده بود! کاش ها و بايد هاى ذهن هانا کلافه ترش مي کردند بايد مى رفت بايد خودش را به نديدن مى زد.... بايد مى رفت و ديگر به اين سمت نمى آمد... بايد روى کنجکاوى هاى احمقانه اش درپوش مي گذاشت .... نگاه کوتاهى به کياراد انداخت هنوز چشمانش نيمه باز بودند هانا چند بار او را صدا زد جوابى نشنيد... دستانش را روى ريل پنجره گذاشت و خودش را بالا کشيد بايد به داخل مى رفت.... پاهايش روى زمين قرار گرفتند... باز هم پشيمان شد... به طرف خانه رفت بايد خانه ى کياراد را فراموش مى کرد.... کنجکاوى هايش را فراموش مى کرد.... سوال هايش را فراموش مى کرد.... اما اگر مى رفت انسانيت را فراموش مى کرد؟..... عذاب وجدانش را فراموش مى کرد؟.... کنار خانه ايستاده بود و فکر مى کرد ...با ديدن طاهر و ايرج که از ساختمان خارج شدند خودش را پشت خانه مخفى کرد... دوباره کنار پنجره رفت چشم هاى کياراد بسته شده بودند... بايد به آن ها خبر مى داد؟.... چطور خبر مى داد در حالى که خودش درست پشت خانه ى کياراد ايستاده بود! مغزش سوت مى کشيد خودش را به ديوار چسباند و چشمانش را بست بايد درست فکر مى کرد بايد تصميم مى گرفت صداى باز شدن در افکارش را در هم شکست قبل از آنکه از پنجره به داخل نگاهى بيندازد صداهاى مردانه اى را شنيد ايرج و طاهر وارد خانه شده بودند! هانا نفسش را حبس کرده بود به غلط کردن افتاده بود. صداى قدم هايشان نزديک شد طاهر گفت: -مگه نگفتى خونه نيست اينکه خونه س -خودم ديدم رفت بيرون -بيا بريم تا بيدار نشده -خواب نيس که بيدار شه -چى؟ -از حال رفته -يعنى چى -تاثير قرصاس -خب اگه انقدر قويه چرا ميخوايد دوزشو ببريد بالا؟ -من نميخوام سيروس ميخواد -اگه چيزيش بشه جواب آقاجونو کى ميخواد بده -منم به سيروس همينو گفتم کو گوش شنوا -اوف آقاجون عاشق شدنت چى بود کار دادى دستمون -اگه تو اون تصادف لعنتى مرده بود اينهمه بدبختى نمى کشيديم -عوض کردى قرصارو؟ -آره بريم بعد از رفتن آن ها هانا لحظه اى نفس کشيدن را فراموش کرده بود با کياراد چه مى کردند؟ صداى زنگ گوشى ناآشنايي به گوش رسيد به داخل نگاهى انداخت صفحه ى موبايلى که روى ميز بود روشن شده بود.. دور شد نميخواست صداى زنگ را بشنود.... نميخواست هيچ صدايي را بشنود لحظاتى بعد خودش را مقابل در خانه ديد دفتر توى دستش بود به واحد روبرو نگاهى انداخت چهره ى سيروس مقابل ديدگانش ظاهر شد مردى که لبخند از لبانش محو نمى شد مردى که با مهربانى خانه اش را در اختيار آن ها گذاشته بود! مردى که...... دفتر را روى پله گذاشت زيپ بوتش را پايين کشيد با ديدن دفتر به خاطر آورد که بايد با کتاب به خانه برگردد! با عجله به طبقه ى دوم رفت اگر باز هم بى کتاب به خانه برمي گشت افسانه به او مشکوک مي شد دستش را روى زنگ گذاشت رويا در را به رويش باز کرد -سلام رويا خانم خوبيد -سلام عزيزم بيا تو -نه مزاحم نمي شم سايه هست؟ -آره الان بهش ميگم بياد ....بيا تو ديگه -نه ممنون بايد برم رويا همانطور که سايه را صدا مى زد به طرف سالن رفت و با صداى نيمه بلندى گفت: مامان خوبه هانا جون؟ -سلام داره خدمتتون -سلامت باشين سايه با موهاى آشفته و تاپى که نيمى از آن در شلوارکش بود و نيمى از آن بيرون گفت: -سلام -سلام اين چه ريختيه -در حال خوابيدن بودم -الان چه وقت خوابه؟ -گفته بودم اين ترم تموم شه مثل يه خرس تير خورده ميخوابم -ديوونه ...سايه بدو برو يه کتاب برام بيار -کتاب چى؟ -يه کتاب بيار ديگه بدو سايه با گيجى به اتاقش رفت.. هانا دانسته هاى مخوفش را در دلش پنهان مى کرد... دهانش بسته شده بود.... حرف هايش را پيش چه کسى مى برد؟... چه کسى گوش شنوايش مى شد بى آنکه تنبيهش کند ...توقيفش کند ....بازخواستش کند... با صداى سايه به خودش آمد -هوى کجايي اينم کتاب هانا کتاب را گرفت سپس رو به سايه گفت: کتاب ترسيم فنى و نقشه کشى به چه درد من ميخوره آخه -خودت گفتى هر کتابى شد ...مشکوک مى زنى! -هر کتابى شد ولى نه انقدر ضايع يه چيزى بيار يه ربطى به ادبيات داشته باشه -ندارم من..... صبر کن برم از کتابخونه ى ساسان يه چيزى برات بيارم يه عالمه کتاب داره يه ديقه وايسا هانا با پايش روى زمين ضرب گرفته بود لحظه اى تصوير چشمان بسته ى کياراد از ذهنش کنار نمى رفت -بيا اين خوبه هانا نگاهى به کتاب انداخت.... (ليلى و مجنون! ) -مرسى زودبرمى گردونمش -برا خودت اصلا... ساسان نميخوادش -ميارمش خدافظ -نمياى تو؟ هانا با سرعت از پله ها بالا مى رفت گفت: نه باشه يه وقت ديگه به طبقه ى سوم که رسيد بنفشه جلوى در بود جواب سلام هانا را با لبخندى تصنعى داد و گفت : باراد جان کلاهتو بگير برديا سلام کوتاهى به هانا کرد و کلاهش را از دست مادرش گرفت و رفت . باراد گفتن بنفشه را کجاى دلش مى گذاشت! افسانه در را باز کرد -يه کتاب گرفتن انقدر معطلى داشت؟ -افسانه نگاهى به کتاب و دفترى که پشت کتاب پنهان شده بود انداخت و گفت: کتاب داستانه؟ هانا کتاب و دفتر را مقابل افسانه گرفت و گفت: شعر و معنى هانا به اتاقش رفت و در را بست دفتر را توى کشو گذاشت و کتاب را روى ميز انداخت روى صندلى نشست ديده ها و شنيده هايش را مرور مي کرد انگشتش را روى دکمه ى چراغ مطالعه گذاشت روشن...خاموش...... روشن..... خاموش..... روشن...... خاموش..... روشن ....خاموش
  3. مجنون خسته|sara6

    براى ايليا دست تکان داد ... نگاهش به خانه ى کياراد افتاد حسى عجيب او را به طرف خانه مى کشاند دلش پاسخ نامه اى طويل ميخواست... پايش را روى پله ى اول گذاشت و متوقف شد بايد به خواسته ى دلش جامه ى عمل مى پوشاند به حياط بازگشت نمى دانست چرا مى رود اما مى رفت پاهايش او را مى کشيدند... خودش را به پشت خانه ى کياراد رساند چند قدم جلو رفت و ايستاد مقابلش دو پنجره ى کوچک بود که ارتفاع کمى با زمين داشتند باورش نمى شد پشت خانه ى کياراد ايستاده باشد. ترديد داشت.... ترس داشت.... تفکراتش افسار گسسته بودند.... مغزش هشدار مي داد برگرد.... برگرد.... برگرد..... خانه اى که مقابلش بود کلبه ى وحشت نبود خانه ى کياراد بود.... کياراد که بود؟.... پسرى که بى رحمانه دريا را کتک زده بود و باعث ايجاد رعب و ترس در دلش شده بود يا پسرى که تا دم در خانه او را همراهى کرده بود فقط براى آنکه نترسد!!!! جدال افکارش اوج گرفته بود .... مقابل پنجره ايستاد با ديدن قامت خم شده ى کياراد اخمى بر پيشانى اش نشست چند بار پلک زد... پنجره را به آرامى باز کرد چشمانش اشتباه نديده بودند... هانا شگفت زده به سجاده ى کوچکى که مقابل او روى زمين پهن شده بود نگاه مى کرد... محو تماشا شده بود..... لحظه اى به کياراد بودن او شک کرد... به ديوانه بودنش..... به خشمگين بودنش..... به ترسناک بودنش.....حتى به بودنش! وقتى به خودش آمد کياراد را ديد که به او نگاه مى کند.... نه پاى رفتن داشت نه تاب نگاه کردن! کياراد جلو آمد و گفت: اينجا چيکار ميکنى؟ هانا با دستپاچگى گفت: داشتم رد مى شدم ... اتفاقى يه نگاهى هم انداختم..... ببخشيد -اتفاقى پنجررو وا کردى؟ هانا نگاهى به پنجره انداخت و گفت: -معذرت -تا کسى نديدت برو کياراد اين را گفت و پنجره را بست. هانا که از بى توجهى بسيار بدش مى آمد با لجبازى پنجره را گشود و گفت: -خب اگه کسى منو ببينه چى ميشه مگه؟ -اينجا خونه ى يه آدم روانيه بهت نگفتن؟ -چرا گفتن اما اينم گفتن که يه آدم ديوونه نميگه من ديوونم -دستتو بردار ميخوام پنجره رو ببندم هانا دستش را برداشت و از پنجره فاصله گرفت... کياراد پنجره را بست اما بلافاصله آن را باز کرد و گفت: -يه چيزى بهت ميگم يادت بمونه ...ديگه هيچوقت اين طرف نيا -اگه بيام؟ -برات خيلى گرون تموم ميشه -تهديد ميکنى؟ -من کسيو تهديد نمى کنم -پس چرا ميگى برام گرون تموم ميشه -دخترخانم.... برو -آقا پسر من اينجا وايسم چيزى از شما کم ميشه؟ کياراد بى هيچ پاسخى پنجره را بست و قفل کرد و پرده ها را کشيد هانا يادش رفته بود با چه کسى صحبت مي کند يادش رفته بود او همان کسى است که نزديک شدن به او تن و بدن مادرش را مى لرزاند او همان کسى است که در انبارى او را با زنجير و طناب مى بستند او همان کسى است که آن نقاشى هاى عجيب و ترسناک را کشيده بود...... هانا داغ پنجره ى بسته شده روى دلش مانده بود... وارد خانه شد افسانه موبايلش را روى ميز گذاشت و گفت: کجا موندى تو داشتم بهت زنگ مى زدم -عه... رفتم از تارا کتاب بگيرم -چه کتابى؟ -درسى ديگه -کو پس؟ -چى کو پس؟ -ميگم کتاب کو؟ -آها هيچى ديگ پيداش نکرد افسانه نگاه عاقل اندر سفيهى به هانا انداخت و گفت: -ناهار حاضره
  4. مجنون خسته|sara6

    کسى آرام روى شکمش مي زد صداى کودکانه اى به گوش مى رسيد چشم هايش را باز کرد عطر نارگيل به مشامش خورد -ايليا تو اينجا چيکار ميکنى سرش را بوسيد و گفت: خوبى قربونت برم؟ -بئيم پايين بازى تنيم؟ -سلامت کو؟ -سلام هانا بلند شد و لبخندى به او زد و گفت: -صبحونه خوردى؟ ايليا سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت: -آلانا ترا موهات شبيه فنعه؟ (فنر) -چون فره افسانه مشغول آشپزى بود با ديدن آن ها گفت: قربونت برم مگه اينکه تو بتونى خالتو از خواب بيدار کنى هانا به آوا سلام کرد و گفت: -ميبينم که راه گم کردين آوا گفت: -اومدم يه سر بزنم و برم - شوهرت از خر شيطون پايين نيومد؟ -اگه نيومده بود که الان اينجا نبودم ....ايليا انگشتتو از دماغت درآر هانا گفت: -پس ديگه صبحا ايليارو ميارى اينجا؟ - نه از هفته ى ديگه پرستارش مياد -عه بلاخره پيدا شد؟ -نه بابا همون پرستار قبليه -اى بابا اون که يه روز مياد ده روز نمياد -نه گفته ديگه منظم ميام ايليا روى مبل ها بالا پايين مى پريد و داد مى کشيد آوا گفت: ايليا قرار بود پسر خوبى باشى -من ميخوام بئم حياط -برى حياط که سر از حوض دربيارى؟ -قول ميدم پسئه خوبى باشم قول قول قول افسانه گفت: بشين به خاله هانا ميگم برات زردنبوهارو بذاره -مينيون مامان -حالا همون -نميخوام خسته شدم از اونا ....ميخوام بئم بئف (برف)بازى -نميشه ايليا الان ميخوايم بريم خونه هانا گفت: از کارت راضى هستى؟ -آره بد نيست هانا کنار پنجره رفت آفتاب به سفيدى برف ها مى تابيد.... کودک که بود گمان مى کرد برف ها که آب شوند زمستان هم تمام مى شود.... هنوز هم صداى سيروس و ايرج در گوشش مي پيچيد و در افکارش گره ى کورى شکل گرفته بود.... آوا بعد از خوردن چاى اش قصد رفتن کرد ايليا دلش ميخواست بماند دست هانا را گرفته بود و مي گفت: آلانا تو هم باهامون بيا -نميشه خاله هانا ميخواد درس بخونه ايليا... قول ميدم چند روز ديگه با بابايي سه تايي بيايم خونه مامان جون -پس تا دم دي (در) باهامون بيا -باشه ميام قربونت برم هانا پالتوى انارى اش را پوشيد و همراه آن ها به حياط رفت . ايليا با ديدن حوض گفت: -آلانا؟ -جانم -مامانى ميگه يه آقاى بدجنس منو انداخت تو اون حوضه هانا نگاهى به خانه ى کياراد انداخت و گفت: -نبايد تنهايي ميومدى پايين -ولى من خودم افتادم آقا بدجنسه منو ننداخت -چى؟ آوا گفت: قرار شد ديگه راجع به اون روز حرف نزنيم ايليا -تون بابايي عصبانى ميشه و ديگه ماعو نمياعه خونه ى مامان جون اينا -آفرين پسر خوب همه چيز در چشمان هانا وارونه شد بود تصوراتش برعکس مى شدند و به زمين مى افتادند...
  5. مجنون خسته|sara6

    هانا گوله ى برفى را به طرف تيران پرتاب کرد گوله به شانه اش اصابت کرد گفت: -شيطون منو ميزنى بگير که اومد تيران گوله ى بى جانى را به سمت هانا پرت کرد گوله ى برفى جلوى پايش به زمين افتاد! هانا خنديد و مشغول درست کردن گوله برفى شد تيران لحظه اى از او چشم برنمى داشت چشم هاى عسلى اش در برف ميدرخشيدند. مانند الماس ظريف کوچکى بود که کشفش مشکل و در دست گرفتنش مشکل تر بود! برديا گوله ى برفى را به سمت ستاره پرتاب کرد ستاره دستش را روى گوشش گذاشت و ناليد برديا به سمتش رفت هانا با خود مى انديشيد که ظرافت و لوس بودن هم حدى دارد!! همه مشغول برف بازى بودند ساسان اما مشغول درست کردن آدم برفى بود درست کردن آدمى مثل خودش سرد و ساکت! کياراد پشت بام را برف روبى ميکرد کسى که هرگونه رابطه اى با او ممنوع بود و بيگارى کشيدن از او مجاز ! هانا دلش مي خواست بداند دلش مى خواست زندگى او را مانند آن دفتر نقاشى ورق بزند دلش ميخواست بفهمد در آن سوى هيس گفتن هاى اين خانه چه فريادى نهفته است! بعد از يک برف بازى جانانه به طرف آلاچيق رفتند تارا با بساط چاى جلو آمد. لحظاتى بعد کياراد نمايان شد! مانند کودکى که کسى او را به بازى نمي گيرد آرام و سر به زير به طرف خانه مى رفت رايان گوله برفى درست کرد و به طرفش پرتاب کرد گوله ى برفى با فاصله ى نزديکى از او به زمين افتاد تيران گفت: رايان نکن رگ ديوونگيش عود ميکنه ها رايان بازيگوش تر از اين حرف ها بود گوله ى بعدى درست به پشت سرش اصابت کرد کياراد برگشت! هانا لحظه اى ترسيد.... کياراد با عصبانيت به آن ها نگاه کرد و رفت! صداى خنده هايشان به هوا بلند شد حليا گفت: عجب ضربه ى خفنى بود صاف خورد پس کلش ساسان گفت: چيکارش دارين؟ وقتى کارى به کارتون نداره چرا سر به سرش ميذاريد رايان گفت: تنمون ميخاره باز هم خنديدند هانا لبخند مى زد براى همرنگ جماعت شدن لبخند مى زد! گوشى اش زنگ خورد افسانه بود -بله مامان -کجا موندى بيا ديگه -پيش بچه هام -بيا خونه دلم شور ميزنه -براى چى آخه -اين پسره پشت بومه قلبم داره مياد تو دهنم -الان رفت خونه - بيا خونه حالم بده بيا -باشه ....بچه ها من بايد برم سايه با ناراحتى گفت: اى بابا تازه داريم گرم ميشيم -ببخشيد ديگه دستور از بالاس تارا گفت: تو نباشى حال نميده هانا گفت: خب برم ببينم ميتونم راضيش کنم دوباره بيام رايان لپ هانا را کشيد و گفت: تو مگه چند سالته وروجک هانا که از پسرخاله شدن رايان زياد خوشش نمى آمد محکم گفت: -بيست و دو حوراگفت: برو الان مامانت مياد پايين چند نفر خنديدند سايه چشم غره اى به حورا زد و گفت: بيام باهات عسلم؟ -نه بابا فعلا خداحافظ همگى تيران با لبخند رفتنش را نظاره مي کرد هانا نگاهش به آدم برفى ساسان گره خورد چقدر شبيه خودش بود! از آسانسور خارج شد و مقابل در ايستاد درب واحد روبرو نيمه باز بود صداى پچ پچى به گوش مي رسيد شم فضولى هانا روشن شد! آرام به سمت در رفت لب پايينش را به دهان گرفت و گوش داد -من بهت گفتم دوز اون قرصاى لعنتيو بالا نبر ميخواى بکشيش؟ -اداى آدماى خوب و فهميده رو درنيار که اصلا بهت نمياد - من هر چى هم که باشم به اندازه ى تو لجن نيستم صداى هردو اوج گرفت هانا کمى از در فاصله گرفت صداها واضح تر شده بود صداى سيروس را شنيد که گفت: -لجن تويي مرتيکه هوس باز اين همه سال اون قرصارو به خورد کياراد دادم که يادش بره توى کصافط با مادرش چيکار کردى لحظه اى سکوت برقرار شد هانا خودش را در آسانسور انداخت چند دقيقه بعد ايرج با صورتى ملتهب در آسانسور را باز کرد هانا هول شده بود گفت: -سلام.... -سلام ميرى پايين؟ -نه من تازه از حياط اومدم داشتيم با بچه ها برف بازى مي کرديم هانا خنده تصنعى اى بر لبانش نشاند و از آسانسور خارج شد ايرج بى هيچ حرفى رفت هانا وارد خانه شد . صداى مادرش را نمى شنيد..... هيچ صدايي نمى شنيد.... وارد اتاقش شد افسانه حرف مي زد اما نمى شنيد... شنيدنى ها را شنيده بود.... کاش نمى شنيد!!! هر چقدر بيشتر مى فهميد به جنون نزديکتر مى شد! دفتر را از کشوى تختش بيرون آورد با تلخى به شکلات کنار دفتر نگاه کرد... دفتر را باز کرد..... مردى که طناب دار دور گردنش بود......!
  6. مجنون خسته|sara6

    صفحه هاى باقيمانده ى کتاب را مى شمرد 120صفحه ى مطالعه نشده انتظارش را ميکشيدند! کتاب را بست افسانه يک ساعتى مى شد که تلفنى با آوا حرف مى زد. هانا خودش را روى مبل انداخت پيامى برايش آمد باز هم تيران! (من آدم هوس بازى هستم تو کنارم باشى هر ثانيه هوس عشق مي کنم! ) لبخندى بر لب هاى هانا نشست افسانه گفت: به جاى اينکه برى درس بخونى نشستى گوشى گرفتى دستت مى خندى؟ -اى خدا بيچاره ميکنى آدمو... شما صحبتات با دختر عزيزت تموم شد؟ -قرار شد صبا (صبح ها) برم پيش ايليا -تا پايان وقت ادارى؟ -آره -اوف -خودمم ناراحتم ولى چه ميشه کرد خونمون که آماده شه آوا مياد پيش خودمون ديگه اين مشکلاتو نداريم از اين ديوونه خونه هم خلاص مى شيم -آخه تو اين اوضاع سر کار رفتنش چى بود؟ -به تو هم ميگن خواهر؟ -حالا نميشه ايليارو بياره اينجا؟ بابا برا تو سخته صبح زود بلند شى برى اونجا دوباره برگردى خسته کوفته نابود مي شى -بذار چند روز برم پيمانو راضى مي کنم ايليارو بياره اينجاچون اصلا دلم نميخواد تو اينجا تنها بمونى --پرستاررو چيکار کردن؟ -رفت پى کارش - اصلابفرستنش مهدکودک -تو يادت نيست دوسالش بود فرستادنش مهدکودک بچه يه روز سالم نبود. انواع و اقسام ويروساى سرماخوردگيو گرفت يه روز مى رفت ده روز نميرفت. -آره راس مي گى -اصلا پيش خودم باشه خيالم راحت تره غريبه که واسه بچه ى آدم دل نمى سوزونه -از فردا ميرى؟ -آره ولى نگران نباش راضيش ميکنم ايليارو بياره اينجا -خداکنه زودتر يه پرستار خوب پيدا کنن ***** آلارم گوشى اش را در نطفه خفه کرد پيام صبح به خير تيران روى صفحه ى گوشى به چشم مى خورد کش و قوسى به بدنش داد. از پنجره به بيرون نگاه کرد باغ پشت خانه بود و غير قابل رويت! دلش ميخواست يک دل سير باغ را ببيند پس فرصت را غنيمت شمرد بعد از خوردن صبحانه به حياط رفت همراهان هميشگى اش همراهش نبودند سايه دانشگاه بود و تارا فروشگاه! سه خواهران دل نچسب معرکه گرفته بودند هانا اصلا دلش نميخواست با آن ها هم کلام شود سلام هرسه جواب سلامش را دادند موضوع گفتمانشان کسى نبود جز کياراد! حليا گفت: هانا کم پيدايي -درس ميخونم ديگه حورا گفت: -بابا صداى خنده هاى تو و سايه هر روز تو گوشمونه کى درس ميخونى تو؟ حليا گفت: آره هميشه خونه ى هم ديگه پلاسن هرسه خنديدند حورا گفت: شوخى کرديما ناراحت نشى هانا لبخند تلخى زد لعنت بر دهانى که بى موقع بسته مي شود! حليا گفت: بچه ها راه رفتنشو نگاه کنيد دريا گفت: کارگر بدبخت حورا گفت: بچه ها فکر کنيد بره خواستگارى پدر دختره بپرسه آقا دوماد وسيله ى نقليه دارن؟ حليا صدايش را نازک کرد و گفت: -بله يه فرقون خفن دارن بار ديگر هرسه خنديدند هانا با خداحافظى کوتاهى از جمع متعفن آن ها فاصله گرفت قيد گشت و گذار در باغ را زد و به خانه رفت. دليل خنده هايشان را نمى فهميد..کار کردن و زحمت کشيدن يک انسان خنده دار بود؟ روزى که شرف در انسان غروب کند بى شعورى طلوع خواهد کرد....
  7. مجنون خسته|sara6

    فصل چهارم بطرى شير را در دستش تاب مي داد هوارو به تاريکى مي رفت به صفحه ى گوشى اش نگاه کرد يک پيام از تيران... تيران از وقتى که شماره ى هانا را ازگوشى تارا کش رفته بود گاه و بي گاه به او پيام مي داد هانا دلش مي خواست سرش را به ديوار بکوبد نه از خودش خوشش مى آمد نه اسمش نه آن صميميت هزار ساله اش! پيام را باز کرد نوشته بود چشمانت احياگر اين قلب بى تپش است نگاهم کن قبل از آن که دير شود .... هانا صفحه را خاموش کرد از خودش بدش مى آمد از اسمش بدش مياد از صميميتش بدش مى آمد اما قلمش را دوست داشت ....مدرس ادبيات بودن بيشتر به او مي آمد! اين را خوب مي دانست که تيران با هر فرمولى که شده مى خواست دلش را به دست بياورد... از پشت سرش صداى فريادهاى گوش خراش مردانه اى شنيد پشت سرش را نگاه کرد دو مرد به سمت او مى آمدند هانا با دهانى باز به آن ها نگاه مي کرد درست به طرف او مى آمدند پاهايش قفل شده بود.... چند قدمى به عقب رفت... با ديدن چوبى که در دست يکى از آن دو بود ديگر نتوانست تعلل کند با حداکثر سرعت شروع به دويدن کرد.. نفس هايش هم مي دويدند.... بطرى شير هم مي دويد... هرچقدر تند تر مي دويد انگار آن ها به او نزديک تر مي شدند ... صداى نفس هايش را مي شنيد قلبش در حال ترک خوردن بود.... نايلون شير از دستش افتاد هانا سيندرلايي شده بود که وقت برگشتن و برداشتن اشياى جامانده را نداشت وارد ساختمان نيمه کاره اى شد از پله هاى آجرى طبقه اول بالا رفت ...نفس نفس مى زد... به بيرون نگاه کرد آن دو مرد همچنان در حال دويدن بودند هانا دستش را روى سينه اش گذاشت. به اطرافش نگاه کرد کسى نبود ...هنوز از ترس آن دو مرد جرات نمى کرد از ساختمان خارج شود. اما بايد مى رفت اگر افسانه از خواب بيدار مى شد و او را نمى ديد غوغا به پا مي کرد.. به طرف خروجى رفت اما با ديدن فردى که روبرويش ايستاده بود پاهايش به زمين چسبيد! زبانش بند آمده بود چند قدم به عقب رفت پايش به چيزى گير کرد و قبل از آن که نقش بر زمين شود دستى مانع افتادنش شد هانا با چشمانى گرد شده به اوخيره شده بود يک جفت چشم تيره در سايه بان ابروانى پرپشت به او نگاه ميکردند از زخم ها و کبودى ها خبرى نبود. هانا با ترسى عميق گفت: -ب. ب.... ببخشيد.....ترو خدا بذار برم کياراد شانه هايش را بالا انداخت به گوشه اى رفت روى بلوکى نشست و از فلاسکى که کنارش بود براى خودش چاى ريخت... هانا متعجب به او نگاه مي کرد انتظار هر عمل دور از فکرى را از او داشت غير از اينکه يک جا بنشيند و چاى بخورد! کياراد به بطرى شير کنار خروجى اشاره کرد و گفت: -سالمه! هانا اولين بار بود که صداى او را مى شنيد اصلا شک داشت که او هم مانند آن ها حرف ميزند يا نه! هانا بطرى شير را برداشت کياراد پشت سرش قرار گرفت باز هم ترس گريبان گير او شد قدش آنقدر بلند بود که هانا بايد سرش را بلند مي کرد تا بتواند او را درست ببيند. کياراد دستش را به طرف او دراز کرده بود در دستش يک شکلات بود گفت: -فشارت افتاده -ممنون -مى ترسى از من؟ همين جمله کافى بود تا قلب هانا کف دستش بيفتد صداى خسته اش در سرش پيچيد... هانا نمي دانست با چه شهامتى به چشم هايش نگاه مي کند کياراد شکلات را در نايلون خريد او انداخت و از او فاصله گرفت تصوير آن کياراد خشمگين و زنجير گسسته در تصورات هانا متزلزل شده بود با ترس وارد خيابان شد... از ترس به ترس پناه برده بود! گوشى اش زنگ ميخورد افسانه بود -الو مامان دارم ميام.... باشه..... ببخشيد دارم ميام ديگه تماس را قطع کرد مطمئن بود افسانه در خانه قيامتى به پا کرده... با ترس قدم مي زد هوا تاريک شده بود قلبش خيال بيرون آمدن داشت صداى قدم هايي در پشت سرش شنيده شد... کياراد بود هانا قدم هايش را تند کرد.... کياراد هنوز پشت سرش بود هانا کلافه شده بود به سمتش برگشت و گفت: -چى ميخواى ازم؟ دنبالم نيا کياراد در حالى که دستانش را در جيب شلوارش فرو کرده بود بى توجه به هانا از کنارش رد شد هانا ابروهايش را بالا انداخت و پشت سر او حرکت کرد. حل معماهاى مغزش هر لحظه سخت تر و سخت تر مى شد! آنقدر محو تماشاى او شده بود که نفهميد کى به خانه رسيد کياراد نگاه کوتاهى به او انداخت و بازگشت! هانا وارد شد در را بست و با عجله به خانه رفت. ***** شکلات نارگيلى را در کشوى مخفى تختش کنار آن دفتر گذاشت. ذهنش در باتلاقى از سوال گير کرده بود .....!
  8. مجنون خسته|sara6

    هانا گفت: واقعا گيج شدم شب اولى که ما اومديم اينجا کياراد همه ى خرت و پرتاى تو ماشينو آورد بالا ولى اون روز که داشت ايليارو تو آب خفه ميکرد ساسان بهش گفت که حق نداره پاشو بذاره اين طرف ....بعدشم که گفتن فرار کرده ولى معلوم شد فرار نکرده و ميخواست يه بلايي سر دريا بياره بعدش انداختينش تو انبارى الانم که دوباره فرستادينش خونه ى خودش بدون هيچ قفل زنجيرى سايه چى به چيه؟ -خب فقط عمو سيروس با کياراد در ارتباطه اون شبم حتما عمو سيروس بهش گفته وسايلتونو بياره بالا چون عمو سيروس معمولا بعضى کاراشو به اون ميگه بعدشم اون بخاطر آقاجونمم که شده هيچوقت فرار نميکنه جونش به جون آقاجون بستس اگرم يه مدت انداختنش انبارى واسه اين بود که تنبيه شه ما نميتونيم کيارادو مدت طولانى زندانى کنيم ..نميشه ...اونقدرا هم که فکر ميکنى ما روش سلطه نداريم بعدشم الان زمستونه ها اون تو ميموند يخ ميکرد مي مرد -من که قانع نشدم خب تو خونه ى خودش زندانيش کنيد -نميشه اونم زندگى خودشو داره اين همه سال همينجورى زندگى کرديم بخاطر آقاجون بايد تحمل کنيم -من که سر از کاراى شما درنميارم در باز شد ساسان وارد شد هانا به طرف در رفت وگفت سايه من برم خدافظ -کجا برى وايسا ببينم ساسان با ديدن هانا سلام کرد هانا سلامش را بى جواب گذاشت سايه دست هانا را گرفت و گفت: بابا کجا ميرى هنوز يه ساعتم نشده اومدى ساسان بى مقدمه گفت: بخاطر من داريد ميريد؟ هانا باز هم چيزى نگفت سايه گفت: بابا ساسان به ما کارى نداره که ساسان گفت: اگه بخاطر حرفاى اون روزم ناراحت شدين متاسفم منظورى نداشتم هانا بى توجه به ساسان گفت: سايه خدافظ سايه گفت: صدبار بهت گفتم اين اخلاق گند خوکيتو بذار کنار حالا خيالت راحت شد ناراحتش کردى؟ هانا گفت: سايه من ناراحت نيستم درس دارم ميخوام برم ساسان گفت: شما بفرماييد تو من بايد برم جايي کار دارم و بى معطلى رفت سايه گفت: بيا بريم رفت -سايه چرا گذاشتى بره من داشتم ميرفتم -واى بيا تو انقدر زر نزن هانا از رفتارهاى عجيب ساسان به ستوه آمده بود نمي دانست چطور با او کنار بيايد . در بند نبودن کياراد فکر او را مشغول کرده بود حس ميکرد همه چيز به طور شک برانگيزى جلو مي رود استرس هاى افسانه به او بازگشته بودند و از قول هاى دست و پا شکسته ى سيروس منزجر شده بود و اکنون نوبت همايون بود که به همسرش وعده ى سرخرمن بدهد هانا سردرگم بود... از اين تناقض ها سر در نمى آورد...
  9. مجنون خسته|sara6

    افسانه گفت: -هانا يکم خودتو تکون بده - بابا يه کارتن پر از کتاب و مدارک گذاشته بود تو کمد بالايي اتاق من -خب برو بيارش ديگه -قدم نميرسه افسانه يک صندلى برداشت و به اتاق هانا رفت کارتن کمى سنگين بود -بيا کمک ديگه هانا افسانه کارتن را کشان کشان پايين آورد دفترى از کمد به پايين پرت شد و بعد از اصابت با سر هانا به زمين افتاد -آخ مامان چيکار ميکنى -چيکار ميکنى و مرض چرا انقدر خاکيه اون بالا -چيکار کنم هر روز تميز کنم؟ -بميرم که تو و بابات تو تميزى لنگه ندارين اصلا فکر نکنم کمدو پاک کرده باشى همينجورى همه چيو چپوندى اون تو نه؟ -بابا اومديم تو اين خونه همه چى تميز بود افسانه داد زد و گفت: اى خدا تو کمدارو پاک نکردى؟ -نه افسانه دودستى توى سر هانا زد و گفت: خاک تو اون سرت امشب ميشينى همه جارو تميز ميکنى برم بيام ببينم هنوزم رو همه چى گرد و خاک نشسته من ميدونم و تو -واى چقدر گير ميدى اه افسانه غرغرکنان بيرون رفت هانا دستى به سرش کشيد دفتر را از روى زمين برداشت ناآشنا بود بازش کرد قديمى به نظر ميرسيد اما نه خيلى! دفتر را ورق ميزد پر بود از نقاشى هاى عجيب و غريب! به صفحه ى اول دفتر نگاه کرد نوشته بود: مجنون خسته.... صداى افسانه بلند شد -هانا درو باز کن هانا دفتر را توى کشوى ميزش گذاشت و به سالن رفت دکمه ي آيفون را زد نگاهى به مدرک کارشناسی آوا انداخت و گفت: -عه پيداشد؟ افسانه جوابش را نداد. هانا درب ورودى را باز کرد -سلام بابا -سلام تو که هنوز آماده نشدى -من نميام درس دارم افسانه گفت : -خانم 24ساعت خونه رفيقاشه بعد يه شب که ميخواد بياد خونه خواهرش درس داره -واى مامان شروع نکن سرم درد ميکنه حوصله ندارم همايون گفت: خب پس بريم ديگه دير شده افسانه گفت: بريم. مدرک آوارو هم پيدا کردم خداکنه کارش جور شه بچم دستش بندشه همايون گفت: ايليارو ميخوان چيکار کنن.؟ -حالا بذار کارش جور شه بعد يه فکرى ميکنن همايون خان اين کارتنو چپوندى اون بالا نگفتى اولش يه دستمال بکشى کف کمد؟ -تميز بود -واى ازدست اين پدر و دختر کجا فرار کنم -بيابريم حالا ديره بچه ها منتظرن مواظب باش باباجان خدافظ -خداحافظ افسانه گفت: خونه رو به گند نشى هانا چشم غره اى زد و به اتاقش رفت به محض رفتن آن ها تارا با دعوت قبلى وارد شد يه ربعى گذشته بود و سايه هنوز نيامده بود تارا گفت: هانا -جانم -يه سول بپرسم -بپرس -ميگم نظرت راجع به تيران چيه؟ هانا که انتظار چنين سوالى را نداشت گفت: يعنى چى ؟ -بگو ديگه -آخه نظرى ندارم صداى زنگ مانع ادامه ى صحبت آن ها شد هانا در را باز کرد سايه وارد شد -ببخشيد دير شد لامصب رو 95%هنگ کرده بود اصلا جلو نميرفت تارا گفت: حالا دانلودشد؟ -آره -قشنگ نباشه ميکشمت -ببين من تو انتخاب فيلم ترسناک حرف اولو ميزنم زر نزن ساعاتى به تماشاى فيلم گذشت ... بعد از ديدن فيلم تارا گفت: خاک تو سرت سايه با اين فيلم آوردنت -خاک تو اون دهنت بى لياقت فيلم به اين خوبى بد بود هانا؟ -راستش زياد از فيلمايي که توش خون و خونريزى و قطع عضو هستش خوشم نمياد چندشه سايه گفت: ببين. اين فيلم جزترسناک ترين فيلماست تارا گفت: خيليم چرت و مزخرف بود هانا گفت: البته من قبلا راجع به اين کتابى که تو فيلم نشون داد تحقيق کردم واقعا چنين کتابى هست تارا گفت: -الکى؟ هانا گفت: البته نسخه ى اصليش توى موزه س يادم نيس موزه ى کدوم کشور ولى کپى هاى زيادى از نسخه ى اصلى هست که البته زمين تا آسمون با کتاب اصلى فرق ميکنه و البته ترجمه ى فارسيش نيست و چون خود کتاب عربيه و پر از مفهومه ترجمه ى انگليسيش معنى مفهومات رو به درستى نرسونده .کتابش پر از رمز و رموز و نقاشى هاى ترسناکه ميگن هرکى کتابو خونده ديوونه شده تارا گفت: توخونديش؟ -نه بابا مگه ديوونم سايه گفت: خب اون رمز و رموزايي که گفتى واسه چيه؟ -ميگن هرکى با اون رمز و رموزا آشنا شه دريچه ى دنياى ماورالطبيعه براش باز ميشه و چون از درکش خارجه ديوونه ميشه تاراگفت: اسم کتاب چيه؟ -نکرونوميکون...بذاريد يه چيزى بيارم نشونتون بدم برق ها را روشن کرد و سراغ آن دفتر رفت -بچه ها اينو اتفاقى تو کمد پيدا کردم بيايد ببينيد هانا بين آن دو نشست دفتر را باز کرد سايه گفت: اين چيه ديگه هانا گفت: ببين اينو تصوير يک مرد که طناب دار دور گردنش بود کشيده شد بود سايه گفت: تارا چقدر شبيه باباته تارا مشتى به بازويش کوبيد و گفت: -شبيه خودته ميمون -من سبيل چخماقى دارم؟ هانا صحفه را ورق زد و گفت: -ولى خدايي نقاشيش چقدر خوبه تارا گفت: -اصلا دفتر براى کيه؟ هانا پاسخ داد -نميدونم اولش فقط نوشته مجنون خسته تارا گفت: براى بابات نيست؟ -نه بابا. من فکر ميکنم براى کسايي باشه که قبلا تو اين خونه بودن سايه گفت: خب قبل شما کياراد و آقاجون اينجا بودن ديگه کسى اينجا زندگى نميکرد تارا گفت: پس حتما براى کياراده چون آقاجون که عمرا بتونه انقدر قشنگ نقاشى بکشه هانا ورق زد ...خانه اى در حال سوختن.... تارا گفت: -خاک توسرم ديدى گفتم کياراده ميخواد اينجارو آتيش بزنه سايه گفت: -اورانگوتان اگه ميخواست آتيش بزنه تا الان زده بود شم کارآگاهيتو بذار دم... -بى ادب صحفه ى بعد زنى را نشان ميداد که روى دهانش علامت ضربدر کشيده شده بود و کودکى دورتر از او کنج ديوار کز کرده بود تارا گفت: واى من ميترسم نقاشى هاش ترسناکن در صفحه ى بعد تصوير يک موجود ترسناک با دندان هاى تيز و شاخ هاى بلند و چشمانى خشم آلود کشيده شده بود تارا گفت: اين ديگه چيه؟ سايه گفت: -جنه هانا گفت: شيطانه سايه گفت: هر خريه خيلى زشته در صفحه اى ديگر چند قبر کشيده شد بود و دفتر پر بود ازنقاشى هايي از اين قبيل سايه گفت: ميگم نکنه نکروکونمون اصلى اينه -نکرونوميکون بابا -همون حالا تارا گفت: -چرت و پرت نگو شب خوابم نميبره سايه گفت: -به قول يه دوست اينا تراوشات يک ذهن مريضه الکى خودمونو درگير نکنيم اونم که تو انبارى زندانيه. نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم هانا خنديد و تارا گفت: خيلى مسخره اى سايه -نه به اندازه ى تو بعد از رفتن سايه و تارا هانا در تفکراتى عجيب غرق شد دفتر را توى کشوى مخفى تختش گذاشت روى تخت درازکشيد و دستش را زير سرش گذاشت. از قبرستان صفحه ى آخر دفتر هراس داشت....
  10. مجنون خسته|sara6

    هانا دستی روی شکم نه چندان تختش کشید!متنفر بود از اینکه چاق به نظر برسد مقابل آینه چرخی زد ...نه چاق نبود تپل هم نبود توپر بود ! اما برای جلوگیری از اضافه وزن و هواخوری و البته فضولی بد نبود به حیاط سری بزند. وارد سالن شد.افسانه در حال سیب زمینی سرخ کردن بود. هانا به طرف سیب زمینی ها حمله ور شد سیب زمینی های داغ را بی معطلی مهمان دهانش میکرد . -هانا بسه شب مهمون دارم برو ببینم .کمک که نمیکنی فقط میخوری _کمک چی ؟من درس دارم عزیزم _من که درس خوندنتو ندیدم _اون دیگ مشکل خودته _برو کنار کار دارم _ خاله اینا ساعت چن میان؟ -نمیدونم شام میان دیگه - آوا اینا هم میان؟ -نه _جهنم _حالا یکم دیگه که بگذره پیمان آتیشش میخوابه _میخوام صدسال سیاه نخوابه _هانا برو درستو بخون انقد دم گوش من ور ور نکن _میخوای کمکت کنم؟ _نخیر لازم نکرده تو کار منو زیاد نکن کمک نخواستم _دیدی خودت نخواستیا من خواستم کمک کنم افسانه به او چشم غره ای زد و مشغول کارش شد هانا گفت: _میرم حیاط _بیخود _اذیت نکن دیگه بچه نیستم که اون پسره هم که ته باغه کلی فاصله داره با حیاط _بری حیاط چه غلطی بکنی؟ _مامان درس خوندم خسته شدم برم یه هوایی بخورم. بابا خونه ی خودمون که بودیم من همش تو حیاط درس میخوندم یادت نیس؟مغزم باید تو محیط باز باشه _هانا بشین تو خونه بیرون سرده انقدرم حیاط حیاط نکن _برم هوا بخورم دیگه. اذیت نکن زود برمیگردم _گفتم نه _مامان هر یک دیقه یکبار بهم زنگ بزن خوبه؟ _وای هانا کلی کار سرم ریخته تو چی میگی این وسط اخه _من رفتم _هانا _هیچی نمیشه مامان جان زود برمیگردم هانا بی حرف دیگری وارد حیاط شد هوا بسیار سرد بود و هانا طبق معمول به سوئیشرتی اکتفا کرده بود. وسط حیاط ایستاده بود نفس عمیقی کشید و هوا را به داخل ریه هایش فرستاد . یک نفر با یک سلام بلند بالا هانا را از خلوت خود بیرون آورد به پشت سرش نگاه کرد تیران و ساسان بودند تیران با لبخندی غلیظ به او نگاه میکرد هانا آرام سلامی گفت وساسان آرام تر جواب سلامش را داد! ساسان با ظرف غذایی که در دست داشت به طرف باغ رفت تیران گفت: _من الان میام سپس رو به هانا گفت: خوبی؟ هانا ازاینکه افعالش مفرد شده بودند خوشش نیامد _ممنون تیران ک با کمبود حرف مواجه شده بود گفت : _هوا خیلی سرد شده -آره تیران به پشت سرش نگاه کرد ساسان بی آنکه منتظر او بایستد در حال رفتن بود گفت: _این پسره هم داستان شده واسمون _میرید پیش اون؟ -اره _میشه منم بیام؟ _نه نمیشه هاناخانم _میخوام بیام -آخه درست نیست شما بیاید _منم میخوام ببینم تیران از لحن کودکانه اش خنده اش گرفت و گفت: میخوایم دستاشو باز کنیم خطرناکه اون الان یه گرگ زخمیه به نظر من که یه گوسفند زخمیه در حال مرگه هیچ کاری از دستش برنمیاد بذارید بیام هانا خیره نگاهش کرد تیران نتوانست به خواهش چشمان هانا نه بگوید _باشه بریم با کمی فاصله پشت سر ساسان راه افتادند هانا شانه به شانه ی تیران راه میرفت تیران گفت: _درسا چطورن؟ _سلام میرسونن تیران خندید و گفت: _خیلی دختر شیطونی هستی _چطور؟ _خب دیگه من آدمارو تو یه نگاه می شناسم هانا که حوصله ی حرف زدن با او را نداشت به مکالمه ی بی نمکشان ادامه نداد اما تیران ول کن نبود _دوست داری باغو ببینی دارم میبینم دیگه _نه تهشو _میخوای منو ببری ته باغ؟ تیران متوجه کنایه ی هانا شد هانا هرکاری میکرد نمیتوانست از شیطنت کلامی اش دست بکشد تیران خندید گفت: _دیدی چقدر شیطونی هانا متوجه شد که سوتی بزرگی داده گفت: _نه مامانم بفهمه تیکه بزرگم گوشمه _تو که انقدر از مامانت حساب میبری چرا اصرار داشتی بیای کیارادو ببینی؟ _چقدر سوال میپرسی _ببخشید خو... _واقعا مدرس دانشگاهی؟ _بهم نمیاد؟ _اصلا _چرا؟ ساسان با صدای تقریبا بلندی گفت: _تیران اینو چرا ورداشتی آوردی هانا از اینکه این خطاب شده بود به شدت ناراحت شد تیران گفت: _اشکال نداره من حواسم هست هانا گفت: البته این، ضمیر اشاره ی اشیاست ساسان گفت: _خانم اینجا سینما نیستش -از یه پسره آش و لاش و و داغون میترسید؟ ساسان سرش را تکان داد و در را باز کرد تیران آرام گفت: _ولش کن ناراحت نشو هر سه وارد انباری شدند.ساسان لامپ کم سویی را روشن کرد ...کیاراد سرش را بلند کرد زخم های صورتش رو به التیام بودند. ساسان مشغول بازکردن دست هایش شد کیاراد به صورت هانا زل زده بود هانا با ترس تیر نگاهش را به جان خرید! موهای قهوه ای خوش رنگی داشت زیر چشمان نافذ و پر از خشمش آثار مشت ها به خوبی دیده میشد لب های خوش حالت و برجسته اش بی رنگ بودند هانا نگاهش را از او گرفت در چشمانش خشم بدی نشسته بود. هانا از آن صورت زخمی و کبود می ترسید... از آن بازوهای مردانه ی اسیرش می ترسید.... از آن دکمه های باز شده ی پیراهنش میترسید!! ساسان دست هایش را باز کرد مچ دست هایش زخمی و خون مرده شده بودند سینی غذا را روی زمین گذاشت و با پا به طرفش هول داد تیران کنار ساسان ایستاد ساسان به پشت الوار ها رفت تا طناب ها را بردارد ناگهان کیاراد به طرف تیران خیز برداشت تیران از پشت به زمین خورد و کیاراد روی او افتاد هانا که شوکه شده بود حتی جیغ زدن را هم فراموش کرده بود ساسان با سرعت به طرف او رفت و از پشت دست هایش را گرفت و او را بلند کرد تیران از فرصت استفاده کرد و لگدی بر شکمش زد ساسان داد زد _نزن روانی... دنده هاش کیاراد صورتش از درد کبود شده بود ساسان با کمک تیران او را روی صندلی نشاند و باطناب بست هانا هنوز گیج بود در یک چشم به هم زدن طوفان آمده بود سینی غذا واژگون شده بود! ساسان هانا و تیران را بیرون فرستاد و در را قفل کرد ساسان گفت: _یه دیقه(دقیقه) رفتم طنابارو بردارم حواست کجا بود؟ _بابا وحشی یهو حمله کرد این همه کتک خورده هنوز اندازه ی کرگدن زور داره _تو برای چی لگد میزنی... نمی فهمی؟ _رایان مگه دکتره که تشخیص داده دنده هاش شکسته؟ _تیران با من بحث نکن سپس درحالی که به هانا اشاره میکرد گفت: _یه نگاه بهش بنداز رنگش پریده تیران گفت: _هانا خوبی؟ هانا سرش را تکان داد بی توجه به هردوی ان هابه سمت خانه رفت تیران صدایش زد اما او توجهی نکرد از پشت بازویش را گرفت و او را به سمت خود برگرداند _خوبی؟ _گفتم که خوبم _ببخشید تقصیر منه باید حواسمو جمع میکردم خیلی ترسیدی؟ _من نترسیدم _رنگت پریده ساسان درحالی که از کنار آن دو رد میشد گفت: خانم ما به اندازه ی کافی اینجا دردسر داریم شما دیگه زیادش نکن هانا خونش به جوش آمده بود اما بغضی درگلویش مانع این میشد که از خودش دفاع کند بی توجه به تیران وارد خانه شد از ساسان متنفر بود.....
  11. مجنون خسته|sara6

    فصل سوم افسانه فرصت نفس کشيدن را از خود دريغ کرده بود پيوسته حرف هايش را به هم مي چسباند و فرياد مي کشيد. به پرى دخت گفته بود او را در جريان همه ى مسائل خانه بگذارد پرى دخت هم مانند سربازى مطيع بى آن که به نتيجه ى کار فکر کند اطاعت امر کرده بود. افسانه خودش را با سرعت نور به خانه رسانده بود. -هما من ديگه يه لحظه هم نميتونم اينجارو تحمل کنم ما دختر جوون داريم چرا نميخواى بفهمى! همايون نفسش را فوت کرد و گفت: -افسانه چيکار کنم اين همه اسباب و اثاثيه رو جمع کنم کجا ببرم پدر وسايلمون درمياد -به درک که درمياد من دارم از حرص سکته ميکنم تو به فکر اسباب اثاثيه اى... شهر به اين بزرگى يه خونه واسه ما پيدا نميشه؟ -ميشه اما الان زمان مناسبى نيست .الان پيدا کردن خونه سخته تو اين فصل -من نميدونم همايون بايد مارو از اينجا ببرى -خيله خب من که امشب دارم ميرم حرف بزنم ديگ غر نزن هانا اتفاقات شب گذشته را با خود مرور ميکرد... تختش را به پنجره چسبانده بود از زمان بازگشايي چشمانش تا پايين کشيدن کرکره هاى آن ها نظاره گر خانه ى چوبى بود... همايون در به در به دنبال جوراب هايش ميگشت مطمئن بود که آن ها را کنار مبل گذاشته ...بى خبر ازعمل مستتر سازى هانا! هانا چند تن از مردان ساختمان را ديد که به طرف خانه ى چوبى مي رفتند.... لحظاتى بعد با جسم بى جان کياراد بيرون آمدند از آن فاصله هم ميتوانست بفهمد که صورتش با قلم دستان سالارى ها رنگ آميزى شده... همايون يک جفت جوراب نو به پا کرد و در فکر اينکه هنوز جوراب هاى گمشده اش جا داشت براى کثيف شدن به واحد روبرو رفت. بى شک هانا اين مورد استثنايي در رفتارش را از پدر به ارث برده بود... همايون با پاهايش روى زمين ضرب گرفته بود. اينکه مقابل مدير و رئيسش گارد بگيرد و دهن به شکايت باز کند سخت بود ... افسانه بى محابا در اتاق هانا را باز کرد -هانا من دارم ميرم خونه سالارى -تو ديگه چرا؟! -اين بابات نميتونه درست حسابى حرفشو بزنه خودم بايد برم حق سالاريو بذارم کف دستش بى هيچ حرفى در را بست و رفت هانا با عجله از تخت پايين آمد و سوئيشرت صورتى عزيزش را پوشيد و مادرش را همراهى کرد بنفشه از ديدن آن ها چندان خوش حال نشد لبخند سردى زد مثل هميشه! افسانه و هانا با سلامى کوتاه روبروى سالارى نشستند بنفشه و برديا هم در اين گردهمايي حضور داشتند!!! سيروس اما مثل هميشه خونسرد و خوش رو با آن ها صحبت ميکرد افسانه گفت: آقاى سالارى ما خيلى از لطف شما ممنونيم اما اين که نگفتيد همچين ديوونه اى کنارتون زندگى ميکنه فکر میکنم کار درستى نبود همايون سرخ و سفيد ميشد تابه حال حتى به سالارى تو نگفته بود آن وقت همسرش او را بازخواست ميکرد... سيروس خنديد و گفت: باور کنيد موضوع مهمى نيست خانم شکيبا ما خيلى ساله بااين آدم زندگى مي کنيم اونقدرا هم که فکر مي کنيد ترسناک و رعب انگيز نيست. برديا در ادامه ى صحبت هاى پدرش گفت: نگران نباشيد قابل کنترله هيچ غلطى نميتونه بکنه افسانه گفت: آخه چرا بايد همچين آدمى رو تو خونه نگه داريد جسارتا من شنيدم برادرزاده ى شما هستن درسته؟ بنفشه رنگ عوض کرد ابروهايش با هم گلاويز شدند سيروس بدون لبخند هميشگى اش گفت: ما چند وقتيه با هم زندگى مي کنيم شما هم ديگه مثل اعضاى اين خانواده ايد لازم ميدونم يه چيزايى رو بهتون بگم يه سرى حقايق هست که شما ازش بى خبريد حالا که کار به اينجا کشيد بذاريد مفصلا بهتون توضيح بدم افسانه که زبان همايون نيز شده بود گفت: -بفرماييد در همين حين رايان وارد شد کمى خيس بود سلام کوتاهى کرد بنفشه گفت: -رايان جان چرا چتر نبردى؟ رايان سوال مادرش را بى پاسخ گذاشت و گفت: -تموم شد سپس با عذر خواهى کوتاهى به اتاقش رفت. برديا هم برادرش را همراهى کرد .سيروس ادامه داد -گفتن اين چيزا برام آسون نيست اما اين آقا همايون مثل برادرمه شما هم مثل خواهرم افسانه خانم ...دوست دارم اين حرفا بين خودمون بمونه همايون حتمنى گفت و سيروس ادامه داد -خيلى سال پيش اين خبر همه جاپيچيد که سالارى بزرگ عاشق و مجنون يه دختر روس شده اين خبرا مادرمو خيلى اذيت ميکرد مابهش ميگفتيم خاتون .خدابيامرزتش ...مي ديديم چطور هروز خاتون رنجور تر و ضعيف تر میشه يه زن از بى توجهى مردش دق ميکنه ... آقاجونم متوجه نبود ...ازدواجش با خاتون يه ازدواج رسمى اجبارى بود بنا به صلاح بزرگان! ....خاتونم اون همه سال از آقاجون بى مهرى ديد و دم نزد..پدرم از همه لحاظ بهمون مي رسيد اما محبت و توجهش هم کم بود هم گاهى اوقات مصنوعى... خاتون بعد از يک سال و نيم بچه دار شد خب اونموقع يک سال خيلى بود بنده خدا فکر ميکرد بچه دار نشدنش اونو از چشم آقاجون انداخته تااين که من به دنيا اومدم و خاتون به خيال اينکه بچه مهر و محبتو ميندازه تو دل شوهرش هر سال يه بچه ميذاشت توبغلش سيروس اين را گفت و خنديد افسانه اخمى کرد و سرش را پايين انداخت! سيروس ادامه داد زمان گذشت هممون ازدواج کرده بوديم و سروسامون گرفته بوديم و يه گوشه ازاين شهر به کار و بارمون مشغول بوديم تا اينک خاتونم به رحمت خدا رفت هنوز چند ماه از مرگ خاتون نگذشته بود که سر و کله ى معشوق آقاجون پيدا شد که البته يه مرد جوون همسن و سال خودمون همراش بود. آقاجون آدم بسيار يه دنده و بى اعصابيه عيدا مياد بهمون سر ميزنه حالا مياد باهاش آشنا ميشيد اون زمان به قول امروزيا ما هنگ کرده بوديم بهش گفتيم آقاجون پاى آبروت وسطه... آبروى ما...آخه مردم چى ميگن... زير بار نميرفت مي گفت اين زن؛ زن منه و اينم پسر بزرگ من حق نداريد از گل نازک تر بهشون بگيد ....خيلى سخت بود نميتونستيم اون وضعو تحمل کنيم هنوز يه سال نشده جاى مادرمو يه زن ناحسابى اجنبى و بچه ى بى ريشش گرفته بودن هرکارى کرديم فايده نداشت آخرشم اين شد که با آقاجون قطع رابطه کرديم . سيروس نفس عميقى کشيد و گفت: اون زن حتى زن عقدى آقاجون هم نبود اون بچه هم معلوم نبود بچه ى آقاجونه يا... افسانه پرسيد: با آزمايش DNA همه چى معلوم ميشه سيروس گفت: گيريم که اون مردک بچه ى آقاجون بود و اينم نوه ش به نظرتون ثمره ى يه رابطه ى غلط و نامشروع فرد صالح و شايسته ايه؟ وصله ى ناجور بودن همايون قدرى از چاى يخ زده اش نوشيد برديا و رايان به اتفاق وارد شدند. سيروس گفت: بعد چند سال هم اون زنيکه مرد و آقاجون بيشتر از هميشه به يوسف و پسرش وابسته شد اونموقع يوسف ازدواج کرده بود و اونم با زنش تواون خونه زندگى ميکرد. افسانه پرسيد: يوسف همون برادر ناتنى شماست؟ بنفشه با بداخلاقى هرچه تمام تر گفت: نه خانم برادر کجا بود اون بى اصل و نصبا اصلا ربطى به ما ندارن افسانه چيزى نگفت سيروس ادامه داد مدت زمان زيادى گذشت تنها کسى که کم و بيش با آقاجون اينا رفت و آمد داشت ايرج بود. نه بخاطر اينکه آقاجون دلش ميخواست نه .اونم بنا به درخواست ما بود که از حال آقاجون بى خبر نباشيم بلاخره پدرمون بود خيلى بد کرده بود به ما اما ما دلمون نميومد تنهاش بذاريم . آقاجون حتى نوه هاشو هم درست حسابى نديد با اوناخوش و خرم بود چند سال بعد يوسف و زنش تو يه تصادف کشته شدن فکرکنم تو همون سالا بود که من با همايون جان آشنا شدم و ايشون تو شرکت ما استخدام شدن همايون گفت: باعث افتخاره سيروس لبخندى زد و گفت: اولين نفرى که از اين حادثه باخبر شد ايرج بود خبر مرگشون رو هم خودش به آقاجون داد که اين خبر باعث شد آقاجون سکته کنه .کياراد همين پسر به قول شما ديوونه اى که ما با زندگى ميکنه تواون تصادف زنده موند البته چون شوک بدى بهش وارد شد تا چند وقتى بيمارستان بسترى بود. اگه اشتباه نکنم اونموقع17سالش بود ديگه قهر و غضبارو کنار گذاشته بوديم و بخاطر حال آقاجون مرتب بهش سر مي زديم .کياراد خيلى اذيتش ميکرد بعضى وقتا يه گوشه کنار ديوار مي نشست دستاشو مي ذاشت رو سرش و داد ميزد وقتى مي رفتيم طرفش شروع ميکرد به پرخاشگرى و ضرب و شتم. برديمش دکتر. دکتر گفت صلاح نيست تو اون خونه زندگى کنه خاطرات اون خونه باعث ميشه حالش بدتر شه اين بود که ما برخلاف ميل باطنى آقاجون خونه رو خراب کرديم و کنارش اين آپارتمانو ساختيم. چون شرايط کياراد خيلى خاص بود و آقاجونم تنهايى از پسش بر نميومد .فقط کنارش مينشست و گريه مي کرد بخاطر همين تصميم گرفتيم هممون کنار آقاجون باشيم اين شد که ينجارو ساختيم آقاجون و کياراد چند ماهى اينحا زندگى کردن اما کياراد حالش بهتر نشد که نشد آقاجون هم با بسترى شدنش بدجورى مخالف بود تااين که دکتر گفت تنها راهش اينه که آقاجون و کياراد دور از هم زندگى کنن چون هم اقاجون حال مساعدى نداشت و با ديدن وضع کياراد بدتر ميشد. هم کياراد کنترل عصبى نداشت. اين بود که بخاطر حال و وضع آقاجون فرستاديمش شمال که هم از دود و دم دور باشه هم از استرس و مشغله... براى کياراد هم اين خونه رو ساختم همون خونه ى چوبى بااينکه از خودش و طايفش خيرى به ما نرسيد اما ما براش سنگ تموم گذاشتيم. همايون گفت: خونه ى قشنگ و شيکى هم هست همون سالا ساختينش؟ -اره يه دوستى داشتم مقيم امريکا بود با کمک و راهنمايي اون اينجارو ساختيم. بنفشه گفت: خيلى هم براش هزينه برداشت! سيروس گفت: سرتونو درد نيارم ما چندبار هم براى معالجه اساسى اقدام کرديم اما آقاجون به شدت با ما برخورد کرد اصلا راضى نيست بسترى شه اينه که ما ازطرف آقاجون ماموريم از اين آقا مراقبت کنيم. افسانه گفت: آقاى سالارى بزرگ در جريان اتفاقات اينجا نيستن؟ -کم وبيش هستن اما ما نميذاريم زياد تو فشار باشه خود کياراد هم خداروشکردر اين باب تا الان همراهى کرده و ميدونه اقاجون نبايد درگير اين مسائل بشه رايان پچ پچى در گوش برديا کرد و بعد نگاه هردو به هانا دوخته شد اين عمل آن ها از چشم هانا دور نماند باعت اوقات تلخى او شد... سيروس گفت: من به شما قول ميدم خانم شکيبا هيچ اتفاقى از اين لحظه به بعد نميفته شما تازه تشريف اورديد در جريان خيلى از مسائل نبوديد طبيعيه يکم مضطرب بشيد ولى همه چیزو بسپريد ب من .خانواده همايون جان مثل خانواده ى خودمه خيالتون تخت باشه افسانه خانم مطمئن باشيد از اين لحظه به بعد هيچ اتفاقى نميفته که باعث کدورت و ناراحتى شما بشه افسانه گفت: چى بگم.. اميدوارم که همينطور باشه به هر حال ما بازم رو حرف شما حساب ميکنيم ولى هنوزم ياد اونروز ميفتم که داشت نوه مو تو آب خفه ميکرد دست و پام مي لرزده سيروس گفت: نگران نباشید ديگ هيچوقت اون اتفاق تکرار نمیشه. يعنى من انقدر پيش شما اعتبار ندارم که بهم اعتماد کنيد؟ همايون بى فوت وقت گفت: خواهش ميکنم اين چه حرفيه ما نمک پرورده ايم سيروس لبخندى زد و سپس با نگاه کوتاهى به رايان سرى تکان داد و گفت: براى اينکه خيالتون راحت شه بريم پايين يه چيزى نشونتون بدم به حياط که رسيدند طاهر لب حوض نشسته بود و سيگار ميکشيد باديدن آن ها سيگارش را زير پا له کرد و به طرفشان آمد بعد از سلام و احوال پرسى او نيز به جمعشان ملحق شد سيروس از طاهر پرسيد: -آقاجون زنگ نزد؟ حواسم هست گوشيو دستش داديم نگران نباش هانا از حرف هايشان سردرنمى آورد. رايان گفت: دنده هاش شکسته طاهر گفت: به درک... از اپارتمانشان خيلى فاصله گرفته بودند انگار باغ سالارى بزرگ تمامى نداشت انبارى تاريک و محقرى کنار تک درخت تنومندى جا خوش کرده بود سيروس گفت: ملاحظه مي کنيد خانم فاصله ى ايمنى هم رعايت شده سپس خنديد طاهر در انبارى را باز کرد بيشتر به خانه اى متروکه و جن زده شبيه بود. وارد شدند .سيروس اجازه ى ورود هانا را نداد هانا کنار در با فاصله اى نه چندان زياد به داخل انبارى نگاهى انداخت پر بود از الوار و تخته هاى چوب و چند گونى سيمان و گچ. در گوشه اى از انبارى کوچک بين آن همه چوب و بلوک و آجر کياراد با زنجير به ديوار بسته شده بود سرش پايين بود افسانه با ديدن کياراد دستش را روى دهانش گذاشت و به طرف در رفت و هانا را از چار چوب در کنار زد و گفت: تو چرا اينجا وايسادى.. بيا بريم سيروس گفت: خانم شکيبا خيالتون راحت شد؟ افسانه گفت: -اينجورى که نميشه اگه بميره چى تا کى ميخوايد اينجا ببندينش -شما نگران اين چيزا نباشيد ما حواسمون هست تنها راه کنترل کردنش همينه افسانه سرى تکان داد بى خداحافظى همراه هانا به خانه رفت افسانه در را محکم بست و روسرى اش را روى مبل پرت کرد و گفت: -کى به تو گفت با ما بياى پايين؟ -مامان کسى هم به من نگفت نيا -بيخود اومدى ..واساده بر بر نگاهم ميکنه -مامان اعصابت خورده چرا سر من خالى ميکنى همايون از راه رسيد و ليوانش را پر از آب سرد کرد افسانه چپ چپ نگاهش ميکرد - اين پسره بميره ميخوان چيکار کنن -افسانه اونا خودشون بهتر ميدونن چيکار کنن تو ميخواسى امنيت داشته باشيم که داريم.ديگه غر نزن. -واى همايون... واى که چقد خونسردى واى خدا زودتر خونمونو بسازيم از اين جهنم خلاص شيم اصلا اسکلت خونه که رفت بالا من ازاين جا ميرم. -مگ ميشه خانم؟ -حرف نزن هما حرف نزن -باز به من گف هما چه گيرى کردما -بابا ببرنش بستريش کنن آخه چرا اين جا نگهش ميدارن -مگه نشنيدى چى گفت سالارى بزرگ بفهمه پوستشونو ميکنه -مثلا الان که به اين حال و روز انداختنش سالارى نميفهمه؟ هانا گفت: بابا اين سالارى با اين پسره درتماسه اگه تو اين خونه نباشه ميفهمه افسانه گفت: -تو از کجا ميدونى؟ -سايه بهم گفته افسانه اخمى کرد و رويش را از او برگرداند هانا به اتاقش رفت روى تختش نشست و به بيرون خيره شد خانه ى چوبى آرام تر از هميشه بود . اگر اتفاق بدى مي افتاد چه مي شد؟ اگر ازآن جا فرار ميکرد چه؟ دست و پايش قفل و زنجير شده بود !!دنده هايش شکسته بود اگر نفس آخرش را همان جامي کشيد چه مى شد....؟!
  12. مجنون خسته|sara6

    با صداى فرياد دريا همگى مضطرب به طرف صدا برگشتند طاهر با وحشت وارد محوطه شد. منوچهر همسر پرى دخت فرياد زد : -يکى اون برقاى بى صاحابو روشن کنه ايرج لامپ هاى جلوى در ورودى را روشن نمود سيروس عصبى با گام هاى تند به طرف در رفت صداى فرياد دريا لحظه اى قطع نميشد هانا درآغوش پدرش پناه گرفته بود و با وحشت به درب ورودى چشم دوخته بود درختان مانع ديد درست ميشدند . مردها پشت سر سيروس به طرف در رفتند هانا نيز با کمى فاصله به دنبال آنان رفت و اصرارهاى تارا مانع رفتن او نشد. ثريا همسر طاهر از حال رفته بود. تنها دخترى که در بينشان نبود دريا بود و ثريا حال خود را نميفهميد ستوده شانه هايش را ماساژ ميداد بااين که خودش حال بهترى نداشت ...با ياد دستان گره خورده ى کياراد دور گردن شوهرش رعشه اى بر تنش افتاد. هانا تنها دخترى بود که با سماجت و شجاعت به طرف در رفته بود.... کياراد درست مقابل دريا ايستاده بود دريا جلوى پاهاى کياراد به زمين افتاده بود و با ترس به او خيره شده بود و داد مي کشيد....گوشه ى لبش خونى بود و سرزانويش سوراخ شده بود از سر تا پايش گل آلود بود و از سرما و ترس به خود مي لرزيد .. طاهر جلو رفت و غضب آلود کياراد را به عقب هول داد دريا پدرش را بى وقفه صدا مي زد طاهر او را از روى زمين بلند کرد و به کنارى برد. با ديدن صورت خراشيده ى دخترش خونش به قل قل افتاد و گفت: چيکار کردى با دخترم پسره ى بى شرف ساسان برديا را کنار زد و با شتاب به سمت کياراد رفت يقه ى پيراهنش را گرفت و او را به دروازه کوبيد باران شدت گرفته بود. ساسان گفت: چرا دست از سرمون برنميدارى کصافط سپس مشت مردانه اش را نثار صورت خيس و آشفته ى کياراد کرد آب از سر و روى کياراد مي باريد مشخص بود که ساعت ها زير باران بوده اين دومين بار بود که هانا او را مي ديد و باز هم او را خيس ميديد! دريا با گريه فقط فحش هايش را نثار کياراد مي کرد در آغوش پدر جرات پيدا کرده بود! عماد مشت دوم را بر صورت او فرود آورد و گفت: -ح.ر.و.م.ز.ا.د.ه .ى آشغال چشمان کياراد پر از خشم شد خونى که از بينى اش جارى شده بود را با پشت دست پاک کرد و ساسان را هول داد و با سرش بر صورت عماد کوبيد عماد آخى بلند گفت و دستش را روى بينى اش گذاشت دستانش پر از خون شده بود همايون دست هانا را مي کشيد تا او را دور کند اماهانا انگار به تماشاى تئاتر آمده بود ! ساسان با ديدن پدرش بار ديگر به طرف کياراد حمله ور شد اين بار همه با هم به جان کياراد افتادند هانا دستانش را روى دهانش گذاشته بود... همايون او را در آغوش گرفته بودو سعى در دور کردنش داشت هانا همانطور که از آن ها فاصله ميگرفت ديد که چطور کياراد از پا افتاد و نقش بر زمين شد. مشت ها و لگدها بى مکث بر صورت و بدن خيسش مينشستند... هانا در شوکى عميق به سر ميبرد عماد با بينى کبود و خونين به سمت آن ها مي آمد ساسان زير بغلش را گرفته بود رويا با ديدن همسرش جيغ خفه اى کشيد و گفت: خاک بر سرم ساسان چى شده؟! ساسان در حالى که نفس نفس مي زدگفت: اين سگ روانيو بايد يه جا ببنديم سايه که از پنجره نظاره گر ماجرا بودگفت: واى بابا چى شدي؟ ساسان گفت: سايه سوئيچو بنداز پايين رويا کنار شوهرش ايستاده بود و بانگرانى به او نگاه ميکردو زير لب لعن و نفرين مي فرستاد. حورا و حليا در دوطرف خواهرشان نشسته بودند و او را آرام ميکردند ثريا رنگ به چهره نداشت... دريا که امنيتش را به دست آورده بود لحظه اى از فحاشى باز نمى ايستاد. ستاره بى حال در کنار مادرش نشسته بود در صورتش ترس موج ميزد تارا گفت: هانا تو چرا رفتى اونطرف ديوونه هانا لال شده بود رويا گفت: درياچقدر گفتم امروز نرو کلاس دريا هيچ نگفت... همايون دست هانا را گرفت و جمع آنان را بى هيچ حرفى ترک کرد و وارد ساختمان شد -هانا خوبى باباجان؟ هانا سرش را تکان داد و وارد اتاقش شد همايون به دنبال او وارد شد و گفت: -هاناجان ميخواى برات آب بيارم هانا با صدايي که از ته چاه در مى آمد گفت: -نه -آخه تو چرا اومدى اون طرف دختر؟ هانا به اخمى بسنده کرد همايون شب بخيرى گفت و بدون جمله ى اميدوار کننده اى.. خسته و عاجز در رابست و به سالن رفت هانا به طرف پنجره رفت باران قطع نمي شد سوئيشرت خيسش را هنوز درنياوره بود. لحظاتى بعد ديد که کياراد را کشان کشان به طرف خانه اش مي برند قامت بلندش خميده شده بود ترس هاى هانا به او بازگشتند او را گرگى زخمى مي ديد. از روزى ميترسيد که گرد خشم و ديوانگى کياراد بر روى او نيز بنشيند.....
  13. مجنون خسته|sara6

    لب پنجره ايستاده بود هوا ابرى بود و آماده ى اشک ريختن. با صداى زنگ به خودش آمد .پرى دخت با ظرفى در سينى و لبخندى بر لب پشت در بود. -سلام پرى خانم -سلام به روى ماهت گفتم درس دارى مادرت هم که نيست هرازگاهى بهت سر بزنم که يه وقت نترسى هانا سينى غذا را از او گرفت. زرشک پلو با مرغ بود غذاى مورد علاقه اش. - واى دستتون درد نکنه چرا زحمت کشيديد.. -بابات هنوز نيومده؟ -نه ميره سر ساختمون -چه حوصله اى داره هر روز؟ -آره ميگه تا بالا سر کارگر نباشم کارو دست انجام نميدن -خواهرت چطوره؟ -خوبه تا چند وقت ديگه گچ پاشو باز ميکنن پرى خانم بفرماييد تو -مزاحمت نميشم عزيزم -نه بابا چه مزاحمتى بفرماييد پرى دخت زنى ميانسال و سفيدرو بود در چهره اش ستاره اى کمرنگ چمشک ميزد به نظر ميرسيد که ستاره زيباييش را از مادرش به ارث برده بود پرى دخت روى مبل نشست و گفت: هوا چقدر سرد شده هانا درحالى که با پايش جوراب هاى همايون را زير مبل ميفرستادتا از نگاه هاى تيز بين پرى دخت دور بماند گفت: -آره خيلى هانا لبخند زد و سينى غذا را روي ميز گذاشت -مادر من برم .تو ناهارتو بخور -نه پرى خانم الان گرسنم نيست بعد گرم ميکنم ميخورم -هرجور راحتى دخترم -بذاريد براتون يه چايي بيارم -نه هاناجان تازه ناهار خوردم بلافاصله بعدش چاى نميخورم -خب پس براتون ميوه ميارم -نه قربونت برم بشين من الان چيزى نميخورم -آخه اينجورى که خيلى بده -اصلانم بد نيست هانا لبخند زد و بيش ازاين اصرار نکرد پرى دخت تمام نگاهش را در چشمان هانا ريخته بود گفت: نميترسى که؟ -نه نه چرا بايد بترسم -مادرت ديروز بهم زنگ زده بود خيلى نگران بود بعد از اون اتفاق حسابى ترسيده منم گفتم خيالش جمع باشه من حواسم بهت هست -شما لطف داريد ولى من نميترسم -به هر حال مادره ديگه حق داره پرى دخت نفس عميقى کشيد هانا از فرصت استفاده کرد و گفت: پرى خانم اگه راجع به اين پسرديوونه هه چند تا سوال بپرسم ناراحت نميشيد؟ -نه عزيزم چرا ناراحت بشم -ميگم چرا نميبرينش دکتر درمان بشه؟ -کار از اين حرفا گذشته تاراجان دوا درمون ديگه روش نتيجه نميده -آخه خيلى خطرناکه که همچين آدمى نزديک شما زندگى ميکنه -چه ميشه کرد هاناجان بايد سر کنيم هانا دلش ميخواست تمام اطلاعات مغز پرى دخت را بيرون بکشد اما جسارت اين کار را نداشت .حس ميکرد پرى دخت از همه بيشتر ميداند...! پرى دخت لحظاتى بعد به خانه اش برگشت و هانا را از دانستن بيشتر بى نصيب گذاشت عصرشده بود همايون زود به خانه برگشته بود و از خستگى روى مبل خوابش برده بود. هانا براى ديدن فيلم ترسناک به منزل سايه دعوت شده بود هانا به همايون نگاهى انداخت دهانش نيمه باز بود و صداى خرو پفش بلند شده بود خستگى از پشت پلک هايش هم پيدا بود. سايه برق ها را خاموش کرد روى مبل نشست و خودش را به هانا چسباند هر دو به زير پتو رفته بودند و چشم به صفحه ى تلويزيون دوخته بودند هانا گفت: مامانت اينا کى ميان؟ -دير بابا دير. مامانم بره خونه خالم حالا حالاها بلند نميشه کاش به تارا اينا هم ميگفتيم -ولمون کن بابا الان ستاره مياد تيتراژ فيلمو ميينه غش ميکنه هانا خنديد و گفت: خب فقط به تارا -ولش تارا درازه پتو بهمون نميرسه هانا با صداى بلند خنديد و گفت: -ديوونه مشکلت پتوعه الان؟ اين همه پتو -هيس شروع شد .بى خيال دوتايي بيشتر حال ميده در تمام مدتى که به تماشاى فيلم مشغول بودند سکوت اختيار کرده بودند و با چشمانى گرد شده مشغول تماشا بودند با صداي مردانه اى از پشت سرشان هردو مانند فنر از جا پريدند و جيغ کشيدند ساسان بهت زده مقابلشان ايستاده بود...سايه گفت: -ساسان الهى از کار بيفتى الهى فلج اطفال بگيرى هانا که دستش را از ترس روى سينه اش گذاشته بود به خنده افتاد و گفت: چرا چرت و پرت ميگى ساسان برق ها را روشن کرد و گفت: الان وقت اين کاراست؟نشستى با خيال راحت فيلم ميبينى؟ ساسان تلويزيون را خاموش کرد از قيافه اش اضطراب و دلهره ميباريد. هانا از اينکه ساسان او را مورد خطاب قرار نداده بود دلخور شده بودسايه گفت: -مگه چيه؟ -اين پسره فرار کرده ساسان بطرى آب را يک نفس سرکشيد.سايه پرسيد -کياراد؟ ساسان به تکان دادن سرش اکتفا کرد سايه گفت: واى نکنه مثل اون شب که فکر کرديم فرار کرده يهو سر از خونه ى يکى در بياره هانا با ترس گفت: -واى بابام و از خانه خارج شد طاهر توى راهرو سيگار به دست قدم ميزد هانا سلام کوتاهى کرد و با عجله به طبقه ى سوم رفت در باز بود داخل شد پدرش نبود... درب واحد روبرو باز شد سيروس کت به دست به همرا برديا بيرون آمدند برديا با ديدن چهره ى نگران هانا گفت: باباتون پايينه هانا با خود مى انديشيد که يک جوان چقدر ميتواند خطرناک و نفرت انگیز و دلهره آور باشد. ؟ وارد حياط شد زمين خيس بود و باد سردى ميوزيد باران بى وقفه ميباريد. پدرش با چهره ى نگران به طرفش آمد و گفت: هانا صدبار بهت زنگ زدم کجايي تو دختر رفته بودم خونه ى سايه اينا بابا چى شده -هانا تو اينجورى اومدى پايين؟ هانا کلاه سوئيشرتش را روى سرش انداخت و گفت: بابا پسره کجا رفته؟ - نميدونم هانا منم همين الان اومدم پايين -واى حالا چيکار کنيم؟ -نميدونم ايرج شوهر ستوده جلو آمد و گفت: -نگران نباشيد پيداش ميکنيم همايون گفت: ايرج خان همون بهتر که پيدا نشه بذاريد بره گم شه بلکه اسايش به خونه برگرده ايرج سرى تکان داد و گفت: اونوقت کى ميخواد جواب آقاجونو بده -عجب گرفتارى شديما زنگ بزنيد پليس قبل از آنکه ايرج چيزى بگويد صداى فرياد دريا نفس ها را حبس کرد....
  14. مجنون خسته|sara6

    کسى چشمش با من هست يا براى ديوار مينويسم؟ روى مبل نشست و پاهايش را روى ميز گذاشت در نبود افسانه بايد نهايت سوء استفاده اش را ميکرد! موبايلش زنگ ميخورد افسانه بود -سلام مامان -سلام بابات نيومد؟ -مامان امروز سومين باره اينو ازم ميپرسى نه نيومد رفته سر ساختمون -واى اين مرد منو پير کرد صداى جيغ هاى مکرر ايليا مانع درست شنيدن صداى مادرش ميشد -ايليا چشه؟ -هيچى چيپس ميخواد... هانا زنگ بزن بگو بياد خونه به خدا من همش دل نگرون توام که يه وقت اون زنجيريه نياد تو ساختمون يه بلايي سرت بياره -اره اون مياد تو ساختمون دقيقا هم مياد طبقه سه و دقيقا واحد شيش و دقيقا منو ميکشه -زبونت لال بشه هانا... از دست تو و بابات پير شدم پير -مامان اينجا سايه مياد پيشم تارا مياد تنها نيستم که نگران نباش اينهمه مرد تو اين ساختمونه -خدا اين سالاريو لعنت کنه -بدبخت به ما خوبى کرده تو نفرينش ميکنى -تو سرش بخوره خوبيش گرفتارمون کرد -خب چيکار کنيم الان از اينجا بريم؟ -فردا پس فردا زمستونه تو اين هواى سرد بيفيتم دنبال خونه اون همه وسايلو دوباره بار بزنيم ببريم سر قبر من؟ -مامان اعصاب نداريا.... واى چقدر داد ميزنه ايليا -برم من... مواظب خودت باش بيرون نريا هانا برو خونه ى تارا يا ستاره اينا -به سايه ميگم بياد پيشم -فقط سايه سايه سايه با دخترى که از همه گندتره تو صميمى ترى -مامان ميخوام درس بخونم -نرى تو باغا دوباره به بابات زنگ ميزنم بلکه يکم رگ بى خياليش بخوابه دست از سرکشى برداره بياد خونه -نگران نباش سلام برسون خدافظ. (خداحافظ) هانا کتابش را بست به سمت يخچال رفت دلش يک عالمه خوراکى خوشمزه ميخواست و يخچالشان از پس نيازهاى او برنمى آمد.... شال و کلاه کرد و خارج شد! طبق عادت وقتى وارد محوطه شد نگاهى به خانه ى چوبى انداخت باز هم در دل تحسينش کرد خانه اى مدرن و و زيبا بود ياد صاحب خانه افتاد تمام طول مسير چهره ى او را ريکاورى ميکرد... درست يادش نبود اما اگر قرار بود او را ارزيابى کند به جرات ميتوانست بگويد که جاذبه ى او را در هيچ يک از پسران ساختمان سراغ نداشت! کيسه ى خريدش حسابى سنگين بود از خريدن هيچ چيز امتناع نکره بود. قبل از اينکه کليدش را بچرخاند درب باز شد لحظه اى ترسيد.... ساسان بود.. ترسش فرونشست.... او از اين درب رفت و آمد نميکرد! ... ساسان مثل هميشه شيک و خيره کننده مقابلش ايستاد و سلام کرد -سلام ساسان با احترام از جلوى هانا کنار رفت و گفت: بفرماييد هانا ببخشيدى زير لب گفت و داخل شد. ساسان قبل از رفتن گفت که سايه به خانه ى آن ها رفته قدم هايش را تند کرد و وارد آسانسور شد. اکنون که در ساسان دقيق ميشد متوجه ميشد که تيران حتى قابل مقايسه با ساسان نيز نيست . در کل خانواده ى خوش قد و قامتى بودند کوتاه ترين فرد حضور يافته در ساختمان بعد از ايليا هانا بود! ريز اندام نبود اما درشت هم نبود ...کوچک بود و بغلى! دم در که رسيد ديد سايه گوشى به دست منتظر اوست هاناگفت: -سلام خيلى وقته اينجايي -نه تازه اومدم داشتم بهت زنگ ميزدم ببينم کجايي -بريم تو -چقدر خريد کردى -ويار دارم هانا خريد را روى ميز آشپزخانه گذاشت و گفت: چاى ميخورى يا قهوه -دلم چايي ميخواد اما نه اينجا -پس کجا آلاچيق؟ -آره خيلى وقته نرفتيم - مامانم بفهمه پوستم کندس -بچه اى مگه پاشو بيابريم از کجا ميخواد بفهمه -نميترسى تو؟اگه يهو بياد سر وقتمون چى اون به ايليا که يه بچه ى چهار سالست رحم نکرد داشت تو حوض خفش ميکرد اونوقت به ما رحم ميکنه؟ -اوو چه خبرته تخت گاز ميرى خيله خب نميريم -من اصلا فکر نميکردم اين حوضه انقدر عمق داشته باشه -عمقش همچين زيادم نيست!براى ايليا زياد بود -آخه ساسان و اين پسره از سرتا پا خيس خيس بودن -اونا تو آب کشتى گرفتن هانا چند بسته چيپس و پفک را درون ظرفى خالى کرد به همراه ظرفى پر از پاستيل روى ميز گذاشت -ميگم چرا اين پسره نميره پيش پدربزرگت مگه نميگى پدربزرگت خيلى هواشو داره خب پيش هم زندگى کنن ديگه -مگه ديوونه ايم اين تسلسل اعصابيو ببريم پيش آقاجونم... آقاجونم سکته ى دومشو هم ميزنه و تمام .بعدشم صلاح نيست باهم زندگى کنن - چرا صلاح نيست شايد اينحورى بهتر باشه -اين زلزله اعتبارى بهش نيست آقاجونم بخاطر ننه باباى اين آشغال سکته کرد -چرا؟ -گفتم که بهت -نه نگفتى هانا سرانگشتان پفکى اش رامکيد و گفت: -ده يازده سال پيش وقتى خبر مرگ يوسف و زنشو شنيد سکته کرد اينارو بهت قبلا گفتم مغز سوسکى -نگفتى بابا - اين وقتى هيفده (هفده)هيژده (هجده) سالش بود ننه باباش تو يه تصادف مردن -چه غمگين -اين خرم تو ماشين بود ولى نمرد اونموقع من دوازده سالم بود زياد يادم نيست ...هنوز اينجارو نساخته بوديم اينجا يه خونه ى ويلايي بود که آقاجون و يوسف اينا اينجا زندگى ميکردن ما هم هرکدوممون يه گوشه از شهر بوديم تا اينکه اين اتفاق افتاد و تصميم گرفتيم اين خونه رو بسازيم هممون بيايم اينجا تا آقاجون هم تنها نباشه اما آقاجون مگه رضايت ميداد آخرشم فکر کنم بخاطر اين پسرک روانى راضى شد اون خونه رو خراب کنيم -چرا؟ سايه لب و دهانش راکج کرد و گفت: -چون خاطرات اون خونه حال اين آقارو بدميکرد ياد پدرمادر جفنگش ميفتاد -شايد اون حادثه باعث شده اينجورى شه -آره ديگ بعد اون اتفاق کلا زده بود به سرش....تو همين واحد شما زندگى ميکردن -واى اون روانى اينجا بوده؟ -آره يهو ساعت سه نصفه شب بلند ميشد عربده ميکشيد خواب نداشتيم که ما -سه صبح منظورته؟ -تو فقط از ادبيات من ايراد بگيد... پاشو برو چاييو بيار گلوم خشک شد هانا همانطور که به سمت آشپزخانه ميرفت گفت: -تو ادامه بده - هيچى ديگ پدرمونو درآورد پدر آقاجونو از همه بيشتر... ما که زياد نميديمش يعنى خانواده هامون اجازه نميدادن خودشم از خونه بيرون نميومد چندماهى که باهم زندگى ميکرديم فقط داد و فريادهاى نصفه شبش يادمه هانا سينى چاى را روى ميز گذاشت و گفت: اوه اوه چطورى تحمل کردين -چه صبحايى که تو مدرسه چرت نميزدم ...خدا چوب تو... هانا خنديد و گفت: چرا نبردينش بستريش کنيد آدم مريضو که تو خونه نگه نميدارن -آقاجونم نميذاشت بابا ...ولى بعد اينکه آقاجون رفت چند ماهى بستريش کرديم جيگرمون حال اومد آسايش داشتيم -خوب نشد؟ -نه بابا ولى تا يه مدت گيج و منگ بود البته من نديدما برديا اينا ميگفتن -چرا مرخصش کردن؟ -مرخصش نکردن آقاجونم فهميد پاشد اومد اينجا الم شنگه به پا کرد ميخواست اينو باخودش ببره عمو سيروس نذاشت به آقاجون گفتن دکتر گفته اگه پيش هم باشين هم براى اون بده هم خودش چون اون وقتى آقاجونو ميبينه ياد خاطرات خانوادگيش ميفته و حالش بد ميشه گفتن بهتره تنها زندگى کنه و از دور مراقبش باشيم مکافات داشتيم تا تونستيم اقاجونو راضى کنيم من جزيياتو نميدونم برديا قشنگ ميدونه خيلى کنجکاوى برو از اون بپرس سايه فنجان چايش را در دست گرفت و هانا گفت: از اون عصا قورت داده خوشم نمياد سايه خنديد و گفت: حق دارى خوشت نياد -خب بقيه شو بگو -اى بابا بقيه ى چيو بگم تموم شد ديگه الانم اونطور که من شنيدم و ميدونم آقاجون هرروز با اين نفله درتماسه که مبادا ما دوباره بندازيمش ديوونه خونه هانا پاستيلش را در چاى فرو کرد و گفت: -اون خونه رو هم خودش ساخته؟ سايه نگاهى به پاستيل دوش گرفته ى هانا در فنجان چاى انداخت و گفت: - خيلى نکبتى هانا... باباش نقشه کش پخشه کش بود مثلن مهندس بود هانا خنديد و گفت: دوس دارم... پس باباش مهندس ساختمون بود -نه بابا مهندس کجا بود -بود ديگه - نه بابا -باباش ساخته اينجارو؟ -نه بابا اينو ما براش ساختيم بلکه هم ازمون دور باشه هم آقاجون راضى باشه البته منهدس ناظرش عمو سيروس بود سايه اين جمله اش را گفت و خنديد هانا گفت: کلا خانوادگى تو کار ساختمون سازيو و ايناييد -آره البته عمو سيروس به غير از اون شرکتش که مربوط به پروژه هاى ساختمونيشه دوتا کارخونه ى سازه هاى ساختمونى هم داره و از همه ى ما وضعش بهتره -بقيه تونم فکر کنم نفرى دو سه تا کارخونه و شرکت و کلى زمين و خونه داشته باشيد سايه خنديد و گفت : -نه بابا از اين خبرا نيست عمو سيروس بيچاره هم تلاش خودش بوده که به اينجا رسيده وگرنه همه ى اين مال و اموال مال آقاجونه -بعد از صد و بيست سال ميرسه به شما ديگه سايه ابرويي بالا انداخت و غليظ گفت: ان شاءالله هانا از لحن او خنده اش گرفت و گفت: -تو به کى رفتى اينقدر شيطونى؟ برادرت که خيلى آرومه -به تو هردو خنديدند هانا گفت: -فکر نکنم آقاجونت بدونه شما سايه ى عزيز دردونشو با تير ميزنيد. -ولش کن از بحثش بيايم بيرون مرتيکه نکبت هانا لبريز از ابهام بود از حرف هاى جسته گريخته ى سايه خيلى چيزها دستگيرش نشده بود. -اين همه راجع بهش حرف زديم اسمشو نگفتى -قول ميدى آخرين سوالت باشه؟ - من هنوز خيلى سوال دارم -بابا دهنم کف کرد بقيه سوالاتو از ساسان بپرس -از اون چرا؟ -اون بزرگتره بهتر ميدونه -تو خب خواهرشى بپرس بهم بگو -برو بابا -خيله خب ديگه نميپرسم فقط بگو اسمش چيه؟ -کياراد....
  15. مجنون خسته|sara6

    آوا عينکش را روى ميز گذاشت. دستى به صورتش کشيد و گفت: بايد ببرمش دکتر فکر کنم بيش فعاله افسانه با ناراحتى گفت: -تو زياد بهش سخت ميگيرى بچه رو کلافه ميکنى -مامان يه لحظه يه جا آروم نميشينه غذا هم که درست و حسابى نميخوره فقط تنقلات ميخوره اين همه انرژيو از کجا مياره نميدونم -خب براش اين آشغالارو نخرين -لج ميکنه داد و بيداد راه ميندازه پيمانم ميگه هرچى ميخواد براش بخر فقط دهنش بسته شه -بچه همينه بايد حوصله داشته باشيد که هيچکدومتون نداريد هانا حوله به دست وارد سالن شد آوا پرسيد -ايليا کو؟ -وا من دسشويي بود چه بدونم ايليا کجاست؟ آوا هراسان گفت: -واى کجا رفت اين من فکر کردم پيش توعه افسانه گفت بيرون نرفته باشه صداى فرياد هاى مردانه اى توجه آن ها را جلب کرد هر سه ى آن ها از پنجره به بيرون نگاه کردند ايليا خيس و بيحال در آغوش ساسان بود و ساسان با پسرى غريبه بحث ميکرد. آوا سراسيمه به طرف پله ها رفت بدون عينک درست نميديد افسانه به دنبال او رفت و هانا خودش را درون آسانسور انداخت. صداى آخ آوا به هوا برخاست پايش روى پله ى آخر پيچ خورده بود! افسانه نميدانست ايليا را دريابد يا دخترش را. هانا از راه رسيد آوا ناله ميکرد و افسانه جلوى پايش نشسته بود با صورتى نگران گفت: هانا برو ببين چه بلايي سرمون اومده هانا بغض بدى در گلويش نشسته بود آنقدر که نفس کشيدنش مشکل شده بود چشمان ايليا را درست نميديد نميدانست چشمان مشکى براق خواهر زاده اش باز است يا بسته فقط در دل با خود تکرار ميکرد:خدايا کمک کن ...خدايا رحم کن... خدايا چيزى نشده باشه... خدايا خواهش ميکنم ساسان با ديدن او به سمتش برگشت هانا صدايش ميلرزيد گفت: چى شده ساسان با خونسردى گفت: نگران نباشيد حالش خوبه هانا جسم خيس ايليا را در آغوش گرفت بسيار سنگين تر از هميشه بود به سمت خواهر و مادرش برگشت و داد زد حالش خوبه آوا سعى ميکرد از جايش بلند شود اما از نميتوانست پايش را تکان دهد پسر جوان به طرف خانه اش ميرفت خانه ى چوبى هميشه آرامش. ساسان پشت سر او گام هاى تندى برداشت و يقه ى تيشرتش را کشيد بدن او کمى به عقب کشيده شد و با عصبانيت به طرف ساسان برگشت. ساسان يقه اش را گرفت و تن خيس او را به درخت چسباند. آب از سر و رويش ميريخت! افسانه ايلياى وحشت زده را از آغوش هانا گرفت و به طرف آوا رفت هانا دستى به صورت يخ زده ى ايليا کشيد و به طرف ساسان رفت .ساسان با تمام قدرتى که داشت فرياد ميکشيد -به چه حقى پاتو اينور گذاشتى پسر جوان هيچ حرفى نميزد با اخم به او زده بود اولين بار بود که صورتش را ميديد. هانا درست پشت ساسان ايستاده بود گفت: آقا ساسان چى شده؟ شما اينجا وانستيد بريد تو بعدا بهتون توضيح ميدم پسر جوان با اخم غليظى به هانا زل زده بود هانا با سماجت گفت: تا نگيد چى شده نميرم خواهر زاده ى من داشت ميميرد تروخدا بگين چى شده ساسان يقه ى او را رها کرد و تقريبا داد زد و گفت: بهت ميگم برو تو هانا با جثه ى کوچکش در کنار دو مرد تنومند احساس ترس کرد و آرام آن ها را ترک کرد. هانا تا لحظه اى که به در برسد پشت سرش را نگاه ميکرد لحظه ى آخر ديد که آن پسر دستش را روى سينه ى ساسان گذاشت و او را به عقب هول داد و به طرف خانه اش رفت ساسان که براى لحظه ى تعادلش را از دست آمده با صورتى که از عصبانيت به کبودى ميزد به او نزديک شد ترديدهايي در دلش جوانه زده بود از سر انگشتان ساسان آب ميچکيد .موهاى خيسش را که روى صورتش ريخته بودند به بالاى سرش فرستاد و درحالى که نفس نفس ميزد گفت: -شما که هنوز اينجا ايستاديد بريد تو -ميشه بگيد چى شده؟ -اين بچه رو براى چى تنها فرستاديد تو حياط؟ -ما نفرستاديمش خودش اومده -لطفا بيشتر مراقب باشيد هانا با عسلى هاى نگرانش به ساسان زل زده بود قدش به زور تا شانه ى ساسان ميرسيد. -داشت بچه رو خفه ميکرد -اون پسره؟ ساسان سرش را به نشانه ى تاييد تکان داد -خداى من آخه براى چى بچه طفل معصوم چه گناهى کرده از طبقه ى سوم صداى همهمه مي آمد -چون مريض و روانيه ساسان زير لب ادامه ى فحش هايش را نثار او کرد تيران که با قدم هاى تند از پله ها پايين مي آمد پرسيد -چى شده ساسان؟ با ديدن هانا سلام کرد و هانا به تکان دادن سرش اکتفا کرد -به خدا يه روز يا خودمو به کشتن ميدم يا اين عوضيو ميکشم هانا از با تشکر از ساسان از آن ها فاصله گرفت و به طبقه ى سوم رفت در خانه باز بود افسانه با تلفن حرف ميزد آوا روى مبل نشسته بود و ايليا را در آغوش گرفته بود. پرى دخت به زور ميخواست به آوا آب قند بدهد ستوده و تارا گوشه اى از خانه ايستاده بودند تارا با ديدن هانا به سمتش آمد -هانا به خير گذشت واى ديدى بهت گفتم چقدر خطرناکه افسانه حوله اى را دور ايليا پيچيد. به جز پريدخت هيچکس کارى نميکرد و چيزى نميگفت همه وحشت زده به آوا و ايليا چشم دوخته بودند تارا هانا را در آغوش گرفت و درحالى که دستش را روى پشتش ميکشيد گفت : الهى بميرم خيلى ترسيدى؟ هانا نميدانست چه بگويد نميتوانست اتفاقاتى که در عرض چند دقيقه رخ داده بود را هضم کند . سايه با موهايي افشان پله ها را دوتا يکى کرد و وارد خانه شد هانا باديدن سايه خودش را در آغوش او رها کرد. سايه او را مادرانه در حصار دستانش پناه داد. چند ساعتى از آن اتفاق ناگوار ميگذشت آوا و ايليا را از بيمارستان آورده بودند. آوا با پاى گچ گرفته اش روى مبل لم داده بود و ايليا روى تخت هانا آرام خوابيده بود . پيمان به شدت عصبى و خشمگين بود گفت: -آقا همايون اين بود اون خونه اى که انقدر ازش تعريف ميکرديد اينجا که تيمارستانه همايون دستى به موهاى کم پشت خاکسترى اش که در شرف ريختن بود کشيد و گفت: امشب با آقاى سالارى صحبت ميکنم پيمان کتش را برداشت و گفت: آوا بريم افسانه گفت: -کجا ميخواي ببريش با اين پا؟ -مادر من نميتونم جايي که يه روانى زندگى ميکنه بمونم هانا گفت: -تو ميتونى هم برى سر کار هم به ايليا برسى هم به کار خونه؟ بذار آوا پاش خوب شه بعد بريد پيمان گفت: اينجا بمونم که خبر مرگ بچمو برام بيارن؟ افسانه پشت دستش زد و گفت: زبونتو گاز بگير پيمان خدا نکنه آوا با بيحالى گفت: بذار ايليا بيدار شه ميريم افسانه کنار آوا نشست و گفت: بااين پات کجا ميخواى برى -مامان نشکسته که ميتونم کارامو انجام بدم همايون گفت: هانا پس تو چند هفته برو خونه آوا اينا کمک حالش باش هانا متنفر بود ازاينکه برايش تعيين تکليف کنند... باشه اى زير لب گفت آوا بلافاصله گفت: نه بابا هانا درس داره بياد اونجا ايليا نميذاره درس بخونه من خودم از پس کارام برميام افسانه گفت: من خودم ميام پيشتون اصرارهاى آوا براى تغيير نظر مادرش بى فايده بود . افسانه به اندازه ى بيست جلد کتاب حرف زد و توصيه هايش را در گوش هانا فرو کرد در توصيه هايش رفتن هانا به باغ و حياط را اکيدا ممنوع کرده بود . هانا بود و روزهايي که قرار بود تنهايي به سر شود همايون از سرکار مستقيم به سرکشى منزل در حال ساختش ميرفت و دير وقت به خانه برميگشت و افسانه با زنگ ها و پيام هايش هانا را به مرز ديوانگى کشانده بود. سيروس همايون را مجاب کرده بود که ديگر هرگز خطرى آن ها را تهديد نخواهد کرد. درثانى مدت زيادى از اقامتشان نميگذشت و دنبال خانه گشتن آن هم در آن هواى سرد و با آن همه گرفتارى اى که سرش ريخته بود محال بزرگى بود. -

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×