رفتن به مطلب
Added by Amir

farkhonde1384

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    27
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

374 بار تشکر شده

درباره farkhonde1384

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    انتخاب نشده
  • علایق
    خودم
    خودم
    وبازهم خودم
    درکنار تو :)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,138 بازدید کننده نمایه
  1. سلام.

    یکم نبودم همه رفتنا!

    دختر جون آن شو. همه بعضی وقتا از حرفای ما اشتباه برداشت می کنن. اتفاقی که خیلی برای خودم و دوستای نزدیک مجازی و واقعیم افتاده. 

    دنیا همینه. همیشه به دلخواه و میل و منظور ما نمی چرخه.

    دلم برات تنگ شده بود.

    سر بزن. 

    1. farkhonde1384

      farkhonde1384

      نه بابا نبودیمو یکی واسمو نامه فرستاد 

      تهش خودتو معرفیم میکردی پسر خاله نبودم یادم رفته خخخخ

    2. parya

      parya

      خانوم دکتر داشتیم؟ ای بابا :( 

    3. farkhonde1384

      farkhonde1384

      نه نداشتیم شوخیدم خخ

  2. سلام دوستان عزیز!

    اگه باحرفام ناراحتتون کردم یا بدی ازم دیدید به بزرگی خودتون ببخشید 

    من هیچوقت از حرقام قصدی نداشتم فقط بخاطر اینکه میدیدیم ناراحتین میگفتم شاید بتونم کمی بخندونمتون ...

    فکر میکردم توی این سایت شماهمه دوستام هستین و میتونم باهاتون برای یه لحظه هم که شده خوش باشم ...تصمیم گرفتم دیگه برای همیشه از سایت برم و فقط برای تایپ رمان وارد سایت بشم بازهم میگم ببخشید اگه بدی دیدید حلالم کنید!!

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 38
    2. farkhonde1384

      farkhonde1384

      خخ من؟؟شرمنده جنس قبلی تموم کردیم خخخ

    3. Z_khofteh
    4. farkhonde1384

      farkhonde1384

      اخه خواهرمن دختر خالت زود رنجه به من چه من دختر عمتم اشتب گرفتی اقا خخ

  3. سلام دوستان من برگشتم :smile::smile:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. farkhonde1384

      farkhonde1384

      اوه الان دیگه وقتشه بیای پیش من درمونت کنم معلوم نیست تو گلوت چی گیر کرده دیگه نمیتونی نفس راحت بکشی

    3. nima.slmny00

      nima.slmny00

       پس بذار برم یه قبر برا خودم بخرم

    4. farkhonde1384

      farkhonde1384

      حلوا یادت نره:)))

  4. سلام دوستان عزیز!

    فرا رسیدن ماه مبارک رمضان روبه شما تسلیت میگویم-_--_-

     امیدوارم تاآخرماه رمضان زنده بمونید و نمیرید:)))

    یادتون نره اون یخچالو پلمپ کنین و سمتش نرین وگرنه شیطونه گول میزنه ومیرین آب میخورین بعدم شروع میکنین دونه دونه خالی کردن یخچال:D:D

     

    1. Hild_a

      Hild_a

      مرسی خانوم خانوما

      ماه رمضون شما هم مبارک! :t(1):

      آلبالو بچینی ، خندوانه ببینی!!

      خلاصه اینکه ایشالا موفق باشی همه روزه هاتو بگیری:)

      دعا فراموش نشه ها!:gol:

    2. selin

      selin

      من عمرا اگه سمت یخچال نرم:smile:

      خخخخ

      مال تو هم تسلیت عرض میشود

      من عمرا اگه سمت یخچال نرم:smile:

      خخخخ

      مال تو هم تسلیت عرض میشود

  5. farkhonde1384

    اگه نفر قبلی همین الان بهت زنگ بزنه...

    ۸
  6. farkhonde1384

    ازچه جورآدمایی بدت میاد؟

    از هیچکس فقط خودم که زود به همه اعتمادمیکنم وبعد که پسم زدن یخاطرشون گریه میکنم....
  7. farkhonde1384

    خنده متولدین ماه ها !

    من لبخندم ملیحه مرموزنیست
  8. farkhonde1384

    تست شخصیت شناسی: کیفتان را چگونه نگه میدارید؟

    شماره ی ۳: افرادی که کیفشان را روی شانه می اندازند می توانند کتاب های مورد علاقه ی خود را همیشه همراه داشته باشند حتی اگر تقریباً جایی برای نگه داشتن آن در کیف موجود نباشد. این افراد چنان مبادی آداب و با نزاکت هستند که اگر بین حرف های شما خوابشان برود نیز این کار را با چشم های باز انجام خواهند داد و گهگاهی سرشان را نیز به تایید تکان خواهند داد. شماره ی ۴: اگر از افرادی هستید که کیفتان را به صورت مورب روی شانه ی مخالف می اندازید باید بدانند که هیچکس نمی تواند وسایل شما را بدزدد. البته این دسته افراد ممکن است کمی در مورد دارایی هایشان غلو کرده و ثروتشان را به رخ دیگران بکشند اما در همین حال معمولاًً افراد سخاوتمندی هستند. البته این افراد باید بسیار مراقب باشند زیرا ممکن است برخی این گشاده دستی را مایه ی ضعف شما دانسته و از شما سوء استفاده کنند.
  9. farkhonde1384

    خنده متولدین ماه ها !

    من خردادم‌ ولی اشتباهه
  10. سلام ودرودخدمت دوستان عزیز‌ نودهشتیا!

    ضمن تبریک عیدووارد شدن به سالی جدید...

    عزیزانی که رمان(دست ها ومستی های یک دختر)رو خوندن لطفا اگر انتقادی ازاین رمان دارید ویا تا الان که دو فصل از رمان رو فرستادم اگر مشکلی در رمان میبینید لطفا بگیدتامن ویرایش کنم...

    باآرزوی توفیق برای شما عزیزان!

  11. farkhonde1384

    دست ها و مستی های یک دختر | farkhonde1384

    باصدای نازک دختری چشامو‌بازکردم روی تخت توی بیمارستان بودم...آرسام کنارم ایستاده بودو باپرستارحرف میزدبرگشت لبخندی زدوبالحنی آروم گفت: -بالاخره بهوش اومدی؟کم کم داشتم نگران میشدم به زخمم نگاه کردم سه تا بخیه خورده بود وسوزش بدی میدادبرگشتم وبااخم به آرسام نگاه کردم ,عصبی سرش دادزدم: -مگه بهت نگفتم نمیخوام بیام بیمارستان؟ لبخندروی صورتش ماسیدوجدیت جاشوگرفت: +هیچوقت همون چیزی که تومیخوای نمیشه اینو بدون پرستار سرشو پایین انداخت و ازاتاق خارج شد -تواگه واقعابه فکرمی باید اون چیزی که من میخوام روانجام بدی پوزخندی زدوباحرص گفت: +من بیشترازاینکه به فکرتوباشم به فکرخودمم شنیدن این حرف برام دردناک بود وباعث شد گوله اشکی از چشمم سربخوره -خب اگه به فکرم نیستی هرگز نبایدمنو بیمارستان میاوردی +میخواستی بزارم همونجا بمیری؟ -آره میزاشتی بمیرم شایدکمترعذاب میکشیدم... دوباره پوزخندی زدواین باعث شدبیشترحرص بخورم بافریاد بهم توپید: +خوب بمیرشایدماهم کمتربخاطربودنت عذاب بکشیم به سمت درهجوم بردو پشت سرش درومحکم بست این واقعاآرسام بود؟آرسامی که من عاشقش بودم وحاضربودم بخاطرش بمیرم؟همین حرف کافی بود تاتمام عشق من رو به نفرت تبدیل کنه سدی که جلوی چشام و گرفته بود کناررفت ودوباره سیل اشکم جاری شدوبغض هزارساله ام روشکست... سرمی که توی دستم بود رو کشیدم بدنم بی حس بودبرای همین هیچ دردی احساس نکردم ...ازاتاق بیرون اومدم هیچوقت همچین انتظاری رو ازش نداشتم ازبیمارستان خارج شدم وبه سمت دریا راهی شدم خیابونا شلوغ بودعیدنزدیک و همه برای خریدعید توبازارها میگشتن امامن؟فقط حسرت یک خانواده,یک عید,یک دیدارو یک عشق ممنوعه به دلم مونده بودبه دریارسیدم بازهم موج های آرامبخش دریاپیش چشمم بودوباعث شد شدت اشک ریختنم بیشتر شه ساحل خلوت بود آروم نفسمو بیرون دادم وروی شن های نرم دریانشستم وزانوهایم رو درآغوش گرفتم وهق هق گریم بلندشد +توهمیشه اینجایی؟ برگشتم سمت صدافقط همین کم بود آرش باتمام دوستاش روبه روم ایستاده بود بادیدنش حرصم گرفت -برای اومدن به اینجاهم بایدازتواجازه بگیرم؟ +عشقم اجازه نمیخوادکه فقط باید بامن... حرفشوقطع کردم وباحرص بهش توپیدم: -دهن کثیفتو ببند ازروی شنا بلندشدم وبااخم روبه روش ایستادم آروم آروم به سمتم اومدوباشیطنت گفت: +اگه نبندم چی؟ ترسیده بودم نمیدونستم بایدچیکارکنم هول شده بودم وفقط به آرش نگاه میکردم ناخنام درحال فرو رفتن درکف دستم بود...یه حسی بهم گفت بایدفرارکنم این تنها راه نجات منه...هرچی انرژی داشتم جمع کردم وبه سمت جنگل دویدم آرش ودوستاش هم دنبالم میومدن بافریادی بلندگفت: +باران صبرکن چون اگه خودم بگیرمت بدبه حالت میشه بی اهمیت به حرفش فقط میدویدم تااینکه دستم به شاخه درخت گیرکردودرد عجیبی سراسر بدنم روفراگرفت به اطراف نگاه کردم فقط درخت بود دیگه از آرش ودوستاش هم خبری نبودصدای زوزه گرگ همه جنگل روفراگرفت باصورتی درهم پیچیده به زخمم نگاه کردم بخیه هابازشده بود وبه شدت اززخمم خون میومدشالم وپاره کردم وباتکه ای ازش زخمم روبستم سمتی ازجنگل روانتخاب کردم وبه همون سمت قدم هامو برداشتم آروم توی جنگل قدم برمیداشتم هوابسیارسردبودوتوسط ترس تسخیرشده بودم صدای شکستن تکه چوبی ازپشت سرم اومد واین باعث شدسرجام میخکوب بشم باترس برگشتم وپشت سرم رو نگاه کردم که باگرگی باچشم های یشمی وپوستی سفید روبه روشدم... خواستم فرارکنم اما بدنم هیچ حسی نداشت حتی برای برداشتن یک قدم هم توانی نداشتم چشامو بستم وزیرلب دعامیخوندم وازخداکمک میخواستم اماوقتی چشامو بازکردم هیچ اثری ازگرگه نبودباتعجب واسترس به راهم ادامه دادم...پاهام دیگه حسی نداشت وبابدبختی سعی میکردم خودم روبه جایی برسونم که دنیاپیش چشمم تارشد...
  12. به به چه هواییی 

    ولی سفید برفی نامادری نداشت

  13. farkhonde1384

    دست ها و مستی های یک دختر | farkhonde1384

    چشامو بستم و سعی کردم برای یک لحظه هم که شده همه چیزو فراموش کنم....لرزش گوشیو توی دستم حس کردم به صفحه ی گوشی نگاهی انداختم اسم آرش روی صفحه افتاده بودباخودم کلنجارمیرفتم که گوشیوبردارم یانه...حرصم گرفته بودپسره ی بیشعورچطور به خودش اجازه دادکه اونطوری باهام برخورد کنه؟اه باران توخودتم مقصری بیشتر پسرای شهرومیشناسی وباهمشونم دوستی اون که دیگه پسره حتی اگه هزارتاهم دوست دخترداشته باشه بازم جای تعجب نیست...دستموتوی موهام فرو بردم وباتمام قدرت موهامو میکشیدم دیگه خسته شدم از این زندگی دوباره اشکام جاری شدو موج غم به سمتم هجوم آوردبه اطراف نگاه کردم یک خونه کوچیک که درگوشه ای ازش یک اجاق گاز کوچک گذاشته شده وکنارش که یک لیوان,بشقاب وقاشق زنگ زده گذاشته اس...به دیوار تکیه دادم وروی زمین نشستم من لیاقت این خونه کوچیک,این تنهایی واین بدبختی رو نداشتم به دستم که بخاطر چاقوی آرش زخمی شده بود نگاه کردم خون زیادی ازم رفته بودولی میتونستم چیکارکنم؟لباسم رو پاره کردم وباتکه ی کوچکی ازش زخمم روبستم امافایده نداشت پارچه سفیدرنگ خون رو به خودش گرفت سرمو به دیوار تکیه دادم وبی صدا اشک ریختم...باصدای گوشی چشامو بازکردم,به صفحه ی گوشی نگاه کردم بازم آرش بودباحرص نفسمو بیرون دادم وگوشیو وصل کردم+الوباران...جواب بده...منو به خاطررفتارم ببخش دست خودم نبود...باران حرف بزن باور کن من دوست دارم... اینجاکه رسید دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم وبافریاد گفتم: -هنوز جای چاقوت روی دستمه... +باران میبرمت دکترلطفااذیتم نکن... -دهنتوببند خواست حرف بزنه اما اجازه ندادم وگوشیو قطع کردمدستم دیگه بی حس شده بود بلندشدم ولباسامو عوض کردم وازخونه خارج شدمکوچه خلوت بودهمه برای درامان موندن از بارون به خانه هاشون پناه‌ برده بودند ولی من آدمی بودم که با بارون دست دوستی داده بودم وعاشق قدم زدن توی‌ بارون بودم آروم توی کوچه قدم برمیداشتم وحسرت میخوردم که چرا من یک دختر یتیمم؟مگه‌ من از بقیه چی کم دارم؟به سرکوچه رسیدم سرم‌ برای دیدن یه آشنا توی خیابون میچرخیداماکی؟من که کسیوندارمازکارم خندم گرفت به سمت دریا راه افتادم آروم توی خیابون قدم برمیداشتم وسعی میکردم غم هامو فراموش کنم من باید شجاع باشم باید اونقدر قوی باشم که انتقاممو بگیرم ازاونایی که زندگیمو به آتیش کشیدن, این غمو توی سینم فشردن ومنویتیم کردن....دستمو روی پهلوم‌ گذاشتم یعنی یه کلیه اونقدرارزششو داشت که منواز خانوادم,خوشبختیم وزندگیم جداکنه؟پوزخندی روی لبم نشست آدماچقدربی وجداننحاضرن‌ زندگی یکی دیگه تباه شه اما اونا خوشبخت بمونن....موج آب به سمتم هجوم آوردوآب هابانوایی آرامبخش پاهامو نوازش میدادهیچ نفهمیدم کی به دریا رسیدم بیخودو بی دلیل لبخندی رولبام نشست البته بی دلیل هم نبود من از کودکی عاشق دریاو موج هاش‌ بودم حتی گاهی اوقات بود که نزدیک بود سمت‌ سیگاربرم اما من باید اونقدرعمرکنم که انتقامموبگیرمهمین شدکه تصمیم گرفتم سراغ تفریح های پاک برم وبیخود خودمو شرمنده نکنم...روی شن های کناردریا نشستم وبه غروب آفتاب نگاه کردم یکی از چیزهایی که بهم آرامش میدادنگاه کردن به همین آسمون بودکه مبنی برآرامش بودغرق درافکارم بودم که سنگینی نگاهی رو به خودم حس کردبه سمتش برگشتمپسری باتعجب خیره به من نگاه میکردبابغضی که توی صدام بودگفتم: -چیه خوشکل ندیدی؟ بالحنی آروم گفت: -نه ندیدم پوزخندی زدم ودوباره به دریانگاه کردم انگارنه انگاریک نفرکنارم ایستاده...بادآروم وزیدواین باعث شد سوزش زخمم بیشتربشه وباصدایی بلندبگم آخدستموبالاآوردم وباصورتی درهم پیچیده به زخمم نگاه کردم پارچه که کلادیگه معلوم نمیشدوغرق در خون شده بود پارچه رو بازکردم چشاموبستم وسعی کردم درد رو فراموش کنم امافایده نداشت...نرمی انگشت های کسیو حس کردم پسره باپارچه ای که توی دستش بود سعی میکرد زخمم رو ببنده باتعجب به حرکاتش نگاه میکردم برگشت وبا چشای خمارش بهم زل زدو بالحنی آروم گفت: -باید بری بیمارستان پوزخندی زدم و سرمو به سمت مخالف جهت اون پسرچرخوندم -میشه بگی تو چیکاره ای؟ اونم برگشت وبااخم به من نگاه کردکمی بیشتر به قیافش دقت کردم اما اینکه...خودش بود آرسام کسی که چند ساله من عاشقش بودم امااون تنهام گذاشت و رفت دستم رومشت کردم‌ و محکم زدم تو صورتش ازحرکتم جاخورد دستشو گذاشت جایی که زده بودمش...بابغض بهش نگاه کردم وگفتم: -لعنتی فکرنکردی دلمون برات تنگ میشه؟ برگشت وبابهت بهم نگاه کردوگفت: -باران ازم دلخور نباش من مجبور بودم برم الانم آدرستو از یلدا گرفتم منم طی این چند سال واقعا بهم سخت گذشت پوزخندی زدم -هه توگفتی...منم باور کردم تواگه به فکرمن و یلداو بچه هابودی خیلی وقت پیشاباید میومدی الان اومدی چیوثابت کنی؟اینکه خیلی مردی؟ ازروی زمین برخاستم و به سمت جنگل میرفتم که دستمو کشید +لااقل الان بیا بریم بیمارستان به بعدش هرکجاخواستی برو دستمو ازدستش بیرون کشیدم وهمین باعث شد تاسرم تیر بکشه ابروهامو در هم پیچ دادم اولین قدمو برداشتم وخواستم برم توی جنگل که دنیاپیش چشمم تارشدو دیگه هیچی نفهمیدم...
  14. دوستان عزیزنودهشتیا!!

    لطفا برای اتمام رمان{آش ماش به همین خیال باش} کمی روحیه دهید

    تا وسطای رمان رفتم ادامشو موندم چیکارکنم:mellow:

  15. farkhonde1384

    سوسک. تو شلوارته خخخخ نظر لطفا خخخخ

    8.12.13به همراه کلی جیغ و داد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×