رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

yasamannafas

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    84
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد yasamannafas در 20 مرداد

yasamannafas یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

247 بار تشکر شده

درباره yasamannafas

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    موسیقی ٬ کتاب ، نویسندگی ، شعر ، زبان انگلیسی ، فیلم، کامپیوتر و خواب

آخرین بازدید کنندگان نمایه

351 بازدید کننده نمایه
  1. مشاعره(با حروف انتخابی)

    پدر، آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل شیشه ای بود که شد باعث ویرانی من س
  2. مشاعره

    عمرت تا به کي به خود پرستي گذرد يا در پي هستي و نيستي گذرد
  3. مشاعره

    ثنا باد بر جان پیغمبرش محّمد فرستاده و بهترش که بُد بر در دین یزدان کلید جهان یکسر از بهر او شد پدید
  4. مشاعره(با حروف انتخابی)

    ثنا باد بر جان پیغمبرش محّمد فرستاده و بهترش که بُد بر در دین یزدان کلید جهان یکسر از بهر او شد پدید گ
  5. مردی از سرزمین سکوت | yasamannafas

    موهامو زیر شالم کردم و رفتیم بیرون. چند نفر رو مبل نشسته بودن و با هم پچ پچ می کردن. یهو چشم به پارسا خورد که دوست داشت همون وسط بگیره لهم کنه. نگامو ازش دزدیدم. امیر - خب بچه ها ایشون خانوم دریا حمیدی هستن. به پسری که روی مبل تک نفره ای نشسته بود اشاره کرد. امیر - خانوم حمیدی ایشون ستوان ناصری هستن. بغل دستیشون ستوان شاکر و اون خانوم هم ستوان پروانه... اون بداخلاقم که می شناسین ... منظورش پارسا بود. همه اظهار خوشوقتی کردن به جز پارسا. معلوم بود که خیلی مغروره. همه رفتن سرکارشون به جز خانوم پروانه. چهره ی با نمکی داشت. به کنار خودش اشاره کرد. پروانه - بیا اینجا بشین عزیزم. از خدا خواسته کنارش نشستم. لبخند مهربونی زد. پروانه - تو چند سالته؟ - هیفده. ابروهاشو بالا انداخت. پروانه - جدا؟ - آره. پروانه - با پسر خالم چیکار کردی که انقدر عصبی بود؟ - پسرخاله؟ پروانه - منظورم پارساست. - مگه پسر خالته؟ پروانه - آره. - اصلا بهت نمی خوره این کوه غرور پسرخالته. آروم خندید. پروانه - نمی خوای جوابمو بدی؟ - نمی دونم والله یهو جنی شد. داغ کرد. پروانه - اون که الکی عصبی نمی شه. - فقط ... زیر لب گفتم: - دستشو گاز گرفتم. خنده ی صداداری کرد. پروانه - برای چی؟ مگه چیکارت کرده بود؟ - خب من ترسیده بودم. حقم داشتم بعد دستشو ... دیگه ادامه ندادم و به افق خیره شدم. باز صدای خندشو شنیدم. چقد این می خنده. دستی به شونم زد. پروانه - پارسا تا تقی به توقی می خوره عصبی می شه حرص نخور. - ببخشیدا ولی من به خاطر یه قوزمیت حرص نمی خورم. پروانه - می تونم دریا صدات کنم؟ - آره. پروانه - دریا جون از این به بعد تو هم گیتی صدام کن. - باشه ... پارسا - ستوان پروانه یه لحظه تشریف میارید. - اوه چه لفظ قلم ... خنده ی کوتاهی کرد و بلند گفت: گیتی - چشم سرگرد. از کنارم بلند شد و پشت سر پارسا وارد یه اتاقی شد. خیلی دوست داشتم بدونم که برای چی اینجام. چی شده اصا؟ دستمو تو جیب مانتوم کردم تا گوشیمو پیدا کنم که آه از نهادم بلند شد. گوشیم نبود و می دونستم کامران برداشتتش. اطرافم و آنالیز می کردم که صدای در اومد. دوباره پارسا اومد بیرون و نیم نگاهی بهم کرد. یه لبتاب دستش بود. روبه روم نشست و لبتابش و جلوش گذاشت و بعد چند لحظه به سمتم برگردوند. پارسا - اینو می شناسی؟ نگاهم و از قیافه ی اخموش گرفتم و به لب تاب نگاه کردم. با دیدن عکس خشکم زد. داشتم سکته می کردم. - آ...آره. پارسا - خب ... حرفشو قطع کردم. - ب...برای چی این سؤال و می پرسین؟ مگه چیکار کرده؟ پارسا - قاچاقچی اعضای بدن و اینکه دخترای جوون و فریب می دن و می برن به عربا می فروشن. - اما...اما...این درست نیست... من می شناسمش پسر خوبیه ... پوزخندی زد. پارسا - مثه اینکه تو رو هم فریب داده. - نه بنیامین اینجوری نیست. من بنیامین و می شناسم. بنیامین همیشه برام مثه برادر نداشتم بود. شاید اشتباه می کنید. با اخم ظریفی تو چشام زل زد. پارسا - من اشتباه نمی کنم سه ساله که دنبالشم. دو سال پیش از چنگم فرار کرد و رفت پاریس اما حالا ... به هر قیمتی که شده می گیرمش. می خواست بلند شه که سریع گفتم: - آقای صالح اینجا چه خبره؟ کامران چه ربطی به بنیامین داره؟ پارسا با تعجب بهم زل زد. پارسا - مگه امیر بهت نگفته؟ - نه. دست به سینه کمی بهم خیره شد و گفت: پارسا - به وقتش بهت می گم. بلند شد و نصف راه و رفت که بلند گفتم: - پارسا ... با تعجب بهم نگاه کرد. تازه فهمیدم چی گفتم. لبم و گزیدم و تند تند گفتم: - منظورم آقای صالح بود. لطفا بگین چی شده. می خواست اخم کنه اما اخمش جاشو به یه لبخند داد. ا این مارمولک چال گونه داشت. چقد جیگر و دخترکش می شد لامصب! اما هیچکس به پای سپهر نمی رسید. صد تا پارسا جلو سپهر لنگ می نداختن. پارسا - اگه بگم مزش می ره. پسره ی آشغال، حیوون، عوضی ... ایشاالله خبر مرگت بیاد. وقتی دید بد نگاش می کنم گفت: پارسا - بعد شام بهت می گم. بدون نگاه کردن به من برگشت تو همون اتاق. یک کوچولو اندازه یه ماش حس کنجکاویم کم شد. خب حالا من چیکار کنم؟ چشم به تلویزیون و کنترل تلویزیون خورد. به ساعت نگاه کردم. هشت بود. یهو یاد مامان بزرگ و بابا بزرگ و بابا علی افتادم. حتما تا الان خیلی نگران شدن. تلویزیون و روشن کردم اما اصلا حواسم به تلویزیون نبود و به اونا فکر می کردم. با صدای گیتی رشته ی افکارم پاره شد. گیتی - به چی فکر می کنی؟ - به مامان بزرگم و بابا بزرگام ... حتما تا الان خیلی نگرانم شدن. گیتی - تو با اونا زندگی می کنی؟ - آره. گیتی - پس پدر و مادرت چی؟ سرم و به زیر انداختم. شاید نمی دونست یا شایدم می خواست از زبون خودم بشنوه. - اونا مردن. سرمو بالا آوردم. تو چشاش دلسوزی و ترحم و می خوندم. اما من نمی خواستم کسی بهم ترحم یا دلسوزی کنه. لبخند تلخی زد. گیتی- متأسفم نمی خواستم ناراحتت کنم. - عیب نداره. گیتی - می تونم ... بپرسم که چطوری این اتفاق افتاد؟ - تو یه حادثه ی آتیش سوزی. گیتی - تو منو یاد یه بنده خدایی می ندازی. - کی؟ نفس عمیقی کشید و به بقیه که تازه از اتاق اومدن بیرون نگاه کرد. انگار داشت دنبال کسی می گشت. گیتی - پارسا ... - پ...پارسا؟ گیتی - اوهوم ... - چرا؟ من و اون که نقطه اشتراکی نداریم. گیتی - توی یه موقعیت مناسب بهت می گم. تلویزیون و خاموش کردم. کمی سکوت بینمون بود که یهو گفت: گیتی - بلند شو بریم شام بخوریم. خودش زودتر بلند شد و رفت توی آشپزخونه. می تونستم داخل آشپزخونه رو ببینم فقط پارسا و امیر نشسته بودن. بلند شدم و رفتم داخل آشپزخونه. به زور چند لقمه خوردم اما نمی تونستم از فکر مامان بزرگ و بقیه بیرون بیام. پارسا زودتر بلند شد. همینجور که می رفت گفت: پارسا - بیا تو بالکن. -من؟ نگاهی بهم کرد و گفت: بنیامین - مگه نمی خوای بدونی قضیه چیه؟ - چرا... نذاشت حرفم و ادامه بدم و در شیشه ای رو باز کرد. امیر با تعجب نگام کرد. امیر - پارسا می خواد بهتون توضیح بده؟ - آره. به گیتی نگاهی کرد و آروم گفت: امیر - عجیب نیست؟ گیتی که مثل امیر تو حالت بهت بود گفت: گیتی - چرا. برگشت سمت من و گفت: گیتی - برو دیگه منتظر چی هستی؟ مثل یه دختر حرف گوش کن در شیشه ای رو باز کردم و وارد بالکن شدم. پشتش بهم بود. پارسا - ازت خوشم میاد. هنگ کردم. این چی گفت؟ - تو همین چند ساعت خوشت اومده؟ برگشت و با نیمچه لبخندی نگام کرد. پارسا - من دوساله تو رو می شناسم. گیج بهش نگاه کردم و با حالت سؤالی پرسیدم: - دوسال؟ پارسا - آره دوسال. - می شه برام توضیح بدی. نفس عمیقی کشید و به آسمون زل زد. پارسا - سه سال پیش یه باندی بود که خیلی دنبالش بودیم. تا یه ردی ازشون پیدا می کردم در می رفتن. بعد مرگ رییسشون یه پسر بیست و چهار ساله رو جانشین خودش کرد. بنیامین ثانی ... دخترا به خاطر جذابیتش حاضر بودن هر کاری واسش کنن. بنیامینم گولشون می زد و به عربا می فروخت. صورتش گرفته شده بود. می تونستم احساس کنم که یه بغض بزرگ تو گلوشه اما برای چی؟ ادامه داد: پارسا - خودمو به این در و اون در می زدم تا تونستم یه نفر از باندشون و پیدا کنم. با کمک اون تونستم بنیامین و پیدا کنم اما اون زرنگ تر بود و از دستم فرار کرد. ناامید شده بودم. می خواستم پرونده رو رها کنم اما سرهنگ ممانعت کرد. دوباره سعی کردم از عضو باندشون حرف بکشم که فهمیدم بنیامین عاشق یه دختره که از همه چیز براش مهم تره و یه جوری نقطه ضعفشه. فکر می کردم که یه دختر همسن و سالای خود بنیامین باشه اما وقتی دیدمش خیلی تعجب کردم. یه دختر پونزده ساله با چهره ی معصوم و دوست داشتنی که تازه می خواست بره دبیرستان. فکر نمی کردم بنیامین عاشق و دلخستش باشه. نمی دونستم اون چی داره که بنیامین عاشقش شده. اسمشو هنوز نمی دونستم یه روز که همینجوری عین سایه دنبالش بودم. دوستش یهو اسمش و از پشت صدا زد. اسمش دریا بود... همیشه از پشت مراقبت بودم. از رفتارات خوشم میومد. تا اینکه بنیامین برگشت و دیدم چطور باهات رفتار می کرد. معلوم بود چقدر دوستت داره. آخه دیده بودم که چطور با دخترا رفتار می کرد. کامران یکی از دار و دستش بود. نقطه ضعفش قمار بود. من یکی و می شناختم که قمار بازی می کرد. فرستادمش جلو. می خواستم تو رو وارد این ماجرا کنم. می تونستم بهت زنگ بزنم یا رو در رو باهات صحبت کنم چون بنیامین همه جا چشم و گوش داشت. با مادر مینا صحبت کردم. اونم از این موضوع خبردار شد و دخترش و فراری داد. حالا مونده بود که تو رو یه جوری بفرستم پیش کامران و اونم چون باخته بود تو رو می داد به طرف. امروز وقتی دیدم داری می ری خونه ی کامران. پا به پات دنبالت اومدم. کار بعدی که باید می کردم این بود که خودنو جای برادر طرف جا بزنم و بگم برادرم مسافرته. بقیشم که خودت دیدی. با تعجب نگاش می کردم. فکرش و نمی کردم که بنیامین عاشق من باشه و حتی بدتر از اون اینکه یه قاچاقچی باشه. - بنیامین ... عاشق ... من؟ نمی دونستم چی بگم. بیشتر برام مثه جک سال بود. یه خنده ی هیستریک کردم. یهو پاهام سست شد و افتادم زمین. پارسا - همچی عین واقعیت بود. - ولی نمی تونم باور کنم. پارسا - مشکل خودته. از بالکن خارج شد. بی حال به دیوار تکیه دادم و به ستاره ها خیره شدم. - هه چقدر خنگی دریا ... طرف بهت مثل مادر بچه ها نگا می کنه اما تو جای یه برادر که هیچوقت نداشتی. با عصبانیت شالمو از سرم کشیدم. کشم و باز کردم. باد سردی وزید که باعث شد موهامو به بازی بگیره و لرزه به تنم بیفته. گیتی - چی شد؟ به گیتی که سؤالی نگام می کرد گفتم: - هیچی همه چیزو بهم گفت. گیتی - خیلی عجیبه. از موقعی که اومدی رفتاراش عوض شده.
  6. مردی از سرزمین سکوت | yasamannafas

    گرم بود. خیلی گرم بود. سر و صورتم خیس از عرق بود. شعله های آتیش همه جا خودنمایی می کردن. چشم به زنی خورد که می دوید و جیغ می کشید. کمی تو چهرش دقیق شدم. - مامان ... مامانم ... مامان ساحل اما صدام و نمی شنید. دنبال راه فرار می گشت. مامان - مهرداد ... مهرداد کجا رفتی؟ ... مهرداد ... تو رو خدا مهرداد چرا این در قفله؟ ... مهرداد ... مهرداد به بچمون رحم کن ... به دریامون ... صدای گریش و می شنوم ... مهرداد ... مهرداد به خدا بی تقصیرم ... به قرآن تقصیری ندارم ... مجبورم کردن ... مامان هق هق می کرد و سعی می کرد در و باز کنه بازم می خواست ادامه بده اما سقف رو سرش آوار شد و هق هقای مامان به پایان رسید. جیغی کشیدم و از جام بلند شدم. اولین چیزی که دیدم شیش جفت چشم بود که بهم زل زده بودن. بابا بزرگ سریع به خودش اومد و لیوان آب و از دست مامان بزرگ گرفت. کنارم نشست و آب و به دستم داد. آب و گرفتم و لاجرعه خوردمش. بابابزرگ - خواب بدی دیدی؟ - آره دستمال کاغذی رو از روی میزعسلی تختم برداشت و به سمتم گرفت. - دستمال برای چی؟ بابا بزرگ - بگیر و اشکاتو پاک کن. با تعجب دستی به صورتم کشیدم. صورتم خیس از اشک بود. دستمال و گرفتم و صورتمو پاک کردم. لبخند زورکی زدم. - ببخشید نگرانتون کردم. خب بریم کیک بخوریم. بابا علی اخمی کرد. بابا علی - نخیر شما استراحت می کنی. از جام بلند شدم و بالا پایین پریدم. - من خوبم به خدا. بابا علی مشکوک نگام کرد. دست مینا رو کشوندم. - بیا بریم. بالاخره متقاعدشون کردم که حالم خوبه و با هم کیک خوردیم. خیلی خوشمزه شده بود. با آرنجم زدم تو پهلوی مینا. - تو که نمی خواستی بخوری. و لبخند گل و گشادی تحویلش دادم. مینا با اخم نگام کرد. مینا - خیلی چندشی دریا. ذهنم درگیر بود اما خوب بلد بودم که موقع سختی ها لبخند بزنم. - مامان بزرگ مامان بزرگ - بله؟ - می شه برای مامان مینا از این کیکا ببرم و برای باباش هم خبر بگیرم. مامان بزرگ - تو حالت خوب نیست ... پریدم وسط حرفش. - به خدا خوبم. مامان بزرگ - شاید ... - تو رو خدا. قیافمو عین گربه ی شرک کردم. بابا بزرگ زیر چشمی نگاهم کرد. بابا بزرگ - فقط زود برمی گردی. - چشم. بابا بزرگ - سپهرم باهات میاد. ای خدا این بابا بزرگ ما هم تا تقی به توقی می خوره می گه با سپهر برو. - نه خودم می رم. مامان بزرگ - ما اینجوری خیالمون راحته. - مامان بزرگ ... اخمام حسابی تو هم رفته بود. - من خودم تنها می رم. بابا علی - لجبازی نکن دریا. - من خودم می رم بچه که نیستم. بابا بزرگ با لحنی که نشون می داد ناراضیه گفت: بابا بزرگ - خیل خب اما سریع برمی گردی خونه. لبخندی زدم. - چشم. فنجون چایی و به لبم نزدیک کردم. یهو صدای گریه ی مامان یادم اومد. داشت زجه می زد و از بابا التماس می کرد. مگه مامان چیکار کرده بود؟ متفکر به سپهر نگاه می کردم. سپهر ... سپهر چطوری تو اون آتیش سوزی زنده موند؟ اینطور که می گن همه ی آدمای اون ساختمون مردن اما ... آرنج مینا تو پهلوم فرو رفت. منتظر نگاهش کردم. کنار گوشم گفت: مینا - خوردیش. با تعجب پرسیدم: - چیو؟ مینا - چیو نه، کیو. - حالا کیو؟ مینا - سپهر. - آها ... مینا - تو چت شده دریا؟ - هیچی. به سپهر نگاه کردم. داشت زیرچشمی منو می پایید. حالا فهمیدم چه گندی زدم فکر می کنه الان پسر ندیدم یا دارم براش نقشه های شوم می کشم. ***** به خودم تو آیینه قدی نگاه کردم. کمی شالمو درست کردم. دست یکی رو شونم نشست. برگشتم و به مامان بزرگ نگاه کردم. مامان بزرگ - زود برگرد دخترم. هوا داره تاریک می شه. گونشو بوسیدم و ظرف دربسته رو ازش گرفتم. - چشم خدافظ. مامان بزرگ - خدافظ. بابا علی - زود برگرد دریا. - چشم. بابا بزرگ نیم نگاهی بهم کرد. بابا بزرگ - اگه هوا تاریک شده بود خودم میام دنبالت. - نمی خواد خودم ماشین می گیرم. کفشامو پام کرد و گفتم: - خداحافظ همگی. از خونه بیرون رفتم و از پله ها پایین رفتم. تا دستم به در فلزی خورد. صدای قدمای یکی و می شنیدم که می دویید. برگشتم و به قیافه ی غمگین مینا نگاه کردم. - چیزی شده؟ مینا - مراقب خودت باش. - فقط می خواستی همینو بگی؟ مینا سرشو پایین انداخت. مینا - می ترسم که تو رو جای من بده به اون یارو. لبخند مهربونی بهش زدم. - من بر می گردم. مینا لبخند تلخی زد. مینا - خدافظ. دستی براش تکون دادم و رفتم بیرون. با هزار بدبختی آدرس و پیدا کردم. جلوی در مشکی رنگی ایستادم یه خونه ی ویلایی با نمای سفید بود. زنگ در و زدم. بعد چند ثانیه در باز شد. با تعجب به آیفون و در باز نگاه کردم. با خودم گفتم منو که از تو آیفون دیده شناخته. در و باز کردم و قدم به اون باغ گذاشتمـ خوشگل بود اما مرموز. ترس بدی به دلم افتاد. کمی جلو رفتم که یه مرد و دیدم. نزدیک بود قلبم از دهنم بزنه بیرون. همون مردی بود که تو مدرسه دیدمش...کامران. مینا گفته بود که این موقع روز اصلا تو خونه نیست. کامران - با کی کار داری؟ - م... من با ... با ستایش کار داشتم. هست؟ کامران مشکوک نگاهم کرد و گفت: کامران - ما اینجا ستایش نداریم. - ا... پ... پس خونه رو اشتباه اومدم. ببخشید که مزاحم شدم. برگشتم تا برم که صداش و شنیدم. کامران - شما رو جایی ندیدم؟ برگشتم سمتش و لبخند مصنوعی زدم. - نه، فکر نکنم. کامران اخم ظریفی کرد و دستاشو تو جیبش کرد. کامران - اما من شمارو یه جا دیدم. چه گیر سه پیچی می ده این. خیلی ترسیده بودم. از نگاهش می ترسیدم. خریدارانه نگام می کرد. - شاید من و همین دور و برا دیدین. کامران - خب حالا هر چی که بوده، به سلامت. دستشو کرد تو جیبش. با قدمای بلند به سمت در رفتم. تا در و باز کردم که دستم از پشت کشیده شد. کامران - یادم اومد تو رو تو مدرسه ی مینا دیدم. انگار یه پارچ آب سرد رو سرم خالی کردن. دهن باز کردم تا چیزی بگم اما با فشاری که به دستم وارد کرد لبم و از درد گزیدم. در و بست و به سمت دیوار هلم داد. کامران - مینا کجاست؟ لبخند مصنوعی زدم. - مینا؟ من مینا رو نمی شناسم. اخم کامران غلیظ شد. کامران - اینجا چیکار می کنی؟ - گ...گفتم که من ... صورتش و به صورتم نزدیک کرد. کامران - باور نمی کنم. چشماش ترسناک شده بودن. از ترس می لرزیدم. ظرف از دستم پایین افتاد. تو رو خدا نگاه کن به خاطر چی خودمو تو مخمصه انداختم. تو صورتم داد زد: کامران - مینا کجاست؟ چشامو محکم بستم. - ن...نمی دونم. گردنمو تو دستای مردونش گرفت. بلند تر از قبل داد زد: کامران - گفتم مینا کجاست؟ - ن...نمی دونم. فشار دستش رو گردنم بیشتر شد. نفس کشیدن برام سخت شده بود. به دستش چنگ انداختم. مرگ و داشتم با چشمای خودم می دیدم. اشک تو چشام جمع شده بود و نزدیک بود بریزن که فشار از گردنم برداشته شد. افتادم زمین. به سرفه افتاده بودم. تند تند نفس می کشیدم. دستمو رو گردنم گذاشتم. مرتیکه روانی داشت منو می کشت. مینا حق داشت از این هیولا بترسه. کامران - حالا که حاضر نیستی جای مینا رو بگی ... حرفشو قطع کرد و پوزخند مرموزی زد. کامران - باید برای مینا یه کاریم انجام بدی. لرزیدم. - چی ؟ کامران - معلومه دوست خوبی هستی چون به خاطر اون داشتی می مردی. این کاری که باید انجام بدی در برابر اون هیچه. زبونم از ترس بند اومد. می خواستم جیغ بکشم اما صدام درنمیومد. منو مثل کاه بلندم کرد. دست و پا می زدم اما هیچ نتیجه ای نداشت. بردم تو خونه. وارد یه اتاق شد و پرتم کرد رو زمین. مچ دستم درد گرفت. با دست دیگم می مالیدمش تا دردش کم شه. - روانی این چه طرز برخورده می خوای چه غلطی کنی هان؟ کامران - می خوام بدهیمو صاف کنم. - با من ؟ کامران اخم کرد و گفت: کامران - پس با کی؟ تو که جای مینا رو نمی گی پس مجبورم ... - خیلی پست فطرتی ... بی همه چیز ... محکم زد تو دهنم. مزه ی شوری خون تو دهنم پیچید. تو صورتم توپید. کامران - می خوای معنای پست و بی همه چیزو بهت بگم؟ یقه ی مانتومو گرفت. کامران - مراقب زبونت باش. ممکنه اعصابم خورد بشه بزنم له و لوردت کنم. هلم داد. چند قدم به عقب رفتم که پام به یه چیزی گیر کرد و خوردم زمین که باعث شد سرم به لبه ی میز عسلی بخوره. چشام کم کم بسته شد و سیاهی مطلق ... با صدای پچ پچ دو تا مرد چشامو باز کردم. بلند شدم تا بلند شم. دستم و رو سرم گذاشتم خیلی درد می کرد. -- چیکارش کردی؟ رنگش عین گچ دیواره. -- چه می دونم سرش خورد به میز از حال رفت. به پدرام زنگ زدم گفتم چیکارش کنم گفت که بیارمش اینجا. -- خیل خب. هوا تاریک شده بود. نگاهی به اتاق انداختم. -- من دیگه می رم. -- باشه خدافظ. -- خدافظ. صدای بسته شدن در اومد. بعد چند دقیقه صدای قدمای کسی و شنیدم. سریع از روی تخت بلند شدم. در اتاق که باز شد نور چشامو زد. دستمو روی چشام گذاشتم. -- بیدار شدی؟ دستشو دراز کرد انگار می خواست برق و روشن کنه. بعد اینکه چشام به روشنایی عادت کرد. به قیافه ی مرد رو به روم خیره شدم. اولین چیزی که می تونستم تو صورتش ببینم چشاش بود. چشمای خوشرنگش ... با یه لبخند نگام می کرد. با اخم و انزجار ازش رو برگردوندم. - تو کی هستی؟ -- من پارسام. پارسا صالح... - اون کامران عوضی کجاست؟ پارسا - اون اومد تو رو اینجا گذاشت و رفت خونه. کنترلم و از دست دادم و فریاد زدم: - رفت؟ یعنی چی؟ اینجا کدوم قبرستونیه؟ انگشت اشارش و رو بینیش گذاشت. پارسا - هیس چه خبرته دختر؟ یکم آرومتر اینجا خونه ی منه... - بالاخره کار خودشو کرد مردک رذل ... دستشو رو دهنم گذاشت و با اخم و لحنی جدی گفت: پارسا - بذار حرفمو بزنم بعد داد و هوار راه بنداز. با عصبانیت دستشو گاز گرفتم. دستشو کشید کنار. - تو هم مثه او کامران پست فطرتی ... تا چشماشو دیدم گرخیدم و دنبال شلوار قهوه ایم گشتم. دوست داشت بگیره بزنتم. اینو از تو چشماش می خوندم چند قدم به عقب رفتم و اونم چند قدم جلو اومد. بازومو سفت گرفت. تو صورتم داد زد: پارسا - امیر ... امیر بیا اینجا. می خواست دارم بزنه. یه پسر قد بلند با قیافه ای معمولی اومد تو اتاق. امیر - چته پارسا چرا داد می زنی؟ پارسا - هی من بهتون می گم بچه جماعت و قاطی کار نکنین اینم نتیجش. بیا دست و پا و دهنش و ببند حداقل بتونم یه چیزی به این زبون نفهم بگم. امیر خندید و زیر چشمی نگام کرد. امیر - تو آداب و معاشرت با خانوما رو یاد نداری. بیا برو خودم درستش می کنم. رفت بیرون و در و محکم بست. پسره برگشت سمتمو سرشو به زیر انداخت. امیر - به خاطر رفتار زشت پارسا عذر می خوام. من سرگرد امیر برنا هستم. از دیدنتون خوشوقتم خانوم. جا خورده بودم. پلیس با من چیکار داره؟ با تعجب گفتم: - خواهش می کنم... می توتم بپرسم اینجا چه خبره؟ امیر - به وقتش همه چیو بهتون می گیم خانوم حمیدی. با تعجب نگاش کردم. - شما منو می شناسین؟ امیر - من خیلی وقته شما رو می شناسم. - این آقایی که الان رفت هم پلیس بود؟ لبخند محوی زد. امیر - بله ... لبم و گزیدم. ادامه داد. امیر - پارسا خیلی زود عصبی می شه اگه چیزی هم گفته من بازم ازتون عذر می خوام. - نه عیب نداره.تقصیر خودمم بود. فقط ... امیر - فقط چی؟ - نمی شه من برم خونمون؟ امیر- خیر. - چرا؟ امیر - شما فعلا باید همینجا تشریف داشته باشین تا ببینم سرهنگ چه چیزی دستور می ده. نیم نگاهی به اطرافم کردم. پسره به در اشاره کرد. امیر - بریم بیرون تا با بچه های تیم آشنا بشین.
  7. مشاعره(با حروف انتخابی)

    عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران ساده دل من که قسم های تو باور کردم ت
  8. مشاعره

    نور خورشید می دهد ما را درد جاوید می دهد ما را هر بلائی که او به ما بخشید ملک جمشید می دهد ما را
  9. مردی از سرزمین سکوت | yasamannafas

    به اثر هنریم نگاه کردم. خوشمزه به نظر می رسید. یه تیکشو خواستم بخورم که سر و کله ی سپهر پیداش شد. - سلام. سرشو تکون داد و با چشاش به کیکم اشاره کرد. - اینو مامان بزرگ گفته درست کنم ... می خوری ؟ سرشو تکون داد. همون تیکه ای که می خواستم بخورم و بهش دادم. مشتاق به چهرش نگاه کردم. تیکه ی اول و که تو دهنش گذاشت. صورتش و جمع کرد و به سمت دستشویی دویید. - وا چی شد؟ شونه ای بالا انداختم. مینا - دریا برگشتم سمتش. - هوم مینا - سپهر چش بود؟ - نمی دونم. کیکمو که خورد یهو اینجوری شد. مینا - مگه کیک درست کردی؟ - آره. یه لنگه ابروشو بالا انداخت. مینا- که اینطور. - می خوای تو هم بخوری؟ مینا - بدم نمیاد. یه تیکه کوچولو تو دهنش گذاشت. صورتش مچاله شد. - چی شد؟ مینا - این شوره دریا. حالا می فهمم چرا اون بدبخت حالش بهم خورده. - شوره؟ سریع یه تیکشو گذاشتم تو دهنم. - آه چقدر مزش مضخرفه. اومد جلو و گفت: مینا - مطمئنی شکر ریختی؟ - بذار ببینم. به جای شکر نمک ریخته بودم. مینا با خنده بهم نگاه کرد و دستشو به شونم زد. مینا - تو آشپز نمی شی. بیا و قبول کن. به آشپزخونه ی بهم ریخته نگاه کردم. - حالا چیکار کنم؟ مینا - برو دوباره آرد بخر با هم درست کنیم. به حرفش گوش کردم و رفتم یه آرد دیگه خریدم. وقتی برگشتم دیدم مینا آشپزخونه رو مرتب کرده. چه دوست خوبی. - سپهر کجا رفت؟ مینا پقی زد زیر خنده. مینا - بدبخت از دست تو رفت تو افق محو شد. - رو آب بخندی بیشعور. مینا - خداییش چطوری نفهمیدی که نمکه. - همینجوری ریختم. سرشو به نشانه ی تأسف تکون داد. با هم یه کیک خوشمزه درست کردیم. - به به چه کیکی درست کردیم! مینا با تعجب بهم زل زد. مینا - درست کردیم؟ - آره دیگه مگه من اینجا بوقم خواهرجان. مینا - یه حسی بهم می گه که من درست کردم و تو نگاه کردی. - من داشتم نظارت می کردم که یه وقت دست تو مماخت نکنی. مینا چینی به بینیش داد و محکم زد تو سرم. مینا - خاک تو اون سرت کنن. دیگه دلم نمی کشه بخورم. - عیب نداره ... دستی به شکمم کشیدمو ادامه دادم: - خودم ترتیبشو می دم. داشت ظرفای کثیف و تو سینک می ذاشت که یهو گفت: مینا - دریا خودمو رو اون کشوندم و نشستم. - ها؟ مینا زیر چشمی نگام کرد. مینا - تو که بی ادب نبودی. آه عمیقی کشیدم. - کمال بهاره در من اثر کرد. لبخند محوی زد. مینا - می شه برای مامانم یکمی از این کیکا ببری؟ همون طور که یه تیکه تو دهنم می ذاشتم گفتم: - باشه بذار مامان بزرگم بیدار شه با یه دوز و کلکی می رم بیرون. شروع کرد به شستن ظرفها. مینا - چرا دوز و کلک؟ با دهن پر گفتم: - هی بعداً بهت می گم. مینا با شتاب برگشت سمتم. مینا - چرا داری می خوری؟ نگا کن چیکارش کرد. - عیب نداره مامان بزرگ رو این مسائل حساس نیست. از اپن پایین پریدم که یهو مینا گفت: مینا - می شه همزنتون و بذاری سرجاش. - از کجا برداشتیش؟ مینا - کابینت بالا، سمت راست. صندلی و گذاشتم زیر پام و کابینت و باز کردم. تا خواستم همزنو بذارم، نمی دونم چی شد که پایه صندلی شکست. اینم از شانس گند من بود دیگه. با کله رفتم رو زمین و دیگه هیچی نفهمیدم.
  10. مشاعره

    در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم
  11. زیباترین نام ها ازنظرشما؟

    بنیتا و یاسمن
  12. مشاعره

    یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
  13. مشاعره

    جرم است سراپای من خاک نهاد لیکن بودم به عفو او خاطر شاد ای وای اگر عفو نباشد ، ای وای فریاد اگر جرم نبخشد ، فریاد
  14. مشاعره(با حروف انتخابی)

    خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر غ

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×