رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

roro_nei30

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    125
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد roro_nei30 در 24 خرداد

roro_nei30 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

760 بار تشکر شده

8 دنبال کننده

درباره roro_nei30

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نویسندگی،خنداندن دیگران،گیتار و پیانو زدن، سنگ صبور بودن، شعر گفتن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

659 بازدید کننده نمایه
  1. عرشیا (roro nei30 ) _ دیروز خوش گذشت؟ خیلی! آنقدر خوش گذشت که تا آخر عمرم یادم می ماند که تنها رویای دنیای تاریکم نامزد دارد، آن هم نامزدش دشمنم است! لبخند تلخی زدم و درگیر بستن پیش بند سفیدی که آرم کافه بر آن نقش بسته بود شدم. _ آره خیلی، هیچ وقت یادم نمیره. آرش سرم را محکم به جلو هول داد و باعث شد چند قدم به جلو پرتاب شوم. _ خر شانس بدبخت! من دیشب داشتم اینجا ظرف می شستم و قهوه درست می کردم و سفارش می گرفتم و همه کارا رو خودم تنهایی کردم. و نگاه خصمانه ای به رامین انداخت و ادامه داد: _ این و بانوی ولخرجش رفته بودن حال و... با کوبیده شدن سینی به پهلوی آرش توسط رویا حرفش نصفه ماند. _ آی... با چشمان گشاد به رویا نگاه کرد و عصبی همه موهایش را به هم ریخت. _ چته وحشی؟ رویا زبانش را با حرص گاز زد و گفت: _من ولخرجم بدبخت. آن دو در حال بحث بودند و قهقهه من و رامین تمام فضا را پخش کرده بود. تمام مشتریان هم با خنده در حال تماشای ما چهار نفر بودند. بعد از کلی خنده و بحث بالاخره شروع به کار کردیم. این فضا واقعا مرا به وجد می آورد، این فضا گویی دنیای دیگر برایم بود تا غم هایم را کنار بگذارم و واقعیت خود را به تصویر بکشم. تا ظهر با انرژی کار کردیم. وقتی که کافه را بستیم باز هم مانند همیشه آماده ناهار خوردن در آشپزخانه شدیم. _ پسرا، یه فیلم جدید اوردم می بینید؟ هرسه برگشتیم و به رویا که از آن طرف پیشخوان با فلش در دستش منتظر به ما خیره شده بود نگاه کردیم. رامین به حرف آمد. _ فکر خوبیه من موافقم. آرش هم موافقت خود را اعلام کرد که من پرسیدم: _ ژانرش چیه؟ خندید و همان طور که با ذوق چشمانش را می بست گفت: _ ترسناک. با چشمان گشاد به او نگاه کردم؛ انتظار داشتم بگوید عاشقانه ولی رویا خیلی عجیب و غریب است. رامین با لرز گفت: _ مرسی رویا آخرین بار که باهات فیلم ترسناک دیدم رو یادم نرفته. همه خندیدیم و او را به سمت اتاق کارش بردیم و جلوی تلویزیون نشاندیم. ناهار خوبی بود. کیک خامه ای، کلوچه عروسکی، میلک شیک، خون و خون خواری، خنده های رویا سر صحنه های ترسناک و جیغ های دخترونه رامین صبحانه خوبی برایم رغم زده بود.
  2. عرشیا (roro nei30 ) برایم کمی فضا خفقان آور شده بود و هر لحظه می ترسیدم که در نگاهم ضعفی ببینند؛ این جماعت منتظر یکی نقطه ضعف از من هستند که خیلی راحت مرا از دور خارج کنند درست مثل مادرم. چشمانم را بستم و سعی کردم دیگر به آن دختر که همه فکر و ذهنم را بهم ریخته بود نگاه نکنم. امین با کمی دستپاچگی گفت: _ چیزه... نه والا دوست دخترم نیست... پرهام خنده ای کرد که واقعا او را کاملا شبیه من می کرد؛ محکم گردن امین را گرفت. _ باشه بابا فهمیدیم نمی خوای به ما معرفیش کنی، نگران نباش نمی خوریمش. _ این چه حرفیه؟ می خواستند بازم کمی بحث را کش بدهند و مانند همیشه با سرد ترین لحن ممکن حرفشان را قطع کردم؛ این خانه گویی همیشه باعث می شد که من اینگونه شوم، البته نه فقط این خانه، بلکه تمام چیز هایی که به پرهام وابسته باشند. _ فکرکنم زیادی طماعی... یا خیلی زرنگی یا خیلی احمق. نظر خودت چیه امین جان؟ لبخند فوق العاده مصنوعی زد و همانطور که لیوان ویسکی اش را در دستش جابجا می کرد گفت: _بله؟ متوجه نمی شم. پوزخندی ناخودآگاه زدم، پوزخندی چندش آور تر از پوزخند های پرهام! _ نه نه، تو زیادی احمقی، فکر می کنی با سهام دار شدن می تونی آدم مهمی تو شرکت شی و به هرچی بخوای برسی اما... لیوان ش*ر*ا*ب را از دستش گرفتم و او هم مقاومتی نکرد. _ زیادی خیال پردازی می کنی، تا من هستم هیچ کس نمی تونه یه پرونده رو بدون اجازه من جابجا کنه پس الکی فکر نکن. پوزخندم را تلخ تر کردم و به پرهام که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کردم و مستقیم به چشم های امین نگاه کردم. امین با عصبانیت «هه» گفت و پرسید: _ با این کارات می خوای چی رو ثابت کنی؟ ویسکی را روی زمین ریختم و صورتم را جلوی صورتش بردم و شمرده شمرده گویی با بچه زبان نفمی حرف میزنم، بالبخندی پیروزمندانه گفتم: _دارم گربه رو دم حجله می کشم... فهمیدی؟ در چشمانم چه دید خدا می داند اما وحشتی که در نگاهش دیدم برایم به قدری شیرین بود که نمی توانستم حتی یک درصد به غم هایم فکر کنم. عقب رفتم و همان طور که جام خالی شده را بر روی میز کنار دستم می گذاشتم لبخندی زدم. _ ویسکی نخور، سلامتیت زود از بین میره، اگه میخوای تو شرکت من... به پرهام نگاه کردم و از نگاهش متوجه شدم الان است که منفجر شود و همانطور که به چشمان پرهام خیره بودم ادامه دادم. _زنده بمونی باید سلامتی داشته باشی. برگشتم و نگاهی به دو چشم آبی انداختم. باز هم قلبم با دیدن چشمان متعجب دخترک گرفت اما چه می کرد وقتی در اینجا باید گرگ می شدی تا نمیری. علارغم تمام درد هایم، با قدم هایی استوار از سالن خارج شدم و روبه روی در کنار ستونی ایستادم. نفسی عمیق کشیدم و به این فکر کردم که چقدر راحت و تلخ فهمیدم که تنها دختر جالب در ذهنم، سهم شخصی دیگر است.
  3. عرشیا( roro nei30) با سر و صدایی شدید از خواب پریدم. همانطور که چشمانم بسته بود بر روی میز به دنبال گوشی ام گشتمِ وقتی که پیدایش کردم، آن را جلوی چشمان نیمه باز و خواب آلودم روشن کردم. با دیدن ساعت که عدد ده را نشان می داد سیخ روی مبل نشستم. چرا کسی مرا بیدار نکرده بود؟ صدای بحث بین آن سه کله پوک از پشت در کمی مرا کنجکاو کرد. صدای نازک رویا به گوشم رسید. _ببین چیزه... این مرده کیه؟ _نمی دونم خوشگلم، اگه می دونستم که اینجا نبودم از شما دو نفر هم مشورت نمی گرفتم، واقعا نمی شناسیدش؟ منظورشان که بود؟ با کنجکاوی خودم را بیشتر به در فشار دادم. صدای طلبکارانه آرش مرا به این نتیجه رساند که هر اتفاقی که افتاده باعث سروصدا شده، چون آرش به شدت از سروصدا متنفر بود. _آخه این معلوم نیست کیه اومده در رو بسته و میگه تا کارم تموم نشده اینجا رزروه و اومده با این اعجوبه کار داره. اعجوبه؟ منظورش که بود؟ می دانستم فعلا عصبی است و به هرکسی که این حرف را زده بعدا پشیمان می شود. _زشته آرش بشت سر کسی که خوابه حرف میزنه. رامین تو برو بیدارش کن. خواب؟ در اینجا من فقط خوابم. منظورش من بود؟ قبل از اینکه به من اجازه فکر کردن بدهند در را به شدت باز کردند که باعث شد چنان به زمین بخورم که تقریبا تا چند دقیقه هوش از سرم بپرد. مات به سقف نگاه می کردم، واقعا سرم درد می کرد! فقط جملات آن سه نفر در گوشم می پیچید. _ای وای خاک به سرم، رامین چیکار کردی؟ آرش بلندش کن؟ _ مگه چیکار کردم عزیزم؟ این فضولی کرده. یالا آرش کمک کن بلندش کنیم. _چی چی و بلندش کنم؟ این دوبرابر من وزن داره. _ولی ازت خوش هیکل تره. _می زنمت ها رامین. _بسه شما دوتا، این مرد. با حرص بلند شدم و اولین گلدانی که به دستم رسید را به سمت آن دو پرتاب کردم که هردو جا خالی دادن و گلدان به رویا خورد و باعث شد روی زمین بفتد و با گیجی به من نگاه کند. _آخه بی شعورا، اگه داشتم می مردم چی؟ رامین به طرف رویا رفت و گفت: _حالا نمردی. آرش به نشانه تایید سر تکان داد. _راست میگه. بلند شدم و گفتم: _نمردم ها؟ و اولین کاری که کردم این بود که کفشم را که می خواستم بپوشم ولی کنجکاوی ام از این کار جلوگیری کرد را از کنارم برداشتم و به دنبالشان دویدم و آن ها هم همان طور که فریاد می زدند از من فرار می کردند. تا اینکه با گلدانی که روی سرم خورد شد لحظه ای خشکم زد و چیزی نفهمیدم؛ وقتی به خود آمدم باز هم روی زمین پخش شده بودم و هر سه با نگرانی به من نگاه می کردند و رویا در حال آه و ناله بود. _وای کار بدی کردم. این چه کاری بود؟ ببخشید توروخدا عرشی. نشستم و همانطور که سرم را می مالیدم لببخندی به روی این دوست کوچک انداخت. رویا دختر مهربانی بود ولی گاهی وقتی عصبانی می شد کار هایی می کرد که به یک دختر بیست و دو ساله نمی خورد و بیشتر اوقات از ما سه نفر هم بیشتر مردانگی می کرد و گاهی هم به شدت دخترانه رفتار می کرد. شخصیت گنگش را به شدت دوست داشتم. _اشکال نداره من به این خورد شدنا عادت کردم. ناگهان یاد بحث چند دقیقه پیش افتاد. _داشتید راجب چی حرف می زدید؟ رامین پاسخ داد: _یه آقایی با تو کار داره؟ متفکرانه اخم کردم. _ کی؟ صدایی که از کنار در توجه همه را جلب کرد. _من، جناب شاگرد. با دیدن این ریش سفید و یادآوری گذشته، لبخندی پهن بر روی لب هایم نشست. _ چطوری پیری؟ کی رسیدی؟
  4. roro_nei30

    شخصیت تاثیرگذار،جذاب و به یادموندنی رمانی که خوندین؟

    آراد و آیناز تویه حصار تنهایی من
  5. سلام بانو.. 

    خسته نباشید، طبق قوانین تایپیک نقد لطفا پستتون رو تا ساعت هشت نه ویرایش کنید نه آپ کنید، مچکرم :rose:

  6. roro_nei30

    بهاران بی باران | roro nei30

    پارت دهم قسمت اول _چه ربطی داره شهراز؟ میگم چرا این طور به من نگاه می کنی؟ چیزی رو صورتمه؟ زشت شدم؟ نگاه خمارش را به من دوخت. حقیقتا از نگاهش چیزی دستگیرم نشد اما ناخودآگاه احساس معذب بودن کردم. سرم را پایین انداختم و مشغول به تمیز کردن لباسم شدم. چرا این گونه به من خیره شده بود؟ می خواهد من را آزار دهد؟ در افکارم غرق بودم که صدایش من را از افکارم بیرون کشاند. _ اصلا امکان نداره بهاران خانوم زشت باشه. از طرز حرف زدنش هاج و واج مانده بودم. اولین کاری که به ذهنم رسید، انجام دادم. محکم با کفگیر چوبی به دستان پهن مردانه اش زدم و با لب هایی که جمع کرده بودم، بدون توجه به فریادهایش از درد، شروع به غر زدن کردم. _بلند شو ببینم. خیال کردی می تونی قسر در بری با این حرفا؟ پاشو برو ظرفای کثیف رو بشور. اخم کرد. دستانش را شل کرد و با شوخ طبعی غر زد. _اَه، نشد باز، چرا همیشه کلک هام رو کشف می کنی؟ لبخندی زدم و با غروری ساختگی از گوشه چشم به او نگاه کردم. _ ما اینیم دیگه. خیلی وقت ها این کار ها را می کرد تا به او کار محول نکنم!از آشپزخانه خارج شدم و او را با ظرف های تلنبار شده تنها گذاشتم. ازراهروی کوتاه بین پذیرایی و آشپزخانه که با ریسه چراغ و قاب عکس های خانوادگی تزیین شده بود، عبور کردم. به پذیرایی شلوغ ولی در عین حال تمیز خانه شهراز نگاهی کردم، روی مبل کرمی رنگ نشستم و وسیله ی عجیبی که با آن تلویزیون را روشن می کردند را در دست گرفتم. اسمش چه بود؟ یادم آمد، کنترل. دنبال یک فیلم خوب گشتم، ناگهان شهراز کنارم نشست و کنترل را از من گرفت. با حرص به او نگاه کردم که خیلی راحت کوسن مبل قهوه ای رنگ را در بغل داشت و با خونسردی مصنوعی در حال دیدن اخبار بود، همه این کار ها برای این بود که مرا خشمگین کند. می دانست که از اخبار بدم می آید. _ شهراز! بر خلاف لحن پر خشم من، او با تمام خونسردی بدون اینکه به من نگاه کند پاسخ داد. _جانم. با حرص سعی کردم کنترل را از دستش بگیرم که دستش را عقب کشید و شروع به مسخره بازی کرد. من جلو می رفتم او عقب می رفت تا اینکه با جمله او خشکم زد. _ راستی تو ازکجا می دونستی من به تو چشم دارم؟ منظورش را از این حرف متوجه شدم ولی حدس زدم که می خواهد مرا توبیخ کند. لبخندی زدم و با لحنی مصلحت طلبانه گفتم: _ من؟ نه بابا، یه شوخی کردم. سرش را نزدیک کرد. مطمئن بودم قصد اذیت کردنم را داشت. دنبال دلیلی برای فرار می گشتم که بوی سوختگی چیزی؛ برای اولین بار مرا در حد مرگ خوشحال کرد. با خنده رو به شهراز کردم. _غذا سوخت! برم خاموشش کنم.
  7. سلام خوب هستید؟مشکلی تا الان برای نقد که نبوده؟پسند زدن دوستان؟واینکه کی شروع به ویرایش میکنید؟ممنوم میشم اطلاع بدید.چون مرحله ویرایش خیلی مهمه اگر اینکارو نکنید همه زحمات میشه کشک

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. roro_nei30

      roro_nei30

      من ازتون ممنونم 

      همچنین:)

    3. Hanibal

      Hanibal

      ویرایش یعد از اتمام تاریخ رمانتون چون هنوز دوستان موندن

    4. roro_nei30
  8. عرشیا(roro nei30) کافه خلوت شده بود و فقط رامین کنارم مانده بود. بعد از اینکه همه چیز را چک کردم و همه صندلی ها را بر روی میز ها به کمک رامین برعکس کردم، برگشتم و رو به رامین گفتم: _می تونی بری تو دیگه، میدونی که من می مونم. لبخندی زد و همان طور که پوتینش را می پوشید و بندش را می بست با لحنی صادقانه گفت: _اینجا خونته، می دونی خو اگه نبودی این کافه به اینجا نمی رسید. نمی دانستم که این فکرم درست است یا نه ولی واقعا من باعث شدم که کافه به اینجا برسد. قبلا ‌وقتی هر چهار نفر ما برای شهریه دانشگاه مانده بودیم و نا امید من دربه در دنبال جایی بودم تا کاری را شروع کنیم و بعد از یک سال هم نتوانستیم خوب کار کنیم ولی من تنها کسی بودم که به بچه ها به خصوص آرش امید می دادم. با شنیدن اسمم از زبان رامین از دنیای فکر و خیال به بیرون پرت شدم. پلاستیکی به سمتم پرتاب کرد و آن را گرفتم. با انگشت شصت به پشتش اشاره کرد. _من رفتم داداش، تو هم قرصات رو مثل همیشه یادت نره. برگشت که برود که با صدایم متوقف شد. با لبخند به چشمانش نگاه کردم و گفتم: _مرسی رام رام، خیلی خوبی. لبخند زد و همان طور که می رفت و سرش را تکان می داد زدفتر رامین رفتم و زمه کرد: _امشب خل شده بچه. تنها کسی که بعد از مادرم به شدت نگرانم بود و تکیه گاه خوبی بود همین پسرلاغر مردنی بود. به دفتر رامین رفتم و پس از اینکه آباژور روی میز کار شیشه ای رامین را روشن کردم و چراغ ها را خاموش کردم روی کاناپه قهوه ای دراز کشیدم و کوسن کرمی رنگ را زیر سرم مرتب کردم و به این فکر کردم که امروز چه روز خوبی بود! اول که فریاد های خشمگین پرهام و سپس هم تسلیم شدنشدر مقابلم مرا به اوج شادی رساند و پس از آن این بود که ترسم را بالاخره کنار گذاشتم و به آن دختر نزدیک شدم و از او دفاع کردم، هرچند بهانه ام بسیار هم قانع کننده بود. گوشی ام را خارج کردم و متوجه پیامی از طرف نیلیا شدم شدم. _سلام عرشیا، کارت دارم. واقعا حوصله اش را نداشتم و فقط یک پیام به او فرستادم. _حالت رو ندارم بچه خداحافظ. پیامش بلافاصله مرا کنجکاو کرد. _محمد گفت پس فردا باید بیای توی جشن شرکت کنی، به نفعته! موبایلم را خاموش کردم و چشمانم را بستم، واقعا باید می رفتم؟ نمی دانستم و بهتر بود چندان به این موضوع فکر نکنم. کم کم چشمان گرم شدند و خوابیدم.
  9. عرشیا(roro nei30) در حال تمیز کردن میز کار بودم که سروصدا از سالن مرا از کار باز داشت با تعجب از پشت پیشخوان نگاهی انداختم که بادیدن دختری که یقه دریا نگاه کافه را گرفته و تکان می داد، شکه شدم. او را تکان می داد و سرش داد می زد. سعی کردم کمی آرام باشم تا همه چیز حل شود که با جمله آخرش خونم به جوش آمد. _حرف دهنت رو بفهم دختره هر... فریادی کشیدم که آرشی که کنارم نظاره گر بود چنان پرید که سرش به سقف کاذب درون بوی خورد. _چه خبرته خانم؟ مگه اومدی سرمیدون؟ دخترک با آن چشمان زمختش که معلوم بود با لنز رنگی شده بودند و اطرافش پر از طرح و رنگ بود به سر تا پایم نگاه کرد. یقه اش را رها کرد و پوزخند صداداری زد. _یه کلمه هم از مادر عروس. با وقاحت یه چشمانم نگاه کرد پرسید: _مخ تو رو هم زده؟ فکر کنم مخ همه رو تو این کافه زده باش... انگشتم را جلوی لبم گرفتم. امروز آن قدر حالم خوب بود که دوست نداشتم این مزاحم نابودش کند. آرام به سمتش قدم برداشتم و وقتی به او رسیدم آرام جوری که فقط خودش و فکر کنم همان دخترک بشنود زمزمه کردم: _امروز حالم اصلا خوب نیست، بهتر نیست یکم آدم باشی؟ لحنم مانند زمانی شده بود که پیش پرهام و محمد بودم و مطمئن بودم تمام افرادی که اینجا مرامی شناختند شوکه می شدند. با ترس به من نگاه کرد و ناتوانی رو در نگاهش دیدم. _یا همین الان میری، یا اینکه... به چشمانش نگاه کردم و با صراحت گفتم: _خودم می ندازمت بیرون، حالا کدوم؟ آبرو شرفت رو می خوای دیگه؟ سرش را تکان داد. رفت و کیفش را برداشت و با قدم هایی لرزان و سریع از مکافه خارج شد. برگشتم سمت همه که با تعجب و در سکوت به من نگاه می کردند. لبخندی زدم که رامین همیشه به آن ها «لبخند خر کن می گفت» و با لحنی مهربان گفتم: _ببخشید مزاحم لذتتون شدم. با دستم اشاره کردم که ادامه دهند. _بفرمایید. همه راضی شده بودند و به کارشان ادامه دادند. به سمت دخترک برگشتم و برای اولین بار رودررو با او صحبت کردم. _ببخشید که اینطور شد، امیدوارم از رفتارم ناراحت نشده باشید ولی نظم کافه بهم خورده بود. دخترک با بهت به من نگاه می کرد که من کمی خم شدم و به سمت پیشخوان رفتم. آرش را دیدم که همان طور که سرش را از درد می مالید با چشمانی از حدقه درآمده به من نگاه می کرد. ریز خندیدم و همان طور که میرفتم به بازو اش زدم و گفتم: _چشمات در نیاد بابا، به سرت برس!
  10. roro_nei30

    بازی پیشگویی...

    نوچچچ روزه ای
  11. سلام ببخشید یه سوال بعد از نقد میشه از رمان دفاع یا تشکر کرد؟

    اخه توی نقد دوست عزیز که کارساز بود دو چیز رو می خوام موجه کنم.

    1. Hanibal

      Hanibal

      بله کاملا میتونید از خودتون دفاع کنید و صحبت کنید

    2. roro_nei30

      roro_nei30

      پس تو همون تایپک با تمام ادب می فرستم مرسی:)

  12. roro_nei30

    بهاران بی باران | roro nei30

    پارت نهم قسمت اول تا حالا ندیده بودم که شهراز فریاد بزند، برایم بیش از حد جدید و البته ترسناک بود! از فریادش به قدری شوکه شدم که بابغضی که نمی دانم به چه دلیل به وجود آمده بود، ناخودآگاه به عقب برگشتم و به گلدان طلایی رنگ ریزه کاری شده پشت سرم پرخورد کردم و سبب شکستن آن شدم. برگشتم و به هزار تیکه گلدان که روی سرامیک های کرمی پخش شده بود خیره شدم. با صدای شکستن گلدان، شهریار و شهراز، تازه متوجه حضور من شدند. از نگاهشان می توان گفت که دستپاچه شدم و ترسیدم. جفتشان بدون تحرک با همان حالت خشم چند لحظه قبلشان به من خیره شده بودند. با دشتپاچگی دستم را بلند کردم و با صدایی که حتی خودم نمی شنیدم تقریبا زمزمه کردم: _ س... سلام. در چشمان شهراز حسی عجیب دیدم، ترکیبی از ترس و استیصال! صدای پوزخند شهریار توجه ام را جلب کرد. با نگاهی غضب آلود به شهراز و سپس به من هردویمان را توبیخ کرد. از کنارم گذشت و در را محکم کوبید. مگر چه کرده بودم که با نگاهش مرا توبیخ می کرد؟ حقیقتا لحظه ای آن تصویر مهربان چند روز پیش شهریار از ذهنم پاک شد و به جایش تصویری مانند پدرش، ترسناک و بی احساس در ذهنم نقش بست! شخصیتش هنوز هم برای من گنگ بود. با تعجب به در نگاهی کردم، به شهراز نگاه کردم و همان گونه که انگشت اشاره ام را به سمت در گرفته بود، با لحنی بچگانه گفتم: _این چش بود؟ سعی کردم از او تقلید کنم. شروع به هوار زدن کردم، سپس صدای شکستن از خودم ایجاد کردم و در را محکم کوبیدم. شهراز سعی می کرد نخندد ولی با حرکت آخرم بلند قهقه زد. _وای...وای... شانس اوردی اینجا نیست وگرنه سرت رو میذاشت رو سینه ت. چشمانم رو در حدقه چرخاندم. شهریار خان که مهربان بود، پس چه شده بود؟ اهمیتی ندادم، شخص خاصی برایم نبود که نگرانش باشم. به سمت آشپزخانه رفتم و چادرم را گوشه ای انداختم. به سمت آشپزخانه رفتم، آشپزخانه ای که با رنگ های قهوه ای و مشابه آن مزین شده بود و برخلاف دیگر قسمت های خانه سنتی بود. _شهراز چی برای ناهارت درست کنم؟ _هرچی که دلت خواست. به محتویات یخچال نگاه کردم، همه چیز در یخچال بود، از فلفل دلمه ای گرفته تا بوقلمون. بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که میرزا قاسمی درست کنم. یادم می آید پنج سالم که بود واقعا از میرزا قاسمی متنفر بودم ولی بعد ها با آمدن پسری هشت ساله به اسم شهراز، بیش ازنیمی ازسلایقم تغییر کردن. این خانه عجیب بود که همیشه صدای پیانو و بوی قهوه در آن پخش بود. حقیقتا این ترکیب را دوست داشتم و همیشه لبخند به لبم می آورد! هرچند من هیچ وقت پیانویی ندیدم و از مزه قهوه هم متنفر بودم. همه مواد لازم را آماده کردم و شروع به کار کردم. تا وقتی که قابلمه را روی شعله گذاشتم، شهراز به من خیره شده بود. آخر کنترلم را از دست دادم و به سویش برگشتم . _چیزی رو لباسم یا رو صورتمه؟ گویی در دنیای دیگر سیر می کرد زمزمه کرد. _ چه مادر خوبی میشی تو. مطمئن بودم چشمانم در مرز از حدقه بیرون آمدن بود. او چه می گفت؟ چه ربطی داشت؟
  13. مرسی از لایکاتون برای رمان بهاران بی باران

    می تونم نظرتون رو بدونم؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. roro_nei30

      roro_nei30

      واقعاااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      خداروشککککررر فکر کردم رمان چندان قشنگی نیست

      خیلی بهم انرژی دادی گلم

      واقعا بهش نیاز داشتم :)

    3. parya

      parya

      :):gol: حداقلش اینه که من می خوام ادامه اش بدم؛ وقتی خود نویسنده ی کاری می گه کار قشنگی نیست، بقیه رو هم سرد می کنه ها! از ما گفتن. رمانت قشنگه. 

      موفق باشی جانم.

       

    4. roro_nei30

      roro_nei30

      مرسی گلم

      پس دیگه نمی گم:)

      میذارم دیگران نظر بدن

      مرسی گلم

      پس دیگه نمی گم:)

      میذارم دیگران نظر بدن

  14. سلااااااام چطوری؟؟؟

  15. roro_nei30

    بهاران بی باران | roro nei30

    پارت هشتم قسمت اول از صبح که بیدار شده بودم درگیر این بودم که چگونه به مادرم بگویم باید تا شب بیرون باشم. واقعا که این چه کاری بود کردم؟ حقم لود که با من اینکار را کند. با یاد آوری حرف هایم در بازار در عین کلافگی قهقه زدم «_ بهاران بیا این ور ببینم. _نمی خوام میدونم میزنیم. _ بیا تا به همه نگفتم اون روز کجا بودی. می دانستم که می خواست همان روزی را بگوید که اشتباها وارد حمام مردانه شده بودم ولی کسی مرا نشناخت و حالا اگر بفهمند مرا خواهند کشت. اولین کاری که به ذهنم رسید را انجام دادم. _آهای مردم... این مرد به نوامیس تعرض می کنه.» با یاد آوری چشمان مبهوت سپس کبودی صورتش باز قهقه زدم. در همان حال باران از کنارم عبور کرد. دستش را گرفتم. لبخند دندان نمایی زدم. _بارانی من! میشه کمکم کنی؟ با چشمانی گرد به من نگاه می کرد. آرام نقشه ام را به او گفتم و با التماس به او خیره شدم تا جوابم را بگیرم. می دانستم قبول نمی کند ولی تنها شانسم او بود. اخم کرد و مرا کنار زد. _ برو ببینم. از من جلو زد و من از گردم بهش آویزان شدم. _بارانی من توروخدا. بعد از حدودا چند دقیقه برگشت و گفت: ـبه یه شرط. با ذوق در هوا پریدم. _تو فقط جون بخواه. لبخند موذی زد، از نگاهش لحظه ای ترسیدم ! گفت: _باید فردا نقش من رو بازی کنی باش؟ چیز سختی برایم نبود ولی چرا باید این کار را می کردم؟ با تردید و شک قبول کردم و او به سمت آشپزخانه رفت تا با مادر حرف بزند. صدایشان را از پشت دیوار های آشپزخانه کوچکمان می شنیدم. _فرشته جون! بازهم این طور صدایش زده بود و حرص مرا در آورده بود! گویا مادرش نیست بلکه دوست هم سن و سالش است! _جانم. _من یه سوال دارم انگلیسی... میشه برم از شهریار آقا بپرسم؟ آخه خارج بودن. صدای برخورد دست مادرم به گونه خودش را شنیدم. _خاک به سرم زشته دختر. _مامان! خودش گفت اگه مشکل داشتم برم پیشش. با هر جمله باران چشمانم درشت تر می شد. آن مرد نامش شهریار بود؟ خارج رفته بود؟ با باران حرف زده بود و صمیمی شده بود؟ و مهم تر از همه، او پسر خان یعنی برادر شهراز است؟ بعد از چند دقیقه باران خارج شد و با لبخندی پر غرور گفت: _باید ازم تشکر کنی. با همان بهت به او نگاه کردم و بدون درک جمله ای که گفته به سمت اتاقم رفتم لباس پوشیدم و به طرف خانه شهراز حرکت کردم. دم در خانه اش توقف کردم و بعد از آماده شدن برای تمام مسخره بازی هایش نفس عمیقی کشیدم و زنگ در را فشردم و منتظر ماندم. بعد از چند دقیقه در باز شد و من وارد خانه شبه شکلاتی شهراز شدم و با بحث شهراز و شهریار مواجه شدم. _منظورت چیه شهراز؟ مگه بچه بازیه؟ تو شانت بیشتر از این حرفاست. شهراز پوزخندی زد و با اخم روبه شهریار کرد. _ساکت شو من عین تو نیستم! من به اخلاق توجه می کنم نه به مادیاتی که به دردم نمی خورن. به خدمتکاری که در را برایم باز کرده بود و در حال لرزیدن بود نگاهی کردم و بعد از سلام آرامی زمزمه کردم: _ببخشید می تونی بری اون اتاق؟ سر تکان داد و از خدا خواسته رفت. می خواستم حرفی بزنم تا این بلبشو تمام شود که با فریاد شهراز به خود لرزیدم. _خفه شو... من دوسش دارم بفهم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×