رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

zahra.sh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    115
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

292 بار تشکر شده

10 دنبال کننده

درباره zahra.sh

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

427 بازدید کننده نمایه
  1. zahra.sh

    فرشته اتش | zahra.sh

    دوتا دختر داشتن به من نزدیک میشدن یکیشون مانتو سبز و شال مشکی پوشیده بود و موهای خرماییش رو چتری رو صورتش ریخته بود،آرایش غلیظی هم نداشت تنها یه رژلب صورتی و یه رژگونه قرمز ملایم،رنگ پوستش روشن بود و قدش هم بلند کلا یه دختر معمولی بود و زیبایی خاصی نداشت به چشماش نگاه کردم چشمای کشیده قهوه ای ولی برعکس اون دختر مقابلش یه دختر هیکلی با پوست سفید و چشمای عسلی و لبای قرمز بود که نمیتونستم تشخیص بدم رژ ز ه یا رنگ لباشه،یه مانتو طلایی با طرح های مشکی پوشیده بود و مقنعه مشکیش هم جوری سرش کرده بود که اصلا موهاش معلوم نبودن این یکی قیافه خوشگلی داشت. برخلاف میلم که دلم میخواست وایسم و به حرفاشون گوش بدم ولی باید میرفتم تمام حواسم رو جمع کردم تا میخواستم ورد رو بگم یدفعه همه تمرکزم به هم خورد ،حس کردم تمام انرژیم داره از بدنم خارج میشه دیگه داشتم از هوش میرفتم که با حرف دختر اولیه به خودم اومدم! _بیچاره شیرین، خیلی بد مرد وای شیرین اگه من کمکش نکنم نابود میشه من به خاطر اونم که شده باید این ورد لعنتی رو بگم کم کم سرما کل وجودم رو در بر گرفت،تصویر بی جون شیرین برا یه لحظه هم از جلو چشمام کنار نمی رفت.دستام رو مشت کردم و چشمام رو بستم و با یه نفس عمیق ورد رو زیر لب زمزمه کردم. باد سرد مثل یه گرداب دورم حلقه زد، گوشام سوت میکشید و چشمام می سوخت حس میکرد زمان متوقف شده نمی دونستم چه سرنوشتی در انتظارمه! مرگ یا رسیدم به یاشا و نجات شیرین! یه دفعه همه جا رو سکوت در برگرفته وباد مشت محکمی به کمرم زد و پرت شدم تو گرداب زمان زمان به کندی میگذشت زیر لب زمزمه کردم هزار و پنج هزار و چهار هزار و سه هزار و دو تمام باد های سرد مثل یک پرده کنار رفت و بوی بد زیر دماغم پیچید چشمام رو باز کردم و ورد مرئی شدن هم خوندم.دقیقا جلوی مدرسه کابوس ظاهر شده بودم؛به دیوار های بلند و مشکی مدرسه خیره شدم کل نمای اجری و مدرسه کابوس که مثل کاخ تو کارتون ها بود رو از نظر گذروندم و روی در چوبی قرمزش که قامت یاشا رو با اون شنل طلایی قرمزش دربر گرفته بود، ثابت شد. لرزش غیر قابل کنترل شده بودبه خاطر همین روی زمین سرد و سفت نشستم با نشستنه من رو زمین یاشا با قدم های نگران اومد پیشم و با لحنی که نگرانی توش بیداد میکرد گفت: -فرشته چی شده؟ این چه وضعی؟کجا بودی؟ -صبر بده تا جواب بدم بابا _خوب باشه بگو همه چی رو براش تعریف کردم از اینکه رفتیم آبادان و شیرین نتونست دیگه مرئی بشه و الان حالش خیلی بده و طی الارض و خلاصه همه چی رو.هر لحظه قیافش متعجب تر و چشماش گردتر میشد،حرفم که تموم شد یدفعه منفجر شد و شروع کرد به حرف زدن،تند تند حرف میزد و مهلت نمیداد کسی جوابش رو بده! _چی؟شما چیکار کردید؟چجوری؟مگه عقلتون رو از دست دادید؟وای از دست شما اخه مگه نمیدونید که بدون تمرین و جمع اوری انرژی نمیتونید طی الارض کنید؟اصلا ورد طی الارض رو از کجا اوردید؟ها؟اصلا چرا از این جا خارج شدید؟ پوف چقدر حرف میزنه نمیبینه حالم بده ها هی سوال میپرسه با کلافگی نگاش کردم و گفتم: _بس کن یاشا سرش رو برام به حالت تاسف تکون داد و گفت: _حالا میخوای چیکار کنی؟ _میخوای چیکار کنی نه!میخوایم چیکار کنیم! _خوب بابا میخوایم چیکار کنیم؟ _باید بریم پیش شیرین و تو اون رو مرئی کنی و تا اینجا بیاری. _چرا باید این کار رو بکنم؟ باتعجب به یاشا نگاه کردم،بغض به گلوم چنگ انداخته بود و راه نفسم رو بست،آروم زمزمه کردم: _یاشا شیرین داره نابود میشه،تو....تو نمی خوای کمکش کنی؟ _نه! با اخرین توانی که تو بدنم بود فریاد زدم: _نه؟نه یاشا نمیخوای کمکش کنی؟باورم نمیشه که تو این همه بی رحم باشی ولی.. به نفس نفس افتاده بودم ولی ادامه دادم _توقعی نمیشه ازت داشت تو هم بازوی شیطانی!ت... چشمام تو چشمای یاشا میخکوب شد،با تعجب به چشماش نگا میکردم،دستش رو جلوی دهنم گذاشته بود و خیره تو چشمام گفت: _فرشته من بی رحم نیستم ولی نمیتونم به شیرین کمک کنم،یعنی الان دیگه نمیتونم چون اون نمیزاره! دوتا دختر داشتن به من نزدیک میشدن یکیشون مانتو سبز و شال مشکی پوشیده بود و موهای خرماییش رو چتری رو صورتش ریخته بود،آرایش غلیظی هم نداشت تنها یه رژلب صورتی و یه رژگونه قرمز ملایم،رنگ پوستش روشن بود و قدش هم بلند کلا یه دختر معمولی بود و زیبایی خاصی نداشت به چشماش نگاه کردم چشمای کشیده قهوه ای ولی برعکس اون دختر مقابلش یه دختر هیکلی با پوست سفید و چشمای عسلی و لبای قرمز بود که نمیتونستم تشخیص بدم رژ ز ه یا رنگ لباشه،یه مانتو طلایی با طرح های مشکی پوشیده بود و مقنعه مشکیش هم جوری سرش کرده بود که اصلا موهاش معلوم نبودن این یکی قیافه خوشگلی داشت. برخلاف میلم که دلم میخواست وایسم و به حرفاشون گوش بدم ولی باید میرفتم تمام حواسم رو جمع کردم تا میخواستم ورد رو بگم یدفعه همه تمرکزم به هم خورد ،حس کردم تمام انرژیم داره از بدنم خارج میشه دیگه داشتم از هوش میرفتم که با حرف دختر اولیه به خودم اومدم! _بیچاره شیرین، خیلی بد مرد وای شیرین اگه من کمکش نکنم نابود میشه من به خاطر اونم که شده باید این ورد لعنتی رو بگم کم کم سرما کل وجودم رو در بر گرفت،تصویر بی جون شیرین برا یه لحظه هم از جلو چشمام کنار نمی رفت.دستام رو مشت کردم و چشمام رو بستم و با یه نفس عمیق ورد رو زیر لب زمزمه کردم. باد سرد مثل یه گرداب دورم حلقه زد، گوشام سوت میکشید و چشمام می سوخت حس میکرد زمان متوقف شده نمی دونستم چه سرنوشتی در انتظارمه! مرگ یا رسیدم به یاشا و نجات شیرین! یه دفعه همه جا رو سکوت در برگرفته وباد مشت محکمی به کمرم زد و پرت شدم تو گرداب زمان زمان به کندی میگذشت زیر لب زمزمه کردم هزار و پنج هزار و چهار هزار و سه هزار و دو تمام باد های سرد مثل یک پرده کنار رفت و بوی بد زیر دماغم پیچید چشمام رو باز کردم و ورد مرئی شدن هم خوندم.دقیقا جلوی مدرسه کابوس ظاهر شده بودم؛به دیوار های بلند و مشکی مدرسه خیره شدم کل نمای اجری و مدرسه کابوس که مثل کاخ تو کارتون ها بود رو از نظر گذروندم و روی در چوبی قرمزش که قامت یاشا رو با اون شنل طلایی قرمزش دربر گرفته بود، ثابت شد. لرزش غیر قابل کنترل شده بودبه خاطر همین روی زمین سرد و سفت نشستم با نشستنه من رو زمین یاشا با قدم های نگران اومد پیشم و با لحنی که نگرانی توش بیداد میکرد گفت: -فرشته چی شده؟ این چه وضعی؟کجا بودی؟ -صبر بده تا جواب بدم بابا _خوب باشه بگو همه چی رو براش تعریف کردم از اینکه رفتیم آبادان و شیرین نتونست دیگه مرئی بشه و الان حالش خیلی بده و طی الارض و خلاصه همه چی رو.هر لحظه قیافش متعجب تر و چشماش گردتر میشد،حرفم که تموم شد یدفعه منفجر شد و شروع کرد به حرف زدن،تند تند حرف میزد و مهلت نمیداد کسی جوابش رو بده! _چی؟شما چیکار کردید؟چجوری؟مگه عقلتون رو از دست دادید؟وای از دست شما اخه مگه نمیدونید که بدون تمرین و جمع اوری انرژی نمیتونید طی الارض کنید؟اصلا ورد طی الارض رو از کجا اوردید؟ها؟اصلا چرا از این جا خارج شدید؟ پوف چقدر حرف میزنه نمیبینه حالم بده ها هی سوال میپرسه با کلافگی نگاش کردم و گفتم: _بس کن یاشا سرش رو برام به حالت تاسف تکون داد و گفت: _حالا میخوای چیکار کنی؟ _میخوای چیکار کنی نه!میخوایم چیکار کنیم! _خوب بابا میخوایم چیکار کنیم؟ _باید بریم پیش شیرین و تو اون رو مرئی کنی و تا اینجا بیاری. _چرا باید این کار رو بکنم؟ باتعجب به یاشا نگاه کردم،بغض به گلوم چنگ انداخته بود و راه نفسم رو بست،آروم زمزمه کردم: _یاشا شیرین داره نابود میشه،تو....تو نمی خوای کمکش کنی؟ _نه! با اخرین توانی که تو بدنم بود فریاد زدم: _نه؟نه یاشا نمیخوای کمکش کنی؟باورم نمیشه که تو این همه بی رحم باشی ولی.. به نفس نفس افتاده بودم ولی ادامه دادم _توقعی نمیشه ازت داشت تو هم بازوی شیطانی!ت... چشمام تو چشمای یاشا میخکوب شد،با تعجب به چشماش نگا میکردم،دستش رو جلوی دهنم گذاشته بود و خیره تو چشمام گفت: _فرشته من بی رحم نیستم ولی نمیتونم به شیرین کمک کنم،یعنی الان دیگه نمیتونم چون اون نمیزاره!
  2. zahra.sh

    مثبت باش معجزه بگیر

    زکریای رازی آمد و رفت انیشتین آمد و رفت فروید آمد و رفت استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت! بیل گیتس هم درحال رفتن است! اما هنوز پدری گوسفند می‌کشد و نذری می‌دهد تا "ظلمش " بخشیده شود دایی‌ام برای پاک کردن مال خود، بخشی از دارایی خود را خرجی میدهد ولی خواهر و خواهر زاده‌هایش که حقشان را خورده همه دندان پوسیده دارند! پدربزرگم وصیت کرده تا دارایی خود که یک منزل ۱۰۰ متری کهنه ساخت است را بفروشند و برای او نماز و روزه بخرند، در حالیکه پسران و دختران و نوه‌هایش از گرسنگی ناله میکنند! خاله بیسوادم هر روز هزار تومان به صندوق صدقات واریز می کند تا جهنم ناشی از ظلم به عروس و بچه هایش بخشیده شود! عمه ام برای درمان آرتروز به دعانویس و رمال متوسل می‌شود! پسری پشت ماشینش می نویسد: بیمه قمر بنی هاشم و به دختران متلک می‌گوید هنوز برای ازدواج و تصمیم گیری های مهم استخاره می‌کنند در دانشگاهها پایان نامه خرید و فروش می شود بچه های زیر ۱۵ سال ازدواج می کنند مدیران تا پاسی از شب در اداره در جلسه اند به تاریخمان می‌بالیم ولی برای امروزمان پاسخگو نیستیم مرده ها را می ستائیم و زنده ها را به دق می آوریم زمان برای ما بی ‌ارزش‌ترین مقوله است بزرگترین دشمن دانایی، نادانی نیست، بلکه توهم دانایی است زکریای رازی آمد و رفت انیشتین آمد و رفت فروید آمد و رفت استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت! بیل گیتس هم درحال رفتن است! اما هنوز پدری گوسفند می‌کشد و نذری می‌دهد تا "ظلمش " بخشیده شود دایی‌ام برای پاک کردن مال خود، بخشی از دارایی خود را خرجی میدهد ولی خواهر و خواهر زاده‌هایش که حقشان را خورده همه دندان پوسیده دارند! پدربزرگم وصیت کرده تا دارایی خود که یک منزل ۱۰۰ متری کهنه ساخت است را بفروشند و برای او نماز و روزه بخرند، در حالیکه پسران و دختران و نوه‌هایش از گرسنگی ناله میکنند! خاله بیسوادم هر روز هزار تومان به صندوق صدقات واریز می کند تا جهنم ناشی از ظلم به عروس و بچه هایش بخشیده شود! عمه ام برای درمان آرتروز به دعانویس و رمال متوسل می‌شود! پسری پشت ماشینش می نویسد: بیمه قمر بنی هاشم و به دختران متلک می‌گوید هنوز برای ازدواج و تصمیم گیری های مهم استخاره می‌کنند در دانشگاهها پایان نامه خرید و فروش می شود بچه های زیر ۱۵ سال ازدواج می کنند مدیران تا پاسی از شب در اداره در جلسه اند به تاریخمان می‌بالیم ولی برای امروزمان پاسخگو نیستیم مرده ها را می ستائیم و زنده ها را به دق می آوریم زمان برای ما بی ‌ارزش‌ترین مقوله است بزرگترین دشمن دانایی، نادانی نیست، بلکه توهم دانایی است زکریای رازی آمد و رفت انیشتین آمد و رفت فروید آمد و رفت استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت! بیل گیتس هم درحال رفتن است! اما هنوز پدری گوسفند می‌کشد و نذری می‌دهد تا "ظلمش " بخشیده شود دایی‌ام برای پاک کردن مال خود، بخشی از دارایی خود را خرجی میدهد ولی خواهر و خواهر زاده‌هایش که حقشان را خورده همه دندان پوسیده دارند! پدربزرگم وصیت کرده تا دارایی خود که یک منزل ۱۰۰ متری کهنه ساخت است را بفروشند و برای او نماز و روزه بخرند، در حالیکه پسران و دختران و نوه‌هایش از گرسنگی ناله میکنند! خاله بیسوادم هر روز هزار تومان به صندوق صدقات واریز می کند تا جهنم ناشی از ظلم به عروس و بچه هایش بخشیده شود! عمه ام برای درمان آرتروز به دعانویس و رمال متوسل می‌شود! پسری پشت ماشینش می نویسد: بیمه قمر بنی هاشم و به دختران متلک می‌گوید هنوز برای ازدواج و تصمیم گیری های مهم استخاره می‌کنند در دانشگاهها پایان نامه خرید و فروش می شود بچه های زیر ۱۵ سال ازدواج می کنند مدیران تا پاسی از شب در اداره در جلسه اند به تاریخمان می‌بالیم ولی برای امروزمان پاسخگو نیستیم مرده ها را می ستائیم و زنده ها را به دق می آوریم زمان برای ما بی ‌ارزش‌ترین مقوله است بزرگترین دشمن دانایی، نادانی نیست، بلکه توهم دانایی است زکریای رازی آمد و رفت انیشتین آمد و رفت فروید آمد و رفت استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت! بیل گیتس هم درحال رفتن است! اما هنوز پدری گوسفند می‌کشد و نذری می‌دهد تا "ظلمش " بخشیده شود دایی‌ام برای پاک کردن مال خود، بخشی از دارایی خود را خرجی میدهد ولی خواهر و خواهر زاده‌هایش که حقشان را خورده همه دندان پوسیده دارند! پدربزرگم وصیت کرده تا دارایی خود که یک منزل ۱۰۰ متری کهنه ساخت است را بفروشند و برای او نماز و روزه بخرند، در حالیکه پسران و دختران و نوه‌هایش از گرسنگی ناله میکنند! خاله بیسوادم هر روز هزار تومان به صندوق صدقات واریز می کند تا جهنم ناشی از ظلم به عروس و بچه هایش بخشیده شود! عمه ام برای درمان آرتروز به دعانویس و رمال متوسل می‌شود! پسری پشت ماشینش می نویسد: بیمه قمر بنی هاشم و به دختران متلک می‌گوید هنوز برای ازدواج و تصمیم گیری های مهم استخاره می‌کنند در دانشگاهها پایان نامه خرید و فروش می شود بچه های زیر ۱۵ سال ازدواج می کنند مدیران تا پاسی از شب در اداره در جلسه اند به تاریخمان می‌بالیم ولی برای امروزمان پاسخگو نیستیم مرده ها را می ستائیم و زنده ها را به دق می آوریم زمان برای ما بی ‌ارزش‌ترین مقوله است بزرگترین دشمن دانایی، نادانی نیست، بلکه توهم دانایی است زکریای رازی آمد و رفت انیشتین آمد و رفت فروید آمد و رفت استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت! بیل گیتس هم درحال رفتن است! اما هنوز پدری گوسفند می‌کشد و نذری می‌دهد تا "ظلمش " بخشیده شود دایی‌ام برای پاک کردن مال خود، بخشی از دارایی خود را خرجی میدهد ولی خواهر و خواهر زاده‌هایش که حقشان را خورده همه دندان پوسیده دارند! پدربزرگم وصیت کرده تا دارایی خود که یک منزل ۱۰۰ متری کهنه ساخت است را بفروشند و برای او نماز و روزه بخرند، در حالیکه پسران و دختران و نوه‌هایش از گرسنگی ناله میکنند! خاله بیسوادم هر روز هزار تومان به صندوق صدقات واریز می کند تا جهنم ناشی از ظلم به عروس و بچه هایش بخشیده شود! عمه ام برای درمان آرتروز به دعانویس و رمال متوسل می‌شود! پسری پشت ماشینش می نویسد: بیمه قمر بنی هاشم و به دختران متلک می‌گوید هنوز برای ازدواج و تصمیم گیری های مهم استخاره می‌کنند در دانشگاهها پایان نامه خرید و فروش می شود بچه های زیر ۱۵ سال ازدواج می کنند مدیران تا پاسی از شب در اداره در جلسه اند به تاریخمان می‌بالیم ولی برای امروزمان پاسخگو نیستیم مرده ها را می ستائیم و زنده ها را به دق می آوریم زمان برای ما بی ‌ارزش‌ترین مقوله است بزرگترین دشمن دانایی، نادانی نیست، بلکه توهم دانایی است
  3. zahra.sh

    علت خستگی های روزانه ما

    بعضی وقتها گذراندن روز از همان ابتدا سخت است، بدن درد میکند، نمیتوان تمرکز کرد در چنین روزهایی دم دمی هستیم و انگار دائم خسته ایم. اینها همه نشانه های خستگی آدرنال است. خستگی آدرنال چیست و چگونه میتوان درستش کرد دیگر نشانه ها که کم کم هجوم می آورند عبارتند از تحریک پذیری، احساس ضعف، عدم تعادل هورمونی، هوس غذاهای شیرین و شور، مشکل خواب و بلند شدن مدت زمان ریکاوری از یک بیماری. به صورت جداگانه، این علائم هر کدام به یک نوع اختلال اشاره دارد اما انگار همه با هم ترکیب شده اند. این نشانه ها فرد را به طرف خستگی آدرنال می برد. غدد آدرنال دو ارگان به اندازه انگشست شست هستند که بالای هر کدام از کلیه ها قرار دارند و بخشی از سیستم غدد درون ریز به حساب می آیند. این غده ها بیش از ۵۰ هورمون تولید میکنند که تقریبا نیروی محرک پشت هر عملی در بدن است! این غدد تا حدود زیادی در پاسخگویی به استرس دخیلند. چیزی که اتفاق می افتد این است که مغزتان یک تهدید را ثبت میکند، حالا این تهدید چه احساسی باشد چه فیزیکی یا ذهنی، سپس غدد آدرنال شروع به آزاد کردن هورمون آدرنالین در بدن میکنند تا به شما کمک کند تا پاسخ تهدید را بدهید. شاید به خاطر همین است که وقتی با همسرتان دعوایتان میشود دوست دارید شیشه ماشینش را بشکنید! آدرنالین به سیستم بدن هجوم می آورد و مجبورتان میکند در برابر تهدید وارد عمل شوید، این اتفاق باعث میشود خون با شدت وارد مغز، قلب و عضلات شود. قشر آدرنال کورتیکواستروئیدها را آزاد میکند تا فرآیند هایی مانند هضم، پاسخ سیستم ایمنی و توابع غیر ضروری دیگر که در زمان تهدید به کار نمی آیند را سرکوب کند. غدد آدرنال همچنین به دیگر هورمون ها کمک میکنند به تعادل برسند. گلوکوکورتیکوئیدها را میفرستد تا قند خون، انرژی و سوخت و ساز متعادل شود. همچنین مینرالوکورتیکوئیدها هستند که به حفظ فشار خون سالم و مدیریت سطح هیدراتاسیون خون کمک میکنند. غدد آدرنال کارهای بسیار زیادی برای تنظیم بدن انجام میدهند، پس عجیب نیست که ۸۰ درصد از مردم کل جهان تحت تاثیر خستگی آدرنال قرار میگیرند.بدن به راحتی میتواند فرسوده شود مخصوصا به دلیل استرس های روزانه، خستگی آدرنال میتواند به این دلایل باشد: - تجربه های دردناکی مانند مرگ یکی از عزیزان، طلاق یا جراحی. - قرار گرفتن در معرض سموم محیطی و آلودگی - استرس طولانی مدت به دلیل مشکلات مالی، داشتن رابطه ی بد یا محیط کار نا مناسب و یا هر موقعیتی که باعث میشود فرد احساس درماندگی کند. - تفکر منفی و اضطراب - کم خوابی - برنامه غذایی ضعیف و نداشتن ورزش حالا نگران نباشید چند راه ساده وجود دارد تا خستگی آدرنال را درمان کنید. برنامه غذایی خستگی آدرنال برای شروع باید بعضی غذاهایی که دارای سموم، مواد شیمیایی و یا هرگونه ماده ای که هضم را سخت میکند هستند را حذف کنید. غذاهایی که باید از آنها اجتناب کنید عبارتند از شکر، شیرین کننده ها، غذاهای فرآوری شده و روغن های هیدروژنه. همه ی این غذاها دارای مواد تشکیل دهنده ای هستند که خارج از چرخه ی انرژی و هضم بدن ما است. از کافئین بعد از ظهر نیز باید صرف نظر کنید چون باعث بهم خوردن چرخه ی خوابتان میشود. غذاهای زیادی هست که میتوانید به برنامه غذایی خود اضافه کنید تا از عملکرد آدرنال حمایت کنند و انرژی از دست رفته را جایگزین کنند. این غذاها چون سرشار از مواد مغذی هستند کمکتان میکنند، قند پایینی دارند و سرشار از چربی های سالم و فیبر هستند. باید زیتون، نارگیل، ماهی های چرب، آجیل، گوشت مرغ و بوقلمون بیشتر استفاده کنید. مکمل های خستگی آدرنال خوردن غذای سالم مهم است، اما گاهی نمیتوانید تمام مواد مغذی که بدنتان نیاز دارد را تامین کنید. تعدادی از مکمل های تقویت کننده ی آدرنال عبارتند از: روغن ماهی، ویتامین D۳، ویتامین B۱۲، ویتامین C و زینک. کاهش استرس خستگی آدرنال آخرین و مهمترین بخش درمان خستگی آدرنال کاهش استرس و درمان ذهن است. - وقتی احساس خستگی میکنید تا جایی که میتوانید استراحت کنید. - سعی کنید هر شب ۸ تا ۱۰ ساعت بخوابید. - از بیدار ماندن تا دیر وقت اجتناب کنید و سعی کنید چرخه ی خواب ثابتی داشته باشید. - بخندید و کاری کنید که موجب تفریحتان شود. - استرس روابط و محل کارتان را کم کنید. - برای خوردن چرخه ی غذایی مناسبی را پیش ببرید. - قند و کافئین را کاهش دهید. - ورزش کنید - از افراد منفی دوری کنید. - زمانی را برای آرامش خودتان در نظر بگیرید. منبع: کرمانی
  4. zahra.sh

    فرشته اتش | zahra.sh

    _بیخیال این حرفا،بریم تو. حس خیلی بدی داشتم و یه لرزش خفیف تو دست و پام حس می کردم و پلکمم هی میپرید،دست شیرین رو گرفتم و زمزمه کردم؛ _شیرین فک میکنم بهتر بریم یه جایی که کسی نباشه و مرئی بشیم!انرژیم خیلی کم شده! _باش بیا بریم پشت باغ خونمون،اونجا کسی نمیره. از در که رفتیم تو اونقدر حالم بد بود که حتی اون باغ زیبا وچمنا با گل های صورتی و بنفش که تو یه ردیف کاشته شده بودن هم نتونستن حال خراب من رو خوب کنن،ازیه مسیر جاده مانندی رد شدیم سمت چپمون یه ردیف گلای صورتی و بنفش بود سمت راستمون دیوار. به ته باغ رسیدیم اونجا به جز خاک و خار چیزی نبود باخیال راحت روی زمین نشستم و ورد مرئی شدن رو زمزمه کردم. _اخیش راحت شدم،تازه جون داره میاد تو پاهام.شیرین؟ دوروبرم رو دید زدم ولی خبری از شیرین نبود،حتما مرئی نشده ولی چرا؟ _شیرین مرئی شو دیگه،اینجوری از حال میری! بعد از چند ثانیه دلهره اور شیرین با صدای ضعیفی گفت: _نمی تونم! _یعنی چی ؟ بابا ورد رو بگو شیرین دوباره بالکنت گفت: _نمیتونم. تازه داشت جون تو دست و پاهام میومد که به اجبار ورد رو خوندم و نامرئی شدم تا ببینم این شیرین چشه! _شیرین کجایی؟ برگشتم پشت سرم رو نگا کردم که با صورت رنگ پریده و دستای لرزونش مواجه شدم.خیلی ترسیدم ،رنگ به چهرش نمونده بود و بدنش میلرزید با استرس واضحی گفتم: _چت شده شیرین؟ رفتم جلو و شونه هاشو گرفتم و تکونش دادم ولی هر لحظه متوجه میشدم که بدنش داره سرد تر و سرد تر میشه با ترس رو به شیرین گفت: _الان باید چیکار کنم؟من الان اونقدر انرژی ندارم که دستت رو بگیرم و ورد رو بگم !تو بگو چیکار کنم؟تو رو خدا شیرین خودت تلاش کن! اشکم داشت درمی امد حال شیرین هر لحظه بدتر میشد و من هیچ کاری از دستم برنمی امد،شیرین با صدای خفه ای گفت: _یا شا یاشا؟اره خودشه یاشا اون میتونه شیرین رو مرئی کنه!ولی.. _اخه چطوری برم پیش یاشا؟اون خیلی دوره تا اونموقع تو نابود میشی! شیرین که بی حال تر شده بود لب زد: _طی الارض _اما من که وردش رو بلد نیستم شیرین با اخرین توانی که داشت گفت: _ایندی الماضی ومستقبل در الارض،جایی رو که میخوای تصور کن من خیلی از این کار وحشت دارم ولی اگه نرم شیرین نابود میشه باید تمرکز کنم ولی من نمیتونم،حس کردم دیگه جونی تو تن شیرین نمونده به چشمای مشکی بی فروغش خیره شدم،من باید یه کاری برای شیرین بکنم ولی ... در یک تصمیم آنی از شیرین دور شدم و اروم زمزمه کردم: _با کمک میام دوست خوبم،من نجاتت میدم. مسیر پشت باغ تا جلوی ساختمون رو هراسون طی کردم باید به یه جایی میرسیدم تا بتونم تمرکز کنم و بهترین جا بین اون همه گل و گیاه بود،قدم هام رو سریع تر برداشتم خودم حال خوبی نداشتم ولی مجبور بودم به خاطر شیرین تحمل کم اره شیرین تنها کسی بود که برام مونده و من نمیزارم از دست بره اره من کمکش میکنم.پاهام به لرزش افتاده بودن ولی بی توجه بهشون راه خودم رو رفتم تا رسیدم به جلوی ساختمون یه نفس عمیق کشیدم و چشمام رو بستم خواستم ورد رو بگم که صدا پا به گوشم رسید و بعداز اون _گفتی افتاده زندان؟ _آره دیگه مگه نمیدونستی؟ _نه درست اخه برای چی؟ اینا دارن درمورد چی حرف میزنن؟نکنه من رو ببینن؟اه من چقدر خنگم خوبه نامرئیم،بزار ببینم چی میگن! _منم که از همه جریان خبر ندارم فقط میدونم که به جرم قتل عمد زندانی شده! _چی؟قتل؟نه بابا!
  5. سلام یگانه جونم خوبی؟

    میگما این مسابقه کاربر فعالی منتفی شده؟ 

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام عزیزدلم ممنون شما خوبی؟

      والا کسی که پیشنهاد داد و برگزارش کرد اصلا پیگیری نمیکنه

      فعلا که منتفیه شاید بعدا خودم برگزارش کنم

  6. zahra.sh

    افراد سرشناس متولد ماه ها

    شهریورماهی ها ماهن
  7. zahra.sh

    زندگی شاد یا پرمعنا

    شادی و زندگی معنادار و هدفمند از مهم‌ترین عواملی هستند که مردم خوشبختی خود را با آن می سنجند. با اینکه زندگی شاد و با معنا با هم در ارتباط متقابل هستند اما دانشمندان می گویند این دو کاملا با هم فرق دارند. سلامتی، دوست داشته شدن، موفقیت در کار، بزرگ کردن فرزندانی سالم، خدمت به کشور یا پایبندی به اعتقادات معمولا از رموز خوشبختی و رضایت از زندگی به شمار می روند اما هیچکدام نمی توانند باعث شاد زیستن شوند. این نتیجه تحقیق روانشناسان دانشگاههای فلوریدا، مینه سوتا و استنفورد است که درویژه نامه «جورنال روانشناسی مثبت» منتشر شده است. زندگی شاد چیست؟ زندگی پرمعنا کدام است؟ دانشمندان شادی را سعادتی ذهنی تعریف می کنند که تاثیر عاطفی مثبتی بر فرد می گذارد و این تاثیر در تمام جوامع و فرهنگ ها یکسان است. شادی می تواند از چیزهای کوچک نشات بگیرد مثلا پیدا کردن گردنبند گمشده یا از رویدادهای مهم‌تر مثل پایان گرفتن جنگ. شادی، عواطف و احساسات مثبت و خوشایند با خود می آورد و باعث می شود فرد ارزیابی مثبتی از زندگی خود داشته باشد. شادی ریشه در غرایز و طبیعت دارد. برآورده شدن نیازها و خواسته ها شادی می آورد. این اتفاقی است که در تمام حیوانات می افتد. شادی در لحظه و در زمان حال معنی پیدا می کند و «دم را غنیمت است» به نوعی عصاره مفهوم شادی و زندگی در لحظه اکنون است. با این حال، بررسی دانشمندان نشان می دهد شاد بودن ربطی به زندگی معنادار ندارد. البته شادی و زندگی در لحظه اکنون می تواند عناصری از گذشته را در خود داشته باشد اما باز هم از منظر زمان حال به آن نگاه می شود. به همین دلیل اگر امروز زندگی دردناکی داشته باشیم، گذشته شاد، به ما احساس خوشبختی نمی‌دهد. شادی چون در حال اتفاق می افتد گذراست و ثبات به همراه نمی آورد. آیا زندگی «شاد» با زندگی «پرمعنا» فرق دارد؟ اما زندگی با معنا ریشه ای متفاوت دارد. معنا از ارزش‌های فردی و اجتماعی زاییده می شود بنابراین منشاء فرهنگی دارد. معنا از زبان و فرهنگ و نمادها شکل می گیرد و گذشته و حال و آینده را با هم در پیوند و ارتباط معنادار قرار می دهد. با اینکه معنای زندگی از پیگیری اهداف و ارزش‌ها بوجود می آید اما الزاما شادی به همراه نمی آورد. مثلا یک زندانی سیاسی که زیر فشار بازجویی است نمی تواند شاد باشد اما می تواند عمیقا زندگی خود را معنادار ببیند. معنا در گستره زمان شکل می گیرد، مثلا ازدواج را می توان «نوشته ای بر یک تکه کاغذ» دید یا آن را «پیوند مادام العمر به معشوق» معنا کرد. ماهیت زندگی تغییر و تحول است و معنا دادن به آن راهی است برای ثبات بخشیدن به جریان پرتلاطم زندگی. مثلا احساس یک زوج به یکدیگر مرتب و روز بروز تغییر می کند اما ازدواج به آن معنایی دائمی و ثابت می دهد. در عمل هم ازدواج به تثبیت رابطه کمک می کند چون قطع رابطه را دشوار می کند اما روشن است که ازدواج الزاما زندگی را شادتر نمی کند. یکی از مهم‌ترین راه‌های معنا دادن به زندگی پاداش دادن به خود است، از راه برنامه ریزی و تعهد به اجرای آن که نیاز به انضباط فردی دارد. بنابراین وقتی فرد با فعالیت و درگیری‌های روزمره ای که با هم ربط دارند، هدف‌هایش را پیگیری و برآورده کند در عمل به زندگی خود معنا می‌دهد. تحصیل، کسب مهارت، شکل دادن به رابطه ای جدی و صمیمانه همگی به زندگی معنی می دهند، چرا که گذشته و حال و آینده در راستای هدفی مشخص یکپارچه می کنند. به نظر دانشمندان هر چه بیشتر برای تحقق این هدفها «خودتان» باشید، زندگی خود را معنی دار تر می بینید. اما بر اساس این تحقیق، چه عواملی در شادی موثرند و چه معیارهایی به زندگی معنا می دهند؟ زندگی شاد,زندگی پرمعنا,زندگی معنادار سختی زندگی افرادی که زندگی خود را آسان و به دور از دشواری می بینند شادترند و آنها که زندگی خود را پرمشقت می دانند افراد شادی نیستند. اما همان ها که با سختی‌ها دست و پنجه نرم می کنند زندگی خود را با معنی تر می بینند. بنابراین وقتی به دشواری یا آسانی زندگی نگاه می کنید در واقع شادی زندگی را می سنجید نه معنی آن را. سلامتی سلامتی نیازی همگانی و اولیه است و افراد سالم افراد شادتری هستند. اما سلامتی معنای بیشتری به زندگی نمی دهد. استیون هاوکینگ دانشمند سرشناس کاملا فلج است اما شاید زندگی بسیار معنی دارتری از افراد سالم داشته باشد و تاریخ پر از مثالهایی این چنین است. احساسات مثبت و منفی بدیهی است که احساس خوب شادی می آورد اما این تحقیق نشان می دهد احساس خوب زندگی را معنی دارتر نمی کند. از بین احساساتی که در این تحقیق بررسی شده اند، شاید جالب‌ترین مورد بی حوصلگی باشد. بی حوصلگی بی تردید احساسی ناخوشایند است و خوشحالی نمی آورد اما از طرف دیگر، نشانه نبود معنا هم هست، بنابراین فرد بی حوصله نه شاد است نه در طلب معنا. پول می گویند پول خوشبختی نمی آورد. این تحقیق نشان می دهد که پول تاثیر شدیدی بر احساس شادی می گذارد اما معنایی به زندگی نمی دهد. خرید ضروریات یا حتی تجملات با شادی رابطه نزدیک دارد و بی ثباتی و بحران اقتصادی لذت از زندگی را کاهش می دهد. اما دخل و خرج مناسب و هدفمند اثری معکوس دارد. به زندگی معنا می دهد ولی شادی نمی آورد. وقتی برای آینده فرزندتان پس انداز می‌کنید، قسط خانه را کامل می‌پردازید یا بدهی خود را تسویه می‌کنید، زندگی معنی دارتر می شود. تاثیر پول بر زندگی ارتباط نزدیکی با ارزش‌های فردی دارد و اینکه فرد چگونه خود را در رابطه با پول تعریف می کند. روابط ارتباط‌های اجتماعی یکی از عواملی است که هم زندگی را شادتر می کند و هم به آن معنا می دهد. تنهایی یکی از مهم‌ترین عوامل شاد نبودن است. بسیاری از افرادی که در این تحقیق شرکت کرده بودند ارتباط با خانواده و دوستان را معنای زندگی خود می دانستند. به یاد آوردن ساعت‌ها و روزهایی که در تنهایی گذشته و یا احتمال تنها ماندن در آینده تاثیر شدیدی بر شادی دارد. اما در کمال شگفتی، اینکه چقدر با دوستان یا کسانی که دوستشان داریم وقت می گذرانیم تاثیر زیادی بر شادی ندارد هرچند که به زندگی معنا می دهد. وقت گذراندن با آنها که دوستشان داریم می تواند کار بسیار سختی باشد بنابراین ممکن است خوشحالی زیادی عاید ما نکند اما به زندگی ما معنایی دیگر می‌بخشد. کسانی که در این تحقیق شرکت کرده بودند و زندگی معنادارتری داشتند، روابط را مهم‌تر از دستاوردهای زندگی شان می دانستند. شادی از منفعتی که از دیگران می بریم زاییده می شود و معنا از آنچه به دیگران می دهیم. «گیرنده» شاد است و «دهنده» زندگی با معنایی دارد. کمک به دیگران زندگی را با معناتر می کند اما مستقیما ما را شاد نمی کند. اگر کمک به دیگران لذت دارد برای این است که زندگی معنادارتر می شود. بر اساس این تحقیق فداکاری و از خودگذشتگی تاثیر چندانی بر شادی می گذارد، شاید هم اندکی آن را کاهش می دهد، اما اهمیت بسیاری در معنادار بودن زندگی دارد. نکته جالب دیگری که در این تحقیق روشن شد این بود که جرو بحث با دیگران شادی را کم می کند اما به زندگی معنایی بیشتر می بخشد. افراد شاد کمتر تمایل به جر و بحث دارند. زندگی شاد,زندگی پرمعنا,زندگی معنادار فرزند بزرگ کردن بچه برای بسیاری از پدرها و مادرها دستاوردی مهم تلقی می شود چرا که نیازمند از خود گذشتن و وقف دیگری شدن است. به همین دلیل برای بسیاری از پدر و مادرهایی که در این تحقیق شرکت کرده بودند بزرگ کردن بچه، شادی شان را کمتر کرده اما به زندگی شان معنا داده بود. آنها هرچه وقت بیشتری برای فرزندشان گذاشته بودند زندگی معنی دارتری پیدا کرده بودند و این همان چیزی است که به آن «تناقض بچه داشتن» می گویند. استرس و نگرانی نیازی به گفتن نیست که استرس و نگرانی شادی را کم می کند اما عجیب این که به زندگی معنا می دهد. این که چرا چنین است تفسیرهای متفاوتی می تواند داشته باشد. شاید پیوند گذشته و حال و آینده، احتمال خطرهای پیش رو را بیشتر برای فرد آشکار می‌کند و یا استمرار فعالیت‌های دشوار و سنگین برای رسیدن به هدفی در آینده دور (که البته تحقق آن تضمین شده هم نیست) برای فرد استرس و نگرانی می آورد ، هرچند که به زندگی اش معنا می دهد. محققان در پایان نتیجه می گیرند که شادی بیشتر حاصل برآورده شدن خواسته ها و نیازهاست، بخصوص از طرف دیگران و یا حتی با پول خرج کردن. اما معنا بیشتر فراهم کردن برای دیگران است و بیشتر با با تعریفی که فرد از «خود» دارد مربوط است. خلاقیت و خردمندی و افکار عمیق به زندگی معنی می دهد اما با استرس و نگرانی همراه است. منبع:برترین ها
  8. خوش حال میشم اگه رمانم رو دنبال کنید و نطرهاتون رو بگید 

    ضرر نمیکنید

  9. zahra.sh

    فرشته اتش | zahra.sh

    روی تختم دراز کشیدم و فارغ از همه چیز چشمام رو بستم و گذاشتم خواب من رو به دنیا ارامش و بی خبری ببره. << در مسیر حقیقت>> " ملکه اعظم" گاهی مهم نیست که تو میخواهی و دیگری هم میخواهد،گاه تنها اراده قوی کافی نیست و گاه قدم گذاشتن در مسیر حقیقت دشوار تر از حد تصور تو میشود و تو هیچ گاه نمیتوانی به سوالات ذهنت پاسخ و گره های زندگیت را بگشایی چون دستی قدرتمند تر از دست تو گره ها را بر گره حوصله ها زده است. فرشته و شیرین هر دو پا در مسیر حقیقت نهادند ولی هیچ گاه نفهمیدند که تقدیر چیز دیگری برایشان رقم زده است و باید وارد مسیر سرنوشت ساز دیگری شوند. هردو امید دارند که حقیقت زندگی خودرا بفهمند ولی این تنها به آن ها بستگی ندارد بلکه به شانس و تقدیر و زرنگی آن دو نیز بستگی دارد. گردونه ی تقدیر چرخید و تقدیر چیز دیگری در کتاب سرنوشت آن دو حک کرد. *** فرشته " پنج دقیقست که منتظر شیرینم هنوز تشریف نیاورده خوبه بهش گفتم سر وقت بیادا دختره... -سلام شانس اورد اومد، وگرنه روح آبا و اجدادش مستفیض میشد. -پنج دقیقه دیر کردی چرا؟ -هووو حالا توهم خوبه پنج ساعت دیر نکردم،اعصاب نداریا! راست می گفت فقط پنج دقیقه دیر کرده بود بدبخت ،ولی خوب چیکارکنم داشتم از استرس و هیجان هلاک میشدم،دستام عرق کرده بود و قلبم تو دهنم میتپید یه حس مبهمی داشتم یه چیزی مثل ترس! شیرینم بدتر از من بود رنگش پریده بود و هی ناخناش رو میجویید و صد البته فک مبارکش رو بسته بود و حرف نمیزد؛دوتامون سکوت کرده بودیم و دوروبر رو نگا میکردیم انگار دوتامون دنبال راه فراری بودیم که این مسیر سرنوشت ساز رو نریم ولی دوتامون سکوت کره بودیم و هیچ کدوممون به زبون نمی اوردیم که دلمون چی می خواد! ....... دستای شیرین رو گرفتم تاشاید از استرسم کم بشه ولی دستاش به شدت سرد بود با تعجب نگاش کردم که با کلافگی گفت: -بهتر نیست بریم؟ با سر حرفش رو تایید کردم و بعدش دوتامون هم زمان چشمامون و بستیم و رمز رو گفتیم؛برا یک لحظه هیچی حس نکردم انگار وارد خلا شده بودم بعد از چند لحظه صدا عبور ماشین ها و همهمه مردم به گوشم خورد.چشمام رو باز کردم و هوا الوده تهران رو به ریه هام فرستادم،چشمم خورد به شیرین که داشت با لبخند همه جا رو نگا میکرد. -حالت خوبه؟ -اره -راحت من رو میبینی؟صدام رو چی؟ - اره همه چی خوبه فقط مطمئنی کسی ما دوتا رو نمیبینه؟ - اره بابا نگران نباش. -خوب حالا چیکار کنیم؟ -چی رو؟ -خنگ شدی فرشته؟منظورم اینه که اول بریم دنبال کار من دیگه!؟ -پررویی دیگه ولی چیکار کنم من خیلی مهربونم بریم. -اره تو خیلی مهربونی خیلــــــــــی! -طعنه میزنی؟ -نه پس حقیقت رو میگم! -از بس نقطه چینی!خوب حالا این حرفارو وللش،کجا باید بریم؟ -آبادان! -کجا؟ -آبادان خونم دیگه! -وایسا ببینم تو که گفتی خونت تهران بود! -خونه اقاجونم اره ولی اون سوخت به خاطر همین اقاجونم رفت پیش بقیه فامیلامون که آبادانن. -اها!خوب حالا چطوری بریم؟ -من یه راه توپ بلدم دستت رو بده -دستم برا چی؟ میخوای چی کار کنی؟ -طی الارض! چی؟نکن من میتر.. حرفم کامل نشده بود که حس کردم باسرعت دارم به جلو پرتاپ میشم چشمام و بستم جیغ کشیدم.بعد از چند لحظه صدا شیرین رو شنیدم که گفت: -مرض چقدر جیغ میکشی حس کردم دیگه از اون سرعت خبری نیست،اروم چشمام رو باز کردم و یه نگا به دور واطراف انداختم وای چه جای باحالی،دورو برم رو نگا کردم همه جا پر درخت بود و همه خونه ها باغ داشتن و باغاشون به جای دیوار شمشاد داشتن و همین شمشادا باعث میشد از بیرون به داخل باغ دید نداشته باشیم،دراشون همه ابی و سفید بود و حالت میله میله ای داشت البته بعضی خونه ها پشت میله ها پلیت بود که احتمالا برا بیشتر کردن امنیت و این چیزا بود.با دهن باز به همه جا نگا میکردم که شیرین زدم پس کلمو و گفت: -اینم شهر ما چطوره؟ -عالیه دختر فقط خیلی گرمه. -اره خوب اینجا ده ماه سال گرمه ما چندان زمستونم نداریم. -اها راستی طی الارض چطور یاد گرفتی؟ -کاری نداره اونم یه ورد سادست که از کتاب جادوگری دزدیدم. -ای کلک نگفته بودی از این کارا بلدیا! -ما اینیم دیگه. -خوب خونتون کجاست؟ -بیا بریم تا بهت نشون بدم. _باش بریم.میگم شیرین! _جان؟ _یکم درمورد خونتون یا شهرتون بگو _خوب چی بگم؟ _هرچی که دوست داری! _آبا ان یه شهر جنگی و گرم که بیشتر اوقاتم با پدیده ریزگرد دست و پنجه نرم میکنه،اینجا هم که میبینی خونه های شرکتی یعنی به کسایی که تو پالایشگاه کار می کنن این خونه هارو میدن.رسیدیم به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم ظاهر بیرونی خونه مثل بقیه خونه های اونجا بود. _شیرین اونجا رو _چی؟ _چقدر گربه داره اینجا _تو به گربه های شهرماهم گیر میدی؟ _اخه نگاه سیاهه، گربه سیاه بدشومی میاره(این کاملا خرافاته) _خفه بگیر،اینا همش خرافاته و واقعیت نداره _خرافات وقتی به حقیقت نمی پیونده که وجود خدا باورت شده باشه ولی من دیگه خدارو باور ندارم(استغفرالله)
  10. zahra.sh

    مثبت باش معجزه بگیر

    جان ماکسون می گوید: به خاطر بسپار زندگی بدون چالش مزرعه بدون حاصل است. تنها موجودی که با نشستن به موفقیت می رسد مرغ است. زندگی ما با "تولد" شروع نمی شود؛ با تحول آغاز می شود. لازم نیست .. "بزرگ" باشی تا "شروع" کنی، شروع کن تا بزرگ شوی... باد با چراغ خاموش کاری ندارد، اگر در سختی هستی بدان که روشنی...
  11. zahra.sh

    تست:هوش احساسی عشق

    خوب مگه من گفتم پسری؟ جناب تیکه زبونمه خو
  12. zahra.sh

    تست:قصد ازدواج داشتن

    در بین ما افرادی وجود دارند که مجردند و ترجیح می دهند هر چه زودتر تشکیل خانواده بدهند، اما در این بین هستند اشخاصی که ترجیح می دهند همچنان مجرد بمانند و یا دیر تر ازدواج کنند. باید اشاره داشت در بیشتر افرادی که تشکیل خانواده می دهند میل به ازدواج احساس می شود، یعنی زمانی که این احساس در آنها به وجود آمد تشکیل خانواده می دهند... حال شاید شما بپرسید، این نیاز را چگونه باید در وجود خودمان بشناسیم تا ازدواج کنیم... آیا اصلاً چنین احساسی در ما به وجود می آید یا نه؟ تست های زیر را پاسخ دهید تا متوجه شوید که در وجودتان چنین میلی دارید یا خیر؟ ۱- آیا زمانی که مادر و پدری را به همراه فرزند کوچکشان می بینید، غبطه می خورید؟ الف) بله ب) خیر ج)گاهی اوقات ۲- آیا زمانی که یک زوج جوان را در حال خنده می بینید، افسوس می خورید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۳-آیا همچون گذشته از اوقات تنهایی تان لذت می برید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۴- زمانی که در جمع دوستان متاهل هستید،به خود می گویید که ای کاش من هم متاهل بودم؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۵-آیا شده که تا به حال حضور شخصی از جنس مخالف، شما را دگرگون کند؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۶- آیا تا کنون به این موضوع فکر کرده اید که تنهایی دیگر بس است؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۷-آیا تا کنون برایتان پیش آمده که شادی تان را بخواهید به کسی از جنس مخالف، انتقال دهید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۸- آیا شما موسقی های آرام گوش می دهید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۹- آیا شده زمانی که پشت ویترین یک فروشگاه هستید، احساستان به شما بگوید برای کسی هدیه ای بخرید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۱۰- آیا رنگ زندگی برای شما تغییر کرده است؟ امیدواریم که حضور شخصی زندگی تان را دگرگون کند. الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۱۱- آیا شده در چند ماه اخیر، لبخند فردی، امید را در دلتان زنده کند و نگاه شما به زندگی تغییر کند؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۱۲- زمانی که پدر مادرتان می گویند، دیگر زمان ازدواج فرا رسیده است، اخم نمی کنید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۱۳- آیا به تازگی در خیالتان مراسم خواستگاری را مرور می کنید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات ۱۴- آیا اخیرا برایتان پیش آمده عاشق کسی شده باشید، اما حجب و حیا اجازه ندهد، آن را با او در میان بگذارید؟ الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات نتیجه: اگر از ۱۴ پرسش بالا به ده گزینه پاسخ بلی داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج در وجودتان احساس شده است و اگر به ده گزینه پاسخ خیر داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج هنوز در وجودتان احساس نشده است و اگر به هفت گزینه پاسخ گاهی اوقات داده اید به این معنی است که هنوز سر در گم هستید و نمی دانید که باید ازدواج کنید یا نه، همچنان مجرد بمانید. Funshad.com
  13. zahra.sh

    تست:هوش احساسی عشق

    تست های دیگه ای هم گذاشتم جناب تست:کرم ذهن دارید؟ تست:فضول ها تست:قصد ازدواج داشتن
  14. zahra.sh

    تست:فصول ها

    شخصیت‌شناسی فضول‌ها +تِست فضولی، کنجکاوی یا هر اسمی که رویش بگذارید، از آن حس هایی است که همه تجربه می کنند، بعضی بیشتر، بعضی کمتر! از آنجا که معمولا یاد می گیریم فضولی کار خوبی نست، خیلی با این حس خودمان مبارزه می کنیم، برای مثال توی دلمان به خودمان می گوییم: «آخه به تو چه؟» ولی فضولی همیشه هم بد نیست. بعضی وقت ها اصلا باید فضولی کرد. اگر مثل خیلی ها دائم با حس فضولی خودتان درگیرید. نزدیک ظهر بود که بالاخره رسیدم به دفتر. از بس عجله کرده بودم فرصت نکرده بودم لباس مرتبی انتخاب کنم و به قیافه ام هم برسم. داشتم برگه های روی میز را ورق می زدم که باز سر و کله خانم فضول دفتر پیدا شد؛ «دیر رسیدی خانوم، کجا بودی؟» با لبخند زورکی جواب دادم: «کار اداری داشتم.» پرسید: «چرا اینقدر آشفته ای؟ نکنه خواب موندی؟ ندیدم بیای بری آشپزخونه، باز بی ناهار موندی؟» همکارم را دیدم که از پشت میزش می خواست به من بفهماند که جوابش را ندهم. در دلم گفتم: «رییس که برگه مرخصی را امضا کرد اندازه این نپرسید کجا بودی!» خیلی جلوی خودم را گرفتم که جواب ندهم. از رو نرفت. بعد از چند دقیقه منتظر ماندن، بالاخره آسانسور رسید. خوشبختانه خلوت بود. طبقه بعدی نمی دانم چه خبر بود که همه به جز یک پیرمرد پیاده شدند. همین که در آسانسور بسته شد، احساس کردم پیرمرد در خودش مچاله می شود. البته سرپا ایستاده بود و چیزی نگفت. خواستم بپرسم حالتان خوبه؟ آن وقت چی فکر می کرد؟ که من از توی آینه زل زدم و رفتار او را چک می کنم. پیشانی اش را گذاشت روی دستش. خب شاید از چیزی ناراحت باشد و نخواهد درباره اش حرف بزند. به خودم گفتم به تو مربوط نیست، کمک لازم داشته باشد خودش می گوید. بعد یادم آمد افراد وقتی دچار حمله می شوند شاید خودشان هم متوجه نشوند. حس دودلی خیلی بدی بود. تا آمدم تصمیم بگیرم، آسانسور ایستاد. صبر کردم اول پیرمرد پیاده شود. پایش را که گذاشت بیرون از آسانسور، روی زمین ولو شد و چند نفر دویدند سمتش. چپ چپ به من نگاه می کردند. احساس کردم به نظرشان سردترین و بی تفاوت ترین آدم روی زمین می رسم. واقعا چرا زودتر کاری نکردم؟ اگر دیر شده باشد چه؟ فضولی,حس فضولی,فضولی یا کنجکاوی فضولی ذاتی است یا یادگرفتنی؟ فضولی یا کنجکاوی، در واقع یک احساس ذاتی درونی است که آن را به وفور دریچه های کم سن و سال می بینید. همه دوست دارند از آنچه نمی دانند سر دربیاورند. بچه ها هر سوالی ممکن است بپرسند یا به هر چیزی سرک می کشند اما به مرور زمان، قوانین زندگی اجتماعی را یاد می گیریم، حریم خصوصی را درک می کنیم و زندگی خودمان هم جهت دارتر می شود؛ یعنی سعی می کنیم انرژی و وقت مان را صرف چیزهایی کنیم که به هدفمان بیشتر مربوط است. در نتیجه با گذشت زمان بیشتر و بیشتر یاد می گیریم که بیش از اندازه ای که اجتماع و خانواده برایمان تعریف کرده اند، کنجکاوی نکنیم. از همین تعریف معلوم است که بسته به سبک زندگی خانواده و فرهنگ جامعه، حد فضولی متفاوت است. برای مثال در بعضی فرهنگ ها، اینکه از کسی بپرسی چقدر درآمد دارد خیلی عادی است اما در بعضی فرهنگ ها فضولی و رفتاری زننده است. مرز باریک خبر گرفتن از یکدیگر و فضولی در عین اینکه هر روز با مدرنتر شدن زندگی، فضولی را ناپسندیده تر می دانیم، بیشتر و بیشتر هم درگیر شبکه های اجتماعی می شویم که حریم خصوصی خیلی در آنها معنایی ندارد. واقعا دو دلی سختی است که آدم دائم و هر روز دچارش می شود: اگر نپرسم، می گویند صمیمی نیست، برایش مهم نیست، توجه نمی کند و ... اگر بپرسم، فکر می کنند من آدم فضولی هستم، جواب سربالا می دهند، سرسنگین جواب می دهند و ... در واقع فقط کسی که می خواهد بپرسد بلاتکلیف نیست، کسی که می خواهد جواب بدهد هم گاهی نمی داند به این سوال باید صمیمانه و راحت جواب بدهد یا طوری به طرفش بفهماند که وارد حریم خصوصی من نشو! همین بلاتکلیفی در به اشتراک گذاشتن اطلاعات در دنیای مجازی هم دیده می شود. در نهایت شاید کاربردی ترین جواب این باشد که قانون کلی وجود ندارد. بسته به فرد، نوع رابطه و موقعیت، تعریف صمیمیت و فضولی می تواند مرتبط باشد. پس قبل از هر چیزی باید سطح دوستی و ارتباطت را معلوم کرد. چرا سوالات بعضی ها انگار فضولی نیست؟ تعریف فضولی به نوع شخصیت هم ربط دارد. بعضی ها خیلی برونگرا و پرشور و پرهیجانند، همه جا با سروصدا همه چیز را اعلام می کنند و خیلی هم با هیجان حرف می زنند. این افراد معمولا وقتی سوالی می کنند، زیاد به بقیه احساس فضولی کردن نمی دهند. شاید چون خودشان هم چنین تصویری ندارند اما برعکس آدم هایی که خیلی آرام و منطقی به نظر می رسند و بی دلیل حرف نمی زنند، اگر همان سوال را بکنند، هم خودشان عذاب وجدان فضولی کردن می گیرند، هم به بقیه این حس را منتقل می کنند که این سوال سوالی معمول برای پرسیدن نبود. پس اگر آدم فضولی هستید، سعی کنید شلوغ و پرهیاهو و شاد هم باشید! فضولی,حس فضولی,فضولی یا کنجکاوی شاعری به نام فضولی ملا محمد بن سلیمان بغدادی (1556-1483) از شاعران سده دهم هجری است. او در بغداد پرورش یافت. او سه زبان ترکی، فارسی و عربی را می دانست و به هر سه زبان هم شعر سروده است اما چرا تخلص «فضولی» را انتخاب کرده؟ او این تخلص را به معنای عربی آن به کار می برد؛ یعنی «زبان دراز و مداخله کننده در کاری که به او مربوط نیست». در مقدمه دیوان اشعارش به زبان فارسی می گوید: «خیال کردم اگر تخلص مشترک اختیار نمایم در انتساب نظم بر من حیف رود. اگر مغلوب باشم و بر شریک ظلم شود اگر غالب آیم. فضولی تخلص کردم و از تشویش ستم شریکان پناه به جانب تخلص بردم و دانستم که این لقب مقبول طبع کسی نخواهد افتاد که بیم شریک او به من تشویشی نتواند داد.» 7 گام مدیریت فضولی 1- احساس فضولی تان را کشف کنید اگر بی قرار شدید چیزی را بدانید، با خودتان روراست باشید و بپذیرید که دارید فضولی می کنید و می خواهید اطلاعاتی را بدانید که مربوط به حریم شما نیست. 2- احساس فضولی تان را بپذیرد خیلی ها به محض اینکه حس می کنند قرار است فضولی کنند، مثل والدینی که سر بچه شان فریاد می کشند، شروع می کنند در ذهن شان سر خودشان داد زدن، که چرا فضولی می کنی؟ به تو مربوط نیست و ... بنابراین احساس فضولی تان را بپذیرد. برای اینکه بتوانید تصمیم درستی بگیرد، نباید با خودتان مشاجره درونی کنید. زیرا بر رفتار بیرونی تان اثر می گذارد. آن وقت ممکن است زیادی ساکت شوید؛ طوری که در آن جمع خیلی از سوال کردنتان بدتر باشد! 3- حواستان به زبان بدنتان باشد رفتارها گاهی بیشتر از زبان نشان می دهند که در فکرتان چه می گذرد. زل زدن از آن رفتارهایی است که موقع فضولی خیلی خودش را نشان می دهد.اگر هنوز مشغول ارزیابی هستید، یا اینکه قصد ندارید فضول به نظر برسید، مراقب مدل نشستن و نگاهتان باشید. بهتر است خودتان را به کار دیگری سرگرم کنید. اگر مشغول صحبت با دیگری شدید، هی برنگردید و سوژه فضولی تان را برانداز کنید! 4- موقعیت را بررسی کنید وقتی توانستید احساس فضولی خودتان را به رسمیت بشناسید، می توانیدبه ارزیابی موقعیت بپردازید. آیا این نوع سوال ها در این جمع مرسوم است؟ آنچه می خواهید بپرسید خیلی شخصی و خصوصی است؟ می توانیدفرض کنید اگر کسی در همین جمع همین موضوع را از شما سوال کند، شما چه احساسی خواهید داشت. اگر رنجیده می شوید، یا بهتان برمی خورد، شما هم نباید بپرسید. همه مثل شما نیستند، پس کمی هم باید به شناختی که از فرد مورد نظر دارید، رجوع کنید. 5- میزان مفید بودن خود را ارزیابی کنید گاهی موقعیت بین فردی است. برای مثال دو نفر بحث می کنند، در این موارد باید از خودتان بپرسید که مداخله شما چه کمکی می تواند بکند. آیا شرایط را بهتر می کند؟ مداخله شما همه چیز را علنی می کندیا باعث دلخوری می شود؟ اگر آنقدرها مفید نیست، از کنجکاوی زیاد و زل زدن به آنها بپرهیزید و حتی جایتان را هم عوض کنید. مگر اینکه حس کنید خطری در این بحث ها هست که بهتر است در همین نزدیکی باشید! 6- موارد اضطراری را سریع شناسایی کنید در مواردی عدم مداخله دیگری می تواند سلامت و زندگی یک نفر را به خطر بیندازد. برای مثال وقتی کسی حالش خوب نیست، وقتی دو نفر مشغول دعوا هستند، یا وقتی کسی آنقدر خشمگین است که کنترل رفتارش را از دست داده است، یا ... در این موارد، حتی فکر فضولی را هم نکنید. پای سلامتی یا حتی جان یک انسان در میان است. هر کاری از دست تان برمی آید انجام دهید؛ البته زیاده روی نکنید. 7- بیان و زبان بدن مناسب داشته باشید اگر با صدای آهسته، با سر خم شده یا دهان کج شده سوال کنید؛ یعنی خودتان هم قبول دارید که در حال فضولی هستید، سریع به دیگری هم این احساس را منتقل می کنید. در عوض اگر خیلی معمولی بایستد، دستانتان از هم باز باشند، احساس راحتی داشته باشید، لبخند بزنید و حتی اگر خیلی صمیمی هستید، چشمگی بزنید، طرف مقابل احساس راحتی می کندو ممکن است بیشتر نیاز فضولی تان برطرف شود! فضولی,حس فضولی,فضولی یا کنجکاوی شما چقدر فضول هستید؟! 1- تصور کنید صبح خواب مانده اید و دیرتان شده است. هنگام خروج از خانه در همسایگی صدای دعوا می شنوید. آیا می ایستید تا ببینید موضوع از چه قرار است؟ بله (10) خیر (0) 2- به منزل دوست تان رفته اید و او از اتاق خارج می شود. روی لپ تاپ او صفحه ای باز است که عکس فردی در آن جلب توجه می کند. آیا نگاهی به آن می اندازید؟ بله (10) خیر (0) 3- در اتوبوس یا تاکسی نشسته اید و فرد کناری شما مشغول مطالعه است. در این شرایط چه می کنید؟ - به طور مستقیم به آنچه او مطالعه می کند خیره شده وشما هم همراه او مطالعه می کنید. (10) - هر از چندگاهی نگاهی دزدکی می اندازید تا ببینید او چه چیزی مطالعه می کند. (5) - کاملا بی تفاوت رفتار می کنید. (0) 4- اگر شما بدانید که یکی از دوستانتان چیزی را از شما پنهان می کند، چه می کنید؟ - هر طور شده سعی می کنید سر از کار او درآورید. (10) - اگر صحبتی درباره آن پیش بیاید، کنجکاو می شوید. (5) - رازهای دیگران، مسائل شخصی آنهاست و سعی نمی کنید وارد حیطه خصوصی آنها شوید. (0) 5- اگر در خیابان با یک مکان عمومی دیگر، دعوا یا تصادفی شود، نزدیک می شوید تا ببینید جریان چیست؟ بله (10) خیر (0) 6- اگر در سالن سینما، یکی از دوستانتان را با فرد غریبه ای ببینید، کنجکاو می شوید که غریبه چه کسی است؟ بله (10) خیر (0) 7- آیا معمولا درباره قیمت و محل خرید چیزهایی که دوستانتان می خرند پرس و جو می کنید؟ بله (10) خیر (0) 8- کیف دیگران را بدون اجازه خودشان گشته اید؟ بله (10) خیر (0) 9- اگر رمز لپ تاپ یا موبایل دوستانتان را داشته باشید، سری به اطلاعات آنها می زنید؟ بله (10) خیر (0) 10- با دوست تان مشغول مکالمه تلفنی هستید که مجبور می شوید مدتی منتظر بمانید تا او پشت خطی اش را جواب بدهد. وقتی به مکالمه شما برمی گردد از او می پرسید چه کسی پشت خط بود؟ بله (10) خیر (0) چطوربه خودم نمره بدهم؟ حالا امتیاز گزینه هایی را که انتخاب کرده اید با هم جمع بزنید: اگر امتیاز شما بین 0 تا 30 باشد: شما اهل دخالت در کارهای دیگران نیستید. فکر می کنید مسائل خصوصی دیگران برایتان جالب نیست یا آنقدر به حیطه خصوصی آنها همیت می دهید که خودتان را مجا زنمی دانیدآن را مخدوش کنید. شاید هم آنقدر سرتان گرم است که وقت فکر کردن به مسائل دیگران را ندارید. اگر امتیاز شما بین 35 تا 70 باشد: شما فرد کنجکاوی هستید اما تلاش می کنید زیاد در کارهای دیگران دخالت نکنید. اما گاهی اوقات این کنجکاوی آنقدر شدید است که نمی توانید جلوی خودتان را بگیرید و گاهی سرکی به کار دیگران می کشید اما این کار همیشگی نیست. اگرچه حواستان باشد زیاده روی در آن می تواند شما را دچار دردسر کند. اگر امتیاز شما بین 75 تا 100 باشد: شما عاشق این هستید که همه چیز را درباره همه بدانیدو برای این کار هر چه از دست تان بربیاید انجام می دهید. شما از آن دسته افراد هستید که مراقب دیگران هستند و حتی بعضی مواقع به طور مستقیم از دیگران درباره مسائل خصوصی شان سوال می کنند. اگر شما به عنوان فرد فضولی در جمع دوستان و آشنایانتان معروف نشده اید، احتمال اینکه چنین لقبی به شما اختصاص پیدا کند بسیار زیاد است. منبع:مجله تندرستی
  15. zahra.sh

    تست:فصول ها

    شخصیت‌شناسی فضول‌ها +تِست فضولی، کنجکاوی یا هر اسمی که رویش بگذارید، از آن حس هایی است که همه تجربه می کنند، بعضی بیشتر، بعضی کمتر! از آنجا که معمولا یاد می گیریم فضولی کار خوبی نست، خیلی با این حس خودمان مبارزه می کنیم، برای مثال توی دلمان به خودمان می گوییم: «آخه به تو چه؟» ولی فضولی همیشه هم بد نیست. بعضی وقت ها اصلا باید فضولی کرد. اگر مثل خیلی ها دائم با حس فضولی خودتان درگیرید. نزدیک ظهر بود که بالاخره رسیدم به دفتر. از بس عجله کرده بودم فرصت نکرده بودم لباس مرتبی انتخاب کنم و به قیافه ام هم برسم. داشتم برگه های روی میز را ورق می زدم که باز سر و کله خانم فضول دفتر پیدا شد؛ «دیر رسیدی خانوم، کجا بودی؟» با لبخند زورکی جواب دادم: «کار اداری داشتم.» پرسید: «چرا اینقدر آشفته ای؟ نکنه خواب موندی؟ ندیدم بیای بری آشپزخونه، باز بی ناهار موندی؟» همکارم را دیدم که از پشت میزش می خواست به من بفهماند که جوابش را ندهم. در دلم گفتم: «رییس که برگه مرخصی را امضا کرد اندازه این نپرسید کجا بودی!» خیلی جلوی خودم را گرفتم که جواب ندهم. از رو نرفت. بعد از چند دقیقه منتظر ماندن، بالاخره آسانسور رسید. خوشبختانه خلوت بود. طبقه بعدی نمی دانم چه خبر بود که همه به جز یک پیرمرد پیاده شدند. همین که در آسانسور بسته شد، احساس کردم پیرمرد در خودش مچاله می شود. البته سرپا ایستاده بود و چیزی نگفت. خواستم بپرسم حالتان خوبه؟ آن وقت چی فکر می کرد؟ که من از توی آینه زل زدم و رفتار او را چک می کنم. پیشانی اش را گذاشت روی دستش. خب شاید از چیزی ناراحت باشد و نخواهد درباره اش حرف بزند. به خودم گفتم به تو مربوط نیست، کمک لازم داشته باشد خودش می گوید. بعد یادم آمد افراد وقتی دچار حمله می شوند شاید خودشان هم متوجه نشوند. حس دودلی خیلی بدی بود. تا آمدم تصمیم بگیرم، آسانسور ایستاد. صبر کردم اول پیرمرد پیاده شود. پایش را که گذاشت بیرون از آسانسور، روی زمین ولو شد و چند نفر دویدند سمتش. چپ چپ به من نگاه می کردند. احساس کردم به نظرشان سردترین و بی تفاوت ترین آدم روی زمین می رسم. واقعا چرا زودتر کاری نکردم؟ اگر دیر شده باشد چه؟ فضولی,حس فضولی,فضولی یا کنجکاوی فضولی ذاتی است یا یادگرفتنی؟ فضولی یا کنجکاوی، در واقع یک احساس ذاتی درونی است که آن را به وفور دریچه های کم سن و سال می بینید. همه دوست دارند از آنچه نمی دانند سر دربیاورند. بچه ها هر سوالی ممکن است بپرسند یا به هر چیزی سرک می کشند اما به مرور زمان، قوانین زندگی اجتماعی را یاد می گیریم، حریم خصوصی را درک می کنیم و زندگی خودمان هم جهت دارتر می شود؛ یعنی سعی می کنیم انرژی و وقت مان را صرف چیزهایی کنیم که به هدفمان بیشتر مربوط است. در نتیجه با گذشت زمان بیشتر و بیشتر یاد می گیریم که بیش از اندازه ای که اجتماع و خانواده برایمان تعریف کرده اند، کنجکاوی نکنیم. از همین تعریف معلوم است که بسته به سبک زندگی خانواده و فرهنگ جامعه، حد فضولی متفاوت است. برای مثال در بعضی فرهنگ ها، اینکه از کسی بپرسی چقدر درآمد دارد خیلی عادی است اما در بعضی فرهنگ ها فضولی و رفتاری زننده است. مرز باریک خبر گرفتن از یکدیگر و فضولی در عین اینکه هر روز با مدرنتر شدن زندگی، فضولی را ناپسندیده تر می دانیم، بیشتر و بیشتر هم درگیر شبکه های اجتماعی می شویم که حریم خصوصی خیلی در آنها معنایی ندارد. واقعا دو دلی سختی است که آدم دائم و هر روز دچارش می شود: اگر نپرسم، می گویند صمیمی نیست، برایش مهم نیست، توجه نمی کند و ... اگر بپرسم، فکر می کنند من آدم فضولی هستم، جواب سربالا می دهند، سرسنگین جواب می دهند و ... در واقع فقط کسی که می خواهد بپرسد بلاتکلیف نیست، کسی که می خواهد جواب بدهد هم گاهی نمی داند به این سوال باید صمیمانه و راحت جواب بدهد یا طوری به طرفش بفهماند که وارد حریم خصوصی من نشو! همین بلاتکلیفی در به اشتراک گذاشتن اطلاعات در دنیای مجازی هم دیده می شود. در نهایت شاید کاربردی ترین جواب این باشد که قانون کلی وجود ندارد. بسته به فرد، نوع رابطه و موقعیت، تعریف صمیمیت و فضولی می تواند مرتبط باشد. پس قبل از هر چیزی باید سطح دوستی و ارتباطت را معلوم کرد. چرا سوالات بعضی ها انگار فضولی نیست؟ تعریف فضولی به نوع شخصیت هم ربط دارد. بعضی ها خیلی برونگرا و پرشور و پرهیجانند، همه جا با سروصدا همه چیز را اعلام می کنند و خیلی هم با هیجان حرف می زنند. این افراد معمولا وقتی سوالی می کنند، زیاد به بقیه احساس فضولی کردن نمی دهند. شاید چون خودشان هم چنین تصویری ندارند اما برعکس آدم هایی که خیلی آرام و منطقی به نظر می رسند و بی دلیل حرف نمی زنند، اگر همان سوال را بکنند، هم خودشان عذاب وجدان فضولی کردن می گیرند، هم به بقیه این حس را منتقل می کنند که این سوال سوالی معمول برای پرسیدن نبود. پس اگر آدم فضولی هستید، سعی کنید شلوغ و پرهیاهو و شاد هم باشید! فضولی,حس فضولی,فضولی یا کنجکاوی شاعری به نام فضولی ملا محمد بن سلیمان بغدادی (1556-1483) از شاعران سده دهم هجری است. او در بغداد پرورش یافت. او سه زبان ترکی، فارسی و عربی را می دانست و به هر سه زبان هم شعر سروده است اما چرا تخلص «فضولی» را انتخاب کرده؟ او این تخلص را به معنای عربی آن به کار می برد؛ یعنی «زبان دراز و مداخله کننده در کاری که به او مربوط نیست». در مقدمه دیوان اشعارش به زبان فارسی می گوید: «خیال کردم اگر تخلص مشترک اختیار نمایم در انتساب نظم بر من حیف رود. اگر مغلوب باشم و بر شریک ظلم شود اگر غالب آیم. فضولی تخلص کردم و از تشویش ستم شریکان پناه به جانب تخلص بردم و دانستم که این لقب مقبول طبع کسی نخواهد افتاد که بیم شریک او به من تشویشی نتواند داد.» 7 گام مدیریت فضولی 1- احساس فضولی تان را کشف کنید اگر بی قرار شدید چیزی را بدانید، با خودتان روراست باشید و بپذیرید که دارید فضولی می کنید و می خواهید اطلاعاتی را بدانید که مربوط به حریم شما نیست. 2- احساس فضولی تان را بپذیرد خیلی ها به محض اینکه حس می کنند قرار است فضولی کنند، مثل والدینی که سر بچه شان فریاد می کشند، شروع می کنند در ذهن شان سر خودشان داد زدن، که چرا فضولی می کنی؟ به تو مربوط نیست و ... بنابراین احساس فضولی تان را بپذیرد. برای اینکه بتوانید تصمیم درستی بگیرد، نباید با خودتان مشاجره درونی کنید. زیرا بر رفتار بیرونی تان اثر می گذارد. آن وقت ممکن است زیادی ساکت شوید؛ طوری که در آن جمع خیلی از سوال کردنتان بدتر باشد! 3- حواستان به زبان بدنتان باشد رفتارها گاهی بیشتر از زبان نشان می دهند که در فکرتان چه می گذرد. زل زدن از آن رفتارهایی است که موقع فضولی خیلی خودش را نشان می دهد.اگر هنوز مشغول ارزیابی هستید، یا اینکه قصد ندارید فضول به نظر برسید، مراقب مدل نشستن و نگاهتان باشید. بهتر است خودتان را به کار دیگری سرگرم کنید. اگر مشغول صحبت با دیگری شدید، هی برنگردید و سوژه فضولی تان را برانداز کنید! 4- موقعیت را بررسی کنید وقتی توانستید احساس فضولی خودتان را به رسمیت بشناسید، می توانیدبه ارزیابی موقعیت بپردازید. آیا این نوع سوال ها در این جمع مرسوم است؟ آنچه می خواهید بپرسید خیلی شخصی و خصوصی است؟ می توانیدفرض کنید اگر کسی در همین جمع همین موضوع را از شما سوال کند، شما چه احساسی خواهید داشت. اگر رنجیده می شوید، یا بهتان برمی خورد، شما هم نباید بپرسید. همه مثل شما نیستند، پس کمی هم باید به شناختی که از فرد مورد نظر دارید، رجوع کنید. 5- میزان مفید بودن خود را ارزیابی کنید گاهی موقعیت بین فردی است. برای مثال دو نفر بحث می کنند، در این موارد باید از خودتان بپرسید که مداخله شما چه کمکی می تواند بکند. آیا شرایط را بهتر می کند؟ مداخله شما همه چیز را علنی می کندیا باعث دلخوری می شود؟ اگر آنقدرها مفید نیست، از کنجکاوی زیاد و زل زدن به آنها بپرهیزید و حتی جایتان را هم عوض کنید. مگر اینکه حس کنید خطری در این بحث ها هست که بهتر است در همین نزدیکی باشید! 6- موارد اضطراری را سریع شناسایی کنید در مواردی عدم مداخله دیگری می تواند سلامت و زندگی یک نفر را به خطر بیندازد. برای مثال وقتی کسی حالش خوب نیست، وقتی دو نفر مشغول دعوا هستند، یا وقتی کسی آنقدر خشمگین است که کنترل رفتارش را از دست داده است، یا ... در این موارد، حتی فکر فضولی را هم نکنید. پای سلامتی یا حتی جان یک انسان در میان است. هر کاری از دست تان برمی آید انجام دهید؛ البته زیاده روی نکنید. 7- بیان و زبان بدن مناسب داشته باشید اگر با صدای آهسته، با سر خم شده یا دهان کج شده سوال کنید؛ یعنی خودتان هم قبول دارید که در حال فضولی هستید، سریع به دیگری هم این احساس را منتقل می کنید. در عوض اگر خیلی معمولی بایستد، دستانتان از هم باز باشند، احساس راحتی داشته باشید، لبخند بزنید و حتی اگر خیلی صمیمی هستید، چشمگی بزنید، طرف مقابل احساس راحتی می کندو ممکن است بیشتر نیاز فضولی تان برطرف شود! فضولی,حس فضولی,فضولی یا کنجکاوی شما چقدر فضول هستید؟! 1- تصور کنید صبح خواب مانده اید و دیرتان شده است. هنگام خروج از خانه در همسایگی صدای دعوا می شنوید. آیا می ایستید تا ببینید موضوع از چه قرار است؟ بله (10) خیر (0) 2- به منزل دوست تان رفته اید و او از اتاق خارج می شود. روی لپ تاپ او صفحه ای باز است که عکس فردی در آن جلب توجه می کند. آیا نگاهی به آن می اندازید؟ بله (10) خیر (0) 3- در اتوبوس یا تاکسی نشسته اید و فرد کناری شما مشغول مطالعه است. در این شرایط چه می کنید؟ - به طور مستقیم به آنچه او مطالعه می کند خیره شده وشما هم همراه او مطالعه می کنید. (10) - هر از چندگاهی نگاهی دزدکی می اندازید تا ببینید او چه چیزی مطالعه می کند. (5) - کاملا بی تفاوت رفتار می کنید. (0) 4- اگر شما بدانید که یکی از دوستانتان چیزی را از شما پنهان می کند، چه می کنید؟ - هر طور شده سعی می کنید سر از کار او درآورید. (10) - اگر صحبتی درباره آن پیش بیاید، کنجکاو می شوید. (5) - رازهای دیگران، مسائل شخصی آنهاست و سعی نمی کنید وارد حیطه خصوصی آنها شوید. (0) 5- اگر در خیابان با یک مکان عمومی دیگر، دعوا یا تصادفی شود، نزدیک می شوید تا ببینید جریان چیست؟ بله (10) خیر (0) 6- اگر در سالن سینما، یکی از دوستانتان را با فرد غریبه ای ببینید، کنجکاو می شوید که غریبه چه کسی است؟ بله (10) خیر (0) 7- آیا معمولا درباره قیمت و محل خرید چیزهایی که دوستانتان می خرند پرس و جو می کنید؟ بله (10) خیر (0) 8- کیف دیگران را بدون اجازه خودشان گشته اید؟ بله (10) خیر (0) 9- اگر رمز لپ تاپ یا موبایل دوستانتان را داشته باشید، سری به اطلاعات آنها می زنید؟ بله (10) خیر (0) 10- با دوست تان مشغول مکالمه تلفنی هستید که مجبور می شوید مدتی منتظر بمانید تا او پشت خطی اش را جواب بدهد. وقتی به مکالمه شما برمی گردد از او می پرسید چه کسی پشت خط بود؟ بله (10) خیر (0) چطوربه خودم نمره بدهم؟ حالا امتیاز گزینه هایی را که انتخاب کرده اید با هم جمع بزنید: اگر امتیاز شما بین 0 تا 30 باشد: شما اهل دخالت در کارهای دیگران نیستید. فکر می کنید مسائل خصوصی دیگران برایتان جالب نیست یا آنقدر به حیطه خصوصی آنها همیت می دهید که خودتان را مجا زنمی دانیدآن را مخدوش کنید. شاید هم آنقدر سرتان گرم است که وقت فکر کردن به مسائل دیگران را ندارید. اگر امتیاز شما بین 35 تا 70 باشد: شما فرد کنجکاوی هستید اما تلاش می کنید زیاد در کارهای دیگران دخالت نکنید. اما گاهی اوقات این کنجکاوی آنقدر شدید است که نمی توانید جلوی خودتان را بگیرید و گاهی سرکی به کار دیگران می کشید اما این کار همیشگی نیست. اگرچه حواستان باشد زیاده روی در آن می تواند شما را دچار دردسر کند. اگر امتیاز شما بین 75 تا 100 باشد: شما عاشق این هستید که همه چیز را درباره همه بدانیدو برای این کار هر چه از دست تان بربیاید انجام می دهید. شما از آن دسته افراد هستید که مراقب دیگران هستند و حتی بعضی مواقع به طور مستقیم از دیگران درباره مسائل خصوصی شان سوال می کنند. اگر شما به عنوان فرد فضولی در جمع دوستان و آشنایانتان معروف نشده اید، احتمال اینکه چنین لقبی به شما اختصاص پیدا کند بسیار زیاد است. منبع:مجله تندرستی

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×