رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

fatii

مدیر آزمایشی
  • تعداد ارسال ها

    70
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

185 بار تشکر شده

درباره fatii

  • درجه
    مدیر آزمایشی بخش درسی و دانشجویی

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    به هیچی دل نبند
    اینجوری بهتره
    پشیمون نمیشی
    *_*

آخرین بازدید کنندگان نمایه

730 بازدید کننده نمایه
  1. fatii

    دیوونهِ من | fatii

    #پارت دوازدهم #دیوونه_من نفهمیدم کی رسیدیم.پیاده شدم با یه لحن سرد گفتم:مرسی ولی جواب اون فرق داشت به جای اینکه مثل خودم بگه گفت:کاری نکردم.وظیفه بود. با تعجب نگاش کردمو گفتم:وظیفه؟ دستی به موهاش کشیدو گفت:در برابر شما وظیفس.اخه اخه.... اصن هیچی منظورشو نفهمیدم شاید چون خسته بودم وگفتم:آها فعلا اونم با یه لحن آروم گفت:فعلا اصن حوصله خونه ی خاله رو نداشتم.تازه داییمم بود.با دو تا پسراش که کابوس منن.پارسال با امیر پسر داییم خیلی خوب بودم.بیشتر وقتا با هم بودیم.جمعه ها که میرفتم آمتحان می دادم میومد دنبالم.با هم میرفتیم پارک وبستنی میخوردیم و یه عالمه حرف میزدیم.امیر مثل دادشم بود.کلا بچه ی خوبی بود ولی یه روز که رفتیم پارک یه چیزی گفت که میخواستم همونجا بکشمش.اون اروم وخیلی نرم گفت:تو دختر خیلی فوق العاده ای یه جورایی... یه جورایی من عاشقت شدم.پسره ی احمق خجالت نمی کشید.منم بهش گفتم من تو این سن این چیزا برام اهمیت نداره و درسم مهمتره.شمام برین خجالت بکشین مثل برادرمین .خیر سرتون فامیلین. لحنمو رسمی کردم تا از خط قرمزام عبور نکنه. بالاخره لباسمو در آوردم.وبه جاش یه تاپ صورتی که روش یه فور اور بود پوشیدم. با یه شلوارک مشکی.پریسا برام صحبت کرده بود که توی اینستاس.من یه سالی می شد اکانت داشتم تو تلگرام.برام جالب بود برم اینستا رو هم ببینم.برای همین آیدی اینستاشو گرفتم.رو تخت دراز کشیدم واینستا رو نصب کردم.اسمم گذاشتم saghar.ebr رفتم مخاطبینم و پریسا را فالوو کردم.تازه داشتم باهاش آشنا می شدم.پیجمو شخصی کردم و یکی یکی دوستامو فالوو کردم.دوباره سری به مخاطبین زدم ببینم که اقوام کدومشون اینستا دارن.دختر خالم که خیلی خودشو پایبند میدونه از فضای مجازی بد میگه داشت.وبه طور عجیبی داییمم داشت.وبعد با دیدن نام یکی خیلی تعجب کردم.رهام فالووش کردم .پریسا درخواستمو قبول کرد.عکساشو دیدم.تو کار ادیت یکه عکسای خودشو یه ادیتا می زنه در حد لالیگا. منم یه عکس گرفتم که نصف صورتم و تاپم توش بود.از این عکسا نمی گرفتم شاید چون خانواده ی مذهبی داشتم. اما به هر حال با یه متن قشنگ پست کردم.یه ادیتاییم روش زدم.همون موقع درخواست داشتم پریسا بود با رهام.چه قد آماده به پریسا اجازه دادم ولی به رهام شک داشتم اما بالاخره اجازه دادم. 5 دقیقه بعد دایرکتم یکی پیام داده بود . رهام بود نوشته بود مبارکه اینستا.منم واسش اموجی پوکر فرستادم.واونم اموجی خنده.پستای رهامو یکی یکی لایک کردم و متناشو خوندم . جالب بود.همون موقع یه استوری گذاشت.نوشته بود: عــاشق کـه میشوی دنیا برایت اهمیت ندارد خیابان ها شب برایت مکان آرامش اند مکانی که میتوان به راحتی اشک ریخت مکانی که هیچ هیاهویی نیست هیچ سوالی از تو نمی پرسند و از تو بازجویی نمی کنند عاشق کــه مــیشوی دوست داری در همان خیابان ها دلیل وجودت به سراغت بیاید و تو را در آغوش گیرد. اما شاید ماه آسمانت باشد در خیابان آرامش، و تو او را در آغوش بگیری و آن لحظه دوست داری تمام نشود. اگر عاشق شوی می فهمی حال عاشقان را.. رهام.الف اونقد متنش قشنگ بود که غرقش شده بودم.یادم اوفتاد اون شب تو خیابون یه لباس سفید با یه کراوات مشکی باز شده تنش بود.چشاش قرمز شده بود.میخواست آروم بهم بفهمونه که عاشق شده اما واقعا عاشق یه دختر مو مشکی با چشمای قهوه ای وپوست سبزه شده که اخلاقش هنوزم یکم پسرونه است.دختری که یه بار جواب رد داده.اما اون هنوزم دست بر نمیداره. اون موقع رهام برام جذاب شده.چشای مشکی منفورش برام مثل یه دنیا شد.شب با شعر اون خوابیدم و نوشته ی رهامو زمزمه می کردم. عــــاشق کـه میــــــــــــشوی Fatio
  2. fatii

    دیوونهِ من | fatii

    #پارت_یازدهم #دیوونهِ_من از پریسا خداحافظی کردم . وبه بیرون کافه رفتم.نگاهی به کیف پولم انداختم.واقعا مگسم پر نمیزد توش.موقعی ای میخواستم بیام کلاس چون حواسم نبود میخواستم پیدا برم،نه کارت برداشتم نه پول گرفتم از مامانم.افتضاح بود با اون تیپم شب راه بیفتم برم خونه.مشکل دیگه اینجا بود که همه خونواده خونه خاله بودن . و من نمیتونستم با این تیپم برم.باید می رفتم لباسمو عوض می کردم.به هر حال هر جور بود یواش یواش تو کوچه فرعی رفتم تا میانبر بزنم زودتر برسم.از بخت بدم سه تا پسر که معلوم بود وضعشونم خیلی خوب بود وایستاده بودن . یکیشون به ماشین سانتافش تکیه داده بود.دو تای دیگه به دیوار.اروم سرمو انداختم پایین وحالت مظلومانه ای به خودم گرفتم وتند تند قدم برداشتم.اما باید یه اذیتی می کردن.وگرنه باور نمی کردم که پسرن. پسری که به ماشین تکیه داده بود.موهای مشکی با چشای مشکی داشت یدفعه گفت: بیا خانوم برسونیمت.در خدمتیم حرفی نزدم . سکوت بهتر بود.اگه حرفی میزدم فک میکردن اهلشم.برای همین اخم کردم و به راهم ادامه دادم.پسره ی دیگه یه کت چرم قهوه ای سوخته داشت.جلوم پیچید وگفت:خب تو بگو شرایطو شاید با هم جورد در اومدیم. از کوره در رفتم بلند گفتم:از سر راهم برو اونور.وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. اخرین دفعه ای که یکی خواست اذیتم کنه .یکی بود مراقبم باشه ولی الان هیچ کسی نبود ومن تنها بودم باید از عقلم بیشتر استفاده می کردم. پشت سرم هیچ کدوم از پسرا نبودن.بهترین راه در رفتن بود. اروم اروم به عقب رفتم . و پسره شرورانه میخندید.نفسام تند تند شد.قلبم اینقد میتپید که به راحتی صداش میشنیدم.یدفعه با کیف زدم تو صورتش و تا توان داشتم دویدم.اخرین دویدنی که از روی ترس بودم یادم اومد.روزی که یه احساس لحظه برای رهام بود . وبرای من یه عمر بدبختی.چشامو بستم تا دیگه خاطرات بدم یادم نیاد از کوچه که اومدم بیرون با یه چیز محکم برخورد کردم.چشام سیاهی رفت وتنها چیزی که دیدم یه مرد با لباس سفید وکراوات باز شده بود وقیافشو ندیدم. یهو چشامو باز کردم ونفس نفس زدم.توی یه ماشین بودم به دور و برم نگاهی انداختم.ترسیده بودم.یه مرد با لباس سفید وکراوات در ماشین باز کرد وبهم یه بطری آب داد.چشامو به سختی باز کردم ببینم کیه.قیافشو دیدم خودش بود باز هم رهام. یه لبخند زدو گفت:حیف اون پسرا از دستم فرار کردن منم با صدایی گرفته گفتم:مرسی که کمک کردین راستی ساعت چنده؟ باز هم یه پوزخند زد و گفت: _ ساعت8 یه وقتی معذرت نخوای +معذرت واسه چی؟ _ اونطوری تو از کوچه بیرون اومدی وبه من خوردی فولادم له میشد چه برسه به عضلات من قرمز شدم وگفتم: + اوه ... اوم خوب ببخشید ترسیده بودم. _ الان که دیگه نمی ترسی + نه چون شما هستین یه لبخند پیروزمندانه زد.اره باید میزد اون بازم پیروز شد و تونست بهم بفهمونه من بدون اون یه آدم.... صفتی پیدا نمی کنم.و این یعنی بهتره همه چیو یادم بشه. _ ساغر باید.. حرفشو نیمه تموم گذاشتم و گفتم: + آره باید همه چیو یادم بشه. میدونم (دندونامو رو هم گذاشتم زیادی عصبی بودم.خیلی خیلی..) + من باید برم مرسی خدافظ _ کجا؟ میرسونمت + مرسی _ باشه برو دوباره اتفاقی نیوفته صلوات ( و از ته دلش خندید) + اره اصن من خیلی بی عرضم اره اصن نمیتونم جواب چند تا پسر دیوونه رو بدم باشه خوبه اصن شما خوب _ آروم باش ساغر منظورم این نبود + اگه منظورتون این نبود پس چی بود؟ _ ساغر ولش کن حالت خوب نیست با یه عصبانیتی صندلی عقب نشستم ودرو محکم بستم.حالت صورتش تغییر کرد. برام اهمیت نداشت ماشینش چی بود.برای من یه لگن بود و تمام .
  3. fatii

    بازی پیشگویی...

    غلطهه بی حوصله ای؟
  4. fatii

    بازی پیشگویی...

    درست الان میخوای بری دستشویی
  5. fatii

    بازی پیشگویی...

    درست(خیلی خوابم میاد) الان داری حرف منو میخونی؟
  6. fatii

    راز گمشده| fatii

    "2" توما یک مغازه ی لبنیات دارد.در امدش خوب است.حداقل خرج خانه را می آورد.ولی میکسا پدرش تعمیرات اتومبیل دارد. در آمدش متوسط است برای همین میکسا کار می کند تا بر روی پدرش فشار نیاورده باشد و خرج خودش را خودش بدهد.یک پسر 16 ساله که در یک رستوران کار می کند و تقریبا مثل پدرش در آمد دارد باید تشویق شود.هر روز به رستوران می روم وکار می کنم . دست مزد مرا قبول نمی کند چون خیلی مستقل است و می گوید این کار مثل صدقه دادن است. برای همین با دست مزدم او را به رستوران های گران قیمت در محل های مرفه نشین لس انجلس می برمش و یک شام دعوتش می کنم . تقریبا در ماه دو بار می رویم. با حقوقی که می گیرم بیشتر نمی توانیم برویم. ولی حداقل در ماه دو بار خوشحال بودیم.و مشکلات را در همان دو شب از یاد برده. ساعت 7 شب از کار فارغ می شویم . به یک خرابه می رویم هیچ کس این خرابه را نمی شناسد.من ومیکسا اسم این خرابه را ستاره های تنها گذاشته ایم.محل مورد علاقه من همین خرابه است چرا که میتوان به بالای کوهی از ضایعات رفت وستاره ها را به خوبی رصد کرد.بدون نیاز به تلسکوپ. میکسا ارام مرا در آغوش می کشد ومی گوید: _ نبینم خواهر کوچولوم نا راحت باشه. بی اختیار میخندم ومیگویم: + کوچولو؟ نه عزیز واسه ده روز کوچولو نیستم. (من 30 می2002 و اون 20 می 2002). میکسا بخاطر 10 روز همیشه خودش را بزرگتر می داند و زیاد با این 10 روز شوخی می کند. + می گم میکسا فردا بریم رستوران. _اووم بریم.البته زود برگردیم باید کمک پدرم کنم.می خواد خونه را یکم تعمیر کنه. + باشه.فعلا ستاره ها رو نگاه کن چقد قشنگ می درخشن _ اره تو اسمون خیلی راحتن ساعت تقریبا 7ونیم بود. هر دو راه افتادیم تا دوباره به حرف های بیخودی گوش کنیم.حرف های تکراری که باعث ازار است ولی ما تحمل می کنیم.پدر میکسا سعی می کند خانه را محل آرامش برای میکسا قرار دهد ولی مادر جیغ جیغوی او یا بهتر است بگویم مادر بی احساس او سر میکسا داد و فریاد می کشد و به او دشنام های متفاوت و رکیک می گوید.البته خانه ما هم چندان متفاوت نیست.ولی مادرم با عشقی که دارد به من کمی احساس آرامش می دهد. نزدیک خانه هایمان از هم خداحافظی کرده وبه منزل رفتیم.برق های خانه خاموش بود.تعجب کردم هیچ وقت این موقع شب برق ها خاموش نبود. مادرم با چراغی به دست وارد راهرو می شود.ومی گوید:سلام عزیزم برق بعضی خونه ها رفته.از میکسا بپرس برق خونه ی اونا هم رفته؟ در جواب مادرم میگویم : باشه مامان زنگی به میکسا میزنم بعد از چند بوق، تلفن را جواب میدهد :سلام میکسا برق خونه ی شما هم رفته؟ میکسا : _ سلام دختر آروم تر بگو. + میگم برق خونه ی شما هم رفته؟ _ آها اره + خوب پس مشکل از اداره برقه بگو بابات زنگ بزنه بپرسه. _ باشه مامان داد میزنه: برق اومد،برق اومد منم میگم : باشه مامان. من زنگ زدم به میکسا گفتم الان قطع کرد . من میرم بخوابم + پس شام چی؟ _ مرسی میل ندارم. + باشه شب بخیر راشل کنار مادرم میروم و گونه اش را می بوسم و میگویم : شب تو هم بخیر بر روی تخت دراز میکشم اتاق من در بالاترین نقطه ساختمان است.و من به راحتی از پنجره ستاره ها را می بینم.ستاره ها برای من همچون لالایی شبانه مادر هستند که آرام آرام انسان را به خوابی زیبا دعوت میکنند. پلک هایم سنگین شده و به خوابی عمیق فرو میروم.این هم یکی از روز های تکراری عمرم.امروز هم تمام شد. fatio
  7. fatii

    بازی پیشگویی...

    غلط الان سرت می خاره
  8. fatii

    به آخرین فیلمی که دیدی از 10 نمره بده!

    پرسی جکسون 10\10 (واقعا قشنگه حتما ببینید)
  9. fatii

    راز گمشده| fatii

    باز هم خورشید تابان روز را شروع کرد.ومن هم کم کم کرکره های چشمانم را بالا زده.تا سلامی دوباره به روز های تکراری کنم. مادرم از همه زود تر از خواب بر می خیزد تا صبح را شروع کند، و میز صبحانه را با تمام سلیقه وعشقش بچیند.به گل های رز سلامی میدهد وبا آب ،طراوتی توصیف نشدنی به گل ها می بخشد. بعد از شستوشوی صورتم پای میز صبحانه مینشینم . نمیتوانم به مادرم نه بگویم.و حتی شده یک لقمه از صبحانه نخورم. _توما،توما بلند شو، صبح شده مادر بیچاره ام هر روز آنقدر کار می کند که انگشتانش یکی یکی تاول زده ،اما باز هم پدر بد اخلاق و هرزه ام به او احترام نمی گذارد. من به پدره ام لقب زیبای "پدر" را نمیدهم همیشه به او می گویم "توما" . با اینکه مادرم هر روز به من گوش زد می کند که او پدرم هست ولی من او را پدر خود نمی دانم. کسی که صبح به زور از خواب برخیزد.و روزش را با یک لیوان پر از ویسکی شروع می کند . تا شب خانه را به فاحشه خانه تبدیل می کند.پـدر است؟ مطمئنا نه. او برایش آینده اهمیت ندارد.کلیسا و دعاها را مسخره می کند . وبه عیسی مسیح(ع) توهین کند. من به توما مردک بی مصرف هم می گویم . او عادت دارد مادرم را به باد کتک بگیرد.این کار برای او لذت بخش است. بعد از صرف صبحانه زودتر به مدرسه میروم با اینکه مدرسه هم فرقی با خانه ندارد ولی بهتر از دیدن صورت گندیده توما ست. در مدرسه ای که در یکی از مناطق تقریبا حومه لس آنجلس است وضع بهتر از خانه ی ما نخواهد بود. شاید بهتر است بگویم مشکل از رئیس جمهور بی لیاقت است که ایالات متحده را به راحتی در دست دارد وبا اینکه از بودجه ی خوبی برخورد است اما هیچ کاری برای بهتر شدن شهرهایی مثل لس انجلس نمی کند او فقط بلد است ظاهر را درست کند. در راه میکسا را می بینم.بهترین برادر و بهترین دوست برای من . چون برادری نداشتم میکسا مثل برادر ،حامی من بود. _ سلام راشل + اوه سلام میکسا خوبی؟ _ تقریبا +چرا تقریبا؟ _مادرم نمی خواد دعوا های بیخودیشو تموم کنه + ناراحت نباش من ومیکسا مکمل همدیگر بودیم. من پدرم و او مادرش.دنیای خیلی جالبی داریم. مدرسه من ومیکسا،اسمش " School of Hell" مدرسه ی جهنم .و تقریبا با اسمش ارتباط دارد.این اسم را معلم ریاضی انتخاب کرده. در مدرسه ای که تک بودن معنا نداشته باشد. کلاس درس به جای آموزش محل تکه انداختن به معلم و دوست است حیاط او فرق کمی با فاحشه خانه ها نداشته باشد. و امتحان در آن مثل شوخی است حرفی می ماند برای توصیف اوضاع او؟ ساعت تقریبا نزدیک به هشت است.و اولین کلاس یعنی کلاس درس تاریخ شروع می شود.زنگ مدرسه به صدا در آمد اما عمدتا بچه ها برایش اهمیتی قائل نمی شدند.برای دختران شیرین هست در کنار پسر های بی غیرت ونرفتن به کلاس درس ،به هر حال من ومیکسا به کلاس درس رفتیم. من ومیکسا در میز دوم مینشینیم . جایی که کمی از دید معلم دور است و به راحتی میتوان صحبت کرد واز اتفاق های روز قبل گفت.اتفاق هایی که عمدتا ناخوشایند بودند. _خوب بچه ها درس امروز رو شروع میکنیم خانم تلما معلم خوبیست . حداقل سر کلاس به حرفای بچه ها اهمیتی نمیدهد درست برعکس معلم ریاضی. _درس امروز در مورد جنگ جهانی اول است. کسی در این مورد چیزی میدونه؟ خوب راشل تو چی میدونی؟ یدفعه به خودم آمدم.تقریبا اصلا حواسم نبود.و جوابی نداشتم + اوووم خوب حداقل چیزی که میدونم اینه که آمریکا درآخر جنگ به متفقین پیوست تا کمکی به جهان کنه. ولی کمک نکرد بدتر کرد.البته از بی عرضگی آمریکای همه ی کلاس زدن زیر خنده . خانم تلما با اینکه معلم خوبی بود. ولی اگر به سوالاتش جواب نمیدادی. مطمئنا باید دوباره باید یه سال دیگر حتی شده برای تاریخ همان کلاس بمانی. _خوب راشل عزیز چیزی بدی هم نگفت. و اما متفقین چه کسانی بودند؟ ......... زنگ استراحت به صدا در آمد . کلاس تاریخ امروز زیاد با به میل من نبود.اما بالاخره تمام شد.درس بعدی درس مورد علاقه با معلمی هرزه بود.ریاضی! نشستن سر کلاس ریاضی از یک طرف خوب واز طرفی برای آدم بد تلقی می شود.درس را خوب می هد اما زبان او همچون نیش زهر آلود مار است. _ اوه سلام بچه ها امروز هم ریاضی درس شیرین میخواد بهتون چیزه جدیدی یاد بده نـامعادلات... همیشه ده دقیقه مانده به زنگ نیش زهرآلود خود را وارد بدن من می کند.کلا انگار با من خصومت شخصی دارد. _راشل نمیخوای بگی چرا اسمت راشله واصن معنیش چیه؟ + فکر کنم شما بهتر بدونید. اینطور نیست _ دختر هیچ وقت با معلم ریاضی که مردی مودب اینجوری صحبت نکن فقط جواب بده.تو که دوست نداری شب به خونم دعوت شی اونم به زور. میدونستم منظورش چیه و اون اگر میخواست کاری بکند حتما این کار را میکرد.مرد مودبی که بی ادب تر از انچه هست که انسان میتواند فکرش را بکند. + راشل یک اسم فرانسویه با اینکه در ایالات متحده آمریکا زندگی میکنم ولی مادرم عاشق فرانسه است .شعرها ی فرانسوی عطرها وگل های فرانسوی و... معنای اسم راشل هم مسافر هست. فک همگی فهمیدین _ مرسی مسافر لذیذ از این طرز صحبتش بدم میامد.برایش هیچ چیزی اهمیت نداشت.هیچ چیز... + خوب کلاس امروزم تمام شد و دوباره راشل دختر خوبی بود ههه هنگامی که خنده ای از ته دلش می زند میترسم چرا که مثل یه شیطان میشود شیطانی که پست تر از هر چیزیست. زنگ به صدا در می آید واین پایینی است برای بدبختی در مدرسه ی جهنمی. و شروع یک بدبختی دیگر ... Fatio
  10. fatii

    مدل گوشیت؟

    ال جی سامسونگ گلگسی اس 4
  11. fatii

    راز گمشده| fatii

    #راز_گمشده #توضیح دوستان سلام خیلی ممنون میشم که رمان جدیدمو بخونید. دومین رمانم هست که می نویسم.لطفا دنبال کنید. رمان دیگر من هم بخونید و نظر بدید. مرسی راز گمشده رمانی هست که در شهر لس آنجلس ایالات متحده آمریکا اتفاق می افته. و دو خانواده مهم هستند خانواده جونز پدر:توما (Toma) مادر: جسیکا (jesika) دختر:راشل(rashel) پسر:چارلی(charli) خانواده دوم(نام خانوادگی:وال ) پدر: دایان (daian) مادر:رامونا(ramona) پسر:میکسا(micsa) اگر کسی اضافه شد اول هر پارت اسمش گفته خواهد شد.
  12. fatii

    راز گمشده| fatii

    «بنام خدا» نام رمان: راز گمشده نام نویسنده: fatii کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: اجتماعی، ماجراجویی خلاصه کتاب: یک راز که سالها در صندوق دل پدر ومادری در شهر لس آنجلس ِ کهنه شده وبه فراموشی سپرده شده است،ناگهان نمایان میشود واین آشکار شدن مساوی است با رسوایی خانواده جونز. اما رازها پنهان نمی مانند ولی راز این داستان در میان تصمیمات اشتباه گمشده است .وحال چه کسی میتواند او را از گرداب غفلت وبیچارگی نجات دهد و او را بر همه اشکار سازد..... مقدمه: از قرن ها پیش گفته اند، که دنیا یک روز برای توست ویک روز برعلیه تو . هنگامی که در اندیشه های خود چراغ خوشبختی خانه رویاهایت را روشن کردی، دنیا با یک باد خفیف خانه ی کوچک رویاهایت را خراب میکند. وتو میمانی و تکه تکه خاطرات خانه ی رویاهایت . تو تنهایی، و یاس وجودت را فرا میگیرد. اما اگر نتوانی پاهایت را بلند کنی . مثل پهلوان شکست خورده میمانی که زمین مسابقه اش را بوسیده وکنار گذاشته تا برای همیشه به فراموشی سپرده شود. اگر قدم هایت را استوار نکنی در زیر آوارها حرف و سرکوب روحت را از دست خواهی داد و در ذهن ها در کنجی خاک میخوری .پس برخیز تا بر مشکلات دنیا غلبه کنی.و واقعیت را بر همگی اشکار سازی.
  13. fatii

    دیوونهِ من | fatii

    #پارت_دهم #دیوونه_من بعد از رفتن به کافه وصحبت با رهام حالم بهتر شد، شاید چون واقعیتو شنوفتم.البته اولش حرفاش مثل یه اب یخ بودن که به راحتی روم خالیش کرد.اما بعدش فکر کردم ودیدم راست میگه من مجبور بودم باهاش صحبت کنم چون استادمه .ولی یه صحبت ساده در حد استاد ودانش آموز عیب نداره. هر هفته پنج شنبه ها تو کتاب خونه کلاس برگزار میکرد. خدا رو شکر تو کلاس تنها نبودم یه نفر دیگم بود به نام آیدا . خیلی دختر خوبی بود ودر مورد نجوم خیلی چیزا میدونست . با این که هم سن وسال خودم بود ولی منظومه ها ،ستاره ها،و... میشناخت وبه جرعت میتونستم بگم در اینده یه منجم خیلی خوب میشه. |دو ماه بعد| جلسه هفتمه و اشتیاقم برای رفتن کلاس بیشتر شده . طرز لباس پوشیدنم تغییر کرده . شاید بهتره بگم بیشتر شبیه دخترا شدم.یه مانتوی صورتی کثیف با یه لی برفی ویه شال صورتی سرمه ای پوشیدم.به یه سفید کننده ویه رژ صورتی کم حال اکتفا کردم.خودم رو با عطر نانسی کمی خوشبو کردم وکفش های پاشنه دار صورتیمو پوشیدم. امروز حالم بهتر بود برای همین به تاکسی تلفنی زنگ نزدم.میخواستم تا خود کتابخونه پیاده برم. و رفتم. وقتی رسیدم دیگه پاهام نمیکشید.درو باز کردم .دیدم تنها نشسته با گوشیش ور میره.آیدا نیومده بود. نزدیکش شدم و سلام کردم.سرشو از گوشی در نیاورد وهمونجوری سلام کرد.روبه روش نشستم وگفتم: _چرا ایدا نیومده؟ اونم جواب داد:+گفته دیر تر میاد _اها یدفعه سرشو بالا گرفت. تا میخواست حرفی بزنه سر جاش میخکوب شد . دهنش وا موند وچشاش گرد.میدونستم چرا. به خاطری که تا حالا این تیپمو ندیده بود. بالاخره دهنشو بست وگفت:چه خوشتیپ شدین. من میخواستم حرصشو در بیارم شاید تیپم وبعضی اخلاقام عوض شده بود ولی هنوزم لجباز و رو کم کن بودم البته بگم خصلت تمام خردادیا همینه. یه پوزخند زدم و گفتم : مرسی به پریسا پیام دادم زنگ بزن کار دارم. همون موقع سین کرد وزنگ زد.تا صدای گوشیم در اومد سرشو بالا گرفت . به صفحه گوشی نگاه کردم یه لبخند زدم و انگشتمو به طرف راست کشیدم و با یه کشیدگی خاص تو لهجم گفتم : سلام پریسا هنگ کرد.نمدونست ولی حرفی نزد خدا رو شکر ای کیو بالایی داشت تو این مسائل. گفتم:_اوه مگه میشه امروز نیام کافه. پریسا گفت : + سرکاریه خندیدمو گفتم:_اره عزیزم +اها فهمیدم. وهردومون زدیم زیر خنده _ عزیزم چی میخوای هدیه بدی بهم +باشع من هدیه بدم _بگو عزیزم اذیت نکن + میخوام برات کپک هدیه بدم _ نگو اشکال نداره میفهمم +خاب بیچاره اونی که سرکاره _ خندیدمو گفتم باشه زندگیم + اوهوک زندگیم تو به هیچ خری نمیگی زندگی من شاد باشم الان؟ _مانتو صورتی پوشیدم که خوشت میاد +باشع فعلا برو که حالم بهم خورد الان بالا میارم از دست تو _پس بای میبینمت صورت رهام بدجور گر گرفته بود.نمیخواستم اذیت شه ولی هنوزم کینه اش تو دلم مونده بود. به پریسا پیام دادم گفتم یه چیزی کادو کن بیا کافه گپ کارت دارم . پریسا سین کرد ونوشت . چشم بانو. از این لحنش خوشم میومد. دختر به خوبی پریسا ندیده بودم.دختری که هم تو غمات باشه هم تو شادیا و مثل یه کوه پشتت باشه. پریسا تازه طرفدار حامد همایون شده بود اهنگاشو دوس داشتم ولی دروغ نگم خودش شبیه هلو بود خوشم نمیومد . ایدا هم اومدوکلاس شروع شد . میتونم به راحتی بگم این جلسه اصن حواسش نبود چی میگه فقط میخواست وقت بگذره . کلاس تموم شد ازش خدافظی کردم وراه افتادم سمته کافه . فهمیدم یه ماشین دنبالمه و اون ماشین رهام بود خودمو زدم به نفهمی.وقتی رسیدم کافه پشت یه میز نشستم ومنتظر پریسا شدم. رهامم وارد کافه شد و ومیز کنار من نشست البته فاصله ی خوبی بود ومن نفهمیدم کی نشست.از روی بوی عطر حدس زدم خودشه. پریسا اومد و من رفتم استقبالش باید مواظب بودم، یه وقتی سوتی ندیم. بغلش کردمو گفتم: پریسا اروم باش اونم تو کافه ی مثلا من نمیدونم . پریسا با چشمک جوابمو داد وباهم سر میز نشستیم بعد گپ وگفتی پریسا گفت :خوب اون هدیه ای که میگفتی چیه چیه اینه . ویه کادو جلوم گرف منم بازش کردم.دیوونه واقعا برام عطر گرفته بود خیلی خوشحالم کرد.اون موقع رهام پا شد ورفت.خیلی خوب بود . عذاب دادنش برام شیرینه . با اینکه دیگه علاقه ای بهش نداشتم وشاید به قول خودش یه عشق لحظه ای بود.حرص دادنش برام جذاب بود. #fatio
  14. سلام من اومدممم

    :smile:

  15. هندبال ورزشی گروهی است که دو تیم شرکت‌کننده هر کدام دارای هفت بازیکن هستند، از این هفت بازیکن یک نفر به عنوان دروازه‌بان جلوی دروازه می‌ایستد. در ورزش هندبال بازیکنان برای کسب امتیاز باید توپ را درون دروازهٔ حریف جای دهند. در این ورزش از دست برای پاس دادن و شوت کردن استفاده می‌شود. در هندبال تیمی برنده است که تعداد گل بیشتری بزند. این بازی در سال ۱۹۲۰ میلادی ابداع گردید. مدت استاندارد بازی هندبال دو نیمهٔ ۳۰ دقیقه‌ای است. هندبال داخل سالن، هندبال روی چمن، هندبال ساحلی (شِنبال)، هندبال چکی، هندبال آمریکایی و هندبال گیلیک، انواع مختلف هندبال هستند. به هندبالی که به صورت امروزی و در داخل سالن انجام می‌شود، هندبال تیمی، هندبال المپیکی و هندبال اروپایی نیز می‌گویند. هندبال روی چمن و هندبال چکی از انواع خارج سالنی هستند که در گذشته بیشتر مرسوم بوده‌اند. نوع دیگر هندبال که در ساحل‌ها برگزار می‌گردد، هندبال ساحلی یا شنبال (به انگلیسی: sandball) است. شکل و روش هندبال آمریکایی و هندبال گیلیک کاملاً با هندبال مرسوم و آنچه که در المپیک برگزار می‌گردد، متفاوت است. ورزش هندبال ورزشی سریع و دارای برخوردهای بدنی فراوان است. قانون‌های هندبال در مجموعه قوانین فدراسیون جهانی هندبال ارائه شده‌اند. کلیات هندبال یک بازی هندبال، بین دو تیم هفت نفره (شامل یک دروازه‌بان) برگزار می‌شود. بازیکنان (به جز دروازه‌بان) تنها می‌توانند از دست خود برای لمس توپ استفاده کنند. دروازه‌بان تنها می‌تواند برای گرفتن شوت و جلوگیری از باز شدن دروازه، از هر عضو بدن خود استفاده کند. تنها دروازه‌بان می‌تواند در محوطه دروازه (در فاصله شش متری دروازه) حضور داشته‌باشد. البته بازیکنان مهاجم می‌توانند در ادامه ضربه یا پاس خود، وارد محوطه شوند؛ به شرطی که پیش از محوطه، پرش خود را آغاز کنند. (به عبارت دیگر، پیش از لمس محوطه باید توپ خود را رها کنند. بازیکنان می‌توانند با توپ در زمین حرکت کنند. ولی باید مانند بسکتبال، دریبل کنند. همچنین می‌توانند سه گام را بدون دریبل کردن در مدت حداکثر سه ثانیه بردارند. مشخصات زمین بازی بازی هندبال در زمینی به ابعاد ۴۰×۲۰ متر انجام می‌شود که در مرکز دو انتها، یک دروازه قرار دارد. یک محدوده نیم‌دایره در اطراف دروازه به فاصله شش متر از آن وجود دارد که محوطه دروازه نامیده می‌شود. همچنین یک خط‌چین در فاصله نه متری دروازه کشیده می‌شود که محل پرتاب آزاد را مشخص می‌کند. مشخصات دروازه ابعاد دروازه هندبال، ۳×۲ متر است و باید به صورت ایمنی به زمین یا دیوار پشت خود متصل شود. محیط تیرهای دروازه، 7 متر است. دروازه باید دارای تور باشد و به گونه‌ای ساخته شود که توپ پس از ورود به دروازه در حالت معمول، از دروازه خارج نشود. مدت بازی بازی هندبال در دو زمان سی دقیقه‌ای انجام می‌شود. زمان استراحت بین دو نیمه، ۱۰ تا ۱۵ دقیقه است. تیم‌ها پس از پایان نیمه اول، زمین و نیمکت خود را عوض می‌کنند. در صورتی که بازی به تساوی برسد و نیاز باشد که یک تیم به عنوان برنده اعلام شود (مثلاً در مرحله حذفی)؛ بازی در حداکثر دو وقت اضافی که مدت هرکدام دو وقت ۵ دقیقه‌ای است، دنبال می‌شود. اگر پس از وقت‌های اضافی نیز برنده مشخص نشد، ضربات پنالتی (که مشابه با فوتبال است) مشخص‌کننده تیم برنده خواهد بود. داور می‌تواند در شرایط مشخصی، زمان بازی را متوقف کند. این شرایط، شامل مصدومیت بازیکنان، جریمه شخصی و تمیز کردن زمین می‌باشد. هر تیم می‌تواند در هر نیمه، یک وقت استراحت درخواست کند که مدت آن، یک دقیقه است. در زمان وقت استراحت نیز زمان بازی متوقف می‌شود. جریمه شخصی در این بازی، کارت زرد وجود دارد که کارت زرد دوم به معنای اخراج موقت است. مدت اخراج موقت در هندبال ۲ دقیقه است و بعد از این مدت بازیکن دوباره به زمین بازمی‌گردد. هر ۳ اخراج ۲ دقیقه، اخراج کامل از بازی را به همراه دارد که داور آن را با کارت قرمز نشان می‌دهد. یک خطای مرسوم که اسم آن، خط می‌باشد و بازیکن حق ورود به محوطه شش متر دروازبان را ندارد.در هندبال انواع خطاهای دیگری نیز وجود دارد برای مثال خطای RUNNING(رانینگ) این خطا بدین گونه است که بازیکن صاحب توپ پس از طی سه گام خود بدون زمین زدن توپ که مجاز است گام دیگری بردارد در این هنگام داور خطای رانینگ او را گرفته و مالکیت توپ عوض می‌شود. و خطای دبل اینکه توپ را به زمین زده و بعد بگیریم و سپس دوباره این کار را تکرار کنیم داور خطا می‌گیرد و توپ را به تیم مقابل می‌دهد.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×