رفتن به مطلب
Added by Amir

Masoomeh.ir

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    23
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

37 بار تشکر شده

1 دنبال کننده

درباره Masoomeh.ir

مشخصات کاربر

  • علایق
    رو سفید شدن پیش خدا :)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

150 بازدید کننده نمایه
  1. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    همه داشتن گریه میکردن.خیلی خوب روضه میخوند.البته بهتره بگم خیلی با عشق میخوند.منم اشکام هم چنان سرازیر بود و با هق هق آرومی گریه میکردم.سینه زنی و روضه که تموم شد،بعضیا بلند شدن برن.البته اکثریت عزم رفتن کردن!امشب قرار نبود برم خوابگاه.فردا از همینجا میرفتم دانشگاه و پس فردا میومدم اینجا تا بریم تبریز. زنای غریبه که رفتن،مردا هم اومدن بالا.گوشیم زنگ خورد.دیدم مامانه.هر روز حرف میزدیم.ولی امروز فرصت نکرده بودم بهش زنگ بزنم.دکمه رو کشیدم و گوشی رو گذاشتم رو گوشم. -الو؟سلام مامان. مامان:سلام عزیزم خوبی؟ -ممنون شما چطورین؟بابا اینا خوبن؟ مامان:شکر خدا،ماهم خوبیم.خونه ی حاج سعید اینایی؟ -آره.فقط... مکث کردم.نمیدونم چه عکس العملی داشتن. مامان:میدونم چی میخوای بگی.تهمینه الان بهم زنگ زد گفت نزاشته بری خوابگاه.درسته بابات قلبی راضی نبود.ولی راضی شد.ولی مادر مواظب خودت باش ها! -چشم. مامان:خیلی خب من دیگه برم.کاری نداری؟ -نه مامان برین.خدانگهدارتون. مامان:خداحافظ دخترم. قطع کردم و گوشیم و تو اتاق حنانه گذاشتم شارژ شه.شارژش داشت تموم میشد. روسری و چادرم و مرتب کردم و رفتم بیرون. به غیر از یکی از عمه های محمدرضا،همه رفته بودن.مردا هم اومده بودن بالا.تا تهمینه خانوم چشمش بهم خورد،شروع کرد ازم تعریف کردن. تهمینه خانوم:نمیدونی که حاج آقا،این دختر گلم امروز همه کاری کرد.یعنی یه تیکه جواهره.دست پدر و مادرش درد نکنه با این دختر تربیت کردنشون. با خجالت گفتم -لطف دارین خانوم معتمدی.این چه حرفیه.وظیفم بود! همگی لبخند زدن و بهم نگاه کردن.وای داشتم آب میشدم.خدارو شکر حنانه اومد سمتم و من و از اون فضای خفه کننده دور کرد. حنانه:بیا بریم تواتاقم بخوابیم.فردا دانشگاه داری!نمیتونی بیدار شی.ازبس امروز کار کردی نا نموند که برات! همه خندیدن.منم با لبخند دنبالش راه افتادم تا برم بخوابم.رفتیم تو اتاقش. حنانه:خب!رو تخت میخوابی،یا رو زمین؟ -خدا پدر مادرتو بیامرزه!من همین رو زمین بخوابم برام کافیه! حنانه:وا چرا؟ -کمرم به شدت روی خوش خواب درد میگیره!تشک باشه بهتره! حنانه:پس توی خوابگاه چیکار میکنی؟ -رو تختم،تشک گذاشتم. حنانه خندید و سر تکون داد.از اتاق رفت بیرون و چند لحظه بعد با پتو و تشک و بالشت برگشت. حنانه:خب!بفرما اینم از بساط خواب. به ساعت نگاه کردم.یازده و نیم بود.تو نیم ساعت همه ی مهمونا فارغ شدن! تشک و پهن کردم و رفتم مسواک زدم و وضو گرفتم.همیشه قبل خواب وضو میگرفتم،به یاد حدیثی از پیامبر(ص) "کسی که وضو بگیرد و بخوابد،خوابش برای او نماز و بسترش تا صبح برای او مسجد خواهد بود" کارامو انجام دادم تا برم بخوابم.مردم حوصلشون نمیکشه برن بیرون،چون قراره لباس بپوشن و تشریفات کنن؛من حوصلم نمیکشه برم بخوابم! اول مسواک میزنم و وضو میگیرم.بعد موهام و شونه میکنم.بعدش یه لیوان آب میخورم.دعاهای قبل از خوابم که هیچ!کلا خوابیدنم مقدمات فراوان داره! دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روم.حنانه هم برق و خاموش کرد و دراز کشید سرجاش.همیشه زود خوابم میبرد!تا دراز میکشیدم،میخوابیدم.الانم چون خیلی خسته ودم،تا دراز کشیدم خوابم برد. با صدای اذان گوشیم بلند شدم.چشمامو با دستام مالیدم و گوشی رو خاموش کردم.بلند شدم و خمیازه کشیدم.روسریم رو که کنار بالشت پرتش کرده بودم،برداشتم و سرم کردم.چادرم رو هم هل هلکی روی سرم انداختم و رفتم تا وضو بگیرم.از اتاق که خارج شدم،دیدم که چراغ روشویی روشنه.پس اهلی خونه هم بیدارن 9 نماز! نمیدونم چرا،ولی وقتی میدیدم اطرافیانم نماز میخونن،غرق خوشحالی میشدم! حالا چرا،خدا داند! صدای شیر آب نشون میداد که فرد توی دستشویی،داره وضو میگیره.چند لحظه بعد اومد بیرون.عع محمدرضاست. همونطور که داشت دستاشو محکم تکون میداد تا آباش بچکه،سرشو آورد بالا. محمدرضا:عع سلام،صبح بخیر. خندم گرفت.خیلی بامزه گفت!مخصوصا که چشمام در اثر خواب به طرز جالبی پف کرد بودن.و این قیافش رو بانمکتر میکرد.به زور جلوی خندم و گرفتم و آروم زیر لب سلام دادم. محمدرضا:میخواین وضو بگیرین؟بفرمایین تو،ببخشید. از جلوی در رفت اونطرف و من رفتم توی دستشویی.وضو گرفتم و اومدم بیرون.که ای کاش همون تو میموندم و این صحنه رو نمیدیدم تا محو شم! محمدرضا داشت نماز میخوند!در اتاقش باز بود برای همین میدیدمش!کلمات رو بلند و با لحن عربی میگفت.سرشم پایین و روبه مهر بود.دلم تالاپ تولوپ راه انداخته بود.چقدر نماز خوندنش به دل آدم مینشست! موندن رو جایز ندونستم و رفتم تا نمازمو بخونم.ولی فکرم پیش نماز خوندن محمدرضا بود! لعنت بر شیطون!همه چیز این پسر به دل آدم میشینه! نمازم رو تموم کردم وزیارت عاشورا و دعای عهد و خوندم. حنانه رو هم برای نماز بیدار کردم.که اونم گفت به دلیل مسئله ی شرعی نمیتونه بخونه! شونه بالا انداختم و دوباره رفتم تو رخت خواب.ساعت شیش و پانزده دقیقه بود.ماهم از ده ،تا ساعت دو کلاس داشتیم.البته محمدرضا امروز یه کلاس دیگه هم از ساعت سه تا چهار ونیم داشت.ولی فکر نکنم بره.چون امروز آموزشگاهم قراره بریم؛دیکه فکر نکنم خوابم ببره.هیچوقت بعد از نماز صبح دیگه خوابم نمیبرد،مگر اینکه خیلی خسته باشم و دیگه مجبور باشم بخوابم.امروزم از اون روزایی بود که خوابم نمیبرد.بیخیال خواب شده و گوشیم و برداشتم. فکر کنم یه دو ساعتی بود که پای گوشی با دوستای قدیمیم چت میکردم.یکیشون ازدواج کرده بود! چه جالب! همیشه میخواستم عروسی دوستام و ببینم.ولی خودم هیچوقت دوست نداشتم عروسی بگیرم! به نظرم عروسی،اگرچه مختلط نیست،ولی خب! باعث گناه خیلیا میشه.یکی لباس باز میپوشه.بعد با همون لباس منکراتی،میاد وسط دوماد جولون میده.این یکی،یکی هم موسیقی های مبتزلی که هر چقدر تو جلوش رو بگیری،بلاخره از ارکست پخشش میکنن! چون به خیال خودشون آهنگ درخواستی و پرطرفداره!فیلم عروسی هم که هیچی! هرچی دختر با لباس باز هست،توش هستن.من که نمیتونم بگم بیا برو اونطرف تو فیلم عروسی من نباش! اومدیم و یه روز این فیلم و یه نامحرم اتفاقی دید. خب گناهش گردن منه دیگه! با تق و توقی که از بیرون می اومد،فهمیدم که تهمینه خانوم بیدار شده.چون حاج سعید که رفته بود نون بگیره و محمدرضام که خواب! رفتن حاج سعید و از صدای در خونه فهمیدم.البته شایدم محمدرضا بود! بلند شدم و رخت خوابمو جمع کردم.حنانه هم امروز به بهانه ی اینکه دیروز خسته شده،مدرسه نمیرفت.اینو دیشب بهم گفت.الانم که خواب بود! موهامو با شونه ای که همراهم داشتم،شونه کردم. بهداشت و تا اون حد که بهش گفت وسواس،رعایت نمیکردم،ولی به شونه خیلی حساس بودم.همیشه شونه ی خودم و همراهم داشتم.تو خونه هم یه کشو از میزم،مخصوص کش و برس و گیرم بود.بعد از شونه کردن،با کش بستمشون و بعد بافتمشون.روسریم و چادرم و مرتب روی سرم انداختم و رفتم بیرون.حدسم درس بود.تهمینه خانوم توی آشپزخونه داشت استکانای دیروز و جابه جا میکرد. -سلام.صبح بخیر. سرشو از تو کابینت آورد بیرون و نگاهم کرد و بعد لبخند زد. تهمینه خانوم:سلام عزیزم! صبح توهم بخیر.خوب خوابیدی؟جات راحت بود؟ -بله.خوب و راحت و تخت خوابیدم. خندید. تهمینه خانوم:خدارو شکر پس. -کاری ندارین؟من تا ساعت ده در خدمتم ها. تهمینه خانوم: توی فرشته رو خدا واسه من فرستاده،تا هم حالم و خوب کنی،هم کمک دستم باشی.خدا خیرت بده.بیا این چای ودم کن.بعد پنیر و گردو و بقیه ی وسایلارو بچین تو پیش دستیا. -چشم. تهمینه خانوم:بی بلا گلم. چای و دم کردم و گذاشتم روی سماور و روش دم کنی گذاشتم.پنیر و گردو و مربا و کره و عسل هم،گذاشتم توی پیش دستیای خوشگل تهمینه خانوم! -میگم...هر روز هرچی پای سفره میزارین،همون و بگین بزارم تو پیش دستیا.اینجوری اسراف میشه.به خاطر من مقدمات و تشریفات نکنینا.منم از خودتون بدونین. تهمینه خانوم:اولا تو از خودمونی.دوما صبحانه های ما مفصله.چون هم بچه ی کنکوری داریم،هم دانشجو،هم دانش آموز.کلا از هر مقطع سنی یکی داریم و باید تقویتشون کنیم. باهم هر دوتایی خندیدیم. محمدرضا:خوب دم صبحی خندتون به راهه و مارو از خواب ناز پروندین! با ترس برگشتم عقب.باهم دو قدم بیشتر فاصله نداشتیم.چشم تو چشم شدیم.من از نیمرخ نگاهش میکردم و اون کامل و تمام رخ داشت نگاهم میکرد. باورم نمیشه.این همون پسریه که حتی یه لحظه هم توی چشمام مستقیم نگاه نمیکرد؟پس چرا الان مستقیم و دقیق داشت چشمامو میکاوید! چشاش دو دو میزد تو چشمام.چشای منم! البته این نگاه کردن چند ثانیه بیشتر طول نکشید.چون با سرفه ی مصلحتی تهمینه خانوم، هردو به خودمون اومدیم و سرامون و انداختیم پایین.من از خجالت و اون...نمیدونم چرا سرش و انداخت پایین.خجالت از مادرش،یا خجالت از خدا؟ هرچی که بود،هردومون قرمز شدیم.سعی کردم از اون فضا فرار کنم. -می..میگم انگار گوشیم زنگ میخوره.م..من برم جواب بدم. تهمینه خانوم با لبخند معناداری سرشو تکون داد.خواستم برم بیرون از آشپزخونه که محمدرضا جلوی ورودیش ایستاده بود.قصد اونطرف رفتنم انگار نداشت! یه چن تا سرفه ی مصلحتی کردم.ولی انگار نه انگار! تو هپروت بود! مامانش که دید این قصد بیرون اومدن از هپروت و نداره،صداش زد. تهمینه خانوم با خنده:پسرم،بیا اینور،معصومه میخواد رد شه.
  2. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    چایی هارو ریختم تو سینی و بردم تو هال.جمعیت زیاد بود.مردا طبقه ی پایینشون که یه زیر زمین خیلی بزرگ مثل حسینیه بود،داشتن بساط عزاداری رو آماده میکردن.چایی هارو برای زنا گرفتم ویه سینی چایی بزرگ ریحانه که دختر خاله ی محمدرضا بود،ریخت و گفت که مال مرداس.متعجب بهش نگاه کردم. ریحانه:چشات و گرد نکن.ببر بده جلوی در طبقه پایین،محمدرضا منتظره. -از کجا میدونی؟شاید اونجا نبود؟ نورا که دختر داییشون بود گفت نورا:بابا برنامه ی هرساله دیگه.امسالم تو باید ببری.فهمیدی؟باید! خندیدم. -اجباریه دیگه؟ نورا:صد در صد. سرم و به طرفین تکون دادم و سینی و گرفتم.با احتیاط از پله ها پایین رفتم.رسیدم به حیاط که دیدم محمدرضا اونجاست.آخه در زیر زمین از حیاط بود.واسه ی همین تو سرما ایستاد بود.آخی طفلکی!با احتیاط پله ی آخرو هم رد کردم و سینی رو به دست محمدرضا دادم.با دستاش از جایی که من سینی رو نگرفته بودم،سینی رو گرفت.تو همون حالت هم شروع کرد به حرف زدن. محمدرضا:بدین من.شما چرا زحمت کشیدین؟هوا سرده خب میگفتین من بیام ببرمش. چادرمو جلوتر کشیدم. -این چه حرفیه؟زحمتی نیست،وظیفست. سرشو گرفت بالا و بهم نگاه کرد،ولی زود نگاهشو ازم دزدید. محمدرضا:چیزی نپوشیدین.برین تو سرما میخورین...در ضمن...دعا یادتون نره.التماس دعا. لبخند محوی زدم. -محتاجیم به دعا. گفتم و رفتم تو.قلبم باز تند تند میزد.بدنم گرم شده بود و دستام میلرزیدن.مثل دخترای نوجوان شده بودم!ولی رفتارام به هیچ وجه دست خودم نبود. رفتم سمت آشپزخونه و همونجا پیش دخترا نشستم.چندتا بلندگو که به میکروفن زیر زمین وصل بود،گذاشته بودن طبقه ی بالا تا خانوما،صدای عزاداری آقایون و بشنون.حاج سعید به مهمونا خوش آمد گفت و ابراز خوشحالی کرد که امروز کنارشونه تا یه مجلس امام حسین دیگه رو برگذار کنن.بعد میکروفن رو داد دست دیگه تا زیارت عاشورا بخونیم.زیارت عاشورا برام یه معنای دیگه داشت.خیلی خیلی باهاش انس گرفته بودم تو این چند سال!با هر کلمش آرامش بهم دست میداد.دیگه به آخرای زیارت عاشورا رسیده بودیم. اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَي الأَْرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ سلام بر تو اي ابا عبد اللّه و بر ارواح پاكي كه در جوار و حريم تو درآمدند. عَلَيْكَ مِنِّي سَلاَمُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ سلام خدا از من بر تو باد الي الأبد مادامي كه ليل و نهار باقي است. وَ لاَ جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ (لِزِيَارَتِكَ) و خدا اين زيارت مرا آخرين عهد با حضرتت قرار ندهد. اَلسَّلاَمُ عَلَي الْحُسَيْنِ وَ عَلَي عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلَي أَوْلاَدِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَي أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ سلام بر حسين(ع)و بر عليّ بن الحسين(ع)و بر فرزندان حسين و بر اصحاب حسين(ع). دستم و روی سینم گذاشته بودم و این کلمات رو نجوا میکردم.سجده ی پایانیش روهم رفتیم و نوحه خوان گفت که روضه خونی دارن.یه ظرف پلاستیکی رو جلوی مردم میگرفتم تا مهرهارو توش بریزن.تموم که شدم میخواستم مهرارو بریزم زمین تا مرتب بزارمشون که صدای آشنایی به گوشم خورد که داشت روضه میخوند. "زنده ماندم شب غمت آمد" احمدالله!خیلیا میخواستن به این شب برسن! "ماه شب های ماتمت آمد" سلام محرم! پیداست که از همین امشب مادرش نگات کرده که داری گریه میکنی! "حضرت یاس.ناله سر داد و بوی سیب محرمت آمد" آخ من هلاک همین یه بیتم. "مادرت گریه کن صدایم کرد.گفت شب های مرحمت آمد" "من شنیدم که اشک مرحم توست.کشته ی اشک مرحمت آمد" نجوا کن!حـــــــــــــســـــــــــــیـــــــــــــن. دستام خشک شده بودن و چشمام پر! از یه طرف روضش با یه لحن جانسوزی بود.از طرف دیگه هم این صدا....این صدای محمدرضا بود.من مطمئن بودم! من این صدارو خوب میشناختم! چقدرم لحنش دلنشین و خوب بود! کجاست اهل دلی که نگاه ما بکند برای حال خراب دلم دعا بکند کجاست خبره طبیبی که کیمیا داند مس وجود مرا بهتر از طلا بکند به ذره گر نظر لطف بوتراب کند به یک نگاه مرا بنده ی خدا بکند ... *یا امیرالمومنین ... همه گیرم یه نیم نگاه شماست* همین که داد و فغانم بلند شد دیدم جناب خواجه شیراز این ندا بکند : طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟! ... *عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ای خواجه درد نیست ولیکن طبیب هست ... *من نبوم اونی که باید باشم ... من بی حیایی کردم در خانه ی تو ... اونی که دلش گره خورده به این خانواده مگه میتونه آروم بشینه ... امشب روضه خوان مادرش فاطمه ست ... * مرا بگیر و در خانه ات مقیمم کن چقدر عبد فراری برو بیا بکند ... به کار من گره کور خورده است اما گشایش از گره ام ذکر یارضا بکند ... چه می شود شب جمعه یکی ز کرب و بلا حواله ای بفرستد مرا صدا بکند ... ارباب با وفا ... منو نگاه کن ... ارباب با وفا ... یه بار صدام کن.... کجاست اهل دلی که نگاه ما بکند برای حال خراب دلم دعا بکند کجاست خبره طبیبی که کیمیا داند مس وجود مرا بهتر از طلا بکند به ذره گر نظر لطف بوتراب کند به یک نگاه مرا بنده ی خدا بکند ... *یا امیرالمومنین ... همه گیرم یه نیم نگاه شماست* همین که داد و فغانم بلند شد دیدم جناب خواجه شیراز این ندا بکند : طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟! ... *عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ای خواجه درد نیست ولیکن طبیب هست ... *من نبوم اونی که باید باشم ... من بی حیایی کردم در خانه ی تو ... اونی که دلش گره خورده به این خانواده مگه میتونه آروم بشینه ... امشب روضه خوان مادرش فاطمه ست ... * مرا بگیر و در خانه ات مقیمم کن چقدر عبد فراری برو بیا بکند ... به کار من گره کور خورده است اما گشایش از گره ام ذکر یارضا بکند ... چه می شود شب جمعه یکی ز کرب و بلا حواله ای بفرستد مرا صدا بکند ... ارباب با وفا ... منو نگاه کن ... ارباب با وفا ... یه بار صدام کن.... منبع: http://babolharam.mihanblog.com
  3. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    -مامان من رفتم دانشگاه. مامان:مادر وایسا کجا؟ -خب برم دانشگاه دیگه! مامان:تو قراره بعد دانشگاه بری دنبال معصومه،سویچ ماشین و چرا گذاشتیش رو اپن؟ راست میگفت.پاک یادم رفته بود.خب حاج باباهم گفته بود ماشین و لازم داره.الان تکلیف چیه پس؟ -حاج بابا گفت ماشین و لازم داره آخه. همون لحظه حاج بابا در حالی که داشت آب دستاشو با پایین پیراهنش پاک میکرد،وارد پذیرایی شد. حاج بایا:چیشده،جریان چیه؟ -من قرار بود بعد از دانشگاه معصومه خانوم و بیارم خونمون،ولی شما ماشین و لازم دارین.الان تکلیف چیه؟ حاج بابا:بابا جون دوتاییتونم ماشالله جوون و سرحال.بعد دانشگاه سوار خط واحدا بشین بیاین. -خب حاجی شاید خواست بره خوابگاه بعد! حاج بابا:لازم نکرده،بیا برو به مامانت میگم زنگ بزنه،بهش بگه که از اونجا یه راست میاد اینجا. -بابا ساعت هفت و نیمه ها!هشتم کلاس داریم.خب اونو از همون دیشب میگفتین! حاج بابا:توبه اونجاش کار نداشته باش. دیگه چیزی نگفتم و از در بیرون رفتم.از اینجا تا دانشگاه راه یکم طولانی بود پس بایدسوار تاکسی میشدم.ایستادم لب جدول و دستم و دراز کردم. -دربست؟ یه تاکسی سبز رنگ ایستاد که توش مسافری نبود. راننده:مسیرت کجاس داداش؟ -خیابون......به مسیرتون میخوره؟ راننده:بیا بالا. نشستم جلو و در و بستم. -فقط خدا خیرتون بده ،من دیرم شده اگه میشه دربست برین. سر تکون داد و تو مسیر هیچ مسافری سوار نکرد.رسیدم جلوی دانشگاه. کرایه رو حساب کردم و تند تند رفتم تو.ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه بود.با قدمای بلند رسیدم جلوی کلاس و در زدم و وارد شدم.خدارو شکر هنوز استاد نیومده بود.چشم چرخوندم و معصومه رو دیدم.سرش تو کتاب روی تک صندلیش بود.رفتم نشستم ردیف جلو.از ردیفای عقب بدم میومد.چون دوران تحصیل به خاطر قد بلندم نمیتونستم جلو بشینم و همیشه ته ته کلاس بودم!چند دقیقه که گذشت استاد شفیعی اومد. دو ساعت فقط از مبحثای مختلف و نوع تدریسشون برامون گفت.ماهم با دقت گوش میدادیم.کلاس تموم و شد و استاد گفت خسته نباشین.از بس خم شده بودم روی کتاب که گردنم خشک شده بود.داشتم گردنمو ماساژ میدادم که دیدم گوشیم زنگ خورد.دیدم معصومس!آخی خجالت کشیده بیاد رو در رو باهام حرف بزنه!لبخند زدم و گوشی و گذاشتم رو گوشم. -بله بفرمایید. معصومه:سلام آقای معتمدی،ببخشین مزاحم شدم.میخواستم بدونم امروز بازم کلاس دارین یا یک راست میریم خونتون؟به خاطر اینکه هم واسه شما دردسر نشه هم واسه من،به گوشیتون زنگ زدم. -بله کار خوبی کردین.در ضمن من امروز دیگه کلاس ندارم.بیاین ایستگاه جلوی در دانشگاه تا با بی آر تی بریم.ماشین دستم نیست! معصومه:آهان،بله چشم میام.خدانگهدار. -خداحافظتون. گوشی و قطع کردم و گذاشتم تو کیفم.لبخندی نا خواسته رو لبم بود.راه افتادم سمت حیاط دانشگاه.اون طرف حیاط دانشگاه،علی رو دیدم که داشت میومد سمتم.یکی از هم کلاسیام بود.و هم اینکه باهاش رفیق بودم.خیلی بچه ی با معرفتی بود.میشد روش حساب کرد.رسید بهم. علی:آقا محمد ماشین نداری برسونمت اخوی؟ دست روی شونش گذاشتم. -قربونت.خودم با بی آر تی میرم.خیلی وقته طمع بی آر تی رفتنو نچشیدم.برم یکمم مجردی حال کنم.بد نیست که.هست؟ علی:نه داداش چه بدی ای میتونه داشته باشه؟برو به سلامت. خداحافظی کردم و راه افتادم ولی دوباره چرخیدم سمتش. -علی؟امروز و یادت نره بیای؟ علی:نه داداش میام حتما. دست تکون دادم و از حیاط داشنگاه خارج شدم.رفتم سمت ایستگاه.کارت و کشیدم رو دستگاه وسر بلند کردم که معصومه رو دیدم.نشسته بود روی صندلی و به پاهاش نگاه میکرد.چقدر مظلوم میشد تو اون حالت! لبخندمو و به زور جمع کردم و رفتم جلوتر.دستم و گذاشتم رو دهنم و سرفه ی مصلحتی ای کردم.تند و تیز از جاش بلند شد و نگاهم کرد ولی بلافاصله سرشو انداخت پایین. معصومه:س..سلام.خوبین؟ببخشید متوجه نشدم! -نه بابا این چه حرفیه.شما ببخشین که من دیر اومدم. معصومه:نه اتفاقا منم همین الان رسیدم. اوهومی گفتم و با فاصله ازش روی صندلی ایستگاه نشستم.شلوغ نبود. پانوزده دقیقه بعد خط اومد و ماهم سوارش شدیم.بهش گفتم وقتی رسیدیم خیابون مورد نظر براش پیام میفرستم و گوشیش دستش باشه. ******************* معصومه: ای وای من اینجا معذبم!هیچکی رو هم نمیشناسم.حنانه هم که هنوز مدرسست.قراره ساعت سه بیاد و الان ساعت تازه دوعه.بیشترشون خانوم بودن به جز چند تا دختر جوون که معلوم بود ازدواج کرد،چون حلقه دستشون بود.داشتم ظرفارو یکی یکی میچیدم روی میز سنتی ای که روز اول تو حیاطشون دیدم.مردا هم داشتن پرچم وصل میکردن یه حیاط.محمدرضا هم یه روسری سیاه به سرش بسته بود و آستیناش بالا بودن.داشت پرچمایی که روشون یا حسین و یا زینب نوشته بود به حیاط وصل میکرد.کارای خونه تموم شده بود.چون از وقتی اومدیم،من و داداش کوچیکه ی محمدرضا داشتیم تو خونه پرچم و اینا روصل میکردیم.اونجور که میگفت،امسال قرار بود کنکور بده.البته یه سال پشت کنکور مونده بود.پس هم سن من بود!خیلی پسر شوخی بود و زود با آدم گرم میگرفت.با یاد آوری وقتی که داشتم به حرفای احمدرضا و غرغراش میخندیدم و اونم هی آتیشی تر میشد،دلم قنج رفت!آخه محمدرضا وقتی مارو درحال خنده دید اخماشو یه طوری توهم کشید که من به شخصه شلوارم و خیس کردم.درست بود مهربون و خوش خنده بود،ولی خب خیلی خیلی غیرتی بود.این و از لابه لای حرفای حنانه که دیروز برام میگفت میفهمیدم!و کار امروزش مهر تایید و روی حرف حنانه زد.یعنی الان واسه ی من غیرتی شد؟دیوونه نشو معصومه اصلا چه ربطی داره؟حتما دوست نداره برادرش با نامحرم بگو بخند راه بندازه.البته خب به من چه تقصیر برادر خودش بود.مگه من گفتم بیا من و بخندون؟والا! تهمینه خانوم:تموم نشد معصومه؟ -چرا چرا،یکی دوتا مونده.آش مگه آمادس؟ تهمینه خانوم:آخراشه دیگه،بیا هم بزن و دعاتو بکن عزیزم. دمپایی های پایین تخت و پوشیدم و رفتم تا آش هم بزنم.تهمینه خانوم قاشق بزرگ فلزی رو داد دستم.چشمامو بستم و آروم آش توی دیگ و هم زدم. همونطور که هم میزدم تو دلم با خدا حرف میزدم. -خدایا عاقبت بخیرم کن.ظهور آقا امام زمان و زود برسون.مریضارو شفا بده.سایه ی پدر ومادر من و از سرم کم نکن. چشمام و باز کردم و محمدرضایی که با فاصله ازمن اونطرف حیاط خیرم بود،روبه رو شدم.چشم ازم برنمیداشت.خدایا به من صبر عظیم بده.الان پهن میشوم کف حیاط !اونطوری نگاه نکن پسر خوب.مگه نمیدونی من چنبه شو ندارم؟نه من چشم ازش برمیداشتم نه اون ازم.انگاری که محو همدیگه بودیم.ضربانم زده بود بالا و دیگه نای ایستادن روی پاهامم نداشتم.به خودم اومدم.وای خدای من!من چیکار کردم!تو صورت نا محرم خیره شدم؟ولی خدا شاهده دست خودم نبود.هیچجوری نمیتونستم چشم ازش بردارم.طبق عادت همیشگیم که وقتی خجالت میکشیدم روسوریمو مرتب میکردم،روسریمو مرتب کردم.زیر چشمی محمدرضایی که داشت دستشو زود زود به صورتش و ته ریشاش میکشید،نگاه کردم.دیگه نمیتونستم اون محیط و تحمل کنم.عزم رفتن کردم که دیدم محمدرضا داره میاد سمت دیگ.اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم.داشتم به در نزدیک میشدم که از کنارم گذشت و من حرف زیر لبیش و شنیدم. محمدرضا:اجرتون با امام حسین.التماس دعا. دیگه چیزی نمیتونستم بگم.چون انقدر تو هپروت بودم حتی یه لحظه هم فکر نکردم اگه یکی از فامیلاشون مارو ببینه چه فکری پیش خودش میکنه؟با یادآوری اینکه چجوری زل زده بودیم بهم،خون به صورتم هجوم آورد.از دست خودم حرصی شدم و چشمام پر شد.من چرا اینقدر بی فکر بودم؟چر از اعتماد خانوادم که اجازه داده بودن بیام شهر غریب سو استفاده کردم؟ تهمینه خانوم:معصومه؟نماز خوندی مادر؟ برگشتم بهش نگاه کردم.چقدر زن دوست داشتنی ای بود.لبخند زدم. -نه نخوندم.ولی وضو دارم الان میرم بخونم. تهمینه خانوم:پس برو اتاق حنانه.جازنماز هم داره. چشمی گفتم و به سمت اتاق حنانه رفتم.با چشمام دنبال مهر و جانماز گشتم که روی میز کامیپوترش پیدا کردم.برداشمتمشون و شروع کردم به نماز. بعد از اتمام نمازم نشستم پای سجاده تا با خدا حرف بزنم.کار همیشگیم بود!همیشه وقتی دلم میگرفت یا یه کارسهوی انجام میدادم،مینشستم پای سجاده و اشک میریختم و با خدا حرف میزدم. -خدایا من و ببخش.من نمیخواستم.خدایا کمکم کن.من نمیخوام دل ببندم به کسی.خودت که من و میشناسی.من تحملشو ندارم. بغضم و قورت دادم و اشکایی که میخواستن پایین بیان و با سر انگشتام گرفتم.نمیخواستم گریه کنم.چون وقتی گریه میکردم هم دماغم قرمز میشد هم چشمام.همه هم میفهمیدن گریه کردم.پس زود بلند شدم و سجاده رو هم جمع کردم. رفتم بیرون و دیدم که دارن سفره ی نهار و پهن میکنن روی فرش.بشقابایی که روی اپن بود و برداشتم و شروع کردم به چیدن سفره. طناز خانوم که خاله ی محمدرضا بود اومد سمتم. طناز خانوم:عع معصومه جان تو چرا زحمت میکشی؟تو نا سلامتی مهمونی بشین ما خودمون میچینیم سفره رو.خسته شدی از بس امروز کار کردی. ترلان خانوم که اون یکی خاله شون بود حرفشو تایید کرد. ترلان خانوم:آره عزیزم.تو برو بشین. لبخند زدم. -اگه موضوع خسته بودن باشه،شما از صبح دارین کار میکنین من از ظهر.درضمن من کاری نکردم که.فقط به دست و پاتون پیچیدم. خندیدن. تهمینه خانوم:چیکار دارین دخترم رو؟بزار تو خونه ی عموش راحت باشه. سفره رو با کمک بقیه ی خانوما روی زمین چیدیم و آقایون و صدا زدیم.حنانه هم اومد بلاخره.به محض رسیدن از گردنم آویزون شد و کلی ابراز خوشحالی کرد از اینکه اومدم خونشون.بعدم رفت تو اتاقش تا لباساشو تعویض کنه. ای بابا دست خودم نیست که!از بس محبوبم پیش همه!تو دلم به حرفم خندیدم. آقایون اومدن و نشستیم پای سفره.حنانه هم اومد و دست منو کشید و نشوند پیشش.جمعا هفت،هشتا آقا بود و هفت،هشتا هم خانوم.با بسم الله شروع کردیم.غذا آش نذری بود و خورشت قیمه.چقدرم خوشمزه بود!دست دراز کردم که نمک و بردارم،دیدم دست یه نفرم برای برداشتنش اومده.سر بلند کردم و دیدم محمدرضاست.تا قلبم افتاد تو شکمم!چون یکمی اون خم شد بود تا نمکدون و برداره و یکم هم من خم شده بودم.میشد گفت نزدیک به هم بودیم.دست هردوتامون بالا بود و داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم.بی توجه به اینکه بقیه داشتن نگاهمون میکردن.زود دستم و انداختم پایین و برای اینکه سو تفاهمی برای بقیه پیش نیاد،گفتم -اول شما بریزین بعد بدین من میریزم. انگار اونم فهمید که چیکار کرده.برای همین زود به خودش اومد و نمکدون و برداشت و داد دست من.اصلا تو حال خودش نبود.وگرنه خب حالا یه نعارفی میزد که نه شما اول بریزین! خب منم تو حال خودم نبودم.اون و نمیدونم.ولی من اسیرش شده بودم.اینو خیلی وقته فهمیده بودم و این آزارم میداد. نمیدونم حال الانم تاوان گناهام بود یا اجر کارای خوبم! بی توجه به نگاهای معنادار بقیه که باعث هجوم آوردن خون به صورتم شده بود،به خوردن غذام ادامه دادم. ******************* شب شده بود و وقت شروع شدن عزاداری بود.بعد از ظهر وقتی همگی یکم استراحت کردن،من و احمد رضا و حنانه رفتیم برای پخش نذری به فامیلا.محمدرضا هم با چندتا از پسر خاله هاش رفته بودن تا نذری بدن.حالاهم که برگشته بودیم،وقت شروع عزاداری بود.خیلی کنجکاو بودم ببینم چطوریه عزاداریشون.آخه از خاله ها و عمه هاشون شنیدم که عزاداری هایی که حاج سعید به پا میکنه خیلی با شکوهه.حالا چرا نمیدونم!نشسته بودم تو آشپزخونه با دختر خاله ها و دختر دایی های مجرد محمدرضا حرف میزدیم.من نمیدونم این چرا با وجود اینهمه دختر مجرد تو فامیلشون،ازدواج نمیکنه؟با تصور اینکه یه روز با یکی از همین دخترایی که کنارم نشستن،ازدواج کنه،دلم گرفت.
  4. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    حاج بابا:معصومه جان،ما سه روز دیگه که سه شنبس راه می افتیم سمت تبریز تا چهارشنبه که تاسوعاست اونجا باشیم.واسه سه روز دیگه آماده شو دخترم. لیوان چاییشو گذاشت روی میز روبه روش. معصومه:چشم. مامان:فردام باید بیای ها. برگشت به مامان نگاه کرد. -کجا؟ مامان:اینجا دیگه.فردا نذری داریم.حتما باید بیای.عزاداری هم هست. از قیافش معلوم بود معذب و ناراضیه.ولی با شناختی که من ازش داشتم،روی کسی رو زمین نمینداخت. معصومه:والا چی بگم...باشه چشم ببینم چی میشه. مامان راضی سر تکون داد.معصومه به ساعت مچیش نگاه کرد. معصومه:من دیگه با اجازتون رفع زحمت کنم. حنانه:عع کجا؟تازه داشتم باهات رفیق میشدم که. خندید. معصومه:خانوم خوشگله،وقط واسه آشنایی زیاده.چند روزیم که خونه ی مایین کلی آشنا میشیم.میترسم باهام زیاد آشنا شی،دیگه آدمم حسابم نکنی.ولی الان باید برم چون خوابگاه از ساعت یازده به بعد دیگه درو به روی کسی باز نمیکنه. همگی خندیدیم.حنانه ناراضی سر تکون داد. حاج بابا:محمدرضا بابا،با حنانه برین معصومه رو بسونین. معصومه:ای وای نه.زحمتتون نمیدم خودم میرم. حاج بابا اخم کرد و متقابلا منم اخمی به معصومه کردم. قبل از من حاج بابا دهن باز کرد. حاج بابا:دیگه هیچوقت این حرف و نگو.توهم دختر دیگه ی من.انتظار نداری که دخترم و شب تنهایی بفرستم تو دل خیابون! مامان رفت سمتش و بغلش کرد.عزیز دلم فردا منتظرتما!محمدرضام و میفرستم دنبالت بعد از کلاس بیارتت اینجا.هم کمک دستم باشی هم اینکه تو خوابگاه تنها نباشی.البته از این همه راحتی من تعجب نکنا!من تو نگاه اول هرکی به دلم نشست،باهاش راحتم و اون و به خودم نزدیک میدونم. معصومه لبخند خوشحالی زد. معصومه:لطف دارین شما خانوم معتمدی.شمام مثل مادر من.منم با شما راحتم.چشم فردا میام تا هر کاری داشتین،کمک دستتون باشم. مامان همین بود!هر کی که ازش خوشش میومد،باهاش راحت بود و خیلی دوستش داشت.فکر کنم معصومه به دل مامانم نشسته بود.همونطور که به دل من...چی؟من چی گفتم؟دل من؟استغفرالله پسر بسه.صدای حاج بابا بند افکارمو پاره کرد. حاج بابا:محمدرضا بیا برو دیگه. برگشتم دیدم همه دم در دارن معصومه رو بدرقه میکنن.ای وای پاک یادم رفت من میرسونمش.حنانه رو دیدم که سراسیمه داشت از پله ها پایین میومد و زیپ کاپشنش و میکشید. -آروم بیا میفتیا! محل نزاشت و رفت به طرف در بیرونی.بیا!اینم از خواهر ما. سوار ماشین شدیم.من جلو،حنانه و معصومه عقب.داشتن پچ پچ میکردن.ولی صداشون واضح نبود.نمیشنیدم چی میگفتن.به خیابون نگاه کردم.شلوغ بود.خب معلوم بود.شب محرم بود و انتظار دیگه ای نمیشد داشت.اشک تو چشمام حلقه زد با شنیدن صدای نوحه ای که با بلندگو پخش میشد و سینه زنا،زنجیراشون و رو دوششون انداخته بودن و همه دست روی سر داشتن گریه میکردن.چون ماشینا حرکت نمیکردن،وماشین و نگه داشته بودم.میدونستم تا پایان روضه راه بستس.پس با خیال راحت دستم و روی فرمون گذاشتم و به بیرون خیره شدم. نوحه خوان:آی سینه زنا...حسین مظلوم بود...میدونی چرا؟...چون تنش مونده بود تو گودال...کسی نبود غسلش بده.زینب تا دید وضعیت امام و،بچه های حسین و جمع کرد دور خودش و نزاشت گریه کنن.ولی خدا میدونه تو دلش چه غوغایی بود.مگه میشه دید تن بی سر و زخمی حسین و دم نزد؟دنیا چه کرد با دل زینب؟ صدای هق هق معصومه رو شنیدم.خودمم داشتم گریه میکردم.حنانه هم ماتم گرفته بود.چمشای هر سه تامون بارونی بود.ولی از همه مهمتر و عجیب تر دل من بود.با شنیدن صدای گریه ی معصومه یه جوری شدم.دلم مچاله شد انگار! راه باز شد و منم راه افتادم.تو مسیر بازهم هیئتا رو میدیدیم ولی دیگه راه بسته نبود و راحت رفتم دم خوابگاه.نگه داشتم جلوی در خوابگاه. -خب معصومه خانوم بعد دانشگاه منتظرتونم ها. معصومه:چرا؟مگه فردا هم آموزشگاه هست؟ این دختر اصلا تو حال خودش بود یا نه؟ -نه کلاس که نیست ولی واسه نذری مگه نمیاین؟ تا خواست حرفی بزنه حنانه پرید وسط حرفش و نزاشت بیچاره حرفش و بزنه. حنانه:معلومه که میاد!مگه نه معصومه؟ لبخند دل گرم کننده ای زد. معصومه:بله میام فقط زح.... من و حنانه:ای بابا! خندید و خداحافظی کرد. گاز دادم و رفتیم سمت خونه. حنانه که از موقع پیاده شدن معصومه اومد جلو نشست،هی خیرم بود و میخواست حرفی بهم بزنه. -بگو،چی میخوای؟ چشماشو گشاد کرد. حنانه:از کجا فـــــهـــــمـــــــیــــــــدی؟ خندیدم و لپشو کشیدم. حنانه:آخ! -من تورو نشناسم که باید سربه بیابون بزنم.حالا بگو چی میخوای؟ بازمو و گرفت و خیرم شد. حنانه:داداش محمدرضـــــــــــــا؟ خندم بیشتر شد. -جانم؟ حنانه:نظرت در مورد معصومه چیه؟ -نظر خاصی ندارم.دختر خوب و معقولیه. دروغ هم نگفتم.در نظرم فقط یه دختر خوب و معقول بود.همین!یه صدایی از درونم گفت:(فقط همین؟) پسش زدم و منتظر شدم حنانه حرفشو بزنه. حنانه:عع چه خوب پس به نظرت دختر خوبیه. -اوهوم...وایسا ببینم چرا؟ لبخند بزرگی زد. حنانه:هیچی همینطوری تفریحی. با خنده گفتم -لا اله الا الله،از دست این دختر. ماشین رو بعد رسیدن پارک کردم تو حیاط.رفتم داخل و خسته و کوفته جورابامو پرت کردم گوشه ی اتاق.مامان اینا خونه نبودن.رفته بودن عزاداری.تصمیم گرفتم برم بالا به احمدرضا سر بزنم.هم اینکه بهش بگم فردا کلی کار داریم و باید تو برنامه ی درسیش یکم وقتارو جابه جا کنه. رفتم بالا.تو اتاق طبقه بالا بود.در و زدم و وارد شدم. -داداش درس خون من چطوره؟ احمدرضا سرشو آورد بالا و نگاهم کرد.تقریبا شبیهم بود.اخلاقامونم عین هم بود.اونم شوخ طبع بود و به همون اندازه صمیمی. احمدرضا:سلامتی خوبم.بیا بشین چرا وایسادی. نشستم لبه ی تختش.و به ورقه های پخش و پلاش شده ی کف زمین اشاره کردم. -نه میبینم که آدم شدی و داری درس میخونی. با حالتی که سعی میکرد مظلوم باشه گفت. احمدرضا:داشتیم محمد؟من که صبح تا شب فقط درس میخونم. -آره میدونم.اونم تو!جلل الخالق!مارو که نه دیگه داداش. هر دوتایی زدیم زیر خنده. -راستی،فردا باید برنامه تو جور کنی برای نصب پرچما و آوردن دیگ و وسایلا ی دیگه. درجا پنچر شد. احمدرضا:ای بابا خب من کنکور دارم،این یه چند ماهم نمیتونم از زیر کار در برم؟ از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم.در همون حال گفتم -نه خیر.خلاصی نداری که هیچ،هنوز تو اوج اسارتی!پخش نذری هم باید باهام بیای. احمدرضا:نه تورو خدا رضا. -ای بایا تکلیفتو روشن کن.یا رضا یا محمد یا داداش یا ممدرضا!یه بار شد اسمم و درست و حسابی بگی؟ با صدا خندید. -رو آب بخندی.دندوناتو بزار تو مسواک گرون شد! و بعد درو بستم و از پله ها پایین رفتم. رسیدم به اتاقم و در و پشت سرم بستم.تو آینه به خودم نگاه کردم.پیراهن مشکی پوشیده بودم.یعنی عاشق ایام محرم بودم!یه حس خیلی نابی داشت برام.از اولش تا اربعین ته دلم یه غم عمیق بود.شاید میخندیدم.ولی ته ته دلم یه غم بزرگ بود.من یه شیعه ی معمولی بودم و واسه خاطر امام حسین داشتم جون میدادم.خدا چه سعادتی نصیب سادات کرده بود!اونا تو این ایام چه میکردن؟یاد یه جمله افتادم که میگفت: "سادات نبودن،کم دردی نیست" واقعا هم کم دردی نیست!دراز کشیدم رو تخت.چشمام و بستم و معصومه اومد جلوی چشمام.چشمای قهوه ای تیرش.چادر سفیدی که امروز مامان داده بود تا سرش کنه.حرف زدنش.خجالت کشیدنش...حتی عینکش!آخ که چقدر بامزه بود با عینک.عینکی بود و این بامزه ترش میکرد.خوشگل نبود.نه!یه قیافه ی کاملا معمولی داشت.ولی همین قیافه ی معمولی دست از سرم برنمیداشت و ثانیه به ثانیه جلوی چشمم بود.با یادآوری فردا لبخند زدم.حتما براش سخته توی یه جمع غریبه حاضر بشه.بخصوص که من هم کم دختر خاله و عمو و دایی و عمه ندارم.بمیشه گفت نصفشون ازدواج کرد و بقیه مجردن.فردا حتما همشون میان.به جز عموی بزرگم که من عاشقش بودم.اصلا مایه ی آرامش من بود اون مرد!خونشون قم بود و نمیتونستن بیان اینجا برای همین فرداهم تو نذری پزون نبودن.آهی از سر ناراحتی کشیدم و پهلو به پهلو عوض شدم. برای بچه های آموزشگاه باید سوال طرح میکردم.همشون کلاس نهمی بودن.ماله معصومه هم همینطور.یکم بعد چشمام سنگین شدن و به خواب رفتم. صبح با صدای اذان صبح گوشیم،چشم باز کردم.با قدم های نامزون به سمت روشویی رفتم و وضو گرفتم.اونم با آب سرد!خب باید خواب از سرم میپرید یانه!سجادم رو پهن کردم و نمازم و شروع کردم.همیشه ذکرهای نماز و بلند و با لحن عربی میگفتم.توی قنوت بودم که متوجه باز شدن در اتاق شدم.به گمونم مامان بود و اومده بود بیدارم کنه برای نماز و پهن کردن بساط دیگ.در بسته شد و منم به رکوع رفتم.نمازم و تموم کردم و رفتم بیرون از اتاق. حاج بابا داشت نماز میخوند و مامانم داشت چادرشو تا میکرد. مامان:قبول باشه مادر. -ممنون ماله شماهم. مامان:برو احمدرضا روهم بیدار کن برین دنبال ظروف پلاستیک واسه ریختن آشا.الاناس که خاله هات و عمه هات پیداشون بشه. -خب مادر من،اون و دیروز میگفتی میرفتیم میگرفتیم دیگه.من ساعت هشت تا دوازده کلاس دارم،ظرف هم باید بریم اون طرف شهر بخریم.من فوقش یه ساعت میتونم در خدمتتون باشم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم و ادامه دادم. -الانم که ساعت شیشه.دو ساعت بعد من باید برم دانشگاه. مامان خب پس باباتو میفرستم بره.تو برو دنبال دیگ از حسینیه ی حاج حسین.رشته و کشک هم از مغازه ی سر چهارراه بگیر بیار. -مگه الان این وقت صبح حسینیه بازه؟ مامان:به حاج حسین بابات گفته که صبح میری وسایل بیاری. -کشک و رشته چقدر بخرم؟ مامان:رشته هفت،هشت تا بسته.کشک هم چهارتا شیشه. -باشه پس من برم دنبال دیگ.بابا ماشین و ببرم یا لازمه؟ حاج بابا که تازه از نماز صبح فارق شده بود گفت حاج بابا:ببر ولی زود بیاریشا.باید برم دنبال ظرفا. چشمی گفتم و رفتم اتاق تا لباس بپوشم.هرسال همین بود.دو یا سه روز از ماه محرم،ما عزاداری و نذری داشتیم.تعداد کسایی که هم که دعوت میکردیم خیلی زیادتر از زیاد بود!همه ی فامیل می اومدن.البته به جز چندتاشون که خونه هاشون دور بود از تهران. آماده شدم و رفتم حیاط تا سوار ماشین بشم و برم دنبال سفارشای مامان.امروز هوا خوب بود.خیلی سرد نبود.خورشید تازه داشت طلوع میکرد و آسمون نارنجی بود.خدایا شکرت!زیر لب بسم الله گفتم و سوار ماشین شدم.با ریموت در و باز کردم و اول رفتم سمت حسینیه. رسیدم جلوی حسینیه ی حاج حسین.پیاده شدم و زنگ دره کناری حسینیه رو زدم. حاج حسین:بله؟ -سلام حاجی،منم محمدرضا. حاج حسین:تویی محمدجان؟الان میام یه دقیقه وایسا. و گوشی رو گذاشت سرجاش. رو پاشنه ی پا چرخیدم و به خیابون نگاه کردم.هوا داشت کم کم روشن میشد.نفس عمیقی کشیدم.هوای اول صبح خیلی میچسبید! حاج حسین:سلام بابا،خوش اومدی.بیا بریم سفارشیاتو بدم. چرخیدم و مردی رو دیدم که یه کلاه سبز بافتنی گذاشته بود سرش و جلیقه ی پارچه ی پوشیده بود. -سلام حاجی،خوبین؟ همونطور که داشت میرفت سمت در حسینیه،داشت جیبشو میگشت تا کلید و پیدا کنه. حاج حسین:خوبم بابا،چه خبر؟خانواده خوبن؟خودت خوبی؟ -به لطف خدا،همه خوبن.سلام میرسونن. تو همون حالت که قفل در و باز میکرد گفت: حاج حسین:الحمدالله. درو باز کرد و رفت تو.منم جلو رفتم و دم در حسینیه ایستادم. رفت و بعد چند دقیقه با دوتا دیگ بزرگ نقره ای که داشت به زحمت میکشیدشون اومد.سریع کفشامو در آوردمو و دیگارو از دستش گرفتم. حاج حسین:محمدرضا سنگینه ها. -نه حاجی اونقدرام سنگین نیست.یکی یکی میبرمشون. تا در حسینیه آوردمشون ولی اول باید در جعبه رو باز میکردم. کفشامو پوشیدم و در جعبه رو باز کردم.دیگی که بزرگتر از اون یکی بود و توی جعبه گواشتم و اون یکی رو صندلی عقب.با حاج حسین خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. -خب الانم باید برم کشک و رشته بخرم. گاز دادم و دستم و روی دنده ی ماشین گذاشتم.رسیدم به یه سوپر مارکت بزرگ.ماشین و پارک کردم و به سمت فرشگاه رفتم.از در که وارد شدم ،با چشمم دنبال فروشنده گشتم.چنتا خانوم با لباسای همسان و دو تا پسر جوون.خب با خانوما که نمیتونستم راحت حرف بزنم پس به سمت یکی از اون دوتا پسر رفتم. -آقا؟ببخشید؟ برگشت طرفم. فروشنده:بفرمایید.درخدمتم. -کشک و رشته میخواستم.از کجا باید تهیه کنم؟ با دستش یه سمت چپ فروشگاه اشاره کرد. تشکر کردم و رفتم اونجا.یه سبد برداشتم و به مقداری که مامان گفته بود،کشک و رشته ریختم توش.داشتم دنبال یه بسته نمک که میدونستم مامان لازمش میشه ولی یادش رفته میگشتم،که صحبتای دخترای کناریمو شنیدم. داشتن پچ پچ میکردن ولی صداشون برام واضح بود:حاج آقامون و داشتی؟انقد از این پسرا خوشم میاد که نگو.ریش و یقه بسته و شلوار پارچه ای. اونیکی در جوابش گفت:بیا بریم بابا آبجی،فکر کردی اینا با ایمانن؟اینام دارن با ریش و شلوارشون دل میبرن.وگرنه آدم سالم که ریش واسه ریاکاری نمیزاره. جمله ی آخرشو بلند گفت تا من بشنوم.صورتم قرمز شده بود.مردم چی فکر میکردن؟ریش میزاریم که دل ببریم؟حتی به ذهنشونم نمیرسه که اعتقاد یه شخصو دارن با حرفای بی سر وتهشون خدشه دار میکنن؟واقعا که! اهمیتی ندادم.برام عادی بود.خیلی از مواقع با اینجور موردا روبه رو میشدم.چه زیاد بودن دخترایی که خیرم میشدن و من زیر نگاهاشون معذب!جای تاسف داره که دخترای مملکت ما،به جای اینکه حجب و حیای خودشون و حفظ کنن و غرورشون رو حفظ کنن،برای پسرای نامحرم غش و ضعف میرن!و یا بر عکس.پسرامونم دست کمی از دخترامون ندارن.حتی شاید چندین برابر بدتر! کشک و رشته و نمک و حساب کردم و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.ساعت هفت و پنج دقیقه بود.خب پس.به دانشگاه میرسم. رسیدم خونه و وسیله هارو دادم به مامان.جمعا سه تا خاله داشتم که دوتاشون اومده بودن.باهاشون سلام علیک کردم و رفتم اتاق تا کیفمو بردارم.کیف و برداشتم و سویچ ماشین و روی اپن گذاشتم.
  5. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    زیر لب تشکر کرد و کیف چرم قهوه ایش رو توی دستش جابه جا کرد. محمدرضا:الان میاین خونمون یا میرین خوابگاه بعد؟ -مگه ساعت چنده الان؟ محمدرضا:ساعت چهار و نیمه.چهل و پنج دقیقه هم که ترافیک.ساعت حول و حوش پنج و نیم میرسیم خونه.البته اگه نخواین برین خوابگاه. یکم فکر کردم.من که تو خوابگاه کاری نداشتم.پس چه بهتر!میرفتم خونه ی دوستان جدیدا پیدا شده ی بابا! -نه من تو خوابگاه کاری ندارم. محمدرضا:پس بفرمایین. رفتیم سوار ماشین شدیم.راه افتاد.هر دو تو سکوت مطلق بودیم که صدای زنگ گوشیش این سکوت رو شکست.دکمه ی گوشی رو کشید و گذاشت بین شونه و گوشش. محمدرضا:جانم داداش...آره توراهیم...احمدرضا معصومه خانوم پیشمه...خب تو میگی من چیکار کنم؟...باشه بابا باشه...خداحافظ. کلافه بود. -ببخشید مشکلی پیش اومده؟ محمدرضا:مشکل که نه.داداشم بود.گفت بریم پرچمارو از تو هیئت بردارم ببرم خونه.آخه فردا مراسم سینه زنی و نذری داریم.منم گفتم نمیتونم.اونم گفت من حرف حاج بابارو بهت رسوندم.جرئت داری بگو نمیارم. و بعد خندید.بازم افتاد!اون چیزه توی قلبمو میگم!گیج بودم.گیج تر شدم.میخنده میفته.صدام میزنه میفته.این چیه که هی میوفته.خندیدم. محمدرضام فکر کرد به حرف اون خندیدم.چون دوباره یه تک خنده ای کرد. بعد پانوزده دقیقه رسید به یه حسینیه.پیاده شد و رفت تو حسینیه.بعد از چند دقیقه با چن تا پلاستیک بزرگ اومد.دری که اونطرف من بود و باز کرد. محمدرضا:شرمنده.باید جلو بشینین. بعدم به پلاستیکای توی دستش اشاره کرد. آروم از ماشین پیاده شدم و نشستم صندلی جلو.اونم چند بار هی رفت حسینیه و چنتا کیسه ی دیگه آورد و صندلی های عقب و جعبه ی ماشین رو پر کرد.بعد از تموم شدن کارش اومد و نشست و راه افتادیم.خیلی ازش خجالت میکشیدم.باتوجه به اینکه هم کنارش بودم،هم اینکه احساس میکردم...احساس میکردم یه حسی بهش دارم.وگرنه کدوم آدم عادی ای با حتی کوچیکترین حرکت یه نفر تو دلش غوغا به پا میشه؟ولی میترسیدم از اینکه به خودم اعتراف کنم.البته به اون شدت هم نبود.ولی خب احساس میکردم داره هر روز زیادتر میشه.ماشین و نگه داشت.پس رسیدیم! محمدرضا:بفرمایین پیاده شین،رسیدیم. پیاده شدیم و قبل از من اون در و با کلید باز کرد و با دستش راهنماییم کرد.رفتم تو.به به چه خونه ای! سنتی و با صفا!البته فقط حیاطش!درکل چهار طبقه بود.ولی یه حیاط تو ورودی داشت.یه گوشی حیاط به نظر می اومد پارکینگ باشه.چون بالاش سقف آهنی بود.سمت راست حیاط بند رختا آویزون بود.عه از این میز سنتی هام داشتن.آخی!انقدر از اینا خوشم میاد که نگو! محمدرضا:حاج خانوم؟حاج خانوم؟مهمونتون تشریف آوردن. برگشتم به در ساختمون نگاه کردم.همون لحظه یه خانوم که چادر کرمه ای باگلای قرمز و قهوه ای،پوشید بود از در خارج شد.سفید بود و یکم تپل.پس تهمینه خانوم که مامان میگفت ایشونن.آخی چه قیافه ی بامزه ای داره! تهمینه خانوم:سلام عزیزم.خوش اومدی.چرا وایستادی؟بیا اینجا ببینم. لبخند خجولی زدم و به سمتش قدم برداشتم.تا بهش نزدیک شدم منو تو بغلش چلوند! تهمینه خانوم:خیلی خیلی خوش اومدی معصومه جون.بفرما تو خونه ی خودته. -خیلی ممنونم خانوم معتمدی.زحمتتون دادم. تهمینه خانوم:این چه حرفیه دخترم؟بیا،بیا بریم تو که یخ زدی تو این سرما. هدایتم کرد سمت راه پله ی ساختمون.خودشم پابه پام میومد.تا اینکه رسیدیم به طبقه ی اول که جمعا ده،یازده تا پله میخورد.به در طبقه ی اول نگاه کردم.یه دختر تقریبا پانزده،شونوزده ساله با یه پسر که...عه این چقد برام آشناست! رسیدیم به دم در و قبل از همه من و تعارف کردن تو.با صورت قرمز از خجالت پا گذاشتم به سمت پذیرایی خونشون.تو نگاه اول مبلای سلطنتی که دورتا دور خونه بودن به چشمم خورد.سمت چپ خونشون هم مبلای راحتی گذاشته بودن. دوست بابا:سلام دخترم خوش اومدی.قدم سر چشم ما گذاشتی. برگشتم به شخصی که از پله ی سمت راست خونه پایین میومد نگاه کردم.فهمیدم که ایشونم،حاج سعیدن. -سلام.خیلی ممنون.شرمنده مزاحمتون شدم. حاج سعید با لبخند داشت نگاهم میکرد.البته نه تنها اون بلکه همه ی اعضای خانواده داشتن با لبخند نگاهم میکردن.چه خوش خندم هستن! تهمینه خانوم دستم و گرفت و نشوندم روی مبلای راحتی. تهمینه خانوم:بازم میگم خوش اومدی دخترم.منت گذاشتی سرمون! دیگه بیش از حد خجالت زده شدم. دختری که از اول ورود همونطور خیرم بود اومد نشست پیشم. دختر-سلام من حنانم.دختر کوچیکه ی خانواده. لبخند زدم.انگار یکی هست که بتونم باهاش راحت باشم. -منم معصومم. لبخند زد و بازم دهن باز کرد. حنانه:من شانزده سالمه.از آشنایی باهات خوشبختم. و بعد دستشو دراز کرد.دستشو فشردم. -منم همینطور عزیزم. برگشتم دیدم که همشون دارن با لبخند نگاهمون میکنن.حتی محمدرضایی که هیچوقت حتی نگاهمم نمیکرد داشت به رومون لبخند میزد.احساس کردم قلبم افتاد تو پاهام! حاج سعید:میبینم که میونتون خوب جور شد.البته از دختر پر سر و زبون من انتظار دیگه ای نمیره! حنانه:بابا! همگی خندیدیم.یکم احساس راحتی کردم. تهمینه خانوم:معصومه جان میدونی آشنایی ما با خانواده ی شما از کجا بوده؟ برگشتم طرفش و با لبخند گفتم -یه توضیح مختصری مادرم دادن،ولی خب کامل نگفتن.فقط فهمیدم که بابام با آقای معتمدی تو جبهه رفیق بودن. حاج سعید:آره درست شنیدی.با علیرضا همسنگر بودیم.پسر باز جرب و عرضه ای بود.یبار من زخمی بودم.ترکش رفته بود تو دستم.پامم یکم آسیب دیده بود.کشون کشون خودم و رسوندم یکم عقب تر.اونجا علیرضا منو دید و بردتم پشت خط.از اونجا رفاقتمون شروع شد.تا ده یازده سال بعد جنگ هم چنان همدیگرو میدیدیم.ولی بعدش ما اومدیم تهران.اوناهم موندن تبریز.از اونجا به بعد دیگه ارتباط نداشتیم.تا همین یه سال پیش که وقتی سفر حج بودم،دلم بد جور هوای باباتو کرد.همونجا گفتم من پیداش میکنم رفیقم و . بعدشم که فک کنم بدونی؟ سر تکون دادم. -بله میدونم.خدارو شکر که همدیگرو پیدا کردین. خندید. حاج سعید:از صدقه سری شما و این پسره دیگه. و با دستش به محمدرضا اشاره کرد.دیگه نخواستم به محمدرضا نگاه کنم.واقعا هم خجالت میکشیدم،هم اینکه میدونستم جنبه ی لبخنداشو ندارم.چه زود عوض شدم!مگه من اینطوری بودم؟من بی خیال بی احساس و اینهمه احساسات؟ ******************** محمدرضا: از وقتی معصومه اومده خونه مون،یه حالیم!خیلی خوشحالم و دلیلش خیلی برام خیلی گنگه.بعد از اینکه شام رو با تعارفات معمول خوردیم،بازم نشستیم جاهای قبلیمون برای صرف میوه و چای.
  6. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    مینا:بابا نزدیک ساعتایی که خواستیم صبحونه بخوریم،بلند میشیم میخونیم. بعد پتو رو کشید رو خودش. دیگه زیاد اصرار نکردم و نمازم و خوندم.بعد از نماز دعای عهد و زیارت عاشورام رو هم خوندم.ماه محرم هم رسیده بود.آخ که من عاشق این ایام بودم و جون میدادم براش.دیگه وقت آماده شدن بود.سفره ی کوچیک سه نفرمون رو پهن کردم وسط اتاق.پنیر و گردو و عسل رو گذاشتم تو سفره.چای رو گذاشتم دم شه.چون حوصله ی رفتن به سلف و نداشتیم،خودمون صبحونه رو توی خوابگاه میخوردیم.نشستم پای سفره و با بسم الله شروع به خوردن کردم.یکم بعد با خودم گفتم دیگه بسه.درست بود سیر نشده بودم ولی همیشه به احترام حدیثی از پیامبر که میگفتن: "هیچوقت سیر از سفره بلند نشین" سیر از سفره بلند نمیشدم.خب حتما یه چیزی میدونستن و میگفتن سیر بلند نشین دیگه! بلند شدم آمده شدم تا به دانشگاه برم.بعد دانشگاهم باید میرفتم آموزشگاه.سریع لباس پوشیدم و از در خارج شدم.به سمت اتوبوسای خط واحد رفتم و سوارشون شدم و رفتم به طرف دانشگاه.همین که رسیدم رفتم سمت کلاس. با حرفای استادا و نکته برداری های ما ،کلاسای امروزم تموم شد.خب الان وقت رفتن به آموزشگاه بود.دستامو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.کمرم خشک شده بود.داشتم میرفتم سمت در دانشگاه که یه نفر صدام زد.برگشتم دیدم عع محمدرضاست.اوه اوه چه زودم صمیمی شدم! محمدرضا:سلام.خوبین؟ -ممنون خوبم،حال شما؟ محمدرضا:به لطف خدا خوبم.امروز آموزشگاه میرین؟ -بله میرم.شمام کلاس دارین؟ محمدرضا:آره.بیاین ماشین اونطرفه،باهم بریم. -وای نه تورو خدا.اونروزم از خجالت مردم.کلی راهتون و دراز کردم. محمدرضا:ای بابا باز شما تعارف کردین.بفرمایین خب مسیر یکیه دیگه،در ضمن مادرم امروز شمارو برای شام دعوت کردن.پس فردا هم که قراره با ما برین تبریز.از خودمونین دیگه.معذب نباشین. خندم گرفت!این پسر چقدر دوست داشتنی بود! چی گفتم؟هان؟دوست داشتنی...لبم و گزیدم.خدایا نه! رفتم سوار ماشینش شدم.راه افتاد سمت آموزشگاه.فاصله ای نبود.ولی چون ترافیک بود نیم ساعتی راه داشتیم.گوشیم زنگ خورد.برداشتم دیدم بابامه! -الو؟سلام بابا. بابا:سلام دخترم خوبی؟ -ممنون شما خوبین؟مامان خوبن؟ بابا:آره خدارو شکر.چه خبر؟آموزشگاهی؟ -نه دارم میرم. ترسیدم بگم با پسر دوستت میرم.چون سرم و میزاشت رو سینم! بابا:بابا جون امروز بهت گفتن که شام دعوتی؟ -آره. یا ایولفضل الان من پیش محمدرضا که نمیتونم بگم نمیخوام برم و معذبم که.قرار گرفتن تو عمل انجام شده یعنی همین! بابا:میدونی که راضی نیستم تک و تنها پاشی بری اونجا.ولی... بگو.بگو که نمیزاری برم بابا! بابا:ولی خب رفیقمه.مورد اعتمادم هم هست.برو.توکل به خدا.ولی بهم زنگ بزن.هم وقتی رسیدی.هم وقتی میخواستی بری خوابگاه. پـــــــــــــــوف.قبول کرد.یعنی چی آخه.من نمیخوام برم جایی که هیچکس و نمیشناسم. -خب اگه شما میگی دیگه من چی بگم؟باشه. بابا:خیلی خب دخترم من دیگه برم دارن صدام میکنن. -وا مگه کجایی؟ بابا:اومدم ثبت احوال برای بچه ی داداشت شناسنامه بگیرم. -آها باشه...یه لحظه ببینم بچه؟کدوم بچه؟مگه به دنیا اومـــــــــــــــد؟ بابا خندید و محمدرضا با صدای بلند و متعجبم از آینه نگاهم کرد و خندید.ای ناکس!پس اینم میدونست بچه ی داداشم به دنیا اومده.پس واسه همین شام دعوتم کردن.که دلم نگیره و تنها نباشم. بابا:تا حاج سعید شنید،گفت دختر توهم مثل دختر من.نمیزارم تنها بمونه این روز رو.میاد پیش ما تنها نباشه دلش نگیره. تند پرسیدم -کی به دنیا اومد؟ بابا:چهار ساعته. -اوخـــــــــــــــی الهی قربونش بـــــــــــــــرم.پسره یا دختر؟ بابا:پسر. -الهی عمه فداش شه.اسمش و چی میزارین؟ بابا:محمد. -ای جـــــــــــــــان دلـــــــــــــــم.بابا از طرف من مادر و پسر و ببوس.یعنی نه مادر و نبوس،بچه رو ببوس.آروم ببوسا،بچه ها صورتشون حساسه. بابا داشت میخندید. بابا:کم بخندون منو.از بس حرف زدی یادم رفت منو صدا زدن.من دیگه میرم خداحافظ. دیگه منتظر خداحافظی من نشد و قطع کرد. همون لحظه رسیدیم آموزشگاه. محمدرضا:پیاده شین،رسیدیم. آروم پیاده شدم.دلم گرفته بود.چه جـــــــــــــــورم.من چجور عمه ای بودم که روز تولد برادرزادم پیشش نبودم؟ محمدرضا:معصومه خانوم؟ با شنیدن اسمم از زبون محمدرضا،یه چیزی تو دلم افتاد! -ب..بله. لبخند مهربونی زد. محمدرضا:ناراحت نباشین.شما بهترین عمه ی دنیایین.فقط به خاطر شرایطتون نمیتونین روز تولد برادرزادتون،پیشش باشین. همین!گفت و رفت!و منو تو عالمی گذاشت که پر از خوشی بود.ولی خودمونیما،این بلند فکر کردنای من کار دستم میده آخر! رفتم سر کلاس و دو ساعت فقط مسئله نوشتم پای تخته و بچه ها اومدن و حل کردن.الحق والانصاف که همشون بهترین بودن.فقط به خاطر شرایطشون نمیتونستن درس بخونن.ناخواسته بغض نشست تو گلوم.خدارو شکر کلاس هم تموم شد وگرنه جلوی بچه ها میزدم زیر گریه!انگاری همه ی بهانه ها جمع شده بودن و رو دلم سنگینی میکردن.تا پام و از کلاس بیرون گذاشتم با محمدرضا روبه رو شدم. محمدرضا:خسته نباشین. -سلامت باشین.
  7. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    رسیدم دم در خونه.با کلیدم در و باز کردم.چشمم خورد به مامان که داشت لباسارو پهن میکرد تو حیاط. -سلام عشق من. مامان:سلام عزیزم،خوبی؟خوب بود کلاست؟ -آره خوب بود.مخصوصا با همکار جدید که دیگه هیچ. یکی از پیراهن هارو پرت کرد سمتم. مامان:خجالت بکش بچه.از محاسن بلندت خجالت بکش. باند بلند خندیدم. -حاج خانوم کیفت کوک نیستا. مامان:چی بگم مادر؟هی میگم بیا برو زن بگیر میگی نه.مادر دیگه تو بیست و سه سالته. (قابل توجهتون من دو سال پشت کنکور بودم برای همین بیست و سه سالمه،چون تو پیش دانشگاهی از تجربی به ریاضی فیزیک تغییر رشته دادم به همین خاطر مجبور شدم دو سال تموم فقط ریاضی بخونم تا بتونم خوب کنکور بدم.) -مامانی من که بهتون گفتم.هر وقت مورد مناسبی پیدا شد،من دست به کار میشم.شما دخترخوب پیدا کن که من ازش خوشم بیاد،اونوقت میرم دستشو میگیرم میارم مینشونم ور دلت. مامان:بیا برو بچه من و سیاه نکن.برو لباساتو عوض کن که بابا زنگ زد گفت خبر داره برامون. -چه خبری؟ مامان:نمیدونم والا. با ذهنی مشغول به سمت اتاقم رفتم.اتاقی که با برادر کوچیک ترم مشترک بود.ولی چون اون امسال کنکور داشت،طبقه ی بالای خونمون ساکن شده بود و درس میخوند. با صدای جیغ و داد فهمیدم که حنانه از مدرسه اومده.خواهر شانوزده ساله ی من بیش از اندازه صداش بلند بود و من کاملا میشنیدم که چی به مامان میگه. حنانه:مامان نمیدونی کـــــــــــــــه.ازم تقدیر کردن.اونم چه تقدیری.گفتن چون تو المپیاد قبول شدی،مدرسه ی مارو سر بلند کردی و از این حرفا.وای رو ابرا بودم،خیلی خوش گذشت. دیگه به صداشون گوش ندادم و به سمت بالکن اتاق رفتم تا درشو باز کنم.داشتم در و باز میکردم که در اتاق با شدت باز شد و بعدم صدای حنانه همه جارو برداشت. حنانه:داداشـــــــــــــــی.برنده شدم. دستمو گذاشتم رو گوشام و چشمامو بستم. اونم که داشت با هیجان برام تعریف میکرد یه لحظه حرفشو قطع کرد و متعجب بهم خیره شد. حنانه:وا چیه؟ -بچه سرم رفت چرا اینقد جیغ و داد راه انداختی؟خب قبول شدی؟خدارو شکر.چرا گوشامون و کر میکنی. خندید و گفت:چیکار کنم هیجان دارم،هیجـــــــــــــــان. صدای بابا از توی پذیرایی می اومد و خبر از اومدنش داشت.رفتم بیرون. -سلام حاج بابا.خسته نباشی. حاج بابا:سلام بابا.سلامت باشی. و بعد مادرمو صدا زد. حاج بابا:حاج خانوم؟حاج خانوم؟بیا که خبر دارم برات. حاج بابا باز نشسته ی سپاه بود.ولی بازهم مشغول بود و یه موسسه ی خیریه داشت که برای کوکان بی بضاعت راه انداخته بود. مامان اومد و نشست روی مبل کناریم. مامان:چیشده حاجی.خیره؟ حاج بابا دستاشو گذاشت رو زانوهاشو گفت:خیره تهمینه خانوم.خیره.یادته میگفتم دربه در دنبال رفیق دوران جنگمم؟همون که چند بار خانومشو دیده بودی؟ مامان:نه،کدوم؟ حاج بابا:مریم خانومو یادت نیست؟همون که وقتی تبریز بودیم باهم می اومدین به استقبال من و علیرضا. مامان:خب خب؟آره یادم اومد.مگه میشه یادم بره. حاج بابا خندید و گفت:خب دیگه،پیداشون کردم. مامان خوشحال شد:راستی میگی حاجی؟واقعا پیداشون کردی؟ حاج بابا با لبخند گفت:آره عزیز.پیداش کردم.حالا بگو از کجا؟ و بعد به من نگاه کرد. مامان:از کجا؟ حاج بابا:همکار محمد رضا هست؟ایرانمنش؟همون که هم کلاسیشه. و من متعجب شدم.بابا اون دخترو از کجا میشناخت و اصلا چه ربطی به این موضوع داشت؟ -ببخشید وسط حرفتون میپرم.ولی چه ربطی به اون دختر داره این ماجرا؟ حاج بابا:وقتی از مادرت اسمش و شنیدم،به نظرم خیلی آشنا اومد.یکم که فکر کردم،دیدم فامیلیه علیرضا هم ایرانمنش بود.به دلم افتاده بود که این دختر بی ربط به رفیق دوران جنگم نیست.رفتم تحقیق از دانشگاهتون.فهمیدم که اسم پدر این دختر علیرضاعه و متولد تبریزم هست.شمارش و گرفتم و بهش زنگ زدم.اونم که فهمید شوکه شد.گفت کار خدارو ببین بعد از چند سال بچه هامون باید هم کلاسی در بیان. تعجبم چندین و چند برابر شد.این امکان نداره. مامان:خب الان که دیگه محرم نزدیکه و چند روز دیگه هم عاشوراو تاسوعا شروع میشه و تعطیلم هست.بریم تبریز؟ حاج بابا با صدای بلند خندید:خانوم تو که دست پاچه تری. مامان:آخه نمیدونی که.این مریم خانوم از بس خانوم خوب و معقولی بود،آدم ازش خوشش میومد. تو دلم گفتم پس دخترش به مادرش رفته.خوب و معقول! دیگه منتظر حرفای بعدیشون نشدم و به اتاقم رفتم.پدرش دوست صمیمی بابا در اومد!جلل الخالق! ********************* معصومه: -نـــــــــــــــه. مامان:آرهـــــــــــــــه. -چقد جالب! مامان:بعدش زنگ زد به ما گفتن عاشورا تاسوعا میان اینجا تا دیدار تازه کنن.انقدر خوشحال شدم که نگو. -بعد چندسال!خوبه یه جایی بلاخره به یه دردی خوردم. مامان خندید. -خب مامانی من درس دارم برم یکم درس بخونم.امتحانامون شروع شده. مامان:کجا؟کار دارم هنوز. -چی؟ مامان:قبل عاشورا تاسوعا باید بیای ها.بیا یکم کمک دستم باش.زن داداشت با این وضعش هی کمکم میکنه.دیگه اینبار نمیزارم دست به سیاه و سفید بزنه.شما باید بیای. -ببینم چی میشه.ولی نمیتونم قول بدم. مامان:باشه مادر.ولی سعیتو بکن.زن داداشتم سلام میرسونه. -عع اونجان؟توهم سلام برسون،از قول منم ببوسش.به داداشم سلام برسون.یه پس گردنی هم به رضا بزن. مامان پشت تلفن داشت میخندید! مامان:امر دیگه؟ -هیچی سلامتی دیگه،من برم.خدانگهدار. مامان:خداحافظت عزیزم. گوشی و قطع کردم و رفتم وایستادم جلوی آینه.به خودم چنتا سیلی زدم. -به خودت بیا!این فقط یه اتفاقه!ممکنه واسه همه بیفته! بعد دستمو آوردم بالا -دیوانه هستم از نوع زنجیره ای. بعدم غش غش خندیدم.نگاهی به ساعت کردم.ساعت نه شب بود.تصمیم گرفتم تا نماز صبح خوب بخوابم تا سرحال باشم.خوابیدم و بازم اون پرتگاه. همون صحنه ها،همون کوه.ولی با صدایی متفاوت. صدا:این یه معجزس.یه معجزه.راه درست و انتخاب کن. درجا از خواب پریدم.عرق کرده بودم.صدای اذون می اومد.خوابم نزدیک اذان صبح بود.پس حقیقت داره.هنوز گیج خواب بودم ولی پاشدم و رفتم تا وضو بگیرم.وضو گرفتم و مینا و زهرا رو بیدار کردم.ولی انگار نه انگار!
  8. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    فقط یه لحظه،یه لحظه ی خیلی کوتاه به خاطر تعجبش تو چشمام نگاه کرد.ولی فقط همین نگاه کافی بود تا غرق بشم توی چشماش.منم زیاد به صورتش نگاه نمیکردم ولی موقع سوال جواب بعضی از اوقات نگاهش میکردم.ولی اون سرش همیشه پایین بود.خدای من!چشماش چه نفوذی دارن.مثل دوتا تیله ی سیاه!یه لحظه از خدا شرمم شد.خدا جون غلط کردم یه لحظه ای شد اصلا چشماش خیلیم بدن! معتمدی:چیزی فرمودین؟ -ها...نه...با شما نبودم. یا خدا شنید که!با لحنی که من ترجمش میکردم خر خودتی،گفت:آهان!. -میگم،بهتر نیست بریم سر کلاس؟ به ساعت مچیش نگاه کرد. معتمدی:چرا اتفاقا درست موقع رفتن به سر کلاسه. هر دو هم زمان به سمت کلاس هامون رفتیم.در رو زدم و وارد شدم.بچه ها تا منو دیدن همگی به احترامم بلند شدن. -سلام.بشینید بچه ها.خوبین؟ بچه ها:ممنون. به سمت میز رفته و کیفمو روش گذاشتم ولی چادرمو در نیاوردم. چشم تو چشم تک تکشون شروع به حرف زدن کردم. -بچه ها نمیدونم اسم منو میدونین یا نه،من معصومه ایرانمنش هستم.دبیر ریاضی شما.من از شما آشنایی ندارم ولی اونطور که فهمیدم و بهم گفتن یکم درستون ضعیفه و من اینجام تا این مشکل و برطرف کنیم. یکم مکث کردم و بعد بازم شروع کردم. -ببینید،ما قراره چند ماه کنار هم باشیم.هفته ای سه جلسه.و من میخوام که تو این چند ماه تداکثر تلاشمو براتون بکنم.ریاضی درسی نیست که بشینی دستت و بزاری رو گوشات و حفظش کنی!ریاضی درسیه که باید درکش کنی.از اعماق قلبت.هرچند بهش علاقه نداشته باشی و حتی ازش متنفر هم باشی.که اگه اینطور باشه کلامون میره تو هم. بچه ها خندیدن.یکیشون دست بلند کرد. -جانم بلند شد و گفت:ببخشید میشه بگین چطور ریاضی رو بخونیم؟منظور چطور باشیم که بتونیم توش نمره ی خوب بگیریم؟من خودم همیشه تو ریاضی نمرم پایینه،چون به قول شما همیشه دستم و میزارم رو گوشام و فرمولاشو حفظ میکنم،و خب نتیجه ای هم نمیگیرم! -ببین...اسمت چیه؟ گفت:نغمه. -خب داشتم میگفتم،ببین نغمه جان،همونطور که گفتم ریاضی حفظ کردنی نیست.شما برای اینکه بتونی نمره ی خوبی بگیری باید اونایی که توسط من یا معلمای دیگه تدریس میشه،خوب تو یادت نگهشون داری.بعد اینکه رفتی خونه تمرینایی که هر جلسه میدم بهتون رو باید همونروز حلشون کنی.البته نه همشون رو.من آخر هر جلسه با توجه به مبحث اون جلسه،بهتون تمرین میدم.شما وقتی رفتید خونه باید چن تاشو حل کنین تا از یادتون نره.بعد روز بعد یکی از تمرینا.دو روز بعد چند تا تمرین دیگه.اگه اینطوری باشه انگار که هر روز داری اون مبحث و مرور میکنی و هیچوقت هم از یادت نمیره. نغمه: ممنون! بعد از صحبتای کلی که بین من و بچه ها رد و بدل شد و اسماشون رو یکی یکی گفتن. درس و شروع کردم و خدارو شکر همشون با دقت گوش میدادن! ********************** محمد رضا : بعد از اینکه از کلاس خارج شدم خانوم ایرانمنش و دیدم.الحق و والانصاف که دختر خیلی معقولی بود.هم رفتار و نجابتش و هم درسش نشون میداد که زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ شده.منظور تربیت خوبی داشته! صدای اذان و شنیدم.وضو داشتم.میشه گفت دائم الوضو بودم.رفتم بیرون از آموزشگاه که دیدم خانوم ایرامنش تازه میخواد بره دنبال ماشین تا برسونتش به خوابگاه.اینو از غرغرای زیر لبیش فهمیدم.با یاد آوردی لحظه ای که موقع ورود به آموزشگاه من و دید خندم گرفت.کوچولو بود دیگه!نه از نظر عقلی از نظر هیکل و سنی.قدش بلند بود ولی تا شونه های من بود.البته خب اون قدش خوب بود،من زیادی قد بلند بودم.صد و نود بود قدم!با متوجه شدن به اینکه چند دقیس دارم قد و هیکل دختر نامحرم و وجب میکنم از دست خودم عاصی شدم.استغفرالله!پسر بسه! عوض اینکارا برم تعارفش کنم تا بیاد برسونمش. رفتم سمتش که داشت تو کیفش دنبال چیزی میگشت و بازم غر غر میکرد!سرم و انداختم پایین. -ببخشید خانوم ایرامنش،میخواین من برسونمتون. سرش و آورد بالا و ثانیه ای نگاهم کرد. ایرانمنش:نه نه نه مزاحم نمیشم شما بفرمایین من خودم میرم. -خب بیاین من میرسونمتون دیگه چه کاریه تو این سرما منتظر ماشین باشین؟امنتیم که نداره.بفرمایین من میرسونمتون. حالا نمیدونم چرا اصرار داشتم باهام بیاد.ولی...نمیدونم...اه. یه نگاه به من و یه نگاه به پرشیای سفید حاج بابا انداخت.دو دل بود.خب البته بهش حق میدادم یه دختر تنها تو این شهر غریب! ایرانمنش:آخه خوابگاه بیرون از شهره مسیر شما هم که مطمئنن به اونجا نمیخوره.من آخه... -بابا تعارف که نداریم،منم یکم رانندگی کنم به جایی بر نمیخوره امروز ماشین در اختیار منه.بفرمایین. هدایتش کردم سمت ماشین.طفلک از خجالت سرش کم مونده بود بچسبه به سینش.رفت نشست عقب.انتظار دیگه ای هم نمیرفت.خیلی با متانت و با وقار بود! بعد از نشستنش منم نشستم پشت فرمون و استارت زدم که پلاک جبهه ی حاج بابا که به آینه آویزون بود،تکون خورد. راه افتادم.ولی با یادآوری اینکه نمازم و امروز باید دیرتر بخونم سخت ناراحت شدم.از آینه نگاهش کردم .خیره به بیرون بود.نمیدونستم بگم یا نه!از جایی که بودیم تا امام زاده صالح راهی نبود.خب این دختر با این تیپ حتما اهل نمازه!یه پیشنهاده دیگه.قبول نکردم که دیگه هیچ! -ببخشید؟ چرخید به سمتم و گفت:بله؟ دو دل بودم.بگم یانه؟خدایا خودت بخیر کن من میگم. -میگم...الان اذون و گفتن.تا امام زاده صالحم از اینجا راهی نیست.بریم نمازمون و اونجا بخونیم و زیارت بکنیم بعد ببرمتون خوابگاه؟ ایرانمنش:من از سه ماه پیش که اومدم اینجا اصلا وقت نکردم برم امام زاده.اگه ببرین که عالی میشه! یه ذوق بچگانه ای توی صداش بود که لبخند به لبم آورد!خدایا شکرت! رسیدیم.ماشین و پارک کردم و پیاده شدم.هم زمان ایرانمنشم پیاده شد. -من هر وقت که دلم میگیره میام اینجا! کوتاه نگاهم کرد و با سر تایید کرد. رسیدیم به جلوی حوض هایی که وسط حیاط امام زاده بود. -وضو دارین؟اگه ندارین اونجا وضوخانه ی خواهرانه. و با دستم به جایی که مردم وضو میگرفتن اشاره کردم. یه نگاه به اون طرف کرد و گفت:نه وضو دارم. پس مثل خودم دائم الوضو تشریف داره! رفتیم سمت مسجد امام زاده.بهش گفتم که هر وقت تموم شد بهم زنگ بزنه.وای پسر گند زدی اون که شمارتو نداره.اونم چون تو حال و هوای خودش نبود اصلا نفهمید که باید به چه شماره ای زنگ بزنه.دویدم سمتی که داشت میرفت.ای بابا این چرا اینقد تند تند راه میره! -خانوم ایرانمنش؟خانوم ایرانمنش؟ دیدم نه واینمیسته! -معصومه خانوم؟معصومه خانـــــــــــــــوم؟ بلاخره برگشت طرفم.بیچاره تعجب کرده بود. گفت:بله؟چیزی شده؟ -شما که شماره ی من و ندارین.حواسمم نبود اصلا که بهتون بدم. گفت:ای وای خوب شد گفتین وگرنه گم میشدم! خندیدم و شماره ی گوشیمو و روی کاغد نوشته و بهش دادم. یک ساعت بود که زنگ نزده بود.خوبه!چون خودمم چند روزی بود نیومده بودم و احتیاج داشتم یکم تو حال و هوای معنوی باشم. بلاخره زنگ زد. -بله؟ معصومه:سلام،تموم شدین؟میاین بیرون؟من بیرونم. -وایستین منم الان میام. معصومه:بله چشم. قطع کردم.به شمارش خیره شدم.چقدر عددش رنده!به اسمش خانوم ایرانمنش سیوش کردم.خب همکارمه لازم میشه! رسوندمش خوابگاه و خودمم رفتم سمت خونه.تو راه همش فکر این دختر بودم.چقدر رفتاراش برام جالبه.ولی فقط جالبه!برام تازگی نداشت.چون من تو خانواده ای بزرگ شدم که تقریبا دختراشون همین مدلین.البته تو پوشش این مدلین.تو اخلاق و رفتار زمین تا آسمون فرق داشتن.
  9. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    دیگه حرفی نزد.ماهم که تا اون موقع با دقت داشتیم نگاهش میکردیم با قطع کردن حرفش با دقت بیشتری نگاهش کردیم. معتمدی بلاخره دهن باز کرد:استاد میشه بگین اون مشکل چیه؟ استاد:محمدرضا جان در مورد شما که مشکلی نیست ولی در مورد خانوم ایرانمنش یه مشکل وجود داره که با همت خودشون حل میشه. متعجب بهش خیره شدم.من چه مشکلی میتونستم داشته باشم؟! -جسارته،میشه بگین اون مشکل چیه؟ استاد:خب ببین دخترم تو تازه الان یه ترمت داره تموم میشه و هنوز سه سال و چندین ماه باید درس بخونی تا یه دبیر عالی رتبه بشی،ولی خب چون نمیتونم از معلوماتت چشم پوشی کنم،میخوام تو این کار شریکم بشی.دلیل دیگه ای هم که وجود داره،اینکه تو دانشگاه فقط سه تا دخترین.از بین اون سه نفر به نظرم بهترینشون تویی! بلافاصله دهن باز کردم، -خب من باید چیکار کنم که از سابقه ی کمی که دارم چشم پوشی بشه؟! استاد:باید انتظارات من رو درمورد تدریس به بچه ها برآورده کنی،میتونی؟ دستپاچه شدم. -نمیدونم...یعنی خب چطور بگم...من زیاد تو دوران مدرسه واسه ی بچه ها توضیح میدادم.ولی خب میدونین که من باید با پدرم هم مشورتی داشته باشم،اگه ایشون قبول نکنن من دستم به جایی بند نیست! استاد سری به معنای تایید تکون داد وگفت:شماره ی پدرت رو بهم بده من خودم راضیش میکنم.و بعد رو به معتمدی که از اول صحبتهامون همونطور خیره ی نقطه ی نامعلومی بود گفت:خب پسرم توهم قبول میکنی؟ نفس عمیقی کشید و روبه استاد گفت:انشالله که بتونم.بله با توکل به خدا قبوله! استاد:پس یاعلی بچه ها! ********************** خیره ی آموزشگاهی بودم که تقریبا خرابه بود تا آموزشگاه!دیوارهاش تا حدودی رنگ زده بودن ولی از یه جایی به بعد دیوارا رنگ نداشتن و سفید بودن.وسط سالن یه چهارپایه ی نسبتا بلند بود و روش گرد و خاک نشسته بود.همه ی جای آموزشگاه هم بوی رنگ میداد.منم که عاشق بوی رنگ!چادرم رو تکوندم و رفتم تا کلاسهای دیگروهم ببینم.نه مثل اینکه اینا تکمیلن.میز و نیمکت و دیوار رنگ زده شده!به غیر از سالن ورودی و کلاسی که اول ورود چشمت بهش میخورد،بقیه آماده بودن. با صدای استاد سرم رو به سمتش چرخوندم. استاد شفیعی:خب چیشد؟از اینجا تدریس کردن منصرف شدی؟یا قابل پسند بود؟ خندیدم. -استاد مزاح میکنین؟اینجا عالیه.فقط اگه سالن و کلاس اولیه رو هم تموم کنین که دیگه هیچ. معتمدی که از اول ورود داشت مثل من همه جارو آنالیز میکرد با حرکت سرش حرفم و تایید کرد.تو این مدت که زیاد همدیگرو میدیدیم متوجه شدم اصلا اونطوری که من فکر میکنم نیست!یعنی آدم نمیتونه ازش متنفر بشه.یه جوری بود.یه اخلاقای خاصی داشت.نمیگم مثل بعضی از آدمای مذهبی اصلا باهام هم کلام نمیشد،یا اصلا و ابدا بهم نزدیک نمیشد تا ازم چیزی بپرسه یا بهم حرفی بزنه،نه! ولی حس میکنم یه خط قرمزایی تو زندگیش وجود داشت که بهشون خیلی پایبند بود.مغرور نبود.در عوض خیلی مهربون بود.اصلا تا حالا تنگ خلقیشو ندیدم.همیشه تبسم داشت و با دوستاش و رفیقاش شوخیش به راه بود.ولی شرافتا یه بار هم مستقیم و بی هیچ ابایی تو صورتم نگاه نکرده بود.درکل میشد باهاش همکار شد. استاد:ایرانمنش؟کجا سیر میکنی که صدامو نمیشنوی،هان؟ خاک عالم!آبروم رفت. -شرمندم متوجه نشدم! خندید و راهنمایی های لازم دیگه ای کرد. خسته و کوفته رسیدم خوابگاه.بچه ها نبودن.معلوم هم نیست کجان. به خاطر بازدید از آموزشگاه نمازم عقب افتاده بود.ولی نای نداشتم از جام بلند بشم و وضو بگیرم.از فکر خودم خجالت کشیدم و زیر لب یه لعنت بر شیطونی گفتم.بلند شدم و وضو گرفتم و قامت بستم برای نماز. نمازم که تموم شد انگار سبک بودم.از همون اولا هم همینطور بودم.نماز که میخوندم انگار سبک میشدم.رفتم نشستم سر گوشی.اوهه چقدر پیام داشتم من.حالا خدا داند از کی بودن این پیاما!بیشترشون از هانیه و رفیقای دوران دبیرستانم بودن.آخـــــــــــــــی دیگه دوران دبیرستان واسمون شده خاطره!واقعا هم باید قدر لحظه به لحظه ی زندگیمون رو بدونیم.چون روزها میگذرن و دنیا عوض میشه و آدماش عوضی تر!این روال طبیعته.تا ظهور امام زمان عج همینه.باید منتظر باشیم تا روزای خوشمون اون موقعا برسه.البته اگه آدم خوبی باشیم.این هم بستگی به خودمون داره.ما آدما خودمون تعیین میکنیم کی باشیم و چطوری باشیم. با پرو بال دادن به افکارم دیگه ذهنم خسته شد و گوشی رو گذاشتم شارژ شه و خودمم طاق باز دراز کشیدم.نفهمیدم کی به خواب عمیقی فرو رفتم. ********************* صبح ساعت ده باید به آموزشگاه میرفتم. امتحاناتم شروع شده بود.از امروز باید میخوندم.دو هفته طول میکشه تا امتحانامون تموم شه.تا دوازده کلاس داشتم.چون امروز پنجشنبه بود نگرانی برای دانشگاه نداشتم چون تعطیل بود.بسم الله گویان به آموزشگاه وارد شدم.یه راست رفتم به اتاقی که فهمیده بودم اتاق دبیرانه.در زدم و نگاهی به توش انداختم.هیچکی نبود!خب البته چیز قابل تعجبی هم نیست.این جا یه آموزشگاهی بود که به دست چند تا خیر(که خدا همشون رو عاقبت بخیر کنه)ساخته شده بود که یکیشون استاد شفیعی بود.چون ایشون استاد دانشگاه بودن، مسئولیت های انتخاب دبیران و بر عهده گرفته بودن.شاگرداهم از طرف اداره ی آموزش و پرورش منطقه های سطح پایین تهران انتخاب شده بودن برای تحصیل.دانش آموزایی که بعضی ها به دلیل وسع مالیشون که کفاف به مدرسه رفتن رو هم نمیداد نمیتونستن تو مدرسه تحصیل کنن،یا بعضی ها هم ضعیف بودن چون بهشون رسیدگی نمیشد ولی اونطور که استاد میگفت از بهره ی هوشی بسیار بالایی برخوردارن.بیست و چهار نفر پسر و بیست و چهار نفر دختر.سه روز از هفته هم کلاسا دایر بود.البته این آموزشگاه فقط برای ریاضی نبود،کلاسهای دیگه ای هم تو برگزار میشدن ولی اونی که بر عهده ی من و هم کلاسیم بود همین چهل و هشت نفر،اعم از دختر و پسر بودن.راستی هم کلاسیم کجا بود پس!از اون آدم دقیق و انضباطی همچین دیر اومدنی بعید بود! معتمدی:سلام! ععع چه حلال زاده هم هست!برگشتم سمتش و سرم و پایین انداختم. -سلام.خوب شد اومدین.دیگه واقعا داشتم شک میکردم به شناختم از شما. بیچاره هنگ کرد. معتمدی:یعنی چی؟ -منظور اینکه با شناختی که من از شما پیدا کردم،فهمیدم خیلی انضباطی و دقیق عمل میکنین.واسه ی همین چون نیومده بودین فکر کردم من دربارتون اشتباه کردم! انشگت اشاره شو بالا آورد و سرشو خاروند. معتمدی:خب چیز...یعنی درست حدس زدینا...ولی خب.... یه تای ابروم رو دادم بالا. -خب؟ دستپاچه خندید و گفت:تو ترافیک بودم.خودتون که از شلوغی تهران خبر دارین. -مگه شما تهران زندگی میکنین؟واسه این میگم که خط واحد ها معمولا زیاد تو ترافیک نمیمونن فقط ماشینای شخصی درگیر ترافیکن. معتمدی:درسته تهران زندگی میکنم.مگه نمیدونستین؟
  10. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    درسته که هیچوقت تسبیح دستش نبود.مدام مثل تو فیلما ذکر نمیگفت.ولی ظاهر سادش به دل آدم مینشست.که اگه اینطور بود من آدم نبودم که نه تنها به دلم ننشست بلکه باعث میشد من دلم بخواد تک تک موهاشو از ریشه بکنم و خب،این چیزی بود که امکان نداشت! آدم حسودی نبودم و نیستم ولی حسادتم به مهارتش تو ریاضی بدجور شده بود خوره ی وجودم.البته خب اون پنج سال ازم بزرگتر بود چون اونطور که شنیده بودم دو سال پشت کنکور بودم حالا چرا نمیدونم! و سه سال تموم تو این رشته تحصیل کرده بود.به نظرم چیز خیلی عجیبی نبود! میدونستم دارم با این حرفا خودمو قانع میکنم ولی خب چاره ی دیگه ای که نداشتم.داشتم؟ مینا:اهـــــــــــــــه بسه بابا از بس تو عالم هپروتی از دنیا بی خبری!چندشم شد از هرچی ریاضی و ریاضی دانه خب. برگشتم به سمتش و نگاهش کردم.از گوشاش دود میزد بیرون! -وا چرا؟ مینا:از بس ریاضی خوندی و ذهنت و پیر کردی که الان فقط یه تلنگر لازمه تا تو افق محو بشی. بابا تو مغز متفکر،تو مخ،بسه دیگه! -چه دل پری هم داری! زهرا:راست میگه دیگه. -بابا من تسلیم. بلند شدم و رفتم سمت تختم و خوابیدم. صبح روز بعد رفتم دانشگاه که با اتفاق خیلی خیلی غیر منتظره ای روبه رو شدم.همین که رسیدم بشینم رو صندلی ، محمد رضا معتمدی اومد بالای سرم ایستاد ولی همچنان سرش پایین بود. معتمدی:ببخشید جسارته،شرمنده که مزاحمتون شدم. پـــــــــــــــوف چقدر تعارف تیکه پاره میکرد!حرفت و بگو برو که به خونت تشنه ام!ولی در کمال احترام بهش گفتم: -بفرمایید خواهش میکنم. معتمدی:استاد شفیعی گفتن که بعد از کلاس خدمتشون بریم. -ببخشید شما میدونین به چه دلیل؟ معتمدی:نه نمیدونم. -باشه پس ممنون که گفتین. معتمدی:خواهش میکنم وظیفه بود. گفت و رفت!همین؟آخه پسر خوب الان تو این موقعیت که استاد سختگیر میخواد بیاد تو کلاس تو باید ذهن منو اینجوری مشغول کنی؟این انصافه سلول های کنجکاویمو به کار بندازی و ده برو که رفتیم؟ تا آخر کلاس فکرم مشغول بود.استاد میانسال ما که تیپش از اون پروفسوریا بود،با ما چیکار داشت؟ما..من و محمدرضا معتمدی...چه کلمه ی مسخره ای...ما!به جرئت میگم هیچی از حرفای استاد نفهمیدم.با خسته نباشید استاد به خودم اومدم. فرزانه که بغل دستم نشسته بود گفت:شلوغ چیشده بود، بچه حزب اللهی کلاس باهات چیکار داشت؟ -وا یه جوری میگی فکر میکنم حتما یه کاری داشت. مطهره:خدا داند. بعدش دوتایی زدن زیر خنده. -جمعش کنین بند و بساتطون و برم ببینم این شفیعی چیکارم داره. با هردوشون خداحافظی کردم و به سمت دفتر اساتید راه افتادم. معتمدی:خانوم ایرانمنش؟خانوم ایرانمنش؟ برگشتم به پشتم نگاه کردم.آخـــــــــــــــی طفلکی دویده بود تا برسه بهم.ماشالله قدمای منم که هیچی اصلا.یادمه همه بهم میگفتن کانگرو.از بس سریع و تند تند راه میرفتم. -بله بفرمایید؟ معتمدی که هنوز دستش روی قلبش بود گفت:یادم رفت بگم.قرارمون توی کتابخونس. وا پسره ی حواس پرت!خب از اول میگفتی. -آهان! بعدش دوتایی راه افتادیم سمت کتابخونه ی دانشگاه. ****************** استاد:خب از اونجایی که شما دوتا یکی از بهترین شاگردان من هستین،میخوام بهتون یه پیشنهاد کار بدم که میدونم از پسش برمیاین. روی بهترین شاگردان خیلی تاکید کرد!ماهم با دو جفت چشم گرد شده و دست به سینه منتظر بودیم بقیه ی این پیشنهاد یهویی رو بگه. استاد:خب نظرتون چیه؟ معتمدی:خب استاد بستگی به کارش داره. خدا خیرش بده دقیقا حرف منو زد! استاد تک خنده ای کرد و گفت:یعنی تو میگی من شما رو دنبال کار ناجور میفرستم؟ معتمدی قرمز شد.با سری که روبه پایین بود گفت:نه استاد این چه حرفیه؟ جسارته! -استاد منظورشون محیط کار نیست که، منظورشون یعنی اینکه از دست ما برمیاد ، نمیاد؟ یا اصلا چجور کاری هست؟ معتمدی با چشماش ازم تشکر کرد! استاد:شوخی کردم بچه ها.کار برای موسسه ی خیریه هست و مطمئنم که شما میتونید و از پسش برمیاید.ما به دو تا دبیر که یکیشون خانوم و اون یکی اقا هست نیاز داریم.من کلاسای زیادی میرم و دانشجوهای زیادی رو دیدم ولی فقط شما چشمم رو گرفتید که به نظر میاد میتونید این کارو انجام بدین.هفته ای سه جلسه ی ریاضی که هر کلاسش بیست و چهار نفرن که از لحاظ مالی مشکل دارن و نیاز به یه دبیر خوب دارن که شماهایین.ولی یه مشکل وجود داره که...
  11. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    این هفت روز یخ مینا و زهرا آب شده بود و شوخی هاشون همچنان به راه بود.ولی من هنوز باهاشون آنچنان راحت نبودم.ولی خب میشه گفت رفته رفته رابطمون بهتر میشد. مینا:چیکار میکنی ریاضی؟ بیا پسرخالم کم بود اینم به انجمن صدا زنندگان ریاضی اضافه شد! -هیچی میخوام یه چیزی درست کنم باهم بخوریم گشنتون نیست؟ همون لحظه زهرا وارد آشپزخونه شد و به گمانم حرفامون و شنیده بود. زهرا:جون مینا خیلی گشنمه. مینا:وا کثافت از خودت مایه بزار به من چـــــــــــــــه. -اصلا جون من دعوا نکنین بیاین یه فکری بکنیم به حال این شکم وامونده.امروز تعطیل رسمیه واسه ولادت حضرت علی.سلفم که تعطیل.در نتیجه باید بریم خرید. مینا:وای نه من اصلا حال و حوصلش و ندارم. زهرا:اتفاقا من دارم،معصوم پایه ای؟ -آره آره بزن بریم. لباس پوشیدیمو چادر سر کردیمو پیش به سوی خرید! از دره خوابگاه که اومدیم بیرون سوار خط واحد شدیم. زهرا:خب میگما،ما که جایی بلد نیستیم کجا بریم؟ -چرا من بلدم،من زیاد با خانوادم تهران اومدم. زهرا:عه جدی؟چه خوب پس بریم. جایی که مد نظرم بود پیاده شدیم و مواد مورد نیازمون و تهیه کردیم و بعد دو ساعت برگشتیم خوابگاه. ******************* سه روز برق و باد گذشت.روز موعود فرا رسید و قرار شد بریم دانشگاه! شروع کلاس از ساعت هشت صبح بود و من ساعت هفت صبح بیدار شدم و آمده شدم.از خوابگاه رفتم بیرون و وارد خط واحد شدم و روی صندلی خالی نشستم.مدام زیر لب دعا میخوندم که اولین روز دانشگاهم خوب باشه.دیشب هم با خانوادم حرف زده بودم.زیاد استرس نداشتم ولی خب چون محیطش زیادی پسرونه بود استرس نا خودآگاه سراغ آدم می اومد.توی ایستگاه مورد نظر از خط بی آر تی پیاده شدم.باید چند قدم راه میرفتم تا برسم به دره دانشگاه.با قدمهای نه چندان مطمئن حرکت کردم به طرف دره بزرگ دانشگاه.رسیدم به جلوی در.نوشته ی روی تابلو رو خوندم."دانشگاه تهران".لبخند زدم و عکسشو تو استوری اینستا گذاشتم و نوشتم سلام اولین روز دانشگاه.گوشیمو انداختم توی کیفمو چادرمو مرتب کردم و وارد شدم.یا ابوالفضل العباس!چقد دانشجو اینجاس!بیخیال همشون که هم کلاسیای تو نیستن!.چون ترم اولم بود کلاسارو خودشون مشخص میکردن.بعضی هاشون عمومی بودن و مجبور بودم با سال بالایی ها تو یک کلاس بشینم. رسیدم به در سالن و وارد شدم.لیست هارو بالا پایین کردم.اولین کلاسم با استادی به نام جعفری بود.رفتم طبقه ی دوم و وارد کلاس شدم.و چون این درس،درس اختصاصی دبیر فنی و برای ترم اولی ها بود الان همه ی حاضرین کلاس هم رشته من و مثل من ترم اولی بودن!تا چشم کار میکرد پسر بود و بس!همشونم زل زل من و نگاه میکرد.برای اینکه خودمو گم نکنم زود با چشمم دنبال جای خالی برای نشستن گشتم.اونطرف دوتا دختر بودن که یکی چادری و اون یکیم مانتویی ی بودن،ولی حجابش کامله کامل!با دیدن من اشاره کردن برم پیششون.جالب اینکه یه جای خالی برام نگه داشته بودن.رفتم سمتشون. -سلام.اجازه هست بشینم. دختر چادری:خب عزیزم برای تو نگهش داشتیم دیگه!بیا بشین میدونستم سه نفریم واسه ی همین واست جا رزرو کردیم. تشکر کردم و نشستم. دختر مانتویی:آره بابا تا چشم نگاه میکنه پسرن همشون!ما سه تا موندیم وسط این هیولاها. هر سه خندیدیم. دختر چادری:من مطهرم،مطهره فراهانی و اهل قم. دختر مانتویی:منم فرزانه سعیدی و اهل همین تهرون خودمون. -منم معصومه ایرانمنش اهل تبریز. فرزانه:ای جان ترکـــــــــــــــه. خندیدم. مطهره:لهجه واسه چی نداری پس؟ شونه بالا انداختم و با خنده گفتم -نمیدونم. فرزانه ساعت مچیشو نگاه کرد و گفت:اوههه هنوز ساعت هفت و نیمه این استاده هم که ساعت هشت میاد.این نیم ساعت و چه کنیم. یکم فکر کرد و یه لحظه مثل اونایی که چراغ بالا سرشون روشن میشه به ما نگاه کرد.من و مطهره هم به هم نگاه کردیم و خندیدیم. فرزانه:بگم چیکار کنیم؟ -چیکار؟ لبخند دندون نمایی زد. فرزانه:پسر تور کنیم. هر سه با اینکه داشتیم میترکیدیم از خنده ولی خب چاره ای نبود!جلوی این همه پسر فقط این مونده قاه قاه بخندیم.حجب و حیای اسلامی کجا رفت آخه! مطهره:بابا اینا همشون خرخونن،اگه نبودن که نه بهشون صلاحیت میدادن و نه میتونستن از دانشگاه تهران قبول شن. -مرسی واقعا یعنی مایی که هم بهمون صلاحیت دادن هم از دانشگاه تهران قبول شدیم خرخونیم؟ فرزانه:غیر اینه ؟ بازم خندیدیم و هر سه ساکت شدیم. سرم و آوردم بالا و با دو جفت چشم آبی روبه رو شدم که داشت با چشماش فرزانه رو میخورد!ولی فرزانه اصلا بهش محل نمیداد.ولی خدایی پسره عین این بچه پولدارا هستن خوشتیپ؟عین اونا. -پیس پیس. فرزانه:ژون؟ -با چشماش تمومت کرد. و با چشمام به همون آقا پسر اشاره کردم. تا دیدتش زود سرشو انداخت پایین. فرزانه:وای معصومه نگا نکن.وای این اینجا چیکار میکنـــــــــــــــه. مطهره:مگه کیه؟ فرزانه:پسر دوست بابامه.بابا یک پولدارین اینا.خونشون تو پاسدارانه.ولی مخه ها.با اینکه بچه پولداره ولی خیلی درسخونه. مطهره:میگما این به سنش نمیخوره نوزده هیجده سالش باشه،جریان چیه؟ فرزانه:آخه این یه بار رشته ی ریاضی محض و خوند و اتفاقا از خارجم پیشنهاد داشت ولی نرفت. چشمام گرد شدن. -دیوانه! فرزانه:القصه،این آقام بعد لیسانس ریاضی محض الان اومده دبیر فنی بخونه! مطهره:آخ نگو بابا دهنمون آب افتاد. خندیدیم همون لحظه استاد وارد شد.بعد معرفی و احوال پرسی و حضور غیاب مشغول درس شد. اون کلاس و کلی نکته برداری کردم.چون بلاخره همین نکته ها تبدیل به یه جزوه میشدن دیگه.با خسته نباشید استاد رفتیم بیرون. کلاس بعدیمون نیم ساعت بعد بود.یکم هواخوری کردیم تو حیاط و برگشتیم سر کلاس.اینبار با سال بالایی ها بود کلاسمون.رفتیم سر کلاس.از اول ورودمون نگاهم به یه پسر افتاد.رفتیم نشستیم ردیف پشتی همون پسر.خدای من چقدر قیافش شبیه شهید ابراهیم هادی بود!با سلقمه ی مطهره که به پهلوم خورد فهمیدم که همینطور زل زل دارم پسر مردمو نگاه میکنم.البته خب پشتش به من بود متوجه نمیشد،ولی خب حجب و حیایی هم وجود داره ها! مطهره خطاب به فرزانه گفت:طرف چشش افتاده ها. فرزانه:اوه لالا. با خنده زدم به بازوش. -عه خب چیکار کنم شبیه شهید ابرهیم هادیه دیگه! مطهره:انوقت قراره تو همین طور خیره خیره نگاه کنی؟دره دیزی بازه حیای معصومه کجا رفت؟ دوتایی زدن زیر خنده.استاد تشریف فرما شد. بازم شروع کلاس واحوال پرسی های معمول و نوبت حضور غیاب! یکی یکی اسماشون و میگفتن.تا رسید به این پسر که حتی اسمشم نمیدونستم.البته از کجا باید بدونم! پسر:محمدرضا معتمدی. ************************* -آره دیگه هیچی همین،روز خوبی بود،خوش گذشت.بیشتر جو آشنایی استاد با دانش آموز بود تا جو درسی. مینا:خب آره روز اوله همه ی داشنگاها همینن.ماله شما خوبه حالا.کلاس دوممونو که رفتیم یه پسره اومد به بغل دستیم شماره داد.دختره هم جیغ و داد و اینا بعد حراست اومد.آقا حالا از دختره اصرار از پسره انکار. مینا داشت با آب و تاب تعریف میکرد منو زهراهم غش کرده بودیم از خنده! -وای چقد دانشگاهتون باحاله.انصرافم حتمی شد.بیام اونجا ادامه تحصیل بدم. مینا:آره با اون مخ تاب دارت حتما میتونی! -وا مخم مگه چشه؟ مینا:ازبس ریاضی حل کردی پوکیده.البته ماهم با ادبیات و عربی خودمون و بدبخت کردیما. زهرا:یس یس منم با زیست و شیمی. -اه اسمشون و نیار حالم بهم خورد. به مسخره بازیامون خندیدیم و مینا برق و خاموش کرد و خوابیدیم. روز ها پشت سر هم میگذشتن و ایام امتحانا نزدیک میشدن. درسای ماهم سنگین تر میشد.انگاری خوش و بش و شوخیامون فقط یک ماه اول دووم داشت.بعد اون همه سرشون به کار خودشون بود.مینا درگیر وکالتش بود و زهرا درگیر دندون پزشکیش.دو هفته وقت داده بودن برای امتحانات بریم خونه.دو هفته فقط و فقط درس میخوندم و وقتی مهمون می اومد خونه،یه سلام سر سری میدادم و میرفتم اتاق تا درس بخونم.همه برای تبریک دانشگاه اومدن و رفتن ولی من بهره ای از این مهمونیا نبردم!چون مشغول درس و دانشگاه بودم؟الانم بعد از دوهفته برگشته بودم خوابگاه.و داشتم به دانشگاه فکر میکردم. دانشگاهم که...پوووف چی بگم؟برام خیلی سخت بود تحمل محیطی که همشون پسرن و یکی از یکی مخ تر!من عادت داشتم تو کلاس وقتی دست و بال بچه ها از حل مسئله بسته میشد،معلم اسم منو ببره و بعضیا با وجد و بعضیا با حسادت نگاهم کنن! ولی برخلاف همه ی تصوراتم،اونطور که فکر میکردم نبوده و نیست!روز به روز از اینکه از بقیه ی دانشجوهای پسر یکم فقط یکم عقب بودم حرصم میگرفت!مخصوصا چند روز پیش... استاد:دو تا مسئله مینویسم،هرکی درست حلشون کنه یه مژدگونی پیش من امانت داره. دوتا مسئله ی فوق پیچیده رو نوشت روی تخته و دستهاشو بهم مالید تا گچ روشون نمونه.تند و سریع مسئله رو نوشتم.به نظر خیلیم پیچیده نبود.نیم ساعت وقت داده بود!اولی رو حل کردم و لبخند رضایت بخشی زدم ولی امان از دومی!با هر راه حلی که میرفتم با یه دره بسته روبه رو میشدم.کلافه شدم ولی تصمیممو گرفتم.من باید حلش میکردم!بلاخره جوابشو پیدا کردم.همون لحظه هم تایمی که استاد گرفته بود تموم شد. استاد:کی حل کرد؟ دستم رو آروم آوردم بالا.چون ته کلاس بودم دید خوبی به همه ی دانشجوها داشتم.به غیر من فقط یه پسر دیگه که از پشت میشد فهمید محمد رضا معتمدیه دستش رو بلند کرده بود.استاد اومد و برگه ای که جوابامون روش بود و از روی میزمون برداشت و رفت نشست روی صندلیش و یه نگاه اجمالی بهشون انداخت.تک خنده ای کرد و بهمون نگاه کرد. لبخندی زد که معنیش نامفهموم بود! استاد:معتمدی و ایرنمنش هر دو بیاین بالای سکو. رفتیم.یه گچ به من و یه گچ به معتمدی داد. استاد:خب حل کنین. یه نگاه متعجب به استاد انداختیم. معتمدی:استاد معذرت میخوام ولی خب نمیشه که تخته خیلی کوچیکه برای دو نفر. پسرا از ته کلاس:استاد مگه نمیبینین دوتاشونم بچه حزب اللهین خب سختشونه تفلکیا. کلاس منفجر شد.باز این پسرای قرتی تیکه ی بی مزه پروندن!حالا نمیدونم کجاش خنده داشت.استاد با دستش به من اشاره کرد. استاد:اولین مسئله رو شما حل کن. حل کردم و کنار وایستادم و معتمدیم دومی رو حل کرد. استاد گچ رو از دستم گرفت و قسمت آخر جوابمو پاک کرد و خودش نوشت. استاد رو به معتمدی گفت:آفرین پسرم.ماشالله به این هوش و ذکاوت هر دو درست بود. روبه بمن کرد و گفت:و اما شما!کل حلیاتت درست بود بجز جواب آخر،که اونم نشون از بی حوصلگیت و کلافگیت برای نرسیدن به جواب بود.در کل هردو عالی بودین.میتونین بشینین. از بچه ها خواست تشویقمون کنن و ماهم نشستیم.اما چه نشستنی!کارد میزدی خونم در نمی اومد. و از اون روز بود که من هر روز و هر لحظه بی دلیل حرص میخوردم. خلاصه هر چی که بود میگذشت و زمان جلوتر میرفت و من بیشتر از دست معتمدی حرص میخوردم و این حرص خوردن کم کم داشت تبدیل به تنفر میشد.نمیدونم اسمش رو چی میشد گذاشت؟حسادت؟یا چیزه دیگه؟ خیلی غیر منطقی بود که من از کسی که حتی یه بار هم باهاش هم کلام نشدم متنفر بشم!اونم کسی که تیپش داد میزد اهل دله!(دل منظور اهل بیت و بچه هیئتی و از اینجور حرفا!)
  12. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    -الو،سلام. هانیه:سلام و زهرمار.من بهت زنگ نزنم تو نمیخوای مارو منور کنی نه؟ -آخ آخ ببخشید دنبال کارای دانشگاه بودم. هانیه:اونوقت منم خونه بیکار بودم؟خب منم هی میرفتم اصفهان و می اومدم ولی دلیل نمیشه که بهت زنگ نزنم. اوه اوه توپش حسابی پر بود. -بگم اشتباه کردم خوبه؟ هانیه:نچ یکم بیشتر. -غلط کردم چی؟ هانیه:بالاتر لطفا. دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده.با همون صدایی که ته مایه هایی از خنده توش بود گفتم: -حالا چون فامیلیم تخفیفی حساب کن مشتری شیم. اونم داشت میخندید. هانیه:خب حالا لوس نشو.از کارات برام بگو خوابگاهتون و دیدی؟چجوری بود؟ -خوابگاه که یکم با دانشگاه فاصله داره.ولی خب چند قدم بعد دره خوابگاه ایستگاه خط واحد هست و راحت میشه رفت و آمد کرد.خب دیگه چی بگم... هانیه:دانشگاهم که مختلط. گفت و زد زیر خنده. -مرض!چیه؟خب انتظار داری دانشگاه ریاضی همش دختر باشه؟منو نبین رفتم دنبال علاقم،فقط سه تا دختریم تو کلاس.بقیه همه پسر. هانیه:وا از کجا میدونی؟مگه سر کلاس رفتی؟ -نه،یکی از آشناهای دور بابا تو اون دانشگاهه،بابام بهش اونموقعا زنگ زد که مثلا از دانشگاه و اینکه چطوریه محیطش سوال بپرسه،اونم گفته بود بیشتر دانشجوهای این رشته پسرن.فقط تا الان من و دوتا دختر دیگه ورودیای دختر این سالیم. هانیه:چه جالب!ولی دانشگاه ما فکر کنم به همون اندازه که پسر هست،دخترم باشه.چون بلاخره هنره دیگه. -آره صد در صد.خب تو یکم برامون بگو. هانیه:از بس حرف میزنی مجال نمیدی که.دانشگاه خیلی بزرگه.یعنی خیلی که میگم خیلی در نظر بگیرا.پات رو که میزاری توی دانشگاه جو هنری دانشگاه میگیرتت.نمیدونی که.همه هنـــــــــــــــرمند.حالا یه پسره رو دیدم موهاش از اون فرفریای بانمک هستا.از اونا بود.انقد خندیدم و بی جنبه بازی در آوردم که نگو. با صدای بلند خندیدم.با لحن مسخره ای گفتم: -سلام!من دادماسگ هستم. گفتیم و خندیدیم ولی چون داداش بزرگم جواد اینا اومدن من مجبور شدم قطع کنم.خداحافظی کردم و رفتم بیرون از اتاق. داداش:سلام چطوری خوبی؟! -سلام ممنون خوبم زن داداش فاطمه کو؟ یه لحظه دیدم یه سر از اپن آشپزخونه اومد بیرون. زن داداش:سلام اینجام. رفتم طرفش و باهاش روبوسی کردم. -چطوری تو؟کوچولوت در چه حاله؟ نگاهی به شکمش انداخت و خجالت زده زمزمه کرد:خوبه! -خب خدارو شکر. چایی ریختم و بردم تو هال و گذاشتم رو میز.خودمم نشستم روی مبل کناری داداشم. -خب کارو بار چطوره آقای مهندس. داداش:سلامتی چی قراره بشه عادی و معمولی و نرمال.تو بگو چیکار کردی دانشگاهتو. -هیچی دیگه فردا میرم. خودشو کشید نزدیکم. داداش:مطمئنی میخوای تهران بخونی؟بابا رو که میشناسی هر تعطیلی تورو میکشونه تبریز. -مشکلی نیست.یعنی فعلا نه ها.یکم بگذره عادت میکنن منم با خیال راحت رفت وآمدهامو برنامه ریزی میکنم. زن داداش:معصومه کلاسا مختلطه؟ چرخیدم سمتش. -آره،ولی خب نمیشه گفت مختلط چون سه تا دختریم بقیه همه پسر! داداش:رشتت ریاضیه ها.خب این چیز خیلی نرمالیه.مخصوصا این که الان همه میرن تجربی مخصوصا دخترا. -آره درسته. یکم دیگه هم باهاشون حرف کردیم و پدرم اومد.شام و خوردن و رفتن خونشون و من موندم و اتاقی که از فردا خیلی کم میدیدمش. ناخواسته بغض داشتم.نمیدونستم چرا.احساس میکردم دانشگاه رفتن من جریانای زیادی برام به دنبال داره.خیلی دلم میخواست بدونم چرا همچین حسی دارم.ولی خب نمیشد.از در ورودی شروع کردم و به اتاقی که تک تک لحظاتمو باهاش سپری کردم،دست کشیدم و لمسش کردم.به میز کامپیوترم که کتابای گنده گنده روش جا خوش کرده بود نگاه کردم.همونجور که روی میز بودن ورقشون زدم.صدای صفحات آرومم میکردن.ازشون دل کندم و رسیدم به تختم و کتاب خونه ی کنارش.کتاب های جورواجور.از مذهبی و علمی گرفته تا طنز و رمان!نوبت چمدونام شد.چمدونایی که برای سفر فردام که چهارسال و یا شاید بیشتر طول میکشید بسته بودم.دو تا چمدون بود.یکیش لباسای راحتی و وسایل شخصی مثل مسواک و برس و حوله.اون یکیم لباسایی که خوب پهن کرده و گذاشته بودمشون توی چمدون تا چروک نشن.کارت ملی و شناسنامه و بقیه ی مدارکم توی همین چمدون بودن.یه نگاه به ساعت کردم.ساعت ده شب بود!خب فردا باید ساعت یازده راه بیفتیم.بهتر بود بخوابم.این سفر برام یه سفر معمولی نبود.من به هدفم نرسیده بودم.در واقع راهی برای رسیدنش پیدا کرده بودم و باید تلاش میکردم.اونم تلاش های بی وقفه و پشت سر هم!سوره ها و دعاهایی که قبل خواب میخوندم و خوندم و ساعت گوشیمو برای نماز صبح کوک کردم. دوباره همون پرتگاه!دوباره همون محیط حیرت انگیز.با وجود کمی اختلاف!اون سری تنها بودم.ولی اینبار اطرافم یه چیزای مجهولی بودن.پریدم پایین پرتگاه!بازم از خواب پریدم.نتونستم به آخرش برسم.صدای دلنشین آهنگ ای حرمت استاد کریم خانی از گوشیم می اومد.آلارمو قطع کردم و پریدم تو دستشویی.وضو گرفتم و اومدم بیرون.رفتم توی اتاق و در و بستم تا نور چراغ بیرون نره.همیشه نیم ساعت قبل اذان بیدار میشدم تا دعای عهد و زیارت عاشورا رو بخونم.حدود نیم ساعت بعد اذان و گفت و نمازمو بخوندم و رفتم توی رخت خوابم.خوابیدمو صبح ساعت نه بیدار شدم.صبحونه رو با خانواده خوردمو راهی تهران شدیم. ****************** زهرا:معصومه این ماله توعه؟ به دستش که مانتوی سرمه ایم رو گرفته بود نگاه کردم. -آره ماله منه. پرتاب کرد طرفم. زهرا:بگیرش.بابا دو روز نیست اومدیم تو و مینا شلختگی خودتون و کاملا نشون دادین. من و مینا باهم زدیم زیر خنده. مینا:خب تو زیادی تمیزی.این مشکل جنابعالیه نه من و معصومه. با لهجه ی شیرین شمالی گفت: زهرا:خوبه خوبه.اینقدر طرف این خواهر آذریمون و نگیرا ماهم طرفدار لازم میشیم داداش. مینا:داش باشیما گلدی منی دویه.(خاک به سرم اومد منو بزنه). زهرا:بوشو بینیم بابا.فکر کردی من بلد نیستم ترکی بحرفم؟منیم آنا اله تورکودو دا(من مامانم خودش ترکه دیگه). مینا:بیا!با زبون سگ هم حرف بزنی این میدونه چی چی میگی.آقا من به شخصه در مقابل تو یکی تسلیم. منم غش غش به حرفاشون میخندیدم. اونام که تازه حرفاشون تموم شده بود با دیدن من هر دو هم زمان گفتن. مینا و زهرا:کـــــــــــــــوفـــــــــــــــت. بعدم دنبال همدیگه افتادن تا موهای همدیگه رو بکشن.با این تصور که اگه دو نفر هم زمان یه چیزیو بگن،اگه یکیش موهای اون یکی رو بکشه شوهرش خوشگلتر از آب در میاد.حالا مینا بدو زهرا بدو. مینا:به خدا شوهرت از ماله من خوشگلتر باشه تک تک گیساتو با همین دندونام میکنم. زهرا:زکی خواهرمونو باش. دیگه منتظر حرفای بعدیشون نشدم و رفتم تو آشپزخونه ی کوچیکی که مختص اتاقمون بود.چون اتاق ما تنها اتاق طبقه ی اول بود و آشپزخونه ی عمومی و سلف اونطرف حیاط خوابگاه نه چندان کوچیکمون،به همین خاطر اتاق ما آشپزخونه ی اختصاصی داشت.ولی آشپزخونه های طبقات بالا واسه ی پنج شیش تا اتاق مشترک بود.یک هفته ای میشد که به خوابگاه اومده بودم.الان دقیقا روز هفتم بود.ولی هنوز کلاسای دانشگاه تشکیل نشده بود چون امروز بیست و نه شهریور بود و سه روز تا شروع اولین کلاس مونده بود.دو تا هم خوابگاهی به اسم مینا و زهرا که هردوتاشون دخترای خون گرمی بودن داشتم.هر سه تامون سال اولمون بود.مینا بچه ی زنجان و زهرا بچه ی شمال بود.اونطور که واسم تعریف کرده بودن،مینا اینا در اصل اصفهانی ان ولی به دلیل شرایط شغلی پدر سپاهیش،مجبور به مهاجرت به زنجان شدن.دختری فوق العاده خونگرم و با شیطنت زیاد.مینا رشتش وکالت بود و قرار سبود خانوم وکیل آینده بشه!هم مینا،هم زهرا چادری بودن،مثل خودم! زهرا بزرگ شده ی شهر بابل بود و دختری با روحیات لطیف . جوری که انگار میشه بهش اعتماد کرد.نسبت به مینا آروم بود،اما نمیشد بهش گفت خجالتی.پدرش اصلیتش شمالی و مادرش مثل خودم اهل اورمیه بود.ولی به دلیل ازدواج با پدرش مجبور به رفتن شمال شده بود.زهرا رشتش دندون پزشکی بود و اینطور که معلومه از اون خرخونا!
  13. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    امروز روز مصاحبه بود و من برای اولین بار تو عمرم از استرس داشتم پس می افتادم! مامان:دختر چرا اینقد بی تابی میکنی؟بیا برو وسایلاتو بردار الاناس که بابات زنگ درو بزنه ها. -دست خودم نیست مادر من!اصلا نمیتونم یکجا بشینم.وای اگه قبول نشم چی؟ مامان:نفوس بد نزن دختر!انشالله که قبول میشی. همون لحظه صدای زنگ در اومد.کوله پشتی و کیف دستیم و برداشتم و از زیر قرآنی که مامان برام گرفته بود رد شدم.مامانمو بغل کردم ولی نزاشتم بوسم کنه!از بچگی هم از بوس کردن بدم میومد!با بسم الله رفتم بیرون و سوار ماشین بابام شدم.پدرم مرد خوبی بود!شاید زیادی خط قرمز توی زندگیش بود.ولی خب این خط قرمزها برام قابل احترام بودن!چون همشون برگرفته از تعالیم دینی چندین و چند ساله ی پدر شصت سالم بود! درسته خیلی از اوقات از این همه محدودیت به ستوه می اومدم،ولی خب یکم که فکر میکردم میدیم حق بااوناس.هرچند که بازم میدونم بعضی از محدودیتاش سره چیزای خیلی جزئی بود.انقدر غرق شده بودم تو خودم که تازه متوجه شدم پدرم صدام میزنه. -جانم؟صدام زدی؟ بابا:گفتم اون فلاسکو بردار برام یه چایی بریز. -به روی چشم. لیوانای گل گلی مامان رو که گذاشته بودتشون توی سبد برداشتم.چای رو تا نصف لیوان پر کردم و دادم دست بابا. به زندگیم فکر کردم.زندگی ای که احساس میکنم نهایت خوشیش و بهم نشون داد.بایدم این عقیده رو داشته باشم. من معصومه ایرانمنش دختری که چهار سال جنگید داره به هدفش میرسه!هدفی که فقط چن ساعت تا رسیدنش مونده.از وقتی یادمه تو زندگیم فقط چند تا چیز از خدا خواستم.یکیش رسیدن به یه جایی تو رشته ی ریاضی بود.دومی یه زندگی دینی و مطابق با اصول دین و اسلام،سومی هم درست بودن اعمالم بود. تو زندگی رو بعضی از چیزا خیلی تاکید داشتم.یعنی میشه گفت خیلی از خیلی.یکیش نماز بود بعدی هم حجاب. نمیدونم چرا و چجوری!ولی عاشق دوتاشون بودم و برای هر دو احترام خاصی قائل بودم.فقط الان از خدا یه زندگی آروم و پر از آرامش میخواستم. آدم آنچنان احساساتی نبودم،ولی متنای احساسی خوبی مینوشتم که از طرف دوستام و والدینم مورد توجه قرار میگرفتن.معتقد بودم و هستم که خدا به من چندتا استعداد داده،نوشتن...حل کردن...و خیلی چیزای دیگه که فکر میکنم از بین اون خیلی چیزا فقط این دوتا مهمن.چشمام داشتن بسته میشدن.سرم هم به شدت درد میکرد.سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام و بستم. بابا:معصومه؟معصومه؟! صدای پدرم منو از خواب ناز و شیرینم که نمیدونستم چقدر طول کشید بیدار کرد. -سلام!رسیدیم؟ بابا:آره پیاده شو یه عصرونه ای چیزی بخریم بخوریم بعد بریم دنبال هتل. چشمامو مالیدم و به اطراف نگاه انداختم.اینجا کجا بود؟به نظر میرسید جای شلوغی بود.خم شدم و از صندلی عقب چادرمو برداشتم و پیاده شدم.کیفمو روی دوشم جابه جا کردم و چادرمو سرم کردم.تو شیشه های ماشین خودمو نگاه و روسریمو مرتب کردم.همراه بابام وارد یه رستوران شدیم.شلوغ بود.ولی خب جای خوبی بود.دیواراش مدل چوبی و صندلی هاشم چوبی بودن.آدم احساس میکرد وارد جنگل شده!غذارو همراه پدرم سفارش دادیم و بعد از خوردن راهی هتل شدیم. *********** مسئول دانشگاه:معصومه ایرانمنش؟ -بله؟منم. مسئول:بفرمایین نوبت شماست. با صلوات و خوندن آیه الکرسی به سمت جایی که دختر پسرهای جوون ازش بیرون می اومدن رفتم.در زدم و با صدای بفرمایید یه مرد بسم الله گفتم و رفتم تو. مرد:درو لطفا ببندین. بی هیچ حرف اضافه ای در قهوه ای رنگ و بستم و به سمت صندلی ای که روبه روی مرد بود حرکت کردم.نشستم و سرم و انداختم پایین. مرد مشغول زیر و رو کردن ورقه هایی که روی میزش جا خوش کرده بودن،بود. مرد:ببخشید اسمتون؟ -معصومه ایرانمنش. مرد:کد ملیتونم.........هستش؟ -بله. مرد:خیلی خوب من تا مشخصاتتون رو مطالعه میکنم شما آماده شین تا به سوالا پاسخ بدین. -چشم. اون مشغول دیدن پروندم شد و منم مشغول دیدن اتاق مرد تقریبا پنجاه ساله ی روبه روم.موهاش جو گندمی بود و تیپش حزب اللهی! دو تا تابلوی خیلی قشنگ که معلوم بود روشون خیلی کار شده و نام امام حسین و حضرت زینب روش حک شد بود به دیوار پشت سرش آویزون بود.بدون اینکه بقیه ی اتاق و آنالیز کنم چشمم روی بنر ها ثابت موند.آخ که من چقدر این دو شخصیت معصوم و پاک ودوسشون داشتم.نا خودآگاه لبخند رو لبم جا خوش کرد. با صدای سرفه ی مطلحتی مرد برگشتم و بهش نگاه کردم. مرد:به چی اینجوری خیره شدی دخترم؟ نا خود آگاه از دهنم پرید. -امیری حسین و نعم الامیر. لبخند محوی رو صورتش نشست.انکار که از گفتم راضی بود.ولی خب من که از روی قصد نگفتم.دست خودم نبود.امام حسین برام یه چیز دیگه بود. مرد:خب از اولین سوال شروع میکنیم. -بفرمایین. شروع کرد و سوال هارو پرسید.از احکام دینی گرفته تا مسائل سیاسی و اقتصادی.البته تا حدودی ها!چون خب من که سیاست مدار نبودم مسائل سیاسی و اقتصادی و بدونم!والا! مرد:خب موفق باشی دخترم،انشالله که بتونی پیش خدا رو سفید بشی. -خیلی ممنونم. دسته ی کیفمو محکم تو دستم فشار دادم و از تو اتاق مصاحبه خارج شدم.اوووف چقدر سخت بود.البته نه سوالایی که میپرسیدن ها.جو اتاق زیادی سنگین بود.ولی از مرده خوشم اومد.اصلا جوری نبود که آدم ازش بترسه.به نظر آدم خیلی مهربون و محترمی می اومد،که اگه نمره ی قبولیمم میداد که دیگه هیچ!به این فکرم یه لبخند گله گشاد زدم و هم زمان پدرم و دیدم.همه چیو براش تعریف کردم و بعدش نگاهش کردم که بهم یه چیزی بگه.مثلا خوبه یا عالی بودی یا اصلا افتضاح بودی و خراب کردی.دیگه کم کم داشتم شک میکردم که خوب باشم.به پدرم که از وقتی حرفم تموم شده بود زل زدم و گفتم -چیشد خوب بودم؟ بابا با نگاه عاقل اندر سفیهی داشت نگاهم میکرد.بلاخره دهن باز کرد، بابا:فقط یه چیزی رو میپرسم راست و حسینی جواب بده. چشمام گنده شدن! -بپرس خب. بابا:از قبل برنامه ریزی کرد بودی که اگه یه پوستر مذهبی دیدی بهش توجه نشون بدی و مثلا بگن که آره اینم مذهبی و بزار اسمش و تو قبولیا بزنیم؟ با تعجبی که تو صدام مشهود بود تقریبا داد کشیدم -بابا! خندید!صورتش قرمز شده بود.حالا تو اون موقعیت نه چندان نرمال من مونده بودم به چیه این حال و وضع داره میخنده؟ -چرا میخندی بابا؟ -گل کاشتی،گـــــــــــــــل. خوشحال از تعریف پدرم نیشم تا بناگوش باز شد. همون لحظه مادرم زنگ زد و وضعیت و پرسید.منم موبه مو همه چیو براش گفتم و اونم مثل بابام پرسید که از قبل برنامه ریزی کرده بودم یا نه.تازه بهم گفت کلک! نمیدونم چه اصراری دارن منو کم بدونن!والا. ************ مامان:دیگه سفارش نکنما رفتی اونجا با غریبه جماعت کاری نداشته باش. اوف مامان از روزی که فهمیده بود اسمم جزو قبولیاس و تو مصاحبه قبول شدم.یک ریز سفارش میکرد.فلان و بکن،فلان و نکن.خب مادر من بچه که نیستم! -ای بابا چشم.چند بار بگم چشم؟هیجده سالمه ها. مامان:تو کلت هوا داره نمیفهمی.تو زمون ما دانشگاه تربیت معلم جدا جدا بود،نمیدونم چرا مخطلتش کردن.این جوونا قراره بچه های مردم و تربیت کنن مثلا. -چند بار بگم مادر من تربیت معلم با دانشگاه دبیری فرق داره.تو که خودت لیسانسه مملکتی. مامان:خب حالا هرچی.ببین خوردنی و اینا دیگه زیاد برات نگزاشتم.خب شما که قراره تو سلف غذا بخورین،واسه خودتون که تو خوابگاه یخچال و اینا نمیزارن،میزارن؟ با تعجب صداش زدم. -مامان؟خوبه خودت چهار سال خوابگاه بودیا!چرا اینقدر حلی؟ مامان:خب دختر دارم میفرستم شهر غریب دست خودم نیست که. یه لبخند گله گشاد زدم و رفتم طرفش و از گردنش آویزون شدم. -خب مامانی خوبه دارم میرم دانشگاه،شوهرم بدی میخوای چیکار کنی؟ مامان که تا حالا سعی میکرد دستای منو از گردنش باز کنه با شنیدن این حرفم دست از تلاش برداشت و سریع جبهه گرفت. مامان:تو غلط کردی.مگه چند سالته؟از الان شوهر؟مگه من میزارم؟چی فکر کردی؟فکر کردی الکیه.تو هنوز باید درس بخونی. بعد انگشتشو تهدید وار آورد جلوی صورتم. مامان:وای به حالت اگه تو دانشگاه ازت خواستگاری کنن و توهم وا بدی.عین فرزند آدمی زاد میای و میری.شیرفهم شد؟ رضا:مامان نفس بگیر خفه میشیا! از اون موقع که مامانم داشت نصیحت که چه عرض کنم یه مشت باید نوش جانم میکرد با حیرت داشتم نگاش میکردم.خوبه شوخی بودا.برگشتم به رضا برادر کوچیکم که کلاس چهارم بود نگاه کردم. -همینو بگو.خوبه شوخی بود. رضا:چی شوخی بود؟ -همین شوهر کردن من دیگه. رگ غیرتش باد کرد و قیافه ی مردای لوتی و درآورد. رضا:تو بیجا کردی ضعیفه مگه من میزارم شوور کنی.تو هنو موقع درس و مشقته.بیشین پای درس و مشقت. -خفه لن بابام ده.(خفه شو بابا). زبونشو درآورد و رفت توی اتاقش.منم به سمت تلوزیون مبل سه نفره ی جلوی تلوزیون راه افتادم.خونمون زیاد بزرگ نبود.یعنی کوچیکم نبودا ولی خب بزرگ نبود.یه هال متوسط و نسبتا بزرگ.که از طریق یه راهرو به سه تا اتاق وصل میشد.یکیش مال من.یکیش مال رضا.یکیشم مال مامان و بابام.البته اتاق رضا قبلن ماله برادر بزرگم بود، ولی خوب چون اون زن گرفت و رفت، رضا صاحب اون اتاق شد.یه حیاط بزرگم داشتیم که من عاشقش بودم و بیشتر اوقاتم رو لابه لای درختاش سپری میکردم.البته منظور از درختاش،دوتا درخت بیشتر نیست.ولی خب همینم منظرشو صد برابر خوشگلتر میکرد.این چند ماه ازبس درگیر کارای دانشگاه بودم،زیاد با هانیه حرف نزده بودم.گوشیمو در آوردم که بهش زنگ بزنم، خودش زنگ خورد و هانیه بود.چه حلال زادم هست!
  14. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    -هانیه؟میگم از مهدی آقا چه خبر. و من دیدم که با این سوالم به تته پته افتاد. هانیه:خب...خب چیز خبر ندارم ازش. سرشو انداخت پایین. -اونوقت میتونم بپرسم چرا؟ کل ماجراهایی که از دهن مهدی شنیده بودم و بهم گفت. منم جوری که انگار بی خبرم گفتم -خب که چی؟بهش حق نمیدی؟اون نگرانته.میفهمی؟خود تو نگرانش نمیشی؟ هانیه:نگرانش بشم هم دلیل نمیشه سرش داد بزنم. -هانیه تو که اینقد بی منطق نبودی؟ترس از دست دادن اون اگه واسه تو واهمه باشه،واسه اون یه کابوسه.خودت هم خوب میدونی روت چقدر غیرت داره! هانیه:خب آره ولی م.... صدای زنگ گوشی ای که از اول بیرون اومدنمون دستش بود در اومد و باعث قطع کردن حرفش شد. -کیه؟ هانیه:مهدیه،چیکار کنم؟ -جواب بده خب میخوای چیکار کنی!من میرم اونورتر منتظرتم. با قدمهای تند خودمو به روسری فروشی ته بازار رسوندم.روسریای گل گلی که من عاشقشون بودم!انقدر محو روسری های توی ویترین شده بودم که با صدای یه غریبه که صدام میزد ترسیدم.دستم و روی قلبم گذاشتم و با چشمای قلمبه شده نگاهش کردم. -بله امرتون؟! پسر:من معذرت میخوام که ترسوندمتون!میخواستم بگم این گردنبند از کیفتون افتاد! به دستی که برای دادن گردنبند بالا آورده بودش نگاه کردم.آره!حق داشت!این گردنبند اهدایی از برادرم برای قبولی تو المپیاد ریاضی بود! پسر:خانوم؟خانوم؟ -بله بله ببخشید،خیلی ممنون از لطفتون این گرنبند خیلی برام عزیزه!بی نهایت ممنونم! پسر:خواهش میکنم!بفرمایید. گردنبند و داد و روی پاشنه ی پاش چرخید و رفت. گردنبندی که یه ساعت از اون مدل قدیمیا بهش وصل بود و انداختمش تو کیفم.به مسیر رفتن پسر نگاه کردم. تو تموم مدت صحبتش باهام اصلا به صورتم نگاه نکرد!خیلیم عجیب نبود!با اون پیراهنی که دکمه شو تا آخر بسته بود و باشلوار پارچه ای سیاهش نشون میداد که آدم درستیه!اگه این رفتارو نمیکرد جای تعجب داشت!به کل هانیه رو یادم رفت.هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم.گوشیمو از کیفم در آوردم و بهش زنگ زدم. هانیه:الو؟سلام معصومه ببین مهدی زنگ زد مجبور شدم برم جایی که گفت. -زهر مارو سلام،بیشعور کثافت من چه غلطی بکنم الان؟! صدای خندش از پشت تلفن حرصمو چندین برابر کرد! -ای رو آب بخندی بی ملاحظه ی بی فرهنگ . منو اینجا کاشتی خودت رفتی با مهدی جونت ددر؟قبلنا حداقل خجالت کشیدن تو مرامت بود دیگه خدارو شکر اونم کلا یادت رفته.من الان کجا برم؟هان؟ هانیه:نفس بگیر آبجی سکته میکنی رتبه ی کنکورتو نمیتونی بفه... هردومون باهم گفتیم:وای وای رتبه ی کنکور! -واویلا! حتما تا الان نتیجش اومده!من میرم خونه توهم هرجوری میخوای خودتو برسون دیگه من نمیدونم! هانیه:باشه تو برو منم به مهدی بگم بیام. خداحافظ. -خداحافظت. گوشی رو قطع کردم و عرقای روی پیشونیم و با دستم گرفتم.رفتم سمت ایستگاه اتوبوس.خلوت بود!البته جای تعجب نداشت.ساعت دو بعد از ظهر خب معلومه خلوت میشه!کیفم و روی شونم جابه جا کردم و سوار خط واحد شدم.بعد از پانزده دقیقه رسیدم سر خیابونمون.بقیه ی مسیر و پیاده رفتم.ازبس حواسم پرت بود کوچه رو اشتباه رفتم! -حواست کجاست دختر؟کجا داری میری؟سربه هوا! از دست خودم حرصی شدم.رسیدم دم در خونمون.با کلیدی که یه یاحسین بهش آویزون کرده بودم در خونه رو باز کردم.هول هولکی کفشامو در آوردم و وارد خونه شدم.تو نگاه اول یادداشت روی جا کفشی رو دیدم. (سلام.ما داریم میریم خونه ی مادر بزرگت.اگه واسه شام موندیم خبرت میکنم) بیخیال یادداشت شدم و خودم و به آشپزخونه رسوندم.شیر آب و باز کردم و دستم و زیرش گرفتم و از آب پر و گردنم و خم کردم که ازش بخورم!مامانم همیشه از دست این عادت من حرص میخورد.هی میگفت دختر آخر یه مرضی از دست این بهداشت و رعایت نکردنت میگیری!منم در جوابش فقط لبخند دندون نمایی میزدم و محل نمیزاشتم! دویدم سمت لپ تاپ و روشنش کردم.تا لپ تاپ روشن بشه چادرمو از سرم در آوردم و پرتش کردم روی دسته ی مبل کناریم.صدای روشن شدن لپ تاپ و که شنیدم سراسیمه به طرفش رفتم.وارد سایت شدم و رمز ورود و اطلاعات شخصیم و زدم.چشمامو بسم و زیر لب آیت الکرسی رو خوندم.تموم که شد چشمامو باز کردم.با چیزی که دیدم عکس العملم فقط جیغو داد میتونست باشه. -خدایا مرسیـــــــــــــــی.هـــــــــــــــورا. جیغ میزدم و بالا پایین میپریدم.نمیتونستم باور کنم واسه ی همین دوباره به صفحه ی کاپیوتر نگاه کردم! داوطلب معصومه ایران منش با رتبه ی دویست از منطقه ی یک. زود گوشی و برداشتم و به مامانم زنگ زدم!بعد از سه بوق متوالی گوشی رو برداشت. مامان:بله؟ -مـــــــــــــــامـــــــــــــــان.باورت میشـــــــــــــــه. مامان:چیه!چیشده دختر چرا جیغ میکشی گوشم کر شد! -مامان رتبم سه رقمی شـــــــــــــــده. مامان:خب به سلامتی حالا چند؟ -دویست. مامان:خدارو شکر.مبارکه دخترم.پس من به بابات زنگ میزنم و میگم رتبتو.خودتم آماده شو بیا خونه ی مادر بزرگت. -مامان جان.اولا الان ساعت پنج شده.بابا هم این موقع اجازه نمیده پام رو از خونه بیرون بزارم چون هم خلوته و هم خطر داره.ثانیا خب من واسه چی بیام اونجا؟میمونم خونه شما خودتون بیاین.من فعلا میخوام برم رتبه ی دوستام و بپرسم ببینم اونا چیکار کردن. مامان:اوه دختر نفس بگیر هی پشت سرهم نطق میکنی!باشه شما برو فوضولیتو بکن.خداحافظ. -خدانگهدارت. لباسایی که روی دسته ی مبل پرتشون کرده بودم و برداشتم و با خوشحالی به سمت اتاقم رفتم.لباسارو که مرتب کردم گوشی رو برداشته و به همه ی دوستام زنگ زدم و یکی یکی رتبشونو پرسیدم!همشون گل کاشته بودن!البته کم هم نبودن زنگایی که به گوشی من میزدن. هانیه که رتبش معلوم بود!انقدر به هنر علاقه داشت و البته استعداد بی نظیر که به شخص من میدونستم رتبش محاله چهار رقمی باشه.اونم با رتبه ی سیصد و پنجاه نشون داد که علاقه و استعدادش تو رشته ی هنر خیلی زیاده!مطمئنا شوهر خالم که برام حکم پدر و داشت با شنیدن این خبر خیلی خیلی خوشحال میشد. البته خب هانیه برای رسیدن به رشته ی مورد علاقش همیشه تحت فشار بود.چون با مخالفتای پدر و مادرش شدیدا روبه رو بود.مثل من! از بچگی نمرم تو ریاضی همیشه عالی بود!یادم نمیاد تو امتحان ریاضی کم بگیرم.خب حفظیاتم هم بد نبود!ولی به جرئت میگم که از درسایی مثل ادبیات و زیست و زمین شناسی به شدت متنفر بودم!شاگرد زرنگ به حساب میومدم ولی هیچکس هیچوقت نفهمید که من موقع حفظ کردن درسا چقدر عذاب میکشیدم.از دوم راهنمایی بود که فهمیدم من علاقه ی وافری به گم شدن تو اعداد دارم!سوم راهنمایی که شروع شد تصمیم رو گرفتم!من باید یک دبیر ریاضی میشدم!روز و شبم شده بود ریاضی، فقط ریاضی حل میکردم و با این کار جالبه که آروم هم میشدم!هرچی بیشتر حل میکردم،بیشتر علاقه و مهارت پیدا میکردم!تو انواع عکسام المپیادا شرکت میکردم و تو اکثریتشون مقام میاوردم.ولی این خوشی من دوام نداشت!بلاخره سوم راهنمایی تموم شد و وقت انتخاب رشته رسید.خوب یادمه اون روز رو: -چرا نمیخواین بفهمین؟بابا من به تجربی علاقه ندارم و تو انسانی هم استعداد ندارم.بابا خب من ریاضی رو دوست دارم چرا نمیزارین ریاضی فیزیک بخونم؟ بابا:برادرت خوند دیدیم چیشد.توهم میخوای بیکار بمونی که چی؟ -بابا مگه داداش الان بیکاره؟اون که معلمه و داره درسشو میده.خب چی از این بهتر؟ مامان:من نمیزارم ریاضی فیزیک بخونی.به هیچ وجه! -منم تجربی نمیخونم.به هیچ وجه. روزای خیلی سختی بود برای منی که تو توان و مقابله با والدینم خیلی ضعیف بودم.انقدر التماسشون کردم که راضی شدن من ریاضی فیزک بخونم.دبیرستان و خیلی خوب تموم کردم با نمره های عالی!تو این یه سال کنکورم تصمیم جدی گرفته بودم که با رتبه ی خوب قبول شم.ولی خب زیاد از خودم راضی نبودم من میخواستم دو رقمی بیارم ولی خب نشد و رتبم سه رقمی شد! صدای زنگ خونه بند افکارم رو پاره کرد!هرکسی بود از اعضای خانواده نبود چون اونا کلید دارن.با احتمال دادن به اینکه غریبه باشه چادرم رو سرم کردم و رفتم.خب احتیاط شرط عقله!به تصویر آیفون که نگاه کردم،تصویر خالم و دیدم! گوشی رو برداشتم و گفتم -سلام خاله بیاین تو. درو باز کردم و رفتم تا یه لباس مناسب بپوشم.زود یه تونیک بلند و روسری سرم کردم و بیخیال تعویض زیرشلواریم شدم! رفتم پایین و دیدم همگی اومدن خاله و شوهر خالم و پسر خالم حامد و هانیه! -سلام خیلی خیلی خوش اومدین. همه سراشون به سمت من چرخید. شوهر خالم:سلام دخترم،تنهایی؟ -آره تنهام عمو بابام الاناس که مامانمم بردارن و بیان. حامد:چطوری ریاضی؟ حامد اکثر اوقات ریاضی صدام میکرد.از این حرفشم همیشه خندم میگرفت! -ممنون خوبم. عمو:شیرینی رتبت کو پس؟اومدیم بخوریما نا سلامتی! -کسی که باید شیرینی بده شمایینا. حامد:حالا به اونم میرسیم.شما فعلا شیرینی مارو بیار. -بله بله چشم الان میارم. با خنده به سمت آشپزخونه رفتم.چهارتا پیش دستی و همراه با چنگال برداشتم و گذاشتمش روی میز غذاخوری.بعد چیدن شیرینیا توی ظرف مناسب،برداشتمشون و بردم تو هال. با دیدنم هانیه بلند شد و تو تعارف شیرینی کمکم کرد.بعد از تموم شدن پذیرایی نشستم روی مبل کناری هانیه. -خب هانیه چی میخوای بزنی؟ هانیه:میخوام هنر دانشگاه اصفهان و بزنم. -بهترین کارو میکنی،دانشگاه هنر اصفهان اولین دانشگاه هنر ایرانه.با رتبه ی خوبی هم که تو داری خب کار عاقلانه ای میکنی. همون لحظه صدای در اومد که نشون دهنده ی اومدن مامان و بابا بود! بابا به محض رسیدن بغلم کرد و تبریک گفت!بعد از اینکه اونا اومدن من و هانیه رفتیم تو اتاق. * * * * * * * * -دبیری تهران. بابا:بابا جون خب تبریز خودمون که دبیری داره! -بابا تبریز و تهران یکین؟نه خدایی یکین؟ بابا:من دختر تک و تنها رو نمیفرستم تهران. -خب شمام بیاین،اصلا شما چرا اینطوری میکنین؟من هر وقت میخوام برم دنبال علاقم هی یه بهونه میارین یعنی چی؟ بابا:باشه همون دبیری تهران و بزن تا بفهمی ما به خاطر خودت میگیم. خلاص!دبیری فنی تهران و زدم! بلاخره به آرزوی دیرینم رسیدم!دبیری ریاضی اونم تو تهران.تو پوست خودم نمیگنجیدم. بعد از گذشت دو سه ماه نتایج اومد و من به مصاحبه دعوت شدم.اسمم اومد!
  15. علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

    -نخور لامصب چاق میشیا.تازه رو فرم اومدی. همونطور که داشت لقمه ی آغشته به کاکائو رو میزاشت تو دهنش گفت هانیه:برو بابا.کی میتونه از این خوشمزه بگذره که من بتونم؟هوم؟ -اصلا استرس نتایج و اینارم نداری دیگه؟! هانیه:خوردنمان را عشق است،استرس کیلویی چند؟ حرف زدن باهاش فایده نداره.همیشه این طور بود.یک دنده و لجباز. نشستم پشت میز و پنیر و گردو رو توی نون گذاشتم و خوردم. هانیه:شبیه پنیر شدی از بس پنیر خوردی بسه دیگه. -آخه تورو.... صدای مامانم نزاشت حرفمو ادامه بدم. مامان:معصومه بیا این گوشیت خودشو کشت. -اومدم اومدم. بدو بدو به سمت گوشی رفتم و برداشتمش. با دیدن شماره ی ناشناس برق از سرم پرید.این دیگه کیه؟دکمه رو کشیدم و گوشی و گذاشتم رو گوشم. -بله؟ شخص پشت تلفن:سلام معصومه خانوم. صدا،صدای یه پسر بود و اگه این رو فاکتور بگیریم اصلا اسم منو از کجا میدونست؟ صداش بند افکارمو پاره کرد. شخص:الو هستین؟ -بله بفرمایید،امرتون؟ شخص:منو نشناختین؟ -نه!باید بشناسم؟ شخص:مهدی ام. یه لحظه ماتم برد.مهدی دیگه کیه؟مهدی..مهدی..مهدی،آهان مهدی. -بله بله شناختمتون خوب هستین؟خانواده خوبن؟ مهدی:خوبم خیلی ممنون.ببخشید مزاحم شدم.میخواستم ببینم از هانیه خبر دارین؟ آهان.پس بگو خانوم چرا صبح زود تلپ شده رو سرم.بازم گند بالا آورده. -بله الان پیشمه ولی مشکلی پیش اومده؟ مهدی:والا مشکل که چی بگم.دیروز بهش گفتم میری کتابخونه زود برگرد.اونم یکم دیرتر از وقتی که گفته بود برگشت خونشون.نگرانش شدم.بهش زنگ زدم و یکم باهاش تند رفتار کردم.به همین خاطره که امروز جواب تلفنمو نداد.میخواستم بگم اگه ممکنه یکم باهاش حرف بزنین و بگین که منم تقصیری نداشتم. لبخندی رو لبم نشست.خیلی همو دوست دارن.ولی غیرتی شدنای مهدی یکم هانیه رو میرنجونه.برنامه ی همیشگیشونه.باهم قهر میکنن بعدش این و اونو واسطه میکنن.چون دوری همو نمیتونن تحمل کنن. -چشم من باهاش حرف میزنم ولی شمام متوجهین که زیادی بهش سخت میگیرین؟ مهدی:چیکار کنم؟اون تنها کسیه که دارمش.از روز اولم بهش گفتم.من کسی رو بخوام دیگه تا آخر میخوامش.به هیچ وجه ازش دست نمیکشم. یه لحظه.فقط یه لحظه به رابطشون حسودیم شد.مشکلی که نداشت.داشت؟ -به هرحال من سعی خودمو میکنم.الانم اگه کاری ندارید برم پیشش زیادی تنها نباشه. مهدی:بله بله درست میگین بازم میگم. ببخشید مزاحم شدم خدا حافظتون. -خواهش میکنم.خدا نگهدار. گوشی و قطع کردم و با لبخندی موزیانه که ناخواسته بود به آشپزخونه رفتم. نشسته بود و داشت دره قندون و میچرخوند.خیلی آروم رفتم نشستم تا متوجهم نشه.البته سر و صداهم میکردم نمیفهمید چون غرق در فکر بود. دستامو آوردم بالا و کوبیدم رو میز. -پــــــــــخ یه جوری از جاش پرید که من یکم خودمو کشیدم عقب. هانیه:مریض.روانی.موجی.بیشعور.زهرم ترکید. با صدای بلند و از ته دل خندیدم. هانیه:کوفت و مرض باهم،هر هر واسه چی میخندی؟ -خیلی خب خیلی خب پاچمو نگیر پاشو چادر مادرتو سر کن بریم یکم بگردیم. هانیه:خله تو هنوز صبحونه نخوردی که؟؟ -ولش بابا میریم حالا یه چیزی هم تو رگ میزنیم دیگه. هانیه:باشه تو برو آماده شو من سفره رو جمع میکنم. -آ قربون دستت. با قدمای بلند خودمو به اتاق رسوندم.روسریه گل گلیمو سرم کردم و یه مانتوی راحتی که تازه خریده بودمش پوشیدم.تو آینه ی قدی اتاق به خودم نگاه کردم.این تیپم ناجور یه چیزی کم داشت.اونم چیزی نبود جز چادر مشکیم. از پانزده سالگیم انتخابش کرده بودم.عضوی جداناپذیر از دل و جانم بود.چادر مدل عربیم و سرم کردم و باز خیره ی خودم شدم.قیافم متوسط بود.نمیشد گفت زشت.ولی معمولی بودم.بیخیال آنالیز خودم شده و کیفمو برداشتم و به طرف پذیرایی راه افتادم. مامان:کجا به سلامت؟ -با هانیه میریم یه گشت بزنیم حال و هوامون باز شه.در جریانی که با دیدن نتایج کنف میشم. مامان:خیلی خب برین به سلامت ولی زود برگرد باباتو که میشناسی؟ -چشم بله ایشونو میشناسم به عالم و آدم مشکوکن. مامان:معصومه! دستمو گذاشتم رو دهنمو سرمو خم کردم.یعنی من تسلیم! رفتم سمت آشپزخونه. -هانیه؟بیا دیگه.یه جوری باشه که بتونیم حداقل سه ساعت بگردیم ها. هانیه:اومدم اومدم. باهم به سمت بیرون رفتیم و کفشامون رو پوشیدیم.بلافاصله از خونه خارج شدیم.تصمیم گرفتیم یکم پیاده روی کنیم.که خب تو این هوای گرم یکم دیوونگی به حساب میومد!رسیدیم به بازار تبریز. -هانیه بریم یکم مغازه هارو نگاه کنیم بعد غذا بخوریم و بریم آبرسان.هوم؟ هانیه:آره بریم عالیه. با قدم های کوتاه داشتیم مغازه هارو از ویترین دید میزدیم.ولی هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد.اون تو فکر مهدی بود و من..من تو فکر کی بودم؟ یه دفعه یاد مهدی افتادم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×