رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

olivia_roman

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    55
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

227 بار تشکر شده

10 دنبال کننده

درباره olivia_roman

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    خیلی دوست دارم رمان بنویسم . رمان های بزرگسال . اونم طنززز !!!!! خوب من نویسنده مورد علاقم هم خانم آرام رضایی هستن .

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,120 بازدید کننده نمایه
  1. olivia_roman

    شیطانی در قلب من | Olivia_Roman

    پارت 2: موبایلم رو پرت می کنم روی کیفم و دوباره سرم رو می زارم رو دستم. یه پنج دقیقه ای می گذره. می خوام سرم رو بلند کنم که یکدفعه با بوق یه ماشین، چنان می پرم بالا که شک دارم فروشنده نفهمیده باشه. ای خدا درب و داغون کنه این راننده ها رو. با جدیت از سر جام بلند می شم. بزار حساب این راننده رو برسم. اگه من حسابش رو نزارم کف دستش که دیگه ویدا نیستم که. با عصبانیت آستین هام رو یکم می زنم بالا. بر می گردم سمت ماشینی که بوق زده.یکدفعه با یه جنسیس مشکی رنگ روبرو می شم. اوه مای گاد! خوب، خوب. اهمیتی نداره که چه ماشینی هست. مهم اینه که من الان باید حسابش رو برسم. با سرعت به ماشین نزدیک می شم. این که همه ی شیشه هاش دودی هست که. مهم نیست. دو تا تق می زنم به شیشه ماشینش. خبری نمی شه. دوباره دو تا تق می زنم به شیشه که رانندش، می کشتش پایین. با صورت یه راننده روبرو می شم. یه پسر جوون که یه عینک آفتابی هم زده به چشم هاش. با حرکات ابرو هاش متوجه می شم که منظورش اینه که فرمایش؟ دو تا سرفه می کنم و می گم: _سلام عرض شد. باید خدمتتون عرض کنم که اینجا یه محل عمومی هست و شما به هیچ وجه اجازه ندارید که مزاحم من بشید و حق ندارید با بوق این ماشین غرازتون... با حرف من جوش میاره. در عین حال با پوزخندی که می زنه حرفم رو می خورم. یه نفس عمیق می کشه و عینکش رو بر می داره. وقتی تو چشم هام نگاه می کنه، خشکم می زنه. چه چشم هایی داره! محو چشم های آبی رنگش می شم. نمی دونم بگم که چه رنگیه. یخی؟ یا به رنگ آسمون؟! خدای من، خیلی خوشگلن! بهت زده بهش خیره می شم که باز هم پوزخند می زنه. یه پوزخد وحشتناک تر! به خودم میام و یه اخم می کنم. سرد و خشک می گه: _اولا، فکر نمی کنم برای بوقی که متعلق به ماشین خودم باشه باید از شما اجازه بگیرم. دوما، هه! فکر نمی کنم این ماشینی که خدا تومن پولش باشه، یه ماشین غرازه باشه نه؟ البته پولش برا من که هیچی نیست. و دوباره با یه پوزخند به سر تا پام نگاه می کنه و می گه: _فکر کنم پولش برای شما حتما باید اندازه ی حقوق 20 سال کار کردن باباتون باشه. درست می گم؟ و باز هم پوزخند می زنه. پسره ی بی چشم و رو. خجالت نمی کشه. فکر کرده کیه که اینطوری می گه؟! با خشم دندون هام رو روی هم می کشم. اخمم شدید می شه. انگشتم رو به نشونه تهدید میارم بالا و جلوش می گیرم. می خوام جوابش رو بدم که یه دست دیگه میاد و من رو به سمت خودش می کشه. بر می گردم ببینم کی این کار رو کرده که با یه دختر رو برو می شم. _دختر: هی دختره ی مزاحم! فکر کردی کی هستی که انگشتت رو به سمت دوست پسر عزیـــــــزم می گیری؟ هان؟ بهت ادب یاد ندادن؟ با دیدن این یکی دیگه خونم به جوش میاد. دختره ی لوس عملی! می خوام یه چیزی بگم که یکدفعه یه دستی میاد و یکی می خوابونه توی گوش دختره. نمی دونم چرا امروز اینقدر دست های مختلف همه جا هست!
  2. olivia_roman

    شیطانی در قلب من | Olivia_Roman

    بسم الله الرحمن الرحیم آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم * * * پارت 1: دستی به مو های قهوه ای رنگم می کشم و اون ها رو زیر مقنعه ی سورمه ای رنگم فرو می برم. _آقا این پرتقال ها و لیمو شیرین ها چند شد؟ با دستش چند تا کیسه رو از هم جدا می کنه و سمت مشتری هایی که پشت سر هم، یا برای خرید و یا برای حساب کردن اومدن، می گیره. بر می گرده سمت من و کیسه ی لیمو شیرین و پرتقال رو بر می داره. می زارتشون روی ترازوی دیجیتالی و پس از مکث می گه: _15000 تعجب می کنم. در عین حال زیپ کیف کولی ام رو باز می کنم و دو تا اسکناس ده هزار تومنی رو می زارم روی پیشخون. اسکناس ها رو بر می داره و یه نگاه بهشون می اندازه. در کشوی زیر میزش رو باز می کنه و یه پنج هزاری می زاره جلوم. برش می دارم و تو کیفم می زارمش. کیسه ها رو بر می دارم و با تشکر از میوه فروشی دور می شم. با صدای زنگ گوشیم، یه گوشه ی دیوار می ایستم. صبر هم که نداره، یه دم داره زنگ می زنه. د این گوشی بدبخت خودش رو کشت! کیسه ها رو می زارم کنار دیوار و کوله ام رو بر می دارم. زیپ بیرونیش رو باز می کنم و گوشی ام رو در میارم. با یه حرکت تماس رو وصل می کنم: _من: جانم؟ _سوگند: جانم و درد بی درمون. ای جون به جون بشی تو. آره دیگه، راست می گن که نو که اومد به بازار، کهنه می شه دل آزار. معلوم نیست با اون شکیلا جونت چقدر گوش می گذرونی که اصلا یه حالی از من نمی پرسی ببینی اصلا زنده ام؟ مرده ام؟ می خندم. _من: یه لحظه گوشی. کیف کولی ام رو بر می دارم و هندزفری مشکی رنگم رو می کشم بیرون. وصلش می کنم به گوشی ام و می زارمش توی گوش هام. _من: کجا بودیم؟ آهان!‌ اولا، علیک سلام. دوما، برا چی باید حال تو رو بپرسم؟ من آخرین بار زنگ زدم. وظیفه ی تو بود که زنگ بزنی. با حرف من جوش میاره. فقط منتظر یه حرف من بود تا دهنش رو باز کنه و تا می تونه جیغ و داد کنه. گوش من رو که کر کرد، لا به لاش یه چند تا کلمه هم از حرف هاش فهمیدم. _من: باشه بابا. چقدر جیغ و داد می کنی. اصلا غلط کردم. خوب بریم سر اصل مطلب. هدفت از زنگ زدن چی بود؟ انگار یکم آروم تر شده. می گه: _می خواستم بگم که اومدم دیدنت. سر جام میخکوب می شم. لبخندی می زنم که کم، کم، به خنده ی بلندی از سر خوشحالی تبدیل می شه. همونجایی که هستم می ایستم. وسط یه پیاده رو که کمتر کسی رد می شه. آخه امروز روز پنج شنبه هست و خیلی ها سر کارن. منم که از کلاس تقویتی برگشتم. با شنیدن این خبری که بهم می ده، بدون توجه به چند نفری که دارن رد می شن، بلند می گم: _واقعا؟!! _نه، محض شوخی! اومدم بخندونمت دلت شاد شه. نه آخه، من بی کارم با تو شوخی کنم؟! اصلا مگه من با تو شوخی دارم؟! آره، واقعنی اومدم شیراز. با خوشحالی به راهم ادامه می دم. می گم: _ایول به ولت ووالی به والت... خوب کجا هستی تو؟ _ایش، صد دفعه گفتم که این شعر مزخرف رو نخون. چمیدونم تو خیابونم. _خوب، پس آدرس می دم بیا همین جا. یکم مکث می کنه. صدای ورقه ی کاغذ میاد. بعد از چند لحظه می گه: _خوب آدرس رو بگو؟ آدرس رو بهش می دم و می گم که بیاد کنار این بستنی فروشی. یه بستنی فروشی بزرگ کنارم هست که اتفاقا باز هست و مثل اینکه هیچ کس این دور و بر ها پرسه نمی زنه. فروشنده اش هم به احتمال زیاد داره مگس می پرونه. _سوگند: تا پنج دقیقه دیگه اونجام. _باشه. می بینمت. تماس قطع می شه. به سمت بستنی فروشی می رم. میز های سفید دایره ای رنگ که هر کدومشون چهار تا صندلی به رنگ آبی آسمونی دورشون هست. به سمت یکی از صندلی ها می رم و روش می شینم. کیسه های میوه رو می زارم کنارم. دست هام رو تکیه گاه صورتم، روی میز می زارم. چشم هام رو می بندم که دوباره گوشی ام زنگ می خوره. اه، دست بر نمی دارن. پشت سر هم، تلفن، تلفن! _من: بله؟ _مامان: سلام. کجایی؟ _کنار یه بستنی فروشی. منتظر سوگندم. یکم مکث می کنه و می گه: _سوگند؟! مگه تهران نیستش؟!! نفسم رو می دم بیرون و می گم: _مثل اینکه اومده شیراز. الان هم می خواد بیاد پیشم. من تا یکی دو ساعت دیگه بر می گردم خونه. _باشه. سلام منم بهش برسون. یادت نره دعوتش کنی خونه ها. _باشه، چشم! کاری نداری؟ خداحافظ. تماس رو قطع می کنم.
  3. olivia_roman

    شیطانی در قلب من | Olivia_Roman

    نام رمان: شیطانی در قلب من نویسنده: olivia_romam کاربرانجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه رمان: نمی دانم از کجا آغاز شد. شاید همان جایی که برق چشم هایش، مرا میخکوب جایگاه خود کرد. شاید همان موقع که جرعت کردم در چشمان سرد یخی اش چشم بدوزم، و گرمایی را احساس کنم که در کنار هیچ آتشی احساس نمی کنم و نخواهم کرد، عاشق شدم. واقعا نمی دانم چه شد و چگونه شروع شد؟ فقط وقتی به خودم آمدم، دیدم عاشق شیطانی شدم که از هر شیطانی شرور تر است و از هر منفور ترینی، منفور تر است. آری، عاشق کسی شده ام که در کوچه و خیابان نام ممنوعه ای دارد و حال، او برای من فرشته ای است که به من حق تجربه ی عشق را داده است. او کسی است که من او را این گونه می نامم: شیطانی در قلب من! مقدمه رمان: خداوند، انسان ها را آفرید. انسان هایی که هر یک در وجود خود یک موجود دیگری اند. آدم هایی که یا فرشته اند یا شیطان. یا بدند و یا خوب. او به ما قدرت اختیار داد. تا بین بد و خوب، زشتی و زیبایی و حق و باطل انتخاب آزادی داشته باشیم. ما انسان ها حق انتخاب داریم. حق زندگی کردن و عاشق شدن داریم. عاشق شدن! آه، کلمه ای بیگانه. خداوند برای هر چیز، مشخص کرد که انجام آن گناه است یا نه اما نگفت که عاشق شدن جرم است یا نه! کاش می گفت. کاش همان اول که مشتی خاک را برداشت تا انسان را بسازد، کاش همان جایی که بهترین فرشته اش به بدترین شیطان تبدیل شد، و ای کاش همان وقتی که به حوا گوش زد کرد که سیب نخورد، می گفت که عشق نیز گناه است. گناه! عاشق شدن جرمی است که توبه ی آن پذیرفته نخواهد شد. کاشکی از آن اول گوش زد می کرد تا اکنون در باتلاقی از مشکلات و ناراحتی ها، دست و پا نزنیم. کاش! سخن نویسنده: سلام دوستان عزیزم. فاطمه شکرانیان هستم و 13 سالمه. واسه نوشتن این رمان، خیلی تلاش می کنم. لطفا بخونید و حمایت کنید. متشکرم.
  4. olivia_roman

    روح نما | Olivia_Roman

    نام رمان: روح نما نویسنده: olivia_roman کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی، کمی ترسناک خلاصه رمان: اسم من هیوا هست. اسمم برای خودم عجیب غریبه. مثل زندگیم. مثل عاشق شدنم و مثل خیلی از اتفاقای دور و برم. همشون عجیب غریبن. اینکه بر حسب اتفاق برم توی یه ویلایی که یه روح سرگردانش داخلش باشه عجیبه. اینکه اون یه روح نما باشه و من هم عاشقش باشم خیلی احمقانه هست. احمقانه تر از اینکه یه سگ با قاشق و چنگال غذا بخوره یا اینکه یه گربه گیتار بزنه !
  5. سلام دوستان .

    رمان " در آن سوی مرز " رو حتمابخونید

     

  6. olivia_roman

    در آن سوی مرز | olivia_roman

    همین موقع حسابدار بر می گرده سمت ملیسا و میگه : _ حسابدار : رمزتون ؟ ملیسا روشو ر می گردونه سمت حسابدار و رمز رو میگه . با تعجب بر میگردم سمت ملیسا و میگم : _ من : اوا ، ملیسا داری چیکار میکنی ؟! ملیسا لبخندی میزنه و شونه ای بالا می اندازه . _ ملیسا : هیچی . رسید و کارت رواز خانومه برمیداره و میزره تو کیفش . _ من : ملیسا اگه حساب نکنی با من ، می کشمت . دستشو میاره بالا و میگه : _ ملیسا : اصلا حرفشم نزن . _ من : اینجوری اصلا نمیشه . چشمکیمیزنه و میگه : _ ملیسا : بزارش به حساب گردش چند روز پیش . چند روز پیش ، با ملیسا رفته بودیم شیراز گززدی و کل شیراز رو گشتیم .چون پولش رو یادش رفته بود همه رو من حساب کردم و الان داره حسابمون رو یکی میکنه . چون حوصله ادامه بحث رو نداشتم ، برای خاتمه دادن به بحث ، سری به نشونه تاسف تکون دادم . انگار چیزی یادش اومده باشه میگه : _ ملیسا : سوزان بدو بریم تاکسی بگیریم بعد دیگه گیر نمیاد ها . تندی سرمو میارم بالا و می گم : _ من : مامانم زنگ زد و گفت که نیما و مهبد میان دنبالمون . متعجب میگه : _ ملیسا : چی ؟! آخه چرا ؟ شونه ای بالا می اندازم . باهم از آرایشگاه میایم بیرون . کنار در خروجی آرایشگاه یه نیمکت می بینیم و میشینیم روش . رومو میکنم سمت ملیسا و می گم : _ من : میگما ملیسا ، مگه ما میدونیم ماشینشون چیه ؟ با حرف من یکی میزنه تو سرم و میگه : _ ملیسا : خاک تو سرت . یعنی نپرسیدی ماشینشون چیه ؟
  7. olivia_roman

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    الان دارم پیتزا میخورم ، در نتیجه نمی خوام . یه معجون که وقتی بخوری بتونی نامریی شی ؟
  8. olivia_roman

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    مهمونی برا چه مونه وقتی همه هر روز تو خونمون تخت خوابیدن ؟ گوشی آیفون 8
  9. olivia_roman

    در آن سوی مرز | olivia_roman

    _ مامان : سلام سوزان . آرایشگاهین ؟ _ من : بعله مامانی خانوم . _ مامان : کی کارتون تموم میشه ؟ از روی صندلی بلند میشم و به ملیسا یه اشاره می کنم که بلند شه و زبر لب بهش میگم بره مانتوشو بپوشه تا بریم . _ من : الان تموم شد . _ مامان : خوب باشه . زنگ زدم بگم تاکسی نگیرید ها . یه اخم می کنم . _ من : پس چطوری بیایم خونه ؟ ماشین ورنداشتیم . _ مامان : خاله ات اصرار کرد که نیما و مهبد بیان دنبالتون . از اونور هم میارنتون خونه . از تعجب یه "چی" بلندی می گم که توجه کسایی که تو آرایشگاه هستن بهم جلب میشه . یه ببخشید زیر لبی می گم . _ من : آخه مامان چرا بهشون زحمت میدی ؟ خودمون که میتونیم بیایم . _ مامان : خاله ات اصرار کرده . زشته . باید از خداتم باشه سوزان . خوب کاری نداری ؟ مواظب خودتون باشین . خداحافظ . یه پوفی زیر لب می کنم . ای خدا از دست این ماان بنده . _ من : باشه ، خداحافظ . زیر لب یه "ای خدا" می گم و به سمت اتاق پروشون میرم تا مانتومو بپوشم . از این مهبد متنفرم . همش منو حرص میده . دلم میخواد به یه جا ببندمش و تا جون داره کتکش بزنم تا راحت شم . الانم که باید باهاش تو یه ماشین بشینم . ای خدا خودت منو از دست این راحت کن . مانتوی مشکیمو با شال سفید میپوشم . شالمو رو سرم صاف می کنم و چطری هامو میریزم بیرون . از اتاق میام بیرون و به سمت حساب داری میرم . یه خانوم تپلی با یه صورت ناز و موهای بلند ، پشت حسابداری نشسته . اوا .. ملیسا هم که اونجاست . محاله بزارم حساب کنه . چند قدم باقی مونده رو با دو طی می کنم و خودمو بهش میرسونم . با تعجب می گم : _ من : ملیسا ! بر میگرده سمتم و میگه : _ ملیسا : بله .
  10. سلاااام دوستای گلممم ...

    بالاخره نقد رمان در آن سوی مرز تموم شد

    بقیشو میفرستم

    حتما بخوووونبد

    اگه رمان طنز و عاشقووونه دوست دارید

    با یه پایان عجیب و باحال و خوووووش

    حتما بخوووونید ...

    تا بعد. ...

  11. olivia_roman

    لبخند مصنوعی | olivia_roman

    بدبختا خیلی ترسیده بودن .... با کفشام یه دور رژه رفتم و کیفمو گذاشتم رو میز ... برگشتم به بچه ها نگاه کردم .... یه لبخند ملیح زدم ... همه با ترس بهم نگاه نی کردن ... _ من : سلام .. هیچی نگفتن ... یه تک خنده یواش و کوتاه کردم ... دوباره بهشون نگاه کردم ... _ من : اینقد نترسین ... بابا ناسلامتی من هم آدمی هستم مثل شما ها ... باز هم فقط نگاه خیرشونو رو خودم دیدم ... _ من : نترسین ... اون همکلاسی شما ، به علت بی احترامی بیرون فرستاده شد ... شما که کاری نکردیدید .... من به وقت خودش کلاسو میپوکونیم از خنده و به وقت خودش جدی هستم .... خوب ، حالا سلام ! _ همه باهم : سلام ... _ من : حالتون خوبه ؟ _همه باهم : بعله .... پس خوششون اومده !!! _ من : دماغا چاقه ؟ _ همه با پر رویی : بعله !!!!!! _ من : به به ! رو که نیست ، سنگ پای قزوینه ! همه باهم زدن زیر خنده .. _ من : خوب ، به نام خدا .. استاد شما ، دلارام دیار هستم ... ۲ ساله که تدریس می کنم و فوق لیسانس هم دارم .... کسی سوالی داره ؟ یه پسره دستشو کرد بالا ... بهش اجازه دادم حرف بزنه ... _ من : بعله ؟ _ پسره : استاد جسارت نباشه ها ، ولی شما چند سالتونه ؟ همه باهم حرفشو تأیید می کردن و از من جواب میخواستن ... تک خنده ای کردم و گفتم : _ من : حالا که اینقد کنجکاوید ، میگم ... همه با هیجان بهم نگاه می کردن و جواب میخواستن ... _ من : ۲۴ سالمه ... همه خوشحال دست زدن و جیغ و هورا ... خنده ای کردم ... آخی ... کاشکی زندگی من هم مثل اینا با یه فهمیدن سن و سال جوون استاد ، خوشحال میشدم و قهقهه میزدم .... با بردن دستم بالا ، به صورت سکوت ، همه ساکت شدن ... _ من : ای شیطونا ...
  12. olivia_roman

    سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    سلام خسته نباشید ... بیخشید الان خیلی وقته ، تقریبا میشه گفو یه ماه هست ، که یه پیام برام اومده بود که رمان شما در حال نقد و بررسی هست و نباید قسمت های دیگه اش رو بفرستید ... خوب ، طبق گفته شما ، حداکثر 2 هفته طول میکشه ... یعنی هنوز تموم نشده ؟؟؟ سلام خسته نباشید ... بیخشید الان خیلی وقته ، تقریبا میشه گفو یه ماه هست ، که یه پیام برام اومده بود که رمان شما در حال نقد و بررسی هست و نباید قسمت های دیگه اش رو بفرستید ... خوب ، طبق گفته شما ، حداکثر 2 هفته طول میکشه ... یعنی هنوز تموم نشده ؟؟؟
  13. olivia_roman

    آخرین امروز | olivia_roman

    با ضربه ای که به دستم وارد شد ، چند چرخ خوردم و به زمین کوبیده شدم . صدای مردی که فرانسوی حرف می زد و پایش را روی کمرم گذاشته بود ، عصبانی ام کرد . _ هی ، ریزه میزه ، با خودت چی فکر کردی که با یه تفنگ دستی بازی می کنی ؟ این را گفت و قهقهه ای سر داد . گفتم : _ دهن کثیفتو ببند ... یه فشار به کمرم وارد کرد که تا آخر کمرم تیر کشید . _ نوچ ، نوچ ، نوچ . کسی به بزرگتر از خودش نمی گه دهنتو ببند ! نکنه بابا و مامان پدر سگت خوب ادب بهت یاد ندادن ، نه ؟! با این حرفش کفری شدم . دیگر داشت حرف های بزرگتر از دهانش را به زبان می آورد . به زور می خواستم پای نجسش را کنار بزنم و خوب به او بفهمانم که چه می گوید ؟؟!! اما به این راحتی ها نبود ! از سر حرص نفسم را بیرون دادم . _ اون دهن کثیفتو ببند مردک بیشعور . پدر سگ هفت جد و آبادته ! _ ا ..... چند تیر به سمتم زد که به سمت خودش برگشت . ایندفعه من قهقهه ای سر دادم . با لگد او را پت کردم و از سرجایم بلند شدم . تیری نصیب سیم بالای سرش کردم . حقت بود . مردک بیشعور ! سرم را چرخاندم که بروم اما چیزی که روبرویم دیدم ، مرا از حرکت باز داشت و به سوی خودش کشاند .
  14. olivia_roman

    آخرین امروز | olivia_roman

    به نظر می رسید که اکسیژن نیز کم آورده . سیمی که برای اکسیژن رسانی اضطراری بدنم بود را در آوردم و به وینا وصل کردم . چشمانش را باز و بسته می کرد ولی بی حال بود . مثل اینکه اصلا سیم مخزن اکسیژن ، به دادش نرسیده بود . گفت : _ دیگه نمی تونم سلین . خواهش می کنم مواظب مامان باش ... هنوز نفس ، نفس می زد . اشک می ریختم . _ این چه حرفیه دیوونه . تو زنده می مونی . پیش خودم ... شبا باهم غذا درست می کنیم و می خوریم .... روزا بعد از اینکه رو صفحه بزرگ لب تاب درس خوندیم می ریم تمرین پرواز ... روزها .. دیگر دوام نیاوردم . اشک هایم امانم نمی داد . حرف هایش نباید صحت داشته باشد . نمی توانست تنهایم بگذارد . نمی دانست مادر دیگر پیش ما نیست .... نمی دانست بجز او دیگر هیچ کس را ندارم .... هیچ کس ... تنهای تنها ... چشم هایم روی زخم پایش ثابت ماند . خیلی عمیق بود . دیگر دکمه پایش کار نمی کرد که زخمش را دوا کند . چانه ام می لرزید و اشک می ریختم . سرم را روی شکمش گذاشتم و هر چه ته دلم بود را به زبان آوردم : _ نه وینا . خواهر کوچولو نرو ... خواهش می کنم نرو ... نمی دونی چقدر دوست دارم ! زجه می زدم و گریه می کردم . با آخرین حرفی که زد سربلند کردم و به چشمانش خیره شدم . _ سلین منم خیلی دوست دارم . به من این قول رو بده که از مامان مواظبت کنی . اون سنش زیاده . خواهش می کنم ... چشم هایش روی هم قرار گرفتند . نفسش سرد شد . نفس من هم بند آمد و قلبم از همه درد هایی که داشتم پر شد ... پر .... پر پر پر ... * * * * * * * خون چشم هایم را گرفته بود . دندان هایم را روی هم می ساییدم . دیگر بس است . مادرم را از من گرفتند . خواهرم را هم از من گرفتند ... بس است . حال نوبت من است ... پیکر مادرم را بر روی زمین گذاشتم . برای آخرین بار دستان سردش را در دستانم گرفتم . قطره اشکم بر روی پیشانی اش نشست . با پشت دست ، اشکم را پاک کردم . دیگر گریه نمی کنم . از سر جایم بلند شدم . به سمت میدان جنگ رفتم . دستانم می لرزید و دست و پایم شل بود . میدان جنگ را روبروی خودم دیدم . میدانی که ، پر بود از آدم های مرده و زنده . صدای انفجار ، گوشم را آزار می داد . صدای تیر و تفنگ و آه و فریاد مردم ، قلبم را می فشرد . با دو رفتم در میدان . جایی که باید انتقام می گرفتم .  انتقام خون مادرم ..... خون خواهرم .....  به هر کس می رسیدم متفکرانه و تیزهوشانه ، تیری نصیبش می کردم . تیری نصیب سیم بالای سرش . گاهی هم تیری نصیب قلبش . قلبی که حتی ذره ای احساس ندارد که زن و بچه ای را ول کند و نکشد . من نیز می خواستم رحم نکنم . می خواستم انتقام بگیرم . انتقام خون خیلی ها .... خیلی از بی گناهان که حتی هوسی سر این جهان ندارند و نمی خواهند این ها را از مال خود کنند . تیر می زدم و گاه تیر می خوردم ولی مرا نه زخمی می کرد و نه می کشت . لباس هایی که ما داشتیم تیر را به خود طرف بر می گرداند . میدان جنگ ما ، میدانی بود که همه جهان توافق کردند تا سر این جهان بجنگند . که هر کس برنده شد ، جهان را از مال خود کند . میدان پر بود از ایرانی ها ، آمریکایی ها ، آلمانی ها ، فرانسوی ها و .... می توانستم با ناباوری بگویم ثانیه ها ده ها نفر آخ و ناله می کردند و با این جهان وداع . با خودم می گویم کاشکی من در این مسل نبودم . کاش در نسل های پیش بودم ، تا طمع واقعی این جهان و زندگی را می فهمیدم . این نسل فقط طمع جنگ را دارد و بس .... هرکس روبرویم بود را می کشتم . به هر کس می رسیدم متفکرانه و تیزهوشانه ، تیری نصیبش می کردم . تیری نصیب سیم بالای سرش . گاهی هم تیری نصیب قلبش . قلبی که حتی ذره ای احساس ندارد که زن و بچه ای را ول کند و نکشد . من نیز می خواستم رحم نکنم . می خواستم انتقام بگیرم . انتقام خون خیلی ها .... خیلی از بی گناهان که حتی هوسی سر این جهان ندارند و نمی خواهند این ها را از مال خود کنند . تیر می زدم و گاه تیر می خوردم ولی مرا نه زخمی می کرد و نه می کشت . لباس هایی که ما داشتیم تیر را به خود طرف بر می گرداند . میدان جنگ ما ، میدانی بود که همه جهان توافق کردند تا سر این جهان بجنگند . که هر کس برنده شد ، جهان را از مال خود کند . میدان پر بود از ایرانی ها ، آمریکایی ها ، آلمانی ها ، فرانسوی ها و .... می توانستم با ناباوری بگویم ثانیه ها ده ها نفر آخ و ناله می کردند و با این جهان وداع . با خودم می گویم کاشکی من در این مسل نبودم . کاش در نسل های پیش بودم ، تا طمع واقعی این جهان و زندگی را می فهمیدم . این نسل فقط طمع جنگ را دارد و بس .... هرکس روبرویم بود را می کشتم .
  15. olivia_roman

    آخرین امروز | olivia_roman

    با دست روی زخم را پوشاندم که آخش در آمد . بدجور زخمی شده بود . چاره ای نداشتم . نمی دانستم چه کنم . در این جنگ که جایی برای دوا و درمان پیدا نمی شود . با صدای انفجاری در کناره ها ، به خودم آمدم . وینا را بغل کردم و به سمت سرپناه آهنین دویم . دکمه های زیر کفشم خراب شده بودند و پرواز کردن امکان پذیر نبود . وینا با گریه با من حرف می زد : _ سلین ، من رو بزار زمین خودم می تونم بدوم . می دانستم که نمیتواند ولی اصرار می کند . همچنین ترس هم در وجودش رخنه کرده بود که متوجهش شده بودم . به زخم پایش و دکمه خراب اشاره کردم و گفتم : _ وینا ، این دکمه خرابه و زخمت امونت نمی ده . نمی تونی راه بیای . انگار که راضی شده بود . صدای هق ، هق گریه اش کمتر به گوش می رسید . نسل ما خیلی عالی است . برای هر چیزی یک دوا و درمانی است . نمی دانم نسل های بعد از ما چقدر از ما بهتر باشند . همه چیز اینجا برقی است و از انرژی خورشید سرچشمه می گیرد . سیم هایی که به ما وصل اند ، از مرگ ما جلوگیری می کنند . به لباس های ما دکمه هایی وصل است تا بتوانیم دربرابر خودمان دفاع کنیم . مادرم می گفت که نسل های خیلی قبل تر از ما ، هیچکدام از این ها را نداشتند . لباس های نسل قبل ، مثل الان آهنین نبودند . درخت های طبیعی داشتند ولی مثل الان ما سسم هایی به آن ها وصل نبود تا اکسیژن چند برابر تولید کنند . خیلی چیز های قدیمی داشتند . خیلی قدیمی . با این که حال جنگ است ، آن زمان جنگ نبود . حال ، امه کشور ها برای به دست آوردن جهان می جنگند . از ایران که وطن من است گرفته تا کشور هایی که نامشان را به زحمت بلدم . به سرپناه رسیدیم . سر می چرخاندم تا مطمئن شوم هیچ کس نیست که به ما آسیب برساند . حال وینا خیلی بد بود . نفس ، نفس ، می زد و آه و ناله می کرد . رو کردم به او و گفتم : _ دووم بیار وینا . دووم بیار . دور و اطراف را می گشتم اما دریغ از حتی تکه ای وسیله که زخمش را دوا کنم .

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×