رفتن به مطلب

mehrane

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    79
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

209 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره mehrane

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,373 بازدید کننده نمایه
  1. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت دوازدهم پله ها رو باعجله پایین رفتم که همون موقع پریا در سالن رو باز کرد و وارد خونه شد ، مثل همیشه شیک وخوش پوش ، نگاهم رو از پوست سفید وبی لکش به شال خوش رنگی که به زیبایی وبا مهارت کامل دور سرش پیچیده بود طوری که خدایی نکرده تار مویی از زیرش معلوم باشه دوختم ، همیشه دلم می خواست شالم رو مثل پریا سرم کنم ولی نمی شد که نمی شد با بشکنی که پریا جون با انگشتای گوشتی مبارکش درست جلوی چشمام زد به خودم اومدم و دست پریا رو گرفتم وبه سمت در ورودی کشیدم ، به نزدیکی در که رسیدیم دستش رو ول کردم ولبخندکج وکوله ای به قیافه متعجبش زدم که همون لحظه صدای پای نیما که ازپله هاوپایین میومد رو ش
  2. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت یازدهم به طرف کمدم که روبه روی تختم بود وبرعکس تمام وسایل تو اتاقم که رنگ های روشن جیغی داشتند یاسی رنگه رفتم ، درش رو باز کردم وبعد از کلی گشتن وتست زدن لباسهای مختلف جلوی آینه قدی اتاقم یه مانتو قرمز رنگ جلو باز یقه هفت دنباله دارکه زیر سارافونی مشکی داشت برداشتم ، شال مشکی رو هم به همراه شلوار جین یخی از کاورش کشیدم بیرون ، لباسهام رو عوض کردم و شروع کردم به آرایش کردن ؛ کمی کرم پودر به صورتم زدم و با فرمژه به مژه های پرپشتم حالت دادم ، رژقرمزم رو هم روی لبام کشیدم وموهای حالت دارمم رو با سنجاق سر بستم ؛ چتریام رو کج رو صورتم ریختم و شال مشکیم رو روی سرم انداختم جوری که موهام کمی
  3. mehrane

    شاهدا | Mehrane

    پارت۳ ازدرد این یاد آوری عذاب آور چشمام وباز می کنم وزل میزنم به کاشی های دیوار روبه رو.... نگاهم به روبه رو اما حواسم پرت پنج سال پیشه...... پرت سال هایی که خبری از این کابوس هانبود ... خبری از نفس تنگی های بعد از بیدارشدن نبود .....خبری از این بغض وامونده که جا خوش کرده وسط حنجره ام نبود ..... من بودم ویه زندگی شاد با کلی امیدوآرزو وخیال .....ولی الان هیچ کدومش رو ندارم......... شدم ی زن که توی سن ۲۸سالگی تبدیل شده به ی پیرزن دلمرده ۲۸۰سال قطرات آب آروم از روی پیشونیم سر می خورندو میرن تو چشمای بازم که همین باعث می شه سوزش چشمام اضافه شه به کلافگی فکر وذهنم...... ناچارا از زیر
  4. mehrane

    شاهدا | Mehrane

    مقدمه : شال گردنم رو باز می کنم واین بار دور دهنم سفتش می کنم و سعی می کنم به این فکر نکنم که زندگیم مثل این شال گردن محکم بند شده به گردنم و داره خفم می کنه ، به این فکر نکنم که ی خنجر درست وسط قلبم فرو شده و بدون این که قطره ایی خون از بدنم جاری بشه داره جونم رو می گیره حس می کنم الانه که آبریزش بینی ام به گر گرفتگی گونه هام اضافه بشه پس لبه ی شال گردن رو تا نوک بینیم بالا می کشم ولی هنوز احساس می کنم سردمه ، این دفعه کلاه سرهمی کاپشنم رو روی سرم می اندازم و دو طرف یقه ی کاپشنم رو به هم نزدیک تر می کنم دستهام رو از جیب کاپشن قهوه ای سوخ
  5. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت یازدهم چینی به بینیم دادم - حالا تو هم هیچی نمی گم داری پررو می شی صدای خنده بلند پریا تو گوشی پیچید ومن با ناز ذاتی که تو صدام بود اسمش رو صدازدم - پری جونممم - جانم؟ - حوصله ام سر رفته - خب ؟ - یعنی چی خب ؟پاشو بیا اینجا من رو ببر دور دور یه هوایی به سر وکله ام بخوره - آهان بگو واسه چی زنگ زده ، خانم راننده شخصی می خواد نیشم تابناگوش بازشدوگفتم : آفرین دختر ، واقعا که شغل شوفری برازنده اته ها صدای جیغ جیغوی پریا تو گوشی پیچید - دستم بهت برسه کشتمت نفس گوشی رو با دست دیگه ام گرفتم و انگشت اشاره ام رو روی شصت مانیکورشده ام
  6. mehrane

    شاهدا | Mehrane

    نام رمان: شاهدا نویسنده : mehrane کاربرانجمن نود هشتیا خلاصه داستان : شاهدا نجفی یکی یک دانه مهندس اردلان نجفی برج ساز معروف تهران تو سخت ترین دوران زندگیش عاشق می شه سخت عاشق می شه ، متفاوت عاشق می شه وهمیشه عاشق می مونه حتی وقتی عشقش ناپدید می شه وهیچ خبری ازش نداره
  7. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت ده برای بیرون رفتنم به نیما احتیاج داشتم برای همین به سمت اتاق نیما رفتم چند ضربه به در زدم ووارد شدم اونم چه وارد شدنی واردشدنم ودیدن صورت نیما مصادف شدبا شلیک خنده ی من ، طفلی نیما با دهن باز خوابیده بودو آب دهنش هم به راه بود جالب تر ازاون اینکه موقع نفس کشیدن سوراخای بینی خوش فورمش گشاد تر میشد نیما با صدای خنده های من از جا پرید وبا وحشت به اطراف نگاه کرد وبا دیدن من که از خنده ریسه می رفتم چشماش گشاد شد وباتعجب نگاهم کرد بعد ازچند ثانیه نگاه کردن به من که دستم رو رو دلم گذاشته بودم وعملا از خنده شکم درد گرفته بودم هوشیار شدوبه سمتم حمله کرد منم تند دویدن وازاتاق رفتم
  8. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت نهم چشمام مثل وقتایی که کنجکاو می شدم ریز شد وگوشام تیز!!! سریع پشت میز نشستم ونگاهم مثل پاندول بین بابا ومامان در گردش اومد در ظاهر مشغول خوردن بودم اما همه ی حواسم پیش حرف مامان بود ، حتما می خواستن مسافرت برن که صبح به این زودی بیدار شدند اما هرچی منتظر موندم هیچ کدوم حرفی نزدن ، بالاخره کاسه صبرم لبریز شد و سوالی که تو مغزم بود به زبون آوردم: - جایی می خواید برید؟ مامان در حالی که لقمه اش رو می جویدنگاه عاقل اندر سفیه ای به من انداخت وسرش رو به نشونه مثبت تکون داد خودم رو بیشتر به میز نزدیک کردم و سوال بعدی رو پرسیدم : کجا؟ مامان لقمه اش رو قورت داد ودر
  9. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت هشتم نمایشی شروع کردم به تقلا کردن -بابا جون لطفا ولم کنین ، اینجا جز شما کسی من رو دوست نداره همینجور الکی تقلا می کردم و از بابا خواهش می کردم ولم کنه که با شنیدن صدای خنده بابا سرم رو به عقب برگردوندم نگاه کردنم به پشت همانا و از خجالت آب شدنم همانا زنگوله آویزون از آستین لباس خوابم به صندلی گیر کرده بود و من این همه مدت فکر می کردم بابا آستینم رو گرفته ، از خجالت سرم رو انداختم پایین و مشغول بازی با انگشتام شدم دست بابا دور شونه ام حلقه شد وبا دست دیگه اش سرم رو بلند کرد نمی خندید ولی ته چشماش خندون بود که همین باعث شد دوباره سرم رو بندازم پایین، ولی اینبار
  10. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت هفتم - از بس حرف زدی سرش درد گرفت بچه ام ، تمام دیشب رو شیفت بوده - باشه مامان جان اصلا من اشتباه کردم خوب شد بابا که لحن مظلوم من رو دید پادرمیونی کرد: سوری جون دخترم که چیزی نگفت نیمام ک خودت می گی خسته بود رفت خوابید این بچه که گناهی نداره حرف های بابا رو که شنیدم صورتم رو بیشتر مظلوم کردم که مامان چشم غره ای به قیافه موش مرده ام زد و دریخچال رو باز کرد وطبق عادت همیشگی قبل از خوردن صبحانه لیوانی برداشت ، ازآب سرد پرش کردوسر کشید ، با این که مامان به سلامتیش خیلی اهمیت می داد ولی نمی تونست این عادتش رو ترک بده - باز تو رفتی تو هپروت دختر ؛ بشین صبحونه ات رو
  11. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت ششم باتشر مامان نیما به خودش اومد وخودش رو جمع وجور کرد - سلام مامان مامان که انگار تازه الان هوشیارشده بود ؛ من و نیما رو از هم تکفیک کرد و با عشق به پسر عزیز دوردونه اش نگاه کرد و درحالی که لبخند عمیقی روی لبش شکل گرفته بود به سمت نیما اومد و گونه اش رو بوسید - سلام مامان جان ، کی اومدی پسرم ؟ - یه نیم ساعتی می شه دستام رو روی سینه حلقه کردم وخصمانه به این مادر وپسر نگاه کردم ، دیگه به این پسر دوستی مامان جان عادت کرده بودم - مارم تحویل بگیر سوری جون سوری جون رو تاکیدی گفتم که باعث شد مامان ج
  12. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت پنجم سوت بلندی زدم که نیما تکونی خوردوچشماش رو باز کرد تکیه ام رو از رو اپن برداشتم ودرحالی که وارد آشپزخونه می شدم با صدای خیلی آرومی گفتم : فکر کنم بهت غالب کرده نیما که منظورم رو نفهمیده بود با قیافه ای متعجب وتحت تاثیر صدای آروم من به آرومی پرسید: چی رو ؟ من که حالا طرف دیگه ی میز ناهارخوری ؛درست روبه روی نیما قرار گرفته بودم کمی روی میز خم شدم و دوتا انگشت وسط واشاره ام رو به هم نزدیک کردم ودر فاصله کمی از همدیگه نگهشون داشتم به طوری که انگارچیزی رو مابین دوتا انگشتم گرفتم وجلوی دهنم نگه داشتم ، نفسم رو فوت کردم مابین دوتا انگشتم وچشمکی به نیما زدم  -
  13. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت چهارم - داداشی میگما می خوابی یا منتظر میمونی باهم صبحونه بخوریم نیما که به در اتاقش که روبه روی اتاق من بودرسیده بود کمی صورتش رو جمع کردوبعد از کمی فکر گفت : ساعت دو صبح ی عمل داشتم خیلی خستم از تنها صبحانه خوردن متنفر بودم ، امروزم که جمعه بود وروز تعطیل ، مامان باباهم زودتر از ساعت ده بیدار نمی شدن ، منم اگه بیدار می شدم بخاطر این بود که کنکوری بودم و تا ده روز دیگه کنکور داشتم ، کله سحر بیدار می شدموبکوب تاشب درس می خوندم تا مثل داداش نیمام دکتر بشم ، ناهار وشام رو تو اتاقم می خوردم ولی صبحونه رو با خانواده ، الانم که باید صبحونه ام تنها می خوردم پکر شدم ولی قبل از ا
  14. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت دوم هرچی تو اتاقم چشم چرخوندم لنگه دیگه دمپاییم رو پیداش نکردم عصبی شدم وزیرلب شروع کردم به غرغرکردن: اه کجاست این دمپایی ، اصلا نمی شه ی چیزی رو راحت پیداکنم همیشه بایدحرص بخورم ، دوباره چشم چرخوندم واین دفعه هم که ناامید شدم صدام رو بلند کردم - اه ، اصلا چرا این اتاق اینقدر بزرگه؟ با فکر کردن به جمله آخرم دوباره خندم گرفت چی گفتم !!!! آخه گم شدن دمپاییم چ ربطی به مساحت اتاق داشت ، همینجور که می خندیدم یادم اومد زیر تخت روندیدم ، یهو عین اورانگوتان چپکی ازتخت آویزون شدم ، راستش از این کار خیلی خوشم میومد بخصوص از این که انبوه موهای بلندم روی پارکت اتا
  15. mehrane

    عشق بی پروا| Mehrane

    پارت یک "نفس" پتوی نازک تابستانه ام رو از رو صورتم کنارزدم وبی حوصله توجام نیم خیز شدم خمیازه ی بلند ی یابه قول سانازجون دهن دره ای کشیدم ، درهمون حال چونه ام روخاروندم و باچشمای نیمه باز بی هدف به اطرافم نگاه کردم بعداز ده دقیقه که همون جور بی حرکت تو تختم نشسته بودم قصد دل کندن از تخت عزیزم رو کردم وباچشم دنبال دمپایی ابری های آبی رنگم که وسطش دوتا گوش بزرگ خرگوش به رنگ صورتی داشت گشتم ، دیشب اونقدر خوابم میومد که هر کدوم ازلنگه اشون رو ی گوشه پرت کردم ومثل وحشیا خودم رو تخت ولو کردم ، یکیشون روپیداکردم تقریبا سه سانت بادر فاصله داشت خودمونیما پرتابام دور برد بودن یادم با
×
×
  • اضافه کردن...