رفتن به مطلب
Added by Amir

kimiakl

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    27
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

121 بار تشکر شده

9 دنبال کننده

درباره kimiakl

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    من
    عاغا وایسا وایسا یه لحظه
    من عاشق چی نیستم ؟
    خخخ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

210 بازدید کننده نمایه
  1. راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (5) پدرش عاشق بود ! عاشق کسی به غیر از مادرش به گفته خودش مادربزرگش پدرشو مجبور کرده بود با دختر خالش که مامان کیانا باشه ازدواج کنه اما پدرش عاشق هم دانشگاهیش بود یادمه اوایل به زندگیش غبطه می خوردم و بهش حسادت می کردم فک می کردم که چه زندگی قشنگی داره اون اوایل هیچ حرفی از مشکلات زندگیش نمیزد همیشه مخفی می کرد و خودشو خوشحال نشون می داد اما یک سال بعد از دوستیمون بالاخره گفت که وضعیت زندگیشون چطوریه می گفت تک بچست ودو ماه بعد از ازدواج پدر و مادرش مادربزرگش وقتی حال زار پدرشو دیده گفته که بهتره از هم جدا بشن چون پدرش عاشق یه نفر دیگه بوده اما وقتی میرن دادگاه می فهمن که مادرش دو ماهه حاملست و همین باعث میشه که نتونن از هم طلاق بگیرن سر همینم پدرش از این بچه به دنیا نیومده متنفر میشه یادمه چقدر از خودم متنفر شدم وقتی فهمیدم به زندگی چه کسی حسادت کردم زندگی اون حتی از منم بدتر بود اما اون خیلی بیشتر از من قدرتمند بود همیشه یادمه که چطور من رو با غرور خاص توی چشماش حمایت میکرد اما هیچ وقت بهم ترحم می کرد انگار تنها کسی بود که منو به راحتی درک میکرد یادمه چقد وقتایی که گریه می کردم حرص می خورد همیشه منو مجبور می کرد تا خوش حال باشم منم زیاد موفق نبودم اما اون بازم تلاششو می کرد حتی یه بار که حالم خیلی بد بود بهش گفتم بیا فرار کنیم اونم به قدری بهم خندیده بود که منم خندم گرفته بود به عبارتی بازم تونسته بود حالمو خوب کنه امروز جمعه بود چهار شنبه غایب بود و من دو روز بود آرامش دهنده ی خودمو ندیده بود دلم براش تنگ شده بود * * * +خانوم؟ خانوم؟خانــــوم؟ صدامو می شوین ؟ با صدای سربازی که در ماشینو باز کرده بود و منتظر بود پیاده بشم از خاطرات گذشتم بیرون کشیده شدم دلم برای کیانا تنگ شده بود اما با یاد آوری اتفاقی که براش افتاده بود انگار یه سطل آب یخ روم ریخته باشن قلبم شروع کرد به تیر کشیدن دوباره یه تیکه خیلی بزرگ از قلبمو خالی حس کردم ته دلم آشوب شد دلم می خواست اشک بریزم اما اشکی برای ریختن نداشتم دوباره صدای اون سربازه بلند شد که ترجیح دادم پیاده شم از ماشین که بیرون اومدم سوز سردی اومد که به خودم لرزیدم با یاداوری بلایی که سر نقطه قوتم اومده بود ضعیف شده بودم تهی از هر حس خوبی شده بودم سرمو بالا بردم و به آسمونی که ابری بود نگاهی کردم انگار دل آسمونم مثله دل من گرفته بود دلم برای نقطه قوتم تنگ شده بود دوباره شده بودم همون وانیای کوچولو و ضعیفی که نیاز داشت حس کنه یه نفر هست که حمایتش کنه شونه هامو کمی بالا اوردم و سعی کردم سرمو توشون قایم کنم یه خانوم با چادر به سمتمون امد انگار که برای این که منو ببره اومده بود کنارشم یه خانوم دیگه که کم سن تر از اون به نظر می رسید کنار همدیگه با سرعت قدم بر می داشتن اونی که جون تر بود به سمت همون دختری رفت که ازم کمک خواسته بود و به خاطر اون این جا بودم دستشو گرفت و با خودش بردش اون یکی به من رسید خواست دستمو بگیره که دستای دستبند خورده امو بالا اوردم و گفتم : خودم میام ! با مهربونی سری تکون داد و کنارم ایستاد تا راهنماییم کنه نمی دونم مهربونی توی صورتش برای چی بود انگار که حال بد درونیم روی ظاهرم تاثیر گذاشته بود سرمو به شدت تکون دادم تا این احساسای بدو از خودم دور کنم بهتر بودم چند تا نفس عمیق کشیدم حالم خیلی بهتر بود دوباره غرورمو توی صورتم جا دادم و با اعتماد به نفس شروع کردم به راه رفتن دلم می خواست به خودم پوزخند بزنم هه هیچ کس نمی دونست زیر این صورت مغرور و سرد چه موجود ضعیف و ناتوانی خوابیده !!
  2. راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    ! (4) خخ حقشه ! مرتیکه بی شعور (!) از جاش بلند شد اوه دماغشو خخخ یعنی اینقدر فجیح زمین خورده که از دماغش خون میاد (!) این بار نوبت من بود پوزخند بزنم یدونه از همون پوزخندای معروفم تحویلش دادم که عصبانیش کرد دوباره تقریبا به حالت دو به سمتم اومد که با یه لگد به سرش تا چندین لحظه حالشو جا اوردم بالاخره درد سرش کمتر شد و از جاش بلند شد و دوباره خواست به طرفم بیاد که یهویی در دستشویی به شدت باز شد و هانیا تو چارچوب در نمایان شد و با دیدن همچین وضعیتی توی دستشویی چشماش به یه نلبکی تغییر سایز دادن ! با دیدن صورت خونی مرده یه جیغ بلند کشید و محکم درو بهم کوبید با تعجب به در بسته نگاه می کردم عجب عکس العملی ! بعد چند لحظه دوباره در باز شد اما اینبار به غیر از هانیا چند نفر از خدمه رستوران و یه مرد شیک پوش که با اخم غلیظی جلو تر از همه جلوی در ایستاده بود و پشت سرش چندتا گارسون و هانیا و دوستاش قیافه هانیا نگران و ترسیده بود نمی دونم چطور تونسته بود تو این چند لحظه این همه آدمو این جا جمع کنه ! همون مرد شیک پوش سکوتی که از تعجبمون حاصل می شد رو شکست و گفت مرد شیک پوش- میتونم بپرسم اینجا چه خبره؟ من- البته ؛ اما قبلش لطفا با پلیس تماس برقرار کنید چون فک نمی کنم مشکل عادی پیش اومده باشه(!) ابروهاشو بالا داد و گفت - هر چند برای سابقه رستورانم خوب نیست اما فکر کنم حق با شماست باید به پلیس بگم تا بیاد و تکلیف شماها رو معلوم کنه که چرا تو یه مکان عمومی همچین درگیری رو به وجود اوردید و بعد از این حرف دست توی جیبش کرد و موبایلشو بیرون اورد و با شماره گیری 110 فورا پلیس هارو خبر کرد نگاهی به چهره مردی که تا چند دقیقه پیش باهاش دست به یغه شدم کردم استرس و نگرانی توی صورتش فریاد می کرد نمی دونم چرا از اون اصلحه اش برای فرار استفاده نمی کرد! انگار که صدای ذهن منو بشنوه دست برد سمت کلتش و با یه حرکت اصلحه شو بیرون اورد و بعد فورا به سمت من اومد و از من به عنوان یه گروگان از من استفاده کرد انگار ناشی تر از اون حرف هایی بود که فکر می کردم چون با فریاد گوش خراشی اونم با زبون فارسی ! گفت که بهتره بزارن بره تا صدمه ای به من نزنه اصلحه رو دقیقا گذاشته بود روی شقیقه ام و فشار میداد سردی لوله تفنگشو به خوبی حس می کردم همین طور تیزی پلاستیکی که نشون از ساخت بی کیفتش میداد با این تیزی متوجه شدم که این اصلحه اسباب بازیه ! اوه خدای من گیر چه کسایی افتادم ! نگاهی به جمعیت ترسیده جلوی در انداختم انگار دیگه زیادی سر و صدا راه انداختیم ! ترجیح دادم این قائله رو ختم کنم دستم رو بالا بردم و روی لوله کلتش قرار دادم اول تعجب کرد اما وقتی پوزخند روی لبمو دید تونستم ترسی رو که داشت به اعماق چشماش تزریق میشه رو ببینم از این ترسیدنش سواستفاده کردم و فورا اصلحه رو پیچوندم انگار که دستش توی فضایی که ماشه تفنگ قرار داشت گیر کرد بود چون دستش هم همراه با تفنگش پیچید و دردی که وارد دستش شد باعث شد تا اون یکی دستشو که دور گلوی من حلقه کرده بود و با تغییر احساساتش حلقه اش تنگ تر میشد کنار ببره و شروع به فریاد کشیدن بکنه توی همین اوضاع بودیم که پلیس ها از راه رسیدن وقتی که این اوضاع رو دیدن متعجب شدن و جلو اومدن وقتی که دیدن همه چی آرومه و من کاملا خونسرد دارم بهشون نگاه میکنم انگار که تعجبشون بیشتر شده باشه نمی دونم اون مرد شیک پوش چی به پلیسا گفته بود که با این تعداد نفر اومدن من انتظار داشتم حداکثر دو تا مامور این جا وجود داشته باشه اما انگار زیادی پیاز داغش زیاد شده اینجا حداقل پنج تا مامور وجود داشت یه سرگرد دوتا سروان و دوتا سرباز ! (5) خندم گرفته بود انگار که اومدن یه گردن کلفت که گروگان گیری کرده رو دست گیر کنن سرگرده اسمش بردیا رادمهر بود ! یادمه قبلا یه نفر با یه همچین اسمی زیر دستم کار می کرد جلو اومدن و اون مرده رو دستبند زدن اما به من که رسید اون سرگرده انگار که چیزی یادش اومده باشه با صدای بلند و متعجبی گفت - ســـرهنــــگ؟ سرمو به طرفش برگردوندم و با همون خونسردی و آرامشی که هانیا معتقد بود تو این جور مواقع آدمو بد جور می ترسونه نگاهش کردم و گفتم - بله ؟ - سرهنگ وانیا رستگار؟ خودتونید قربان ؟ همه با تعجب زایدالوصفی به من زل زده بودن - بله خودمم جناب سرگرد رادمهر فورا یه احترام نظامی گذاشت و منتظر شد تا من بهش دستور آزاد رو بدم اما من ... توی فکر بودم که چطور بعد از شیش ماه اون هنوز منو یادشه ؟ اصلا اون هیچی من چطور هنوز به یاد دارم که سرگردی با این نام زیر دستم بوده و باهاش همکاری میکردم ؟ با صداش از سوالاتم دست برداشتم - سرهنگ آزاد باش نمی دید؟ داریم میافتیم ! متوجه شدم که بقیه هم به تقلید از مافوقشون به من احترام گذاشتن ! - آزاد سرگرد ، گویا متوجه نشدین که من با لباس شخصی هستم و نیازی به احترام گذاشتن نبود - . . . چیزی نگفت و فقط بر و بر منو نگاه کرد ! کلافه شده بودم هیچ وقت دوست نداشتم کسی توی کارام دخالت کنه و منو بشناسه و این جوری به من زل بزنه و ظاهرا که این پسر هر سه کار رو برای من داره هم زمان انجام میده - چرا منتظری سرگرد تو مسئولی که بر هم زننده های آرامشو دست گیر کنی واقعا منتظری که من خودم خودمو دستبند کنم ؟ با تعجب بهم نگاه کرد انگار انتظار همچین دیالوگی رو نداشت ! خب واضحه که هیچ وقت کسی دوست نداره دستگیرش کنن اما من فرق دارم ! من حتی اگه حکم اعدامم بیاد باز هم ترجیح میدم به قانون احترام بذارم ! (عژب دخدر قانون مدار خخخ ببخشید پارازیت انداختم ! ) خب نمیدونم چرا ولی همیشه این که به قوانین پایدار باشم برام یه اصل توی زندگی بوده و هست ! یکی از سربازا جلو اومد و یه ببخشیدی گفت و ازم خواست تا خودم به خودم دستبند بزنم چون همکار خانوم همراهشون نیست منم همون کارو کردم و به دنبالشون رفتم سوار ماشین شدیم یه الگانس بود همون ماشینی که تمام بچگیمو توش بودم ** مامان - وانیا مامان کمربندتو ببند من - چشم مامان - آفرین دختر نازم بابا – دقیقا دختر نازت (و پوزخندی که دلمو بد سوزوند ) اشک تو چشام حلقه زد مگه من چیکار کرده بودم ؟ گناهم چی بوده ؟ این که متولد شدم؟ مگه تغصیره منه ؟ دو قطره اشک از چشم سمت راستم چکید ؛ یادمه یه جایی خوندم وقتی از چشم راست اشک بیاد یعنی غرورت شکسته و من دیگه غروری برام باقی نمونده بود که بخواد بشکنه ! یاد حرفای کیانا افتادم یادمه هر موقع گریه می کردم بغلم می کرد و می گفت وانیا اشک بریز اما نه در حضور هر کسی پیش کسی اشک بریز که هیچ وقت بر علیه ات نشه جایی حرفاتو بزن که بدونی تا ابد حرفات براش مثله یه راز میشن همیشه بهم می گفت مغرور باش دختری که غرور نداشته باشه شخصیتش له میشه هیچ وقت مظلوم نباش افراد مظلوم تو این دنیا اونقدر بهشون ظلم میشه که فکرشم نکنی و بعد محکم تر بغلم می کرد چقدر بغل کردناش بهم آرامش میداد کیانا دوست صمیمیم بود کلاس پنجم بودم که باهاش آشنا شدم خیلی دختر شیطونی بود البته مغـرور هم بود یادمه که چه خانواده ایی داشت
  3. راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (3) در ضمن مردم این جامعه عقلشون به چشاشونه هانیا رو با این مدل لباس پوشیدن ببینن فکرای قشنگی نمی کنن اع اع دختره پررو یه مانتو پوشیده بود به زور تا پایین باسنش می اومد به همراه یه ساپورت که که خیلی خوشگل مچ پاهاشون انداخته بود جورابم که اصلا اه اه ببین تو رو خدا یه ذره حواسم بهش نبوده چه اخلاقی گندی پیدا کرده ! بالاخره خانوم پس از سی دقیقه اومد معلوم نیست چی کار میکنه این قدر طول میکشه آماده شه من که ده دقیقه ای حاضرم آهان حالا شد لباساش کاملا شبیه خودم بودن خخخ بی تربیت از لج من این جوری کرده عیب نداره بالاخره راه افتادیم سوار آئودی مشکی من شدیم و راه افتادیم هانیا زنگ زده بود به دوستاش گفته بود که با خواهرش میاد نیاز نیست بیان دنبالش اوناهم بهش آدرس داده بود که قراره کجا جمع شنو بالاخره برن کوه . . . بالاخره رسیدیم به جایی که قرار بود همدیگه رو ببینن یه رستوران که روی پایه کوه ساخته شده بود رستوران نسبتا بزرگی بود دکوراسیونش خاکستری و سفید بود میزای گردی که روشون سفره های سفید انداخته بودن بعضی از میز ها چهار تا صندلی داشت و بعضی هم هشتا یک طرف رستوران به جای دیوار شیشه بود که منظره ی زیبای بیرون رو به رخ می کشید در کل جای زیبایی بود هانیا با دیدن جمعی از دخترها و پسرها به سمتشون راه افتاد و دست منم کشید چهار پسر و دو تا دختر که با من و هانیا میشدن چهار تا دختر چه شلوغ ! به یاد جمع های دوستانه خودم که میافتم خندم میگیره همیشه سه نفری بودیم من، سمیرا و تینا هیچ وقت هم بین مون جای پسری نبود تک تک بهمون سلام کردن و شروع به معرفی کردنه خودشون کردن از اونجایی که اصلا حوصله ی حرف زدن رو نداشتم نقاب سردی و بی تفاوتیم رو که همیشه جلوی دستم بود رو به صورتم زدم و روی یه صندلی کنار هانیا نشستم یکی از پسرا گارسون رو صدا زد و هر کس شروع به سفارش دادن کردن تا ، نوبت به من رسید گرسنه نبودم فقط ی سالاد با آب سفارش دادم خب مطمئنن همه فکر می کنن خسیسم اما واقعا وقتی که گرسنه نبودم چرا چیزی رو سفارش بدم که رو دستم بمونه یکی از پسرا برگشت گفت : - وانیا خانوم نترسین خودم پول ناهارتونو میدم بعد از این حرفش همگی شروع کردن به خندیدن اما هانیا یه نیشگون از پام گرفت که الحق درد داشت با پام زدم ب پاش که قرمز شد واقعا در این حد درد داشت ؟ بررگشتم به پسره گفتم : -اسمتون چی بود ؟ -امین -جناب امین خان مراقب حرف زدنتون باشید اگر بنا به اینه که ثروتی که از پدر بهتون رسیده رو به رخ بکشید بهتره بگم که من اگه بخوام دست تو جیبم بکنم کل هیکلتونو به راحتی میخرم و بعد از جام بلند شدم تا هم دستشویی برم و دستامو بشورم و هم از هر گونه بحث دیگه جلوگیری کنم به سمت دستشویی به راه افتادم دم در دستشویی که رسیدم یه صداهایی میومد انگار که یه نفر برای یه خانومی مزاحمت ایجاد کرده باشه از حرف زدناشون فهمیدم که ترک هستن کم کم صدای جرو بحثشون بالا گرفت که ترجیح دادم وارد بشم خب چیکار کنم مطمئن بودم که یه اتفاقاتی برای اون خانوم داره میافته -دفول گیت !(گم شو) -نِ ؟(چی؟) -سانا دفول دمدیم می (بهت گفتم برو گمشو ) و صدای خنده ی مرد – هایر (نه) چیزی از مکالمشون نمی فهمیدم اما ترجیح دادم که دیگه وارد شم درو با هزار ضرب و زور باز کردم وقتی وارد شدم یه دختره گوشه دستشویی نشسته بود و زانوهاشو داخل شکمش جمع کرده بود و اشک از چشماش روان بود مرد هم بالای سرش با ی لبخند خبیث ایستاده بوده فکر کنم صدای در رو نشنیده بودن چون صدای موزیک بلندی از توی سالن میومد مرده خواست بهش نزدیک تر شه که من با صدای بلندی اضحار وجود کردم - چه خبره ؟ اون دختر با دیدن من انگار که دنیار رو بهش داده باشن با برقی از امید نگاهشو به من دوخت و گفت : -لدفا کمکم کن -کمک ؟ (4) متعجب شده بودم ولی به نظرم تعجب کردنم جای تعجب داره خب آخه وضعیت این بی چاره رو مگه نمیبینی اون وقت بهت میگه کمکم کن تعجب میکنی ! اه! اصن من چم شده ؟ خوددرگیری پیدا کردم مثه اینکه! ندای درون : خوددرگیری داشتی الان کشف شد من : هن؟! ندای درون : بابا فعلا ول کن به داد دختر مردم برس که کشتنش! من : جونم؟ کشتنش؟ ندای درون : نه هنوز ؛ به دادش نرسی کامل می کشنش ! من : عژب ! ندای درون : گم میشی یا گمت کنم؟ من : ن ن ن خودم میرم خودم میرم ندای درون : جونم جذبه خخخ من : بعدا تسویه می کنم باهات این حذبه رو ها ندای درون : برو نبـیـنمـت اون گـاله گشـادت بسته نمیشه که ! ترجیح دادم خودم برم کمک اون دختره تا این ندای درون نکشتـتم سرمو که بالا اوردم دیدم دوتاشون دارن با چشمایی که نزدیکه از حدقه بیرون بزنه دارن نگاهم میکنن خب جالبه فک کنم حرفایی که با ندای درون زدمو بلند گفتم وای خدایا خودت شفام بده (!) مرده به ترکی بازم چیزی گفت که بازم هیچی نفهمیدم (!) کلا نفهم شدم این وسط ! به دختره نگاهی انداختم که متوجه پریدن رنگش شدم و دوباره چشم هایی که سرشار از ترس بودن ، فهمیده بودم دختره فارسی بلده رو بهش گفتم -این الان چی گفت؟ -گفت بهتره از اینجا بری -من؟ -پ ن پ من و بعد برام پشته چشمی نازک کرد ! این چرا این قدر زود صمیمی میشه ؟! مرده انگار که کم کم داشت کلافه می شد با لحنی که مشخص بود عصبیه رو به دختره بازم یه چیز ترکی گفت و منم طبق معمول هیچی نفمیدم دختره با ترس برگشت و به من نگاه کرد و گفت: -میگه اگه این دوستت نره بیرون یه گوله حرومش می کنم !!! لد . . . (چرا این دختر اینقدر راحت می تونست تغییر حالت بده اول ترسیده بعد شیطون و حالا هم آماده اشک ریختن وبغض کرده !خب واقعا برام جای تعجب داره ! ) لدفا منو . . . تن . . . تنها نذار (چونش می لرزید و انگار که بغض توی گلوش امونشو بریده بود که این طور کلماتش نصفه نصفه و بریده بریده می شد ، خدای من ! اگه بخوام این دخترو تنها بزارم که فکر نمی کنم شبا دیگه بتونم بخوابم شدیدا برام یاد آور تنهایی که خودمم مزه اشونو به خوبی حس کردم ) -حتی اگه بخوامم نمی تونم تنهات بزارم میدونی چرا ؟ چون شغل من ایجاب میکنه که امنیتو برای همه تامین کنم (و آروم زیر لب ادامه دادم خصوصا تو) این ها رو در حالی میگفتم که دنبال مدرک شناساییم توی جیب هام می گشتم و متوجه شدم که به غیر از یه کارت اعتباری دیگه هیچ نوع کارتی به همراهم ندارم اه بخشکی شانس اینبار دنبال موبایلم گشتم که یادم افتاد سر میزی که هانیا و دوستاش نشستن جاش گذاشتم ! کلتمو هم که یادم رفته بیارم! خب پس برای نجات این دختر یه راه حل برام می مونه ! مبارزه! شالمو دور گردنم حلقه زدم و بستمش تا موقعی که با این نره خر دست به یقه میشم دستو پا گیر نشه یه نفس عمیق کشیدم تا تمرکزمو به دست بیارم بعدش گارد گرفتم مرده هم انگار قصد منو فهمیده بود که کلتشو کنار گذاشت خب انگار بدش نمیاد با یه زن مبارزه کنه! گفتم کلتش فک کنم بعلاوه ی مزاحمت برای نوامیس مردم انگار که جرم حمل سلاح گرم هم اضافه به پرونده ای که قرار بود براش تشکیل بشه شد ! عجب عجب معلوم نیست این یارو کیه ؟ اینجا چیکار داره ؟ سلاح گرم چرا داره ؟! از کجا اومده؟ چرا ترکی حرف میزنه و فارسی بلد نیست؟! با این دختر چیکار داره؟! همین طور داشتم تو سوالاتم غرق میشدم که با احساس مشت سنگینی روی صورتم به خودم اومدم جای مشتش روی صورتم درد می کرد اما از اونجایی که من یاد گرفتم همه احساساتمو بپوشونم هیچ عکس العملی نسبت به دردش نشون ندادم به جاش محکم تر گارد گرفتم و منتظر حمله بعدیش شدم و اونم با دیدن گارد گرفتنم پوزخندی زد که از چشمم دور نموند و رو مخم رژه رفت ! دوباره به سمتم دوید که جاخالی دادم و یه زیر پایی براش گرفتم اونم که انتظار داشت مثه دفعه قبل همون جور سر جام بمونم محکم زمین خورد و فک کنم صورتش صاف شد !
  4. راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    به خودم اومدم توی خاطرات کودکیم غرق شده بودم خاطراتی که زیاد دوستشون نداشتم اما ازشون متنفرم نبودم به هر حال اونا چیزایی هستن که زندگی منو تشکیل دادن و من باهاشون بزرگ شدم ! ساعت گوشیمو که نگاه کردم 01:45 دقیقه رو نشون میداد ! خیلی خوابم میومد و به خاطر سردی هوا لرز خفیفی هم به تنم افتاده بود ! خیلی وقت بود که دیگه به گذشته فکر نمی کردم اما مثله اینکه قرار بود طی چند روز تمامی خاطراتم برام یاداوری بشن چون من وقتی خاطراتم یادم بیان همشون باید برام تکرار بشن! خیلی مسخره است اما دسته خودم نیست ! یادمه از اون روز به بعد فقط یه بار گریه کردم ، یه بار که نحس بود ، بدترین روزه عمرم بود . ناراحت که میشدم فقط سکوت میکردم ساکته ساکت انگار که هم کرم هم لال ! کلا شخصیت خیلی آرومی داشتم یادم نمی اومد آخرین باری که عصبانی شده بودم کی بود همیشه خنثی و خونسرد با تمام مشکلات دستو پنجه نرم می کردم این طوری خیلی بهتر می تونستم کارامو راست و ریست کنم با خمیازه ای که هشدار از خواب آلودگی زیادم میداد به سمته اتاقم رفتم و از زمینی که اینقدر نامرتب بود بهتر بود بگم مین گذاری شده رد شدم و توی تختم خزیدم و به راحتی خوابم برد . . . * * * * * * - وانیا وانیا وانیا آجی یه چشمو باز کردم و همین طور که داشتم خمیازه می کشیدم سرمو به معنی اینکه چته تکون دادم - وانی جون امروز چی کاره ای ؟ - چرا ؟ باز چی می خوای ؟ -عع از کجا فهمیدی یه چیزی می خوام ؟ - از قیافت ! - چی مگه قیافم چشه ؟ - اول که چشم نیست دماغه دوم شدی مثه گربه شرک - زهر مار باز من با تو خوش رفتاری کردم پررو شدی ؟ -مرض باز من دو روز بهت فوش ندادم برا من دم در آوردی ؟ - اویی اویی با من درست صحبت کن - ببین هانی جون اگه اومدی برام کلاس ادب و تربیت تشکیل بدی اتاق بغل راحت تری - گمشو من برا بچمم کلاس تشکیل نمی دم برا تو کلاس بزارم ؟ - کی شوور کردی که بچه دارم شدی؟ -اه وانی دیگه اذیتم نکن - خب بابا بنال ببینم چه مرگته - اول که چه مرگته و مرض و دومم امروز بچه های دانشگاه می خوان برن کوه به منم زنگ زدن تا یه ساعت دیگه میان دنبالم اجازه میدی همراهشون برم ؟ - نه -عع ینی چی غلط نکن باز من آدم حسابت کردم اومدم ازت اجازه بگیرم غرور برت داشت؟ - شاید ولی هر کاریم بکنی من نمی زارم بری - اصن چرا اومدم از تو اجازه بگیرم خودم مگه مغز ندارم که تصمیم گیری کنم ؟ من میرم تو هر چه قد دوست داری بگو نه - بابا صبح جمعه ای اونم تو پاییز می خوای گم شی کوه که چی بشه ؟ - چیز خاصی نمیشه فقط می خوام یه ذره خوش بگذرونم در ضمن قیافه نحس تو رو نبینم! - اول این که من بودم دیروز تو شهر دور دور می کردم ؟ دوم این که هر چقد میتونی از من فاصله بگیر از دستت تنگی نفس گرفتم سوم نحسم قیافه خودته - عع وانی ینی چی نمی زاری برم؟ -عع هانی ینی چی هی اصرار می کنی؟ -ایش اگه منم پدر مادرم کنارم بودن مجبور نبودم بیام از تو اجازه بگیرم خیلی قشنگ دست گذاشت رو نقطه ضعفمو تمام -ایی بابا گمشو برو آماده شو تا با هم بریم -ای جونم آجی خوجگل اودمی - گمشو تا پشیمون نشدم سریع پرید رفت که آماده بشه می ترسیدم تنهایی این جور جاهایی بفرستمش آخه این دختر از بچگی تا حالا از این جور اجتماعاتی کم آسیب ندیده به خاطر همینه که زیاد نمی زارم که با هر کی بگرده ،رفتم یه دوش گرفتم و بعد لباسام رو آماده کردم تا بعد از اینکه صبحونه خوردم بپوشم شون رفتم به آشپزخونه و میز صبحانه رو چیدم کره ، عسل ، پنیر ، مربا ، شیره انگور ، حلوا ارده چایی هم گذاشتم تا دم بیاره در کل یک صبحونه کامل به جبران شیش روزی که در طول هفته صبحونه نمی خورم ! بالاخره هانیا شال و کلاه کرده اومد نشست پشت میز و تند تند تا تونست خورد منم که برای اینکه حرص اونو در بیارم تا تونستم آروم آروم لقمه می گرفتمو می خوردم اونم هی تکرار می کرد زود باش الان میان منم فقط سرمو تکون میدادم و اون غر غر می کرد که چرا دارم حرصش میدم بعد از این که تا خرخره لومبوندم میزو جمع کردم و رفتم تا آماده بشم یه مانتوی چریکی تیره و یه شلوار شیش جیب و یه شال سرمه ای و در آخر یه کاپشن که از پر پر شده بود بر داشتم تا وقتی رسیدیم اونجا بپوشمش یه جفت کتونی سبز تیره برداشتم وحالا این خانوم آمادست هر چند با این تیپم بیشتر شبیه پسرا بودم ولی من این جوری دوست دارم و عوض هم نخواهم شد از اتاقم اومدم بیرون به زور موبایلمو پیدا کردم و انداختمش تو جیبم حالا دیگه من آماده بودم هانیا رو صدا زدم و کلیدا و سوییچ ماشینمو بر داشتم از در خونه اومدم بیرون کتونی هامو محکم انداختم زمین و برای بستن بنداشون پامو اوردم بالا و شروع کردم به بستن بنداشون ،داشتم بندای اون یکی پامو می بستم که هانیا با یه کوله گنده رو دوشش و یه آرایش نسبتا تند و لباسایی که اصلا فک نمی کنم مناسب شخصیته یه خانوم باشه جلوم ظاهر شد ! دستمو زدم به کمرم و همین طور نگاهش کردم ابروهاشو به معنی این که چته ؟ انداخت بالا و مشغول پوشیدن یه جفت کفش صورتی که دو سه سانت پاشنه داشت شد نفسمو به صورت کلافگی دادم بیرون و به حرف اومدم : - هانیا ؟ - هوم ؟ -اینا چیه پوشیدی ؟ برو یه لباس گرمی چیزی بردار و به جای این کفشا یه جفت کتونی بردار و از همه مهم تر این آرایشتو پاک کن افتاد ؟ - اولش که اینا لباسن دوم نوچ دوس دارم همین جوری بیام تازه نگاهش به سر و وضعه من افتاد و چشماش گرد شد -بزغاله اینا چیه پوشیدی می خوای بیایی آبروی منو ببری ؟ مثه پسرای الوات تیپ زدی با اون کاپشنت انگار میخوای بری سیبری نازک نارنجی اگه بخوان مسخرت کنن منم همراهی شون میکنم یالا برو یه دست لباس مناسب جنسیتت بپوش بدو و از جلوی در ورودی رفت کنار ، همین جوری نگاش کردم الان انتظار داره برم لباسامو عوض کنم؟ عمرا من که حوصله ندارم در ضمن مگه لباسام چشونه خیلیم خوبن برگشتم بهش گفتم : - اولش که یه وقت خجالت نکشیا مثلا پنج سال ازت بزرگترم برام خطو نشون میکشی بچه پرر رو دوم عزیزم یه وقت مانتوت بلند نباشه ها گیر می کنه زیره پات می خوری زمین یالا برو خودت با زبون خوش لباساتو عوض کن اگه بخوای این جوری بیایی برام کسر شانه در ضمن با اون چشات این جوری نگام نکن خوشم نمیاد - من چرا باید به حرفات گوش کنم دقیقا ؟ - چون به نفعته گوش کنی -نفع کجاش بود ؟ - اون جاش که اون وقت خودم لباساتو عوض می کنم -آه وانیا دست از سرم بردار - اصن میدونی چیه ؟ -نه چیه ؟ - یا لباساتو عوض میکنی یا اصن از کوه و دوستات و اینا خبری نیست **** -همیشه زور میگی - هر موقعه تو هم مسئولیتت مثله من بود اون موقع منو درک می کنی -میشه بپرسم مسئولیتتون چیه خانم مسئول ؟ صورتشو اورد جلو و مسئولو کشید تا حرص منو در بیاره نمی فهمم چرا داره این جوری لجبازی میکنه منم برا اینکه بهش بفهمونم که باهاش شوخی ندارم صورتموبردم جلو و تو یه میلی متری صورتش وایسادم و با لحنی که بیشتر تو اداره ازش استفاده می کنم گفتم : + بهتره زودتر بری لباساتو عوض کنی این جور لباس پوشیدنا بیشتر به دخترای خیابونی می خوره تا لباساتو عوض کنی منتظرتم و بعد برگشتم سر جایی که قبلا ایستاده بودم و دست به سینه نگاش کردم پوف کلافه ای کشید و رفت تا لباساشو عوض کنه خودم خیلی خوب میدونم که زیادی سخت گیرم اما اگه سخت گیری نکنم دیگه وانیا نیستم
  5. راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (1) وانیا نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل من عاشق تر از من ماندم ساحل به ساحل نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل من عاشق تر از من ماندم ساحل به ساحل ای باوفای بی وفای قلب من کجایی؟ امان امان امان امان از این عشقو غم جدایی ای تو غریب و آشنای قلب من کجایی؟ امان امان امان امان از این عشقو غم جدایی (حمید هیراد) آهنگو قطع کردم کم حاله خودم بده از این آهنگای دپم گوش کنم ! والا هوف بالاخره رسیدم ماشینو پارک کردمو پیاده شدم رفتم جلوی آسانسور و دکمه اش رو زدم که بیاد پایین چند دقیقه طول کشید تا از طبقه آخر برسه پایین نمی دونم چرا هر وقت من می خوام از این آسانسور استفاده کنم باید تو بالا ترین جای ممکن باشه ؟ هه خوب معلومه وانیا جان چون جنابتون شانس ندارین ! پس از کلی انتظار بالاخره اومد پایین درشو باز کردم و داخل شدم ایش چه بوی بدی میاد !!!! بازم این بی فرهنگا آشغالاشونو با آسانسور حمل کردن ! فورا خارج شدم و ترجیح دادم با پله ها برم بالا خب حداقل یه جا ورزشکار بودنم به درد خورد! اون شیش طبقه پله رو به راحتی بالا اومدم ، با کلی گشتن کیلیدامو پیدا کردم و درو باز کردم اوم چه بوی خوبی میاد ! رفتم لباسامو با یه تیشرت آبی که یقه خیلی بازی داشت و یه شلوار آدیداس مشکی عوض کردم دست بردم لای موهامو بردرمشون بالا درسته دخترم اما هیچ وقت موهام حتی تا پایینه گردنمم نرسیدن همیشه موهام کوتاهه کوتاه بوده !!! هر بارم یه مدل پسرونه جدید رفتم یه آبی به سرو صورتم زدمو و به طرف آشپزخونه رفتم رو یخچال یه نوشته بود : سلام آجی گلم اوالد ؟(همون احوالت) از اون جایی که میدونستم بیایی خونه هم خیلی گرسنه ایی و هم خیلی شیکمویی و هم خیلی تنبل برات غذا درستیدم ! نگرانمم نباش با سمیرا رفتیم بیرون دور دور ماشینه جدید گرفته هی من بش گفتم بزا وانیا بیاد بعد بریم هی جیییییییغ زد نه نه نه الان بریم مدیونی اگه فک کنی من بودم !!! خخخخ در ضمن نیام ببینم خونه رو کثیف کردی باز بیام جمعش کنم پوسته کلتو میکنم چشمت نرم دندنت کور درست گفتم ؟ خخخ حالا ولم کن به هر حال خودت باید جمعش کنی گفته باشم !!! ها دیگه خیلی باهام حرف زدی بچه پررو ولم کن دیه خخخ ! برو ناهارتو بخور ظرفارم بشور بعدش بگیر مثه خرسه دوقطبی دوباره بخواب بوس بای ! قربانم بری نفست همه کست هانیا خدایا از دسته این به خودت پناه میارم میخواست دو کلمه بگه برات ناهار گذاشتم و با سمیرا رفتم بیرون این همه شاهنامه برا من خوند ! در ضمن خرسه دوقطبی چه سیقه ای من در جریان نیستم ؟ توماره هانیا رو انداختم رو میزو یه بشقابو قاشق و چنگال برداشتم رفتم سره قابلمه ها ام خوبه باز عقلش رسیده یه چیزی درست کنه من خوشم بیاد خورش قیمه رو با کلی برنج خوردم و بعدشم همون جوری همه چیزو ول کردم به امان خدا و رفتم تو حال خب حالا چیکار کنم ؟ یه ندایی در درونم گفت : از بس بیکاری میخوای برا خودت کار بتراشی؟ برو به پایان نامه ات برس بچه ! وا بسمه الله این کی بود وانی جون تبریک میگم داری به درجات الهی خل شدن نائل میشی ! راست میگی ولی برم بشینم پایان نامه آشغالمو درست کنم هر چند دیگه چیزی ازش نمونده!خدارو شکر! تا طرفای ساعت شیش و هفت غرق در لپ تاپم بودم که با صدای زنگ در ، از جا پریدم یه نیگا به ساعت انداختم وای من پس هانیا تا الان کدوم گوری مونده ؟ فک کنم زیادی بش آزادی دادم که تا همین الان بیرونه ! دوباره صدای زنگ اومد که یادم افتاد اصن واسه چی پاشدم! رفتم سمت در و بازش کردم با یه صورت زخمو زیلی مواجه شدم ! - هیع هانیا چه بلایی سرت اومده ؟ داشت می افتاد که زیره بغلشو گرفتم و اوردمش داخل برد مش سمت مبلای توی سالن و نشوندمش روی مبل بعد رفتم به طرف آشپزخونه تا براش آب بیارم به سمتش رفتمو لیوانو دادم دستش بعد شروع کردم جلوش راه رفتن و غر زدن : + تا الان کدوم گوری بود ؟ این چه وضعشه ؟ کی این بلا سرت اورده ؟ سرت به تنت زیادی کرده با سمیرا که رانندگیش از بدی عالیه میری دور دور ؟ احمقی ؟ منگلی ؟ آخه نیست زیادی بهت آسون گرفتم واسه همین از این جور غلطا میکنی بزا . . . -آجی ؟ با شنیدنه صداش برگشتم طرفشم اوخی بدبخت گوشاشو گرفته بودو داشت نگام میکرد از فکره اینکه به حرفام گوش نکرده خشمگین شدم ولی چیزی نگفتم و فقط با یه اخم زل زدم بهش و گفتم + چیه ؟ -ببخش آجی و زد زیره گریه ! با تعجب فراوان داشتم نگاهش میکردم ! وا چرا داره گریه میکنه ؟ جریان چیه ؟ نگرانش شدم و رفتم نشستم کنارش و بغلش کردم تحمل گریه کردنشو نداشتم چون برام عزیزتر از هرکسی بود شروع کرد به حرف زدن خودش خوب میدونست تو این جور مواقع باید اعتراف کنه چی شده : -اجی با سیمرا رفتیم بیرون (فین فین) دو ساعت چرخ خوردیم بعدش باهم رفتیم کافی شاپ (فین فین) تو کافی شاپ دو تا پسر مزاحممون شدن هر کاری کردیم دست از سرمون بر نمی داشتن (نفس عمیق) منو سمیرا هم ترسیدیم و فرار کردیم اونا رو گم کردیم ولی یه دفعه ای نمی دونم چی شد تصادف کردیم ! (حالا دیگه گریه اش قطع شده بود یه دستمال بهش دادم همیشه همین بود تا تقی به توقی میخورد میزد زیره گریه !!) یه پسر پشته رل بود دماغش خورده بود به فرمونو و ازش خون میومد ، سمیرا رو که میشناسی تا خون میبینه از حال میره ..... اون موقع هم از حال رفت من بودمو اون یارو مجبور شدم واسه این که خسارتشو بدیم شماره یه نفرو بهش بدم منم که ترسیده بودم به فکرم نرسید شماره ی بابای سمیرا رو بدم شماره تو رو دادم اخمام رفت توهم واسه این داشت این جوری گریه می کرد ؟ دختره خلو چل !! گفتم : - آخه خواهره من واسه این داشتی این طوری گریه می کردی ؟ -آره و مظلوم نیگام کرد - بابا ولمون کن عیب نداره همین که خودت حالت خوب برام مهم بود در ضمن تا این وقته عصر کجا بودی ؟ خندیدو گفت : - هیچ ! بیمارستان بودم بالاسره این سیمرای دیوونه ! لبخندی زدمو گفتم : - برو دستتو روتو بشور تا منم یه چیزی درست کنم که صدای سمساری شیکمم بلند شده ! خنده ای کرد و از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت یا به قوله خودش اتاق تفکر خخخ منم بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم بخوریم ام خب حالا چی بپزم ؟ در یخچال رو باز کردم یه کم سوسیس بر داشتم با دو تا تخم مرغ ، ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و یه خورده خیلی زیاد روغن ریختم و بعدش سوسیس هایی رو که هانیا خرد کرده بود رو ریختم توش و یه طرفه ماهیتابه هم تخم مرغا رو ریختم بعد از شام هانیا خیلی خسته بود این کاملا از چهره اش پیدا بود فرستادمش بره بخوابه خودمم که خوابم میومد ولی دوست نداشتم بخوابم . گوشیم روی میز بود و داشت زنگ میخورد ! طبق معمول ! هر شب ساعت 11:20 دقیقه یه نفر به موبایلم زنگ میزنه و تا میام بهش برسم قطع میکنه! و بعدش یه اس که شامل یه نوشته است ! خب هیچ وقت هیچ نوع ت*ل*ا*ش*ی برای فهمیدن اینکه کی این کارو میکنه نداشتم! اعتیاد به مواد مخدر اعتیاد به اینترنت یه نوع دیگه اعتیادم داریم که بهش میگن اعتیاد به عشق! مخصوصه آدمای خوشبخته . . . جالب !!!! چه ربطی به من داشت حالا ؟؟ نمی دونم !!! موبایلمو گذاشتم رو اپن و قهوه ساز رو روشن کردم پنج دقیقه زل زده بودم بهش تا قهوه ممو ببرم !(آخه کدوم آدمه عاقلی به قهوه ساز زل میزنه ؟ نه خداییش کی؟) قهوه رو ریختم تو یه لیوان گنده و رفتم نشستم رو صندلی های توی بالکن . عاشق قهوه تلخ و هوای سرد و شب تاریک بودم ، و حالا هم که همه چیز مهیا بود حس قشنگی داشتم موبایلمو بر داشتم و اس و پی ام هام رو چک کردم ، هه هیچی ! کسی من رو یادش نیست !، مثه همیشه ، مثه همیشه . . . ****** ده سالمه دارم خواب می بینم یه خواب ترسناک توی تاریکی گیر کردم ، تاریکی ، چیزی که ازش خیلی می ترسم ! جیغ میزنم و از خواب بیدار میشم اما صدای جیغم میونه دعواهای همیشگی مامان و بابا گم میشه و طبق معمول این دو ماه صدای گریه ی هانیا ! خواهر کوچولوم که دو ماهشه ! با اون صدای نازش داره گریه می کنه ! مثله همیشه قایمکی از اتاقم میرم بیرونو به سراغ هانیا میرم ، بغلش میکنم و می بوسمش ! کاملا مشخص که هم گرسنشه هم از صدای دعوای مامانو بابا ترسیده ! شیشه شیرشو میزارم دهنش و زیره لب قربون صدقش میرم چقدر خواهر کوچولومو دوست دارم حمایت کردن ازش بهم حس قدرتمندی میده ، حس قشنگه ناجی بود ، حس بی نظیر قهرمان بودن ! مامانو بابا آروم تر شدن و صداشون اومده پایین تر به همین خاطر هانیا کم کم خوابش میبره می خوام بزارمش سره جاش که صدای جیغه مامان که میگه : دستتو به من نزن و صدای عربده بابا که با اون صدای مردونش میگه : خفه شو و صدای قدم های سریع مامان و بابا ، فورا هانیا رو میزارم رو تختش و میرم بیرون همین که در اتاقو باز میکنم می بینم دستای بابا دوره گلوی مامان حلقه شده و مامان داره به زور نفس میکشه و صورتش قرمز شده ! به خودم میام و می دوم و جیغ میزنم : بابا مامانو ول کن و میرسم پشت سره باباو از پشت میکشمش و چون بابا از رفتاره من شوکه است دستاش از دور گردن مامان باز میشه و میافته پایین و خودش هم میافته روم درد خیلی زیادی رو تحمل میکنم بابا به خودش میاد و فورا از روی من بلند میشه و با صدای خشنی میگه: تو اینجا چی کار میکنی هان؟؟؟ منتظره جوابم نمی مونه و از خونه میره بیرون مامان تازه به خودش میاد و روی دوتا زانوش میافته و دستاش رو میذاره رو چشماش و شروع میکنه به هق هق کردن میرم جلو سرشو تو بغلم میگیرم و شروع به نوازش موهای طلاییش می کنم ، نمی دونم چرا ولی با این همه اتفاق حتی یه قطره اشکم نریختم و به نظرم زیاد جالب نیست ! اینقدر تو همین حالت میمونم که مامان خوابش میبره مامانم زنه قشنگیه و جذاب ترین قسمته صورتش چشماشه ! چشمایی که به رنگ آبیه روشنه و رگه های سیاهی داخلش دیده میشن چشمای منم مثله مامان عجیبن سبز با رگه های سیاه ! رنگه سبزه چشمای بابا و رگه های سیاهه مامان ! نمی دونستم دلیل دعواهاشون چیه ، زیادم کنجکاو نبودم که بودنم چون مطمئنا اصلا از دلیلش خوشم نمیاد بی خیال شدم و همون جا و در همون حالت خوابیدم . .
  6. البته ببخشی که جسارت کردم ولی توصیه های دوستانه اس :t(10):

    1. kimiakl

      kimiakl

      بابا ای چ حرفیه

      من باید ازت متشکرم باشم

  7. همین اول که رمانت رو خوندم یه چند تا نکته بگم که منتقد ها زیاد اهمیت میدن

    1. هر علامت نگارشی رو فقط یکبار استفاده کن( ! ؟ )
    2. برای کشیدن کلمات از تکرار حروف استفاده نکن، از (کنترل j ) استفاده کن که البته به اونم گیر میدن ولی حداقل از تکرار حروف بهتره.
    3. از علامت ( + ) برای دوم شخص یا سوم شخص استفاده نکن، یا اسم طرف رو بنویس به همرا ( - ) یا اینکه فقط همون منها رو بزار، منها رو هم که میزاری فاصله رو فقط یه ضربه بده نه اینکه این همه فاصله داشته باشه با جمله.
    4. از سه نقطه هم سعی کن زیاد استفاده نکنی، مثلا فقط مواقعی که جمله تو دیالوگ ها قطع میشه استفاده کن.
    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 10
    2. kimiakl
    3. selin

      selin

      خب تو رمانت رو توی قسمت ها دیگه ادامه بده، اونا خودشون حذف بشن رمانت درست میشه

      تو میتونی بنویسی

    4. kimiakl

      kimiakl

      مرسی پس خخخ

  8. عااااااااااااااااااااااااااااالیه عزیزم لدفا ن ینی حتما رمانتو ادامه بده:mistlsmile:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 18
    2. kimiakl
    3. selin

      selin

      جواب سوال بالا رو بده، با قبلیه ادغام شد ندیدی فکر کنم

    4. kimiakl

      kimiakl

      عاهان

      مثلا ی قسمت هایی همش بزن بزن 

      تخیلم ک ممکنه بعضی جاها اتفاقاتی بیافته که ت واقعیت ممکن نباشه

  9. سه تفنگدار غمگین | kimiakl

    پست اول آتش - آتش آش پاشو دختر صبح که هیچی ظهرم گذشت پاااااشو + اومدم اومدم از تخت گرمو نرمم دل کندم بابا ناسلامتی تابستونه ها چرا نمی ذارن یه دله سیر بخوابم ؟؟؟ رفتم سمت دستشویی و پس از انجام دادن عملیات هر روزه اومدم بیرون می خواستم دره دستشویی رو ببندم که مامانم جیغ زد : -آتش قبول شدی ، قبول شدی ، قبول شدی یه چند لحظه هنگ شدم ، چی شده ؟ من کیم ؟ اینجا کجاست ؟ اون کیه ؟ چرا اینقدر خوشحاله ؟ هااااااان آهااااان هورااااااا من چقده خوشحاااالم درین دری ری درین دین درین دری ری درین دین آها بیااااااا آهاااااااا بروووو بالاخره پس از کلی زحمت نکشیدن و درس نخوندن تیزهوشان قبول شدم خخخ خیلی حال کردم درس نخونو قبول شو . مامانم فورا به موبایلش مصلح شد و به مدرسه ام زنگ زد و خبر قبولی من رو بهشون گفت اصن یه خباثتی تو چشاش بود اون موقع که نگو آخه معلمامون میگفتن که آتش قبول نمیشه حالا چرا ؟ چون پارسال یکی از بچه های کلاس شیشمشون کلی درس خونده و قبول نشده و از اونجایی که مامانم آماره دقیقه به دقیقه ی منو به معلمم گزارش میداد اونا اینو میگفتن در حالی که من شاگرد اول کلاسمون بودم اییییش نمی دوستمشون خلاصه مامانم به چند نفر دیگه هم خبر داد و از خوشحالی منو کلی ماچ کرد کاری که بیشتر به پدیده ی رد شدن ستاره ی سهیل شبیه !!! خخخ بی خی حالا بعد از خوردن یه صبحونه که کوفتم شد ! چون مامانو بابا کله پاچه گرفته بودن اوووووووق ، (با پوزش از کسایی که کله پاچه دوست دارن) و منه بدبخت با بو کردنش حالت تهوع میگرفتم ! رفتم تو اتاقم و شروع کردم به بازی کردن با تبلتم ! آخراش دیگه خسته شدم یه آهنگ برا خودم گذاشتم و شروع کردم به تمیز کردنه میدانه مینی که شبیه اتاقم بود خخخ همین طور که قر میدادم داشتم اتاقمو تمیز می کردم که چشمم خورد به در !!! یه جییییییغ بنفش که سهله ترکیبی از قرمز و نارنجی و صورتی کشیدم که خودم کر شدم چه برسه به اون ، در کمدم باز بود اولین فرمانی که مغزم به اندامم داد رو انجام دادم رفتم داخله کمد و با ناخنام درشو بستم و محکم گرفتم زیره لب بسمه الله الرحمن الرحیم میگفتم و خدا خدا میکردم که چیزی که دیدم درست نباشه !! قیافه اون چیزی که جلو در دیدم یادم اومد و به خودم لرزیدم یه مرد بود یا زن رو نمی دونم ولی خیلی قد بلند بود یه ردای بلنده سیاه پوشیده بود که از قده خودش بلند تر بود و یکم روی زمین افتاده بود رداش یه کلاه داشت که انداخته بود روی سرش و بدین ترتیب چیزی هم از صورتش پیدا نبود خیلی ترسیده بودم تنم داشت می لرزید و کم کم اشکام داشتن راهی میشدن نمی دونستم چرا ولی مطمئنا خانوادم باید با اون جیغم میومدن سراغم اما کسی نبود یکم جرعت به خرج دادم و دره کمدو باز کردم و از لای در اتاقمو نگاه کرد آهنگی که گزاشته بودم قطع شده بود و هیچ صدایی نمیومد یه نفس راحت کشیدم و آروم آروم در کمدو باز کردم و اومدم بیرون همه ی اتاقمو نگاه کردم اما هیچ خبری از هیچی نبود مامانو بابا هم نبودن فک کنم طبق معمول سردار بهشون زنگ زده و گفته آماده باشه زود بیایید ، اه ، گندش بزنن چه روزه خوبی می تونست باشه که از دم دمای غروب گند خورد وسطش لباسامو پوشیدم و زدم بیرون لاقل این بیرون امن تره همیشه از یه هم چین چیزایی ترسه شدید داشتم خوشحالم که غش نگردم چون حتی با خوندن یه هم چین رمانایی شبا رو نمی تونم بخوابم چه برسه یه همچین توهمی هم بزنم لابد از تاثیرات اون فیلمه کانجورینگ که پریشب با پسر خاله منگلم دیدم بوده بی خیال شدم و زنگ خونه ی عمه اینا که سه خیابون از ما بالاتر بودن رو زدم عمه با تعجب از پشته آیفون گفت : -آتی عمه چیزی شده ؟ +سلام عمه، نه خونه تنها بودم ترسیدم گفتم بیام اینجا یه نفس راحت کشید و گفت : -عمه ترسیدم گقتم چیزی شده چون تو بدون مامان و بابات توی پارکینگه خونتونم نمیری حالا بیا بالا عمه به فدات +اومدم و درو زد رفتم داخل و دکمه ی آسانسور رو زدم تا بیاد پایین همین طور تو دلم آشوب بود که نکنه بازم یه هم چون موجودی رو اینجا ببینم آخه خیلی محوطه ساکت بود . همین طور داشتم فک می کردم که دره پارکینگ خود به خود باز شد و یه ماشین 206 وارد شد رومو کردم اینور این آسانسور چرا نمیاد ؟ آآآه یه نفر داره تو طبقه شیشم سوارش میشه ! همین طور منتظره آسانسور بودم که یه سایه افتاد کنارم یه جیغه کوچولوی بزرگ زدم و خودمو چسبوندم به دیواری که کنار آسانسور بود و دستامو گرفتم جلوی دهنم و با چشمایی که آماده ریزش بودن به صاحب سایه نگاه کردم که دیدم یه پسره عین بزمجه داره نگام میکنه و دهنش بازه از سر تا پامو یه نگاه کردو روشو برگردوند اونور ینی خااعک تو فرق سرم آخه تو چه مرگته آتش منگل هااان؟ بالاخره در آسانسور باز شد و یه مرد چااق ازش خارج شد تا خواستم وارد بشم یه بوی خیییییلی افتضاح به مشامم رسید واقعن حالم بهم خورد مرده گنده خجالتم نمی کشه اه اه انگار معنی دستشویی براش واضح نیست داشتم خفه میشدم ولی مجبور بودم تحمل کنم آخه من که توان ندارم پنج طبقه رو برم بالا اونم با این ترسم و هیکله تپلم خیلیم تپل نبودم فقط ده کیلو اضافه داشتم خخخخ (فقط ده کیلو تو رو خدا بیا بیشترم داشته باش) ولی هیچکس جرعت نداشت بهم چیزی بگه چون من دختری نبودم که ظریف باشه من بیشتر خشنم تا لطیف هه خیلی عادیه با زندگی که من داشتم بایدم این طوری باشم ولی در مقابل نوزادا و بچه ها طاقت ندارم و میشم یه بچه سه ساله که داره با همبازیش دعوا میکنه ! خخخ منم دیگه عجیب و غریب ! بالاخره رسیدیم به طبقه پنجم و من از آسانسور خارج شدم زنگ واحد 10 رو زدم و عمه در رو باز کرد چند هفته بود ندیده بودمش دلم براش تنگ شده بود مخصوصا یسنا نی نی کوچولویی که عاشقش بودم با عمه دست دادم و همدیگرو بغل کردیم و بعد عمه یه ماچ رو پیشونیم گذاشت همیشه همین بود خوشش از روبوسی نمیومد فقط کسایی رو که دوست داشت رو پیشونیشون یه بوسه می کاشت اسمش صباست 36 سالشه باید بگم بعد از مامانم اولین زنیه که اینقدر دوستش دارم ! با چشمام دنبال دختر عمه ی شیطون و دوست داشتنیم گشتم که رو مبل در حالی که داشت با گوشی عمه صبا با باباش صحبت میکرد دیدمش خخخخ خندم گرفته بود چقد این ناقلاعه یکی نیست بگه بچه تو هنوز نمی تونی درست راه بری اون وقت داری پشته تلفن با بابات صحبت می کنی ! دیگه طاقت نیووردم و به سمتش رفتم محکم این نی نی کوچولویی که عشقم بود رو بغل کردم داشت با اخم منو نگا میکرد و هی میگفت : -بوبا بوبا بوبا بوبا (بابا بابا بابا بابا ) داشتم قربون صدقش میرفتم که مامانش تلفنو ازش کش رفت یسنا بغض کرده نگاش کرد که عمه یه زبون براش در آورد و گفت : -دختره ی پررو می خوای شووره منو اغفال کنی که چی ؟ و پشت بندش ریز ریز خندید یسنا یه دفعه ای جیغ زد و دستاش رو به کله ی مامانش میکوبید و درخواست اون گوشیو می کرد عمه هم یه ایش گفتو رفت اونور خندم گرفته بود به قوله بابام که میگه : این صبا آدم بشو نیست ولش کن و بعدش با نگاه کردن به قیافه حرصیش شروع به خندیدین میکنه منم بی خیال شدم اما مثله اینکه یسنا دست بردار نبود چونش رو گذاشته بود رو شونه ام و داشت گریه میکرد و اسمه منو صدا میزد : آدیش آدیش من موخام ( آتیش آتیش من می خوام ) و گریه . . . رفتم تو آشپزخونه و یه بستنی از تو یخچال بر داشتمو و دادم دستش بچمون شیکمو بود چون بلافاصله بعد از دیدن بستنی ساکت شد و بستنی رو گذاشت تو دهنش و غش غش خندید ! وقتی می خندید یه چال میافتاد رو گونش ! چقده ناز میشد ! در کل خیلی دختر خوشگلی بود برعکس من ! من دختر کاملا عادی بودم و هیچ چیزه خاصی نداشتم منهای چشمام ,چشمام در مواقعی که مهربونم یا خوشحال یه قهوه ای خیلی روشنه اما وقتی که ناراحتم و یا عصبانی ام رنگشون خیلی تابلو تیره میشه ! تا شب پیشه عمه بودم که مامان زنگ زد و گفت کجایی ؟ بَه چه عجب یاد من افتادن ! چیزی بهشون نگفتم فقط گفتم که خونه عمه ام چیزی از اون توهمی که دیدم نگفتم چون معمولا هر چی که به این جور توهمام مربوط میشه رو بهش نمی گم چون شروع میکنه به مسخره کردنم منم اولین بارم نبود که اینجوری توهم میزنم ! هر وقت یه فیلمه ترسناک میبینم این جوری میشم ! قرار بود مامان اینا طرفای ساعت 11یا 12 بیان دنبالم تا بریم خونه !
  10. سه تفنگدار غمگین | kimiakl

    «به نام خالق آسمان» اسم کتاب: سه تفنگدار غمگین نویسنده: kimiakl کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: غمگین، عاشقانه، ترسناک، تخیلی خلاصه داستان: داستان دوستی سه دوست که از یه اتفاق دوستی شون آغاز و با یه اتفاق دیگه دوستی شون پایان پیدا میکنه . . . اما این پایان شروعی دوباره رو به همراه داره در این بین اتفاقات تلخ و شیرین زیادی میافته ... قسمتایی از این رمان بر اساس واقعیته ... من از این دوستا برای نوشتن قصه زندگی شون اجازه گرفتم و یه جاهایی هم زندگی شون رو تغییر دادم ...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×