رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

kimiakl

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    30
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

129 بار تشکر شده

10 دنبال کننده

درباره kimiakl

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    من
    عاغا وایسا وایسا یه لحظه
    من عاشق چی نیستم ؟
    خخخ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

274 بازدید کننده نمایه
  1. kimiakl

    تیکه کلامت؟

    منکه فوشه خخخ بوق بوق
  2. kimiakl

    راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (7) تراولو گرفتو حرفی نزد خوب بود چیزی نگفت چون یادآوری کیانا حسابی بهم ریخته بودتم به راهم ادامه دادم و شروع به قدم زدن تو پیاده روهای شلوغ شهر کردم و توی خاطراتم غوطه ور شدم همین طور راه میرفتم که تصمیم گرفتم برم اون طرف خیابون وسط خیابون بودم که نور کور کننده ای چشمامو زد کرد و صدای بوقی ممتدد اومد و من تنها کاری که کردم این بود دستامو روی سرم گذاشتم و بعد حس کردم که در هوا معلقم . . . **** من- کیــــــــــان صداش با خنده اومد کیانا- جـــون دلــم من- دیوونه شدی ؟ کیانا- دیوونه بودم من- مسـخــره کیانا- اسم بابات اصغره من- اسم داداشت اکبره کیانا- داداش ندارم که من- اممم خب اسم خودت اکبره کیانا - مرض و باز خندید من – جدی که نمی گی ؟ کیانا- دارم بی شوخیو جدی میگم من – آخه چرا ؟ کیانا – نمی دونم من- گذاشتتو رفــــت؟ کیانا –(با فریاد ) آرررره رفـــت تنهـــام گذاشت رفـــت ولم کرد نامردی کرد و هق هق گریش بلند شد اولین باری بود که میدیدم این طوری گریه میکنه تو دلم داشتن رخت می شستن سومین ضربه ای که امسال به کیانا وارد شد روحش به تاراج رفت مثله اینکه خدا فراموشش کرده بود سومین شکست روحیش سومین نابود شدنش ؛ دو ماه پیش مادر و پدرش از هم جدا شدن و یک ماه بعدش مادرش تصادف کرد و فلج شد و الان به غیر از چشماش بقیه اعضاش فلجن و حالا ... حالا هم کسی که مورد ستایش کیانا بود ترکش کرده بود یه دفعه ای صدای قهقه اش کل اتاقو گرفت چند دقیقه همین طوری قهقه زد و بعدش دوباره گریه کرد خیلی نگرانش شدم با شتاب به سمت آشپزخونه دویدم و براش آب قند اوردم مثله دیوونه ها لیوانو به دیوار کوبید و دوباره قهقه ی شیطانیش بلند شد و بعد دوباره شروع به اشک ریختن کرد و فریادش که به خاطر بغض گیر کرده توی گلوش می لرزید بلند شد : - خــــــــــدااااااااااااا چـــــــــــرا ؟ منکه گناهی نداشتــــم چــــــــــرا خـــــدا صدامو می شنوی چـــــــرا مگه من چیکــــــــــار کـــــــــردم من دوسش داشتم لعنتـــــــــــی . . . و بعد جیغ بلندش که خیلی طولانی شد به سمتش رفتم - کیانا کیانا کیـــــاناااا از حال رفت چشماش باز بود و تنش می لرزید دستام می لرزید بلند زدم زیر گریه خواستم بغلش کنم ولی نشـد نتونستم کیانای من دوستی که خواهری کرده بود برام داشت زجرمی کشید حمله عصبی بهش دست داده بود به اورژانس زنگ زدم و دوباره شروع به هق هق کردم میون هق هقم صدای گوشی کیانا بلند شد اهنگ آروم بگیر از علی لهراسبی روی زنگش بود حتی فکرشم نکن تنها بری هر جا بری هستم یه تیکه از قلبمی درد می کنی آروم بگیر خستم نوازش با دستات جوره ولی حیف که دستات دوره الان نرو که در گیر پاییزم تنهام نذار بی تو به هم می ریزم بارون مباد تو باید باشی باهام بارونیمو بنذازی رو شونه هام عشق توعه که نترسم می کنه هوای تو منو آدم می کنه می بینی که من تو آتیشم نرو نه وقتش الان از پیشم نــــــــــرووووووووو و قطع شد ؛حالم دگرگون تر شد اشکام تند تر ریخت برای نابودی کسی که منو قوی کرده بود کسی که همیشه محکم بود ، یه دختر بچه بی پناه بود اما از یه مرد هم قوی تر و محکم تر بود و حالا ، از بین رفته بود صدای تلفن ثابت بلند شد و چند لحظه بعد صدای پیغام گیری که صدای شاد کیانا بود - به به جیگر، یاد من کردی ولی بد موقع چون خونه نیستم حالا هم که این طوره بعد از شنیدن صدای جیغ پیغام بگذارید جیــغ صدرا – الو کیانا میدونم خونه ای بهتر شد که بر نداشتی پس گوش کن من مجبور بودم تنهات بذارم مامانمو که میشناس گفت که اگه با تو ازدواج کنم از ارث محرومم منم که نمی تونم از اون همه پول بگذرم و مطمئنم که تو با من خوشبخت نمیشی پس ترجیحم این بود که جدا شیم (یه نفس عمیق کشید و مکث کرد) خداحافظ تا همیشه . . . بوق بوق بوق بوق ***** چشمامو باز کردم نور بیرون خیلی اذیتم کرد دستمو جلوی چشمام گرفتم و از لای انگشتام به بیرون نگاه انداختم چشمام کم کم به نور عادت کرد دستمو از روی صورتم کنار بردم و تونستم اتاقو بهتر ببینم ، تازه متوجه حضور یه نفر توی اتاق شدم خواستم بشینم که درد خیلی وحشتناکی رو توی پام حس کردم پتو رو کنار زدم و تازه دو زاریم افتاد که پام شکسته هــوف چه بد شانس ! سرمو بالا اوردم که نگام به یه جفت چشمای سرمه ای افتاد متعجب شدم اون اینجا چی کار داشت؟ با تعجب بهش نگاه کردم بالاخره به حرف اومدم من- اینجا چی می خوای ؟ اون- خب تو با من تصادف کردی ! من - تو زدی به من ! اون وقت من باهات تصادف کردم؟ دستشو برد لای موهاش و به شدت کشیدشون و هـــوف بلند کشید اون - ببین خانوم الان یه روزه که به خاطر تو علاف شدم پس لدفا کل کل نکن با من اعصاب درست حسابی ندارم !! حرصی شدم آخه یه نفر چقدر می تونه پر رو باشه مگه؟ من - خب باشه حالا که حوصله نداری زر بزنی من ترجیح میدم بخوابم اون - ای بابا پاشو یه رضایت به من بده بعد بگیر تا صد سال دیگه بخواب میگم پاشو پاشو من - ای خدا مریضای اسلامو شفا بده جمیعا پتو رو کنار زدم و خواستم از تخت بیام پایین که یادم افتاد پامو گچ گرفتن یه نگا بهش انداختم که گیج سرشو به معنی چیه تکون داد ؟ من -پام شکسته و پوکر نگاش کردم اون – آهان اومد جلو خواست زیر بغلمو بگیره که بالا تنمو کشیدم عقب با نگاهم بهش هشدار دادم اون – چته؟ خب مگه کمک نمی خوای؟ من – نه نفهم معمولا کسایی که پاشون میشکنه دو تا عصا میزنن زیر بغل راه میرن ! اوکی شدی؟ اون – عه راست میگیا حواسم نبود و رفت بیرونو با دوتا عصا برگشت
  3. kimiakl

    راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (6) با راهنمایی اون خانوم به یه اتاق رسیدیم در زد و صدای یه مرد که به راحتی می شد غرور محضو توی صداش حس کرداجازه ورود به اتاقو داد،وارد اتاق شدیم اتاق دکوراسیون جالبی داشت یه میز شیشه ای بزرگ روبروی در ته اتاق بود که یه میز شیشه ای دیگه بهش چسیبده بود و چرخ داشت تا بشه راحت تکونش داد یه جورایی نقش میز فرعی رو داشت ! روش پر بود از پرونده هایی که به احتمال زیاد مطعلق به همون صدای مغرور بود یه صندلی چرخ دار و بزرگ پشت میز وجود داشت که کسی روش ننشسته بود این طرف میز شیش تا صندلی اداری چرم وجود داشت سه تا طرف چپ و سه تا طرف راست و یه میز چوبی وسط اون صندلیا که یه گلدون که چند شاخه گل میخک و بنفشه داخلش قرار داشت روی اخرین صندلی سمت چپ نشستم و تازه متوجه شدم که صاحب اتاق داره دستاش رو توی روشویی اتاق می شوره یکی از ابروهامو بالا انداختم چقد گنده بود بهش می خورد 195 قدش باشه حداقل لاغرم نبود که، از اون مامورایی بود که با دیدنشون خوف به دل خلافکارا میافته چرخید و دستاشو با یه دستمال کاغذی خشک کرد نگاهی به من که بهش زل زده بودم انداخت و دو تا ابروشو بالا برد نگاهمو ازش گرفتم و به گلدونی که سر میز بود دوختم اون دختره و اون مردی که این دعوا رو راه انداخته بودن هم به این اتاق اوردن هر کدوم روی یه صندلی دور از من نشستن اون صاحب صدای مغرور هم سر جاش نشست لباس شخصی تنش بود و چشماش خسته محض بودن انگار که بعد از چهار پنج شب بیداری حالا اینجا روبروی ما نشسته بود ! مثل اینکه هیچ کس قصد شکستن سکوتی که بینمون بود رو نداشت اما بالاخره همون کسی که قرار بود پرونده ما رو جمع و جور کنه به حرف اومد: دلیل درگیری تون چی بود ؟ حرفی نزدم اما اون کاملا منتظر بود من بگم چیشده! اه خدایا دلم نمی خواد حرف بزنم از من نا امید شد و سرشو به طرف اون دو تا برگردوند تا اونا به حرف بیان اون دختره خواست شروع کنه به گفتن قضیه که یهو در با شتاب باز شد و یه سرگرد با حالت خیلی نگران وارد شد موهاش شلخته بود لباسش انگار که چندین روزه اتو نخورده لباش خشک و پوسته پوسته شده بودن چشماش قرمز بود و پف کرده بود وضعیت بدی داشت به یه جا زل زده بود رد نگاهشو که گرفتم رسیدم به همون دختری که کمکش کرده بودم چشمای دختره پر از اشک بود از جاش با شتاب بلند شد و خواست به طرفش بره که صدای همون کسی که ازمون سوال کرده بود بلند شد : - آریــن صداش از تعجب پر بود و صدای اون سرگردی که فهمیده بودم اسمش آریاست اومد: - سارا صداش پر از غم بود ولی توی چشماش می شد برقی از خوشحالی رو دید عصبی شده بودم و همین طورگیج، نمی فهمیدیدم چه ارتباطی بینشون هست و وقتی چیزی رو ندونم حسابی عصبانیم می کنه به خاطر همین نفسمو با یه پوف بلند بیرون دادم و گفتم : - جناب اگه مراسمات دیدارتون تموم شد لدفا به کارتون مشغول شید و با خشم نگاهی بهش انداختم و یه ابرومو دادم بالا انگار که به خودش اومده باشه دوباره دلیل در گیری رو پرسید که این بار همون دختره که فهمیده بودم اسمش ساراست به حرف اومد - چند هفته پیش برای خرید از خونه بیرون رفته بودم که احساس کردم یه نفر داره تعقیبم می کنه ترسیدم و بی خیال خرید شدم اون روز فکر کردم دچار توهم شدم و به خاطر همین در موردش با کسی صحبتی نکردم بعد از اون چند بار دیگه از خونه بیرون زدم و دوباره همون احساسو داشتم ولی چون هیچ اتفاقی نمی افتاد بهش توجهی نکردم به این جاش که رسید همون سرگرد آریا نفس بلند و عصبی کشید که باعث شد سارا کمی تو خودش جمع شه مثل این که از این یارو ترس داره ! دوباره دختره شروع کرد به حرف زدن : - تقریبا چهار روز پیش بود که به مهمونی یکی از دوستام دعوت شدم به پارکینگ رفتم تا ماشینو بردارم که یه دفعه یه دستمال روی بینیم گذاشتنو من از حال رفتم وقتی که به هوش اومدم نمی دونستم کجام توی یه کلبه بودم که انگار خیلی وقته ازش استفاده نشده! ترجیح دادم فرار کنم هیچ چیزی برای محافظت از کلبه نذاشته بودن منم از این فرصت استفاده کردم و فرار کردم اون دو نفر با تعجب به هم دیگه نگاه می کردن ولی اون مرده که می خواست منو گروگان بگیره با ناراحتی سری تکون داد و با دستاش که دستبند خورده بود زد به پیشونیش ! انگار که در رفتن سارا تقصیر اون باشه سارا دوباره ادامه داد: - به یه رستوران تو پایه کوه رسیدم رفتم دستشویی تا دست و صورتمو بشورم که یه دفعه سر و کله ی این مرده پیداش شد از لفظ این مرده خندم گرفت از همون چیزی که من بهش می گفتم استفاده کرده بود - مثل اینکه همین مرده باید مواظب می بود من از اون جا فرار نکنم و منو تو رستوران دیده بود به رییسش زنگ زد و گفت که چی شده و به خاطر اینکه ریسش ازش عصبانی بود منو همون جا زد داشتم باهاش بحث می کردم که ولم کنه که این خانوم صدای جر و بحث ما رو شنیدو از من دفاع کرد ! بقیشم که فکر کنم خودتون در جریان باشید ! و بعد از اون از سرگرد آریا یه لیوان آب خواست ولی اون با تعجب فراوان داشت به من نگاه می کرد و اصلا حواسش به سارا نبود روشو برگردوند و به اون کسی که ازمون خواسته بود تا ماجرا رو توضیح بده نگاه کرد و آروم زمزمه کرد : - ساشا . . . اونم با شنیدن اسمش از فکر بیرون اومد و با اخم گفت : - سرگرد صدبار بهت گفتم منو تو اداره به اسم صدا نکن بگو سرهنگ راد منش - ببخشید سرهنگ راد منش در همین حین چند تقه به در خورد و پشت بندش ساشا با یه تای ابروی بالا رفته اجازه ورود داد، هانیا بود ! مدارک منو اورده بود! چه عجب بالاخره اومد با نگرانی نگاهی به من انداخت نمیدونستم نگرانیش برای چی بود ! دختره ی خل ! اول اینکه چرا اینقدر دیر اومده ؟ دوم اینکه چرا اینجوری ماتش برده و داره به این یارو ساشاعه نیگا میکنه؟ نه دیگه داره هیز بازی در میاره بلند صداش کردم که انگار به خودش اومده باشه سرشو تکون داد و به من نگاه کرد داشتم با چشمای ریز شده و شکاک نگاش می کردم که یه لبخند احمقانه زد و یه سلام داد اون یارو هم با اخمای باز شده و یه لبخند محو جوابشو داد و گفت : -سلام خانوم خوش اومدین جــــان خوش اومدین ؟ دقیقا چه کسی وقتی وارد کلانتری میشه بهش خوش امد میگن؟ داشتم داغ می کردم رو خواهرم غیرت داشتم زیاد ! این چه وضعشه ؟ خلاصه بعد از کلی زر زر کردنو امضا و اینا از کلانتری زدم بیرون اوف صد رحمت به کلانتری خودمون محوطه اش مثه یه باغ بزرگ و زیباست ! فقط امید وار بودم هانیا ماشینمو اورده باشه که با دیدن دست تکون دادنش واسه تاکسی نا امید شدم دستامو توی جیب مانتوم کردم و شروع کردم به راه رفتن حالا که ماشینی نبود دوست نداشتم سوار تاکسی شم هانیا برگشتو دید که شروع کردم به راه رفتن تعجب زده صدام کرد که اجازه ندادم دوباره رگباری شروع کنه به حرف زدن و گفتم : - ترجیح میدم پیاده برم و یه تراول پنجاهی به سمتش گرفتم و ادامه دادم : - اینم برا اینکه حداقل یه پولی داشته باشی
  4. kimiakl

    عشق خرکیه من | kimiakl

    «به نام خدا» نام کتاب: عشق خرکیه من نویسنده : kimaikl (هانیه بانو) کاربر انجمن موضوع: عشق خرکیه من خلاصه داستان: دختری که اتفاقی براش افتاده و به خاطر همین اتفاق دیگه حاضر به اعتماد به کسی نیست اما . . . باید دید آیا اون همین طوری می مونه یا نه ؟ پ.ن: پیشنهاد میکنم رمانمو از دست ندید مقدمه : هنوز نمی دونم چی بنویسم
  5. kimiakl

    راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (5) پدرش عاشق بود ! عاشق کسی به غیر از مادرش به گفته خودش مادربزرگش پدرشو مجبور کرده بود با دختر خالش که مامان کیانا باشه ازدواج کنه اما پدرش عاشق هم دانشگاهیش بود یادمه اوایل به زندگیش غبطه می خوردم و بهش حسادت می کردم فک می کردم که چه زندگی قشنگی داره اون اوایل هیچ حرفی از مشکلات زندگیش نمیزد همیشه مخفی می کرد و خودشو خوشحال نشون می داد اما یک سال بعد از دوستیمون بالاخره گفت که وضعیت زندگیشون چطوریه می گفت تک بچست ودو ماه بعد از ازدواج پدر و مادرش مادربزرگش وقتی حال زار پدرشو دیده گفته که بهتره از هم جدا بشن چون پدرش عاشق یه نفر دیگه بوده اما وقتی میرن دادگاه می فهمن که مادرش دو ماهه حاملست و همین باعث میشه که نتونن از هم طلاق بگیرن سر همینم پدرش از این بچه به دنیا نیومده متنفر میشه یادمه چقدر از خودم متنفر شدم وقتی فهمیدم به زندگی چه کسی حسادت کردم زندگی اون حتی از منم بدتر بود اما اون خیلی بیشتر از من قدرتمند بود همیشه یادمه که چطور من رو با غرور خاص توی چشماش حمایت میکرد اما هیچ وقت بهم ترحم می کرد انگار تنها کسی بود که منو به راحتی درک میکرد یادمه چقد وقتایی که گریه می کردم حرص می خورد همیشه منو مجبور می کرد تا خوش حال باشم منم زیاد موفق نبودم اما اون بازم تلاششو می کرد حتی یه بار که حالم خیلی بد بود بهش گفتم بیا فرار کنیم اونم به قدری بهم خندیده بود که منم خندم گرفته بود به عبارتی بازم تونسته بود حالمو خوب کنه امروز جمعه بود چهار شنبه غایب بود و من دو روز بود آرامش دهنده ی خودمو ندیده بود دلم براش تنگ شده بود * * * +خانوم؟ خانوم؟خانــــوم؟ صدامو می شوین ؟ با صدای سربازی که در ماشینو باز کرده بود و منتظر بود پیاده بشم از خاطرات گذشتم بیرون کشیده شدم دلم برای کیانا تنگ شده بود اما با یاد آوری اتفاقی که براش افتاده بود انگار یه سطل آب یخ روم ریخته باشن قلبم شروع کرد به تیر کشیدن دوباره یه تیکه خیلی بزرگ از قلبمو خالی حس کردم ته دلم آشوب شد دلم می خواست اشک بریزم اما اشکی برای ریختن نداشتم دوباره صدای اون سربازه بلند شد که ترجیح دادم پیاده شم از ماشین که بیرون اومدم سوز سردی اومد که به خودم لرزیدم با یاداوری بلایی که سر نقطه قوتم اومده بود ضعیف شده بودم تهی از هر حس خوبی شده بودم سرمو بالا بردم و به آسمونی که ابری بود نگاهی کردم انگار دل آسمونم مثله دل من گرفته بود دلم برای نقطه قوتم تنگ شده بود دوباره شده بودم همون وانیای کوچولو و ضعیفی که نیاز داشت حس کنه یه نفر هست که حمایتش کنه شونه هامو کمی بالا اوردم و سعی کردم سرمو توشون قایم کنم یه خانوم با چادر به سمتمون امد انگار که برای این که منو ببره اومده بود کنارشم یه خانوم دیگه که کم سن تر از اون به نظر می رسید کنار همدیگه با سرعت قدم بر می داشتن اونی که جون تر بود به سمت همون دختری رفت که ازم کمک خواسته بود و به خاطر اون این جا بودم دستشو گرفت و با خودش بردش اون یکی به من رسید خواست دستمو بگیره که دستای دستبند خورده امو بالا اوردم و گفتم : خودم میام ! با مهربونی سری تکون داد و کنارم ایستاد تا راهنماییم کنه نمی دونم مهربونی توی صورتش برای چی بود انگار که حال بد درونیم روی ظاهرم تاثیر گذاشته بود سرمو به شدت تکون دادم تا این احساسای بدو از خودم دور کنم بهتر بودم چند تا نفس عمیق کشیدم حالم خیلی بهتر بود دوباره غرورمو توی صورتم جا دادم و با اعتماد به نفس شروع کردم به راه رفتن دلم می خواست به خودم پوزخند بزنم هه هیچ کس نمی دونست زیر این صورت مغرور و سرد چه موجود ضعیف و ناتوانی خوابیده !!
  6. kimiakl

    راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    ! (4) خخ حقشه ! مرتیکه بی شعور (!) از جاش بلند شد اوه دماغشو خخخ یعنی اینقدر فجیح زمین خورده که از دماغش خون میاد (!) این بار نوبت من بود پوزخند بزنم یدونه از همون پوزخندای معروفم تحویلش دادم که عصبانیش کرد دوباره تقریبا به حالت دو به سمتم اومد که با یه لگد به سرش تا چندین لحظه حالشو جا اوردم بالاخره درد سرش کمتر شد و از جاش بلند شد و دوباره خواست به طرفم بیاد که یهویی در دستشویی به شدت باز شد و هانیا تو چارچوب در نمایان شد و با دیدن همچین وضعیتی توی دستشویی چشماش به یه نلبکی تغییر سایز دادن ! با دیدن صورت خونی مرده یه جیغ بلند کشید و محکم درو بهم کوبید با تعجب به در بسته نگاه می کردم عجب عکس العملی ! بعد چند لحظه دوباره در باز شد اما اینبار به غیر از هانیا چند نفر از خدمه رستوران و یه مرد شیک پوش که با اخم غلیظی جلو تر از همه جلوی در ایستاده بود و پشت سرش چندتا گارسون و هانیا و دوستاش قیافه هانیا نگران و ترسیده بود نمی دونم چطور تونسته بود تو این چند لحظه این همه آدمو این جا جمع کنه ! همون مرد شیک پوش سکوتی که از تعجبمون حاصل می شد رو شکست و گفت مرد شیک پوش- میتونم بپرسم اینجا چه خبره؟ من- البته ؛ اما قبلش لطفا با پلیس تماس برقرار کنید چون فک نمی کنم مشکل عادی پیش اومده باشه(!) ابروهاشو بالا داد و گفت - هر چند برای سابقه رستورانم خوب نیست اما فکر کنم حق با شماست باید به پلیس بگم تا بیاد و تکلیف شماها رو معلوم کنه که چرا تو یه مکان عمومی همچین درگیری رو به وجود اوردید و بعد از این حرف دست توی جیبش کرد و موبایلشو بیرون اورد و با شماره گیری 110 فورا پلیس هارو خبر کرد نگاهی به چهره مردی که تا چند دقیقه پیش باهاش دست به یغه شدم کردم استرس و نگرانی توی صورتش فریاد می کرد نمی دونم چرا از اون اصلحه اش برای فرار استفاده نمی کرد! انگار که صدای ذهن منو بشنوه دست برد سمت کلتش و با یه حرکت اصلحه شو بیرون اورد و بعد فورا به سمت من اومد و از من به عنوان یه گروگان از من استفاده کرد انگار ناشی تر از اون حرف هایی بود که فکر می کردم چون با فریاد گوش خراشی اونم با زبون فارسی ! گفت که بهتره بزارن بره تا صدمه ای به من نزنه اصلحه رو دقیقا گذاشته بود روی شقیقه ام و فشار میداد سردی لوله تفنگشو به خوبی حس می کردم همین طور تیزی پلاستیکی که نشون از ساخت بی کیفتش میداد با این تیزی متوجه شدم که این اصلحه اسباب بازیه ! اوه خدای من گیر چه کسایی افتادم ! نگاهی به جمعیت ترسیده جلوی در انداختم انگار دیگه زیادی سر و صدا راه انداختیم ! ترجیح دادم این قائله رو ختم کنم دستم رو بالا بردم و روی لوله کلتش قرار دادم اول تعجب کرد اما وقتی پوزخند روی لبمو دید تونستم ترسی رو که داشت به اعماق چشماش تزریق میشه رو ببینم از این ترسیدنش سواستفاده کردم و فورا اصلحه رو پیچوندم انگار که دستش توی فضایی که ماشه تفنگ قرار داشت گیر کرد بود چون دستش هم همراه با تفنگش پیچید و دردی که وارد دستش شد باعث شد تا اون یکی دستشو که دور گلوی من حلقه کرده بود و با تغییر احساساتش حلقه اش تنگ تر میشد کنار ببره و شروع به فریاد کشیدن بکنه توی همین اوضاع بودیم که پلیس ها از راه رسیدن وقتی که این اوضاع رو دیدن متعجب شدن و جلو اومدن وقتی که دیدن همه چی آرومه و من کاملا خونسرد دارم بهشون نگاه میکنم انگار که تعجبشون بیشتر شده باشه نمی دونم اون مرد شیک پوش چی به پلیسا گفته بود که با این تعداد نفر اومدن من انتظار داشتم حداکثر دو تا مامور این جا وجود داشته باشه اما انگار زیادی پیاز داغش زیاد شده اینجا حداقل پنج تا مامور وجود داشت یه سرگرد دوتا سروان و دوتا سرباز ! (5) خندم گرفته بود انگار که اومدن یه گردن کلفت که گروگان گیری کرده رو دست گیر کنن سرگرده اسمش بردیا رادمهر بود ! یادمه قبلا یه نفر با یه همچین اسمی زیر دستم کار می کرد جلو اومدن و اون مرده رو دستبند زدن اما به من که رسید اون سرگرده انگار که چیزی یادش اومده باشه با صدای بلند و متعجبی گفت - ســـرهنــــگ؟ سرمو به طرفش برگردوندم و با همون خونسردی و آرامشی که هانیا معتقد بود تو این جور مواقع آدمو بد جور می ترسونه نگاهش کردم و گفتم - بله ؟ - سرهنگ وانیا رستگار؟ خودتونید قربان ؟ همه با تعجب زایدالوصفی به من زل زده بودن - بله خودمم جناب سرگرد رادمهر فورا یه احترام نظامی گذاشت و منتظر شد تا من بهش دستور آزاد رو بدم اما من ... توی فکر بودم که چطور بعد از شیش ماه اون هنوز منو یادشه ؟ اصلا اون هیچی من چطور هنوز به یاد دارم که سرگردی با این نام زیر دستم بوده و باهاش همکاری میکردم ؟ با صداش از سوالاتم دست برداشتم - سرهنگ آزاد باش نمی دید؟ داریم میافتیم ! متوجه شدم که بقیه هم به تقلید از مافوقشون به من احترام گذاشتن ! - آزاد سرگرد ، گویا متوجه نشدین که من با لباس شخصی هستم و نیازی به احترام گذاشتن نبود - . . . چیزی نگفت و فقط بر و بر منو نگاه کرد ! کلافه شده بودم هیچ وقت دوست نداشتم کسی توی کارام دخالت کنه و منو بشناسه و این جوری به من زل بزنه و ظاهرا که این پسر هر سه کار رو برای من داره هم زمان انجام میده - چرا منتظری سرگرد تو مسئولی که بر هم زننده های آرامشو دست گیر کنی واقعا منتظری که من خودم خودمو دستبند کنم ؟ با تعجب بهم نگاه کرد انگار انتظار همچین دیالوگی رو نداشت ! خب واضحه که هیچ وقت کسی دوست نداره دستگیرش کنن اما من فرق دارم ! من حتی اگه حکم اعدامم بیاد باز هم ترجیح میدم به قانون احترام بذارم ! (عژب دخدر قانون مدار خخخ ببخشید پارازیت انداختم ! ) خب نمیدونم چرا ولی همیشه این که به قوانین پایدار باشم برام یه اصل توی زندگی بوده و هست ! یکی از سربازا جلو اومد و یه ببخشیدی گفت و ازم خواست تا خودم به خودم دستبند بزنم چون همکار خانوم همراهشون نیست منم همون کارو کردم و به دنبالشون رفتم سوار ماشین شدیم یه الگانس بود همون ماشینی که تمام بچگیمو توش بودم ** مامان - وانیا مامان کمربندتو ببند من - چشم مامان - آفرین دختر نازم بابا – دقیقا دختر نازت (و پوزخندی که دلمو بد سوزوند ) اشک تو چشام حلقه زد مگه من چیکار کرده بودم ؟ گناهم چی بوده ؟ این که متولد شدم؟ مگه تغصیره منه ؟ دو قطره اشک از چشم سمت راستم چکید ؛ یادمه یه جایی خوندم وقتی از چشم راست اشک بیاد یعنی غرورت شکسته و من دیگه غروری برام باقی نمونده بود که بخواد بشکنه ! یاد حرفای کیانا افتادم یادمه هر موقع گریه می کردم بغلم می کرد و می گفت وانیا اشک بریز اما نه در حضور هر کسی پیش کسی اشک بریز که هیچ وقت بر علیه ات نشه جایی حرفاتو بزن که بدونی تا ابد حرفات براش مثله یه راز میشن همیشه بهم می گفت مغرور باش دختری که غرور نداشته باشه شخصیتش له میشه هیچ وقت مظلوم نباش افراد مظلوم تو این دنیا اونقدر بهشون ظلم میشه که فکرشم نکنی و بعد محکم تر بغلم می کرد چقدر بغل کردناش بهم آرامش میداد کیانا دوست صمیمیم بود کلاس پنجم بودم که باهاش آشنا شدم خیلی دختر شیطونی بود البته مغـرور هم بود یادمه که چه خانواده ایی داشت
  7. kimiakl

    راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (3) در ضمن مردم این جامعه عقلشون به چشاشونه هانیا رو با این مدل لباس پوشیدن ببینن فکرای قشنگی نمی کنن اع اع دختره پررو یه مانتو پوشیده بود به زور تا پایین باسنش می اومد به همراه یه ساپورت که که خیلی خوشگل مچ پاهاشون انداخته بود جورابم که اصلا اه اه ببین تو رو خدا یه ذره حواسم بهش نبوده چه اخلاقی گندی پیدا کرده ! بالاخره خانوم پس از سی دقیقه اومد معلوم نیست چی کار میکنه این قدر طول میکشه آماده شه من که ده دقیقه ای حاضرم آهان حالا شد لباساش کاملا شبیه خودم بودن خخخ بی تربیت از لج من این جوری کرده عیب نداره بالاخره راه افتادیم سوار آئودی مشکی من شدیم و راه افتادیم هانیا زنگ زده بود به دوستاش گفته بود که با خواهرش میاد نیاز نیست بیان دنبالش اوناهم بهش آدرس داده بود که قراره کجا جمع شنو بالاخره برن کوه . . . بالاخره رسیدیم به جایی که قرار بود همدیگه رو ببینن یه رستوران که روی پایه کوه ساخته شده بود رستوران نسبتا بزرگی بود دکوراسیونش خاکستری و سفید بود میزای گردی که روشون سفره های سفید انداخته بودن بعضی از میز ها چهار تا صندلی داشت و بعضی هم هشتا یک طرف رستوران به جای دیوار شیشه بود که منظره ی زیبای بیرون رو به رخ می کشید در کل جای زیبایی بود هانیا با دیدن جمعی از دخترها و پسرها به سمتشون راه افتاد و دست منم کشید چهار پسر و دو تا دختر که با من و هانیا میشدن چهار تا دختر چه شلوغ ! به یاد جمع های دوستانه خودم که میافتم خندم میگیره همیشه سه نفری بودیم من، سمیرا و تینا هیچ وقت هم بین مون جای پسری نبود تک تک بهمون سلام کردن و شروع به معرفی کردنه خودشون کردن از اونجایی که اصلا حوصله ی حرف زدن رو نداشتم نقاب سردی و بی تفاوتیم رو که همیشه جلوی دستم بود رو به صورتم زدم و روی یه صندلی کنار هانیا نشستم یکی از پسرا گارسون رو صدا زد و هر کس شروع به سفارش دادن کردن تا ، نوبت به من رسید گرسنه نبودم فقط ی سالاد با آب سفارش دادم خب مطمئنن همه فکر می کنن خسیسم اما واقعا وقتی که گرسنه نبودم چرا چیزی رو سفارش بدم که رو دستم بمونه یکی از پسرا برگشت گفت : - وانیا خانوم نترسین خودم پول ناهارتونو میدم بعد از این حرفش همگی شروع کردن به خندیدن اما هانیا یه نیشگون از پام گرفت که الحق درد داشت با پام زدم ب پاش که قرمز شد واقعا در این حد درد داشت ؟ بررگشتم به پسره گفتم : -اسمتون چی بود ؟ -امین -جناب امین خان مراقب حرف زدنتون باشید اگر بنا به اینه که ثروتی که از پدر بهتون رسیده رو به رخ بکشید بهتره بگم که من اگه بخوام دست تو جیبم بکنم کل هیکلتونو به راحتی میخرم و بعد از جام بلند شدم تا هم دستشویی برم و دستامو بشورم و هم از هر گونه بحث دیگه جلوگیری کنم به سمت دستشویی به راه افتادم دم در دستشویی که رسیدم یه صداهایی میومد انگار که یه نفر برای یه خانومی مزاحمت ایجاد کرده باشه از حرف زدناشون فهمیدم که ترک هستن کم کم صدای جرو بحثشون بالا گرفت که ترجیح دادم وارد بشم خب چیکار کنم مطمئن بودم که یه اتفاقاتی برای اون خانوم داره میافته -دفول گیت !(گم شو) -نِ ؟(چی؟) -سانا دفول دمدیم می (بهت گفتم برو گمشو ) و صدای خنده ی مرد – هایر (نه) چیزی از مکالمشون نمی فهمیدم اما ترجیح دادم که دیگه وارد شم درو با هزار ضرب و زور باز کردم وقتی وارد شدم یه دختره گوشه دستشویی نشسته بود و زانوهاشو داخل شکمش جمع کرده بود و اشک از چشماش روان بود مرد هم بالای سرش با ی لبخند خبیث ایستاده بوده فکر کنم صدای در رو نشنیده بودن چون صدای موزیک بلندی از توی سالن میومد مرده خواست بهش نزدیک تر شه که من با صدای بلندی اضحار وجود کردم - چه خبره ؟ اون دختر با دیدن من انگار که دنیار رو بهش داده باشن با برقی از امید نگاهشو به من دوخت و گفت : -لدفا کمکم کن -کمک ؟ (4) متعجب شده بودم ولی به نظرم تعجب کردنم جای تعجب داره خب آخه وضعیت این بی چاره رو مگه نمیبینی اون وقت بهت میگه کمکم کن تعجب میکنی ! اه! اصن من چم شده ؟ خوددرگیری پیدا کردم مثه اینکه! ندای درون : خوددرگیری داشتی الان کشف شد من : هن؟! ندای درون : بابا فعلا ول کن به داد دختر مردم برس که کشتنش! من : جونم؟ کشتنش؟ ندای درون : نه هنوز ؛ به دادش نرسی کامل می کشنش ! من : عژب ! ندای درون : گم میشی یا گمت کنم؟ من : ن ن ن خودم میرم خودم میرم ندای درون : جونم جذبه خخخ من : بعدا تسویه می کنم باهات این حذبه رو ها ندای درون : برو نبـیـنمـت اون گـاله گشـادت بسته نمیشه که ! ترجیح دادم خودم برم کمک اون دختره تا این ندای درون نکشتـتم سرمو که بالا اوردم دیدم دوتاشون دارن با چشمایی که نزدیکه از حدقه بیرون بزنه دارن نگاهم میکنن خب جالبه فک کنم حرفایی که با ندای درون زدمو بلند گفتم وای خدایا خودت شفام بده (!) مرده به ترکی بازم چیزی گفت که بازم هیچی نفهمیدم (!) کلا نفهم شدم این وسط ! به دختره نگاهی انداختم که متوجه پریدن رنگش شدم و دوباره چشم هایی که سرشار از ترس بودن ، فهمیده بودم دختره فارسی بلده رو بهش گفتم -این الان چی گفت؟ -گفت بهتره از اینجا بری -من؟ -پ ن پ من و بعد برام پشته چشمی نازک کرد ! این چرا این قدر زود صمیمی میشه ؟! مرده انگار که کم کم داشت کلافه می شد با لحنی که مشخص بود عصبیه رو به دختره بازم یه چیز ترکی گفت و منم طبق معمول هیچی نفمیدم دختره با ترس برگشت و به من نگاه کرد و گفت: -میگه اگه این دوستت نره بیرون یه گوله حرومش می کنم !!! لد . . . (چرا این دختر اینقدر راحت می تونست تغییر حالت بده اول ترسیده بعد شیطون و حالا هم آماده اشک ریختن وبغض کرده !خب واقعا برام جای تعجب داره ! ) لدفا منو . . . تن . . . تنها نذار (چونش می لرزید و انگار که بغض توی گلوش امونشو بریده بود که این طور کلماتش نصفه نصفه و بریده بریده می شد ، خدای من ! اگه بخوام این دخترو تنها بزارم که فکر نمی کنم شبا دیگه بتونم بخوابم شدیدا برام یاد آور تنهایی که خودمم مزه اشونو به خوبی حس کردم ) -حتی اگه بخوامم نمی تونم تنهات بزارم میدونی چرا ؟ چون شغل من ایجاب میکنه که امنیتو برای همه تامین کنم (و آروم زیر لب ادامه دادم خصوصا تو) این ها رو در حالی میگفتم که دنبال مدرک شناساییم توی جیب هام می گشتم و متوجه شدم که به غیر از یه کارت اعتباری دیگه هیچ نوع کارتی به همراهم ندارم اه بخشکی شانس اینبار دنبال موبایلم گشتم که یادم افتاد سر میزی که هانیا و دوستاش نشستن جاش گذاشتم ! کلتمو هم که یادم رفته بیارم! خب پس برای نجات این دختر یه راه حل برام می مونه ! مبارزه! شالمو دور گردنم حلقه زدم و بستمش تا موقعی که با این نره خر دست به یقه میشم دستو پا گیر نشه یه نفس عمیق کشیدم تا تمرکزمو به دست بیارم بعدش گارد گرفتم مرده هم انگار قصد منو فهمیده بود که کلتشو کنار گذاشت خب انگار بدش نمیاد با یه زن مبارزه کنه! گفتم کلتش فک کنم بعلاوه ی مزاحمت برای نوامیس مردم انگار که جرم حمل سلاح گرم هم اضافه به پرونده ای که قرار بود براش تشکیل بشه شد ! عجب عجب معلوم نیست این یارو کیه ؟ اینجا چیکار داره ؟ سلاح گرم چرا داره ؟! از کجا اومده؟ چرا ترکی حرف میزنه و فارسی بلد نیست؟! با این دختر چیکار داره؟! همین طور داشتم تو سوالاتم غرق میشدم که با احساس مشت سنگینی روی صورتم به خودم اومدم جای مشتش روی صورتم درد می کرد اما از اونجایی که من یاد گرفتم همه احساساتمو بپوشونم هیچ عکس العملی نسبت به دردش نشون ندادم به جاش محکم تر گارد گرفتم و منتظر حمله بعدیش شدم و اونم با دیدن گارد گرفتنم پوزخندی زد که از چشمم دور نموند و رو مخم رژه رفت ! دوباره به سمتم دوید که جاخالی دادم و یه زیر پایی براش گرفتم اونم که انتظار داشت مثه دفعه قبل همون جور سر جام بمونم محکم زمین خورد و فک کنم صورتش صاف شد !
  8. kimiakl

    راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    به خودم اومدم توی خاطرات کودکیم غرق شده بودم خاطراتی که زیاد دوستشون نداشتم اما ازشون متنفرم نبودم به هر حال اونا چیزایی هستن که زندگی منو تشکیل دادن و من باهاشون بزرگ شدم ! ساعت گوشیمو که نگاه کردم 01:45 دقیقه رو نشون میداد ! خیلی خوابم میومد و به خاطر سردی هوا لرز خفیفی هم به تنم افتاده بود ! خیلی وقت بود که دیگه به گذشته فکر نمی کردم اما مثله اینکه قرار بود طی چند روز تمامی خاطراتم برام یاداوری بشن چون من وقتی خاطراتم یادم بیان همشون باید برام تکرار بشن! خیلی مسخره است اما دسته خودم نیست ! یادمه از اون روز به بعد فقط یه بار گریه کردم ، یه بار که نحس بود ، بدترین روزه عمرم بود . ناراحت که میشدم فقط سکوت میکردم ساکته ساکت انگار که هم کرم هم لال ! کلا شخصیت خیلی آرومی داشتم یادم نمی اومد آخرین باری که عصبانی شده بودم کی بود همیشه خنثی و خونسرد با تمام مشکلات دستو پنجه نرم می کردم این طوری خیلی بهتر می تونستم کارامو راست و ریست کنم با خمیازه ای که هشدار از خواب آلودگی زیادم میداد به سمته اتاقم رفتم و از زمینی که اینقدر نامرتب بود بهتر بود بگم مین گذاری شده رد شدم و توی تختم خزیدم و به راحتی خوابم برد . . . * * * * * * - وانیا وانیا وانیا آجی یه چشمو باز کردم و همین طور که داشتم خمیازه می کشیدم سرمو به معنی اینکه چته تکون دادم - وانی جون امروز چی کاره ای ؟ - چرا ؟ باز چی می خوای ؟ -عع از کجا فهمیدی یه چیزی می خوام ؟ - از قیافت ! - چی مگه قیافم چشه ؟ - اول که چشم نیست دماغه دوم شدی مثه گربه شرک - زهر مار باز من با تو خوش رفتاری کردم پررو شدی ؟ -مرض باز من دو روز بهت فوش ندادم برا من دم در آوردی ؟ - اویی اویی با من درست صحبت کن - ببین هانی جون اگه اومدی برام کلاس ادب و تربیت تشکیل بدی اتاق بغل راحت تری - گمشو من برا بچمم کلاس تشکیل نمی دم برا تو کلاس بزارم ؟ - کی شوور کردی که بچه دارم شدی؟ -اه وانی دیگه اذیتم نکن - خب بابا بنال ببینم چه مرگته - اول که چه مرگته و مرض و دومم امروز بچه های دانشگاه می خوان برن کوه به منم زنگ زدن تا یه ساعت دیگه میان دنبالم اجازه میدی همراهشون برم ؟ - نه -عع ینی چی غلط نکن باز من آدم حسابت کردم اومدم ازت اجازه بگیرم غرور برت داشت؟ - شاید ولی هر کاریم بکنی من نمی زارم بری - اصن چرا اومدم از تو اجازه بگیرم خودم مگه مغز ندارم که تصمیم گیری کنم ؟ من میرم تو هر چه قد دوست داری بگو نه - بابا صبح جمعه ای اونم تو پاییز می خوای گم شی کوه که چی بشه ؟ - چیز خاصی نمیشه فقط می خوام یه ذره خوش بگذرونم در ضمن قیافه نحس تو رو نبینم! - اول این که من بودم دیروز تو شهر دور دور می کردم ؟ دوم این که هر چقد میتونی از من فاصله بگیر از دستت تنگی نفس گرفتم سوم نحسم قیافه خودته - عع وانی ینی چی نمی زاری برم؟ -عع هانی ینی چی هی اصرار می کنی؟ -ایش اگه منم پدر مادرم کنارم بودن مجبور نبودم بیام از تو اجازه بگیرم خیلی قشنگ دست گذاشت رو نقطه ضعفمو تمام -ایی بابا گمشو برو آماده شو تا با هم بریم -ای جونم آجی خوجگل اودمی - گمشو تا پشیمون نشدم سریع پرید رفت که آماده بشه می ترسیدم تنهایی این جور جاهایی بفرستمش آخه این دختر از بچگی تا حالا از این جور اجتماعاتی کم آسیب ندیده به خاطر همینه که زیاد نمی زارم که با هر کی بگرده ،رفتم یه دوش گرفتم و بعد لباسام رو آماده کردم تا بعد از اینکه صبحونه خوردم بپوشم شون رفتم به آشپزخونه و میز صبحانه رو چیدم کره ، عسل ، پنیر ، مربا ، شیره انگور ، حلوا ارده چایی هم گذاشتم تا دم بیاره در کل یک صبحونه کامل به جبران شیش روزی که در طول هفته صبحونه نمی خورم ! بالاخره هانیا شال و کلاه کرده اومد نشست پشت میز و تند تند تا تونست خورد منم که برای اینکه حرص اونو در بیارم تا تونستم آروم آروم لقمه می گرفتمو می خوردم اونم هی تکرار می کرد زود باش الان میان منم فقط سرمو تکون میدادم و اون غر غر می کرد که چرا دارم حرصش میدم بعد از این که تا خرخره لومبوندم میزو جمع کردم و رفتم تا آماده بشم یه مانتوی چریکی تیره و یه شلوار شیش جیب و یه شال سرمه ای و در آخر یه کاپشن که از پر پر شده بود بر داشتم تا وقتی رسیدیم اونجا بپوشمش یه جفت کتونی سبز تیره برداشتم وحالا این خانوم آمادست هر چند با این تیپم بیشتر شبیه پسرا بودم ولی من این جوری دوست دارم و عوض هم نخواهم شد از اتاقم اومدم بیرون به زور موبایلمو پیدا کردم و انداختمش تو جیبم حالا دیگه من آماده بودم هانیا رو صدا زدم و کلیدا و سوییچ ماشینمو بر داشتم از در خونه اومدم بیرون کتونی هامو محکم انداختم زمین و برای بستن بنداشون پامو اوردم بالا و شروع کردم به بستن بنداشون ،داشتم بندای اون یکی پامو می بستم که هانیا با یه کوله گنده رو دوشش و یه آرایش نسبتا تند و لباسایی که اصلا فک نمی کنم مناسب شخصیته یه خانوم باشه جلوم ظاهر شد ! دستمو زدم به کمرم و همین طور نگاهش کردم ابروهاشو به معنی این که چته ؟ انداخت بالا و مشغول پوشیدن یه جفت کفش صورتی که دو سه سانت پاشنه داشت شد نفسمو به صورت کلافگی دادم بیرون و به حرف اومدم : - هانیا ؟ - هوم ؟ -اینا چیه پوشیدی ؟ برو یه لباس گرمی چیزی بردار و به جای این کفشا یه جفت کتونی بردار و از همه مهم تر این آرایشتو پاک کن افتاد ؟ - اولش که اینا لباسن دوم نوچ دوس دارم همین جوری بیام تازه نگاهش به سر و وضعه من افتاد و چشماش گرد شد -بزغاله اینا چیه پوشیدی می خوای بیایی آبروی منو ببری ؟ مثه پسرای الوات تیپ زدی با اون کاپشنت انگار میخوای بری سیبری نازک نارنجی اگه بخوان مسخرت کنن منم همراهی شون میکنم یالا برو یه دست لباس مناسب جنسیتت بپوش بدو و از جلوی در ورودی رفت کنار ، همین جوری نگاش کردم الان انتظار داره برم لباسامو عوض کنم؟ عمرا من که حوصله ندارم در ضمن مگه لباسام چشونه خیلیم خوبن برگشتم بهش گفتم : - اولش که یه وقت خجالت نکشیا مثلا پنج سال ازت بزرگترم برام خطو نشون میکشی بچه پرر رو دوم عزیزم یه وقت مانتوت بلند نباشه ها گیر می کنه زیره پات می خوری زمین یالا برو خودت با زبون خوش لباساتو عوض کن اگه بخوای این جوری بیایی برام کسر شانه در ضمن با اون چشات این جوری نگام نکن خوشم نمیاد - من چرا باید به حرفات گوش کنم دقیقا ؟ - چون به نفعته گوش کنی -نفع کجاش بود ؟ - اون جاش که اون وقت خودم لباساتو عوض می کنم -آه وانیا دست از سرم بردار - اصن میدونی چیه ؟ -نه چیه ؟ - یا لباساتو عوض میکنی یا اصن از کوه و دوستات و اینا خبری نیست **** -همیشه زور میگی - هر موقعه تو هم مسئولیتت مثله من بود اون موقع منو درک می کنی -میشه بپرسم مسئولیتتون چیه خانم مسئول ؟ صورتشو اورد جلو و مسئولو کشید تا حرص منو در بیاره نمی فهمم چرا داره این جوری لجبازی میکنه منم برا اینکه بهش بفهمونم که باهاش شوخی ندارم صورتموبردم جلو و تو یه میلی متری صورتش وایسادم و با لحنی که بیشتر تو اداره ازش استفاده می کنم گفتم : + بهتره زودتر بری لباساتو عوض کنی این جور لباس پوشیدنا بیشتر به دخترای خیابونی می خوره تا لباساتو عوض کنی منتظرتم و بعد برگشتم سر جایی که قبلا ایستاده بودم و دست به سینه نگاش کردم پوف کلافه ای کشید و رفت تا لباساشو عوض کنه خودم خیلی خوب میدونم که زیادی سخت گیرم اما اگه سخت گیری نکنم دیگه وانیا نیستم
  9. kimiakl

    راز های زندگی من مبهم اند | kimiakl

    (1) وانیا نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل من عاشق تر از من ماندم ساحل به ساحل نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل من عاشق تر از من ماندم ساحل به ساحل ای باوفای بی وفای قلب من کجایی؟ امان امان امان امان از این عشقو غم جدایی ای تو غریب و آشنای قلب من کجایی؟ امان امان امان امان از این عشقو غم جدایی (حمید هیراد) آهنگو قطع کردم کم حاله خودم بده از این آهنگای دپم گوش کنم ! والا هوف بالاخره رسیدم ماشینو پارک کردمو پیاده شدم رفتم جلوی آسانسور و دکمه اش رو زدم که بیاد پایین چند دقیقه طول کشید تا از طبقه آخر برسه پایین نمی دونم چرا هر وقت من می خوام از این آسانسور استفاده کنم باید تو بالا ترین جای ممکن باشه ؟ هه خوب معلومه وانیا جان چون جنابتون شانس ندارین ! پس از کلی انتظار بالاخره اومد پایین درشو باز کردم و داخل شدم ایش چه بوی بدی میاد !!!! بازم این بی فرهنگا آشغالاشونو با آسانسور حمل کردن ! فورا خارج شدم و ترجیح دادم با پله ها برم بالا خب حداقل یه جا ورزشکار بودنم به درد خورد! اون شیش طبقه پله رو به راحتی بالا اومدم ، با کلی گشتن کیلیدامو پیدا کردم و درو باز کردم اوم چه بوی خوبی میاد ! رفتم لباسامو با یه تیشرت آبی که یقه خیلی بازی داشت و یه شلوار آدیداس مشکی عوض کردم دست بردم لای موهامو بردرمشون بالا درسته دخترم اما هیچ وقت موهام حتی تا پایینه گردنمم نرسیدن همیشه موهام کوتاهه کوتاه بوده !!! هر بارم یه مدل پسرونه جدید رفتم یه آبی به سرو صورتم زدمو و به طرف آشپزخونه رفتم رو یخچال یه نوشته بود : سلام آجی گلم اوالد ؟(همون احوالت) از اون جایی که میدونستم بیایی خونه هم خیلی گرسنه ایی و هم خیلی شیکمویی و هم خیلی تنبل برات غذا درستیدم ! نگرانمم نباش با سمیرا رفتیم بیرون دور دور ماشینه جدید گرفته هی من بش گفتم بزا وانیا بیاد بعد بریم هی جیییییییغ زد نه نه نه الان بریم مدیونی اگه فک کنی من بودم !!! خخخخ در ضمن نیام ببینم خونه رو کثیف کردی باز بیام جمعش کنم پوسته کلتو میکنم چشمت نرم دندنت کور درست گفتم ؟ خخخ حالا ولم کن به هر حال خودت باید جمعش کنی گفته باشم !!! ها دیگه خیلی باهام حرف زدی بچه پررو ولم کن دیه خخخ ! برو ناهارتو بخور ظرفارم بشور بعدش بگیر مثه خرسه دوقطبی دوباره بخواب بوس بای ! قربانم بری نفست همه کست هانیا خدایا از دسته این به خودت پناه میارم میخواست دو کلمه بگه برات ناهار گذاشتم و با سمیرا رفتم بیرون این همه شاهنامه برا من خوند ! در ضمن خرسه دوقطبی چه سیقه ای من در جریان نیستم ؟ توماره هانیا رو انداختم رو میزو یه بشقابو قاشق و چنگال برداشتم رفتم سره قابلمه ها ام خوبه باز عقلش رسیده یه چیزی درست کنه من خوشم بیاد خورش قیمه رو با کلی برنج خوردم و بعدشم همون جوری همه چیزو ول کردم به امان خدا و رفتم تو حال خب حالا چیکار کنم ؟ یه ندایی در درونم گفت : از بس بیکاری میخوای برا خودت کار بتراشی؟ برو به پایان نامه ات برس بچه ! وا بسمه الله این کی بود وانی جون تبریک میگم داری به درجات الهی خل شدن نائل میشی ! راست میگی ولی برم بشینم پایان نامه آشغالمو درست کنم هر چند دیگه چیزی ازش نمونده!خدارو شکر! تا طرفای ساعت شیش و هفت غرق در لپ تاپم بودم که با صدای زنگ در ، از جا پریدم یه نیگا به ساعت انداختم وای من پس هانیا تا الان کدوم گوری مونده ؟ فک کنم زیادی بش آزادی دادم که تا همین الان بیرونه ! دوباره صدای زنگ اومد که یادم افتاد اصن واسه چی پاشدم! رفتم سمت در و بازش کردم با یه صورت زخمو زیلی مواجه شدم ! - هیع هانیا چه بلایی سرت اومده ؟ داشت می افتاد که زیره بغلشو گرفتم و اوردمش داخل برد مش سمت مبلای توی سالن و نشوندمش روی مبل بعد رفتم به طرف آشپزخونه تا براش آب بیارم به سمتش رفتمو لیوانو دادم دستش بعد شروع کردم جلوش راه رفتن و غر زدن : + تا الان کدوم گوری بود ؟ این چه وضعشه ؟ کی این بلا سرت اورده ؟ سرت به تنت زیادی کرده با سمیرا که رانندگیش از بدی عالیه میری دور دور ؟ احمقی ؟ منگلی ؟ آخه نیست زیادی بهت آسون گرفتم واسه همین از این جور غلطا میکنی بزا . . . -آجی ؟ با شنیدنه صداش برگشتم طرفشم اوخی بدبخت گوشاشو گرفته بودو داشت نگام میکرد از فکره اینکه به حرفام گوش نکرده خشمگین شدم ولی چیزی نگفتم و فقط با یه اخم زل زدم بهش و گفتم + چیه ؟ -ببخش آجی و زد زیره گریه ! با تعجب فراوان داشتم نگاهش میکردم ! وا چرا داره گریه میکنه ؟ جریان چیه ؟ نگرانش شدم و رفتم نشستم کنارش و بغلش کردم تحمل گریه کردنشو نداشتم چون برام عزیزتر از هرکسی بود شروع کرد به حرف زدن خودش خوب میدونست تو این جور مواقع باید اعتراف کنه چی شده : -اجی با سیمرا رفتیم بیرون (فین فین) دو ساعت چرخ خوردیم بعدش باهم رفتیم کافی شاپ (فین فین) تو کافی شاپ دو تا پسر مزاحممون شدن هر کاری کردیم دست از سرمون بر نمی داشتن (نفس عمیق) منو سمیرا هم ترسیدیم و فرار کردیم اونا رو گم کردیم ولی یه دفعه ای نمی دونم چی شد تصادف کردیم ! (حالا دیگه گریه اش قطع شده بود یه دستمال بهش دادم همیشه همین بود تا تقی به توقی میخورد میزد زیره گریه !!) یه پسر پشته رل بود دماغش خورده بود به فرمونو و ازش خون میومد ، سمیرا رو که میشناسی تا خون میبینه از حال میره ..... اون موقع هم از حال رفت من بودمو اون یارو مجبور شدم واسه این که خسارتشو بدیم شماره یه نفرو بهش بدم منم که ترسیده بودم به فکرم نرسید شماره ی بابای سمیرا رو بدم شماره تو رو دادم اخمام رفت توهم واسه این داشت این جوری گریه می کرد ؟ دختره خلو چل !! گفتم : - آخه خواهره من واسه این داشتی این طوری گریه می کردی ؟ -آره و مظلوم نیگام کرد - بابا ولمون کن عیب نداره همین که خودت حالت خوب برام مهم بود در ضمن تا این وقته عصر کجا بودی ؟ خندیدو گفت : - هیچ ! بیمارستان بودم بالاسره این سیمرای دیوونه ! لبخندی زدمو گفتم : - برو دستتو روتو بشور تا منم یه چیزی درست کنم که صدای سمساری شیکمم بلند شده ! خنده ای کرد و از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت یا به قوله خودش اتاق تفکر خخخ منم بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم بخوریم ام خب حالا چی بپزم ؟ در یخچال رو باز کردم یه کم سوسیس بر داشتم با دو تا تخم مرغ ، ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و یه خورده خیلی زیاد روغن ریختم و بعدش سوسیس هایی رو که هانیا خرد کرده بود رو ریختم توش و یه طرفه ماهیتابه هم تخم مرغا رو ریختم بعد از شام هانیا خیلی خسته بود این کاملا از چهره اش پیدا بود فرستادمش بره بخوابه خودمم که خوابم میومد ولی دوست نداشتم بخوابم . گوشیم روی میز بود و داشت زنگ میخورد ! طبق معمول ! هر شب ساعت 11:20 دقیقه یه نفر به موبایلم زنگ میزنه و تا میام بهش برسم قطع میکنه! و بعدش یه اس که شامل یه نوشته است ! خب هیچ وقت هیچ نوع ت*ل*ا*ش*ی برای فهمیدن اینکه کی این کارو میکنه نداشتم! اعتیاد به مواد مخدر اعتیاد به اینترنت یه نوع دیگه اعتیادم داریم که بهش میگن اعتیاد به عشق! مخصوصه آدمای خوشبخته . . . جالب !!!! چه ربطی به من داشت حالا ؟؟ نمی دونم !!! موبایلمو گذاشتم رو اپن و قهوه ساز رو روشن کردم پنج دقیقه زل زده بودم بهش تا قهوه ممو ببرم !(آخه کدوم آدمه عاقلی به قهوه ساز زل میزنه ؟ نه خداییش کی؟) قهوه رو ریختم تو یه لیوان گنده و رفتم نشستم رو صندلی های توی بالکن . عاشق قهوه تلخ و هوای سرد و شب تاریک بودم ، و حالا هم که همه چیز مهیا بود حس قشنگی داشتم موبایلمو بر داشتم و اس و پی ام هام رو چک کردم ، هه هیچی ! کسی من رو یادش نیست !، مثه همیشه ، مثه همیشه . . . ****** ده سالمه دارم خواب می بینم یه خواب ترسناک توی تاریکی گیر کردم ، تاریکی ، چیزی که ازش خیلی می ترسم ! جیغ میزنم و از خواب بیدار میشم اما صدای جیغم میونه دعواهای همیشگی مامان و بابا گم میشه و طبق معمول این دو ماه صدای گریه ی هانیا ! خواهر کوچولوم که دو ماهشه ! با اون صدای نازش داره گریه می کنه ! مثله همیشه قایمکی از اتاقم میرم بیرونو به سراغ هانیا میرم ، بغلش میکنم و می بوسمش ! کاملا مشخص که هم گرسنشه هم از صدای دعوای مامانو بابا ترسیده ! شیشه شیرشو میزارم دهنش و زیره لب قربون صدقش میرم چقدر خواهر کوچولومو دوست دارم حمایت کردن ازش بهم حس قدرتمندی میده ، حس قشنگه ناجی بود ، حس بی نظیر قهرمان بودن ! مامانو بابا آروم تر شدن و صداشون اومده پایین تر به همین خاطر هانیا کم کم خوابش میبره می خوام بزارمش سره جاش که صدای جیغه مامان که میگه : دستتو به من نزن و صدای عربده بابا که با اون صدای مردونش میگه : خفه شو و صدای قدم های سریع مامان و بابا ، فورا هانیا رو میزارم رو تختش و میرم بیرون همین که در اتاقو باز میکنم می بینم دستای بابا دوره گلوی مامان حلقه شده و مامان داره به زور نفس میکشه و صورتش قرمز شده ! به خودم میام و می دوم و جیغ میزنم : بابا مامانو ول کن و میرسم پشت سره باباو از پشت میکشمش و چون بابا از رفتاره من شوکه است دستاش از دور گردن مامان باز میشه و میافته پایین و خودش هم میافته روم درد خیلی زیادی رو تحمل میکنم بابا به خودش میاد و فورا از روی من بلند میشه و با صدای خشنی میگه: تو اینجا چی کار میکنی هان؟؟؟ منتظره جوابم نمی مونه و از خونه میره بیرون مامان تازه به خودش میاد و روی دوتا زانوش میافته و دستاش رو میذاره رو چشماش و شروع میکنه به هق هق کردن میرم جلو سرشو تو بغلم میگیرم و شروع به نوازش موهای طلاییش می کنم ، نمی دونم چرا ولی با این همه اتفاق حتی یه قطره اشکم نریختم و به نظرم زیاد جالب نیست ! اینقدر تو همین حالت میمونم که مامان خوابش میبره مامانم زنه قشنگیه و جذاب ترین قسمته صورتش چشماشه ! چشمایی که به رنگ آبیه روشنه و رگه های سیاهی داخلش دیده میشن چشمای منم مثله مامان عجیبن سبز با رگه های سیاه ! رنگه سبزه چشمای بابا و رگه های سیاهه مامان ! نمی دونستم دلیل دعواهاشون چیه ، زیادم کنجکاو نبودم که بودنم چون مطمئنا اصلا از دلیلش خوشم نمیاد بی خیال شدم و همون جا و در همون حالت خوابیدم . .
  10. البته ببخشی که جسارت کردم ولی توصیه های دوستانه اس :t(10):

    1. kimiakl

      kimiakl

      بابا ای چ حرفیه

      من باید ازت متشکرم باشم

  11. همین اول که رمانت رو خوندم یه چند تا نکته بگم که منتقد ها زیاد اهمیت میدن

    1. هر علامت نگارشی رو فقط یکبار استفاده کن( ! ؟ )
    2. برای کشیدن کلمات از تکرار حروف استفاده نکن، از (کنترل j ) استفاده کن که البته به اونم گیر میدن ولی حداقل از تکرار حروف بهتره.
    3. از علامت ( + ) برای دوم شخص یا سوم شخص استفاده نکن، یا اسم طرف رو بنویس به همرا ( - ) یا اینکه فقط همون منها رو بزار، منها رو هم که میزاری فاصله رو فقط یه ضربه بده نه اینکه این همه فاصله داشته باشه با جمله.
    4. از سه نقطه هم سعی کن زیاد استفاده نکنی، مثلا فقط مواقعی که جمله تو دیالوگ ها قطع میشه استفاده کن.
    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 10
    2. kimiakl
    3. selin

      selin

      خب تو رمانت رو توی قسمت ها دیگه ادامه بده، اونا خودشون حذف بشن رمانت درست میشه

      تو میتونی بنویسی

    4. kimiakl

      kimiakl

      مرسی پس خخخ

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×