رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

AYTAK

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    19
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

64 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره AYTAK

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

192 بازدید کننده نمایه
  1. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت 14 فردای آن روز با دوستم قرار داشتم رحیمه از دوستان خوبم بود که از دوران دبیرستان با او دوست بودم آن روز صحبت های ما به هرجایی کشیده شد، از دوستان دبیرستان تا دوستان و هم دوره ای های دانشگاه تقریبا من از بیشتر دوستان دبیرستانم بی خبر بودم ولی رحیمه از بیشتر همکلاسی های سابق با خبر بود با لحن شوخی گفت: -مهسا ترشیدیم همه یا ازدواج کردند یا نامزد دارند من و تو نه خواستگار داریم نه عرضه ی دوست شدن با کسی را داریم ته مونده مجردهای کلاس هم یکی دو نفر را در نیمکت ذخیرشون دارند بعد هم بلند بلند خندید من که حسابی از حرفش خوشم آمده بود گفتم اره همه ی دوست های من توی دانشگاه دوست پسر دارند الا من ،بعدم با خنده شروع کردم از پیشنهاد های جالب و عجیب دوستی ای که داشتم برایش تعریف کردم از دوستی ها و مخ زنی های عجیب دانشگاه که یکی از طرفین چندین سرو گردن از طرف مقابل بهتر است و ما در کف دوستی آنها. رحیمه که دختری مقید و مذهبی بود با لحن جدی گفت -نه،دوستی را ول کن دوستی های این دور و زمانه فایده ندارد باید کسی را پیدا کنی که به هر لحاظ مناسب باشد بعد هم به قول همکلاسیم جوری باید طرف را تورش کنی که پسر تا نفهمد سر سفره ی عقد باشد من که دو دل بودم قضیه ی سعید را بگویم یا نه یادم آمد شاید رحیمه بتواند خواهرش را بشناسد نه که خواهرش استاد محبوبی هست ! با دودلی گفتم -رحیمه شما استاد قدیری می شناسید؟ -قدیری؟ نه .استاد چه درسی هست؟ -نمی دانم بعدم با دودلی ماجرای آن روز را از سیرتاپیازش تعریف کردم -نه بابا پس جناب عالی در این دوره ی بی شوهری عاشق سینه چاک داری و رو نمی کنی -برو بابا عاشق سینه چاک کجا بود فعلا که شدن کنه ی سینه چاک -خوب ی جلسه بگذار بیایند ملاقات حضوری که بد نیست درضمن در نهایت حتی اگر جوابت منفی باشد تجربه ی خوبی کسب می کنی تا فردا پس فردا یک مورد بهتر پیدا شد بدانی چطور برخورد کنی و استرس نداشته باشی دیدم نه حرفش بد نیست زدم پس کله اش و گفتم -نه خوشم میاید بگو ببینم شازده خانم چندین تجربه ی ملاقات داشتید سرخ شد -خوب ی چند باری ملاقات حضوری داشتم ولی به درد نمی خوردند درضمن می دانی که تا حلیمه شوهر نکند من نمی توانم ازدواج کنم حلیمه هم که شکر خدا چنان پاشو کرده توی یک کفش که من نمی خواهم ازدواج کنم که فکر کنم منم سالیان سال همین جور مجرد بمانم و اخر سر بترشم.... آنروز از هر دری صحبت کردیم رحیمه گفت اگر بتواند آمار این استاد محبوب رابرایم در می اورد وتاکید کرد ورود خواستگار به منزله ی جواب مثبت نیست بلکه تجربه ی مفیدی هست که در آینده به دردم خواهد خورد. هنوز یاد خوش آن روزهای بی دغدغه لبخند به لبم می آورد ما چه می دانستیم آینده چه راه های فراز و نشیب داری پیش رویمان گماشته است؟! وقتی به خانه رسیدم کسی در خانه نبود همزمان با رسیدن من تلفن به صدا در آمد بدو بدو خودم را به تلفن رساندم و اصلا حواسم نبود شماره را چک کنم صدای پشت تلفن برای من آشنا بود اول فکر کردم یکی از دوستان مادرم هست -الهام خانم شما هستید!خوبید نرگس جان خوب هستند ؟ببخشید یک لحظه به جا نیاوردم - بله بجا نیاوردی من مادر سعید هستم بعدهم طلبکارانه ادامه داد دختر چه زود مارا فراموش کردی؟ ...
  2. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت 13 خواهرش چند باری تماس گرفت بارها اصرار می کرد اجازه دهم شماره ام را به سعید بدهد ولی من قاطعانه درخواستش را رد می کردم .تقریبا اصرارها و تماس هایشان سیر نزولی پیدا کرده بود و من چقدر خوشحال بودم حس ادمی را داشتم که از قفس مزاحمت ازاد شده است.برعکس ترم های پیش که دوست داشتم در هر تعطیلی و موقعیتی به شهرمان برگردم این بار تمایلی نداشتم با اینکه دل تنگ خانواده و دوستانم بودم اما تصور این خانواده که بارها در تماس هایشان فهمانده بودند منتظر امدن من هستند چنان حس عجیبی را به وجودم تزریق میکرد که ترجیح میدادم دل تنگ بمانم و نروم .محرم ان سال با پایان ترم سه ی من همراه بود پایان ترم بود و تعطیلات میان ترم، به ناچار باید می رفتم راهی شهرم شدم.روزهای اول روزهای راحتی و ارامش من بود نه خبری از خواستگار سمج بود و نه خبری از درس و امتحان میخوردم و می خوابیدم،مادرم می گفت ضعیف شدی لاغرتر شدی لاغری به تو نمیاد یک روز مستقیم بهم گفت لاغر شدی قیافه ات زشت شده! من که حسابی این جمله اش به مزاجم خوش نیامده بود گله مند اعتراض کردم -ماماااان خوبه والا ملت دختر کور و کچلشان را هی میبرن بالا بالاهااا شمام هی بد مارو بگو -وا چرا بدت میاد من مادرتم دوستت دارم بدت را نمی گویم قبول کن نه وضع اجتماعی ما مقبول و خواستگار پسنده نه قیافه ی جناب عالی بله فهمیدم دردش چیست میخواست دوباره صحبت را به خانواده ی سمج سعید بکشاند با دلخوری گفتم -میدانم منظور شما چیست،حالا جناب عالی شازده پسر و عزیز دردونه ی این خانواده را دیده اید که اینقدر مشتاق شده اید !از کجا معلوم پسره کور و کچل نباشه؟؟؟؟ -وا مادر خواهرش را ندیدی ماشالله مثل پنجه ی آفتاب خوشگل بود -اولا خواهرش به قول خاله ثریا مراحل زیر سازی و رو سازی و زمینه سازی را به مرحله ی تکامل رسانده بود قلمی از مواد ارایشی کم نگذاشته بود در ضمن من به اندازه ای که خواهرش را دیدم مادرش را هم دیدم اگه پسره به مادرش رفته باشه چی؟ برعکس خواهر سعید که زنی قد بلند و سفید پوست و خوشگل بود مادرش کوتاه قد سیاه سوخته با چشمانی ریز و قیافه ی عبوس بود می دانستم حرفم به قدری در مادرم اثر گذاشته که با قیافه ی درهم گفت -خوب فدات شم ما هم حرفمان همین هست بارها زنگ زدند و اصرار کردند هنوز هم اصرار می کنند یک بار بیا و این پسر را ببین اگه خوب بود شاید نظرت عوض شود اگه نبود یکبار می گوییم نه و تمام اگر پسره بفهمه تو از قیافه اش خوشت نیامده دیگر اینقدر اصرار نمی کند چه حرفا من وقتی تمایلی به ازدواج ندارم لزومی نمی بینم با کسی ملاقات داشته باشم. آنقدر مصمم بودم که مادرم دیگر ادامه نداد اگر بگویم حرف مادرم ناراحتم نکرد دروغ گفتم در آن روز ها در نظرم مضحک ترین حرفی که می توانستم بشنوم عاشقی پسری بود که از رفتار و اخلاق و روحیات دختر خبری نداشت و اصرار برای دیدار دو جوان به این امید که ظاهرا همدیگر را بپسندند ت**** بیهوده بود.در واقع من نه طرفدار ازدواج سنتی بودم نه برای آشنایی با شخص خاصی علاقه مند من بر عکس هم سن و سال هایم خود را خیلی دور از دنیای عشق و دوستی می دیدم.
  3. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت 12 روزهای بعدی سریع گذشت چند باری زنگ زدند یا جواب ندادیم یا قاطعانه نه ای تحویلشان دادیم و به بهانه ی کار و زندگی زود قطع کردیم یک بار اجازه خواستن برای تشریف فرمایی دوباره مادر و دختر! البته این اجازه هم در نظر خودشان اجازه بود در نظر ما مثل جمله ی ما الان می رسیم در را بازکنید بود با دروغ مصلحتی ردشان کردیم . شهریورماه آمد و خیلی زود به انتها رسید 25ام شروع کلاس های من بود، من که همیشه دوست داشتم تاجایی که ممکن است دیرتر به تبریز بروم این بار زودتر از همیشه بار و بندیلم را جمع کردم تا خیلی زود از شرخواستگاری سعید و ایل و تبارش رها شوم...بار اولم بود اینگونه شاد بودم و برای رفتن روزشماری میکردم دیدار دوباره دوستان همراه با حس شیرین سال بالایی شدن، دل تنگی برای دانشگاه و درس ها شادی مرا دو چندان می کرد، چقدر ان روزها را دوست داشتم بی دغدغه و خوشحال بودم ،این روزها بیشتر از خودم می پرسم یعنی می شود باز چنین حس شور و اشتیاق سراغم بیاید؟می توانم دوباره با کوچک ترین اتفاقات زندگی شاد شوم ؟باز می شود من ان دختر سرزنده و شادی باشم که کوچکترین اتفاقات زندگی قلبم را سرشار از شادی می کرد؟ شروع ترم جدیدم همراه با اتفاقات جالب بود اتفاق غیر منتظره ی ترم پیشنهاد اشنایی و ازدواج یکی از همکلاسی هایم بود که یک سالی از من کوچکتر بود به لحاظ قد هم شاید کوتاه تر از من می شد ولی شخصیت فوق مودب، سخت کوش و محترمی داشت من که از این پیشنهاد شوکه بودم خیلی محترمانه درخواستش را رد کردم هرچند مرادی اصرار داشت که فقط برای چند ماه می خواهد با من اشنا شود و تقریبا مطمئن هست که من نود درصد ویژگی همسر آینده ی او را دارم با این حال من نمی توانستم به فردی در شرایط او جواب مثبت دهم زیرا نه تمایلی به ازدواج داشتم نه از او خوشم میامد تا به دیدهمسر اینده به او فکر کنم، بارها مادرم با من تماس گرفته بود و از اصرار خانواده ی سعید می گفت،گویا بارها تماس گرفته بودند و همچنان اصرار داشتند تا حتما ملاقاتی صورت بگیرد و من بیشتر خوشحال می شدم که چه خوب شد من کیلومترها از خانه دورم ! خوشحالی من چندی دوام نداشت خوب به یاد دارم یک روز گرم بود، من که خسته از کلاس های پی در پی در حیاط دانشگاه منتظر دوستم بودم متوجه تماسی ناشناس شدم بله خواهرش بود نمی دانم چه کلکی سوار کرده بود و با چه ترفندی شماره ام را از مادرم گرفته بود ولی این کارش انقدر در نظر من زشت بود که تقریبا با شنیدن صدایش اخم هایم در هم رفت .از دل تنگی و ناراحتیش بابت رفتن من رسید به تعاریف پی در پی از برادر ایده الش و اینکه هنوز امید دارند تا من پاسخ مثبت دهم تازه درد دلش باز شده بود و داشت از بدی ها و فتنه گری های مادرشوهرش و بی عرضگی شوهرش افسانه ها می گفت که گفتم باید به کلاس بروم و مجبورم تماس را قطع کنم همچنان اصرار داشت که ما می توانیم دوست های خیلی خوبی برای هم باشیم اما جالب اینجا بود من هیچ وقت حس دوستی با او را نداشتم،حس خاصی نسبت او داشتم حس عجیبی بود که آن سال ها اصلا نمی توانستم درکش کنم حسی که بعدها با تمام وجودم درکش کردم افسوس که من خیلی دیر بالغ شدم خیلی دیر فهمیدم بزرگترین مشکل ادم های ساده دل سادگی انها نیست انها همه را مثل خود می پندارند درک حد و مرز بدی و پلیدی برایشان تعریف نشده است برای همین بود که من نقاب چهره ی زهرا را ان موقع نتوانستم بفهمم و فقط می دانستم حس عجیبی نسبت به او دارم.
  4. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت یازدهم من که هنوز در وسوسه ی خواب شیرینم بودم و تازه از بدگویی پشت مزاحم کله سحری به آغوش گرم خواب و خیالاتم میرفتم ،که با صدای مادرم به خودم آمدم -مهسا جان بیا با شماکار دارن! جل الخالقی گفتم و خواب آلود جواب دادم با صدای خواهرسعید خواب از کله ام پرید طبق دیدار قبلی سخنرانی اش شروع شد از احوالپرسی گرم و صمیمی تا گلگی به این یک هفته فرصت ،جالب است که جواب قاطعانه ی من برای آنها حکم نازی را داشت که نازپرورش برادرش بود میگفت ما ناز شما را هم خریداریم خانم!! محتوای مکالمات ما انقدر متنوع بود که من تقریبا نمی توانم بگویم لپ کلامش چه بود از دیدارهایی که قرار بود در اینده رخ دهد می گفت مرا به کافی شاپ دعوت میکرد بعد میگفت نه آشفروشی خوبی سراغ دارم که با دوستانم بارها به آنجا رفته ام از جلسه ی دوم می پرسید که کی میخواهم با سعید صحبت کنم و جوابهای من را اصلا نمی شنید مادرم راست می گفت مثل کنه بودند چسبیده بودند و حرف حرف خودشان بود یک کلام سعید عاشقت است .در ادامه سعید بود و شان و منزلتش ، سعید بود و اخلاق عالی اش...یادم هست نزدیک یک ساعتی حرف زد تهش حرف های خود را بارها تکرار می کردم باور کنید نمی خواهم به این زودی ازدواج کنم من نه تمایل به ازدواج دارم و نه آمادگی متاهل شدن و او تکرار می کرد همیشه همینطور هست من هم از سن پایین خیلی خواستگار داشتم این حس همیشه هست حتی وقتی پای سفره ی عقد نشستی باز همین است !یادم هست گه گداری به لب مرز می رسیدم و میخواستم داد بزنم چرا ولم نمی کنید مردشور شما و سعیدتان را با هم ببرد که چشم غره های مادرم بیشتر نهیب میزد مودبانه صحبت کن حالا که گذشته در ذهنم دوباره تکرار می شود می فهمم اصرار بیش از حد آنها مگر نشانگر رفتار مودبانه بود که من بایستی مودبانه ردشان می کردم انتهای مکالمه را خوب بیاد دارم خواهرش اصرار داشت که من چون دختر خوب و مودبی هستم خیلی دوست دارد با من دوست شود و مرا باز ببیند حتی اگر جوابم منفی بود باز دوست دارد من یکی از دوستان او شوم و من داشتم فکر میکردم من این همه دلیل و توضیح اوردم و باز می گوید حتی اگر جوابم منفی شود!!!با چه مصیبتی ردش کردم تا سراغ زندگیش برود ساعت های بعدی سردردی وحشتناک داشتم چقدر حرف بیخود زده بود ...
  5. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت دهم خوشحال بودم از اینکه از شر این خواستگاران عجیب راحت شدم، اما خبر نداشتم این حس خوشحالی گذراست چند روز بعد تلفن منزلمان به صدا در آمد مادرم جواب داد اول فکر کردم خاله ام هست اهمیت ندادم دقایقی بعد که حواسم پی حرف های مادرم رفت از طرز صحبتش فهمیدم غریبه هست دقیق شدم تا ببینم کی است،مادرم محترمانه جواب می داد -نه خواهش می کنم،بله درکتان می کنم اما....اخه ... بازم میگم.... نه اجازه بدهید یک آن دلشوره ی خاصی به دلم چنگ زد نکند... -بله... خوب ....من بازهم میگویم دخترم هم کم سن و سال هست هم قصد ازدواج ندارد....این ها حرف دخترم هستند....نه خوب....باشه باز من حرف های شما را می گویم....باشه ....باشه .....پس اجازه بدهید ما یک هفته فکر کنیم باشه...بله....نه .....مراحمید خواهش می کنم ....خداحافظ شما گوش هایم سوت کشید یک لحظه حس کردم اتاق دور سرم می چرخد بله خودشان بودند برای پاسخ قطعی مزاحم شده بودند ولی این یک هفته این وسط چه بود؟ با حرص سمت مادرم رفتم -مامان!!!این یک هفته یعنی چه؟مگه قرار نشد قاطعانه جواب رد بدهید. -وا مادر حرفا می زنی ندیدی سه ساعته می گم نه نمی فهمه،مادرش بود -خوب که چی؟مادرش خواهرش پدرش هرکسی میخواهد باشد چرا مهلت می دهید؟؟ -ای بابا تو باز گیر دادی ! یک ساعت می شود که می گویم نه، نمی فهمد میگوید دخترتان اگر پسرم را ببیند نظرش عوض می شود .برای آمدن و صحبت رو در رو اجازه می خواهند. عصبانی شدم تقریبا با صدای بلندی گفتم بی جا می کنند چه یک هفته، چه یک ماه، چه یک سال بعد من جوابم منفی هست مادرمم با نگاه سرزنش باری گفت -به من چه هفته ی بعد زنگ زدند خودت جواب بده ،این ها زیادی سمج هستند قضیه برای من منتفی بود ولی ته دلم حرص می خوردم اصلا این یک هفته لزومی نداشت .مادرم این قضیه را با خاله ام در میان گذاشته بود خاله ام که تقریبا سابقه دار ترین در زمینه ی خواستگار و نحوه ی برخورد با خواستگار بود توصیه کرده بود در هر صورت شما محترمانه رفتار کنید هرچند سمج باشند، ادب و نوع رفتار شما خیلی مهم هست ،بعدم صحبت ها به خواستگارهای مختلف دخترش کشیده شده بود و سفارش کرده بود دختر بختش تا یک سن خاصی باز است و نباید به بهانه ی تحصیل، موقعیت خوب را از دست داد حرف های خاله ام چنان در مادرم اثرگذاشته بود که مدام در طول هفته تکرار می کرد راستی گفتم خاله ات بهم چی می گفت و من هر چه می گفتم بله گفتید برای تاکید بیشتر باز تکرار میکرد هنوز یک هفته نشده بود که تلفن منزلمان صبح زود به صدا در آمد.
  6. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت نهم راستی پدر آن ها شما را می شناختند حتی می دانستند در کجا کار می کنید.مادرم که تازه حرف لیدا را درک کرده بود گفت آره آمار ما را خیلی خوب داشتند انگار یک جای این کار می لنگد.... پدرم بی حوصله گفت :بلنگد ...به جهنم! کی خواست دختر شوهر بده دختر من سنش کم است ،هنوز باید درس بخواند حرفای پدرم درست مثل آبی روان شعله ی اتش درونم را خاموش کرد اگر بگویم سر دردم همان لحظه خوب شد دروغ نگفتم. نفس راحتی کشیدم .ولی مادرم، انگار که خوشش نیامده باشد گفت -وا حرفا میزنی آقا رضا!!ما که نمی گوییم همین فردا دخترت را ببر بنشان سر سفره ی عقد! از قدیم گفتن یک دختر را هزار نفر می خواهد و یک نفر می گیرد.در ضمن به نظر من خانواده ی مقبولی بودند شاید خود مهسا وقتی با پسره صحبت کرد راضی شد پدرم با شک به من نگاه کرد خودم هم از حرف های مادرم متعجب بودم با ناراحتی گفتم -ماااماان کی می خواهد شوهر کند؟ولم کنید تورو خدا...در ضمن مقبولیت این خانواده را چطور فهمیدی؟ مادرم این بار با ناراحتی گفت -من که نمی گم بیا فردا شوهرکن!!! میگم ادم نباید به بهانه ی درس هر موقعیتی را رد کند .ببین شیرین را مثل تو فکر میکرد دیدی که چی شد الان نشسته خانه ی پدرش هم سن و سال هایش بچه ی دومشان را بزرگ می کنند. شیرین دختر خاله پروینم بود، دختری ظریف و زیبا که از سن پایین خواستگار فراوان داشت و رکورد دار بیشترین خواستگار در فامیل بود اوایل شوهرخاله ام می گفت سنش کم است بگذار دیپلمش را بگیرد، و اینگونه خاله ام به هر کسی که پاپیش می گذاشت جواب رد می داد.بعد از گرفتن دیپلم پسرخاله هایم نگذاشتند شوهرکند گفتند تو اگر دانشگاه بروی و تحصیل کنی به عنوان زنی باسواد پا به عرصه ی جامعه می گذاری و در این مرحله بهترین موقعیت هایش را رد کرد، پس از مدرک دانشگاهی این بار خواستگار های او را مناسب زنی که دارای تحصیلات دانشگاهی می باشد ندانستند و گفتند اگر شاغل شوی موقعیت های خیلی خیلی بالا سراغت می آید غافل از اینکه موقعیت های بالای پیش آمده در مواجه با شرایط شیرین،ملاکشان از زیبایی و نجابت و تحصیلات دختر به ثروت پدر دخترو... می رسید در نظرمن شیرین بی تقصیربود به او هیچ گاه حق انتخاب ندادند بریدند دوختند و گفتند بیا تنت کن شاید اندازه ات باشد. مادرم همچنان دلش پر بود می خواست بگوید، از بخت بد دختر خواهرش که از قضا هم از لحاظ اجتماعی و ظاهری و هم موقعیت و شرایط رفاهی چندین سرو گردن از من بالاتر بود اما پدرم نگذاشت ادامه ی جمله اش را بگوید تشر زد -ای بابا مهین خانم چرا شلوغش می کنی ؟برو شام را بیار که روده کوچیکم داره میره سراغ روده بزرگه لحن پدرم طوری بود که من فهمیدم دیگر این موضوع منتفی است پدرم جوابش را داده بود جواب من هم مشخص بود پس با خیال راحت سعی کردم این ماجرا را به عنوان خاطره ی جالب در ذهنم نگه دارم. ولی آینده همیشه انگونه که ما فکر می کنیم رقم نمی خورد.
  7. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت 8 از مابقی صحبت ها چیزی در خاطرم نیست وقتی صحبت به خداحافظی رسید تازه فهمیدم ذهنم آنقدر درگیر بوده است که فقط جسما در مجلس حضور داشتم. رفتند و من در دریایی از سوالات غرق شده بودم این سعید که بود؟ لیدا مدام به مادرم می گفت چرا اجازه دادی بیایند؟مادرم مدام میگفت در رودربایستی گیر کرده و مثل من چون آن ها را همراه کبری خانم دیده است فکر کرده شاید آشنا و یا فامیل آنها باشند.آن ها صحبت می کردند و من می شنیدم اما قدرت صحبت کردن را نداشتم گویی مغزم راه ارتباطش با زبانم را قطع کرده بود ،ذهنم راه های مختلف را طی می کرد .به طرز عجیب اصل قضیه را فراموش کرده بودم و به بیراهه های اطراف فکر می کردم .شاید این فرار را از مواجه با اصل قضیه بیشتر دوست داشتم. ساعاتی گنگ بودم به حرف هایشان فکر میکردم به تعاریفی که از خودشان می کردند آیا لزوم دارد کسی از خودش این همه تعریف کند؟ یاد استاد ریاضی مان دکتر باقری افتادم، مردی متواضع که اگر سرو وضع و لباس های ساده اش را می دیدی محال بود باور کنی او استاد باشد. همیشه متواضع و فروتن بود، یک بار ندیدم از خودش تعریف کند، حتی جلسه ی اول نگفت مدرک دکترایش را از کجا گرفته است .بعد ها دوستم راحله آمار خودش و خواهرش را دراورد از نخبه های ایران بودند، و استاد مدرک دکترایش را از یکی از بهترین دانشگاه ها گرفته بود ولی هیچگاه به مدرکش اشاره نمی کرد همیشه در جملاتش نکته های ظریفی بود که وادارت می کرد بیندیشی من خیلی دوستش داشتم به نظرم یکی از محبوب ترین اساتید ترم یک ما بود ولی راحله می گفت ادم نمی تواند بگوید استادمان است بد نیست به خودش برسد همیشه به لباس های ساده و بی الایش استاد می خندید می گفت فرقی با لباس های سرایدار ساختمانشان ندارد باید فرقی بین استاد و سرایدار باشد؟نباشد؟ و برای من همیشه سوال بود مگر لباس انسان می تواند باعث بزرگی و ارزشمندی کسی شود؟همیشه می گفت من نمی دانم تو چرا ازاین استاد خوشت می آید؟من اندیشه و فکر استاد را دوست داشتم به یاد دارم یک بار کفش هایش را دراورده بود و درست وسط حیاط دانشگاه روی چمن ها نشسته و کتاب می خواند من داشتم فکر می کردم یعنی چه کتابی در این حد او را از خود بی خود کرده که برای تفکر نیاز به هوای آزاد داشته؟ولی راحله می گفت این استاد مخش ایراد پیدا کرده بس که خر زده است!!! حواست باشد به کسی نگویی استاد دانشگده ی ما هست آبرو و حیثیت مان زیرسوال می رود !!و بعد هر هر می خندید الان یادم امد خواهرش از من پرسید به کدام دانشگاه می روم و من گفتم در دانشگاه تبریز درس می خوانم با افاده ی خاصی گفت پس برای همین مرا نشناختی من یکی از محبوب ترین استادهای این شهرم! من از دانشگاه های شهر خودم خبر نداشتم وقتی رتبه ی کنکورم آمد اول دانشگاه های بهتر را در رده بندی قرار دادم ،حالا داشتم فکر می کردم محبوبیت یعنی چه؟؟ اصالت یک خانواده یعنی چه؟خوشبختی اصلا یعنی چه؟!این زن مدام میگفت من خوشبخت نشدم شوهرم نمی تواند مرا خوشبخت کند و من فکر می کردم پدرم توانسته مارا خوشبخت کند؟ یعنی ماخانواده ی خوشبختی هستیم؟! سرم از فکرهای پی در پی که ناخود آگاه به مغزم هجوم می آوردند درد گرفته بود هرچند تلاش می کردم خودم را مشغول کاری کنم ولی باز اختیار افکارم را نمی توانستم در دست بگیرم شب شد، پدرم آمد همین که رسید مادرم سریع قضیه را برایش گفت معلوم بود شوکه شده است .من چقدر خجالت می کشیدم اصلا در نظرم لزومی نداشت مادرم این قضیه را به پدرم بگوید من که قصد ازدواج نداشتم؟ لیدا انگار که نکته ی مهمی به یادش آمده باشد گفت
  8. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت7: او می گفت و می گفت از ادب برادرش می گفت، می گفت سعیدشان تنها پسری است که فحش دادن بلد نیست اگر کسی فحش دهد سعید سرخ می شود و پا به فرار می گذارد! اصلا برای سعیدشان سیگار تعریف نشده! قبلا ها سعید نماز خوان بوده الان مدتی است سهل انکاری می کند وخانواده اش چقدر از این موضوع ناراحت هستند تعاریفش مصداق شوهر ایده آلی بود که ناز زن را خریدار است مثل کوه پشت زن ایستاده است می گفت برادرش با ادامه تحصیل نه تنها مشکلی ندارد بلکه بزرگترین مشوق ادامه تحصیل خانواده همین سعید است بین برادرانش سعید یکه است و همه چشمشان پی سعید! تعریف می کرد که شوهرخاله اش مستقیما سعید را برای دخترش الهه خواستگاری کرده است ولی سعید جواب رد داده است! می گفت دو سال است که اصرار می کنند سعید ازدواج کند و او همواره بهانه می آورده است تا همین دیروز آقا سرصحبت را باز کرده اند که گلویش پیش دختری گیر هست دختری که دو سال خواب و خوراک را از او صلب کرده است بهت زده داشتم گوش میدادم این سعید که بود؟چرا من تا کنون سعید نامی ندیده و نشناخته ام فهمیدم اشتباهی آمده اند با خجالت گفتم -فکر کنم اشتباهی آمده اید چون من پسری با این نام و نشان نمی شناسم -نه مگر شما یک خواهر کوچک تر ندارید؟مگر پدرتان آقای خسروی نیست که در کارگاه صنعتی محمدی کار می کند؟ باورم نمیشد مرا می گفت!! -چ چرا !ولی این بار با لحنی توام با شیطنت ادامه داد -بله داداش من چنین پسری هست دوسال عاشقت بوده و مزاحمت نشده، حواسش به تو بوده است و حالا که حس کرده وقتش است مارا فرستاده تا جواب مثبت را بگیریم وشما تاج سر ما شوید . گوش هایم این حرف ها را می شنید اما عقلم هنوز نمی توانست این جملات را تحلیل کند قلبم تند تند می تپید، مادرم بهت زده گفت -والا این قضیه اینقد آنی شد که ما نمی دانیم چه بگوییم؟این پسرشما دختر مرا کجا دیده است؟ -در راه کلاس کنکور!یعنی این طور برای ما تعریف کرده است، نجابت دختر شماتوجه برادرم را شدید جلب کرده است برادرم می گفت زهرا نمی دانی حتی سرش را بالا نمی آورد تا به چهره ی کسی نیم نگاهی بیندازد مستقیم می رود و می آید کاری به کار کسی ندارد او می گفت و می گفت اما من دیگر نمی شنیدم پس این پسر هر که بوده بارها مرا تعقیب کرده است؟!من چرا متوجه نشده ام!
  9. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت6: -خوب اگر اینقدر اذیت می شویدچرا به جدایی فکر نمی کنید ؟ به تته پته افتاد -را راستش فکر می کردم ولی متاسفانه نشد باردار شدم و الان هم ماه های اولم هست برای بار اول مادرش صحبت کرد تمامی حرف های دخترش را تایید کرد و شروع کرد به تعریف از خودش کرد اینکه چه مادر شوهر خوبی است و کاری به کار کسی ندارد گفت پنج فرزند دارد و پسر بزرگش ازدواج کرده با اینکه عروسش مطابق میلش نیست و تحصیلات پایینی دارد اما برای خوشبختی پسرش دم نمی زند . از ماجرای خواستگاری عروسش گفت از بخت بد دخترش گله مند بود و باز از خودش تعریف میکرد ته دلم داشتم فکر میکردم چه لزومی دارد کسی از خودش اینقدر تعریف کند؟نکند کار مهم این ها همین است رونمایی از فرهنگ و اصالت به اوج رسیده ی خودشان !!!! گویا مادرم هم از این صحبت ها خسته شده بود که پرسید: -خوب با وجود همه ی این حرف ها ما هنوز دلیل این همه اصرار شما را نفهمیدیم؟ این بار دوباره دخترش رشته ی کلام را در دست گرفت -اینکه ما چطور آمدیم سراغ شما بماند برای جلسات بعدی!!! جل الخالق !!!!یعنی جلسات بعدی هم در کار خواهد بود؟چه برای خودشان می برند و می دوزند!با اعتماد به نفس تمام ادامه داد - شانس به شما روی آورده که خان داداشم عاشق دخترتان شده !عرضم به حضورتان برادر بنده همانطور که گفتم 26-27سالش هست ،راستی مهسا جان شما تحصیلاتتان در چه حد است؟ -من؟؟؟من ترم 2کارشناسی هستم -عه چه خوب برادر من هم ترم آخر هست ی مقدار دیر برای تحصیلات دانشگاهی اقدام کرد گفت اول سربازی بعد کار و سرمایه و بعد درس!همین روال را هم ادامه داد الان شکر خدا کارفرما هست و درامد خیلی خیلی خوبی داره راستی شما به ادامه تحصیل فکر می کنید؟ -صد در صد مادرم ادامه داد -دخترم از سال اول ابتدایی سرش پی درس و مشقش بود همیشه شاگرد اول بود الانم قصدش ادامه تحصیل است این بار می دانستم مادر می خواهد به آن ها بفهماند من حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم ولی تا قبل از ادامه ی صحبت های مادرم سخنران مجلس دوباره به نطقش ادامه داد -چه عالی سعیدم می خواهد ادامه تحصیل بدهد و الان برای آزمون ارشد آماده می شود .بله می گفتم برادرم خانه ای دارد که نمی شود گفت خانه!!! کااخ ،کاخ آرزوی هر دختری! همه ی کارهای خانه را با دقت و ظرافت خاصی انجام داده است از کاغذ دیواری مخصوص سفارش شده بگیر تا لوستری که از ترکیه مخصوص طراحی و فرستاده شده است داداش سعیدم معتقده زن زندگیش باید در خوشی و آسودگی وارد زندگی اش شود از همین الان سرمایه اش برای خرید طلاهای زنش در حسابش جا باز کرده است و بعد با لحن خاصی ادامه داد شما فقط یک بله بگو کلید خوشبختی ات در دست های برادرم هست! و من چه می دانستم این مار خوش خط و نشان با آن زبان چرب و نرمش مرا به ته بدبختی هدایت می کند
  10. AYTAK

    هر چه میخواهد دل تنگت بگو

    اعتراف اول :دلم آرامش میخواد....خسته شدم از این طوفان های پی درپی :(((((( اعتراف 2:کاش حسش را درک میکردم ...
  11. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت 5 دقیق یادم نیست چگونه اما بیاد دارم با مصیبت و سختی توانستم میوه و شکلات و چایی آماده کنم حس عجیبی داشتم دلم شور میزد دستانم می لرزید و حالت تهوع عجیبی سراغم آمده بود هزاران هزار فکر و خیال در سرم رژه می رفتند به یاد دارم توانستم تا چایی دم بکشد موهای فرم را شانه کنم دست و صورتم را بشویم بلوز گلبهی خوشگلی با شلوار راسته ی زیتونی پوشیدم هرچقدر دنبال بابت های خوشگلم گشتم پیدا نکردم لیدا هر چه در خانه بود پرت کرده بود توی کمدم وخودم هم محتمل بود درون کمد گم شوم چه برسد به بابت هایم !با خودم گفتم همانگونه پابرهنه برو چه لزومی دارد کلاس بگذاری؟مگر شرایط خانه و الان تو مناسب هست!!سینی چایی را در دست گرفتم و راهی پذیرایی شدم لیدا درست پشت در نشسته بود با صدای آرامی گفت این پسر بدرد نمی خوره 26سالشه یعنی 7سال بزرگتر ازتو هست اخمی کردم به چه چیزهایی فکرمیکرد! آرام وارد پذیرایی شدم نگاهی اجمالی به من کردند چقدر می لرزیدم خوب به یاد دارم از لرزش دست هایم استکان ها به هم برمیخورد و صدا می داد یک آن پایم پیچ خورد ولی تمام تلاشم را کردم سرپا بایستم وآرام و با طمانینه پذیرایی کنم زن جوان با شوقی خاص مرا مخاطب قرار داد -وای مهسا خانم چه اسم زیبایی دارید اسم دختر عمه ی من هم مهساهست ...خوب مهسا جان مادرت می گوید 19سالت هست خیلی عالی الان داشتم می گفتم برادر من هم 26-27سالش هست به نظر من که فاصله ی سنی شما استاندارد هست! ته دلم پررویی نثارش کردم چه کسی نظر خواست؟اصلا چه کسی میخواست جواب مثبت دهد که این خانم داشت برای خودش استاندارد سازی می کرد به ناچار لبخندی تحویلش داشتم برعکس خودش که مدام حرف میزد مادرش ساکت بود و نگاه خاصی برچهره داشت نمی شد سر از افکارش در اورد زن جوان مدام از خودش تعریف می کرد از خواستگارهای خلبان و دکترش می گفت مدام به سطح فرهنگی بالای خانواده اش اشاره می کرد ! می گفت در یکی از دانشگاه های تهران درس خوانده و تقریبا در تمام دانشگاه های شهر تدریس می کند و استاد محبوبی است .می گفت بخت یارش نبوده و خانواده ی شوهرش با هزاران دوز و کلک فریبش داده اند او که به هزاران خواستگار خوب و سطح بالایش جواب رد داده تا دکترا بخواند حالا با فریب و حیله گری خانواده ی به ظاهر محترم شوهرش و با اصرار خانواده اش مجبور به ازدواج با شوهرش شده است از مبحث فرهنگ بالای خانواده اش و بی شعوری خانواده شوهرش می رسید به شوهر بخت برگشته اش! تعریف می کرد که شوهرش یکی از شاگردانش بوده است که با یک نگاه عاشقش شده اوایل فقط مزاحمت ایجاد میکرده و بعدها مادر و خواهرهایش را برای خواستگاری بارها فرستاده است و سرانجام این رفت وآمدهای پی در پی ازدواج او با شخصی پایین تر از سطح خودش بوده است!!! می گفت شوهرش عرضه ی زندگی ندارد مردانگی را باید از برادرانش یاد بگیرد می گفت توی زندگی ، او نقش مرد و شوهرش نقش زن را دارد جمله ی خیلی عجیبی گفت که نمی دانستم باید بخندم یا به فهم این استاد دانشگاه گریه کنم!می گفت شوهرش سه خواهر دارد و چون از بچگی هم بازی دختر جماعت بوده مرد زندگی بودن را یاد نگرفته است ولی چون خودش تک دختر بوده و با چهار برادرش بزرگ شده است مثل یک مرد از عهده ی هرکاری بر میاید و تنها کاری که بلد نیست رفتار مناسب با مادرشوهرش هست چه چیزهایی که پشت سر مادرشوهرش نگفت فقط می گفت و می گفت... در نهایت هدف صحبت هایش این بود به اندازه ای که او و خانواده اش به درجه ی شعور و اخلاق و فرهنگ و ادب و اصالت رسیده اند شوهر و خانواده ی شوهرش در اوج بی فرهنگی و بی شعوری هستند ،من داشتم فکر می کردم مگر این صحبت ها لزوم دارد؟؟؟؟اصلا چگونه می تواند جلوی کسانی که هنوز ار دیدارشان چند دقیقه نگذشته است این گونه زیر آب خانواده شوهرش را بزند؟مدام می گفت و می گفت ودوباره صحبت را به مادرشوهرش می کشیدبه تعبیر او مادرشوهرش دیو دوسری بود که هدف خدا از خلقتش مزاحمت در زندگی او و شوهرش بود مدتی که گذشت مادرم به ناچار پرسید
  12. AYTAK

    خاطرات روزانه

    خواننده ی خاموش بودن هم عالمی داشت.:)
  13. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت چهارم اگر بگویم مادرم مثل لبو سرخ شده بود دروغ نگفتم. برای مادر من که تمیزی و مرتب بودن خانه اش همیشه اهمیت خاصی داشت و به قول خودش سالی چند بار خانه تکانی داشت تا خانه اش از تمیزی برق بزند، زجر بزرگی بود که اکنون مقابل دو نفر غریبه آن هم خواستگار دخترش،خانه اش چنین بهم ریخته و کثیف باشد.می توانستم از نگاهش به من بفهمم ته دلش آبا و اجدادم را به فحش گرفته و جمله ی «فقط خوردن و خوابیدن را بلدند این چه وضع خانه هست؟» را بارها برای خودش تکرار کرده است.با شرمندگی به گوشه ای اشاره کرد که حالا به لطف لیدا خالی بود و می شد مهمانان محترم را به آنجا راهنمایی کرد!مادر و دختر با ایما و اشاره به هم نشستند و لیدا هم چنان مشغول بود تا فضای خانه را ازآن اوضاع خارج کند تند تند با شرمندگی هر چه که در دسترسش بود بر میداشت و میدانستم سراغ اولین کشو و کمد رفته و هرچه دارد را در آنجا پرت می کند.من هنوز در شوک بودم می لرزیدم و مدام در دل غر می زدم مادرم چرا قبول کردی بیایند؟مگر از اوضاع خانه ات خبر نداری؟ می دانستم الان صورتم از شرمندگی سرخ شده است مادرم ببخشیدی گفت و با اشاره ای به من فهماند که با من کار دارد به دنبالش به آشپزخانه رفتم -مامااان برای چی دعوت کردی بیاند؟زود ردشون کن برن پی کارشون -گوش کن مهسا نمی دونم اینا کی هستند کبری خانم بهشون گفت من مادر مهسام،این ها هم مثل کنه چسبیدند که اجازه بدهید ما کار مهمی با شما داریم هرچقدر گفتم ما شرایط مناسبی نداریم قبول نکردند و گفتند مهم نیست، در جریان خانه تکانی شما هستیم حالا که کار از کار گذشته دستی به سرو صورتت بکش ی لباس مناسب بپوش و بیا خیلی سریع گفت و رفت ومن ماندم با طوفان درونم. چقدر حرص می خوردم در نظرم مضحک ترین کار دنیا حضور در مقابل خواستگار بود آن هم وقتی نه قصد ازدواج داری نه شرایط مناسب!!! با خودم گفتم چقدر ادم های عجول و بی ملاحظه ای هستند چه لزومی دارد همین الان بیایند و حرف بزنند مگر سه روز بعد را از این خانواده گرفته اند ؟؟؟ با حرص و استرس سراغ سماور رفتم تا حداقل حالا که موقعیت خانه مناسب مهمان نیست از لحاظ پذیرایی برای مهمانان غیرمنتظرانه یمان کم نذاریم ولی با دیدن آب ته کشیده ی سماور این بار به خودم تشر زدم که مادر حق دارد من حتی حواسم به سماور نبود و واقعا فقط خوردن و خوابیدن را بلدم!!
  14. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت سوم ولی مگر گذشته تکرار می شود؟مگر امکان دارد زمان فقط بخاطر دل من به عقب برگردد تا من این بار اشتباه نکنم؟نه !حالا که می بینم این خواسته ها جز محالات است و درگیری ذهنم و افسوس خوردنم جز تباهی امروزم دردی را نمی تواند دوا کند،حال سردرگم در کویر مشکلاتم در پی راهی می گردم تا حداقل از فکر مداوم به گذشته خلاص شوم... بعد از دادن شماره با چه ترس و لرزی خداحافظی کردم چقدر حس مواجه شدن با اولین خواستگارم عجیب بود محترمانه خداحافظی کردن و با کبری خانم راهی شدن تازه متوجه گر گرفتن صورتم شدم دستانم سرد سرد بود درست مثل یک تکه یخ، لرزش عجیبی تمام تنم را فرا گرفته بود صدای تپش قلبم گوشم را کر میکرد!همیشه همین بود استرس مثل یک خوره روح و جانم را آزار می داد. با تشر خواهرم به خودم آمدم خواهرم لیدا ،چند سالی ازمن کوچک هست اما اگر صادقانه بگویم خیلی عاقلانه تر از من رفتار می کند شاید تند خو تر از من باشد اما دلش صاف و مهربان است به نظرم خواهرم جز کسانی است که اگر زبان تلخ و گزنده اش را فاکتور بگیرم شخصیت منحصر بفرد خودش را دارد. من و لیدا هیچ وقت رفتار مصالحه آمیزی با هم نداشتیم همیشه کارمان به گیس و گیس کشی می رسید همیشه سر مسائل بزرگ و کوچک اختلاف نظر و بحث داشتیم زبان تند او و اعصاب ضعیف من همیشه باعث می شد انتهای تمام بحث هایمان به دعوا ختم شود حالا با گله مندی و عصبانیتی بارز طلبکارانه از من دلیل می خواست – مگر تو قصد ازدواج داری که شماره دادی ؟برای چی نگفتی من سنم برای ازدواج مناسب نیست؟ -اوووه حالا انگار همین فردا عقدمه، بابا خوب طوری نشده هر وقت زنگ زدن به مامان میگم میگه نه !!!تموم شد و رفت زشت بود جلوی کبری خانم باهاشون بحث کنم ندیدی خودش گفت شمارتونو بده؟.فکر کنم از آشناهای کبری خانم اینا بود نه؟؟؟؟خیلی باکلاس نبودن؟؟؟ -نخیرم!! من و سحر تو کوچه بودیم دیدیم این مادر و دختر دارن از همسایه ها سراغ کسی را می گیرند بعدم من دیدم کبری خانم به من اشاره کرد گفت اون خواهرشه و صدای در جمله ی خواهرم رو نا تمام گذاشت فهمیدم دوستش سحر هست و بحث داغ این دو حالا حالاها تمامی ندارد گوشه ی خانه نشستم هنوز بدنم می لرزید این بار هاله ی از ابهام در ذهنم جای گرفته بود به این فکر میکردم که پس آشنای کبری خانم نبودند یعنی کی می تواند معرفی شان کرده باشد؟ -مهسااااا بدبخت شدیم دارن میان -کی؟کی داره میاد؟؟؟ -ای بابا همین مادرو دختره با مامان سرکوچه هستن دارن میان سمت خونه الان دیدم بیا باید زودی خونه رو جمع و جور کنیم -چی؟؟؟؟یعنی چی!!!! -ای بابا حرف نزن بردار اون ظرف و ظروف رو ...وای کاش بجای نشستن اینارو جمع میکردی و هنوز حرف های لیدا تمام نشده بود که صدای بفرمایید ببخشید تو رو خدای مادر و به دنبالش نه بابا این چه حرفیه ما اصرار داشتیم مثل برق سه فاز شوک بزرگی را به من وارد کرد
  15. AYTAK

    در انتظار بوی خوش زندگی | AYTAK

    قسمت دوم تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود پشت در پنهان بشم و تند تند با دستام موهای سرم رو مرتب کنم چقدر از سر و وضع داغونم شرمنده بودم متوجه کبری خانم همسایه ی مان شدم که با چشم و ابروبه خواهرم اشاره میکرد .خواهرم درست پشت سر کبری خانم ایستاده بود و از حالت چهره اش مشخص بود شدیدا عصبانی هست من که سردرگم و شرمنده هنوز در پی پاسخی بودم ناگهان با صدای زن جوان به خودم امدم زنی زیبا و جذاب با لباسهای گران قیمت،با صدای جذابش سلام داد و سراغ مادرم را گرفت با شرمندگی گفتم:مادرم نیست برای مراسم به منزل یکی از همسایه ها رفته و دقیق نمی دانم کی میاید زن این بار با لبخندی به مادرش اشاره کرد و گفت پس بی زحمت شماره ای بما بدید تا ما بعدا برای امر خیر مزاحم بشیم... امر خیر!!شنیدن این کلمه برای من حس عجیبی داشت حسی توام با حس خجالت ،تعجب، بهت و ناباوری من سن بالایی نداشتم تازه ترم دو دانشگاه بودم و 19ساله... ازدواج آن هم در چنین سنی و به صورت سنتی !!چه واژه ها ی دور و نااشنایی... متاهل شدن من جمله ای دور از ذهن بود و از دور دست ها برایم دهن کجی میکرد نه اینکه ازدواج در سن پایین جرم باشد نه به هیچ وجه ولی برای من دور از ذهن بود .... من دختر زیبایی نبودم دختری معمولی با وضعی معمولی نه خانواده ی سرشناسی داشتم نه زیبایی چندانی از بین تمامی اجزای چهره ام فقط چشمانم را دوست داشتم چشمانی بادامی با رنگ قهوه ای روشن که وقتی نور به چشمانم میخورد رنگ چشمانم روشن تر از همیشه میشد افسوس که زیبایی چشمانم پشت قاب عینکم پنهان میشد وقیافه ی من بیش از پیش معمولی می شد.تنها خصلت خوبی که داشتم علاقه ی شدیدم به درس خواندن بود شدیدا درس خوان بودم اکثر اوقات نفر اول کلاس میشدم حالا در دانشگاه دولتی در رشته ی مهندسی دانشجو شده بودم و سر گرم زندگی دانشجویی بودم آن لحظه سردرگم بودم چگونه بگویم نمی توانم شماره بدهم که با تشر کبری خانم به خودم امدم –دخترم معطل چی هستی شماره خونتون رو تو کاغذ بنویس و بیار –ب ب بل بله بله باشه سریع پا به فرار گذاشتم و موقع رفتن از چهره ی خواهرم حرف هایش را خواندم «خاک برسرت که نمی تونی به کسی جواب رد بدی» حال بزرگترین مشکل من پیدا کردن قلم و کاغذ بود خانه ی ما جوری بهم ریخته بود که هیچ چیز سر جایش نبود دقیق یادم نیست اما با هزار مصیبت تکه کاغذی پیدا کردم و با مدادی شماره را نوشتم خوب بیاد دارم وقتی آن تکه کاغذ را میدادم چقدر استرس داشتم و دست هایم می لرزید حال که سال ها از آن روز میگذرد وقتی عاقلانه فکر می کنم میگویم کاش من شجاع بودم و جسارت نه گفتن را داشتم و وقتی غرق در احساساتم می شوم با دیدن قلب تکه تکه شده ام می گویم کاش قلم دست ها و پاهایم می شکست نه در را باز میکردم نه به کسی شماره می دادم و وقت هایی که از ظلم و ستم زندگی سر به نفرین می زنم از ته دل آرزو می کنم کاش قلم پاهایشان می شکست و هیچ گاه به خانه ی ما نمی امدند.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×