رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hild_a

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    100
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

982 بار تشکر شده

درباره Hild_a

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    فرانسه ، شکلات تلخ ، برج ایفل ، رمان ترسناک ، شهربازی و کلی چیزای دیگه:)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,776 بازدید کننده نمایه
  1. سهلــــــــــــــــــام جیگر خون آشامم

    یه وقت سراغی نگیریا بی معرفت...

    کجایی؟خوبی، خوش میگذره؟

  2. Hild_a

    رنگ روپوش مدرسه؟

    مطمئنم وقتی روپوش مدرسه من رو ببینید میرید روپوش خودتون رو بغل می کنید و بهش ابراز عشق میکنید:/ مال من یه مانتوی سورمه ای با نوار آبی روشن کنار جیبشه ، مقنعه اش هم آبی روشنه
  3. چرا همش به من n میرسه؟:/ nasal بینی
  4. Hild_a

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    آره اگه یه روز به زندگیم مونده باشه دلم میخواد برم و کشفش کنم... قدم زدن کنار دریا؟
  5. Hild_a

    بازی پیشگویی...

    درسته. زیر کولر نشستی.
  6. Hild_a

    مشاعره

    دارد به جانم لرز مي افتد رفيق؛ انگار پاييزم دارم شبيه برگ هاي زرد و خشك از شاخه مي ريزم
  7. Hild_a

    شالیزار کوچک عشق من | Hild_a

    وریا تند از جایش بلند شد و عصبی گفت: _بچه ها من میرم بیرون یک کاری دارم انجام بدم بر می گردم... وقتی به من نگاه کرد لبخندی به رویش زدم و او هم جوابم را با لبخندی داد! من هم از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ، یک سی دی فیلم از کشوی اتاقم برداشتم. نامش را خواندم: _ for ever my girl _ برای همیشه دختر من _ به نظر می آمد فیلم جالبی باشد! آن را درون دستگاه گذاشتم و روی صندلی ام نشستم و مشغول تماشای آن شدم... ______ از زبان راوی گوشی در جیب وریا لرزید و وریا آن را از داخل جیب شلوارش در آورد... پیامی از طرف رز آمده بود: _وریا عزیزم من حالم خوب نیست یه آدرس برات می فرستم بیا اونجا ، خواهش میکنم زودتر بیا واقعا حالم خوب نیست! چهره وریا بهت زده شد و به سرعت از جایش بلند شد ، رو به آنها کرد و گفت: _بچه ها من میرم بیرون یک کاری دارم انجام بدم برمیگردم... گلبرگ به نشانه مثبت لبخندی زد و وریا هم از خانه بیرون رفت ، آرام آدرس را خواند و به راه افتاد. بعد از مدت خیلی زیادی که راه را طی کرده بود و به جایی پرت رسیده بود خانه ای ویلایی را رو به رویش دید. به سرعت به سمت خانه رفت و زنگ آن را زد ، در برایش باز شد و وریا با دو به سمت پله های خانه رفت... وقتی به خانه رسید رز را دید که با وضع خیلی خرابی رو به رویش ایستاده بود! رز با لباس خیلی کوتاه و تنگی کنار در ایستاده بود و لبخندی روی لب داشت! با تعجب پرسید: _رز این چه وضعیه؟ رز دلبرانه خندید و دستش را دور بازوی وریا حلقه کرد و آن را به سمت پذیرایی خانه برد...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×