رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

ariana245

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

33 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره ariana245

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

174 بازدید کننده نمایه
  1. ariana245

    طیلا | ariana245

    اما زمانی که آن دو در حیاط مشغول بودند محیا در کلاس دوره گرفته بود و میخواست بقیه را قانع کند که یاسر دیوانه وار او را میپرستد.با ورود باران و آوینا به کلاس محیا آنها را به جمع احمقانه شان دعوت کرد اما زمانی که باران لب باز کرد تا چیزی بگوید پسته چی وارد کلاس شد. در فاصله ای دورتر در خانه ای ویلایی یاسر با این احساس که چیزی دارد روی صورتش حرکت میکند از خواب پرید و هراسان به اطرافش نگاهی انداخت.با دیدن برادرش حامد اخمی کرد.میدانست دیدن او آن هم صبح به این زودی نشانه خوبی نیست.پس به طرفش یورش برد و حامد با حرکتی تندتر از یاسر از اتاق بیرون رفت.یاسر بلند شد تا دنبال حامد برود ولی با دیدن قیافه مضحکش در حسی مابین خنده و خشم گیر کرد.حامد با ماژیک صورتی رنگی صورت سفید و برف مانند یاسر را به گند کشیده بود.نفسش را با حرص بیرون فرستادو راهی حمام شد اما فکری او را به سمت تلفن کشاند.بعد از اینکه رمز را زد با دیدن صفحه چتی که هیچ پیامی از جانب او نیامده بود پوفی کشید و با اعصابی داغان تر زیر دوش رفت. آب سرد را باز کرد و لرزید و با فکر اینکه محیا دختری که حتی میتوانست به صراحت تنفرش را نسبت به او و کارهایی که واقعا در شان یک دختر نیست اعلام کند در مورد او به دیگران چه گفته بود؟.واقعا مردم با شنیدن آن حرف های محیا در باره او چه فکر میکردند.بدنش از آن افکار گر گرفت و سردی آب دوش هم نتوانست سرخی بدنی را که اغلب به سفیدی برف بود را از بین ببرد.با افکار مشوش از زیر دوش بیرون آمد.لباسش را پوشید و بدون صبحانه راهی مغازه شد. باران نیز افکارش مغشوش بود.دلش تنگ شده بود برای محیای ساده چند سال پیش،همان دختری که راضی نمی شد کسی را آزار دهد یا حتی کلمه ای دروغ بگوید و حالا به راحتی آب خوردن دروغ میگفت.پسته چی که باران را دید که در دنیای دیگری سیر میکند. اخمی کرد و با صدایی ظریف گفت:>خانوم احمدی..میتونم بپرسم کجایین؟؟< اما باران کوچکترین حرکتی نکرد نه اینکه لج کند فقط آنقدر در افکارش غرق بود که نشنید.پسته چی اخم غلیظی کرد و با تحکم روی میز کوبید و باران را از عالم هپروت بیرون آورد. قبل از اینکه پسته چی بخواهد حرفی بزند صدای زنگ و هیاهوی بچه ها به گوش رسید و پسته چی با حرص از کلاس بیرون رفت.باران نگاهی به محیا کرد و آهی کشید سپس نگاهش را به سمت آوینا که با بی حوصلگی داشت کاغذی را خط خطی میکرد چرخاند.با تعلل از جایش بلند شد و به سمت محیا رفت و به آرامی گفت:>محیا میای یکم حرف بزنیم؟؟<محیا پوفی کشید و از جایش بلند شد و همراه باران به طرف کتابخانه راه افتادند.از در بزرگ و آبی رنگ راهرو که خارج شدند آوینا نفس نفس زنان آنها را صدا زد و سپس با قدم هایی که بیشتر شبیه دویدن بود خود را به آنها رساند.ادامه راه تا کتابخانه به سکوت گذشت.محیا از این سکوت وهم انگیز خوشش نمی آمد اما ت**** نیز برای شکسنش نکرد.وقتی به کتابخانه رسیدند محیا یکی از صندلی های چوبی که نشیمنگاه چرمی داشت را برداشت و روی آن نشست.باران نگاهی به آوینا کرد و آوینا با صدایی پر تحکم پرسید:>محیا تو معلوم هست چت شده؟؟< محیا چشم غره ای رفت و گفت:>اه چرا همه اینو ازم میپرسن؟؟< آوینا که عصبانی شده بود با فریاد گفت:>چرا داری دروغ میگی؟؟ اون پسر بدبخت کجا عاشقته؟؟<محیا شوکه به آوینا چشم دوخت و بعد معترضانه گفت:>اگه دوس دارین حرفای اون بدبختو باور کنین< آوینا جوابش را داد:>ما هکت کردیم.< محیا با حرص به باران خیره شد و بلند گفت:>اصلا به شما چه هان؟؟<آوینا بافریاد گفت:>عشقمو ازم اینجوری گرفتی نه؟؟ تو یه روانی هستی... دیگه همچین غلطی نمیکنی وگرنه با من طرفی<چشمان سبز رنگ محیا انگار پر از خون شدند.صورت بی رنگش به کبودی گرایید.غرید و به سمت آوینا یورش برد که نرسیده به آوینا باران او را از پشت گرفت.تقلا میکرد ولی بدن نحیف و ریزه اش حریف بارانی که درشت اندام تر وبلندتر بود،نمیشد.دست از تقلا برداشت،نفس نفس میزد و آوینا با خشم او را نگاه میکرد.در همان لحظه آرا وارد کتابخانه شد و با دیدن آنها هینی کشید و گفت:>شما دارین دعوا میکنین؟؟<باران که حلقه های دستش را شل تر کرده بود به طرف آرا نگاه کرد.محیا هم از فرصت استفاده کرد و با حرکتی خود را از اسارت دست های باران رهانید و به سمت کلاس راه افتاد.با رفتن او هق هق های آوینا شروع شد و آرا و باران سعی کردند او را آرام کنند. ...................... شب بود.باران روی تختش آرام خوابیده بود.محیا در صفحه های مجازی اش میپلکید و یاسر تازه میخواست مغازه اش را ببندد و به نظر همه چیز سر جایش بود ما در نقطه ای از آن شهر نفرین شده دختری در گوشه ای از اتاقش مشغول هق هق هایی بود که از قبل هم شدیدتر بود.نفس هایش به کندی میزد.دلش فریاد میخواست اما نمیتوانست.بلند شد،با قدم هایی مملو از شک و تردید به طرف حمام حرکت کرد.نگاهش روی تیغ ثابت ماند.چند لحظه همان طور به تیغ نگاه کرد.دلش برای خودش سوخت که به خاطر یک حرف،یک دروغ به عشقش جواب رد داده بود.نپرسید.نگفت چرا و فقط از او دور شد.بغض نمیگذاشت نفس بکشد.ترسان به سمت تیغ رفت.انگشت های یخ زده اش با لمس سردی تیغ لحظه ای عقب رفتند اما دوباره با لرز بیشتری به سمت تیغ رفتند و تیغ را به آغوش گرفتند.در آینه نگاهی به خودش انداخت.
  2. ariana245

    طیلا | ariana245

    صدای دینگ دینگ هشدار گوشی ام انگار از اعماق مغز من بلند می‌شد.با بی میلی و خستگی مفرط پتو را کنار انداختم.کورمال کورمال به سمت تلفنم رفتم و خاموشش کردم.هنوز خواب از سرم نپریده بود،شروع کردم به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان که صدای شکستن چیزی خواب را از سرم پراند.چشم هایم که تا لحظاتی پیش به زور باز می‌شدند حالا دیگر توان پلک زدن هم نداشتند.نفسم را که در سینه حبس کرده بودم آرام آرام بیرون فرستادم و بدون سر و صدا به سمت در رفتم و بازش کردم.وقتی به طبقه پایین رسیدم با دیدن مادرم چشم هایم را برای لحظه ای بستم و نفس راحتی کشیدم.صبح به خیری گفتم و دوان دوان به سمت اتاق رفتم و آماده شدم.همین که روی پله های مرمر سیاه جلوی خانه نشسته بودم و بند کفش های اسپرت صورتی رنگم را میبستم صدای تق تق به من نوید باران را داد.با عجله کوله کرم رنگم را برداشتم و به سمت در طوسی رنگمان دویدم که پایم به کاشی لق وسط حیاط گیر کرد.کم مانده بود پخش زمین شوم که خودم را جمع کردم.بعد رو به کاشی کردم و فوحشی نثارش کردم این کارم باعث شد خنده ام بگیرد اما با صدای بوق تیبا خنده را روی صورتم ماسید و دوباره با عجله اما احتیاط به طرف ماشین روانه شدم. همین که سوار ماشین شدم افسانه حرکت کرد.از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:> تا کی میرین مدرسه؟خیلیا تعطیل کردن< با لحن سردی جوابش را دادم:>هنوز نمیدونم< و به خیابان چشم دوختم.با کسی زیاد گرم نمیگیرم اما دلیل سرد بودنم با افسانه دلیل دیگری داشت.افسانه یکی از فامیل های ماهان بود،ماهان قد بلندی دارد و هیکلش را به زور بدنسازی به فرمی نسبتا خوب در می آورد.افسانه نیز مثل اغلب فامیل های ماهان قرتی و اهل آرایش و مد بود.موهایی که همیشه رنگ کرده است و رگه های صورتی در میانشان به چشم میخورد نمیتوانست قیافه اش را که با آرایش پوشانده شده را زیباتر کند.با شنیدن صدای ترمز به اطرافم نگاهی انداختم و ساختمان سه طبقه مدرسه را دیدم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم و با قدم هایی آرام به سمت مدرسه روانه شدم که چشمم به ماهان خورد که برخلاف همیشه اخمی بر صورت کشیده اش نشسته بود،حتی این اخم لعنتی هم نمیتوانست او را جذاب کند.چشم از او برداشتم و وارد حیاط شدم که آوینا را دیدم. به سمتش رفتم و پس کله اش ضربه ای محکم زدم که صدای آخش باعث شد همه سر ها برای لحظه ای به طرف ما برگردد.آوینا با چشم هایی مملو از غضب به من نگاه کرد و فوحشی داد و بعد خندید، درست مثل دیوانه ها ،البته من هم عاشق همین کله شق بودنش بودم. ٭٭٭٭٭٭زاویه دید:دانای کل٭٭٭٭٭٭٭٭ چیزی مثل خوره داشت وجود باران را ذره ذره به فنا نزدیک میکرد.آوینا دست باران را کشید که به کلاس ببرد اما باران مانع شد و از او درخواست کرد که با او به کتابخانه بیاید.از وقتی وارد این مدرسه شده بودند باران مسئول کتابخانه شده بود و پس از آن کتابخانه محفل اکیپ آنها شده بود.آوینا کمی نگران شده بود اما پا به پای باران به سمت کتابخانه میرفت و منتظر بود تا باران چیزی بگوید.وقتی به کتابخانه رسیدند باران همان جا روی پله نشست و گفت: ـ آوی تو چقدر به محیا اعتماد داری؟؟ آوینا از پرسش باران تعجب کرد اما نهایت سعی خود را کرد که صدایش رنگ و بویی از تعجب نداشته باشد:>واا بارانی این چه حرفیه...خیلی< باران آهی کشید و رو به آوینا کرد و گفت:>ببین من با یاسر حرف زدم اون میگه من همچین حرفایی نزدم..محیا چرا دروغ گفته به ما؟؟<آوینا خشکش زد و اخمی میان ابرو های نازکش شکل گرفت و با لحنی اعتراض آمیز گفت:>تو حرف کیو قبول داری؟؟< باران که میتوانست بفهمد برای آوینا که دوست ٨ ساله محیاست شنیدن این حرف چقدر سخت است سعی کرد خودش را کنترل کند و با صدایی آرام گفت:>بالفرض که به اون مرتیکه اعتماد ندارم..به چشمام هم اعتماد ندارم؟؟..من هکش کردم خودم دیدم<آوینا لحظه ای سست شد و در قعر خاطرات فرو رفت.پسری با اندامی نسبتا ریزه،چشمانی به رنگ شب،پوستی برنزه و خنده هایی که قند در دل آوینا آب میکرد و صدای محیا را شنید:>ببین آوی نمیخوام ناراحتت کنم ولی آرمین از زهرا خوشش اومده< در این دنیا اما باران هی آوینا را صدا میزد ولی دریغ از گوشی شنوا یکهو آوینا بلند شد و گفت:>من چقد احمق بودم که باورش کردم..باران من نامزدیم را با آرمین به هم ..<و بدون اینکه حرفش را تمام کند شروع به هق هق کرد.باران قدمی برداشت و بغلش کرد.دلش سوخت به حال دخترکی که عشقش را فدای رفاقت کرده بود.صدای جیغ پرهام فضای حیاط را پر کرد:>دانش آموزان عزیز لطفا به کلاس هایتان مراجعه فرمایید.< پس باران وآوینا با حالی گرفته راهی کلاس شدند.
  3. ariana245

    معرفی و نقد رمان تهران 2020 | afsa

    سلام عزیزم رمانت ایده فوق العاده ای داره که نشون دهنده ذهن فوق العاده خلاقته راستش من در جایگاهی نیستم که قلم نویسنده خوبی مثل تو را نقد کنم و لی خب حیفم میاد که موضوع به این قشنگی را اینقدر بدون حوصله مینویسی. به نطر من حتی درخواست حذف بده و از اول با ویرایش واردش کن. موضوعی که من دیدم میتونه بترکونه ولی انگار عجله زیادی برای تموم کردنش داری.همه اتفاقات یهویی هستن و اصلا برای ما و توی زندگی مانوس نیستن و اینکه این اتفاقات همینجوری دومینو وار و بدون هیچ دلیلی و فقط برای پیشروی داستان و بدون مقدمه پشت سر هم ردیف بشن داستانت را خام جلوه میده در حالی که تو نوشته های خوبی داشتیو این نوشته را انگاری از ایدش خوشت اومده ولی حوصله تایپ و ویرایشش را نداری.انگاری رمانت را گذاشتی روی دور تند. و اینکه من دیدم تو یکی از پست هات گفتی یکی بود یکی نبود و دوباره شروع کردی از زندگی آراد گفتن.به نظر من حقیر شاید بهتر بود یه زمینه برای وجود اون اونجا بود.و وقتی رمان را یکپارچه میخونی.بودن اون قسمت برات یکم اضافی میاد. ببخشید که وقتتو گرفتم.به نظرم اگه نوشتت یکم ویرایش بشه فوق العاده میشه با ایده خوبی که داری
  4. ariana245

    طیلا | ariana245

    دیوار های خانه لحظه به لحظه داشت برایم تنگ تر میشد.نفس هایم سنگینی میکرد.نمیدانستم دلم گرفته یا اینکه حوصله ام سر رفته.. یا شاید هم هردو.تلفن را برداشتم و برای خواهرم نوشتم:( سلام آبجی خوبی؟؟ کاری نداری بیا با هم بریم خرید)..به لحظه نکشید جوابم را فرستاد:( نه خواهری مهمون دارم بعدا میریم) پوف کشداری کشیدم.و خودم را روی کاناپه سلطنتی سیاه رنگمان که چوب هایش به رنگ استخوانی بود و روی هر کدام از پایه هایش نقش هایی بزرگ کنده کاری شده بود انداختم که آخم گوش فلک را کر کرد.بلند شدم و با حرص به ماشین پیکان سایز کوچک برادرم چشم دوختم.برایم مهم نبود که چقدر برای برادرم اهمیت دارد.برداشتمش و با حرص به طرف در سفید رنگ پذیرایی پرت کردم.محکم به در کوبیده شد اما جان سخت تر از آن بود که اتفاقی برایش بیافتد.اخم غلیظی کردم و روی مبل نشستم و آنقدر به سقف زل زدم ک حتی نفهمیدم کی خوابم برد. با صدایی که منبع آرامشم بود چشمانم را باز کردم و خودم را در بغلم آرامش بخش بابا پیدا کردم لبخندی زدم و با صدایی خشدار گفتم:< سلام بابایی..ساعت چنده؟؟> مرا زمین گذاشت و گفت:< سلام گل خوابالوی من خوبی؟.ساعت هفته> پرسیدم :< پس مامان کجاست؟> اشاره ای به آشپزخانه کرد و گفت:< دلش نیومده بیدارت کنه. بدو برو آبی به دست و صورتت بزن بیا شام بخوریم. >و چشمکی نثارم کرد.لبخندی زدم.چقدر حالم کنار پدر و مادرم خوش بود.به باشه ای اکتفا کردم و با عجله به سمت رو شویی رفتم.در آینه طلایی رنگ روشویی به خودم زل زدم.موهایم مثل همیشه موجدار بود.چشمان پف کرده ام قیافه ام را مضحک میکرد.لبخندی کج و معجوجی زدم و شیر آب را باز کردم.و چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم.صورتم را که پاک کردم به سمت اتاقم رفتم و کمی نرم کننده به صورتم زدم.دلم کمی آرایش خواست.روی صندلی سیاه رنگ اتاقم که مکعبی بود نشستم و از روی میز آرایش استخوانی رنگم که کنارهایش را مثل آینه های هالیودی لامپ داشت نشستم.و کمی کرم پودر مات به صورتم زدم رژی نارنجی رنگم را که زدم صدای مادرم بلند شد و مرا صدا زد.من هم با عجله ریملی به مژهایم زدم و با دو از پله ها پایین رفتم.مامان را بغل کردم و گفتم:< سلام سلطان قلبم>مامان به طرفم برگشت و بغلم کرد:< سلام عزیزم خوبی؟؟..امروزت چطور بود>خیره به چشمان عسلی اش گفتم:< مضخرف> اخمی کرد و جوابم را داد:<چی شده بود مگه؟؟> از بغلش در آمدم و روی صندلی نقره ای رنگ میز غذاخوری نشستم. و در حالی که داشتم برای خودم از پارچ شیشه ای یادگار مادربزرگ آب میریختم گفتم:< هیچی بابا فقط تنهایی حوصلم سر رفت>خندید از همان خنده هایش که حالم را جا می آوردو به من حس آرامش میداد.و غذا را روی میز گذاشت.دستهایم را به هم کوبیدم و گفتم: < وای مامان مرسییی> و یکی از لقمه های شاورما را برداشتم و گاز بزرگی زدم..خیلی خوشمزه بود.بلند شدم و از داخل یخچال نوشابه را آوردم و روی میز گذاشتم همین که میخواستم بنشینم صدای اعصاب خرد کن تلفن در فضای خانه پیچید.لقمه را با هزار زور و زحمت قورت دادم و به سمت تلفن روانه شدم. با بی میلی جواب دادم: الو؟؟ صدای آرام و ظریفی که میدانستم متعلق به تک خواهرم ماندانا است در گوشم پیچید:< سلام خواهرجون خوبی؟> _مرسی ممنون تو چطوری +ای بد نیستم.چیکارا میکنی؟؟مامان خونس؟ -چیکارش داری؟؟ + هیچی..رامونا خیلی بهونه میگرفت گفتم اگه کاری ندارین به ساعد بگم بیاره خونه شما.مام یه سر بریم خونه نازی اینا> _باشه بیارینش..منم دلم براش ه ذره شده.منتظرتونم. لبخندزدم و به آشپزخانه برگشتم.بعد از شام صدای تیکی که از تلفنم می آمد به من هشدار میداد که پیامی برایم فرستاده شده ولی از طرف که؟؟برای یافتن پاسخ سوالم به سمت تلفنم رفتم نام یاسر که پیامی از تلگرام برایم فرستاده بود روی نوتیفکشن تلفنم نقش بسته بود.پیامش را باز کردم:< سلام خوبی؟؟> در جوابش نوشتم:< سلام ممنوم شما خوب هستین؟؟> روی مبل نشستم و اودر کسری از ثانیه جوابم را داد:<اهه..اینقدر رسمی حرف نزن دیگهه> _خب میگم شاید عشقت ناراحت بشه از دستم. +بابا من عشقم کجا بود آخه حالا من یه چیزی گفتم تو چرا باور میکنی؟ _ نه من عشقتو میشناسم. +ههه خندیدم _ مسخره نکن که دیوونه من میدونم تو محیا را میخوای. پیامم را دید اما جوابی از طرف او ارسال نشد.چند دقیقه منتظر ماندم ولی جوابی نداد.گفتم شاید ناراحت شده باشد. اما برای چه؟؟ پس برایش نوشتم:< ببخشید ناراحتت کردم...منظور خاصی نداشتم>و گزینه ارسال را با تردید فشردم.بعد از چند دقیقه پیامی برام فرستاد:< منظورت از اون حرف چی بود؟> با تعجب به متن پیامش خیره ماندم منظورش چه بود؟؟ پس برایش نوشتم:< خب محیا به من گفته بود که تو بهش علاقه داری>ویسی برایم ارسال کرد.صدایش از خشم میلرزید.چه صدای دلنشینی داشت اما خشمش صدایش را کمی پر ابهت و ترسناک کرده بود.(غلط کرده دختره **** من چی اونو بخوام آخه...فک کرده کیه؟؟)جا خوردم.این چه حرف هایی بود که میزد.اخم جای خودش را روی صورتم پیدا کرد.نفسم را با حرص بیرون فرستادم و برایش نوشتم.< یعنی شما اونو نمیخواین؟؟ محیا به من گفته بود که شما قصد ازدواج دارین>چند دقیقه ای منتظر ماندم.یاد چند ماه پیش افتادم.یاد ماهان که حتی یکی از حرف هایش را هم باور نکردم.باور نکردم که او به محیا پیشنهاد دوستی نداده.با خودم فکر میکردم چه خوب که خام دوستت دارم هایش نشدم.اما حالا برای دومین بار است که دوباره شخصی میگوید من او را نمیخواهم که هیچ حتی به وضوح میشد رگه های تنفرش نسبت به محیا را از صدایش تشخیص داد. ویسش را فرستاد:( بابا به به پیر به پیغمبر من همچین حرفی نزدم.حتما به خیلیا گفته نه؟؟.. تو را خدا برو بهشون بگو...آخه من اصلا اونو از کجا بشناسم.اون به من پیام داد اه) دلم برایش سوخت.از صدایش معلوم بود دروغ نمیگوید.نمیدانم چرا اما اعتمادم نسبت به او بیشتر از محیا بود.محیا اعتبارش را بیش از پیش از دست داد.بلند شدم و دوان دوان به سراغ کامپیوترم رفتم و روشنش کردم.در همین حین که منتظر بودم کامپیوتر روشن شود برای یاسر نوشتم:<من نمیتونم منظور محیا را از این کار بفهمم> چند لحظه نگذشت که اینبار پیام فرستاد:< معلومه دیگه اون مریضه..روانیه..میخواد بگه که همه عاشق منن..ارتومانیا داره..باید بره دکتر..بلاکش کردم بازم میاد با آیدی دیگه پیام میده..دختره احمق>کامپیوتر بالا که آمد برای یاسر دوباره نوشت:< خواهش میکنم برو به همه بگو من با اون کاری نداشتم>اعصابم به هم ریخته بود.برای یاسر نوشتم:< باشه میگم بهشون نگران نباش> انگشتانم را در هم چفت کردم و با حرکتی قلنجشان را شکستم.نفسی کشیدم و شروع کردم به هک کردن ایمیل محیا.کار زیاد سختی نبود.بعد از دسترسی به ایمیلش رمز اینستایش را به دست آوردم و وارد پیجش شدم.بدون اتلاف وقت وارد دایرکتش شدم.نام یاسر مستشاری بالای صفحه بود.با انگشتم اسم یاسر را لمس کردم و پیام هایشان بالا آمد.اما هیچ خبری از حرف هایی که محیا میگفت نبود.حس کردم دیوار ها آوار شدند. حسم به محیا تغییر کرد در یک آن در یک لحظه و حس کردم به جای خون، تنفر از محیا بود که در رگ هایم پمپاژ می شد.دیگر حس میکردم همه حرف هایی که محیا به من می گفت دروغ است.و حس بدی بود.مثل سقوط در خلا. صدای تیک تلفنم مرا به سوی تلفنم کشاند.روی صفحه پیامی از تلگرام بود با محتوایی مخفی.رمز را زدم.در همان صفحه ای بود که خاموش کردم بودم .صفحه چت یاسر.دوباره پیام فرستاده بود:< ببخش من یکم تند رفتار کردم اون دختره بیشعور بدجور رفته بود رو اعصابم.> لبخند زدم و برایش نوشتم:< آخه تقصیر تو نبود که..اون نباید دروغ میگفت.> _ تو حرفای منو باور داری؟؟ + اگه باور نداشتم الان جوابتو نمیدادم _ اما چرا؟؟ + طولانیه قضیش..شاید بعدا بهت گفتم..الان خوابم میاد. _نمیشه یکم بمونی؟؟ + چشمامو به زور باز نگه داشتم _ باشه پس شب بخیر + شب تو هم بخیر گوشی تلفنم را به گوشه ای پرت کردم و خودم را روی تخت سفید رنگم پرت کردم.حس کردم حتی نا ندارم بلند شوم و گوشه پتو را روی خودم بکشم.پوفی کشیدم و با هزار زور و زحمت بلند شدم و زیر پتو خزیدم.بالشتم را بغل کردم و به خوابی شیرین سلام گفتم. با افتادن چیزی سنگین روی پهلویم از خواب پریدم.نگاهم به ساعت پروانه ای شکل سیاه رو اتاق ثابت ماند.ده و نیم بود و من هنوز نیم ساعت نشده بود که خوابیده بودم.نگاهم را چرخاندم و با دیدن رامونا به طرفش خیز برداشتم و محکم بغلش کردم.دامن پف دار و صورتی رنگی پوشیده بود که مروارید های سفیدی رویش کار شده بود. با تاپ سفید رنگش که رویش با طرح زیبایی نوشیته بود رامونا مثل فرشته ها شده بود با لحن بچه گانه اش گفت:< سلا آجونی خوبی؟> لپش را با دستم کشیدم و چشمکی نثارش کردم. بچه تر که بود نمیتوانست لفظ خاله جان را به طور کامل بگوید و به جای آن از آجان استفاده کرده بود.در حالی که سعی میکردم از روی تخت بلند شوم گفتم:< مرسی خاله جونم.تو خوبی؟؟>با سرعت از تخت پایین آمد.دست هایش را طوری که ناخن هایش به طرف من باشد بالا گرفت و با حالتی لوس گفت:< ببین مامان بد بلام لاک نزد> خندیدم. بغلش کردم و روی صندلی ام نشاندم و به او اجازه دادم یکی از لاک هارا انتخاب کند.همین که لاک را برداشت با عجله از اتاق بیرون رفت و من فقط توانستم بشنوم که بابا را صدا میزند تا برایش لاک بزند.
  5. ariana245

    طیلا | ariana245

    تا به حال برای من پیش نیامده بود کسی با تمام وجودش مرا بخواهد. کسی که در دلم بگویم هر طور شده باید مال من باشد پایش بنشینم و قصه عاشقانه خودمان را بسازیم.فردا که به مدرسه رفتم.به محیا گفتم که آهنگی را برای یاسر فرستادم.محیا دختر شکاکی بود و من نمی‌خواستم به من شک کند.آن هم نه در این زمان که دوستی ما بیش ازپیش کم رنگ‌تر شده.محیا اول اخمی کرد و بعد گفت:<< دیگه بهش پیام نده..فهمیدی؟؟ برو بلاکش کن منم بلاکش کردم.>> دروغ میگفت.امروز صبح قبل از آمدن به این قفس دیدم که در لیست فالورهایش خودنمایی می‌کرد.راستش دلخور شدم. او پیش خودش چه فکر می‌کرد؟مرا احمق فرض می‌کرد یا که چه؟ به من اعتماد نداشت؟ به منی که همه می‌دانستند در رفاقت چیزی کم نمی‌گذارم؟ به منی که همیشه و در هر شرایطی کمکش کردم..اخم‌هایم بدون اینکه بخواهم در هم رفت این را محیا هم فهمید و با ریز کردن چشم‌هایش به من فهماند که باید درباره اخمم چیزی بگویم.صدایم را نمی‌توانستم کنترل کنم می‌دانستم که مملو از خشم است پس شروع کردم:<< محیا تو چت شده؟؟ چن ماهه معلوم نیس داری چه گوهی میخوری..نه محلم میذاری نه هیچی... البته برام اهمیتی هم نداره ولی محیا.. ولی تو نمیتونی در مورد من فکرای ناجور کنی فهمیدی؟؟>> بر و بر نگاهم می کرد.میدانستم که باز هم مثل تمام این ماه ها که از او دلیل ناراحت بودنش را پرسیدم سر باز میزند اما این بار توقعی که از او داشتم را انجام نداد و داد کشید:<< واقعا میخوای بدونی چرا؟؟..خب بهت میگم چراا...من ازش جدا نشدم..اون ترکم کرد. >> خشکم زد باورم نمی‌شد که تمام اتفاقات 1 سال پیش را به من گره میزند.رضا پسردایی من بود ولی من اصلاً راجع به رابطه آن‌ها اظهار نظر نکرده بودم.اخم کردم و گفتم:<< من بهت نگفتم اون عوضیه؟؟ ولی تو چی؟؟ کور شده بودی نمیدیدی...بهت گفتم ولت میکنه ولی تو قبول نکردی.>> خودش هم میدانست که حق با من است اما با چشمانی تر وصدایی لرزان گفت:<< ولی من دوسش داشتم..اگه تو همون موقع که بهت گفتم باهاش حرف بزن حرف میزدی کار به اینجاها کشیده نمیشد>> نفسم را با حرص بیرون فرستادم.به محیا نزدیکتر شدم و گفتم:<< هیچوقت..هیچوقت غرورتو واسه یه نفر نذار زمین..من نمیذارم غرورتو جلو اون بذاری زمین حداقل به دست من>> داشتم از او دور میشدم.. که با فریاد گفت:<< تو عاشق بشی..لازم بشه غرورتو نمیشکنی؟؟..>> ایستادم..جوابم را همه میدانستند پس با تحکم طوری که بشنود با صدای بلند گفتم:<<نه>> اعصابم بدجوری خط خطی شده بود. روی پله ها نشستم.سنگینی دستی را روی شانه ام احساس کردم.به طرفش برگشتم.آرا بود. لبخندی زدم. آمد و کنارم نشست.آرا را از سال پیش می‌شناختم.از همان موقعی که رابطه ام با محیا کم رنگ شده بود و من نمی‌دانستم.از آن موقع آرا شده بهترین دوستم.برخلاف همه دوستانی که تا به حال داشتم.کوچک و ریزه میزه است.رفیق شفیقی است که مطمئنم تا سال ها بعد هم باهم دوست می‌مانیم.البته بگذریم از اینکه اصلا هیچ‌چیزی از دلداری دادن نمی‌فهمد.به همین دلیل فوری بلند شد تا به جمع رقص ته سالن بپیوندد.در آن حین ریما را دیدم که با حالتی گرفته دارد پله ها را بالا می آید.سریع بلند شدم و به طرفش رفتم. _ هی ریمایی نبینم غمتو چی شده؟؟ نگاهم کردم و روی پله نشست و گفت:<< هی باران..نمیدونم چیکار کنم..هی من به وحید میگم نمیخوامت.. این هی پیله میکنه..دیروز اومده بودن خونمون که الا و بلا باید بدینش به من..آخه حالیشم نمیشه که..الانم بهونه کردم که درس دارم و فلان>> بغلش کردم و گفتم:<< ریمایی تو هم کم گناه نداری هااا..ناراحت نشی گلم..ولی به خاطر خودت میگم..نباید با گوشی بقیه بهش پیام بدی خب اونم امیدوار میشه دیگه..آدمه مخصوصا این که خیلیم دوستت داره>> ریما آهی کشی و در جوابم گفت:<< آره بارانی.راس میگی..دیگه قول میدم اصلا از گوشی هیچکی براش پیام نفرستم..دیشبم برا دختر خالم اینا گفتم..خط نشونم کشیدم که من زن اون نمیشم.>>..می خواستم ادامه دهم ولی با دیدن حمید نژاد دست ریما را محکم کشیدم و بلندش کردم و با دو به طرف کلاس حرکت کردیم.من نیمکت اول می نشستم و فاصله ام با ریما زیاد تر از آن بود که بتوانم به صورت سکرت و روی کاغذ حرف بزنم..پس بیخیالش شدم..شاید زنگ میزدم خانه شان و با او کمی حرف میزدم..چون فکر میکردم که خیلی به درد و دل کردن نیاز دارد. زمان انگار پتکی شده بود و خودش را به سر من میکوفت.صدای بی نهایت خشدار حمیدنژاد مثل سوهان مغزم را میسایید.صدای زنگ بهترین صدایی بود که میتوانستم بشنوم.حتی صدای تلق تلق باران روی پنجره هم نمیتوانست مرا چنین به وجد بیاورد.کیفم را سریع قاپیدم و از کلاس بیرون زدم.نفس راحتی کشیدم و سوار تیبای سفید رنگ همیشگی شدم. به دخترک کوچکی که حدس میزدم یکی از همان فامیل های افسانه باشد لبخندی زدم.موهایی موجدار و طلایی داشت.خیلی زیبا بود.به زیبایی فرشته ها.وقتی به خانه رسیدیم خدافظی گفتم و پیاده شدم.کلیدم را از کیفم درآوردم و با دیدن جاکلیدی زیبایم لبخندی زدم.پروانه ای طلایی که با نگین کار شده بود.سر دعوایی که با مامان کرده بودیم برایم خریده بود.کلید را وارد قفل کردم و چرخاندم.پوف کشداری کشیدم، همیشه خدا همینگونه بود.گیر میکرد.زیر لب فوحشی نثارش کردم وبا هزار زور و زحمت در را باز کردم و وارد خانه شدم.در همان پله اول عطر دلنشین غذای مادرم مرا ترغیب میکرد عمیق تر نفس بکشم انگار میخواستم با همین نفس کشیدن غذا بخورم. خم شدم و بند کفش های اسپرت سیاهم را باز کردم و بالا رفتم.بعد از عوض کردن لباس هایم پایین رفتم.آهی کشیدم.باز باید تا شب تنها باشم.رفتم سر سفره و شروع کردم به خوردن غذا،عادتم بود همراه غذا یک سرگرمی داشته باشم پس بلند شدم و گوشی تلفن همراهم را آوردم و اینترنتش را روشن کردم.صدای تلق وتولوقش فضای بی روح و ساکت خانه را پر کرد.گوشی را برداشتم و نیم نگاهی به پیام ها انداختم که نگاهم روی پیامی ثابت ماند:<سلام خوبی خانوم بداخلاق؟؟> پیام از طرف یاسر بود.دو دل ماندم که جوابش را بدهم یا نه اما اینبار میخواستم که او و محیا را به هم برسانم تا محیا دیگر فکر مرا مقصر آنچه دو سال پیش اتفاق افتاد نداند.راستش من زیاد از این کارهای محیا خوشم نمی آید ولی خب او دوست من است.بدون تعلل در جوابش نوشتم:<سلام آقای عصبانی...شما خوب هستین؟؟> ـ مگه من چند نفرم؟؟ خنده ای کردم و نوشتم:<نمیدونم شاید دو سه نفر> گوشی را کنار گذاشتم و قاشقم را با قورمه سبزی پر کردم و در دهانم گذاشتم با صدای تیک پیام گوشی را برداشتم:<آرهه..الان با خواهر زادم و نیکو نشستم..میشیم سه نفر.>و پشت سرش عکس فرستاد بود. خودش بود با تیشرتی جذب و مشکی و شلوار طوسی ورزشی.کنارش دختر بچه ای نشسته بود که مثل او زیبا نبود اما چهره معصومی داشت.و نیکو..سگی کوچک و سیاه..همیشه دلم میخواست سگ داشته باشم ولی خب مادرم میگوید جای سگ خیابان است فوری نوشتم :<سگه مال خودته؟ خییییلی نازه> ـ تو منو به اون گندگی ندیدی اونوخ اون سگو با اون کوچولویی دیدی؟؟ خندیدم و نوشتم:<خدا تو را مبارک صاحابت کنه به من چه که از تو تعریف کنم..> ـ میترسی عشقم تو را بزنه؟؟ پس میخواست اعتراف کند که محیا را میخواهد پس فورا نوشتم:< عشق تو جوجه ای بیش نیس در برابر من> ـ عشق منو بزنی عشقتو میزنم یکهو کمی ناراحت شدم اما خودم را قانع کردم که اصلا ناراحت نیستم و نوشتم:<من که عشق ندارم ولی تو پیداش کردی بگیر بزنش> ـ ببین من کار دارم شب میای بحرفیم؟؟ +باشه حتما میام ـ پس منتظرت میمونم دیگه بای. باز هم این من بودم و تنهایی که با لحظه لحظه زندگی ام عجین شده بود.فکری به سرم زد و بی درنگ تلفن خانه را برداشتم و به ریما زنگ زدم بعد از چند بوق همان صدای همیشگی و بشاش ریما پشت تلفن پیچید. _ سلام بارانی..چیزی شده زنگ زدی اخمی کردم.مگر حتما باید اتفاقی می افتاد که من به او زنگ بزنم پس با دلخوری گفتم:< واا ریمایی این چه حرفیه؟؟> _ اا بی جنبه نباش دختر بگو ببینم چت بود زنگ زدی. دلم گرفت..لحنش صمیمی نبود و در حالی که با دستم روی میز سفید رنگ تلفن که با دکوپاژ رویش گل قرمزی کار شده بود شکل های فرضی میکشدم با صدای آرام گفتم: <زنگ زدم ببینم فردا میای ؟ آخه گفته بودی عروسی دختر عممه> با کلافگی گل های رنگی خشک شده ای را که مادرم روی میز ریخته بود زمین ریختم که در جوابم گفت:< نه نمیام>چشمانم را بستم و گفتم:< باشه پس خدافظ> بدون اینکه اجازه دهم چیزی بگوید تلفن را محکم روی جایگاهش کوبیدم و بر شانس خودم لعنت فرستادم
  6. ariana245

    طیلا | ariana245

    میدانستم آنلاین است ولی خب دلش نمیخواهد با من حرف بزند.دلیلش را نمیدانستم.راستش به سرم زد که پبجش را هک کنم ببینم چه خبراست ولی با صدای زنگ در فهمیدم الان موقع جنگ است نه هک کردن.با عجله سراغ کمدم رفتم و مانتو زرشکی رنگم را که دستانش از آرنجم به پایین گشاد میشد پوشیدم.اصولا ساده میپوشیدم و در آنسادگی یک چیزی باید تو چشم باشد،عینکم را در آوردم و گذاشتم سر جایش و با دو از پله ها پایین رفتم و با دیدن امیر خشکم زد.اخمی کردم و به دسته گلی که تقدیم بابا میکرد زل زدم.رز های آبی و سفید.نفسم را با حرص بیرون راندم و با قدم هایی آهسته اما استوار از پله ها پایین آمدم.با رسیدن به پله آخر پایم را محکم تر کوبیدم که همه متوجه حضور من شدند.عمه با آن لباس های فاخرش که نتوانسته بودند او را فردی موقر نشان دهند با چشم هایی که مملو از نفرت و تحقیر بود به من زل زد.امیر که انگار خجالت میکشید سرش را پایین انداخت.فکر نمیکردم بعد از کاری که با آوا کرد اینطور بی شرمانه به خانه ما بیاید.بیچاره آوا که دل به همچنین فرد حیوان صفتی بسته. تک سرفه ای کردم و آرام سلام دادم.وبه سمت آشپزخانه به راه افتادم. گوشی ام را از جیب شلوار جین سیاه رنگم درآوردم واینستا را چک کردم .یاسر درخواست فالوی مرا قبول کرده بود.و خودش هم درخواست داده بود.قبولش کردم با شنیدن صدای قدم هایی آهسته سرم را بالا آوردم.بالا آوردن سر من همانا و دیدن دو جفت تیله آبی رنگ همانا.امیر پسر جذابی بود اما خب بیش از حد عوضی بود.به راحتی آب خوردن آوا را ول کرد.دختری که میدانم عاشقانه او را میپرستید البته هنوز هم ذره ای از عشقش به این گربه کم نشده.همان لحظه که در ذهنم لفظ گربه را برای امیر به کار بردم خنده ام گرفت اما مانعش شدم.امیر با بی حوصلگی شروع کرد:<< قهری؟>> بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم:<< نباشم؟؟>>دستش را داخل موهای طلایی اش فرو برد.پوفی کشید و گفت:<< باران..من نمیتونستم باهاش ادامه بدم>> چشم های قهوه ای رنگم به قرمزی گرایید.غریدم:<< وقتی عرضه نداری عاشق بشی و فقط پی عوضی بازیاتی غلط میکنی دختر یکیو اوجوری بازی میدی>> به چشمانش زل زدم.این چشمان مظلوم هر آدمی را میفریفت که به پاکی او قسم بخورد.کو؟؟ چه کسی بود که میگفت چشم آیینه دل است..این چشم ها چرا رنگی از خیانت..چرا رنگی از پس فطرت بودن ندارند؟؟امیر سرش را پایین انداخت و به پارکت های نقره ای رنگ چشم دوخت و آرام گفت:<< باران مامان میگه یا باید با سپید ازدواج کنم یا اونو بذارم کنار..من آوا را میخواستم ولی...>> صدایش لرزید که باعث شد دلم بلرزد.یعنی عمه اینقدر ابلیس صفت بود که پسر دردانه اش را قربانی پول کند..نفسم سنگینی میکرد.دستم را روی شانه اش گذاشتم.ادامه داد:<< باران مامان گفت به خونوادش میگه..تو که مامان آوا را میشناسی اونو زنده نمیذاره.>>نمیدانستم چه بگویم.نفس عمیقی کشید و گفت:<< تو از بچگی مثل آبجیم بودی..خودتم میدونی من با مامان فرق دارم..اینارو گفتم ازم متنفر نباشی..فقط آوا چیزی ندونه..میخوام فراموشم کنه>>نمیدانستم چه بگویم.ذهنم پر از کلمات بود.اما انگار ذهنم آماس کرده بود.و همین نمی گذاشت کلمه ای حرف بزنم.چیزی از این حس پاک نمی دانستم..از درکش عاجز بودم و همین مرا کلافه می کرد. آن شب هر طور که بود..سخت و پر از غصه گذشت. صبح روز بعد زودتر از همه بلند شدم.خدا را شکر کردم که قرار نیست امروز به مدرسه بروم. نشستم پشت میزم و شروع کردم به درس خواندن تا حوالی ساعت دوازده به درس خواندن ادامه دادم تا اینکه خسته شدم.از طرفی دیگر معده ام هم داشت درد میگرد.نمیخواستم باز هم آن سوزش هایش شروع شود.پس به طبقه پایین رفتم.نشستم پشت میز صبحانه و مشغول خوردن کرم کاکائوی محبوبم شدم که پدرم وارد خانه شد. بلند شدم و با لبخند بغلش کردم. در دستش کیسه ای پلاستیکی وجود داشت.با تعجب پرسیدم:<< بابا تو اون کیسه هه چیه؟؟>>بابا در حالی که میخواست محتویات داخل کیسه را بیرون بیاورد گفت:<< اینا کاستای قدیمی منن اومدم یه چند تاییشونو پلی کنم.>> کاست ها را از دستش گرفتم و به سمت انباری راه افتادم.از آنجا کاست پلیر قدیمی بابا را برداشتم و آوردم پایین.یکی از آنها را گذاشتم و پلی کردم.: تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی از آهنگ خیلی خوشم آمد به همین خاطربعد از ضبط کردنش قسمتی از آن را انتخاب کردم وبا استفاده از ویرایشگر ویدوئو کلیپی برای آن ساختم و در اینستاگرام پست کردم.بعد از ساعت سه دوباره رفتم سر وقت موبایلم ،رفتم اینستا تا ببینم برای کلیپم کامنتی آمده یا نه.که دیدم یاسر کامنت گذاشته:( به به .. چه آهنگ قشنگی میشه اسمشو بگین آخه خیلی قشنگه)..با کمی تردید جواب دادم( آهنگ خیلی قدیمیه اسمشو نمیدونم از روی کاست بابام ضبطش کردم).پیامی در دایرکت دریافت کردم.از طرف یاسر بود:(خب میشه ضبطش کنی توی تلگرام برای بفرستی؟؟اینم آیدیم yaser_gl) توی دلم با خودم گفتم این محیا را با تمام وجودش دوست داردپس دلیلی نمیبینم که جوابش را ندهم.صدای ضبط شده را در تلگرام برایش فرستادم.و کلی تشکر کرد. راستش به خاطر اینکه انگشت اتهام محیا به طرفم نرود برایش نوشتم:( من دوست محیام) بعد از چند دقیقه جواب داد:( محیا؟؟) از این تایپ کردنش تعجب کردم ولی گفتم شاید میخواهد بداندواقعا دوست آن محیایی هستم که او میخواهد یا نه.به همین دلیل در جوابش نوشتم:( محیا عظیمی) _ آهان اون محیا خوشبختم از آشناییتون.. هم کلاسین؟؟ +آره با هم هم کلاسیم.خیلی هم صمیمی هستیم. _خب من هنوز اسمتونو نمیدونم. +اسمم بارانه _چه اسم قشنگی..من عاشق بارونم..بهم حس آرامش میده.بوی خاکش مخصوصا +ولی من از بوی بارون متنفرم..خیلی بده _واقعا؟؟ اولین نفری هستین که اینو میگین.دختر عجیبی هستی هم از آهنگای سنتی خوشت میاد هم ازبوی بارون بدت میاد +زیادم عجیب نیستم. _تا حالا دیدمت؟؟ +آره امروز.. _خب من از کجا بشناسمت؟؟ +شیرینی ها را یادت نمیاد؟ _واقعا تو همون دختری؟؟ پس حالا مطمئن شدم عجیبی خندیدم.ولی دیگر بهتر بود بروم درس بخوانم پس برایش نوشتم:(من باید برم درس بخونم کاری نداری؟؟) دقیقا همان طور که انتظار داشتم نوشت:( نه دیگه بای) من هم خداحافظی برایش نوشتم و صفحه گوشی ام را خاموش کردم..و با خودم فکر کردم محیا خیلی خوش شانس است.
  7. ariana245

    طیلا | ariana245

    قبل از اینکه بخواهم چیزی بگویم معلم زیستمان وارد کلاس شد.خانم مهری زاد!.سرعت فوق‌العاده‌ای داشت و اصولاً هیچ‌کس هیچ‌چیزی از حرف‌هایش را نمی‌فهمید.فوق‌العاده عصبی بود.با آمدنش همه یکهو بلند شدند و با سرعت نور به‌جاهای خودشان رفتند.من هم همین‌طور. آوا نیامده بود.ریما هم همین‌طور.این دو نفر اصولاً عادت داشتند همیشه دیرتر از معلم سر کلاس بیایند. همان لحظه در قهوه ای رنگ کلاس به صدا در آمد و دو نفر نفس زنان از در وارد شدند خلاصه آن روز هر طور که بود گذشت.وقتی که به خانه رسیدم خسته و کوفته لباس هایم را انداختم گوشه اتاقم مادرم .عادت نداشتم این لباس‌ها را بگذارم اتاقم.از آن‌ها متنفر بودم.قبل از اینکه بخواهم به اتاقم بروم و بنشینم سر کامپیوتر مادرم صدایم زد و گفت:<< باران بیا ناهار بخور باید بریم خرید شام مهمون داریم.>> پوف بلندی کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم.یک بشقاب قورمه سبزی با یک لیمو!.عالی بود دست هایم را به هم کوبیدم و نشستم پشت میز.بعد از مامان پرسیدم:<< کی قراره بیاد>> مامان با یکم من ومن کردن گفت:<< عمه وسطیت مهسا>> اخم هایم در هم تنیده شد و دست هایم را مشت کردم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:<< مامان ایندفعه دیگه هارت و پورت کنه من میدونم و اونا.دیگه اعصاب نذاشتن واسم...اینجا چیکار میکنن..پول بخوان نمیدین هاا من میخوام اتاقمو عوض کنم>> مادرم ادای عصبی شدن را در آورد و گفت:<< عمته ها درست حرف بزن.پولم بخوان میدیم>> اخم هایم غلیظ تر شد و گفتم:<< همین کارارو کردی که شاخ در آوردن دیگه باید شاخشونو بکشنم.اونا دو میلیارد بدن خونه ما تو این شهر خراب شده بمونیم خوبیشم اینه پولشو ما میدیم.>> با حرص از پشت میز بلند شدم و گوشی تلفن را برداشتم.مامان با تعجب پرسید:<< چیکار میکنی؟ به کی زنگ میزنی؟؟>>.چشمکی زدم و گفتم.:<<وایسا حالا میفهمی>>.شماره بابا را گرفتم.صدای بم مردانه اش که به من آرامش میداد پشت تلفن پیچید. -سلام عزیزم.کاری داشتی زنگ زدی؟؟ +سلام بابایی راستش میخواستم بیام کارتتو بگیرم یکمم باهات حرف بزنم. -آخه کارتمو لازم دارم.یه چک نوشتم واسه عمت.خرج کنی پول کم میارم. اخم هایم غلیظ تر شد و با صدایی دلخور گفتم:<< پس دیگه اسم منو نیار من نمیدونم تو بابای منی یا بابای اون..چرا من نمیتونم هر چی دلم میخواد بخرم ولی اون با پولی که حق منه میخره بابا خسته شدم دیگه اه... به جون خودت که خودتم میدونی قسم راستمو یه قرونم پول بدی به اون دیگه اسم منو نیار.>> گوشی تلفن را قطع کردم.مادرم عصبانی شد و گفت:<< آخه دختر چرا اونجوری گفتی>> چشم غره ای رفتم و گفتم:<< مامان گلم کم حقتو دادی به اینا..چرا باید از حقمون بگذریم..واسه اونا کم گذاشتیم؟؟یادت رفته میخواستی خودتو بکشی؟؟ منو بی مادر کنی؟؟ واسه کی واسه اون کفتارا؟؟>> صدام هر لحظه بالاتر میرفت و دست خودم هم نبود دلم پر بود از آنها.جلو رفتم و مامان را بغل کردم گفتم:<< ناراحت نشو دیگه > لبخند کم جانی زد و گفت:<< نه بابا حالا که بهتر فکر میکنم میبینم خوب کردی.>> بعد از خوردن ناهار،رفتم آماده شدم که با به خرید برویم.تلفنم جیرینگ کوتاهی کرد.برایم پیام آمده بود. به سراغ تلفنم رفتم و دیدم روی صفحه اش عشق اولم نقش بسته.بازش کردم و دیدم نوشته است که:(نمیای کارتو ببری..چکو پاره کردم عزیز دلم) لبخندی زدم و نوشتم:( پس دیگه بهش پول نمیدی؟؟) بعد گوشی را گوشه ای از میز گذاشتم و از روی میز آرایش استخوانی رنگم.رژلب مورد علاقه ام را که رنگی بین قرمز و بنفش داشت و انتخاب کردم و به لبم زدم.کناره های لبم را محو تر کردم.اصولا زیاد آرایش نمیکردم.شلوار لی سیاهم را که رگه هایی از رنگ سبز داشت را انتخاب کردم.مانتوی خیلی ساده ای انتخاب کردم که روی دستش پف داشت و روی قسمت پفش کلی مروارید نقره ای رنگ بود. تا روی زانویم می رسید و چون از کمر به پایین گشاد میشد قشنگ به نظر می آمد.شالی را که برادرم برایم خریده بود را سر کردم.مخلوطی از انواع رنگها بود که پس زمینه ای آبی داشت.عینکم را هم زدم.راستش چشم هایم زیاد ضعیف نبود ولی دوست داشتم.نگاهی به تلفنم انداختم،در همان فاصله بابا جوابم را داده بود:( مگ دیوانم.. انگار نمیدونم چقدر لجبازی.) با خوشحالی به اتاق مادرم رفتم و گفتم:<< خوشگل خانوم زود باش که بریم کلی خرید داریم.>> با حالتی مشکوک پرسید:<< چی شده؟؟>> تک خنده ای کردم و گفتم:<< همون چیزی که باید میشد.>> سرش را تکان داد.ولی لبخند روی صورتش نشان میداد که راضی است.و با همان لبخند گفت:<< تو برو در پارکینگو باز کن تا من بیام.>>چپ چپ نگاهش کردم و راهم را به سمت پارکینگ کج کردم. مادرم یک 206 نقره ای رنگ داشت.جمع و جور و شیک بود.به قول خودش فقط همان رامی توانست براند.از پله ها که پایین می آمد.نگاهش کردم مادرم خیلی زیبا بود. با اینکه سن و سال زیادی از او گذشته بود ولی خب هنوز هم جوان مانده بود.پوست سفید و موهای طلاییش هارمونی قشنگی ایجاد میکردنداما من اصلا به مادرم شباهتی ندارم.بیشتر شبیه بابا هستم.با آمدن مادرم سوار ماشین شدیم.کمی نزدیک میدان اصلی شهر ایستادیم.میخواستیم به مرکز خرید برویم .مرکز خرید اینجا زیاد بزرگ نبود ولی داخلش همه چیز پیدا میشد. وقتی خریدهایمان تمام شد مامان تازه یادش افتاد کیفش را نیاورده.من با عجله به طرف ماشین رفتم و به بابا زنگ زدم که برایمان پول کارت به کارت کند.از داخل ماشین هم کارت مامان را برداشتم و به سمت مرکز خرید راه افتادم.خیابان خیلی شلوغ بود.مخصوصا هم که نزدیکای عید بود و همه در تکاپوی خرید.در میانه های راه از بس که شلوغ بود به کیسه ای که دست یک نفر بود خوردم و همه محتویات کیسه ریخت زمین.پوف بلندی کشیدم و برگشتم تا نگاه کنم چه کسی بود که دیدم یک مرد جوان به طرف من برگشته و من را چپ چپ نگاه میکند .زمین را که نگاه کردم دیدم کلی شیرینی روی زمین ریخته است..نشستم و جمعشان کردم.با غیض برگشت وبه من گفت:<< الان مثلا چرا اینا را جمع میکنی؟؟>>با خونسردی گفتم:<< یه چیزی هست به اسم فرهنگ که حکم میکنه باید اینا را جمع کنی بذاری سطل آشغال یا یه جا که حیوونا بخورنشون>> شیرینی ها را گذاشتم کنار سطل آشغال.برگشتم به پسر نگاه کردم.نمیدانم چرا ولی در دلم گفتم:( چقد خووشگلههه)صورتش سفید سفید بود.موهایش را بالا شانه کرده بود.ریش های کم پشتی داشت اما چشم هایش ، چشمهایش انگار افسونگر بودند.جلوتر رفتم و گفتم ببخشید و بدون اینکه اجازه بدهم او چیزی بگوید با قدم هایی تند از آنجا دور شدم. همین که رسیدیم خانه به بهانه درس به سراغ کامپیوترم رفتم.برایش شبیه ساز اندروید نصب کرده بودم.اصولا خوره کامپیوتر بودم.از هک بگیر تا هزار تا کوفت و زهرمار دیگر.رفتم اینستا و اسم یاسر مستشاری را سرچ کردم.اولین چیزی که آمد، پایین اسمش نوشته بود فالو شده توسط محیا.پس درست بود.وارد پیجش که شدم اولش متوجه نشدم ولی بیشتر که دقت کردم خنده ام گرفت.این همان پسربود.پس بیخود نیست که از محیا خوشش آمده.هر دو تای آنها گند دماغند. برای محیا نوشتم:( به به محیا خانوم مبارکه فالوشم کردی که) کمی بعد جواب داد:(نه بابا اومده میگه تو را خدا با من دوست شو.میخوام بیام خواستگاریت و فلان)برایش کلی خوشحال شدم.کسی را داشت که تا این حد دوستش داشت.هم پولدار بود و هم خوش چهره.باز هم برایش نوشتم:( خوشگله هاا) در جوابم نوشت:( چیه چشتو گرفته؟؟) _ نه بابا مبارک صاحابش باشه اصلا به من چه آخه. +آها پس من برم دیگه. کاری نداری؟؟ _ نه دیگه بدرود.
  8. ariana245

    طیلا | ariana245

    هر آدمی قصه‌ای دارد و این قصه‌ها گاهی رمانتیک هستند و گاهی غمگین گاهی هردو مثل تایتانیک اما در قصه آدم‌ها خبری از پری‌ها و عشق واقعی نیست.اینجا پراست از ترس،هیاهو و تاریکی . ولی بدتر از همه نقدکننده‌هایی هستند که نه قصه را دیده اند و نه شنیده اند و فقط بر اساس جلد کتاب نقد می‌کنند.تا فقط نقد کرده باشند. من بارانم،17 سال است که طعم گس پاییز رامزمزه میکنم.من اهل شهر78 خیابان نهم کوچه هجدهمم.خیابانی که به آن لقب عاشق‌ترین خیابان شهر را داده‌اند.خیابانی که می‌توان در آن قدم زد تا موسیقی خش‌خشش گوشت را بنوازد.خیابانی که با تو می‌گرید و عاشق‌ترت می‌کند.از کوچه‌مان نگویم که فقط برای عاشقی ساخته‌شده.آری من زاده عشقم. زمانی که به دنیا آمدم پدر و مادرم وضع مالی معقولی داشتند.یک خواهر و یک برادر داشتم که هرکدام10 سال از من بزرگ‌تر بودند. شهر ما یکی از دورافتاده‌ترین شهرهای کشور بود. از همان شهرهایی که پر از زن‌های فضول بود و کارشان سرک کشیدن در زندگی انسان‌ها بود این‌ها همان نقادانی هستند که بدون دانستن قصه آدم‌ها از قصه‌شان ایراد می‌گردند و خبر ندارند از قصه خودشان که هرروز بیشتر از دیروز بوی گندش همه را آزار می‌دهد. من نه پوست خیلی سفید دارم نه چشم‌های رنگی و نه بینی خوش‌فرم خدادادی.من از آن دسته دخترهایی‌ام که شاید هرروز صبح ببینید و توی دلتان بگویید چقدر زشت !! من چشمانم قهوه‌ای پررنگی است که شاید اگر دقت نکنی فکر کنی سیاه است. مژه‌هایم را با ریمل بلندتر می‌کنم.بینی‌ام نه زیاد گنده است و نه خیلی زیبا.لب‌هایم کوچک و غنچه‌ای است. که اغلب به بی‌رنگی میزند .موهایم اما زیباست.بلند و موجدار به سیاهی شب که رگه‌هایی از قهوه‌ای روشن به نشانه ستارگان در خود جای‌داده. زندگی من همان روتین همیشگی بود. هرروز تکرار دیروز.اما هر داستانی نقطه اوجی دارد و نقطه اوج داستان من ازآنجا شروع شد که: صدای تق‌تق باران روی پنجره اتاقم رشته افکار در هم گسیخته مرا به‌یک‌باره پاره کرد.صدای سمفونی باران آرامش عجیبی داشت.از روی صندلی چرخ‌دار سبزرنگم بلند شدم و شیشه پنجره را که کمی باز بود بستم.بوی خفه‌کننده باران نفسم را سینه‌ام حبس کرد.نمی‌دانم چرا اما هر بار که بوی خاک نم خوره به مشامم می‌رسید.نفسم تنگ‌تر می‌شد.تحمل آن بوی گند حتی از تحمل کردن محیا هم سخت‌تر بود. نگاهی به ساعت طلایی روی میز انداختم.نزدیک هفت بود.نفسم را با حرص بیرون راندم.امروز هم همان تکرار دیروز بود.دیگر حتی حوصله رفتن به مدرسه را هم نداشتم.زندگی در شهر به این کوچکی این معایب را هم دارد که معلم‌هایت حتی از بچه‌ای که اول ابتدایی می‌خوانند هم بی‌سوادتر باشند.زیاد علاقه‌ای به گوش دادن به حرف‌های مزخرف آن‌ها نداشتم.مینشستم گوشه کلاس و برای خودم کتاب میخواندم.یا هم اگر با معلمی لجم میگرفت مینشستم و ایراد هایش را به وی گوشزد میکردم تا دیگر سر به سرمن نگذارند. بچه آرامی بودم از بچگی!.اما حرف زور قبول نمیکردم.بچه که بودم پدر و مادرم همراه مادر بزرگم زندگی میکردند. مادرم پرستار بود.پدرم هم کارگاه تراشکاری داشت . دیر کرده بودم پس به‌تندی حاضر شدم و از اتاق بیرون رفتم.همگی خوابیده بودند.با صدای بوق ماشینی به خودم آمدم و بالفور کفش‌هایم را پوشیدم و زدم بیرون.سوار ماشین افسانه که تیبای سفیدرنگی بود شدم و سلام کردم.امروز هم مثل همیشه آرایشش کامل بود.نمی‌دانم چطور وقت می‌کند صبح به این زودی این‌همه آرایش کند.من همین ضد آفتاب را هم با کلی غرولند به صورتم می‌زنم. جلوی در مدرسه ایستاد.بی‌هیچ حرفی پیاده شدم.و به‌سرعت از پله‌ها بالا رفتم.کلاس ما طبقه سوم بود و من مطمئن بودم تا پایان سال تحصیلی دیگر پایی برایم باقی نمی‌ماند.وارد کلاس شدم طبق معمول اولین نفر نبودم که وارد کلاس شده بود.نگاهی به اطراف انداختم.جیران و محیا گرم صحبت بودند و آوینا هرازگاهی سرک می‌کشید تا از حرف‌های آن‌ها سر دربیاورد.بی‌توجه به آن‌ها به سمت نیمکتم حرکت کردم.آوا هنوز نیامده بود.صدای آیلین مرا به خودم آورد:<< هی باران..واسه امتحان خوندی؟؟ قراره امتحان ندیم هاا>> با بی‌میلی که همراهش چاشنی اعتراض داشت گفتم:<< یه جوری میگی که انگار چی بود... من که خوندم به نظرم بدیم..چی بودن آخه اون سوالایه چرت و پرت.>> آیلین با اخم نگاهم کرد و گفت:<< آخه هیچکس نخونده>> نفس بلندی کشیدم و گفتم:<< باشه منم نمینویسم>>محیا با طعنه گفت:<< نه بابا تروخدا بنویس آیلین اونو ولش کن اون منگله.>> دیگر طاقتم طاق شده بود از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم:<< چی زرزر میکنی واسه خودت هان؟؟ بسه دیگه هی من بهت هیچی نگفتم>> رنگش پریده بود اما خونسردیش را حفظ کرد و گفت:<< باشه بابا چرا قاطی میکنی بیا اینجا بهت یه چیزی بگم.>> من و محیا دوستان بسیار صمیمی بودیم ولی نمی‌دانم چرا از چند ماه قبل یکسره به من طعنه می‌انداخت.در کل رابطمان سرد شده بود و من اصلاً او را درک نمی‌کردم.رفتم و کنارش نشستم.چشمان سبزش برق می‌زد و صورتش سفیدش به بی‌رنگی.با صدایی که مخلوطی از هیجان و غرور بود گفت:<< اون طلا فروشیه هست تو میدون.اسمش ارغوانه میشناسی؟؟>>سری تکان دادم و او ادامه داد:<< صابحشو دیدی؟؟>>بازهم بدون اینکه حرفی بزنم فقط سرم را تکان دادم.می‌دانستم این کارم حرص او را درمی‌آورد ولی ادامه داد:<<اون عاشق من شده.من قبول نکردم ها ولی اون خیلی اصرار میکنه.>> صاحبش را ندیده بودم.به خاطر همین گفتم:<< اسمش چیه؟؟>> جیران قبل از محیا پیش‌دستی کرد و گفت:<< اسمش یاسره، یاسر مستشاری>>با تعجب نگاهش کردم و گفتم :<< پس چرا اسم طلا فروشی ارغوانه؟؟>>محیا پشت چشمی نازک کرد به معنای اینکه فهمیدم می‌خواهی بگویی اسم کسی که دوستش دارد ارغوان است و گفت:<<اسمش مامانش ارغوانه>>
  9. ariana245

    طیلا | ariana245

    نام کتاب :طیلا نویسنده : ariana245 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه_ اجتماعی_ تلخ خلاصه کتاب : هر آدمی قصه‌ای دارد و این قصه‌ها گاهی رمانتیک هستند و گاهی غمگین گاهی هردو مثل تایتانیک اما در قصه آدم‌ها خبری از پری‌ها و عشق واقعی نیست.اینجا پراست از ترس،هیاهو و تاریکی . ولی بدتر از همه نقدکننده‌هایی هستند که نه قصه را دیده اند و نه شنیده اند و فقط بر اساس جلد کتاب نقد می‌کنند.تا فقط نقد کرده باشند. من بارانم،17سال است طعم گس پاییز را مزمزه میکنم، من اهل شهر78 خیابان نهم کوچه هجدهمم.خیابانی که به آن لقب عاشق‌ترین خیابان شهر را داده‌اند.خیابانی که می‌توان در آن قدم زد تا موسیقی خش‌خشش گوشت را بنوازد.خیابانی که با تو می‌گرید و عاشق‌ترت می‌کند.آری من زاده عشقم.
  10. ariana245

    ساویس | ariana245

    زمان انگار پتکی شده بود و خودش را به سر من میکوفت.صدای بی نهایت خشدار حمیدنژاد مثل سوهان مغزم را میسایید.صدای زنگ بهترین صدایی بود که میتوانستم بشنوم.حتی صدای تلق تلق باران روی پنجره هم نمیتوانست مرا چنین به وجد بیاورد.کیفم را سریع قاپیدم و از کلاس بیرون زدم.نفس راحتی کشیدم و سوار تیبای سفید رنگ همیشگی شدم. به دخترک کوچکی که حدس میزدم یکی از همان فامیل های افسانه باشد لبخندی زدم.موهایی موجدار و طلایی داشت.خیلی زیبا بود.به زیبایی فرشته ها.وقتی به خانه رسیدیم خدافظی گفتم و پیاده شدم.کلیدم را از کیفم درآوردم و با دیدن جاکلیدی زیبایم لبخندی زدم.پروانه ای طلایی که با نگین کار شده بود.سر دعوایی که با مامان کرده بودیم برایم خریده بود.کلید را وارد قفل کردم و چرخاندم.پوف کشداری کشیدم، همیشه خدا همینگونه بود.گیر میکرد.زیر لب فوحشی نثارش کردم وبا هزار زور و زحمت در را باز کردم و وارد خانه شدم.در همان پله اول عطر دلنشین غذای مادرم مرا ترغیب میکرد عمیق تر نفس بکشم انگار میخواستم با همین نفس کشیدن غذا بخورم. خم شدم و بند کفش های اسپرت سیاهم را باز کردم و بالا رفتم.بعد از عوض کردن لباس هایم پایین رفتم.آهی کشیدم.باز باید تا شب تنها باشم.رفتم سر سفره و شروع کردم به خوردن غذا،عادتم بود همراه غذا یک سرگرمی داشته باشم پس بلند شدم و گوشی تلفن همراهم را آوردم و اینترنتش را روشن کردم.صدای تلق تولوقش فضای بی روح و ساکت خانه را پر کرد.گوشی را برداشتم و نیم نگاهی به پیام ها انداختم که نگاهم روی پیامی ثابت ماند:<سلام خوبی خانوم بداخلاق؟؟> پیام از طرف یاسر بود.دودل ماندم که جوابش را بدهم یا نه اما اینبار میخواستم که او و محیا را به هم برسانم تا محیا دیگر فکر مرا مقصر آنچه دو سال پیش اتفاق افتاد نداند.راستش من زیاد از این کارهای محیا خوشم نمی آید ولی خب او دوست من است.بدون تعلل در جوابش نوشتم:<سلام آقای عصبانی...شما خوب هستین؟؟> ـ مگه من چند نفرم؟؟ خنده ای کردم و نوشتم:<نمیدونم شاید دو سه نفر> گوشی را کنار گذاشتم و قاشقم را با قورمه سبزی پر کردم و در دهانم گذاشتم با صدای تیک پیام گوشی را برداشتم:<آرهه..الان با خواهر زادم و نیکو نشستم..میشیم سه نفر.>و پشت سرش عکس فرستاد بود. خودش بود با تیشرتی جذب و مشکی و شلوار طوسی ورزشی.کنارش دختر بچه ای نشسته بود که مثل او زیبا نبود اما چهره معصومی داشت.و نیکو..سگی کوچک و سیاه..همیشه دلم میخواست سگ داشته باشم ولی خب مادرم میگوید جای سگ خیابان است فوری نوشتم :<سگه مال خودته؟ خییییلی نازه> ـ تو منو به اون گندگی ندیدی اونوخ اون سگو با اون کوچولویی دیدی؟؟ خندیدم و نوشتم:<خدا تو را مبارک صاحابت کنه به من چه که از تو تعریف کنم..> ـ میترسی عشقم تو را بزنه؟؟ پس میخواست اعتراف کند که محیا را میخواهد پس فورا نوشتم:< عشق تو جوجه ای بیش نیس در برابر من> ـ عشق منو بزنی عشقتو میزنم یکهو کمی ناراحت شدم اما خودم را قانع کردم که اصلا ناراحت نیستم و نوشتم:<من که عشق ندارم ولی تو پیداش کردی بگیر بزنش> ـ ببین من کار دارم شب میای بحرفیم؟؟ +باشه حتما میام ـ پس منتظرت میمونم دیگه بای. باز هم این من بودم و تنهایی که با لحظه لحظه زندگی ام عجین شده بود.فکری به سرم زد و بی درنگ تلفن خانه را برداشتم و به ریما زنگ زدم بعد از چند بوق همان صدای همیشگی و بشاش ریما پشت تلفن پیچید. _ سلام بارانی..چیزی شده زنگ زدی اخمی کردم.مگر حتما باید اتفاقی می افتاد که من به او زنگ بزنم پس با دلخوری گفتم:< واا ریمایی این چه حرفیه؟؟> _ اا بی جنبه نباش دختر بگو ببینم چت بود زنگ زدی. دلم گرفت..لحنش صمیمی نبود و در حالی که با دستم روی میز سفید رنگ تلفن که با دکوپاژ رویش گل قرمزی کار شده بود شکل های فرضی میکشدم با صدای آرام گفتم: <زنگ زدم ببینم فردا میای ؟ آخه گفته بودی عروسی دختر عممه> با کلافگی گل های رنگی خشک شده ای را که مادرم روی میز ریخته بود زمین ریختم که در جوابم گفت:< نه نمیام>چشمانم را بستم و گفتم:< باشه پس خدافظ> بدون اینکه اجازه دهم چیزی بگوید تلفن را محکم روی جایگاهش کوبیدم و بر شانس خودم لعنت فرستادم.دیوار های خانه لحظه به لحظه داشت برایم تنگ تر میشد.نفس هایم سنگینی میکرد.نمیدانستم دلم گرفته یا اینکه حوصله ام سر رفته.. یا شاید هم هردو.تلفن را برداشتم و برای خواهرم نوشتم:( سلام آبجی خوبی؟؟ کاری نداری بیا با هم بریم خرید)..به لحظه نکشید که جوابم را فرستاد:( نه خواهری مهمون دارم بعدا میریم) پوف کشداری کشیدم.و خودم را روی کاناپه سلطنتی سیاه رنگمان که چوب هایش به رنگ استخوانی بود و روی هر کدام از پایه هایش نقش هایی بزرگ کنده کاری شده بود انداختم که آخم گوش فلک را کر کرد.بلند شدم و با حرص به ماشین پیکان سایز کوچک برادرم چشم دوختم.برایم مهم نبود که چقدر برای برادرم اهمیت دارد.برش داشتم و با حرص به طرف در سفید رنگ پذیرایی پرت کردم.محکم به در کوبیده شد اما جان سخت تر از آن بود که اتفاقی برایش بیافتد.اخم غلیظی کردم و روی مبل نشستم و آنقدر به سقف زل زدم ک حتی نفهمیدم کی خوابم برد. با صدایی که منبع آرامشم بود چشمانم را باز کردم و خودم را در بغلم آرامش بخش بابا پیدا کردم لبخندی زدم و با صدایی خشدار گفتم:< سلام بابایی..ساعت چنده؟؟> مرا زمین گذاشت و گفت:< سلام گل خوابالوی من خوبی؟.ساعت هفته> پرسیدم :< پس مامان کجاست؟> اشاره ای به آشپزخانه کرد و گفت:< دلش نیومده بیدارت کنه. بدو برو آبی به دست و صورتت بزن بیا شام بخوریم. >و چشمکی نثارم کرد.لبخندی زدم.چقدر حالم کنار پدر و مادرم خوش بود.به باشه ای اکتفا کردم و با عجله به سمت رو شویی رفتم.در آینه طلایی رنگ روشویی به خودم زل زدم.موهایم مثل همیشه موجدار بود.چشمان پف کرده ام قیافه ام را مضحک میکرد.لبخندی کج و معجوجی زدم و شیر آب را باز کردم.و چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم.صورتم را که پاک کردم به سمت اتاقم رفتم و کمی نرم کننده به صورتم زدم.دلم کمی آرایش خواست.روی صندلی سیاه رنگ اتاقم که مکعبی بود نشستم و از روی میز آرایش استخوانی رنگم که کنارهایش را مثل آینه های هالیودی لامپ داشت نشستم.و کمی کرم پودر مات به صورتم زدم رژی نارنجی رنگم را که زدم صدای مادرم بلند شد و مرا صدا زد.من هم با عجله ریملی به مژهایم زدم و با دو از پله ها پایین رفتم.مامان را بغل کردم و گفتم:< سلام سلطان قلبم>مامان به طرفم برگشت و بغلم کرد:< سلام عزیزم خوبی؟؟..امروزت چطور بود>خیره به چشمان عسلی اش گفتم:< مضخرف> اخمی کرد و جوابم را داد:<چی شده بود مگه؟؟> از بغلش در آمدم و روی صندلی نقره ای رنگ میز غذاخوری نشستم. و در حالی که داشتم برای خودم از پارچ شیشه ای یادگار مادربزرگ آب میریختم گفتم:< هیچی بابا فقط تنهایی حوصلم سر رفت>خندید از همان خنده هایش که حالم را جا می آوردو به من حس آرامش میداد.و غذا را روی میز گذاشت.دستهایم را به هم کوبیدم و گفتم: < وای مامان مرسییی> و یکی از لقمه های شاورما را برداشتم و گاز بزرگی زدم..خیلی خوشمزه بود.بلند شدم و از داخل یخچال نوشابه را آوردم و روی میز گذاشتم همین که میخواستم بنشینم صدای اعصاب خرد کن تلفن در فضای خانه پیچید.لقمه را با هزار زور و زحمت قورت دادم و به سمت تلفن روانه شدم. با بی میلی جواب دادم: الو؟؟ صدای آرام و ظریفی که میدانستم متعلق به تک خواهرم ماندانا است در گوشم پیچید:< سلام خواهرجون خوبی؟> _مرسی ممنون تو چطوری +ای بد نیستم.چیکارا میکنی؟؟مامان خونس؟ -چیکارش داری؟؟ + هیچی..رامونا خیلی بهونه میگرفت گفتم اگه کاری ندارین به ساعد بگم بیاره خونه شما.مام یه سر بریم خونه نازی اینا> _باشه بیارینش..منم دلم براش یه ذره شده.منتظرتونم. لبخندزدم و به آشپزخانه برگشتم.بعد از شام صدای تیکی که از تلفنم می آمد به من هشدار میداد که پیامی برایم فرستاده شده ولی از طرف که؟؟برای یافتن پاسخ سوالم به سمت تلفنم رفتم نام یاسر که پیامی از تلگرام برایم فرستاده بود روی نوتیفکشن تلفنم نقش بسته بود.پیامش را باز کردم:< سلام خوبی؟؟> در جوابش نوشتم:< سلام ممنوم شما خوب هستین؟؟> روی مبل نشستم و اودر کسری از ثانیه جوابم را داد:<اهه..اینقدر رسمی حرف نزن دیگهه> _خب میگم شاید عشقت ناراحت بشه از دستم. +بابا من عشقم کجا بود آخه حالا من یه چیزی گفتم تو چرا باور میکنی؟ _ نه من عشقتو میشناسم. +ههه خندیدم _ مسخره نکن که دیوونه من میدونم تو محیا را میخوای. پیامم را دید اما جوابی از طرف او ارسال نشد.چند دقیقه منتظر ماندم اما باز هم جوابی نداد.با خودمگفتم شاید ناراحت شده باشد. اما برای چه؟؟ پس برایش نوشتم:< ببخشید ناراحتت کردم...منظور خاصی نداشتم>و گزینه ارسال را با تردید فشردم.بعد از چند دقیقه پیامی برایم فرستاد:< منورت از اون حرف چی بود؟> با تعجب به متن پیامش خیره ماندم منظورش چه بود؟؟ پس برایش نوشتم:< خب محیا به من گفته بود که تو بهش علاقه داری>ویسی برایم ارسال کرد.صدایش از خشم میلرزید.چه صدای دلنشینی داشت اما خشم صدایش را کمی پر ابهت و ترسناک کرده بود.(غلط کرده دختره **** من چی اونو بخوام آخه...فک کرده کیه؟؟)جا خوردم.این چه حرف هایی بود که میزد.اخم جای خودش را روی صورتم پیدا کرد.نفسم را با حرص بیرون فرستادم و برایش نوشتم.< یعنی شما اونو نمیخواین؟؟ محیا به من گفته بود که شما قصد ازدواج دارین>چند دقیقه ای منتظر ماندم.یاد چند ماه پیش افتادم.یاد ماهان که حتی یکی از حرف هایش را هم باور نکردم.باور نکردم که او به محیا پیشنهاد دوستی نداده.با خودم فکر میکردم چه خوب که خام دوستت دارم هایش نشدم.اما حالا برای دومین بار است که دوباره شخصی میگوید من او را نمیخواهم که هیچ حتی به وضوح میشد رگه های تنفرش نسبت به محیا را از صدایش تشخیص داد. ویسش را فرستاد:( بابا به پیر به پیغمبر من همچین حرفی نزدم.حتما به خیلیا گفته نه؟؟.. تو را خدا برو بهشون بگو...آخه من اصلا اونو از کجا بشناسم.اون به من پیام داد اه) دلم برایش سوخت.از صدایش معلوم بود دروغ نمیگوید.نمیدانم چرا اما اعتمادم نسبت به او بیشتر از محیا بود.محیا اعتبارش را بیش از پیش از دست داد.بلند شدم و دوان دوان به سراغ کامپیوترم رفتم و روشنش کردم.در همین حین که منتظر بودم کامپیوتر روشن شود برای یاسر نوشتم:<من نمیدونم منظور محیا را از این کار بفهمم> چند لحظه نگذشت که اینبار پیام فرستاد:< معلومه دیگه اون مریضه..روانیه..میخواد بگه که همه عاشق منن..ارتومانیا داره..باید بره دکتر..بلاکش کردم بازم میاد با آیدی دیگه پیام میده..دختره احمق>کامپیوتر بالا که آمد برای یاسر دوباره نوشت:< خواهش میکنم برو به همه بگو من با اون کاری نداشتم>اعصابم به هم ریخته بود.برای یاسر نوشتم:< باشه میگم بهشون نگران نباش> انگشتانم را در هم چفت کردم و با حرکتی قلنجشان را شکستم.نفسی کشیدم و شروع کردم به هک کردن ایمیل محیا.کار زیاد سختی نبود.بعد از دسترسی به ایمیلش رمز اینستایش را به دست آوردم و وارد پیجش شدم.بدون اتلاف وقت وارد دایرکتش شدم.نام یاسر مستشاری بالای صفحه بود.با انگشتم اسم یاسر را لمس کردم و پیام هایشان بالا آمد.اما هیچ خبری از حرف هایی که محیا میگفت نبود.حس کردم دیوار ها آوار شدند. حسم به محیا تغییر و حس کردم به جای خون تنفر از محیا بود که در رگ هایم پمپاژ میشد.دیگر حس میکردم همه حرف هایی که محیا به من میگفت دروغ است. حس بدی بود.مثل سقوط در خلا. صدای تیک تلفنم مرا به سوی تلفنم کشاند.روی صفحه پیامی از تلگرام بود با محتوایی مخفی.رمز را زدم.دوباره پیام فرستاده بود:< ببخش من یکم تند رفتار کردم اون دختره بیشعور بدجور رفته بود رو اعصابم.> لبخند زدم و برایش نوشتم:< آخه تقصیر تو نبود که..اون نباید دروغ میگفت.> _ تو حرفای منو باور داری؟؟ + اگه باور نداشتم الان جوابتو نمیدادم _ اما چرا؟؟ + طولانیه قضیش..شاید بعدا بهت گفتم..الان خوابم میاد. _نمیشه یکم بمونی؟؟ + چشمامو به زور باز نگه داشتم _ باشه پس شب بخیر + شب تو هم بخیر گوشی تلفنم را گوشه ای گذاشتم و خودم را روی تخت سفید رنگم پرت کردم.حس کردم حتی نا ندارم بلند شوم و گوشه پتو را روی خودم بکشم.پوفی کشیدم و با هزار زور و زحمت بلند شدم و زیر پتو خزیدم.بالشتم را بغل کردم و به خوابی شیرین سلام گفتم. با افتادن چیزی سنگین روی پهلویم از خواب پریدم.نگاهم به ساعت پروانه ای شکل سیاه رو اتاق ثابت ماند.ده و نیم بود و من هنوز نیم ساعت نشده بود که خوابیده بودم.نگاهم را چرخاندم و با دیدن رامونا به طرفش خیز برداشتم و محکم بغلش کردم.دامن پف دار و صورتی رنگی پوشیده بود که مروارید های سفیدی رویش کار شده بود. با تاپ سفید رنگش که رویش با طرح زیبایی نوشته بود رامونا، مثل فرشته ها شده بود با لحن بچه گانه اش گفت:< سلا آجونی خوبی؟> لپش را با دستم کشیدم و چشمکی نثارش کردم. بچه تر که بود نمیتوانست لفظ خاله جان را به طور کامل بگوید و به جای آن از آجان استفاده کرده بود.در حالی که سعی میکردم از روی تخت بلند شوم گفتم:< مرسی خاله جونم.تو خوبی؟؟>با سرعت از تخت پایین آمد.دست هایش را طوری که ناخن هایش به طرف من باشد بالا گرفت و با حالتی لوس گفت:< ببین مامان بد بلام لاک نزد> خندیدم. بغلش کردم و روی صندلی ام نشاندم و به او اجازه دادم یکی از لاک هایم را انتخاب کند.همین که لاک را برداشت با عجله از اتاق بیرون رفت و من فقط توانستم بشنوم که بابا را صدا میزند تا برایش لاک بزند.
  11. ariana245

    ساویس | ariana245

    همین که رسیدیم خانه به بهانه درس به سراغ کامپیوترم رفتم.برایش شبیه ساز اندروید نصب کرده بودم.اصولا خوره کامپیوتر بودم.از هک بگیر تا هزار تا کوفت و زهرمار دیگر.رفتم اینستا و اسم یاسر مستشاری را سرچ کردم.اولین چیزی که آمد، پایین اسمش نوشته بود فالو شده توسط محیا.پس درست بود.وارد پیجش که شدم اولش متوجه نشدم ولی بیشتر که دقت کردم خنده ام گرفت.این همان پسربود.پس بیخود نیست که از محیا خوشش اومده.هر دو تای آنها گنده دماغند. برای محیا نوشتم:( به به محیا خانوم مبارکه فالوشم کردی که) کمی بعد جواب داد:(نه بابا اومده میگه تو را خدا با من دوست شو.میخوام بیام خواستگاریت و فلان)برایش کلی خوشحال شدم.کسی را داشت که تا این حد دوستش داشت.هم پولدار بود و هم خوش چهره.باز هم برایش نوشتم:( خوشگله هاا) در جوابم نوشت:( چیه چشتو گرفته؟؟) _ نه بابا مبارک صاحابش باشه اصلا به من چه آخه. +آها پس من برم دیگه. کاری نداری؟؟ _ نه دیگه بدرود. میدانستم آنلاین است ولی خب دلش نمیخواهد با من حرف بزند.دلیلش را نمیدانستم.راستش به سرم زد که پبجش را هک کنم ببینم چه خبراست ولی با صدای زنگ در فهمیدم الان موقع جنگ است نه هک کردن.با عجله سراغ کمدم رفتم و مانتو زرشکی رنگم را که دستانش از آرنجم به پایین گشاد میشد پوشیدم.اصولا ساده میپوشیدم و در آنسادگی یک چیزی باید تو چشم باشد،عینکم را در آوردم و گذاشتم سر جایش و با دو از پله ها پایین رفتم و با دیدن امیر خشکم زد.اخمی کردم و به دسته گلی که تقدیم بابا میکرد زل زدم.رز های آبی و سفید.نفسم را با حرص بیرون راندم و با قدم هایی آهسته اما استوار از پله ها پایین آمدم.با رسیدن به پله آخر پایم را محکم تر کوبیدم که همه متوجه حضور من شدند.عمه با آن لباس های فاخرش که نتوانسته بودند او را فردی موقر نشان دهند با چشم هایی که مملو از نفرت و تحقیر بود به من زل زد.امیر که انگار خجالت میکشید سرش را پایین انداخت.فکر نمیکردم بعد از کاری که با آوا کرد اینطور بی شرمانه به خانه ما بیاید.بیچاره آوا که دل به همچنین فرد حیوان صفتی بسته. تک سرفه ای کردم و آرام سلام دادم.وبه سمت آشپزخانه به راه افتادم. گوشی ام را از جیب شلوار جینم درآوردم واینستا را چک کردم .یاسر درخواست فالوی مرا قبول کرده بود.و خودش هم درخواست داده بود.قبولش کردم با شنیدن صدای قدم هایی آهسته سرم را بالا آوردم.بالا آوردن سر من همانا و دیدن دو جفت تیله آبی رنگ همانا.امیر پسر جذابی بود اما خب بیش از حد عوضی بود.به راحتی آب خوردن آوا را ول کرد.دختری که میدانم عاشقانه او را میپرستید البته هنوز هم ذره ای از عشقش به این گربه کم نشده.همان لحظه که در ذهنم لفظ گربه را برای امیر به کار بردم خنده ام گرفت اما مانعش شدم.امیر با بی حوصلگی شروع کرد:<< قهری؟>> بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم:<< نباشم؟؟>>دستش را داخل موهای طلایی اش فرو برد.پوفی کشید و گفت:<< باران..من نمیتونستم باهاش ادامه بدم>> چشم های قهوه ای رنگم به قرمزی گرایید.غریدم:<< وقتی عرضه نداری عاشق بشی و فقط پی عوضی بازیاتی غلط میکنی دختر یکیو اوجوری بازی میدی>> به چشمانش زل زدم.این چشمان مظلوم هر آدمی را میفریفت که به پاکی او قسم بخورد.کو؟؟ چه کسی بود که میگفت چشم آیینه دل است..این چشم ها چرا رنگی از خیانت..چرا رنگی از پس فطرت بودن ندارند؟؟امید سرش را پایین انداخت و به پارکت های نقره ای رنگ چشم دوخت و آرام گفت:<< باران مامان میگه یا باید با سپید ازدواج کنم یا اونو بذارم کنار..من آوا را میخواستم ولی...>> صدایش لرزید که باعث شددلم بلرزد.یعنی عمه اینقدر ابلیس بود که پسر دردانه اش را قربانی پول کند..نفسم سنگینی میکرد.دستم را روی شانه اش گذاشتم.ادامه داد:<< باران مامان گفت به خونوادش میگه..تو که مامان آوا را میشناسی اونو زنده نمیذاره.>>نمیدانستم چه بگویم.نفس عمیقی کشید و گفت:<< تو از بچگی مثل آبجیم بودی..خودتم میدونی من با مامان فرق دارم..اینارو گفتم ازم متنفر نباشی..فقط آوا چیزی ندونه..میخوام فراموشم کنه>>نمیدانستم چه بگویم.ذهنم پر از کلمات بود.اما انگار ذهنم آماس کرده بود.و همین نمیذاشت کلمه ای حرف بزنم.چیزی از این حس پاک نمیدانستم..از درکش عاجز بودم و همین مرا کلافه میکرد. آن شب هر طور که بود..سخت و پر از غصه گذشت. صبح روز بعد زودتر از همه بلند شدم.خدا را شکر کردم که قرار نیست امروز به مدرسه بروم. نشستم پشت میزم و شروع کردم به درس خواندن تا حوالی ساعت دوازده به درس خواندن ادامه دادم تا اینکه خسته شدم.از طرفی دیگر معده ام هم داشت درد میگرد.نمیخواستم باز هم آن سوزش هایش شروع شود.پس به طبقه پایین رفتم.نشستم پشت میز صبحانه و مشغول خوردن کرم کاکائوی محبوبم شدم که پدرم وارد خانه شد. بلند شدم و با لبخند بغلش کردم. در دستش کیسه ای پلاستیکی وجود داشت.با تعجب پرسیدم:<< بابا تو اون کیسه هه چیه؟؟>>بابا در حالی که میخواست محتویات داخل کیسه را بیرون بیاورد گفت:<< اینا کاستای قدیمی منن اومدم یه چند تاییشونو پلی کنم.>> کاست ها را از دستش گرفتم و به سمت انباری راه افتادم.از آنجا کاست پلیر قدیمی بابا را برداشتم و آوردم پایین.یکی از آنها را گذاشتم و پلی کردم.: تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی از آهنگ خیلی خوشم آمد به همین خاطربعد از ضبط کردنش قسمتی از آن را انتخاب کردم وبا استفاده از ویرایشگر ویدوئو کلیپی برای آن ساختم و در اینستاگرام پست کردم.بعد از ساعت سه دوباره رفتم سر وقت موبایلم ،رفتم اینستا تا ببینم برای کلیپم کامنتی آمده یا نه.که دیدم یاسر کامنت گذاشته:( به به .. چه آهنگ قشنگی میشه اسمشو بگین آخه خیلی قشنگه)..با کمی تردید جواب دادم( آهنگ خیلی قدیمیه اسمشو نمیدونم از روی کاست بابام ضبطش کردم).پیامی در دایرکت دریافت کردم.از طرف یاسر بود:(خب میشه ضبطش کنی توی تلگرام برای بفرستی؟؟اینم آیدیم yaser_gl) توی دلم با خودم گفتم این محیا را با تمام وجودش دوست داردپس دلیلی نمیبینم که جوابش را ندهم.صدای ضبط شده را در تلگرام برایش فرستادم.و کلی تشکر کرد. راستش به خاطر اینکه انگشت اتهام محیا به طرفم نرود برایش نوشتم:( من دوست محیام) بعد از چند دقیقه جواب داد:( محیا؟؟) از این تایپ کردنش تعجب کردم ولی گفتم شاید میخواهد بداندواقعا دوست آن محیایی هستم که او میخواهد یا نه.به همین دلیل در جوابش نوشتم:( محیا عظیمی) _ آهان اون محیا خوشبختم از آشناییتون.. هم کلاسین؟؟ +آره با هم هم کلاسیم.خیلی هم صمیمی هستیم. _خب من هنوز اسمتونو نمیدونم. +اسمم بارانه _چه اسم قشنگی..من عاشق بارونم..بهم حس آرامش میده.بوی خاکش مخصوصا +ولی من از بوی بارون متنفرم..خیلی بده _واقعا؟؟ اولین نفری هستین که اینو میگین.دختر عجیبی هستی هم از آهنگای سنتی خوشت میاد هم ازبوی بارون بدت میاد +زیادم عجیب نیستم. _تا حالا دیدمت؟؟ +آره امروز.. _خب من از کجا بشناسمت؟؟ +شیرینی ها را یادت نمیاد؟ _واقعا تو همون دختری؟؟ پس حالا مطمئن شدم عجیبی خندیدم.ولی دیگر بهتر بود بروم درس بخوانم پس برایش نوشتم:(من باید برم درس بخونم کاری نداری؟؟) دقیقا همان طور که انتظار داشتم نوشت:( نه دیگه بای) من هم خداحافظی برایش نوشتم و صفحه گوشی ام را خاموش کردم..و با خودم فکر کردم محیا خیلی خوش شانس است. تا به حال برای من پیش نیامده بود کسی با تمام وجودش مرا بخواهد. کسی که در دلم بگویم هر طور شده باید مال من باشد پایش بنشینم قصه عاشقانه خودمان را بسازیم.فردا که به مدرسه رفتم.به محیا گفتم که آهنگی را برای یاسر فرستادم.محیا دختر شکاکی بود و من نمیخواستم به من شک کند.آنهم نه در این زمان که دوستی ما بیش ازپیش کم رنگتر شده.محیا اول اخمی کرد و بعد گفت:<< دیگه بهش پیام نده..فهمیدی؟؟ برو بلاکش کن منم بلاکش کردم.>> دروغ میگفت.امروز صبح قبل از آمدن به این قفس دیدم که در لیست فالورهایش است.راستش دلخور شدم. او پیش خودش چه فکر میکرد؟مرا احمق فرض میکرد یا که چه؟ به من اعتماد نداشت؟ به منی که همه میدانستند در رفاقت چیزی کم نمیگذارم؟ به منی که همیشه و در هر شرایطی کمکش کردم..اخم هایم بدون اینکه بخواهم در هم رفت این را محیا هم فهمید و با ریز کردن چشم هایش به من فهماند که باید درباره اخمم چیزی بگوبم.صدایم را نمیتوانستم کنترل کنم میدانستم که مملو از خشم است پس شروع کردم:<< محیا تو چت شده؟؟ یه ماهه معلوم نیس داری چه گوهی میخوری..نه محلم میذاری نه هیچی... البته برام اهمیتی هم نداره ولی محیا.. ولی تو نمیتونی در مورد من فکرای ناجور کنی فهمیدی؟؟>> بر و بر نگاهم میکرد.میدانستم که باز هم مثل تمام این ماه ها که از او دلیل ناراحت بودنش را پرسیدم سر باز میزند اما اینبار توقعی که از او داشتم را انجام نداد و داد کشید:<< واقعا میخوای بدونی چرا؟؟..خب بهت میگم چراا...من ازش جدا نشدم..اون ترکم کرد. >> خشکم زد باورم نمیشد که تمام اتفاقات 2 سال پیش را به من گره میزند.رضا پسردایی من بود ولی من اصلا راجع به روابط آنها اظهار نظر نکرده بودم.اخم کردم و گفتم:<< من بهت نگفتم اون عوضیه؟؟ ولی تو چی؟؟ کور شده بودی نمیدیدی...بهت گفتم ولت میکنه ولی تو قبول نکردی.>> خودش هم میدانست که حق با من است اما با چشمانی تر وصدایی لرزان گفت:<< ولی من دوسش داشتم..اگه تو همون موقع که بهت گفتم باهاش حرف بزن حرف میزدی کار به اینجاها کشیده نمیشد>> نفسم را با حرص بیرون فرستادم.به محیا نزدیکتر شدم و گفتم:<< هیچوقت..هیچوقت غرورتو واسه یه نفر نذار زمین..من نمیذارم غرورتو جلو اون بذاری زمین حداقل به دست من>> داشتم از او دور میشدم.. که با فریاد گفت:<< تو عاشق بشی..لازم بشه غرورتو نمیشکنی؟؟..>> ایستادم..جوابم را همه میدانستند پس با تحکم طوری که بشنود با صدای بلند گفتم:<<نه>> اعصابم بدجوری خط خطی شده بود. روی پله ها نشستم.سنگینی دستی را روی شانه ام احساس کردم.به طرفش برگشتم.آرا بود. لبخندی زدم. آمد و کنارم نشست.آرا را از سال پیش میشناختم.از همان موقعی که رابطه ام با محیا کم رنگ شده بود و من نمیدانستم.از آنموقع آرا شده بهترین دوستم.برخلاف همه دوستانی که تا به حال داشتم.کوچک و ریزه میزه است.رفیق شفیقی است که مطمئنم تا سال ها بعد هم باهم دوست میمانیم.البته بگذریم از اینکه اصلا هیچ چیزی از دلداری دادن نمیفهمد.به همین دلیل فوری بلند شد تا به جمع رقص ته سالن بپیوندد.در آن حین ریما را دیدم که با حالتی گرفته دارد پله ها را بالا می آید.سریع بلند شدم و به طرفش رفتم. _ هی ریمایی نبینم غمتو چی شده؟؟ نگاهم کردم و روی پله نشست و گفت:<< هی باران..نمیدونم چیکار کنم..هی من به وحید میگم نمیخوامت.. این هی پیله میکنه..دیروز اومده بودن خونمون که الا و بلا باید بدینش به من..آخه حالیشم نمیشه که..الانم بهونه کردم که درس دارم و فلان>> بغلش کردم و گفتم:<< ریمایی تو هم کم گناه نداری هااا..ناراحت نشی گلم..ولی به خاطر خودت میگم..نباید با گوشی بقیه بهش پیام بدی خب اونم امیدوار میشه دیگه..آدمه مخصوصا این که خیلیم دوستت داره>> ریما آهی کشی و در جوابم گفت:<< آره بارانی.راس میگی..دیگه قول میدم اصلا از گوشی هیچکی براش پیام نفرستم..دیشبم برا دختر خالم اینا گفتم..خط نشونم کشیدم که من زن اون نمیشم.>>..میخواستم ادامه دهم ولی با دیدن حمید نژاد دست ریما را محکم کشیدم و بلندش کردم و با دو به طرف کلاس حرکت کردیم.من نیمکت اول مینشستم و فاصله ام با ریما زیاد تر از آن بود که بتوانم به صورت سکرت و روی کاغذ حرف بزنم..پس بیخیالش شدم..شاید زنگ میزدم خانه شان و با او کمی حرف میزدم..چون میدانستم که خیلی به درد و دل کردن نیاز دارد.
  12. ariana245

    ساویس | ariana245

    part2 قبل از اینکه بخواهم چیزی بگویم معلم زیستمان وارد کلاس شد.خانم مهریزاد!.سرعت فوق العاده ای داشت و اصولا هیچکس هیچ چیزی از حرفاش را نمیفهمید.فوق العاده عصبی بود.با آمدنش همه یکهو بلند شدند و با سرعت نور به جاهای خودشان رفتند.منم همینطور. آوا نیامده بود.ریما هم همینطور.این دو نفر اصولا عادت داشتندهمیشه دیرتر از معلم سر کلاس بیایند. همان لحظه در قهوه ای رنگ کلاس به صدا در آمد و دو نفر نفس زنان از در وارد شدند.بعد از آمدن آنها مهریزاد بلند شد تاورقه ها را بدهد که بچه ها گفتند:<< خانم مگه اصلا امتحان داشتیم؟؟>> خیلی دوست داشتم بلند شوم و بگویم بله امتحان داشتیم.ولی خانم مهریزاد برخلاف ظاهر خشنش هیچ وقت یادش نمیماند باید امتحان میگرفت یا نه.خلاصه آن روز هر طور که بود گذشت.وقتی که به خانه رسیدم خسته و کوفته لباس هایم را انداختم گوشه اتاقم مادرم .عادت نداشتم این لباسها را بگذارم اتاقم.از آنها متنفر بودم.قبل از اینکه بخواهم بروم اتاقم و بنشینم سر کامپیوتر مامان صدایم زد و گفت:<< باران بیا ناهار بخور باید بریم خرید شام مهمون داریم.>> پوف بلندی کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم.یک بشقاب قورمه سبزی با یک لیمو!.عالی بود دست هایم را به هم کوبیدم و نشستم پشت میز.بعد از مامان پرسیدم:<< کی قراره بیاد>> مامان با یکم من من کردن گفت:<< عمه وسطیت مهسا>> اخمام رفت تو هم و دستامو مشت کردم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:<< مامان ایندفعه دیگه هارت و پورت کنه من میدونم و اونا.دیگه اعصاب نذاشتن واسم...اینجا چیکار میکنن..پول بخوان نمیدین هاا من میخوام اتاقمو عوض کنم>> مامانم ادای عصبی شدن را در آوردو گفت:<< عمته ها درست حرف بزن.پولم بخوان میدیم>> اخمام غلیظ تر شد و گفتم:<< همین کارارو کردی که شاخ در آوردن دیگه باید شاخشونو بکشنم.اونا دو میلیارد بدن خونه ما تو این شهر خراب شده بمونیم خوبیشم اینه پولشو ما میدیم.>> با حرص از پشست میز بلند شدم و گوشی تلفن را برداشتم.مامان با تعجب پرسید:<< چیکار میکنی؟ به کی زنگ میزنی؟؟>>.چشمکی زدم و گفتم.:<<وایسا حالا میفهمی>>.شماره بابا را گرفتم.صدای بم مردانه اش که به من آرامش میداد پشت تلفن پیچید. -سلام عزیزم.کاری داشتی زنگ زدی؟؟ +سلام بابایی راستش میخواستم بیام کارتتو بگیرم یکمم باهات حرف بزنم. -آخه کارتمو لازم دارم.یه چک نوشتم واسه عمت.خرج کنی پول کم میارم. اخمایم در هم رفت و با صدای دلخور گفتم:<< پس دیگه اسم منو نیار من نمیدونم تو بابای منی یا بابای اون..چرا من نمیتونم هر چی دلم میخواد بخرم ولی اون با پولی که حق منه میخره بابا خسته شدم دیگه اه... به جون خودت که خودتم میدونی قسم راستمو یه قرونم پول بدی به اون دیگه اسم منو نیار.>> گوشیو قطع کردم.مامان عصبانی شد و گفت:<< آخه دختر چرا اونجوری گفتی>> چشم غره ای کردم و گفتم:<< مامان گلم کم حقتو دادی به اینا..چرا باید از حقمون بگذریم..واسه اونا کم گذاشتیم؟؟یادت رفته میخواستی خودتو بکشی؟؟ منو بی مادر کنی؟؟ واسه کی واسه اون کفتارا؟؟>> صدام هر لحظه بالاتر میرفت و دست خودم هم نبود دلم پر بود از آنها.جلو رفتم و مامان را بغل کردم گفتم:<< ناراحت نشو دیگه > لبخند کم جونی زد و گفت:<< نه بابا حالا که بهتر فکر میکنم میبینم خوب کردی.>> بعد از خوردن ناهار،رفتم آماده شدم که با مامان بریم خرید.تلفنم جیرینگ کوتاهی کرد.برایم پیام آمده بود.گوشی ام را خیلی دوست داشتم زیاد گران نبود اما خب همیشه کاور های عروسکی زیبایی تنش میکردم. رفتم سراغ گوشی و دیدم روی صفحه اش عشق اولم نقش بسته بود.بازش کردم و دیدم نوشته:(نمیای کارتو ببری..چکو پاره کردم عزیز دلم) لبخندی زدم و نوشتم:( پس دیگه بهش پول نمیدی؟؟) بعد گوشیو گذاشتم اونجا و از روی میز آرایش استخوانی رنگم.رژلب مورد علاقه ام را که رنگی بین قرمز و بنفش داشت و انتخاب کردم و به لبم زدم.کناره های لبم را محو تر کردم.اصولا زیاد آرایش نمیکردم.شلوار لی سیاهم را که رگه هایی از رنگ سبز داشت را انتخاب کردم.مانتوی خیلی ساده ای انتخاب کردم که روی دستش پف داشت و روی قسمت پفش کلی مروارید نقره ای رنگ بود. تا روی زانویم میرسید ولی چون از کمر به پایین گشاد میشد قشنگ به نظر می آمد.شالی را که برادرم برایم خریده بود را سر کردم.مخلوطی از انواع رنگها بود که پس زمینه ای آبی داشت.عینکم را هم زدم.راستش چشم هایم زیاد ضعیف نبود ولی دوس داشتم.در همان فاصله بابا جوابم را داده بود:( مگ دیوانم.. انگار نمیدونم چقدر لجبازی.) با خوشحالی رفتم اتاق مامانمو گفتم:<< خوشگل خانوم زود باش که بریم کلی خرید داریم.>> با حالتی مشکوک گفت:<< چی شده؟؟>> تک خنده ای کردم و گفتم:<< همون چیزی که باید میشد.>> سرشو تکون داد.ولی لبخند روی صورتش نشان میداد که راضی است.و با همان لبخند گفت:<< تو برو در پارکینگو باز کن تا من بیام.>>چپ چپ نگاهش کردم و راهم را به سمت پارکینگ کج کردم. مامانم یه 206 نقره ای رنگ داشت.جمع و جور و شیک بود.به قول خودش فقط همان رامیتوانست براند.از پله ها که پایین می آمد.نگاهش کردم مادرم خیلی خوشگل بود. با اینکه سن زیادی ازش گذشته بود ولی خب هنوزم جوان مانده بود.پوست سفید و موهای طلاییش هارمونی قشنگی ایجاد میکردند.من اصلا به مامانم شباهتی ندارم.بیشتر شبیه بابا هستم.سوار ماشین شدیم.کمی نزدیک میاون اصلی شهر وایستادیم.میخواستیم برویم مرکز خرید.مرکز خرید اینجا زیاد بزرگ نبود ولی داخلش همه چیز پیدا میشد. وقتی خریدهایمان تمام شد مامان تازه یادش افتاد کیفش را نیاورده.من با عجله رفتم طرف ماشین و به بابا زنگ زدم که برایمان پول کارت به کارت کند.از داخل ماشین هم کارت مامان را برداشتم و به سمت مرکز خرید راه افتادم.خیابون خیلی شلوغ بود.مخصوصا هم که نزدیکای عید بود.توی راه از بس که شلوغ بود خوردم به کیسه ای که دست یه نفر بود و همشون ریخت زمین.پوف بلندی کشیدم و برگشتم تا نگاه کنم کی بود که دیدم یه مرد جوان برگشتهو مرا چپ چپ نگاه میکند .زمین را که نگاه کردم دیدم کلی شیرینی روی زمین ریخته است..نشستم و جمعشان کردم.با غیض برگشت وبه من گفت:<< الان مثلا چرا اینا را جمع میکنی؟؟>>با خونسردی گفتم:<< یه چیزی هست به اسم فرهنگ که حکم میکنه باید اینا را جمع کنی بذاری سطل آشغال یا یه جا که حیوونا بخورنشون>> شیرینی ها را گذاشتم کنار سطل آشغال.برگشتم به پسره نگاه کردم.نمیدانم چرا ولی تو دلم گفتم:( چقد خووشگلههه)صورتش سفید سفید بود.موهایش را بالا شانه کرده بود.ریش های کم پشتی داشت اما چشم هایش ، چشمهایش انگار افسونگر بودند.جلوتر رفتم و گفتم ببخشید و بدون اینکه اجازه بدهم او چیزی بگوید با قدم های تند از آنجا دور شدم.
  13. ariana245

    ساویس | ariana245

    <<ســـــــــــــــاویـــــــــــــــــــــــس>> part1 هر آدمی قصه ای داره و این قصه ها گاهی رمانتیکن گاهی غمگین گاهی هردوش مثل تایتانیک اما تو قصه های آدما خبری از پری ها و عشق واقعی نیست.اینجا پره از ترس،هیاهو و تاریکی . ولی بدتر از همه نقدکننده هایی هستن که نه قصه را دیدن و نه شنیدن و فقط بر اساس جلد کتاب نقد میکنن.تا فقط نقد کرده باشن. من بارانم،17سالمه، من اهل شهر79 خیابان نهم کوچه هجدهمم.خیابانی که به آن لقب عاشق ترین خیابان شهر داده اند.خیابانی که میتوان در آن قدم زد و موسیقی خش خشش گوشت را بنوازد.خیابانی که با تو میگرید و عاشقترت میکنه.از کوچه مان نگویم که فقط برای عاشقی ساخته شده.آری من زاده عشقم. زمانی که به دنیا امدم پدر و مادرم وضع مالی معقولی داشتند.یک خواهر و یک برادر داشتم که هر کدام10 سال از من بزرگتر بودند. شهر ما یکی از دورافتاده ترین شهر های کشور بود. از همان شهر هایی که پر از زن های فضول بود و کارشان سرک کشیدن در زندگی انسان ها بود این ها همان نقادانی هستند که بدون دانستن قصه آدم ها از قصه شان ایراد میگردند و خبر ندارند از قصه خودشان که هر روز بیشتر از دیروز بوی گندش همه را آزار میدهد. من نه پوست خیلی سفید دارم نه چشم های رنگی و نه بینی خوش فرم خدادادی.من از آن دسته دختر هایی ام که شاید هر روز صبح ببینید و توی دلتان بگویید چقدر زشت !! من چشمایم قهوه ای پر رنگی است که شاید اگر دقت نکنی فکر کنی سیاه است. مژه هایم را با ریمل بلند تر میکنم.بینی ام نه زیاد گنده است و نه خیلی زیبا.لب هایم کوچک و غنچه ای است. که اغلب به بی رنگی میزند .موهایم اما زیباست.بلند و موجدار به سیاهی شب که رگه هایی از قهوه ای روشن به نشانه ستارگان در خودش جای داده. زندگی من همان روتین همیشگی بود. هر روز تکرار دیروز.اما هر داستانی نقطه اوجی داردو نقطه اوج داستان من از آنجا شروع شد که: صدای تق تق باران روی پنجره اتاقم رشته افکار در هم گسیخته مرا به یک باره پاره کرد.صدای سمفونی باران آرامش عجیبی داشت.از روی صندلی چرخدار سبز رنگم بلند شدم.شیشه پنجره کمی باز بود.آن را بستم.بوی خفه کننده باران نفسم را سینه ام حبس کرد.نمیدانم چرا اما هر بار که بوی خاک نم خورده به مشامم میرسید.نفسم تنگ تر میشد.تحمل آن بوی گند حتی از تحمل کردن محیا هم سخت تر بود. نگاهی به ساعت طلایی روی میز انداختم.نزدیک هفت بود.نفسم را با حرص بیرون راندم.امروز هم همان تکرار دیروز بود.دیگر حتی حوصله رفتن به مدرسه را هم نداشتم.زندگی در شهر به این کوچکی این معایب را هم دارد که معلم هایت حتی از بچه ای که اول ابتدایی میخوانند هم بی سوادتر باشند.زیاد علاقه ای به گوش دادن به حرف های مضخرف آنها نداشتم.مینشتم گوشه کلاس و برای خودم کتاب میخواندم یا هم اگر با معلمی لجم میگرفت مینشستم و ایراد هایش را بهش گوشزد میکردم تا دیگر سر به سرم نگذارند. بچه آرامی بودم از بچگی،اما حرف زور قبول نمیکردم.بچه که بودم پدر و مادرم همراه مادر بزرگم زندگی میکردند. مادرم پرستار بود.پدرم هم کارگاه تراشکاری داشت اما مادر بزرگم حقوق آنها میگرفت و بین خودش و دختر هایش تقسیم میکرد و آخرسر شندرغازی هم به ما میداد.بعد از اینکه من بزرگتر شدم پدر و مادرم از آنها جدا شدند و یادم نمی آید روزی نباشد که آن کفتار ها دعوا راه نیندازند.من آرام و کم حرف بودم و خجالتی اما عقاید خاص خودم را دارم.نباید کسی پا روی دمم بگذارد. چند باری که پته آنها را ریختم روی آب دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند. سرم را تکان دادم .از یادآوری آن کفتار های پیر اخمی کردم .دیر کرده بودم.تند حاضر شدم.از اتاق بیرون رفتم.همگی خوابیده بودند.با صدای بوق ماشینی به خودم آمدم و بالفور کفش هایم را پوشیدم و زدم بیرون.سوار ماشین افسانه که تیبای سفید رنگی بود شدم.سلام کردم.امروز هم مثل همیشه آرایشش کامل بود.نمیدانم چطور وقت میکند صبح به این زودی این همه آرایش کند.من همین ضد آفتاب را هم با کلی غرولند به صورتم میزنم. جلوی در مدرسه ایستاد.بی هیچ حرفی پیاده شدم.و به سرعت از پله ها بالا رفتم.کلاس ما طبقه سوم بود و من مطمئن بودم تا پایان سال تحصیلی دیگر پایی برایم باقیی نمیماند.وارد کلاس شدم طبق معمول اولین نفر نبودم که وارد کلاس شده بود.نگاهی به اطراف انداختم.جیران و محیا گرم صحبت بوند و آوینا هی سرک میکشید تا از حرف های آنها سر در بیاورد.بی توجه به آنها به سمت نیمکتم حرکت کردم.آوا هنوز نیامده بود.صدای آیلین مرا به خودم آورد:<< هی باران..واسه امتحان خوندی؟؟ قراره امتحان ندیم هاا>> با بی میلی که همراهش چاشنی اعتراض داشت گفتم:<< یه جوری میگی که انگار چی بود... من که خوندم به نظرم بدیم..چی بودن آخه اون سوالایه چرت و پرت.>> آیلین با اخم نگاهم کرد و گفت:<< آخه هیچکس نخونده>> نفس بلندی کشیدم و گفتم:<< باشه منم نمینویسم>>محیا با طعنه گفت:<< نه بابا تروخدا بنویس آیلین اونو ولش کن اون منگله.>> دیگر طاقتم طاق شده بود از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم:<< چی زرزر میکنی واسه خودت هان؟؟ بسه دیگه هی من بهت هیچی نگفتم>> رنگش پریده بود اما خونسردیش را حفظ کرد و گفت:<< باشه بابا چرا قاطی میکنی بیا اینجا بهت یه چیزی بگم.>> من و محیا دوستهای خیلی صمیمی بودیم ولی نمیدانم چرا از یک ماه قبل یکسره به من طعنه مینداخت.در کل رابطمان سرد شده بود و من اصلا درکش نمیکردم.رفتم و کنارش نشستم.چشمای سبزش برق میزد و صورتش سفیدش به بی رنگی.با صدایی که مخلوطی از هیجان و غرور بود گفت:<< اون طلا فروشیه هست تو میدون.اسمش ارغوانه میشناسی؟؟>>سری تکان دادم و او ادامه داد:<< صابحشو دیدی؟؟>>باز هم بدون اینکه حرفی بزنم فقط سرم را تکان دادم.میدانستم این کار حرصش را در می آورد ولی ادامه داد:<<اون عاشق من شده.من قبول نکردم ها ولی اون خیلی اصرار میکنه.>> صاحبش را ندیده بودم.به خاطر همین گفتم:<< اسمش چیه؟؟>> جیران قبل از محیا پیش دستی کرد و گفت:<< اسمش یاسره، یاسر مستشاری>>با تعجب نگاهش کردم و گفتم :<< پس چرا اسم طلا فروشی ارغوانه؟؟>>محیا پشت چشمی نازک کرد به معنای اینکه گرفتم میخواهی بگویی اسم کسی که دوسش دارد ارغوان است وبا دلخوری گفت:<<اسمش مامانش ارغوانه>>
  14. ariana245

    ساویس | ariana245

    نام کتاب : ساویس ساویس:یه چیز خیلی ارزشمند نویسنده : ariana245 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عشق واژه عجیبی است.همین کلمه پر از هیاهو است.اما آنگاه که دو دوست یکی از تبارشیطنت و جنب و جوش و دیگری از جنس سادگی و خجالت در جدال نفس گیر عشق در برابر پسری قرار میگیرند. به راستی چه میشود؟؟ آیا دختر شرور ما پیروز میشود؟؟ این داستان حکایت جنگ دو دختر بر سر عشقشان است اما باید دید پس از اینکه یکی از آنها پیروز شد آن عشق پایدار میماند؟؟داستان مشکلات اجتماعی برای یک دختر در آن شهر و همچنین جدال بر سر عشق را روایت میکند. خلاصه کتاب : هر آدمی قصه ای داره و این قصه ها گاهی رمانتیکن گاهی غمگین گاهی هردوش مثل تایتانیک اما تو قصه های آدما خبری ای پری ها و عشق واقعی نیست.اینجا پره از ترس،هیاهو و تاریکی . ولی بدتر از همه نقدکننده هایی هستن که نه قصه را دیدن و نه شنیدن و فقط بر اساس جلد کتاب و نوشته پشت کتاب نقد میکنن.تا فقط نقد کرده باشن من بارانم،17سالمه، من اهل شهر79 خیابان نهم کوچه هجدهمم.خیابانی که لقب عاشق ترین خیابان شهر داده اند.خیابانی که میتوان در آن قدم زد و موسیقی خش خشش گوشت را بنوازد.خیابانی که با تو میگرید و عاشقترت میکنه.از کوچه مان نگویم که فقط برای عاشقی ساخته شده.آری من زاده عشقم. عاشقی که ساده بود و این سادگی تاوان داشت

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×