رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

mahta828

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    3
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

7 بار تشکر شده

3 دنبال کننده

درباره mahta828

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    موسیقی زدن(:

آخرین بازدید کنندگان نمایه

165 بازدید کننده نمایه
  1. mahta828

    حلقه ی مرگ | mahta828

    وقتی به هوش امدم توی اتاق نسبت کوچکی بودیم فکر می کنم حداقل 20 نفری رو بودیم همه ی دختر ها گیج بودند توی جمعیت نفس و ایلار رو دیدم به سمتشون رفتم نفس مثل احمق ها به دختر ها نگاه می کرد تا شاید علت گریه هاشون رو بفهمه البته قطعا نباید از یه خنگ بیشتر از این انتظار داشت ایلار مثل گاو و حشی شده بود منتظر بود تا کسی در را باز کند تا به سمتش حمله ور شد انتظارش زیاد طولانی نبود زیرا همان موقع در توسط فندوق همان کسی که قرار بود ما را با امنیت از کشور خارج کند شد باز شد ایلار به سمت فندوق حمله ور شد چند بادیگارد هیکلی به سرعت جلوی ایلار را گرفتند فندوق با غرور به سمت ما و دختر ها می امد دستانم رو مشت کرده بود اخر نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم و به سمت فندوق حمله کردم دستمو از پشت داخل موهاش کردم و بعد از اینکه موهاش رو توی دست مشت کردم قفل کردم موهاش رو کشیدم از شدت درد صورتش قرمز شده بود با تیغه ی پام زدم روی کشگک پاش و فریاد زدم : دختره ی ع..... دیگه مارو دور میزنی؟ با همین دستای خودم میکشمت . و چند بار سرشو کوبیدم توی دیوار بالاخره بادیگاردا از راه رسیدن و منو از فندوق جدا کردن به بقیه نگاه کردم خبری از ایلار نبود نفس و بقیه دختر ها با ترس به من نگاه میکردن فندوق یک دستشو به دیوار گرفته بود و دست دیگرش را به سرش انگار متوجه نگاه من شد زیرا سرش را بالا اورد و به چشمانم خیره شد به سمتم حمله ور شد و سیلی نسبتا محکمی بهم زد باید اعتراف کنم از ضرب دستش تعجب کردم بدک نبود ولی برای من زیادی درد نداشت به فندوق خیره شدم بیشتر عصبی شد شالم رو از سرم انداخت و محکم موهامو کشید مردی از چهار چوب در وارد شد و از فندوق پرسید چه خبره چرا دخترا رو نمی یاری پایین؟ وا چقدر خنگه نمی بینه داریم مبارزه میکنیم عایا؟ اخه چجوری وسط جنگ یه گله رو میبرن پایین؟ فندوق نفسی عمیق کشید و گفت چند تا مشکل کوچیک بود که حل شد . الان دخترا رو میاریم پایین بادیگاردا به سمت دختر ها رفتن و اونارو به سمت پایین هدایت کردن فقط من و نفس مانده بودیم نفس داشت به من کمک می کرد که بتوانم تعادلم رو حفظ کنم چون فندوق محکم سرم را به زانویش کوبانده بود کم کم تعادلم داشت بر میگشت که فندوق به زور نفس را از من جدا کرد از پله ها که به سمت پایین می امدیم متوجه مردی شدم که پشتش به ما و رو به شومینه در حال سیگار کشیدن و مشروب خوردن بود متوجه شل و ول شدن فندوق شدم چقدر این دختر شلی بود به مرده زل زدم چهار شونه و هیکلی بود چون پشتش به من بود نمی توانستم درست صورتش را ببینم به پایین پله ها رسیده بودیم دختر ها به صف پشت اون مرده وایساده بودن تعداد دخترهارو شمردم 23 نفر بودیم البته با ایلار 24 نفر چند دقیقه در سکوت گذشت دیگه حوصلم سر رفته بود برای همین پرسیدم ایلار کجاست؟ چه بلایی سرش اوردید؟ فندوق و نگهبانان و دختر ها با ترس به من نگاه میکردند وا مگه چی گفتم؟ فوش ناموسی که هنوز ندادم . مرده با ضرب از روی صندلی بلند شد لیوانش رو روی میز کوبید چون حواسم پرت بود جا خوردم و کمی بالا پریدم مرد روی پاشنه ی پاش چرخید قیافه ی خوبی داشت ولی چشماش قرمز قرمز بود اخم غلسظی به پیشانی داشت درست مثل یک جنازه بود با صدای گام ها مرد حواسم جمع شد فندوق با تته پته گفت: ارباب ...من با بالا اوردن دستش فندوق خفه شد مرد به سمت من برگشت قدش به دو متر میرسید کمی سرش را خم کرد تا بتواند به چشمانم نگاه کند فک کنم یه 30 سانتی بلند تر بود معلوم نیست چه کودی بهش دادن اینقدر دراز شده (اشاره به قد مثل چنارش)با دست چپش فکم را گرفت دستش را پس زدم که دوباره چانه ام را گرفت و توی مشتش فشرد ار شدت درد چهره ام در هم شد مرد غرید:بیشتر از حد خودت حرف میزنی اینجا سرکشی کردنت خواهان نداره به نفعته رام باشی تا بد رامت نکردن با ضرب چونمو ول کرد چونم میسوخت مرده فندوق را صدا کرد فندوق فوری به سمت مردک عوضی امد و تقریبا خودش رو بهش چسبوند و با ناز و عشوه گفت : اول کدوم؟ مرده به من نگاه کرد فندوق دهن کجی به من کرد و گفت : زندگی این یکی خیلی پیچ در پیچه ولی چون ارزش زمان گرانگران بهایه ی تورو نداره خلاصش میکنم پرتو مهپرور 21 سالشه توی یک خاندان اصل متولد شده برای ادامه ی نسل خانوادش تحت فشار گذاشتنش تا با پسر خالش ازدواج کنه این دختره هم شب عروسیش با دو تا از دوستاش فرار کرده و.. -مطمینی که سنشو دروغ نمی گه؟ به زور 15 سالشه -فندوق با عشوه خندید و گفت اره جونم خیلی بیبی فیسه خوبیش اینه که بالاتر از قیمتش میشه فروختش و با حالت ناز انگشت اشارشو به صورت نوازش روی صورت مرده کشید مرده دست فندوقو کنار زد و به گوشه ای پرتش کرد به پسری که گوشه ی سالن بود اشاره کرد جلو بیاد دانیال بقیشو تو بگو دانیال جلو اومد مرده اشاره به نفس کرد دانیال یک نگاه به نفس یک نگاه به برگه های توی دستش کرد و گفت نفس صارمی 21 سالشه پدرش مرده مادرش با یکی دیگه ازدواج کرده شوهر مادرش قصد داشته بهش ت*ج*ا*و*ز کنه برای همین یک شب .... به نفس نگاه کردم داشت قرمز میشد نباید میزاشتم دانیال حرفشو کامل نباید میزاشتم چیزی که تمام مدت نفس از اون فرار میکرد رو دوباره به یاد بیاره برای همین داد زدم خفه شو و به سمتش حمله ور شدم از غفلت بادیگار ها و دانیال استفاده کردم و به سمتش حمله کردم مشت محکمی به فکش زدم بادیگارد ها تازه به خودشون اومدن و دوباره منو گرفتن به دانیال نگاه کردم خون گوشه لبشو پاک کرد(من که فکشو هدف گرفته بودم) به نفس نگاه کردم فکش انگاری قفل کرده بود فندوق بالای سرش وایساده بود و هی تکونش می داد داد زدم: داره تشنج میکنه دکتر خبر بکنین . فندوق با بیسیم توی دستش به کسی خبر داد در باز شد و چند نفر به سمت نفس رفتن بادیگاردا چون منو گرفته بودن نمی تونستم دقیق ببینم دارن چیکارش میکنن در دوباره بسته شد فک کنم نفسو با خودشون بردن با سیلی که به صورتم خورد حواسم جمع شد کار دانیال بود دستشو اورد بالا و سیلی دوم رو هم زد به صورتش دقیق نگاه کردم به جز خون گوشه لبش جای چهار تا انگشت هم روی صورتش بود یا خدا مگهد چجووری زدمش؟؟؟ یک یا دو سیلی دیگه هم بهم زد ولی برام مهم نبود تنها چیزی که اهمیت داشت نفس و ایلار بودن خیالم تا حدودی در مورد ایلار راحت بود اون ادم باهوش و قوی بود می تونست از پس خودش بر بیاد ولی نفس...... زیاد مطمیین نبودم با صدای مرد به خودم اومدم : مرده- ولش کن دانیال استخونی رو همین جوریش هم در حال مردنه دانیال نفس عمیقی کشید و دوباره به سمت مرده رفت و تک تک اطلاعات دخترا رو بهش داد مرده از اخر به اول اومد جلوی بعضی ها می ایستاد و نام کشور ها عربی مانند :عربستان و قطر و..... را می اورد و جلوی بعضی از افراد نام اشخاص رو میاورد به سمت من اومد و با دهن کجی به من نگاه میکرد برای اینکه بسوزونمش سرد و بی تفاوت بهش نگاه کردم در صورتی که داشتم از درون از استرس میمردم خیره به لب های باز و بستش بودم که....
  2. mahta828

    حلقه ی مرگ | mahta828

    (سخن نویسنده ) درود بر همه ی عزیزانی که قصد دارن رمانمو بخونن چند نکته هست که باید در مورد رمان بگم اول اینکه این رمان دو جلدی هستش و مشخص نیست که جلد یکش چقدر طول بکشه دوم تا جای ممکن سعی میکنم تایپ کنم توی عید ولی بعد از اون مجبور میشم که هر هفته فقط دو یا یک پست بزارم با عرز معذرت سوم اینکه این رمان خیلی پیچیدس و باید تمام متن ها رو با دقت بخونید زیاد عجله نکنید میدونم اول های رمان واقعا کسل کنندس ولی بهتون قول میدم یکم که بگذره موضوع جالب میشه (با تشکر از زمانی که برای خوندن این رمان میگذارید ) (پرتو ) دیگه نای راه رفتن نداشتم خسته شده بودم از شدت هیجان تمام بدنم گرم شده بود صدای شلیک داشتم اعصابم را به هم میزد سرم را چرخاندم به دوستانم نگاه کردم کسانی که توانسته بودند مرا راضی به قاچاقی رفتن به خارج کنندقرار بود هر سه باهام خونه یی بگیریم و زندگی کنیم با به یاد اوردن رویاهایمان انرژی گرفتم و بیشتر دویدم دور و ورمان پر از ماموران پلیس بود و البته محافظ های ما . یکی از محافظان ما روی زمین نشست و دریچه ای را باز کرد وقتی قیافه ی گیج ما رو دید از بین دندوناش غرید :برید پایین تا ابکشمون نکردن با بقیه ی دختر ها به پایین رفتیم به بقیه نگاه کردم اوایل که راه افتاده بودیم 12 نفر بودیمولی الان فقط 5 نفر موندیم مرگ سه نفر ر و با چشم های خودم دیدم دیدم ولی اون چهار نفر انگار ناپدید شده بودن باصدای نفس دست از فکر کردن کشیدم و به خودم اومدم -اخی چه خوب شد بالاخره تموم شدش دیگه داشتم اشهد خودمو میخوندم اون پلیس ریش بزیه همچین افتاده بود دنبالمون که داشتم فک میکردم لابد مارو شبیه یونجه میبینه. من-نفس؟ -بله؟ -خفه شو نفس تا اومد دهنشو باز کنه و بهم چیزی بگه ایلار مداخله کرد و گفت : جفتتون خفه شین مخصوصا تو نفس تن صداش با اینکه اروم بود ولی خیلی وحشتناک بودش من و نفس ترجیح دادیم برای چند ساعت هم که شده بی خیال دعوا بشیم سرم رو به دیوار نکیه دارم و چشمانم رو بستم نمی دونم چه مدت گذشته بود که احساس کردم دریچه ی بالای سرمان در حال تکان خوردن است اول فک کردم دارم توهم میزنم ولی وقتی دیدم که توجه همه به دریچه است متوجه شدم که حقیقت دارد یه لحظه ترسیدم اگر پلیس هاا بودن بدبخت میشدیم نفس حلقش را باز کرد تا جیغ بکشد که من و ایلار به موقع دست به کار شدیم و جلوی دهنش را گرفتیم با ترس به دریچه نگاه میکردم انگار گیر کرده بود چون طرف مدام داشت به درچه ضربه میزد بالاخره موفق شد و توانست در را باز کند به کسی که درچه را باز کرده بود نگاه کردم نفسی اسوده کشیدم جز محافظا بود یکم سرش رو پایین اورد و گفت بیاین بیرون سریع و به دختر ها برای بالا رفتن کمک کرد کمی که رفتیم چند محافظ دیگه هم به ما اضافه شدن و مارو به سمتی هدایت کردن به کامیون ها چشم دوختم ظاهرا باید سوار میشدیم وقتی وارد شدیم خیلی زود متوجه شدم تمام افرادی که درون کامیون هستن دخترن زنگ سرم به صدا در اومد اهمیتی ندادم و رفتم یه گوشه بشینم نفس و ایلار هم کنار من نشستن من وسط بودم نفس سمت چپم و ایلار سمت راستم بود به ایلار نگاه کردم اخم هاش حسابی توی هم بود روم رو ازش برگردوندم و به نفس نگاه کردم داشت التماس یکی از دختر ها رو میکرد تا اجازه دهد نفس انگشت خود را درون چاله لپش کند و ان دختر هم داشت مسخره بازی در می اورد به نفس حسودی ام میشد اون مغزی نداشت برای همین همیشه در حال خندیدن بود ایکاش منم بی مغز بودم@[email protected] در کامیون دوباره باز شد دو مرد وارد شدن در دست انها لقمه ی ساده بود بین همه پخش کردن دختر ها مثل قحطی زده ها میخوردن طبیعی بود حداقل دو روزه داریم میدویم یک گاز بیشتر نزده بودم که متوجه نفس شدم مشخص بود سیر نشده لقمه ی خودم رو سمتش گرفتم - -بگیر من نمی خوام و نفس هم بدون رودواسی ازم گرفت و خورد یکی از مردان با صدای بلند گفت همه خوردن؟ لهجه ی عربی داشت و به زور فارسی حرف میزد هر دو مرد از کامیون بیرون رفتن و در را بستن کمی بعد ماشین شروع به حرکت کرد همه خمیازه میکشیدن نفس سرش رو روی شکمم گذاشت و خوابید من هم بدم نمی یومد کمی استراحت کنم چشمامو بستم . بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم که صدای باز شدن در کامیون رو شنیدم دو مرد در حال گفت و گو بودن اولی- کشتی ها امادس؟ دومی -اره از قبل اماده شده حالا هم دست به جنبون قبل از اینکه بیدار بشن چشمام بسته بود چیزای خوبه به ذهنم نمی اومد سنگینی سر نفس از روی شکمم برداشته شد دوباره صدای مرد اولی اومد:این چه خوشکله ..... مرد دومی غرید - اینقدر زر نزن دست بجنبون و فک کنم به سمت من امد و بلندم کرد ظاهرا حواسش پرت شد چون سرم محکم به جایی برخورد کرد که فک کنم اهنی بود از شدت درد بی اختیار جیغ کشیدم که باعث شد بفهمن که من بیدارم همون مردی که بقلم کرده بود ضربه یی به گردنم زد که باعث شد از هوش بروم.
  3. mahta828

    حلقه ی مرگ | mahta828

    «بنام خدا» نام رمان: حلقه ی مرگ نویسنده: mahta828 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: هیجانی معمایی پلیسی عاشقانه خلاصه: در مورد دختری به نام پرتو هست که قصد داره با دوستاش قاچاقی از ایران برن ولی گیر باند قاچاق دختر میوفتن در این بین مردی به کمک دخترک می اید و...... مقدمه: داستانی روایتگر زندگی. زندگی که تلخ و شیرینش با هم آمیخته. دختری رمزی؛ پسری مخفی. نجاتی از جنس طیف های خاکستری. کسی می فهمد فروخته شدن یعنی چه؟ یا دردش مال آنهایی است که رمزآلود به زندگی خودادامه می دهند؟ نجات بخش ها کجایند؟ نشسته در انتظار پیدا کردن دختری در خطر! دنبال کردنِ مشکلی تا رسیدن به محل نشتی که غم چکه می کند. و به یکباره انفجاری پر هیجان. چه کسی در این میان منتظر عشقی نیم بند است که به پس کوچه های آخرش می رسد؟ این داستان گوینده ی زندگی دختری است که سختی می کشد و نجاتگری پیدا می کند! نجاتگری که از وظیفه ها خبر ندارد.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×