رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

F.Rad

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    111
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد F.Rad در 10 فروردین

F.Rad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

291 بار تشکر شده

درباره F.Rad

اطلاعات تماس

  • Website URL
    راه ارتباطی از طریق اینستاگرام: __f_rad

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نوشتن رو با تمام وجودم دوست دارم و الان رمانی که مینویسم خیلی برام مهمه..
    موسیقی-هنرهای رزمی (کاراته)-فیلم-علوم انسانی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

272 بازدید کننده نمایه
  1. F.Rad

    مشاعره با دلنوشته

    ناز کردن از آن زمان کشف شد که خدا چشمان تو را آفرید! "ف_راد"
  2. F.Rad

    مشاعره با دلنوشته

    تو همان منجی من هستی..روزی می‌آیی و مرا از جهنم نجات میدهی.. درست همانند نسیم خنکی که داغی آفتاب را در میانه‌های تابستان خنثی میکند..عجب نسیم معجزه آسایی..آیا به راستی تو نیز معجزه‌ی این زندگی خواهی شد؟ "ف_راد"
  3. F.Rad

    مشاعره با دلنوشته

    درد‌هایت را برای دل خودت نگه دار.. این روزها اگر کسی دردت را بفهمد نمکدانش را آماده میکند تا در موقع مناسب حسابی زخمت را تازه و حالت را بگیرد! "ف_راد"
  4. F.Rad

    مشاعره با دلنوشته

    نگاه میکنی مرا باز عاشقت میشوم.. لبخند میزنی و من مجنون تر میشوم.. چه جادویی نهفته در لبخندت که مرا اینگونه دیوانه میکند؟ این منحنی نقش بسته بر صورتت سالهاست که تابلوی زندگی مرا پر از رنگ های گرم و جذاب کرده.. "ف_راد"
  5. F.Rad

    مشاعره با دلنوشته

    یار ِ دل‌فریب من تا کجا میتوانم برم..چگونه باید از جهان عشق تو دور شوم؟ چشم‌‌هایت جهانیست که از آن زمان که در اقیانوس بی‌نهایتش رها شدم سلول به سلول و تمام ریه‌ام لبریز از تو و تو و تو شد.. من اینجا، در این اقیانوس ِ بی انتها، رها شده در میان امواج به تو فکر میکنم.. چه کسی میداند موج موهایت چگونه چشمم را خیره کرده و عطر آن تا کجا مرا دیوانه کرده! تصمیم گرفته ام در آبی چشم هایت آزاد و رها اسیر و کشته شوم اما تا ابد جسمم در این موج‌های مدهوش کننده بماند. "ف_راد"
  6. F.Rad

    رویای خوشبختی | F.Rad

    قسمت هفتم از روی لبه‌ی پرتگاه نا امیدی پایین پریدم، این زندگی چیزی بود که خداوند به من هدیه داده بود و من کسی هستم که باید قدر این زندگی را بدانم، به آسمان نگریستم، نگاه مادر را در میان ابرهای در هم پیچیده جستجو میکردم، آسمان تماما به رنگ چشمان مادر من بود و نگاهش را همانند زمانی که با عشق به ما نگاه میکرد حس میکردم. قدم هایم را این بار محکم بر میدارم، من، نسرین ِ حسینی این بار به عشق برادرم و به عشق روح مادرم گام بر میدارم، مهم نیست که پدرم به چه چیزی تبدیل شده یا اینکه پارسا الان چقدر احساس تنهایی دارد، من، به عشق مادرم آن ها را از این جهان غصه بیرون می کشم. به سمت راه پله ها رفتم، راه پله تنگ و باریک را پله پله پایین رفتم، جارو را برداشتم تا حال و هوای خانه را عوض کنم؛ مادر هیچوقت از حیاط نامرتب خوشش نمی‌آمد. ---------------------------------------------------- آفتاب غروب کرده بود، حیاط را آب پاشی کردم و گل ها را حرص کردم، آب حوض را عوض کردم و فواره‌ی کوچک آن را به کار انداختم، بوی نم خاک فضا را پر کرده بود، انگار حیاط، حیات دوباره یافته بود. چای را به لبم نزدیک کردم که ناگهان صدای کودکانه ای توجهم را جلب کردم: +آبجی ( به سمت ایوان برگشتم ) _جان دل آبجی +چقد اینجا خوشگل شده _آره داداشی برات خوشگلش کردم تا بیارمت شامت رو اینجا بخوری ( چشمانش برق زد ) +ووای تو بهترین آبجی دنیایی ( پله ها را یکی در میان به سرعت پایین آمد و دو پله‌ی آخری را پایین پرید! و به ثانیه ای خودش را در آغوشم پرتاب کرد ) +آبجی میشه یه چیزی بگم..اگه بگم راستشو میگی؟ _آره خوشگل آبجی +مامان کجا رفته..چرا دیگه نمیاد خونه؟ ( به چشمان معصوم و دریایی اش نگریستم ) _مامان رفته یه جای خوب..رفته پیش خدا +پس چرا ما رو نبرد؟ مامان من و تو رو گذاشت و رفت! _نه داداشی خدا خواست مامان بره پیشش اما من و تو و بابا رو گذاشت پیش هم تا مواظب هم باشیم، یه روز ما هم میریم پیش مامان +نمیشه که..ما اول باید کلی کارای خوب بکنیم تا خیلی سال دیگه بعد بریم پیش مامان از چشمان خوشگلش برکه ای به راه افتاد، بحث را سریع عوض کردم +خب داداشی بشین اینجا تا من برم و دوتا بشقاب ماکارونی خوشمزه بیارم. _بابا نمیخوره؟ +بهش زنگ میزنم. به داخل خانه رفتم و تلفن را از روی مبل برداشتم، هرچه زنگ زدم بابا تلفن را جواب نداد! بیخیال شدم، بالاخره شب می‌آمد و شامش را میخورد، در یک سینی دو تا بشقاب ماکارونی کشیدم و با دو عدد لیوان آب به حیاط بردم. شام پارسا را دادم و سپس رفتم لباسهایم را پوشیدم و کاپشن و کلاه پارسا را بردم به حیاط، لباس هایش را تنش کردم و او را به پارک بردم، پارک خلوت بود، اینطوری بهتر بود، برایش از اسباب بازی فروشی سر خیابان یک ماشین کوچک قرمز برایش خریدم و به خانه برگشتیم. کف حیاط تقریبا خشک شده بود اما پدر هنوز نیامده بود، چشمان پارسا نیمه باز بود، لباسهایش را عوض کردم و آماده اش کردم بخوابد. او که خوابید در حیاط منتظر پدر نشستم. باید صحبت میکردیم. گفتار نویسنده : خوشحال میشم نظرات و انتقادات شما رو از طریق اینستاگرام و یا پیغام خصوصی درباره رمانم رو بدونم.
  7. F.Rad

    مشاعره

    دیگر گره خورده وجودم با وجودش محکم شده با ریشه‌هایم تار و پودش
  8. F.Rad

    رنگ متولدین ماه های سال

    چه تشبیه دوست داشتنی‌ای..
  9. ممنون از نظرتون. کاملا درسته نام رمان در جذب مخاطب تاثیر زیادی داره. مرسی که نظر دادید.
  10. ممنون که نظر دادید.
  11. F.Rad

    مشاعره

    تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد
  12. F.Rad

    مشاعره

    از چشم تو هی دوز و کلک می‌ریزد آری! لب تو هی متلک می‌ریزد
  13. ممنون از اینکه پاسخ دادید.
  14. F.Rad

    مشاعره

    نه نام به من گذاشت عشقت، نه نشان من عشق تو را چنین نمی‌دانستم..

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×