رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mahla.aba

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

7 بار تشکر شده

1 دنبال کننده

درباره Mahla.aba

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Just music

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Mahla.aba

    منو بارون|Mahla.aba

    نام رمان:منو بارون موضوع:عاشقانه،طنز نام نویسنده:Mahla.aba قسمت اول: با کلی کش و قوس از خواب بیدار شدم، ساعتو نگاه کردم 7:30 خوبه هنوز تا 8:30 وقت دارم! پس دوباره سرم گذاشتم و خوابیدم ...... با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم یگانه خانومه با بی حوصله دکمه ی سبز رو لمس کردم: -یگانه:کجاض هستی تو؟ +تو کاخ سفیدم دارم قهوه میخورم! -یگانه :عه،اون وسطا یه نگاهی به ساعت بکن! +واه چطور مگه -یگانه:یه نگاهی بکن بای .... خواستم جوابشو بدم که صدای بوق تو گوشم پیچید.....واه دختر مردم خل شد!به ساعت نگاه کردم وایی 9 بود دانشگام دیر شد با عجله یه مانتو شروار برداشتم و تنم کردم سوییچ 206 رو برداشتم و رفتم... _خانوم آریان پور این چه وقت اومدن هست؟هیچ میدونید ساعت چنده؟ به ساعت مچیم نگاه کردم وبا پرویی تمام گفتم: 9:15 چطور مگه؟ -استاد اخمی کرد و گفت :فکر نمیکنی فقط 15دقیقه تا تموم شدن کلاس مونده؟ شوند ای بالا انداختم... به طرف تنها صندلی خالی رفتم کنارم رامین نشسته بود پسر خوشگل و جذابیه فقط من زیاد از پسراخوشم نمیاد (رنگ چشماش مث من تیله ایه فقط وسط چشمای من خط های خاکستری داره ولی مال اون مشکی بینیش رو عمل کرده پوستش گندمی روشن هس لب هاش هم گلبهی_کرم هیکل رو فرمی دار..... _خانوم آریان پور اگه قرار 15 دقیقه مونده رو به آقای رستگار زل بزنی در سمت راست تونه!بعد یه پوز خند زد با گفتن این حرف کل کلاس رف تو هوا رامین هم میخندید هه هه رو آب بخندی کلاس که تمام شد سمت اکیپ 4نفرمون رفتم (یگانه بهش میگیم یگان،بیتا گاهی بتی صداش میکنیم البته از این اسم متنفره و آتا که خیلی باهاش صمیمی ام )البته تو راه پسرا کلی تیکه راجب نگاه کردن من به رامین انداختن منم سعی کردم جوابشونو ندم -یگان:سلام تانیا چطوری؟ +خوبم یگان،حال احوال بقیه چطوره؟ بیتا:تا قبل از اینکه بیای حالمون خوب بود ولی حالا که ریخت 4 پا مانند رو دیدیم نه همچین خوب نیستم! +مرض. اتا:اه بس کنید دیگه مثل سگ و گربه پریدین به هم +باز تو ادا ننه بزرگ ها رو در آوردی؟ -اتا:حواست باشه چی میگی! خواستم جوابشو بدم که یگان گفت :تانیا باز تو رامین ر و دیدی سیمات قاطی کرد؟ -بیتا:عاشقیه دیگه..... +ترمز پیاده شو باهم بریم!عاشقی چیه من ازش بدم میاد مثل کنه میمونه! -اتا:باز این شعار داد! -بیتا:بیخیال امشب میاین بریم کافی شاپ؟ +ساعت چند؟ بتی :6یا7عصر اتی:من که پایم یگانه:منم میام +منم میام دنبالتون یگانه:نه من خودم با سلطان ( ماشینش سراتو جیگریش)میام دنبالتون از هم خداحافظی کردیم،به سمت در خروجی رفتم که رامین جلوم و گرفت حوصلم و نداشتم کلافه گفتم:برو کنار _عه این چه طرز حرف زدنه؟اومدم دنبالت چون کارت داشتم (یه پوزخند زد و ادامه داد)تو که بدت نمیاد بچه پرو یه بار بهش زل زدم ها !!! +اولا من هر جور بخوام حرف میزنم دوما من اصلا از شما خوشم نمیاد سوما فرمایش؟ _ببین 4 روز دیگه عروسی دوستمه همه جفت میان منم که تنهام پس گفتم بهت بگم همراهم بیای +حتی فکرشم نکن _تانیا بیا دیگه خوش میگذره +من جوابم رو دادم آخ چه گیریه به سمت ماشینم رفتم و به سمت خونمون راه افتادم....... +آرتیمان(داداشم بزرگ ترم)در رو باز کن خسته شدم اَه _حسش نیس بعدشم خانوم خانوما شما واسه چی کلید نمیبرید اگه یه روز من نباشم میخوای چی کار کنی؟ +اون موقع یه کاری میکنم الان در رو باز کن -نه خواستم حرفی بزنم که صدای آسانسور اومد و بعد بابا فرهاد از آسانسور پیاده شده و گفت: ارتیمان بابا درو باز کن -عه وا شما یید؟ ارتیمان در رو باز کرد و من شروع کردم به دنبالش کردم +آرتی این چه کاریه آخه _صد بار گفتم بهم نگو آرتی +وااای چه گیری هستی تو آرتی با این حرفم آرتیمان سرعتش رو بیشتر کرد و منو گرفت منم هی جیغ میزدم بعد از یه قلقلک مفصل ولم کرد،به سمت اتاقم رفتم تا لباس هام رو عوض کنم صورتم از بس خندیده بودم قرمز شده بود ،بعد از در آوردن لباس هام و یه استراحت کوتاه به سمت آشپز خونه رفتم تا یه چیزی برای ظهر درس کنم خوب چی بپزم؟آها ماکارونی عالیه مشغول پختن بودن که آرتی اومد _اوه اوه باز تو داری غذا میپزی جون عزیزت ایندفعه نسوزون +عههه آرتی از خداتم باشه حالا یه بار غذای سوخته خودیا _منظورت هر روز هس دیگه +حالا هرچی
  2. Mahla.aba

    منو بارون | Mahla.aba

    قسمت اول: با کلی کش و قوس از خواب بیدار شدم، ساعتو نگاه کردم 7:30 خوبه هنوز تا 8:30 وقت دارم! پس دوباره سرم گذاشتم و خوابیدم ...... با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم یگانه خانومه با بی حوصله دکمه ی سبز رو لمس کردم: -یگانه:کجاض هستی تو؟ +تو کاخ سفیدم دارم قهوه میخورم! -یگانه :عه،اون وسطا یه نگاهی به ساعت بکن! +واه چطور مگه -یگانه:یه نگاهی بکن بای .... خواستم جوابشو بدم که صدای بوق تو گوشم پیچید.....واه دختر مردم خل شد!به ساعت نگاه کردم وایی 9 بود دانشگام دیر شد با عجله یه مانتو شروار برداشتم و تنم کردم سوییچ 206 رو برداشتم و رفتم... _خانوم آریان پور این چه وقت اومدن هست؟هیچ میدونید ساعت چنده؟ به ساعت مچیم نگاه کردم وبا پرویی تمام گفتم: 9:15 چطور مگه؟ -استاد اخمی کرد و گفت :فکر نمیکنی فقط 15دقیقه تا تموم شدن کلاس مونده؟ شوند ای بالا انداختم... به طرف تنها صندلی خالی رفتم کنارم رامین نشسته بود پسر خوشگل و جذابیه فقط من زیاد از پسراخوشم نمیاد (رنگ چشماش مث من تیله ایه فقط وسط چشمای من خط های خاکستری داره ولی مال اون مشکی بینیش رو عمل کرده پوستش گندمی روشن هس لب هاش هم گلبهی_کرم هیکل رو فرمی دار..... _خانوم آریان پور اگه قرار 15 دقیقه مونده رو به آقای رستگار زل بزنی در سمت راست تونه!بعد یه پوز خند زد با گفتن این حرف کل کلاس رف تو هوا رامین هم میخندید هه هه رو آب بخندی کلاس که تمام شد سمت اکیپ 4نفرمون رفتم (یگانه بهش میگیم یگان،بیتا گاهی بتی صداش میکنیم البته از این اسم متنفره و آتا که خیلی باهاش صمیمی ام )البته تو راه پسرا کلی تیکه راجب نگاه کردن من به رامین انداختن منم سعی کردم جوابشونو ندم -یگان:سلام تانیا چطوری؟ +خوبم یگان،حال احوال بقیه چطوره؟ بیتا:تا قبل از اینکه بیای حالمون خوب بود ولی حالا که ریخت 4 پا مانند رو دیدیم نه همچین خوب نیستم! +مرض. اتا:اه بس کنید دیگه مثل سگ و گربه پریدین به هم +باز تو ادا ننه بزرگ ها رو در آوردی؟ -اتا:حواست باشه چی میگی! خواستم جوابشو بدم که یگان گفت :تانیا باز تو رامین ر و دیدی سیمات قاطی کرد؟ -بیتا:عاشقیه دیگه..... +ترمز پیاده شو باهم بریم!عاشقی چیه من ازش بدم میاد مثل کنه میمونه! -اتا:باز این شعار داد! -بیتا:بیخیال امشب میاین بریم کافی شاپ؟ +ساعت چند؟ بتی :6یا7عصر اتی:من که پایم یگانه:منم میام +منم میام دنبالتون یگانه:نه من خودم با سلطان ( ماشینش سراتو جیگریش)میام دنبالتون از هم خداحافظی کردیم،به سمت در خروجی رفتم که رامین جلوم و گرفت حوصلم و نداشتم کلافه گفتم:برو کنار _عه این چه طرز حرف زدنه؟اومدم دنبالت چون کارت داشتم (یه پوزخند زد و ادامه داد)تو که بدت نمیاد بچه پرو یه بار بهش زل زدم ها !!! +اولا من هر جور بخوام حرف میزنم دوما من اصلا از شما خوشم نمیاد سوما فرمایش؟ _ببین 4 روز دیگه عروسی دوستمه همه جفت میان منم که تنهام پس گفتم بهت بگم همراهم بیای +حتی فکرشم نکن _تانیا بیا دیگه خوش میگذره +من جوابم رو دادم آخ چه گیریه به سمت ماشینم رفتم و به سمت خونمون راه افتادم....... +آرتیمان(داداشم بزرگ ترم)در رو باز کن خسته شدم اَه _حسش نیس بعدشم خانوم خانوما شما واسه چی کلید نمیبرید اگه یه روز من نباشم میخوای چی کار کنی؟ +اون موقع یه کاری میکنم الان در رو باز کن -نه خواستم حرفی بزنم که صدای آسانسور اومد و بعد بابا فرهاد از آسانسور پیاده شده و گفت: ارتیمان بابا درو باز کن -عه وا شما یید؟ ارتیمان در رو باز کرد و من شروع کردم به دنبالش کردم +آرتی این چه کاریه آخه _صد بار گفتم بهم نگو آرتی +وااای چه گیری هستی تو آرتی با این حرفم آرتیمان سرعتش رو بیشتر کرد و منو گرفت منم هی جیغ میزدم بعد از یه قلقلک مفصل ولم کرد،به سمت اتاقم رفتم تا لباس هام رو عوض کنم صورتم از بس خندیده بودم قرمز شده بود ،بعد از در آوردن لباس هام و یه استراحت کوتاه به سمت آشپز خونه رفتم تا یه چیزی برای ظهر درس کنم خوب چی بپزم؟آها ماکارونی عالیه مشغول پختن بودن که آرتی اومد _اوه اوه باز تو داری غذا میپزی جون عزیزت ایندفعه نسوزون +عههه آرتی از خداتم باشه حالا یه بار غذای سوخته خودیا _منظورت هر روز هس دیگه +حالا هرچی
  3. Mahla.aba

    منو بارون | Mahla.aba

    «بنام خدا» نام رمان:منو بارون نویسنده: Mahla.aba کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه، طنز خلاصه رمان: تانیا دختر شاد و لجبازی هست و بهترین دوست های تانیا (یگانه،بیتا و آتا )هستند؛دختر قصه ما فقط به فکر خوشگذرانی هست و هیچ فکرش رو نمیکرد که بین یه دوراهی بزرگ قرار بگیره دوراهی ای که باعث تغییر بزرگی در زندگیش میشه،اون درگیر یک ازدواج تقریبا اجباری میشه درست وقتی که عاشق شده یا حداقل فکر کرده که عاشق شده.... سخن نویسنده: لطفا زود قضاوت نکنید.ممنون!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×